| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید: | |||
| زیر 15 | | 1 | 5.56% |
| 15 تا 20 | | 8 | 44.44% |
| 20 تا 25 | | 5 | 27.78% |
| 25 تا 30 | | 1 | 5.56% |
| بالای 30 | | 3 | 16.67% |
| رأی دهندگان: 18. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : تو قصه ها
نوشته ها: 644
تشکرها: 2,621
تشکر شده 3,022 بار در 423 پست
کتاب مورد علاقه : معشوقه شیطان حالت من : | پست بسیار مفید : +21 امتیاز سلام ![]() خوبين؟! ![]() ديروز منو كشون كشون بردن باغ. . تا دهم همون جا بوديم .. يعني من با تمام وجودم غر ميزدم ها .. جاتون خالي..! ![]() و البته حرص هم دادم .. همه داشتن با طبيعت حال ميكردن .. ولي من توي ماشين نشسته بود آهنگ گوش ميدادم..!![]() يا اينه كه خيلي كم دارم .. يا اينه كه خيلي لجبازم ..! ![]() خيلي خوب .. داستان جونمم گذاشتم .. فكر كنم جز پست هاي تپل به حساب بياد..!!![]() اينم برگ چغندر جونم..!:نگاه اطلسی | sima97 کاربر انجمن | نقد و معرفی کتاب خو يه نقدم بكن .. اي دوست عزيز كه نگاه اطلسي مي خوني..!![]() راستي ...! شماها سوال براتون پيش نيومد معني نگاه اطلسي چيه؟!؟خدافيژ..! ![]() _____ - نمي خوام سامان نمي خوام، به خدا نمی خوام! - به خاطر بابا، سوگل به خاطر بابا..! بايد بري و از باباي خودت براي بابا حلاليت بگيري .. تازه .. داداشت ميگه كه باباتون داره مي ميره .. پس بايد بري.. برو و اين لحظه هاي آخر رو از اون مرد دريغ نكن..! شروع كردم به زار زدن من ميخواستم سوگل فراهاني بمونم ..! من نمي خواستم آرام باشم ..! نمي خواستم ..! اما كي اين رو مي فهميد ..!؟ اصلا کسی می فهمید که من دارم چی می کشم؟ کسی من رو درک می کرد؟ سامان كه ديد من همین طور اشک می ریزم و خودش هم قادر به انجام هیچ کاری برای آرام کردن من نیست ، من رو در آغوش کشید و سعی کرد با حرف هایش من را آرام کند ؛ برادر بیچاره ام! - سوگل، نکن عزیزم . این قدر گریه نکن ! ميدوني كه خيلي دوستت دارم .. ميدوني كه حاضر نيستم حتي يه قطره اشك تو چشمات جمع بشه ..! نكن عزيز من .. نكن .. اين كار رو با خودت نكن ..! - نمیشه سامان . به خدا نمی تونم ! اگه یکی برگرده و بهت بگه تا امروز اینا خانواده ات بودن از فردا یه سری دیگه میشن خانواده ات ؛ تو چی کار میکنی ؟ ها؟ چــی کار ؟ - كي گفته ماها ديگه خانواده ات نيستيم؟ها؟ ما ها براي هميشه خانوادتيم .. ولي حرف من اينه كه تو بايد بري و ببيني اون چيزي كه داري رو و بابات رو تو حق داري كه بابات رو ببيني.. پس اين حق رو از خودت نگير..! بعدم تو اينو هميشه بدون كه تو تك سوگلي فراهانيايي..! - اما سامان .. - هيس.. ميگم چه با حال يه شبه خانم خارجكي شديا .. سعي داشت شوخي كنه اما صداش هنوز غم داشت.. بغض دار بود ، صدای شاد همیشگی اش! خانم خارجكي؟؟؟؟؟؟... يعني چي ؟؟.... با بهت گفتم: - چی میگی سامان؟ منو از توي بغلش كشيد بيرون و با صدايي كه معلوم بود خوشحال نيست ولي سعي در خوشحال نشون دادن اون داشت گفت: - اهه .. پسر به اينم بگو .. باز به من گفت اين ..! شيطونه مي گفت با اين اوضاع بي ريختمم كه شده يه بلايي سرش بيارم..! اما توجهم به سمت آران كه يك بيگانگي خاصي توي جمله اش موج ميزد و منو مخاطب قرار داده بود جلب شد : - آرام تو سيتي زني ..! - سیتی زن؟ خیلی مهمه؟ لبخند عجيبي روي لبش نشست .. شبيه لبخنداي خودم بود .. لبخندي كه موقعي كه تعجب مي كردم مي زدم..!حتي مثه من فقط يه طرف صورتش چال مي شد ..! فقط روی لپ سمت راستش ..! مثله خودم ..! با بهت و همون لهجه اش گفت: -ها؟ داد کشیدم: -یعنی حتی برات مهم نیس که بفهمی کجایی ای؟ - میگم خیلی مهمه؟ اشک هام دوباره گونه هام رو خیس کردن: -نه مهم نیس . مهم نیس! با بغضی که دوباره داشت توی گلوم جمع می شد گفتم: - نمی خوام بدونم ..! . نمی خوام..! می فهمی .. نمی خوام ..! روی زمین زانو زدم و دوباره شروع کردم به گریه کردن.. و هی زیر لب می گفتم .. "نمی خوام".. درسته که حالم خوب نبود ولی داشتم از فضولی می مردم ..! .. نمی خواستم نشون بدم ..! نباید نشون می دادم .. این پسرا برادرای من و این زن مادر منه .. پس چرا باید بپرسم ..؟ چرا..! صدای مبهمی توی ذهنم گفت : - به خاطر بابات ..! نمی دونم به خاطر اون حرف بود که نرم شدم .. یا علاقه و رویاهایی که از بچگی داشتم ..! نمی دونم .. هیچی نمی دونم .. هر چی که بود اونقدر بود که گذاشت من از مامانم و دوتا داداشام بگذرم ..! ولی ای کاش که هیچ وقت نمی گذشتم..! با صدای که غم ضمیمه اش بود رو به آران گفتم : - اگر یک صدم درصد.. فقط یک صدم درصد .. روزی خواستم باهات برگردم .. فقط برای حلالیت گرفتن از باباته و بس..! آران با صدای عصبی گفت: - بی انصاف نباش .. اون بابای تو هم هست..! هر چی باشه بابات که هست .. نمی دونم چی شد که همه با هم رفتن توی آشپزخونه البته به جز من و آران..! برگشتم و با نگاهی غمگین که کل اوضاع زندگی افتضاحم رو توش ریخته بودم گفتم: - من بی انصاف نباشم..؟ مگه اون انصاف داشت..! بعدم به قول سامان و مامان .. شماهایی که خیلی ادعا دارین توی این نوزده سال کجا بودین ..؟ من رو باید ول می کردین تا یه مشت غریبه بزرگم کنن ..؟ من بی انصافم..؟ - آرام.. عزیزم.. ما خیلی دنبالت گشتیم .. من بچه بودم اما ماما اینا خودشون رو کشتن ..! تازه تو میدونی که ماما چرا مرد .. تو میدونی و میگی که ماها ولت کردیم ..!؟ ماما از غم اینکه تو نبودی دق کرد و مرد..! می دونی چقدر من و بابا عذاب کشیدیم؟.. میدونی که ماما قبل از مرگش چی گفت ..!؟ تو اون عالم خنگی و بچگی بودم اما یه ذره که می فهمیدم ..! بعد از اون تصادف ماما دیگه نمی خواست من رو ببینه .. میدونی.. خب دلیلش یه خورده منطقی بود .. می گفت که تا منو میبینه یاد تو میفته ..! یاد اون جیغی که قبل از بیرون پرت شدنت از تو ماشین بود.. کارسیتت (car sit)قبل از بیهوش شدن ماها از تو ماشین پرت شد بیرون ..! من دیر تر از همه بیهوش شدم .. یا نه .. دیر تر از همه ساکت شدم .. بعد از چپ شدن ماشین من دیدم که در سمت تو کنده شد .. من دیدم که تو با اون صدای ترسیدت با اون جیغات.. مکثی کرد .. انگار که واقعا براش سخت بود..! انگار که اون اونجاست و اون اتفاقا داره دوباره تکرار می شه .. اینو می شد از توی اشکی که توی چشماي آبيش جمع شده بود حدس زد..! - من دیدم که تو چه جوری پرت شدی دیدم که چه جوری صدای جیغ جیغات یهویی خفه شد .. من همه ی اینا رو شنیدم ..! همه رو لمس کردم.. ! من صدای ماما رو که تو رو صدا میکرد می شنیدم .. صدای ناراحت دادای بابا رو که سعی داشت کمربندش رو باز کنه می شنیدم ..! هممون تورو صدا می زدیم چون نبودی..! من بودم و زجر کشیدم.. بودم و دیدم که ماما و بابا بیهوش شدن.. من واضح دیدم که بعد از پرت شدنت .. همه جا رو خون برداشته بود..! سریع پریدم وسط حرفش .. یه حسی داشتم .. انگار که قبلا این اتفاقا رو دیدم..! نه مثل اینکه من واقعا آرامم: - پس من رو چرا با خودتون نبردین؟ (اشکام ریخت روی گونه هام) چرا ولم کردین ..؟؟! توکه می گی .. هنوز حرفم تموم نشده بود که اومد جلو و بغلم کرد و در حالي كه اشكام رو پاك مي كرد گفت : - موقعی که اورژانس و پلیس و امداد و ایناها میان فکر می کنن که ماها کلا سه تا بودیم.. ماها هم که بیهوش .. نمی تونستیم چیزی بگیم..! پلیسم وقتی که فهمید تقریبا هشت نه ساعت از تصادف گذشته بود .. ولی بازم به خاطر بی تابی های من و ماما و البته بابا یک گروه امداد فرستادن توی همون منطقه ..! اما.. اما اونا چیزی رو پیدا نکردن .. غافل از اینکه تو دست ایناها بودی ..!.. با اینکه دوست نداشتم توی خانواده ی دیگه ای بزرگ بشی.. ولی الان خیلی خوشحالم که می بینم سالمی..! مکثی کرد .. جرقه ی امید رو تو چشماش دیدم .. خیلی تابلو بود مثله خودم .. هر چی تو دلش بود تو چشماشم بود .. البته ظاهرا ..! با ذوق و شوق خاصی رو به من گفت: - آرام تو اسممو می دونستی..! یعنی میخوای بگی که .. حافظه ات.. خدایا ...! آرامتر ...! نیازی به زمین لرزه نیست ...! کاخِ آرزوهای این مردم به تلنگری هم فرو میریخت ...!! هموطن تسلیت....!!! ویرایش توسط ☆زهراسیما☆ : ۲۸ آذر ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۳۹ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| تبلیغات | |
| | |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : تو قصه ها
نوشته ها: 644
تشکرها: 2,621
تشکر شده 3,022 بار در 423 پست
کتاب مورد علاقه : معشوقه شیطان حالت من : | پست بسیار مفید : +22 امتیاز سلام ..! ![]() دوستان عزيز از شما نهايت پوزش را به علت لاغري پستمان خواستاريم..! ![]() جون داداش اصلا تايم نداشتم كه بنويسم..! ![]() برگ چغندرم ..:نگاه اطلسی | sima97 کاربر انجمن | نقد و معرفی کتاب ________ هنوز حرفش رو تموم نکرده بود که پریدم وسط حرفش انگار آه و ناله هام رو یادم رفته بود .. کلا عادت داشتم ..!: - نه خیر.. پیش خودت نگو که این حافظه اش برگشته.. فقط بعد از اون روزی که تورو دیدم ..! یه صداهایی توی سرم می پیچید .. البته از قبل هم صداهایی رو می شنیدم ولی واضح نبودن . صداهایی که اخیرا واضح شده بودن و می شنیدم صدای یه خانمی بود که لهجه انگلیسی داشت ولی زیاد نبود .. اون میگفت"آرام.. آران .. بیاین" یا یه چیزی تو همین رِنج .. و بعد از این که تو بهم گفتی آرام یه صدایی توی سرم بهم می گفت که اسم بعد از آرام آرانه.. تا یه ساعت پیش فکر می کردم که فقط به خاطر هم آوا بودنه ..! ولی الان ..! نمی دونم..! هر دو ساکت شده بودیم و به در و دیوار خونه نگاه می کردیم. البته من بانگاه غمگین و پر از درد .. ولی اون با خوشحالی و ذوق .. شاید اگه منم بعد از نوزده سال تنها همزادی که داشتم رو پیدا می کردم خوشحال می شدم .. به خودم اومدم .. منم که همزادم رو بعد از نوزده سال پیدا کردم چرا زانوی غم بغل گرفتم؟.. چرا خوشحال نیستم .. ؟ خوب من عادت کردم به اینکه به مامانی که ظاهرا مامانم نیس بگم مامان .. به سهراب بگم داداشی و به سامان بگم گوش مخملی ..! من دوست ندارم که این عادت هاي دوست داشتنی رو ترک کنم ..! دوست ندارم..!! من می خوام سوگل بمونم .. من می خوام دردونه فراهانیا بمونم .. میخوام ..! به خودم گفتم ..: -خب دیوانه جان کاری که نداره .. می ری باباتو .. نه .. میری بابای آران رو می بینی بعدم برای بابات حلالیت می گیری و برمی گردی..! چرا اینقدر دل خودتو بقیه رو خون می کنی؟.. چیز بیشتری که نمی خوان .. آره.. تو هم سوگل فراهانی می مونی.. ! برگشتم به جو واقعی خونه .. مامان اینا از مخفیگاهشون که همون آشپزخونه بود اومده بودن بیرون .. و ظاهرا وقتی که من توی فکر و خیال خودم سر می کردم .. وحدت و هانیه هم از یه جایی نازل شدن .. کی این دوتا رو مطلع کرده بود؟.. حتما سامان .. هانیه که متوجه نگاه من شد بود اومد و سعی کرد شوخی کنه : - اَاَ !! خانم شما خارجکی بودین ما خبر نداشتیم؟ با حرص تمام گفتم : - خفه ..! هانیه با لحن حرص درآري گفت : - قاطی داری به جان خودم .. من که گفتم تو بفهمی.. از خوشحالی سکته می کنی.. والا .. ولی الان عین این بچه گدا های مادر مرده نشستی و یک ساعته تو خودتی..! - بفهم چی میگی هانیه..! سامان با مهربونی گفت: - سوگل ..! ما که با هم حرف زدیم..! - حرف زدیم .. ولی شما ها الان انتظار داریم من بهتون بگم آقای فراهانی و به بابای آرانم حتما بگم ددی؟ .. دروغ میگم؟ با این حرفم همه ترکیدن .. فکر کنم فهمیدن که از دست هانیه چه حرصی خوردم ..! خب .. من .. اِاِ حداقل یکی بفهمه که چقدر سخته.. میدونم که همشون تظاهر می کنن خوشحالن و شادابن ولی تابلوئه که اوضاعشون خرابه..! هم هیچکدومشون مثه خودم نمی تونه بازی کنه ..! همچین یهو کانالم رو عوض کردم که همه موندن .. : - آقا فرهاد شما چرا سر ما خراب شدین ..؟ باز همه خندیدن ماهم بلانسبت دلقک بودیم دیگه..! فرهاد برگشت و با اون صدای آرومش که عند لج دراری بود گفت: - سامان زنگ زد .. گفت برای برگشت حافظه تون که یه وقت بلایی سرتون نیاد ..! الانم اگر ممکنه بریم توی آشپزخونه ای اتاقی یا پذیرایی تا من براتون توضیح بدم که دقیقا چه اتفاقی براتون افتاده ..! وا خوب می میری جلو جمع توضیح بدی..؟.. خب شاید چیزی باشه که بقیه نخوان بدونن یا یه چیزی که نباید بدونن..!وا مگه دارم می میرم؟ .. طبق معمول باکلی فکر که از چرت وپرت منشا می گرفتن پاشدم و راه افتادم و رفتم سمت پذیرایی .. آخه آشپزخونه که نمی شد .. آخه هی میان و میرن توش ..اتاقم .. مگه مراسم خاستگاریه؟؟؟..! خلاصه رفتیم تو پذیرایی و نشستیم .. البته رو زمین .. یعنی وقتی که گفت رو زمین بشین دلم می خواست بپرم خفش کنم .. دِ رو زمین نشستن چه صیغه ای بود دیگه..! اين مبلا رو كه براي خوشگلي نخريده بوديم..! - خب شروع کنم؟.. - بله .. شروع کنید..! ویرایش توسط ☆زهراسیما☆ : ۲۸ آذر ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۴۶ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : تو قصه ها
نوشته ها: 644
تشکرها: 2,621
تشکر شده 3,022 بار در 423 پست
کتاب مورد علاقه : معشوقه شیطان حالت من : | پست بسیار مفید : +21 امتیاز سلام .. ![]() آخ دوزتان .. شرمنده ..! ![]() ![]() ديروز حواسم به اين كه قرار بوده فلسفه نگاه اطلسي رو بگم نبود..! ![]() حالا با تاخير يه پسته ميگم براتون ![]() كلا اطلسي اسم يه گله .. ولي به رنگ هم نسبت داده مي شه .. رنگي ما بين نقره اي و سرمه اي .. يه رنگ قشنگ و آرامش بخشه .. كه نا خودآگاه نگاهتونو ميدزده..! حالا من منظورم از اين كه اين اسم رو گذاشتم اين بود كه دختره قصه ما كه از الان ميشه آرام .. توي يه نگاه غرق ميشه .. يه نگاهي كه پراز اطلسيه خوشگله .. نگاهي كه پر از آرامشه.. نگاهي كه منطق آرام رو ازش ميدزده..! برگ چغندرم![]() نگاه اطلسی | sima97 کاربر انجمن | نقد و معرفی کتاب ____ ____- این جوری که من از سابقه ی پزشکی تو خوندم .. موقع تصادف که البته تازه ازش مطلع شدم.. به سرت ضربه خورده .. یه ضربه ی عادی و معمولی نه ..!ضربه ای خیلی محکم که باعث له شدن مغزت شده .. ! در یک حرکت خیلی تند دستام رو گذاشتم روی سرم و با بهت و وحشت گفتم: - لـ..ـه.. شدن مغز..؟ یعنی چی ..؟! - نترس..! یعنی یه سری بافت داخل مغزت از بین رفته .. کلا به کوفتگی و له شدگی قشر مخ می گن .. که مال وقتیه که سر آدم به جایی می خوره ..! اما متاسافانه تو توی اون تصادف مغزت هم تکون خورده ..! دوباره با همون واکنش قبلی که البته ترسم بیشتر بود گفتم: - این یکی دیگه چیه ..؟ مگه مغز تکونم می خوره؟ - آره و این یک اتفاق روزمره اس..مثلا تو هر روز صبح که از خواب پامیشی .. وقتی که میخوای سرت رو از روی بالشتت بلند کنی مغزت سر میخورده به سمت جلو ..! این یه امر عادیه ..! اما توی تصادفی که تو توش بودی..! ببین کلا اینجا منظور از تکون خوردن مغز اینه که مغز توی جواب دادن به تکون خوردن ناگهانیه سر آدماس که با عث خوردن مغز به کاسه ی سر میشه ..! و هرچی شتابت بیشتر باشه بدتره ..! نمونه هایی که خیلی خطر دارن در اثر برخورد گلوله با سر ایجاد می شه..!.. البته نوعی که تو داری از ورژن های خوبش نیس.. تو تکون خوردن سریع سر رو داشتی که بدترین پیامد هارو داره .. میدونی چرا ؟.. چون بیشترین آسیب مغزی رو داریم ..این مثل شکستگی جمجه یا خونریزی یا ورم مغزی نیست .. اونقدر حاد نیس .. ولی خوب .. خوبم نیس..! - حالا اینایی که گفتی یعنی من باید چیکار کنم؟.. من میخوام بفهمم که حافظه ام چه جوری برمیگرده ..!اول این برام مهمه و بعد اینکه بفهمم از این بیماری می میرم یانه ؟ - تا موقعی که ضربه ی شدیدی مثل پرت شدن اخیرت از روی پله ها رو تحمل نکنی نه .. کشنده نیس..! برای حافظه ات هم ..! مکثی کرد .. انگار داشت توی ذهنش دنبال چیزی می گشت تا بفهمه چه جوابی رو باید به من بده ..! بعد از کلی فکرکردن بالاخره زبون باز کرد و گفت: - تو باید دقیقا تو همون شرایطی قرار بگیری که قبل از اون تصادف داشتی..! توی همون خونه همون اتاق.. همون محله .. با همون افراد ..! باید هر روز بشینی و آلبوم عکسای خانوادگیتونو نگاه کنی .. و از یکی بخوای برات کسایی رو که نمی شناسی رو معرفی کنه .. باید با خانواده ات باشي.. وقت بگذرونی باهاشون .. بری بیرون .. بری خرید .. باید واکنشاشون رو توی شرایط متفاوت و خاص ببینی.. باید شرایطی رو ببینی که توی بچگیت دیدی..! مکثی کرد..! منم به فکر کردن مشغول شدم.. یعنی این رفتنه حتمی شد..؟ مجبورم که به خاطر خودمم که شده برم؟.. من نمی خوام برم .. من می ترسم که برم .. اصلا احساس خوبی به این ماجرای عجیب ندارم..! خیلی یه جوریه .. قابل درک و ملموس نیس .. زیادی عجیبه .. خیلی زیاد .. با صدای وحدت پرت شدم تو دنیا و به قول معروف از هپروت اومدم بیرون ..! - و اما واکنش هایی که بدنت موقع برگشتن حافظه ات نشون میده.. حالت تحوع های شدید می گیری خیلی بد تر از روزهایی که تازه مرخص شده بودی.. تازه احتمال اینکه برگردونی هم خیلی زیادِ .. خیلی ..!.. گیج میشی .. یعنی نمی فهمی چیکار میکنی.. حتی ممکنه که فراموشی موقت هم بگیری..!.. اختلال توی دید.. بیهوش شدن های یهویی .. از دست دادن تعادل.. از دست دادن تمرکز .. حساسیت به نور و صدا .. افسردگی و اضطراب.. خستگی .. کم خوابی و بی خوابی..! تغییر خلق و خو و زنگ زدن گوش که اعصاب خورد کن ترینشونه ..! - آها .. بعد یعنی من حتما باید تو همون شرایط باشم تا یادم بیاد؟ - آره..! اينجوري خيلي بهتره و زودتر جواب ميگيري.. - ولی این یه جورایی غیر ممکنه..! - یعنی چی؟.. منظورت به خاطر کشورائه؟ - نه .. نه اصلا چه ربطی به کشور داره..؟ منظورم اینه که .. حتما مطلع هستی که مامان آران فوت شده و باباش هم در حال شتابیدن به اون دنیا ئه .. اون وقت .. اون وقت .. من که نمی تونم تو اون شرایط بچگیم باشم ..! - نه منظور من این نیست ..! منظورم اینه که .. با آران حرف بزنی .. بخوای که از خاطرات بچگیتون بگه .. بگه تو چیارو دوست داشتی از چی بدت میومده.. محیط خونه رو هم میگم باید ببینی چون احتمالا بیشترین وقتت رو اون جا می گذروندی و اونجا بودن کلی به نفع حافظه ته..! - آها.. وساکت شدم ..! چی میگفتم؟.. چی داشتم که بگم ..! خدایا غلط کردم احیا پارسال گفتم زندگیم رو از یه نواختی در بیار.. می خوام همون جوری باشه .. همون جور یک نواخت و کسل کننده..! همش از این کلاس به اون کلاس برم ..! همی سعی کنم چیز جدید یاد بگیرم ..! خدایا غلط کردم ..! من همون یک نواختی رو میخوام ..! منو چه به خارجی بودن.. ! اِ این پسره که فارسی بلد بود..! پس من .. خارجی نیستم ..!! ولی اونجا به دنیا اومدم که ..! تو غلط کردی مگه اصلیت آدم به محل تولدشه ..!؟ همین جور داشتم با خودم و خدا و افکارم و زندگیم دعوا می کردم که طبق معمول این وحدت با پرهنه پرید وسط ..! دلم می خواست جفت پا برم تو اون حلقش تا دیگه با اون صدای نحسش نپره وسط فکروخیالات من ..! - سوگل..! - بله..؟ تو میدونستی که وقتی بچه بودی تیزهوش بودی..؟!____ ویرایش توسط ☆زهراسیما☆ : ۲۸ آذر ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۵۴ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : تو قصه ها
نوشته ها: 644
تشکرها: 2,621
تشکر شده 3,022 بار در 423 پست
کتاب مورد علاقه : معشوقه شیطان حالت من : | پست بسیار مفید : +20 امتیاز سلام دوزتان..! ![]() من دارم مي ميرم..! ![]() يه عالمه لواشك و ترشيجات خوردم دارم مي پوكم..!!! ![]() ولي بازم داستان رو آوردم .. ببينين چه بچه ماهي ام من..!!! ![]() فقط يه چيزي ..! ![]() به برگ چغندرم سر بزنين ها ..!!نگاه اطلسی | sima97 کاربر انجمن | نقد و معرفی کتاب ____ ____ ____منو میگی فکم شده بود اندازه دهن مرغ ماهی خوار..!هم آدم خنگ تر از من پیدا نکرده بودن که خرش کنن؟.. با لحن عصبی گفتم: - آقای وحدت خوشحال می شم اگه بس کنین..! از من خنگ تر نبود که آبروی تیز هوش هارو ببرین؟..! - نه..نه .. منظورم این نبود ..! آخه آران میگه وقتی بچه بودین تویه سن خاصی توی مهدکودک ازتون یه تست هوش می گیرن .. که از اون جا متوجه میشن تو عادی نبودی..! راستشو بخوای من و همکارام چنین چیزی رو پیش بینی می کردیم..! - چیو؟.. چیو پیش بینی می کردین..؟ - اینکه تو باید هوشت از سطح معمول بالاتر باشه..! خیلی بالاتر..! يعني قبل از تصادف بوده .. - اونوقت از کجا فهمیدین؟.. - راستشو بخوای .. یه آدم با هوش معمولی که بخوایم در نظر بگیریم تو رنج سنی تو که مال اول دبستان بود ..! یعنی یه چنین آدمی نمره زیر بیست یا نهایتا نوزده . نوزده و نیم می گیره ..! ولی تو .. تو تا دبیرستان نمره زیر نوزده نداشتی .. و این برای شرایطی که تو توش بود عجیب بود ..! اگر تو همون آدم با هوش معمولی بودی با در نظر گرفتن اون ضربه ي سنگين و وحشتناكي كه تو تحمل كردي باید نمره هات به ده و حتی کمتر از اون می رسید ..! - همه اینایی که میگی .. به خاطر اون تصادفه؟ - آره.. همش به اون علته ..! همش..! دستام رو باسرم گرفتم .. ببین چه قدر تیز هوش بودم که با وجود اون فاجعه .. بازم تو دسته با هوشای کلاس بودم ..! لجم گرفت .. خیلی لجم گرفت ..! من همیشه دوست داشتم که بتونم تو المپیاد های کشوری برم .. بگو ..! بگو چرا آرزوم برآورده نمی شده .. چون خدا قبلا بهم داده بودتش.. ولی بعد خودش ازم گرفته بودتش ..! خدایا .. فقط می خوام بدونم چرا ..! چرا؟! طبق معمول این وحدت فضول علاف و بیکار پرید وسط کتک کاری من و خودم و مناجاتم ..! - راستشو بخوای رفتم تا بفهمم می تونم باعث وبانی خوب شدنت بشم یا نه ..! وقتی دیدم راهی وجودداره .. تغییر رشته دادم ..! از ریاضی رفتم پزشکی..! خوشبختانه رتبه ام خوب شد.. ولی .. از وقتی که دوباره برگشتم .. تو ..! پوزخندی زدم..! پسره ی احمق .. حتما الان میخواد منت بذاره سرم..! نباید بهش رو بدم ..! خیلی وقته که دیگه به اون عشق احمقانه ام محلی نمیذارم..! از روی حرص و کلافگي و هزار جور چیز دیگه پوفی کردم و بهش گفتم: - حوصله حرفاتو ندارم..! فقط یه چیزی شما ها آران رو می شناسید؟ - سوگــــــــــل! - جواب نمی دی؟ .. - ما آران رو از طریق هانیه پیداش کردیم..! برگشتم و گفتم : - چه ربطی به هانیه داره؟..! با حالت گنگی که عین آدمای مست شده بودم گفتم ..: - هانیه که .. من اونو.. هانیه با من .. اونو دیده .. چه جوری یعنی؟ - بعد از اینکه تو اومدی خونه .. هانیه می فهمه که تو تو خونه تنهایی .. بعد زنگ می زنه به سامان و جریان رو کامل میگه ..! می دونی .. مکثی کرد و زل زد تو چشمام فقط براي چند ثانیه .. خیلی زود نگاهش رو از نگام گرفت و گفت: - هانیه از بچگی تو و جریان سرت و حالت حافظه ات و.. اینکه یه روزی ممکنه دنبالت بگردن .. خبر داشته..! بعد وقتی که میبینه آران تا دم خونه ی شما اومده نگران میشه و ..! وحدت داره هنوز حرف میزنه .. نمی فهمم چی میگه اما تابلوئه که داره حرف می زنه ..! با همون حالم بلند شدم و رفتم بالا .. با سختی تمام .. هر یه پلی ای که بر می داشتم یه چیزی از توی سرم کنده می شد و کل سرم رو می سوزوند ..! سر گیجه و حالت تحوع هم امانم نمی داد .. اعصابم خورد بود .. از دست همه .. از دست هر کی که تا الان کنارم بوده .. اما.. نه .. از دست آران عصبانی نبودم اون بیچاره که کاری نکرده .. حداقل دروغي نگفته و يا حتي حقيقت رو مخفي نكرده .. اون از اولم صادق اومد جلو .. از همون اول منو ..آرامو .. آرام صدازد .. نه سوگل.. من.. با سختی خودم و تا اتاقم رسوندم .. دلم یه جوری بود یه حالتی مثه دلشور .. انگار که دلم ماشین لباس شویی شده باشه..!.. بی توقعیم شده بود .. خیلی سخته .. خیلی سخته که بفهمی کل عمرتو دروغ گفتن بهت .. خیلی سخته .. خودم رو روی تخت پرت کردم .. پرت که نه .. نیرو اینکه بخوام خودم رو پرت کنم نداشتم .. ول شدم روی تخت .. دلم از همه پر بود ..همشون می دونستن .. همشون.. نمی گفتن ..! چرا نمی گفتن؟.. چرا منو ندادن به پلیس..؟ چرا الان باید بفهمم که مامان از نبود من دق کرده و مرده .. چرا ؟..چرا حتی هانیه می دونست و من هیچی راجع بهش نمی دونستم؟.. خیلی دلم می خواست گریه کنم .. خیلی دلم می خواست تا یه جوری خودم رو خالی کنم .. همین جور روی تخت ولو بودم و یه چیزی توی گوشم صدا می داد .. فکر کنم مگسی .. چیزی بود .. ولی توان اینکه بخوام با دستم پسش بزنم رو نداشتم ..!.. تقی به در خورد .. وقتی که دید من جوابی نمی دم در رو به آرومی باز کرد .. فکر کنم سهراب باشه..! ولی صدای آروم و مهربون آران رو شنیدم: - آرامی.. خواهری .. خوبی ؟.. فرهاد گفت ناراحتی از مون ..! آرام ..! صدام در نمیومد .. ولی با همون صدا که بیشتر شبیه ناله بود گفتم : - آران منو از اینجا ببر..! ____ ____ویرایش توسط ☆زهراسیما☆ : ۲۸ آذر ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۵۸ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : تو قصه ها
نوشته ها: 644
تشکرها: 2,621
تشکر شده 3,022 بار در 423 پست
کتاب مورد علاقه : معشوقه شیطان حالت من : | پست بسیار مفید : +18 امتیاز ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() برگ چغندرم نگاه اطلسی | sima97 کاربر انجمن | نقد و معرفی کتاب ___ ___خودم مونده بودم که چرا این حرفو زده بودم .. حرفم بچگانه بود .. یعنی چی منو از اینجا ببر؟.. خدایی اینکه تمام مدت هانیه می دونست و من نمی دونستم خیلی ناراحتم کرده بود ، یه حسی مثه بی اعتمادی داشتم یه حسی که تحمل شرایطی که داخلش بودم رو برایم سخت می کرد ، خیلی سخت . نمي خوام دقيقا بفهمم .. نمي خوام برام روشن شه که مامان اينا مامان آران و شاید مامان منو به کشتن دادن ..! آران به صدایی که تعجب توش خیلی زیادی موج می زد گفت: - چـ.. چرا این تصمیم رو گرفتی؟ وبا صدایی که توش خوشحالی و امید موج می زد گفت: - واقعی گفتی؟ واقعا باهام میای بریم خونه ؟..! - آران فقط منو از این خونه ببر ..! چیز دیگه ای نفهمیدم .. فقط یادمه که بعد از اینکه آران رفت پایین سامان با قیافه ای عصبانی و بی نهایت دلخور اومد تو اتاق و گفت : - واقعا تحمل ماها .. اونم فقط برای یک ماه اینقدر سخت بود؟.. اینقدر سخت بود که آران اومده با فرهاد دعوا که چرا تو رو اینجوریت کرده .. هوم؟.. الانم که دیگه داری میری و معلوم نیست دیگه کی ببینمت .. سوگل..! ولبخندی پر از غم زد .. منم ناراحت بودم .. شاید خیلی بیشتر .. خیلی بیشتر از سامان .. خیلی بیشتر از اون نگاه مخملیه غمگین .. خیلی..! با همون صدایی که به زور درمیومد گفتم: - من .. فقط.. نتونستم بی اعتمادیتون رو تحمل کنم ..! تو همین فاصله آران و هانیه اومدن تو اتاق .. هانیه بی وقفه رفت سمت کمدم و لباس هایی که به نظرش مرتب بود و من دوست داشتم رو داخل یک کیف گذاشت و کیف رو به دست آران و رو به هردوشون گفت: - برین بیرون ..! و وقتی که آران و سامان رفتن بیرون کمکم کرد تا لباسام رو عوض کنم و وقتی که داشت شالم رو مینداخت روی سرم با ناراحتی و غمی که اگه بیشتر از نگاه سامان نبود، قطعا کمتر هم نبود گفت: - من دوست آرام میشم؟ .. یا نه دوست سوگل بودن هم زیادیم بوده..! بهش نگاه کردم و کل حرصی که از دست رفتار همه و به خصوص رفتار خود هانیه بود .. با عصبانیت گفتم: - حتی آشنایی با سوگل هم زیادیت بوده ..! و از اتاقم بیرون اومدم ..! شاید رفتارم با هانیه قشنگ نبوده .. اما تحملش برام غیر ممکن بود ..!غیرممکن..! بچه شده بودم ، يه بچه احمق نفهم..! رفتم تو اتاق مامان می خواستم همه چیزی رو توی ذهنم ثبت کنم ..به اتاق مامان و بابای تقلبیم نگاه کردم .. همه چیز ؛ با نگاه کردن به تخت یاد روزایی میوفتادم که خودم رو لوس می کردم و میومدم پیش مامان و بابا می خوابیدم ..! با کلمه بابا یاد جریان حلالیت افتادم و پوزخندی رو روی لبم نشوندم ..! اول ببینین من می تونم حلالش کنم ..! به ثانیه نکشید که باز به خودم گفتم .. نه بابا مگه من می تونم که حلالش نکنم؟.. غیر ممکنه..!در اتاق رو بستم ..! تنها چیزی که دوست داشتم یادم بمونه همین اتاق بود نه چیز دیگه ای ..! از پله ها رفتم پایین .. آران رو دیدم که روی صندلی نشسته بود و بهم لبخند میزد .. لبخندي پر از مهربوني و آرامش .. مامان اشک می ریخت .. سامان و سهراب عصبی بهم نگاه می کردن ..! رفتم پیش مامان .. خودم رو انداختم تو بغلش و زدم زير گريه ومامان هم با همون گریه اش گفت : - چرا سوگل.؟ فقط بگو چرا..! - نمی دونم .. و خودم رو از بغلش بیرون کشیدم ..! گریه ام گرفته بود .. شاید اگه چندثانیه بیشتر تو بغلش می موندم نظرم عوض می شد..! با هانیه ام به سردی خداحافظی کردم .. حتی بغلشم نکردم ..! از سامان هم خداحافظی کردم وو بدون هیچ حرف اضافه ای ..! و اما سهراب..! دستمو دراز کردم تا باهاش دست بدم .. اما اون بدون توجه به دست من .. منو توبغلش کشید ..! بغلی که همیشه خودم می پریدم توش .. و کلی آویزونش می شدم ..! اما الان .. ازش فراری بودم ..! همون جور که توی بغلش بودم آروم دم گوشم گفت: - چرا انقدر زود ..؟ چرا انقدر یهویی؟.. خیلی آروم بهش گفتم: - می خوام آدم... می خوام آدم بزرگ بودن رو تجربه کنم ..! و پوز خندی رو رونه ی لبام کردم و خودم رو از بغلش کشیدم بیرون .. تو چشمام نگاه کرد و با صدای نسبتا بلند و عصبی ای گفت: - خیلی بچه ای..! - میدونم ..! .. و خداحافظ تنها کلمه ای بود که از دهنم خارج شد و بعدشم .. رفتن خونه ی آران بود ..! خونه ای که کل زندگی و وجودم رو زیر و رو کرد ..! شاید توی رنج ادبیات و ادبی بود به اون خونه بگن .."خونه ی سرنوشت"..! ___ ___ویرایش توسط ☆زهراسیما☆ : ۲۸ آذر ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۲۴ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : تو قصه ها
نوشته ها: 644
تشکرها: 2,621
تشکر شده 3,022 بار در 423 پست
کتاب مورد علاقه : معشوقه شیطان حالت من : | پست بسیار مفید : +16 امتیاز سلام..! ![]() خوبين ..؟ ![]() امروز دوتا پست داريم..! ![]() برگ چغندرم..!![]() نگاه اطلسی | sima97 کاربر انجمن | نقد و معرفی کتاب اينم از اولين پست..! ____ ____فصل چهارم خودم رو روي صندلي گرم و نرم هواپيما پرت كردم..! خداروشكر كه توي نرمال كلاس نگرفت ..! وگرنه.. نه پاهاي من جا مي شد و نه پاهاي دراز خودش..! و من بر عکس برادر خوشحالم مجبور به دیدن زمین عزیز روی صندلی ِ چوب مانند بود و آران هم ؛ چه فرقی دارد آدم روی زمین هم می خوابد به آران نگاه كردم.. بازهم خواب بود ، مثل پرواز گذشته.حوصله ام سر رفته بود و كلافه بودم..! نمي دانم چه شد كه ياد چند ماه پيش افتادم .. ياد زمانی كه از مامان اينا جداشدم و رفتنم پيش آران .. چقدر روزهاي اول گريه مي كردم و آران هم زل مي زد به من .. خودم هم از ریختن اشک هایم متحیر می ماندم .. شاید به خاطر نوزده سال دروغ آن هم از عزیز ترین کسانم ، بد جا خورده بودم از هر کسی انتظار داشتم جز خانواده ای که زمانی به اسم عزیز از آن ها یاد می کردم . گر چه هنوز هم در ته دلم عزیز بودند . متوجه رفتار بچگانه ام بودم ، ولی به دلیلی که برایم نا مشخص بود تحمل آن جو آز حد توان من ِ ناتوان خارج بود. بعد از رفتنم چندباری سهراب و هانیه را دیده بودم . رفتارم باهاشون خيلي بد نبود.. با هاشون يه جوري رفتار كردم كه انگار دوتا از دوستام رو ديدم ..! دوتا دوستي كه من دوستشون نداشتم..! از اين فكرم آهي كشيدم .. دلم برایشان تنگ شده بود .. خيلي تنگ نزدیک به سه ماه می شود که من با تنها همزادم زندگی می کنم و نزديك يك ماه پيش با آران تماس گرفته شد که آران را به شدت بهم ریز کرده بود و آن هم به علت وخیم شدن شرایط پدرشــ یا پدرمان بود . بعد از آن تلفن کارهای انجام نشده ی آران بیشتر و علتی برای تلنبار شدن آنها روی هم و عجله ی غیر قابل لمس آران! بعد از آن تلفن با اولین پرواز به به پایتخت رفتیم و پس از انجام کارهای قانونی از طریق سفارت سوئیس که یک هفته طول کشید و بعد از صادر شدن پاسپورت نداشته ی من ؛ بلیط هایی که به دست آران رزرو و با رفتار های عجیب و غریبش به کشور های دیگری انتقال پیدا کرده بودیم. آران بی نهایت عجیب شده بود . خریدن تاپ مجلسی صورتی و کفش های پاشنه بلند آن هم شب پرواز خیلی عجیب بودند . خداوند خودش آخر و عاقبت مرا به خیر کند . ____ پست بعدي رو شب يا آخر شب ميذارم..! ____ویرایش توسط ☆زهراسیما☆ : ۸ دي ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۰۸ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : تو قصه ها
نوشته ها: 644
تشکرها: 2,621
تشکر شده 3,022 بار در 423 پست
کتاب مورد علاقه : معشوقه شیطان حالت من : | پست بسیار مفید : +17 امتیاز بچه ها يا فردا نميذارم .. يا اگه بذارم دير ميذارم..! قراره واكسن بزنم ..! ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() یکی دیگر از دلایل عجیب بودن آران گذاشتن لباس هی خودش و خودم در ایران بود . عجیب بود ما به کشور و قاره ای دیگر سفر می کردیم و آن هم فقط با یک کیف دستی زنانه و یک کیف چرم مردانه که مخصوص لپ تاپ بود. آران به نظرم وارث حکومت بود . ولخرج مغرور و غد ! آنقدر ولخرج که کشور به کشور لباس نمی برد؟! معذب بودم . با این یقه و پشت لباس بازم به چه کسی می گفتم که من خجالت می کشم؟ به که بگویم؟ تاپ سرخابی پشت باز و خوشبختانه کمی گشاد ، جای شکرش باقی بود . البته شلواری که برایم خریده بود را دوستش داشتم پاچه هایش کمی تنگ بودند و روی باسنش گشاد بود یکی از آخرین مد های یکی از معروف ترین فروشگاه های تهران که قهوه ای رنگ بود ؛ به رنگ کفشی که چند سانت پاشنه داشت با یک پاپیون با نمک به رنگ تاپ عذاب آورم. به یک دلیل از آران ممنون بودم ؛ واقعا ممنون بودم آن هم به ان علت که اصرارم برای آرایش نکردن را قبول کرد؛ آرایش را دیگر کجای دلم می گذاشتم؟ وقتی که بعد از پوشیدن لباسم در دستشویی فرودگاه به خودم زل زده بودم و تعجب از سر و رویم می بارید آران با خنده گفت : - وقتي كه بهت گفتم بيست و سه سالته اين قدر تعجب نكرده بودي..! زمانی که فهمیدم دوسال کوچکتر از اینی که هستم ؛ هستم بیشتر تعجب کردم . اولش با خودم می گفتم که ممکن نیس ولی پس از دیدن کارت های شناسایی ام باورم شد و ساکت شدم و پرونده اش مختومه شد. با ضربه اي كه سرشانه ام خورد، به درون هواپیما بازگشتم، انگار که به طور ناگهانی از خاطراتم پرت شده باشم بيرون .. سرم رو به سمت شانه ي چپم كه بهش ضربه خورده بود برگردوندم .. و آران رو ديدم كه با حرص نگام مي كنه .. آروم گفتم: - چته؟ - يك ساعته چي به خودت ميگي؟.. با بهت بهش نگاه كردم و با همون بهت خنده دار گفتم: - كي من؟!!! - نه پَ من؟.. بابا يكساعته داري زيرلبي با خود حرف ميزني..! مگه آدم با خودشم حرف ميزنه ..؟ دست پیش گرفتم که پس نیوفتم: - وا..! خوب حوصله ام سر رفته .. تو خسته نشدي اينقدر خوابيدي..؟.. - خسته كه نه .. اگه از صداي تو نمي پريدم شايد هنوزم خواب بودم ..! بعد از مکث چند ثانیه ای اش پرسید : -جات رو با من عوض می کنی؟ - اِ چراااااا؟ - ميخوام چند لحظه زمین رو ازت قرض بگیرم . البته اگه اجازه بدی. خنده ام گرفت؛ بلندشدم و اوهم رفت بيرون تا منم برم بيرون ..تا بتواند از آن پنجره ی کوچک خانه های کوچکی را که هر لحظه به آن ها نزدیک تر می شدیم را ببیند. تا آران بلند شد و من هم بلند شدم احساس كردم كه نگاه هاي بقيه روي ما چرخيد.. از دست این حوصله های سر رفته که منتظر یک سوژه اند! ولي با بلندشدن يه دختر حدودا بيست و سه يا چهار ساله كه به سمتمون ميومد و با تعجب آشنایی به من نگاه می کرد تعجب کردم . انگاری که من را می شناسد. همان دختر مقابل آران نشست و باصدایی که به زیبایی اش حسودی کردم شروع به حرف زدن کرد . چه لحجه ی قشنگی داشت. - آقاي مه؟ مه دیگر کیه ؟ با صدای آران تعجبم بیشتر و برای دخترک قابل لمس شد. - بله .. خودم هستم .. دختره با هيجاني كه وصف كردني نبود گفت: - اوه ..! خداي من .. يعني شما .. رئيس كمپاني مه... هستين؟ آران لبخندي زد كه به معنيه همان بله بود .. که باعث خوشحالی بیش از اندازه ی دخترک شد. آران رئيس كمپاني بود؟... يک پسره بيست و سه ساله؟.. شايد منظورش وارث شركت بوده .. چون پدرش هنوز در قید حیات بود که . آرام نيشگوني از پهلوي آران گرفتم .. اين پاهاي من فلج شد .. دخترک ديد آران رو نيشگون گرفتم براي همين روبه من پرسيد : - شما بايد همون دختر افسانه اي كمپاني مه باشيد.. درست ميگم ..؟ دختري كه از بچگي تو يه كشور پيشرفته داره آموزش مي بينه..!! آران كه نميدونست من زبان بلدم به جاي من جواب داد ..! البته با كمي دست پاچگي: - بله .. خواهر افسانه اي من .. بالاخره به كشورش برگشت ..! دختره دستش رو به سمتم دراز كرد و گفت: - من آني جين مكسون هستم .. از دنسر هاي گروه جديد .. باعث افتخاره كه از نزديك مي بينمتون ..! دستشو تو دستم گرفتم وبا لبخندي دوستانه فشارش دادم و سرم رو تكون دادم .. به نشونه ي اين كه من هم همين طور..! دختره لبخند خوشگلي زد و دستشو عقب كشيد و روش رو به منو آران كرد و گفت: - اميدوارم بازم ببينمتون .. البته همين امروز آقاي مه رو دوباره مي بينم ..! آران با خوش رويي گفت: - بله .. امروز همه ي بچه هاي جديد رو مي بينيم براي قرار داد ..! خوش حال شدم .. بالاخره دختره رفت و ماهم نشستيم .. البته آران خودش رو پرت كرد روي صندلي .. و زيرلب به انگليسي گفت : - حالا چه جور بهش بگم ..! آران لپ تاپشو روميزي كه بينمون گرد بود گذاشت يكي از هدفون هاش رو گذاشت توي گوش من و يكي رو تو گوش خودش .. و يک فيلم گذاشت . فیلمی که من که به قول هانیه خوره فیلم داشتم ندیده بودمش .. شخصيت اصلي پسرش خيلي خوشگل بود .. به قول هانيه .. طرف جيگري بود براي خودش..! بعد از اتمام فیلم آران خواست چیزی به من بگوید که خلبان با يه لهجه غليظ انگليسي كه تابلو بود طرف مال انگليسه گفت:يعني چي ميگه؟! ویرایش توسط ☆زهراسیما☆ : ۳۰ آذر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۴۳ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : تو قصه ها
نوشته ها: 644
تشکرها: 2,621
تشکر شده 3,022 بار در 423 پست
کتاب مورد علاقه : معشوقه شیطان حالت من : | پست بسیار مفید : +18 امتیاز سلام..! ![]() خوبين؟!! ![]() من نرفتم براي واكسن..! يعني رفتم بعد گفتن بروفردا بيا .. ! پَ اومدم و يه پست ديگه هم گذاشتم ..! راستي مرسي براي نقداتون .. كلا اين تشكر مال همه اس يعني هركي كه تا الان نگاه اطلسي رو نقد كرده .. ![]() راستي من به يه مشكل كوچواويي خوردم .. اگه بخوام يه كاري كنم كه سامان به آرام ابراز علاقه كنه .. نقش سامان منفي ميشه..! و من خودم اينو دوس ندارم .. حالا به نظر شما .. سامان نقشش منفي شه يا يكي ديگه وارد شه؟!!![]() راستي Parinaz23 جون ..! الان معلوم ميشه كه مامان اين دوتا كجايي مي باشه..! ![]() برگ چغندرم..! - خانم ها و آقايان .. اين خلبان جيمز ئه كه داره باشما صحبت مي كنه ..! ما الان با زمين چيزي نزديك به هزار فوت فاصله داريم و تا دقايقي ديگر روي باند فرودگاه فرود ميايم.. پس از شما خواستارم تا كمربند هاي خودراببنديد و در جاي خود بنشينيد .. با تشكر .. آران روی صندلیش جابجا شد و با ترديد دهنش رو باز كرد و گفت: - راستش .. راجع به كار منو بابائه..! - مي دونم..! - ميدوني؟؟؟؟!!! - نه .. نه .. يعني اين كه ميدونم ميخواي راجع به چي بگي..! - آها..! خب .. بابا يك كمپاني سرگرمي و تفريح داره.. كه الان به دست من.. يعني من اداره اش مي كنم..! پريدم وسط حرفش: - كمپاني سرگرمي و تفريح چيه..؟ - يعني كمپاني اي كه .. مثلا .. آخ چه جوري بهت بگم..! - اَه .. بگو ديگه ..! - كمپاني سرگرمي وتفريح .. يعني .. كمپاني اي كه خواننده و بازيگر رو وارد تلويزيون ميكنه .. و مثلا مي تونه با كادر كارگرداني و ايناهايي كه داره .. حتي يه فيلم هم بسازه ..! جا خوردم .. فكر نمي كردم .. شغل كسي كه شايد پدرمه و برادرم .. اين باشه .. اصلا از اين كار خوشم نمي يومد .. يعني به نظرم شغل جالب و مناسبي نبود..! با صداي آرومي گفتم: - چرا از اول نگفتي؟..! كلافه دستي توي موهاش كشيد و گفت: - كسي نبايد از حضور من توي ايران مطلع مي شد.. ميدوني من توي هنرستاني كه مي رفتم مجبور بودم توي يه سري شو شركت كنم .. و اگر جمهوري ايران اين رو بفهمه من ممنوع الخروج مي شم..! - و اين يعني اين كه تو واقعا آران نيستي؟..! - نه .. نه .. من تو ايران فاميلم مهمند ه ولي اينجا مه ام .. اسمم تو ايران آرمانِ ولي اينجا آرانم .. توهم توي پاسپورت آمريكاييت ..آرا مه اي ..! نه آرام مهمند.. سكوت كردم و آروم نشستم سر جام انتظار داشتم كه اينارو زودتر بهم مي گفت.. روم رو كردم بهش و گفتم: - چيز ديگه اي نبايد بهم بگي؟.. از اينكه كسي چيزي رو ازم مخفي كنه متنفرم .. شايد يكي از دلايل اينكه سهراب اينا رو ول كردم همين خصلت مزخرف وبه درد نخورم بوده ..! چيزي نبايد بهم بگي .. ؟ - آرام..! خواست چيزي بگه اما ساكت شد .. انگار حرفي كه ميخواست بگه خيلي مهم و ناراحت كننده بود چون كه هي دهنش رو باز مي كرد تا حرف بزنه .. و يهو دهنش مي بست و مي رفت تو فكر ..! بالاخره بعد از كلي دست دست كردن گفت : - آرام .. ميشه .. نه .. يعني اين كه ..! مكثي كرد .. تابلو بود كه نميدونه چه جوري بايد بهم بگه .. تو نگاهش ترس بود .. انگار كه بعد از اين حرفش قراره من دعواش كنم..! ادامه داد..! - ميشه بعد از اين كه اينو گفتم .. بازم با من بياي..؟ بياي و پيشم بموني؟.. به خدا نمي خوام ببينم كه دوباره از دستت ميدم .. من هيچ وقت حاضر نيستم كه تنها قلم رو دوباره ولش كنم..! - سعي مي كنم .. بگو ديگه .. قلبم اومد تو دهنم ..! - ميدوني.. يعني راستشو بخواي.. نفس عميقي كشدي و ادامه داد: - بابا ديروز صبح .. از پيشمون رفته ..! اول نگرفتم چي ميگه .. مگه اين جوري ميگن آخه ..؟ نفس راحتي كشيدم و برگشتم و بهش گفتم: - تسليت ميگم بهت .. ولي من يكي از علت هايي كه اومدم اينجا ديدن باباي تو بود .. نه اينكه فقط به خاطر اون اومده باشم .. ميدوني.. من نه چيزي از اون يادم مياد .. و نه احساسي بهش دارم .. چون كه نمي شناسمش .. اما دوست داشتم .. دوست داشتم كه ببينمش..! ولي.. ظاهرا كه قسمت اين نبوده ..!! - همش فكر مي كردم .. اگه بفهمي برمي گردي.. واقعا خوشحالم كه مي موني..! - راستي .. يه چيزي .. تو چرا ناراحت نيستي .. پدرت فوت شده ها ..! - بابا يه ساله كه تو كمائه .. يه ساله كه من هر لحظه منتظرم كه بهم بگن بابات .. نفس عميقي كشيد و ادامه داد..: - ميدوني اولش خيلي اذيت شدم .. نمي خواستم كه بره .. ولي آخرش به اين نتيجه رسيدم كه اگه بره خودش راحت ميشه و خوشحال ..ميدوني آخرين باري كه رفتم پيشش ازش خواستم كه كمكم كنه تا پيدات كنم .. نه اين كه پيدات كنم . . اول ازش خواستم كه زنده باشي و سالم .. مي گفتم بابا كه تو كمائه الان به خدا نزديك تره و به قول ماما .. دعاهاش زودتر قبول ميشه ..! قبولم شد .. دو هفته بعدش تو رو ديدم ..! ميدوني.. اون خونه اي كه ما توش بوديم خونه دايي بود..همه ماما رو براي ازدواجش با بابا طرد كرده بودن جز دايي .. دايي هم وقتي كه فهميد ماما حامله اس اون خونه رو به نام من و تو كرد .. منم هيچ وقت جز تهران جایی نمی رفتم و به خصوص اون خونه .. اما .. اما گفتم كه يه بارم برم حرم ..يه بار .. حداقل يه بار از امام رضا بخوام كه بابام رو راحت كنه و تو رو بهم برگردونه ..كه برگردوند..! - واو.. پس پيدا شدن من يه چيزي شبيه به .. نتونستم حرف بزنم چون كه گوشم به خاطر كاهش ارتفاع گرفت .. و يه جوري شدم .. وقتي كه دوباره جفت و جور شدم ادامه حرفم رو دادم: - شبيه به معجزه بوده ..! - اوهوم .. راستي .. موقعي كه از گيت خارج بشيم .. ممكنه خبرنگارا ببيننمون .. خودت رو يه ذره ناراحت نشو ن بده .. مثلا براي مرگ بابا ناراحتي..! - باشه .. ولي .. اين كيف و كفش و تاپ .. اينا كه صورتي ان .. بد نيس ..!؟؟ مكثي كرد انگار كه تا الان به اين موضوع فكر نكرده و الان داره راجع بهش فكر مي كنه ..! بعد از مكث طولاني كه ميشد بعد از خداحافظي كردن و آرزوي سفري خوش كردن خلبان .. گفت: - مهم نيس..! مثلا تو اين مدت تو ژاپن بودي .. ماهم خوب طول مي كشيده تا بيايم .. احتمالا الان ميخوان باهات مصاحبه كنن .. فقط يادت باشه كه از ژاپن رفتيم ايتاليا و از ايتاليا اومديم اينجا .. با دستش زد رو پيشونيش و گفت: - واي .. تو كه انگليسي بلد نيستي ..! با زرنگي گفتم: - بلدم ..! - ولي تو كه ..! - بلد بودم ولي نگفتم .. مي خواستم ببينم كه پشت سرم چيزي ميگي يانه كه ديدم .. نه خير .. شما خيلي بچه گلي هستي..! - بي مزه .. خوب از اول مي گفتي..! با متوقف شدن هواپيما و باز شدن در ها كه البته مهماندارها اين وسط اطلاع رساني كردن .. بلند شديم.. آران كريان رو كه فقط وسايلي كه براي توي راه لازم داشتيم .. توش بود رو برداشت .. كلا اين كريان بار ما بود .. كه كوله من هم اون تو بود و الان يه كيف كه تا چند ساعت پيش فكر مي كردم .. اين مدل كيف ها فقط مال لباس هاي شب ان .. ولي الان يكي از همون كيف ها كه همرنگ كفشم بود توي دستم بود .. بدون اينكه لباس شب تنم باشه ..! ___ ___ویرایش توسط ☆زهراسیما☆ : ۷ دي ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۴۹ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : تو قصه ها
نوشته ها: 644
تشکرها: 2,621
تشکر شده 3,022 بار در 423 پست
کتاب مورد علاقه : معشوقه شیطان حالت من : | پست بسیار مفید : +16 امتیاز سلام..! ![]() دوستان کسی راجع به سامان و شخص ایکس نظری نداره؟ من هر کاری که دلم خواست بکنم؟!؟![]() موضوع نظرسنجی رو نتونستم عوض کنم..! ![]() اینم از پست امروز..!! ![]() با پرستيژ شيكي كه نميدونم يهويي از كجا نازل شده بود قدم برمي داشتم .. انگار كه واقعا دختري ام كه تمام عمرش توي يه كشور پيشرفته آموزش ديده .. اِ از آران نپرسيدم كه جريان اين حرف دختره چي بوده ...!! دهنمو باز كردم كه ازش .. كه كنارم قدم برمي داشتم.. بپرسم ..! كه يک مرد سياهپوست قدبلند با کت و شلوار مشکی کنار من و آرا ایستاد و سلامی خطاب به من و آران کرد . بیشتر جنبه ی احترام داشت چون منتظر جوابی از جانب ما نماند و با صدایی آرام و پراز احترام با آران صحبت کرد ؛ البته من هم متوجه صدایش بودم : - تمامي در هاي خروجي .. از هر ناحيه اي .. زير نظرشونه .. خبرنگار ها هرجايي هستن..! آران بعد از يه كم فكر كردن گفت: - از جلوشون رد مي شيم و سوار ماشين ميشيم .. راستي .. وقت نداريم كه پاسپورت هامون چك كنن ها ..! - چرا آقا؟ - جيك!.. مگه نمي گي خبرنگارا اومدن؟.. خب هرلحظه تجمع بيشتر ميشه ديگه ..! - بله .. شما با خانم برين اونجا .. من ميرم با مامور اين قسمت صحبت كنم .. فقط چند دقيقه صبر كنين تا ببينم چي ميگه ..! و بدون اين كه منتظر جواب آران بشه با قدم هاي استوار و محكم خودش رو به اون قسمت رسوند .. خودم رو به آران نزديك كردم و به فارسي گفتم: - اين كي بود .. چرا عين آدماي نظامي حرف مي زد؟؟.. ولي آران به انگليسي جوابم رو داد : - توي جمع هاي عمومي فارسي حرف نزن.. اين جيك بود .. مسئول باديگارد ها و باديگارد شخصي من ..! - ب..باديگارد..؟ - هوم .. باديگارد .. راستي لهجت خوبه .. اصلا لهجه فارسي نداري..! با دست راستم كه كيف توش نبود موهام رو انداختم روي شونه سمت چپم و چشمام رو چرخوندم و با يه حالت عشوه مانند بهش گفتم: - پَ چي خيال كردي ؟! خنديد و گفت: - شیطون! و به انگليسي ادامه داد: - جيك داره اشاره ميكنه .. بريم؟..! - بريم ..! به جيك كه رسيديم .. کیف چرمی رو از دست آران گرفت و من و آران هم به سمت در خروجي رفتيم..!هنوز به در خروجی نرسیده بودیم كه طبق گفته ی جیک ما به انتظار ایستادیم و خودش در کم تر از ثانیه ای محو شد و من نفهميدم كجا .. آران سرشو آورد در گوشم و گفت: - از الان اداي آدماي ناراحت رو در بيار تا چند دقيقه ديگه مي ريم بيرون ..! - باشه ..! سعي كردم نفسم رو نگهدارم..! هميشه وقتي كه زياد نفسم رو نگه مي داشتم بعدش چشمام پر اشك ميشد و چشمام و سر بينيم قرمز ميشدن .. انگار كه گريه كردم..! اينكه چشمام پراشك مي شد رو حس مي كردم..!خوب واسه ي خودم فيلمي بودم و خبر نداشتم! البته الان زندگي من از صدتا فيلم اوضاعش خيط تر بود .. اونوقت خودم نبايد شبيه يه فيلم باشم؟.. با صداي آران از دنياي فيلم و بازيگري و ايناها اومدم بيرون: - بيا بريم جيك ماشين رو آورده .. تازه نگاهش افتاد به چهره و چشماي پر آب من ..: - آرام .. خوبي؟.. چي شدي يهو؟..!! - اِ ..آران بريم ديگه الان اشكام ميريزه..! براي يه دقيقه آران موند .. نگاهي به من كرد و آروم به فارسي والبته به همراه كلي شك گفت: - اين الان فيلمته مثلا..؟ - هومم..! بريم ديگه الان اشكام ميريزه..! آروم ..آروم باهم به سمت در خروجي رفتيم .. آرانم تيريپ غمگين و ناراحت به خودش گرفت و دستمو توي دستش گرفت .. اونم دستاش مثله دستاي من يخ بود .. يخه يخ..! بالاخره پامون رو از اون فرودگاه بيرون گذاشتيم.. هنوز به بيرون نرسيده بوديم كه فلش هاي دوربين چشمم رو زد .. اينقدر زياد و پشت سر هم بود كه فكر مي كردم دنيا داره خاموش و روشن ميشه .. اينا اصلا ما رو ديدن كه شروع كردن به عكس گرفتن؟..! آخه هنوز بيرون نرسيده بوديم..! نمي دونم باديدن اون خبرنگارها و فلش ها و دوربين هاشون چم شد كه گريم گرفت .. شايد براي بدبختي خودم .. شايد براي اعصابي كه از آران گرفته مي شد .. نمی دونم فقط اشكام تند تند و پشت سرهم از روي گونه هام سر مي خوردن .. خيلي تند..!!!آران كه ديد من گريم گرفته بادستش بازوم رو گرفت .. انگار بغلم كرده بود .. صداي خبرنگار ها توي گوشم مي پيچيد..: - آقاي مه اين خانم كي هستن؟.. - ايشون خواهر شمان؟.. - بالاخره آموزش هاي سخت و حرفه ايشون تموم شد؟ - كي كارشون رو به طور رسمي شروع مي كنن؟.. - به خاطر فوت پدرتون برگشتيد؟.. - اسم خواهر تون چيه ..؟ - فردا توي مراسم پدرتون حاضر مي شيد؟ - اين گريه به خاطر پدرتونه؟.. ___ ___ویرایش توسط ☆زهراسیما☆ : ۸ دي ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۱۲ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۰ محل سکونت : تو قصه ها
نوشته ها: 644
تشکرها: 2,621
تشکر شده 3,022 بار در 423 پست
کتاب مورد علاقه : معشوقه شیطان حالت من : | پست بسیار مفید : +15 امتیاز سلام..! توي نقد نظر سنجي گذاشتم.. ![]() سه تا سوال پرسيدم .. ![]() به هر سه تاش جواب بدين .. ![]() لازم دارم نتيجه شو .. تا پس فردا ..!! ![]() يعني موندم من چه جوري ميخوام نتيجه گيري كنم واقعا ..!!!! ![]() ![]() ![]() ___ ___همين جور واسه خودشون سوال مي پرسيدن و حتي منتظر يه جواب خشك و خالي هم نمي موندن.. شايد مي دونستن كه کسی جوابي بهشون نمي ده .. كم كم ديگه داشت اعصابم خش خاشي مي شد .. از يه طرف بايد اداي آدماي ناراحت رو در مياوردم و از يه طرف اين سوالاي مزخرفشون روي نروم بود و گریه ام هم گرفته بود! .. چرا براي يه دقيقه فقط يه دقيقه .. خفه خون نمي گرفتن..!؟ انگار يكي از خبرنگار ها صدام رو شنيد چون كه پرسيد..: - حرفي نمي زنيد؟.. با همين يك كلمه همه ساكت شدن .. كل اون خبرنگار هايي كه يه ساعت داشتن مخ منو تو هاون مي كوبوندن.. همشون سكوت اختيار كردن .. بعد از چندثانيه آران به آرامي و با لحني غمگين برگشت و رو به اونا گفت: - من و آرا تازه رسيديم .. هنوز چند دقيقه نميشه كه از مرگ پدرمون مطلع شديم .. لطفا مراعات كنين..! با اين حرف آران همه ساكت شدن .. البته آران همين جور كه رسما بهشون گفت خفه شن .. اسم و نسبتی که من باهاش داشتم رو رو کرد و این يعني يه كليد براي كشف اطلاعات ..! همين جور كه سعي داشتيم خودمون رو به سمت ماشيني كه جيك راننده اش بود بكشيم ،جيك از ماشين پياده شد .. و با كمك اون هيكل بزرگ و گنده اش راه رو توي ايكي ثانيه براي من و آران باز كرد من اول سوار شدم و بعد آران .. جيك هم پريد پشت فرمون و به سمت خونه اي كه نمي شناختمش و تاحالا نديده بودمش رفتيم .. البته ظاهرا رفتم ولي يادم نيس..! اشك هايي که روی گونه هام سرسره بازی می کردند رو پاک کردم و رویم رو كردم به سمت آران و ازش پرسيدم : - آران من تا حالا توي اين خونه ايي كه الان داريم مي ريم .. بودم؟.. - هومم؟.. آها .. نه .. نبودي .. ما اينجا رو نزديك سه ساله كه خريديمش.. تقريبا يه سال قبل از سكته بابا..! - آها..خيلي دوره؟..! - نه .. نيم ساعت ديگه مي رسيم..! با غرولند بهش گفتم: - نيم ساعته ديگه بهش مي رسيم .. ولي دور نيست؟..! - خوب خونه ما كه توي مركز شهر نيست .. يعني نبايد باشه..! اگر باشه هممون ديوونه مي شيم..! خونه تقريبا بيرون شهره.. نه اين كه خيلي بيرون شهر باشه ها .. ولي خوب همچين مركز شهر هم نيس ..حتي از ساختمون كمپاني هم خيلي دوره..! - خب چرا يه چنين خونه خريدي؟.. كه اينقدر دور باشه.. حتي از محل كارت..!! - چون كه اينجا دوره و خبرنگار ها خيلي زود نا اميد مي شن براي عكس گرفتن .. به خصوص كه خونه وسط باغه ..! - آخ جون باغ دوست دارم..! لبخندي زد .. لبخندي مثل سهراب..: - بچه هم كه بودي عشق درخت و طبيعت بودي.. راستي .. وقتي ايران بوديم .. حتي به ذهنمم نمي رسيد كه تو اينقدر خوب بتوني انگليسي حرف بزني..! لبخندي زدم .. با تمام وجود .. با غرور .. با افتخار.. بعد از مدت نسبتا طولاني اي خنديدم .. دوباره خنديدم..! از خوشحالي اينكه خنديدم .. لبخندم بزرگتر شد .. آران هم از خنده ي من خنديد و گفت: - نگاش كن، نگاش كن ،چه ذوقيم ميكنه..! جيك از جلو خطاب به آران گفت: - لبخند هاي شما و خانوم خيلي شبيه همه .. ولبخند هردوتون خيلي شبيه خانومِ بزرگه ..! خانومِ بزرگ .. واژه اي كه نشونه اي از مادرمه مادري كه فقط شش سال با بچش بوده و حالا اون بچه حتي چهره ي اون زن رو هم به خاطر نداره..!!! ___ ___ویرایش توسط ☆زهراسیما☆ : ۸ دي ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۲۸ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| نگاه اطلسي.زهراسيما.سيما.sima 97 |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| نگاه اطلسی | sima97 کاربر انجمن | نقد و معرفی کتاب | ☆زهراسیما☆ | نوشته کاربران سایت | 46 | ۱ بهمن ۱۳۹۱ ۰۶:۲۲ بعد از ظهر |
| فقط با یک نیم نگاه | nedavanahal کاربر انجمن | nedavanahal | جزیره متروکه کتاب | 9 | ۲۷ شهريور ۱۳۹۱ ۱۰:۲۰ بعد از ظهر |
| کدامین نگاه | ساغر ش کاربر انجمن | ساغر.ش | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 130 | ۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۲:۱۱ بعد از ظهر |
| قلب مهربان | نگاه کاربر انجمن | دانلود | honey_x | نوشته کاربران سایت | 2 | ۱۸ آذر ۱۳۹۰ ۰۶:۴۳ قبل از ظهر |
| قلب مهربان | نگاه کاربر انجمن | نگاه7732 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 63 | ۱۵ آذر ۱۳۹۰ ۱۲:۳۲ بعد از ظهر |