ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان زندگی تمنا | خانوم دکتر کاربر انجمن - صفحه 7
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
70. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    1 1.43%
  • 15 تا 20

    16 22.86%
  • 20 تا 25

    22 31.43%
  • 25 تا 30

    15 21.43%
  • بالای 30

    16 22.86%
صفحه 7 از 12 نخستنخست ... 34567891011 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 116
  1. Top | #61

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    602
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    یه جا غیر از اینجا
    تشکر از کاربر
    6,649
    تشکر شده 19,700 در 575 پست
    اندازه فونت

    Wink زندگی تمنا...

    برگشتن من همانا و سنکوپ کردن علی همانا...!!!
    خمیدگی شونه هاشو،رنگ پریدگی صورتشو به وضوح می بینم و شُک و ناباوریشو کاملاً درک می کنم...
    علی با چشای گرد و پاهایی لرزان قدمی به عقب بر می داره و در عوض من با یه قدم بلند کاملاً مقابلش می ایستم و زل می زنم تو چشاش...قیافش شبیه سکته ای ها شده...دستامو به طرفش دراز می کنم:
    =بفرما جناب سروان علی احمدی...اینم دستای بنده...آماده واسه دستبند زدن...پس چرا معطلین؟هرچه زودتر به وظیفه تون عمل کنین لطفاً
    -تو...تویی؟
    =آره منم...باورت نمی شه؟...حتی یه درصدم احتمال نمی دادی که من دزد باشم نه؟
    -تمنا...تو...چطور؟باورم نمی شه...چرا؟
    =می پرسی چرا؟واقعاً دلت می خواد بدونی چرا و چطوری به اینجا رسیدم؟!هـــان؟!

    یه بغض بد گیر میکنه بیخ گلوم...صدام لرزونه و نفسام منقطع
    =پس گوش کن جناب سروان احمدی...این همه تو واسم دردودل کردی حالا نوبت منه...من به خواست خودم دزد نشدم...به خواست خودم بد نشدم...
    نفس میگیرم و ادامه می دم:
    =بابام پزشک بود...پولدار بود...مامانم خوشبخت بود...طاها و رضا شادبودن...همه چیز بروفق مراد بود...تا اینکه...تااینکه قبله به دنیا اومدن من همه چیز عوض میشه...بابام معتاد میشه و مجوز پزشکیشو باطل می کنن و یواش یواش تموم داراییشو از دست می ده...
    من با دیدن چشمای قرمز بابا...با دیدن خماری های بابا قد کشیدم و بزرگ شدم...تموم این سالا پا به پای مامان...طاها...رضا...ترانه...تر نم و تبسم زجر کشیدم...خوب یادمه از همون بچگی رویای پزشکیو داشتم...فکر می کردم با درس خوندن و دکتر شدنم می تونم همه رو نجات بدم...دختر جاه طلبی بودم و به کم قانع نبودم...واسه همین شب و روز تلاش کردم...درس خوندم واسه رسیدن به هدفم...بابا با درس خوندن ما مخالف بود...ازمون خواست که بریم سرکار...همه قبول کردن جز من...زیر بار حرف بابا نرفتم...و از اون روز خوارکم شد کمربند بابا...اما من بیدی نبودم که با این بادا بلرزم...واسه رسیدن به هدفم مصمم و جدی بودم اما...زندگی چیز دیگه ای رو برام خواسته بود...

    نمیدونی چقدر سخته وقتی چند روز مونده به کنکور،یه روز با یه بسته شکلات بری خونه و دل مامانتو با معدل 20شاد کنی بعد بابات بیاد و خط بطلان بکشه به تموم اُمید و آرزوهات...نمی دونی چقدر سخته از زبون بابات بشنوی که به خاطر یه خونه فکستنی حاضر شده تو رو بفروشه...به صاب خونه پیر وخرفت...یه مرد هوس باز و هرزه...نمی دونی چقدر سخته واسه رهایی از این گرفتاری مجبور بشی از خونه فرار کنی...دل از خونه و خانوادت بکنی و بری...غافل از اینکه سرنوشت بدتر از اینا رو واست رقم زده...نمی دونی چقدر درد داره وقتی از همه جا نا اُمیدی و نه راه پس داری و نه راه پیش سروکله ی یه نفر پیدا بشه و تو فکر کنی فرشته ی نجاتته و به اُمید یه زندگی بهتر باهاش همراه شی اما...اما وقتی بعده یه حموم دلچسب اون فرشته مهربونه بهت بگه یا برام دزدی می کنی یا فیلمتو پخش می کنم تو اینترنت تا بی آبرو شی؟...نمی دونی چقدر تلخه یه هو فرشته ی زندگیت تبدیل شه به دیو...نمی دونی چقدر تلخه بخوای خودتو از زندگی خلاص کنی اما نتونی...نمی دونی چقدر سخته بین دوراهی خلاف و بی آبرویی خلاف رو انتخاب کنی...آره آقای احمدی...من به خواست خودم اینجا نرسیدم...جبر زندگی بود نه دوست داشتن من

    حرفام تموم میشه...نفس تازه می کنم و چشامو که تا اون لحظه به زمین دوخته بودم بالا میارم و به نگاه علی می دوزم اما...اما با دیدن نفرت چشماش سریع می بندمشون تا نبینم چیزیو که ازش واهمه دارم
    می لرزم...از درون می لرزم اما از بیرون...آروم،ریلکس،خونسرد...
    -من دوسِت داشتم تمنا...خیلی می خواستمت...چرا این کارو با من کردی؟
    برخلاف تصورم از شنیدن ابراز علاقه ی علی هیچ احساس خوشی بهم دست نمی ده...یادش بخیر...یه روزی چقدر منتظر شنیدن این جمله بودم اما حالا...هیچی...یه لبخند تلخ می زنم...
    -اما از الان...از این لحظه به بعد ازت متنفرم تمنا...از تو دختر مو قرمز بیزارم
    با شنیدن این جمله از درون خورد میشم اما...عکس العملی نشون نمی دم...از اینکه دارم در مقابل چشمای علی ذره ذره جون می دَم حال خوبی دارم
    تو همین حس و حالم که...
    -فرار کن
    با شنیدن این جمله با بهت چشامو وا می کنم:
    =چی گفتی؟!
    صورت علی درست رو به روی صورتمه...انگار با نگاش یه کشیده محکم می خوابونه زیر گوشم...
    نگام می اُفته به روسریم که تو دستاشه
    -فرار کن...الان بقیه میرسن
    =چرا...چرا فرار کنم؟
    کلافه پـــوفی می کنه و روسریمو می اندازه رو موهام و زیر گلوم گره می زنه...از برخورد نُک انگشتای داغش با پوست سَرَم حال خوبی بهم دست می ده
    در کمال تعجب زیر بازومو می گیره و منو به سمت دیوار می بَره و دستاشو داخل هم گره می زنه:
    =فرارکن...مگه نگفتی جبر زندگی بود که خلافکار شدی؟خب حالا من می خوام یه فرصت دیگه بهت بدم...فکر نکن به خاطر خودته ها...نه...به خاطر خودم...چون حاضر نیستم حتی یه لحظه وجودتو تحمل کنم...نمی خوام دیگه تو چشات نگاه کنم...نمی خوام هرگز ببینمت حتی تو اداره ی پلیس...پس فرارکن و از اینجا برو و دیگه هرگز برنگرد...برو و آدم شو...انسان شو...
    =ولی...علی
    -دیگه هرگز اسم منو نیار خب؟...من به همکارام میگم که تو فرار کردی و من بهت نرسیدم...میگم موفق نشدم دستگیرت کنم
    با تردید به چشاش نگاه می کنم...برای یه لحظه ی گذرا همون برق عشق قدیمی رو تو چشاش می بینم ولی باز...نفرت...
    چشامو می بندم و نفس عمیقی می کشم و باگفتن یه یاعلی پای راستمو توی دستای قلاب شده ی علی می ذارم و از دیوار میرم بالا...خدا رو شکر می کنم که از بچگی توی بالا رفتن از درخت ودیوار مهارت داشتم...
    قدم می ذارم توی راه سرنوشت جدیدم...
    باکوله باری از غم و تجربه...

    زندگی تمنا... | خانوم دکتر کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب
    پست بعدی هفته ی آینده
    واقعا چرا وقتی می خونین تشکر و امتیاز نمی دین ...یا وقتی تشکر می کنین امتیاز نمی دین؟هان؟حکمتش چیه؟
    ویرایش توسط SPR!NG G!Rl : 1391,09,28 در ساعت ساعت : 18:48


  2. Top | #62

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    602
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    یه جا غیر از اینجا
    تشکر از کاربر
    6,649
    تشکر شده 19,700 در 575 پست
    اندازه فونت

    Wink زندگی تمنا...

    قدم می ذارم توی راه سرنوشت جدیدم...
    با کوله باری از غم و تجربه...
    ارتفاع دیوار زیاد نبود..نفس می گیرم و چشامو می بندم...زیر لب اسم خدا رو زمزمه می کنم و می پَرَم پایین...چند سنگ ریزه می چسبه کف دستم و پای راستم کمی ضرب می بینه...اما نه اونقدر که منو از حرکت باز داره...در واقع اونقدر قلبم درد می کنه که درد پام احساس نمی شه...سنگ ریزه ها رو از دستم جدا می کنم و پا می شم...همه جا تاریک و خلوته...چونه ام از بغض می لرزه...حالا کجا برم؟!...اصلاً کجا رو دارم که برم؟!...یعنی چی می شه؟!...این بار چی در انتظارمه؟!...یه اتفاق بد دیگه؟!مگه از این بدترم می شه؟!
    سرمو بالا می گیرم...با چشای پر از اشک به آسمون سیاه و پر ستاره ی بالا سَرَم نگاه می کنم:
    =خدایا کمکم کن...هوامو داشته باش...کم آوردم...دیگه نای مقاومت ندارم

    ماشینای پلیس هنوز اطراف خونه بودن...اینو از نور قرمز چراغ گردون فهمیدم...همه جا رو گرفته بودن جز دیوار حیاط پشتی...پشت دیوار قایم می شم...کامل می چسبم به دیوار...دست و پاهام می لرزه...قلبم بی قراره...قلبمو توی مشتم می گیرم...آروم باش کوچولو...من هنوز سرپام...هنوز نشکستم...هنوز جون تو پاهامه...آروم باش...خدا بالا سرته...هوامونو داره...آروم باش...
    آه می کشم...ولی خودم چی؟!کی به من بگه آروم باش؟!من خودم از همه نا آروم تَرَم...
    ماشینای پلیس یکی یکی از جلوم رد می شن و منو که توی تاریکی پنهان شده بودمو نمی بینن...
    از دیوار فاصله می گیرم...یعنی الان علی چه حالی داره؟!مث من بی تابه؟!بی قراره؟!نا آرومه؟!دل شکسته اس؟!یا برعکس...بی خیال...ریلکس...آروم...شاد؟؟؟!
    نه اون گفت ازَم متنفره...پس بی تفاوته...انگار که من مُردم...یا از اول تمنایی وجود نداشته...
    از این فکر شدت گریم بیشتر می شه...این ته بدبختیه...اینکه علی منو نمی خواد...اینکه نه توان خواستن دارم نه قدرت فراموش کردن یعنی آخر نیا...اینجایی که الان ایستادم بن بست دنیاس...یعنی مرگ من...مرگ روح تمنا...کاش قدرت اینو داشتم که دیوار های رو به رو، رو از بین ببرم...نابود کنم...کاش توان اینو داشتم که دوباره روحمو زنده کنم...کاش...ولی...افسوس...یوم الحسرت من تو این لحظه شروع می شه و تا ته دنیا ادامه داره...حسرتی بی پایان...
    ***
    با حس کردن حرکت چیزی روی کَمَرم چشامو وا می کنم و تکونی به بدنم می دم...گنجشکی که روی کَمَرم نشسته بود با حرکت من پرواز می کنه و می ره...تموم بدنم خسته و کوفته اس...
    پا می شم واطرافمونگاه می کنم...دیشب از بس داغون بودم نفهمیدم کی به پارک اومدم و کی از شدت گریه خوابم برد...کش و قوسی به بدنم می دم...اما دوباره با یاد آوری علی و اتفاقاتی که افتاد و حرفایی که بینمون رد و بدل شد بغض می کنم و لحظه ای بعد اشکم جاری می شه...
    اطرافمو نگاه می کنم...چندتا پیر مرد مشغول ایروبیک بودن و چند نفرم با دستگاه های ورزشی نارنجی رنگ سرگرم بودن...همگی سرزنده و لبخند به لب...
    غصم می گیره...بایدم لبخند بزنن...یه خونه دارن با یه خانواده ی خوشبخت...غمی ندارن که ناراحت باشن...
    آه می کشم...خدایا...چرا هر چی سنگه مال پای لنگه؟!واقعاًچه حکمتی توی این بلاهایی که به سَرَم آوردی وجود داره؟!می خواستی بهم بفهمونی فرار از خونه عاقبت نداره؟!باعث حل مشکلات نمی شه؟!خب اینو که خودم بعده چند روز دوری از خونه فهمیدم دیگه باقیش واسه چی بود؟!هــــان؟!
    شمشاد ها رو دور می زنم و به سمت آبخوری پارک می رم...دستمو زیر شیر می برم و قلپ قلپ آب می خورم
    -جوجو تشنه شه؟!
    مشتموپره آب می کنم و همزمان با برگشتنم،می پاشم به صورت پسره...چشاشو می بنده و به خاطر یخی آب تند تند نفس می کشه...می خوام از کنارش رد بشم که بازومو می گیره:
    -چی کار کردی روانی؟
    همینطور که با خشم زل زدم تو چشاش بازومو از تو مشتش بیرون می کشم و می خوام برم که صدای نکرش دوباره بلند می شه:
    -از خونه فرار کردی جوجو؟
    =به تو ربطی نداره
    -پس از خونه فرار کردی...
    بر می گردم و با خشم با دوتا دستام به قفسه ی سینه اش می کوبم و فریاد می زنم:
    -آره از خونه فرار کردم...نه حالا خیله وقته...ولی فکر نکن چون بی پناهم می تونی هربلایی دلت خواست سرم بیاری...نه من دیگه آهن آب دیده شدم...تو فسقلی نمی تونی منو نابود کنی فهمیدی؟!
    اینا رو چنان بلند و محکم و خشمگین می گم که بی چاره دیگه جرئت نمی کنه جیک بزنه...با دو ازش دور می شم...هرکی ندونه خودم می دونم تموم حرفایی که زدم دروغ بود...لاف بود...من الان از هر موجود ضعیفی ضعیف ترم...یه بهونه لازم دارم واسه شکستن...






    ویرایش توسط SPR!NG G!Rl : 1391,09,28 در ساعت ساعت : 18:58


  3. Top | #63

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    602
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    یه جا غیر از اینجا
    تشکر از کاربر
    6,649
    تشکر شده 19,700 در 575 پست
    اندازه فونت

    Wink زندگی تمنا...

    از پارک میام بیرون یه نگاه به چپ یه نگاه به راست...شهر شلوغ و پر رفت و آمد...با خودم میگم این بار چی در انتظارمه؟!بازم یه بدبختیه دیگه؟!یه چیز بدتر از خلاف؟!...حتماً...فاحشگی!!!
    تیره ی پشتم می لرزه...نه...من مرگو ترجیح می دم...حتی اگه مجبور بشم خودمو خلاص کنم...حتی اگه مجبور بشم عذاب خودکشی رو به جون بخرم...
    با صدای بوق ممتد یه ماشین از جا می پَرَم...همراه با یه هـــین کشیده دستمو روی قلبم می ذارم و سمت چپمو نگاه می کنم...یه تاکسی زرد رنگ...اخم می کنم...تو دیگه چی می گی این وسط؟!
    -خانم جایی می رین؟
    گیج میگم:
    =هــــــــــــان؟!
    اخم نافُرمی می کنه:
    -پرسیدم جایی می رین؟!
    لبمو به دندون می گیرم...می خوام برم کجا؟!...مقصدم کجاس؟...واقعاً باید چیکار کنم؟!
    =شهر ری...شابدوالعظیم...می بری؟
    و بلافاصله بعده این حرف دستمو جلو دهنم می گیرم و متعجب به حرفی که زده بودم فکر می کنم...انگار که این جمله از دهن من خارج نشد...انگار که خواست من نبود...انگار که یه نفر به جای من تصمیم گرفت و بدون اجازه ی من فرمان داد...
    راننده سر تکون می ده:
    -آره...بپر بالا
    و منم بی اراده دست دراز می کنم و دستگیره در رو می گیرم...
    لحظاتی بعد با چشای بسته روی صندلی ماشین نشسته ام...تموم سعیمو می کنم تا ذهنمو آزاد کنم و به هیچی و هیچکس فکر نکنم...
    خوابم می بره...
    با صدای رادیو ماشین بیدار می شم...حس خوبی دارم...خواب علی رو دیده بودم...دقیق یادم نیس چی دیدم ولی هر چی بود خوب بود..چون هنوز گرماش تو تنمه...
    با شنیدن خبر رادیو گوشام تیز می شه...داشت خبر دستگیری زیر مجموعه یه باند بزرگ رو می داد...و اینکه پلیس به زودی تموم افراد اون باند رو دستگیر و مجازات می کنه...تپش قلبم بالا می ره و کف دستام عرق سردی می نشینه...
    راننده ی پیر نچ نچ کنان آینه رو روی صورتم تنظیم می کنه و می گه:
    -می بینی تو رو خدا آبجی؟!...چه زمونه ای شده!...جوونای مردومو معتاد می کنن...به راه خلاف می کشونن...خدا رحم کنه...من بودم واسشون حکم اعدام صادر می کردم تا درس عبرتی باشه واسه دیگرون...
    پوزخند می زنم...حکم منی که زیر مجموعه ی گروه بودم اعدامه چه برسه به اون گنده منده ها...
    از تصور اینکه اگه منم دستگیر می شدم دیر یا زود طناب اعدام دور گردنم انداخته می شد به خودم می لرزم...وای نه...این بدترین مرگه...مرگ با بی آبرویی...مرگی که پشت سرش نفرین و عذاب قبر هزارتا خانواده رو به همراه داره...
    صورتمو بین دستام می گیرم...خدیا شکرت...ممنونم که نذاشتی همچین بلایی سرم بیاد...ولی...نکنه چیزی بدتر و وحشتناک تر در انتظارمه؟!!!
    -اینم از شابدوالعظیم حسنی...رسیدیم...
    و منتظر از آینه ی جلو نگام می کنه...
    هـــان؟!یعنی الان کرایه می خواد...وای نه...آخه مگه کسی موقع دزدی پول با خودش بر می داره که من دومیش باشم؟!
    خودمو مشغول گشتن توی جیب مانتو و شلوارم نشون می دم...نگران و با ابروهایی گره خورده...یه جسم کاغذی توی جیب پشتی شلوارم بود...بیرون میارم...دوتا اسکناس 5 تومنی...ذوق زده می خندم...انگار که پیچیده ترین معمای دنیا رو حل کرده باشم!!!
    خدایا بازم ممنون...اسکناس ها رو به سمت راننده می گیرم:
    =فقط همینو دارم...10تومنه...بسه؟!
    و با التماس زل می زنم تو چشاش...
    -آره بابا...خدا برکت بده
    سرخوش سر تکون می دم و پیاده می شم...
    گنبد طلا...گلدسته های برافراشته تا آسمون که انگار دستای دراز شده ی منه به سمت خدا...همه ی اینا باعث دگرگونی حالم میشه...دلم می لرزه..بغض می کنم...
    ***
    چادر سفید گلی گلی از روی سَرَم سُر می خوره روی شونه هام...و من با چشای اشکی و بغضی اندازه ی یه سیب بزرگ به ضریح نگاه می کنم...دستامو از هم وا می کنم...انگار که می خوام ضریح رو در آغوش بگیرم...یا شایدم می خوام بپرم تو آغوش خدا...!!!
    صورتمو می چسبونم به ضریح...حس خوبی تو دلم جوونه می زنه و انگار سیاهی دلم جاشو به سفیدی و روشنی می ده...
    چونه ام می لرزه و اشکم جاری میشه...
    لبامو با زبون تر می کنم و آروم و با آه می گم:
    =خدایــــا...
    مکث می کنم...چی داشتم که با خدا بگم؟با چه رویی منه رو سیاه اومدم دره خونش؟!
    چند قطره پشت هم از چشام سُر می خوره رو گونه هام...
    دوباره و اینبار با صدایی لرزون عاجزانه صداش می زنم:
    =خدایــــا...منو ببخش...تمنا رو ببخش...بنده تو ببخش...نتونستم...نتونستم امتحانمو خوب پس بدم...ولی...ولی تو منو ببخش...به بزرگی خودت و کوچکی من...خدایا...توبه...می خوام توبه کنم...متنفرم از اینی که الان هستم...خودمو دوست ندارم...می خوام پاک بشم...کمکم کن...من خیلی پر روام ولی تو کمکم کن...خدایا...نجاتم بده...نجاتم بده از اینی که الان هستم و نمی خوام که باشم...

    زانو هام سست می شه...پای ضریح زانو می زنم..صدام بلند تر می شه و لحنم عاجزانه تر:
    =نذار بشکنم...نذار بیشتر از این غرق بشم...نذار بیشتر از این ازت دور بشم...بدتر از اینو برام نخواه...من دیگه تحمل ندارم...دیگه طاقت ندارم...دیگه نمی کشم...نمی تونم...کم آوردم...به خودت قسم که رسیدم آخر خط...
    شدت گریم بیشتر می شه جوری که دیگه نمی تونم حرف بزنم...چندتا زن دورمو احاطه می کنن و سعی می کنن که منو آروم کنن...اما اختیار اشکام دست خودم نیست...نمی تونم تسلطی روی ضجه زدنم داشته باشم...
    یکی داد می زنه که براش آب بیارید و یکی داره پشت شونه هامو می ماله و آروم و مهربون می گه:
    -آروم باش عزیزم...آروم
    اما من...یه دفعه احساس سبکی می کنم...احساس بی وزنی...یه جور آرامش روحانی...دیگه تو این دنیا نیستم...نمی فهمم دور و بَرَم چه خبره...حس می کنم دوتا بال پشت شونه هامه و آماده ام واسه پرواز...تا آسمون آبی...

    ادامه داره...
    نقد

    ویرایش توسط SPR!NG G!Rl : 1391,09,28 در ساعت ساعت : 19:05


  4. Top | #64

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    602
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    یه جا غیر از اینجا
    تشکر از کاربر
    6,649
    تشکر شده 19,700 در 575 پست
    اندازه فونت

    Wink زندگی تمنا...

    چشامو وا می کنم...اولین چیزی که محوطه ی دیدمو پر می کنه سقف سفیده بالاسرمه...با چرخوندن چند درجه ای مردمک چشمام،سِرُمی که قطره قطره وارد رگم می شد رو می بینم...احتیاجی به پُرسیدن سوال تکراری"من کجام؟!"نبود...من روی تخت بیمارستان خوابیده بودم...اونم سِرُم به دست...
    -بهتری عزیزم؟!
    چشام به سمت راست می چرخه...یه صورت مهربونِ لبخند به لب...بی صدا و خیره نگاش می کنم...اونقد نگاش می کنم تا به حرف میاد
    -یادته؟!...کنار ضریح از حال رفتی...آوردیمت بیمارستان...دکتر گفت فشارت اُفتاده...الان بهتری؟!
    آروم پلک می زنم و باز چیزی نمی گم...زل می زنم به اون صورت مهربون و بی ریاش
    -من نرگسم...نرگس رستگار...اسم تو چیه خوشگل خانوم؟!
    لبمو با زبون تر می کنم:
    =تمنا...تمنا حقیقی
    -چه اسم قشنگی داری دخترم...
    اون به من گفت دخترم؟!...دقیقاً مث مامان که اینطوری صدام میکرد...وقتی بابا با کمربندش می اُفتاد به جونم...وقتی از دست زمونه دلم می گرفت...وقتی...هی...خیلی وقته از شنیدن این واژه محروم شدم...خیلی وقته کسی اینطوری صدام نکرده...دیگه برام غریبه شده...بیگانه شده...
    همزمان با جمع شدن اشک تو چشام،لبمو به دندون می گیرم تا چونه ام نلرزه...
    خانوم رستگار خم می شه و دستمو توی دستاش می گیره:
    -آروم باش دخترم...گریه واسه چیته؟1...بیهوش که بودی یه چیزایی با خودت زمزمه می کردی
    =چی؟!...چی می گفتم؟!
    -زیاد متوجه نشدم...چند بار خدا رو صدا کردی...یه بارم گفتی منو ببخش...دو بارم یه اسمی رو صدا کردی...فکر کنم علی بود...آره...چند بارم گفتی تنهام...
    =دیگه چی؟!
    -گفتم که زیاد قابل فهم نبود
    آروم سر تکون می دم...تو همین لحظه دره اتاق وا می شه و یه مرد بلند قامت و سفید پوش با لبی خندون وارد می شه:
    -حال بیمار نازک نارنجی ما چطوره؟!
    بی حرف و متعجب نگاش می کنم...اخم ظریفی می کنه:
    -زبونتو گربه خورده یا توی طاقچه خونتون جا گذاشتی؟!
    با خودم زمزمه می کنم:
    =خونمون!!!
    -سِرُمت تموم شد به سلامتی...می تونی تشریف ببری...ولی از این به بعد بیشتر هوای خودتو داشته باش
    و سوزن سِرُم رو از دستم بیرون می کشه...از سوزش آنی و لحظه ای،اخم می کنم...
    -نمی خوای پاشی خوشگل خانوم؟!
    دوباره نگامو به سمت صورت مهربونش می دوزم و لبخند می زنم...
    آستین مانتومو پایین می کشم و از تخت پایین میام...کمی ضعف دارم ولی سعی می کنم به خودم مسلط باشم
    -سرگیجه نداری؟!تار نمی بینی؟!
    سرمو به نشونه ی "نه" تکون می دم...
    از 10 پله ی متصل به ورودی ساختمون بیمارستان پایین میایم...
    -خونت کجاس تمنا جان؟!
    جای جواب سکوت تحویلش می دم
    -راستش...راستش از حرفات حدس زدم که باید تو این دنیا بی کس و تنها باشی...منم یه پیرزنه تنهام...اگه بخوای خوشحال میشم به خونه ی من بیای و با من زندگی کنی
    =نه من تنها نیستم...خدا رو دارم
    و بلافاصله بعده این حرفم چشام از تعجب گرد می شه...واقعاً این من بودم که این حرفو زدم؟!...یا بازم کس دیگه ای جای من حرف زد؟!...
    می بینم که خانوم رستگار بعده این حرفم شرمنده سرشو پایین می اندازه و میگه:
    -آره تو راست می گی...
    کمی مکث می کنه و این بار با تردید می گه:
    -معنی حرفت این بود که با من نمیای؟!
    به نشونه ی تأیید سر تکون می دم:
    =از لطفتون ممنون...ولی جوابم منفیه
    و لبخند می زنم...درسته که چهرش مهربونه...درسته که به نظر آدم خوبی میاد ولی من نمی تونم ریسک کنم...از کجا معلوم اونم یکی نباشه مث شهره؟!...اونم به منه بی پناه پناه داد اما چه پناهی؟!به قیافه ی اونم نمی خورد همچین آدمی باشه...
    از بیمارستان خارج می شیم...رو به روی هم می ایستیم
    -خیال داری کجا بری دخترم؟!
    شونه بالا می اندازم:
    =نمی دونم
    -پس...مطمئنی با من نمی یای؟!
    =مطمئنم
    -شاید...بلاخره تو دختری...بی پناهی...اونم تو این جامعه و تو این شهر بزرگ...
    =می دونم منظورتون چیه...ولی من فولاد آب دیده شم...سعی می کنم مراقبم خودم باشم
    -منم برات دعا می کنم...ایشالا که همه چیز درست می شه
    =ایشالا
    -برو به سلامت
    =خدافظ
    -خدانگهدار
    ...
    ادامه داره...

    بیا نقد کن

    ویرایش توسط SPR!NG G!Rl : 1391,09,28 در ساعت ساعت : 19:11


  5. Top | #65

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    602
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    یه جا غیر از اینجا
    تشکر از کاربر
    6,649
    تشکر شده 19,700 در 575 پست
    اندازه فونت

    Wink زندگی تمنا....

    بازم نفهمیدم...بازم نفهمیدم چی شد که اومدم اینجا...چه جوری به اینجا رسیدم...کی تصمیم گرفتم و کی عمل کردم...فقط وقتی به خودم اومدم که...
    که رو به روی در رنگ و رو رفته و زنگ زده خونمون ایستاده بودم...حالم خاص بود...غریب بود...احساس غریبی می کردم...غربت...الان باید چیکار کنم؟!...زنگ بزنم و بگم سلام من اومدم؟!...عکس العمل اونا چطوریه؟!...وای بابا...حتماً زنده به گورم میکنه...پسرا...با همین روپوش سَرَم خفم میکنن...نکنه با جای خالیِ یکی از دخترا روبه رو شم؟!...نکنه مامان از غصه ی من دق کرده باشه؟!...
    از هجوم این افکار می لرزم...نه...من توان مواجهه با این چیزا رو ندارم...دق می کنم...مغزم فرمان عقب گرد می ده...اما پاهام نافرمانی می کنن...سرکشی می کنن
    ...یه قدم می رم جلو...دو قدم...
    دستم گستاخانه به سمت زنگ می ره و فشار می ده...
    هیچ اراده ای از خودم ندارم...ملتمسانه به در چشم می دوزم...بین دو حس درگیرم...نمی دونم...باید از خدا بخوام که این در به روم باز بشه یا مث باقی درها بسته بمونه...نمی دونم کدوم به نفعمه...
    2دقیقه میگذره...3 دقیقه...10دقیقه...
    اینبار با نگرانی به فرمان مغزم دست پیش می بَرَم و زنگ رو فشار میدم...دستمو کنار نمی کشم و بی وقفه زنگ می زنم...یعنی چی شده؟!...چرا کسی در رو باز نمیکنه؟!...می دونم این وقت از روز هیشکی خونه نیس جز مامان...ولی مامان که جایی نداره بره...نکنه...نکنه از اینجا رفتن؟!
    با این فکر مشتمو گره می کنم و همون طور که به در می کوبم داد می زنم:
    =چرا کسی در رو باز نمی کنه؟!...مـــامـــان...صدامو می شنوی؟!...نکنه خوابی؟...من اومدم...شناختی؟!...تمنام...
    مــامــان...در رو باز کن دیگه...دخترت اومده
    دیگه خسته شدم...تو این دقایق کوتاه کلی انرژی از دست دادم...
    به هن و هن می اُفتم...به دیوار تکیه می دم...چشامو می بندم و دستمو روی قلبم می ذارم...اُه...چه ضربانی داره...داره یه نفس خون پمپاژ میکنه...
    آب دهنمو قورت می دم...تیز و برنده اس...مث زهر می مونه...
    از شدت نفس نفس زدنم کاسته می شه...
    چند ثانیه می گذره...می شکنم...زانوهام می لرزه...سست می شه...خم می شه...روی دیوار سُر می خورم...توی خودم جمع می شم...دستامو دور پاهای توی شکم جمع شده ام حلقه می کنم...سرمو روی پاهام می زارم...
    تموم بلاهایی که توی این مدت کوتاه به سَرَم اومده رو با خودم مرور میکنم...لحظه به لحظه شو...بدترینش نفرت علی بود...
    طولی نمی کشه که اشک مهمون چشام می شه...صورتم از درد و بغض جمع می شه...شونه هام می لرزه...یواش یواش صدای هق هقم بلند می شه...هیچ کنترلی روی اعصاب و احساسم ندارم...مث یه طفل بی پناه و از همه جا رونده زجه می زنم...
    و وسط این همه اشک...یه صدای آشنای قدیمی:
    -تمنا...باورم نمی شه...خودتی دختر؟!

    ادامه داره...
    نقــــــد
    ویرایش توسط SPR!NG G!Rl : 1391,09,28 در ساعت ساعت : 19:15


  6. Top | #66

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    602
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    یه جا غیر از اینجا
    تشکر از کاربر
    6,649
    تشکر شده 19,700 در 575 پست
    اندازه فونت

    Wink زندگی تمنا...

    به گوشام شک می کنم...با دودلی سرمو بلند می کنم...خودشه...اصلاً عوض نشده...اشکامو پاک می کنم و پا می شم...فین فین می کنم...واه...این چرا اینطوری نگام می کنه؟!...مگه آدم ندیده؟!
    -تو...تمنا...خودتی؟!...واقعاً خودتی؟!
    =آره ولی کاش خودش نبودم!
    -باورم نمی شه...تو...غیرممکنه؟!
    =ممکنه...از خانوادم خبر نداری؟!
    -تو خوبی تمنا؟!...تا حالا کجا بودی؟!...
    =داستانش طولانیه...نگفتی از خانوادم خبری نداری؟!
    -آره خبر دارم...ولی...اینجا بگم؟!
    یه نگاه به کوچه ی خلوت می اندازم:
    =آره خب...پس کجا؟!
    دستشو فرو میکنه تو موهاش و میگه:
    -وای تمنا...من هنوز بهت زده ام...باورم نمی شه تو اینجایی؟!
    پوزخند می زنم:
    =چیه حتماً فکر کردی مُردم؟!
    -آره!
    =چی؟!
    -ما فکر می کردیم تو مُردی
    =رو چه حسابی اونوقت؟!
    -بیا تا برات بگم...جریان داره
    =کجا؟!
    -هر جا غیر از اینجا...مکان خوبی واسه حرف زدن نیس
    ناچار دنبالش راه می اُفتم...اون جلو و من پشت سرش...سوار ماشینش می شه...در عقب رو وا می کنم که با اخم بدی به جلو اشاره می کنه...
    کنارش می نشینم:
    =بگو تو رو خدا...دارم دق می کنم
    -اگه واست مهم بودن چرا گذاشتی رفتی؟!
    و با سرزنش نگام می کنه...شرمنده سرمو می اندازم پایین
    =نمی خواستم...نمی خواستم زن یه پیرمرد بشم...
    -مگه من مُرده بودم تمنا؟!
    توی اون هیرو ویری گونه هام از خجالت و شرم رنگ می گیره...ماشین رو روشن می کنه...سکوت برقرار می شه...واسه ی چند لحظه فراموش می کنم واسه ی چی کنارش نشستم...
    -کجا برم؟!
    شونه بالا می اندازم:
    =نمی دونم...فقط تو رو خدا بگو
    -صبر داشته باش...
    از پنجره بیرون رو نگاه میکنم...یادمه قبل از فرارم به زور 2کلمه باهاش حرف می زدم...تازه همون دو کلمه هم رسمی و خشک بود...نه مث حالا...راحت و طلبکار...
    -پیاده شو
    رو به روی یه کافی شاپ معمولی و متوسط واستاده بود...در رو وا می کنم...شونه به شونه ی هم میریم داخل و پشت یه میز دو نفره می شینیم...
    -چی می خوری؟!
    با التماس نگاش می کنم!
    =بیشتر ترجیح میدم بشنوم...خواهش می کنم
    نگاه خیره شو از چشمام می گیره
    -قبلش یه چیز بگم؟!
    =چی؟!
    -خیلی دلم برات تنگ شده بود...خوشحالم که سالمی
    وایـــــــی...اینم که فقط بلده منو خجالت زده کنه...دستامو که گره زده گذاشته بودم روی میز،این بار می بَرَم زیر میز و سرمو می اندازم پایین...چونه ام می چسبه به سینه...
    -بگم؟!
    =اوهوم
    -وقتی تو رفتی...یه جورایی همه چیز ریخت به هم...پسرا کارشونو ول کردن و از صبح تا شب در به در دنبال تو بودن...مادرت یه سکته ی ناقص رو رد کرد و...
    مکث می کنه و زیر چشمی به من که بهت زده با دهن باز ماتش شدم نگاه میکنه...لبخند تلخی می زنه:
    -نترس...الان حالش خوبه
    =خب...بعدش!؟
    نفس عمیقی می کشه
    -دخترای بیچاره...نمی دونستن غصه ی تو رو بخورن یا نگران مادرشون باشن...کمر پدرت از این آبروریزی شکسته بود...صادق خان هم چون دستش به تو نرسیده بود می خواست دق دلیش رو سر خانوادت خالی کنه و عذرشونو خواست...یه جورایی از زمین و آسمون داشت براشون می بارید...
    اولین قطره ی اشکم سرازیر می شه...
    -بی خبری از تو یه ماه شد...حتی عکستو به روزنامه ها داده بودن ولی خبری نشد که نشد تا اینکه...
    =تا اینکه چی؟!
    -تا اینکه یه روز از آگاهی زنگ زدن وگفتن یه جسد دختر جوون پیدا شده و برای تشخیصت هویت باید بیاین
    دستمو گرفتم جلوی دهنم:
    =خدای من...
    -هیچکس دل رفتن نداشت...همه می ترسیدن از رویارویی با حقیقت...تا اینکه طاها دل رو زد به دریا و رفت...
    =خب؟!
    -جسد کاملاً سوخته بوده...یه دخترجوون 18 ساله که بعد از اینکه توسط چندتا جوون مورد تجاوز قرار میگیره اونو زنده زنده می سوزونن...
    دستمو جلو دهنم می گیرم:
    =وایــــی...چه وحشتناک
    -وحشتناک تر از اون شباهت اون دختر به تو بود!
    من-شباهت؟!

    پست بعدی رو هم می زارم...






    ویرایش توسط SPR!NG G!Rl : 1391,09,28 در ساعت ساعت : 19:20


  7. Top | #67

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    602
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    یه جا غیر از اینجا
    تشکر از کاربر
    6,649
    تشکر شده 19,700 در 575 پست
    اندازه فونت

    Wink زندگی تمنا...

    آره...اون دختردقیقاً هم قد تو بوده...کمی ازموهاش که سالم مونده دقیقاً همرنگ موهای تو بوده...یه قسمت از گردنش سوختگی کمتری داشته و همون قسمت یه خال درشت اندازه ی یه سکه ی 50 ریالی داشته...بازم مث تو...
    =و شما فکر کردین اون دختر منم؟!
    -متأسفانه آره...دیگه خودت حال خانوادت رو بعد از شنیدن این خبر تصور کن...اوضاع بدتر شد...دوباره مادرت راهیه بیمارستان شد...این بار یه هفته بیمارستان بود...وقتی از بیمارستان مرخص شد تو رو...ببخشید اون دختر رو به خاک سپرده بودن...پسرا داغون شده بودن...شکسته شده بودن...دخترا پژ
    مرده بودن...اما...اما این آخر ماجرا نبود
    =یعنی چی؟!...یعنی بازم...؟!
    زل می زنه تو چشمام...غمگین...
    -پدرت...
    وحشت زده از روی میز خم میشم سمتش:
    =چــــی؟!...پدرم؟!
    -آره...یه شب میره بیرون...دیگه بر نمی گرده...
    یخ می زنم...جریان خونه تو رگ هام متوقف می شه...دیگه روح تو تنم نیس...باورنمی کنم...نه...باور نمی کنم پدرم مرده باشه...یعنی من یتیم شده بودم خودم خبر نداشتم؟!...یا خدا...درسته باهام بد کرد...درسته مهربون نبود...ولی پدرم بود...دخترش بودم...یه دختر بابایی...
    از گرمای دستی روی دستای سردم انگار جون می گیرم...به چشای نگرانش نگاه می کنم و بعد به دستام که تو دستاشه...
    دستامو عقب نمی کشم...به این گرما...به این محبت...به این نگرانی احتیاج داشتم...
    -خوبی تمنا؟!
    =باید خوب باشم؟!
    سرشو پایین می اندازه...بعد از حدود ربع ساعت کمی آروم می شم...
    -دوست داری تا آخرش بگم؟!
    =به تلخیه اولشه؟!
    -نه
    =پس بگو...
    آه میکشه:
    -پدرت خودکشی کرد...خودشو انداخت زیر ماشین...یه ماشین خارجی با صاحب پولدار...به خیال خودش می خواست با پول خون بها زن و بچه اش رو به یه نون و نوایی برسونه...اما با مشخص شدن خودکشی پدرت دادگاه اعلام کرد که ضارب بی گناهه و تبرئه شد...

    فشار خفیفی به دستام وارد کرد
    -تو همین گیر و دار سروکله ی خوانواده ی پدرت پیدا شد
    با حیرت می گم:
    =پدر بزرگ و مادر بزرگم؟ً!
    -آره...چیزی دربارشون میدونی؟
    سرمو به نشونه ی مثبت تکون می دم...
    -آره...انگاری تازه سر عقل اومده بودن و دلشون برای عروس و نوه هاشون به درد اومده بود...تا 40پدرت اینجا بودن...بعد ازچهلم ازمادرت خواستن که باهاشون برگرده شیراز و دیگه تو این شهر نمونن...یه جورایی نوش دارو بعد از مرگ سهراب...پسرا قبول نمی کردن...حق داشتن...اما مادرت وقتی اوضاع رو اینطوری دید پا روی غرورش گذاشت و قبول کرد...پسرا مخالفت کردن اما مادرت تصمیمشو عوض نکرد...مادرت زن عاقلی بود...فهمیده بود با این شرایط دیگه قادر به ادامه دادن زندگی نیس...
    =یعنی الان شیرازن؟!
    -آره
    =باورم نمی شه...این همه اتفاق توی این مدت؟!
    -حالا تو تعریف کن...تو این مدت چی گذشت؟!
    =مهم نیس
    -حتماً مهمه که پرسیدم
    به چشمای منتظرش نگاه میکنم...راه فراری نیس...باید بگم...سرمو می اندازم پایین...همه چیز رو می گم...همه چیز به غیر از علی...همه چیز به غیر از عاشق شدنم...
    حرفام تموم می شه...لبخند تلخی می زنه...
    -پس سخت گذشته
    =آره...خیلی سخت...
    -حالا می خوای چیکارکنی تمنا؟!
    =نمی دونم...گیجم
    -برمیگردی پیش خانوادت؟!
    =از خدامه...ولی...می ترسم...
    -ازچی؟!
    =از اینکه قبولم نکنن
    -حرفا می زنی تمنا...اونا خانوادتن...تو براشون عزیزی...با ارزشی...حتی اگر بدتر از اینم کرده باشی بازم دوستت دارن...
    =طاها ورضا...منو میکشن...
    -ولی اینطوری نمی شه...
    =می دونم
    -امشب رو چیکار می کنی؟!
    =اینم نمی دونم
    -بیا خونه ی ما...
    =ولی...
    -ببین من نمی خوام تو این شرایط این حرفا رو بزنم...ولی...تو امشب بیا خونه ی ما...بعد اگه خواستی برات بلیت میگیرم میفرستمت شیراز پیش خانوادت...یا حتی با خودم می بَرَمت...اگه نخواستی...ببین تمنا...من هنوزم تو رو می خوام...خودم می شم پشت و پناهت...نمی ذارم دیگه تنها باشی...فقط کافیه تو بخوای...
    =میلاد...؟!
    ادامه داره...
    نقـــــــــــــــــــــــ د



    ویرایش توسط SPR!NG G!Rl : 1391,09,28 در ساعت ساعت : 19:24


  8. Top | #68

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    602
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    یه جا غیر از اینجا
    تشکر از کاربر
    6,649
    تشکر شده 19,700 در 575 پست
    اندازه فونت

    Wink زندگی تمنا...

    ناپرهیزی کردم...پست گذاشتم
    =میلــــاد؟!
    فقط نگام می کنه...منتظر...و یه جورایی ملتمس...سرمو پایین می اندازم...با انگشتای دستم بازی می کنم...مِن مِن کنان می گم:
    =میلاد من حالم خوب نیس
    -بهت فرصت می دم فکر کنی
    من-من نمی دونم چی درستِ چی غلط...
    -فعلاً از نظر من بهترین کار اینِ که بری شیراز...پیش خانوادت...ولی مدیونی اگه به پیشنهادم فکر نکنی...
    دستم چنگ می شه...گوشه ی مانتومو تو مشتم فشار می دم...خدایا چی بگم؟!...چه کاری درسته؟!...آدم تو زندگیش فقط یه بار عاشق میشه...یه بار دل می بنده...میلاد خیلی خوبه...لیاقت عشق رو داره...اما من نمی تونم این حس رو تقدیمش کنم...موندم چی بگم...خدایا جواب بده...
    -تمنا...
    درمانده نگاش می کنم
    -پاشو بریم خونه ی ما...
    =ولی...
    -ولی نداره...
    =خانوادت...
    -تو راه زنگ می زنم و ماجرا رو می گم
    =با فرار من...همه منو به چشم...به چشم...یه دختره...
    صدای عصبیش بلند می شه:
    -ادامه نده تمنا...تو هنوزم همون دختر آفتاب مهتاب ندیده ای...مگه نگفتی توبه کردی؟...از ته دل...خالصانه...خدا تو رو بخشیده...پس ما هم می بخشیم...حالا پاشو
    با یه به اُمید تو زیر لبی از صندلی کنده می شم...چاره ای جز پذیرفتن نداشتم...غیر از اینجا کجا رو داشتم که برم؟!هیچ جا...پس بهتره لجبازی رو بذارم کنار...
    ***
    میلاد در رو وا می کنه و می کشه کنار...زیر نگاه گرمش وارد خونه می شم...یه حیاط بزرگ...چندتا درخت میوه...یه حوض کوچیک...و یه ساختمون دوطبقه ی قدیمی..گرم تماشای اطرافم بودم که در ساختمون وا می شه و مادر میلاد توی چارچوب در ضاهر...دورادور می شناختمش...با دیدنش یخ می زنم...نمی دونستم قراره چه برخوردی باهام بکنن..نگامو به زمین می دوزم...
    روبه روی هم می ایستیم
    =سلام
    با حیرت می بینم که دستاشو واسه در آغوش کشیدنم باز می کنه و من...و من محتاج و نیازمند به آغوشش پناه می برم...
    به 10ثانیه نمی کشه که منو از خودش جدا می کنه...اما همون چندثانیه هم واسه آروم کردنم کافی بود...
    -سلام دخترم...خوش اومدی...
    لبخند بی رمقی می زنم:
    =ممنون...مزاحم شدم
    -این حرف رو نزن...
    دستشو دور شونه ام می اندازه:
    -بابت بلاهایی که سَرِت اومده متأسفم...
    یه چیزی شبیه لبخند تحویلش می دم:
    =ممنون
    میلاد می پره وسط تأسف و تشکر ما:
    -خی حالا وقت این حرفا نیس...مامان مطمئناً تمنا خیلی خسته اس
    =آره حق باتوئه پسرم
    و دستمو می کشه و منو هدایت می کنه سمت یه درِ قهوه ای...دستگیره رو پایین می کشه...یه اتاق کاملاً معمولی محوطه ی دیدمو پُر می کنه:
    -فعلاً می تونی اینجا استراحت کنی عزیزم...شام که حاضر شد صدات می زنم
    خواستم تشکر کنم که چنگ می زنه به صورتش ومی گه:
    -خاک بر سرم هواسم نبود...چیزی نمی خوری عزیزم؟!...همه چیز هستا...
    لبخند می زنم:
    =نه خانوم معین...ممنون...زحمت نکشید...فعلاً تنها چیزی که لازم دارم استراحتِ
    -باشه...پس تنهات می ذارم...کاری داشتی حتماً صدام کن
    اینو می گه و میره...با رفتنش مانتو و مقنعه ام رو بیرون می کشم و ولو میشم روی تخت فلزی یه نفره...خستگی بر مشغولیت ذهنیم غلبه می کنه و خیلی زود خوابم می بره...
    ادامه داره...






    ویرایش توسط SPR!NG G!Rl : 1391,09,26 در ساعت ساعت : 15:35


  9. Top | #69

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    602
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    یه جا غیر از اینجا
    تشکر از کاربر
    6,649
    تشکر شده 19,700 در 575 پست
    اندازه فونت

    Talking زندگی تمنا....

    ممنون از همه ی کسایی که وقت می ذارن و می خونن

    درست فردای اون روز راهی شیراز شدم...شب قبل بود که به میلاد گفتم تصمیم
    دارم برگردم پیش خانوادم...قبول کرد و ازم قول گرفت بعد از مرتب شدن همه چیز و
    بهبود اوضاع روحیم به پیشنهادش فکر کنم...بالاجبار قبول کردم...
    ***
    بند کوله مو روی شونه مرتب می کنم و لبخندی اجباری تحویل میلاد می دم...لبخند
    مهربونی تحویلم می ده:
    -سفر خوبی داشته باشی
    =ممنون
    -قولت یادت نره...
    سرمو پایین می اندازم...آروم می گم:
    =باشه...یادم نمیره
    -خوبه...اتوبوس داره حرکت می کنه
    دست توی جیبش می کنه و کمی پول بیرون میاره...حدود50تومن...متعجب می گم:
    =اینا چیه؟!
    می خنده:
    -پولِ دیگه...
    و دستشو می یاره جلو...متعجب تر می گم:
    =چیکار می کنی؟!...می خوای بدی به من؟!
    -آره...
    بهم بر می خوره:
    =ممنون...تا اینجاشم خیلی کمکم کردی...نمی خوام بیشتر از این مدیونت باشم
    اخم می کنه...یه اخم پر از غضب...
    -دین چیه؟!...این چه حرفیه؟!...من با میل و رغبت دارم این پول رو بهت می دم...حتماً تا برسی شیراز نیاز داری...
    سرمو به چپ و راست تکون می دم:
    =نمی تونم قبول کنم...شرمنده
    -تمنا لجبازی نکن...الان وقت این حرفا نیس...اصلاً به عنوان قرض قبول کن...خب؟!
    دودل نگاش می کنم:
    =قرض؟!
    -آره...
    به نظر منطقی می اومد...از طرفی هیچ پولی نداشتم و به مقداری پول نیاز داشتم و
    از طرفی غرور باقی مانده ام اجازه نمی داد پول رو همینطوری قبول کنم...

    پلک می زنم:
    =باشه...ولی به عنوان قرض
    نفس راحتی می کشه:
    -خب خدا رو شکر که از خر شیطون اومدی پایین...
    -خـــانم عجله کن...یه اتوبوس آدم منتظر شماس...
    سرمو تند تند واسه مرد سیبیلو تکون می دم و رو به میلاد می گم:
    =خب دیگه وقت خدافظیه...اگر بار گران بودیم رفتیم...بابت همه چیز ممنون
    اخم ظریفی می کنه:
    -من کاری نکردم که بابتش تشکر می کنی...برو به سلامت...منو فراموش نکنیا...
    الکی می گم:
    =باشه...خدافظ
    -به اُمید دیدار...به همه مخصوصاً طاها و رضا سلام برسون
    =حتماً...
    و ناچار ادامه می دم:
    =به اُمید دیدار
    روی صندلی می نشینم و نفس حبس شده مو بیرون می دم...اوف...راحت شدم...نمی دونم با این قول مسخره ای که به میلاد دادم چیکار کنم؟!...
    از پنجره نگام می اُفته به میلاد...برام دست تکون میده...جوابشو با لبخند و تکون دست می دم...
    اتوبوس حرکت می کنه...سرمو به پُشتیِ صندلی تکیه می دم و چشامو می بندم...حال خودمو نمی فهمم...نمی دونم هیجانم از شادیِ یا از دلهره و اضطراب...شایدم مخلوطی از هر دو...
    آفتاب اذیتم می کنه...پرده رو می کشم و دوباره چشامو می بندم...تمایلی به شروع صحبت با خانم بقل دستم ندارم...
    فکرم پَر می کشه سمت چند سال قبل...وقتی که از مامان خواستم برام از خاطرات و جوونیش بگه...از قصه ی اذدواجش با بابا...
    اونم گفت که:
    از وقتی تونستم دست چپمو از راست تشخیص بدم فهمیدم نه پدر دارم نه مادر... با چندتا دختر و پسرِ هم قده خودم تو یه پرورشگاه قدیمی زندگی می کردیم...همیشه هم به خاطر موقعیت بدم پیش خدا گله می کردم...که چرا من پرورشگاهی شدم؟!چرا من مث باقی دخترا نمی تونم لباسای رنگ و وارنگ بپوشم...نمی تونم مث بقیه تفریح کنم؟!بخندم...خوش باشم...سوم دبیرستان بودم...عاشق تحصیل و درس خوندن...اما خب...پرورشگاه نمی تونست خرج دانشگاه رو تقبل کنه...منم که هیچ درآمد یا پشتوانه ی مالی نداشتم...واسه همین کار هر روزم توی خلوت شده بود گریه و زاری پیشِ خدا...
    اواسط سال سوم بود که متوجه یه پسر جوون شدم...یه پسر شیک و خوش قیافه و خوش قد و بالا که هر روز می اومد رو به روی مدرسه می ایستاد و به هیچ کس و هیچ چیز نگاه نمی کرد جز من...به هیچ دختری توجه نداشت جز من...
    وقتی دیدمش فکرمو مشغول خودش کرد...در واقع فکرم مشغول لباسای شیک و گرون قیمتش شد...
    چند روزی گذشت...اون پسر هر روز می اومد جلو مدرسه دست به سینه تکیه می زد به ماشینش و زل می زد تو چشای من...اون به من نگاه می کرد و من به لباساش...به کفشاش...به ماشینش...
    یه ماه بعد بود که اومد جلو...گفت که از من خوشش اومده...گفت که عاشقم شده...گفت که خیلی وقته خواب و خوراک رو ازش گرفتم...
    مشغول گرفتن تخصصش تو رشته ی قلب و عروق بود و ثروتمند...چی از این بهتر؟!...از خدا خواسته قبول کردم و گفتم دوسش دارم...گفتم عاشقشم...اما دروغ بود...
    من عاشق خودش نبودم...عاشق پولش بودم...چند وقتی با هم دوست بودیم...اون از خودش گفت و من از خودم گفتم...اما دروغ...بهش نگفتم بی پدر و مادرم...نگفتم توی یتیم خونه بزرگ شدم...چندتا دروغ شاخ و دم دار تحویلش دادم و اونم به ضاهر قبول کرد...!!!
    اون هر روز برام یه هدیه می خرید...یه روز روسری...یه روز لباس...عطر...گلسر...انگشتر...
    تا اینکه یه روز گفت که خیال داره بیاد خواستگاری...ترسیدم...من به اون هدیه های خوش آب و رنگ عادت کرده بودم...می دونستم اگه فریدون بفهمه من کی ام می ذاره میره...گریه کردم و گفتم نه الان وقتش نیس...اما اون دست بردار نبود...گفت الاو بلا باید بیام خواستگاری و دیگه صبرم تموم شده...بهش گفتم...اینکه کی ام...اصل و نصبم چیه...درکمال تعجب دیدم که لبخندی زد و گفت که همه چیز رو می دونه...اونجا بود که اولین جرقه ی عشق من زده شد...برام خیلی جالب و قشنگ بود که پسری با اون موقعیت خواهان دختر بی چیزی مث من بود...واسه همین قبول کردم...
    وقتی برق شادی رو تو چشاش دیدم دوست داشتنم بیشتر شد اما هنوز عاشقش نبودم...
    قضیه که به گوش خانواده ی فریدون رسید فریاد مخالفتشون بلند شد که این دخترِ بی اصل و نصب در شأن خانواده ی ما نیس و ما نمی ذاریم این وصلت سر بگیره و...
    منم دیگه نااُمید شده بودم...فکر می کردم فریدون کوتاه میاد و تسلیم می شه اما اشتباه کردم...فریدون پشت پا زد به همه ی ارث و میراثش و منو انتخاب کرد...اولش مخالفت کردم...دوست نداشتم باعث جدایی اون از خانوادش بشم...اما فریدون مصمم و محکم بود...در حضور افراد پرورشگاه و چندتا از دوستای فریدون عقد کردیم و اومدیم تهران...شکر خدا فریدون از خیلی سال پیش یه خونه ی شیک و جمع و جور توی تهران واسه خودش خریده بود...رفتیم اونجا و مشغول زندگی شدیم...فریدون منو به محبتش عادت داد و وابسته کرد...یواش یواش عاشقش شدم...با پول شاگردی و کارگری خرج خودمون و دانشگاهش رو به زور میداد...بعده گرفتن تخصصش تو یه بیمارستان مشغول شد...تازه داشتیم یه سروسامونی می گرفتیم که باردار شدم...فریدون با شنیدن این خبر سر از پا نمی شناخت...از اون روز مث پروانه دورم می چرخید و منو لوس می کرد...بلاخره فارغ شدم...دوتا پسر بی نهایت شبیه هم...چشم و ابرو مشکی و جذاب...کپی برابر اصلِ فریدون بودن...قدم پسرا خیر بود...روز به روز وضع مالیمون بهتر می شد...طاها و رضا بزرگ شده بودن و کمتر نیازی به مراقبت من داشتم...دلم می خواست ادامه تحصیل بدم...خواسته مو با فریدون در میون گذاشتم...استقبال کرد و خوشحال شد...اما...نمی دونم کدوم از خدا بی خبری باعث بدبختیه ما شد...انگار خوشی به من نیومده بود...فریدون اولش از یه نخ سیگار شروع کرد...میگفت تفریحی می کشم...کم کم بیشتر شد...دیگه سیگار آرومش نمی کرد...عشقش هروئین بود...خدا می دونه چقده گریه کردم و ازش خواستم ترک کنه اما کو گوش شنوا...تو این گیرو دار بود که فهمیدم دوباره باردار شدم...خیلی خوشحال شدم...با خودم گفتم حتماً قدم این بچمم مث طاهاو رضا خوبه و فریدون ترک میکنه اما...یه روز تو اتاق عمل وقتی داشته قلب یه بنده خدایی رو جراحی می کرده در اثر خماری کاری می کنه که اون بیچاره زیر تیغ عمل می میره...به خاطر همین مجوز پزشکیشو باطل کردن...و یواش یواش تموم دار و ندارمونو از دست دادیم...
    -خانم...خانم...
    با گیجی لای چشامو وا می کنم و سرجام صاف می نشینم:
    =بله؟!
    -پاشو عزیزم...اتوبوس واستاده واسه نماز و استراحت...نیم ساعت بیشتر وقت نداریا...

    ادامه داره...
    نقده زندگیِ تمنا...




  10. Top | #70

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    602
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    یه جا غیر از اینجا
    تشکر از کاربر
    6,649
    تشکر شده 19,700 در 575 پست
    اندازه فونت

    Wink زندگی تمنا...

    جلو یه تاکسی دست بلند می کنم...جلو پام می ایسته...خم می شم سمت پنجره و از شیشه ی نیمه بازش نگاش می کنم...قبلِ اینکه دهن وا کنم و حرفی بزنم،راننده میگه:
    -کجا می ری آبجی؟!
    یه نگاه به تکه کاغذ توی دستم می اندازم و آدرسو می گم...سری تکون می ده و به عقب اشاره می کنه...سوار می شم و بلافاصله بعده حرکت ماشین چشامو می بندم...تکه کاغذ حاویِ آدرس خونه ی پدر بزرگ توی مشت عرق کرده ام خیس و مرطوب شده بود...چشامو بیشتر فشار می دم و سعی می کنم ذهنمو از افکاری که باعث کش اومدنِ اعصاب و سر دردم می شه، پاک کنم...اما خب...کارِ سختیه...فکر نکردن به علی و احساس اشتباه اما عمیقم...فکر نکردن به تموم گذشته ی بَدَم...فکر نکردن به یتیم بودنم...فکر نکردن به خانواده ام...فکر نکردن به پدر بزرگ و مادر بزرگ ناآشنایم غیر ممکن بود...


    از تکون های ماشین چشامو وا می کنم و کمی خم می شم و مرتب سر جام می شینم...واه...من کی خوابم بُرد؟!...حالا خوبه ذهنم درگیر بود...!
    گیج از پنجره بیرون رو نگاه می کنم...
    -چیزی نمونده خانوم...الان می رسیم...
    نگاش می کنم...فوراً نگاشو از تو آینه می دزده و به رو به رو خیره می شه...
    خمیاز ی عمیق و طولانی ای می کشم...چشام خیس می شه...راننده سر یه کوچه ی بزرگ و بن بست که منتهی می شد به یه باغ قدیمی می ایسته...پولو حساب می کنم و پیاده می شم...
    غلظت استرس خونم زیادتر می شه...حس می کنم الانِ که غش کنم...به زور اولین قدم رو بر می دارم...صدای ضربان قلبم بلند می شه...دومین قدم رو بر می دارم و بند کوله مو توی پنجه ام می فشارم...قلبم فریاد می زنه...سومین قدم رو بر می دارم...صدای قلبم گوش فلک رو پُر می کنه...
    با هر قدمی که بر می داشتم صدا و ضربان قلبم دوچندان می شد...نفس عمیقی می کشم و پا می ذارم به دو...با هر برخورد پام به زمین حس می کنم رمق و توانم تحلیل می ره...چیزی دیگه نمونده تمنا...تحمل کن الان می رسی...حکایت حالم حکایت حال بازیگر سریال ها شده بود که یه مسیر 60 متری رو توی نیم ساعت طی می کردن...

    آب بد مزه ی دهنمو قورت می دم...چند قدم به مقصدم مونده که پای راستم گیر می کنه به پای چپم...دستامو دراز می کنم و در آخرین لحظه کف دو دستمو می چسبونم به دیوار و به زور می ایستم...دست چپمو از دیوار می کنم و روی قلبم می ذارم و تند تند با دهن باز نفس می کشم...
    رفته رفته نفسام آروم تر می شه...دوباره نگام به زنگ کناره در می اُفته...آیفون تصویریه...حال وقتی که پشت دره خونمون بین رفتن و موندن درگیر بودمو دارم...دقیقاً دیروز بود...همین ساعت...باورم نمی شه...ظرف 24ساعت این همه اتفاق برام اُفتاده بود...ظرف24ساعت زندگیم عوض شده بود...مسیرم عوض شده بود...
    صاف ایستادم و چند نفس عمیق کشیدم...قوی باش تمنا...قوی و آروم...بلاخره این اتفاق می اُفته...بلاخره تو با اونا روبه رو می شی...حالا چه یه دقیقه زودتر یا دورتر...دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره...
    چشامو می بندم و زنگ رو می فشارم...کمی از آیفون فاصله می گیرم تا چهره ام زیاد معلوم نباشه...
    -بله؟!
    لبمو گاز می گیرم...صدای هیچ یک از پسرا نبود...پس کیه؟!
    -بفرمایید؟!
    صداش کمی عصبی بود...انگار از سکوتم حرصی شده بود...
    با لکنت می گم:
    =منزلِ...آقای...حقیقی؟!
    -بله...شما؟!
    =می شه در رو باز کنید؟!
    -اول شما بگید کی هستین خانم ؟!
    =مسلماً اگه در رو باز کنید خواهید فهمید
    صدای فوت کرد نفسش توی آیفون میا و بعد صدای کمی طولانیِ تیــــــــــک...!
    در رو هُل میدم و پاهای بی جونمو میذارم داخل باغ...

    ادامه داره...

    ویرایش توسط SPR!NG G!Rl : 1391,10,01 در ساعت ساعت : 10:32


صفحه 7 از 12 نخستنخست ... 34567891011 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,12,09, ساعت : 14:56
  2. دانلود رمان زندگی تمنا | خانوم دکتر کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,02,16, ساعت : 22:10
  3. زندگی تمنا... | خانوم دکتر کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب
    توسط SPR!NG G!Rl در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 108
    آخرین نوشته: 1392,01,27, ساعت : 09:07
  4. دانلود رمان آیت من ... | خانوم دکتر "فاطمه.ف" کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,07,08, ساعت : 10:37

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •