| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید: | |||
| زیر 15 | | 1 | 1.79% |
| 15 تا 20 | | 19 | 33.93% |
| 20 تا 25 | | 17 | 30.36% |
| 25 تا 30 | | 11 | 19.64% |
| بالای 30 | | 8 | 14.29% |
| رأی دهندگان: 56. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : الوده اباد(همون تهران)
نوشته ها: 344
تشکرها: 1,666
تشکر شده 6,484 بار در 432 پست
کتاب مورد علاقه : پدرآن دیگری.بقیش تو ام حالت من : | پست بسیار مفید : +70 امتیاز به نام خالق زیباترین قصه ها دوستان نودوهشتی عزیزم سلام امیدوارم حالتون باحال باشه خوب قراره منم تو این قسمت برای شما دوستان عزیزم یه رمان که نوشته خودمه بذارم وامیدوارم خوشتون بیاد البته قبل از هرچیز اینو بگم که هدف اصلی من از گذاشتن این رمان اینه که ازشما دوستان عزیزم که دستی به قلم داریدیا اگه نداریددرباره علم نگارش چیزایی میدونیدکمک بخوام که قلمم بهتربشه وتواین موردنویسندگی که عشق منه پیشرفت کنم نمی خوام بگم بدمی نویسمااما به نظرمن ادم هرچی هم دانا حالا توهرموضوعی بایدهمیشه ازتجربیات دیگران استفاده کنه امیدوارم کمکم کنیدممنونم ![]() خوب بهتره برم سراصل مطلب اول ازهمه خلاصه:راستش داستان دراصل درباره دختری به اسم ترانه است که به خاطر خوانواده اش و همون طور که از اسم رمان پیداست به خاطر خواهرش مجبور میشه از عشقش بگذره و تن به یه ازدواج ناخواسته و عجیب غریب بده نمی دونم با این خلاصه داستان لو رفت یا نه اما در هر حال موضوع یه طوریه که مجبورم همین طوری خلاصشو بگم داستان از زبان راوی گفته میشه و اتفاقاتی که برای تک تک شخصیت ها می افته شرح میدم کلا مثل یه سریال تلویزیونی میمونه دیگه اما سعی میکنم حوصله تون سر نره خوب ازخلاصه ی نصفه نیمه کارمون که بگذریم یه موضوع مهم بگم دوست جونای عزیزم: من ازپشت همین تریبون می خوام از دو دوست عزیزم یعنی شاهتوت گل و miss fati عزیزتشکر ویزه داشته باشم به خاطر راهنمایی وانرزی که به من دادن دوستان عزیزم ممنونم هزارتا مرسیییییییییی ممنون از همتون امیدوارم داستان خوب از اب دربیادو جلوی شما شرمنده نشم ![]() ![]() ![]() از همه دلم گرفته رمان در حال تایپ ![]() کاش ارزشِ وقتِ نویسنده رو میدونستید![]() رمانی مینویسم که محتوا داشته باشه...محتوا و موضوع...یه موضوع متفاوت به خاطرخواهرم لیلی... | mahsa tanha کاربر انجمن به خاطر خواهرم لیلی... | mahsa tanha کاربر انجمن... رمان جدیدم...با موضوعی متفاوت بهشت اندازه ما نیست 1نقد بهشت اندازه ما نیست 1 ویرایش توسط mahsa tanha : ۱۳ آذر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۳۶ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,875
تشکرها: 157,855
تشکر شده 362,560 بار در 30,787 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +26 امتیاز با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید! آمارکتابهای در جریان سایت برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید! لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه) برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! ممنون این روزها خدا هم قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید! از حرفهای تکراری من خسته است چه حس مشترکی داریم من و خدا.او... از حرفهای تکراری من خسته است و من... از تکرار غم انگیز روزهایم... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, **سولماز**, *Elizabet*, +Neda+, arezo*, bahar17, Blue Ocean, casandan, darya..., down13, Elen, fariba_hed, fatemeh74, fati웃❤유fati, ghazal p, hadis hastie, hediyeh_b, khatooonn, L!nA, madad, mahisadun, mahsa tanha, makhmal_66, mania-h, many22, mina87, nasimrahi, New Age, pari1990, pegah.a, pooneh2201, reza9000, ROZ GOL, sabz_negar, saghi.m, sara parvizi, setayesh1363, sαвα, y.m.s, yasamin_34, yasesabs, zoooom, ~Ani Joon~, ~ELAHE~, ~nas!m~, آتری, آذرمیدخت, دیبا کیان, رژلب, ساقی 91, صحرا71, ققنوس98, م.نوری, نسرین..., نسيا, نگین فرجام, والا |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : الوده اباد(همون تهران)
نوشته ها: 344
تشکرها: 1,666
تشکر شده 6,484 بار در 432 پست
کتاب مورد علاقه : پدرآن دیگری.بقیش تو ام حالت من : | پست بسیار مفید : +78 امتیاز خدایا باز هم به امیدتو... اینم اولین پست از اولین رمان من توی انجمن برای بهترین دوستان مجازی دنیا .................................................. .................................................. ... ...هزچه قدرسعی کردذهنش رو متمرکز کنهفایده ای نداشتبارها اون صفحه رو از پشت عینک نیم دایره ایش مرورکرده بود اما صدای بلند موزیک که از طبقه بالا شنیده می شد اجازه نمی داد چیزی از جملات مفهومی و کلمات فلمبه سلمبه به کار رفته توسط نویسنده دستگیرش بشه در نهایت با حالتی کلافه و عصبی کتاب رو بست و از پشت میز تحریرش بلند شد واز کتابخانه بیرون رفت همان موقع شایسته خانم خدمتکار ارشدش با ان قد کوتاه و هیکل تپل مانندش جلوی روش سبز شد و در حالی که سبدپرازسبزی های تازه رو در دست داشت لبخندی محبت امیز تحویلش داد وبا ان صدای نازکش گفت:((سلام اقا خسته نباشید...اینا سبزیه تازه اس همین الان چیدم )) امیرعلی خان که تمام حواسش به صدای بلند موزیک بود لبخندی مصنوعی تحویلش داد: علیک سلام ...شما هم خسته نباشید ممنون بذار با نهار می خوریم)) -((چشم اقا امری نیست؟)) امیرعلی خان که هنوز کلافه نشان میداد با چشم به طبقه بالا اشاره کرد:((شایسته خانم کیان کی برگشت خونه؟)) شایسته خانم با حالتی متفکرانه نگاهی به پله ها وبعد به امیر علی خان انداخت و جواب داد:((راستش اقا فکر میکنم یه نیم ساعتی باشه)) امیرعلی خان سرش رو به علامت مثبت تکان داد:((باشه ممنون می تونی به کارت برسی)) شایسته خانم چشمی گفت و از پله های کنار سالن پایین رفت امیر علی خان بلافاصله درب کتاب خانه رو بست و از پله هایی که به طبقه بالا راه دااشت بالا رفت هر لحظه صدا بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه روبه روی درب اتاق کیان رسید و ایستاد می دونست که با وجود اون صدای گوشخراش پسرش متوجه در زدن او نمیشه بنابر این دستگیره رو پایین داد و اروم داخل شد چشمش به پسرش افتاد که پشت به او و روبه پنجره ایستاده و زل زده به سیگاری که لای انگشتانش قرار داشت و همزمان شعر رو همراه خواننده زیر لب زمزمه می کرد امیرعلی خان جلوتر رفت و صدای موزیک رو از شماره 28به 2 رساند واین کارش باعث شد کیان به خودش بیاد به طرفش برگشت وبا دیدن پدرش حسابی جا خوردودستپاچه و هول در حالی که سعی داشت سیگار رو پنهان کنه دستهاش روپشتش بردو لبخندی مصنوعی به لب اورد -((سلام پدرشمایید...کی اومدید؟)) امیر علی خان با حالتی جدی نگاهی به سر تاپاش انداخت وپوزخندی زد -((بوی گندش اتاقو برداشته...خاموشش کن تا دستت نسوخته)) کیان که فهمیده بود دستش رو شده چهره اش در هم رفت و سیگار رو لبه بیرونی پنجره خاموش کرد و دستهاش رو داخل جیب شلوار سه خطش کرد و به دیوار تکیه داد ویرایش توسط mahsa tanha : ۱۷ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۳۱ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : الوده اباد(همون تهران)
نوشته ها: 344
تشکرها: 1,666
تشکر شده 6,484 بار در 432 پست
کتاب مورد علاقه : پدرآن دیگری.بقیش تو ام حالت من : | پست بسیار مفید : +84 امتیاز اینم دومین پست به زودی تاپیک نقدم میزنم دوستون دارم تو نقد میبینمتون .................................................. .................................... امیر علی خان با یک دست به میز تحریر تکیه زد و در حالی که سعی داشت ارامشش رو حفظ کنه رو به پسرش -((پسرم من میدونم گوش دادن به موسیقی اون هم با صدای بلندچقدر لذت بخشه اما نه توی خونه ای که توی یکی از اتاق هاش مریض استرا حت می کنه... فکر نمی کنم به این زودی مادرت و وضعیت جسمانی اش رو فراموش کرده باشی...پسرم یه کم ملاحظه کن حداقل به این حرف من گوش بده)) کیان که تا اون لحظه سکوت کرده بود زیرچشمی نگاهی به پدرش که به سمت در می رفت انداخت امیرعلی خان از اتاق خارج شد و در روبست همان موقع کیان با عصبانیت لگدی حواله ی تختش کرد وزیر لب غر غر کنان -((بخشکی شانس...تو این چهار دیواری دوزار ازادی هم پیدا نمیشه)) امیرعلی خان قبل از پایین رفتن از پله ها چشمش به اتاق کناری که متعلق به خودش و همسرش بود افتاد نگاهی به ساعت مچی اش کرد که 2:30 بعداز ظهر رو نشان می داد می دونست که گیتا الان حتما در حال استراحته اما باز هم دلش طاقت نیاورد و به سمت اتاق رفت دستگیره دررو ارام پایین داد از لای در نگاهی به داخل انداخت گیتا مثل همیشه روی تخت دراز کشیده بود اما با چشمان باز زل زده بود به سقف امیر علی خان که حالا لبخندی بر لب داشت داخل اتاق شد و به سمت تخت رفت گیتا متوجه حضور همسرش شد اما مثل همیشه نتوانست عکس العملی نشان دهد الان مدتها بود که همه به وضعیت جسمانی او عادت داشتند زنی که دوسال ونیم به علت ضایعه نخاعی بی هیچ حرکتی روی همین تخت خوابیده بود و تنها عکس العملش در برابر رفتار دیگران تکان دادن پلکهایش بود امیر علی خان صندلی را کنار تخت گذاشت و روی ان نشست نگاهی به چهره ی ارام همسرش انداخت که با وجود تحمل ان بیماری هنوز هم زیبایی در چهره اش نمایان بود این اولین دفعه ای نبود که دلش به حال همسرش می سوخت بلکه هر روز هر ساعت و هر لحظه با دیدن وضعیت جسمانی گیتا قلبش به درد می امد و بغضی اشنا و همیشگی در گلویش می نشست هر روز بارها و بارها ارزو داشت تنها برای لحظه ای کوتاه صدای ارام ودلنشین همسرش را دوباره بشنود ولبخند ملیحانه او را ببیند بارها ارزو می کرد ای کاش ان شب...ان شب تلخ...ان شبی که اگر او به خاطر کارهای بی موردش زودتر به خانه رسیده بود باز میگشت تا می توانست جلوی ان اتفاق را بگیرد تا می توانست کاری کند که یک لحظه قدم زدن شانه به شانه گیتای عزیزش برای او به ارزویی دست نیافتنی بدل نشود .................................................. ...................................... اینم لینک نقد به خاطر خواهرم لیلی... | mahsa tanha کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب باحضور گرمتون و نقدای سازندتون وپیشنهاداتون که رو چشم میذارمشون منو خوشحال کنید دلمو گرم میبینمتون ویرایش توسط mahsa tanha : ۲ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۰۱:۲۶ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : الوده اباد(همون تهران)
نوشته ها: 344
تشکرها: 1,666
تشکر شده 6,484 بار در 432 پست
کتاب مورد علاقه : پدرآن دیگری.بقیش تو ام حالت من : | پست بسیار مفید : +74 امتیاز سلام دوباره.تاپیک نقدوزدم اما چون تازه کار بودم و قوانین روهم نخونده بودم شرمنده مدیران شدم وقفل شد متاسفانه به زودی ایشالا حلش میکنم اینم یه پست جدید امیدوارم خوشتون بیاد![]() .................................................. .................................................. ................ دست همسرش را دردست گرفت وبا لحنی محبت امیز -((خوب گیتا بانو...چرا نخوابیدی؟حتما خوابت نمی برد؟!)) گیتا لبخندی بر لب نشاند و با بستن پلکهایش جواب مثبت داد امیر علی خان از جا بلند شد پرده ها رو کنار زد خورشید نورش رو تا وسط اتاق و روی پاهای گیتا پاشید و اتاق روشن شد امیر علی خان در حالی که پنجره های قدی که به تراس بزرگ راه داشت را باز می کرد با حالتی کلافه :(( تا حالا صد هزار بار به این شایسته خانم گفتم از صبح این پرده ها رو بزنه کنار پنجره ها رو هم باز کنه اما مگه حواسش هست...فقط یاد گرفته سبزی بکاره تو باغچه)) وبه سمت گیتا برگشت که هوای تازه رو با چهره ای که راضی نشان می داد استشمام می کرد امیر علی خان به طرفش رفت((میرم یه عصرونه حسابی درست کنم ...می خوام خودم درست کنم که به هر دومون بچسبه مثل قدیما یادته؟...زود بر میگردم))واز اتاق بیرون رفت پله ی اخر رو پایین نرفته بود که صدای باز شدن درب ورودیه باغ توجهش رو جلب کرد لحظاتی ایستاد با دقت گوش داد صدای داخل شدن ماشین رو که تشخیص داد به سمت پنجره رفت پرده رو کمی کنار زد و چشمش به ماشین سفید رنگ دخترش افتاد که داخل پارکینگ شد با عجله از ساختمان خارج شد دقایقی روی تراس به انتظار ایستاد تا اینکه کتایون در حالی که با زیپ کیفش درگیر بود از پارکینگ خارج شد امیر علی خان از همان جا صدا زد -((سلام دخترم...)) کتایون با شنیدن صدای پدرش سرش رو بلند کرد و با لبخند:(( سلام بابا...خوبید؟)) -((متشکرم کتی جان خوش اومدی...پس فراز کو؟)) کتایون با شنیدن اسم فراز سعی داشت چهره در همش رو پشت لبخندی مصنوعی پنهان کنه بنابراین شانه ای بالا انداخت:((فراز کار داشت بابا مثل همیشه...)) واز پله ها بالا رفت امیر علی خان سری به علامت مثبت تکان داد و همراه دخترش داخل شدند کتایون شالش رو از سرش برداشت و روی یکی از مبلها انداخت موهای لخت و مشکی رنگش رو که تا پایین کمرش میرسید رو باز کرد تکانی به ان داد و رو به پدرش که درجه کولر گازی رو زیاد می کرد ((وای بابا چقدر هوا گرمه...کلافه شدم ...کولر این ماشین لعنتی هم که خرابه دیگه بدتر)) امیر علی خان که هنوز از امدن ناگهانی و سرزده دخترش دلشوره عجیبی داشت نگاهی به او انداخت ((اره هوا گرمه الان میگم شایسته خانم یه لیوان شربت برات بیاره گلوت تازه بشه...فراز کار خونه اس؟)) کتایون با شنیدن دوباره اسم همسرش لبخند بر لبش خشک شد سرش رو پایین انداخت تا پدرش اخمش رو نبینه -((بله بابا پس توقع داشتید کجا باشه...شما چرا انقدر امروز سراغ فراز رو میگیرید؟)) امیر علی خان در حالی که به سمت تلفن می رفت:((خوب دلم برای دامادم تنگ شده؟)) کتایون دور از چشم پدرش پوزخندی زد -((اصلا بذار یه زنگ بهش بزنم )) کتایون که حسابی هول شده بود به سمت پدرش دوید -((زنگ؟...حالا چرا زنگ بزنید؟)) شکش بی مورد نبود کتایون اگر قصدش ملاقات مادرش بود امکان نداشت بدون فراز و اون هم قبل از ساعت 8شب به اونجا بیاد مگر اینکه دوباره...برای بار چندم... با صدای شایسته خانم که مشغول توضیح دادن طرز تهیه خورشت به شادی بود به سمت پله ها برگشتند شادی که ابتدا متوجه حضورشان شده بود با صدایی که به زحمت شنیده میشد سلام کرد و ایستاد شایسته خانم با دیدن کتایون با خوشحالی به طرفش رفت وسلام و احوال پرسی گرمی با هم کردند شادی به سرعت از پله ها پایین رفت و به اشپزخانه برگشت کتایون با چشم به سمت پله ها اشاره کرد و رو به شایسته خانم :((این همون دختره اس که تازه اومده؟)) -((بله خانم اسمش شادیه دوروزه اومده دختر ارومیه سرش به کار خودشه اما خوب تازه کاره دیگه)) -((چند سالشه...به نظر بچه سال میاد)) -((راستش خانم خودش که میگه 21)) کتایون با چشمانی گرد شده از تعجب:((21 سال؟...سنش خیلی کمه که)) -((بله خانم ولی چی کار کنه طفلک احتیاج که سن و سال نمیشناسه میگه پدرش مریضه اینو مادرش خرج خونه رو میدن جز خودش یه برادر13ساله هم داره))کتایون با تاسف سری تکان داد وسکوت کرد شایسته خانم اجازه خواست و از سالن بیرون رفت کتایون روی مبل راحتی نشست سرش رو به عقب تکیه داد و چشم هاش رو بست امیر علی خان که تا ان لحظه سکوت کرده بود نگاهی به دخترش انداخت قد بلند اندامی کشیده و چهره ای معمولی اما در عین حال جذاب با چشم و ابرویی مشکی بینی که با یک عمل جراحی سر بالا نشان میداد و پوستی گندمگون که تمام اینها نشان دهنده شباهت او به مادرش بود اما ان روزها دیگر ان برق شادی در چشمهای کتایون دیده نمی شد و خبری از خنده های بلند و از ته دلش نبود ان روزها امیر علی خان به راحتی می توانست غم سنگینی که در چشم های دخترش موج میزد را با تمام وجود حس کند غمی که کتایون سعی داشت ان را با حرفها و بهانه های تکراری و لبخند های ساختگی پنهان کند پایان فصل اول .................................................. ................................. پس کو تشکر کو امتیاز دارم پشیمون میشم از گذاشتن رمانم انرزی بدید جان من ویرایش توسط mahsa tanha : ۲ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۰۱:۳۴ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : الوده اباد(همون تهران)
نوشته ها: 344
تشکرها: 1,666
تشکر شده 6,484 بار در 432 پست
کتاب مورد علاقه : پدرآن دیگری.بقیش تو ام حالت من : | پست بسیار مفید : +68 امتیاز سیلام سیلاااااااااام من اومدم با یه پست جدید می دونم یه کم دیره اخه جاتون خالی شمال بودم ...از این فصل وارد فاز اصلی داستان میشیم راستی یه توضیح:اگر یه جاهایی یه کم روندداستان طولانی شد به خاطر روش نوشتنشه اخه می خوام یه طوری مثل یه سریال چندقسمتی بنویسمش دوستون دارم بریم سراغ داستانمون![]() .................................................. .................................................. ................. ((بــــــــلـــه؟...چــــــ ــــــیـــــــــــــه؟...ا لان میام)) -((ترانه خواهش میکنم یه دقیقه اون کاغذپاره ها رو بذار کنار وبیا کمک من...الان مامان میرسه)) ترانه با حالتی کلافه و عصبی مجله ای رو که در دست داشت روی تخت انداخت و از اتاق خارج شد داخل نشیمن که شد چشمش به خواهرش افتاد که مشغول گردگیری تلویزیون بود -((لیلی به خدا همه جا تمیزه تو وسواس بی خودی به خرج میدی)) لیلی با اخمی نگاهش رو از او گرفت: ((اره خوب از دید تو تنبل خانم تمیزه...ترانه جان به خدا نیم ساعت کار تورو از خوندن مجله نمی اندازه... خسته نشدی انقدر داستانای چرند این مجلات زردو خوندی؟؟؟)) ترانه در حالی که دو دستش رو به کمر زده بود با حالتی حق به جانب: ((تو چی خسته نشدی از بس این وسایل رو سابیدی این چهارتا تیرو تخته همین طوری اش داغون و زواردر رفته هست تو دیگه بد ترش نکن)) لیلی با شنیدن این حرف چشم از گلدانی که در دست داشت گرفت و با دلخوری: ((خجالت بکش ترانه خانم...به جای این چرندیات یه تکونی به خودت بده الان مامان میرسه تو که میدونی چقدر خسته اس بی رحمیه که جز کار بیرون کار خونه رو هم بریزیم سرش)) و دستمال رو به سمتش پرتاب کرد ترانه دستمال رو روی هوا قاپید نگاهی بهش انداخت همیشه با شنیدن اسم مادرش عقب نشینی می کرد بنابراین بی هیچ حرفی مشغول گردگیری شد دقایقی نگذشته بود که با صدای چرخاندن کلید در قفل و باز شدن درهردو دست ازکار کشیدند وبا دیدن مادرشان لبخندی بر لب نشاندند -((سلام مامان)) سیمین که خستگی به وضوح در چهره اش نمایان بود با لبخند جواب هردویشان را داد و با همان لباس ها خودش را روی یکی از مبلها انداخت و چشم بر هم گذاشت لیلی کنارش ایستاد و اهسته گفت: ((مامان...خوبی؟...یه لیوان شربت بیارم برات؟))سیمین تنها به علامت نفی دستش راکمی بالا اورد لیلی با نگرانی سری تکان داد و عقب رفت و روبه روی مادرش نشست این اولین دفعه ای نبود که مادرش را با ان حال و وضع میدید زنی که دوسال قبل بعد از فوت همسرش مجبور شد برای پرداخت بدهی های کلان او کارگاه و همین طور ان خانه ی مجلل و شیک در بهترین منطقه شهر را بفروشد از طلا و جواهراتش دل بکند خرید های انچنانی و هفتگی لباس و غیره را به کل فراموش کند به کیف گاهی خالی از اسکناس عادت کند حرفهای مردم را به جان بخرد وبه این منطقه و خیابان در جنوب شهر نقل مکان کند و خودش را وقف دهد با 70 متر خانه و اثاثیه کمتر و البته تعویض نشده در هرسال جدید لیلی هیچ وقت فراموش نمی کرد مادرش برای پیدا کردن کار چقدر این درو ان در زده بود و در نهایت در یک کارگاه خیاطی استخدام شده بود...حقوق ناچیزی بود که کفاف برخی خرجها را نمی داد...مثل تحصیل... ترانه بهانه کرده بود درس می خوام چی کار حوصلشو ندارم ...لیلی هم بهانه اش جاوید بود...نامزدش که قبل از فوت پدرش...یک هفته قبل از ان...خطبه عقدشان جاری شده بودو حالا دوسال ازان زمان می گذشت .................................................. .................................................. .............. داره خوابم میگیره اما دلم می خواد یه پست دیگه ام بذارم راستی یه تشکرویزه از دوست جونی عزیزم ابجی خوبم small_girl655 حرفای خوبی بهم زد انرزی داد بهم میسی ازش از همتون میسی دوستون دارم ویرایش توسط mahsa tanha : ۲ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۰۱:۳۸ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : الوده اباد(همون تهران)
نوشته ها: 344
تشکرها: 1,666
تشکر شده 6,484 بار در 432 پست
کتاب مورد علاقه : پدرآن دیگری.بقیش تو ام حالت من : | پست بسیار مفید : +64 امتیاز سلام اخرم دیشب خوابم برد(انقدر تقاضا و تشکر برا رمان من زیاده ها نمی دونم چی کار کنم دارم پشیمون میشم بابا یه کم انرزی بدید جان) اگه نقدی هست برام خصوصی بدید تا تاپیک نقدو بزنم دوستون دارم بازم میگم...بریم سراغ ادامه ماجرا...************************************************** ********************************* ترانه نگاهی به ساعت دیواری انداخت 20 دقیقه از هشت شب گذشته بود همان مو قع بود که تلفن همراهش زنگ خورد و بادیدن شماره بهزاد روی صفحه نمایشگر لبخندی بر لبش نشست و به سرعت جواب داد:((الو...سلام)) -((سلام ترانه خانم احوال شما...؟)) -((بدنیستم...توچی؟خوبی؟خسته نباشی!)) -((منم خوبم خسته هم...چرا هستم حالا توچرا بد نیستی؟)) -((کلافه ام فکرم درگیره سرم شده اندازه یه توپ فوتبال از بس فکر کردم)) بهزاد اهی کشید:((چه فکری؟...خدا به داد برسه)) ترانه با حالتی کلافه:((چی چی رو خدا به داد برسه...بهزاد من از این بی کاری خسته شدم)) بهزاد با بی حوصلگی:((دوباره شروع نکن ترانه ما صدبار درباره این موضوع بحث کردیم...)) -((اما به جایی نرسیدیم...بهزاد من دیگه طاقت ندارم مامانمو هر روز اینطوری خسته و داغون ببینم از یه طرف تو از یه طرف اون اخه من دلیل این مخالفت هاتونو نمی دونم سردر نمیارم)) -((دلیل مخالفت مادرت که مشخصه)) -((بله مشخصه...اما دلیل مسخره ایه)) -((این که مادرت نگرانته دلیل مسخره ایه واقعا که ترانه)) -((مامان بی خودی نگرانه زیادی نگرانه هنوز نمی تونه باور کنه که من و لیلی بزرگ شدیم)) -((مامانتو نمی دونم اما من دلم نمی خواد تو بری سر کار)) -((چون تو هنوز وضعیت منو درک نمی کنی)) -((چرا درک می کنم خوبم درک میکنم)) ترانه که می دونست این بحث با بهزاد مثل همیشه هیچ فایده ای نداره وبه نتیجه ای نمی رسه با حالتی کلافه:((حرف اخر...؟)) -((مامانت چی گفت؟)) -((چی رو؟؟؟)) -((موضوع خواستگاری...)) -((خوشم میاد خوب بلدی بحثو بپیچونی بهزاد)) -((ترانه جان اینم مشکل منه دیگه نباید حل بشه؟)) ترانه با ناراحتی شونه هاشو بالا انداخت ((هیچی چی می خواستی بگه اگه به همین راحتی ها بود که زودتر از من وتو لیلی و جاوید بیچاره سرو سامون گرفته بودن...حرف مامانم همینه باید خیالش از بابت لیلی راحت بشه بعد)) -((ای بابا این پسره جاویدم دوزار عرضه نداره)) -((نه تقصیر اون طفلکی هم نیست مشکل تهیه جهیزیه لیلیه...)) با صدای باز شدن در اتاق ترانه حرفش رو نیمه کاره گذاشت لیلی بدون اینکه حرفی بزند در اتاق رو پشت سرش بست و روی تختش دراز کشید ترانه که می دونست در حضور خواهرش نمی تونه با بهزاد راحت صحبت کنه از او خداحافظی کرد و ارتباط قطع شد ************************************************** *********** برم خرید الان میام یه پست دیگه هم می ذارم مامانم بدجوری گیر داده ![]() | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, **سولماز**, airena, amirhosseinac, arezo*, atashgah62, atefeh_49, atika, ayandeh1, aygeen, azarsana, bahar.nt, bahar17, barane khazan, Blue Ocean, casandan, dander1000atash, darya..., Elen, farah2, fariba_hed, fary, fatemeh74, fk-osh-d, ghazal p, hadis hastie, hana_m, hany111, hediyeh_b, HOOM@N, hyunah, khademre, khatooonn, leila93, little princess, madad, mahsaj, mahya1995, mamorin, mansuri, many22, maryta, masin, matin_a, Mina, mina87, mini_mini, mishapasha, misha_kavir, New Age, new name, nika 98, nikaan, pegah.a, ramanava, Roghaye57, ROZ GOL, sabz_negar, saghi.m, samir, sara parvizi, sazin513, sefid65, setayesh1363, shamsa 51, shimaaaaa, silverstar, sαвα, violet_mahtab, yasaman20, yasamin_34, yasesabs, zoooom, ~Ani Joon~, ~ELAHE~, ~nas!m~, آتری, آذرمیدخت, بازیگوش, بلور, تهمتن, خانم طلا, خیال غزل, خیر ندیده, دل آرا دشت بهشت, دیبا کیان, رژلب, زوها, سپیدک, صحبا, ققنوس98, م.نوری, مشکاندخت, مونا**, نرگس.ر, نسيا, والا, ×mahla.r:.: |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : الوده اباد(همون تهران)
نوشته ها: 344
تشکرها: 1,666
تشکر شده 6,484 بار در 432 پست
کتاب مورد علاقه : پدرآن دیگری.بقیش تو ام حالت من : | پست بسیار مفید : +64 امتیاز یه عالم خرید کردم جاتون خالی هلاک شدم همه خریدارم دادن دست من اخه آی دستااااااام خرید خونه هم سخته هااااا خودمونیم......ادامه ماجرا...************************************************** ************************************** روی لبه تخت نشست نگاهی به خواهرش انداخت که ساعدش رو روی پیشانی اش قرار داده بود ((مامان خوابید؟)) لیلی ساعدش رواز روی پیشانی اش برداشت و روبه او:((اره خوابید تو چرا شام نمی خوری؟)) -((اشتها ندارم)) -((اعتصاب غذا کردی؟)) -((نه بابا راه گلوم بسته شده اصلا غذا از کلوم پایین نمیره)) -((چرند نگو پس تو اگه جای من بودی چی کار میکردی...ترانه تو چند وقته چت شده؟)) -((یعنی تو نمی دونی؟)) -((چی رو؟؟؟)) ترانه یک دستش رو زیر چانه اش گذاشت و در حالی که زل زده بود به سه گوش دیوار:((لیلی من نمی دونم مامان چرا با سر کار رفتن ما مخالفه اخه مگه ما بچه ایم)) -((خوب لابد می خواد بهمون بد نگذره...تو دوباره فکر کار کردن زد به کله ات؟!!)) ترانه نگاهش کرد وبا کلافگی((اخه این طوری که بدتره تو نگاه کن خودت که می دونی هیچ وقت خرجمون به دخلمون نمی خونه)) لیلی با حالتی بی حوصله پشت به او خوابید:((چه می دونم ترانه اصلا نمی خوام به این موضوع فکر کنم تو هم اگه می تونستی تا حالا راضیش می کردی حالا هم برو بگیر بخواب)) ترانه از جا بلند شد نگاهی به خواهرش انداخت به این رفتارش عادت داشت اینکه همیشه تابع حرف دیگران به خصوص مادرش بود و روی حرف بقیه حرف نمی زد اما ترانه کاملا برعکس او بود برخلاف صبوری لیلی او برای هر کاری عجله داشت برخلاف اروم و کم حرف بودن خواهرش او دختری بود با شیطنت های جوانی پر حرف و البته بی باک حاضر بود برای رسیدن به اهدافش هر مانعی رو کنار بزنه و گاهی حرفهایی رو به زبان می اورد که بعد از گفتن انها پشیمان میشد اما باز هم از بابت غروری که داشت هیچ چیزی به روی خودش نمی اورد... اهی از سر حسرت کشید واز اتاق خارج شد روی یکی از مبلها روبه روی تلویزیون خاموش نشست چشمش به قاب عکس روی طاقچه افتاد خودش لیلی و مادرش که کنار هم لبخند می زدند لیلی با ان قدمتوسط و هیکل متناسب و چهره ی ارومش دختر شایسته ای به نظر میرسید و اولین چیزی که در چهره اش جلب توجه می کرد چشمهای درشتش بود ترانه بر عکس خواهرش شباهت زیادی به مادرش داشت با ان چشمهای مشکی و بینی خوش فرم غضروفی و لبهای خوش حالت و صورت گردش کمتراز سن 23 سالگی نشان می داد و روی هم رفته چهره نمکینی داشت سکوت سنگینی فضای خونه رو گرفته بود و ترانه غرق در افکارش بود که با شنیدن صدای پا از راه پله به خودش اومد حدس میزد که جز فروغ کس دیگه نمی تونه باشه بنابراین از جا بلند شد و در رو باز کرد فروغ با شنیدن صدای در سرجایش ایستاد به طرف ترانه برگشت و با دیدن ترانه لبخندی زد:((سلام دختر منو ترسوندی))ترانه در مقابل لبخندی تحویلش داد:((علیک سلام...ببخشید فروغ جونم...خسته نباشی)) فروغ سه پله بالا رفته رو برگشت روبه روی ترانه ایستاد:((خیلی خسته ام ترانه امروز تو شرکت کلی کار ریخته بود سرم این نجیبی خنگ هم گیر داده بود همه اش باید همین امروز تموم بشه...تو چطوری به نظر گرفته ای؟)) ترانه سرش رو پایین انداخت وبا حالت گرفته ای:((اتفاق که نه...خوب راستش...)) فروغ که به حال ترانه پی برده بود بین حرفش پرید:((میرم بالا توهم بیا یهکم با هم حرف بزنیم منتظرتم)) ترانه که به یک دردودل احتیاج داشت سرش رو به علامت مثبت تکان دادو مانتو اش رو پوشید از اپارتمان خارج شد وبه دنبال فروغ از پله ها بالا رفت هر دو داخل اپارتمان فروغ شدند چند دقیقه ای طول کشید تا فروغ لباس عوض کرد وبه اشپزخانه برگشت و بعداز اماده کردن چای روبه روی ترانه پشت میز غذاخوری نشست فروغ حدود یک سالی میشد که همسایه انهاشده بود و روزی که پا به ان خانه گذاشته بود تازه عروسی بود با یک دنیا ارزو اما حالا 6 ماه بود که لباس مشکی عزای همسرش را هنوز از تن در نیاورده بود فروغ نگاهی به ترانه انداخت که به فکر فرو رفته بود ((نمی خوای چیزی بگی؟)) ترانه سرش رو بلند کردنگاهی به دوستش انداخت که هم سن و سال خودش بود اما با شرایطی متفاوت همیشه دلش به حال او میسوخت ((چی بگم همون حرفای همیشگی الکی فقط حوصله ات سر میره)) -((دوباره موضوع کار اره؟)) -((فروغ باور کن خسته شدم من که نتونستم درس بخونم حداقل مامان بذاره برم سرکار بابا شاید بتونم کمکش کنم که جهیزیه لیلی رو جور کنیم و بفرستیمش سر خونه و زندگی اش...باور کن بهزاد کچلم کرده از بس بهم گفت کی بیام کی بیام)) -((ای بابا حالا اونم تو این هاگیر واگیر وقت گیر اورده ها)) -((خوب حق داره میگه همون طور که جاوید دوست داره کنار لیلی باشه منم می خوام با تو باشم فورغ منم می خوام با بهزاد باشم خسته شدم از این همه پنهون کاری از یه طرف هم دلم به حال لیلی میسوزه به خصوص بعضی شبا که صدای گریشو می شنوم جیگرم اتیش میگیره)) فروغ در حالی که استکان ها رو از چای تازه دم پر میکرد:(( اره می فهمم حق داری)) -((البته با این دیپلم کی به من کار میده اینم مشکله)) -((کار که البته هست)) ترانه با خوشحالی:((جدی؟؟؟مثلا تو شرکت شما...)) فروغ سرجاش نشست:((نه بابا اونجا که اصلا فکرشم نکن تازه دارن تعدیل نیرو هم میکنن خودمو نندازن بیرون شانس اوردم...اما من برات جور میکنم)) ترانه دستهاشو به هم زد:((جان ترانه راست میگی؟)) -((اره فقط اگه هر کاری بود عیب نداره؟)) -((نه هر کار ابرو مندانه ای رو با حقوق عالی حاضرم انجام بدم جان خودم راست میگم)) -((باشه پس تو سعی کن سیمین جونوراضی کنی من ببینم چی کار میکنم)) ترانه از جا بلند شد وروبه فروغ:((ممنونم عزیزم امیدوارم بتونم جبران کنم فقط فروغ رو حقوقش حواست باشه کم باشه که فایده نداره کارشم مهم نیست فقط ابرومندانه باشه)) فروغ کهاز حرفهای ترانه خنده اش گرفته بود:((چه رویی هم داره فکر کرده من بنگاه کاریابی ام هم خرو می خواد هم خرماروچشم خانم مهندس میگردم تو ناسا برات کار پیدا میکنم)) صدای خنده شان بلند شد ************************************************** ************ پایان فصل دوم ادم نا امید میشه از نوشتن با دیدن این تشکرا و امتیازا اگر رمانم خوب نیست بهم بگید جان من ![]() اینم لینک نقد دوستان گلم:http://www.forum.98ia.com/t593983.html همونیه که تو صفحه سوم گذاشتم قفل شده بود به خاطر بی دقتیه من اما honexy عزیزم لطف کرد و دوباره باز شد ![]() ویرایش توسط mahsa tanha : ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۱۳ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, **سولماز**, *farzaneh, airena, arezo*, atashgah62, atefeh_49, atika, ayandeh1, aygeen, azarsana, bahar.nt, bahar17, barane khazan, Blue Ocean, casandan, dander1000atash, darya..., dina_min, Elen, farah2, fary, fatemeh74, fk-osh-d, ghazal p, hadis hastie, hana_m, hany111, hediyeh_b, hyunah, khademre, khatooonn, leila93, little princess, madad, mahsaj, mamorin, mansuri, many22, maryta, masin, matin_a, Mina, mini_mini, mishapasha, misha_kavir, New Age, new name, nika 98, padideh_hs, pegah.a, ramanava, Roghaye57, ROZ GOL, sabz_negar, saghi.m, samir, sara parvizi, sazin513, sefid65, setayesh1363, shimaaaaa, silverstar, sαвα, violet_mahtab, yasaman20, yasamin_34, yasesabs, zoooom, ~Ani Joon~, ~ELAHE~, ~nas!m~, آتری, آذرمیدخت, بازیگوش, بلور, تهمتن, خیال غزل, خیر ندیده, دل آرا دشت بهشت, دیبا کیان, رژلب, سپیدک, صحبا, ققنوس98, م.نوری, مشکاندخت, مونا**, نرگس.ر, نسيا, والا, ×mahla.r:.: |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : الوده اباد(همون تهران)
نوشته ها: 344
تشکرها: 1,666
تشکر شده 6,484 بار در 432 پست
کتاب مورد علاقه : پدرآن دیگری.بقیش تو ام حالت من : | پست بسیار مفید : +57 امتیاز سلام دوباره...به قول چندتا از نویسنده های سایت از تعداد کم خواننده هام نا امید نمیشم و ادامه میدم به پست گذاشتن همین تعداد کم خواننده ها برای من یه دنیاس و بهم امید میده ممنون از همتون اما این به این دلیل نیست که دلم نمی خواد خواننده های رمانم کم باشن نه اتفاقا اگه زیاد باشن من حسابی انرزی میگیرم پس با تشکر ازهمه بچه های نودوهشتی ![]() ************************************************** **************************************** ساعت 10 صبح بود وافتاب تا وسط اتاق تابیده بود کتایون کش و قوسی به خودش داد ازجابلند شد ولبه تخت نشست نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت که گوشه گوشه ان و تک تک وسایلش تداعی کننده خاطرات دوران مجردی اش بود اهی از سر حسرت کشید همان موقع دوضربه به در خورد ((بله؟)) صدای شادی از پشت در شنیده شد((کتایون خانم...منم...شادی)) ((بیا تو)) شادی در رو اروم باز کرد وداخل شد در حالی که سرش پایین بود و هرلحظه یک بار زیر چشمی نگاهی به سمت کتایون پرتاب میکرد با صدای لرزانی گفت:((صبح بخیر خانم...اقا گفتن بیام بالا...برای صبحانه بیدارتون کنم))کتایون که خجالت زدگی رو در چهره و حالت های شادی خوانده بود با لبخندی((باشه عزیزم تو برو بگو الان میام)) شادی چشمی گفت واز اتاق خارج شد کتایون نگاهی به صفحه نمایشگر تلفن همراهش انداخت...28تماس بی پاسخ...فراز...تا اون روز 6 ماهی میشد که دیگه شماره شوهرش به اسم عزیزم توی گوشی اش ذخیره نبود...با این فکر پوزخندی عصبی گوشه لبش نشست انگار تونسته بود یه کم از حرصش رو اینطوری سر او خالی کنه موبایلش رو خاموش کرد وزیر تخت انداخت به هیچ وجه دوست نداشت دوباره یاد اتفاقات دیروز بیافته...یاد جای کبودی روی کمرش که از درد ان تا نزدیکی های صبح خوابش نبرده بود یاد صدای فریاد های فراز که هنوز پزواکش گوش هایش را ازار میداد ابی به دست وصورتش زد لباس عوض کرد وازاتاق خارج شد و از پله ها پایین رفت داخل نشیمن که شد چشمش به پدرش افتاد که پشت به او و روبه پنجره قدی ایستاده بود وباع را تماشا میکرد -((سلام پدر صبح بخیر)) امیرعلی خان با صدای کتایون به طرفش برگشت وبا لبخندی پاسخش را داد((سلام دخترم صبح بخیر...بشین ))به میز غذاخوری اشاره کرد((چای تازه دمه همین الان شایسته خانم اورد)) کتایون تشکر کردویکی از صندلی هارو بیرون کشید وپشت میز نشست امیر علی خان هم روبه روی او قرار گرفت کتایون در حال پرکردن فنجان چایش بود -((کتی جان...چند دقیقه پیش فراز باهام تماس گرفت)) کتایون باشنیدن اسم فراز حسابی جاخورده بود اما به هر صورت سعی داشت رفتارش روعادی نشون بده قوری رو سرجایش قرار داد ((خوب...چی گفت؟!)) امیر علی خان اما مثل همیشه نکته بین متوجه لرزش دستهای دخترش شده بود بنابراین چهره اش درهم رفت((نگرانت بود...می گفت تلفنت رو جواب نمیدی)) کتایون در دل پوزخندی زد((نگران!!!)) ور به پدرش -((روی حالت بی صدا بود...دیدم باهام تماس گرفته...خودم بهش زنگ می زنم)) امیرعلی خان با حالتی کلافه از جا بلند شد و درحالی که به سمت پنجره میرفت((فراز نمیدونست تو اینجایی ...چرا؟))کتایون با حالتی عصبی فنجان روی نعلبکی کوبیداما سکوت کرد امیر علی خان به طرفش برگشت -((تو اومدی خونه پدرت بدون اینکه شوهرت بدونه...برای این چه توضیحی داری؟)) کتایون درحالی که ناخن هاشو ازحرص به کف دستش می فشرد زیرلب((مهم نبود اون بدونه)) امیر علی خان به سمت میز رفت پشت یکی از صندلی ها ایستاد خشم وعصبانیت رو خوب در چهره دخترش می خواند وبا این حالت های او به خوبی اشنا بود -((چرا مهم نبود؟...کتایون جان دخترم...من پدرتم...خودتم میدونی نمی تونی چیزی رو ازم پنهان کنی...فکر نکن وقتی دیروز بی مقدمه و با اون حال اومدی اینجا وازحرفهات چیزی نفهمیدم اما...اما میخوام که خودت حرف بزنی)) کتایون از جاپرید با دست روی میز کوبید وباصدای بلندی((چی رو میخواید بدونید پدر من...مهم نبود اون بدونه چون من براش مهم نیستم...چون...چون...))اشک ها وصدای هق هق گریه اش اجازه نداد ادامه بده به سرعت از نشیمن خارج شدوازپله ها بالا دوید امیر علی خان که بادیدن دخترش در ان وضع قلبش به درد امده بود با حالتی عصبی به موهاش چنگ زد ونفسش رو با حرص بیرون داد فکر اینکه چه اتفاقی بین انها افتاده ازارش می داد... ************************************************** ***** از همتون ممنونم خواستم گفته باشم دیگه ![]() | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, **سولماز**, *farzaneh, airena, arezo*, atashgah62, atefeh_49, ayandeh1, aygeen, azarsana, bahar.nt, bahar17, barane khazan, Blue Ocean, casandan, dander1000atash, darya..., Elen, farah2, fary, fatemeh74, feloor, fk-osh-d, ghazal p, hadis hastie, hana_m, helinda, hyunah, khademre, khatooonn, leila93, little princess, madad, mahsaj, mamorin, mansuri, many22, maryta, masin, matin_a, Mina, mini_mini, mishapasha, misha_kavir, New Age, new name, nika 98, pegah.a, ramanava, Roghaye57, ROZ GOL, sabz_negar, saghi.m, samir, sara parvizi, sazin513, sefid65, setayesh1363, shimaaaaa, silverstar, violet_mahtab, yasaman20, yasamin_34, yasesabs, zoooom, ~Ani Joon~, ~ELAHE~, ~nas!m~, آتری, آذرمیدخت, بازیگوش, بلور, تهمتن, خیال غزل, خیر ندیده, دل آرا دشت بهشت, رژلب, سپیدک, صحبا, ققنوس98, م.نوری, مادرم, مشکاندخت, نرگس.ر, نسيا, والا, ×mahla.r:.: |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : الوده اباد(همون تهران)
نوشته ها: 344
تشکرها: 1,666
تشکر شده 6,484 بار در 432 پست
کتاب مورد علاقه : پدرآن دیگری.بقیش تو ام حالت من : | پست بسیار مفید : +52 امتیاز سلام اینجا تهران...ساعت 1:35دقیقه بامداد نمیدونم چرا نمی خوابم من از بس چشم سفیدمو البته عاشق پست گذاشتن نصفه شبی************************************************** *********************** به سمت اتاقش میرفت که چشمش به اتاق مادرش افتاد همان موقع بودکه به یاد اورد از دیروز که امده حتی یک دقیقه هم گیتا رو ملاقات نکرده با پشت دست اشک هایش را از روی گونه هایش پاک کرد با قدمهایی ارام به سمت اتاق مادرش رفت دستگیره رو پایین داد وداخل شد گیتا بیداربود وچشم دوخته بود به اسمان ابی که از پشت پنجره ی نیمه باز پیدا بود کتایون ارام به سمت تخت رفت گیتا که متوجه حضور او شده بود سرش را به سمت اوگرداند و لبخندی چهره اش رو از هم باز کرد...کتایون کنار تخت دوزانو روی زمین نشست دست مادرش را دردست گرفت و باگرمای ان ارامش عجیبی را درقلبش احساس کرد...ارامشی که همیشه در اغوش گیتا پیدا میکرد و حالا دوسال از ان محروم بود ارام بوسه ای به دست مادرش نشاند موهایش را که حالا گرد سفیدی بر ان نشسته بود نوازش کرد -((سلام مامانی گیتای من...)) گیتا که متوجه لرزش ناشی از بغض درصدای دخترش شده بود چهره اش در هم رفت -((مامانم...عمرم...چقدر...چقدر کم دارمت...چقدر بهت احتیاج دارم این روزا...این روزای خسته کننده.... خیلی خسته ام مامان...خیلی خسته ام...خسته و پشیمون...هه...یه روزی فکر میکردی...کتایونت...دختر لجباز وسربه هوات بیاد جلوت زانو بزنه و بگه مثل سگ پشیمونه؟!...فکر میکردی؟!! مامان یادته چقدر بهم گفتی فراز به درد تو نمی خوره...یادته؟!...چقدر احمق بودم من...می گفتم شما اینو میگید چون...چون فراز وضع مالی اش مثل مانیست...تو گفتی هم وضع مالی اش هم اصالت خانوادگی اش اصلا وضع مالی اش بخوره تو سرش این پسره یه طوریه... مسخره ات کردم...یادته من مسخره ات کردم گفتم مامان تو عادت کردی به مبادی اداب بودن به زیادی شسته رفته حرف زدن فراز فقط یه کم شوخه اگر حرفی نابه جا میزنه... وای کتایون تو چقدر احمق بودی...خدایا...مامان فراز خودشو گم کرده...هم خودشو هم منو...منو دیگه نمیبینه...به چشمش نمی ام...من دیگه براش کتایون نیستم... وای مامان چقدر دلم برای صدات تنگ شده...چقدر دلم میخواد سرزنشم کنی بهم سرکوفت بزنی... بگی یادته چقدر بهت گفتم این همه...این همه مهران دوست داره...اون پسر عمه ات بود...اون ازما بود اصیل بود...خودشو گم نمی کرد...تو نیش باز کردی...کاش میشد بهم بگی که بی لیاقتم...خرم من خرم)) صدای هق هق گریه اش فضای اتاق را پرکرد اما اشک های مادرش را که ارام از گوشه چشمش بالشش را خیس میکرد را با دستمال پاک میکرد همان موقع دوضربه به در خورد و شایسته خانم سرش رو از لای در داخل کرد و روبه کتایون که پشت به او نشسته بود -((کتایون خانم عذر می خوام...اقا فراز تشریف اوردن)) کتایون باشنیدن اسم فراز ازشدت حرص و عصبانیت دندان هایش را به هم ساییدو با پشت دست اشکهاش رو پاک کرد -((باشه...شما برو من الان میام)) شایسته که رفت کتایون عصبی نخودی خندید و روبه مادرش که با چهره ای نگران نگاهش میکرد -((می دونستم...دیدی اومد...کار همیشگیشه...منت کشی که مبادا مال وثروتش...مال وثروت عاریشو از دست بده)) دوباره بوسه ای به دست مادرش نشاند -((مامان کتی رو دعا کن...کتی خیلی تنهاس دعاش کن)) و از جا بلند شد و به سمت در اتاق رفت وقبل از اینکه بیرون بره به سمت گیتا برگشت و بالبخند تلخی -((مامان میدونی من چقدر خرم؟!...انقدر که هنوز عاشق این ادمم...هنوز)) و به سرعت از اتاق بیرون رفت گیتا اما باز چشم دوخت به اسمان اما...اینبار با دلی اکنده از اندوه دل شکسته دخترش...تنها دخترش کتایون ابی به دست و صورتش زد کمی معطل کرد تا اثرگریه از صورتش محو بشه نیم ساعتی گذشته بود که ازاتاقش خارج شد وقبل از پایین رفتن از پله ها ایستاد و زیر لب زمزمه کرد -((این بار نه کتایون...تو چشمهاش نگاه نمی کنی...خر نباش...خر نباش کتی...نذار خر تصورت کنه...نذار خرت کنه)) وپله ها رویکی یکی پیمود داخل پذیرایی که شد پدرش روبه روی او روی یکی از مبلها روبه روی فراز نشسته بود ((چقدر نقطه ضعف هامو بلدی فراز...مثل بچه ام برات...یه بچه ای که بلدی چطوری...چطوری...پیراهن ابی سورمه ای شلوار کتان مشکی...همان هایی که بارها بهت گفته بودم عاشقتم وقتی تنت میکنی...لعنتی دل لعنتی...شعور لعنتی...فراز لعنتی...)) وقتی امیر علی خان با لبخندازجا بلند شد -((بفرما اقا فراز اینم خانومت صحیح وسالم نگران چی بودی پسرم؟!!!)) فراز از جا پرید وبه طرف او برگشت وبا لبخندی که دندانهایش را به نمایش گذاشته بود -((سلام عزیزم)) کتایون بی اختیار پوزخندی برلب نشاندکه باعث شد لبخند روی لبهای همسرش بخشکد کتایون بلافاصله پشت به اوکردو درحالی که به سمت پله ها میرفت با صدای بلندی -((بالا حرف میزنیم)) فراز از امیرعلی خان که مات ومبهوت به تماشایشان ایستاده بود عذر خواهی کردوبه سمت پله ها راه افتاد وبه دنبال کتایون بالارفت و داخل اتاق اوشد... ************************************************** دارم از خواب میمیرم دیگه ![]() ![]() پست بعدی باشه واسه فردا اول وقت ... البته اول وقت لنگ ظهر من![]() عاشقتونم اینجا تهران ساعت...روم نمیشه بگم 2:30 بامدادویرایش توسط mahsa tanha : ۲ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۳۱ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, **سولماز**, *ریما*, airena, arezo*, atashgah62, ayandeh1, aygeen, azarsana, bahar.nt, bahar17, Blue Ocean, casandan, dander1000atash, darya..., Elen, farah2, fary, fatemeh74, feloor, fk-osh-d, ghazal p, go501, hana_m, hany111, hyunah, khademre, khatooonn, leila93, little princess, madad, mahsaj, mahya1995, mamorin, mansuri, many22, maryta, matin_a, Mina, mini_mini, mishapasha, misha_kavir, New Age, nika 98, padideh_hs, pegah.a, raha55, ramanava, Roghaye57, ROZ GOL, sabz_negar, saghi.m, samir, sara parvizi, sazin513, setayesh1363, shimaaaaa, sh_karan, silverstar, violet_mahtab, ya3aman, yasaman20, yasamin_34, yasesabs, zoooom, ~Ani Joon~, ~ELAHE~, ~nas!m~, آتری, آذرمیدخت, بازیگوش, خانم طلا, خیال غزل, خیر ندیده, دل آرا دشت بهشت, رژلب, سپیدک, صحبا, م.نوری, محسن توکلی, مشکاندخت, مونا**, نرگس.ر, نسيا, ×mahla.r:.: |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| به خاطر خواهرم لیلی... | mahsa tanha کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | mahsa tanha | نوشته کاربران سایت | 77 | ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ ۰۹:۲۱ بعد از ظهر |
| این تاوان سهم من نبود... | mahsa tanha کاربر انجمن | mahsa tanha | جزیره متروکه کتاب | 7 | ۱۷ شهريور ۱۳۹۱ ۰۸:۳۱ بعد از ظهر |
| پشت کنکوری ها | matin-tanha کاربر انجمن | matin-tanha | جزیره متروکه کتاب | 46 | ۸ تير ۱۳۹۱ ۱۱:۵۹ بعد از ظهر |
| تنهایی... | matin-tanha کاربر انجمن | matin-tanha | جزیره متروکه کتاب | 19 | ۲ فروردين ۱۳۹۱ ۰۱:۴۷ قبل از ظهر |