ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان شب بارانی | sevin jooni کاربر انجمن - صفحه 5
asiatech

bamilo



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: دوست دارین که رمانمو ادامه بدم آیا؟؟

رأی دهندگان
52. نظرسنجی بسته شده است.
  • بله

    47 90.38%
  • خیر

    5 9.62%
صفحه 5 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 81
  1. Top | #41

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    1,026
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,828
    تشکر شده 14,278 در 796 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض ......

    سلام دوست جونام... متاسفانه من سرما خوردم... این پست زیاد بلند نیست... اما خب دیگه... این پست و داشته باشین تا فردا که پستای خیییییییلی تپلی دارم واستون...
    و اینکه کاملا از خودم نا امید شدم... به خاطر اینکه تشکر و مثبت و نقد خیلی کمه.. شما خودتون بذارین جای من... هر شب بیدار میمونم و واسه شما مینویسم... البته منتی هم نیست خودم نوشتنو دوست دارم... اما از طرف شما هیچ انرژی مثبتی واسم نمیاد... یک ذره امیدوارم کنین خو...

    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــ
    نصفه شب بود....با سردرد شدیدم از خواب پا شدم... خواب آلو بودم اما سرم عجیب درد میکرد... نمیدونم چرا این چند روزه اینقدر سر درد میگیرم... آروم از روتخت بلند شدم... احساس میکردم که با پیچ گوشتی دارن با مغزم ور میرن... سرم داشت منفجر میشد... نشستم رو تخت.. . سرمو گرفتم بین دستام... نگاهی به ساعت روی میز کردم... ساعت 20/4 بود.... اه... چه موقع سر درد بود آخه؟ قبلانا هم سر درد میگرفتم اما نه به این شدت... لعنتی.
    از جام بلند شدم و رفتم پایین... سرکی تو آشپز خونه کشیدم... خودمو نمیتونستم تکون بدم انگار که داشتم خودمو رو زمین میکشیدم... هم حالت تهوع داشتم هم سرم گیج میرفت... در یخچالو باز کردم و یک قرص مسکن برداشتم... بطری آبم برداشتم و سر کشیدم.... دستم قدرت نداشت که دیگه در یخچالو ببنده... پس با بدنم در یخچالو بستم... لعنت به این سردردا.
    نیم ساعت گذشت اما به جای این که بهتر شم بد تر شده بودم... سردرد داشت کلافم میکرد... بازم رفتم سراغ یخچال و دو تا قرص خواب آور خوردم... میدونستم که با اینا خوابم میبره... پس رفتم تو اتاقم و سرمو گذاشتم رو بالش... کم کم از سر دردم کم شد و به خواب رفتم.
    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــ
    با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم... هنوزم خواب آلو بودم... دستمو بردم سمت عسلی کنار تختم و گوشیمو برداشتم... بدون نگاه کردن به صفحه گوشی... جواب دادم:
    - هووووووووووم؟؟
    - جون؟؟ بارونی اول میگن بله ها!! هوم نمیگین.
    - مرض... زنگ زدی اول صبحی بیدارم کردی که بهم یاد بدی اول مکالمه چی میگن؟
    - هاپو بد اخلاق... خبر مرگت نیاد ایشالا... ساعت 12... اول صبحی کجا بود؟
    چشمامو سریع باز کردم و به ساعت نگاه کردم.... چی شد من اینطوری خوابیدم؟ آهان... حتما به خاطر اون قرص خوابا بود... جواب دادم:
    - بیخیال... چطوری خانوم کم پیدا؟
    - کم پیدا کجا بود؟ من باید خبر خر شدن یکی دیگه رو از هادی بشنوم؟
    گیج پرسیدم:
    - منظورت چیه هونیا؟
    - خبر مرگت نیاد ایشالا... تو پس فردا میخوای نامزد کنی اونوقت من نباید با خبر میشدم؟ باید از هادی که از باراد شنیده بود میشنیدم؟
    - اوووووووو... کی شنیدی حالا؟
    - همین چند مین پیش... تا هادی بهم گفت زنگ زدم بهت...
    - کار خوبی کردی... اما دندون رو جیگر بذاری هم بد نمیشه ها... چند دقیقه دیگه زنگ بزن که خواب از سرم پریده باشه با هم حرف میزنیم...
    - پاشو خبرت... 10 دقیقه دیگه زنگ میزنم بهت..
    - کار خوبی میکنی.
    و قطع کردم... به خاطر قرص خوابا هنوزم دوست داشتم مثل خرس بخوابم... دانشگاهم که نرفتم... بیخیال... موندم چرا مامان بیدارم نکرده.
    تو آیینه نگاهی به خودم انداختم... به به... چی شده بودم.... موهام شبیه موهای خانوم هاپیشام شده بود... اول موهامو برس کشیدم و بافتم... بعدم رفتم دست و صورتمو شستم و مسواک زدم و گوشیمو برداشتم و رفتم پایین... ظاهرا هیچکس خونه نبود... رو یخچال یادداشت مامانو دیدم:-
    - یه ذره خرید دارم خانومای خوش خواب.... هرکدوم زود تر پاشدین خونه رو جمع میکنین تا من بیام.. شیر فهم شد؟
    خندم گرفت... دوباره به یادداشت مامان نگاه کردم... " خانومای خوش خواب؟"
    که یادم افتاد سوینم خونه ماست... این دختره چرا دیگه مدرسه نرفته؟؟ رفتم تو اتاقی که سوین اونجا خوابیده بود... پس بگو که من چرا بیدار نشدم... سوینم تا لنگ ظهر میخوابید... اما تعجبم از اینه که چرا مدرسه نرفته بود.. نگاهش کردم و به خودم گفتم:
    - تو رو خدا مدل خوابیدن اینو...
    بالششو بغل کرده بود و عروسک گذاشته بود زیر سرش... پتو هم دور پاهاش پیچیده شده بود موهاشم مثل این برق گرفته ها شده بود... با خنده بیدارش کردم اما مگه بیدار میشد؟
    - خوشحال شو پاشوووووووووووووووووووووو و!
    خوب معنی اسمش میشد خوشحال شو دیگه... منم گاهی واسه اینکه اذیتش کنم اینطوری بیدارش میکردم...
    - باران جان ننه ات بگیر بخواب بذار منم از روزای تعطیلیم فیض ببرم...
    بعدم دوباره خوابید... گفتم:
    - دختر خوب روز تعطیلی کجا بود؟ امروز شنبس مثلا... مدرسه هم که نرفتی...
    - آخ که چقدر دوست دارم بیام بزنم تو سرت... یک نگاه به بیرون انداختی؟
    - بیرون و واسه چی نگاه کنم؟
    - اندازه قد من برف اومده... مدرسه ها هم بستس... صبح مامان زنگ زد گفت... بگیر بخواب بذار بخوابم...
    نههههههه... برف؟ عین بچه های دو ساله ذوق کردم...بیخیال بیدار کردن سوین رفتم پنجره اتاقشو باز کردم که سوز خیلی سردی اومد و همراهش جیغ سوین بلند شد:
    - آخه دختره ی... الله اکبر.... ببند اون پنجره رو سرما میخوریم...
    - اه سوین چقدر غر میزنی؟ پاشو دیگه..
    و پنجره رو بستم و پتو رو از روش کشیدم و بالشم از بغلش در اوردم... اونم که بدون بغل کردن بالشش نمیتونست بخوابه از جاش بلند شد و گفت:
    - بر مردم آزار لعنت... چنده اون ساعت؟
    - شما اجازه بدی 12.. پاشو دیگه...
    از جاش بلند شد و رفت دست و صورتشو بشوره.. همون موقع هم هونیا زنگ زد... جواب دادم . جریان خواستگاری و محرمیت و خاستگاری بارادو واسش تعریف کردم... بیچاره اینقد ذوق کرد... گفت:
    - باران خواستین برین واسه محرمیت زنگ بزن بگو منم بیام..
    - چشم... امر دیگه؟
    - امری نیست.. برو به کارات برس...
    - بچه پرو...
    - خدافظی
    - بای
    و قطع کردم... سوینم داشت موهاشو شونه میکرد... گفتم:
    - میرم صبحونه رو آماده کنم... مامان جونتون هم دستور داده که خونه رو مرتب کنیم.. بدبختیه ها!
    - به من چه... خونه شماست... راستی کو اون داداشت؟
    - دانشگاه!
    - کی میاد؟
    - یک ساعت دیگه...
    - اوکی... بریم پایین که مردم از گشنگی.
    و خودش جلو تر از من راه افتاد.. منم رفتم پایین و چایی دم کردم.. که سوین گفت:
    - دیگه لنگ ظهره میخوای صبحونه بخوری؟
    - خوب چی بخوریم؟
    - مردم اصولا چی میخورن؟ ناهار...غذا مذا چی تو بساطت هست؟
    - تو یخچالو نگاه کن غذا نبود زنگ بزن غذا سفارش بده مهمون خودت..
    - مگه پولامو از سر راه میارم؟ مهمون خودت...
    - نه دیگه.. مهمون تو...
    شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
    - چه کنیم دیگه؟ ما که بخیل نیستیم.. اما اگه غذا تو یخچال نبود..
    و در یخچالو باز کرد.. که جز آبمیوه و میوه و نون سس و لواشک و آلو و کاکائو... که سوین میخرید میآورد... چیز دیگه ای نبود... سوین با غر غر و حرص میگفت:
    - آخه مامان جون... همیشه اندازه یک ایل غذا میذاری ها... ایندفه رو چرا کم گذاشتی؟ اه...
    بعد برگشت سمت و منو گفت:
    - زنگ بزن یک چیزی سفارش بده بخوریم... البته واسه من یا کوبیده سفارش بده با جوجه چینی...
    - سیر نمیشی که اینطوری... یه چیز دیگه هم بگو..
    - جوجه هم بگو بذاره.. چه کنیم دیگه؟
    - چشم... ولی فکر نمیکنی این غذا ها رو جلوی مورچه بذاریم قهر میکنه میگه چقد کمه؟
    - چرا... میگو و ماهی هم خوبه.. همه رو سفارش بده..
    با خنده گفتم:
    - خوبه پولاتو از سر راه نیاورده بودی... چی میخوری تو؟
    - کوبیده... تو چی؟
    - منم کوبیده میخوام... با برنج دیگه؟
    - اوهوم...
    - اوکی.
    و زنگ زدم و سفارش دادم... غذا رو که اوردن سوین حساب کرد و با شوخی و خنده خوردیمشون... بعد هم خونه رو جمع کردیم... بعدم یک ذره برف بازی کردیم که مامان اومد... با مامان هم برف بازی کردیم هر چند که زیر بار نمیرفت اما با زور راضیش کردیم... نیم ساعت که بازی کردیم خسته و کوفته رفتیم تو خونه... ساعت نزدیک 2 بود که بارادم اومد... یک ذره که استراحت کرد و غذایی رو که مامان گذاشته تازه گذاشته بودو خورد و سوینو صدا کرد که برن ویولن کار کنن... منم بیکار نشستم به صدای ویولن اونا گوش دادم.
    ویرایش توسط sevin jooni : 1391,06,23 در ساعت ساعت : 23:40

    ایــــن روز ها به جای "شرافت" از انسان ها...
    فقط "شر" و "افت" می بینی!



    وقتی...|98ia




  2. Top | #42

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    1,026
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,828
    تشکر شده 14,278 در 796 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض .....

    دارم تند تند میذارم که برسم به رمان دومم... شما ها هم که خوب جوابمو میدین... دستتون درد نکنه... پست اول...

    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ
    بالاخره دوشنبه رسید... چقدر این چند روزه به من استرس وارد شد خداییش... دیروز با کامران رفته بودیم با سلیقه اون واسه ی من... و با سلیقه من واسه اون لباس خریده بودیم... تیپ هر دومون سفید سفید بود.s
    قرار بود که تا یک ساعت دیگه کامران بیاد دنبالم تا بریم... هونیا هم اومده بود و سعی میکرد منو بخندونه تا استرسم کم شه... الانم نشسته بودیم رو به روی هم و تو صورت همدیگه خیره شده بودیم و مسابقه میدادیم... مسابقه هم این بود که هر کس زودتر خندش میگرفت باید یک گوشه میشست و بقیه اهل منزل بهش میخندیدن... سوین و بیتا هم کنار ما نسشته بودن و سعی داشتن یکیمونو بخندونن، سوین گفت:
    - راستی... بچه ها یک جک... بگم؟
    ههر دو سرمونو به نشونه منفی تکون دادیم.... اما مگه این بشر چیزی حالیش میشد؟؟ گفت:
    - ترکه... ترک که میدونین چیه؟؟ آره.. ترکه میدووه دنبال یه دزد.... ازش میزنه جلو...
    دو طرف لپامو محکم گاز گرفتم تا نخندم.... اما هونیا خندش گرفت و قهقهه زد... منم از جام پریدم و دستامو زدم به هم و گفتم:
    - آخ جون بالاخره خندید... وایسا حالا...الان که نمیشه... بذار همه بیان میذاریمت یک گوشه بهت میخندیم... وایسا.
    بیتا گفت:
    - خیله خب دختر خوب... پاشو برو آماده شو که الان کامران میاد... بلند شو.
    - بیتا جونم من که وایسادم.. الانم میرم آماده میشم تا داماد گرامتون منتظر نمونن...
    - داماد گرام ما تا قبل از اینکه داماد ما باشه عشق تو بوده.... بــــــــــــــــله!
    - اون که بله..
    و منتظر نشدم و رفتم تو اتاقم.. هونیا هم مثل جوجه اردک دنبال مامانش دنبالم افتاده بود.... ای وای... من که حموم نرفتم... یکی زدم سرم... لباسامو از کمد درآوردم و گذاشتم رو تخت... به هونیا گفتم:
    - هونی اینجا باش من یه دوش میگیرم میام... زود اومدما... راستی... اتو مو رو هم بزن برق میخوام موهامو صاف کنم... بدووووووووووو!
    و دوییدم تو حموم... سریع یک دوش پنج دقیقه ای.. که ازم بعید بود.... گرفتم و رفتم بیرون... همونطور که داشتم موهامو خشک میکردم گفتم:
    - هونی کشوی داخل کمدو باز کن... یک تاپ قرمز گذاشتم همون رو... بده بپوشمش...
    - نخیر... بفرما خانوم گفتن به عنوان خدمتکار بیام اینجا..
    - هونی بده اذیت نکن...
    - هِی که روتو برم... هِیییی!
    نشستم رو مبل و برسو برداشتم... هونیا گفت:
    - دختر خوب دو دقیقه وایسا موهات خشک شه بعدا شونه کن.... اینطوری که کچل میشی..
    - نهههههههه! حواسم به بازی بود... یادم نبود که حموم نرفتم... دیر میشه دیگه.
    - پس قهر بارادو میخری دیگه؟
    همونطور که داشتم با بدبختی موهامو شونه میکردم گفتم:
    - اگه بریزه هم فوقش دو سه تا تار مو میریزه... از کجا میفهمه آخه؟
    هونیا دیگه چیزی نگفت.... منم با بدبختی موهامو شونه کردم... اینقد سریع این کارو کردم که با یک بار شونه کشیدن یک دسته از موهامو خارج شد... بیخیال ادامه دادم...آخ که اگه باراد بود یادش میرفت من خواهرشم و با دو تا دستاش خفه ام میکرد.
    در زدن و سوین اومد تو... با دیدن وضعیت اتاقم که هر کدوم از لباسام یه طرف بودن.. گفت:
    - باز خوبه عروسیت نیست باران... اون موقع چی کار میکنی؟ دختر خوب جمع کن این لباسا رو حداقل اینجا یک کم باز شه!
    - عزیز خالهههههههههههه... تو جمع کن دیگه... میبینی که کار دارم...
    و سشوارو زدم به برق آخه نمیشد که خیس خیس موهامو اتو بکشم... سوین گفت:
    - باشه... من جمع میکنم... ولی یه چیزی...
    - چه چیزی؟
    - باراد کو؟
    - رفته دنبال مهدیس اینا که بیان اینجا.. از اینجا با هم بریم.
    - آها.. اوکی..
    دیگه هم چیزی نگفت... موهامو با سشوار کمی خشک کردم وهونیا هم سریع واسم اتو کشیدشون... بعد از تموم شدن کار موهام که نیم ساعت طول کشید... سریع لباسامو پوشیدم... همین که اومدم شالمو سر کنم... در زدن... میدونستم که کامرانه... به خودم گفتم:
    - دیگه باران آروم... فقط یک شال مونده.. آروم باش..
    سوین که با شنیدن صدای زنگ در دوییده بود پایین... صدای هونیا هم همراهش بلند شد:
    - این از اون شوهر خاله ذلیلا میشه ها..
    خندیدم و چیزی نگفتم...موهامو به حالت کج ریخته بودم تو صورتم... شالمو هم سر کردم و حاضر و آماده رفتم پایین.
    ویرایش توسط sevin jooni : 1391,06,23 در ساعت ساعت : 23:41


  3. Top | #43

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    1,026
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,828
    تشکر شده 14,278 در 796 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض .......

    پست دوم...

    همه دیگه آماده بودن... کامرانم نشسته بود رو مبل و داشت با سوین میگفت و میخندید... رفتم جلوشون و گفتم:
    - سلام.. خوبی کامی؟ خوشتیپ شدیاااااااااا..
    واقعانم خوش تیپ شده بود... سفید خیلی بهش میومد... بهم نگاه کرد و چشمک زد بهم... گفت:
    - والا ما که از اول خوشتیپ بودیم... و اینکه سلام... شما بهتری؟
    - اوهوم... خوبم.. بریم؟
    صدای بابا اومد:
    - بریم دیگه... راست میگه دخترم... دیر شد.
    از اونطرفم صدای هونیا اومد:
    - سلام آقا کامران... من هونیا هستم دوست باران.. خوشبختم از آشناییتون و تبریک میگم که همچین گوهری نصیبتون شده.
    همه با این حرف هونیا خندیدیم... کامران هم خندید و گفت:
    - سلام خانوم هونیا... من هم از آشناییتون خوشبختم... اون که بر منکرش لعنت.
    داشتیم میخندیدیم که زنگ زدن... مامان گفت:
    - اینا دیگه باراد اینان... بریم بیرون که منتظر نباشن... بدویین.
    - خوب مامان بیان تو یه چایی چیزی بعد.
    - نه مامان جان... باراد میگه واسه چایی وقت زیاده... عجله داره دیگه بچم... ذوق هم داره... کم چیزی هم نیستا... بعد از یک سال سروکله زدن راضی شدن..
    از دست این باراد... چیزی نگفتم و رفتم سمت کامران... بابا، مامان، بیتا، هونیا، سوین همه جلو تر از ما راه افتادن و رفتن... منم بازوی کامرانو گرفتم و با اعتماد به نفس گفتم:
    - امشب رویاهات به حقیقت میپیوندن.
    - و آرزو های تو هم برآورده میشن.
    و هر دو با هم گفتیم:
    - اون که بـــــله.
    و جفتمون هم خندیدیم.... کامران گفت:
    - سفید بهت میاد... خیلی زیاد.
    - به تو هم خیلی زیاد میاد.
    و در ماشینو باز کردم و سوار شدم... اونم سوار شد و تخته گاز رفت محضر.
    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــ
    تموم شد... حالا دیگه من و کامران محرم همدیگه بودیم... باورم نمیشد... بعد از ما باراد و مهدیس محرم هم دیگه شدن و باراد هم دست مهدیس و گرفت و به عبارتی میشه گفت دزدیتش... رفتن که دوتایی جشن بگیرن... ما هم کم کم از محضر اومدیم بیرون... به به...چه بارونی هم میومد... کامران دستمو گرفت و رو به همه گفت:
    - با اجازه شما... منم مثل باراد دخترتونو میدزدم... خدانگه دار همتون... خوش بگذره بهتون.
    با همه خداحافظی کردیم و رفتیم اونجایی که کامران خودش پیدا کرده بود... همون جایی که نزدیک جاده شمال بود.
    ماشینو نگه داشت و پیاده شد... در سمت منم باز کرد و منم پیاده شدم... رفت سمت صندق عقب که گفتم:
    - چی کار میکنی کامی؟
    - چتر بیارم خانومی... اینطوری خیس آب میشیم و بعدم سرما میخوریم.
    - نه... جون باران بی خیال چتر... سرما هم نمیخوریم من مطمئنم.
    - دخترخوب چرا جون خودتو قسم میدی؟ باشه... بدون چتر میریم.
    با لبخند اومد سمتم... دستمو گرفت و با هم رفتیم داخل اون بهشت پاییزی... ( میدونم زمستون بوده ها... ولی پاییز قشنگ تره) نزدیک اونجا دوباره همون خرگوش سفیده رو دیدم که روی تخته سنگ نشسته بود... سریع دستمو از دست کامران در آوردم و دوییدم سمت خرگوشه... که بیچاره احساس خطر کرد و دررفت... منم مثل قبل دنبالش کردم... مثل دیوونه ها شده بودم... موهام هم که از زیر شال اومده بودن بیرون و به دلیل خیس بودن دوباره فر شده بودن... صدای کامران اومد:
    - باران اون خرگوشه... نمیتونی بگیریش که...
    به دلیل دوییدن زیاد نفس نفس میزدم... وایسادم و خم شدم و دستامو گذاشتم روی زانوم... نفسم که اومد سرجاش همونطور که داشتم صاف میشدم که برگردم طرفش گفتم:
    - آخه نمیدونی چه...
    و برگشتم... تا برگشتم رفتم تو بغل کامران... حرفمو کامل نکردم...شوک شدم... به چشماش خیره شدم که تو اون تاریکی شب برق میزدن... قطره های بارون هم از موهاش میرختن پایین... محو صورتش شدم.... اما بعد خودم اومدم سعی کردم خودمو بکشم کنار که دستاش دور کمرم محکم حلقه شد... و صداش هم کنار گوشم زمزمه وار بلند شد:
    - کجا؟؟ بودی حالا!!
    دستام رو سینه هاش بودن... گرمی تنشو، ضربان قلبشو حس میکردم که دیوانه وار خودشو به قفسه سینش میکوبید... اومدم حرفی بزنم که گفت:
    - باران؟
    مغزم بهم فرمان نمیداد... الان همه چیزم دست قلبم بود... زمزمه وار گفتم:
    - جانم؟
    لبخندی زد و گونمو نرم و طولانی بوسید... بعد لبهاشو به گوشم نزدیک کرد و گفت:
    - خیلی دوستت دارم.
    گرم شدم... اولین بار بود که اینطور بهم ابراز عشق میکرد... لبخندی زدم و خودمو بهش بیشتر چسبوندم... گفتم:
    - منم...
    لبهاشو روی پوست صورتم کشید و زیر چونمو بوسید... صورتشو آورد جلوی صورتم و گفت:
    - تو چی؟
    چیزی نگفتم و لبخندی زدم... با بیتابی تو چشمام خیره شد و گفت:
    - بگو...!
    گفتم:
    - چی رو؟
    چشماش بیتاب تر شد و گفت:
    - دوستم داری؟
    - آره...
    - آره چی؟
    خودمو بیشتر بهش فشار دادم و صورتمو بردم نزدیک صورتش... تو چشماش خیره شدم و گفتم:
    - خیلی دوستت دارم.
    چشماش آروم شد... صورتشو آورد نزدیک... نزدیک و نزدیک تر... میدونستم چی میخواد... پس لبخندی زدم... اما اون نمیخندید... چشمامو بستم... که در یک لحظه انگار بهم برق سه فاز وصل شد... بدنم داغ شده بود... نفسم تو سینم حبس شد... اما اون نفس عمیقی کشید... لباشو بیشتر به لبام فشار داد... نرم لبامو میبوسید... اولش من کاری نمیکردم... اما بعدش شروع کردم به همراهیش... گرم همدیگه رو میبوسیدیم... دستامو فرو کردم تو موهاش... آب از سرو رومون میچکید اما به کار خودمون ادامه میدادیم... منو چسبوند به درخت پشتیم و به کارش ادامه داد... لباشو به لبام میکشید و منو میبوسید... تند تر از قبل... احساس تو بوسه هاش پیدا بود... یک دستشو رو کمرم میکشید و دست دیگش هم توی موهای خیسم بود... ناله ی ریزی کرد و گوشه لبمو گاز گرفت... آروم موهاشو کشیدم که محکم تر به کارش ادامه داد... دستشو برد سمت دستای من لای موهاش و اونارو تو مشتش گرفت... آروم لباشو از لبام جدا کرد... چشمامو باز کردم... چشماش بسته بود اما اونم باز کرد... چشماش آروم آروم بود... یکدفعه منو کشید تو بغلش و گفت:
    - نمیذارم مال کسه دیگه ای بشی... تو مال خودمی... هیچ چیز... هیچ کس... جز مرگ... نمیتونه منو تو رو از هم جدا کنه... نمیتونه.
    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــ
    ویرایش توسط sevin jooni : 1391,06,23 در ساعت ساعت : 23:41


  4. Top | #44

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    1,026
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,828
    تشکر شده 14,278 در 796 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض .......

    پست آخر... لینک نقدم یک بار دیگه میذارم... عصر همگی هم بخیر.


    - ببین اون یکی خوبه؟؟
    - نه... دیگه یقش زیادی بازه... ببین اون طلایی هه هم خوشکله ها...
    - وای کامی... توش خفه میشم آخه... اذیت نکن.
    - خوبه دیگه... واسه مراسم نامزدی خیلی هم خوشکله... بهت هم میاد... مطمئنم.
    - خیله خب... بریم جاهای دیگه رو هم ببینیم چیز دیگه ای پیدا نکردیم میایم همینو برمیداریم.
    وای... از صبح تا حالا داریم این پاساژ اون پاساژ میکنیم... اما هنوز چیزی رو که باب میلمون باشه پیدا نکردیم... لباسایی که من میگم کامران یه ایرادی روش میذاره... یقش بازه... فلانه و فلانه... پس فردا مراسم نامزدی ما بود... مراسم نامزدی باراد اینا هم فردا بود... درست با یک روز تفاوت... واسه نامزدی باراد یک پیرهن دکلته قرمز خریده بودم که پایین تر از سینه ها یک پاپیون کوچولو میخورد و تا روی زانو بود... یک کت مشکی هم داشت.... خیلی ساده... و یک جوراب شلواری مشکی کلفت و کفش های پاشنه بلند مشکی ساده... کامران هم کت و شلوار قهوه ای گرفته بود واسه فردا.
    جلوی یک مغازه وایسادم و با دقت پیرهنایی که واسه نامزدی بودو نگاه کردم... یک پیرهن طلایی که دکلته بود و روی قسمت سینش سنگ دوزی شده بود و یک کت هم روش میخورد... دنباله لباس هم خیلی بلند بود... به نظر من که خیلی خوشکل اومد... خواستم به کامران نشونش بدم که دیدم اونم داره همون لباسو با دقت نگاه میکنه... خب خدا رو شکر.. گفتم:
    - کامی... خوشکله ها..
    - آره... بریم تو ببینم تو تنت چطوریه.
    رفتیم داخل مغازه و کامران به فروشنده گفت که اون لباسو بیاره... منم رفتم داخل اتاق پرو... کامران به در زد و لباسو داد دستم... جنس لباس خیلی نرم بود... پوشیدمش.... موهامم باز کردم و دورم ریختم... به به... بی آرایش اینقد نازم آرایش کنم چی میشم دیگه؟؟( خب دیگه... زیاد خودتو تحویل گرفتی.)
    در اتاق پروو آروم باز کردم و کامرانو صدا کردم... اومد جلوم وایساد و نگاهم کرد... محو من شده بود... خندم گرفت... دستمو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:
    - هی آقاهه... کجا سیر میکنی؟
    به خودش اومد و نگاهم کرد... یک قدم اومد جلو نرم بوسیدتم... بعدم ازم فاصله گرفت و گفت:
    - خیلی ناز شدی... مثل فرشته ها... تو الان اینطوری باشی شب عروسی منو دیوونه میکنی.
    خندیدم و با ناز گفتم:
    - ناز که هستم... تازه فهمیدی؟
    چند لحظه خیره خیره نگاهم کرد و بالاخره گفت:
    - برو لباسو عوض کن تا یه بلایی سر خودم و خودت نیاوردم... بدو.
    و در اتاق پروو بست... منم با خنده لباسو در آوردم لباسای خودمو پوشیدم... با لباس از اتاق اومدم بیرون که دیدم کامران نشسته رو مبل و نگاهم میکنه... بلند شد و رفت سمت فروشنده و منم رفتم اونجا... کامران گفت:
    - همینو میبریم خانوم...
    و لباسو داد دست فروشنده... فروشنده هه هم لباسو با دقت تا زد و گذاشت تو یک جعبه و داد دست من و گفت:
    - مبارکتون باشه... خوشبخت باشین.
    با لبخند تشکر کردیم و رفتیم بیرون... نفسمو فوت کردم و گفتم:
    - همیشه فکرمیکردم خریدن این لباسا آسون باشه... من که امروز پدرم دراومد..
    - این لباسا باید رویایی باشن خانووووووووووم.
    - اون که صد در صد.
    - خب... حالا میمونه یه چیزی... که تا شما بری تو ماشین و سوار شی منم اومدم.
    - باشه... دیر نکنی ها.
    - چشم خانومی.
    و سوییچ ماشینو داد دستم و خودش هم رفت سمت آخر پاساژ... منم رفتم بیرون و تو پارکینگ.. ماشینو پیدا کردم و نشستم توش... جعبه لباسمم گذاشتم رو صندلی عقب و منتظر کامی شدم... اونم بعد از چند دقیقه اومد و گفت:
    - خب دیگه.. این کار هم تموم شد... بریم خونه شما؟
    - آره بریم خونه ما... چی کار داشتی؟
    - حالا میگم بهت... الان بگم که دیگه سورپرایز نمیشه.
    - آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    - آرههههههه!

    ویرایش توسط sevin jooni : 1391,06,23 در ساعت ساعت : 23:41


  5. Top | #45

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    1,026
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,828
    تشکر شده 14,278 در 796 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض .....

    سلام گلی ها.. چطور مطورین؟؟ دو هفته نبودم از دستم راحت بودین؟ آره؟ ولی دیگه باید تحملم کنین... اعصابم اینقد خورده... این رمانو تموم کرده بودم کامپیوتر هنگ کرد همش پاک شد... دارم از اول مینویسم... امروز دو پست داریم
    پست اول....
    آهان راستی نقد و تشکر و مثبت...

    - که اینطور... باشه.
    - راستی... باران آرایشگاه میری؟
    - نه... هونیادوره دیده... نمیخوام که آرایش آنچنانی بکنم... موهامم یه کاریش میکنم... تو نگران اونچیزا نباش..
    ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم... چیزی نگفت و رفت سمت خونه ما... یک دفعه چیزی یادم اومد... گفتم:
    - کامی... نیسا چی کار میکنه؟؟ لباس گرفت؟ ای کاش اونم میومد با هم میرفتیم.
    - نه.. اتفاقا اون واسه فردا لباس داشت اما گفت که واسه مراسم نامزدی ما با خودت میخواد بره خرید.
    - آخیش... گفتم بد قول نشم.
    آخه نیسا ازم قول گرفته بود که با هم بریم خرید.. منم که فیلسوف... همه چی یادم میمونه.
    کامران گفت:
    - سرکار خانوم مهدوی... درس و دانشگاه هم که هیچی دیگه... بیخیالش شدی... نه؟
    - نه بابا... درگیر مراسمام فعلا.... از هفته بعد میرم..
    - اگه اخراج نشده باشی.
    - نه.. یه بهونه میارم دیگه.
    - ببینم چه میکنی.
    و جلوی خونمون پارک کرد... پیاده شدم و درو با کلید باز کردم... کامرانم ماشینو قفل کرد... جعبه لباسمم گرفته بود جلوش... خندم گرفت... هیکل کامی به اون گندگی پشت اون جعبه گم شده بود... اول کامی رفت تو و بعدش هم من رفتم.
    از در خونه که رفتیم تو بلند گفتم:
    - اهل منزل... بیاین که روزهای آخره که منو میبینین... بیاین.
    صدای مامان اومد که گفت:
    - مثل همیشه که گشنه بودی سلامتو خوردی.. بعدشم... مگه به عزرائیل وقت دادی که اینطوری میگی.؟
    - نه مامانی... منظورم اینه که من دیگه نمیتونم از کامی دل بکنم... بعد از مراسم هم دیگه منو نمیبینی.
    کامران هم با ناراحتی گفت:
    - مامان.. دیگه اینطوری نگین ها..
    - پسرم.. ما با هم این حرفا رو نداریم که... شوخیه.. به دل نگیر.
    و پیشونی کامرانو بوسید... گفتم:
    - خب دیگه... بسه... دست شوهرم خسته شد...
    و رو به کامی گفتم:
    - بیا لباسو بذاریم تو اتاقم.
    مامان گفت:
    - پس بپوش بیا ما هم ببینیم.
    - نه دیگه.. اون سورپرایزه.
    - اوه اوه.
    با خنده رفتم بالا... باراد که طبق معمول پیش مهدیس بود... بابا هم که ظاهرا جراحی داشت امشب... در اتاقو باز کردم و به کامی گفتم:
    - الهی بمیرم... دستت خسته شد نه؟
    کامران با عصبانیت گفت:
    - هی من میگم این کلمه رو نگو تو میگی؟ باران به خدا یک بار دیگه اینو از زبونت بشنوم دیگه نه من نه تو.
    با تعجب گفتم:
    - خیله خب حالا... من جون به عزرائیل نمیدم فعلا..
    کامی با عصبانیت رفت سمت در اتاقم که بره بیرون که بازوشو کشیدم و هلش دادم وسط اتاق و گفتم:
    - چرا لوس بازی در میاری؟ شوخی کردم.
    - شوخیش هم لوسه.
    - خب دیگه... نمیگم.
    - که اینطور... باشه.
    - راستی... باران آرایشگاه میری؟
    - نه... هونیادوره دیده... نمیخوام که آرایش آنچنانی بکنم... موهامم یه کاریش میکنم... تو نگران اونچیزا نباش..
    - بله... حواسم نبود که خانوما تو این چیزا خودشون همه کاره ان...
    با خنده سرمو تکون دادم... اونم ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم... رفت سمت خونه ما.. یک دفعه نیسا یادم افتاد.. با عجله گفتم:
    - کامی... نیسا چی کار میکنه؟؟ لباس گرفت؟ ای کاش اونم میومد با هم میرفتیم.
    - نه.. اتفاقا اون واسه فردا لباس داشت اما گفت که واسه مراسم نامزدی ما با خودت میخواد بره خرید.
    - آخیش... گفتم بد قول نشم.
    آخه نیسا ازم قول گرفته بود که با هم بریم خرید.. منم که فیلسوف... همه چی یادم میمونه.
    کامران گفت:
    - سرکار خانوم مهدوی... درس و دانشگاه هم که هیچی دیگه... بیخیالش شدی... نه؟
    - نه بابا... درگیر مراسمام فعلا.... از هفته بعد میرم..
    - اگه اخراج نشده باشی.
    - نه.. یه بهونه میارم دیگه.
    - ببینم چه میکنی.
    - چه میکنم چیه؟؟ تو اصلا سر کلاسات رفتی؟؟ بعدشم اصلا اخراج شده باشم.. الکی که استاد دانشگاه نیستی عزیزم...
    - کلا پارتی بازی تو مرام ما نیست.
    و جلوی خونمون پارک کرد... پیاده شدم و درو با کلید باز کردم... کامرانم ماشینو قفل کرد... جعبه لباسمم گرفته بود جلوش... خندم گرفت... هیکل کامی به اون گندگی پشت اون جعبه گم شده بود... اول کامی رفت تو و بعدش هم من رفتم.
    از در خونه که رفتیم تو بلند گفتم:
    - اهل منزل... بیاین که روزهای آخره که منو میبینین... بیاین.
    صدای مامان اومد که گفت:
    - مثل همیشه که گشنه بودی سلامتو خوردی.. بعدشم... مگه به عزرائیل وقت دادی که اینطوری میگی.؟
    - نه مامانی... منظورم اینه که من دیگه نمیتونم از کامی دل بکنم... بعد از مراسم هم دیگه منو نمیبینی.
    کامران هم با ناراحتی گفت:
    - مامان.. دیگه اینطوری نگین ها..
    - پسرم.. ما با هم این حرفا رو نداریم که... شوخیه.. به دل نگیر.
    و پیشونی کامرانو بوسید... گفتم:
    - خب دیگه... بسه... دست شوهرم خسته شد...
    و رو به کامی گفتم:
    - بیا لباسو بذاریم تو اتاقم.
    ویرایش توسط sevin jooni : 1391,06,23 در ساعت ساعت : 23:42


  6. Top | #46

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    1,026
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,828
    تشکر شده 14,278 در 796 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض ...

    پست سوم و آخریش... و توصیه های همیشگی.
    مامان گفت:
    - پس بپوش بیا ما هم ببینیم.
    - نه دیگه.. اون سورپرایزه.
    - اوه اوه... یکی بگیره منو الان میافتم.
    با خنده رفتم بالا... باراد که طبق معمول پیش مهدیس بود... بابا هم که ظاهرا جراحی داشت امشب... در اتاقو باز کردم و به کامی گفتم:
    - الهی بمیرم... دستت خسته شد نه؟
    کامران با عصبانیت گفت:
    - هی من میگم این کلمه رو نگو تو میگی؟ باران به خدا یک بار دیگه اینو از زبونت بشنوم دیگه نه من نه تو.
    با تعجب گفتم:
    - خیله خب حالا... من جون به عزرائیل نمیدم فعلا.
    کامی با عصبانیت رفت سمت در اتاقم که بره بیرون که بازوشو کشیدم نگهش داشتم و گفتم:
    - چرا لوس بازی در میاری؟ شوخی کردم.
    - شوخیش هم لوسه.
    - خب دیگه... نمیگم... اینجوری نبودی تو.
    - میدونم... جدیدا اینجوری میگی خب دلشوره میگیرم.
    لبخندی زدم و گفتم:
    - واسه عشق زیاده.
    - وقت کردی تحویل بگیر خودتو...
    - خودمم وقت نکنم بقیه هستن.
    - خبه حالا... لباساتو عوض کن بریم پایین... زشته.
    - باشه.. بیا تو بگو چی بپوشم.
    سرشو به نشونه "باشه" تکون داد و رفت سمت کمد لباسام... خب خدا رو شکر یادش رفت... حالا یادشم نرفت اما دیگه چیزی نگفت... نگاهش کردم که خم شده بود تو کمد... بعد از چند ثانیه از توش یک پیرهن مردونه مخصوص خانوما به رنگ قرمز... (خودت فهمیدی چی گفتی؟؟.. پیرهن مردونه مخصوص خانوما؟؟) و یک شلواز جین سفید گذاشت رو تخت... در کمدو بست و برگشت سمت من... اما با یک لبخند موزی... نفهمیدم چه خبره... گفتم:
    - نه بابا.. خوش سلیقه بودی ها.
    - بودم... هستم... خواهم بود خانومییی.
    - نون اضافه؟ نوشابه؟ سس؟؟ هوم؟؟
    - نه ممنون سیرم.
    با حرص از این که همیشه باید جلوش کم بیارم از رو تخت بلند شدم... خواستم بگم برو بیرون لباسامو عوض کنم... اما نمیدونم چرا زبونم نچرخید و نگفتم... پس بیخیالش شدم و پیرهنو برداشتم...مانتو و لباسمو در اوردم و پیرهنو پوشیدم... نمیدونم چرا ام حداقل توقع داشتم الان یه ماچی چیزی... اما دریغغغغغغ... شلوارم پوشیدم و با حرص زیپشو بستم... ظاهرا این حرص از حرکاتم زده بود بیرون... که کامران قهقهه زد و گفت:
    - یه دو روزم صبر کنی همه چی حله.
    با این که منظورشو فهمیدم اما خودمو زدم به نفهمی و گفتم:
    - منظورت چیه؟
    - منظورم همونه که تو فکرته...
    - من که چیزی تو فکرم نیست.
    - آره میدونم.
    - آخه تو بتمنی..
    - من بدونم کی این تیکه کلامو انداخته دهن تو...
    - اونوقت چی کارش میکنی؟
    - هیچی... من میدون و اون.
    - سوین... برو ببینم چی کار میکنی.
    - نه.... اگه اون باشه مشکلی نداره.
    - الهی... تو هم که اصلا نمیترسی...
    حرفمو ادامه ندادم.. با کنجکاوی پرسید:
    - نمیترسم چی؟
    - هیچی... بیخیال... بریم پایین.
    با این که بازم کنجکاو بود که بدونه چی میخواستم بگم اما دیگه چیزی نگفت و درو باز کرد و اشاره کرد که اول من برم بیرون... گفتم:
    - بابا جنتلمن.
    - همچین حرف میزنی انگار تا حالا از این کارا نکردم.
    شونه ای بالا انداختم و گفتم:
    - میای نرده سواری؟
    با تعجب گفت:
    - جووووووووووووووون؟؟
    - نرده سواری بابا..
    - کوچولو... بچه شدی؟
    - اذیت نکن دیگه.
    - باران زشته من سوار نرده شم..
    - نه زشت نیست... بیا..
    - عمرا...
    - تو میای...
    - نمیام...
    - میای..
    و دستشو کشیدم و خودم سوار نرده شدم... هر کاری کردم کامران سوار نشد... داشتم بازم اصرار میکردم که صدای مامان بلند شد:
    - کامران سوار شو بابا...از کی زشته؟؟؟ ما به این بازی ها عادت کردیم... نگاه کن.
    و خودش کمی جلوتر از من سوار نرده شد و سر خورد پایین... من که فکر کنم شاخای رو سرمو کامران دید... مامان که همیشه حرص میخورد ما نرده سواری میکردیم الان خودش نرده سواری میکنه؟؟... با صدای خنده کامران از فکر دراومدم کامران گفت:
    - یعنی مامان عاشقتم... خوشم میاد پایه ای..
    - دیگه دیگه...
    رو به مامان گفتم:
    - مامان یک لحظه بیا..
    - بیام چی کار؟
    - تو بیا من میگم..
    - باشه..
    از پله ها اومد بالا و روبه روم وایساد... دست کشدیدم روش... دیدم نه بابا... روح نیست... با چشمای گشاد گفتم:
    - مامان خودتی؟ تو از نرده ها سر خوردی؟
    - آره دیگه... حال کردی چه مامانی داری؟
    زمزمه وار گفتم:
    - همیشه از داشتن همچین مامانی حال میکردم...
    کامران گفت:
    - خب دختر... سر بخور منم بیام پایین دیگه..
    - باشه.
    و سر خوردم... هنوز تو شوک رفتار مامان بودم... تقریبا وسط نرده ها بودم که جسم سنگینی خورد بهم.. گفتم:
    - نمیری کامی... کمرم شکست.
    ویرایش توسط sevin jooni : 1391,06,23 در ساعت ساعت : 23:42


  7. Top | #47

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    1,026
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,828
    تشکر شده 14,278 در 796 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض .....

    سلام سلام سلام گلی ها... چطور مطورین؟؟
    امروز سه تا پست داریم... بریم که داشته باشیم..
    پست اول...


    وقتی که رفتم پایین نرده ها از نرده ها اومدم پایین.. دیدم صدایی نمیاد برگشتم دیدم مامانم و کامی دارن ریز ریز میخندن... اینقده عصبانی شدم که نگو... با ناله گفتم:
    - زدین منو شتک کردین وایسادین بهم میخندین؟
    مامان با لحنی که توش خنده پیدا بود:
    - بابا یه ضربه کوچیک بود دیگه چرا حرص میخوری بیخودکی؟
    چیزی به مامان نگفتم و رو به کامران با ناله گفتم:
    - فکر کردی خیلی سبکی؟ داغون شد کمرم... بذار... بذار انتقاممو ازت میگیرم...نه.. خودم که ناقص شدم.. میدم سوین حالتو بگیره. میدونی که دستش خیلی زیاد سنگینه.. مخصوصا با کلاس کاراته ای که میره.
    با لبخند گفت:
    - منو از یک بچه نترسون خانومی.
    - باشه... بهت میگم.
    همون لحظه زنگ درو زدن... مامان رفت تا درو باز کنه و منم مثل بچه ها پشتمو کردم به کامران... که همون لحظه کمرم تیر کشید و منم ناله ای کردم... کامران با نگرانی گفت:
    - واقعا خیلی درد میکنه باران؟
    - نه یک لحظه تیر کشید... اما مطمئن باش انتقاممو میدم خواهر زادم ازت بگیره.
    همون لحظه صدای سوین بلند شد... به به.. چه حلال زاده.. گفت:
    - چرا باید من از شوهر خاله خوشتیپم انتقام بگیرم؟ مگه چی کار کرده؟
    ای خدا.. دیگه این یه الف بچه هم از کامران طرفداری میکرد... با لحنی که سعی کردم آروم باشه بهش گفتم:
    - شوهر خاله خوشتیپت زده کمر خانوم خوشتیپ تر از خودشو داغون کرده.
    اخمای سوین تو هم رفت.. احتمالا فکر کرد که با هم دعوا کردیم. گفت:
    - چرا؟ دعوا کردین؟
    حدسم درست بود.. فکر کرده بود که دعوا کردیم.. گفتم:
    - نه بابا.. دعوا رو دیگه چه مدلی مینویسن؟ داشتیم نرده سواری میکردیم از پشت محکم خورد بهم.
    کامران گفت:
    - به جون خودم اگه عمدی بوده باشه... یک لحظه کنترلمو از دست دادم خوردم به باران.
    گفتم:
    - حتی اگه عمدی هم نباشه... (رو به سوین گفتم:)
    - باید انتقاممو ازش بگیری.
    - باران جان داره میگه عمدی نبود.. حالا من واسه چی باید بزنمش؟
    و این یکی صدای باراد بود که میگفت:
    - هر چی... خوهری بذار خودم انتقامتو میگیرم.
    و یک ضربه با دستش که فکر کنم کامران دو روز میخوابید زد به کمر کامران... نه.. فکر کنم آروم بود.. وای.. خاک بر سرم.. چرا من لوس شدم؟ چه اصراری بود که انتقام بگیرم.؟
    از دست خودم حرصی شدم... با نگاهم از کامران خواستم منو ببخشه که لوس شدم که با نگاه مهربون و خندون کامران روبه رو شدم... پس لبخندی زدم و رو به سوین و باراد گفتم:
    - با هم اومدین؟
    باراد گفت:
    - نه... من و مهدیس خرید بودیم جلوی در سوینو دیدیم.
    - پس مهدیس کو؟
    - رفت دستشویی... میاد الان.
    - آها اوکی.
    سوین گفت:
    - خب دیگه... شب آخره و میدونم که از فردا باراد ستاره سهیل میشه... بعدشم باران... به خاطر همین امشب همتون میاید خونه ما واسه شام.. اوکی؟
    ویرایش توسط sevin jooni : 1391,06,23 در ساعت ساعت : 23:08


  8. Top | #48

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    1,026
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,828
    تشکر شده 14,278 در 796 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض ....

    پست سوم... نقد... تشکر... مثبتتتتتتتتت

    به کامران نگاه کردم... سرشو به نشونه موافقت تکون داد... همون لحظه هم مهدیس اومد و بعد از سلام و احوال پرسی باراد از اونم نظر خواست و اونم موافقت کرد... بابا و مامان هم که حتما میومدن... از سوین پرسیدم:
    - فقط ماییم مهموناتون یا بازم هستن؟
    - نه... عمو سامانینا هم هستن.
    مهدیس گفت:
    - آخ جون... بالاخره من این عموی تو رو میبینم... این قد که تو ازش تعریف کردی واسه این روز لحظه شماری میکردم.
    باراد با اخم ساختگی گفت:
    - چشمم روشن مهدیس خانوم... میبینم که واسه دیدن مرد غریبه لحظه شماری میکنی.
    - اون مرد غریبه که عموی من میشه... شما حسودی نکن که قلبمو صاحب شدی... پس کسی توش نمیره.
    سوین با لبخند و آروم به من گفت:
    - اینا که الان یک دفعه ای نمیتونن برن تو اتاق... مامان جون رفت بیا ما هم بریم که سر خر نباشیم... کامی رو هم صداش کن بریم.
    خندیدم و آروم زدم تو سرش... به باراد نگاه کردم که داشت با لبخند مهدیسو نگاه میکرد.. و کامران که از زور خنده چون حرفای سوینو شنیده بود قرمز شده بود... دستشو گرفتم و کشیدمش سمت هال... یک خونه دوبلکس داشتیم... که از در که وارد میشدی یک راهرو باریک بود که کفش پارکت بود و توش جا کفشی بود و یک کمد که توش لباسایی که دم دستیمون بود رو میذاشتیم... وقتی از راهرو رد میشدی رو به روت یک پله پهن و گرد بود که میرفت سمت طبقه بالا... پشت پله ها هم سالن نیشیمن بود که یک طرفش مبلای ال سفید ساده چیده شده بود و رو به روش هم تلویزیون 50 اینچ... سیستم کامل و باند هاش دور تلویزیونو ماهواره اینچیزا هم روی میزش.... روی زمینم که یک قالیچه قرمز که مامانم خودش وقتی جوون بوده بافته بود... بعدشم که هر جا رو نگاه میکردی یا گلدون بود یا میزای مکعب مستطیلی که روش شمع گذاشته شده بود... سمت راست نشیمن هم یک راهرو کوچولو بود که میرفت به سالن پذیرایی و غذا خوری... که توش یک میز ناهار خوری 24 نفره بود که من هیچ وقت نفهمیدم چرا مامان جو گیر شده بود و اینو خریده بود.... آخه هیچوقت مهمون به این اندازه برامون نمیومد که 24 نفر باشیم... بعد هم یک پیانوی رویال سفید که مال بابا بود... زمین هم فرش های دستباف قرمز ریز نقش... و مبل های 12 نفره سلطنتی... که مامان کلی دنبال اینا گشت تا پیداشون کرد... سمت چپ نشیمن هم یک دیوار بود که پر عکس های عروسی مامان و بابا بود که من و باراد بعد از دو ساعت زحمت زدیمشون رو دیوار... روبه روش هم که یک آشپز خونه اپن بود... البته اطراف خونه پر بود از مجسمه و تابلو.. خونمون سلطنتی و امروزی بود... یک طرف سلطنتی یک طرف امروزی.
    با صدای خنده بلند کامران دست از ارزیابی خونه برداشتم و بهش نگاه کردم... خودمم خندم گرفته بود البته نه از کار باراد بلکه از حرف سوین... اینقدر که این دختر تخس بود... داشتم کامرانو نگاه میکردم که چقدر با لبخند جذاب تر و خوشکل تره که سوین با خم و بلند گفت:
    - اِ... باران حال ندارم دیگه برم بالا... بیخیال این نگاها چون نمیخوام سر خر باشم... بعدا با کامران تنها میشی بابا..
    و بعدم ریز خندید... کامران که قهقهه ش بلند تر از قبل شده بود... منم خندم گرفته بود اما با اخم گفتم:
    - خجالت بکش سوین.
    - نه... اهل دود نیستم میدونی که.
    - باشه بابا.. حس کل ندارم.
    ویرایش توسط sevin jooni : 1391,06,23 در ساعت ساعت : 23:07


  9. Top | #49

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    1,026
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,828
    تشکر شده 14,278 در 796 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض ....

    پست سوم... و همون سفارشای همیشگی.



    شونه ای بالا انداخت و گفت:
    - تو کم میاری سوت بزن... چی کار به احساست داری؟
    کامران اومد بین صحبت ما و گفت:
    - حالا به خاطر من کل نندازید... سوین کی بیایم خونتون؟
    - والا اگه مامان جون نخواد منتظر بابا بزرگ باشه الان بریم... دیگه همه هستیم.. ساعتم که نزدیک 8... نمیخواین که فقط واسه شام بیاین.. .دور هم باشیم یه چند ساعتی دیگه.
    - نه دیگه.. الانا هم بابا میاد... بذار یک زنگی بزنم ببینم کجاست..
    و گوشیمو برداشتم و شماره بابا رو گرفتم... بعد از سه بوق جواب داد:
    - جانم دخترم؟
    - سلام بابایی... خوبی؟ خسته نباشی.. کجایی بابا؟
    - خوبم دخترم... پشت درم اگه درو باز کنی ممنون میشم.
    - اِ.. پس بیاین تو.
    و گوشیو قطع کردم و رفتم درو باز کردم... کامرانم کنارم وایساده بود منتظر بابا... سوینم رفت تو حیاط... چند دقیقه بعد بابا با سوین وارد شدن... سلام کردیم و بابا رو به کامران گفت:
    - چه عجب اینورا پسرم؟ راه گم کردی؟
    - شرمنده میکنین بابا..ما که همیشه مزاحم هستیم.
    - شما مراحمی کامران جان.
    - لطف دارین.
    سوین به بابا جریان خونه خودشونو گفت... که مهدیس و باراد هم اومدن و بعد از سلام و احوال پرسی مهدیس به شوخی به سوین گفت:
    - دختر چقدر عجولی... بابا رو جلو در نگه داشتی آخه.. بذار بیاد تو بعدا.
    بابا با خنده گفت:
    - مهدیس جان بابا مگه اینکه تو منو از دست اینا نجات بدی..
    بعد هم بازوشو گرفت سمت مهدیس که مهدیس هم دستاشو حلقه کرد دورش... بابا هم چشمکی به باراد زد که همه رو به خنده انداخت... باراد هم گفت:
    - میبینی کامی؟
    کامی هم سری تکون داد و دستی به شونه باراد زد و گفت:
    - درکت میکنم کاملا.
    دوماد و برادر زن سری تکون دادن و با هم رفتن داخل... موندیم من و سوین... سوین با حرص گفت:
    - جون من بیا بپیچونیمشون..
    - چرا حرصی شدی آخه؟
    - دیدی بابابزرگ چی گفت؟؟
    - وااا.. لوس... شوخی کرد.
    - هر چی... بیا بپیچونیمشون.

    دستمو بردم جلوش و به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
    - سوین... بیا بیخیال شیم.
    - اه.. باشه بابا.



  10. Top | #50

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    1,026
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,828
    تشکر شده 14,278 در 796 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض ....

    سلام سلام سلام... بازم خوبین؟ خدا رو شکر پس... امروز 4 تا پست داریم... خب دیگه... والا من که دل سرد دلسردم.. فکرم نمیکنم که اینقد رمان خوب باشه که بی هیچ نقدی پیش بره.
    پس تشکر و مثبت و نقد نشه فراموششششششش
    پست اول...

    - آآآرااام باااش. آرااام.
    با حرص نگاهم کرد و گفت:
    - تا سه میشمرم رفتی لباساتو عوض کردی که کردی اگه نه این کمر داغونتو داغونتر میکنم.
    میدونستم که وقتی حرصی میشه حرفی رو که بزنه عملی میکنه... پس مثل دخترای خوب رفتم تو اتاقم... سوینم دنبالم.... قربون بشم کامران و بارادم خوب گرم گرفته بودن... در اتاقو باز کردم و رفتیم تو... سوین لبه تخت نشست و با لبخند گفت:
    - خوشم میاد حساب کار دستته.
    - نخیر.. دلم واست سوخت گفتم بذار فکر کنی یکی ازت حساب میبره... والا.
    ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
    - آرههه؟؟
    - اوهوم.
    بلند شد اومد سمتم و گفت:
    - مطمئنی دیگه؟
    - خب.. مطمئن مطمئن که نه... اصلا بیا بیخیالش شیم... برو لباس واسم انتخاب کن لطفا.
    - آفرین دختر خوب.
    و رفت سمت کمدم... انصافا گاهی ازش میترسیدم... مخصوصا وقتی چشمای قهوه ایشو گرد میکرد... چون مژه هاشم بلند بود خیلی وحشی میشد چشماش.
    سرشو از کمد اورد بیرون و یک تونیک توسی و قهوه ای آورد بیرون... با یک پالتو پشم توسی... از کمد دیگمم نیم بوت های پاشته سه سانتی قهوه ایمو گذاشت رو تخت و شالگردن کلاه قهوه ایمم برداشت و گذاشت رو تخت و رو به من گفت:
    - شلوار مشکیتو نیافتم بگرد پیداش کن... من میرم بیرون... زودی بیا خاله جونم.
    - باشه... مرسی.
    - خواهش.
    و درو باز کرد و رفت بیرون... منم گشتم دنبال شلوار مشکیم که از زیر تخت پیداش کردم... سری به نشونه تاسف واسه خودم تکون دادم و لباسامو پوشیدم و رفتم پایین. همه دیگه آماده بودن و داشتن چای میخوردن... نشستم رو مبل یک نفره کنار کامران و بهش لبخند زدم که با لبخند جوابمو داد. بابا گفت:
    - خب دیگه بچه ها... اگه آماده این بیاین بریم.
    همه اعلام آمادگی کردیمو از جا بلند شدیم. قرار شد من و باراد و کامران و هستی و سوین با ماشین کامران بریم و مامان و بابا هم با ماشین خودشون بیان.
    همه رفتیم سمت پارکینگ و هر کس سوار ماشینی که قرار بود شه شد و راه افتادیم. که خدا رو شکر سوین اگه آهنگ گوش نمیداد اموراتش نمیگذشت یک سی دی از آهنگای جدید و داد باراد تا بذاره تو سیستم و گوش بدیم... قبلشم گفت که باید برقصیم...( یادش بخیر... خداییش چقدر تو ماشین میرقصیدیم.).


صفحه 5 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. شب بارانی | sevin jooni کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط sevin jooni در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 18
    آخرین نوشته: 1391,12,26, ساعت : 17:16
  2. دانلود رمان موبایل شب بارانی | sevin jooni کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1391,12,07, ساعت : 19:22
  3. دانلود رمان شب بارانی | sevin jooni کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,07,18, ساعت : 15:26

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •