بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ رمان

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 0 0%
15 تا 20 6 33.33%
20 تا 25 5 27.78%
25 تا 30 3 16.67%
بالای 30 4 22.22%
رأی دهندگان: 18. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۶ آذر ۱۳۹۱, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر   #31 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
پیش فرض

با اعصابی داغون خوابیدم... صبح با سردرد از خواب بیدار شدم... معدم حسابی میسوخت... لباسای سوار کاریمو تنم کردم و از اتاق اومدم بیرون.... همه پای صبحانه نشسته بودن ....انگار فقط من خواب مونده بودم.... شراره کنار خودش جا واسم باز کرد.... رفتم کنارش نشستم...
-طوعه , دخترم باز که لباس سوار کاری پوشیدی ! خسته نشدی !؟
با دهن پر جواب دادم...
-نه ! تا فردا که از اینجا میخوایم بریم من از اسب دل نمیکنم...
مامانم نا امیدانه سری تکون داد...
چاییمو زود خوردم تا پاشم برم...
حسینم همراهم اومد...
-بعضی وقتا فکر میکنم خدا در خلقت تو اشتباه کرده
سریع برگشتم سمت حسین و منتظر شدم ادامه جملشو بگه.... از نگاهم خندش گرفت...
دیوونه منظوری نداشتم ! منظورم این بود که باید پسر میشدی تو ...!
کمرمو محکم تر دور کمرم بستم...
-دور از جونم !!! خدا نکنه من مثل شما پسرا بودم !
-دلتم بخواد !
به حاضر جوابی گفتم:
-میبینی که نمیخواد ...!
سر جاش وایساد
-طوعه بیا برو تا دعوامون نشده... ! ادم نمیشه با تو حرف بزنه و تو بهش نپری ! اسبا تو اصبل نیست... برو از کنار ابخور برش دار...
بدون اینکه جوابشو بدم به سمت ابخور رفتم...
اه ه ه ! اسب و واس چی اونجا بردن اخه ! این همه راه چه جوری من برم اخه !
پاهام دیگه جون نداشت... تقریبا رسیده بودم...
با دیدن رهام از دور خستگی تو تنم موند !
شروع کردم همون مسیری و که اومدم به برگشتن...
صدای پای رهام و پشت سرم میشنیدیم...
خدای حوصله دعوا ندارم... اینو بفرست بره رد کارش...
-چرا فرار میکنی !؟
-فرار نمیکنم دارم میرم
-حق داری , البته بین رفتن و فرار کردن فرق هست .... مثل بی چارگی و چاره نداشتن
یهو پام به یکی از سنگا گیر کرد ؛ قبل از اینکه بیفتم خودمو تو دستای رهام دیدم ....
بی هیچ حرفی تو چشای هم خیره شدیم ... بالافاصله به خودم اومدم ازش فاصله گرفتم و رفتم ....
دیگه دنبالم نیومد ....اما سنگینی نگاشو پشتم حس میکردم ...
چقدر پررو بود این بشر , انگار نه انگار منو زده ! چه خونسرد جلوم وایمیسه و باهام حرف میزنه...
از قید اسب گذاشتم... تا شب پیش مامان اینا نشستم و به غیبتاشون از این و اون گوش کردم...
این 2 روز زهره مارم شد... موقع برگشتم همرو خوابیدم....
*****************************************
با میلی راهی دانشگاه شدم... اصلا دلم نمیخواست رهام ببینم .... ! شانسا اون روز تا 6 بعد از ظهر کلاس داشتم....
سر کلاس اول که تفسیر بود همرو خوابیدم... محیام مشکوکانه نگام میکرد و مدام سوال پیچم میکرد...
عین برج زهرمار سر همه کلاسا نشسته بودم....
از شانس خوبم زبان صدام زد تا ریدینگ و بخونم انقد افتضاح و داغون خوندم که برم بشینم... !
محیا با تعجب نگام میکرد... اما خسته تر لز اونی بودم که بخوام حس کنجکاویشو ارضا کنم...
ساعت 6 با قیافه ای اویزون کولمو برداشتم تا برم... مامان ماشین و واسه سرویس برده بود... از سالن که اومدم بیرون نسیمی خنکی بهم خورد ... نفس عمیقی کشیدم , یکم از التهاب درونیم کم شد...
سمت پیاده رو رفتم شروع کردم قدم قدم زدم... دیگه با طاها مثل قبل نبودیم... عجیب اما دلم واس طاها تنگ شده !!!
طاهایی که هر روز میبینمش ... دلم واس شیطنتامون تنگ شده ... از طاها خیلی غافل شده بودم...
-بیا سوار شو
-رهام حوصله ندارم , سر جدت ول کن
سرعت ماشینشو کم کرد ..
بی هیچ حرفی راه میرفتم... اونم تو سکوت با ماشین دنبالم میومد ...
یهو با ماشین پیچید جلوم ..از ترس جیغ کشیدم ...
دستمو گذاشتم رو کمرم و طلبکارانه نگاش کردم
-این مسخره بازیا چیه !؟ تازگیا یاد گرفتی راه ادمارو سد کنی !؟
با سرعت شروع کردم رفتن... از ماشین پیاده شد و دنبالم راه افتاد ....
دستشو انداخت دور کمرم منو به سمت ماشین کشوند
-چیکار میکنی رهام ! چیکار میکنی !؟ دیوونه شدی !؟ ولم کن
دست و پا میزدم تا ولم کنه اما اون بدون حرف منو دنبال خودش میکشوند...
-ولم کن ...
همون طور که منو میکشوند گفت :
-سوار این ماشین باید بشی
خودم واز حفاظ دستاش کششیدم بیرون...
ول کن منو
باید باهم حرف بزنیم طوعه !
دوباره گرفتتم
-خیلی خب ! حرف میزنیم ! اما این طوری نمشیه ...ولم کن
نگاه خستشو دوخت بهم
-وقتی نمیشه طور دیگه ای با تو حرف زد این طوری میشه
نزدیک ماشین شدیم , هنوز داشتم مقاومت میکردم
داد زد
-سوار ماشین شو !
هلش دادم عقب
با عصبانیت فریاد زدم
-میخوای حرف بزنی !؟
دستمو سمت دستگیره در بردم
-باشه ...قبول !
بهت زده نگام کرد...
در ماشین باز کردم و سوار شدم ...
ماشین و دور زد و اومد نشست
هیچ کدوم حرف نمیزدیم... این بشر ادم نبود که ... ! روانی بود . یه روانی به تمام معنا
بعد از اینکه یه مسیر تقریبا طولانی و طی کردیم وایساد ...
بلافاصله از ماشین پیاده شدم ...
بالای یه بلندی بودیم ...
منظره ی قشنگی بود ... رهام به حرف اومد
-ببخشید ... اصلا نفهمیدم چی شد ... ,نباید تورو مجبور میکردم ؛ اما واس شنیدن حرفام راهه دیگه ای پیدا نکردم...
نگاش کردم...
-میشنوم حرفاتو
سرشو انداخت پایین..
-طوعه من خسته شدم از این همه دعوایی که با تو دارم ... ! .. بدبختی باهم توی دانشگاهیم ... ! فامیلیم ! همش یه تو یه جاییم ...من از این جنگ و دعوا خسته شدم ... نمیدونم تو چه پدر گشتگی با من داری ؟؟
پرخاشگرانه گفتم :
-من با تو دعوا ندارم !!! تویی که همیشه اذیت میکنی ! با حرفات با تیکه هات !!
-به به ببین کی اینجاست ! سلام اقا رهام
به طرف صدا برگشتم ... 2 تا پسر تو فاصله ی کمی از ما وایساده بودن... رهام به طرفشون رفت .....
-به به سلام ... کجایی حمید !؟
ازشون فاصله گرفتم .... سرم داشت میترکید....
چند متر جلوتر رفتم .... برگشتم پشت ونگاه کردم ... مشغول حرف زدن با دوستاش بود
به تاکسی که میگذشت دست تکون دادم
قبل از سوار شدن پشت و نگاه کردم ... انگار نه انگار منو به زور سوار ماشینش کرده ... مشغول بگو بخند با دوستاش بود... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم ...هوا داشت رو به تاریکی میرفت... صدای زنگ اس ام اس بلند شدم...
-فردا صبح تو دانشگاه منتظرتم باید باهم حرف بزنیم..
گوشی و پرت کردم تو کیفم...
چشامو بستم....
با صدای راننده تاکسی چشمامو باز کردم... خانوم رسیدیم
راست میگفت جلو در خونه بودیم...
بعد از اینکه کرایه تاکسی رو دادم از ماشین پیاده شدم...
چند نفس عمیقی کشیدم... باید پر انرژی میرفتم خونه ... از این طوعه خسته حالم بهم میخورد...
با کلید در و باز کردم و رفتم تو
-صابخونه !؟ مامان ؟! طاها کجایین !؟
مامانم با ملاقه تو دست تو چارچوب در قرار گرفت...
-چه خبرته دختر ... ! خونه رو گزاشتی رو سرت !
-سلامتی , شام چی داریم ؟!
کیفمو از تو دستم گرفت و گذاشت رو مبل
-علیک سلام ... چیه مامان !؟ کپکت خروس میخونه
همون طور که به طرف اتاق طاها میرفتم جواب دادم
-من همیشه کپکم خروس میخونه
در اتاقش و با شدت باز کردم
-سلام جوجه ی خودم !
با خنده از پشت میزش بلند شد...
-اخ جون ! باز خواهره خودم شدی
با تعجب نگاش کردم
گفت : - زلزله نبودی ! مظلوم شده بودی
لبخند نصفه نیمه ای زدم و بغلش کردم... گونشو بوسیدم و از خودم دور شدم...
-کثافت چرا قدت از من بلند تر شده اخه !
گردنشو گرفت بالا تر و گفت:
-اخی ی ی کوتولههههههه
محکم زدم پس گردنش...
-زهر مار و کوتوله ! 17 سال من از تو بلند تر بودم ... ! حالا 2 ساله تو ازم بلند تری ... ! جو گیر
دستشو انداخت دور گردنم
-بالاخره که الان بلند ترم , بیا بریم پیش مامان تا نکشتیم...
اونشب کلی بهمون خوش گذشت.... تو خمون جمع کوچیک 3 نفریمون کلی بهمون خوش گذشت و خندیدیم....
بعد از مدتها شب با لبخند خوابیدم
*********************************************



به من بگو ! اما .... هيچ وقت در مورد من ، يک طرفه به قاضي نرو ... !!!

http://www.forum.98ia.com/t611704.html

زندگي من از saba m

saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۸ آذر ۱۳۹۱, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر   #32 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض

هنوز از دانشگاه در نیومده بودم که مبایلم زنگ خورد
-بله !؟
-طوعه دستبندم افتاده تو امفی تئاتر ... من تو را خونه ام.. سجاد واسم خریده اون گم شه من میمیرم , طوعه تورو خدا برو پیداش کن !
خیلی خب بابا توام با این سجادت ! اه و ناله نکن الان میرم پیداش میکنم
رفتم امفی تئاتر ... 1000 تا صندلی اینجا بود ...یعنی زیر همشئ باید میدیدم !
این محیام خنگه ! حواسش به هیج جا نیس ... حالا خوبه به قول خودش هدیه سجاد و انقد واسش مهمه !
دنبال این میگردی !؟
یه لحظه خشکم زد.. اما زود به خودم اومدمو خونسردیمو حفظ کردم...
دستبند و تو دستاش گرفته بود و خونسردانه نگام میکرد...
-اره... بدش به من
دستشو کشید عقب...سرشو تکون داد...
شیطون شده بود...
ناخوداگاه لبخندی زدم...
یه بلیز طوسی یقه گرد تنش کرده بود از روشم یه پیرهن مردونه سرمه ای
موهاشو به سمت بالا ژل زده بود...
از دستش دستبند و کشیدم بیرون...
پاشو رو صندلی گذاشت و رامو سد کرد..
-نمیتونی بری ! میدونی که اتفاقی اینجا نیستیم
خیلی مسخرس !
روبه روم وایساد
-دارم تلاش میکنم تا باهات حرف بزنم...راه دیگه ای واسم نذاشتی
یه قدم عقب رفتم
-نمیدونم محیا واس چی به تو کمک کرده وقتی
وسط حرفم پرید..
-وقتی انقدر ازم متنفری
سرمو انداختم پایین
-طوعه ! چرا از من فرار میکنی ؟! چرا انقدر سر سختی طوعه !؟
-سرسختم !؟ این مسخره بازیا یعنی چی ! تموم کن این مسخره بازیارو
چنگی به موهاش زد
-حرف زدن با تو هیچ وقت فایده نداشته !
-باشه پس من میرم...
کیفمو رو دوشم جا به کردم...
داد زد
چرا از من فرار میکنی !؟
مثل خودش داد زدم
-بسه ه ه !!! با این رفتارت همه تو دانشگاه به ما به یه چشم دیگه نگاه میکنن
نگاه بهت زدشو دوخت بهم
-اهان دردت اینه !؟
کیفمو گرفت و کشید...
-چیکار میکنی
همون طور که دنبال خودش میکشید منو جواب داد
-صبر کن تا ببینی...
به وسط سالن بردم... همه داشتن با تعجب نگاه میکردن...
دندونامو رو هم فشردم... اروم گفتم چیکار میکنی !؟
داد زد
-ملت ! بین منو طوعه هیچی نیس ! شنیدین !؟ هیچی نیست
بعد سرشو به طرفم خم کرد...
-خوب شد طوعه !؟ راحت شدی !؟
نگاهش ناراحت بود ,از کنارم رد شد
همه با تعجب داشتن نگام میکردن ... بازم گند زدم ! نمیدونم این چرت و پرتا رو از کجا پیدا میکنم میگم !
هنوز همه داشتن با کنجکاوی نگام میکردن.... از زیر نگاه کنجکاوشون فرار کردم
************************************
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۲ آذر ۱۳۹۱, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر   #33 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
پیش فرض

طوعه مامان یه لحظه بیا اینجا
رفتم اشپزخونه
-جانم مامان
داشت سودوکو حل میکرد.. با دیدینم سرشو اورد بالا و لبخند زد...
-عزیزم , الان رهام زنگ زد , گفت بهت بگم خیلی وقته کلاس نداشتین باهم ...
وسط حرفش پریدم
-مامان من خسته ام نمیتونم برم
تند نگام کرد...
-طوعه ! زشته ! بیچاره بیشتر از خودت نگران درسته !
خواستم اعتراض کنم که چش غره ای رفت
-حرف نباشه ! زشته ... ! زحمت کشیده زنگ زده ! توام میری ! برو حاضر شو
پوفی کردمو از اشپزخونه امودم بیرون...
لعنت به این شانس ...لعنتتتتت
در و دیوار بهم میکوبیدم.. باید یه جوری عصبانیتمو تخلیه میکردم...
پابتو بنفشمو با شال بافتنی مشکیم سرم کردم... یه ارایش ساده محو کردم و زنگ زدم به اژانس... کمتر از 10 دقیقه به خونشون رسیدم...خودش در و باز کرد...
با لحن سردی بهش سلام کردم... فقط نگام کرد... نگاهی که تمام وجودمو سوزوند... نگاهی که باعث شد سرمو بندازم پایین ... نگاشو ازم گرفت .
با صدای ارومی گفت :
-برو تو اتاقم الان میام
رفتم اتاقش .... تنم داشت میسوخت , پالتومو در اوردم و گذاشتم رو تختش ...
با 2 لیوان چایی برگشت...
نشست لب تخت...
-میدونی که فقط واسه درس نخواستمت...
سرمو اوردم بالا... یکیم جرات پیدا کرده بودم
-اره میدونم ..
چنگی تو موهاش زد و گفت :

-مثل بچه ها میمونی طوعه !! هم اشتباه حرف و میفهمی ! هم روش پافشاری میکنی... ببین چند وقته اعصاب جفتمون و خورد کردی
حالا که منو کثل بچه ها میدونه یک بچه بازی بهش نشون بدم که
-نمیخوام چیزی بشنوم
صداشو برد بالا
- وقتی نگی چی شده منم مجبور میشم مثل تو داد بزنم
-نمیخوام حرف بزنم
با مهربونی نگام کرد...
-بگو چی شده !؟ انقد اعصابمونو خورد نکن ! گفتم بیای که باهم حرف بزنیم
داد زدم ...
-چرا قضیه نامه رو به همه گفتی ؟؟
جا خورد
-نامه !؟
-اره نامه !! خودم شنیدم تو کلبه !! داشتی به همه میگفتی
چند بار سرشو تکون داد
-نه .. نه ! من نگفتم...
-میگم خودم شنیدمممم !!
زل زد تو چشام... سرمو انداختم زمین
-نگام کن طوعه !! بهت میگم نیگام کن..
سرمو اوردم بالا
صداشو اورد پایین...
من نگفتم ... ! به روح مامانم من نگفتم ! من فقط جریان درس دادن به تورو گفتم ... اونم چون مامانت تو جمع گفت
نمیتونستم تکون بخورم .. باز اشتباه کرده بودم..
با خستگی نگام کرد...
-باور کن ! باور کن ...
لال شده بودم ... منتظرانه نگام کرد..
سرمو تا جایی که میشد انداخته بودم پایین .. روم نمیشد نگاش کنم...
از لبه تخت بلند شد...
-خیلی خب بلند شو یکم ریاضی کار کنیم که حسابی عقبیم...
نگاه شرمندمو بهش دوختم ...
لبخندی زد و گفت:
-د دختر بیا بشین دیگه
رفتم رو یکی از صندلیا نشستم.. اومد کنارم نشست... جزومو از کیفم در اورد و گذاشت رو میز و شروع کرد به توضیح دادنو حل کردن...
-خب اینارو هی تکرار کن با خودت هر چقدر بیشتر تکرار بیشتر تو ذهنت میمونه
سرمو خاروندم و گفتم :
-خودم بلد بودم اینارو !
قهقهه زد و چند بار سرشو تکون داد
-اره میدونم !! خب الان یکم تمرین حل میکنیم !
ابروهامو انداختم بالا
-استاد تویی !
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۳ آذر ۱۳۹۱, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر   #34 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
پیش فرض

با خنده گفت :
-وای ی ی ! از خانوم یه جمله تسلیم شدن شنیدیم ! اینو باید تو تاریخ ثبت کنیم !
با شوخی اخم کردم
-
لوسسسسسسسسسس
سرشو با خنده اورد جلو و گفت :
-جانم ؟؟
خیره شدم تو چشماش ... نگاشو دوخت بهم ... داشتم تو تاریکی چشاش غرق میشدم....
-دایی شیر کاکائو اوردم واستون
نگامو ازش گرفتم... پاشدم و یاسی رو بوسیدم ...
-سلام خشگل خانوم...
شیر کاکائو رو گذاشت رو میز ...
-طوعه , دایی رهام چه جوری درس میده ؟؟
رهام با خنده پاشد و لپشو محکم کشید
-چیه وروجک ؟؟ تو چیکار به درس دادن من داری !؟
تابی به سر و گرنش داد . گفت :
-اخه ساسان و گفتم بیاد اینجا ! روخونیش ضعیف بود ! گفتم تو معلم خوبی هستی !
ساسان پسر خاله یاسی بود کلاس دوم دبستان بود... از خنده نمیتونستم وایستم...
رهام که بر و بر داشت یاسی رو نگاه میکرد...
-دایی جون !؟ اذیت که نمیکنی !؟
یاسی چشماشو درشت کرد..
-نه بخدا راست میگم...
صدای زنگ در بلند شد....
یاسی در حالی که میرفت در و باز کنه گفت : دیدی راست گفتم...
رهام نگاه متعجبشو به من دوخت... من که از خنده رو زمین ولو شده بودم...
از خنده من خندش گرفت... زهر مار نخند ... ! جدی جدی ساسان اومده !؟
میون خنده گفت :-ارهه دیگه ! اومده باش درس کار کنی و شروع کردم به خندیدن...
ساسان و که دیدم خندم شدت گرفت که باعث شد رهام کتابو پرت کنه طرفم...
یاسی اومد و با قیافه جدی گفت :
-طوعه بیا بریم دایی و ساسان درس بخونن...
با خنده پاشدم و دنبال یاسی رفتم... یاسی رفت جلو تلویزیون نشست و شروع کرد کارتون نگاه کردن...منم رفتم چایی دم کردم... چایی که حاضر شد یکی واس خودم ریختم یکی واس رهام.. یه ظرف شیرینی درست کردم و تو سینی گزاشتم و به سمت اتاق رهام رفتم....
صدای ساسان میومد .. ! واقعا داشت از رو کتاب واس رهام میخوند و رهام غلطاشو میگرفت !!!!
-بیاید واستون شیرینی اوردم !
رهام نگاه شیطونشو انداخت بهم و با یه لحن شیطون بهم گفت :
-چایی بخوریم یا خجالت ؟؟
خندیدم ... از ته دل... چقدر خوبه که مثل قبل شدیم.. دعوا نمیکنیم...


.میدونی من وقتی بزرگ شدم میخوام با ابجی طوعه ازدواج کنم
رهام قهقهه زد ...
از اتاق اومدم بیرون
با خنده گفت :
-چه جوری میخوای اخلاق گند طوعه رو تحمل کنی ؟؟
ساسان با لحن جدی گفت : -یه جوری راه میایم ما باهم
باشه ! زود باش بقیه شو بخون که به خاطره تو تمام کارام کنسل شده ...
معلوم که باید کنسل کنی ...
با صدایی که سعی میکرد خندشو پنهون گفت:
-ادامش !
-کتابا به من علم میده .. یاد میده چه جوری انسانارو دوس داشته باشم ...
کم کم خوابم داشت میگرفت... یاسی ام رو مبلش خوابش برده بود... پالتو شالم تو اتاق رهام بود... ساعت نزدیک 10 بود... دیرم شده بود ... تقه ای به در زدم....
نگاشو از تو کتابش برداشت.... چشمم به رو تختش افتاد ...ساسان خوابیده بود روش...
-داشت میخوند یهو خوابش برد
لبخندی بهش زدم...
پالتو رو برداشتم..
-من میرم دیگه !
از رو صندلی بلند شد...
-صبر کن الان میرسونمت...
شالم و رو سرم انداخت ....
-نه خسته ای من خودمم میرم
اخمی کرد و گفت :
-این موقع شب مگه میزارم تنها بری!
کیفمو رو دوشم جا به جا کردم ...
-نه زنگ زدم 133 الان میاد
ابروهاش توهم گره خورد
-واس چی اخه ؟؟؟
نمیخواستم خراب شه ! نمیخواستم دعوامون شه
-یاسی اونوقت تنها میموند ... ! بازم ممنون , خدافظ !
سرشو تکون داد...
-میدونم بهونس ! اما زنگ زدی دیگه ! فردا میبینمت ... خدافظ
لبخندی زدم از خونشون اومدم بیرون....
شب خوبی بود...

*******************************
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ آذر ۱۳۹۱, ۱۱:۰۶ بعد از ظهر   #35 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوستای گلم
میدونم خیلی تایپک نقد . دیر زدم شرمنده ! اما خوشحال میشم بانظرات و نقداتون ایرادامو بهم بگین
زندگی من | saba m کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب



بیشتر وقتمو تو خونه میگذروندم.... طاها به خاطره سنش و فشاری که به خاطره کنکور روش بود یکم بهانه گیر شده بود.... با هر چیزه کوچیکی بهونه میگرفت و صداش کل خونه رو بر میداشت.... تا کنکور فاصله زیادی نمونده... بعضی وقتا جا میزد و کتاباشو بهم ریخت و میگفت نمیخونم دیگه... اما چند دقیقه بعد بی سر و صدا باز سراغشون میرفت....
اما مامانم ! مامان صبورانه تلخیای منو و طاها رو دعوا میکرد... با خنده هامون میخندید با ناراحتیامون ناراحت میشد و دم نمیزد...

اواسط اذر بود... هوا خیلی سرد شده بود... صبحا با زور از خواب بیدار میشدم... روزام تکراری بود... کارم هر روز این بود صبحا برمم تا دانشگاه تا تا طرفای عصر... از اونور با رهام درس بخونم و اخر شب جنازم بیاد خونه... یه ساعت با طاها و مامانم میگزروندم و میخوابیدم...
با بچه های گروه معماری خودسرانه یک هفته فاصله بین عید قربان تا غدیر و تعطیل کرده بودیم...
محیا پیشنهاد داد این یه هفته تعطیلی همراهشون به طالقان برم... اول به خاطره مامان و طاها قبول نکردم اما به خاطره اصرار مامانم قبول کردم برم ... قرار بود بود چند تا از دوستای سجاد که شامل رهامم میشد با منو محیام بریم ...
محیا و سجاد موقتا صیغه بین خودشون خونده بودن... هرچقدر به محیا گفتم این کارو نکن زیر بار نرفت... در حضور خانواده هاشون صیغه یکساله خونده بودن واسه اشنایی بیشتر !
***********************************
هوا تاریک شدن بود...دلم نمیومد مامانمو بیدار کنم.... اروم از جام پا شدم , یکبار دیگه کولمو چک کردم... همه چی مرتب بود... بارونی کوتاه کرممو با شال کرم قهوه ایم پوشیدم , ارایش ملایمی کردمو و اروم از خونه اومدم بیرون...
محیا و سجاد تو ماشین منتظرم بودن.... سوار ماشین شدم... محیا که تو عالم هپروت بود... سجادم واس اینکه خوابش نبره مدام چایی میخورد... کامل رو صندلی پشت دراز کشیدم و خوابیدم....
***************************
با صدای جیغی از جام پریدم.. محیاا و دیدم که کلشو از پنجره سمت من کرده بود تو ماشین ..... چشامو با دستمال مالیدم
-چته دختر ؟؟
با خنده جواب داد
-رسیدیم خب
-بابا این چه وضع بیدار کردنه خوو !
-پاشوووووووووووووووو
دستامو رو گوشم گذاشتم گفتم و کلافه گفتم :
-خیلی خب ! تو برو منم الان میام...
عقب گرد و گفت :
-اومدیا
-باشه بابا ! برو میام
کش و قوسی به بدنم دادم از ماشین پیاده شدم ....ساکم تو ماشینن نبود... احتمالا محیا با خودش برده بود..
هوا خیلی سرد بود...با عجله رفتم تو خونه... موجی از گرما به صورتم خورد ...
خاله سجاد یه خونه ویلایی 2 طبقه تو طالقان داشت, که با هماهنگی که سجاد باهاش کرده بود قرار شد یه چند روزی کلیدشو به ما بده....
-چرا اونجا وایسادی ؟؟
نگاه سوالیمو به محیا دوختم
-پس کجا وایسم ؟؟
-بیا کمک بینم ! مهمونی که نیومدی ! بیا ساکتو ببر اتاق بالا بزار !
با خنده بهش گفتم
-یعنی خدا به داده سجاد برسه محیا ! دق میکنه از دستت !
در حالی که دونه دونه کابینتارو باز میکرد و کلشو تا ته میبرد توش گفت
-میری یا پاشم بیام بزنمت ؟؟
ساکمو از رو مبل برداشتم و گفتم :
-نه تو به فوضیولیت برس !
با صدای بلندی گفت :
-بعدا به خدمتت میرسم...
خونه ی نسبتا کوچیکی بود... شاید 90 متر میشد طبقه اول.... یه اشپزخونه 20 متری , یه نشیمن که چند تا مبلای رنگ و رو رفته اجری داشت با یه تلویزیون 29 اینچ ... یه سرویس توالت و با یه سرویس حموم...
یه 14/15 تا پله میخورد میرفت طبقه بالا...
اتاقا بالا بود... پله هارو رفتم ... 3 تا اتاق بالا بود .... احتمالا یکیش واس منو محیا بود 2 تام میشد واسه رهام و سجاد و بقیه دوستاش ! اما نه ! فکر نکنم ! احتمالا یکیش واس من تکی بود ... یکیش واس سجاد و محیا و اون یکیم واس رهام و دوستای سجاد ......
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۵ آذر ۱۳۹۱, ۱۱:۳۱ بعد از ظهر   #36 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +12 امتیاز     
پیش فرض

خدا کنه دخترم بیتشون باشه وگرنه من حسابی حوصلم سر میره , اون طوری که بوش میاد تنها میمونم چون محیا نمیتونه دل از نامزدش بکنه و وقتشو با من بگذرونه !
نگام بین درای بسته ی 3 تا اتاق در حرکت بود.. مونده بودم کدوم اتاق و بردارم که در اتاق وسطی باز شد ...
-ا سلام ! چرا اینجا وایسادی ؟
-سلام . کی اومدی ؟؟ فک کردم نیومدی !
صدای محیا از طبقه پایین بلند شد..
-رهام سلام ! سجاد رفت خرید گفت بهش زنگ بزنی
-باشه
در اتاق یه بار دیگه باز شد و این بار 3 تا پسر با یه دختر از توش اومدن بیرون ..
-طوعه بیا معرفی کنم...
ساکمو گزاشتم زمین و رفتم کنارشون وایستادم...
-علی دوست من و سجاد ... اینم طوعه دختر خالم...
علی لبخند با نمکی زد و گفت :
-خوشبختم
جواب لبخنشو دادم
-منم همین طور
اینم سودا که هم دانشکده ایمونه !
یه لبخنده نصفه تحویل داد که منم دقیقا همون لبخند و تحویلش دادم
رهام محکم پشت کمر یکی از پسرا زد و گفت:
-اینم ایلیا داداش من !
سرشو به نشونه خوشبختم تکون داد
علی یه پسر چشم ابرو مشکی بود که میشد بهش لقب خوشتیپی و داد ... سودا تو نگاه اول به دلم نشست ..چشای درشت و مشکی داشت با ابروهای نازک مشکی.. روی هم رفته میشد گفت که خشگله.... ایلیا بور بود... 4 شونه و قد بلند ! چشاش عسلی بود....
-طوعه بیا اینجا اتاق تو و سوداس .. بیا وسایلاتو بزار اینجا...
بی هیچ حرفی ساکمو برداشتم و رفتم تو اتاق...
یه اتاق 15 متری با 2 تا تخت 2 نفره و یه کمد کوچیک .. کنار تخت یه اینه 20 سانتی بود که رو زمین بود و تکیش به دیوار...
ساکمو گزاشتمم رو تخت شال و مانتوهایی که با خودم اورده بودم و گداشتم تو کمد تا چروک نشه....
ح.صله بیرون رفتم نداشتم رو تخت دراز کشید و چشمامو بستم...
داشت چشام گرم میشد که با صدای محیا کاملا خواب از چشام پرید
-چرا انقدر خری اخه ؟؟
دستاشو رو کمرش گداشت و گفت :
-خفه بابا ! نیومدیم اینجا شما بکپی !!! پاشو بیا با بچه ها میخوایم شجاعت حقیقت بازی کنیم...
از رو تخت پاشدم و بلیز ابی صورتی مردونمو از تو ساک با تیشرت زیرش در اوردم...
-برو الان میام !
نشست لبه تخت و گفت :
-نه من باید ببینم !
-چیو باید ببینی ؟؟؟
با خنده
-چیزای خوب !
-کوفت
کلافه گفت:
-زود باش دیگه ! الان بازی شروع میشه
- خیلی خب..
لباسمو در اوردم و اول تیشرت صورتی که روش عکس یه خرگوش بود و پوشیدم روشم بلیز استین کوتاه مردونه ابی صورتیمو پوشیدم... موهامو دم اسبی پشت سرم بستم .. از ارایش صبح هنوز یکم مونده بود فقط روش یه برق لب زدم و همراه محیا از اتاق اومدم بیرون
-طبقه پایین یا بالا !؟
-طبقه پایین...

زندگی من | saba m کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۸ آذر ۱۳۹۱, ۰۷:۲۰ بعد از ظهر   #37 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض

بچه ها چرا تو نقد نمیاین ؟!
بیاین تو نقد خب






پله هارو داشتیم میرفتیم پایین که محیاا یه دفعه با خوشحالی به طرفم برگشت
-طوعه یه خبر خوب !
-چی شده ؟؟
دستاشو با خوشحالی بهم کوبید
-نزدیک اینجا یه اصبل داره !
- اخ جووون ! کجا ؟؟
- 2 دقیقه فاصله داره ! ولی باید یه قولی بدی !
با کنجکاوی نگاش کردم
-همش نمیری به چسبی به اون اسبا ! هر موقع من گفتم میری !
صدای سجاد بلند شد
-کجا موندین پس !
-اومدیمممممممممممممممممممم مم

************************************
رو زمین نشسته بودیم ...من بین سودا نشسته بودم و محیا... محیا کنار سجاد.... رهام روبهه برو من نشسته بود و دوستاشم کنارش!
سجاد بطری و تو دستش گرفت ...
-این سر بطری به هر کی بیفته از کسی که ته بطری بهش افتاده باید سوال کنه !
بطری چرخوند... روبه منو علی افتاد...
سجاد گفت :
-خب طوعه از علی میپرسه
رو کردم طرف علی و بش گفتم:
-شجاعت یا حقیقت ؟!
لبخند با مزه ای زد و گفت:
-من شجاعتم کجا بود اخه ! حقیقت !
یکم فکر کردم و گفتم :
-اخرین باری که اسهال گرفتی کی بود ؟؟؟
صدای خنده ی سجاد رفت رو هوا سودا گفت :
-ای ی حالم بهم خورد !
ایلیا بش گفت :
-بازیه دیگه ! زود باش جواب بده علی !
علی یکم فکر کرده و کرده گفت :
-هفته پیش!
باز صدای خنده ی همه رفت بابا...
رهام : علی محتویاتشمم میتونی بگی ؟؟
سودا محکم رو بازوی رهام کوبید...
-اه ! حالم بد شد !
علی بطری گرفت و چرخوند ...ایلیا از سودا بباید سوال میپرسید
-شجاعت یا حقیقت ؟؟؟
سودا گفت حقیقت..
ایلبا یکم فکر کرد و گفت :
-اخرین دوس پسرت اسمش چی بود !؟
سودا با عصبانیت گفت :
-دیگه سوال شخصی نداشتیم !
ایلیا مصرانه گفت :
-بازیه ! باید بگی ...! شرط بازیه !
رهام گفت :
-ایلیا اذیت نکن بابا ! بچرخون بطریو !
ایلیا چشمکی به رهام زد و با یه لبخند موزیانه گفت :
-اهان باشه . گرفتم
بطری و چرخوند ... افتاد به محیا و رهام ... رهام از محیا باید سوال میپرسید
محیا با خنده شروع کرد اشهد و خوندن...
رهام ازش پرسید :
-خب محیا خانوم شجاعت یا حقیقت !؟
محیا نگاهی بنداز انداخت و گفت :
-چی بگم ؟؟
-حقیقت و بگو !!!
محیا رو به رهام کرد و گفت :
-حقیقت !
رهام نگاه شیطونشو به محیا انداخت و گفت :
-اخرین اس ام اسیو که سجاد واست زده رو بخون !
محیا گفت:
-نه ه ه
رهام با خنده
-اره ه ه !
به محیا گفتم :
-میتونی جواب ندی خب !
رهام نگاشو دوخت بهم
-یعنی چه نگه ! بازیه ... باید بگه !
-سودام نگفت ! محیام میتونه نگه !
رهام رو کرد به محبا و گفت
-زود باش بخون !
به محیا گفتم:
-نمیخوای نگو !
رهام با لحن جدی گفت:
-طوعه میشه شما حرف نزنی ؟؟ داری بازی و خراب میکنی !
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۷ آذر ۱۳۹۱, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر   #38 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض

بچه ها چرا تو نقد نمیاین ؟! رمان و دوست ندارین !؟
اگه دوست ندارین نزارم دیگه !!
زندگی من | saba m کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

عصبی جواب دادم
-مگه بازی به صلاح و حرف توئه ؟؟
-بحث نکن لطفا !
اومدم یه چیزی بگم که محیا وسط حرفم پرید
-باشه دعوا نکنید میخونم...
نگامو پر کینه مو به رهام دوختم ... سرشو تکون داد که یعنی چیه ؟؟
محیا شروع کرد به خوندن...

زل زد تو چشام و شمرده شمرده گفت : مثل خودش جواب دادم !
-سودا دوس نداشت بگه ! محیام نمیخواد بگه ! چه فرقی میکنه ؟؟
رهام کلافه جواب داد
-چون که من صلاح ندونستم بگه

-اماده ای گلم ؟؟ تا 5 مین دیگه در خونتونم...
بچه ها از خنده داشتن میترکیدن اما من یه لبخند مسخره گوشه لبم داشتم... رهام دیگه داشت زیادی رو مخم میرفت
با صدای محیا به خودم اومدم
-طوعه کجایی ؟؟ رهام با توئه ! بگو دیگه !
با بهت نگاش کردم
-شجاعت یا حقیقت ! رهام از تو داره میپرسه ... جواب بده دیگه
رهام با خنده
-قیافشووو ! این شجاعت نداره که ! از الان نمیتونه جواب بده
ابروهامو دادم بالا و با اعتماد به نفس گفتم
-حقیقت !
سرشو به طرف چپ کج کرد و شمرده شمرده گفت
ح قیقت ! حقیقت ! سجاد اون اصبل هنوز اون طوریه ؟؟
سجاد گفت:
-اره
نگاه پر شیطنشو انداخت بهم ! الان ساعت 9 ئه ! تا فردا ساعت 10 صبح مهلت داری اونجارو مثل دسته گل کنی ... از الان میتونی بری !
بغض گلومو گرفته بودم... ناخنامو محکم تو کف دستم فشار میدادم .... از جام بلند شدم
-محیا گفتی اصبل کجاس ؟؟
محیا چشماشئ گرد کرد و گفت :
-جدی هستی ؟؟
-اره !
محیا باز گفت:
-اما طوعه ..
رهام وسط حرفش پرید
-بازیه ! باید بره ...
-محیا میرم !
از خونه زدم بیرون... هوا به طرز وحشتناکی سرد بود... خدا لعنتت کنه رهام... !
ویلا رو دور زدم... اصبل و دیدم... چیزی و که میدیم باور نداشتم.. ! اینجا اصبل نبود که ! طویله بود... ! 3 تا دونه اسب داشت فقط ... انقد کثیف بود ک حد نداشت... پر از کاه و یونجه بود ! من چه جوری اینجارو تمیز کنم اخه ... منی که اتاق خودم و با زور تمیز میکنم !!!
اما باید روی این پسررو کم میکردم !!! به خاطره اون دختره مجبورم کرد که این طویله رو تمیز کنم !!!
استینامو بلند زدم و شروع به تمیز کردن کردم ... خیلی سخت بود زمین پر از کاههای سوزن سوزنی بود... اومدم کاههارو بلند کنم که جیغم در اومد...
اههههههههههه لعنتی !!! از دستم خون میومد... ای بمیری رهام ,ببین منو به چه روزی انداختی !!! نوکای تیز کاه تو کف دست راستم رفته بود ... شانس اوردم که وسایل کمکای اولیه اونجا بود... دستم خیلی میسوخت ... با باند کف دستمو بستم... و باز شروع به تمیز کردن اون طویله کردم... !
-به به میبینم که اینجا داره کثل دسته گل میشه ! اما هنوز باید 4 ساعتی روش کار کنی ..
برگشتم بی هیچ حرفی زل زدم بهش... تمام خشم و ناراحتیمو توی نگام جمع کردم و بش انتقال دادم... نگاشو ازم دزید که

چشمش به باندای پانسمان افتاد ..
اه لعنتی !! یادم رفت برشون دارم
-کسی اینجا زخمی شده !؟
یه قدم بهم نزدیک شد دستمو پشتم قایم کردم ... نگاشو به دستم دوخت ....
دستشو به طرفم دراز کرد
-میتونم نگاه کنم ؟
نگامو ازش گرفتم
-هنوز کارم تموم نشده
-لجبازی نکن !
با عصبانیت گفتم
-اونی که لجبازی میکنه تویی , چیزی نیست
مصرانه نگام کرد...
دستمو از پشتم در اوردم ...
باند و از رو دستم کنار زد ...
-دقت نکنی همین میشه
دستمو باز پشتم بردم
-من میرم بالا کار دارم... اگه اجازه هست ...!البته نباید اینو فراموش کنم که اینکه باید چیکار کنم بستگی به حالت روحی اون موقع تو داره
نگاهی بهم انداخت ... دستاشو تو جیبش گذاشت و با کلافگی شروع به قدم زدن کرد....
-معلوم نیست تو این مسافرت دیگه چه بلاهایی قراره سرم بیاری
وسط حرفم پرید و بهم نزدیک شد...
-حرفی نزن تا بعدا پشیمون نشی !!!
عصبانی نگاش کردم و داد زدم ... راه در و بش نشوم دادم
-برو بیرون !
سرشو تکون داد و رفت
مرتیکه بیشووووووور.. هر زری که دلش میخواد میزنه ! بدم میاد ازش ..بدم میادددددددد
تمیز نمیکنم اصلا تا چشش دراد !!
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۷ دي ۱۳۹۱, ۱۲:۰۸ قبل از ظهر   #39 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض

ببخشید دیر شد !
اما بیاین نقد دیگه
****************
روی تخت نشستم ... از خستگی داشتم میمردم.. تمام تنم درد میکرد ! روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم...
با تکونای دستی از خواب پریدم
با گیچی چشمامو باز کردم..
-خواب موندی
دورم همه کاه بود...
از جام نیم خیز شدم
-من اینجا ؟!
نگاه خیره رهام مانع از حرف زدن میشد
-اینجا خواب موندم ...
از کاها بلند شدم....
-باید برم...
رهام دستشو رو موهام گذاشت.. کاه و از موم جدا کرد...به چشام خیره شد
-خسته ای
خیره نگاش کردم...
-منو اون طوری نگاه نکن طوعه ! با هر نگاهت نفرتتو میبینم
با التماس نگام کرد
-طوعه !
نباید میزاشتم احساسم غلبه کنه ...فرار کردم..من از رهام و احساسم فرار کردم. من از اون اصبلی که باعث شد رهام منو جلو همه خورد کنه فرار کردم....
*************************************
صبح دیرتر از همه از خواب بیدار شدم... دوش دیشب باعث شد یکم از خستگیم کمتر شه...
سر صبحانه سودا با نگاه تمسخر امیزش نگام میکرد... محیام سعی میکرد یه دقیقه ازم جدا نشه.. شبم با اصرارش مجبورم کرد تو اتاقشون کرد ...
-طوعه حالت خوبه ؟؟
محیا با نگرانی داشت نگام میکرد
-خوبم بابا ! بعد با خنده اضافه کردم...
-تقصیره خودته ! دیشب مجبورم کردی باهاتون بخوابم نتونستی با شازده تنها شی
نیشگونی از بازوم گرفت
-زهرمار ! دیوونه...
اروم در گوش محیا گفتم که یکم میخوام برم تنها تو شهر قدم بزنم..هر چقدر اصرار که باهام بیاد نتونست حریفم شه
از سر سفره پاشدم و روبه بقیه گفتم:
-بچه ها من میرم تا یکی 2 ساعت دیگه میام
رهام تو جاش نیمخیز شد
-کجا ؟
بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
-به شما مربوط نیست
زود خدافظی کردم و از خونه اومدم بیرون...
جلو در ورودی بازومو گرفت... با کلافگی نگاش کردم... بازومو ول کرد و گفت :
- خوبه کمکم داره حالت خوب میشه !
-چطور ؟؟
-کم کم داری حالت جنگجویانتو پیدا میکنی
با حرص نگاش کردم و اومدم که برم که باز بازومو گرفت
-پرسیدم کجا داری میری !؟
بازومو محکم از دستش کشیدم بیرون و پرخاشگرانه گفتم:
-به تو مربوط نیست !!!
منتظره واکنشش نشدم از خونه اومدم بیرون... مثل اینکه دعوای ما تمومی نداره !!
هندزفری مو تو گوشم گذاشتم و شروع به قدم زدم کردم.... مثل اینکه ویلا تو خود شهر نبود ! چون اینجایی که ما بودیم بیشتر شبیه روستا بود تا شهر ؛ هیچ سرسبزی نبود...همه جا زرد بود و خشک !!
درسته پاییز بود ! اما اونجام دیگه بیش از حد خشک و دلگیر بود !!!
به خودم دیگه نمیتونستم دروغ بگم ! دیروز فهمیدم که من رهام دوس دارم ! دلیل تپش قلبم وجود اون بود ! کاش نبود !کاش نبـــود ! کـاش !!
باید فکرشو از ذهنم مینداختم بیرون ! بایــد !! همین الان ! تو همین لحظه ! من میتونستم اره !
بغض گلومو گرفته بود... ته دلم میدونستم نمیشه ..اما میخواستم بشه ! مثل اون کسی که میدونه همه درا روش بستن ! اما منتظره معجزس !
اره من معجزه میخوام...میخوام رهام و از فکرم بندازم بیرون ! میتونــم مــن !
اهنگی که میخواستم و تو گوشیم پیدا کردم ! حرف دل منو میزد ! دستامو تو جیبم گذاشتم یقمو تا گردنم کشیدم بالا...کلاه پالتومو رو سرم گذاشتم...دکمه play و زدم و غرق شدم تو اهنگ
Gece güneşim, düşünmeden söndün
شب خورشید، بدون فکر کردن رفت
Kalbimi serinlettin
قلب من در حال خنک شدن
Bu defa boyun eğdin
این بار تسلیمش شدی
Hangi güvercin atlamış çatıdan
کدام کبوتر پرید روی پشت بام
Ya da hangi balık denize
کدام ماهی و دریا
Hesap yapıp akıllıca
آگاهانه به ساختن یک حساب کاربری
Bile bile sen bir kahraman
حتی اگر شما یک قهرمان است، حتی اگر
Ben bir hikaye
من یک داستان
Sessiz film gibi, çaresiz sustum
خاموش مانند فیلم، درمانده، ساکت شدم !

بغض داشت امونم میبرید ! اینجای اهنگ میشد تصمیم من ! میشد زندگی من !!!


Bugün pamuk kalbinden taşınıyorum
امروز، من از قلب پنبه ایت میرم !
Masal diyarlara göç edip yeniliyorum
سرزمین افسانه و تجدید مهاجرت اشتباه میکنم ؟؟
Her göz yaşı sana her hatıra bana
هر اشک چشم واس تو ! همه خاطره ها واس تو
İnanamıyorum sensiz kaldım yine
من نمی توانم باور کنم که بدون تو موندم باز
Kalan ateşim düşünmeden söndün
تب باقی موندم بدون فکر تموم شد
Kalbimi serinlettin
Bu defa boyun eğdin
Hangi güvercin atlamış çatıdan
Ya da hangi balık denize
Hesap yapıp akıllıca
Bile bile sen bir kahraman
Ben bir hikaye
Sessiz film gibi, çaresiz sustum
Bugün pamuk kalbinden taşınıyorum
Masal dünyalara göç edip yeniliyorum
Her göz yaşı sana her hatıra bana
İnanamıyorum sensiz kaldım yine

از نفس افتاده بودم ! خسته بودم ...اصلا فکرشم نمیکردم که یه روزی به این حال بیفتم.... اعتراف سختی بود !!
Bile bile sen bir günahkar
با اینکه میدونم تو یه گناهکاری
Bense bir günah olamadık yine
اما بازم باهم نتونستیم یه گناه شیم !
راه برگشت و پیدا کردم...به سمت خونه راه افتادم... باید ازش فاصله بگیرم...نباید بزارم وضع بدتر شه !! باید جلوشو میگرفتم
نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو....موجی از گرما به صورتم خورد ....سالن خالی بود...هیچکی نبود ! نگاهی به ساعتم انداخت ...ساعت 2 بعد از ظهر بود...لابد همه خوابیده بودن بی سر و صدا پله هارو رفتم بالا ... در همه اتاقا بسته بود... به سمت اتاق مشبرکم با سودا راه رفتم... آروم در و باز کردم تا از خواب بیدار نشه... سمت راست تخت طاق باز خوابیده بود.. پاورچین پاورچین به سمت چپ تخت رفتمو دراز کشیدم... قبل از اینکه فکرای جور واجور به ذهنم بیاد تسلیم خواب شدم....
***********************

saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۷ دي ۱۳۹۱, ۱۱:۳۹ بعد از ظهر   #40 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba m آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض

با تکونایی دستی با سختی چشمامو باز کردم.... قیافه عصبانی محیا باعث شد خواب از چشام بپره ..تو جام نیم خیز شدم
-چته ؟؟ چرا اینجوری نیگام میکنی ؟؟
با اخم نگام کرد
-معلومه کجایی؟؟ نگرانت شدیم همه
با خنده از جام بلند شدم و حولمو از ساک در اوردم
-اره میبینم انقدر نگران بودید که از نگرانی خوابتون برد !!!
بالشو محکم به سمتم پرت کرد
-هرهر و کوفت ! معلومه که میخوابیم !! مگه تو نگرانی اخه ؟؟
در حالی که به سمت حموم میرفتم جواب دادم
-نه والا !
دوش و باز کردم و دیگه صدای محیا رو نشنیدم...
به این دوش گرم نیاز داشتم , باعث شد یکم حالم جا بیاد
*****************
صدای همهمه میومد... پلیور طوسی گربه ای استین کوتاهمو با ساق مشکیم پوشیدم... موهامو دم اسبی پشت سرم بستم....ارایش ملیحی کردم و از پله ها رفتم پایین.. اول از همه سجاد متوجه حضورم شد
-به به سلام خانوم ! میگفتین گاوی گوسفندی میکشتیم تشریف میاوردین !
با خنده جواب دادم
-اتفاقا همین 30 دقیقه پیش خانومتون بالا داشتن واسم گوسفند میکشتن
محیا شروع کرد به خندیدن...کنارش نشستم و با شوخی نیشگونی از بازوش گرفتم....
*******************
خمیازه کشون از جام بلند شدم... همه بدنم خشک شده بود... نگاهی به ساعت انداختم .. 3 صبح بود اصلا یادم نیست کی خوابم برد.. انقد خندیده بودیم که حد نداشت... تمام بدنم به خاطره اینکه رو کاناپه خوابیده بودم درد میکرد... رو نوکه انگشتام شروع کرد به راه رفتن به سمت اتاقم...
سره جام خشکم زد ! صدای خنده ی اروم سودا میومد...یهو در اتاق رهام باز شد , زود پشت راه پله قایم شدم ...سودا با یه لباس خواب نازک از اتاق رهام اومد بیرون ....اونم با یه لباس قرمز کوتاه و نازک ! مخصوصا اینکه امشب علی و ایلیام برگشته بودن تهران ...مام قرار بود فردا عصر برگردیم
اما سودا با اون لباس اون موقع شب تو اتاق رهام چی کار میکرد ؟؟ از فکرش تنم یخ کرد....صبر کردم تا سودا بره تو اتاق بعد من برم ...
به جرات میتونم بگم جونی تو بدنم نمونده بود..پاهام قدرت راه رفتن نداشت.... اروم در اتاق و باز کردم رفتم تو... سودا با دیدنم خشکش زد !
-کی بیدار شدی ؟!
با بی تفاوتی گفتم:
-الان
لبخند مرموزی بهم زد و گفت :
-من میرم حموم میام
جوابشو ندادم ..رو تخت دراز کشیدم ....خواب از چشام پریده بود
**********
saba m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان تاوان ديروز | saba erfan کاربر انجمن saba erfan تایپ رمان 252 دیروز ۰۱:۱۴ قبل از ظهر
معرفی و نقد رمان تاوان ديروز | saba erfan کاربر انجمن saba erfan نوشته کاربران سایت 237 ۲۳ فروردين ۱۳۹۳ ۰۴:۰۲ بعد از ظهر
زندگی من | saba m کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب saba m نوشته کاربران سایت 11 ۱۲ تير ۱۳۹۲ ۰۷:۵۱ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۸:۳۲ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا