ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان غریبه من | نینا رها کاربر انجمن
http://fidibo.com/

asiatech



نودهشتیا
صفحه 1 از 13 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 123
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    1,164
    میانگین پست در روز
    0.67
    محل سکونت
    به جايه دور
    تشکر از کاربر
    23,891
    تشکر شده 28,903 در 1,367 پست
    اندازه فونت

    Wink رمان غریبه من | نینا رها کاربر انجمن

    غریبهٔ من- نینا رها

    سلام بچها گفتم زودی میام،این دفعه با یک کتاب زیبا به اسم:غریبهٔ من آمدم،نویسنده این کتاب ،نینا جان هستش،کلا کتاب قشنگی خودم قبلان خندم کیف کردم.فقط این که من باز هم از وب سایت بهنویس واسهٔ تایپ فارسی استفاده میکنم،و مطمئناً غلطهای زیادی در نوشتن دارم،از دوستانی که میتونن در ویرایش این کتاب کمکم کنن خواهش میکنم بهم پیام خصوصی بدن.

    عرض کنم که دوستان اینجا پست نزارین در اون صورت منم ادامه نمیدم،و اگر کار چیزی داشتیم برام پیام بذارین در خصوصی یا اینکه یاهو فرق نمیکنه من همرو جواب میدم.مرسی


    - دیگه،مگه چقدر طول میکشه؟
    هلیا جواب داد:
    - به جانِ تو نمیشه باید برم کتاب رو بخرم با این اخلاق بده آقای سعیدی اگر نگیرم دیگه با لگد منو از کلاس میندازن بیرون.
    - خیلی خوب پس بریم.هلیا حالا کتابو میخوای از کجا بگیری.
    - فعلا بریم ببینم کتابکده داره اگر نداشت میریم میدون دانشگاه،خیلی خوب.
    هلیا:ملیکا جانِ هر کی دوست داری تند راه بیا؟
    ملیکا:وای من دیگه خستم شد هلی .
    هلیا:تنبلی نکن این هیکل به این زودیا خسته نمیشه اینها رسیدیم .

    کتاب کده خیلی شلوغ بود طوری که مااصلا نمی تونستیم داخل بریم،بعد از دقایقی وقتی کمی خلوت تر شد به داخل رفتیم وخوشبختانه کتاب مورد نظرِ من رو داشت بعد از خریداری کردنِ کتاب هلیا گفت:با تاکسی میری یا اتوبوس،جواب دادم:نه مگه دیونم با اتوبوس برم با این کتاب سنگین میرم تاکسی میگیرم توام بیا سر راه پیاده شو دیگه نمیخواد بری سوار اتوبوس بشی.
    سر خیابان منتظرتاکسی بودیم دقایقی گذشت اما خبری از تاکسی نشد،ماشینی مدل بالا از دور با صورت به طرف ما آمد ما سری خودمون رو عقب کشیدیم،کنار ما ایستاد و راننده که معلوم بود پسرجوانی هست شیشه رو پائین داد و گفت:خانوما برسو نمتون!
    با اخم گفتم:برو عمتوبرسون.
    پسر:نوکر اونم هستیم چشم اونم می رسونیم،اما بذار شمارو سوار کنیم بعد میریم عمه ام رو می رسونیم.
    نگاهی به پسر که راننده بود کردم و گفتم:میری یا دلت کتک میخواد؟

    پسر:جووون کتکی که از دست تو باشه حوری جون اون کتک نیست بهش میگن ماساژ.
    تا خواستم چیزی بگم صدای پسری آمد و گفت:ول کن حامی بیا بریم خانوم ناز داره.
    نگاهی به طرف صدا کردم که کنار راننده نشست بود وقتی دید دارم نگاهش میکنم چشمکی زد رومو به اون طرف چرخاندم و به طرف تاکسی که از کنار ما رد میشد رفتم و سوارشدم.
    ملیکا :وای عجب کَنِه ای بودن اما خودمونیم چقدر خوشگل بودن مخصوصا اونی که توماشین نشسته بود.
    با حرص گفتم:ااای اگر اینجوریه میگفتی حداقل پول تاکسی نمیدادیم.
    ملیکا:ای لوس حالا من یه چیزی گفتما.راستی ماشینت کی درست میشه.
    -نمیدونم اینجوری که مکانیک میگه :که اصلا به درد نمیخوره چون،موتورش،چند چیز دیگه حسابی سوختن فقط یک آهن پاره بهم میرسه به جای ماشین.
    ملیکا:حالا میخوای چی کارکنی؟


    هلیا:راستش خودم تو فکر یک ماشین دیگه هستم چون اون ماشین واسم ماشین نمیشه،آقا سمت چپ به پیچ لطفا،آره شاید یکی دیگه گرفتم تو فقط به مهرداد بگو که اگرخواستم بگیرم میتونه باهم بیاد.

    ملیکا:آره چرا نیاد اون از خداش کهبیاد.
    -حالا تو بهش بگو البته خودمم بهش زنگ میزنم،خوب مثل این که رسیدی،.
    بوسش کردم وگفتم:برو قربونت برم مواظب خودت باش.
    -توأم همینطور،خداحافظ.
    دستمو واسش تکون دادم واز ماشین پیاده شد.

    راننده:مسیر بعدی کجاست؟

    -پاسداران

    ازپنجره ماشین به مردم نگاه کردم،به خیابونا یاد ۴ ساله پیش افتادم که تازه به ایران اومده بودم،یاد دایی و زن دایی که بعد از پدر مادر بی معرفتم از من مراقبت کردن،یاد اون تصادف لعنتی که هر ۲تاشونو ازم گرفت،منم چون تنها فامیل دایی بودم تمام ارث به من رسید،و با دلی شکسته به ایران آمدم در سن ۱۶ سالگی تنها درخانهای که وکیل دایی واسم خریداری کرده بود زندگی میکردم،با اینکه دایی خیلی چیزها واسم گذشته بود و احتیاج به کار کردن نبود،اما کار کردم تا از فکر و خیال در بیامو زندگی جدیدی شروع کنم،خدا دایی را بیامرزد از بچگی به من انواع ساز هارو یادداد،پیانو،ارگ،گیتار،فولوت ، ویولون،سنتور و خیلی چیزهای دیگه، در یک مدرسۀ موسیقی درس میدادم،و بعضی اوقات هم شاگرد در خانه میگرفتم واسهٔ همین زندگی خوبی داشتم غمی نداشتم جز نداشتن خانواده.
    راننده:خانوم راست یا چپ؟
    از فکر کردن دست کشیدم چون این فکرها هیچ وقت من رو تنها نمیذاشتن.
    -چپ آقا.
    بعد از دقایقی که به خانه رسیدم،خسته روی مبل دراز کشیدم،خانهٔ من آپارتمانی بود ۲ خواب و کمی بزرگ بودواسم، اما خوب بود و دوستش داشتم.

    به سمت اتاق خوابم رفتم لباسمو عوض کردم و به آشپزخانه رفتم چیزی درست کردم و خوردم،که صدای:دینگ ..دینگ کامپیوترم آمدکه ایمیل جدید واسم رسیده بود،با صورت به طرفش رفتم امیلمو چک کردم که دیدم:بله ازطرف خودشه،غریبه ای که هیچ نشانی ازش نداشتم و نمیدونستم کیه ولی تقریبا ۳ ساله که باهم چت میکنیم و ارتباط داریم اما نه اون منو دیده نه من اونو حتی نمیدونم دختر یاپسر البته اونم هیچ چیزی راجع به من نمیدونه،اصراری هم به دونستن نداریم.

    اسم خودشو گذشته آبی منم اسممو گذاشتم صورتی،امیلشو باز کردم نوشته بود:

    صورتی جون سلام

    خوبی؟گفته بودی ماشینت خراب شده؛ درست شد؟بالاخره کتاب گرفتی یا نه؟حوصلم کلی سر رفته نمیدونم چی کار کنم؟

    واسش نوشتم:

    سلام آبی جون:

    خوبم اما خیلی خستم،ماشینم هنوز خرابه امروز بادوستم کتاب رو خریدم بالاخره،گفتی حوصلت سر رفته من یک وب سایت میشناسم که خیلی جالبه الان لینکشو میدم ببین شاید کمکی کرد.فعلا

    به ملیکا راجع به آبی گفته بودم،و میگفت پسرا آبی هستن دیگه تو چرا اینقدر خنگی البته منم یک جوری شک کرده بودم که شاید پسر باشه با توجه به شیطنت هایی که میکنه و واسهٔ من مینویسه یه جوری من فهمیدم اون پسر شاید اونم میدونه منم دخترم چون صورتی رنگ مورد علاقهٔ دختراست اما من هیچ وقت این رنگ رو دوست نداشتم،چراشو نمیدونم،فقط روی اسمم گذشتم که یک راهنمایی باشه واسه فهمیدن جنسیتم.ملیکا بعضی اوقات که میخواد منو اذیت کنه بهم میگه:پلنگ صورتیکه همیشه با یک واکنش خفن از طرف من رو به رو میشه،با صدای ایمیل به خودم آمدم دوباره خودش بود نوشته بود:مرسی از کمکت .واقعاً سایت جالبیه و یک آیکون بوس و گل فرستاده بود.


  2. 371 کاربر از پست Niloufarjojo تشکر کرده اند .

    #saba.b# , $$$NAFAS , "لعیا" , (mahi) , *aren* , *avina* , *emo girl* , *Ghazal* , *GolDeN* , *mikhak* , *Nafise.a9* , *NaZ@NiN.B* , *sara , *TARA* , *vooroojak* , *~Faezeh~* , -ALI- , -bahareh- , -Farimah- , -دایان- , .arsana. , .ELHAM. , .Mehrnoosh. , .Monire. , 18خرداد , aazz , abby7 , adish1 , Admin , afi jonz , afsaneh67 , aidai , aili , alikhademi , Amirsam1 , Anahita.s , anderes141 , Anolin , aram-anlin , Archi , arman_iran , armita1819 , aryana1366 , arzoo12 , asaletanha , asal_bumpy , asal_cheshmak , asaman_1389 , asemane nili , asha.to20 , ashoka , atei_69 , atousa27 , ayda90 , Az@de , azade_sh , azar1 , b.maryam , babasi , babsaneh , baran_1990 , barooni25 , Beautiful Jasmine , beautyAsalak , behi 18 , behnazhmz , blub2000 , blue berry , butterfly90 , cccccccc , chandiny , cole , coral , deragun , dj_bass , dokhtare khial , Donya-70 , elahe 1 , elahe.goddess , elahe70 , electeronic , Elen , eli5 , engineer 1390 , esfarzaneh , et@yesh$ , evilgirl , faezeh , faezeh88 , fafaaryam , FAH!ME , farahi , farajoon , FARAN.H , farizad , Farnaz , farnaz21 , farzan0 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , fatima_59 , fereshth , gandomsa , ghazal ghazal , ghazale49 , gheisareh , gherti , ghorob89 , golchaghe , Gole Yassaman , goli62 , gorestan man , granaz , hala , hamideh , hannah , hany666 , hanye , harimeshgh , hasti59 , helik , Hella , honey_x , hsdhsd , Irani , iryane , JonasRahimi , kandi201022 , katerina petrova , katy , katy f , kelara , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kiana61 , kimia 2008 , lavagirl , layahashemi , lili5225 , lilipoot33_68 , lindalili , love is.. , M&M_601 , m.mahsa , m0zhdeh , mahboob21 , mahdieh.k , mahdiyeh , maheasemun , mahsadina , mahtab payda , mamorin , mansuri , marjanagn , mary341 , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam1 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_mariusz , maskari , masoumeh , mehrnoush_re , melijooon , melodina , Mina , Misha73 , mishapasha , misha_kavir , miss.no1.2004 , mohamad_ja , monir 11 , morteza va ati , motevalede_azar , m_h_n , M_V_P , nadjafi , nafas3000 , narghas , nastaran86 , Nayiri , nazila94 , nedaj , negarjojojo , negark , neliel , Niayesh- 74 , niayesh00 , nikitaaa24 , nillooo , NILOUFAR , niyayeeeeeesh , nlp16001 , OoPs , paeezi , paparoos , parisa76 , parisan1372 , parmis86 , Parnam , parvane. , peleus , RafOneh , rahel194 , RealIty , reem1368 , Rez1_ds , Rha.sh , riitaa , romina ab , roseberry , roshan* , roya1365 , Roya_2010 , rozak_95 , rytu , s.fzpr , s.sh , sabra1361 , sadaf00 , SAGHIIIII , saharmn , sahel_m , samaane , samandf , samir , samira1362 , sanaz2000 , sanaZzZ , sanaz_ , sania555 , SaRa , sarah.sh , sasal_bala , Sati_Faeze , sepide90 , serendipity6812 , shahemoghol , shahzad , shakiii , shamilaamir , sharmin.r , sheida_953 , sheren , shide , Shifteh , shili , shimaaaaa , shiva joon , shooma , silverstar , sirius , skarlet 62 , sogand.m , soheila50 , Sokout , Sokout_shab , some one , SONIA B , sonya , sotazi , sparrow , Star_69 , stiv , sydney , symorgh , sαвα , tama1011 , tangel , tania_7 , TanNazZz , tarane , TARANOMEMEHR , tghyasfr , tiger1978 , titinaz , toop , tornado.n , triti , UnKnOwN_Sh , uranoos , Ushya7 , vaghea , W/2iT , yalda97 , yasam , yasesabs , yashkin , yasi70 , zahra.h , zahra62 , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zebeli , zeinab75 , zina , zohrehjoon , zoooom , ~*7en*~ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Magic Life~ , ~TuLiPa~ , آذردخت , آرزو-دانايي , آرشا , آرشیدان , آسمان ابری , آليس , آنوش , آنیتا , اترون , اتوسا , ارتمیس * , اسمانی , الگا , بارنی , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهارجون , بی بی گل , تاريشا , حاجی بلا , خانمی , خورشید خانم , رزسیاه , روياي ابي , سامیا 2014 , ستاره.ث , سمن جوون , سوانا77 , سیلوانا , شاپرک13 , شبنم , عشقکتاب , علی رضاایران , عمه خانم , فرحناز65 , فرگلf , لمیس20 , لی لی تنها , لیلاحمیده , م.م.ر , ماجده , ماه سیما , مرجان55 , ملیساا , منا64 , منجی , مهستی , مهنا2 , نامی , نسترن123 , نسرین... , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , هما22 , وارش67 , ياابالفضل , پهره , گابریلا , گیتی , یواش , یگانه , ღ ghazali ღ , ✿SOOSAN✿

  3. Top | #2

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    1,164
    میانگین پست در روز
    0.67
    محل سکونت
    به جايه دور
    تشکر از کاربر
    23,891
    تشکر شده 28,903 در 1,367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    چی میگی؟
    نگاهی عمیق به ملیکا انداختم که با حرکت دست سعی در گفتن چیزی رو به من میکرد،با دستم اشاره کردم که اس ام اس بهم بده،با لرزش موبایل فهمیدم که اس ام اس رسیده به طور پنهانی و دور از چشم معلم پیام را چک کردم در دل به ملیکا ناسزا گفتم،ملیکادر پیام نوشته بود:ساعت ۵ دمِ درِ دانشگاه منتظر باش،تا بیام.جواب دادم :اوکی.

    بعد از پایان کلاس به سمت درِ دانشگاه رفتم و منتظر ملیکا شدم چون کلاس اون با من در آن ساعت فرق میکرد.بعد از دقایقی ملیکا از راه رسید ، درحالی که نفس نفس میزد گفت:ببخشید دیر شد!

    -اشکال نداره،چیزیشده؟

    ملیکا:آره اما یک چیز خوب یکی از فامیلهای دور مان به خونمون اومد،باعجله گفتم خوب ؟ ملیکا:آیی صبر کن دختر نفس بگیرم،آره یک خانومی هم باش بود از اون خر پولها،بحث سر موسیقی و اینا شد،که من گفتم دوستی دارم که استاد موسیقی و موسیقی در آموزشگاه تدریس میکنه،از من خواست که شمارتو بدم منم کارت تو رو بهش دادم.

    -خوب؟همین؟

    ملیکا:عجب خنگی هستیا نمیخواد که بهت زنگ بزنه احوال پرسی کنه،فکر میکنم یا خودش میخواد یاد بگیر یا یکی از بچه هاش.

    -باشه،چند تا بچه داره حالا؟

    ملیکا:راستشو بخوای نمیدونم،خودمم زیاد ندیده بودمش اما این فامیل ما میگفت که خانواده خوب و شهرت داری هستن.فقط یادت باشه هر موقع که زنگ زد بهم خبر بعدی باشه؟

    -باشه حتما،مرسی از اینکه گفتی،چشمکی زد.ادامه دادم:راستی به مهرداد قضیه ماشین رو گفتی؟

    ملیکا:آره الان هم خودش میاددنبالم .بیا تورو هم برسونیم حرفتو نو بزنید.
    - نه دیگه مزاحم نمیشم فقط باهاش حرفمو میزنم.
    -خودش اومد.
    دستمو با خودش کشید به درِ ماشین که رسیدیم مهرداد از ماشین پیاده شد و با خوشرویی گفت:سلام هلیا خانوم خوب هستین؟

    -سلام آقا مهرداد،ممنون شما خوبید؟با زحمتای ما!

    مهرداد:نه بابا چه زحمتی شما هم مثل ملی هستید واسم.

    - ممنون شما لطف دارید.

    نگاهی به ملیکا کردم که دیدم خانوم سوار ماشین شده و اصلا به ما نگاه نمی کنه:مهرداد رو کرد به ملیکا و گفت:بی ادب حداقل تعارف بزن به هلیا خانوم بعد بروبشین.

    ملیکا با لحنی خیلی جدی و با مزه گفت:هلیا با ما میاد،تعارفی در کارنیست.

    - نه ممنون خودم میرم.

    مهرداد:مگه من میزارم،بعد درِ ماشین روبرام باز کرد و گفت:بفرمایید بقیه حرفارو هم توی ماشین میشه زد،با خجالت سوارشدم.

    مهرداد سوار شد و در حینی ک ماشین را روشن میکرد گفت :بفرمایید من درخدمتم.

    - راستش آقا مهرداد به ملیکا جون گفته بودم که ماشینم خراب شده و دیگه چیزی ازش باقی نمونده،امیدوارم که بهتون گفته باشن.

    مهرداد:بله گفتن که درفکر خرید ماشین هستین.

    - بله،راستش من در مورد ماشین سر رشته ای ندارم و از تمام دنیا فقط خانوادهٔ شما را دارم ،که همیشه هم بهتون زحمت دادم.

    مهرداد:خواهش میکنم همونطور که گفتم مامان و بابا شمارو مثل دخترشون وخواهر من دوست دارن و البته منم هر کاری از دستم بر میاد واستون میکنم فکر میکنم۲تا خواهر دارم.

    -واقعاً دستتون درد نکنه،نمیدونم چجوری این زحماتتون روجبران کنم.تا مهرداد میخواست چیزی بگه، ملیکا گفت:اه جفتتون بمیرید با این تعارف تیکه پاره کردنا،به جای این، حرف اصلی رو بزنید.

    مهرداد:خیلی خوب باشه توام،خوب هلیا خانوم شما کی وقت دارید که با من به نمایشگاه ماشین بیایید.

    - من امروزو فردا بیکار هستم،دیگه هر موقع شما گفتید.

    مهرداد:اتفاقا منم امروز و فرداکار خاصی ندارم،نظرتون چیه که الان یک سَری به نمایشگاه بزنیم شاید تا فردا ماشین مورد نظرتون رو پیدا کردید؟

    -با اینکه زحمتتون میشه اما من موافقم.

    مهرداد:خوب پس میریم اول ملی رو میذاریم خونه بد خودمون میریم دنبال ماشین.ملیکا با شنیدین این حرف گفت: نه منم میام.

    مهرداد:واسه چی میخوای بیایی مگه نمیگی حوصلت سر میره،من حوصله غُر غُر شنیدنتو ندارما.

    ملیکا:نه غُرغُر نمیکنم میخوام بیام،بذار بیام مهرداد،مهری جون بیام؟

    از طرز حرف زدن ملیکا خندم گرفت ،اما دیدم زشته اگر بخندم ،اما وقتی به مهرداد نگاه کردم دیدم خودشم خندش گرفت.

    مهرداد:باشه بیا اما هی نگی بریم بریما.

    بعد ازدقایقی به یک نمایشگاه ماشین بسیار زیبایی رسیدیم،مهرداد در حالی که پیاده میشدگفت:این نمایشگاه ماشین یکی از دوستای خوبه من.

    وقتی که داخل نمایشگاه شدیم از دیدن اون همه ماشین مدل بالا و زیبا حسابی ذوق کردم،مهرداد به طرف مردی نسبتاجوان رفت و بد از مدتی به همراه آن مرد برگشت.

    مهرداد:معرفی میکنم خانوم کامران و این هم خواهر بنده و ایشون هم آقای رحیمی دوست بسیار عزیز بنده، سلام کردیم و بعد از احوال پرسی و تعارف تیک پاره کردن به قول ملی به اصل مطلب رسیدیم.

    مهرداد شروع به حرف زدن کرد و گفت:خانوم کامران یکی از آشناهای خانوادگی ما هستن و ایشون به فکر خریدن ماشین افتادن ؛این شد که خدمت رسیدیم.

    رحیمی:خوش آمدین،هر کمکی از دست من بر میاد با کمال میل براتون انجام میدم این نمایشگاه هم قابل شمارو نداره،از هر ماشینی که خوشتون اومد فقط بگیدکه سوئیچ رو بدم خدمتتون.حالا ماشینی مد نظر خودتون هست؟

    -نه راستش من واسهٔ همین مزاحم آقا مهرداد شدم چون از ماشین هیچی سرم نمیشه.

    آقای رحیمی خندید و در حالی که دستشو روی شانهٔ مهرداد میزد وگفت:بله راستش ماشینهایی که در این سمت می بینید ماشینهایی هستن که بیشتر آقایون استفاده میکنن و فکر نمیکنم شما علاقه ای به اینجور ماشینها داشته باشید،و شروع کردبه توضیح دادن در مورد ماشینها و به سمت ماشینها میرفتیم که چشمم به ماشینی بسیارزیبا افتاد،وقتی که آن را به آقای رحیمی نشان دادم گفت:اتفاقا خانوم این ماشینهاخیلی خوب کار میکنن و کلا بسیار ماشین خوبی هستن،ماشین ۳۰۷ بود به رنگ زرشکی پررنگ،و بعداً فهمیدم که سقف متحرک هم هست،بعد از دادن اطلاعات در مورد ماشین از مهردادنظرشو خواستم که گفت:راستش رو بخوای منم از این ماشین خوشم اومده کلا خیلی زیبا و شیک است،اما ملیکا گفت:حالا که داری پول میدی یک بنز اون طرف هست بد خوشگله، اونو بگیرزیاد قیمتش با این فرقی نمیکنه.به طرف ماشینی که ملیکا اشاره کرده بود رفتم و دیدم واقعاً ماشین زیبایی هست ولی رو به ملیکا گفتم:ملی تو که میدونی اگر من با این ماشین بیام دیگه حرفِ که پشتِ سرم ساخت بشه،خودت که دیگه بهتر میدونی،ملیکا کمی مکث کرد و گفت:آره بیخیالش اما این ماشین هم کم چیزی نیستا خیلی نازه ،مخصوصا رنگش که محشره،تشکری کردم و لب فرو بستم تا مهرداد حرفاش رو با رحیمی بزنه،فکرم پَر کشید به حرفای که چند روز پیش که از مریم خانوم همسایمون شنیدم که همسایه هاا گفتن یک دختر جوون دانشجو که ۲۰ سالش هم بیشتر نیست این همه پول رو از کجا آورده که در اینجور منطقه ای خانه و ماشین دارد.و یک عالم حرف مزخرفه دیگه که من به هیچکدومشون اهمیت ندادم.

    بعد از خرید ماشین از آقای رحیمی و مهرداد تشکر زیادی کردم.آقای رحیمی اطلاعات کافی دربارهٔ ماشین داد،و گفت :فردا خودشون بعد از اینکه ماشین را بیمه کردن به درِ منزل میارن،در جواب تشکر من گفت:خانوم عزیز ما این کار رو واسهٔ همهٔ مشتریها میکنیم این مهرداد جان و همچینین شما که جای خود دارید،در ناباوری کامل وقتی که رسیدِ پول را دیدم ،فهمیدم که مقدار زیادی از قیمت ماشین کسرکرده،در طول راه خانه از مهرداد و ملیکا تشکر زیادی کردم،و به داخل خانه رفتم.

    آخر شب بعد از رسیدگی به همهٔ کارهام به سراغ لپتابم رفتم و ایمیلهامو چک کردم،متاسفانه هیچ امیل جدیدی از آبی وجود نداشت،صحفه جدید امیلی رو بازکردم و شروع به نوشتن واسهٔ آبی کردم:کل اتفاقات امروز و خرید ماشین رو واسش نوشتم و فرستادم.
    همان طور که آقای رحیمی گفت بود ماشین رو صبح آوردن از دیدن ماشین مثل بچه ها کلی ذوق کردم ،فکر به ذهنم افتاد لباس پوشیدم و با ماشین به قنادی رفتم. کیک مورد علاقهٔ ملیکا رو خرید کردم به همراه دست گل واسهٔ تشکر از مهرداد،وبه طرف خونشون رفتم. وقتی که رسیدم ملیکا از دیدن من با ماشین کلی ذوق کرد و قول بهش دادم بعداً با ماشین ببرمش بیرون دور بزنیم.مادر ملیکا زنی بسیار خوش بر خورد ومهربان بود،همیشه خاله صداش میکردم و پدر ملیکا آقای سهیلی را عمو .مادر ملیکا بادیدن من کلی خوش آمد، گله کرد و گفت:عزیزم چرا زحمت کشیدی تو خودت گلی.

    - مرسی خاله جان شما همیشه به من لطف دارید .دیروز خیلی آقا مهرداد رو زحمت دادم و دیگه گفتم امروز بیام واسهٔ تشکر از خانواده شما.

    خاله:خیلی خوش آمدی،جدیداً خیلی سایه ات سنگین شده بود هلیا جون؟

    -بله خاله، ملیکا با خبره ،وقت کاریم بیشتر شده،دیگه وقتی واسهٔ سر خاروندنم ندارم.

    خاله:میدونم عزیزم چی می کشی مخصوصا تنهایی خیلی سخته.

    - بله خیلی، اما دیگه عادت کردم.

    بعد از ساعتی قصدرفتن کردم و به ملیکا گفتم:بدو برو حاضر شو که بریم که دوری بیرون بزنیم و از خاله خواستم که به همراهمان بیاد، ولی قبول نکرد که با اصرار من برخورد کرد و ناچار شد که همراهمان بیاد،بد از ساعتی گشت و گذار در خیابانها به رستوران رفتیم و ساعت خوشی راباهم گذراندیم. خاله در رستوران از خاطراتش با آقای سهیلی میگفت و ما میخندیدیم.بعد ازساعتی ملیکا و مادرش را به خانه رساندم و خودم به طرف خانه حرکت کردم.

    وقتی به خانه رسیدم اولین کاری را که کردم کامپیوتر را روشن کردم و ایمیلها رو چک کردم که دیدم بله ایمیل از طرف آبی دارم.

    نوشته بود که:

    دوست عزیزسلام

    تبریک میگم ،واقعاً خوشحالم کردی گفتی ماشین خریدی، دیگه خیالت راحت شد،خداییش بی ماشینی بد دردیه ،انگار که آدم پاهایش را گم میکند وقتی ماشین نداشته باشی،مواظب خودت باش،آبی.

    خیلی دلم میخواست ازش بپرسم کیه؟ امانمیتونستم،نمیدونم شاید هم میتونستم اما نمی خواستم انگار که یک چیزی بین من و اونبود چون اون هم اصراری به شناختن من نداشت.
    ویرایش توسط Niloufarjojo : 1389,04,21 در ساعت ساعت : 05:40

  4. 333 کاربر از پست Niloufarjojo تشکر کرده اند .

    $$$NAFAS , (mahi) , *aren* , *avina* , *Ghazal* , *mikhak* , *Nafise.a9* , *NaZ@NiN.B* , *sara , *vooroojak* , *~Faezeh~* , -ALI- , .arsana. , .ELHAM. , .Mehrnoosh. , .Monire. , 18خرداد , aazz , abby7 , Admin , aidai , aili , alikhademi , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , aram-anlin , Archi , arman_iran , armita1819 , arzoo12 , asaletanha , asal_cheshmak , asaman_1389 , asemane nili , asha.to20 , ashoka , asmanisheytun , atei_69 , atousa27 , ayda90 , azade_sh , b.maryam , babasi , babsaneh , baran_1990 , barooni25 , beautyAsalak , behnazhmz , blub2000 , blue berry , butterfly90 , cccccccc , chandiny , cole , coral , daltonha , daneshmand , deragun , dj_bass , dokhtare khial , Donya-70 , eglantine-m96 , elahe 1 , elahe.goddess , elahe70 , electeronic , Elen , eli5 , et@yesh$ , eteb , evilgirl , faezeh , faezeh88 , FAH!ME , farahi , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , farzan0 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , fereshth , feryal_bahmani , gandomsa , gha3dak , ghazal ghazal , ghazale49 , gheisareh , gherti , ghorob89 , golchaghe , Gole Yassaman , gorestan man , granaz , hala , hannah , hanye , harimeshgh , hasti59 , hasty 70 , helik , Hella , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , iryane , jokerlady , JonasRahimi , kandi201022 , katy , katy f , kh1al , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kiana61 , kimia 2008 , kobramahmod , lavagirl , layahashemi , lili5225 , lilipoot33_68 , lindalili , love is.. , M&M_601 , m0zhdeh , mahboob21 , mahdieh.k , mahdiyeh , mahsadina , mahtab payda , mamorin , mansuri , marjanagn , mary341 , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam1 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_mariusz , melijooon , mellina2000 , melodina , meno , mishapasha , misha_kavir , miss.no1.2004 , monir 11 , morteza va ati , m_h_n , M_V_P , nadjafi , nafas3000 , narghas , nastaran86 , Nayiri , nazila94 , nedaj , negarjojojo , negark , neliel , Niayesh- 74 , niayesh00 , nikaan , nikitaaa24 , nillooo , nilou94 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , olala , OoPs , paeezi , parisa jooon , parisa76 , parisan1372 , parmis86 , Parnam , peleus , RafOneh , rahel194 , RealIty , reem1368 , Rez1_ds , Rha.sh , riitaa , romina ab , roseberry , roshan* , roya1365 , Roya_2010 , rytu , s.fzpr , s.sh , sabra1361 , sadaf00 , SAGHIIIII , saharmn , samaane , samandf , samir , samira1362 , sanaz2000 , sanaz_ , sania555 , sarah.sh , sarina sa , Sati_Faeze , sepide90 , shahemoghol , shahzad , shamilaamir , sharmin.r , sheren , shide , Shifteh , shili , shimaaaaa , shiva joon , shooma , silverstar , sirius , skarlet 62 , Sokout , Sokout_shab , some one , SONIA B , sonya , sotazi , sparrow , Star_69 , stiv , sydney , symorgh , sαвα , tama1011 , tanaz.68 , tangel , tania_7 , TanNazZz , tarane , TARANOMEMEHR , tghyasfr , tiger1978 , titinaz , ti_na60 , toop , tornado.n , triti , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vaghea , yalda97 , yasam , yasesabs , yasi70 , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zebeli , zeinab75 , zina , zohrehjoon , zoooom , zznanin , ~*7en*~ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Magic Life~ , ~pArnYa~ , آذردخت , آرزو-دانايي , آرشا , آرشیدان , آسمان ابری , آليس , آنیتا , اترون , اتوسا , ارتمیس * , اسمانی , بارنی , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهارجون , بی بی گل , تاريشا , ترنم , حاجی بلا , خانمی , خورشید خانم , راز نیاز , رزسیاه , روياي ابي , سامیا 2014 , سوانا77 , سیلوانا , شاپرک13 , شبنم , علی رضاایران , فاخته13 , فرحناز65 , فرگلf , لمیس20 , لیلاحمیده , م.م.ر , ماجده , ماه سیما , مرجان55 , ملیساا , منيژه , مهستی , مهنا2 , مَه رو , نامی , نسترن123 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , وارش67 , ياابالفضل , پهره , کریستال , گل یاس , یهدا , یواش , یگانه , ღ ghazali ღ

  5. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    1,164
    میانگین پست در روز
    0.67
    محل سکونت
    به جايه دور
    تشکر از کاربر
    23,891
    تشکر شده 28,903 در 1,367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض پاسخ : غریبهٔ من- نینا رها

    در راه دانشگاه بودم که صدای گوشیم آمد،به مانیتور نگاه کردم ملیکا بود ماشین را کنار زدم و گوشی رو جواب دادم.

    - جانم ملیکا؟

    ملیکا:سلام هلی بیا که بدبخت شدیم.

    - چطور؟

    ملیکا:بیا، فقط دیر نکنیا چون بد میشه واست ،میبینمت ،بای.

    - الو،الو،ملی ،بمیری با این حرف زدنت.با نگرانی ماشین رو حرکت دادم .همش در این فکر بودم که چی شده ملیکا زنگ زده! به پارکینگ دانشگاه که رسیدم از ماشین به سرعت پیاده شدم و به داخل دانشگاه رفتم.در سالن دانشجوها رو دیدم که همه به طرف سمتی میروند،منم به همون سمت رفتم،صدای ملیکا رو شنیدم که با دوستاش حرف میزد به سمتش رفتم و گفتم :سلام،چه خبره اینجا؟

    ملیکا:سلام خبر نداری.؟!به جای استاد فرهنگ یکی دیگه اومده به اسم کامیار.تا رسید ناصر و سهراب رو از کلاس بیرون کرد.

    - آخه چرا؟

    ملیکا:نمیدونم اولش فکر کردم بخاطر حرف زدنشون بود ،بعدش فهمیدم نه بابا این استاد قبلش از اینا یه چیزی میبینه حالا چی نمیدونم،دیگه زنگ زدم به تو بیایی دیر نکنی چون همه بچه ها سر کلاس بودن،دیگه این یارو اینرو برد دفترِ مدیر همه از کلاس آمدن بیرون.خلاصه بدبخت شدیم رفت.

    - ای بابا به ما که ربطی نداره بیا بریم داخل بشینیم که مُردم از خستگی.

    ملیکا:راستی این فامیل ما بهت زنگ زد؟

    - نه اگر زنگ میزد که به تو میگفتم.هیس استاد اومد.

    بعد از اومدن استاد تازه به حرف ملی رسیدم که واقعاً بدبخت شدیم،استاد بسیار خشک و جدی بود،با این که خیلی جوان بود اما جرات نفس کشیدن نداشتیم .فکر کنم بخاطر قیافش بود،با این که اولین استاد جوان ما نبود اما خیلی ازش حساب میبردیم بعضی از دخترای کلاس برای استاد محمودی که اون هم پسر جوانی بود ناز و عشوه میومدن، اما واسهٔ این یکی زورکی آب دهنشنو قورت میدادن،پسرای کلاس که در مزه پرانی و خنده ،رو دست نداشتن ساکت نشست بودن. تنها صدای موجود در کلاس صدای کفشهای استاد کامیار بود.اما بسیار خوب درس میداد طوری بود که من سوالهای که قبلاً در درسهای قبل واسم به وجود آمده بود در عرض لحظۀ کوتاهی واسم حل شد،البته من با آمدن این استاد خوشحال بودم چون دیگه مجبور نبودم برم خونه ۲ یا۳ بار بخونم و تمرین کنم تا یه چیزی بفهمم.

    ۱ هفتهٔ گذشت،صبح روز جمعه با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.

    - بله؟

    خانمی گفت:
    - خانوم کامران؟

    - بله خودم هستم بفرمایید؟

    خانوم:سلام شما رو خانوم سهیلی ،ملیکا سهیلی به من معرفی کردن.

    - اوه، بله بله شما خانوم؟

    خانوم:ماندگار،ماندانا ماندگار.

    - بله خانوم ماندگار،ملیکا جان به من گفتن که کارتمو به شما دادن،خوب چه کمکی میتونم بکنم بهتون.

    خانوم ماندگار:ملیکا به من گفته بود که شما موسیقی آموزش میدید و در چندین موسسهٔ موسیقی معلم هستید.به همین دلیل مزاحم شدم.

    - خواهش میکنم بفرمایید

    ماندگار:نوۀ من دختری ۷ ساله هست که خیلی علاقه به موسیقی داره، اما متاسفانه با وجود معلمهای متعددی که داشت، نتوانست از عهده اینکار درست بر آید.و با وجود تعریفهایی که از شما شد،این بود که با شما تماس گرفتم.

    - ممنون از لطفتون،من هر کمکی که از دستم بر میاد واسهٔ نوه گل شما انجام میدهم.

    ماندگار:پس شما زمانش رو انتخاب کنید با وجود اینکه هنوز دانشجو هستید،هر زمانی که بگید من قبول میکنم.

    - من ۲شنبه،۳شنبه،۴شنبه در دانشگاه کلاس دارم،اما روزهای شنبه و ۱شنبه در آموزشگاه درس میدم،و روزهای ۴شنبه، ۲شاگرد خصوصی دارم،اما ۵شنبه و جمعه وقتم آزاد هست.

    خانوم ماندگار خندید و گفت:وای اینجور که بوش میاد هیچ وقتی واسهٔ نوه من نیست.منم خندیدم و گفتم:بله وقتم واقعاً ُپر است اما برای نوۀ شما من حتمًا خدمت میرسم چون ۱،۲ هفتهٔ دیگه بیشتر دانشگاه ندارم،و به زودی درسم تمام میشه و خیلی راحت تر میتونم به شاگردام برسم.

    ماندگار:خوب پس بخاطر این که شما هم اذیت نشین اولین کلاس رو میذاریم بعد از تمام شدن دانشگاهِ شما و تا اون موقع تابستون هست و خیلی راحتر میتونین به سوگند برسین.

    فکری کردم و با خودم گفتم فکر بدی نیست حداقل میتونم به درس هم برسم :خانوم ماندگار، باشه ، من موافقم با شما. من دقیقاً ۲ هفتهٔ دیگه که دانشگاه تعطیل شد باهاتون تماس میگیرم.

    ماندگار:پس من منتظر میمونم،امیدوارم موفق باشین،خدا نگهدار.

    - خدا نگهدار.

    گوشی تلفن را که گذاشتم با خودم گفتم عجب زن مؤدبی بود، چقدر رسمی حرف میزد .معلم بود که خیلی با اصالت باید باشن.یادم اومد که به ملیکا زنگ نزدم به ساعت نگاه کردم نزدیک ۱۲ بود سریع شمارهٔ ملیکا را گرفتم و حرفهایی که بین من و خانوم ماندگار رد و بدل شده بود ،انتقال دادم.و در آخر به ملیکا گفتم :ملی حوصلم سر رفته پاشو بیا اینجا بریم بیرون ، شا م هم مهمون من.

    ملیکا:او حالا کو تا شام ناهار رو چی کار کنیم؟

    - خوب میگم دیگه بیا اینجا ناهار میخوریم، بعد میریم بیرون . واسهٔ شا م میریم رستورانی ؛جایی.

    ملیکا:خیلی خوب، فقط ببین اشکال نداره دُرسا هم با ما بیاد،دختر خالمو میگم؟

    - معلومه که اشکال نداره !دختر این دیگه چه سؤالیه؟ اگر کسی دیگه هم میخواد بیاد اینجا خونهٔ خودشونه.

    ملیکا:نه فقط همین دُرسا خونهٔ ما بود کسی دیگی نیست.

    - باشه پس من تا غذا درست میکنم شما هم بیایید دیگه ،فقط دیر نکنین که کشتمتون.

    خندید و گفت:نه کاری نداریم میایم اونجا ،دیگه آماده میشیم واسه بیرون.

    -باشه می بینمتون.بای.

    گوشی رو که گذاشتم ،شروع کردم به جمع کردن خانه و آماده کردن غذا،کلاً آدم شلخته ای نبودم ،سعی میکردم از هر چیزی که استفاده میکنم همون موقع بذارم سر جاش واسه همین خونه هیچ وقت بهم ریخته نبود.بعد از بیرون آمدن از حمام ،به غذا سر زدم دیدم کاملا پخته است،در همین حین صدای در اومد، از تویی آیفون دیدم ملیکا با اون قیایفۀ مسخره اش داره جلوی آیفون شکلک در میاره.با خنده در رو باز کردم. ملیکا با سر و صدا وارد شد.

    ملیکا:هلی..هلی،،هلیاا هووی.

    - درد ، مگه سر باغی اینجوری داد میزنی.

    ملیکا:بی ذوق..بشکنه این دست و پا که ادویش کم شده.برو بمیر.

    با خنده رفتم جلو و گفتم:خوش اومدین بیا تو درسا جون. خوبی؟

    درسا:سلام هلیا جون ببخشید مزاحم شدم.

    - ای بابا، بیا تو ببینم. این چه حرفیه دختر؟ من که حوصلم حسابی سر رفته بود،خوب کاری کردی امدی.

    ملیکا:امم،عجب بویی ! چی درست کردی ؟

    - فسنجان

    ملیکا:وای ، مرسی، کاش از خدا یه چی دیگه میخواستم. امروز داشتم به درسا میگفتم دلم هوس فسنجان کرده. فقط خدا کنه خوب درست کرده باشی مارو به کشتن ندی.

    - دست پختن من هر چی باشه از مال تو یکی خیلی بهتره،یادت میاد کتلت درست کردی؟شده بود سنگ و شور اوه اوه اوه تا ۳ روز پشت سر هم جای من دم دستشوی بود.

    ملیکا:غلط کردی اگر بد بود واسه چی خوردی؟خوبه تا آخرین لقمه هم خوردی.

    - خوبه حالا اون موقع داداشت بود، نشد چیزی بهت بگم تو رودربایستی مجبور شدم خوردمش.

    به درسا که در حال خندیدن به کل کلِ من و ملیکا بود، نگاهی کرد و گفت:تو چی میگی چشم سفید؟امروز صبح دیدی مثلا میخواستی یه املت درست کنی آشپزخونه را دود برداشته بود تازه ظرفهای مامانم را خراب کردی.

    رو به درسا گفتم:ولش کن تا شب بذاری همینجوری غُر غُر میکنه.

    با کمک دخترا میز رو چیدیم و بعد شروع به خوردن کردیم .اینقدر سر میز خندیدیم که اشک از چشمامون اومد.با کلی شوخی و خنده میز را جمع کردیم.ملیکا به بهونهٔ کتاب خوندن از زیر ظرف شستن در رفت ،من و درسا هم زرنگی کردیم و ظرفها را تویی ماشین ظرفشویی گذاشتیم،البته ملیکا از این موضوع خبر نداشت چون هر موقع اومده بود خونهٔ من خودم ظرفارو میشستم چون ۲ نفر آدم ظرفی کثیف نمیکنن.

    بعد از که کار آشپزخونه تموم شد به سالن آمدم و دیدم ملیکا روی مبل خوابش برده واسه این که سرو صدا نشه من و درسا به روی بالکن رفتیم و شروع کردیم به حرف زدن.اینجوری که فهمیدم درسا خیلی وقت دل به مهرداد برادر ملیکا داده ،اما مهرداد خبری نداره و مادرش هم عجلهٔ زیادی واسهٔ ازدواج مهرداد داره،به درسا دل داری دادم و گفتم که من کمکش میکنم که به آرزوش برسه. موقعی که ازش پرسیدم فکر میکنی مهرداد همونیه که دنبالش میگشتی؟ گفت:وقتی که عشق میاد دیگه اومده، از واقعی بودنش نمیتونی خبردار بشی،اما در انتخاب طرفش میتونه اشتباه نکنه،چون خودت انتخاب میکنی اما در مورد به وجود امدنش دست تو نیست.

  6. 313 کاربر از پست Niloufarjojo تشکر کرده اند .

    $$$NAFAS , (mahi) , *aren* , *Ghazal* , *mikhak* , *NaZ@NiN.B* , *sara , *~Faezeh~* , -ALI- , -bahareh- , .arsana. , .Baharak. , .ELHAM. , .Mehrnoosh. , .Monire. , 18خرداد , aazz , abby7 , adish1 , Admin , afi jonz , aidai , aili , ali agha , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , aram-anlin , Archi , arman_iran , armita1819 , arzoo12 , asalgole , asal_cheshmak , asaman_1389 , asemane nili , asha.to20 , ashoka , atei_69 , atousa27 , ayda90 , azade_sh , azar1 , b.maryam , babasi , baran_1990 , barooni25 , beautyAsalak , blub2000 , blue berry , butterfly90 , cccccccc , chandiny , cole , coral , deragun , dj_bass , Donya-70 , eglantine-m96 , elahe 1 , elahe.goddess , elahe70 , electeronic , Elen , eli5 , et@yesh$ , eteb , evilgirl , faezeh , faezeh88 , FAH!ME , farahi , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , farzan0 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , fereshth , feryal_bahmani , gandomsa , gha3dak , ghazal ghazal , ghazale49 , gheisareh , gherti , ghorob89 , golchaghe , Gole Yassaman , gorestan man , hala , hannah , hanye , harimeshgh , hasti59 , helik , Hella , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , Irani , iryane , JonasRahimi , kandi201022 , katy , katy f , kh1al , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kiana61 , kimia 2008 , kobramahmod , lavagirl , layahashemi , lili5225 , lindalili , love is.. , M&M_601 , m0zhdeh , mahboob21 , mahdiyeh , mahtab payda , mamorin , mansuri , marjanagn , martire , mary341 , maryam56 , maryam1 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_mariusz , maskari , mehrnoush_re , melijooon , mellina2000 , melodina , meno , mirage , mishapasha , misha_kavir , miss.no1.2004 , monir 11 , morteza va ati , m_h_n , M_V_P , nadjafi , nafas3000 , narghas , nastaran86 , Nayiri , nazila94 , nedaj , negarjojojo , negark , neliel , Niayesh- 74 , niayesh00 , nikaan , nikitaaa24 , nillooo , niyayeeeeeesh , nlp16001 , olala , OoPs , paeezi , parisa jooon , parisa76 , parisan1372 , parmis86 , peleus , RafOneh , rahel194 , RealIty , Rez1_ds , Rha.sh , riitaa , romina ab , roseberry , roshan* , roya1365 , Roya_2010 , rytu , s.fzpr , s.sh , saba_h , sabra1361 , sadaf00 , SAGHIIIII , saharmn , samaane , samandf , same eshgh , samir , samira1362 , sanaz2000 , sanaz_ , sania555 , sarah.sh , sarina sa , sepide90 , shahemoghol , shahzad , shamilaamir , sharmin.r , sheren , shide , Shifteh , shili , shooma , silverstar , sirius , skarlet 62 , Sokout , Sokout_shab , some one , SONIA B , sonya , sotazi , sparrow , Star_69 , stiv , sydney , sαвα , tama1011 , tanaz.68 , tania_7 , taniii , TanNazZz , tarane , TARANOMEMEHR , tghyasfr , tiger1978 , ti_na60 , toop , tornado.n , triti , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vaghea , violet_kl , yalda97 , yasam , yasamin_azizi , yasesabs , yasi70 , yAsnA*19F , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zebeli , zeinab75 , zina , zohrehjoon , zoooom , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Magic Life~ , ~pArnYa~ , آذردخت , آرشا , آرنوشا , آسمان ابری , آليس , آنیتا , اتوسا , ارتمیس * , بارنی , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهارجون , بی بی گل , حاجی بلا , خانمی , راز نیاز , رزسیاه , روياي ابي , سارا سامن , سوانا77 , سیلوانا , شاپرک13 , شبنم , علی رضاایران , فاخته13 , فرحناز65 , فرگلf , لمیس20 , لیلاحمیده , م.م.ر , ماجده , ماه سیما , مرجان55 , ملیساا , منا64 , منجی , منيژه , مهستی , نامی , نسترن123 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , وارش67 , ياابالفضل , پهره , گل یاس , یلدا بهرامی , یواش , یگانه

  7. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    1,164
    میانگین پست در روز
    0.67
    محل سکونت
    به جايه دور
    تشکر از کاربر
    23,891
    تشکر شده 28,903 در 1,367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض پاسخ : غریبهٔ من- نینا رها

    میدونی هلیا جون ،موقعی که بچه بودم با مهرداد و ملیکا، خاله بازی می کردیم. مهرداد همیشه به من می گفت:میای شهزادهٔ قصر من بشی؟منم همیشه جواب میدادم:آره ،من فقط شهزادهٔ قصر تو میشم،پوزخندی زد و گفت:شاید باورت نشه اما من این حرفو از ته قلبم میزدم اما اون همیشه از این حرف مثل حرفای بچگانه یاد میکنه .ولی اون نمیدونه من از ته قلبم این حرفو میزدم.دستم روی دستش گذاشتم و گفتم:عزیزم کسی که اون بالا نشسته بهتر از من و تو و مهرداد میدونه که در دل تو و عاشقای مثل تو چی میگذره، پس بهتره صبور باشی و بذاری هر چی که مصلحت هست اتفاق بیفته.لبخندی زد و گفت:ببخشید عزیزم من با حرفم تورو هم ناراحت کردم،جواب دادم:نه عزیزم من اصلا ناراحت نشدم ،شاید باورت نشه اما خیلی خوشحال شدم که به من اعتماد کردی و راز دلتو گفتی.در همین حین صدای خواب آلود ملیکا آمد:شماها چی کار دارین میکنین؟

    درسا:میبینی که داریم حرف میزنیم.

    ملیکا:در مورد چی؟

    چشمکی به درسا زدم و گفتم:در مورد این که کدوم بدبختی میخواد بیاد این خانوم خرسه که همیشه در حال خوابیدنِ بگیر؟

    ملیکا:یکی مثل کسی که میاد تورو بگیره.خندیدم و گفتم:بچه ها آماده شین که بریم بیرون ساعت ۶ شد.آماده شدن بچه ها نزدیک ۱ ساعت طول کشید. وقتی از خانه بیرون آمدیم در راه به بچه هاگفتم:شانس آوردین داره تابستون میاد وگرنه الان همه جا تاریک بود، اما الان هنوز آفتاب هست.

    ملیکا:آره امسال تابستون گرمی در پیش داریم.

    بعد از رسیدن به پاساژها شروع به دیدن مغازه ها کردیم،ملیکا در هر مغازه ی میرفت یک چیزی میخرید .دیگه به زورکی می کشیدیمش بیرون،همونجور که راه میرفتیم چشمم به ویولون زیبایی اُفتاد،که مشکی بود و فقط جای واسهٔ سیمش بود بقیهٔ تنهٔ ویولون مانند شاخهٔ درختی پیچیده بود از دیدنش کلی ذوق کردم. با سرعت به داخل مغازه رفتم ،چند پسر جوان در آنجا بودن. فقط یکیشون متوجهٔ ورود من شد که فهمیدم اون فروشنده است.به سمتم آمد و گفت:میتونم کمکتون کنم؟

    - بله،میشه لطفاً اون ویولون مشکی رو بیارید،بعد از دقایقی ویولون رو در دستانم لمس کردم ،حسِ خیلی خوبی داشتم .دلم میخواست همونجا امتحانش کنم.صدای ملیکا من رو به خود آورد:وای چقدر قشنگه.رو به ملیکا کردم و گفتم:به نظرت بخرمش.

    ملیکا:دوست داری چرا که نه ؟!به نظر من که معرکه است.

    رو به مغازه دار کردم که چشم به من دوخته بود:چند قیمته؟

    فروشنده:قابل شما رو نداره؟

    - خیلی ممنون حالا بفرمایید؟

    فروشنده:نه جدی میگم مغازهٔ خودتونه این که اصلا چیز قابل داری نیست.اخمی کردم و گفتم:شما قیمتو بفرمایید؟

    بعد از گفتن ،پول ویولون رو دادم در حال بیرون رفتن از مغازه پسری با عجله به داخل اومد و به من تنهٔ محکمی زد به سوی پسر نگاه کردم و با عصبانیت گفتم:حواست کجاست آقا؟

    پسر به طرف من برگشت ،با خودم گفتم وای این چقدر قیافش آشناست..مثل این که پسر هم منو جایی دیده بود لبخندی زد و گفت:بله حق با شماست ببخشید،،در حالی که برمی گشتم اداشو در آوردم دهنمو کج کردمو گفتم:ببخشید..ایش.

    صدای پسر آمد:خانوم درست نیست ادای کسی رو در بیاری اینو بهت یاد ندادن؟

    بلند گفتم:نه اومدم که تو یادم بعدی،،پسرایی که توی مغازه بودن زدن زیر خنده ملیکا گفت:بریم بیرون.

    بعد از این که از مغازه اومدم بیرون با خودم گفتم این پسررو من یه جا دیدم ملیکا رو به من کرد و گفت:پسررو شناختی؟

    - نه اتفاقا الان تو همین فکر بودم که یه جای اینو دیدم.

    ملیکا:بابا این همون پسر است که با ماشین واسمون ایستادن وقتی واسهٔ خرید کتاب رفته بودیم یادت میاد این بغلِ راننده بود.

    سرم سوت کشید رو به ملیکا گفتم:اوه اوه پس بگو وقتی دیدمش یه احساس بدی بهم دست داد.

    بعد از در آمدن از پاساژ به رستوران رفتیم و شام رو با شیطنت و خنده خوردیم.وقتی که به خانه رسیدم از خستگی داشتم میمردم،اما وقتی جعبه ویولون رو باز کردم از دیدنش خستگی تنم در رفت.همون موقع کوکش کردم و شروع به زدن کردم واقعاً که عالی بود.

    خیلی دلم میخواد برم ایمیلمو چک کنم اما دیگه جونی در بدنم باقی مانده نبود،وقتی به رختخواب رفتم ساعت حدود ۱۲ بود،با خودم فکر کردم کلاً روز خیلی خوبی بود ،ارزش این همه خستگی رو داشت،کاش همهٔ روزهام مثل امروز بود.

    روزها میگذشت من سرگرم بودم با دانشگاه و آموزشگاه البته با آبی هم ارتباط داشتم اینجور که فهمیدم دور از خانواده زندگی میکنه ،اما کجاست را نفهمیدم،واقعاً بهش عادت کرده بودم اگر یه روز ازش ایمیل نمیومد ازش ؛احساس میکردم یه چیزی گم کردم.روز آخر دانشگاه با ملیکا از کلاس آمدیم بیرون،در راهرو دانشگاه ملیکا شروع کرد به تعریف کردن از این که واسهٔ تابستون کجا میرن در جواب حرفش که گفت تو میخوای چی کار کنی جواب دادم:من که مثل هر سال جایی نمیرم. امسال نسبت به سالهای قبل سرم حسابی شلوغه.

    ملیکا:چرا انقدر خودتو خسته میکنی، اصلا میدونی چیه با ما به اصفهان بیا بعدش هم میریم ارومیه خونه عموم اینا .خیلی خوش میگذار.

    -نه قربونت برم ،من اینجوری راحت ترم تازه به خانوم کامیار قول دادم که تابستون به نوه اش همه چیزو یاد بدم.

    ملیکا:تو مشکلت همین خانوم کامیار هستش؟این که کاری نداره تو قبول کن اون با من،باشه؟

    - نه عزیزم مشکله من هیچ چیزی نیست اما من اینجوری راحت ترم.

    ملیکا با قیافی اخم آلود گفت:باشه هر جور راحتی.صورتشو بوسیدم و گفتم:اینجوری نکن دیگه قول میدم سال دیگه حتما باهاتون بیام یا واسه عید اگر خواستین جایی برین، بیام یا یه برنامه می چینیم من و تو درسا باهم میریم خوبه؟

    ملیکا در حالی که معلوم بود از حرفم خوشحال شده گفت:آره این عالیه، چه حالی بکنیم ما!

    -خیلی خوب دیوونه بیا بریم که یه عالم کار دارم باید زنگ بزنم به خانوم کامیار واسهٔ فردا قرار بذارم ،آخه قول داده بودم که روز آخر دانشگاه باهاش تماس بگیرم.

    ملیکا:تو خونه بهش درس میدی؟

    - آره دیگه

    ملیکا:خونهٔ تو یا میری خونشون؟

    -راستشو بخوای نمیدونم باید حالا فردا برم ببینم چی میشه،البته واسهٔ من زیاد فرق نمیکنه بستگی داره اونا چه شرایطی داشته باشن.

    ملیکا:اونا که همه جوره راحتن .اونجوری که فامیلمون ازش تعریف می کرد میگفت راننده ،خدمتکار دم و دستگاه حسابی دارن،چشم غُره ای بهش رفتم و گفتم:دم و دستگاه چیه؟ درست حرف بزن هر کی ندونه فکر می کنه از چاله میدون آوردنت.

    ملیکا خندید و گفت:خاک پاتم داداش چشم اینم به خاطر تو .

    خندیدم گفتم:بمیری تو. من از دستت راحت بشم .
    ویرایش توسط Niloufarjojo : 1389,04,27 در ساعت ساعت : 00:31

  8. 310 کاربر از پست Niloufarjojo تشکر کرده اند .

    $$$NAFAS , (mahi) , *aren* , *Ghazal* , *mikhak* , *NaZ@NiN.B* , *vooroojak* , *~Faezeh~* , -ALI- , -bahareh- , .arsana. , .ELHAM. , .Mehrnoosh. , .Monire. , 18خرداد , 6554 , aazz , abby7 , adish1 , Admin , afi jonz , aidai , aili , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , Archi , arman_iran , armita1819 , arzoo12 , asal_cheshmak , asaman_1389 , asemane nili , asha.to20 , ashoka , atei_69 , atousa27 , ayda90 , azade_sh , azar1 , b.maryam , babasi , babsaneh , barane khazan , baran_1990 , barooni25 , beautyAsalak , blub2000 , blue berry , butterfly90 , cccccccc , chandiny , cole , coral , deragun , dj_bass , Donya-70 , eglantine-m96 , elahe 1 , elahe.goddess , elahe70 , electeronic , Elen , evilgirl , extranjera , faezeh , faezeh88 , FAH!ME , farahi , farizad , Farnaz , farnaz21 , farzan0 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , fereshth , feryal_bahmani , gandomsa , gha3dak , ghazal ghazal , gheisareh , gherti , ghorob89 , golchaghe , Gole Yassaman , gorestan man , granaz , hagh118 , hala , hannah , hanye , harimeshgh , hasti59 , hasty 70 , helik , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , Irani , iryane , JonasRahimi , kandi201022 , katy , katy f , kh1al , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kiana61 , kimia 2008 , lavagirl , layahashemi , lili5225 , lilipoot33_68 , lindalili , love is.. , M&M_601 , m.mahsa , m0zhdeh , mahboob21 , mahdiyeh , mahsadina , mahtab payda , mamorin , mansuri , marjanagn , martire , mary341 , maryam56 , maryam1 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_mariusz , maskari , mehrnoush_re , melijooon , melodina , meno , Misha73 , mishapasha , misha_kavir , miss.no1.2004 , monir 11 , morteza va ati , m_h_n , M_V_P , nadjafi , nafas3000 , narghas , nastaran86 , Nayiri , nazila94 , nedaj , negarjojojo , negark , neliel , Niayesh- 74 , niayesh00 , nikaan , nikitaaa24 , nillooo , niyayeeeeeesh , nlp16001 , PAEEZ70 , parisa jooon , parisa76 , parmis86 , peleus , perijooon , RafOneh , raha6956 , rahel194 , RealIty , Rez1_ds , Rha.sh , riitaa , romina ab , roseberry , roshan* , roya1365 , Roya_2010 , rytu , s.fzpr , s.sh , sabra1361 , SAGHIIIII , saharmn , samaane , samandf , samir , samira1362 , samsam1354 , sanaz2000 , sanaz_ , sania555 , sarah.sh , sarina sa , sepide90 , SETARE SOHEYL , shahemoghol , shahzad , shamilaamir , shamim-27 , sharmin.r , sheren , shide , Shifteh , shili , shooma , silverstar , sirius , skarlet 62 , Sokout_shab , some one , SONIA B , sonya , sooosk , sotazi , sparrow , Star_69 , stiv , sydney , sαвα , tama1011 , tanaz.68 , tania_7 , TanNazZz , tarane , TARANOMEMEHR , tghyasfr , tiger1978 , titinaz , ti_na60 , toop , tornado.n , triti , UnKnOwN_Sh , vaghea , violet_kl , yasam , yasesabs , yasi70 , yAsnA*19F , zahra.h , Zahra_niki , zara14 , zebeli , zeinab75 , zina , zohrehjoon , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Magic Life~ , آذردخت , آرزو-دانايي , آرشا , آرشیدان , آرنوشا , آسمان ابری , آليس , آنیتا , اتوسا , ارتمیس * , اسمانی , اسوده , انائل , بارنی , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهارجون , بی بی گل , تاريشا , حاجی بلا , خانمی , راز نیاز , رزسیاه , روياي ابي , سارا سامن , سوانا77 , سیلوانا , شاپرک13 , شبنم , شیوا , علی رضاایران , فرحناز65 , فرگلf , لمیس20 , لیلاحمیده , م.م.ر , ماجده , ماه سیما , مرجان55 , ملیساا , منا64 , منجی , منيژه , مهستی , مهنا2 , نسترن123 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , وارش67 , ياابالفضل , پهره , یهدا , یواش , یگانه

  9. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    1,164
    میانگین پست در روز
    0.67
    محل سکونت
    به جايه دور
    تشکر از کاربر
    23,891
    تشکر شده 28,903 در 1,367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض پاسخ : غریبهٔ من- نینا رها

    با ملیکا خداحافظی کردم و به سمت خانه حرکت کردم،به خانه که رسیدم بعد از ساعتی با خانوم ماندگار تماس گرفتم.صدای خانومی در گوشی پیچید.

    خانوم:بله؟

    - الو سلام با خانوم ماندگار میخواستم صحبت کنم؟

    خانوم:شما؟

    - من کامران هستم.

    خانوم:خانوم کامران لطفا چند لحظه گوشی لطفا!

    - بله!

    بعد از لحظاتی صدای خانوم ماندگار در گوشی پیچید:سلام خانوم کامران.

    - سلام از بنده است خانوم ماندگار حالتون خوبه؟

    ماندگار:ممنون عزیزم،به خوبی شما.

    - غرض از مزاحمت امروز روز آخر دانشگاه بود ،خواستم اگر هنوز تمایل دارید به تدریس نوه گلتون یه قراری باهم بذاریم.

    ماندگار:اوه بله بله حتما! خوب کجا همدیگرو ببینیم؟

    - واسۀ من فرق نمیکنه، هر جا که شما راحتین.

    ماندگار:پس تشریف بیارید خونه ،محل کارتون هم ببینید.

    - بله پیشنهاد خوبیه؟چه ساعتی؟

    ماندگار:۱۲ بعد از ظهر چطوره؟

    - عالیه ،حتما خدمت میرسم.

    ماندگار:آدرستون رو لطف کنید تا راننده رو بفرستم دنبالتون.

    - نه خیلی ممنون ماشین هست شما لطف کنید آدرستون رو بدید خودم میام.

    ماندگار:بله بنویسید زعفرانیه،کوچه گلزار،پلاک ۹۸.

    - بله خیلی ممنون، پس من فردا خدمت میرسم امری نیست؟

    ماندگار:قربان شما خدا نگهدار.

    شب موقعی خواب اضطراب عجیبی داشتم که سابقه دار بود،حتی بار اولی که به آموزشگاه میرفتم اصلاً اضطراب نداشتم،اما حالا واسهٔ قرار فردا اضطراب داشتم،یاد حرف ملیکا افتادم که گفت هیچیی تو مثل آدمیزاد نیست! واقعاً راست میگفت . آخه کی واسه یه قراره ساده اضطرب میگیره؟که من گرفته بودم.صبح بعد از این که از خواب بیدار شدم به حمام رفتم و بعد از صبحانه آماده شدم. دلم میخواست هر کس من را برای بار اول ببیند ،با بهترین ظاهر من را ببنید. کت و دامنی مشکی پوشیدم کت تنگ و کوتاهی بود و دامن تنگ چسبان تا روی زانو قرار داشت به همراه چکمه های مشکی بلند تا زیر زانو پوشیدم،به همراه شال مشکی براق و بعد آرایش ملایمی کردم،مقداری عطر به خودم زدم و در آینه نگاهی به خودم کردم،موهای بلند صاف مشکیم را همیشه دوست میداشتم چون دایی ام دوستشون داشت .به گفتهٔ دایی شبیه مادرم بودم اما چشمان آبیه من تنها عضوی از بدنم بود که به پدرم رفته بود.صورت گرد و سفید من همیشه باعث میشد دایی به من سفید برفی بگویید.از عالم هپروت بیرون آمدم ،به ساعتم نگاه کردم ۱۱:۱۵ بود از خانه زدم بیرون،پیدا کردن خانهٔ ماندگار خیلی راحت بود به ساعت نگاه کردم هنوز ۱۰ دقیقه فرصت داشتم،به در خانهٔ خانوم ماندگار نگاه کردم معلوم بود که باید خانهٔ قشنگی باشه،خیلی هیجان زده شده بودم ظاهر خونه خیلی کنجکاوم کرده بود،۱۰ دقیقه ای صبر کردم،و بعد از ماشین پیاده شدم و به طرف خانه راه افتادم زنگ را فشردم،مردی جواب داد:کیه؟

    - سلام کامران هستم.

    مرد:بله بفرمایید تو،

    در را که باز کرد از چیزی که میدیدم دلم میخواست جیغ بکشم،باغی پُر از گلهای رنگارنگ زیبا درختان زیبا و ساختمانی در وسعت باغ که سفید بود بی شباهت با قصر نبود یاد حرف ملیکا افتادم،گفته بود خیلی پولدار باید باشن اما فکرشم نمیکردم در این حد.به سمت ساختمان راه افتادم مردی به همراه خانومی در کنار در ساختمان منتظر من بودن،سلامی کردم.که آن مرد جواب داد:خوش آمدین خانوم منتظر شما هستن.در ساختمان را که باز کرد واقعاً نزدیک بود بی هوش بشم،سالنی بسیار بزرگ و زیبای بود و تمام وسایل موجود در آنجا به رنگ طلایی بود به راستی که قصر بود.به طرف سالن رفتم خانوم تقریبا سن بالایی را دیدم که ایستاده بود،خیلی آرام به کنارش رفتم و گفتم:سلام من هلیا کامران هستم.

    خانوم ماندگار لبخندی زد و گفت:سلام خیلی خوش وقتم از دیدار شما خانوم کامران.

    - منم همینطور خانوم ماندگار.

    خانوم ماندگار نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت:شما بسیار شیک پوش و زیبا هستین بخاطره سلیقتون در انتخاب لباس بهتون تبریک میگم.

    لبخند ملیحی زدم تشکر کردم،شروع کرد به صحبت کردن:بهتون نمیاد سن زیادی داشته باشین.

    - بله من ۲۰ سال دارم.

    ماندگار:۲۰سال سن کمی به نظر میاد واسهٔ یه معلم.

    - بله همینطور آخه من از بچگی با سازهای مختلف آشنا شدم،واسهٔ همین راحت تونستم در آموزشگاه استخدام شوم.

    ماندگار:باید خانواده بسیار محترم و ب اصالتی داشته باشید که اینقدر شما مؤقر و هنرمند هستید.

    - شما لطف دارید،اما لازمه که بگم من پدر و مادرم را خیلی وقته از دست دادم و تا ۴ ساله پیش پیش دائیم زندگی میکردم در کانادا، اما متأسفانه داییم و خانمش در سانحۀ تصادف از بین رفتن و من به ایران بازگشتم.

    ماندگار با قیافه ناراحتی گفت:واقعاً متأسفم خانوم کامران، برای شما در آن سن باید خیلی سخت بوده باشه که تنهایی زندگی کنید.

    - بله همینطور است که شما میگید. با این که من از لحاظ مال و منال چیزی کم ندارم اما کار میکنم تا حداقل از تنهایی در بیام.

    ماندگار:مطمئنم اگر دایی و پدر و مادرتان زنده بودند بخاطرِ داشتنِ چنین دختری افتخار میکردند.

    لبخندی زدم وگفتم:نظر لطف شماست.

    ماندگار:خوب خانوم کامران دوست دارید با نوه من آشنا بشید؟

    -اوه، بله حتما.

    ماندگار خدمتکار راصدا زد و گفت:لطفا سوگند را بیاورید.بعد از لحظاتی دخترک زیبایی را دیدم که مانند فرشته ها ی معصوم و زیبا بود،پیراهن صورتی بلندی تنش بود موهاش هم ۲گوشی کرده بود.دلم میخواست لپای صورتیشو بوسی سفت کنم، آرام گام برداشت و به طرفم آمد و با لحنی کودکان و شیرین گفت:سلام من سوگند هستم.

    - سلام خانوم من، هم هلیا هستم.چشمان درشت و مشکی سوگند درخشش عجیبی داشت و موهای مشکی و موی خرمایی و صافش از اون دختر زیبای ساخته بود.

    ماندگار:سوگند جان این خانوم از امروز معلم موسیقی تو خواهد بود امیدوارم شاگرد خوبی باشی.

    نگاهی به سوگند که خیره نگاهم میکرد کردم و گفتم:من مطمئنم سوگند خانوم شاگرد خیلی خیلی خوبی هست.

    سوگند:شما از کجا میدونین؟

    خندیدم و گفتم:چشمای مهربونت این حرفو به من زد.

    سوگند با هیجان گفت:یعنی چشمای من به شما گفتن که من خوبم.

    - بله عزیزم.

    خانوم ماندگار که در حال تماشای حرف زدن من و سوگند بود گفت:شما خیلی خوب با بچه ها ارتباط برقرار میکنین .چند معلم قبلی سوگند اصلا به خوبیه شما نمیتونستن با سوگند ارتباط برقرار کنن و همین موجب اخراج آنها شد.

    سوگند به خانوم ماندگار گفت:هلیا خانوم میتونن از امروز به من یاد بِدن و بعد با چشمهای ملتمس به من و خانوم ماندگار نگاه کرد.

    - اگر از نظر شما اشکالی نداره خانوم ماندگار جلسهٔ اول رو از امروز شروع میکنیم.

    ماندگار:باشه مشکلی نیست فقط قبلش من باید با شما راجع موضوعی حرف بزنم.

    - بله، حتما.

    خانوم ماندگار از سوگند خواست که بیرون از سالن منتظر شود،خانوم ماندگار بعد از رفتن سوگند گفت:همینطور که مشاهده میکنین ما خانواده بسیار مقرراتی هستیم،خواهشِ من از شما این است که به مقررت این خانه احترام بگذارید و در صورت پیدا شدن مشکل به من اطلاع دهید.

    - بله چشم خانوم ماندگار.

    ماندگار:خوب خانوم کامران از این سمت .
    رو به خانوم ماندگار کردم و گفتم:از شما خواهشی دارم و اون این است که شما اسم کوچیکه من رو صدا بزنید و با من راحت باشید.برای دقایقی خانوم ماندگار چشم به من دوخت در دلم گفتم:اه بمیری با این خواهش مزخرفت الآنه که بزنه زیر گوشت.اما در کمال تعجب خانوم ماندگار لبخندی از مهربانی به من زد و گفت:تو منو یاد دخترم انداختی ،چشم عزیزم من از این به بعد بهت میگم هلیا.

    - ممنون.

  10. 300 کاربر از پست Niloufarjojo تشکر کرده اند .

    $$$NAFAS , (mahi) , *aren* , *Ghazal* , *mikhak* , *NaZ@NiN.B* , *vooroojak* , *~Faezeh~* , -ALI- , .arsana. , .ELHAM. , .Mehrnoosh. , .Monire. , 18خرداد , aazz , abby7 , adish1 , Admin , afi jonz , aidai , aili , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , aram-anlin , Archi , arman_iran , armita1819 , arzoo12 , asalgole , asal_cheshmak , asaman_1389 , asemane nili , asha.to20 , ashoka , atei_69 , atousa27 , ayda90 , azade_sh , azar1 , b.maryam , babasi , babsaneh , barooni25 , beautyAsalak , blub2000 , blue berry , butterfly90 , cccccccc , chandiny , cole , coral , deragun , dj_bass , Donya-70 , eglantine-m96 , elahe 1 , elahe.goddess , elahe70 , electeronic , Elen , evilgirl , faezeh , faezeh88 , FAH!ME , farahi , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , farzan0 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , fereshth , feryal_bahmani , gandomsa , gha3dak , ghazal ghazal , ghazale49 , gheisareh , gherti , gipsy_sepideh , golchaghe , Gole Yassaman , goli62 , gorestan man , granaz , hala , hannah , hanye , harimeshgh , hasti59 , hasty 70 , helik , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , Irani , iryane , JonasRahimi , kandi201022 , katy , katy f , kh1al , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kiana61 , kimia 2008 , kobramahmod , layahashemi , lili5225 , lilipoot33_68 , lindalili , love is.. , M&M_601 , m0zhdeh , mahboob21 , mahdiyeh , mahtab payda , mamorin , mansuri , marjanagn , martire , mary341 , maryam56 , maryam1 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_mariusz , mehrnoush_re , melijooon , melodina , meno , mirage , Misha73 , mishapasha , misha_kavir , miss.no1.2004 , monir 11 , morteza va ati , m_h_n , M_V_P , nadjafi , nafas3000 , narghas , nastaran86 , Nayiri , nazila94 , nedaj , negarjojojo , negark , neliel , niayesh00 , nikaan , nillooo , niyayeeeeeesh , nlp16001 , olala , PAEEZ70 , parisa jooon , parisan1372 , parmis86 , peleus , RafOneh , rahel194 , Rez1_ds , Rha.sh , riitaa , romina ab , roseberry , roshan* , roya1365 , Roya_2010 , rytu , s.fzpr , s.sh , sabra1361 , SAGHIIIII , saharmn , samaane , samandf , samir , samira1362 , sanaz2000 , sanaz_ , sarah.sh , sarina sa , sepide90 , shahemoghol , shahzad , shalizar2 , shamilaamir , sharmin.r , sheren , shide , Shifteh , shili , shooma , silverstar , sirius , skarlet 62 , Sokout , Sokout_shab , solmaz_mahshar1363 , some one , SONIA B , sotazi , sparrow , Star_69 , stiv , sydney , sαвα , tama1011 , tanaz.68 , tania_7 , TanNazZz , tarane , TARANOMEMEHR , tghyasfr , tiger1978 , titinaz , ti_na60 , toop , tornado.n , triti , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vaghea , violet_kl , yalda1354 , yalda97 , yasam , yasamin_azizi , yasesabs , yasi70 , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zebeli , zina , zohrehjoon , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Magic Life~ , آذردخت , آرشا , آرشیدان , آسمان ابری , آليس , آنیتا , اتوسا , ارتمیس * , اسمانی , اسوده , انائل , بارنی , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهارجون , بی بی گل , تاريشا , حاجی بلا , خانمی , راز نیاز , رزسیاه , روياي ابي , سارا سامن , سیلوانا , شاپرک13 , شبنم , علی رضاایران , فرحناز65 , فرگلf , لمیس20 , لیلاحمیده , م.م.ر , ماجده , ماری , ماه سیما , مرجان55 , ملیساا , منجی , منيژه , مهستی , مهنا2 , مَه رو , نسترن123 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , وارش67 , ياابالفضل , پهره , گل یاس , یواش , یگانه

  11. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    1,164
    میانگین پست در روز
    0.67
    محل سکونت
    به جايه دور
    تشکر از کاربر
    23,891
    تشکر شده 28,903 در 1,367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض پاسخ : غریبهٔ من- نینا رها

    خانوم ماندگار من رو به سالنی دیگر راهنمای کرد،این سالن بسیار بزرگتر از سالن قبلی بود با صدای سوگند دست از تماشا کردن بر داشتم و به سمت سوگند نگاه کردم، او پشت پیانو مشکی زیبایی نشسته بود و منتظر من بود،به طرفش رفتم و گفتم: خوب، سوگند خانوم امتحانی بزن ببینم چقدر بلدی؟سوگند خندۀ شادی کرد و گفت :خیلی بلدم هلیا جون الان میزنم ببین.

    سوگند صداهای وحشتناکی از توی پیانو به صدا در آورد،چشمای من از تعجب گرد شده بود با دست به سوگند علامت دادم و گفتم:بسه بسه .سوگند جواب داد:چرا هلیا جون خوب نزدم؟

    نمیدونستم چی بگم که ناراحت نشه واسه همین با قیافۀ گیج مانند گفتم:چرا خوب زدی اما اگر میخوای عالی بشی باید هر حرفی که من میگم خوب گوش کنی باشه؟بعد خودم کنار سوگند نشستم و واسهٔ نمونه کار، آهنگی خیلی آسون زدم همین که آهنگ به پایان رسید با دستهای کوچولوش واسم دست زد و با شوق زیادی گفت:وای چقدر قشنگ زدی، یعنی میشه منم یه روز مثل تو بزنم؟با لبخندی جواب دادم:بله عزیزم .اینو یادت باشه هیچ چیز در این دنیا غیر ممکن نیست،سرشو واسم تکون داد لپشو کشیدم و گفتم: خوب عزیزم ،من تقریبا هر روز میام پیشت . هر جلسه که بهت درس میدم، مشق هم میدم و واسهٔ روز بعد که میام باید همه رو انجام داده باشی،باشه؟

    با قیافۀ پریشان گفت:اما من دست خطم خوب نیست،خندیدم و گفتم: نه عزیزم، این مشق ها نوشتنی نیستن .با دست اشاره به پیانو کردم و گفتم: باید با این مشقهاتو کامل کنی.سرشو به علامت رضایت تکون داد از جایم بلند شدم و گفتم:خوب عزیزم، من دیگه برم.

    سوگند:اما خیلی کم بود،خواهش میکنم بیشتر بمانید.

    - فردا میام و بیشتر میمانم. واسهٔ فردا خودتو آماده کن باشه؟

    سوگند:باشه هلیا جون.همان موقع خانوم ماندگار به کنارمان آمد و گفت:تشریف می برید.مؤدبانه گفتم:بله با اجازتون.

    ماندگار:فردا می بینمتون و خدمتکار راصدا زد تا مانتوم را بیاورد.وقتی مانتو را پوشیدم تشکری کردم و از خانه خارج شدم. وقتی سوار ماشین شدم به موبایلم نگاه کردم و دیدم بله فضول خانوم باز فوضولیش گول کرده بود و ۱۰ بار باهام تماس گرفته، بهش زنگ زدم ۲ تا بوق خورد سریع گوشی رو برداشت:الهی بمیری، الهی نیست و نبود بشی، کدوم گوری هستی؟

    - صبر کن! صبر کن! ببینم اولاً علیک سلام.

    ملیکا:سلام.

    - دوماً من که بهت گفته بودم امروز میرم خونهٔ خانوم ماندگار.

    ملیکا:میدونم واسه همین زنگ زدم اما جواب ندادی.

    - خوب گوشی تو کیفم بود منم نشنیده بودم،حالا چی کار داشتی؟

    ملیکا :میخواستم ببینم چه خبر بود؟خوب بود؟تحویلت گرفتن؟خونه شونو دیدی؟چطوری بود؟

    - وای بمیری .صبر کن ،سوماً هم بگم.

    ملیکا:خوب بنال .....

    - سوماً خیلی بی ادبی، این چه طرز حرف زدنه. تو واسه چی آدم نمیشی.

    ملیکا خندید و گفت:اگر آدم بشم تو تنها میمونی. هیچ کسی هم مثل منِ خر باهات حال نمیکنه.

    - تو غلط کردی.

    ملیکا:نه مثل این که پیشرفت داشتی ،دیگه چی یاد گرفتی.خندیدم و گفتم:ملیکا اماده شو بیام دنبالت بریم خونهٔ من.

    ملیکا:نه جان تو مهمان داریم از صبح هم مامان کلی غُر زده ،نمیذاره یه جا بشینیم،باشه واسه یه وقت دیگه.

    - خیلی خوب پس باشه کاری نداری؟

    ملیکا:کار داشتیم ،دادیم دست کارگر اولی.خندیدم خداحافظی کردیم. منم ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه رفتم،نزدیک بزرگراه احساس کردم ماشینی در تعقیب منه،سعی کردم خودم را خونسرد نشان بدم که مطمئن بشم،از شانس بد چراغ قرمز شد وقتی که ایستادم،سنگین نگاهی رو به روی خودم حس کردم، وقتی سرم رو به سمت نگاه چرخوندم از چیزی که میدیدم خشکم زد،بازم همون پسر که توی مغازه دیدم زیر لب گفتم :وای خدا .
    به اون که هنوز داشت نگاهم میکرد، نگاه کردم و رویم رو به طرفی دیگر چرخاندم.که صدایش را که با دوستش حرف میزد شنیدم:بعضیها عجب ماشین خوشگلی دارن مثل خودشون،صدای پسر دیگر به گوشم خورد:آره جون تو خوش بحال ماشین ،کاش منم ماشین بودم،خدا از این شانسها هم به ما نداد.از طرز حرف زدن پسر خندم گرفت،شیشه ماشین رو بالا دادم و به محض این که چراغ سبز شد گاز ماشینو گرفتم و ازشون گذشتم،تقریبا نزدیک خونه بودم که دیدم هنوز دنبالم میان،از اونجایی که دلم نمیخواست خونه را یاد بگیرن به سمت دیگر پیچیدم و سعی در گم کردنشون کردم،که موفق هم شدم.

    روز بعد شروع کردم و به سوگند تعلیم دادم. دختر خیلی باهوش و شیطونی بود واسه همین زود یاد میگرفت و کار من را آسون میکرد.سوگند حسابی در دل من جا باز کرده بود .حتی وقتی به آبی گفتم که سوگند خیلی به من وابسته شده و معلومه که حسابی در دلش جا باز کردم، جواب داد :تا حالا شده با کسی حرف نزنی و در دلش جا باز نکنی ،اون بچه که چیزی نیست در دل من که هنوز ندیدمت و ندیدیش، کسی که آدم بزرگ و بالغی هست، جا باز کردی دیگه از اون بچه طفل معصوم انتظار نباید داشته باشی.

    تقریبا ۲ هفته فقط صرف یادگیری ابتدایی پیانو به سوگند شد،از هفتهٔ سوم شروع کردم به تعلیم آهنگهای بتهون و سبکهای مختلف و خوشبختانه سوگند به خوبی یاد گرفت و لازم نبود من زیاد وقت بذارم،هر چیزی را فقط یک بار واسش توضیح میدادم ،چون به خوبی یاد میگرفت و درست و مثل یک پیانیست حرفه ای میزد، در این مدت خانوم ماندگار محبت زیادی به من داشت و بعضی از روزها من را مهمان میکرد،یک بار که من را دعوت کرده بود به صرف ناهار واسم تعریف کرد که:مادر سوگند دختر بزرگ خانواده به همراه شوهرش موقعی که سوگند خیلی بچه بوده در جادهٔ شمال موقعی که از عروسی برمیگشتن تصادف کرده و فوت کردن.از این که سوگند هم یکی مثل خودم بود خیلی ناراحت شدم.از خانوم ماندگار پرسیدم:شما فرزند دیگه ای به جز اون خدا بیامرز ندارید؟جواب داد:۱پسر دارم که و سهٔ تحصیلات به آمریکا رفته و همچنین پسر اول شوهرم از همسر اولیش که در تهران زندگی میکنه،بعضی اوقات خودش یا بچه اش بهم سر میزنند.اما میدونی دیگه سنی از من گذشته الان دلم میخواد تمام نوهام و بچه هام دورم باشن اما هر کدومشون یه جا هستن و کار خودشونو دارن ،سوگند طفلی هم بچه است مجبور همش با پیرها باشه ،تمام دوستان منم هم سنّ و ساله خودم هستن و بچه اندازهٔ سوگند ندارن،طفلک بعضی اوقات میاد میخواد باهام بازی کنه اما وقتی میبینه حوصله ندارم خودش میره تو اتاقش با عروسکش بازی میکنه،اما از موقعی که تو آمدی به این خونه شادی آوردی دخترم. سوگند خیلی تغییر کرده دیگه همش در حال تمرین کردنه منم وقتی ساعتی میرسه که تو قراره بیایی دیگه بی قرار میشم، همونجوری که خودت میبینی میاد دم باغ منتظرت با صدای هر ماشین میگه هلیا جون اومد،چند روز پیش پسرم که زنگ زد گفت کارتو درست کن بیا چند وقتی پیش خودم بمونی اما وقتی به ملیکا گفتم شروع به گریه کردن کرد و گفت نمیام البته خودمم دلم نبود که برم چون دیگه اگه به پسرم بگم بیاد ایران میگه من شما رو تازه دیدم و هزاران دلیل دیگه،تو این مدت خودمم خیلی بهت عادت کردم .وقتی میای احساس میکنم سحرم اومده،با دیدن اشکهای خانوم ماندگار در حالی که اشکهای خودمم سرازیر شده بود دستم را آرام روی دستش گذشتم و گفتم:مگه نمیگید من و میبیند یاد دخترتون میفتید؟خوب منم دخترتون، منم مامان ندارم شما هم اگر قبول کنید مامانم بشید منم قول میدم دختر خوبی واسه مامانم بشم و هیچ وقت اذیتش نکنم و در حالی که صدامو بچگانه میکردم گفتم:مسواکمو هر شب بزنم،حالا مامانم میشی؟

    خانوم ماندگار در حالی که گریه میکرد خندید و گفت:آره دخترم از خدامه دختر ماهی مثل تو داشته باشم.دستشو در گردنم انداخت و بوسی روی پیشونیم زد و گریه ای بلند سر داد.از اون روز به بعد میونۀ من و خانوم ماندگار به مانند مادر و دختری تغییر پیدا کرد،اون شد مامان من و من دخترش و مونس تنهایش،روزها میگذشت من و مامان با سوگند به جاهای مختلف میرفتیم ، میگشتیم بعضی اوقات شب پیششون میماندم اوایل پیش سوگند میخوابیدم اما بعدش مامان اتاق سحر؛ دخترش را به من داد واسهٔ مواقعی که در آنجا میمانم.۴۰ روز از آشنایی من با خانوادهٔ ماندگار میگذشت.یک روز که با سوگند و ملیکااز گردش میامدیم ، دیدم دم خونه شلوغه، وقتی جلوتر رفتیم آمبولانس دم خونه هست و کسی را روی برانکارد دارن میبرند به صورت از ماشین پیاده شدیم،مامان را دیدم روی تخت خوابیده با گریه از پرستاری که بالای سرش بود پرسیدم چی شده؟ آقا تو رو خدا مادرمه بگید چی شده؟ پرستار جواب داد:خانوم هنوز هیچی معلم نیست لطفا پشت سر ما به بیمارستان بیایید.سریع به طرف ماشین رفتم سوگند را پیاده کردم و گفتم سوگند جان برو خونه من برم پیش مامانی.باشه عزیزم؟طفلی از ترس سرشو تکون داد و به طرف خونه رفت سفارششو به اکرم خانوم کردم و با ملیکا به طرف بیمارستان رفتیم.

  12. 287 کاربر از پست Niloufarjojo تشکر کرده اند .

    $$$NAFAS , (mahi) , *aren* , *Ghazal* , *mikhak* , *NaZ@NiN.B* , *vooroojak* , *~Faezeh~* , -ALI- , .arsana. , .ELHAM. , .Mehrnoosh. , .Monire. , 18خرداد , aazz , abby7 , adish1 , Admin , afi jonz , aidai , aili , ali agha , alikhademi , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , aram-anlin , Archi , arman_iran , armita1819 , asalgole , asal_cheshmak , asaman_1389 , asemane nili , asha.to20 , atei_69 , atousa27 , ayda90 , azade_sh , azar1 , b.maryam , babasi , babsaneh , barooni25 , beautyAsalak , blub2000 , blue berry , butterfly90 , cccccccc , chandiny , cole , coral , deragun , dj_bass , eglantine-m96 , elahe 1 , elahe.goddess , elahe70 , electeronic , Elen , faezeh , faezeh88 , FAH!ME , farahi , farajoon , farizad , Farnaz , farnaz21 , farzan0 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , fereshth , feryal_bahmani , gandomsa , gha3dak , ghazal ghazal , gheisareh , gherti , ghorob89 , golchaghe , Gole Yassaman , goli62 , gorestan man , granaz , hanye , harimeshgh , hasti59 , hasty 70 , helik , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , Irani , iryane , JonasRahimi , kandi201022 , katy f , kh1al , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kiana61 , kimia 2008 , layahashemi , lili5225 , lilipoot33_68 , lindalili , love is.. , M&M_601 , m0zhdeh , mahboob21 , mahdiyeh , mahtab payda , mamorin , mansuri , marjanagn , martire , mary341 , maryam1 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_mariusz , mehrnoush_re , melijooon , melodina , meno , Misha73 , mishapasha , misha_kavir , miss.no1.2004 , monir 11 , morteza va ati , mta farokhzad , m_h_n , M_V_P , nadjafi , narghas , nastaran86 , Nayiri , nazila94 , nedaj , negarjojojo , negark , neliel , niayesh00 , nikaan , nikitaaa24 , nillooo , niyayeeeeeesh , nlp16001 , olala , PAEEZ70 , parisa jooon , parisan1372 , parmis86 , RafOneh , rahel194 , RealIty , Rez1_ds , Rha.sh , riitaa , roffi , romina ab , roshan* , roya1365 , Roya_2010 , rytu , s.fzpr , s.sh , sabra1361 , SAGHIIIII , saharmn , samaane , saman84 , samandf , samir , samira1362 , sanaz2000 , sanaz_ , sania555 , sarah.sh , sarina sa , sepide90 , shahemoghol , shahzad , shalizar2 , shamilaamir , sharmin.r , sheren , shide , Shifteh , shili , shooma , silverstar , sirius , skarlet 62 , Sokout , Sokout_shab , solmaz_mahshar1363 , some one , SONIA B , sotazi , sparrow , Star_69 , stiv , sydney , sαвα , tama1011 , tanaz.68 , tania_7 , TanNazZz , tarane , TARANOMEMEHR , tghyasfr , tiger1978 , titinaz , ti_na60 , toop , tornado.n , triti , UnKnOwN_Sh , vaghea , violet_kl , yasam , yasesabs , yasi70 , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zebeli , zeinab75 , zohrehjoon , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Magic Life~ , آذردخت , آرشا , آرشیدان , آسمان ابری , آسوده , آليس , آنیتا , ارتمیس * , اسمانی , بارنی , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهارجون , بی بی گل , تاريشا , ترنم , حاجی بلا , خانمی , رادوين88 , راز نیاز , رزسیاه , روياي ابي , سارا سامن , سوانا77 , شاپرک13 , شبنم , علی رضاایران , فرحناز65 , فرگلf , لمیس20 , لیلاحمیده , م.م.ر , ماجده , ماری , ماه سیما , مرجان55 , ملیساا , منجی , منيژه , مهستی , نسترن123 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , وارش67 , ياابالفضل , پهره , کریستال , یواش , یگانه

  13. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    1,164
    میانگین پست در روز
    0.67
    محل سکونت
    به جايه دور
    تشکر از کاربر
    23,891
    تشکر شده 28,903 در 1,367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض پاسخ : غریبهٔ من- نینا رها

    وقتی به بیمارستان مورد نظر رسیدیم،به طرف اطلاعات بیمارستان رفتم و ازشون راجع به خانوم ماندگار پرسیدم،پرستاری که اونجا بود گفت:همین الان این خانوم که میگید را به بخش ۲ بردند، لطفا همراه من بیایید تا نشانتان بدم.به دنبال پرستار راه افتادیم به اتاق مورد نظر که رسیدیم گفت:همین جاست اما باید شما همینجا صبر کنید تا دکتر از اتاق بیرون بیاید،از پرستار تشکری کردم و با نگرانی به پنجره شیشه ای که خانوم ماندگار در آنجا بود خیره شدم. دکتر و پرستارها به سرعت مشغول رسیدگی به خانوم ماندگار بودند،ملیکا دستش رو آروم روی شانه ام گذاشت و گفت:نگران نباش، حالش خوب میشه،با گریه رو به ملیکا کردم و گفتم:می بینی من چقدر بد شانسم هر موقع که احساس میکردم که خانواده دارم از دستشون دادم،ملیکا دیگه نمیتونم طاقت بیارم ،آخه من یه دختر ۲۰ ساله مگه چه گناهی کردم که اینجوری باید تنبیه بشم،من به جهنم سوگند بیچاره هنوز ۸ سالش نشده،هیچ کسی رو نداره ازش نگهداری کنه. اون از مامان جوانش که تکه تکه شد اینم از خانوم ماندگار،ای خدا صدای هق هقم تمام سالن را برداشته بود،ملیکا بغلم کرده بود و سعی در آرام کردن من بود.ملیکا با صدای آرامش بخش در گوشم زمزمه میکرد:گریه کن هلیا،گریه کن خالی بشی اما امیدتو از دست نده،تو و سوگند و امثال شماها خدارو دارند،خدارو فراموش نکن هلیا جون فقط دعا کن،دعا کن.ساعتی گذشت دکتر از اتاق بیرون آمد به سرعت ایستادم و گفتم:چی شد آقای دکتر؟ دکتر نگاهی به من کرد و گفت:شما همراه این خانوم هستید؟،بله.چه نسبتی باهاش دارید؟ گفتم:من مثل دخترشم،،دکتر ابرویی بالا داد و گفت:خانوم ایشون حملهٔ قلبی کردن باید بیشتر از این حواستون به مادرتان باشید با وجود این که ناراحتی قلبی هم این موضوع خیلی خطرناکه اگر خدا نکرده دفعهٔ دیگه این اتفاق واسشون پیش بیاد ما هیچ قولی برای زنده بودنش نمیدیم.دکتر نگاهی دیگه به من کرد:اگر می خواهید واسشون یه دختر واقعی باشید بهتره از هر هیجانی دور نگهش دارید و مواظب باشید که قرصاشو به موقع بخوره،الانم میتونید برید پیشش اما بدون هیچ صدایی.از دکتر تشکری کردم و به اتاق خانوم ماندگار رفتم،خوابیده بود اما همین که دیدمش خیالم راحت تر شد،بعد که از اتاق بیرون آمدیم ملیکا رو به من گفت:بهتره دیگه بریم خونه سر به سوگند بزنی، طفلکی وقتی آمبولانس را دم خونه دید وحشت زده شد و رنگش پریده بود،به ملیکا گفتم:با این اوضاع چطوری برم خونه ،شاید به وجود من احتیاجی باشه،مکثی کردم و گفتم:ملیکا جون میشه لطف کنی،ملیکا نذاشت حرفم تموم بشه گفت:آره خودم میرم پیشش اصلا هم زحمتی نیست فقط اجازه بده یه زنگی به مامان بزنم نگران نشه،بنده تا شب در خدمت شما هستم،از خوشحالی بوسی رو گونش گذاشتم و گفتم:الهی قربونت برم،بخدا شرمندتم وقتی این زن رو میبینم دلم آتیش میگیره، بخاطر این که با وجود داشتن فرزند از همه بی کس تره،ملیکا لبخندی زد و گفت:تا بوده همین بوده،غصه نخور ،خوب من برم کاری نداری؟جواب دادم:نه عزیزم بیا با ماشین من برو،میخواست قبول نکنه اما من با اصرار بهش دادم.ملیکا:پس خودت چی؟وقتی بخوای برگردی خونه خسته میشی.جواب دادم:نه برو خیالت راحت ،فوقش تاکسی میگیرم،ملیکا :نه، نمیخواد به من زنگ بزن میام دنبالت. باشه؟سرمو تکون دادم لبخندی بهش زدم و رفت.

    خانوم! خانوم!چشمامو باز کردم،پرستاری را مقابلم دیدم لبخندی زد و گفت:بیمارتون بیدار شدند و میخواهیم به بخش منتقلش کنیم .لطفا همراه ما بیایید به سرعت از جا بر خواستم به ساعت نگاه کردم:ساعت حدود ۸ شب بود،به همراه پرستارها خانوم ماندگار را به بخش بردیم،خانوم ماندگار با دیدن من گفت:شرمندم کردی دخترم.اخمی کردم و گفتم :خوبه میگید دخترم و این حرفو میزنید،نمیگید من ناراحت بشم.دستشو روی سرم کشید و گفت:عاقبت بخیر بشی.پرستاری به طرفم آمد و گفت:شما دیگه بهتره برید خونه فردا صبح هم مرخص هستن،الانم بخاطر این که شب اینجا نگهش داشتیم وگرنه مشکلی نداره.تشکری کردم به طرف خانوم ماندگار برگشتم و گفتم:مامان جان من برم خونه پیش سوگند خبر بدم مامان بزرگش میخواد برگرده شما چیزی احتیاج ندارید واستون تهیه کنم؟لبخندی زد و گفت:برو عزیزم ،خدا به همراهت.خداحافظ.
    از بیمارستان که خارج شدم سوار یکی از تاکسیهای جلوی بیمارستان شدم و به طرف خونه رفتم.

    به خانه که رسیدم زنگ در را زدم بعد از چند دقیقه آقا جهانگیر در را به رویم باز کرد:سلامی کردم و داخل شدم.سوگند در حال خوردن غذا بود و متوجهٔ من نبود،ملیکا به محض دیدن من به کنارم آمد و گفت:سلام خسته نباشی!چی شد ؟

    - سلام،ممنون خدارو شکر حالش خوب شد فردا صبح مرخص میشه!

    ملیکا:خوب خدارو شکر،با دست اشاره ای به سوگند کرد ،از موقعی که اومدم هیچی نخورده بود دیگه بهش گفتم باید بخوری تا از مامان بزرگ مراقبت کنی . با ۱۰۰۰ خواهش و التماس غذارو خورد .لبخندی زدم و گفتم:بهت خیلی زحمت دادم.

    ملیکا:خوبه فامیل ما هستنا تو چی میگی؟در حالی که ادای منو در میاورد گفت:زحمت دادم،ایش،برو لباساتو عوض کن تا واست غذا بیارم.
    - نه،نه نمیخواد سیرم.

    ملیکا:تو غلط کردی منم هیچی نخوردم که تو بیایی ،حالا میگی سیری؟زود تند برو و بیا.آن شب ملیکا هم در منزل خانم ماندگار ماند،تا صبح باهم برای مرخص کردن خانوم ماندگار بریم.شب خیلی سختی بود از طرفی نگران خانوم ماندگار بودم از طرفی دیگر به فکر فرزندان خانوم ماندگار که چقدر بی عاطفه بودن اگر نمیتونستن. بیان حداقل میتونستن زنگ بزنن حالِ مادرشون رو بپرسن،حتی این کارو هم نکردن.نگرانی دیگری که داشتم این بود چی شد که خانوم ماندگار به حملهٔ قلبی دچار شد؟خیلی این مساله فکر منو به خودش مشغول کرده بود. خانوم ماندگار هم انگار از چیزی ناراحت بود اینو از چشماش میتونستم بخونم.تو این فکرا بودم که خوابم برد و دیگر هیچی نفهمیدم.

    صبح فردا در حال خوردن صبحانه بودیم به سوگند گفتم:عزیزم من با خاله ملیکا میرم دنبال مامان بزرگ تا اومدن ما دختر خوبی باش که میدونم هستی و هر کاری داشتی به اکرم خانوم میگی باشه؟

    سوگند:نمیشه منم باهاتون بیام.

    - نه عزیزم یک بار که بهت گفتم اونجا جای بچه ها نیست.

    سوگند:خوب نگید من کوچیکم بگید منم بزرگم.من و ملیکا از حرفش خندیدیم و گفتیم:عزیزم هیچ وقت در هیچ شرایطی نباید دروغ گفت،چون کار درستی نیست،توهم دختر خوبی باش به حرف من گوش کن باشه؟

    سوگند:باشه پس فقط مامان جون رو زود بیارید.چشمی گفتم از جا بلند شدم و به طرف بیمارستان حرکت کردیم،در راه به ملیکا گفتم که فکر میکنم دلیلی برای به وجود آمدن حملهٔ قلبی بوده،اما چی ،نمیدونم ولی فکر میکنم مربوط باشه به بچه هاش.

    خوشبختانه خانوم ماندگار خیلی خوب و سر حال بود و خیلی زود کار ترخیصش را انجام دادم و به خانه برگشتیم همونجوری که به آقا جهانگیر گفته بودم قصابی آورده بود و گوسفندی جلوی پای خانوم ماندگار به زمین زد،اکرم خانوم هم اسفند دور سر خانوم ماندگار دود میکرد،و زیر لب واسش دعا میخوند .خانوم ماندگار از خوشحالی تنها چیزی که واسهٔ تشکر به من میداد یک نگاه مادرانهٔ بسیار مهربان بود،با این که کاری نکرده بودم اما از آن موقعیت و از خودم راضیم بودم.از اون روز به بعد برای پرستاری از خانوم ماندگار در آنجا برای چند روزی سکونت کردم،چند روز از ترخیص شدن خانوم ماندگار گذشته بود که دیدم در باغ زیر آلاچیق نشسته و به فکر فرو رفته آرام قدم برداشتم وقتی نزدیکش رسیدم دستم را روی چشمانش گذشتم،دستش را روی دستم کشید و گفت:حتی اگر کور هم بشم صدای قدمهای فرشتهٔ قلبم را میشناسم،دستمو از جلوی چشماش برداشتم سرم را روی شانه اش گذشتم و گفتم:حال مامان خوشگلم چطوره؟خنده ای کرد و گفت:به لطف تو عزیز مهربون خوبم.

    از جا بلند شدم و رو به روش نشستم و گفتم:میخوام یه چیزی بپرسم اما دلم نمیخواد ناراحتتون کنم.

    ماندگار:بپرس عزیزم راحت باش.

    - چی شد که حالتون بد شد یعنی دلیل خاصی داشت؟

    ماندگار:آهی کشید و گفت آره پسرم بهم زنگ زد ،بهش گفتم که برگرده دلم واسش تنگ شده .کم نیست نزدیک ۵ ساله ندیدمش اما اون با بی رحمی تمام جواب داد من دیگه به ایران برنمیگردم وقتی شما حاضر نیستید به خاطر من بیایید اینجا، من واسهٔ چی باید برگردم.بهش گفتم:آخر دیدن عروسی تو رو باید به گور ببرم گفت:نه اما انتظار نداشته باش من با کسی که تو انتخاب میکنی واسم ازدواج کنم .من همینجوری هم راحتم شما هم بهتره از این آرزوها واسه کسی نکنید و واسه کسی تصمیم نگیری.قلبم از شنیدن این حرفا تیر کشید .میدونی اهورا هیچ وقت اینجوری با من حرف نزده بود بالاخره اونم حرفشو زد و سبک شد.

    از شنیدن این حرفا از گوشم دود بیرون اومد،بعضیها مثل من و سوگند در حسرت داشتن مادر هستیم،و یکی مثل این آدم با داشتن مادری به این گلی ، اینجوری میکنه.بغض گلوم را گرفته بود به خانوم ماندگار گفتم:غصه نخورید، اونم جوونه .بعضی اوقات حرفی میزنن اما شما نباید دلخور بشید مطمئنم اونم از رفتارش پشیمونه.

    خانوم ماندگار:امیدوارم همینطور باشه که تو میگی.

    نزدیک ۱ هفته در خانهٔ خانوم ماندگار ماندم و بعد به خانهٔ خودم برگشتم در این مدت با آبی در ارتباط نبودم وقتی که ایمیلمو چک کردم نزدیک ۱۰ تا ایمیل از آبی داشتم که از کارای روزانش واسم تعریف کرده بود اما بعدیها همه ازم پرسیده بود کجایی و ابراز نگرانی کرده بود و نوشته بود:امیدوارم هر جا هستی خوش و سالم باشی.بعد از خواندن تمام ایمیلهاش به سرعت جوابش را واسش نوشتم و گفتم که مریضی داشتم و مشغول مراقبت از اون بودم و بقیه چیزها.

    به ملیکا زنگ زدم و جریان خانوم ماندگار را واسش تعریف کردم در جواب حرفای من گفت:عجب آدم سنگ دلی، چطور میتونه با مادر پیرش اینجوری حرف بزنه.

    - آره ،اتفاقا خودمم کلی تو دلم بهش بد و بیراه گفتم ولی میدونی هر چی باشه مادرشه. من یه فکری دارم.

    ملیکا:چه فکری؟

    - میخوام بهش زنگ بزنم و جریان بیماریه خانوم ماندگار را بهش بگم تا عذاب وجدان بگیره نظرت چیه؟

    ملیکا:آره، منم موافقم. بالاخره باید بفهمه که چه اتفاقی واسه مادرش افتاده . اما چطوری مگه تو شمارشو داری؟

    - نه من ندارم اما از اکرم خانوم میخوام که شمارشو واسم جورش کنه .اون احتمالا میتونه یا شاید خودم یه جوری از توی دفتر خانوم ماندگار نوشتمش.

    ملیکا:نمیدونم فقط حواست باشه خراب کاری نکنی،راستی اگر بگه تو کی هستی میخوای چی بگی؟

    - راستشو میگم ،میگم من پرستار خانم ماندگار هستم یا این که میگم .....به اون چه اصلا چی کار داره تازه دارم بهشم لطف میکنم دارم بهش خبر میدم،پسرۀ ایکبیری.
    ملیکا خندید و گفت:خوشم میاد، حرصت گرفته از این پسر.

    خودمم خندم گرفت .راست میگفت خیلی بدم اومده بود از این پسر دلم میخواست خفش کنم.به ملیکا گفتم:خوب من دیگه فعلا برم ببینم چی کار میتونم بکنم کاری نداری؟،نه قربونت مواظب خودت باش،خداحافظ.

    به فکر فرو رفتم که چطوری میتونم شماره این پسررو به دست بیارم.

  14. 283 کاربر از پست Niloufarjojo تشکر کرده اند .

    $$$NAFAS , (mahi) , *aren* , *donya* , *Ghazal* , *mikhak* , *NaZ@NiN.B* , *vooroojak* , *~Faezeh~* , -ALI- , -bahareh- , .arsana. , .ELHAM. , .Mehrnoosh. , .Monire. , 18خرداد , aazz , abby7 , adish1 , Admin , afi jonz , aidai , aili , alikhademi , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , aram-anlin , arman_iran , armita1819 , arzoo12 , asalgole , asal_cheshmak , asaman_1389 , asemane nili , asha.to20 , atei_69 , atousa27 , ayda90 , azade_sh , azar1 , b.maryam , babasi , babsaneh , baran_1990 , barooni25 , beautyAsalak , blub2000 , blue berry , butterfly90 , cccccccc , cole , coral , daneshmand , deragun , eglantine-m96 , elahe 1 , elahe.goddess , elahe70 , electeronic , Elen , eteb , faezeh , faezeh88 , FAH!ME , farahi , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , farzan0 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , fereshth , gandomsa , gha3dak , ghazal ghazal , ghazale49 , gheisareh , gherti , ghorob89 , golchaghe , Gole Yassaman , granaz , hanye , harimeshgh , hasti59 , helik , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , Irani , iryane , JonasRahimi , kandi201022 , kh1al , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kiana61 , kimia 2008 , kobramahmod , layahashemi , lili5225 , lilipoot33_68 , lindalili , love is.. , M&M_601 , m0zhdeh , mahboob21 , mahdiyeh , mahtab payda , mansuri , marjanagn , martire , mary341 , maryam56 , maryam1 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_mariusz , mehrnoush_re , melijooon , melodina , meno , mirage , Misha73 , mishapasha , misha_kavir , monir 11 , morteza va ati , m_h_n , M_V_P , nadjafi , najma20 , narghas , nastaran86 , Nayiri , nazila94 , nedaj , negarjojojo , negark , neliel , niayesh00 , nikaan , nikitaaa24 , nillooo , niyayeeeeeesh , nlp16001 , olala , parisa jooon , parisan1372 , parmis86 , peleus , R.A.S.O.O.L , RafOneh , rahel194 , Rez1_ds , Rha.sh , riitaa , roshan* , Roya_2010 , rytu , s.fzpr , s.sh , sabra1361 , SAGHIIIII , saharmn , sama 69 , samaane , saman84 , samandf , samir , samira1362 , sanaz2000 , sanaz_ , sania555 , sarah.sh , sarina sa , sepide90 , shahemoghol , shahzad , shalizar2 , shamilaamir , sharmin.r , sheren , shide , Shifteh , shili , shooma , silverstar , sirius , skarlet 62 , Sokout , solmaz_mahshar1363 , some one , SONIA B , sotazi , sparrow , Star_69 , stiv , sydney , sαвα , tama1011 , tanaz.68 , tania_7 , TanNazZz , tarane , TARANOMEMEHR , titinaz , ti_na60 , toop , tornado.n , triti , UnKnOwN_Sh , vaghea , violet_kl , vourojak , yasam , yasesabs , yasi70 , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zebeli , zeinab75 , zina , zohrehjoon , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Magic Life~ , آذردخت , آرشا , آرشیدان , آرنوشا , آسمان ابری , آسوده , آليس , آنیتا , اتوسا , ارتمیس * , اسمانی , بارنی , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهارجون , بی بی گل , ترنم , حاجی بلا , خانمی , رزسیاه , روياي ابي , سارا سامن , سوانا77 , شاپرک13 , شبنم , علی رضاایران , فرحناز65 , فرگلf , لمیس20 , لیلاحمیده , م.م.ر , ماجده , ماه سیما , مرجان55 , ملیساا , منا64 , منجی , منيژه , مهستی , مهنا2 , نسترن123 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , وارش67 , پهره , کریستال , یواش , یگانه

  15. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    1,164
    میانگین پست در روز
    0.67
    محل سکونت
    به جايه دور
    تشکر از کاربر
    23,891
    تشکر شده 28,903 در 1,367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض پاسخ : غریبهٔ من- نینا رها

    در راه خانه خانوم ماندگار بودم،اما فکرم مشغول این بود که آیا این کاری که میخوام انجام بدم درسته یا نه؟وقتی به خیابان مورد نظر رسیدم تصمیمم را گرفته بودم دیگر هیچ شکی در تصمیمم نداشتم.ماشین را پارک کردم و پیاده شدم،زنگ خانه را زدم که دیدم در خانه باز است، وارد خانه شدم ،ترسیدم نکند اتفاقی واسه خانوم ماندگار افتاده است که در را باز گذاشتن،از دیدن ماشینهای زیادی در پارکینگ خانه تعجب کردم،و به طرف ساختمان رفتم وقتی در را باز کردم آقا جهانگیر را دیدم که با لبی خندان به طرفم میاید و گفت:سلام هلیا خانوم.

    - سلام آقا جهانگیر اینجا چه خبر؟

    آقا جهانگیر:امروز پسر خانوم به همراه بچه ها و نوه هاش به اینجا آمدن.

    از این که این خبر رو می شنیدم خیلی خوشحال شدم و گفتم:خیلی خوب پس من برم به خانم سلام برسون.

    آقا جهانگیر:نه، نه ،ما در را واسهٔ شما باز نگاه داشتیم خانوم منتظر شما هستن اگر نمیخواستن بیاین میتونستن بهتون زنگ بزنن ،اما نزدن در صورتی که مهمانها از صبح آمدن.نگاهی به خودم انداختم سرو وضعم خوب بعد به آقا جهانگیر گفتم :باشه پس بریم.آقا جهانگیر به سالن که بار اول با خانوم ماندگار رفته بودم من را راهنمایی کرد،وقتی وارد سالن شدم خانم ماندگار دیدم که در کنار مردی مسن نشست و در حال حرف زدن با اون است،به طرفش قدم بر داشتم وقتی متوجهٔ من شد با لبخند ایستاد و گفتم:سلام مامان جون.دستم را گرفت و با صدایی که خوشحالی موج میزد گفت:سلام عزیزم ،سلام دخترم.و بعد با صدای بلند گفت:عزیزان این همه دختر گل من هلیا.وقتی به سمت مهمانها چرخیدم از دیدن کسی که روی صندلی نشسته بود شُکه شدم،مثل اینکه اون هم شُکه شده بود چون هر چی بغل دستیش حرف میزد اعتنایی نمیکرد و به من خیر نگاه میکرد،اون کسی جز اون پسر پرو که چندین بار دیدمش نبود،بله خودش بود.از بهت در آمد و لبخندی زد و به طرف من آمد رو به خانوم ماندگار کرد و گفت:مادر جون کِی ما عمه دار شدیم و نفهمیدیم،اونم عمه به این زیبایی. خانوم ماندگار خندید و گفت:ایشون معلم موسیقی سوگند هستند اما مثل دخترم دوستش دارم و تنها مونس من در تنهاییم بوده و هست و بعد با لحن شوخی گفت:اما عمه ی تو نیست.و بعد رو به من گفت:هلیا جون این نوه من سامان است.لبخند تلخی به سامان زدم که سامان گفت:منم خوشبختم هلیا....و با مکثی گفت خانوم.مردی که کنار خانوم ماندگار نشست بود به طرفم آمد و گفت:من پسر بزرگ ایشون هستم، ارسطو ،از دیدن شما خیلی خوشحالم .دخترم مادر از شما خیلی تعریف کرده بود،از طرز صحبت کردنش معلوم بود که خیلی آدم متشخصی هست با لبخندی گفتم:منم همینطور، مامان از شما خیلی تعریف میکنه.دختر جوانی به کنار ما آمد و رو به سامان گفت:عزیزم نمیای بریم.سامان گفت:برو بشین الان میام.در کنار مامان و آقا ارسطو نشستم و مامان با اشاره همه را بهم معرفی کرد اینطور که فهمیدم آقا ارسطو ۳ پسر دارد به نامهایی سهراب،سامان،سینا و ۲ دختر دارد به نامهای سارا،سارینا،اما از چیزی که سر در نیاوردم این بود که اون دختری که سامان را صدا زد، معرفی نشد به خانوم ماندگار گفتم:اون دختر خانومی که آقا سامان را صدا زدند کی بود؟خانوم ماندگار با شنیدن این حرف قیافش در هم پیچید و گفت:اون دختر خالۀ سامان است، مهسا .خیلی دختر بی ادب و بی قیدو بندیه. دیدی اصلا به تو سلام نکرد ،میخوان اون را واسهٔ سامان بگیرن اما نه من نه سامان از این دختر خوشمون نمیاد،نمیدونم لیلا از چیه این دختر خوشش اومده،لیلا زن پسرم است خیلی زن خوبیه من که ازش راضیم،اما از خواهرش و این دختر اصلا خوشم نمیاد.از قیافۀ خانوم ماندگار موقعی که دربارهٔ مهسا و مادرش حرف میزد خندم گرفت،سرم را به طرفی چرخاندم سامان را دیدم که روی صندلی نشسته و به من نگاه میکنه سرشو آروم واسۀ من تکان داد ولی من توجهی نکردم و به سمت خانوم ماندگار نگاه کردم.سامان با اون سامانی که من اتفاقی میدیدم خیلی فرق داشت خیلی نجیب و مؤدب بود، یک بار که حواسش نبود به چهرهٔ او نگاه کردم،چشمان عسلی و موی بور سامان من را یاد آقا ارسطو مینداخت شباهت زیادی بین این پدر و پسر بود اما قده متوسطه سامان اصلا شبیه آقا ارسطو نبود،چون آقا ارسطو قدی بسیار بلند داشت و بسیار ورزیده بود فکر کنم ۲ مترو خورده ایی میشد.اما اخلاقش مثل پدرش بود.با لیلا خانوم مادر سامان هم اشنا شدم، زنی بسیار زیبا و خوشرو و مهربان بود و مثل سامان قدش متوسط بود،با این که اولین بار بود که من را میدید اما خیلی گرم و صمیمی باهام بر خورد کرد طوری که فکر کردم بارها من را دیده.دختران لیلا خانوم سارا و سارینا هم مثل خودش مهربان و خون گرم بودند.سارا فرزند دوم لیلا خانوم بود و ۸ساله بزرگتر از من بود،ازدواج کرده بود و ۲پسر داشت که خیلی شیرین اما شیطون بودند،اما سارینا دختر کوچک لیلا خانوم و آخرین بچه به حساب میامد ۲سال از من بزرگتر بود و نامزد داشت.

    وقتی به لیلا خانوم گفتم بهتون نمیاد این همه بچه داشته باشین از خوشحالی صورتمو بوس کرد و گفت:همونطور که مادر جون گفته بود خیلی مهربانی.تشکری کردم.از خانوم ماندگار پرسیدم:پس سوگند کجاست؟خانوم ماندگار گفت:با بچه های سارا و سهراب داره بازی میکنه.با تعجب پرسیدم مگه سهراب هم ازدواج کرده؟

    خانم ماندگار:آره سهراب زود ازدواج کرد وقتی ۲۴ سالش بود عاشق هم کلاسیش شد و ازدواج کردن ،الان هم ۳تا بچه داره.۲تا دختر و ۱پسر.سهراب پسر اول خانواده بود که ۳۴ سالش بود،و سامان پسر دوم بود که شاید ۲۷،۲۶ سالش بود اما انگار تنها کسی که در این خونه ازدواج نکرده بود او بود چون همهٔ بچه ها یا نامزد داشتن یا زن یا شوهر.به ساعتم نگاه کردم نزدیک ۸ بود به خانوم ماندگار گفتم:مامان جان من دیگه برم.با تعجب نگاهم کرد و گفت:کجا بمون هنوز شام نخوردی بخور بعد برو.

    - نه مامان جان دیگه برم خونه یک خورده کار دارم باید انجام بدم.با دلخوری نگاهم کرد و گفت:ببین تو الان اگر بری بعد میگن چه دختر بی معرفتی بود نموند با مامانش شام بخورد،خندیدم و گفتم:آخه...آقا ارسطو که به من و مادر نگاه میکرد گفت:راست میگه مادر جون بمانید دلم میخواد بیشتر باهاتون آشنا بشم،چون شما من را یاد خواهرم میندازید.دیگر درست نبود که روی حرفشون حرف بزنم سرمو تکان دادم و با لبخند گفتم:چشم بخاطر شما و مادر جان میمونم.

    سر میز شام با وجود محبتهای خانواده آقا ارسطو احساس میکردم یکی از خودشون هستم و اصلا احساس غریبگی پیششان نداشتم با این که سامان چشم از من بر نمیداشت اما حتی نگاههای او این احساس خوب را از من نمیگرفت.بعد از شام قصد رفتن کردم همه از جا بر خواستن صورت خانوم ماندگار را بوسیدم و رفتم در راه ساختمان به پارکینگ صدای سامان را شنیدم که صدایم میزد:هلیا خانوم،،هلیا خانوم،،چند لحظه لطفا.ایستادم و گفتم:بله!وقتی به من رسید گفت :میخواستم ازتون عذر خواهی کنم بابت رفتارهای که داشتم، راستشو بخواید من پسر بدی نیستم و قصد آزار شما رو نداشتم اما واسم جالب بود که زیاد همدیگرو اتفاقی میدیم .باور کنید من قصدی نداشتم دلم نمیخواد که حالا باهم اشنا شدیم احساس بدی نسبت به من داشته باشید.

    سرم را بالا گرفتم به چشمش نگاه کردم که قلبم لرزید چشماش خیلی زیبا بود،سرم را دوباره پائین انداختم و گفتم:بله مطمئنم همانطور است که شما میگید. اینو از افراد خانوادتون میشه فهمید مطمئن باشید من هیچ کینه ای از شما ندارم.خندید و گفت:خیلی متشکرم خوب مزاحمتون نمیشم ،میدونم که ماشین دارید وگرنه حتما خودم میرسوندمتون.لبخندی زدم و خداحافظی کردم و رفتم وقتی از در خونه بیرون آمدم دیدم هنوز اونجا ایستاده و نگاه میکنه دستمو تکان دادم در را بستم.وقتی سوار ماشین شدم احساس کردم صورتم داغ کرده احساس عجیبی داشتم حتی وقتی که به خانه رسیدم یک لحظه چهرهٔ سامان از جلوی چشمم کنار نمیرفت.ازش خوشم اومده بود یک جور خاصی بود وقتی نگاهم میکرد،نگاهش صداقتی توش بود که به خوبی حس میکردم که یک نگاه کثیف نیست.

  16. 291 کاربر از پست Niloufarjojo تشکر کرده اند .

    $$$NAFAS , (mahi) , *aren* , *Ghazal* , *mikhak* , *NaZ@NiN.B* , *~Faezeh~* , -ALI- , .arsana. , .ELHAM. , .Mehrnoosh. , .Monire. , 18خرداد , aazz , abby7 , adish1 , Admin , afi jonz , aidai , aili , ali agha , alikhademi , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , Archi , arman_iran , armita1819 , asalgole , asal_cheshmak , asaman_1389 , asemane nili , asha.to20 , asmanisheytun , atei_69 , atousa27 , ayda90 , azade_sh , b.maryam , babasi , babsaneh , baran_1990 , barooni25 , Beautiful Jasmine , beautyAsalak , blub2000 , blue berry , butterfly90 , cccccccc , cole , coral , daltonha , deragun , Donya-70 , eglantine-m96 , elahe 1 , elahe.goddess , elahe70 , electeronic , Elen , eshton , faezeh , faezeh88 , FAH!ME , farahi , farajoon , farizad , Farnaz , farnaz21 , farzan0 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , fereshth , gandomsa , gha3dak , ghazal ghazal , ghazale49 , gheisareh , gherti , ghorob89 , golchaghe , Gole Yassaman , gorestan man , granaz , hala , hanye , harimeshgh , hasti59 , hasty 70 , helik , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , Irani , iryane , JonasRahimi , kandi201022 , kh1al , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kiana61 , kimia 2008 , lili5225 , lilipoot33_68 , lindalili , M&M_601 , m0zhdeh , mahboob21 , mahdieh.k , mahdiyeh , mahtab payda , mansuri , marjanagn , martire , mary341 , maryam56 , maryam1 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_mariusz , mehrnoush_re , melijooon , mellina2000 , melodina , meno , Misha73 , mishapasha , misha_kavir , mohamad_ja , monir 11 , morteza va ati , m_h_n , M_V_P , nadjafi , najma20 , narghas , nastaran86 , Nayiri , nazila94 , nedaj , negarjojojo , negark , neliel , niayesh00 , nikaan , nikitaaa24 , nillooo , niyayeeeeeesh , nlp16001 , olala , OoPs , PAEEZ70 , paria_pari , parisa jooon , parisan1372 , parmis86 , peleus , Persiana , RafOneh , rahel194 , reem1368 , Rez1_ds , Rha.sh , riitaa , roshan* , Roya_2010 , rytu , s.fzpr , sabra1361 , SAGHIIIII , saharmn , sama 69 , samaane , saman84 , samandf , samir , samira1362 , sanaz2000 , sanaz_ , sarah.sh , sarina sa , sepide90 , shahemoghol , shahzad , shalizar2 , shamilaamir , sharmin.r , sheren , shide , Shifteh , shili , shooma , silverstar , sirius , skarlet 62 , Sokout , solmaz_mahshar1363 , somaiyah 22 , some one , SONIA B , sooosk , sotazi , sparrow , Star_69 , stiv , sydney , sαвα , tama1011 , tania_7 , TanNazZz , tarane , TARANOMEMEHR , tghyasfr , titinaz , toop , tornado.n , triti , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vaghea , violet_kl , vourojak , yasam , yasesabs , yashkin , yasi70 , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zebeli , zeinab75 , zina , zohrehjoon , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Magic Life~ , ~pArnYa~ , ~TuLiPa~ , آذردخت , آرشا , آرشیدان , آرنوشا , آسمان ابری , آليس , آنیتا , اتوسا , ارتمیس * , اسوده , انائل , بارنی , بارون بهار , بازیگوش , بخاری , بلور , بهارجون , بی بی گل , ترنم , حاجی بلا , خانمی , رزسیاه , روحی33 , سارا سامن , سوانا77 , شاپرک13 , شبنم , علی رضاایران , فرحناز65 , فرگلf , لمیس20 , لیلاحمیده , م.م.ر , ماه سیما , مرجان55 , ملیساا , منا64 , منجی , منيژه , مهستی , مهنا2 , نسترن123 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , وارش67 , ياابالفضل , پهره , کریستال , یهدا , یواش , یگانه

  17. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    1,164
    میانگین پست در روز
    0.67
    محل سکونت
    به جايه دور
    تشکر از کاربر
    23,891
    تشکر شده 28,903 در 1,367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    صبح با هیجانی زیاد از خواب بر خاستم،بعد از خوردن صبحانه خونه تکانی حسابی کردم و بعد از تمام شدن کارم به سراغ کامپیوتر رفتم تا ایمیلمو چک کنم.وقتی صحفه ایمیل باز شد ۲ ایمیل جدید از آبی دیدم، اولی شعر زیبای از فروغ فرخزاد بود که واسم فرستاده بود و در آخرش نوشته بود این شعر را تقدیم به تو میکنم که حتی با وجود فاصلهٔ بین ما از لباسها ی من به من نزدیک تر هستی.من همیشه فروغ را دوست داشتم مخصوصا این شعر را یه احساس خاصی بهم میداد انگار این شعر را برای من میخونه با این که شعر عاشقانه بود و من هیچ وقت عاشق نشده بودم اما خیلی منو تحت تاثیر قرار میداد.نگاهی به شعر انداختم و با صدای بلند از روش خواندم:
    ای شب از رویای تو رنگین شده
    سینه از عطر تو هم سنگین شده
    ای به روی چشم من گسترده خویش
    شادیم بخشیده از اندوه بیش
    همچو بارانی كه شوید جسم خاك
    هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
    ای طپش های تن سوزان من
    آتشی در سایه مژگان من
    ای مرا با شور شعر آمیخته
    این همه آتش به شعرم ریخته
    چون تب عشقم چنین افروختی
    لاجرم شعرم به آتش سوختی
    ای دو چشمانت چمنزاران من
    داغ چشمت خورده بر چشمان من
    بیش از اینت گر كه در خود داشتم
    هر كسی را تو نمی انگاشتم

    یک بار که واسهٔ ملیکا این شعر را خوندم بهم گفت اینو یکی از خوانندهای خیلی معروف خوانده خیلی قشنگه . ملیکا راست میگفت واقعا قشنگ خوانده بود،به یاد ملیکا از جام بلند شدم و به سمت تلفن رفتم و شمارهٔ منزلشون را گرفتم بعد از چند بوق صدای مادر ملیکا در گوشی پیچید.

    - الو سلام خاله جان.

    خاله:سلام عزیز دلم،خوبی دخترم؟

    - مرسی خاله شما و عمو جان حالتون خوبه؟

    خاله:ممنون عزیزم، چه عجب آخر یه خبری از ما گرفتی؟مثل این که حسابی سرت شلوغه که خاله ات را فراموش کردی.

    - شرمندم بخدا واقعاً سرم شلوغ بود. دیگه آموزشگاه و کلاسهای خصوصی واسم وقت سر خاراندن هم نذاشته.

    خاله خنده ای کرد و گفت:میدونم عزیزم شوخی میکنم باهات. راستی هنوز میری خونهٔ ماندانا خانوم به نوه اش درس بدی؟

    -آره میرم.

    خاله:از ملیکا شنیده بودم که حالش بد بوده به بیمارستان کشیده شده؟

    -بله ،حالشون بد بوده اما خدارو شکر الان حالش خوبه .

    خاله:خدارو شکر چقدر دلم واسهٔ این زن میسوزه .با وجود این که بچه داره اما انگار نداره. اونم از دختر جوونش که اونطور پر پر شد،خدا کنه بچه هاش سر عقل بیان و برن به این زن سر بزنن.

    - بله خیلی تنهاست اما دیروز پسرش به خانهٔ خانوم ماندگار رفته بود من وقتی واسهٔ کلاس رفتم اونجا این موضوع رو فهمیدم.

    خاله:همون پسرش که خارجه؟

    - نه پسر بزرگشون، الان حضور ذهن ندارم اسمش یادم رفته.

    خاله:آهان همون، این پسرش انگار اصلا غیرت نداره الان چندین ساله رفته نمیاد یه سریع به مادرش بزنه و ببین خوبه ،بده اصلا انگار نه انگار ،خدا نصیب هیچ کس فرزند بد نکنه یعنی آدم اینقدر بی عاطفه.

    - چی بگم والا.

    خاله:میدونی چیه من این جوری که شنیدم این پسر خیلی بی بند و باره. آخه میدونی ماندانا دوستِ دختر خالۀ منه، بعضی اوقات که جشنی زنونه یا تفریحی جایی میریم دختر خالم اینو هم میاره، من از اونجا باهاش اشنا شدم همون جا واسم از پسرش گفت. تو دلم اینقدر غصه خوردم، گفتم نکنه مهردادِ منم بره اینجوری بشه،چه میدونم والا خسته ات کردم.

    - نه ،خاله جون این چه حرفیه.

    خاله:خوب عزیزم خوشحال شدم باهات حرف زدم مواظب خودت باش،صدای بحث خاله و ملیکا میامد خاله گفت:بیا خاله جون بیا با این چشم سفید حرف بزن که کُشت منو .

    خندیدم و گفتم :مرسی، خداحافظ.

    بعد از این که خاله خداحافظی کرد هنوز صدای غُر غُر کردنهای ملیکا میامد که از زیاد حرف زدن ما می نالید.

    - الو ملی.

    ملیکا:ملی و زهر مار ،ملی کوفت و درد ،حنّاق بگیری چقدر حرف میزنی.

    - علیک سلام.

    ملیکا:اوه سلام خانوم .

    - خوبی؟

    ملیکا:ایش خوبم؟معلومه که خوبم .

    - چته تو باز؟

    ملیکا:خیلی نامردی یعنی اینو بدون که نامردی !

    - خیلی خوب من نامرد.

    ملیکا:خجالت نمیکشی ،میدونی چند وقته بهم زنگ نزدی .

    - میدونم اما خودت که میدونی چقدر گرفتار بودم.

    ملیکا:آره ،حالا بی خیال. خودت چطوری؟

    خندیدم و گفتم:خیلی پررویی تو،،خوبم تو چطوری؟

    ملیکا:خوبم، چه خبر؟

    - سلامتی دیروز رفتم خونهٔ خانوم ماندگار،،،و شروع کردم از اول تا آخر جریان رو واسش گفتم ،وقتی راجع به سامان بهش گفتم از تعجب گفت:شوخی میکنی؟

    - نه به جان خودم.

    ملیکا:وای از این به بعد چطوری میخوای اینو تحمل کنی؟

    - میدونی ملیکا اون سامان با اون پسری که تو خیابون منو اذیت میکرد اصلا یکی نیست .چطوری بگم خیلی فرق داره خیلی محجوب و سنگین بود چیزی که من اصلا فکرش رو نمیکردم.

    ملیکا:نکنه کلک خوشت اومده ازش؟

    خنده ای کردم و گفتم:نه بابا اما میگم آن کسی که تو خیابون می دیدیمش نیست،میدونی منظورم چیه؟

    ملیکا:آره ،شوخی میکنم باهات اما خودمونیم خیلی خوشگله این پسر، یادت میاد روز اول که تو ماشین بود دیدمش بهت چی گفتم؟

    حرف ملیکا یادم اومد ، راست میگفت این از همون بار اولی که دیدمش گفت که این پسر خوشگله. خندیدم به ملیکا گفتم:آره میخوای واسط تورش کنم.

    ملیکا: نه قربونت.

    ۱۰ دقیقه ای با ملیکا حرف زدم بعد از این که گوشی را گذاشتم ،یادم اومد که جواب آبی را ننوشتم به سرعت به سمت کامپیوتر رفتم تا جواب آبی را بنویسم:

    سلام آبی عزیز خیلی بابت شعر زیبایی که فرستادی ازت تشکر میکنم،این شعر را من خیلی دوست دارم و خیلی خوشحالم که توام این شعر را دوست داری،حالا تو یکی از شعرهای مورد علاقمو میدونی ،حالا من میخوام یکی از آهنگ ها یا شعرهای مورد علاقهٔ تورو بدونم؟

    بعد از این که ایمیل را فرستادم،۲ ساعت بعد که در حال پختن غذا بودم صدای رسیدن ایمیل را شنیدم چیزی به تمام شدن کارم نبود سریع تمام کردم و ایمیلمو چک کردم از طرف آبی بود :

    سلام گل صورتیه عزیز

    اون شعر قابل تورو نداشت راستش من اون شعر را خوندم ،خوشم اومد واست فرستادمش، خیلی اتفاقی بود اما خوشحالم که خوشت اومد،دوس داشتی آهنگ مورد علاقهٔ من را بدونی این زیر نوشتم اما قبل از خوندنش دلم میخواد بهت بگم اگر یه روزی همدیگر را دیدیم و به طور اتفاقی این شعر را خوندم واست. دلم میخواد هر جای که باشیم بهم خودت را معرفی کنی،پس این میشه یک راز بین من و تو.شعر یکی از شعرهای فروغ بود که با خواندنش موهای دستم سیخ شد.عجیب بود که اصلا از این شعر خسته نمیشدم:

    بارها و بارها خواندمش.

    نگاه کن که غم درون دیده ام
    چگونه قطره قطره آب می شود
    چگونه سایه سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب می شود

    نگاه کن
    تمام هستیم خراب می شود
    شراره ای مرا به کام می کشد
    مرا به اوج می برد
    مرا به دام میکشد

    نگاه کن
    تمام آسمان من
    پر از شهاب می شود
    تو آمدی ز دورها و دورها
    ز سرزمین عطر ها و نورها
    نشانده ای مرا کنون به زورقی
    ز عاجها ز ابرها، بلورها
    مرا ببر امید دلنواز من
    ببر به شهر شعر ها و شورها
    به راه پر ستاره می کشانی ام
    فراتر از ستاره می نشانی ام

    نگاه کن
    من از ستاره سوختم
    لبالب از ستارگان تب شدم
    چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
    ستاره چین برکه های شب شدم
    چه دور بود پیش از این زمین ما
    به این کبود غرفه های آسمان
    کنون به گوش من دوباره می رسد
    صدای تو
    صدای بال برفی فرشتگان
    نگاه کن که من کجا رسیده ام
    به کهکشان به بیکران به جاودان
    کنون که آمدیم تا به اوجها
    مرا بشوی با شراب موجها
    مرا بپیچ در حریر بوسه ات
    مرا بخواه در شبان دیر پا
    مرا دگر رها مکن
    مرا از این ستاره ها جدا مکن
    نگاه کن که موم شب براه ما
    چگونه قطره قطره آب میشود
    صراحی سیاه دیدگان من
    به لای لای گرم تو
    لبالب از شراب خواب می شود
    به روی گاهواره های شعر من

    نگاه کن
    تو میدمی و آفتاب می شود

  18. 276 کاربر از پست Niloufarjojo تشکر کرده اند .

    (mahi) , *aren* , *mikhak* , *~Faezeh~* , -ALI- , -دایان- , .arsana. , .ELHAM. , .Mehrnoosh. , .Monire. , aazz , abby7 , Admin , afi jonz , aidai , alikhademi , Amirsam1 , Anahita.s , arezo dokhtare payiz , arman_iran , armita1819 , arzoo12 , asalgole , asal_cheshmak , asaman_1389 , asemane nili , asha.to20 , atei_69 , atousa27 , ayda90 , azade_sh , azar1 , b.maryam , babasi , babsaneh , baran_1990 , barooni25 , beautyAsalak , blub2000 , blue berry , butterfly90 , cccccccc , cole , coral , daltonha , deragun , elahe 1 , elahe.goddess , electeronic , Elen , engineer 1390 , eteb , evilgirl , faezeh , faezeh88 , FAH!ME , farahi , farajoon , farizad , Farnaz , farnaz21 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , fereshth , gandomsa , gha3dak , ghazal ghazal , ghazale49 , gheisareh , gherti , golchaghe , Gole Yassaman , gorestan man , granaz , hala , hany666 , hanye , harimeshgh , hasti59 , hasty 70 , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , Irani , iryane , JonasRahimi , kh1al , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kiana61 , kimia 2008 , lili5225 , lilipoot33_68 , lindalili , love is.. , M&M_601 , m0zhdeh , mahboob21 , mahtab payda , mamorin , mansuri , marjanagn , mary341 , maryam56 , maryam1 , maryam63279 , maryammmmmm6 , mehrnoush_re , melijooon , mellina2000 , melodina , meno , Misha73 , mishapasha , misha_kavir , monir 11 , morteza va ati , m_h_n , M_V_P , nadjafi , najma20 , narghas , nastaran86 , Nayiri , nazila94 , nedaj , negarjojojo , negark , neliel , niayesh00 , nikaan , nikitaaa24 , nillooo , niyayeeeeeesh , nlp16001 , novak , olala , OoPs , parisa jooon , parisan1372 , parmis86 , Persiana , RafOneh , rahel194 , Rez1_ds , Rha.sh , riitaa , roshan* , Roya_2010 , rytu , s.fzpr , s.sh , SAGHIIIII , saharmn , sama 69 , samaane , saman84 , samandf , samira1362 , sanaz2000 , sanaz_ , sania555 , sarah.sh , sarina sa , sepide90 , setareh29 , shahemoghol , shahzad , shalizar2 , shamilaamir , sharmin.r , sheren , shide , Shifteh , shili , shimaaaaa , shooma , silverstar , simaN , sirius , skarlet 62 , Sokout , solmaz_mahshar1363 , some one , SONIA B , sotazi , sparrow , Star_69 , stiv , sydney , sαвα , tama1011 , tanaz.68 , TanNazZz , tarane , TARANOMEMEHR , tghyasfr , titinaz , ti_na60 , toop , tornado.n , triti , UnKnOwN_Sh , vaghea , violet_kl , vourojak , yalda1354 , yasam , yasesabs , yashkin , yasi70 , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zebeli , zeinab75 , zina , zohrehjoon , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Magic Life~ , ~pArnYa~ , آذردخت , آرشا , آرشیدان , آرنوشا , آسمان ابری , آليس , آنیتا , اتوسا , ارتمیس * , اسوده , انائل , بارنی , بازیگوش , بخاری , برادپیت , بلور , بهارجون , بی بی گل , ترنم , حاجی بلا , خانمی , رادوين88 , رزسیاه , سارا سامن , سوانا77 , شاپرک13 , شبنم , شه تاو , علی رضاایران , فرحناز65 , فرگلf , لمیس20 , لیلاحمیده , م.م.ر , ماری , ماه سیما , مرجان55 , منا64 , منجی , منيژه , مهستی , مهنا2 , نسترن123 , نسیا , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , وارش67 , ياابالفضل , کریستال , یهدا , یواش , یگانه

  19. Top | #10

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,428
    میانگین پست در روز
    9.28
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,600
    تشکر شده 421,460 در 26,744 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    Exclamation

    نقل قول نوشته اصلی توسط سیلوانا نمایش پست ها
    ممنون عزیزم لطفا زودتر بزار
    لطفا در تایپیک های تایپ کتاب پست ندید

    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!



صفحه 1 از 13 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان تانا | نینا سمیع کاربر انجمن
    توسط نینا سمیع در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 29
    آخرین نوشته: 1392,09,10, ساعت : 20:35
  2. غریبه من | نینا رها کاربر انجمن | موبایل
    توسط Farnaz در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1390,08,01, ساعت : 23:48

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •