ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان اشک عشق | حوریه.ا کاربر انجمن - صفحه 19
http://fidibo.com/

جشنامه



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: اداستان رو چطور ارزیابی میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رأی دهندگان
151. نظرسنجی بسته شده است.
  • عالی

    78 51.66%
  • بسیار خوب

    36 23.84%
  • خوب

    29 19.21%
  • متوسط

    12 7.95%
  • ضعیف

    2 1.32%
  • ننویسم سنگین ترم

    2 1.32%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 19 از 23 نخستنخست ... 9151617181920212223 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 181 تا 190 , از مجموع 222
  1. Top | #181

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    1,287
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    10,707
    تشکر شده 62,183 در 1,410 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سرمو اوردم بالا چشمام تو چشمای علی عطا گره خورد.سریع منو ول کرد و خیلی اروم دستشو به سمت کتش برد و کتش و صاف کرد.منم سریع خودم و جمع و جور کردم و صاف ایستادم و اروم گفتم:
    ببخشید.
    دستی به ته ریشش کشید و گفت:
    خواهش میکنم فکر کنم پاتون گیر کرد...
    با تعجب به کفش پاشنه ۷ سانتیم و بعد به پارچه سفره عقد نگاه کردم...اما اینجوری نبود من داشتم برمیگشتم که علی عطا پشتم ایستاده بود و من خواستم برگردم که خوردم بهش و افتادم تو بغلش....
    وای خدا....تو بغلش....
    دستامو تو هم فشردم و گفتم:
    بفرمایید.
    و بهش راه دادم تا بره جلو پیش ریحانه و حمید تا خودم برم که همون موقع فیلمبردار گفت:
    میشه حالا که اونجایین برین کنار عروس و داماد تا ازتون عکس بگیرم؟؟؟؟؟؟؟
    منو علی عطا خیره به هم موندیم....به خاله نگاه کردم که حضورش و بغلم کنار شمیم حس میکردم.با بهت داشت منو نگاه میکرد.ل
    بخندی روی لبام نشست.من که نمیتونستم با پسرخالم حتی یه عکس یادگاری نداشته باشم.با خوشحالی به کنار ریحانه رفتم و گفتم:
    عروس خانوم افتخار یه عکس یادگاری رو به خواهر شوهرت میدی؟؟؟؟؟؟
    ریحانه از همه جا بی خبر لبخندی زد و گفت:
    چرا که نه؟؟؟؟؟
    از کنارش رد شدم و رفتم بغل حمید و دستمو گذاشتم رو شونش و رو به علی عطا که داشت کارای منو نگاه میکرد با حرص گفتم:
    علی نمیای عکس بندازی؟؟؟؟؟؟؟بابا یه عکس یادگاری که اینقدر سرخ و سفید شدن نداره!!!!!!
    و بعد به چشمای شمیم نگاه کردم که با غم به زمین دوخته شده بود......دلم براش سوخت ولی مگه من حق نداشتم که علی م رو دیوونه وار دوستش داشته باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    این بار حمید گفت:
    علی بیا...حنانه راست میگه یه عکس یادگاری از جفتتون برای البومم میخوام.
    علی عطا اروم اومد سمتمون و رفت کنار ریحانه ایستاد
    فیلمبردار گفت:
    عالیه فقط شما هم مثل خانوم دستتون رو بزارید رو شونه عروس خانوم.
    و بعد به ژست من اشاره کرد....
    علی عطا هدیه اش رو روی میز گذاشت و دستشو گذاشت رو شونه ریحانه.
    فیلمبردار گفت:
    لطفا حواستون به دوربین باشه.
    در حال لبخند زدن بودم که احساس کردم نگاه پر خشم شمیم روم ثابت شده....سرمو چرخوندم سمت شمیم که نگاهم به چشمای علی عطا افتاد......در حال دید زدن جفتشون بودم که عکاس گفت
    خانوم حواستون اینجاست...
    با ای
    ن حرف علی نگاهش به من افتاد....داشتیم به هم نگاه میکردیم که...
    بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود
    چه بیقرار بودی زودتر بروی
    از دلی که روزی بی اجازه وارد آن شده بودی. . .
    من سوگوار نبودنت نیستم !!
    من شرمسار این همه تحملم. . .


  2. Top | #182

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    1,287
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    10,707
    تشکر شده 62,183 در 1,410 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    عکس گرفته شد.....
    با تعجب به عکاس نگاه کردم...اومدم دهن باز کنم تا بهشون بگم فکر کنم عکسمون خراب شد که مامان منو هل داد و گفت:
    دختر این داداشتو ول کن....بیا کنار بزار بابات و ارش خان میخوان با عروس و داماد عکس بندازن.
    سرمو برگردوندم سمت علی عطا که دیدم جاشو با عمو ارش عوض کرده...
    از حمید جدا شدم و خواستم که برم که حمید گفت:
    وایسا الان اکان هم میاد...
    خب به من چه؟؟؟؟؟؟؟
    حمید لبخندی زد و گفت:
    واسه خاطر عکس یادگاری...
    کلافه دستی به موهای فر روی شونم کشیدم که لجوجانه از زیر روسری ساتنم زده بود بیرون و گفتم:
    خیلی خب....
    حمید دستمو ول کرد و خیلی صمیمی مشغول عکس انداختن شد....
    با چشمام دنبال علی عطا بودم که ندیدمش.
    با ترس برگشتم سمت شمیم و دیدم که روی صندلی نشسته و به من نگاه میکنه.
    نفس راحتی کشیدم و به سمت در خواستم برم که حمید صدام کرد و با اشاره گفت:
    اکان ....عکس....بدو بیا...
    راه اومده رو برگشتم و به سمت حمید رفتم و با لبخند منتظر شدم تا اکان بیاد و عکس بندازیم.این بار سمت ریحانه ایستادم.با چیلیک عکس علی عطا رو دیدم که تو درگاه در وایستاده و داره با کلافگی نگاهم میکنه....
    ***************************
    حوصله ام سر رفته بود.هیچ اهنگی برای گذاشتن نبود.هیچ پسری برای رقص نبود.هیچ کسی برای حرف زدن پیشم نبود..دیگه واقعا میخواستم از این مراسم مسخره بالا بیارم.
    بعد از اینکه مراسم عکس و هدیه و معارفه تموم ش
    د یکم حمید تو زنونه نشست و بعد به اصرار خاله که خانوما میخوان راحت بشن رفت مردونه.
    چند دقیقه بعدش صدای یه
    مرد جوون تو بلندگو پیچید که داشت برا دوماد شعر میخوند.از بس صدای بلندگو تو زنونه زیاد بود صدا رو قطع کردند.
    بیحال رو صندلی نشسته بودم و لحظه شماری میکردم
    یا شام و بیارن
    اصلا شامم نیاوردن نیاوردن..بیشتر دنبال یه
    بهونه بودم تا برم سمت مردونه...
    ولی مثل اینکه اصلا راهی نبود تا من برم پایین...
    خسته و بیحال داشتم با گوشیم ور میرفتم.نمیدونم این چه عروسی بود که یه اهنگ لایت هم برای پیش فرض نداشت....
    لعنتی....مگه اسمش عروسی نبود؟؟؟؟؟؟؟؟
    بابا اخه یه اهنگی,چی
    زی...
    خوب شد هندزفریم رو اورد
    ه بودم....
    هندزفری رو داخل گوشم گذاشتم و یه اهنگ ملایم گذاشتم
    داشتم با دونه های انگور بازی میکردم و زیر لب شعر
    رو لب خونی میکردم که دستی رو روی شونم حس کردم....


  3. Top | #183

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    1,287
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    10,707
    تشکر شده 62,183 در 1,410 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سرمو برگردوندم و دیدم که شمیم در حالی که تو چشماش نم اشکه داره نگاهم میکنه.
    یه لباس ابی کاربنی پوشیده بود که سرشونه های برهنه اش رو به نمایش
    گزاشته بود ولی استینای بلندش همراه با مدل لباسش که ماکسی و بلند بود و دور کمرش با یه کمربند سفید نشون داده میشد جذابیت لباس ساده اش رو دو چندان کرده بود
    موهای لخت و صافشو که به رنگ قهوه ای بود دورش خیلی ساده ریخته بود.
    ارایش خیلی ملیحی هم رو صورتش داشت ولی نه خیلی که از دور هم معلوم باشه...فقط از نزدیک معلوم بود...
    با صداش به خودم اومدم
    میشه یه لحظه وقتتو بهم بدی؟؟؟؟؟؟
    از سر جام بدون هیچ حرفی بلند شدم و گفتم:
    کجا بریم؟؟؟؟؟؟
    دستشو از رو شونم برداش
    ت و گفت:
    فکر میکنم رختکن یا نه ر
    اه پله جای خوبی باشه...
    راه پله رو ترجیح میدادم...خب بالاخره همه چی جور شد...
    خواستم بگم راه پله که شمیم گفت:
    بهتره بریم رختکن...
    کلافه گفتم:
    باشه بریم...
    با هم به سمت رختکن رفتیم
    چند تا خانوم که تازه اومده بودن در حال رفتن به سمت سالن بودند.
    شمیم یکم تو اینه به خودش نگاه کرد و گفت:
    چرا؟؟؟؟؟؟؟
    با تعجب گفتم:
    چی چرا؟؟؟؟؟؟؟
    به س
    متم برگشت و گفت:
    چرا من باید عقب بکشم و تو باید به این راه ادامه بدی؟؟؟؟؟؟؟؟
    پوزخندی گوشه لبم ظاهر شد.با خونسردی گفتم:
    چون
    که این لقمه اندازه دهن تو نیست...چون که علی عطا واسه تو نیست...چون که ...
    دستشو گذاشت رو بینیش و گفت:
    اروم ....دعوا که نداریم,داریم حرف میزنیم.....
    و بعد دستشو گذاشت رو دیوار و گفت:
    کی گفته مال تواِ؟؟؟؟؟؟
    کی گفته این لقمه مناسب و اندازه دهن تواِ؟؟؟؟؟؟
    این دیگه کی بود....من تا اون لحظه نمیدونستم که شمیم هم بلده حرف بزنه...با ناراحتی گفتم:
    از اونجایی که تواصلا تو این مساله جایی نداری....
    لبخند بیریختی رو لبای زیباش نشوند که از صد تا فحش بدتر بود و گفت:
    ببین حنانه من نمیتونم عقب بکشم......
    وبعد انگشت اشارشو به سمتم گرفت و ادامه داد:
    و میدونم تو هم نمیتونی علی رو بدستش بیاری چون علی سهم منه...سهم تمام شبایی که من اونو از خدام برای خودم خواستمش....


  4. Top | #184

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    1,287
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    10,707
    تشکر شده 62,183 در 1,410 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با بهت میون حرفش پریدم وگفتم:
    علی عطا برای تواِ چون تو شبا اونو از خدا میخواستیش؟؟؟؟؟؟؟؟
    شوخی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟
    پس من چی بگم...من که نه شب بلکه صبح تا شب هر روز و هر شب نه از خدا بلکه از خانواده این میخوامش...
    و بعد دستمو به گردنبندم زدم و بهش نشونم دادم.با دیدن گردنبندم اشکش از گونه چکید و گفت:
    حنانه بیا و خانومی کن برو کنار بزار علی برای من شه؟؟؟؟؟؟
    با بغض گفتم:
    اخه چه جوری میخوای واسه خودت کنیش وقتی که بهت علاقه نداره...
    وقتی که خانواده اش من و که از فامیلشونم ادم حساب نمیکنن چه برسه به تویی که براشون غریبه ای..
    اشکاش شدت گرفت و گفت:
    تو عقب بکش بقیه اش با من.
    سرمو به حالت نه تکون دادم و گفتم:
    نه من عقب نمیکشم.....
    از تو میخوام که تو منو علی رو به حال خودمون بزاری...
    شمیم رو زانوش نشست و به پام نزدیک شد و گفت:
    به پات میافتم....بزار علی برای من باشه..
    با هق
    هق ازش دور شدم و گفتم:
    نه نمیشه...از سرجات بلند شو...من علی رو ول نمیکنم..علی سهم منه...عشق منه....نفس منیه که تا قبلش هیچ کس و هیچ چیزی برام مهم نبود.....شمیم تو خدا رو داری من اونو هم نمیشناسم...بزار با عل
    ی خدا تورو هم داشه باشم....برو از خدات یکی دیگه رو بخواه.....
    و بعد با داد ولی همراه با صدا ی گر
    فته گفتم:
    ترو به همون خدات ازم نگیرش...
    شمیم از سرجاش بلند شد و با صورتی خیس دستمو گرفت و گذاشت رو قلبش.قلبش وحشتناک میکوبید به قفسه سینه اش..
    اشکم شدت گرفت.احساس میکردم حاش اصلا خوب نیست..نمیتونست درست نفس بکشه...
    گریه کردم و گفتم:
    شمیم اروم باش.....
    دختر تو چت شده.....ما داریم با هم فقط حرف میزنیم...
    دستشو گرفت رو قلبشو گفت:
    نمیتونم....نمیشه....واااااای نف
    سم...بالا نمیاد
    تو بغلم گرفتمش و گفتم:
    اروم باش و اروم ار
    وم نفس های عمیق بکش...
    با نفس نفس گفت:
    حنانه...بی....وبه م...ن خوبی..کن....بیا...و عشقتو...پای ..
    دیگه نتونس ادامه بده و رو دستم از حال رفت...
    با وحشت به جسم بیهوشش که رو دستام افتاده بود نگاه کردم...



  5. Top | #185

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    1,287
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    10,707
    تشکر شده 62,183 در 1,410 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با ترس و وحشت بهش نگاه کردم.بینیم و کشیدم بالا و گفتم:
    شمیم پاشو خواهش میکنم ....شب عروسی ریحانه رو به خاطر دعوای خودم وخودت بهم نزن....خواهش میکنم..
    اما تکونی نخورد....رو زمین نش
    ستم و اروم تو بغلم تکونش دادم و گفتم:
    شمیم ....شمیم؟؟؟؟؟؟
    هیچ حرکتی نکرد.دستمو از دورش برداشتم و گذاشتمش رو زمین و سرمو به قفسه سینه اش چسبوندم....
    صدای ضربان قلبش اروم شده بود...شاید داشت کند تر هم میزد.با وحشت و گریه از جام پریدم و رفتم سمت سالن.....
    نمیدونستم کیو صدا کنم تا کسی متوجه قضیه نشه و مهمونی بهم نخوره.اروم به سمت خاله مینو رفتم و گفتم:
    خاله میشه یه لحظه بیای؟؟؟؟؟؟
    خاله که در حال حرف زدن بود تا چشمای خیس از اشکمو دید
    رو به مخاطبش گفت:
    ببخشید چند لحظه...
    و بعد با من به سمت دیگه ای اومد و گفت:
    چیه چی شده؟؟؟؟؟؟
    با استرس گفتم:
    خاله....اروم باشیا..هول نکنی....
    خاله با وحشت نگاهم کرد و گفت:
    یا صاحب الزمان چی شده؟؟؟؟؟؟
    با کمی من و من گفتم:
    شمیم تو اتاق پرو حالش بد شده...
    خاله به سمت اتاق راه افتاد.با نارحتی دستشو گرفتم و گفتم:
    خاله اروم باش....من برم به علی بگم ببریمش دکتر؟؟؟؟؟
    یکم بهم نگاه کرد و گفت:
    اره اره بدو برو ..
    سریع مانتوم رو تنم کردم و روسری رو انداخته ننداخته رو سرم به سمت مردونه رفتم.
    علی عطا دم در واینستاده بود.میخواستم برم تو مردونه که دیدم شا
    ید زشت باشه....چشمام هم خیسه الان همه بد فکر میکنن....صدای مرد جوون که داشت میخوند از تو مردونه میومد.به یه پسر بچه که دم در وایستاده بود گفتم:
    برو به علی بگو بیاد
    با بهت بهم نگاه کرد و گفت:
    علی؟؟؟؟؟؟؟؟علی کیه؟؟؟؟؟؟
    با چشمای خیسم گفتم:
    علی عطا...بدو برو...
    پسره از اشکام ترسید و زود دوید و رفت تو.داشتم با استین مانتوم اشکم و پاک میکردم که استینم سی
    اه از ریمل های ریخته شده رو صورتم شد.همون موقع صدای علی عطا نگران از پشت سرم اومد:
    حنانه چی شده؟؟؟؟؟اینجا چکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟
    به سمتش برگشتم....تا چشمای خیسم و دید گفت:
    یا شهید کربلا چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟چرا داری گریه میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟چیزی شده؟؟؟؟؟؟؟
    نمیزاشت من حرف بزنم..
    دوباره گفت:
    دِ بگو جونم اومد تو دهنم
    گریم شدت گرفت و گفتم:
    اماده شو باید بریم بیمارستان.
    با تعجب بهم خیره شد


  6. Top | #186

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    1,287
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    10,707
    تشکر شده 62,183 در 1,410 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بیمارستان؟؟؟؟؟؟؟؟واسه چی؟؟؟؟؟؟
    با چشمای بارونیم به جنگل چشماش که حالا نگران شده بودن خیره شدم و گفتم:
    داشتم با شمیم حرف میزدم که یه دفعه دستشو به قلبش گرفت و بیحال افتاد رو زمین....
    با ناراحتی گفت:
    حالا چرا اینجا نشتسی تو هم الان حالت بد میشه...بدو برو لباساشو تنش کن بدون اینکه
    کسی بفهمه یه جوری بیارش پایین ببریمش بیمارستان.
    سرم و تکون دادم و از پله ها داشتم میرفتم بالا که علی عطا گفت:
    حنانه؟؟؟؟؟
    به س
    متش برگشتم....به چشمام خیره شده بود....
    اروم گفت:
    خواهش میکن
    م گریه نکن....
    اشکام شدت گرفت.به سمت زنونه برگشتم و با کمک خاله شمیم و خیلی اروم و بی سر و صدا بردیمش سمت ماشین.مامان شمیم هم اومد.باباش هم خوا
    ست بیاد که تو ماشین جا نمیشدیم.بنابراین یا من نباید میرفتم یا پدرش که تصمیم بر این شد که پدرش نیاد چون که برای کمک به شمیم یه خانوم لازم بود....
    سوار ماشین شدیم و به سمت بیمارستان راه افتادیم.
    من جلو کنار
    علی عطا و مادرشمیم کنارش رو صندلی عقب.
    **************************
    سرمو گذاشتم رو لبه پنجره و سعی کردم اروم بگیرم...
    دلم برای شمیم میسوخت......نمیتونستم بی تفاوت باشم...من یه ادم بودم با احساست مخصوص خودش...درسته که دلم نمیخواست به خاطرش حالا منو علی عطا کنارش میموندیم ولی دلم براش
    می سوخت....
    وقتی رسیدیم بعد از معاینه دک
    تر که بهمون گفت خیلی دیر کردیم گفت احتیاج به بالن برای قلبش داره چشمام گشاد شد.....مگه چند سالش بود که باید قلبش و بالن میزد...
    درسته که به سن ربطی نداشت ولی به شمیم نمیومد که مریض باشه....
    به اسمون نگاه کردم.دکتر گفت که شمیم قلبش خیلی حساسه نباید عصبی شه...نباید درد بکشه..نباید....نباید....
    اشکام از گونم چکید ...یعنی نباید ازش علی و میخواستم چون قلبش درد میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    اخه خدا چرا.....تو دلم داشتم داد و بیداد میکردم....
    درگیر بودم....نمیتونستم که اروم باشم....شمیم دوستم بود...نه خیلی صمیمی ولی اسم دوست روش بود.....ولی حاضر نبود علی رو فراموش کنه....درسته که منم نمیتونستم اما اون باید میتونست....نمیدونم ....
    من علی رو نمیدم....به هیچ کسی.....علی فقط واسه منه...


  7. Top | #187

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    1,287
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    10,707
    تشکر شده 62,183 در 1,410 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مگه غیر از این بود...
    اگه بود چرا ما سر راه هم قرار گرفتیم؟؟؟؟؟
    صدای زمزمه مادر شمیم نگاهمو به شمیم دوخت....
    یا وجیها عندالله اشفعی لنا عندالله......
    نمیدونم داشت چی رو میخوند
    داشتم به صدای زمزمش گوش میکردم که گوشیم زنگ خورد
    به صفحه خیره شدم.
    علی عطا بود.
    صدای گرفتمو صاف کردم و گفتم:
    بله؟؟؟؟؟
    بعد چند لحظه صدای علی اومد.
    الو حنانه میتونی بیای بیرون؟؟؟؟؟؟؟
    به مامان شمیم نگاهی دیگه انداختم و گفتم:
    میام ولی چکارم داری تا به مامان شمیم بگم نگران نشه؟؟؟؟؟؟؟
    تو بیا زود برمیگردی پیش شمیم.
    باشه فقط کجا؟؟؟؟
    بیا دم در..همونجا که شمیم و گذاشتن رو برانکارد.
    اوهوم باشه.
    از سر جام بلند شدم و رفتم کنار مامان شمیم و به صورت مهربونش نگاه کردم که خیس از اشک بود.گفتم:
    من میرم پایین یه هوایی بخورم و میام.....
    سرشو همونجور که داشت دعاشو میخوند تکون داد که یعنی باشه.
    از اتاق اومدم بیرون و به سمت حیاط بیمارستان راه افتادم.
    از پله ها اروم میومدم پایین. به جلو در که رسیدم کسی رو ندیدم.اومدم به گوشیش زنگ بزنم که صدای زنگ گوشیم در اومد.خودش بود.جواب دادم:
    کجایی پس؟؟؟؟
    تو ماشین بیا اونجا...
    به سمت ماشین حرکت کردم و گفتم:
    باشه اومدم.
    گوشیم رو کردم تو مانتوم.دامن لباسم رو هوا تاب میخورد....
    موقعی که رسیدیم بیمارستان هم همه جوری نگاهمون میکردن.من با دامن و ارایش ریخته رو صورتم همراه با موهای شینیون شده .شمیم با لباس کاربنیش مادرش با چادر مهمونیش...وعلی عطا که با کت و شلوار اومده بود...
    به جلو ماشین رسیدم و در و جلو رو باز کردم و سوار شدم


  8. Top | #188

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    1,287
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    10,707
    تشکر شده 62,183 در 1,410 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    واقعا که مرسی....بینهایت ممنون....یعنی حیف من....واقعا برم بمیرم اینجوری از شماها جواب نخوام...خیلی بی انصافین به قران...بعضیا که اصلا بروی خودشونم نمیارن...
    بابا دست مریزاد...من بدبخت دارم مینویسم تا شما بخونین ۷ تا تشکر1 مثبت....بابا ایول الله...خدایی شماها جای من بودین بهتون بر نمیخورد...

    شب خوش
    **************************
    صدای مداحی با بوی عطر مردونه علی عطا یکدفعه به سمتم هجوم اورد.در ماشین و بستم.سرش رو فرمون ماشین بود داشت زیر لب زمزمه میکرد.....
    حسین حسین حسین....وای وای وای......
    حسین حسین حسین...وای وای وای.....
    حسین
    حسین
    حسین
    وای....
    صدارو کم کردم و گفتم:
    شب عروسیه خواهرته..کی مرده مداحی گذاشتی؟؟؟؟؟؟؟
    سرشو از رو فرمون برداشت وبهم خیره شد.صورتش خیس از اشک...تو نور چراغای بیمارستان و ماه برق میزد...
    نمیتونستم اشکاشو ببینم انگشتم و گذاشتم رو اشکش و از رو گونش پاک کردم.
    تکون نخورد....صدای مداحی میومد.
    حسین حسین حسین...وای وای وای.....
    حسین حسین حسین ...وای وای وای.....
    حسین
    جسین
    حسین
    وای....
    همونجور که گریه میکرد گفت:
    واسه دل گناهکار خودم.....
    دارم با این مداحی کاری میکنم تا با یاد اما حسین گناهام رو پاک کنمشون...
    با عصبانیت گفتم:
    منظورت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟تو بازشروع کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    این یعنی اینکه من گناهم...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    بابا بیخیال.....
    دستمو محکم کوبوندم به داشبرد و با داد گفتم:
    لعنت به من .....
    لعنت...
    داد زد:
    نکن این کارا رو...چته چرا ناراحت میشی من کی این حرفو زدم؟؟؟؟من کی گفتم تو گناهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    با حرص برگشتم سمتش و گفتم:
    مگه حتما باید میگفتی؟؟؟؟؟؟؟؟فکر کردی نمیفهمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    علی چرا نداشتن علاقه خودتو به پای گناه ناکرده مینویسی؟؟؟؟؟؟بابا به خدا من ادمم اسباب بازی نیستم.....اخه تو هم مردی خیر سرت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بابا چرا نمیری راست و حسینی به مامان وبابات بگی که دردت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    و بعد با بغض ادامه دادم:
    بالاخره باید بدونی کیو میخوای
    ..........
    ویرایش توسط ashk eshgh : 1391,08,08 در ساعت ساعت : 22:57


  9. Top | #189

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    1,287
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    10,707
    تشکر شده 62,183 در 1,410 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با عصبانیت گفت:
    منظورت چیه که باید یکی و انتخاب کنم؟؟؟؟؟؟؟
    دندونام از رو عصبایت رو هم میخورد.به رو به روم نگاه کردم و گفتم:
    یا من یا ....یا....
    اخه مگه میتونستم یا یی هم بیارم....مگه فقط من برای علی نبودم؟؟؟؟؟؟؟اگه بگه شمیم چی؟؟؟؟؟؟؟
    _منتظرم...یا کی؟؟؟؟؟؟؟
    اشکام از رو گونه ام سر خورد...با صدای ارومی گفتم:
    یا شمیم....
    انگار زده باشنش.....انگار بهش فش داده باشن داغ کرد و گفت:
    بابا به خدا,به پیر,به پیغمبر من از این دختر بیزارم..من ازش بدم میاد.....به من نچسبونش....من چرا باید دوستش داشته باشم وقتی ندارمش؟؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟؟؟؟
    و بعد دستشو محکم کوبوند تو ضبط که در حال خوندن بود و داد زد:
    اخه خدا بسته دیگه خسته شدم...امتحانات هم شرطی شده...بابا مگه منو نمیبینی....
    و بعد زد زیر گریه.....
    پا به پاش گریه کردم و گفتم:
    بسه دیگه...فهمیدم
    ولی اینجوری نمیشه...علی تا اخر این هفته فرصت داری...یا یه کاری میکنی تا بهم برسیم یا من بند و بساطم و جمع میکنم میرم همونجا که بودم..........
    بینیشو بالا کشید و گفت:
    شوخی میکنی؟؟؟؟؟؟؟منظورت چیه؟؟؟
    با جدیت گفتم:
    نه خیر شوخی ندارم!!!!!
    گفت:
    ولی خاله و اقا رضا که ایرانن...تو میخوای بری پیش کی؟؟؟؟؟؟؟
    کمی فکر کردم و گفتم:
    نمیدونم تصمیم نگرفتم...ولی حمید که از ارزوهام برات گفته بود...من میخوام قاضی شم...
    لبخندی زد و گفت:
    میدونم که میشی....
    بعد چهره اش غمگین شد و گفت:
    یه هفته کم نیست؟؟؟؟؟؟
    با خشم نگاهش کردم و گفتم:
    نه خیر زیاد هم هست...من خسته شدم...
    تک ابرویی بالا انداخت و گفت:

    از چی؟؟؟؟؟؟؟
    گفتم:
    از همه...از اینکه.....
    از اینکه بابت داشتن تو باید خیلی کارا کنم که تو یک
    ی از اونا رو هم انجام نمیدی!!!!!!


  10. Top | #190

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    1,287
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    10,707
    تشکر شده 62,183 در 1,410 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به اجزای صورتم نگاه کرد و بعد هم نگاهشو از روم برداشت و دستی به ته ریشش کشید و گفت:
    نمیدونم شاید هم تو راست میگی....
    در ماشین و باز کردم و گفتم:
    معلومه که راست میگم.......ببینم چه میکنی....
    و بعد از ماشین پیاده شدم و گفتم:
    من امشب پیشش میمونم....تو برو خونه.....ولی فردا بیا من اینجا رو بلد نیستم.شبت خوش.
    لبخندی زد و گفت:
    زنگ زدم بیای پایین تا شام ببری با حاج خانوم بخوری....
    و بعد از صندلی عقب دو تا ساندویچ جلوم گرفت و گفت:
    شرمنده فقط گرفتم تا ته دلتون رو بگیره.
    لبخندی زدم و گفتم:
    همینم غنیمته...داشتم از گشنگی میمردم.مرسی.
    خندید و گفت:
    چه اتش بسی...
    راستی من نمیرم خونه.....اینجا تو ماشین میخوابم....
    سرمو تکون دادم و در ماشین و بستم و گفتم:
    خوب بخوابی.
    و بعد به سمت بیمارستان راه افتادم.
    از پله ها بالا رفتم.
    وارد اتاق شدم مامان شمیم نبود.
    ساندویچا رو گذاشتم رو میز که یاد یه چیزی افتادم.پلاستیک و به بینیم نزدیک کردم و پلاستیک و بوییدم...وای خدا بوی عطر علی روش مونده.....پلاستیک و بوسیدم و با خودم گفتم:
    اخه چه جوری بهت ثابت کنم که دیوونتم دیوونه...
    ساندویچ و در اوردم و شروع کردم به اروم خوردن تا مامان شمیم بیاد.
    بعد از چند لحظه اومد.
    بلند شدم و قضیه ساندویچ و گفتم.لبخندی زد و گفت:
    تروخدا ببخش حنانه جان از عروسی برادرت مجبور شدی بیایی بیمارستان.
    لبخندی زدم و گفتم:
    خواهش میکنم.
    و بعد با لبخند به شمیم نگاه کردم که چشماش و بسته بود.


موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان اشک عشق ۲ | حوریه.آ کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,12,06, ساعت : 17:58
  2. دانلود رمان اشک عشق | حوریه.ا کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,11,25, ساعت : 19:50
  3. بی صدا فریاد کن | حوریه.ا کاربر انجمن
    توسط ashk eshgh در انجمن حذفیات
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,10,13, ساعت : 19:03
  4. رمان اشک عشق ۲ | حوریه.آ کاربر انجمن
    توسط ashk eshgh در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 140
    آخرین نوشته: 1391,09,19, ساعت : 00:31

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •