آپلود سنتر
ابزار
دانلود رمان
تبلیغات
تور


نودهشتیا
صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 157
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1390,07,21
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,704
    میانگین پست در روز
    1.68
    محل سکونت
    نا کجا آبـــــــــــاد
    تشکر از دیگران
    10,729
    تشکر شده 41,035 در 1,825 پست

    پیش فرض رمان آرامگاه عشق | shiva-68 کاربر انجمن

    سلام دوستای گلم
    من اومدم یه کار نصفه دارم که قول میدم تو تابستون تموم بشه ولی ایده ی این کار رو دوست دارم و میخوام بنویسمش
    میدونم در حد آماتور مینویسم ولی چون نوشتن بهم آرامش میده پس نمیشه کاریش کرد
    پیش پیش از حضور مهربونتون تشکر میکنم و خیلی دوستتون دارم




    خلاصه:درباره ی دختری هستش که مادرش رو از دست میده و در کنار دایه مادرش بزرگ میشه در پی قبولی دانشگاه راهی شهری میشه که اتفاقای غیر منتظره ای رو براش رقم میزنه




    جلد رمان هم با تلاش دوستای عزیزم تو تاپیک طراحی آماده شد از همین جا ازشون تشکر میکنم




    مقدمه:

    تنهایی...واژه ای آشنا ...
    واژه ای که در کوچه پس کوچه های دلتنگی معنا شد...
    واژه ای که به جبر زمانه و خودخواهی آدمک ها،شد سرنوشت...
    سرنوشتی عجیب برای شکستن بت های مغرور و رهایی آدمک ها...
    شکستن بت به دست بت...!!!
    "و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.
    مردمان گفتند این بت نبود، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده.
    پس نامش را از یاد بردند.
    تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد دادند.
    و دیگر کسی نام او را نبرد،نام آن بتی را که خود را شکست.
    اما هنوز هم صدای شادی او به گوش میرسد،صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید.
    صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید..."
    صدای آدمی که دیگر آدمک نبود...
    صدایی که دیگر مغرور نبود...
    و آدمی که پیله ی تنهاییش پاره شد و دیگر...
    و دیگر ...
    تنهایی ...واژه ای آشنا نبود...

    ویرایش توسط shiva-68 : 1391,07,05 در ساعت ساعت : 12:10 بعد از ظهر
    خداوندا....!در گلویم ابر کوچکی است که خیال بارش ندارد...میشود مرا بغل کنی؟







  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,02,25
    عنوان کاربر
    مدیر بخش عکس
    نوشته ها
    25,956
    میانگین پست در روز
    13.68
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از دیگران
    181,192
    تشکر شده 415,772 در 36,396 پست

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
    آمارکتابهای در جریان سایت

    برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
    لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
    برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    ممنون
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    ترول چیست؟ به نظرم خوبه كه همه اينو بدونيم

    قوانین مهم بخش والپیپر


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1390,07,21
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,704
    میانگین پست در روز
    1.68
    محل سکونت
    نا کجا آبـــــــــــاد
    تشکر از دیگران
    10,729
    تشکر شده 41,035 در 1,825 پست

    پیش فرض


    صدای هنجره ای بود که با درد آشنا شده بود فریادی از سر بی کسی،فریادی از سر بغض و دلتنگی.
    "فلک دیدی چه خاکی ...
    میرن آدمها از اونا فقط،خاطره هاشون...
    وای مادرم..."
    صداها،زمزمه ها،نگاه ها، دلسوزی ها و ترحم های جگر سوزشون دلِ نازک دخترک رو خنجر میزد.
    -سماء جان بلند شو خاله،بلند شو عزیزم
    -این دختر رو از سر قبر دور کنید،شماها اصلأ فکر آبروی خودتون نیستید
    -بلند شو عزیزم،داری خودت رو داغون میکنی
    خاله مولود با حرص گفت:لیلا به جای لی لی به لالاش گذاشتن بلندش کن
    زن دست زیر بازوی دخترک انداخت، مثل پر از زمین خیس بلندش کرد و بردش به سمت نیکمتی که همون نزدیکی بود .
    اشک هاش رو با گوشه ی چادرش پاک کرد و کنارش نشست.
    -کوچولوی من تا کی میخواد گریه کنه؟خودت هم خوب میدونی که مریم راضی به دیدن اشکات نبوده و نیست.
    -دیگه برنمیگرده،دیدی تنهام گذاشت،دیدی منو رها کرد و رفت،برای اولین بار و آخرین بار به قولش عمل نکرد.
    -ما همه میدونستیم که میره،مگه نه؟
    -نه با این عجله،نه به این زودی...
    -مریم...
    -برام مادر بود...پدر بود...برادر و خواهر بود ...یک دوست بی نظیر، یک همدم و هم راز پاک و صادق بود.
    -میدونم سماء جان ولی باید واقعیت رو قبول کنی اون رفته و الان از اون دردهایی که میکشید خبری نیست، مگه تو راحتی مریم رو نمیخواستی؟
    -میخواستم خوب بشه،سالم باشه و کنارم زندگی کنه.خاله لیلا تو میدونی من به جز اون کسی رو نداشتم بعد بابایی که رفت و هرگز ندیدمش اون همه کسم بود
    -میدونم ولی...
    -الان باید با کی و چه جوری زندگی کنم؟
    -تا من رو داری غمت نباشه عزیزم من...
    صدای پر از انزجار خاله مولود جمله ی خاله لیلا رو قطع کرد
    -بیا این وسایل رو بردار لیلا،بعدش هم اون دختر رو ببر خونه ی خودت نمیخوام امشب نگران کارهاش باشم
    -ولی خانم بزرگ اون...
    -نظرت رو نخواستم کاری رو که گفتم انجام بده
    -چشم خانم بزرگ
    پنجره ی نیم متری خونه ی خاله لیلا شد راه ارتباط ِمن با دنیای اطرافم،دنیایی که از آغاز برام تنهایی خواست و هر چیزی رو که بهم ِداد براش زمان تعیین کرد،اونقدر نامرد بود که حتی تا زمان تعیین شده هم طاقت نمی آورد.
    سماء دختر تنهای پنجره که 15 بهار از زندگی اش میگذره دومین عزیز زندگیش رو از دست داد،عزیزی که به اسم، مادر بود ولی همه کس اش محسوب میشد.
    پدرم قبل از به دنیا اومدن من تصادف میکنه و فوت میشه،مامانی هر وقت از بابا میگفت حلقه های اشک زینت چشماش میشدند،برام تعریف کرد که خانواده هاشون با ازدواج اونا موافق نبودند ولی به خاطر علاقه ای که بینشون بوده از خونه فرار میکنن و زندگی زیباشون شروع میشه،زندگی ای که کمتر از یکسال دوام میاره و من میوه ی عشق اونها هستم.
    بعد از فوت بابا،خاله مولود مامانم رو پیدا میکنه و مجبورش میکنه برگرده پیش خانواده اش.
    از وقتی یادمه بین خانواده ی بزرگ و اصیل مادرم جایی نداشتم،یک مزاحم که پدرش کسی بوده که مریم رو از خانواده اش دور کرده.
    هیچ وقت خودم رو عضوی از خانواده حس نکردم تنها کسی که بعد از مادرم دوستش داشتم خاله لیلا، دایه ی مادرمه که بی نهایت مهربونه.
    و حالا من، سماء باید با تنهایی کنار بیام و آرزوهای مامان مریم رو به واقعیت تبدیل کنم.
    ویرایش توسط shiva-68 : 1391,07,27 در ساعت ساعت : 07:01 بعد از ظهر

  4. 156 کاربر از پست shiva-68 تشکر کرده اند .

    (mahi) , * nina * , * حدیث * , **سولماز** , *NaZ@NiN.B* , *sorme* , +Neda+ , ...نگین... , aflak , Anahita.s , Anolin , arezo* , arghavan58 , armita1819 , asal-661 , atashgah62 , atefeh_49 , aygeen , azar1 , azarsana , barane khazan , behnazhmz , betoche** , chobiiin , Deldel , dokhibabash , ebrahimi.fari , elielo , elmiraa_20 , fa62 , fouji , ghazal rad , googoosh z , hadis hastie , hana_m , Haniday , haniko1376 , harimeshgh , hediyeh_b , hyunah , Idin98i , j.ghanavizi , kfdh , khademre , khiyal99 , ladani.d , leila.kh , lilil , liuana , Lovely_girl , mahsa 21 , mahya1995 , Maman fariba , mamorin , mansoure , maryam56 , maryammoayedi , masoumeh , matina_ros , me_ned , michka_61 , mokmor , mozhmozh , N@RV@N , nafas44 , nedaj , nefertiti , neg neg , New Age , pari1990 , paria_pari , peymaneh , princess74 , ramanava , reza9000 , rezno , Rha.sh , ROZ GOL , s.sh , sadaf.a , sahel_m , salia , SaMirA.Ha , sangpare , sara2876 , sefid65 , shabnamsobhabi , shimaaaaa , silverstar , ~sky angel~ , sogi juni , Sokout , some61 , soodeh90 , sydney , sαвα , Tifani Jon , unichorn , UnKnOwN_Sh , viciOus bOy , violet_mahtab , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , yasesabs , Yasnaaaa , zahra.h , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zina , zoooom , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ×sepidar× , آتری , آستاره , اب و اتش , برادپیت , بلفى , بلور , بی بی گل , تهمتن , خیال غزل , دختراسمان , رزا جون , زوها , سافانا , ستاره بارون , سپیدوسیاه , سکوت من , شرقي , شورم , شیوا-68 , عسل خوشگله , غزال66 , ققنوس98 , م.م.ر , محبوبه_م , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , منيژه , مهسا 1993 , میم. , نامی , نسيا , نگین فرجام , نیاز.ش , ویشار , پرواس , پونام , چلیپا , گرگ بلا , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  5. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1390,07,21
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,704
    میانگین پست در روز
    1.68
    محل سکونت
    نا کجا آبـــــــــــاد
    تشکر از دیگران
    10,729
    تشکر شده 41,035 در 1,825 پست

    پیش فرض

    لیلا-دختر تنبل من کی میخواهد بیدار بشه؟بدو تنبل امروز نتایج اعلام میشه.
    صدای لیلا جون رو می شنیدم ولی حس بیدار شدن نداشتم پتو رو کامل کشیدم رو سرم و چشمهام رو روی هم فشار دادم
    لیلا-وسط شهریوره سماء،گرمت نیست دختر؟بلند شو عزیزم
    -لیلا جون نیم ساعت دیگه.باشه؟
    لیلا-سماء نمیشه باید صبحانه بخوری بعد هم که با رها قرار داری
    اسم رها باعث شد چشمام گرد بشه و تو تخت بشینم
    لیلا-بسم الله چت شد دختر؟
    -ساعت چنده؟
    لیلا- 5 دقیقه مونده به 9
    نفسی از سر آسودگی کشیدم و گفتم:آخیش خیالم راحت شد فکر کردم دیر شده لیلا جون
    لیلا-دیرتر از این؟
    -حالا کو تا ساعت 10
    دوباره روی تخت دراز کشیدم
    -من یک نیم ساعت دیگه میخوابم بعد میام پایین
    لیلا-بلند شو ببینم اِ اِ اِ ببین دوباره گرفت خوابید...سماء یا همین الان بیدار میشی یا جور دیگه ای رفتار میکنم
    میتونستم حدس بزنم که صورت لیلا جونم از عصبانیت قرمز شده در نتیجه از جام بلند شدم و به سمت روشویی رفتم
    لیلا جون هم موقع خارج شدن از اتاقم گفت:
    لیلا-آفرین دختر کوچولوی نازم
    منم در جوابش بلند داد زدم:خیلی دوستت دارم لیلا جون
    دست و روم رو خشک کردم و مانتو و شال و کیف ام رو برداشتم رو به سمت آشپزخونه رفتم
    از پشت لیلا جون رو بغل کردم و گونه اش رو بوسیدم
    -صبح بخیر عشقم
    لیلا-بالاخره اومدی پایین، صبحت بخیر عزیزم بشین برات چایی بریزم
    لقمه ای کره و مربا آلبالو درست کردم و نزدیک دهانم بردم که دستی به طرفم اومد، لقمه رو ازش دور کردم و گفتم:سلام شکمو
    لبخندی به روم زد و کنارم ایستاد
    لهراسب-چطوری آتیش پاره اگه گذاشتی بخوابیم
    -به من چه؟
    لهراسب-این داد داد صحبت کردن مال خانم بزرگ بود دیگه
    صدای لیلا جون اجازه ی جواب دادن به من نداد
    لیلا-لهراسب...
    لهراسب-جونم مامان
    لیلا-درست صحبت کن
    لهراسب-به روی چشم
    -مگه خانم بزرگ هم بلده جیغ بزنه ناشناس؟
    لیلا-سماء
    لهراسب-ناشناس و زهرمار،ناشناس و درد،سماء...
    -تهدید، تهدید، لیلا جون ببین داره ...
    در حین گفتن این جمله دستام رو تکون میدادم و لهراسب رو نشون میدادم که یکدفعه با یک دست بغلم کرد و با دست دیگه ش دستم رو گرفت و به سمت دهانش برد و لقمه ام رو خورد.
    همین جوری نگاهش میکردم که چشمهاش خندون شد و بعد هم بلند زد زیر خنده، منم که حرصم دراومده بود برای باز کردن حصار دستاش تلاش میکردم
    لهراسب-اینقدر دست و پا نزن جغله
    خواب من بدم میاد کسی بهم بگه بچه ام و لهراسب همیشه با تاکید رو این موضوع حرصم میداد
    -خودتی
    لهراسب-نی نی، چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
    اون حرف میزد و من برای رهایی تلاش میکردم و از لیلا جون کمک میخواستم.
    بالاخره کمک رسید و لیلا جون دستای لهراسب رو از دورم باز کرد و گفت:اینقدر دختر منو اذیت نکن پسر،سنی ازت گذشته
    چشمکی به مامانش زد و گفت:
    لهراسب-آبجی کوچولوی خودمه
    -لهراسب
    لهراسب-ای جان، چه حالی میده سر به سر گذاشتن تو سماء
    -امروز که جواب دانشگاه رو گرفتم و یک جای دور قبول شدم...
    نذاشت حرفم رو کامل کنم
    لهراسب-تو و قبول شدن، محاله عزیزم سال دیگه ان شا الله اشتهات خوب شده سماء، اولین کنکور تازه همه انتخابها دانشگاه تهران
    -من شاگرد اولم آقا لهراسب
    لهراسب-من از خدامه قبول شی ولی نه راه دور، میدونی که؟
    -اذیت نکن لهراسب، ما قبلأ درباره این موضوع حرف زدیم
    لهراسب-سماء جون بحث نکن، بی فایده است
    با حرکت سر لیلا جون بحث رو ول کردم و لقمه ی دیگری برای خودم گرفتم و خوردم.
    لهراسب تنها پسر لیلا جون که تخصص اطفال داشت و 32 ساله که برادرم بود مثل یک تکیه گاه که از زمان شناختن خودم میشناختمش و خیلی دوستش داشتم و تنها موردی که ما درباره اش بحث داشتیم موضوع دانشگاه بود.
    اون دوست داشت من تو یزد بمونم و همونجا دانشگاه برم ولی من دوست داشتم برم دانشگاه تهران و تحقق یک آرزوی دیگر مامان مریم رو شاهد باشم.
    بعد از صبحانه از دوتاشون خداحافظی کردم و راهی پارک همیشگی شدم
    ویرایش توسط shiva-68 : 1391,07,27 در ساعت ساعت : 07:02 بعد از ظهر

  6. 151 کاربر از پست shiva-68 تشکر کرده اند .

    "ROZHAN" , (mahi) , * nina * , **سولماز** , *NaZ@NiN.B* , +Neda+ , ...نگین... , aflak , amirhosseinac , Anahita.s , Anolin , arezo* , arghavan58 , armita1819 , asal-661 , atashgah62 , atefeh_49 , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azarsana , barane khazan , behnazhmz , betoche** , chobiiin , Deldel , dokhibabash , elielo , elmiraa_20 , fa62 , fouji , ghazal rad , googoosh z , hadis hastie , hana_m , Haniday , haniko1376 , harimeshgh , hediyeh_b , hyunah , Idin98i , j.ghanavizi , kfdh , khademre , khiyal99 , leila.kh , lilil , mahboobeh 98 , mahya1995 , Maman fariba , mamorin , mansoure , maryam56 , maryammoayedi , masoumeh , matina_ros , me_ned , michka_61 , Miss.Mania , mokmor , mozhmozh , nafas44 , nedaj , nefertiti , neg neg , pari1990 , paria_pari , petrisiama , peymaneh , princess74 , ramanava , Randy Or , reza9000 , rezno , Rha.sh , ROZ GOL , s.sh , sadaf.a , sahel_m , salia , SaMirA.Ha , sangpare , sara2876 , saraice , sarma1010 , sefid65 , shabnamsobhabi , shimaaaaa , silverstar , ~sky angel~ , sogand.m , sogi juni , Sokout , some61 , sydney , sαвα , Tifani Jon , titinaz , UnKnOwN_Sh , viciOus bOy , violet_mahtab , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , yasesabs , Yasnaaaa , zahra.h , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zina , zomorrod72 , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ×sepidar× , آتری , آستاره , اب و اتش , برادپیت , بلور , بهبهو , بی بی گل , تهمتن , رزا جون , زوها , سافانا , ستاره بارون , سپیدوسیاه , سکوت من , شورم , شیوا-68 , عسل خوشگله , غزال66 , ققنوس98 , م.م.ر , محبوبه_م , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , منيژه , نامی , نسيا , نگین فرجام , نیاز.ش , ویشار , پرواس , پونام , چلیپا , گرگ بلا , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  7. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1390,07,21
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,704
    میانگین پست در روز
    1.68
    محل سکونت
    نا کجا آبـــــــــــاد
    تشکر از دیگران
    10,729
    تشکر شده 41,035 در 1,825 پست

    پیش فرض


    رو نیمکت همیشگی نشستم و به اطراف خیره شدم...مثل همیشه آرامش و سکوت تو فضاش موج میزد.
    گذر سالها رو میشد تو چهره ی تک تک آدمهای پیری که برای فرار از تنهای به آنجا اومده بودند دید.
    دستی روی شونه ام قرار گرفت،به سمتش برگشتم و با چهره ی همیشه خندان رها روبرو شدم
    رها-سلام دوست جونی خودم خوبی؟
    -سلام به رهای بد قول.شد یکبار قرار داشته باشیم تو زودتر بیای؟
    رها-مگه مثل تو بیکار و الافم که اینکار رو کنم
    -رها نذار بلند شم اونوقت...
    رها-نه تو رو خدا راحت باش بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتن، من راضی به این کار نیستم
    -کم چرت و پرت بگو دیوونه
    رها-سماء میزنمت ها، من رو این کلمه حساسم
    -غلط کردی، یک ربع دیر کرده طلبکار هم هست
    رها-اصلأ ولش کن بریم دیگه، دارم از استرس میمیرم
    -اونکه واضحه!!!
    رها-سمـــــــــــــــــــاء
    -جیغ نزن دیـــــــــوونه
    در حین سر به سر گذاشتن همدیگه به سمت کافی نت حرکت کردیم
    رها-پس لهراسب بازم گیر داد؟
    -میدونم نگرانه ولی من باید برم نمیخوام بازم اینجا، تو این شهر و نزدیک خاله مولود باشم.
    رها-به نظرم لهراسب درباره فرار نکردن درست میگه
    -دلیل اصلی من برای رفتن، آرزوی مامانمه نه فرار کردن از خاله مولود
    رها-فکر کردی چطور باید زندگی رو بگذرونی؟
    -آره، حساب مشترک مامان یک پشتوانه ی محکم برای منه
    رها-ولی...
    -برو تو ببینیم قبول شدیم یا این همه تلاش دود میشه میره هوا
    سایت رو باز کردم و مشخصات رها رو وارد کردم که صداش دراومد
    رها-چرا اول من؟
    -پس کی اول؟
    رها-خودت،خودت،خودت، اصلأ بذار خودم ببینم
    دستهای من رو از رو کیبورد کنار زد و مشخصات منو وارد و تایید کرد.
    چشمام بسته بود و دستام میلرزد، که صدای رها اومد
    رها-سماء جونم نمیخواد گریه کنی خواب مشخص بود که به تهران و دانشگاهش امیدی نیست، اصلأ نباید به حرفت گوش میدادم باید چند جای دیگه رو هم انتخاب میکردیم.
    با حرفای رها، سوزش اشک رو احساس کردم ولی اجازه ی جاری شدن ندادم، لبخند نیمه جونی زدم و با لحن بچه گونه گفتم:
    -اجال نداره رهایی دلسا رو خوف میخونم دال دیده قفول میشم
    رها-جمع کن اون لب و لوچه رو،انگار 2 سالشه دختره گنده
    -خواب ضد حال، برو مال خودت رو نگاه کن، وای به حالت اگه قبول شده باشی، میکشمت رهایی
    رها-نمیخوای صفحه رو ببینی؟
    سرم رو آروم تکون دادم و گفتم
    -سال دیگه میبینم
    رها-پس چه جوری میخوای بری ثبت نام، باید مدارکی رو که نوشته رو آماده کنی
    اول حرفاش رو چرت و پرت تلقی کردم ولی یکدفعه ذهنم شروع به پردازش کرد و با چشمای گرد شده از تعجب به رها خیره شدم
    رها-سماء قاطی کردی ها؟ گفتم صفحه رو ببین نگفتم با چشمات منو بخوری
    -گمشو دیوونه
    با ترس و هیجان به صفحه خیره شدم و ...
    رها-چی شد؟شوکه شدی؟کوپ کردی؟سکته کردی؟سنکوپ کردی؟مردی سماء؟
    -یک دور از جون تو دهنت نباشه ها
    رها-خواب مثل اینکه شانس ندارم از دستت خلاص شم
    -خفه عزیزم
    تازه یاد صفحه و نوشته هاش افتادم
    -وای رهایی دیدی قبول شدم
    رها-کوفت رهایی،کور که نیستم
    -درسته چیزی که میخواستم نیست ولی دانشگاه تهرانه
    رها-میدونم بیا مال منم نگاه کنیم و بریم
    -این اعتماد به نفست منو کشته دریغ از یک ذره استرس
    رها-از تو دارم داغون میشم
    -مشخصه...!!!
    رها-اینقدر حرف نزن و مشخصات رو وارد کن
    دوباره به صفحه نگاه کردم، دروغ که نداشت بگه، داشت میگفت ما همیشه کنار هم میمونیم
    رها-سماء باورت میشه؟
    حس اذیت کردن داشتم فراوون، به خاطر همین گفتم
    -اصلأ، کی فکرش رو میکرد توی کودن دانشگاه تهران قبول شی
    رها-سمـــــــــــاء میکشمت
    تو کوچه دنبالم میکرد و این حرف رو تکرار میکرد
    -رهایی نفسم گرفت دیگه نیا دنبالم، خواهش؟
    رها-نمیشه
    -رهایی باید به لیلا جون خبر بدم، تازه اصل کاری لهراسبه که باید راضیش کنم
    رها-خواب بابا دلم برات سوخت بعدأ حالت رو میگیرم
    -آخیش، ببین چه جوری نفس نفس میزنم دیوونه
    رها-سماء
    -ببخشید دیگه تکرار نمیشه
    ویرایش توسط shiva-68 : 1391,07,27 در ساعت ساعت : 07:03 بعد از ظهر

  8. 139 کاربر از پست shiva-68 تشکر کرده اند .

    "ROZHAN" , (mahi) , **سولماز** , *NaZ@NiN.B* , +Neda+ , ...نگین... , Anahita.s , arezo* , arghavan58 , armita1819 , asal-661 , atashgah62 , atefeh_49 , aygeen , azar1 , azarsana , behnazhmz , betoche** , chobiiin , Deldel , dokhibabash , elielo , elmiraa_20 , fa62 , falagh , fouji , ghazal rad , googoosh z , hana_m , Haniday , haniko1376 , harimeshgh , hediyeh_b , hyunah , j.ghanavizi , kfdh , khademre , khiyal99 , leila.kh , lilil , mahsa 21 , mahya1995 , Maman fariba , mamorin , mansoure , maryam56 , masoumeh , matina_ros , me_ned , mfr60 , michka_61 , mokmor , mozhmozh , nafas44 , nedaj , nefertiti , neg neg , pari1990 , peymaneh , princess74 , ramanava , Randy Or , reza9000 , rezno , Rha.sh , ROZ GOL , s.sh , sadaf.a , sahel_m , salia , SaMirA.Ha , sangpare , sara2876 , saraice , sarma1010 , sefid65 , shimaaaaa , silverstar , ~sky angel~ , sogi juni , Sokout , some61 , Soogool , sydney , sαвα , Tifani Jon , unichorn , UnKnOwN_Sh , viciOus bOy , violet_mahtab , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , yasesabs , Yasnaaaa , zahra.h , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zina , zomorrod72 , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ×sepidar× , آتری , آستاره , اب و اتش , برادپیت , بلور , بی بی گل , خیال غزل , رزا جون , زوها , سافانا , ستاره بارون , سپیدوسیاه , سکوت من , شورم , شیوا-68 , غزال66 , ققنوس98 , م.م.ر , محبوبه_م , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , منيژه , ميشا , نامی , نسيا , نگین فرجام , نیاز.ش , ویشار , پرواس , پونام , چلیپا , گرگ بلا , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  9. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1390,07,21
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,704
    میانگین پست در روز
    1.68
    محل سکونت
    نا کجا آبـــــــــــاد
    تشکر از دیگران
    10,729
    تشکر شده 41,035 در 1,825 پست

    پیش فرض


    با جعبه ی شیرینی دستم رو گذاشتم روی زنگ و تا چهره ی سرخ شده از خشم لیلا جون رو ندیدم دستم رو برنداشتم
    لیلا-سر آوردی دختر؟سوخت...
    -شیرینی آوردم لیلا جونم
    لیلا-به سلامتی ...پس شیر اومدی
    -قبول شدم اونم دانشگاه تهران، هنوزم باور نمیشه
    هنوز داشت منو نگاه میکرد و باور نداشت، حلقه اشکی که تو چشماش جمع شده بود باعث شد اشک منم جاری بشه
    -یکی دیگه از آرزوهای مامان مریم تحقق پیدا کرد الان خوشحاله، آره؟
    با این حرفم پلکاش رو هم افتاد و قطره های اشک از حصار چشماش آزاد شدند
    لیلا-الهی من قربون اون چشمات و اون مامان مریم گفتنت بشم، معلومه که خوشحاله چون دختری داره که به یادشه و دنبال آرزوهاشه
    در آغوشم گرفت و مثل همیشه آغوشش پر از آرامش و محبت بود، همراهش به اتاق رفتم و کنار هم نشستیم
    -لیلا جون به نظرت لهراسب میذاره برم؟
    لیلا-اگه تو بخوای، با هم راضیش میکنیم...پسر من خواهر کوچولوش رو خیلی دوست داره، هر چی هم میگه از سر نگرانیه عزیزم
    -میدونم منم داداشی ام رو خیلی دوست دارم، حالا ناشناس کی برمیگرده؟
    لبخند نازی چهره ی مهربونش رو پوشوند و گفت
    لیلا-کارش زود تموم میشه تا ساعت 2 خونه است، سماء خانم حالا که میخوای راضی اش کنی بهش نگو ناشناس حرصش در میاد
    دستام رو روی چشمام گذاشتم و گفتم
    -به روی چشم لیلا جونم بهش میگم آقای دکتر که راضی بشه، خوبه؟
    لیلا-فدای اون چشمات، راستی رها چی اونم قبول شده؟
    -آره، ما رو میدونی دو قلوی بهم نچسبیده ایم با هم قبول شدیم نمیدونی چه بلایی سرم آورد تا گفت قبول شدم.
    نشستم کل ماجرای بیرون رفتنمون رو مو به مو براش تعریف کردم و حین حرف زدنهای من لیلا جون هم برنجش رو دم گذاشت و منم سالاد و آب دوغ رو درست کردم.
    رأس ساعت 2 بود که لهراسب وارد شد و منم که روبروی تلویزیون رو کاناپه ولو شده بودم دیدمش
    -سلام دکتر جون خوبی؟
    لهراسب-مثل اینکه سماء جون من بهتره، چی شده شیطون خبریه؟
    -سلامتی دکتر
    لهراسب-زهرمار، قبول نشدی داری از ضایع شدن جلوگیری میکنی
    از جام نیم خیز شدم و گفتم
    -کی گفته من قبول نشدم؟خوبش هم قبول شدم دکی
    لهراسب-تو گفتی منم باور کردم
    -خواب باور نکن ولی من قبول شدم ناشناس
    کت اش رو به جالباسی گذاشت و کنارم نشست،بهش نگاه کردم اونم خیره به چشمام زل زده بود، جدی پرسید
    لهراسب-سماء جواب دانشگاه چی شد؟
    منم وقتی جدیت اش رو دیدم لبخندم رو جمع کردم و گفتم
    -قبول شدم، مدیریت بازرگانی ِدانشگاه تهران
    اونم با چیزی که کمتر میشه بهش گفت لبخند بهم تبریک گفت
    لهراسب-تبریک کوچولو کارم در اومد باید بیفتم دنبال پارتی تا کارت رو جور کنم و برات انتقالی بگیرم
    حس بدی داشتم اون به من نگاه نمیکرد ولی من هنوز خیره ی چشماش بودم، وقتی دید من دست برنمیدارم بهم نگاه کرد و برای شوخی و خنده گفت
    لهراسب-خوشگل ندیدی دختر چشمات رو درویش کن من خودم نامزد دارم
    حرفاش برای تغییر جو پیش اومده بود ولی تأثیری روی من نداشت.با صدای گرفته ای که بغض داشت گفتم
    -لهراسب من دوست دارم برم اونجا درس بخونم، دوست ندارم انتقالی بگیرم
    لهراسب-سماء ما...
    -آره حرف زدیم ولی تو هیچ وقت به حرفای من گوش ندادی.
    مامان مریم آرزو داشت که منو اونجا ببینه، درسته که حالا نیست ولی میخوام این آرزوش رو برآورده کنم
    لهراسب-زندگی اونجا خیلی سخته اونم برای تو، نمیتونم بذارم بری
    -لهراسب زندگیِ تا الانِ من کم سختی نداشته،اگه تو و لیلا جون نبودید بیشتر هم میتونست سخت و دردناک باشه، من از این مانع ها نمیترسم بذار شروع کنم
    لهراسب-نه سماء نمیخوام تنها باشی
    -تنها نیستم رها هم قبول شده ما همدیگه رو داریم پس جای نگرانی نیست
    لهراسب-خانم بزرگ نگرانی منه اون از هر دلیلی برای خرد کردن تو استفاده میکنه این موضوع هم میشه یک دلیل برای اذیت کردن و تهمت زدن به تو
    -من چندین ساله دارم با این اخلاق خاله سر میکنم
    لهراسب-نمیذاره راحت زندگی کنی
    -اون از اینکه من از یزد برم خیلی خوشحال میشه
    لهراسب-ولی ما ...
    -لهراسب کمکم باش، خواهش میکنم
    لهراسب-تو از خیلی چیزها خبر نداری سماء
    -از چی؟
    لهراسب-بذار فکر کنم
    -منتظر نتیجه میمونم
    ویرایش توسط shiva-68 : 1391,07,27 در ساعت ساعت : 07:04 بعد از ظهر

  10. 132 کاربر از پست shiva-68 تشکر کرده اند .

    (mahi) , * nina * , **سولماز** , *NaZ@NiN.B* , *sorme* , +Neda+ , amirhosseinac , Anahita.s , arezo* , arghavan58 , armita1819 , asal-661 , atefeh_49 , aygeen , azar1 , azarsana , behnazhmz , betoche** , chobiiin , Deldel , dokhibabash , elielo , elmiraa_20 , fa62 , falagh , fouji , ghazal rad , googoosh z , hadis hastie , hana_m , Haniday , haniko1376 , harimeshgh , hediyeh_b , hyunah , j.ghanavizi , kfdh , khademre , khiyal99 , leila.kh , mahya1995 , Maman fariba , mamorin , mansoure , maryam56 , masoumeh , me_ned , mokmor , mozhmozh , nedaj , nefertiti , neg neg , pari1990 , petrisiama , peymaneh , princess74 , ramanava , Randy Or , reza9000 , rezno , Rha.sh , s.sh , sadaf.a , sahel_m , SaMirA.Ha , sangpare , sara2876 , saraice , sarma1010 , sefid65 , shabnamsobhabi , shimaaaaa , silverstar , sogi juni , Sokout , some61 , sydney , sαвα , Tifani Jon , Tina98 , titinaz , UnKnOwN_Sh , viciOus bOy , violet_mahtab , yasaman20 , yasamin_34 , yasesabs , Yasnaaaa , zahra.h , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zina , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ×sepidar× , آتری , آستاره , اب و اتش , برادپیت , بلور , بهبهو , بی بی گل , رزا جون , زوها , سافانا , ستاره بارون , سپیدوسیاه , سکوت من , شرقي , شورم , شیوا , شیوا-68 , غزال66 , ققنوس98 , م.م.ر , محبوبه_م , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , منيژه , نامی , نسيا , نگین فرجام , نیاز.ش , ویشار , پرواس , پونام , چلیپا , گرگ بلا , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  11. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1390,07,21
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,704
    میانگین پست در روز
    1.68
    محل سکونت
    نا کجا آبـــــــــــاد
    تشکر از دیگران
    10,729
    تشکر شده 41,035 در 1,825 پست

    پیش فرض


    دو روزی بود که لهراسب کمتر باهام شوخی میکرد و بیشتر تو فکر بود، هر وقت هم با لیلا جون درباره اش حرف میزدیم میگفت صبر داشته باشم و بهش فشار نیارم، یک جورایی مطمئن بود که قبول میکنه برم دانشگاه.
    تو این فکر بودم که چطور دفترچه ی حساب مامان مریم رو از خانم بزرگ(خاله مولود)بگیرم.به خاطر رابطه ی ناجوری که باهاش داشتم بعد فوت مامان فقط دو بار دیدمش که یکبارش تصادفی بود و یکبار هم سر ماجرای لهراسب رفتم خونه اش و بهش اخطار دادم که درباره ی لیلا جون و لهراسب شایعه پراکنی نکنه.
    ماجرا برمیگشت به تقریبأ دو سال پیش، جمعه بود و من همراه لهراسب رفتم شهربازی و بعدش با هم رفتیم رستوران تا شام بخوریم.
    اون روز لیلاجون با دوستاش رفته بود زیارت امامزاده و قرار بود بعد شام برگردن خونه، غذا رو سفارش دادیم و تا آوردن غذا مشغول حرف زدن بودیم که یکدفعه چهره ی خانم بزرگ رو مقابل خودم دیدم، خیلی عصبانی بود و با حرص خاصی به من و لهراسب خیره شده بود.
    بعد از چند دقیقه راهش رو کشید و رفت.
    فردای اون روز بود که حرفا و چرت و پرتها شروع شد و شایعه ها بین فامیل دور و نزدیک پیچید، حرف از دلیل نگه داشتن من توسط لیلا جون بود...عده ای می گفتن که لهراسب به من نظر سوء داره و اونا برای بدست آوردن ثروت مامان مریم من رو نگه داشتن.
    حرف و حدیثا اعصابم رو متشنج کرده بود و هر کاری که میکردم آروم نداشتم و بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم و خیلی جدی با خانم بزرگ صحبت کردم و بعد اون ماجرا دیگه ندیدمش
    ولی حالا باید دوباره می دیدمش و امانتی های مادرم رو ازش می گرفتم اون دفترچه سهم مادرم از ارث کلان خانواده اشه که تو یک حساب مشترک بین مامان و خاله بود
    صدای لیلا جون که منو برای ناهار دعوت میکرد باعث شد از فکر و خیال دست بردارم
    لیلا-دخترکم ناهار آماده است بدو بیا عزیزم
    -اومدم لیلا جونم،لهراسب اومده؟
    لهراسب-بیا پایین شیطون، من اینجام
    از پله ها پایین رفتم و گفتم
    -سلام ناشناس کی اومدی؟
    با حرص خاصی که تو صداش بود گفت:
    لهراسب-همین الان رسیدم بیا بشین خیلی گشنمه
    -چشم دکتر جون
    بدون هیچ حرف دیگه ای دور میز نشستیم و مشغول غذا خوردن شدیم.
    بعد ازغذا لهراسب دستم رو گرفت و من رو کنار خودش روی کاناپه نشوند.
    بعد از چند دقیقه ای که به یک نقطه خیره بود گفت
    لهراسب-رها هم میخواد بیاد تهران؟
    از سوالش خیلی خوشحال شدم یک جورایی داشت موافقت می کرد
    -آره موافقت خانواده اش رو گرفته،فکرای تو به کجا رسید؟
    لهراسب-برای موندن تو اون شهر بی در و پیکر چه فکری کردید؟
    -به احتمال زیاد رها میره پیش عموش منم می رم خوابگاه
    لهراسب-واقعأ تصمیم داری بری؟
    با مظلومیتی که بیشتر مواقع جلوی لهراسب جواب می داد سرم رو چند بار به سمت پایین حرکت دادم و گفتم
    -اگه تو بذاری
    لهراسب-من نگران توأم کوچولو واگرنه دلیلی نداره بخوام مخالفت کنم
    -یعنی الان می تونم برم؟هفته ی دیگه ثبت نامه ناشناس
    لهراسب-قول بده فراموشمون نکنی
    -دیوونه همه اش چهار ساله، بعدش دوباره برمی گردم پیش خودتون
    لبخندی زد و دوباره رفت تو فکر،برای اینکه کمتر نگران باشه تصمیم گرفتم درباره گرفتن دفترچه حساب و وسایل مامان مریم باهاش صحبت کنم
    -لهراسب؟
    لهراسب-جانم؟
    -من می خوام دفترچه پس انداز و وسایل دیگه مامان رو از خانم بزرگ بگیرم به نظرت...
    لهراسب-مطمئنی سماء؟
    -من بهش احتیاج دارم اون پس انداز و وسایل مال مادر منه
    لهراسب-حق با توئه ولی حساب مشترکهِ هر چند که مامانت درباره حساب به وکیل خانوادگی شون گفته بود
    -یعنی میگی...
    لهراسب-من به قطعیت چیزی نمیگم ولی اگه خانم بزرگ می خواست اونها رو به تو پس بده تا حالا داده بود، شاید هم من اشتباه می کنم
    -چیکار کنم پس؟
    لهراسب-همین کاری که تا الان کردی
    -نه من باید در این باره باهاش صحبت کنم اون باید این موضوع رو درک کنه
    لهراسب-از خیرش بگذر سماء من دید خوبی نسبت بهش ندارم
    -به وکیلش زنگ بزن بگو بهش خبر بده می خوام ببینمش
    لهراسب-سمــــــــاء!!!
    -باید تکلیف خودم رو بدونم لهراسب
    لهراسب-فراموشش کن بگذار همین طور ادامه بدیم
    -نمیشه تا همین الانم میدونی چه خرجی رو دست لیلا جون گذاشتم؟ولی الان پول خوابگاه، دفتر و کتاب و زندگی تو اون شهر دیگه سر به فلک میزنه
    لهراسب-چرت نگو سماء تو که می دونی مامان خیلی دوستت داره پس از این حرفا نزن
    -می دونم اگه نظرت اشتباه بود که یک قدم جلو می افتم اگه درست بود که باید کنار درس دنبال کار باشم
    لهراسب-میدونم کاره ای نیستم ولی داری از این اجازه دادن پشیمونم می کنی شیطون
    -کمکم کن رو پای خودم بایستم، بعد مامان مریم شما بودید که تونستم بهتون تکیه کنم و تا اینجا بیام ولی الان می خوام به خودم اتکاء کردن رو یاد بگیرم
    لهراسب-به وکیل خانم بزرگ زنگ می زنم امیدوارم که فکرم اشتباه باشه و دفترچه رو بهت بده
    -مرسی
    لهراسب-برو استراحت کن منم یک چرت بزنم بعدازظهر باید برم مطب
    -باشه
    ویرایش توسط shiva-68 : 1391,07,27 در ساعت ساعت : 07:05 بعد از ظهر

  12. 127 کاربر از پست shiva-68 تشکر کرده اند .

    (mahi) , * nina * , **سولماز** , *NaZ@NiN.B* , +Neda+ , ...نگین... , Anahita.s , arezo* , armita1819 , asal-661 , atefeh_49 , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azarsana , behnazhmz , betoche** , chobiiin , Deldel , dokhibabash , elielo , elmiraa_20 , fa62 , fouji , ghazal rad , googoosh z , hana_m , Haniday , haniko1376 , harimeshgh , hediyeh_b , hyunah , j.ghanavizi , kfdh , khademre , khiyal99 , leila.kh , mahsa 21 , mahya1995 , Maman fariba , mamorin , mansoure , maryam56 , masoumeh , me_ned , mfr60 , mokmor , mozhmozh , nedaj , nefertiti , neg neg , pari1990 , paria_pari , peymaneh , princess74 , ramanava , Randy Or , reza9000 , rezno , Rha.sh , sadaf.a , sahel_m , SaMirA.Ha , sangpare , sara2876 , saraice , sefid65 , shimaaaaa , silverstar , sogi juni , Sokout , some61 , Soogool , sydney , sαвα , Tifani Jon , titinaz , unichorn , UnKnOwN_Sh , viciOus bOy , violet_mahtab , yasaman20 , yasesabs , Yasnaaaa , zahra.h , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zina , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ×sepidar× , آتری , آستاره , اب و اتش , برادپیت , بلور , بهبهو , بی بی گل , خیال غزل , رزا جون , زوها , سافانا , ستاره بارون , سپیدوسیاه , سکوت من , شورم , شیوا , شیوا-68 , غزال66 , ققنوس98 , م.م.ر , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , منيژه , نامی , نسيا , نگین فرجام , نیاز.ش , ویشار , پرواس , پونام , چلیپا , گرگ بلا , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  13. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1390,07,21
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,704
    میانگین پست در روز
    1.68
    محل سکونت
    نا کجا آبـــــــــــاد
    تشکر از دیگران
    10,729
    تشکر شده 41,035 در 1,825 پست

    پیش فرض


    بالاخره بعد از دو سال دارم میرم دیدنش، دیدن کسی که میتونست برای من یک تکیه گاه باشه ولی هیچ وقت به بودنم راضی نبود، کسی که وجود من رو مزاحم پیشرفت مادرم می دید
    لهراسب-مطمئنی می خوای تنها بری تو اون خونه؟
    -آره داداشی مطمئنم
    لهراسب-برای من مشکلی نیست بیام و کنارت باشم
    -میدونم لهراسب ولی برای خانم بزرگ یک اشکال بزرگه و من نمیخوام اون حرفی بزنه که ناراحتت کنه
    لهراسب-فدای سر آبجی کوچولوی خودم، حرفاش برام اهمیت نداره
    -ولی من نمیخوام کسی به تو و لیلا جون توهین کنه
    لهراسب-مثل اینکه حرف، حرف خودته پس من بیرون منتظرم
    -برام دعا کن، من رفتم
    از ماشین خارج شدم و جلوی درب سبز رنگ عمارت ایستادم، عمارتی که هیچ خاطره ی خوشی ازش نداشتم
    پروین-کیه ؟
    -سماء هستم پروین خانم
    پروین-سلام خانم خوش اومدید، بفرمایید داخل
    با صدای تیک، درب چند سانتی به عقب رفت و من وارد شدم.
    مثل همیشه سرسبز و پر از طراوت با اونکه شهر کویری بود ولی اونجا یک بهشتِ زمینی بود
    لاله-سلام سماء خوبی؟
    -سلام لاله جون، خوبم تو خوبی؟
    لاله-خوبم عزیزم خوش اومدی
    -خانم بزرگ کجاست لاله؟
    لاله-تو اتاق خودشه سماء زیاد عصبانی اش نکن، نگرانتم
    -من که باهاش کاری ندارم تو این مدت هم جلو چشماش نبودم که عصبانی نشه
    لاله-راستی شنیدم دانشگاه قبول شدی، تبریک می گم عزیزم
    -مرسی لاله جون، می تونم برم داخل
    لاله-آره منتظرته
    از راهروی طولانی خونه گذشتم و از پله های مارپیچ بالا رفتم، قشنگ ترین قسمت این خونه همین پله ها بودن که من عاشقشون بودم شاید این عشق به خاطر این بود که وقتی رو این پله ها ورجه ورورجه می کردم یاد زمانی می افتادم که مامانی زنده بود و من با صدا این پله ها رو رد میکردم و صدای خانم بزرگ رو درمی آوردم،از اول هم یک جنگ پنهانی بین من و خانم بزرگ بود جنگی که باعث شد هیچ وقت نتونم خاله صداش کنم.
    چه کیفی داشت بالا و پایین پریدن از این پله ها همراه مامان مریم، جلوی اتاق خانم بزرگ ایستادم و یک نفس عمیق کشیدم و چند ضربه ی آروم به در وارد کردم
    خانم بزرگ-بیا داخل
    آروم در رو باز کردم و وارد شدم مثل همیشه اتاق تاریک بود و پرده ها کشیده شده بودند و خانم بزرگ پشت میز کار بزرگش نشسته بود
    -سلام خانم بزرگ
    خانم بزرگ-سلام کاری داشتی که میخواستی منو ببینی؟
    همیشه از لحن حرفاش اذیت میشدم و دوست داشتم باهاش مقابله کنم
    -میتونم بشینم؟
    خانم بزرگ-بشین و کارت رو بگو، من یک قرار کاری مهم دارم و وقت زیادی هم ندارم دختر جون
    به سمت راحتی که روبروی میز بود حرکت کردم و نشستم
    -اومدم اینجا تا اگه اجازه بدید وسایل مامان رو با خودم ببرم
    خانم بزرگ-وسایل؟
    -وسایل اتاقی که من و مامان توش زندگی می کردیم و دفترچه پس انداز مامان
    خانم بزرگ-وسایل خاصی تو اون اتاق نبود هر چی بود سه سال پیش دور انداخته و اتاق خالی شد
    -چی؟
    خانم بزرگ-آروم دختر جون من حوصله سر و صدا رو ندارم و در مورد دفترچه،اون یک حساب مشترکِ که در صورت نبود مادرت حق برداشت با منه
    -اون سهم الارث مادرم بود و طبق چیزی که به وکیل اش گفته یک منبع برای آینده ی منه
    خانم برگ-وکیل مریم الان وکیل منه، اینطور نیست دختر جون؟
    -یعنی شما...
    خانم بزرگ-اون پول ارث خاندان منه و من نمیخوام دست یک رفیعی بهش برسه
    -ولی...
    خانم بزرگ-ولی و اما و اگر نداره، نوشته ای وجود نداره که نشون از مالکیت تو باشه
    تازه داشتم به حرف لهراسب می رسیدم، اون واقعأ از من متنفر بود ...حتی به خاطر این تنفر حاضر بود خواسته ی مادرم رو نادیده بگیره
    دیگه حرف فایده نداشت از جام بلند شدم و به سمت در رفتم که صداش رو شنیدم
    خانم برگ-دیگه دوست ندارم تو این عمارت ببینمت
    به سمتش برگشتم و با پوزخندی که روی لبم بود گفتم
    -منم از دیدار دوباره تون خوشحال نمیشم خانم بزرگ، روز خوش
    از اتاق خارج شدم و در رو بستم و شاید برای آخرین بار از پله های مارپیچ پایین اومدم، پله هایی که...
    ویرایش توسط shiva-68 : 1391,07,27 در ساعت ساعت : 07:06 بعد از ظهر

  14. 135 کاربر از پست shiva-68 تشکر کرده اند .

    (mahi) , * nina * , **سولماز** , *NaZ@NiN.B* , *sorme* , +Neda+ , aflak , Anahita.s , arezo* , arghavan58 , armita1819 , asal-661 , atefeh_49 , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azarsana , behnazhmz , betoche** , chobiiin , Deldel , dokhibabash , elielo , elmiraa_20 , fa62 , fouji , ghazal rad , googoosh z , hana_m , Haniday , haniko1376 , hany111 , harimeshgh , hediyeh_b , hyunah , j.ghanavizi , kfdh , khademre , khiyal99 , leila.kh , mahsa 21 , mahya1995 , Maman fariba , mamorin , mansoure , maryam56 , masoumeh , me_ned , mfr60 , mozhmozh , m_h_n , nedaj , nefertiti , neg neg , pari1990 , paria_pari , peymaneh , ramanava , Randy Or , reem1368 , reza9000 , rezno , Rha.sh , sadaf.a , sahel_m , salia , SaMirA.Ha , sangpare , sara2876 , saraice , sarma1010 , sefid65 , shabnamsobhabi , shimaaaaa , silverstar , sogi juni , Sokout , some61 , Soogool , sydney , sαвα , Tifani Jon , titinaz , unichorn , UnKnOwN_Sh , viciOus bOy , violet_mahtab , yasaman20 , yasesabs , Yasnaaaa , zahra.h , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zina , zomorrod72 , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ×sepidar× , آتری , آستاره , اب و اتش , برادپیت , بلور , بهبهو , بی بی گل , خیال غزل , رزا جون , زوها , سافانا , ستاره بارون , سپیدوسیاه , سکوت من , شورم , شیوا , شیوا-68 , عسل خوشگله , غزال66 , ققنوس98 , م.م.ر , محبوبه_م , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , منيژه , نامی , نسيا , نگین فرجام , نیاز.ش , ویشار , پرواس , پونام , چلیپا , گرگ بلا

  15. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1390,07,21
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,704
    میانگین پست در روز
    1.68
    محل سکونت
    نا کجا آبـــــــــــاد
    تشکر از دیگران
    10,729
    تشکر شده 41,035 در 1,825 پست

    پیش فرض


    لیلا-سلام گل دختر خودم
    -سلام لیلا جون من میرم اتاقم، رها قراره زنگ بزنه اگه زنگید بهش بگید خودم باهاش تماس می گیرم
    لیلا-سماء جان...
    به سمت پله ها رفتم و در همون حال صدای لهراسب رو شنیدم که به خاله می گفت فعلأ باهام کاری نداشته باشه.
    خیلی خسته بودم خودم رو روی تخت ولو کردم و به سقف خیره شدم که کم کم پلک هام رو هم افتاد
    صدای مامانم بود که با یک مرد صحبت میکرد
    مامان-حق نداشتید این کار رو بکنید
    مرد-من و خواهرت این حق رو داشتیم که خانواده مون رو نجات بدیم
    مامان-با از بین بردن خانواده من؟؟؟
    مرد-چیزی که تو درباره اش حرف میزنی هیچ وقت نباید شکل میگرفت
    مامان-خودخواهی تا چه حد؟ مگه من چند سال زنده ام؟ اون دختر تنها باید چیکار کنه؟
    مرد-اون موقع که بر خلاف نظر خانواده ها عمل کردید باید فکر اینجاش رو میکردی دختر جون
    مامان-میدونی عشق یعنی چی؟ بعید میدونم، اونقدر غرق تظاهر و اون شجرنامه لعنتی شدی که دیگه معنی عشق رو هم نمیفهمی
    مرد-ساکت شو...
    و صدای اون سیلی بلند تر از همیشه به گوشم رسید سیلی که مادرم از اون مرد ناشناس خورد و خانم بزرگ شاهد اون لحظه بود
    لیلا-سما جان بیدار شو،سما
    صدا ها رو میشنیدم ولی قدرت باز کردن چشمام رو نداشتم
    لیلا-لهراسب یک کاری بکن
    لهراسب-سما خانومی سما...
    نه این سیلی که من خوردم، محبت کنارش بود، نگرانی توش پنهان شده...با سیلی خوردن مادرم فرق داره، خیلی فرق داره
    قطرات آب باعث شد صورتم رو جمع کنم و بیدار بشم، بازم دیدن خانم بزرگ کابوس ها رو برگردوند.
    کابوس های رو که یک سالی میشد دست از سرم برداشته بودند
    -لیلا جون بازم مامانم رو زد و من نتونستم کاری بکنم
    لیلا-فدای اون مهربونیت، خواب دیدی عزیزم نباید میذاشتم بری دیدن خانم بزرگ
    -چرا قیافه ی اون مرد رو نمیبینم؟
    لهراسب-فراموشش کن سما تموم شد الان بیداری و اون فقط یک کابوس بود
    -کابوس بدیه لهراسب، خیلی بد
    لهراسب-میدونم عزیزم میدونم بهتره بلند بشی یه چیزی بخوری فشارت پایینه تازه باید به رها هم زنگ بزنی
    از کنار تخت بلند شد و به سمت در اتاقم رفت
    -لهراسب...
    لهراسب-با یکی از آشناهام تو تهران هماهنگ کردم، یک جا تو خوابگاه برات جور کرده هفته دیگه میبرمت برای ثبت نام
    -ممنون
    لهراسب-پاشو بیا پایین من خیلی گشنمه
    با گفتن این جمله از اتاق خارج شد
    -ناهار نخورده لیلا جون؟
    لیلا-نه عزیزم، منتظر تو بود پاشو بریم تا صداش در نیومده
    -خیلی اذیتتون میکنم
    لیلا-دیگه از این حرفا نزن خانومم می دونی که دختر گل خودمی
    -خیلی دوستتون دارم
    ویرایش توسط shiva-68 : 1391,07,27 در ساعت ساعت : 07:06 بعد از ظهر

  16. 132 کاربر از پست shiva-68 تشکر کرده اند .

    (mahi) , * nina * , **سولماز** , *NaZ@NiN.B* , +Neda+ , ...نگین... , aflak , Anahita.s , arezo* , armita1819 , asal-661 , atefeh_49 , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azarsana , barane khazan , behnazhmz , betoche** , chobiiin , Deldel , dokhibabash , elielo , elmiraa_20 , fa62 , falagh , fouji , ghazal rad , googoosh z , hana_m , Haniday , haniko1376 , harimeshgh , hediyeh_b , hyunah , j.ghanavizi , kfdh , khademre , khiyal99 , leila.kh , mahsa 21 , mahya1995 , Maman fariba , mansoure , maryam56 , masoumeh , me_ned , mfr60 , mozhmozh , nedaj , nefertiti , neg neg , pari1990 , paria_pari , petrisiama , princess74 , ramanava , Randy Or , reem1368 , reza9000 , rezno , Rha.sh , sadaf.a , sahel_m , salia , SaMirA.Ha , sangpare , sara2876 , saraice , sarma1010 , sefid65 , shabnamsobhabi , shimaaaaa , silverstar , sogi juni , Sokout , some61 , Soogool , sydney , sαвα , Tifani Jon , titinaz , unichorn , UnKnOwN_Sh , viciOus bOy , violet_mahtab , yasaman20 , yasesabs , Yasnaaaa , zahra.h , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zina , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ×sepidar× , آتری , آستاره , اب و اتش , برادپیت , بلفى , بلور , بهبهو , بی بی گل , تهمتن , رزا جون , زوها , سافانا , ستاره بارون , سپیدوسیاه , سکوت من , شورم , شیوا , شیوا-68 , غزال66 , ققنوس98 , م.م.ر , محبوبه_م , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , منيژه , نامی , نسيا , نگین فرجام , نیاز.ش , ویشار , پرواس , پونام , چلیپا , گرگ بلا

  17. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1390,07,21
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,704
    میانگین پست در روز
    1.68
    محل سکونت
    نا کجا آبـــــــــــاد
    تشکر از دیگران
    10,729
    تشکر شده 41,035 در 1,825 پست

    پیش فرض


    لیلا-سما جان تلفن رو جواب بده رهاست
    -لیلا جون بذار من جواب میدم
    گوشی رو برداشتم و مکالمه رو آغاز کردم
    سلام دوستی خودم چطوری؟
    رها-چرا اینقدر طول دادی چه غلطی میکردی؟
    -ادب داشته باش رها جون، ادب
    رها-ادب کیلو چند؟
    -نمیدونم والله فی بازار دستم نیست
    رها-نه بابا؟؟؟
    -به جان همون که میدونی
    رها-باز کم آوردی؟
    -بماند، رها کی حرکت میکنید؟
    رها-بابا گفت فردا صبح میریم، کاش لهراسب میذاشت با هم بریم
    -نمیشه رهایی می خواد خودش از همه چیز مطمئن بشه همین که راضی شد خیلیه منم برای کارای خوابگاه با لهراسب راحت ترم
    رها-کی می یاید؟
    -به احتمال زیاد فردا بعدازظهر، هنوز بلیط نگرفته دقیق نمیدونم
    رها-اکی پس تهران همدیگه رو می بینیم دیگه
    -آره تهران می بینمت به مامانت اینا سلام برسون، قطع کن برم به زندگی ام برسم
    رها-تو بدون من زندگی هم می تونی بکنی؟
    -به چه راحتی ولی حیف که سرنوشت نمیذاره من نفس بکشم
    رها-کار خوب رو سرنوشت می کنه که همه چیز رو دست توِ بی معرفت نمیده
    بعد از گفتن این جمله نفس اش رو صدا دار بیرون داد و ساکت شد
    -رهایی؟
    رها-کوفت
    -رهایی جووووونم
    رها-زهر مار
    -رها اذیت نکن دیوونه، می دونی که چقدر دوستت دارم، مگه نه؟
    رها-همونی که می دونی دیوونه است،غلط کردی نداشته باشی، مگه من چند تا خواهر؟
    -ای جووونم رهای خودمی خیلی ماهی برم به کارام برسم؟
    رها-زود بیا تهران باشه؟
    -زود زود میام، فعلأ
    گوشی رو سرجاش برگردوندم و فکر کردم چه خوبه که آدم یک دوست مثل رها داشته باشه یک دوست که همیشه کنارت باشه و تنهات نذاره
    لهراسب-به چی فکر میکنی آتیش پاره؟
    -کی اومدی؟
    لهراسب-یک ربعی میشه، نگفتی؟
    -به رها، بلیط گرفتی؟
    لهراسب-فردا بعدازظهر میریم، آخه رها فکر کردن داره؟
    -جرأت داری جلو خودش بگو ناشناس
    لهراسب-سمــــــــاء...
    -دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم
    لهراسب-دوست دارمی نشونت بدم اون سرش ناپیدا
    -اتفاقا اسم قشنگیه من خیلی دوستش دارم.لهراسب؟
    لهراسب-چیه کوچولو؟
    -اذیت نکن، یه چیزی بپرسم جدی جواب میدی؟
    لهراسب-تا چی باشه؟حالا تو بپرس
    -نمیخوای فکری به حال خودت بکنی؟داری پیر میشی ها
    لهراسب-قسمت اول یک چیزی، ولی قسمت دوم رو اصلأ قبول ندارم، کجا دارم پیر میشم؟
    -من تو قسمت دوم زیاد با لیلا جوون موافق نیستم ولی یک فکری به حال پارت اول بکن دیر میشه
    لهراسب-باز مامان به تو مأموریت داد؟ عجله نکن کوچولو الان وقتش نیست
    -پس کی وقتشه؟
    لهراسب-خبرت میکنم، قول میدم اولین نفر تو رو خبر کنم
    سرم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:لیلا جون رو اذیت نکن، دلش به همین کار خوشه، دلخوشی اش رو ازش نگیر
    لهراسب-چشم قول میدم این کارا رو نکنم، حاضر شو بریم
    -کجا؟
    لهراسب-خونه ی مامان مریم ات
    با شادی ناشی از حرف لهراسب زود از رو تخت بلند شدم و گفتم
    - 5 دقیقه دیگه پایینم
    لهراسب-عجله نکن عزیزم
    بعد از رفتن لهراسب یکی از مانتو هایی رو که اتو کرده بودم پوشیدم و شال و کیفم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون...
    ویرایش توسط shiva-68 : 1391,07,27 در ساعت ساعت : 07:07 بعد از ظهر

  18. 130 کاربر از پست shiva-68 تشکر کرده اند .

    (mahi) , * nina * , **سولماز** , *NaZ@NiN.B* , +Neda+ , ...نگین... , A.sahar , aflak , Anahita.s , arezo* , asal-661 , atefeh_49 , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azarsana , barane khazan , behnazhmz , chobiiin , Deldel , dokhibabash , elielo , elmiraa_20 , fa62 , falagh , FATI BALA , fouji , ghazal rad , googoosh z , hana_m , Haniday , haniko1376 , harimeshgh , hediyeh_b , hyunah , j.ghanavizi , kfdh , khademre , khiyal99 , leila.kh , mahdiye21 , mahsa 21 , mahya1995 , Maman fariba , mansoure , maryam56 , masoumeh , me_ned , mfr60 , mozhmozh , nedaj , nefertiti , neg neg , pari1990 , petrisiama , peymaneh , princess74 , ramanava , rezno , Rha.sh , sadaf.a , sahel_m , SaMirA.Ha , sangpare , sara2876 , saraice , sefid65 , shabnamsobhabi , shimaaaaa , silverstar , sogi juni , Sokout , solmaz1994 , some61 , sydney , sαвα , Tifani Jon , unichorn , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , viciOus bOy , violet_mahtab , YAS95 , yasaman20 , yasesabs , zahra.h , zeinab75 , ziglernata , zina , zohrehm64 , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ×sepidar× , آتری , آستاره , اب و اتش , برادپیت , بلفى , بلور , بهبهو , بی بی گل , تهمتن , خیال غزل , دیزج , رزا جون , زوها , سافانا , سپیدوسیاه , سکوت من , شورم , شیوا , شیوا-68 , عسل خوشگله , غزال66 , ققنوس98 , محبوبه_م , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , منيژه , مهلا.پ , نامی , نسيا , نگین فرجام , نیاز.ش , ویشار , پرواس , پونام , چلیپا , گرگ بلا

صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان عشق ، درس ، دردسر | shiva-68 کاربر انجمن
    توسط shiva-68 در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 220
    آخرين نوشته: 1393,01,04, ساعت : 07:05 بعد از ظهر
  2. دانلود رمان موبایل آرامگاه عشق | shiva-68 کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 1392,10,18, ساعت : 10:27 بعد از ظهر
  3. فـــــــــردا...| shiva-68 کاربر انجمن
    توسط shiva-68 در انجمن داستان های کوتاه کاربران سایت
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 1392,04,15, ساعت : 03:35 بعد از ظهر
  4. دانلود رمان آرامگاه عشق | shiva-68 کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 1391,10,10, ساعت : 12:08 قبل از ظهر

نمایش کاربران بازدید کننده از موضوع : 159

You do not have permission to view the list of names.

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •