بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ رمان

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 0 0%
15 تا 20 6 33.33%
20 تا 25 5 27.78%
25 تا 30 3 16.67%
بالای 30 4 22.22%
رأی دهندگان: 18. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۹ مرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۰۴ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +37 امتیاز     
پیش فرض رمان زندگی من | saba m کاربر انجمن

سلام بچه ها

سلام به برو بچه های نودهشتی!!

اين اولين رمانيه كه دارم مينويسم اگه بد شد به بزرگي خودتون ببخشبد ...
خلاصه :


دختر پسري كه یه روزی صدای خنده هاشون گوش فلک و کر میکرد ! سرنوشت این 2 تارو کناره هم قرار داده ... دختری که با ورودش به دانشگاه روزگار سرنوشته عجیبی رو براش رقم میزنه ....


اميدوارم خوشتون بياد

ویرایش توسط saba m : ۱۶ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۵۹ بعد از ظهر
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۹ مرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۱۰ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +12 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت

برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون



من آدم نرفتن ام، آدم دوست موندن، یا اصلا آدم دیر رفتن ام
خیلی دیر...
اما وقتی برم، دیگه آدم برگشتن نیستم. آدم مثل قبل شدن نیستم. باور کن!!


anna gavalda
pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۵۵ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +30 امتیاز     
پیش فرض

صب ساعت ٨ با صداي زنگ گوشيم از خواب بيدار شدم،خوابالو سرمو كردم زير بالشو دعا كردم كلاس امروز برگزار نشه!!..
ساعت ٩كلاس رانندگي داشتم،زير لب داشتم غر ميزدم از جام بلند ميشدم!چشم بسته رفتم دست شويي و دست و صورتمو شستم !مسواكمم زدمو اومدم بيرون!داشتم دنبال جورابام ميگشتم،هميشه عادتم بود قبل از اينكه هر لباس ديگه اي بپوشم!اول جورابامو بپوشم!اخرشم زير تختم پيدا كردمو پام كردم!با كلافگي شلوار سفيد كتون مو پوشيم!..ساقمو دستم كردمو مانتو سارافن مشكيمو تنم كردم! با عجله نشستم رو به رو ميز اتاقم و تند تند شروع كردم كرم زدن به صورتم!...يكم رژ گونه صورتي زدم!حوصله سايه زدن نداشتم اول صبي!به خاطر همين هول هولكي چند بار ريمل زدم به مژه هامو از رو صندلي پا شدم...يكم جلو موهامو اتو كشيدم و كج ريختم رو صورتم!موهامو با كليپس بستمو شال سفيد مو سرم كردم!آخرين نگاهمو به اينه انداختم تو همون حال يه رژ صورتي زدم و اومدم بيرون از اتاقم!تا اومدم بيرون سينه به سينه مامانم شدم!
ا!چه عجب!خودت بيدار شدي!؟ميخواستم بيام بيدارت كنم!
ما اينيم ديگه!يهو يه كارايي ميكنيم كه شما رو شگفت زده كنيم!حالا اينارو بيخيال!يه نون پنير بم بده كه ديرم شده!
شروع كردم كفش الستار قرمزامو پوشيدن!تو همون حين مامانم با يه لقمه نون پنير بالا سرم وايساده بود
اخه مجبوري اين كفش بنديارو بپوشي!؟...حالا اگه به جاي اينكه بچرخوني پشت پات!بچرخوني جلو پات چي ميشد!؟..
اااا!!غر نزن ديگه اول صبي مامان جونم!
از رو زمين پا شدم،لقمه رو از دستش قاپيدم و واسش رو هوا بوس فرستادمو از دره خونه اومدم بيرون!از تو كيفم عينك افتاب ابي مو در كيفم اوردم زدم به چشمم!يه پيكان جلوم وايساد!گفتم مستقيم اونم كلشو به نشونه مثبت تكون داد و سوار شدم! چشمامو بستم و رفتم تو فكر!با صداي مرده كه مي پرسيد خانوم!؟همين جا پياده ميشيد!؟چشمامو باز كردم و كرايه رو دادم و پياده شدم!سردره اموزشگاه و ديدم و به حالت دو پله هارو رفتم بالا و وارد شدم!عينكمو در اوردم و رفتم تو !سلام!ببخشيد خانم حاتم نيا اومدن!؟با كلافگي گفت!٥دقيقه ديگه برو پايين! نه وايسا!!فاميليت چي بود!؟
فرياد!طوعه فرياد!
اهان!خانومه فرياد لطفاً اول رسيد و بديد إمضاء كنم بعد بريد!!
كاغذ مچاله شده رو طرفش گرفتم و گفتم ببخشيد!انگار از دهن گاو در اومده..تو كيفم اين طوري شده....
چپ چپي نگام كرد و كاغد و ازم گرفت و إمضاء كرد و داد دستم!به حالت دو پله هارو پريدم پايين و سوار پرايد شدم!در حالي كه كمربند ايمني و ميبستم به حاتم نيا سلام كردم !با خوشرويي جواب سلامم و داد و گفت خب!اول پا رو رو كلاج ميزاري دنده رو ميزاري رو ١ فلاشرو ميزني ترمز دستيو ميخوابونيو حركت ميكني!.....
٢ساعت كلاسم تند و تيز تموم شد !رسيدم خونه…
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۲۹ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +30 امتیاز     
پیش فرض

تا رسیدم خونه طاها پرید جلوم ..... شروع کرد سوال پیچم کردن ! .....
زنرو کشتی رفت دیگه !؟ اخه من نمیدونم چه اجباری هست زنا گواهینامه بگیرن !!!!
ماماننننننننننننن بیا یه چیزی به این شازده پسرت بگو تا نزدم شلش کنم !!!.... بعدم در حالی که هولش میدادم عقب وارده اتاقم شدم ! شالمو پرت کردم رو میز... جورابم گوله کردمو چپوندم زیره تخت
باز خونرو گزاشتی سرت !؟ برگشتم طرف صدا که دیدم ماما نم که تو چارچوب دروایساده و با عصبانیت نگام میکنه ..
سلامممم مامان پاک دامنم !؟ من خوبم !!! شما چطوری !؟
باز که لباستو انداختی زمین !!! اخه من نمیدونم پس این کمد تو اتاقت چه نقشی داره !!! ..... داشتم موهامو شونه میکردم در همون حالت گفتم : نقش دکور و داره !!! اخه مادره من ! نمیدونی لذتی که تو اتاق کثیف هست ! تو اتاقه تمیز نیس !!! .... والا ! میخوای امتحان کن !!!!!
مامان با تاسف سرشو تکون داد و از در رفت بیرون............
منم شیرجه زدم رو تختمو تو همون حالت با صدای بلند گفتم صا ایران منو به دیدنی خوابی خوش دعوت میکند !! و از شماهاا خواهش میکنه که ساکت باشیددددددد !
یگم تو جام ورجه وورجه کردم تا خوابم برد...........
با تکونای دست طاها از خواب بیدار شدم ! چتههههه !؟مگه داری فیل و از خواب بیدار میکنی !؟؟؟؟؟؟؟؟
طاها با مشت زد تو شیکممو گفت دست کمی از فیل نداری !!! البته بیشتر شبیه خرسی تا فیل !! 4 ساعته خوابیدی !!! پاشووووو مامان کارت داره........
بالشمو پرت کردم طرفشو از اتاق اومدم بیرون..........
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۲ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
پیش فرض

راه افتادم رفتم سمت اشپزخونه
ماماننننننن من گشنمههه نهار چي داريم!؟
سلام به روي ماه نشستت!!عدس پلو!تا تو بري دست و روت و بشوري غذام حاضر شده!
يه بوس گنده از لپ مامانم گرفتمو رفتم سمت دست شويي....
دست و رومو شستم و اومدم بيرون....
اخ جووووون عدس پلوووو!!!
مامانم با كفگير اروم زد رو دستمو گفت ناخونك زدن ممنوع!!
داشتم دو لپي غذا ميخوردم كه مامانم گفت خاله فرانك زنگ زده و گفته قراره فردا همگي بريم باغ !!
غذا پريد تو گلوم از خوشحاليييي!شروع كردم به بشكن زدن و بالا پايين پريدن!باغ و خيلي دوس داشتم!مخصوصاً استخرشو!!
خاله فرانك خاله كوچيكم بود!٥،٦ سالي از مامانم كوچيكتر بود!يه پسر١٢ ساله فوق العاده لوس به اسم اشكان داشت!با شوهر خالم (افشين)تو دانشگاه اشنا شده بودن و انصافاً بهم ميمودن!!!
تا شب از خوشحالي اين طرف اونطرف ميپريدمو به مامانم واسه فردا كمك ميكردم
قرار بود عمو افشين جوجه كباب بگيره تا اونجا كباب كنه!بقيه افراده فاميلم هركس به اندازه خودش برنج دم كنه و ببره!
انقدر از خوشحالي ورجه وورجه كرده بودم از خواب داشتم ميمردم!!!
شب بخيري گفتم و در حالي كه داشتم زير لب مي خوندم."خوابممم مياد!باز داره صدا ميادد!خوابممممم مياديكي با ما راه بياد خوابم مياد !خوابممممممم مياددددد!"
پريدم رو تختمو ساعت و واسه ٦ صب كوك كردم و دراز كشيدم .....
نفهميدم كي خوابم برد......
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۴ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
پیش فرض

[COLOR="Blue"]سلام
امیدوارم روون نوشته باشم و تونسته باشم شما رو جذب کنم !
پست اول
[با صدای الارم گوشی از خواب بیدار شدم.......
گیج رو تختم نشستم .... داشتم با خودم فکر میکردم که امروز جمس ! کلاسم که ندارم ! واس چی ساعت و کوک کردم پس !؟
یهو با جیغغ از رو تختم پریدم پایین...........
-ماماننننننننننننننننننننن ننننننننننن طاهااااااااااااااا ! پاشیدددد الان دیر میشه
-سلام گلم ... من بیدارم
- سلامممممم مامان ! صب عالی متعالییییییییی
-برو طاها رو بیدار کن تا من بقیه وسایلارو بزارم تو سبد .......
-باشههههههه
طوعه !؟
عقب گرد کردم طرفه مامانم !.....
-بله !؟
-خواهشا اول صبی دعوا را ننداز ! طاها رو اروم بیدار کن
- چشممم ! به روی چشام !
دوییدم طرفه اتاقه طاها درو به طرزه وحشتناکی باز کردم و رفتم تو ! یه نگاه به اتاقش انداختم ! دست کمی از جنگل نداشت..... رنگه دیوارش سبز خوشرنگی بود گوشه اتاقم چشمم خرد به گوشیششششششش .......افکار پلیدی تو ذهنم افتاد....شروع کردم فوضولی کردن تا ببینم تو اون مغز کوچیکش چه خبره ..... اما هیچی پیدا نکردم.... گوشیو گزاشتم سره جاش و پاورچین پاورچین نزدیکه تختش شدم..... به صورت مظلومش تو خواب زل زد م و با خودم فکر کردم چقد من این موجود دوست داشتنی و اذیت میکنم !!!!
اروم سرمو بردم نزدیکه گوشش و داد زدم ......
-بیداررررررر شووووووووو صب شدهههههههههههههههههههه/COLOR]

چشماشو باز کرد و نگام کرد....
-هان !؟ چیه !؟ادم ندیدی !؟
-ادم که دیدم ! وحشی ندیدم ...!
منو کنار زد و از اتاق رفت بیرون.....بدوو بدوو را افتادم سمته اتاقم ! 30 دققیه بیشتر وقت نداشتم حاضر شم ! کیف کولیمو که یه لنگه کفش گنده الاستار بود و برداشتم و شروع کردم وسایلمو توش چپوندن.....یه بلیز استین بلند مشک یکه استیناش تا می خورد تا ارنج و برداشتم و گذاشتم تو کیف کولیم شلوار مشکی قرمزمو با یه شاله ابی و دماغ گیر تند تند چپوندم تو ساک.....
مانتو کوتاه مشکی کتیمو تنم کردم و نشستم رو میز تا یه صفایی به قیافم بدم..... کرمو برداشتم رو مالیدم به صورتم .... رز گونه صورتیمو برداشتم و با فرچش مالیدم رو گونه های بر جستمم.... سایه طوسی مو براداشتم و یکم پشت پلکام کشیدم.....اییییییی خداااااااااااا کی میشه من از خواب پاشممم ببینم میتونم خط چشم بکشممم ......! مردم از بس کج و کوله و زیکزاکی کشیدم....
بیخیاله خط چشم شدم و رفتم سراغه ریمل ... یکم به مزه هام ریمل کشیدم و گزاشتم سره جاش ! ماتیک صورتیمو زدم و شروع کردم به قیافه خودم تو اینه نگاه کردن !..... بد نبود..... قابله تحمل بود.....خوبههه لاقل رو دسته مامانم باد نمیکنم...ابروهاینصبتا پهن و تمیز شده مدل شیطانیی... گونه های برجسته.... دماغ کوچولو و یکم گوشتییی....و لبای کوچیکه برجستهه... یه بوس تو اینه واس خودم فرستادمو شال طوسیمو سرم کردم...موهامو کج ریختم رو صورتم..... کولمو انداختم رو دوشمو از اتاقم اومدم بیرون..........
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۲۰ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +20 امتیاز     
پیش فرض

پست دوم
با کمکه طاها وسایلارو گزاشتیم صندق عقب و راه افتادیم
تو راه ضبط و تا ته بلند کرده بودیم و همراه باش میخوندیمم....."ناری ناری ناری ناری ناری ناری ناری ناری
تو مگه ! اناری داری
با ما نامهربونی با ما دل میسوزونی
تو که با خنده هات دلو می تپونی
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری ناری
ناری یار خوشگل نازی یار خوشگل
با ما نامهربونی با ما دل میسوزونی
تو که با خنده هات دلو می تپونی
-بچه ها دارم رانندگی میکنما !!! یکم صداشو کم کنید .....
-مامان جاده خلوت خطرناک نیس............ طاها اینو گفت و باز صدا ضبط و زیاد کرد
تو که تك گل تو گلدونای بهاری
ناری ناری
تو که فرشته ای و ماه اسمونی
ناری ناری
تو که قشنگ تر از رنگین كمونی
ناری ناری
توکه مثل ستاره های بی نشونی
ناری ناری
اونقد خوشحال بودیم که نفهمدیم 2 ساعت راه چه جوری گذشت.......
تا مامانم ماشین و نگه داشت پریدم پایین ........ بی توجه به غرای طاها که میگف بیا کمک کن وسایلو ببری...م وارده باغ شدم...........
یه باغه نسبتا بزرگ بود که سمته راستش یه خونه کوچیک 110 متری بود که هر موقع میرفتیم اونجا فقط وسایل و میزاشتیم و میرفتیم اونوره باغ ....اما مامان باباها ظهرا میرفتن اونجا میخوابیدن.....سمت راست باغ یه تاب بزرگ بود که عاشقش بودم.....
وسط باغ یه استخر بزرگ بود که میرفتیم اونجا اب بازی میکردیم.....
امتداد باغم پر بود از درخت میوه و ایناااا..... با صدای اشکان به خودم اومدم.........
طوعه بدو بیاا 3 تا توله سگ داره اینجا ... بیا ببین !
-نمیخواممم .... اخه سگم دیدن داره !؟
-دیدن نداره ! اما قیافه تو که از سگ میترسی دیدن داره ....
-بیا بروو بچه !!! همینم مونده تو منو دست بندازی .....
وارد خونه شدم و بلند سلام کردمممممم...... همه طرفم برگشتن و جواب سلاممو دادم ! رفتم طرفه خاله دومیم....
-به به سلاممممم خاله فریبا ! چطوری !؟
همزمان لپشو بوسیدمم
-سلام خوشگلم ! مرسی ! مامانت کو !؟
-داره با طاها وسایلو میاره.....
-خوب از زیره کارا در میاریا .............
این جملرو شوهره خاله فریبا گفت ! عمو حسن ! از وقتی بازنشسته شده بود همه سر به سرش میزاشتن.......
-نه بابا ! پیچوندن چیه عموو !من بچه خوبیممممممم
خاله فریبا 2 تا پسر داشت به اسم علی و حسین !....علی 27 ساله چند وقتی بود نامزد کرده بود..... حسینم 22 سالش بود و داشت صنایع میخوند.....
رفتم پیش خاله فرانک نشستم و در حالی گونه مامان بزرگمو میبوسیدم گفتم
-چطوری مامان جون !؟ میبینم که مایو اوردی بریم تو اب.......
اینو گفتم و همه شروع کردیم به خندیدن......
خاله بزرگم چند سال پیش فوت کرده بود ..... 3 تا بچه داشت ! 3 پسر یه دختر.... پسرخاله بزرگم 34 سالش بود و هنوز ازدواج نکرده بود....گلناز 32 سالش بود و 18سالگی ازدواج کرده بود و یه دختره 10 ساله به اسم یاسمین داشت..... رهام پسرخاله کوچیکم 22 سالش بود و داشت عمران میخوند.......عمو مرتضی شوهرخالم با وجوده اینکه 7 سال از فوت خالم میگذشت به اون وفادار مونده بود..و ازدواج نکرده بود.....
یه داییم داشتم که نزدیکه 15 سال بود از زن داییم جدا شده بود و پایین خونه مامان بزرگم زندگی میکرد ! 2 تا بچه داشت...امیر 27 ساله و شراره 22 ساله که شدیدا دوسش داشتمو باهاش جور بودم
با صدای رهام به خودم اومدم.........
-چیه مثل جن وایسادی زل زدی به همه....
رهام تنها کسی بود که همیشه تو جواب دادن بهش کم میاوردم.........
-سلام !
-سلام ! چرا اینجا وایسادی؟!
-همین طوری !!! دنباله فوضول میگشتم !!!
-حالا که پیدا کردی !!! برو تو !
چپ چپ نگاش کردمو رفتم تو .اتاق و وسایلمو گزاشتم تو یکی از اتاقا و اومدم بیرون.........
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۶ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +24 امتیاز     
پیش فرض

[FONT="Tahoma"]سلام علیکم
پست اول

بوی املت کل خونرو پر کرده بود.....سفر رو رو زمین انداخته بودن و همه دور سفره نشسته بودن.....رفتم سمت اشپزخونه و 40 تا چایی ریختم و گزاشتم سره سفره....
-میمیری بیای تعارف کنی !؟
-نخیرممم ! مگه من نوکره شمام رهام خان !؟ خودت دست داری پا داری ! پس چلاق نیستی ! خودت بردار !!!
بی هیچ حرفی نشستم سره سفره و شروع کردم صبحانه خوردن......
رهام و زیر چشی دیدم داره میاد سمتم... فهمیدم میخواد چایی برداره.... یه لبخنده موذی نشست رو لبم......
همین که ار کنارم رد شد محکم یه لگد زد به پامم
-اخخخخخخخخخخخخ
-پاهاتو جمع کن !!! همه جا اویزوونه !!!
-مگه کوری !؟
-دور از جونممم ...خواستم بهت نشون بدم که پا دارمممم !
اینو گفت و دوباره با پاش کوبید بهم.... اومدم پاشم که صدای مامان بلند شد...
-سفره حرمت داره....شد یه بار شما همو ببینید مثل سگ و گربه نپرید بهم !
رهام هیچی نگفت و رفت سره جاش نشست....با خنده و شوخی صبحونه رو خوردیم و شروع کردیم به جمع کردن سفره....
-طوعه !؟ تو نمیای تو اب !؟
به طرف طاها برگشتم که دیدم حوله بدست داره سوالی نگام میکنه ! .... چشمم به اشکان خورد که عینک شناشو از همین الا زده به چشاش!!!!!!!
با خنده گفتم:چرا لباسامو عوض کنم میام... بعد رو کردم به اشکان گفتم: چرا از الان زدی جوجه !؟ بعدم استخره 100 متری نیس که با تجهیزات اومدی ! 20 متر طول استخره !
اشکان یه تنه ی محکم بم زد و از کنارم شد ...تو همون حالت گفت دوس دارمممم به تو چه.....
اینام از بچه های ما.........
بدو بدو رفتم تو اتاقت و حاضر شم ! به شراره گفتم تو نمیای !؟ گفت نه نمیتونم..........
-اهان از اون لحاظظظظظ !... حوصلت سر نمیره !؟ مامان و خاله اینام میان تو اب ! میخوای نرم !؟
-نه تو برو...من میشینم اهنگ گوش میدم.....خوش بگذره.........
یه لبخند روش پاشیدم و شروع کردم لباس عوض کردن.....بلیز استین بلند مشکیو پوشیدم.... با شلوار مشکی ورزشیم
.....
شالمو پیچیدم دوره سرم..... تو اینه به خودم نگاه کردم شبیه هندیا شده بودم....!
شیرپاکنمو برداشتم ارایشمو پاک کردم وگرنه ریملا میریخت دوره چشام ...دلبری میشدم واس خودم....
دماغ گیر برداشتم و از اتاق رفتم بیرون.....سینه به سینه رهام شدم.......
یه شلوارک پاش بود.... بلیزم تنش نبود!!! بالا تنه لخت......اب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم پایین .... با یه صدای ارووم گفتم
-برو کنار میخوام رد شم!!!!
بی هیچ حرفی از سره رام رفت کنار...از خونه اومدم بیرون رفت سمته استخر.........اوهههههه چه صدایی میومد....همه تو اب بودن.....خاله هام مامانم...پسر خاله هام.....طاها همه.....حوله گزاشتم یه گوشه تا خیس نشه.... پامو یه ذره کردم تو اب که تا مغز استخوونم سوخت......اب یخ بود.......... از تو اب عمو افشین جیغ زد...
-بدو بیا ...
طاها و اشکانم با جیغ ازم میخواستن بپرم تو اب....که یهو حس کردم همه وجودم یخ کرد...........در حالی که میلرزیدم سرمو از اب اوردم بیرون و دیدم رهام داره با یه لبخنده شیطنت امیز نگام میکنه............
!
[/FON
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۴۲ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +23 امتیاز     
پیش فرض

بچه ها !؟ یعنی کسی نمیخونه !؟
دلم میخواست کلشوووو بکنممممممممم
-چیه !؟ چرا اونجوری زل زدی بهم !؟ اگه با میل خودت بود که تا 2 ساعت دیگم نمیومدی ! ناز ک نارنجییییییییییییی
-حالیت میکنم !!! وایسااااا
شنا کنان رفتم طرف مامانم اینا..... یه گوشه وایساده بودن و باهم حرف میزدن.......
-شما واسه حرف اومدین !؟ خب نمیومدین دیگه !!!!
اینو گفتمو دسته خاله فرانک گرفتمو کشون کشون بردمش سمته اب.....جیغش بلند شد....
-طوعهه ! تورو خدا خاله جون !!! من میترسم نبر منو اونور
بی توجه به حرفش با خنده داشتم با زور میکشوندمش
-افشننننننن بیا ! نزار منو ببره !
عموم با خنده اومد سمته ما و مشت مشت اب ریخت تو صورتم....... و گفت
شوخی شوخی با زنه منم شوخی !؟ ولش کن اینو ! این میترسه
برگشتم سمته خالم دیدم داره دور میشه !!! بیخیالش شدم رفتم سمته بچه ها !
یهو دیدم نمتونم نفس بکشم و یه وزنه سنگینم رو مه !!!!..... با زور کلمو کشیدم از اب بیرون که دیدم که اشکان نشسته بود رو کولمو کله من کرده بود زیراب !!!!!
-اشکان !!!! میزنمتا بچه !!!!
طاها دسته منو گرفت... با زور میگفت باید سوار کولم شی و من تورو تا ته استخر ببرم !.... دستامو دور گردنش حلقه کردمو راه افتاد
اروم میرفت .... رسیده بودیم وسط و اونجا یی که عمق اب زیاد میشه...یهو منو هول داد و خودش با سرعت ازم دور شد.....صدا خندشو از زیر اب میشنیدیم ...سرم و اوردم بالا که فشش بدم که با فشار دستی دوباره رفتم زیراب.....نفسم داشت تموم میشد که همون دست سرمو از اب اورد بیرون.....
نفس زنون برگشتم رهام و دیدم که با قهقهه داره نگام میکنه.....دهنمو باز کردم واس حرف زدن که دوباره کلمو کرد زیر اب......انرزیم داشت تموم میشد ...دوباره اوردم بالا و نگام کرد....
-اه ! تفت که اویزونههه ! مثل این بچه ها ! پاکش کن ! حالم بد شد !
دوباره کلمو کرد زیراب....واقعا داشتم میبردم ....نفس کم اورده بودم...هی تقلا میکردم واسه بیرون اومدن...ولی رهام فشاره دستشو زیاد تر میکرد.....
یهو سرمو اورد بالا....
-حالا ادم ش
نمیدونم قیافم وچه جوری دید که حرف تو دهنش ماسید !!! رفت عقب....انرزیم تموم شده بود....داشتم دوباره میرفتم زیراب که اومد سمتمو کشیدتم بالا.....
-چی شدی نازک نارنجی !؟
من که هنوز خوب نشده بودم بی اختیار چنگ زدم رو سینش تا بالاتر بیام....کم کم حالم داشت خوب میشد.... منو رهام روبه رو هم تو اب وایساده بودیمو بی هیچ حرفی همو نگاه میکردیم.....من خسته و بی جون ..اون ! نمیدونم ....نگاش بی تفاوت بود...
یهو نگام به سینش افتاد !!!!!! بسم الله !!! این چه کاری بود که من کرده بودم !!! خجالت زده با سرعت از کنارش رد شدم و اومدم سمته خانوما.....
خاله و مامان بیخیال به دنیا داشتن باهم حرف میزیدن...انگار نه انگار چند دقیقه پیش من داشتم خفه میشدم....به سمت رهام نگاه کردم که داشت با بچه بازی میکرد.....دلم میخواست منم برم اونور ! ولی خجالت میکشیدم...
رهام دیگه طرفم نیومد....منم همون پیشه مامان اینا موندم
شوهرخالم صدام زد تا برم کمکش کنم نهار درست کنیم.......از اب اومدم بیرون.... حوصله لباس عوض کردن نداشتم حولمو پیچیدم دورم رفتم سمته عمو افشین.....
-برو لباساتو عوض کن بعد بیا ! سرما میخوری !!!
-بیخیال عمو بعدا میرم ! شما جوجه هارو سیخ بکشید من گوجه هارو خورد میکنم
هرکدوم بدون حرف مشغول شدیم.....خورد کردن گوجه ها تموم شد... یه کش و قوسی به بدنم دادم....حسین با 2 تا دسته بدمینتون اومدم سمتم
بی هیچ حرفی بلند شدم و دسترو ازش گرفتم....سرویس اول و زد
-حسینننن من بازیم زیاد خوب نیستا ! گفته باشم ....
-منم بازیم خوب نیس ... حالا بازی کن..
هر توپی که بینمون رد و بدل میشد من واسش کری میخوندم.....همچین با سر و صدا بازی میکردیم که بقیه ام با خنده نگامون میکردن....
با صدای ناهار حاضره عموم دست از بازی کشیدیم...... بدو بدو رفتم تا لباسامو عوض کنم.....
ااااا ! شراره تو که هنوز اینجایی !؟ حوصلت سر نرفته !؟
-نه ! خوش گذشت !؟
-اره جات خالی ! تو چیکار کردی !؟
-هیچی بیکار نشستمم
-بیا بریم ناهار وگرنه واس ما هیچی نمیزارن
بی حرف رفتیم سر سفره و مشغول خوردن شدیم......
انصافا خوش مزه هم شده بود!!!! همیشه وقتی پیک نیک میرفتیم.... کارا به عهده عمو افشین بود.....
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +23 امتیاز     
پیش فرض

شب شده بود..... همه دوره هم نشسته بودیم....خسته از شیطنت دوره اتیشی که توش سیب زمینی زغالی میسوخت حلقه زدیم.......
همیشه شب و بیشتر دوس داشتم....ارامششو.... سکوتشو... حتی بی رحمی شو...نمیدونم چرا دلم گرفته بود..... برعکس همیشه ساکت بودم....زانو هامو بغل کرده بودمو به اتیش زل زده بودم....
علی گیتار به دست اومد....جشام برق زد..... میدونم چند لحظه دیگه یه فضای شادی به وجود میاد و از این حالت میام بیرون.....
علی نشست....شروع کرد به گیتار زدن.....
چقد این اهنگ اشناس !!!! چقد به دلم میشینه !!!..... علی شروع کرد به خوندن !!!
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه آروزهام با رفتن تو مُردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه

رهام و نگاه کردم ! سرشو گزاشته بود رو زانوشو روبه رو و نگاه میکرد
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات غربت دنیا رو دیدم
توی هفت تا آسمون تو تک ستاره منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه


دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده
نگاشو سمته من اورد... نگاش کردم... نگام کرد... پوزخند زد... سرشو انداخت پایین...
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه آروزهام با رفتن تو مُردن
همه آروزهام با رفتن تو مُردن
دوباره نگام کرد .... تمسخر تو نی نی چشاش معلوم بود...

حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه

با صدای دست زدن بقیه به خودم اومدم ! من چرا رهام و نگا کردم !!!! چرااااااااااااا !؟ چرا بم پوزخند زد !!!
پا شدم از جام و خلاف جهت بقیه شرو به را رفتن کردم.....
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان تاوان ديروز | saba erfan کاربر انجمن saba erfan تایپ رمان 252 دیروز ۰۱:۱۴ قبل از ظهر
معرفی و نقد رمان تاوان ديروز | saba erfan کاربر انجمن saba erfan نوشته کاربران سایت 237 ۲۳ فروردين ۱۳۹۳ ۰۴:۰۲ بعد از ظهر
زندگی من | saba m کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب saba m نوشته کاربران سایت 11 ۱۲ تير ۱۳۹۲ ۰۷:۵۱ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۲:۱۴ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا