ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان نیست های مکرر | shahtut کاربر انجمن
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 46
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مهر 1390
    نوشته ها
    2,415
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    گوشه کتابام
    تشکر از کاربر
    21,243
    تشکر شده 359,696 در 3,474 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان نیست های مکرر | shahtut کاربر انجمن

    سلام
    باز من اومدم
    خوب می دونم از دستم خسته شدین
    اما امید من چیزی جز نوشتن نیست
    امروز رو به روی تلویزیون نشسته بودم . چشمم به صفحه مانیتور بود اما تمام فکر و ذهنم پر می کشید به نوشتن
    شده گاهی دلت بخواد بنویسی
    با خودم فکر کردم اگه این نوشتن نباشه
    من می تونم ادامه بدم !
    مطمئنا نه ...
    من با نوشتن زندگی می کنم
    می دونم اون چیزی که می نویسم چرت و پرت هایی بیش نیست
    اما بازم این چرت و پرت های من و تحمل کنین و کنارم باشین
    بهم امید بدین تا بتونم بازم ادامه بدم
    یه تصمیم بزرگ برای زندگیم گرفتم
    تا چند وقت دیگه از این کشور میرم
    حالا که تصمیم گرفتم برم می خوام یه چیزی بنویسم
    البته این و قبلا نوشتم
    فقط می خوام یکم ویرایشش کنم
    امیدوارم خوشتون بیاد
    اسمش و از وبلاگ یکی از دوستانم برداشتم
    مطمئنم کارش خیلی بهتر از منه ، نوشته هاش همیشه بهم حس خوبی میده
    حالا نوشته های اون شده یه ایده برای شروع یه داستان
    یه داستان کاملا متفاوته
    تا اونجایی که من خوندم تا حالا چنین چیزی ندیدم
    اگه تکراری بود به بزرگی خودتون ببخشین



    خوب بریم سراغ مقدمه اش :

    پرشده ام از نداشته ها . از نیست ها . از نیستی همه ی آنچه که باید می بود و نیست . با نداشته هایم زنده ام . برخلاف همه . به اویی که نیست سلام می کنم . با اویی که نیست ساعتها درد و دل می کنم . روزمرگی ام را با اوی نداشته ام در میان می گذارم . خنده هایم ، بغض هایم ، شادی هایم ، اشک هایم ، خستگی هایم ...
    همه را جز دلتنگی هایم ...
    شب اویی که نیست را می نشانم رو به رویم و در سکوت کلافه اش می کنم از پرگویی چشم هایم که هزار بغض نشکسته را با احتیاط حمل می کنند . با نداشته هایم خاطره ها می سازم حتی .
    و کاش میشد باور کرد نیستی اش را .

    اینم عکسش :




    همراهیم می کنین دیگه ؟

    نه ؟


    ویرایش توسط shahtut : 1391,07,12 در ساعت ساعت : 00:51



    مـــردانـه تــر عــــــاشـــقـم بـاش
    تــا بـبـیـنـی
    بــرای ِ دیــوانـگی هـایـت
    چـــقـدر زنــم


    (نـگـار الــهـی)

  2. 214 کاربر از پست shahtut تشکر کرده اند .

    # NEGAR # , * nina * , **سولماز** , *bi gharar* , *Laya* , *mania* , *~SETAREH~* , *دختر توپولو* , -arghanoon- , -نازلی- , ...Oranus , .:aida:. , .:matin:. , .MOHABBAT. , .MojGan. , 5011311 , afi jonz , AFM.ANGEL , alonegirl , Altin ay , amane & mamati , ANNE , aqua , arezo* , Arrosha , asal-1412 , asal-661 , asemane nili , atashe_del , ATISH68 , AUTORUN , aygeen , azam 24 , azarsana , babasi , baran321 , behi_aquarius , best g!rl...SH , betiya , bikari , breathe , chobiiin , D0nya , dokhtare babash , Doni.M , E.Narjes , ebrahimi.fari , Elen , elianoos , enriqoe , faezeh88 , fahime_kiticati , farisa , Farnaz , fatemehjojo , fatima92 , fatima_59 , fr number1 , g@ddess , Genza , ghazalghazal , godness , Golbahar75 , golnuosh , gord Afarid , hanayi , hediyeh_b , Hinta , homa* , hooman770 , jessica.R , kanyar , katerina petrova , Katra , khiyal99 , kiana61 , m0zhdeh , madad , mahdiye21 , mahr0kh , mahsa tanha , mahsa.h.i , mahsa1490 , mahsamoon , mahsaok , mahshad05 , mahtab888871 , makhmal_66 , marge_setare , maryam1388 , maryammoayedi , matin_a , meloda , meno , Mina.LoveStar , mindrella , mirage , mobina , modern girl , moonila , moonlight79 , naara , nadia_gh74 , nafas_sheytoon , narcissus 93 , narges-1991 , nasim1768 , nastaran86 , nazi1 , negarh91 , nilgon_nili , nlp16001 , No0sh , noooor , nutty , PAEEZ70 , parmis86 , R*A*Z , rahaiii , rahha , ramanava , RealIty , Rez1_ds , roya1365 , roze_zard , R♥jiN! , sadaf khanom , saghi.m , sahar_love , sanamjooje , sanaz 69 , saqi , SAZAK73 , Sea Daughter~ , sepeedeh , sepideh1991 , sevin jooni , shahzad , shali , SharzaD , Shery84 , sibsorkhhava , silverstar , SinaHp , ~sky angel~ , snowy girl , Sokout , sotazi , south girl , sunthin , taraneh.t , tina. , tondar1365 , tt.raha , UnKnOwN_Sh , vitric , vourojak , V|^|-|T^8| , wenela , wintergirl , XtavanaX , xxxblackstarxxx , YAS95 , yasesabs , yox1n , Zahra_niki , zeinab75 , zina , zoooom , | Zahra.M | , ~B@H@R~ , آذردخت , اب و اتش , ارزو. , انگشتر , باران.ج , بازیگوش , بانوی برفی , بي بي فري , تانی , ترنج خاتون , تـرنج فاطمــي , ح ک1374 , خانم فسقلی , دختراسمان , دزدمونا , رز وحشی , زهره عشقی , زیزیا , ساحلی , ستاره ی رها , سرتق , سرو آزاد , سپیدوسیاه , شهر غم , شهرزاد ن , فاطمه سادات ... , فاطیما+ , فرشته ابی , لیلین , م.م.ر , ماجده , ماه شید , محبوبه* , مهرناز69 , مهستی , مهلا.پ , مونا** , نرجس خاتون , نوازنده عشق , نیکا83 , نیکــی , وارش67 , والا , گیتی

  3. Top | #2

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    26,861
    میانگین پست در روز
    13.87
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    183,068
    تشکر شده 424,427 در 37,338 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
    آمارکتابهای در جریان سایت

    برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!

    لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
    برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه
    .
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    ممنون
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا


    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر


  4. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مهر 1390
    نوشته ها
    2,415
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    گوشه کتابام
    تشکر از کاربر
    21,243
    تشکر شده 359,696 در 3,474 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نمی خوام ناله کنم . نمی خوام فکر کنم . خودمم از تصمیمی که گرفتم مطمئن نیستم . اما رفتن ! خوب تو رفتن و موندن وجودم پر از دو دلیه . اما حالا که تصمیم گرفتم ... تصمیمیه که گرفتم . یه جورایی دلم می خواد به خودم ثابت کنم می تونم . اگه بخوام . شاید در گذشته گاهی از این کارا کرده باشم اما این بار ...
    این بار با همیشه فرق داره . حالا که دارم شروع می کنم امیدوارم پایان خوبی رقم بزنم . همراهیم کنین و برای موفقیتم دعا ...
    برعکس همیشه که می دونستم تو پست اول چی می خوام بنویسم اما اینجا ... واقعا نمی دونم چی باید بنویسم . خوب بریم سراغ داستان ...






    با انگشتام روی فرمان ریتم گرفته ام و دارم فکر می کنم زمان چقدر زود می گذره ولی من انگار دارم ازش عقب می مونم . با همه ی تلاشی که می کنم از زمان عقبم ؟ به ثانیه هایی که در حال کاهش هستند زل زده ام . با تغییر رنگ چراغ پام و روی گاز می فشارم ... ماشین با سرعت از جا کنده شده و به حرکت در میاد . به سرعت از میان ماشین ها می گذرم و به سمت مقصد میروم . بعد از کلی بحث با سردبیر برای امضای مرخصی دو ساعتی ، با سر درد و افکاری در هم ریخته سوار ماشین میشوم و حال به سوی مقصد در حال حرکت هستم . صدای مالک فروش املاک در سرم می پیچد : داره خونه رو میده به یکی دیگه . راضیش کردم دو ساعت صبر کنه تا خودت و برسونی . اگه هنوزم خونه رو می خوای زود خودت و برسون .
    نگاهی به ساعت می اندازم . چیزی به پایان دو ساعت نمانده . نگاهی به اطراف می اندازم . لبخندی روی لبم می نشیند . نگاهم از روی تابلوی خیابون می گذرد . اگه از اینجا میانبر بزنم مطمئنا زودتر می رسم . فرمان و چرخی میدم و به داخل خیابون می پیچم . با سرعت از بین ماشین هایی که به صورت دوبل پارک شده می گذرم با زنگ گوشیم سرم و به طرف راست برمی گردونم تا از روی صندلی کمک راننده برش دارم که احساس می کنم به چیز محکمی برخورد می کنم . به سرعت سر بلند می کنم و چینی توی صورتم می افته زیر لب تکرار می کنم : لعنتی
    به سرعت از ماشین پیاده شده و به طرفش میرم . اونم از ماشین پیاده میشه ... یه مانتوی خاکستری براق تنشه با شال مشکی ...
    به طرفم میاد و در همون حال می خواد حرفی بزنه که قبل از اون میگم : خانم حواست کجاست ؟ ببین تو رو خدا چه بلایی سر ماشینم اوردی ... من نمی دونم کی به شما گواهینامه میده ... اینطوری گند می زنین .
    با یه نگاه کوتاه پژوی مشکیش و بر انداز می کنم و ادامه میدم : حیف این ماشین نیست دادن دست شما ؟
    نگاهی به ساعتم می اندازم و در همون حال میگم : خدای من دیرم شد .
    بالاخره از نفس می افتم و نگاهی بهش می اندازم که با دهان باز و صورت خشمگین خیره شده .
    با سکوتم با صدای بلندی که بیشتر شبیه فریاده میگه : تموم شد ؟ خجالت بکشین خوبه ها ... با کله رفتی توی ماشین ... خبر نداری این بالا چه خبره . اولا من داشتم از خیابون اصلی میومدم پس حق تقدم با منه . در نتیجه مقصر این تصادف شما هستین
    با این حرف بر می گردم و با دقت نگاهی به اطراف می اندازم . کاملا حق با اونه .
    تا به طرفش برمی گردم ، پوزخندی به روم میزنه . با صدای موبایل به طرف ماشین میرم و گوشی رو برمیدارم .
    شماره مشاور املاک روی گوشی افتاده . دکمه پاسخ و فشار میدم و بدون گفتن حرفی صداش بلند میشه : کجایی پسر ؟ انگار از خیر این خونه گذشتیا .
    زمزمه می کنم : تصادف کردم .
    -:زود سر و تهش و هم بیار و خودت و برسون
    با سرتایید می کنم .
    بعد از چند جمله به تماس خاتمه میدم و به طرف دختر برمی گردم : من الان کار دارم باید برم . شما هم مقصر هستین ... کارتتون و بدین تا بعدا باهاتون تماس بگیرم .
    با خشم نگاهم می کنه : شما مقصر این تصادف هستین .
    -:خانم سرعت شما زیاد بود .
    -:سرعت من معمولی و طبق قوانین بود .
    کلافه دستی بین موهام می کشم : خیلی خوب ... یه شماره تماس به من بدین تا بعدا درباره این ماجرا باهم حرف بزنیم .
    به طرف ماشینش میره و همون طور که پشت فرمان میشینه میگه : تا افسر بیاد همینجا منتظر می مونیم .
    به طرفش میرم : خانم ... من کلی کار دارم . باید برم . نمی فهمین کار دارم ... گفتم که بعدا می تونیم در مورد این موضوع صحبت کنیم .
    شونه هاش و بالا انداخت و شماره گرفت .
    سعی کردم منصرفش کنم : خیلی خوب من مقصر ... حالا بیاین بعدا حرف بزنیم . الان بکشین کنار من برم .
    بیخیال مشغول حرف زدن میشه .
    با عصبانیت دستم و می کوبم روی سقف ماشینش .
    با خشم به طرفم برمیگرده : واسه بابات نیستا اینطوری می کوبی روش
    با دندان هایی که از روی عصبانیت روی هم ساییده میشن نگاهش می کنم . هندزفری رو توی گوش میزاره و سرش و به صندلی تکیه میده .
    از حرف زدن باهاش منصرف میشم . به طرف ماشین میرم و پشت فرمان میشیم . شماره مشاور املاک و میگیرم . سعی دارم راضیش کنم برام وقت دیگه ای پیدا کنه .
    اما انگار امروز یکی از روزای نحس منه .





  5. 229 کاربر از پست shahtut تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , * nina * , *bi gharar* , *RaHa2* , *yasaman* , *~SETAREH~* , *دختر توپولو* , ...Oranus , .:aida:. , .MOHABBAT. , 3p67 , afi jonz , AFM.ANGEL , alonegirl , Altin ay , anna43 , ANNE , Anolin , aqua , arezo* , arghavan58 , armin.kz , asal-661 , asemane nili , atashe_del , atashgah62 , atefeh_49 , ati hyung , AUTORUN , aygeen , aynod , azarsana , baran321 , barni , behi_aquarius , bikari , blub2000 , breathe , D0nya , deragun , dokhtare babash , Doni.M , ebrahimi.fari , Elen , elianoos , faezeh88 , faghatdream , farisa , fatemeh.ss , fathemeh , fatima92 , fatima983 , fatima_59 , Genza , ghasedak_love , godness , gole narges , googoosh z , gopel , gord Afarid , hediyeh_b , homa41 , hosna_khanom , jessica.R , kanyar , katerina petrova , khademre , khiyal99 , kiana61 , liuana , love is.. , m-pezhvak , m0zhdeh , madad , mahboub215 , mahdiye21 , mahnam... , mahnazmom , mahr0kh , mahsa tanha , mahsa1490 , mahsaok , mahshad05 , mahtab888871 , makhmal_66 , Maman fariba , marale , marge_setare , maryam56 , maryam1388 , maryantovan , maryta , matin_a , Mina.LoveStar , mindrella , mirage , mishapasha , mobina , monir1343 , moonila , moonlight79 , naara , nadia_gh74 , nadjafi , nafas44 , nafas_sheytoon , narciss , nasim j , nasrin22 , nastaran86 , nastaran_702 , nazi1 , Ne9in , nedaj , negar1373 , negarh91 , neliel , New Age , niyayeeeeeesh , PAEEZ70 , paezzi , pardisa 1 , paria_pari , pariedarya , Parya.G , peymaneh , RADMAN24 , rahha , ramanava , raz gol , reem1368 , Rez1_ds , reza9000 , roz3 , roze_zard , R♥jiN! , s!a!n!a!z , samano* , samir , sanamjooje , sanaz2000 , saqi , sara1997 , sarax , SAZAK73 , sepideh1991 , sevda76 , shafagh 69 , shahzad , sharghi , SharzaD , sheida_953 , Shery84 , silverstar , ~sky angel~ , sogol21 , Sokout , somy_kh , tala bala , tama1011 , tarama , tatitati , tondar1365 , traker , UnKnOwN_Sh , vitric , V|^|-|T^8| , wenela , XtavanaX , yalda7965 , YAS95 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , zina , ziZi @ M , | Zahra.M | , ~Ordibeheshti~ , امتیس , انگشتر , بازیگوش , بانوی برفی , بخاری , برادپیت , بهبهو , ترنج خاتون , ترنم , تـرنج فاطمــي , تنها... , حنیفا58 , خانم فسقلی , خرس قهوه ای , دزدمونا , رها در باران , ساحلی , سانازارمان , ستاره بارون , ستاره ی رها , سرتق , سرو آزاد , سپیدوسیاه , شرقي , شهرزاد ن , عاتکه , غزال- ارشیا , فامق , فرحناز65 , فرشته ابی , ققنوس98 , لمیس20 , لیلاحمیده , لیلین , ماه شب , مهتاب،ر , مهشید7 , مونا** , می توو , نامی , نرجس خاتون , نسرین... , نصرا... , نوازنده عشق , نگان , نیاز.ش , نیکا83 , وارش67 , والا , یه دختر1995 , •●شقایق●•

  6. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مهر 1390
    نوشته ها
    2,415
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    گوشه کتابام
    تشکر از کاربر
    21,243
    تشکر شده 359,696 در 3,474 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام
    ببخشید امروز دیر کردم . بریم که داشته باشیم .




    نگاهم و به ساعت دوختم . ماشینی با سرعت از کنارمون رد شد . زمان همینطور می گذشت و خبری از افسر نبود .
    کلافه پیاده شدم و به طرف ماشینش رفتم و چند ضربه به شیشه زدم . شیشه رو پایین کشید و پرسشگر نگاهم کرد .
    لبام و روی هم فشردم و گفتم : خانم من باید برم ... کسی منتظرمه ... کارم خیلی واجبه . این افسرم پیداش نشده ... اجازه بدین بین خودمون حلش کنیم .
    بدون اینکه نگاهم کنه گفت : بهتره افسر بیاد ... من نمی تونم با ادم بی ادبی مثل شما کنار بیام .
    با چشای گرد شده گفتم : بی ادب ؟
    سرش و بالا پایین کرد .
    با خشم گفتم : دیگه داری بد جور میری رو اعصابما .
    با لبخندی که بیشتر شبیه زهرخند بود نگام کرد .
    دست چپم و روی سقف ماشین گذاشتم و همونطور که خم شده بودم با عصبانیت گفتم : خودت خواستی .
    پوزخند زد : مثلا می خوای چیکار کنی .
    به طرف ماشینم به راه افتادم . در و باز کردم و پشت فرمان نشستم . حیف ... حیف که زنه . وگرنه خوب می دونستم چطوری حالش و جا بیارم . دختره پررو ... چقدرم پروئه
    استارت زدم و دنده رو روی دنده عقب جا دادم و ماشین و عقب کشیدم . وقتی چشای گرد شده اش و دیدم لبخندی به روش زدم و فرمان و کاملا چرخوندم . خسارتی که دیده بودم شامل یه چراغ میشد . اونم خسارت چندانی ندیده بود . به سرعت ماشین و به راه انداختم و با زدن چند بوق ازش دور شدم . می تونستم نگاه خشمگینش و از اینه ببینم . ابروهام و بالا کشیدم و به طرف مقصد به راه افتادم .
    به سرعت وارد مشاور املاکی شدم . اقای ایزدی بلند شد و گفت : کجایی پسر ؟ خیلی دیر اومدی . دیگه نتونستم جلوش و بگیرم رفت .
    با ناراحتی روی صندلی ولو شدم : با یه دختر پرو تصادف کردم .
    اقای ایزدی لبخندی به روم زد : بلند شو ... عوضش یه خونه بهتر برات پیدا کردم .
    به سرعت صاف سر جام نشستم : واقعا ؟
    اقای ایزدی خندید : اره ... بزار یه تماس بگیرم بریم خونه رو ببینیم .
    با خوشحالی بهش خیره میشم .
    اقای ایزدی گوشی رو برمیداره و مشغول میشه . خم میشم روی میز و روزنامه های روش و برمیدارم .
    از یاد اوری تصادف لبخندی روی لبم میشینه . چقدر صورتش دیدنی شده بود وقتی اونطوری ازش دور شدم . اون صورت گرد پر از ارایشش بد جور به چشم می زد .
    با صدای اقای ایزدی به خودم اومدم : بلند شو بریم رهام جان ... بلند شو که کلی کار داریم
    از جا بلند شدم : حالا این خونه خوب هست ؟
    اقای ایزدی دستش و روی شونه ام گذاشت : همون چیزیه که می خوای . اروم و بی سر و صدا ... قیمتش هم مناسبه ... صاحبش بخاطر از دست دادن دخترش داره خونه رو می فروشه ... نمی خوان خاطرات اون یاد اوری بشه .
    لبخندی زدم : خیلی خوبه .
    -:خوب ترین مسئله اینه می تونی دو ، سوم قیمت بخریش .
    به سرعت به طرفش برگشتم : جدی ؟
    اقای ایزدی تایید کرد .
    در ماشین و باز کردم و پشت فرمان نشستم . اقای ایزدی همانطور که ادرس می داد در مورد اون محله و چیزای دیگه هم توضیحاتی می داد .
    نگاهی به کوچه انداختم : اینجا که همون کوچه ای هست که خونه قبلی قرار داشت .
    اقای ایزدی تایید کرد : اره یکم پایین تر از اون قرار داره .
    از جلوی خونه ی با نمای سفید رنگ گذشتیم و جلوی یه خونه با نمای سرخ اجری توقف کردیم .
    اقای ایزدی پیاده شد و گفت : دارن جمع می کنن ... می تونی فردا وسایلت و بیاری .
    درا رو قفل کردم : عالیه .
    اقای ایزدی زنگ در و به صدا در اورد . صدای پسر جوانی در گوشی پیچید : بفرمایید .
    اقای ایزدی گفت : از املاکی سر کوچه مزاحمتون میشیم .
    پسر با گفتن : بله ... بله . درو باز کرد .
    به دنبال اقای ایزدی وارد خونه شدم .
    ساختمان ورود به ساختمان بود . جلوی در یه راهرو بزرگ قرار داشت . کنار در کمدی به چشم می خورد دیوار های خونه به رنگ کرمی بود و کمد کمی تیره تر از دیوار ها . پسر جوانی به استقبالمون اومد : خوش اومدین بفرمایید .
    دستش و که به طرفم گرفته بود در دست فشردم ... پسر لبخندی به روم زد . ته ریشی که داشت صورتش و بیشتر به چشم می کشید . از جلوی در کنار رفت : بفرمایید . کفشامون و در اوردیم و روی موکت قهوه ای رنگ به راه افتادیم .
    زن میانسالی به طرفمون اومد .
    به سرعت سلام کردیم .
    زن لبخندی به رومون زد : خوش اومدین بفرمایید .
    اقای ایزدی گفت : ببخشید مزاحم شدیم حاج خانم .
    -:این چه حرفیه حاج اقا ... بفرمایید ... منزل خودتونه .
    رو به پسر ادامه داد : شهاب خونه رو به اقایون نشون بده .
    نگاهش و بهم دوخت که لبخندی زدم .
    سرش و تکون داد . پسر که حالا فهمیده بودم اسمش شهابه گفت : بفرمایید از این طرف .
    تازه نگاهی به سالن انداختم : سالن بزرگی که پر از کارتن های روی هم جمع شده بود .
    سمت چپ ورودی سالن پنجره های بزرگ قدی قرار داشت . و رو به روی ما اشپزخونه ... زن به طرف اشپزخونه رفت و ما با راهنمایی های شهاب به سمت چپ که با راه پله به سمت بالا متصل شده بود رفتیم . شهاب در همون حال گفت : طبقه بالا دوتا اتاق هست و یه راهرو کوچیک و یه سرویس بهداشتی .
    پله ها سنگ فرش کرمی بود . وارد راه رو شدیم . راه رو پر بود از تابلوهایی که روی هم انباشه شده بودند . حتما نقاش بودند که این همه تابلو وجود داشت . بازم جعبه های کارتون که میان تابلو های رو هم انباشه شده به چشم می خورد .
    اقای ایزدی گفت : اقا شهاب حاج اقا تشریف ندارن ؟
    -:نه حاج اقا ... پدر رفتن سر ساختمون . دارن اخرین کارای تعمیراتی رو انجام میدن .
    -:پس بالاخره تموم شد .
    -:بله تموم شد .
    به طرف تابلو ها رفتم . تصویر یه دختر که پشت میز نشسته بود و در حال نوشتن روی میز خم شده بود . پرنده ای که جلوی پنجره به دختر چشم دوخته بود . موهای بلندش مثل امواج بود .
    اقای ایزدی کنارم ایستاد : به چی نگاه می کنی ؟
    -:تابلوی خیلی قشنگیه .
    رو به شهاب ادامه داد : هنوز نفروختین ؟
    شهاب سری به علامت نه تکان داد : مامان اجازه نمیده نمایشگاه بزنیم . بابا هم میگه تابلو ها رو اگه نشه فروخت می اندازه بیرون . میگه نمی خواد اینا رو نگه داره تا مامان و عذاب بده .
    پرسیدم : می خواین بفروشین ؟
    شهاب تایید کرد .
    تابلوها رو کنار زدم و به بعدی چشم دوختم : یه تابلو از اسمان شب بود . چیز خاصی نداشت اما تصویر اسمان جوری بود که ادم و به خودش جلب می کرد . انگار داشتی با اسمان واقعی نگاه می کرد . اونم کنار زدم و به بعدی خیره شدم .
    تصویر از یک پاییز بود . به نظرم بیش از اندازه اشنا می اومد .
    تابلو ها یکی از دیگری زیباتر بود . وقت برای دید زن تابلو ها نداشتم . به طرف شهاب برگشتم : می تونم این تابلو ها رو بخرم ؟
    شهاب سرش و تکون داد : بله . چرا که نه ؟
    اقای ایزی نگاهم کرد : کدوم و می خوای ؟
    از اقای ایزدی فاصله گرفتم و در حالی که به طرف تابلوی های دیگه می رفتم گفتم : همش و .
    اقای ایزدی با صدای بلند گفت : همش ؟
    به طرفش برگشتم : اره همش .
    شهاب لبخندی زد : فکر نمی کنم این تابلوها به دردتون بخوره .
    سرم و به علامت نه تکون دادم : همشون عالین .
    اقای ایزدی به طرف یکی از درها رفت .
    به طرف شهاب برگشتم : قیمتشون ؟
    شهاب گفت : مطمئنید همش و می خواید ؟
    -:بله همش و
    -:من با پدر حرف می زنم .
    تشکر کردم و به دنبال اقای ایزدی رفتم ... طبقه بالا هم درست مثل طبقه پایین بود . اتاق اول خالی بود . پنجره های قدی روشنایی اتاق و کامل کرده بود .
    اقای ایزدی لبخندی به روم زد : نظرت چیه ؟
    با خنده گفتم : عالیه .
    اتاق دوم دیوار هایی به رنگ صورتی داشتن ... درست مثل اتاق قبل بود . نگاهی هم به سرویس انداختم و همراه شهاب از پله ها پایین رفتیم .
    مرد میانسالی جلوی پله ها ایستاده بود . بعد از سلام و احوالپرسی اقای ایزدی گفت : حاج اقا ما این خونه رو پسندیدیم .
    زن با سینی شربت برگشت و همونطور که تعارف می کرد حاج اقا گفت : خیلی خوبه .
    لبخندی به روش زدم .
    شهاب کنار پدرش نشست : اقای ...
    به سرعت گفتم : متین هستم .
    شهاب تایید کرد : اقای متین تابلو ها رو هم می خوان .
    حاج اقا با تعجب پرسید : تابلو ها رو ؟
    -:بله حاج اقا من تابلو ها رو هم می خوام
    -:همش و ؟
    -:بله همش و می خوام .
    بعد از اینکه سر قیمت به توافق رسیدیم خونه رو به قیمت صد و پانزده تومن خریدم . حاج اقا قیمت تابلو ها رو به خودم واگذار کرد و بالاخره قرار شد قیمتش و به همراه هزینه خونه پرداخت کنم .
    تمام مسائل و به اقای ایزدی سپردم و به طرف مجله به راه افتادم . باید بازم غر غر های سردبیر و به جون می خریدم . بالاخره حل شد ... بعد از مرگ مادر و تقسیم ارثیه بین خواهر و برادرم تصمیم گرفتم با چیزی که از پدر بهم رسیده یه خونه بخرم و این بهترین خونه ای بود که می تونستم پیدا کنم .

  7. 216 کاربر از پست shahtut تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , * nina * , *bi gharar* , *RaHa2* , *~SETAREH~* , *دختر توپولو* , ...Oranus , .:aida:. , .MOHABBAT. , afi jonz , AFM.ANGEL , alonegirl , Altin ay , anna43 , ANNE , Anolin , aqua , arezo* , arghavan58 , armin.kz , asal-661 , atashe_del , atashgah62 , atefeh_49 , ati hyung , aygeen , azarsana , baran321 , barni , behi_aquarius , betiya , bikari , blub2000 , breathe , deragun , dokhtare babash , Doni.M , ebrahimi.fari , Elen , eshton , faezeh88 , fani black 212 , farah2 , farisa , fatemeh.ss , fathemeh , fatima92 , fatima983 , fatima_59 , Genza , googoosh z , gord Afarid , hediyeh_b , hodass , homa41 , hooramohebtash , hosna_khanom , jessica.R , katerina petrova , khademre , kiana61 , Lady Sky , liuana , m0zhdeh , madad , mahboobeh 98 , mahboub215 , mahdiye21 , mahnam... , mahnazmom , mahr0kh , mahsa.h.i , mahsa1490 , mahsaok , mahshad05 , mahtab888871 , makhmal_66 , makida , Maman fariba , marale , marge_setare , maryam56 , maryam1388 , maryta , matin_a , mig.mig , Mina.LoveStar , mindrella , mishapasha , mobina , monir1343 , naara , nadia_gh74 , nadjafi , nafas44 , nafas_sheytoon , nasim j , nasrin22 , nastaran_702 , nazi1 , Ne9in , nedaj , negar1373 , negarh91 , neliel , New Age , niyayeeeeeesh , PAEEZ70 , paezzi , pardisa 1 , paria_pari , pariedarya , parshang , Parya.G , peymaneh , RADMAN24 , raha moozy , rahaa_m , rahha , ramanava , rayhane22 , raz gol , reem1368 , Rez1_ds , reza9000 , rogzana , roshan* , roz3 , rozita maryam , R♥jiN! , s!a!n!a!z , samir , sanaz2000 , saqi , sara1997 , sarax , SAZAK73 , selda-A , sepideh1991 , sevda76 , shahzad , sharghi , sheida_953 , Shery84 , silverstar , ~sky angel~ , snowy girl , sogol21 , Sokout , tala bala , tama1011 , TARANOMEMEHR , tatitati , tondar1365 , traker , UnKnOwN_Sh , vitric , V|^|-|T^8| , wenela , yalda7965 , YAS95 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , zemestune , zina , | Zahra.M | , ~Melika~ , ~Ordibeheshti~ , اقاقی , انگشتر , بازیگوش , بانوی برفی , بخاری , برادپیت , بهبهو , ترنج خاتون , ترنم , تنها... , حنیفا58 , خانم فسقلی , دزدمونا , رها در باران , ساحلی , سانازارمان , سرتق , سرو آزاد , سپیدوسیاه , شاپرک13 , شرقي , شهرزاد ن , عاتکه , غزال- ارشیا , فامق , فرحناز65 , فرشته ابی , ققنوس98 , لمیس20 , لیلاحمیده , لیلین , ماه شب , مهشید7 , مونا** , می توو , نامی , نرجس خاتون , نسرین... , نصرا... , نوازنده عشق , نگان , نیاز.ش , نیکا83 , وارش67 , ویشار , پونام , یه دختر1995 , •●شقایق●•

  8. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مهر 1390
    نوشته ها
    2,415
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    گوشه کتابام
    تشکر از کاربر
    21,243
    تشکر شده 359,696 در 3,474 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام
    خوب من دیروز مشکلی برام پیش اومد نتونستم پست بزارم
    بریم سراغ پست اول


    کیفم و روی میز خالی انداختم و دستام و به کمر زدم و به اطراف خیره شدم .
    نگاهم و روی کارتن های چیده شده وسط سالن چرخوندم و قدمی به طرف اشپزخونه برداشتم . لیوان خالی روی ظرفشویی و برداشتم و زیر شیر اب گرفتم . نگاهم روی لیوان شیشه ای موند تا سر ریز شد . با بسته شدن شیر اب به عقب برگشتم و به ظرفشویی تکیه دادم و لیوان اب و به دهن بردم ، اروم اروم شروع کردم به خوردن ... قلپ ... قلپ
    باید هر چه زودتر دست به کار میشدم . فقط فردا رو فرصت داشتم . مچ دستم و بالا اوردم و نگاهی به ساعت مچیم انداختم . نزدیک نه بود . لیوان و روی ظرفشویی گذاشتم و اولین کارتن توی اشپزخونه رو جلوتر کشیدم و مشغول خالی کردنش شدم .
    کابینت ها رو دستمال کشیدم و وسایل و توش جای دادم . کف اشپزخونه رو شستم و کاملا تمیزش کردم . کارگرا قبلا وسایل و سرجاشون قرار داده بودن .
    یخچال و کمی جا به جا کردم . میز غذاخوری رو وسط اشپزخونه هل دادم و چهار تا صندلی رو دورش چیدم . با خستگی زیاد روی صندلی جلوی یخچال ولو شدم .
    دلم قلی ویلی رفت . تازه یادم افتاد شام نخوردم . به سختی از روی صندلی بلند شدم و در یخچال و باز کردم . دلم غذای گرم می خواست ... اما خبری از غذای گرم نبود .
    کاش مامان زنده بود . اگه بود الان بساط شامش به راه بود . پاکت شیر و برداشتم و بالا کشیدم . نگاهی به نون های صبح انداختم . صبح برای صبحونه گرفته بودم . ... خوبه یکمی ازش مونده . برش داشتم و همونطور تو دهنم گذاشتم . مهم نبود نون خالیه .
    از اشپزخونه بیرون اومدم . فرشا روی زمین پهن شده بود . کاناپه ها درست جایی که خودم گفته بودم قرار داشت . روی یکی از کاناپه ها ولو شدم . چشم روی هم گذاشتم . احساس می کردم تمام اعضای بدنم درد می کنه . خودم و پایین تر کشیدم و پاهام و از کاناپه اویزون کردم . پشت سر هم تکون می دادم تا دردش کمتر بشه . یاد تابلو ها افتادم . بلند شدم و از پله ها بالا رفتم .
    جلوی پله ها چیزی جز تابلو ها نبود . خدا رو شکر ریحانه تمام طبقه بالا رو چیده بود . رامین که این چیزا حالیش نبود . تمام فکر و ذکرش سهمش بود و بعد از گرفتنش هم یادش نیفتاد برادری داره .
    قدمی به طرف تابلو ها برداشتم . یکی از تابلو ها رو بیرون کشیدم و به طرف اتاق به راه افتادم . دستم و روی دیوار تکون دادم تا توی تاریکی اتاق کلید و پیدا کنم . بالاخره پیداش کردم و به طرف پایین کشیدمش . چراغ روشن شد و نور توی تمام اتاق درخشید . به طرف تختم رفتم و روش نشستم . تابلو رو پیش روم گذاشتم و بهش خیره شدم .
    تصویری از یک گل سرخ سفید و صورتی بود که روی نرده چوبی رو به دریا قرار داشت .
    کمی سرم و به راست خم کردم : چرا گل سرخ ؟
    چرا تنها ؟
    چرا روی نرده ... اونم رو به دریا .
    اه بلندی کشیدم ، از همه لحاظ تابلو عالی بود . بهترین بود . هیچ مشکلی نداشت . اگه از بچگی پای تابلو ننشسته بودم می گفتم حتما یه مشکلی داره . اما برای منی که از وقتی چشم باز کردم پای تابلو های مادرم بزرگ شدم می تونستم بگم هیچ مشکلی نداشت . هیچ مشکلی توی تابلو وجود نداشت . بطور حتم این تابلو بیشتر از اونی که من خریده بودم ارزش داشت . کاش می تونستم نقاش این تابلو رو از نزدیک ببینم . کاش می شد باهاش اشنا شم . این تابلو یه تابلوی ساده نبود یه اثر بی نظیر هنری بود .
    بلند شدم و جلوی تابلو روی زمین نشستم . به تک تک ذره هاش نگاه کردم . از رنگ هایی که توش استفاده شده بود تا جای قلم ها ... نوع رنگ ها ... کاش مامان بود تا این نقاشی رو بهش نشون می دادم . کاش بود مادری که می تونستم این تصویر و در برابرش بزارم و بگم : اینم یکی از همون نقاشی هایی که همیشه می گفتی ... مگه نمی گفتی دنبال یه تصویر بی نقصی ؟ اینم اون تصویر بی نقص . هیچی کم نداره . هیچ چیز ...
    چشم که باز کردم نگاهم به دیوار قهوه ای رو به روم برخورد کردم . بیشتر شبیه تنه یه درخت بود . خودم و عقب کشیدم و به پایه تخت خیره شدم . نمی دونستم تختم اینقدر بی ریخته . پوزخندی زدم و کش و قوسی به بدنم دادم .
    از جا بلند شدم . نور افتابی که توی اتاق سرک می کشید خبر از ساعت نزدیک ظهر می داد . سرم و کاملا به چپ و راست برگردوندم . صدای شکستن مهره های گردنم سکوت ازار دهنده اتاق و شکست . تابلویی که تکیه گاهش صندلی چرخون کامپیوتر بود و برداشتم و به دیوار پشت در تکیه دادم . صندلی رو به طرف میز هل داده و از اتاق بیرون زدم . از پله ها سرازیر شدم . پاهام روی سنگهای سرد جمع میشد . بالاخره پام با زمین برخورد کرد . به طرف اشپزخونه می رفتم که با صدای در تغییر مسیر داده و به طرف ایفون سفید رنگ رفتم . گوشی رو برداشتم و در همون حال که چشم روی هم میذاشتم پرسیدم : کیه ؟
    صدای ریحانه توی گوشی پیچید : منم داداش باز کن .
    چشم باز کردم و دکمه ی ایفون و فشردم . همون جا به دیوار تکیه دادم و چشم روی هم گذاشتم . بازم به خواب احتیاج داشتم . با باز شدن در چشم باز کردم . قامت کشیده و لاغر ریحانه خودش و از لای نیمه باز در تو کشید .
    با دیدنم لبخندی زد : سلام
    سرم و تکون دادم : سلام
    در و پشت سرش بست : خیلی وقته بیدار شدی .
    همونطور که براش از خستگی دیشب و نور ازار دهنده افتاب و در خواست تهیه پرده ی مناسب برای اتاق حرف میزدم روی کاناپه ولو شدم و اونم وارد اشپزخونه شد . لحظه ای بعد صدای ظریفش که یاداور صدای مامان بود خواب رو از چشمام گرفت : رهام پاش و برو یکم خرید کن ... منم اینجا ها رو مرتب می کنم .
    -:ول کن تو رو خدا ریحانه ... امروز جمعه هست . می دونی که همه جا بسته هست . یکم دیگه میرم خرید
    رو به روم ایستاد : تنبلی نکن رهام . بلند شو کلی کار داریم . چیزی هم واسه صبحونه نیست . پاشو عزیز من .
    مثل همیشه خودم و لوس کردم : یکم دیگه بخوابم .
    ریحانه لپام و کشید : باز که بچه شدی . پاشو ... دیگه وقت زن گرفتنته . این رفتارا بهت نمیاد .
    چشم باز کردم و به صورت گرد و بامزه اش که با فاصله چند سانتی از صورتم قرار گرفته بود لبخندی زدم . دستم و بالا اوردم و روی صورتم گذاشتم . ریحانه لبخندی به روم زد . چند بار پلک زدم . ریحانه ازم دور شد و من از جا بلند شدم . راه سرویس طبقه پایین که کنار راه پله و ما بین اون و در خروجی قرار داشت و در پیش گرفتم . در و باز کردم و خودم و انداختم تو .
    صدای ریحانه رو می شنیدم و سعی می کردم تمرکز کنم تا میون صدای اب متوجه حرفاش بشم
    -:رهام اشپزخونه کلی وسیله لازم داره . اینایی که خریدی خیلی کمه . خودم میرم واست خرید می کنم . برای لباسشویی و این چیزا هم بهتره یکی رو بیاری اینا رو نصب کنه . ماشین ظرفشویی هم باید براش کلی وسیله بخری . اما کار خوبی کردی خریدی ... تو که نمی تونی ظرف بشویی . همیشه خدا تنبلی می کنی . اگه به حرف مامان گوش می کرد زن می گرفتی الان این همه دردسر نداشتی .
    چند لحظه ای سکوت کرد . فکر کردم به بحث خاتمه داده که گفت : کاش شب میومدی خونه ما ... دیشب شام چی خوردی ؟
    شیر اب و بستم و از دستشویی بیرون اومدم .
    ریحانه وسط اشپزخونه وایستاده بود و پشت سر هم حرف می زد .
    سرم و تکون دادم : ریحانه همه ی اینایی که گفتی بعدا انجام میدم ... اومدنی این ورا سوپری ندیدی ؟
    شونه هاش و بالا انداخت : چه می دونم .
    لباش و غنچه کرد . وقتی این کار و می کرد دلم می خواست ببوسمش بس که خواستنی میشد . همونطور که از پله ها بالا می رفتم گفتم : می خورمتا ... این طوری نکن .



  9. 186 کاربر از پست shahtut تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , * nina * , *bi gharar* , *RaHa2* , *~SETAREH~* , *دختر توپولو* , ...BaHaR... , ...Oranus , .:aida:. , .MOHABBAT. , afi jonz , AFM.ANGEL , alonegirl , Altin ay , anna43 , ANNE , Anolin , aqua , arezo* , armin.kz , atashgah62 , atefeh_49 , ati hyung , aygeen , azarsana , baran321 , barni , bikari , blub2000 , breathe , D0nya , deragun , dokhtare babash , Doni.M , ebrahimi.fari , Elen , elianoos , eshton , faezeh88 , fani black 212 , farisa , fatemeh.ss , fatima92 , fatima983 , fatima_59 , Genza , hediyeh_b , hodass , homa41 , hooramohebtash , jessica.R , katerina petrova , kiana61 , Lady Sky , liuana , m0zhdeh , madad , mahboobeh 98 , mahboub215 , mahdiye21 , mahnam... , mahnazmom , mahsa.h.i , mahsa1490 , mahsaok , mahshad05 , mahtab888871 , makhmal_66 , Maman fariba , marale , maryam56 , maryam1388 , maryantovan , maryta , matin_a , Mina.LoveStar , mindrella , mishapasha , mobina , monir1343 , naara , nadia_gh74 , nadjafi , nafas_sheytoon , nasim j , nasrin22 , nastaran_702 , nazi1 , negar1373 , negarh91 , neliel , niyayeeeeeesh , PAEEZ70 , paezzi , paria_pari , pariedarya , parshang , Parya.G , RADMAN24 , rahaa_m , rahha , ramanava , rayhane22 , reem1368 , Rez1_ds , reza9000 , roshan* , roz3 , s!a!n!a!z , S@min , samir , sanaz2000 , saqi , sara1997 , sarax , SAZAK73 , selda-A , sepideh1991 , shahzad , Shery84 , silverstar , ~sky angel~ , Sokout , somy_kh , tama1011 , TARANOMEMEHR , tondar1365 , traker , UnKnOwN_Sh , vitric , V|^|-|T^8| , wenela , yalda7965 , YAS95 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , zemestune , zina , Z_M267 , ~Ordibeheshti~ , اقاقی , امتیس , انگشتر , بازیگوش , بانوی برفی , بخاری , برادپیت , بهبهو , ترنج خاتون , ترنم , تنها... , حنیفا58 , دزدمونا , رها در باران , ساحلی , ستاره ی رها , سرای بانو , سرتق , سرو آزاد , شرقي , شهرزاد ن , عاتکه , غزال- ارشیا , فامق , فرحناز65 , فرشته ابی , لمیس20 , لیلاحمیده , لیلین , ماه شب , مهتاب،ر , مهشید7 , مونا** , می توو , نامی , نرجس خاتون , نصرا... , نوازنده عشق , نگان , نیاز.ش , نیکا83 , وارش67 , ویشار , پونام , یه دختر1995

  10. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مهر 1390
    نوشته ها
    2,415
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    گوشه کتابام
    تشکر از کاربر
    21,243
    تشکر شده 359,696 در 3,474 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست دوم ...
    ببخشید دیر شد



    ریحانه لب به دندان گزید . صدای مامان توی ذهنم فریاد کشید : رهام ادم باش ... زشته به خواهرت از این حرفا بزنی .... رهام خجالت بکش ریحانه شوهر داره زشت از این حرفا می زنی .... رهام اون خواهرته زنت نیست از این حرفا می زنی .
    سرم و تکون دادم و از وارد اتاق شدم . شلوار جینم و از روی میز برداشتم و با شلوار راحتیم عوض کردم . شونه رو پیدا نکردم . جلوی اینه ایستادم و با دست به موهام حالت دادم . مرتبشون کردم .
    ریحانه از اتاق طبقه پایین بیرون اومد : از این طرف بری پایین یه سوپری بزرگ هست .
    لیست بزرگی به دستم داد : اینا رو بخر .
    لبخندی به روش زدم : قربون خواهر گلم .
    از خونه بیرون زدم . دست توی جیبم کردم و با شونه های افتاده به طرف ادرسی که ریحانه داده بود حرکت کردم .
    سرم پایین بود و به اسفالت زیر پام خیره بودم . با سر و صدای بازی بچه ها سر بلند کردم و به صحنه پیش روم چشم دوختم . چهار تا پسر بچه ی تقریبا هم سن فوتبال بازی می کردند . لبخند روی لبم پررنگ تر شد . نگاهی به سوپری رو به روم ؛ اون ور خیابان انداختم . به قدم هام سرعت بخشیدم . نمی دونم برای چی ! فکر کنم بخاطر شکم گرسنه ام بود .
    وارد سوپری شدم . مرد میانسالی پشت پیشخوان ایستاده بود و با مرد جوانی در حال صحبت بود . سلامی کردم و منتظر ایستادم .
    هردو سلامم و پاسخ دادن . پسر جوان تشکری کرد و با برداشتن پلاستیک خرید هاش از مغازه بیرون رفت .
    مرد به طرفم برگشت : بفرمایید .
    لیست خرید و روی پیشخوان گذاشتم .
    مرد همونطور که مشغول جمع اوری وسایل میشد گفت : تازه اومدین به این محل ؟
    با بله ی کوتاهی تایید کردم . ادامه داد : خوش اومدین . اینجا همه ی همسایه خوبن . بهتون بد نمی گذره .
    فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم . مرد پلاستیک های خرید و روی پیشخوان گذاشت : چیز دیگه ای نمی خواین ؟
    -:نه ممنونم . فقط این اطراف نونوایی کجاست ؟
    مرد با نیش باز گفت : چهار تا مغازه پایین تر هست .
    تشکر کردم . دست بردم تا پلاستیک ها رو بردارم که گفت : به جای حاج رمضانی اومدین ؟
    پلاستیک ها رو بلند کردم : بله
    -:خیلی خوش اومدین
    تشکر کردم و از مغازه بیرون زدم .
    راه نونوایی رو در پیش گرفتم . وسایل سنگین بود ... چند باری به این فکر کردم وسایل و ببرم بزارم خونه و برگردم . چند باری هم اون دختر رو که باهاش تصادف کرده بودم و لعنت کردم که باعث شد ماشین الان به جای اینکه اینجا باشه توی تعمیرگاه بخوابه . صف نونوایی زیاد نبود . به شکر این یارانه های دولتی نانوایی ها در سکوت به سر می بردن . چند تا نون گرفتم و به طرف خونه به راه افتادم . اینبار خبری از بچه ها نبود . جلوی در وسایل و زمین گذاشتم و کلید انداختم . وسایل و توی راهرو گذاشتم و در و پشت سرم بستم .
    با صدای بلند ریحانه رو صدا زدم . از اشپزخونه بیرون اومد می خواست وسایل و از دستم بگیره که مانع شدم و نون ها رو به دستش دادم . با هم به طرف اشپزخونه رفتیم .
    پرسیدم : جوجه تو چیکار کردی ؟
    -:پیش باباشه . خواب بود ... الاناست که برسن
    لبخندی زدم : خیلی خوب
    وسایل و روی میز قرار دادم . ریحانه بیشتر خونه سالن و چیده بود .
    از روی اپن نگاهی به اطراف انداختم : دستت درد نکنه اینجا عالی شده . خیلی خوب شده
    ریحانه دست به کمر زد و جلوی ورودی اشپزخونه ایستاد : جدی ؟ داشتم فکر می کرد یکی از کاناپه ها رو بزاریم اینجا .
    سرم و از یخچال بیرون کشیدم : کجا ؟
    ریحانه به جلوی پنجره اشاره کرد : اینجا ...
    سرم و تکون دادم : هر طور تو بگی ... الانم جاش بد نیست
    لبخندی زد : ببینم چی میشه
    وسایل و توی یخچال گذاشتم و بقیه رو هم توی کابینت ها جا دادم . ریحانه میز صبحانه رو چید . چای دم کرد . با خنده پشت میز نشستم : ممنونم ریحانه
    فنجان چای و جلوم گذاشت : برای چی ؟
    تا خواستم دهان باز کنم زنگ در به صدا در اومد . از پشت میز بلند شدم : من باز می کنم
    به طرف ایفون رفتم و با شنیدن صدای تابان کوچولو در و باز کردم و خودم و جلوی در رسوندم . تابان خودش و تو اغوشم انداخت .
    سلامی به نوید دادم و تابان و بلند کردم . در و باز کردم و منتظر ایستادم نوید وارد بشه . به دنبال نوید وارد سالن شدم . ریحانه به طرفمون اومد . خواست تابان و ازم بگیره که تابان دست انداخت دور گردنم و خودش و محکم تر تو اغوشم فشرد .
    نوید خندید : خانم فکر می کنی دخترت با دیدن رهام ما رو تحویل میگیره ؟
    ریحانه دستش و دور بازوی نوید حلقه کرد : نبایدم تحویل بگیره ... دایی به این خوشتیپی داره .
    نیشم باز شد . پیشونیم و به پیشونی تابان چسبوندم : اره دایی ؟
    تابان خودش و عقب کشید و نگاهم کرد .
    کاش می تونست حرف بزنه .

  11. 178 کاربر از پست shahtut تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , * nina * , *bi gharar* , *RaHa2* , *~SETAREH~* , *دختر توپولو* , ...BaHaR... , ...Oranus , .:aida:. , .MOHABBAT. , afi jonz , AFM.ANGEL , alonegirl , Altin ay , anna43 , ANNE , Anolin , aqua , arezo* , arghavan58 , armin.kz , atashgah62 , atefeh_49 , aygeen , azarsana , baran.amad , baran321 , barni , bikari , blub2000 , breathe , D0nya , deragun , dokhtare babash , Doni.M , ebrahimi.fari , Elen , eshton , faezeh88 , farisa , fatemeh.ss , fatima92 , fatima_59 , Genza , gord Afarid , hediyeh_b , hodass , homa41 , hooramohebtash , jessica.R , katerina petrova , kiana61 , liuana , m0zhdeh , madad , mahboobeh 98 , mahboub215 , mahdiye21 , mahnam... , mahnazmom , mahsa.h.i , mahsa1490 , mahsaok , mahshad05 , mahtab888871 , makida , Maman fariba , marale , marge_setare , maryam56 , maryam1388 , maryantovan , maryta , matin_a , mindrella , mishapasha , mobina , mojgan am , monir1343 , naara , nadjafi , nafas_sheytoon , nasim j , nastaran_702 , nazi1 , negar1373 , negarh91 , neliel , paezzi , paria_pari , pariedarya , parshang , Parya.G , RADMAN24 , rahaa_m , rahha , ramanava , rayhane22 , reem1368 , Rez1_ds , reza9000 , roshan* , roz3 , s!a!n!a!z , S@min , samir , sanaz2000 , saqi , sara1997 , sarax , SAZAK73 , selda-A , sepideh1991 , shahzad , Shery84 , silverstar , ~sky angel~ , sogol21 , Sokout , somy_kh , tama1011 , TARANOMEMEHR , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , vitric , V|^|-|T^8| , wenela , yalda7965 , YAS95 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , zemestune , zina , Z_M267 , ~Ordibeheshti~ , اقاقی , امتیس , بازیگوش , بانوی برفی , برادپیت , بهبهو , ترنج خاتون , ترنم , تنها... , حنیفا58 , دزدمونا , رها در باران , ساحلی , ستاره ی رها , سرتق , سرو آزاد , شرقي , شهرزاد ن , عاتکه , غزال- ارشیا , فامق , فرحناز65 , فرشته ابی , لمیس20 , لیلاحمیده , لیلین , ماه شب , مهتاب،ر , مونا** , می توو , میکا , نامی , نرجس خاتون , نسرین... , نصرا... , نوازنده عشق , نگان , نیاز.ش , نیکا83 , وارش67 , ویشار , پونام , یه دختر1995

  12. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مهر 1390
    نوشته ها
    2,415
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    گوشه کتابام
    تشکر از کاربر
    21,243
    تشکر شده 359,696 در 3,474 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست سوم
    من همیشه بخوام یه کاری بکنم کلی برنامه جور میشه که کار من و بهم بریزه . اما من یه جنگجوی واقعیم

    پی نوشت : تمامی اسامی که در داستان به کار برده میشود چه اشخاص و چه نشریات و دیگر اسامی ... از ذهن نویسنده نشات گرفته است




    ریحانه برای شکستن سکوت نوید و همراه خود به طرف اشپزخونه کشید :بیاین صبحونه بخوریم کلی کار داریم .
    اه بلندی کشیدم و به صورت تابان که بهم خیره شده بود لبخند تلخی زدم . قدم هام و سرعت بخشیدم و به دنبال اونها وارد اشپزخونه شدم . روی صندلی نشستم و تابان و روی پاهام گذاشتم .
    ظرف مربای البالو رو جلوتر کشیدم و قاشقی به طرف تابان گرفتم . با چشمای مشتاقش بهم خیره شده بود . واقعا تابان من چقدر خوب با چشماش حرف میزد . تو چشماش خیره شدم . انگار فهمید چی میگم . سعی کردم بهش بفهمونم خیلی خوشمزه هست . دهان باز کرد و قاشق و توی دهنش گذاشتم . کمی صورتش و جمع کرد و بعد با لبخند بهم خیره شد . لبام به خنده باز شد . چقدر با اون موهای خرمایی رنگش که پشت سرش بسته شده بود با نمک تر میشد . من دیوانه وار خواهر زاده ام و دوست داشتم .

    ************************************************** **
    پشت میز روی صندلی نشستم و نگاهی به فنجان چایی که اقا صفر روی میز گذاشته بود انداختم و صندلیم و جلوتر کشیدم و دستام و روی میز حلقه کردم . چشم روی هم گذاشتم خستگی دیروز هنوزم توی تنم بود . فنجان و جلوتر کشیدم و میون دستام گرفتم و نگاهم و به بخارش دوختم . متنایی که پیش روم قرار داشت و نگاهی بهش انداختم . باید همشون و ویرایش می کردم . اخرین مطالب و دسته بندی کردم و از جا بلند شدم . همونطور که از جلوی اتاق سردبیر بخش ورزشی می گذشتم باهاش احوالپرسی کوتاهی کردم و به راهم ادامه دادم . متنایی که مشکل داشت و به نویسنده ها تحویل دادم و به اتاقم برگشتم . وارد اتاق که شدم نگاهی به چای روی میز انداختم . مطمئنا سرد شده بود . با بیخیالی پشت میز نشستم و مشغول شدم .
    با سر و صدایی سر بلند کردم . اقا صفر مدام صدام می کرد . با تعجب بهش نگاه کردم . نگاهم و که متوجه خودش دید گفت : اقا کجایین ؟ یه ساعته صداتون می کنم .
    سرم و تکون دادم : چی شده ؟
    -:یه نفر اومده باهاتون کار داره .
    از جا بلند شدم : کجاست ؟
    -:توی سالنه .
    از جلوی اقاصفر گذشتم و از اتاق بیرون رفتم . یه زن با شال مشکی و مانتوی مشکی ... روی کاناپه نشسته بود .
    به طرف اقا صفر برگشتم که با سر تایید کرد .
    قدمی به طرف زن برداشتم . با دیدنم نگاهش و از مجله پیش روش گرفت .خودم و معرفی کردم . زن به سرعت از جا بلند شد و بعد از احوالپرسی و تعارفات سرجای قبل نشست . رو به روش روی کاناپه جای گرفتم .
    زن کمی خودش و جلوتر کشید : امیدوارم زیاد وقتتون و نگرفته باشم .
    سرم و تکون دادم : مشکلی نیست . بفرمایید
    -:مطمئنا شما اشنایی با من ندارید . من نگار غفاری هستم ...
    سرم و تکون دادم .
    ادامه داد : چند وقت پیش به طور اتفاقی یکی از داستاناتون و خوندم .
    با تعجب پرسیدم : داستانای من ؟
    کاغذی پیش روم گذاشت : مگه اینجا متعلق به شما نیست ؟
    کاغذی که پیش روم بود و برداشتم . ادرسی از وبلاگ شخصی من بود .
    سر بلند کردم : این ...
    -:برای پیدا کردنتون تلاش زیادی کردم . من چند باری براتون کامنت گذاشتم اما جوابی دریافت نکردم تا مدتی قبل که یکی از دوستانم از اشنایی با شما حرف زد و این بهانه ای شد تا من بعد از شش ماه بتونم پیداتون کنم .
    خودم و عقب کشیدم و به پشتی تکیه دادم .
    ادامه داد : داستان کافه زندگیتون فوق العاده بود . می تونم بگم عالیه
    سرم و تکون دادم .
    کمی به طرفم خم شد : می خوام چاپش کنم ...
    با چشای گرد شده نگاهش کردم : چاپش کنین ؟
    سرش و اروم تکون داد : مخالفین ؟
    سرم و به علامت نه تکون دادم :عالیه .
    -:من از نشریه زنان برتر مزاحمتون شدم ... داستان شما همون چیزیه که من دنبالش هستم ... ما از شما می خوایم با نشریه ما همکاری کنید .
    -:اما می دونید که من اینجا ...
    میون حرفم اومد : اون مشکل قابل حله . شما فکراتون و بکنین و خبرش و به من بدین .


    لینک نقد :
    نیست های مکرر (کاملا متفاوت) | شاهتوت | معرفی و نقد کتاب
    ویرایش توسط shahtut : 1391,05,19 در ساعت ساعت : 05:04

  13. 163 کاربر از پست shahtut تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , *bi gharar* , *~SETAREH~* , *دختر توپولو* , ...BaHaR... , ...Oranus , .:aida:. , .MOHABBAT. , afi jonz , AFM.ANGEL , alonegirl , Altin ay , anna43 , ANNE , Anolin , aqua , arezo* , armin.kz , atashgah62 , atefeh_49 , aygeen , azad_awesome , azarsana , baran.amad , baran321 , barni , bikari , blub2000 , breathe , D0nya , deragun , dokhtare babash , Doni.M , ebrahimi.fari , Elen , eshton , faezeh88 , faghatdream , fani black 212 , farisa , fatemeh.ss , fatima92 , fatima_59 , Genza , gord Afarid , hediyeh_b , hodass , homa41 , hooramohebtash , jessica.R , katerina petrova , kiana61 , liuana , m0zhdeh , madad , mahboobeh 98 , mahboub215 , mahdiye21 , mahnam... , mahnazmom , mahsa.h.i , mahsa1490 , mahsaok , mahshad05 , mahtab888871 , Maman fariba , marale , marge_setare , maryam56 , maryam1388 , maryantovan , maryta , matin_a , mindrella , mishapasha , mobina , monir1343 , naara , nadjafi , nasim j , nasrin22 , nastaran_702 , nazi1 , negar1373 , negarh91 , niyayeeeeeesh , PAEEZ70 , paezzi , paria_pari , pariedarya , parshang , Parya.G , raha moozy , rahaa_m , rahha , ramanava , rayhane22 , reem1368 , Rez1_ds , reza9000 , roz3 , s!a!n!a!z , samir , saqi , sara1997 , sarax , selda-A , shahzad , Shery84 , silverstar , ~sky angel~ , sogol21 , Sokout , somy_kh , tama1011 , TARANOMEMEHR , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , vitric , V|^|-|T^8| , wenela , yalda7965 , YAS95 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , zemestune , zina , اقاقی , انگشتر , بازیگوش , بانوی برفی , برادپیت , بهبهو , ترنج خاتون , ترنم , تنها... , حنیفا58 , دزدمونا , رها در باران , ساحلی , سرتق , شهرزاد ن , عاتکه , غزال- ارشیا , فامق , فرحناز65 , فرشته ابی , لمیس20 , لیلین , ماه شب , مونا** , می توو , نامی , نسرین... , نصرا... , نوازنده عشق , نگان , نیاز.ش , نیکا83 , وارش67 , ویشار , پونام

  14. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مهر 1390
    نوشته ها
    2,415
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    گوشه کتابام
    تشکر از کاربر
    21,243
    تشکر شده 359,696 در 3,474 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست چهارم

    رو به روی تابلویی از تصویر یه جاده بارونی کنار دریا نشسته بودم و ساعتی میشد باهاش درگیر بودم . به دنبال ایرادی توی داستان بودم . ایرادی که بتونم به خودم ثابت کنم یه چیزایی حالیمه . اما انگار من دیوونه شده بودم یا کار این نقاش بهتر از این حرفا بود . تمام نقاشی ها رو توی یکی از اتاق ها جمع کرده بودم . افکارم و جمع و جور می کردم و به زمانی که توی این یک هفته ... توی خونه جدید گذرونده بودم ... اصلا یادم نیست چطور گذشت . مثل همیشه درگیر کار بودم و اوقات سرگرمیم با تابلو ها و فکر کردن به داستان جدید می گذشت . باید داستانی برای نشریه بانوان برتر می نوشتم . اما برخلاف همیشه اینبار هیچ چیزی برای فکر کردن وجود نداشت . کاملا هنگ کرده بودم . همه ی ذهنم بسته شده بودم . تمام تلاشم و برای فکر کردن انجام میدادم اما به هیچ جا نمی رسیدم .
    با خستگی بلند شدم . از اتاق بیرون زدم و از راه پله پایین اومدم . ریحانه تمام مدت اصرار داشت اتاقم و به طبقه پایین انتقال بدم اما یه جورایی دلم می خواست توی اون اتاق بمونم . اونجا ارامش بیشتری احساس می کردم . لیوان قهوه ای اماده کردم و برگشتم به اتاقم ...
    پشت میز نشستم و دفتری پیش روم گذاشتم . اینبار می خواستم روی کاغذ بنویسم . کاغذا ها ... شاید بهانه ای میشدن برای نوشتن . نگاهم و از پنجره به بیرون دوختم و روی افکارم تمرکز کردم . دنبال یه سوژه ی ناب می گشتم .
    دستم روی کاغذ بود . تمام ذهنم خالی بود . چیزی توی ذهنم نبود . اما باید می نوشتم . من بهشون قول داده بودم . باید چیزی پیدا می کردم . چیزی که به عنوان اولین کار فوق العاده باشه .
    زمان می گذشت اما من هنوز توی سطر اول کم اورده بودم .
    چرخشی به قلم دادم و سعی کردم ادامه بدم . تمام سطر هایی که نوشته بودم و خط زدم و دوباره نوشتم . اما بازم هیچ ... اولین سطر و که به پایان می رسوندم برمی گشتم و می خوندم اما مطمئن بودم بازم خراب کردم . این اون چیزی نبود که باید می نوشتم .
    دوباره پاکش کردم . دوباره خط زدم . شاید بیشتر از صد بار خط زدم . پاره کردم . بالاخره خسته از جا بلند شدم و به طرف تخت رفتم . روش افتادم و لحظه ای بعد چشم روی هم گذاشتم و به خواب رفتم .



    ===========================================


    با احساس چیزی روی صورتم دستم و بلند کردم و روی بینیم گذاشتم . مطمئنا یکی داشت روی صورتم چیزی تکون می داد . سعی کردم چشم باز کنم . اما خواب تاثیر بیشتری داشت . چشم سمت راست و تا حدودی باز کردم اما چیزی پیش روم نبود . چشم بستم و بازم اون احساس خارش ...
    دستم و پشت سرهم روی بینیم کشیدم . می خواستم هر طوری هست این خواب شیرین و حفظ کنم . اما بازم این کار تکرار شد . با چشمای بسته روی تخت نشستم . به سرعت چشم باز کردم . چیزی نبود . نگاهی به ساعت انداختم ، نزدیک به هفت بود .
    چینی به صورتم دادم و چند لحظه ای نشسته چشم روی هم گذاشتم . لحظه ای بعد بلند شدم . کمی به بدنم تکون دادم . هوا رو به سردی می رفت ... نگاهی به پنجره باز انداختم . قدمی به طرف پنجره برداشتم تا ببندمش ... نگاهم روی کاغذ های روی میز افتاد .
    بدون بستن پنجره کاغذی برداشتم . تمام کاغذ پر بود از نوشته ها ... تا جایی که به یاد داشتم من چیزی ننوشته بودم پس این صفحه چطور پر شده بود ؟
    صندلی رو به طرف خودم برگردوندم . بدون بستن پنجره روش ولو شدم . نگاهم روی سطر اول کاغذ ثابت موند
    "توی ماشین نشسته ام و سرم را تکیه داده ام به شیشه . درخت های عرض خیابان با سرعت می دوند . برای رسیدن به خانه شان عجله دارند . برای اینکه مطمئن شوند روز به پایان رسیده است . ریشه ها کف خیابان ساییده می شوند . ریشه های نازک تر می شکنند . از توی کیفم دفترچه ام را در می اوردم و در اولین صفحه خالی اش یادداشت می کنم : درخت ها نباید در طول حرکت کنند تا وقتی سقف اسمان هنوز خیلی بلند است .
    تاکسی در برابر ساختمان سفید رنگ توقف می کند . دست توی کیفم می کنم و دو هزاری را بیرون می کشم . به دستش می دهم و از ماشین پایین می ایم . نگاهی به سر تا سر کوچه می اندازم . خبری از کسی نیست ... همه چیز در سکوت . ارام و شکننده ... فقط یک بوق ... یک رعد و برق .و در انتها نگاهم روی ساختمان سفید رنگ می چرخد . قدمی به طرف درب بزرگ مشکی اش بر میدارم . جلوی درب کوچیکتر می ایستم و با دقت اهن های خمیده روی در را بررسی می کنم . شاید برای ثبت در حافظه ام کافی باشد . با دستانی لرزان زنگ در را به صدا در می اورم ...
    لحظه ای بعد صدای خسته مردی پاسخ میدهد : بله ؟
    خودم را به دیوار نزدیک تر می کنم . شاید می خواهم ارام صحبت کنم تا مانع شکستن سکوت شوم . شاید هم می ترسم مرد صدایم را نشنود ... می ترسم صدایم در سکوت کوچه ناپدید شود . اما مرد با شنیدن صدایم در برابر پاسخ منم می پرسد : شما ؟
    شما ؟ شما ؟ چه زود منم تبدیل شد به شما ؟ فقط یک سال از رفتنم می گذرد . یک سال از خروجم از این خانه ! پرسشگرانه از خودم می پرسم : یک سال بود ؟
    متفکر جواب میدهم : قطعا یک سال بود... اما تردید دارم ... تردیدم فریاد می زند : یک سال ؟ سرم را تکان میدهم : شاید هم بیشتر ... شاید هم کمتر ... اما نزدیک یک سال بود ... در این شکی ندارم .
    اینبار پاسخ می دهم : سمیرا ...

  15. 154 کاربر از پست shahtut تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , * nina * , *bi gharar* , *~SETAREH~* , *دختر توپولو* , ...BaHaR... , ...Oranus , .:aida:. , .MOHABBAT. , afi jonz , AFM.ANGEL , alonegirl , Altin ay , anna43 , Anolin , aqua , arezo* , arghavan58 , armin.kz , atashgah62 , atefeh_49 , aygeen , azarsana , baran.amad , baran321 , barni , bikari , blub2000 , breathe , D0nya , deragun , dokhtare babash , Doni.M , ebrahimi.fari , Elen , eshton , faezeh88 , faghatdream , fani black 212 , farisa , fatemeh.ss , fatima92 , fatima_59 , Genza , gord Afarid , hediyeh_b , homa41 , hooramohebtash , jessica.R , katerina petrova , kiana61 , m0zhdeh , madad , mahboobeh 98 , mahboub215 , mahdiye21 , mahnam... , mahnazmom , mahsa.h.i , mahsa1490 , mahsaok , mahshad05 , mahtab888871 , makida , Maman fariba , maryam56 , maryam1388 , maryantovan , maryta , matin_a , mindrella , mishapasha , mobina , monir1343 , naara , nadjafi , nasim j , nasrin22 , nazi1 , negar1373 , negarh91 , niyayeeeeeesh , PAEEZ70 , paezzi , paria_pari , parshang , Parya.G , rahha , ramanava , reem1368 , reza9000 , roz3 , s!a!n!a!z , saqi , sara1997 , sarax , selda-A , sepideh1991 , shahzad , Shery84 , silverstar , ~sky angel~ , sogol21 , Sokout , somaye_t , somy_kh , tama1011 , TARANOMEMEHR , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , vitric , V|^|-|T^8| , wenela , yalda7965 , YAS95 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , zemestune , zina , اقاقی , امتیس , بازیگوش , بانوی برفی , برادپیت , بهبهو , ترنج خاتون , تنها... , حنیفا58 , دزدمونا , رها در باران , ساحلی , سرتق , شهرزاد ن , عاتکه , غزال- ارشیا , فامق , فرحناز65 , فرشته ابی , لمیس20 , لیلین , ماه شب , مونا** , می توو , نامی , نسرین... , نصرا... , نوازنده عشق , نگان , نیاز.ش , نیکا83 , وارش67 , ویشار , پونام

  16. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مهر 1390
    نوشته ها
    2,415
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    گوشه کتابام
    تشکر از کاربر
    21,243
    تشکر شده 359,696 در 3,474 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    لحظه ای سکوت و بعد باز شدن در ... اما سکوتی که با سکوت کوچه در هم امیخته می شود اشوبی در وجودم بر پا می کند .
    دست های سست شده ام را روی در می گذارم و به سختی در را باز می کنم . قدمی به داخل حیاط بزرگ می گذارم .
    و من چه زود تمام رویاهای زندگی ام را در رفتن خلاصه کردم .
    بدون هیچ چرخشی در را پشت سرم می بندم و قدمی پیش می گذارم . انقدر در افکارم غرق هستم که شمارش قدمهایم از دستم در می رود . به خود که می ایم جلوی در شیشه ای ورودی ساختمان قرار دارم . دستم تا نزدیکی دستگیره پیش می رود اما برای حرکت دادنش توانی ندارد . "
    بار سوم یا چهارم پشت سر هم تکرار می کنم . این نوشته ... یادم نمیاد ... هیچ چیزی یادم نمیاد . افکارم بهم ریخته . این و من نوشتم ؟ اما کی ؟ کاملا به یاد دارم وقتی از نوشتن خسته شدم به طرف تخت رفتم . اما این نوشته ها ... نگاهی به کاغذ های مچاله شده داخل سطل کنار میز می اندازم . من هیچ وقت موقع نوشتن کاغذها رو توی سطل نمی ریزم . اما حالا ...
    سرم و تکون دادم . کاغذ به دست از اتاق بیرون زدم . مستقیم به طرف دستشویی رفتم . قبل از ورود کاغذ ها رو روی زمین انداختم و بدون بستن در جلوی روشویی ایستادم . چند بار اب به صورتم زدم . مطمئنا خواب می دیدم . وقتی مطمئن شدم بیدارم بیرون اومدم . قبل از بستن در نگاهی به کاغذها انداختم . چیزی روی کاغذ ها نبود . لبخندی روی لبم نشست : پس خالی بود . دیوونه شده بودم .
    خم شدم تا کاغذ ها رو از روی زمین بردارم که نگاهم پشت کاغذ ها ثابت ماند . بازم همون نوشته ها ... این امکان نداشت . من مطمئن بودم چیزی ننوشته ام و حالا این ! خدایا ...
    دستام و دو طرف سرم قرار دادم و سعی کردم بیشتر فکر کنم . قطعا مشکلی وجود داشت . شاید شب موقع خواب خوابالود بودم و فراموش کردم چی نوشتم . بارها تکرار کردم و تکرار ... تا خودم و با این حرف قانع کنم . لباس عوض کردم و بدون خوردن صبحانه راهی دفتر شدم .
    تا شب اونقدر درگیری داشتم که یاد نوشتن یا نوشته شدن داستان نیفتم . ساعت نزدیک به نه بود که با خستگی وارد خونه شدم . خودم و به یکی از کاناپه های سرمه ای رسوندم و روش دراز کشیدم . کیفم توی ماشین مونده بود . به کل فراموش کرده بودم بیارمش ... چند لحظه ای طول کشید تا بتونم کاملا ببینم خونه کاملا تاریک بود و فقط نور چراغ ورودی راهرو کمی جلوی اشپزخونه رو روشن کرده بود . چند دقیقه ای به همون حال موندم . چشم روی هم گذاشتم و سعی کردم اروم باشم . دوباره ذهنم پر کشید به داستان جدید و موضوعی که شروع شده بود یا شروع کرده بودم . به سرعت از جا بلند شدم و مشغول بازرسی خونه شدم . هیچی نبود . هیچ چیز و هیچ کس توی خونه نبود جز من ... جز من هیچ کس نبود .
    همه جا رو گشتم . همه چیز و جست جو کردم اما به صفر رسیدم . خبری نبود ... هیچ چیز پیدا نبود . روی صندلی میز غذاخوری ولو شدم و صورتم و جمع کردم . نگاهی به ساعت انداختم و از جا بلند شدم .از پله ها به سرعت دو بالا رفتم . در اتاق و باز کردم و خودم و جلوی کمد رسوندم . به سرعت لباسام و عوض کردم و پشت میز نشستم .
    نگاهی به کاغذ ها انداختم . با دهان باز چند لحظه به کاغذ ها خیره شدم و بدون اینکه خودم بخوام عقب کشیدم و با صندلی زمین خوردم .
    چند لحظه ای به همون صورت روی زمین موندم . نفسم حبس شده بود . ... چشم روی هم گذاشتم و کاغذ های روی میز دوباره در برابرم قرار گرفت .
    بعد از چند لحظه نفس حبس شده ام و ازاد کردم و به خودم تکونی دادم . پاهام روی هوا بود . خودم و کنار کشیدم ... بر اثر ضربه ای که خورده بودم پاهام درد می کرد . با ترس به اطرافم نگاه کردم . چیزی نبود . اما کاغذ ها چیز دیگه ای می گفت . اروم اروم بلند شدم . بدنه صندلی رو گرفتم و بلندش کردم . صندلی رو بلند کردم و بهش تکیه دادم . دوباره اتاق و از نظر گذروندم . خبری نبود . خم شدم روی میز و کاغذ ها رو برداشتم . نزدیک بیست صفحه اضافه شده بود . نگاهی به کاغذ ها کردم و مشغول خوندن شدم
    "جلوی پنجره می ایستم و به اسمان خیره میشوم . صدایش در گوشم طنین انداز می شود : اینجا جایی برای تو نیست . دلیلی نداره برگردی ... تو وقتی اون مرد و انتخاب کردی برای همیشه از این خونه رفتی . این و که یادت نرفته ؟
    پدر حق داشت ... من اشتباه کرده بودم . اون حق داشت اجازه ورود به خونه رو بهم نده . اون می تونست این کار و با من انجام بده و من حق نداشتم اعتراض کنم . خودم به این کار راضی بودم . من زمانی که به دنبال اون می رفتم این کار و قبول کرده بودم . زندگی با مهدی بزرگترین اشتباه من بود ...
    اگه می دونستم قراره اینده ای که ترسیم کرده بود اینطور پیش بره هیچ وقت از خانواده ای که سمیرا عزیزدردونه اشون بود جدا نمی شدم .
    برمیگردم به طرف بابا ... چقدر دلتنگش بودم . چقدر به وجودش نیاز داشتم .
    کنارش روی صندلی می نشینم . دستش را میان دستهایم می گیرم و می فشارم . گرمای دستهایش میان دستهای سرد یخ زده ام سوزشی ایجاد می کند . "
    کاغذ و روی میز میذارم و دستهام و روی میز ثابت نگه میدارم .
    زمزمه می کنم : کسی اینجاست ؟
    نگاهی به دست خط می اندازم . شباهتی به دست خط من نداره . درسته کمی شبیه هست اما این دست خط من نیست .
    با صدایی که از پشت سر می شنوم اب دهنم و قورت می دم و به سرعت به عقب برمی گردم . از چیزی که پیش رومه ترس تمام وجودم و پر می کنه . این ...
    با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم . لبخندی روی لبش می نشینه . دستم و روی دسته صندلی می کشم .
    هنوزم نمی تونم حرفی بزنم . دهنم کاملا باز مونده .
    صورت کشیده ی سبزه ... میان موهای خرمایی رنگ بلند ... پیراهن سفید رنگ استین کوتاه ... دامن پسته ای رنگی که تا زیر زانو هاش رسیده ... و بالاخره چشمای مشکی
    قدمی به طرفم بر می داره که از جا می پرم و دستم و جلوش می گیرم .
    به ارومی زمزمه می کنه : نترس ...
    با ترس نگاهش می کنم : اون کاملا می تونه حرف بزنه ...
    زمان به کندی میگذره . مطمئنا زمان طولانی میگذره تا می تونم به حرف بیام
    -:تو ...
    اما فقط همین تو از دهنم خارج میشه .
    موهای بلندش که کاملا باز هستند و روی شونه هاش ریخته رو با حرکت دست عقب می فرسته : نترس ...
    انگار این کلمه بهم انرژی میده : تو ...
    لبخند ارام بخشی می زنه : من ... یاسم
    با تعجب نگاهش می کنم . لحظه لحظه از ترسم کم میشه . مطمئنم کم میشه . انگار دارم بهش اعتماد می کنم .
    -:اینجا چیکار می کنی ؟
    با خنده روی تخت میشینه : خونه امه .
    با نشستنش جرات پیدا می کنم ، روی صندلی جا به جا میشم : خونه ات ؟
    سرش و تکون میده : اره . من اینجا زندگی می کنم .
    -:اما اینجا مال منه
    کاملا به طرفم برمی گرده : منم نگفتم اینجا خونت نیست
    به ارومی میپرسم : تو چی هستی ؟
    سر بر می گردونه . انگار از این سوالم خوشش نیومده . صورتش در هم رفته : منم مثل تو بودم
    لبخندی می زنم : الان چی ؟
    سرش و تکون میده : مدتی میشه دیگه مثل تو نیستم
    به ارومی بلند میشم : برای چی اینجایی؟
    به طرفم برمیگرده : جایی ندارم برم .
    -:اما باید بری ... اینجا خونه منه !
    لباش و غنچه می کنه . دو طرف صورتش گود میشه : یعنی می اندازیم بیرون ؟
    چقدر خواستنی میشه در این حال ... غنچه شدن لباش برام کاملا اشناست .
    -:باید بری ...
    دستاش و توی هم گره ممی کنه و اروم روی پاش می زاره : اما جایی ندارم .
    هنوزم لباش غنچه هست .
    کم کم خم میشم تا صورتش و بهتر ببینم : پس من چیکار کنم ؟
    شونه هاش و بالا می اندازه . سرش پایینه : هیچ کار
    -:ولی تو توی این خونه ای
    بیخیال میگه : خوب تو هم باش

  17. 134 کاربر از پست shahtut تشکر کرده اند .

    * nina * , *bi gharar* , *~SETAREH~* , *دختر توپولو* , ...BaHaR... , .:aida:. , .MOHABBAT. , AFM.ANGEL , alonegirl , Altin ay , anna43 , Anolin , aqua , arezo* , arghavan58 , armin.kz , atashgah62 , atefeh_49 , atoosa joon , aygeen , azarsana , baran.amad , barni , betiya , bikari , blub2000 , breathe , deragun , dokhtare babash , Doni.M , ebrahimi.fari , Elen , eshton , faezeh88 , fani black 212 , farisa , fatemeh.ss , fatima92 , fatima_59 , hediyeh_b , hodass , homa41 , hooramohebtash , jessica.R , katerina petrova , kiana61 , m0zhdeh , madad , mahboub215 , mahdiye21 , mahsa1490 , mahsaok , mahshad05 , mahtab888871 , Maman fariba , marge_setare , maryam1388 , maryta , matin_a , mindrella , mishapasha , mobina , naara , nadjafi , nafas44 , nasim j , nasrin22 , negar1373 , negarh91 , NiNa.S , PAEEZ70 , paezzi , paria_pari , parshang , Parya.G , ramanava , reem1368 , reza9000 , roz3 , s!a!n!a!z , samir , sara1997 , sarax , selda-A , sepideh1991 , sevda76 , shahzad , Shery84 , ~sky angel~ , sola , somaye_t , somy_kh , tama1011 , TARANOMEMEHR , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , vitric , V|^|-|T^8| , wenela , yalda7965 , YAS95 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , امتیس , انگشتر , بازیگوش , بانوی برفی , برادپیت , بهبهو , ترنج خاتون , تنها... , حنیفا58 , دزدمونا , رها در باران , ساحلی , سرتق , شهرزاد ن , عاتکه , غزال- ارشیا , فامق , فرحناز65 , فرشته ابی , لمیس20 , لیلین , مونا** , می توو , نسرین... , نوازنده عشق , نگان , نیاز.ش , نیکا83 , وارش67 , ویشار

  18. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مهر 1390
    نوشته ها
    2,415
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    گوشه کتابام
    تشکر از کاربر
    21,243
    تشکر شده 359,696 در 3,474 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    تمام دیشب بیدار بودم ... نزدیکای ساعت 2 بود که تصمیم گرفتم بخوابم ... از اونجا که من زیادی ورجه وورجه می کنم روی زمین ولو شدم و تازه داشتم به عمق خوابم میرسیدم که احساس کردم میز کامپیوتر و صندلیم تکون می خوره . موقع خواب نوت بوکم و روی چهار پایه بالای سرم گذاشتم و با باز شدن چشمام کاملا می تونستم حس کنم که داره میاد تو بغلم . به سرعت بلند شدم و سرجاش گذاشتمش که با فریاد مامانم که داد میزد : بدو ... بدو . از جا پریدم و از اتاق بیرون زدم . نگاهم روی بقیه افتاد که داشتن از پله ها پایین می رفتن . مامان با دیدنم فریاد زد : زلزله ... بدو ...
    دو تا پا داشتم . دوتا دیگه قرض کردم و دِ بدو که رفتیم . کمتر از چند صدم ثانیه توی حیاط بودیم و زلزله به پایان رسیده بود . چند دقیقه ای همون جا موندیم . زیر اندازی پهن کردیم و روش نشستیم . بحث در مورد زلزله به پایان رسیده بود که بلند شدم و دوباره به طرف اتاقم به راه افتادم . مامان هم دنبالم اومد ... در یخچال و باز کرد و وسایل مورد نیاز برای تهیه قیمه رو در اورد تا برای افطار قیمه درست کنه که لباسشویی و بعد هم یخچال ها به سرعت حرکت کردن . مامان وسایلی که تو دستش بود وسط سالن رها کرد و به سرعت از ساختمان بیرون زدیم . دو تا زلزله پشت سر هم و بالاخره یه شب تا سحر بیرون از خونه ... ما که اومدیم خونه ... اما بیشتر مردم هنوزم توی خیابونا هستند . نمی تونم بخوابم ... هر لحظه منتظرم بازم تکرار بشه . چند تا پس لرزه از اخرین زلزله ... ممکنه زلزله بعدی در راه باشه . با توجه به اطلاعات رسیده تا اکنون بیشتر از 100 کشته وجود داشته . برای شادی روحشون یه صلوات بفرست .

    وای که من چقدر حرف زدم . بریم سراغ داستان





    ابروهام و بالا می اندازم : یعنی می خوای با من زندگی کنی ؟
    لبخندی روی صورتش می شینه : اوهوم
    اوهوم . برای خودم تکرار می کنم . ولی صدای من مثل صدای اون نیست . وقتی میگه اوهوم .
    ناخوداگاه لبخندی میزنم : این چند روزه کجا بودی ؟
    اشاره ای به تخت می کنه : همین جا ...
    با تعجب می پرسم : پیش من ؟
    با سر تایید می کنه .
    نفسم و بیرون میدم . اروم می پرسم : تو مردی ؟
    لبخند روی صورتش از بین میره . تو چشمام خیره میشه . چشمای کشیده و خوش فرمی داره . درست مثل بادام می مونن ...
    نمی دونم چی توی نگاهم می بینه : مدتی میشه
    سرم و به راست متمایل می کنم و میپرسم دلیل حضورش اینجا چیه ؟
    بلند میشه و همونطور که در طول اتاق راه میره بهم نزدیک میشه : چون هنوز زمان تعیین شده عمرم مونده
    ابروهام و در هم گره می کنم : یعنی چی ؟
    بیخیال لبخند میزنه : یعنی نباید می مردم
    با تعجب از جا بلند میشم ... منظورش و درک نمی کنم . اگه زمان مرگش فرا نرسیده بود پس چطور می تونه مرده باشه ؟ اون مرده ... در این شکی نیست . ولی اگه مرده اینجا ... منظورش از حرفاش چیه ؟ در جواب نگاه مبهمم لبخندی میزنه : من خودکشی کردم ... زمان مرگم نبود ... نباید می مردم اما دلم می خواست بمیرم .
    بلند شدم : و خودکشی کردی
    سرش و تکون داد . دختر جوونی به زیبایی اون ... چرا باید خودکشی کنه . و در جواب این پاسخ داد خسته شده بود . از چی ؟ چرا باید خسته بشه؟
    مدتی در سکوت گذشت ... من روی صندلی نشستم و اونم در سکوت روی تخت نشست و بهم خیره شد . حتی پلک هم نزد ... هر بار سر بلند کردم بهم خیره بود . چرا ... من همیشه به دنبال دلیلی برای اتفاقاتی که توی زندگیم می افتاد می گشتم ولی این یکی ... چه دلیلی می تونست برای حضور یه روح توی خونه ی من وجود داشته باشه .
    از سکوت به وجود امده خسته شدم . از جا بلند شدم : دختر حاجی بودی ؟
    همونطور که از اتاق بیرون می رفتم دنبالم اومد : اره
    اشاره ای به اتاق سمت چپ کردم : تابلو ها مال تو بود ؟
    بهم نزدیک شد . همونطور که کنارم قدم برمی داشت گفت : اره ... خیلی ازشون خوشت اومده بود ... بدون توجه به من ادامه داد : کاش اجازه می دادن بفروشمشون . همیشه اقا جون می گفت کیه که بیاد سراغ این ات و اشغال های من ...
    به پله ها رسیده بودیم . نگاهی بهش انداختم . نگاهی به رو به رو بود و دستهاش و تکون می داد .
    من ازش نمی ترسیدم . این چطور ممکن بود ؟ یه روح تو خونه من بود و من اینطور ریلکس کنارش بودم و باهاش پیش می رفتم .
    زمزمه کردم : تو باید از این جا بری ...
    به سرعت به طرفم برگشت : فکر کردم به توافق رسیدیم .
    یه لحظه فراموش کردم اون یه روحه ... انگار ادمی بود که هر لحظه ممکن بود زمین بخوره . دستم و دراز کردم تا با گرفتن بازوش مانع افتادنش بشم . و شگفت انگیز ترین مسئله وقتی بود که کاملا بازوش میان انگشتهای دست راستم قرار گرفت . دهنم باز موند .... میون اسمون معلق بود و بهم چشم دوخته بود . چند سانتی بیشتر با هم فاصله نداشتیم . اگه کسی توی شرایط من بود به چشمای زیباش فکر می کرد . به موهای بلندش که تو فضای سه بعدی معلق بودند . اما من به این فکر می کردم مگه یه روح نیست ؟ پس چطور می تونم به این راحتی بازوش و توی دستم بگیرم و فشار بدم ؟گذشت ثانیه ها متوقف نمیشه ... زمان در حال گذره و من نمی دونم چقدر بهش خیره می مونم تا خودش و عقب می کشه . ازش فاصله می گیرم
    -:چطور ممکنه دستت و بگیرم ؟
    بازم لباش و غنچه می کنه : یعنی چی ؟
    با جدیت میگم : مگه تو روح نیستی ؟ پس من چطوری می تونم دستت و بگیرم ؟
    یکم فکر می کنه . انگشت اشاره اش و روی لباش می زاره و متفکر به سقف خیره میشه و بالا خره با گفتن نمی دونم خودش و خلاص می کنه . اما این جواب برای من کافی نیست . به دنبال چیزی فراتر از این هستم . باید بدونم چرا من می تونم به راحتی با یک روح در ارتباط باشم . نکنه منم مردم و خبر ندارم ؟ زبونم و به دندون می گیرم و گاز میزنم . کاملا می تونم احساسش کنم ... این سوال و برای اونم تکرا ر می کنم . اما جوابش پاسخی جز اطمینان خاطر برای انسان بودنم نیست . بعد از کلی بحث بیهوده وارد اشپزخونه میشم . دنبالم میاد و مدام در مورد دکوراسیون حرف می زنه . پشت میز میشینم
    -:دلیلی نداره من دکوراسیون خونه ام و تغییر بدم ... اینجا من زندگی می کنم نه تو ...
    ناراحت رو به روم روی صندلی می شینه . حتی متوجه نمیشم که صندلی عقب کشیده میشه . انگار سرعت حرکتش اونقدر زیاده که من نمی بینم .
    چند لحظه سکوت می کنه و بعد میگه : ببین خودتم از انتخاب خواهرت راضی نیستی اگه این کاناپه بیاد اینجا خیلی بهتره ...
    چند لحظه ای در سکوت گوش می کنم و بالاخره به حرف میام و با صدای بلند میگم : بسه خسته شدم ... از خونه من برو بیرون ...
    توی یک چشم به هم زدن غیب میشه . در برابر چشمای من ناپدید میشه . من خواب میبینم قطعا خواب می بینم . این چیزا امکان نداره . چطور من می تونم با یه روح حرف بزنم . بهش دست بزنم و اون در مورد دکوراسیون خونه ام نظر بده . خشمگین دندونام و روی هم فشار میدم و چند لحظه ای چشم روی هم میزارم . بدون شام خوردن از پله ها بالا میرم . نگاهی به کاغذ هایی که روی میز هست می اندازم . با خشم همه اش و از پنجره ی باز بیرون پرتاب می کنم و روی تخت ولو میشم ... شاید وقتی بیدار میشم خبری از این چیزا نباشه .

  19. 140 کاربر از پست shahtut تشکر کرده اند .

    * nina * , *bi gharar* , *~SETAREH~* , *دختر توپولو* , ...BaHaR... , .:aida:. , .MOHABBAT. , AFM.ANGEL , alonegirl , Altin ay , anna43 , Anolin , aqua , arezo* , armin.kz , atashgah62 , atefeh_49 , atoosa joon , aygeen , azad_awesome , azarsana , baran.amad , barni , bikari , blub2000 , breathe , deragun , dokhtare babash , Doni.M , ebrahimi.fari , Elen , eshton , esike , faezeh88 , fani black 212 , farah2 , fariba48 , farisa , fatemeh.ss , fatima92 , fatima_59 , hediyeh_b , hodass , homa41 , hooramohebtash , jessica.R , katerina petrova , kiana61 , m0zhdeh , madad , mahboobeh 98 , mahboub215 , mahdiye21 , mahr0kh , mahsa.h.i , mahsa1490 , mahsaok , mahshad05 , mahtab888871 , Maman fariba , marge_setare , maryam1388 , maryta , matin_a , mobina , naara , nadjafi , nafas44 , nasim j , nasrin22 , negar1373 , negarh91 , nikoo 123 , NiNa.S , niyayeeeeeesh , PAEEZ70 , paezzi , paria_pari , parshang , Parya.G , ramanava , reem1368 , reza9000 , roz3 , rozita maryam , s!a!n!a!z , S@min , saharmn , samir , sara1997 , sarax , selda-A , sepideh1991 , sevda76 , shahzad , Shery84 , ~sky angel~ , tama1011 , tondar1365 , UnKnOwN_Sh , vitric , V|^|-|T^8| , wenela , yalda7965 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , zoro70 , انگشتر , اَردویسور , بازیگوش , بانوی برفی , بخاری , بهبهو , تنها... , حنیفا58 , خیر ندیده , دزدمونا , رها در باران , روشناک , ساحلی , سرتق , شرقي , شهرزاد ن , عاتکه , غزال- ارشیا , فامق , فرحناز65 , فرشته ابی , لمیس20 , مونا** , می توو , نوازنده عشق , نگان , نیاز.ش , وارش67 , ویشار , یه دختر1995 , ☆ Ghasedak ☆ , ×mahla.r:.:

صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان موبایل نیست های مکرر | shahtut کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,12,09, ساعت : 14:26
  2. پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,05,06, ساعت : 03:44
  3. دانلود رمان نیست های مکرر | shahtut کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,09,07, ساعت : 13:51

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •