بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده خارجی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۷ تير ۱۳۸۹, ۱۲:۰۵ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر فعال نقد کتاب
 
paradise آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
پیش فرض لرزش | مگی استیفویدر | تایپ

سلام دوستان این رمان زیبا و تخیلی رو می خواستم تا شما هم از اون لذت ببرید با تشکر از twilight.irبابت تایپ و ترجمه ی این کتاب
این کتاب هنوز تو ایران هم چاپ نشده

فصل1
15 درجه فارنهایت
دراز کشیدن روي برف را بیاد دارم ، نقطه ي گرم ، قرمز و کوچکی که به سردي م یگرایید ، احاطه شده توسط
گرگ ها . آنها مرا م یلیسیدند ، گاز م یگرفتند ، به بدنم دندان م یزندند ، فشار م یدادند . پیکرهاي به هم
چسبیده شان جلوي آن گرماي اندکی را که خورشید ارزانی م یداشت م یگرفت . یخ روي یال آنها م یدرخشید و
نفسشان اشکال مبهمی را م یساخت که در اطراف ما معلق بودند . بوي مطبوع پوششان بوي سگ خیس و
برگ هاي در حال سوختن را در سرم تداعی م یکرد ، خوشایند و وحشت انگیز . زبان هایشان پوستم را ذوب
م یکرد ؛ دندان هایشان بی پروایانه آستین هایم را م یدریدند و در موهایم م یرفتند، در برابر استخوان ترقوه ام ،
نبض گردنم فشار م یآوردند .
م یتوانستم جیغ بکشم ، اما نکشیدم . م یتوانستم مبارزه کنم ، اما نکردم . فقط آنجا خوابیدم و در حالی که
آسمان سفید زمستانی بالاي سرم رو به خاکستري م یرفت ، گذاشتم اتفاق بیفتد .
یک گرگ پوزه اش را داخل دستم و مقابل گونه ام گذاشت ، سایه اي روي صورتم انداخت . چشمان زردش در
چشمهایم گره خوردند ، در همان بین گرگ هاي دیگر مرا به این ور آن ور نم یکشیدند .
تا آنجا که م یتوانستم به آن چشم ها خیره شدم . زرد . و نزدیک ، بطور اعجاب انگیزي با تمام سایه روشن هاي
طلایی و عسلی ، رگه رگه پوشانده شده بودند . نمی خواستم نگاهش را برگیرد و او این کار را نکرد . دلم
م یخواست دستم را دراز کنم و مشتی از موهاي گردنش را بگیرم ، اما دستانم به سینه ام پیچیده ماندند ، بازوانم
به بدنم خشک شده بودند .
بخاطر نمی آوردم که گرم بودن چگونه است .

و بعد او رفته بود و، بدون او ، گرگ هاي دیگر نزدیک تر شدند ، بسیار نزدیک ، خفه کننده بود . گویی چیزي
در سینه ام بال بال زد .
هیچ خورشیدي نبود ، هیچ نوري وجود نداشت . من داشتم م یمردم . یادم نمی آمد آسمان چه شکلی است .
اما نمردم . در دریایی از سرما غرق شده بودم و بعد ، در دنیاي گرما دوباره متولد شدم .
این را بیاد می آورم : چشم هاي زرد او .
خیال کرده بودم دیگر هیچ وقت دوباره آنها را نخواهیم دید .
فصل دوم – سم 1
15 درجه فارنهایت
آنها دختر را از تاب تایري در حیاط ربودند و او را داخل درخت ها کشیدند ؛ اندامش رد سطحی اي در برف به
جا گذاشت ، از دنیاي او به دنیاي من . م یدانستم که این اتفاق م یافتاد . جلویش را نگرفتم .
این طولانی ترین و سردترین زمستان عمرم بود . روز بعد از روز زیر یک آفتاب رنگ پریده ي بی مصرف . و
گرسنگی- گرسنگی اي که م یسوزاند و تحلیل م یبرد ، یک ارباب سیري ناپذیر . در آن ماه هیچ چیز تکان
نخورده بود ، منظره در تصاویر متغیر تهی از زندگی یخ زده بود . یکی از ما در حالی که سعی می کرد از در
پشت خانه ي یک نفر آشغال بدزدد تیر خورده بود ، بنابراین بقیه ي گروه ، در انتظار گرما و برگشتن به بدن هاي
قدیمی مان در جنگل مانده بودند و گرسنگی کشیده بودند . تا وقتی که آن دختر را پیدا کردند . تا وقتی که حمله
کردند .
آنها دور او خم شدند ، غرش کنان و زوزه کشان ، م یجنگیدند تا اول بکشند .
این را دیدم . دیدم که جناه هایشان از شدت اشتیاق م یلرزید . دیدم که بدن دختر را بزور این طرف و آن طرف
م یکشیدند ، برف در زیر او ساییده م یشد . پوزه ها را دیدم که به سرخی آغشته م یشد . باز هم ، متوقفش
نکردم .
من در گروه رتبه ي بالایی داشتم- بکِ 2 و پائول 3 از آن اطمینان حاصل کرده بودند- پس م یتوانستم فورا از
بینشان راهم را باز کنم ، اما عقب ماندم ، در حالی که از سرما می لرزیدم روي قوزك پاهاي فرو رفته در برفم
ایستادم . دختر بوي عطر گرمی داشت ، زنده و بالاتر از همه چیز ، انسان . او چه مرگش بود ؟ اگر زنده بو د
چرا تقلایی نمی کرد ؟
م یتوانستم بوي خونش را احساس کنم ، یک رایحه ي متشعشع و گرم در این دنیاي مرده و سرد . سیلم 4 را
دیدم که در حال پاره کردن لباس هاي او م یلرزید و سریع حرکت م یکرد .

شکمم به طرز دردآوري پیچ خورد - از آخرین باري که چیزي خورده بودم زمان زیادي م یگذشت .
م یخواستم بین گرگ ها بروم تا کنار سیلم بایستم و وانمود کنم که طبیعت انسانی او به مشامم نمی رسد یا
نمی توانم نال ههاي ملایم او را بشنوم . آن دختر در زیر وحشی گري ما خیلی کوچک بود ، گروه به او فشار
م یآوردند ، می خواستند زندگی او را با خودمان مبادله کنند .
با یک غرش و نشان دادن دندان هایم ، جلو کشیدم . سیلم در جواب به من غرید ، اما من بر خلاف گرسنگی و
جوانی ام از او کولی تر بودم . پائول غرش تحدیدآمیزي کرد تا پشت مرا بگیرد .
من کنار او بودم و او با چشمان خالی به آسمان ب یانتها نگاه م یکرد . شاید مرده بود . دماغم را داخل دستش
بردم ؛ عطر کف دستش هم شکر و هم روغن و هم نمک مرا به یاد زندگی دیگري انداخت .
آنگاه چشمانش را دیدم .
بیدار . زنده .
دختر درست به من نگاه کرد ، چشمانش با صداقت وحشتناکی نگاهم را نگه داشتند .
برگشتم ، تکان خورده بودم ، باز داشتم می لرزیدم- اما این بار ، این خشم نبود که کالبدم را شکنجه م یکرد .
چشمان او به چشم هاي من . خونش روي صورتم .
داشتم از هم م یپاشیدم ، از درون و بیرون .
زندگی او . زندگی من .
گروه محتاطانه از من کناره گرفت . بر من که دیگر عضوي از آنها نبودم غریدند و بالاي سر شکارشان دندان
قروچه اي کردند . فکر م یکردم او زیباترین دختري است که تا بحال دیده ام ، یک فرشته ي خون آلود کوچک در
برف ها . و آنها قصد داشتند او را نابود کنند .
این را دیدم . او را دیدم ، به طریقی که قبلاً هرگز به چیزي نگاه نکرده بودم.
و جلویش را گرفتم .

فصل سوم – گریس
38 درجه فارنهایت
پس از آن باز هم او را دیدم ، همیشه در سرما او در حاشیه ي درخت ها در حیاط پشتی ما م یایستاد ، وقتی
ظرف غذاي پرنده ها را پر م یکردم یا زباله ها را بیرون م یبردم چشمان زردش روي من ثابت بود ، اما هیچ گاه
نزدیک نیامد . در میان روز و شب ، زمانی که در زمستان مینسودا 1 به بلنداي ابدیت م یگذشت ، حاضر بودم تا
وقتی که نگاه خیره ي او را حس کنم به تاب تایري یخزده بچسبم . یا بعداً وقتی تاب را رها کردم و با دست هاي
به جلو ، کف دست رو به بالا و چشم هاي دوخته به پایین ، آهسته به او نزدیک شدم . تا بفهمد که خطري
نیست. سعی داشتم به زبان او حرف بزنم .
اما اهمیتی نداشت که چقدر صبر م یکردم ، فرقی نداشت چقدر سخت تلاش کردم که به او دسترسی پیدا کنم ، او
همیشه قبل از اینکه بتوانم از فاصله ي بینمان گذر کنم در بوته ها ذوب م یشد .
من هیچ وقت از او نترسیدم . او به اندازه اي بزرگ بود که م یتوانست مرا از تاب بکند ، به قدري قوي بود که
مرا زمین بزند و به جنگل بکشد . اما درنده خویی در چشمان او وجود نداشت . نگاهش را بیاد داشتم ، تک تک
فا مهاي زرد چشمانش را ، و نمی توانستم هراسان باشم . م یدانستم که او به من آسیبی نمی رساند .
م یخواستم بداند که من به او صدمه اي نمی زدم .
صبر کردم و صبر کردم .
و او هم صبر کرد ، هرچند نمی دانستم که او منتظر چیست . مثل این بود که من تنها کسی هستم که دست دراز
م یکرد .
. ایالتی در قسمت مرکزي شمال آمریکا.

اما او همیشه آنجا بود . مرا م یدید که تماشایش م یکردم . هیچگاه به من نزدیک تر نبود ، اما دور تر هم نمی شد.
و به همین ترتیب این الگویی ناشکستنی براي شش سال شد : حضور شکارگر گرگ ها در زمستان و غیبتی که
حتی شکار کننده تر از بودنشان بود در تابستان . واقعاً زیاد به تنظیم زمانی فکر نکرده بودم . فکر م یکردم که
آنها گرگ بودند . فقط گرگ
فصل چهارم – سم
90 درجه فارنهایت
روزي که تقریباً با گریس حرف زدم داغ ترین روز زندگی ام بود . حتی در کتابفروشی که دستگاه خنک کننده
داشت ، گرما در اطراف می خزید و امواجش از بین پنجره هاي بزرگ داخل م یشد . پشت پیشخوان ، روي
صندل یام ولو شدم و تابستان را به درون کشیدم ، گویی م یتوانستم هر قطره اش را در درونم نگه دارم . همچنان
که ساعت ها به آرامی م یگذشتند ، نور آفتاب بعد از ظهر تمام کتاب ها را روي قفسه ها از رنگ و رو م یبرد ،
جلد هایشان را زرد اندود م یکرد و چنان صفحه ها و جوهر درون جلد ها را گرم م یکرد که رایحه ي لغت هاي
ناخوانده شان در هوا پیچیده بود .
وقتی که انسان بودم . این چیزي بود که دوست داشتم .
وقتی که در با صداي دینگ خفیفی باز شد و هجوم هواي داغ طاقت فرسا و گروهی از دخترها را به داخل
دعوت کرد ، من در حال خواندن بودم . انقدر بلند م یخندیدند که معلوم بود احتیاجی به کمک من ندارند ،
بنابراین به خواندن ادامه دادم و گذاشتم بین دیوارها یکدیگر را هل دهند و از هرچیزي صحبت کنند جز
کتاب ها.
فکر نمی کنم به دخترها دیگر توجهی م یکردم ، اما از گوشه ي نقطه دیدم ، چشمم به یکی از آنها افتاد که موي
بلوند تیره اش را بالا برد و به صورت دم اسبی بلندي بست . خود این کار چندان مهم نبود ، اما حرکتش باد
اندك معطري را در هوا ایجاد کرد . بو را م یشناختم . فوراً آن را تشخیص دادم .
این خودش بود . حتماً بود .
به تندي کتابم را جلوي صورتم گرفتم و ریسک کردم تا نگاهی به سمت آن دختر بیندازم . دو تاي دیگر هنوز
داشتند حرف م یزدند و به یک پرنده ي کاغذي که من از سقف بالاي سر بخش کتاب ها کودکان آویزان کرده
بودم اشاره م یکردند . اما ، او حرف نمی زد ؛ عقب ایستاده بود و چشمش به کتاب هاي دور و برش بود . آنگاه
صورتش را دیدم و در حالت چهره اش ، چیزي از خودم را یافتم . چشم هایش در جستجوي چیزي روي

قفسه ها رفتند .
در سرم هزار نوع مختلف از این صحنه را برنامه ریزي کرده بودم ، اما حالا که لحظه اش فرا رسیده بود
نمی دانستم باید چکار کنم .
او در اینجا خیلی واقعی بود . وقتی در حیاط پشتی بود و داشت فقط یک کتاب م یخواند یا تکالیفش را در
دفتري م ینوشت فرق داشت . آنجا فاصله ي بین ما یک فضاي خالی تحمل ناپذیر بود ؛ تمام دلیل هایی که چرا
باید دور م یماندم را حس م یکردم . اینجا ، در کتابفروشی ، با من ، به نظر به طور نفس گیري نزدیک م یآمد ،
طوري که قبلاً هرگز نبود . هیچ چیزي وجود نداشت که مرا از حرف زدن با او باز دارد .
نگاهش به طرف من چرخید و من به سرعت سرم را روي کتابم برگرداندم . او صورتم را نمی شناخت اما
چشم هایم را تشخیص م یداد . باید باور م یکردم که چشم هایم را خواهد شناخت .
دعا م یکردم که او برود تا بتوانم دوباره نفس بکشم . دعا م یکردم که او کتابی بخرد تا وادار به حرف زدن با او
شوم .
گریس ، بیا اینجا اینو ببین . ساختن نمره : رفتن به کالج رویاهاي شما – به نظر » : یکی از دخترها صدا زد
« ؟ خوبه ، نه
آهسته نفسی را به داخل کشیدم و پشت او را که با تابش نور آفتاب روشن شده بود تماشا کردم که خم شد و با
دخترهاي دیگر به کتاب هاي مقدماتی مربوط به تست هاي دانشگاهی نگاه کرد . شانه هایش حالت کجی پیدا
کرده بود که م یگفت فقط م یخواهد مؤدبانه علاقه اي را نشان دهد ؛ وقتی به کتاب هاي دیگر اشاره کردند او سر
تکان داد ، اما انگار حواسش پرت شده بود . تماشا کردم که نور خورشید را که از درون پنجره ساطع م یشد ،
موهایی که تک تک از دم اسبی او بیرون زده بودند را درون خود کشید و هرکدام را تبدیل یه طره اي طلایی
درخشان کرد . سرش را تقریباً به طور غیر قابل مشاهده اي با ریتم موسیقی اي که بالاي سر پخش م یشد جلو و
عقب می برد .
« . هی »
به تندي به سمت کسی که پشتم آمده بود برگشتم . گریس نبود . یکی از دخترهاي دیگر با موهاي تیره و برنزه .

دوربین بزرگی را روي شانه اش انداخته بود و مستقیم در چشم هاي من زل زده بود . او چیزي نگفت ، اما
م یدانستم به چه چیزي فکر م یکند . واکنش افراد در برابر رنگ چشم هاي من از نگاه هاي دزدکی که گاه و
بیگاه به خیره شدن هاي یکریز م یانجامیدند ؛ حداقل او در این باره صادق بود .
« ؟ عیبی نداره یه عکس ازت بگیرم » : پرسید
بعضی از مردم بومی فکر م یکنن اگه عکسشون رو بگیري روحشون رو تسخیر » : به دنبال یک بهانه گشتم
شانه هایم را عذزخواهانه بالا انداختم. « . کردي . این به نظر من بحث خیلی منطقی ایه ، پس ببخشید . عکس نه
« . اگه دوست داري م یتونی یه عکس از مغازه بگیري »
دختر سومی دختر دوربین دار را هل داد : موي قهوه اي روشن و پرپشت داشت ، خیلی کک مکی بود و به
مشغول لاس زدنی ، الیویا 1 ؟ واسه این کارا وقت » . قدري انرژي از او ساطع م یشد که مرا خسته م یکرد
« . نداریم . بیا رفیق ، ما این یکی رو م یبریم
کتاب نمره ساختن را از او گرفتم و نگاه سریعی به اطراف ، دنبال گریس انداختم .
« . نوزده دلار و نود و نه سنت » : گفتم
قلبم تند تند م یکوبید .
یه » . اما یک بیست دلاري به دست من داد « ؟ واسه یه کتاب جلد کاغذي » : دختر کک مکی اظهار کرد
ما جاي پنی نداشتیم ، اما آن را روي پیشخوان کنار صندوق گذاشتم . براي گذاشتن کتاب « . پنیش رو نگه دار
و رسید در کیسه معطل کردم ، در این فکر که ممکن بود گریس بیاید تا ببیند چرا انقدر طول کشیده . اما او در
بخش بیوگرافی ماند ، همچنان که ردیف ها را می خواند سرش به طرفی خم شده بود . دختر کک مکی پاکت را
گرفت و به من و الیویا نیشخند زد . سپس آنها پیش گریس رفتند و او را به طرف در راندند .
بچرخ گریس . به من نگاه کن ، من همین جا ایستادم . اگر او حالا برمی گشت، چشم هاي مرا می دید و مرا
م یشناخت .

وقتشه راه » : دختر کک مکی در را باز کرد- دینگ- و رو به بقیه ي گروه صدایی از روي ناشکیبایی در آورد
الیویا اندکی چرخید و چشم هایش دومرتبه مرا پشت صندوق پیدا کرد . م یدانستم که به آنها خیره « بیفتید
شده ام - به گریس- اما نمی توانستم جلوي خودم را بگیرم .
« . گریس بیا دیگه » : الیویا اخم کرد و از مغازه خارج شد . دختر کک مکی گفت
سینه ام به درد آمد . بدنم به زبانی صحبت م یکرد که مغزم کاملاً متوجه اش نمی شد .
منتظر ماندم .
اما گریس تنها شخصی که در دنیا م یخواستم مرا بشناسد ، فقط یک انگشت طالب را روي جلد یکی از
کتاب هاي جلد سخت کشید و بدون اینکه لحظه اي متوجه شود من آنجا بودم قدم به بیرون مغازه گذاشت ،
درست در دسترس من .
فصل پنجم – گریس
44 درجه فارنهایت
متوجه نشده بودم که گرگ هاي داخل جنگل همه گرگینه هستند تا وقتی که جک کالْپِپِر 1 کشته شد .
ماه سپتامبر سال سوم دبیرستان من ، وقتی این اتفاق افتاد ، جک تمام چیزي بود که همه در شهر کوچک ما
درباره اش صحبت م یکردند . این طور نبود که جک بچه ي فوق العاده اي بوده باشد – گذشته از داشتن گران
قیمت ترین اتومبیل داخل پارکینگ که شامل اتومبیل مدیر هم م یشد . در واقع او یک عوضی بود . اما تا کشته
شد – قدیس . در طی پنج روزي که از مرگ او م یگذشت هزار مدل از داستان را در راهروهاي مدرسه شنیده
بودم .
نتیجه این بود : حالا همه از گرگ ها وحشت داشتند .
به خاطر اینکه مامان معمولاً اخبار نگاه نمی کرد و بابا زیاد خانه نبود ، تشویش همگانی به تدریج به خانواده ي
ما چکید، چند روزي طول کشید تا به حد نهایی خود برسد. در طول شش سال گذشته، حادثه ي من با گرگ
ها از ذهن مادرم پاك شده بود، با بخار تربانتین رنگ هاي مکمل جایگزین شده بود، اما انگار حمله ي جک
آن را شفاف شفاف کرد.
از مامان بعید بود که اضطرابش را تبدیل به چیزي منطقی مثل صرف کردن وقت بیشتري با دخترش، کسی که
بار اول توسط گرگ ها به او حمله شده بود کند. در عوض، از آن استفاده کرد تا آشفته ذهن تر از معمول شود.
«؟ مامان، واسه شام کمک نمی خواي »
مادرم گناهکارانه به من نگاه کرد، توجه اش را از تلویزیون که فقط از آشپزخانه می توانست آن را ببیند به
قارچ هایی که داشت روي تخته برش نابود می کرد معطوف کرد.

« اینو وقتی که پیداش کردن ، خیلی به اینجا نزدیک بود » : مامان با چاقو به طرف تلویزیون اشاره کرد و گفت
هنگامی که نقشه اي از شهر ما کنار عکس تاري از یک گرگ در بالا ، گوشه ي راست صفحه ظاهر شد گوینده ي
« .. در جستجو براي یافتن حقیقت ؛ و ادامه داد » : اخبار در کمال عدم خلوص ، ب یریا به نظر م یآمد . او گفت
نمی کردند که بعد از یک هفته گزارش کردن یک داستان پشت سر هم ، حداقل واقعیت هاي ساده را مشخص
کنند . عکسی که آنها نشان م یدادند حتی به گونه ي گرگ من نزدیک هم نبود ، با پوشش پرآشوب خاکستري و
چشم هاي زرد گندم گونش .
« . هنوز نمی تونم باورش کنم . درست اون طرف باندري وود 1 . اونجا کشته شده » : مامان ادامه داد
« . یا مرده »
« ؟ چی » . مامان به من اخم کرد ، اندکی آشفته و زیبا مثل همیشه
ممکنه کنار جاده غش » . دوباره سرم را از روي تکالیفم بلند کردم - خط هاي آسان و منظم عددها و نمادها
کرده باشه و کشیده شده باشه تو جنگل . فرق داره . نمی تونی همین طور این ور اونور راه بیفتی و بقیه رو به
« . وحشت بندازي
حواس مامان دوباره پرت صفحه ي تلویزیون شده بود ، همان طور قارچ ها را به قدري کوچک خرد م یکرد که
اونها بهش حمله کردن ، » . بیشتر به درد تغذیه ي جانوران تک سلولی م یخورد ! او سرش را تکان داد
«. گریس
نگاهی به جنگل بیرون پنجره انداختم ، خط رنگ پریده ي درخت ها در برابر تاریکی مانند اشباح بودند . اگر
مامان ، تو خودت همیشه و همیشه و همیشه به من می گفتی » . گرگ من در آنجا بود ، نمی توانستم او را ببینم
« . : گرگ ها معمولاً صلح جو هستن

این جمله براي سال ها شعار مامان بود . فکر م یکنم تنها جوري که م یتوانست به زندگی در این خانه ادامه دهد
به این طریق بود که خودش را به ب یآزاري گرگ ها نسبت به آشنایان متقاعد کند و اصرار ورزد که حمله به من
یک استثناء و فقط یک بار بوده . نمی دانستم که آیا او واقعاً اعتقاد داشت که آنها صلح طلبند یا نه ، اما من
داشتم . با خیره شدن در درختان ، من گرگ ها را تک تک سالهاي زندگی ام تماشا کرده بودم ، قیافه ها و
شخصیت هایشان را حفظ شده بودم . البته ، یک گرگ راه راه نحیف با قیافه اي بیمار گونه وجود داشت که
همیشه در پشت درخت ها م یماند و فقط در سردترین ماه ها پیدایش می شد . همه چیز در مورد او- پوشش
کدر ژولینه اش ، گوش شکاف دارش ، یک چشم معیوب همیشه در حال چرخشش - فریاد یک بدن بیمار را
م یزد و سفیدي چشم هاي وحشی اش زمزمه ي یک ذهن مریض را م یکرد . دندان هایش را بیاد داشتم که پوستم
را م یخراشیدند . م یتوانستم تصور کنم که او دوباره به یک انسان در جنگل حمله کند .
و یک گرگ سفید ماده هم وجود داشت . خوانده بودم که گرگ ها یک بار براي تمام عمر جفت گیري می کنند
و من او را با رهبر گروه دیده بودم ، یک گرگ درشت که به اندازه ي سفیدي او سیاه بود . دیده بودم که گرگ
سیاه به پوزه ي او دماغ می زد و او را به سمت درخت ها راهنمایی م یکرد . مویش مثل ماهی در آب برق م یزد.
او یک جور زیبایی وحشی و ب یقرار در خود داشت ؛ او را هم م یتوانستم تصور کنم که به انسانی حمله م یکرد.
اما بقیه ي آنها روح هاي زیبایی در جنگل بودند . من از آنها نمی ترسیدم .
شاید فقط باید همشون رو به تله بندازن و ». مامان ضربه اي به تخته برش زد « . درسته ، صلح جو »
« . بفرستنشون کانادایی ، جایی
رو به تکالیفم اخم کردم . تابستان ها بدون گرگم به اندازه ي کافی بد بود . به عنوان یک بچه ، آن ما هها به نظر
به طور غیر قابل باوري طولانی م یآمد ، تنها زمانی که صرف صبر کردن براي گرگ ها م یشد که دوباره
خودشان را نشان دهند . وقتی گرگ زرد رنگم را شناختم تحمل این انتظار ها سخت تر هم شد . در طی آن
ما ههاي طولانی ، ماجراجویی هایی را تصور کرده بودم که در آنها شب که م یشد گرگ م یشدم و با گرگم به

جایی فرار م یکردیم که تنه ي درختانش طلایی بودند ، جایی که هرگز برف نمی آمد . حالا م یدانستم درختان
طلایی وجود نداشت ، اما گروه - گرگ چشم زرد من- که داشت .
بزار من این کارو » . با آهی کتاب ریاضی ام را روي میز آشپزخانه کشیدم و پیش مامان سر تخته برش رفتم
« . بکنم . تو فقط داري خرابش می کنی
او اعتراضی نکرد و من هم انتظار نداشتم چنین کاري کند . در عوض با لبخندي به من جایزه داد و چرخید و
اگه کار ناهار » : رفت انگار تمام مدت منتظر این بود که من متوجه شوم چه کار رقت انگیزي م یکند . او گفت
« . رو تموم کنی ، تا ابد عاشقت م یمونم
شکلکی درآوردم و چاقو را از او گرفتم . مامان همیشه ي خدا رنگی و حواس پرت بود . او هیچ وقت مادر
دوستم نمی شد که پیش بند ببندد و غذا درست کند و خانه را گرد گیري کند . من نمی خواستم او نقش خانم هاي
کدبانو را بازي کند . اما جداً- باید تکالیفم را تمام م یکردم .
اگر مامان یکی از آن عروسک هایی بود که وقتی شکمشان را فشار « . مرسی ، عزیزم . من تو کارگاهم »
م یدهی پنج یا شش چیز مختلف م یگفتند ، آن جمله یکی از عبارت هاي از پیش ضبط شده اش می شد .
اما او جلوتر از پله ها بالا دویده بود . قارچ هاي له شده را داخل «... از بخار رنگ ها غش نکنیا » : به او گفتم
یک کاسه ریختم و به ساعتی که از دیوار زرد روشن آویزان بون نگاه کردم . هنوز یک ساعت مانده بود که بابا
از سر کار به خانه بیاید . براي درست کردن شام وقت زیاد داشتم و شاید ، بعد از آن ، براي اینکه نیم نگاهی به
گرگم نصیبم شود .
یک برش گوشت در یخچال بود که احتمالاً قرار بود با قارچ هاي له شده ترکیب شود . آن را بیرون کشیدم و
در اخبار پرسیده شد آیا جمعیت گرگ ها در « کارشناس » روي تخته برش انداختم . در آن طرف ، از یک
مینسودا باید محدود شود و آنها را انتقال دهند یا نه . اینها همه روحیه ام را خراب کرد .

« ؟ الو » . تلفن زنگ خورد
« ؟ سلام بر تو . چه خبر »
ریچل 1 . از شنیدن صدایش خوشحال بودم ؛ او درست برعکس مادرم بود- کاملاً منظم و همراهی عالی . او
باعث می شد من کم تر احساس یک بیگانه را داشته باشم . گوشی تلفن را بین گوش و شانه ام گذاشتم و همین
طور که حرف م یزدم گوشت را قطعه قطعه کردم ، یک تکه از آن را که به اندازه ي مشتم بود براي بعد کنار
« . فقط شام درست کردن و دیدن اخبار مسخره » . گذاشتم
م یدونم . حرف هاي تخیلی ، آره ؟ انگار ازش سیر نمیشن . یه جورایی » . او فوراً گرفت که چه م یگویم
چندشه ، خداییش- منظورم اینه که چرا فقط خفه نمی شن تا بزارن یادمون بره ؟ به اندازه ي کافی بد هست که
بریم مدرسه و همش از این چیزا بشنویم . اونم با جریان تو و گرگا ، حتماً خیلی اذیتت م یکنه- تازه خانواده ي
ریچل به قدري تند تند م یگفت و م یگفت که به سختی « . جک هم حتماً م یخوان که گزارشگرا خفه شن
م یتوانستم حرف هایش را بفهمم . یک مشت از چیزهایی که آن وسط گفت را از دست دادم و بعد پرسید :
« ؟ الیویا امشب زنگ نزد »
الیویا سومین گوشه ي گروه سه نفره ي ما بود ، تنها کسی که اندکی شیفتگی من را نسبت به گرگ ها درك م یکرد.
احتمالاً رفته بیرون داره » : امشب از معدود شب هایی بود که من پاي تلفن با او یا ریچل حرف نزده بودم . گفتم
الیویا دنیا را از پنجره ي لنز دوربینش م یدید ؛ نیمی از « ؟ عکس م یگیره . امشب قرار نبود یه شهابسنگ رد شه
خاطرات دبیرستان من به نظر م یرسید در فرم هاي شش در چهار سیاه سفید براق باشند .
فکر کنم حق با توا . الیویا حتماً یه تیکه از اون حرکت سکسی شهابسنگه رو م یخواد . یه لحظه » : ریچل گفت
« ؟ وقت داري حرف بزنیم

« . یه جورایی . فقط تا وقتی شام رو تموم کنم ، بعدش درس و مشق دارم » . به ساعت نگاهی انداختم
« باشه . یه لحظه طول م یکشه . دو کلمه اس عزیز دلم ، امتحانشون کن : ف . رار »
« . اون که یه کلمه بود ، رِیچ » . گذاشتم گوشت روي اجاق سرخ شود
آره انگار . تو سرم بهتر به چشم میومد . حالا هرچی ، اینو م یخواستم بگم: پدر مادرم گفتن اگه » . او مکث کرد
امسال واسه تعطیلات کریسمس جایی بخوام برم ، اونا پولش رو میدن . من شدیداً دلم م یخواد یه جایی برم .
هر جایی به جز مرسی فالز . خدایا ، هرجا م یخواد باشه ، باشه . فقط مرسی فالز نباشه ! تو و الیویا فردا بعد
« ؟ از مدرسه باهام میاین یه جایی رو انتخاب کنیم
« . آره ، حتماً »
« . اگه یه جاي خیلی باحال بود ، شاید تو و الیویا هم بتونین بیاین » : ریچل گفت
همان موقع جوابش را ندادم . کلمه ي کریسمس فوراً خاطراتی را در ذهنم را بیدار کرد : عطر درخت
کریسمسمان ، آسمان تاریک پر ستاره و بیکرانِ ماه دسامبر بر فراز حیات پشتی و، چشم هاي گرگم که از پشت
درختان پوشیده از برف نگاهم م یکردند .
ازون نگاه هاي ساکت متفکر خیره به دوردست نکن ، گریس! م یدونم الآن داري همین » . ریچل غرولندي کرد
« ! کارو م یکنی ! نمی تونی بهم بگی که نمی خواي از این جا بزنی بیرون
« . ' من که نگفتم 'نه » : یک جورهایی نمی خواستم. من به گونه اي به اینجا تعلق داشتم . اعتراض کردم
اما میاي که این » . ریچل آهی کشید « . واي خدا جون ، آره' هم نگفتی . اون چیزي بود که باید م یگفتی ' »
« ؟ طرفا ، نه
م یدونی که میام . » : در حالی که گردنم را دراز م یکردم تا نگاهی به بیرون از پنجره ي پشتی بیندازم ، گفتم

« . حالا دیگه واقعاً باید برم
او خندید و گوشی را قطع کرد . « . آره آره آره . شیرینی ام بیار . دوست دارم . باي » : ریچل گفت
با عجله ظرف تاس کباب را روي گاز گذاشتم تا خودش بدون احتیاج به من بجوشد و آماده شود . کُتم را از
جا لباسی روي دیوار برداشتم و درِ کشویی اي که به سمت ایوان چوبی باز م یشد را باز کردم .
هواي سردي که گونه هایم را گزید و در لاله ي گوش هایم پیچید ، به من یادآوري کرد که تابستان رسماً به اتمام
رسیده . کلاه پشمی ام در جیب کتم بود ، اما م یدانستم که وقتی آن را م یپوشیدم گرگم اغلب من را نمی شناخت،
بنابراین کاري به آن نداشتم . با چشم هاي نیمه باز به حاشیه ي حیاط نگاهی انداختم و قدم به خارج از ایوان
گذاشتم ، سعی داشتم بی تفاوت به نظر برسم . تکه ي گوشت در دستم سرد و لیز بود .
در وسط حیاط صداي خرد شدن علف ب یرنگی را زیر پایم شنیدم و ایستادم ، براي یک لحظه محو تماشاي
صورتی پررنگ آسمان غروب در پس برگ هاي لرزان و سیاه درختان شدم . این منظره ي خشک و سرد یک
دنیا از آشپزخانه ي گرم که بوي آرامش بخش بقاي راحت در آن پیچیده بود دور بود . جایی که باید به آن
متعلق م یبودم . جایی که باید م یخواستم که باشم . اما درخت ها مرا صدا می زدند ، ترغیبم م یکردند که چیزي
که م یشناختم را رها کنم و در شبی که در راه بود ناپدید شوم . این میلی بود که این روزها مرا با بزور ، با
فرکانسی ویرانگر ، م یکشید .
تاریکی در حاشیه ي جنگل تغییري کرد و من گرگم را دیدم که کنار یک درخت ایستاده بود، پر ههاي دماغش
بوي گوشت را در دست من م یکشیدند . وقتی سرش را برگرداند و گذاشت نور زردي که از در به این طرف
م یتابید صورتش را روشن کند ، راحتی خاطري که به خاطر دیدن او در من ایجاد شده بود زود از بین رفت.
حالا می توانستم ببینم که چانه اش با اندکی خون کهنه ي خشک شده قرمز است . چند روز کهنه .
دماغش مشغول کار بود ؛ او م یتوانست بوي تکه گوشت را در دست من احساس کند . یا گوشت یا آشنا بودن

حضور من کافی بود تا او را چند قدمی از درخت ها بیرون بکشد . سپس چند قدم بیشتر. از هر زمان دیگري به
او نزدیک تر بودم .
با او رو به رو شدم ، به اندازه اي نزدیک که م یتوانستم دستم را دراز کنم و خز گیج کننده اش را لمس کنم . یا
لک هي قرمز پررنگ روي پوزه اش را پاك کنم . بدجور دلم م یخواست که آن خون مال او باشد . یک بریدگی
یا خراش قدیمی که در یک مبارزه بوجود آمده بود .
اما این طور به نظر نمی رسید . به نظر می رسید متعلق به کس دیگري باشد .
« ؟ تو اونو کشتی » : آهسته گفتم
آن طور که انتظار داشتم با شنیدن صداي من ناپدید نشد . او به بی حرکتی یک مجسمه بود ، چشم هایش به
جاي گوشت در دستم ، صورتم را تماشا م یکردند .
اونها به این گفتن » . انگار او م یتوانست بفهمد «. توي اخبار اونها فقط از همین حرف م یزنن » : گفتم
« ؟ وحشیگري . اونها گفتن حیووناي وحشی این کارو کردن . تو این کارو کرده بودي
او براي دقیقه اي طولانی به من خیره شد ، بی حرکت ، بدون اینکه پلک بزند . و بعد براي اولین بار در طی
شش سال ، او چشم هایش را بست . این برخلاف هر غریزه ي طبیعی اي بود که یک گرگ باید م یداشت . یک
عمر نگاه بدون چشم بر هم گذاشتن و حالا او، در اندوهی تقریباً انسانی خشک شده بود ، چشم هاي تابانش
بسته بودند، سرش خم شده و دمش پایین تر آمده بود .
این غمناك ترین چیزي بود که تا بحال دیده بودم .
به آرامی، در حالی که به سختی تکان م یخوردم ، به سمت او رفتم ، فقط از این م یترسیدم که او بترسد و فرار
کند ، از ل بهاي قرمز یا دندان هایی که پنهان کرده بودند هراسی نداشتم . گوش هایش تکانی خوردند ، متوجه
حضور من شده بود ، اما حرکت نکرد . خم شدم گوشت را در برف کنارم انداختم . با صداي افتادنش تکانی

خورد . به اندازه اي نزدیک بودم که م یتوانستم رایحه ي وحشی پوشش او را ببویم و گرماي نفسش را حس کنم
.
سپس کاري را کردم که همیشه دلم م یخواست انجام دهم - یک دستم را روي یال انبوه او گذاشتم و وقتی او
خودش را عقب نکشید ، هر دو دستم را در موي او دفن کردم . پوشش بیرونی او به اندازه اي که به نظر م یرسید
لطیف نبود اما در زیر موهاي زخیم لایه اي کرك پنبه مانند بود . با نال هي آرامی ، او سرش را به من فشار داد ،
چشمانش هنوز بسته بودند . او را بغل کردم انگار که چیزي بیشتر از یک سگ خانوادگی نبود ، هرچند عطر
وحشی تیزش به من اجازه نمی داد فراموش کنم که واقعاً چیست .
براي یک لحظه فراموش کردم کجا- چه کسی- هستم . براي یک لحظه ، دیگر اهمیتی نداشت .
حرکتی چشمم را گرفت : در دوردست ، در روزي که روشنی اش در حال محوشدن بود به سختی دیده می شد،
گرگ سفید داشت از حاشیه ي جنگل نظاره کرد ، چشمانش م یسوختند .
در برابر بدنم صدایی را شنیم و متوجه شدم که گرگم داشت رو به او م یغرید . گرگ ماده به جلو قدم گذاشت ،
بطور غیر عادي اي گستاخ بود و، گرگ من در بازوهایم چرخید تا با او رو در رو شود . از صداي دندان هایش
که رو به او با خشم به هم برخورد می کردند برخود لرزیدم .
او هیچ غرشی نکرد و، یک جورهایی آن بدتر بود . یک گرگ باید غرش م یکرد . اما او فقط خیره نگاه کرد،
چشم هایش از او روي من م یآمد ، هر نماي زبان بدنی اش نفرت را القا می کرد .
گرگ من که تقریباً بی صدا می غرید ، محکم تر به من فشار آورد ، مرا مجبور می کرد که یک قدم به عقب
بروم و بعد ، یک قدم دیگر ، مرا به طرف ایوان راهنمایی می کرد . پاهایم پله ها را پیدا کردند و من به طرف در
کشویی عقب نشینی کردم . او پایین پل هها ماند تا من در را هل دادن تا باز شود و خودم را درون خانه محبوس
کردم .

به محض اینکه داخل آمدم ، گرگ سفید به سرعت جلو آمد و تکه گوشتی را که انداخته بودم ربود . هرچند
گرگ من به او از همه نزدیک تر بود و براي غذا واضح ترین تهدید حساب می شد ، اما این من بودم که در
طرف دیگر دیوار شیشه اي ، چشمان او پیدایش کردند . او براي لحظه اي طولانی نگاه مرا نگه داشت و بعد
مانند یک روح داخل درخت ها خزید .
گرگ من در حاشیه ي درخت ها مکث کرد، چراغ کم نور ایوان چشم هایش را می گرفت . او هنوز داشت از
پس در، اندام مرا که در تاریکی سیاه دیده می شد تماشا می کرد.
فاصله ي بین ما هرگز اینقدر زیاد ننموده بود







زندگی باور میخواهد ان هم از جنس امید که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد یک امید قلبی به تو گوید که خدا هنوز هست
paradise آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۹ تير ۱۳۸۹, ۰۳:۲۱ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر فعال نقد کتاب
 
paradise آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

فصل6
42 درجه فارنهایت
وقتی پدرم به خانه رسید ، من هنوز در دنیاي ساکت گر گ ها سرگردان بودم ، دوباره و دوباره حس موهاي زبر
گرگم را در کف دستهایم تصور می کردم . هرچند با بی میلی دستهایم را شسته بودم تا شام را تمام کنم ولی بوي
خوشش هنوز روي لباس هایم باقی مانده بود و این رویارویی را در ذهنم تازه نگه می داشت . 6 سال طول
کشیده بود تا به من اجازه دهد لمسش کنم . بغلش کنم ، و حالا او از من محافظت کرده بود ، درست همان طور
که تا الان همیشه حفاظت کرده بود . من با نا امیدي می خواستم به کسی بگویم ، اما می دانستم که پدرم تمایلی به
شریک شدن در هیجان من ندارد ، مخصوصاً با وزوز مرتب اخبار رادیوئی و تلویزیونی در پس زمینه ، درمورد
حملات . پس دهنم را بسته نگه داشتم .
شام بوي خوبی » : در سالن جلوئی ، پدر با شتاب وارد شد . با اینکه من را در آشپزخانه ندیده بود ، صدا زد
و به آشپزخانه آمد و سرم را نوازش کرد . چشمهایش پشت عینک خسته به نظر می رسیدند ، « . م یده ،گریس
و کُتش را روي صندلی انداخت . « ؟ مادرت کجاست ؟ در حال نقاشی کردن » : اما لبخند زد
م یدونم که قصد نداري اون جا ولش » : به کُتش چشم غره رفتم « ؟ مگه هیچ وقت کارش رو تعطیل می کنه »
« . کنی
استفاده از اسم « ! رگز ، وقت شامه » : پدر با لبخندي دلجویانه کتش را برداشت و رو به پله ها صدا زد
خودمانی مامان خوشحالیش را تائید کرد .
مادر در عرض دو ثانیه در آشپزخانه ي زرد رنگ ظاهر شد . به خاطر دویدن از پله ها نفسش بند اومده بود - او
هیچ وقت هنگام رفتن به جایی راه نمی رفت - و خط سبز رنگی روي استخوان گون هاش به چشم می خورد .
مامان مژه زد . و « ؟ دختر خوبی بودي ؟ عزیزکم ». پدر در حالی که سعی می کرد رنگی نشود او را بوسید
« . بهترین ». روي صورتش حالتی نقش بسته بود ، انگار می دانست که پدر چه م یخواست بگوید


« ؟ و تو ، گریسی »
« . از مامان بهتر »
« ... خانم ها و آقایان ، ترفیع من این جمعه اجرا میشه . بنابراین » : پدر گلویش را صاف کرد
من اون » : مامان دست زد و در یک دایره چرخید ، و در حالی که خودش را در آینه ي هال نگاه می کرد گفت
« ! سالن مرکز شهر رو اجاره می کنم
و گریسی دخترکم ، به محض اینکه من فرصت کنم ». پدر پوزخند زد و به علامت توافق سرش را تکان داد
تورو به فروشگاه ماشین م یببرم تا اون ماشین داغونت رو عوض کنی. دیگه از بس بردمش تعمیرگاه خسته
« . شدم
مامان با گیجی خندید و دوباره دست زد . رقصان وارد آشپزخانه شد و یکی از آن آواز هاي مزخرفش را
خواند. اگر استودیوي مرکز شهر را اجاره می کرد ، احتمالاً من دیگر هیچ کدام از والدینم را نمی دیدم . خوب ،
البته به جز براي شام . سرو کله ي آنها معمولاً وقت غذا پیدا می شد .
« ؟ واقعا ؟ ماشین خودم ؟ یعنی از اونایی که راه میرن » . ولی این در مقابل قول معتبر حمل و نقل مهم نبود
بغلش کردم . ماشینی مثل این ، به معنی آزادي « . یکی که کمتر داغون باشه . نه چیزي بیشتر » : پدر قول داد
بود .
آن شب در اتاقم دراز کشیدم ، چشمهایم را محکم روي هم فشار می دادم و سعی می کردم بخوابم . دنیاي بیرون
از پنجره ي اتاقم ساکت به نظر می رسید ، مثل این که برف آمده بود . هنوز براي برف خیلی زود بود . ولی انگار
همه ي صد اها خاموش شده بودند . خیلی ساکت .
نفسم را حبس کردم و روي شب تمرکز کردم ، گوشهایم را براي شنیدن صداي حرکتی در تاریکی محض تیز
کردم .
ک مکم متوجه صداي ضعیفی شدم که سکوت بیرون را درهم می شکست و گوشهایم را آزار می داد . آن صدا مثل
کشیده شدن ناخن پنجه روي سطح بیرونی پنجره بود . یعنی یک گرگ بیرون پنجره ام بود ؟ شاید هم یک راکون

بود . ولی بعد تبدیل به یک تقلاي آرام شد . و یک خرناس - مطمئنا راکون نبود .
موهاي پشت گردنم سیخ شدند .
همان طور که ملاف هام را مثل یک شنل دورم می پیچیدم از تخت پائین آمدم و روي کف برهنه ي اتاق که نصفه
نیمه با نور ماه روشن شده بود ، شروع به قدم زدن کردم . مکث کردم ، با خود فکر کردم که شاید خیالاتی
شده ام .
ولی دوباره صداي تک ... تک ... تک . . . را از پنجره شنیدم . پرده را کنار زدم و به سطح بیرون از پنجره خیره
شدم . از جایی که ایستاده بودم م یدیدم که حیاط خالی بود . تنه ي سیاه و زبر درختان مثل یک حصار بین من
و قسمت هاي عمیق تر جنگل جلو آمده بودند .
ناگهان ، یک صورت درست جلوي صورتم ظاهر شد و من در حالی که غافلگیر شده بودم از جا پریدم . گرگ
ماده سفید در طرف دیگر شیشه ایستاده بود و هنوز به پنجره پنجه می کشید . انقدر نزدیک بود که می توانستم
نمناکی را بین موهایش ببینم . چشمان آبی جواهر مانندش در چشم هاي من درخشید و وادارم می کرد نگاهشان
کنم . صداي آهسته ي خرناسی بلند شد ، و من افتادم .
مثل این بود که می توانستم منظورش را در نگاهش بخوانم . انگار که به وضوح نوشته شده بود : تو مال اون
نیستی که ازت محافظت کنه .
دوباره به او خیره شدم . سپس بدون هیچ فکري دندا نهایم را نمایان کردم . صداي غرشی که از من بلند شد
جفتمان را غافلگیر کرد و او از پشت پنجره پائین پرید . از بالاي شان هاش نگاه مبهمی به من انداخت . و قبل از
این که به جنگل برگردد خرابکاري کرد . دندان غروچه اي کردم ، ژاکتم را از روي زمین برداشتم و به تختم
برگشتم .
بالشتم را به کناري هل دادم ، ژاکتم را گلوله کردم و به جاي بالشت ازش استفاده کردم .
در عطر گرگم به خواب رفتم . برگ هاي سوزنی کاج ، باران سرد ، عطر زمین و موهاي زبر و خشن کنار
صورتم . تقریباً مثل این بود که او اینجاست .

فصل هفتم : سم
42 درجه فارنهایت
هنوز م یتوانستم بویش را روي پوششم حس کنم . به من چسبیده بود ، خاطره اي از دنیایی دیگر.
از بوي خوشش مست بودم . خیلی نزدیک شده بودم . غرایزم در مقابلش هشدار داده بودند . به خصوص وقتی
اتفاقی را که براي آن پسر افتاد به یاد آوردم .
بوي تابستان بر روي پوستش خاطره ي نصفه و نیم هي آهنگ صداي موزونش و احساس انگشتانش بر روي
موي من . جزء جزء بدنم با خاطره ي نزدیک بودن او شروع به آواز خواندن کرده بود .
خیلی نزدیک بود .
نم یتوانستم از او دور بمانم
فصل هشتم : گریس
65 درجه فارنهایت
هفته ي بعد در مدرسه حواسم پرت بود . از کلاسی به کلاس دیگر شناور بودم و به ندرت نکته بر م یداشتم . تنها
چیزي که م یتوانستم به آن فکر کنم ، احساسی بود که هنگام لمس موهاي گرگم داشتم و تصویر چهره ي غُرّان
گرگ سفید بیرون پنجره ي اتاق . در هرحال ، وقتی که خانم رامنسکی یک افسر پلیس را داخل کلاس
مهارت هاي زندگی ما به داخل راهنمایی کرد تمرکزم سر جایش برگشت .
او افسر را در جلوي اتاق تنها گذاشت که به نظر من بسیار ب یرحمانه بود ، با در نظر گرفتن این موضوع که این
دوره ي هفتم بود و اکثر ما با ب یقراري منتظر فرار از کلاس بودیم . شاید فکر م یکرد یک مأمور قانون م یتواند
از عهده ي دانش آموزان شلوغ مدرسه بر بیاید . به مجرمین م یشود شلیک کرد ، ولی نه به کلاسی پر از بچه
دبیرستانی که خفه نمی شوند !
با وجود کمربند چرم یاي که با کیف هفت تیر و اسپري فلفل و انواع دیگر اسلحه « . سلام » : افسر پلیس گفت
پر شده بود ، جوان به نظر م یرسید . به خانم رامنسکی که بدون هیچ کمکی جلوي در باز کلاس م یپلکید ،
. نگاهی کرد و به نشان درخشان کوچکی روي پیراهنش اشاره کرد : ویلیام کونیگ 1
خانم رامنسکی به ما گفته بود که او از دبیرستان عالی ما فارغ التحصیل شده است . ولی نه صورتش و نه
من افسر کونیگ هستم . معلم شما - خانم رامنسکی - هفته ي پیش از من » . اسمش براي من آشنا نبودند
« . خواستند تا براي کلاس مهارت هاي زندگی ایشون صحبت کنم
الیویا را که کنارم نشسته بود برانداز کردم تا ببینم چه عکس العملی نشان م یدهد . طبق معمول همه چیز الیویا
مرتب و منظم بود . موهاي سیاهش به سبک فرانسوي بافته شده بود و یق هي بلوزش کاملاً اتو کشیده شده بود .

هیچ وقت نم یتوانید از روي دهان اولویا پی به افکارش ببرید . براي این کار باید به چشم هایش نگاه م یکردید.
اون بامزس ، از سر تراشیدش خوشم میاد . فکر م یکنی مامانش 'ویل' صداش » : الیویا رو به من زمزمه کرد
« ؟ می زنه
هنوز نفهمیده بودم به علاقه ي جدید و کاملا شفاهی الیویا نسبت به پسرها چه عکس العملی نشان دهم پس فقط
چشم هایم را در حدقه گرداندم . او بامزه بود ، ولی به من نم یخورد . هنوز فکر نم یکردم فهمیده باشم که چه
آدمی برایم مناسب بود .
هنگام گفتن این جمله خیلی جدي « . من درست بعد از اتمام دبیرستان مأمور قانون شدم » : افسر ویل گفت
این حرفه چیزي بود که من تمام مدت دنبالش » . به نظر م یرسید و مسئولانه و محافظه کارانه اخم کرده بود
« . بودم و خیلی جدي م یگیرمش
« ، کاملا مشخصه » : زیر لب به الیویا گفتم
فکر نم یکردم مادرش ویل صدایش کند . افسر ویلیام کونیگ نگاهی به ما انداخت و یک دستش را روي
اسلحه اش گذاشت . حدس زدم که این حرکت از روي عادت است ، اما حالت چهره اش جوري بود گویی
م یخواست به خاطر زمزمه کردن به ما شلیک کند . الیویا بر روي صندل یاش ناپدید شد و تعدادي از دخترها
ریز خندیدند .
حرفه ي بسیار خوبیه و یکی از معدود رشته هایی که به دانشگاه احتیاج نداره . بله - آه - هیچ » : او ادامه داد
« ؟ کدوم از شماها در نظر نداره که به نیرو هاي قانون بپیونده
و همان آه کار را خراب کرد . فکر م یکنم اگر مکث نکرده بود شاید بچه هاي کلاس درست رفتار م یکردند .
یک دست بلند شد . الیزابت ، یکی از ب یشمار دانش آموزان دبیرستان مرس ی فالز که هنوز به خاطر مرگ جک
« ؟ این درسته که جسد جک کالپپر از سرد خونه دزدیده شده » : سیاه پوشیده بود ، پرسید
کلاس از جسارت او غرق در زمزمه شد و به نظر م یرسید افسر کونیگ خود را براي شلیک نکردن به او
من واقعاً اجازه ندارم در مورد جزئیات تحقیقات حرف » : بدهکار م یدانست . ولی تمام چیزي که گفت این بود
. بزنم
« ؟ این یه تحقیقه » : یک صداي مردانه اي از ردیف جلو گفت
مادرم اینو از یه منبع معتبر شنیده . حقیقت داره ؟ چرا کسی باید یه جنازه رو » : الیزابت حرفش را قطع کرد
« ؟ بدزده
تئوري ها فوراً وارد عمل شدند .
« . حتماً م یخوان مخفی کاري کنن . چون خودکشی بوده »
« ! به خاطر قاچاق مواد »
« ! آزمای شهاي دارویی »
من شنیدم که پدر جک توي خونه خرس قطبی خشک شده داره . شاید کالپپرها م یخوان جک » : یکی گفت
« . رو هم خشک کنن
کسی ضربه ي سختی به پسري که آخرین نظر را داده بود زد ؛ این هنوز گناه بود که چیز بدي راجع به جک یا
خانواده اش بگویی .
افسر کونیگ نگاه وحشت زده اي به خانم رامنسکی که هنوز در چارچوب در ایستاده بود انداخت . خانم
« ! ساکت باشید » . رامنسکی موقرانه سري تکان داد و رو به کلاس برگشت
ما ساکت شدیم .
« ؟ پس واقعاً جسد دزدیده شده » : رویش را به سمت افسر کونیگ کرد و پرسید
اما « . من واقعاً اجازه ندارم درباره ي جزئیات تحقیقات در حال پیشرفت حرفی بزنم » : کونیگ دوباره گفت
اینبار صدایش درمانده تر به نظر م یرسید ، مثل اینکه آخر جمله اش علامت سوالی وجود داشت .
« . افسر کونیگ ، جک در این جمع خیلی محبوب بود » : خانم رامنسکی گفت

که دروغی کاملاً آشکاري بود . اما مرگ او در شهرتش معجزه ها کرده بود . به گمانم هرکس دیگري م یتوانست
آنطور که او در وسط راهروها یا حتی در بین کلاس از کوره در میرفت را فراموش کند . و این را که آن از کوره
در رفتن ها چگونه بود . اما من فراموش نکرده بودم . مرسی فالز بود و شایع ههایش و شایعه درباره ي جک این
بود که او نقطه جوش پایینش را از پدرش به ارث برده است . من در اینباره چیزي نم یدانستم . به نظر من باید
شخصیتی را که هستی انتخاب کنی ، مهم نبود که والدینت چطور هستند .
این » . و به دریاي سیاه پوش درون کلاس اشاره کرد « . ما هنوز هم عزاداریم » : خانم رامنسکی اضافه کرد
« . در مورد یه تحقیق نیست ، درباره ي اینه که به این جریان خاتمه بدیم
سرم را تکان دادم . شگفت انگیزه . « . اوه . خداي . من » : الیویا رو به من گفت
افسر کونیگ دست به سینه شد ؛ که باعث شد کج خلق به نظر برسد ، مانند کودکی که مجبور شده کاري انجام
این حرف را کسی - « درسته ، ما اینو درك م یکنیم . م یفهمم که از دست دادن کسی به این جوانی » . دهد
چه اثر عمیقی روي همه داره ، ولی من تقاضا دارم که » - م یزد که شاید خودش بیست ساله به نظر م یرسید
« . همه به حریم خصوصی خانواده و روند محرمانه تحقیقات احترام بذارن
او داشت به حالت محکم قبلیش برم یگشت .
شما فکر م یکنید که گرگ ها خطرناك هستند ؟ تلفن هاي زیادي درباره ي » : الیزابت دوباره دستش را بالا برد
« . اونا بهتون میشه ؟ مادرم گفت که شما تماس هاي زیادي در باره ي اونا دارید
افسر کونیگ به خانم رامنسکی نگاهی کرد ، اما تا الان باید م یفهمید که خانم رامنسکی هم به اندازه ي الیزابت
فکر نم یکنم که گرگ ها تهدیدي براي عموم باشن . نه . من و سایر همکاران فکر م یکنیم » . مشتاق دانستن بود
« . که این فقط یه حادثه بوده
« . ولی به اون هم حمله شد » : الیزابت گفت
آه ، چقدر دل انگیز . نم یتوانستم الیزابت را در حال اشاره کردن ببینم ، ولی م یدانستم که این کار را م یکند،
براي اینکه سر همه ي بچه ها به طرف من برگشته بود . داخل لبم را گاز گرفتم . نه به این خاطر که توجه بقیه
اذیتم م یکرد ، بلکه به این دلیل که هر بار کسی به یاد م یآورد که من از تاب لاستیک یام کشیده شدم ، یادشان

م یافتاد که این اتفاق ممکن است براي هر کسی بیفتد . و به این فکر افتادم که چند نفر دیگر باید این کار را
م یکردند تا آنها به این فکر بیفتند که باید سراغ گرگ ها بروند .
که سراغ گرگ من بروند .
م یدانستم این دلیلی واقعی بود که نم یتوانستم جک را به خاطر مردن ببخشم . و این وسط با وجود سابقه ي
شطرنجی شده جک ، این ریاکاري بود که با بقی هي مدرسه به جمع عزادار بپیوندیم . هرچند نادیده گرفتن آن هم
این مال » : درست به نظر نم یآمد ؛ دوست داشتم بدانم چه احساسی باید داشته باشم . به افسر کونیگ گفتم
با این حرف به نظر م یرسید خیالش « . خیلی وقت پیشه . سال ها پیش و احتمالاً اونا سگ بودن ، نه گرگ
راحت شده است .
داشتم دروغ م یگفتم . چه کسی م یخواست با من مخالفت کند ؟
دقیقا ، هیچ دلیلی وجود نداره که بخوایم حیووناي وحشی رو به خاطر این اتفاق » : افسر کونیگ با تاکید گفت
تصادفی بدنام کنیم . و هیچ فایده اي نداره براي چیزي که اثبات نشده بین مردم وحشت بندازیم . وحشت باعث
« . ب یدقتی ، و ب یدقتی باعث حادثه م یشه
دقیقاً همان چیزي که من فکر م یکردم. احساس نزدیکی مبهمی با افسر کونیگ خشک و جدي م یکردم که
داشت بحث را به حرفه ي افسران قانون بر میگرداند . بعد از اتمام کلاس بقی هي بچه ها دوباره شروع کردند به
حرف زدن راجع به جک ، اما من و الیویا به طرف کمدهایمان فرار کردیم .
کششی را در موهایم احساس کردم . برگشتم و با ریچل که به ما با ناراحتی به ما نگاه م یکرد مواجه شدم .
جیگرا ، باید برنامه چینی تعطیلات امروزو عقب بندازم . نامادري اعجوبه تقاضاي یه گردش خانوادگی به »
دولوث 2 رو کرده . اگر م یخواد که دوسش داشته باشم ، باید یه جفت کفش نو برام بگیره . م یتونیم فردا یه
« ؟ وقتی با هم باشیم
2. بندر ورودي ایالت مینسودا

قبل از اینکه ریچل لبخند درخشانی بزند و با یک حرکت ناگهانی از هال خارج شود اندکی سرم را به نشانه
موافقت تکان دادم .
پرسیدنش هنوز کمی عجیب بود . در دوران « ؟ م یخواي به جاش بریم خونه ي ما » : از الیویا پرسیدم
راهنمایی ، من ، ریچل و الیویا هر روز با هم بودیم ، یک توافق بدون احتیاج به گفتن اما بعد از اینکه ریچل
اولین دوست پسرش را گرفت و من و الیویا را ترك کرد ، در دوستی ساده مان شکافی ایجاد شد .
و به دنبال من وارد هال شد . آرنج من را « ، البته » : الیویا در حالی که وسایلش را مرتب م یکرد ، گفت
او به ایزابل ، خواهر کوچکتر جک اشاره کرد . یکی از همکلاس یهاي ما که « . نگاه کن » . نیشگون گرفت
بیشتر از حقش از زیبایی بهره برده بود ، با سر زیبایی پوشیده از موهاي بلوند و فردار .
سفید م یراند و کیف دستیش را کاملاً با لباس هایش ست کرده بود . من همیشه تعجب کردم که او SUV او یک
کی م یخواست به این نکته توجه کند که در مرسی فالز زندگی م یکند . جایی مردم از این جور کارها نمی کردند.
در آن لحظه ، ایزابل به درون کمدش خیره شده بود . انگار دنیاي دیگري در آن کمد جا داده شده بود . الیویا
« . اون سیاه نپوشیده » : گفت
ایزابل از حالت خلسه اش بیرون آمد و طوري به ما خیره شد گویی متوجه شده بود راجع به او حرف م یزدیم .
سریع طرف دیگري را نگاه کردم ، اما هنوز نگاه او را روي خود احساس م یکردم .
« ! شاید دیگه عزادار نیست » : بعد از اینکه مطمئن شدم صدایمان را نم یشنود ، گفتم
« . شاید اون تنها کسیه که واقعاً عزادار بوده » . الیویا در را براي من باز کرد
وقتی به خانه برگشتیم ، براي خودمان قهوه و بیسکوییت آماده کردم . در آشپزخانه نشستیم و زیر نور زرد سقف
توده ي عکس هاي الیویا را نگاه کردیم . عکاسی براي الیویا مثل یک مذهب بود : او دوربینش را م یپرستید و
تکنیک هاي مختلف را مطالعه م یکرد طوریکه انگار آنها قوانین زندگی بودند . همان طور که عکس ها را نگاه
م یکردیم ، من هم تقریباً مایل بودم که یک معتقد بشوم . الیویا شما را وادار م یکرد احساس کنید که دقیقاً وسط
عکس ها هستید .

« . اون واقعاً جذاب بود . نم یتونی بگی که نبود » : گفت
هنوزم داري از اون افسر - بی- لبخند » : در حالی که سرم را تکان م یدادم و عکس ها را به هم م یریختم گفتم
« . حرف م یزنی ؟ چت شده ؟ هیچ وقت ندیده بودم رو یه شخص واقعی کلید کنی
الیویا پوزخند زد و با دهن کجی مبهمی به من تکیه داد . بسکوئیتی را گاز زد ، با دهان پر حرف م یزد و با
فکر م یکنم دارم تبدیل به اون مدل » . پوشاندن دهانش سعی م یکرد تکه هاي بیسکوییت روي من نریزند
دخترایی م یشم که از تی پهاي رسمی خوششون میاد . اوه ، بیخیال ، واقعاً فکر م یکنی جذاب نبود ؟ من
احساس م یکنم.... احساس م یکنم به دوست پسر احتیاج دارم . باید یه وقتایی پیتزا سفارش بدیم . ریچل یه بار
« . به من گفت یکی از پسرایی که پیتزا رو م یآرن خیلی خوشتیپه
« ؟ یک دفعه تو هم دوست پسر م یخواي » . دوباره چشم هایم را چرخ دادم
تو » . الیویا سرش را از روي عکس ها بلند نکرد ، ولی م یدانستم که توجه زیادي به عکس العمل من م یکند
« ؟ نم یخواي
« . به گمونم ، وقتی آدم مناسبی بیاد » . به لکنت افتادم
« ؟ اگه دنبالش نگردي چه جوري م یفهمی »
« . حالا انگار خودت خیلی جرأت داري با یه پسر حرف بزنی . البته به غیر از پوستر جیمز دینت 3 »
صدایم از آنچه که م یخواستم تندتر شده بود . براي از بین بردن آن ، خنده اي به آخر حرف هایم افزودم تا
ملایم تر باشد . الیویا چیزي نگفت ، ولی ابروهایش به هم نزدیک تر شدند . براي مدت زیادي در سکوت
نشستیم و عکس هاي الیویا را ورق زدیم .


روي عکسی که من ، الیویا و ریچل را از نزدیک نشان م یداد توقف کردم ؛ مادرش بیرون آمده بود تا قبل از
شروع مدرسه عکس بگیرد . ریچل که صورت کک مک یاش با لبخندي کج شده بود ، یک دستش را محکم دور
شانه ي من و دست دیگر را دور شانه ي الیویا انداخته بود . انگار م یخواست ما را به زور در عکس جا کند .
مثل همیشه ، او چسبی بود که ما سه نفر را کنار هم نگه م یداشت : دختري اجتماعی که در طول تمام این
سال ها به ما آرامش و اطمینان م یداد که همیشه با هم خواهیم ماند .
در عکس ، الیویا با پوست زیتونی برنزه و چشمان سبز سرشار از رنگش به نظر م یرسید در تابستان سیر
م یکند . لبخندش مثل هلال ماه جلوه ي خاصی به عکس داده بود . کنار آن دو ، من تجسمی از زمستان بودم -
موهاي بلوند تیره و چشمان قهوه اي جدي ، دختري متعلق به تابستان که به وسیل هي سرما کم رنگ شده بود .
فکر م یکردم من و الیویا شبیه هستیم ، هر دو درون گرا و دفن شده بین کتاب ها . ولی الان م یفهمیدم که گوشه
نشینیم تقصیرخودم بوده و الیویا فقط به طرز دردناکی خجالتی بود . امسال به نظر م یرسید هرچه زمان بیشتري
با یکدیگر م یگذرانیم دوست ماندمان سخت تر م یشود .
«. من تو اون عکس مثل احمقا افتادم ، ریچل عین روانی ها م یمونه ، و تو عصبانی به نظر م یرسی »: الیویا گفت
تو » . من شکل کسی افتاده بودم که جواب نه نمی پذیرفت - تقریباً کج خلق . ولی از آن حالت خوشم م یآمد
« . احمق به نظر نم یرسی ، تو مثل یه پرنسس افتادي و من مثل یه غول
« . تو مثل یه غول به نظر نمیاي »
« . داشتم لاف م یزدم » : گفتم
« ؟ و ریچل »
نه ، تو همین الان گفتی، اون واقعاً مثل دیوونه ها شده . یا حداقل کسی که زیاد کافئین مصرف کرده . طبق »
دوباره به عکس نگاهی انداختم . ریچل واقعاً مثل یک خورشید بود ، درخشان و منبع انرژي ، ما را « . معمول
با قدرت زیاد ناشی از اشتیاقش مثل دو ماه موازي در آغوش گرفته بود .
« ؟ اون یکیو دیدي » . الیویا افکار من را در این نقطه متوقف کرد تا یکیدیگر از عکس ها را به من نشان دهد
این گرگ من بود ، در جنگل عمیق ، نیمه پنهان پشت درخت ها ، اما به نظر الیویا توانسته بود قسمتی از صورت

نقره ایش را کاملاً در عکس مشخص کند ، چشمهایش درست به چشم هاي من دوخته شده بود .
« . م یتونی اونو نگه داري . یعنی ، همش رو نگه دار . م یتونیم دفعه ي بعد خوباشو تو یه آلبوم بذاریم »
و این تشکر بیش از آنچه بتوانم بر زبان آورم از ته قلبم بود . به عکس اشاره کردم . « ، ممنون » : جواب دادم
« ؟ این مال هفته ي پیشه »
او به نشانه ي موافقت سرش را تکان داد . به عکس او خیره شدم- نفس گیر ، اما در مقایسه با واقعیت تخت و
ناقص بود . شستم را با ملایمت روي عکس کشیدم ، انگار م یتوانستم خزش را حس کنم . چیزي راه سینه ام را
بست . تلخ و غمگین . نگاه الیویا را روي خودم حس کردم که فقط باعث شد بدتر شوم ، تنهاتر . قبلاً در این
باره با او صحبت م یکردم ، ولی الان حس م یکردم که این مسأله خیلی خصوصی است . چیزي تغییر کرده
بود- و فکر کنم آن چیز من بودم .
« . اینا توده ي افتخاراتمن » . الیویا دسته اي باریک از عکس ها را که جدا کرده بود به طرفم هل داد
با حواس پرتی نگاهی به عکس ها انداختم . تحسین برانگیز بودند : برگی در حال افتادن درون چاله اي پر از
آب ، تصویر دانش آموزانی که در پنجره ي اتوبوس منعکس شده بود و پورتره ي هنرمندانه ي سیاه و سفید لکه
داري که الیویا از خودش گرفته بود . من آه و اوهی کردم و عکس گرگم را روي بقیه ي عکس ها برگرداندم تا
دوباره نگاهی به آن بیندازم .
الیویا به نشانه ي آزردگی صدایی از ته گلویش در آورد .
با عجله رفتم سراغ عکس برگ درون چاله آب . براي لحظه اي با اخم سعی کردم تصور کنم که مادر در این
« . این یکیو دوست دارم . رنگاش... فوق العادن » : مواقع درباره ي یک قطعه ي هنري چه می گفت . و گفتم
الیویا عکس ها را از دستم قاپید و عکس گرگ را با چنان زوري به طرف من انداخت که از سینه ام پرید و روي
« ... آره گریس ، بعضی موقع ها نم یدونم اصلا چرا » . زمین افتاد
الیویا جمله اش را تمام نکرد و فقط سرش را تکان داد . متوجه منظورش نشدم . یعنی واقعاً انتظار داشت تظاهر
کنم که بقی هي عکس ها را بیشتر از عکس گرگم دوست دارم ؟

جان بود ، برادر بزرگ تر الیویا که من را از عواقب عصبانی کردن الیویا حفظ « ؟ سلام ! کسی خونه نیست »
« . سلام خوشگل » . م یکرد . در حالی که در را پشت سرش م یبست به من نیشخند زد
« . امیدوارم درباره ي من صحبت کنی » . الیویا از روي صندل یاش در آشپزخانه نگاه یخ زده اي کرد
او به طور معمول خوش قیافه بود : بلند ، موهاي مشکی « ، البته » : جان در حالی که به من نگاه م یکرد گفت
خیلی بده که بخواي مخ دوست خواهرتو بزنی. » . درست مثل خواهرش ، اما با چهره ي خوش خنده و دوستانه
جان در حالی که به الیویا که به میز تکیه داده بود « - خب . ساعت چهاره . زمان چه زود م یگذره وقتی دارین
و عکس ها را در دستش گرفته بود و من که دور از او با عکس هاي دیگر ایستاده بودم نگاه م یکرد متوقف شد.
« ؟ هیچ کاري نم یکنین . نمی تونین هیچ کارو تنهایی انجام بدین »
ما درون گرائیم . دوست نداریم با » : وقتی که من داشتم توضیح م یدادم الیویا توده ي عکس ها را مرتب م یکرد
« . هم باشیمو و هیج کاري نکیم . فقط حرف ، عمل هیچی
و آرام به بازوي من « . به نظر جذاب میاد . اولیو اگر دوست داري به کلاست برسی باید همین الان راه بیفتیم »
« ؟ هی گریس ، چرا با ما نمیاي ؟ پدر مادرت خونن » . ضربه زد
« . شوخی م یکنی ؟ من خود به خود بزرگ شدم . باید براي وظایف خانه داریم انعام بگیرم » . خرناسی کشیدم
جان خندید ، احتمالاً بیشتر از چیزي که حرف من خنده دار بود. و الیویا نگاهی به من انداخت که براي کشتن
حیوانی کوچک به حد کافی زهرناك بود . من خفه شدم .
زود باش الیویا ، تو براي اون » : جان در حالی که با فراموش کاري از نگاه تیز خواهرش طفره م یرفت گفت
« ؟ کلاسا پول دادي ، حالا چه بري چه نري . گریس ، تو هم میایی دیگه
من به بیرون از پنجره نگاه کردم و براي اولی نبار در چند ماه گذشته تصور کردم که در حال دویدن در آن جنگل
« ؟ این دفعه نه . باشه واسه یه وقت دیگه » . تابستانی براي پیدا کردن گرگم ناپدید می شوم
باشه . زود باش اولیو. خداحافظ خوشکله . خودت م یدونی اگر خواستی کنار » : جان نیم خندي به من زد
« . حرف زدن یه حرکتی هم بکنی با کی تماس بگیري

الیویا کوله اش را به طرف او پرتاب کرد ؛ وقتی که به بدن جان برخورد کرد صداي تاك محکمی داد . ولی این
برو . » ! من بودم که دوباره آن نگاه تاریک را دریافت کردم . انگار من جان را تشویق م یکردم که لاس بزند
« . فقط برو . خداحافظ گریس
آنها را تا دم در همراهی کردم و بعد ب یهدف به آشپزخانه برگشتم . صداي لذت بخش ب یطرفی من را تا
آشپزخانه دنبال کرد ، یک گوینده در ان پی آر قطعه ي کلاسیکی را تفسیر م یکرد که به تازگی شنیده بودم و
قطعه ي دیگري را معرفی م یکرد . پدر رادیو را در اتاق مطالعه اش در کنار آشپزخانه روشن گذاشته بود . به
نوعی ، نشانه هاي حضور والدینم نبودشان را پررنگ تر م یکرد . م یدانستم که اگر چیزي درست نکنم ، شاممان
لوبیاي کنسرو شده خواهد بود . در یخچال جست و جویی کردم و قابلمه ي پس مانده ي سوپ را روي گاز
گذاشتم که تا وقتی آ نها به خانه م یآیند به آرامی بجوشد .
وسط آشپزخانه ایستاده بودم که با نور عصرگاهی که از در نیمه بسته وارد م یشد روشن شد ، و براي خودم
احساس تأسف م یکردم . بیشتر به خاطر عکس هاي الیویا تا به خاطر خانه ي خالی . از روزي که گرگم را لمس
کرده بودم شخصاً او را ندیده بودم . نزدیک به یک هفته پیش و با این که م یدانستم نباید این طور م یشد ، مثل
این بود که نبودنش به من خنجر م یزد . این که حتماً باید شبحش را در گوشه ي حیاط م یدیدم تا احساس
کامل بودن داشته باشم احمقانه بود . احمقانه ولی مطلقاً بی علاج .
به طرف در پشتی رفتم و آن را باز کردم ، م یخواستم بوي چوب درختان را حس کنم . پاهاي پوشانده شده با
جورابم را بیرون گذاشتم و به نرده کنار در تکیه دادم .
نم یدانم اگر بیرون نم یرفتم ، صداي جیغ را م یشنیدم یا نه .
فصل نهم : گریس
58 درجه فارنهایت
صداي جیغ دوباره از فاصله ي بین درخت ها شنیده شد . براي دومین دفعه فکر کردم که این صداي زوزه است .
« کمک ، کمک » : ولی بعد صداي گریه در قالب کلمات شنیده شد
حاضر بودم قسم بخورم که آن صداي جک کالپپر بود . ولی این غیر ممکن بود . من فقط داشتم تصور م یکردم ،
ولی آن صدا را از کافه تریا به یاد م یآوردم . جایی که به نظر م یرسید جک همیشه در حال سوت زدن براي
دخترها در سالن بود .
هنوز هم در حالی که از روي غریزه از کنار حیاط به طرف درخت ها م یرفتم آن صدا را دنبال م یکردم . حیاط
زیر پاي جوراب پوشم نمناك و زبر بود . بدون کفش هایم ناشی به نظر م یرسیدم . صداي خرد شدن برگ هایی
که از درخت ها افتاده بودند زیر پایم صداهاي دیگر را کمرنگ م یکرد .
ایستادم و تامل کردم . دیگر صدایی نم یآمد . صداي زوزه ي آهسته اي جایگزین آن شده بود . کاملا مشخص
بود که آن زوزه به یک حیوان تعلق داشت . و سپس ، سکوت...
حالا امنیت آشناي حیاط پشتی خیلی از من دور بود . براي مدت زیادي ایستادم و به دنبال نشانه اي از جیغ
فقط گوش کردم . م یدانستم که آن صدا فقط یک تصور نبوده . ولی هیچ چیزي جز سکوت آن جا نبود . و در
آن سکوت بوي جنگل درون من رسوخ م یکرد و من را به یاد او م یانداخت . برگ هاي سوزنی له شده ي
درختان کاج ، زمین مرطوب و بوي چوب .
اهمیت نم یدادم که چقدر احمقانه به نظر م یرسید . من تا این فاصله درون جنگل آمده بودم . پیشروي بیشتر
درون جنگل براي دیدن گرگم به کسی آسیبی نم یرساند . به طرف خانه عقب نشینی کردم ، فقط براي برداشتن
کفش هایم . و دوباره به سمت روز سرد پاییزي شتافتم .
سوزي که در بادهاي شمالی بود آمدن زمستان را یادآوري م یکرد ، ولی آفتاب درخشش خود را نشان م یداد .

و در پناه شاخه ي درخت ها ، بخاطر روزهاي گرم چند وقت پیش ، هوا گرم بود .
برگ ها با جلوه هاي زیبایی از رنگ هاي زرد و نارنجی در اطرافم م یمردند . کلاغ ها با یکدیگر با صداي لرزان
و گوش خراشی قار قار م یکردند . از وقتی که یازده سالم بود تا این فاصله به عمق جنگل نیامده بودم . وقتی
که در میان گرگ ها محاصره شده بودم ولی به طرز عجیبی اصلا نترسیدم . و در حالی که سعی م یکردم از
جویبار هاي کوچک مارپیچ دوري کنم ، با احتیاط قدم برداشتم . این قلمرو براي من ناشناخته بود ولی من
احساس اطمینان و اعتماد به نفس م یکردم . از طریق حس ششم عجیبی در سکوت راهنمایی م یشدم . و همان
را ههاي فرسوده اي را که گرگ ها بارها و بارها از آن عبور کرده بودند دنبال کردم .
البته ، م یدانستم که این دقیقا حس ششم نیست . این من بودم ، و قدردان بودم که احساسات بیشتري درونم
وجود دارد که من تا به حال به آنها اجازه ي آشکار شدن نداده بودم . خودم را به آنها واگذار کردم تا
شایستگ یشان را نشان دهند .
وقتی که باد شمالی به من رسید ، به نظر م یآمد که توده اي از نقشه ها را با خود حمل میکند . اطلاعاتی در مورد
این که چه حیواناتی در چه موقعی به چه محلی رفته بودند .
صداهایی را شنیدم که قبلا توجهی به آن ها نکرده بودم : صداي خش خش شاخه هاي کوچکی بالاي سرم که
پرنده اي داشت با آ نها لانه اش را م یساخت . صداي پاهاي یک دوجین آهوي کوهی که در حال فرار کردن
بودند . احساس کردم که در خانه هستم .
چوب ها با صداي ناآشنایی به گریه افتادند . انگار جایی خارج از این دنیا بود . تامل کردم ، و به صداي زوزه
که دوباره بلندتر از قبل شنیده م یشد گوش سپردم .
کنار درخت کاج منبع صدا را پیدا کردم : سه تا گرگ .گرگ سفید و گرگ سیاه رهبر . قدرت نگاه گرگ ماده
باعث شد که با حالتی عصبی دل پیچه بگیرم . آن دو به گرگ نر جوان و لاغري که پوست خاکستریش ته رنگ
آبی داشت و زخم بد شکلی که در حال خوب شدن بود ، حمله ور شده بودند . دو گرگ دیگر او را به زمین
میخکوب کرده بودند تا تسلط خود را نشان دهند .
ولی وقتی که من را دیدند سرجایشان خشک شدند . نر میخکوب شده سر خود را برگرداند تا به من خیره شود.

چشم هایش التماس م یکردند . قلبم در سینه تاپ تاپ م یکرد . من آن چشم ها را م یشناختم . آن ها را از
مدرسه به یاد آوردم . از خبرهاي محلی .
« ؟ جک » : زمزمه کردم
گرگ میخکوب شده با حالت رقت انگیزي از درون بین یاش سوت زد . من فقط به آن چشم ها خیره شده بودم .
فندقی...گرگ ها چشم هاي فندقی داشتند ؟ شاید داشتند . چرا همه چیز یک جورایی اشتباه بود ؟ همان طور که
به آن ها خیره شده بودم ، آن کلمه مدام در ذهنم تکرار می شد : انسان ، انسان ، انسان .
با یک غرولندگرگ ماده او را رها کرد . زوزه اي به سمتش کشید ، و او را از من دور کرد . چشم هاي گرگ ماده
به من خیره مانده بود . و مرا براي متوقف کردنش به مبارزه م یطلبید . و چیزي درون من م یگفت که امتحان
کن . ولی همان لحظه افکار من متوقف شدند و من چاقوي جیبی را که همراهم آورده بودم به یاد آوردم . سه
گرگ مثل سه لک هي سیاه دور به نظر م یرسیدند .
بدون چشم گرگ ها ، کم کم شگفت زده م یشدم که شاید چشم هاي جک را تصور کرده ام . دو هفته از آخرین
باري که جک را دیده بودم م یگذشت . و من هی چوقت واقعا به او توجهی نشان نم یدادم . احتمالا چشم هایش
را اشتباه به یاد آوردم . "چی باخودم فکر می کردم ؟ " که او به یک گرگ تبدیل شده بود ؟
نفس عمیقی کشیدم . این همان چیزي بود که فکر م یکردم . فکر نم یکردم که چشم هاي جک را فراموش کرده
باشم . یا حتی صدایش . و صداي جیغ یک انسان را زوزه تصور کرده بودم . من فقط م یدانستم که او جک
است . همان طور که می دانستم چه طور راهم را بین درخت ها پیدا کنم .
چیز سفتی را درون شکمم احساس م یکردم . فکر م یکردم که جک تنها راز درون این جنگل نیست .
آن شب روي تخت دراز کشیدم و به پنجره خیره شدم . چشم بندم را بالا زده بودم . م یتوانستم آسمان شب را
ببینم .
هزاران ستاره ي درخشان حفره هایی را در هشیاري من ایجاد م یکردند و با اشتیاق به من سیخونک م یزدند .

م یتوانستم ساعت ها به آن ها خیره شوم .
تعداد بیشمار آن ها و عمقشان من را به قسمتی از درونم که در طول روز آنرا انکار م یکردم م یکشید .
بیرون در قسمت عمیق جنگل ، صداي نال هي بلندي شنیدم . و وقتی گرگ ها شروع به زوزه کشیدن کردند ناله اي
دیگر. صداهاي دیگري هم به گوش م یرسیدند . بعضی آرام و سوگوار بقیه بلند و کوتاه ، یک همسرایی وهم آور
و زیبا . من صداي زوزه ي گرگم را م یشناختم . صداي رساي او بالاتر از زوزه ي بقی هي گرگ ها شنیده م یشد
انگار خواهش م یکرد تا من صدایش را بشنوم .
قلبم درون سینه درد گرفت ، گیر افتاده . از طرفی می واستم که آنها متوقف شوند و از طرف دیگر م یخواستم تا
ابد بخوانند . خودم را در جنگل طلایی میان آن ها تصور کردم ، در حالی که به آ نها که سر خود را زیر آسمان
پر از ستاره براي زوزه کشیدن بالا م یبرند نگاه م یکنم . اشکی را از روي گونه ام پاك کردم ، احساس بدبختی
م یکردم . تا وقتی که گرگ ها ساکت شدند خوابم نبرد
paradise آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۵۹ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر فعال نقد کتاب
 
paradise آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : رمان لرزش/مگی استیفویدر(تایپ)

فصل10
او با دستانی پر از کتاب درِ قفسه اش را بست . عینک مطالعه بر چشمش بود . به دسته هاي آن زنجیري وصل
کرده بود تا بتواند آن را به گردن بیاندازد . به الیویا م یآمد ، شبیه به یک کتاب دار جذاب به نظر م یرسید :
« . متنش زیاده ، من میارمش »
من دوباره به سمت کمدم رفتم تا کتاب درسی را بیاورم ، پشت سرمان سالن از همهمه ي دانش آموزانی که
وسایلشان را جمع م یکردند تا به سمت خانه هایشان بروند پر شده بود . تمام طول روز سعی داشتم به اعصابم
مسلط باشم و به الیویا در مورد گرگ ها بگویم . معمولاً ناچار نبودم راجع به این موضوع فکر کنم ، ولی بعد از
"تقریباً دعواي" روز قبلمان به نظر نم یرسید بتوانم زمان مناسب را براي گفتن این موضوع پیدا کنم و حالا روز
تمام شده بود .
« . دیروز گرگ ها رو دیدم » . نفس عمیقی کشیدم
کدوما » . الیویا بدون درك اهمیت اعترافم با تنبلی صفحه ي کتابی را که روي توده ي کتاب هایش بود عوض کرد
« ؟ رو
دوباره با خودم کلنجار رفتم که به او بگویم یا نه . او « . اون گرگ ماده ي خبیث ، سیاهه و یک گرگ جدید »
بیشتر از ریچل به گرگ ها علاقه مند بود و من کس دیگري را نداشتم که با او حرف بزنم . حتی درون ذهن
خودم نیز حرف هایم دیوانگی به نظر م یرسید . ولی این موضوع از دیروز غروب وجودم را گرفته بود . به سینه
الیویا به نظر احمقانه » . و گلویم فشار م یآورد . اجازه دادم کلمات با صدایی آرام به بیرون سرازیر شوند
« . م یرسه ، اون گرگ جدیده... فکر م یکنم وقتی گرگها به جک حمله کردند یک اتفاقی افتاد


او فقط به من زل زد .
« ، جک کالپپر » : گفتم
الیویا رو به کمدش اخم کرد . « . فهمیدم کیو میگی »
فکر کردم اونو توي جنگل » : ابروهاي در هم گره خورده اش من را از شروع بحث پشیمان کرد . آهی کشیدم
مکث کردم . « ... دیدم که شکل یک
الیویا پاشنه هایش را به هم قفل کرد - واقعاً کسی را نم یشناختم که این کار بکند ، جز جادوگر « ؟ گرگ بود »
شهر آز - و با یک ابروي بالا برده برروي پاشنه هایش چرخید تا با من رو به رو شود .
به زحمت م یتوانستم صدایش را در میان دانش آموزان پر سر و صداي اطرافمان بشنوم . « . تو دیوونه اي »
« ! منظورم اینه که فانتزي قشنگیه و م یدونم چرا م یخواهی باورش کنی ، ولی تو دیونه اي ! متاسفم »
الیویا من » . من به جلو خم شدم ، هرچند سالن آنقدر شلوغ بود که خودم هم به سختی مکالمه مان را م یشنیدم
مطمئناً شک او باعث شد خودم هم « . م یدونم چی دیدم ، اونها چشمهاي جک بودند . صداش صداي اون بود
من فکر م یکنم گرگها اون رو به یکی از خودشون تبدیل » . شک کنم ولی قصد نداشتم به آن اعتراف کنم
« ؟ کردن - صبرکن ببینم ، منظورت از اینکه من دلم م یخواد باورکنم چیه
الیویا قبل از اینکه به سمت در کلاس عازم شویم نگاهی طولانی به من کرد .
« ! گریس ، جدأً فکر نکن من نم یدونم همه ي اینها درباره ي چیه »
« ؟ درباره ي چیه »
« ؟ پس همه اونها گرگینه بودند » . او با سوال دیگري جواب داد
به ذهنم نرسیده بود . باید م یرسید ، ولی نرسیده بود. « . چی ؟ همه گروه ؟ نم یدونم . به اونش فکر نکردم »
غیر ممکن بود . یعنی تمام این غیب تها به این خاطر بود که گرگ من به شکل انسان یاش در م یآمد ؟ ناگهان
اید هي غیرقابل تحملی شد ، فقط به این خاطر که من به شدت م یخواستم حقیقت داشته باشد و این باعث آزارم

بود .
« ؟ آره ، مشخصه فکر نکرده بودي . فکر نم یکنی این اعتیاد داره یه جورایی ترسناك م یشه ، گریس »
« . من اعتیاد ندارم » : جوابم از آنچه که فکر م یکردم دفاع یتر به نظر م یرسید
ام م... بزار ببینم... این تنها چیزیه که راجع بهش » . الیویا در سالن ایستاد و انگشتش را بر چانه اش گذاشت
فکر م یکنی ، تنها چیزي که ازش حرف م یزنی و تنها چیزي که م یخواي ما هم راجع بهش حرف بزنیم . به
« ! همچنین چیزي چی م یگیم ؟ اوه ،آره ! یه اعتیاد
« . من فقط علاقه مندم . و فکر م یکردم تو هم باشی » : با کنایه گفتم
من از اونها خوشم میآد ولی نه علاقه از نوع همه جانبه و همه جوره . من در مورد اینکه یکی از اونها باشم »
ما دیگه 13 ساله نیستیم ، اما مثل اینکه » . چشمانش در پشت عینکش تنگ شده بودند « . خیال بافی نم یکنم
« . تو هنوز متوجهش نشدي
چیزي نگفتم ، تنها چیزي که م یتوانستم به آن فکر کنم این بود که او به طرز وحشتناکی ب یانصافی م یکرد ، ولی
حس گفتنش را به او بگویم . اصلاً نم یخواستم هیچ چیز به او بگویم . دلم م یخواست زودتر از آنجا بروم و او
را همان طور که در راهرو ایستاده بود ترك کنم . ولی این کار را نکردم . به جایش صدایم را کاملاً هموار و
ببخشید که اینقدر حوصله ات رو سر بردم . حتماً خیلی سخت بوده که خودت رو علاقه مند » . عادي نگه داشتم
« . نشون بدي
« . جدي م یگم ، گریس. نم یخوام عوضی باشم ولی تو حرفهاي غیر ممکن م یزنی » . الیویا شکلکی در آورد
– « نه ، تو فقط داري به من میگی که من به چیزي که برام مهمه اعتیاد مور مور کننده دارم . این اصلاً »
نوع دوستی تو » - کلمه اي که لازم داشتم زمان زیادي گرفت تا از ذهنم بالا بیاد و باعث شد اثرش از بین برود
« . رو نشون م یده ، ممنون از کمکت
و از کنار من رد شد . « . اوه ، بزرگ شو » : الیویا کنایه زد
بعد از رفتن او راهرو ساکت به نظر م یرسید ، گونه هایم داغ شده بود... جاي اینکه به سمت خانه بروم به سمت

کلاس خالی رفتم و خود را روي یک صندلی انداختم . سرم را در میان دستانم گرفتم . نم یتوانستم آخرین
باري را که با الیویا دعوا کرده بودم به یاد بیاورم . من تمام عکس هایی را که م یگرفت نگاه م یکردم . به یاوه
گوی یهاي ب یشمارش در مورد خانواده اش و فشار کاري گوش م یدادم . از این بابت این حق را به گردنش
داشتم که به حرفهایم گوش دهد .
افکارم با صداي پاشنه هاي پنبه اي که وارد اتاق م یشد قطع شدند . بوي عطري گران قیمت قبل از اینکه چشمم
به ایزابل کالپپر بیافتد ، به مشامم رسید .
« . شنیدم دیروز شما بچه ها با اون پلیسه درباره گرگ ها حرف م یزدید »
صداي ایزابل خوش آیند بود ولی حالت چشم هایش به صدایش خیانت م یکرد . احساس همدردي که با
حضورش در من به وجود آمده بود با حرف هایش از بین رفت
اطلاعت رسیده و کاملاً عقب مونده نیستی . شنیدم که به همه م یگی گرگ ها مشکلی ایجاد نمیکنن . مثل اینکه
« . اخبار داغ رو نشنیدي : اون حیوونا برادر من رو کشتن
ناخودآگاه م یخواستم به دفاع از گرگم بلند شوم . براي یک لحظه در مورد « . در مورد جک متاسفم » : گفتم
چشمان جک فکر کردم و اینکه چه افشاگري اي مثل آن چه مفهومی م یتوانستند براي ایزابل داشته باشد ، ولی
فوراً این فکر را متوقف کردم . اگر الیویا فکر کرده بود که من به خاطر اعتقاد به گرگین هها دیوانه ام ، احتمالاً
ایزابل قبل از اینکه جمله ام را تمام کنم به تیمارستان محلی زنگ م یزد .
م یدونم م یخواي بگی که گرگ ها خطرناك نیستند ، خوب » . ایزابل افکارم را برهم ریخت « . خفه شو »
« . واضحه که هستند . و مطمئناً یک نفر قراره کاري در این مورد انجام بده
ذهنم به سوي گفتگوي داخل کلاس منحرف شد : تام کالپپر و حیوانات خشک شده اش . گرگم را خشک شده
ساکت شدم . « ... تو که نم یدونی گرگها این کارو کردند . اون ممکنه » . با چشمان شیش هاي تجسم کردم
ببین . یه جاي کار میلنگه . ولی م یتونسته فقط کار یک گرگ بوده باشه . » . م یدانستم کار گرگها بوده است
« ... احتمال این هست که بقیه گله ربطی
براي یک لحظه طولانی فقط به من نگاه کرد . انقدر طولانی « ! چه ب یطرفی زیبایی » : ایزابل وسط حرفم پرید

جدي م یگم ، از لحظه هاي آخرت با » : که بتوانم با خودم فکر کنم راجع به چیز م یاندیشید . سپس گفت
گرگ هایی که عاشقشونی استفاده کن ، چون چه خوشت بیاد چه نیاد مدت زیادي این دورو اطراف نخواهند
« . بود
« ؟ چرا این رو به من م یگی » . صدایم گرفته بود
خسته شدم از بس به همه گفتی اونا ب یخطرن ، اونها کشتنش. ولی م یدونی چیه ؟ حالا دیگه تمومه ! همین »
ایزابل به میزم ضربه زد ." تق ! " « . امروز
قراره معنی این حرف » . قبل از اینکه بتواند برود مچ دستش را گرفتم ؛ مشتی از دستبندهاي چاق در دستم بود
« ؟ چی باشه
اتفاقی که » . ایزابل به دستانم روي مچش خیره شد اما آن را عقب نکشید . او م یخواست من این را بپرسم
« . براي جک افتاد دیگه هیچوقت اتفاق نم یافته ! اونها دارن گرگها رو م یکشند . امروز . الان
از کنار من که هوشیاریم را از دست داده بودم گذشت و نرم به سمت در رفت .
براي یک لحظه پشت میزم نشستم ، گونه هایم م یسوخت ، کلماتش را جدا م یکردم و دوباره کنار هم م یچیدم .
و بعد از جایم پریدم . کاغذهایم مثل پرندگانی ب یروح پخش شدند و به زمین ریختند . آنها را همانجا که ریخته
بودند رها کردم و به سمت ماشینم دویدم .
وقتی پشت فرمان نشستم از نفس افتاده بودم ، کلمات ایزابل دوباره و دوباره در ذهنم بازي م یکردند . تا به
حال فکر نکرده بودم که گرگ ها آسیب پذیر باشند ولی حالا که تصور م یکردم وکیلی مثل تام کالپپر – که به
وسیله ي خشم و اندوهی کورکورانه تحریک شده بود و با توجه به ثروت و نفوذش - قادر بود چه کاري در
یک شهر کوچک انجام دهد ، گرگ هایم ناگهان به طرز وحشتناکی شکننده به نظر رسیدند .
سویچ را چرخاندم ، احساس کردم ماشینم هم در مخالفت با زندگی خرخر م یکند . چشمانم به خط هاي زرد
اتوبوس هاي مدرسه بود که در میان زنجیر هي به هم پیوسته ي دانش آموزان پرسرو صدا منتظر بودند ، اما ذهنم
داشت خطوط نشانه گذاري درختان پشت خانه ام را ترسیم م یکرد . آیا یک گروه شکار به دنبال گرگ ها بود ؟

اکنون داشتند شکارشان م یکردند ؟
باید به خانه م یرفتم .
در حالی که پایم با کلاج لج باز درگیر بود ، ماشینم از حرکت ایستاد .
به اطرافم نگاه کردم تا ببینم چند نفر ایستادن ماشینم را دید هاند . از وقتی ترموستات ماشین از کار « ! خدایا »
افتاده بود به آسانی خاموش م یشد . ولی معمولاً م یتوانستم بدون احساس حقارت زیادي ماشین را در جاده
هدایت کنم . لبانم را گاز گرفتم . خودم را جمع و جور کردم و توانستم دوباره استارت بزنم .
دو راه براي رسیدن به خانه وجود داشت . یکی کوتاه تر بود ولی شامل چراغ هاي راهنما و علامت هاي ایست
م یشد که امروز که من براي توجه به رانندگی بیش از حد حواس پرت بودم غیر ممکن به نظر م یرسید .
وقتی براي منتظرشدن در جاده نداشتم . راه دیگر کمی طولان یتر بود ولی فقط دو علامت ایست داشت .
به علاوه از حاشیه باندري وود 1 ، جایی که گرگ ها زندگی م یکردند ، م یگذشت .
همانطور که رانندگی م یکردم و به ماشینم تا جایی که جرأت داشتم فشار م یآوردم ، معده ام پیچ و تاب عصبی
م یخورد . موتور ماشین لرزش ناخوشایندي کرد . صفحه يِ کیلومتر شمار را چک کردم . موتور داشت داغ
م یکرد.
ماشین احمق . کاش پدرم همانطور که هر دفعه قول میداد آن را به تعمیرگاه برده بود . همانطور که آسمان در
افق با درخشش سرخ رنگی شروع به سوختن کرد و ابرهاي نازك را به ورقه هاي خونین در بالاي درختان
تبدیل کرد ، ضربان قلبم درون گوش هایم م یکوبید ، پوستم سوزن سوزن م یشد . همه چیز درون من فریاد
م یزد که چیزي اشتباه است . نم یدانستم چه چیز بیشتر عذابم م یداد ، تیک عصب یاي که دستانم را م یلرزاند یا
میل شدید به جنگیدن .

همانطور که جلو م یرفتم صفی از تراك هایی که در کنار جاده پارك شده بودند نظرم را جلب کرد . چراغ هاي
آنها در نور در حال افول روز چشمک م یزد و گاه و ب یگاه جنگل کنار جاده را روشن م یکرد . یک نفر را دیدم
که به کامیونی در انتهاي صف تکیه داده بود و چیزي در دست داشت که از آن فاصله نم یتوانستم تشخیص دهم
چیست . دوباره معده ام به هم خورد و هنگامی که گاز را رها کردم ماشینم با خرخري خفه مرا به سکوت وهم
آوري وارد کرد .
کلید را چرخاندم . در میان دستان لرزانم نمایشگر و گیرنده حرارتی موتور درون کاپوت لرزشی کرد . آرزو
کردم که کاش خودم به تعمیرگاه رفته بودم . دسته چک پدر با من بود .
همانطور که زیر لب م یغریدم ترمز کردم و اجازه دادم ماشین خود به خود پشت ردیف تراك ها بیاستد . با
موبایلم شماره استودیو مادرم را گرفتم ولی کسی جواب نداد . حتما از حالا به افتتاحیه نمایشگاهش رفته بود .
من واقعاً نگران به منزل رسیدن نبودم آنقدر نزدیک بودم که بتوانم پیاده بروم . چیزي که باعث نگرانیم م یشد آن
کامیو نها بودند . وجود آنها به آن معنی بود که ایزابل راست گفته بود .
همانطور که در شانه ي راه از ماشین پایین م یپریدم کسی را کنار وانت ایستاده بود شناختم . او مأمور کونیگ
بود که بدون یونیفورم اش روي کاپوت با انگشتانش ضرب گرفته بود .
وقتی نزدیک تر رسیدم معده ام هنوز پیچ و تاب م یخورد . او به من نگاه کرد و انگشتانش از حرکت ایستاد .
یک کلاه نارنجی براق بر سر داشت و یک شات گان در دستش بود .
« ؟ ماشینت مشکل پیدا کرده » : پرسید
ناگهان به سمت صداي کوبیده شدن در ماشینی در پشت سرم برگشتم . کامیون دیگري کنار جاده ایستاده بود و
دو شکارچی دیگر با کلاه هاي نارنجی داشتند در کنار جاده حرکت م یکردند . آنها را با نگاه دنبال کردم تا ببینم
به کجا م یروند . و نفسم در گلویم گیر کرد . یک دوجین شکارچی در کناره ي راه جمع شده بودند همه ي آنها
مسلح و ب یصدا ایستاده بودند . چپ چپ به درختان تیره پشت نهر کم عمق نگاه م یکردند . م یتوانستم افراد
کلاه نارنجی بیشتري را در میان درختان ببینم . تعداد آنها بسیار زیاد بود .
شکار شروع شده بود .

« ؟ این براي گرگ هاست » : به سمت کونیگ برگشتم و به تفنگی که در دست داشت اشاره کردم« ... این » . کونیگ به تفنگش طوري نگاه کرد انگار که فراموش کرده بود آن را در دست دارد
شد .
ولی م یدانستم چه بود ! صداي شلیک تفنگ در باندري وود بود . « ؟ این چی بود » : پرسیدم
«؟ دارن گرگ ها رو شکار می کنن مگه نه » . صدایم آنقدر استوار بود که باعث تعجب خودم شد
با تمام احترام خانم ، فکر م یکنم بهتره شما داخل ماشین منتظر بمونید ، م یتونم شما رو به » : کونیگ گفت
« . خونه برسونم ولی باید کمی صبر کنید
صداي فریادهایی از جنگل به گوش رسید و سپس صداي انفجار دیگري از فاصله ي دورتر . خدایا ! گرگ ها !
«. باید به اونها بگید دست نگه دارند اونها نم یتونن اونجا تیر اندازي کنن » . گرگ من . بازوي کونیگ را گرفتم
« ... خانوم » . کونیگ قدمی به عقب برداشت و سعی کرد بازویش را از دستم خارج کند
صداي انفجار دیگري به گوش رسید . صداي این یکی کمتر بود . در ذهنم یک تصویر کامل از گرگی دیدم که
غلتید و در چاله ي عمیقی که کنارش بود افتاد . در چشمانش اثر مرگ دیده م یشد . هیچ فکري نکردم . کلمات
تلفنتون ! باید به اونا زنگ بزنین و بگید که تمومش کنند . یکی از دوستان » : خود به خود از دهانم خارج شد
من اونجاست . اون م یخواست امروز بعد ازظهر بره و در جنگل عکاسی کنه . خواهش م یکنم ، باید به اونا
« . زنگ بزنید
« ؟ چی ؟ کسی اونجاست ؟ مطمئنید » : کونیگ خشک شد
« . بله ، خواهش م یکنم زنگ بزنید » . چونکه مطمئن بودم « ، بله » : گفتم
خدا افسرکونیگ را اجر دهد ، چونکه براي جزئیات بیشتر هیچ سوالی از من نکرد . موبایلش را از جیبش
بیرون آورد . سریع شماره اي وارد کرد و گوشی را کنار گوشش نگه داشت ابروهایش خط مستقیم محکمی را

بوجود آورده بودند . بعد از یک ثانیه گوشی را پائین آورد به صفحه ي آن خیره شد . زیر لب غرغري کرد :
و دوباره سعی کرد . من در کنار وانت ایستادم . دستانم را دور سین هام حلقه کردم و همانطور که « ، برش دار »
سرما به درونم نفوذ م یکرد به تاریک روشن خاکستري که بالاي جاده را م یپوشاند و خورشیدي که پشت
درختان ناپدید م یشد نگاه کردم . مطمئناً وقتی تاریک م یشد مجبور م یشدند دست از شکار بکشند . ولی
چیزي به من م یگفت اینکه یک پلیس در کنار جاده نگهبانی می داد باعث نم یشد که کار آنها قانونی باشد .
کار نم یکنه . صبر کن ! م یدونی ، اتفاقی نم یافته ! » . کوینگ دوباره به موبایلش خیره شد و سرش را تکان داد
اونا مراقبند . مطمئنم به انسانی شلیک نم یکنن ولی میرم و بهشون اخطار م یدم . صبر کن تفنگم رو بذارم . فقط
« . چند ثانیه طول م یکشه
همانطور که او تفنگش را داخل وانت قرار م یداد صداي شلیک دیگري به گوش رسید و چیزي به درون من
چنگ زد . دیگر نمی توانستم صبر کنم . از نهر آب پریدم به میان درختان دویدم و کوینگ را پشت سرگذاشتم .
شنیدم که مرا صدا م یزد . ولی من دیگر درون جنگل بودم . باید آنها را متوقف م یکردم. – باید به گرگم هشدار
م یدادم – باید کاري م یکردم .
ولی همان طور که م یدویدم ، بین درختان سر م یخوردم و از روي تن ههاي افتاده م یپریدم ، به تنها چیزي که
م یتوانستم فکر کنم این بود که خیلی دیر کرده ام .

فصل یازدهم – سم
50 درجه فارنهایت
ما فرار می کردیم . ساکت بودیم ، قطرات تیره ي آب ، از بین بوته ها و دور درختان می دویدیم و انسان ها به
دنبالمان می آمدند .
جنگلی که می شناختم ، جنگلی که از من محافظت می کرد با رایحه و فریادشان پر شده بود . با تقلا در میان
سایر گرگ ها به این سمت و آن سمت می دویدم . گاهی راهنمایی می کردم و گاهی پیروي . سعی می کردم گروه
را با هم نگه دارم . درختان افتاده و بوته ها در زیر پایم ناآشنا به نظر می رسیدند . با پرش هاي بلند از لغزش
پایم جلوگیري می کردم . جهش هاي بلند و بی پایان . به ندرت زمین را لمس می کردم .
ترسناك بود که ندانم کجا هستم .
تصویرهاي ساده اي را به وسیله زبان بی کلام احمقانه مان با هم مبادله می کردیم : پیکرهاي تیره پشت سرمان ،
اشکالی با هشدارهاي براق ؛ گرگ هاي سرد بی حرکت ؛ بوي مرگ در مشام مان .
صداي انفجاري مرا کَر کرد . لرزیدم و تعادلم را از دست دادم در کنارم صداي ناله اي شنیدم . حتی بدون
برگرداندن سرم می دانستم کدام گرگ است . وقتی براي توقف نداشتم حتی اگر هم وقتی بود نمی توانستم کاري
بکنم .
بوي جدیدي به مشامم رسید : گندیدگی زمین و آب راکد . دریاچه ! آنها ما را به سمت دریاچه پیش می بردند .
هم زمان با پائول ، رهبر گروه تصویر واضحی را در ذهنم مجسم ساختم : لب هي آرام و موج دار آب ، درختان
صنوبر باریک که پراکنده در خاك سست روئیده بودند ، دریاچه که از دو طرف تا بی نهایت ادامه داشت .

گروهی از گرگ ها که در کنار ساحل ازدحام کرده بودند . بدون راه فرار .
شکار شده بودیم . در مقابل آنها می لغزیدیم ، اشباح درون جنگل ، و فرقی نمی کرد بجنگیم یا نه ، ما شکست
م یخوردیم .
بقیه به دویدن ادامه دادند ، به سمت دریاچه .
ولی من ایستادم .

فصل دوازدهم – گریس
49 درجه فارنهایت
این همان جنگلی نبود که چند روز پیش درونش قدم گذاشته بودم . جنگلی که همه چیز در آن به رنگ پاییز
پرهیجان بود . جنگل انبوهی بود از هزاران تنه درخت تیره که در تاریک و روشن هوا سیاه به نظر م یرسیدند .
حس ششمی که فکر م یکردم مرا راهنمایی م یکند رفته بود . تمام را ههاي آشنا با هجوم شکارچ یهاي کلاه
نارنجی از بین رفته بودند . کاملا گم شده بودم . مجبور بودم مدام توقف کنم تا به صداي شلیک ها و گام هاي
دور ، بر روي برگ هاي خشک گوش دهم .
وقتی اولین کلاه نارنجی که در شفق دور دست نمایان شد را دیدم نفسم در گلویم م یسوخت . فریاد زدم . ولی
او حتی برنگشت . آن پیکر آنقدر دور بود که صدایم را نم یشنید . و بعد بقیه آنها را دیدم - نقاط نارنجی
پراکنده بین درختان ، همگی به آرامی و ب یرحمانه در یک جهت حرکت م یکردند . - صداي زیادي ایجاد
م یکردند . گرگ هاي پیش رویشان را م یراندند .
آنقدر نزدیک بودم که نزدیک ترین شکارچی را ببینم . شات گانی در دستش بود . « ! صبر کنید » : فریاد زدم
فاصله بینمان را کم کردم ، پاهایم در اعتراض م یلرزید ، به شدت خسته بودم .
او از راه رفتن ایستاد و برگشت . متعجب شد و صبر کرد به او نزدیک شوم . باید خیلی نزدیک م یشدم تا
صورتش را ببینم ، اینجا در بین درختان انگار شب بود . صورتش که پیر بود و چین و چروك افتاده بود ، به
طور مبهمی آشنا به نظر م یرسید . نتوانستم به خاطر بیاورم قبلا کجاي شهر او را دید هام . شکارچی به طرز
« ؟ اینجا چکار م یکنی » . عجیبی به من اخم کرد
قبل از اینکه بفهمم چقدر نفسم بند آمده شروع به صحبت کردم . ولی به زحمت م یتوانستم کلمات را ادا کنم .


شما – باید – تمومش – کنید . یکی از » . همانطور که سعی م یکردم صدایم را بازیابم ثانی هها م یگذشتند
« . دوستان من اینجا توي جنگله ، براي عکاسی اومده
« ؟ الان » . او چپ چپ به من و بعد به جنگل رو به تاریکی نگاه کرد
جعبه سیاه کوچکی روي کمرش دیدم -یک بیسیم بود . « ! بله ، الان » : گفتم
« ؟ باید به اونها خبر بدید تا دست نگه دارن . دیگه تاریک شده ، چطور م یتونن اون رو ببینن »
شکارچی قبل از اینکه تأیید کند ، براي لحظه اي درد آور به من خیره شد . دستش را به سمت بیسیمش برد و
آن را از جایش بیرون کشید و به سمت دهانش بالا آورد . مثل این بود که همه کار را با حرکت آهسته انجام
م یدهد.
تشویش بر من هجوم آورد ، یک درد فیزیکی . « ! عجله کنید »
شکارچی دکمه را فشار داد تا صحبت کند .
و ناگهان صداي شلیک هاي متعددي از فاصله اي نه چندان دور به گوش رسید . مثل آنچه کنار جاده شنیده
بودم، ضعیف نبود . ب یشک صداي شلیک گلوله بود . گوشهایم سوت کشید .
احساس م یکردم بیرون از بدن خودم ایستاده ام . حس عجیبی بود . م یتوانستم حس کنم زانوهام سست شده اند
و م یلرزند بدون اینکه دلیل آن را بدانم ، و م یتوانستم صداي قلبم را بشنوم که در درونم م یزد ، و دیدم که همه
جا به چشمم قرمز شد . مثل یک رویاي خونین . یک کابوس شرورانه شفاف از مرگ .
درون دهانم چنان مزه آهن م یداد که لبانم را لمس کردم و انتظار دیدن خون را داشتم . ولی چیزي نبود . هیچ
دردي نبود . فقط فقدان احساسات .
انگار نم یتوانست ببیند یک قسمت از من در حال « ، یک نفر داخل جنگله » : شکارچی درون بیسیم گفت

مرگ بود .
گرگ من... گرگ من... نم یتوانستم به چیزي جز چشمانش فکر کنم .
این صدا از صداي شکارچی جوان تر بود و دستی که مرا گرفت قوي م ینمود . « . هی ! خانوم »
« . با خودت چه فکري کردي که اونطور در رفتی ؟ اینجا پر از آدماي مسلحه » : کونیگ گفت
و من صداي اون شلیک هارو شنیدم . تقریباً » : قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم کونیگ رو به شکارچی کرد
او یک دستش را به سمت اسلحه اي - « مطمئنم تمام مردم مرسی فالز هم اونو شنیدن . انجام این کار یک چیزه
« . پز دادن به اون یک چیز دیگه » - که شکارچی در دست داشت دراز کرد
سعی کردم خودم را از دست کونیگ خلاص کنم . او انگشتانش را محکم تر بر بدنم فشار داد و بعد که فهمید چه
« ؟ تو از بچه هاي مدرسه اي ، اسمت چیه » . کار م یکند مرا رها کرد
« . گرِیس بریزبِین 1 »
« ؟ دختر لوئیس بریزبین » . حالتی از شناخت بر چهره شکارچی به وجود آمد
کوینگ به او نگاه کرد .
شکارچی به سمت خانه اشاره کرد . « . خونه بریزبی نها دقیقاً اون جاست ، در حاشیه جنگل »
خانه در پشت توده اي از درختان تیره پنهان بود .
من تو رو تا اونجا همراهی م یکنم و بعد بر م یگردم تا ببینم دوستت » . کونیگ این اطلاعات کم را دریافت کرد
« . چه م یکنه . رالف 2 ، از اون وسیله استفاده کن و بهشون بگو از شلیک کردن دست بکشن

ولی کونیگ به هرحال همراه من آمد و رالف را در حالی که با بیسیمش « ، من به همراهی نیازي ندارم » : گفتم
حرف م یزد رها کرد . هواي سرد شروع به نیش زدن گونه هایم کرده بود . عصرها به محض اینکه خورشید
غروب م یکرد ، هوا به سرعت سرد م یشد . همانطور که از بیرون احساس ی خزدگی م یکردم ، از درون نیز همین
حس را داشتم . هنوز م یتوانستم پرده قرمزي که برچشمانم فرود م یآمد را ببینم و صداي شلیک گلوله را بشنوم
.
مطمئن بودم که گرگم آنجا بوده است .
در حاشیه جنگل ایستادم . به شیشه تیره در پشتی ایوان نگاه کردم . تمام خانه در سایه و خالی به نظر م یرسید.
« ؟ ... م یخواهی تا » : کونیگ مشکوك به نظر م یرسید ، وقتی که گفت
« . م یتونم از اینجا برگردم . ممنون »
او تا وقتی که به حیاطمان قدم گذاشتم صبر کرد و سپس صدایش را شنیدم که از راهی که آمده بودیم برگشت .
لحظه اي طولانی در گرگ ومیش آرام و ساکت ایستادم ، به صداهاي دوردست که از جنگل م یآمد و به صداي
باد که در میان برگ هاي خشک بالاي سرم م یپیچید گوش کردم .
و همانطور که آنجا ، در چیزي که فکر م یکردم سکوت است ایستاده بودم ، صداهایی را شنیدم که قبلا نشنیده
بودم . صداي خش خش حیوانات جنگل که با پنجه هایشان برگ هاي تُرد جنگل را ورق م یزدند . صداي
کامیو نهایی که از دور دست از درون بزرگراه به گوش م یرسید .
صداي نفس هاي بریده و سریع .
خشکم زد . نفسم را حبس کردم .
ولی صداي نفس نفس هاي ن اهمگون از آنِ من نبود .

صدا را دنبال کردم ، با احتیاط از قسمت جلوي حیاط عبور کردم . به طور آزاردهنده اي متوجه هر صدایی بودم
که از تک تک پل هها ، در زیر فشار پاهایم به گوش م یرسید .
قبل از اینکه بتوانم او را ببینم ، بویش را حس کردم ، ناگهان ضربان قلبم بالا گرفت . گرگم ! سپس لامپ
اتوماتیک بالاي در پشتی روشن شد و ایوان را غرق نور کرد . و او آنجا بود . حالتی بین درازکش و نشسته ،
در مقابل در شیش هاي تیره رنگ .
همان طور که با تردید جلوتر م یرفتم نفس دردناکم در گلویم گیر کرد . یال زیبایش از بین رفته بود و او لخت
بود . ولی حتی قبل از اینکه چشمانش را باز کند ، م یدانستم که او گرگ خودم است . چشمان زرد کمرنگش ،
که با صداي نزدیک شدنم باز شدند بسیار آشنا به نظر م یرسیدند، ولی خودش تکانی نخورد . لکه قرمزي کنار
گوشش را تا پایین شانه هاي ناامیدانه انسان یاش آغشته بود - نقش مرگبار جنگ .
نم یتوانم بگویم چه طور فهمیدم که خودش است ، ولی هیچ شکی نداشتم .
گرگین هها وجود نداشتند .
علارغم اینکه به الیویا گفته بودم جک را دیده ام ، واقعاً به آن باور نداشتم . نه اینطوري .
نسیم دوباره بو را به مشامم رساند و وجودم را فرا گرفت . خون ! داشتم وقت را تلف م یکردم .
کلیدم را بیرون آوردم و از بالاي سرش دستم را دراز کردم تا در را باز کنم . خیلی دیر متوجه شدم ، یکی از
دستانش در جاي خالیِ در هوا را قاپید تا از افتادن جلوگیري کند و داخل در باز افتاد ، لک هي قرمزي را روي
شیشه به جا گذاشت .
نم یدانستم صدایم را شنیده یا نه . از بالاي سرش با عجله به سمت آشپزخانه رفتم . در راه « ! متاسفم » : گفتم
سوییچ چراغ ها را زدم ، تکه اي دستمال ظرفشویی از کشو برداشتم . در همان حین چشمم به سوییچ پدرم که بر
روي کابینت بود افتاد . آنها را با ب یحواسی به کنار یک دسته کاغذ مربوط به کارش پرتاب کرده بود . پس اگر

لازم م یشد م یتوانستم از ماشین او استفاده کنم .
با سرعت به سمت در برگشتم . م یترسیدم وقتی پشتم به آن پسر بوده ناپدید شده باشد . فقط یک خیال بود که
در ذهنم شکل گرفت ، او تکان نخورده بود . در میان درگاه دراز کشیده بود و وحشیانه م یلرزید .
ب یدرنگ زیر بغلش را گرفتم و او را تا جایی که بتوانم در را ببندم به داخل آوردم . در نور آشپزخانه ، لکه
خونی که بر زمین کشیده شده بود به طور ترسناکی واقعی م ینمود .
جواب را م یدانستم ولی م یخواستم بشنوم « ؟ چی شده » . به تندي خم شدم . صدایم بیشتر شبیه به نجوا بود
که حرف م یزند .
مفصل هایش جایی که دستش را به گردنش فشرده م یشد سفید شده بودند . و قرمزي شفافی از آن به دور
« . تیر خوردم » . انگشتانش تراوش م یکرد
معده ام به هم پیچید . نه به خاطر حرفی که زد بلکه به خاطر صدایی که آن را گفت . او بود ! کلمات انسانی ، نه
« . بذار ببینم » . زوزه کشیدن . اما تُن صدایش همان بود . این خود او بود
باید دستانش را از گردنش جدا م یکردم . خون زیادي ریخته بود و نم یتوانستم زخم را ببینم . بنابراین یکی از
کهنه ها را بر خون روي گردنش گذاشتم و از چانه تا ترقوه اش کشیدم . این فراتر از توانای یهاي کمک هاي
چشمانش به سمت من برگشتند . نگاهش آشنا ولی متفاوت بود . وحشی « . این رو نگه دار » . اولی هي من بود
بودنش با حضور ادراکی که قبلا نداشت ملای متر شده بود .
غمی که در صدایش موج م یزد به سرعت به یکی از خاطراتم منتقل شد : یک گرگ در « . نم یخوام برگردم »
سکوتی غمگین رو به رویم نشسته بود . بدن پسر ناگهان تکانی خورد . حرکتی عجیب و غیر طبیعی که حتی
« . نگذار... نگذار تغییر کنم » . دیدنش هم باعث آزار بود
یک دستمال بزرگ تر را روي بدنش انداختم و تا جایی که م یتوانستم برآمدگی بدنش را پوشاندم . در هر حالت

دیگري باید از عریانی او خجالت زده م یشدم ، اما اینجا تمام بدنش از خون و کثافت پوشیده شده بود و فقط
باعث م یشد وضعیتش رقت انگیزتر به نظر برسد . چون فکر م یکردم هنوز هم ممکن است جستی بزند و فرار
« ؟ اسمت چیه » : کند با کلمات مهربانانه پرسیدم
به آرامی نال هاي کرد . دستی که پارچه را در مقابل گردنش گرفته بود م یلرزید . پارچه کاملا به خونش آغشته
شده بود . و یک باریکه خون از آرواره اش جاري بود و بر زمین م یچکید . به آرامی خودش را بر روي زمین
خم کرد و گونه اش را روي چوب هاي کف زمین قرار داد . نفس هایش بر کلمات درخشانش سایه افکند .
و چشمانش را بست . « . سم »
« . سم ، من گریسم . م یرم ماشین بابام رو روشن کنم . باید تورو ببرم بیمارستان » : تکرار کردم
« ... گریس... گریس ، من » . او لرزید . باید به سمتش خم م یشدم تا صدایش را بشنوم
فقط یک ثانیه براي اتمام حرفش صبر کردم و وقتی اینکار را نکرد به سرعت پریدم و کلیدها را از روي کابینت
برداشتم . هنوز نم یتوانستم کاملا باور کنم که او ساخته ذهن خودم نبود . سال ها آرزو به حقیقت پیوسته بود .
ولی هرچه بود ، او اکنون اینجا بود و من نم یخواستم از دستش بدهم .

فصل سیزدهم – سم
45 درجه فارنهایت
من یک گرگ نبودم . ولی هنوز سم هم نبودم .
یک جسم در حال خونریزي بودم با کمی افکار آگاهانه : جنگل یخ زده ، دورِ دور در پشت سرم . دختري روي
تاب ، صداي کشیده شدن انگشتان روي فلز ، آینده و گذشته ، هر دو هم زمان . برف و بعد تابستان . و دوباره
برف .
تارعنکبوت هاي رنگارنگ را از بین بردم . به درون یخ رخنه کردم . به طور غیرقابل وصفی غمگین بودم .
« . سم » : دختر گفت « سم »
او گذشته ، حال و آینده بود . م یخواستم جواب دهم ولی در هم شکسته بودم .

فصل چهاردهم – گریس
45 درجه فارنهایت
خیره شدن ب یادبانه بود ، اما عالی ترین چیز در مورد خیره شدن به یک شخص ب یهوش این است که آنها متوجه
نمی شوند تو داري این کار را م یکنی . و حقیقت این بود که من نمی توانستم نگاهم را از سم بردارم . اگر او به
مدرسه ي من آمده بود ، احتمالاً او را با یک بچه ي ایمو 1 یا یک یکی از اعضاي گروه بیتلز که مدت ها گم شده
بود اشتباه م یگرفتند . موي مشکی با یک جور مدل ماپ تاپی داشت و یک بینی که به طرز جذابی شکل گرفته
بود ، طوري که یک دختر هرگز نمی توانست از آن بگذرد . او هیچ شباهتی به یک گرگ نداشت ، اما همه جوره
شبیه گرگ من بود . حتی حالا، ب یآنکه چشمان آشنایش باز باشند ، قسمت کوچکی از من همچنان با شادي
نامعقولی بالا و پایین م یپرید و به من یادآوري می کرد : این خودش بود .
« . اوه عزیزم ، تو هنوز اینجایی ؟ فکر کردم رفتی »
همچنان که پرده هاي سبز از هم باز شدند که حضور یک پرستار چهارشانه را تصدیق کنند چرخیدم . روي
سنجاق سینه اي که اسم او را نشان می داد نوشته شده بود سانی .
کنار تخت بیمارستان را گرفتم انگار که این کار ثابت م یکرد جا به جا « . من تا وقتی که بیدار شه م یمونم »
کردن من چقدر سخت خواهد بود .
« . به اون خیلی مسکن زده شده عزیزم . تا صبح بیدار نمیشه » . سانی لبخند دلسوزانه اي به من زد
به جوانانی نوگرا م یگویند که احساسات فوق العاده عمیقی دارند . اغلب ناراحتند و درست راهنمایی نشده اند . در مواقعی از : Emo .1
زخمی کردن خودشان لذت م یبرند . موهاي ریخته شده در صورت ، لباس هاي مشکی و اغلب با طرح اسکلت مشخصه اي از تیپ آنهاست .

من همین « . پس اون مدت زمانیه که قراره اینجا بمونم » : متقابلاً به او لبخند زدم . با صداي محکمی گفتم
حالا هم ساعت ها منتظر مانده بودم تا آنها گلوله را درآورده بودند و زخم را بخیه زده بودند ؛ احتمالاً حالا
دیگر نیمه شب بود . منتظر بودم که احساس خواب آلودگی کنم ، اما شارژ بودم . هر زمان که به اون نگاه
م یکردم انگار به من برق وصل می شدم . در واقع بسیار دیر به ذهنم خطور کرد که والدینم وقتی از افتتاحیه ي
گالري مادر برگشته بودند به خودشان زحمت نداده اند که به موبایل من زنگ بزنند . احتمالاً حتی متوجه حوله ي
خونینی که من عجولانه با آن زمین را تمیز کرده بودم نشده بودند یا این حقیقت که اتومبیل بابا سر جایش نبود.
یا شاید فقط هنوز به خانه نرسیده بودند . نیمه شب براي آنها زود بود .
باشه پس . م یدونی ، اون بدجوري خوش شانسه . واسه اینکه گلوله فقط » : لبخند سانی به جا ماند . او گفت
« ؟ م یدونی چرا این کارو کرده » . چشم هایش برق زدند « اونو خراشیده
« ؟ متوجه نمی شم . اینکه چرا توي جنگل بود » . به او اخم کردم ، داشت روي اعصابم راه م یرفت
« . عزیزم ، تو و من هر دو م یدونیم که اون توي جنگل نبوده »
اوه چرا ، بود . یه شکارچی » : یک ابرویم را بالا بردم ، منتظر ماندم تا او چیز دیگري بگوید ، اما نگفت . گفتم
کاملاً مطمئن بودم که « تصادفاً » این یک دروغ نبود . خوب، به جاي آن قسمت « . تصادفاً بهش شلیک کرد
هیچ تصادفی در کار نبود .
« ؟ ببین گریس ، درسته ؟ گریس ، تو دوست دخترشی » . سانی با زبانش صدایی درآورد
طوري ناله کردم که ترجمه اش هم م یتوانست بله باشد و هم نه ، بستگی داشت که شنونده به کدام تمایل دارد .
من م یدونم که تو خیلی به این وضعیت نزدیکی ، اما اون به کمک » . سانی این را به عنوان یک بله گرفت
« . احتیاج داره
فکر م یکنی اون به خودش شلیک کرده ؟ ببین سانی ، درسته ؟ » . ادراك بر من سایه انداخت . تقریباً خندیدم

« . سانی تو اشتباه م یکنی
در طرف دیگر تخت او « ؟ فکر م یکنی ما احمقیم که متوجه این نمی شیم » . پرستار به من چشم غره رفت
بازوهاي ب یحس سم را گرفت و آنها را برگرداند تا کف دستش به طرف سقف قرار گرفت . سانی به جاهاي
زخم روي م چهاي او اشاره کرد ، یادگارهایی از زخم هاي عمیقی که از روي عمد به وجود آمده بودند و باید
مرگ را براي او به ارمغان م یآوردند .
او نها مال » . به آنها خیره شدم ، اما آنها مثل کلماتی در زبانی ب یگانه م ینمودند . براي من هیچ معنایی نداشتند
قبل از اینیه که اونو بشناسم . من فقط دارم بهت م یگم که اون امشب سعی نکرد خودش رو بکشه . کار یه
« . شکارچی روانی بود
سانی قبل از اینکه از پرده دور شود و مرا « . حتماً عزیزم . خیلی خوب . بهم بگو اگه چیزي احتیاج داشتی »
با سم تنها بگذارد به من چشم غره رفت .
صورتم داغ کرده بود ، سرم را تکان دادم و به بندهاي سفید شده انگشتانم که تخت را گرفته بودند نگاه کردم .
لحظه اي بعد از اینکه سانی رفت ، چشمان سم باز شدند و من قلبم ریخت ، ضربانم در گوش هایم م یزد . مدت
طولانی اي به او خیره شدم تا ضربان قلبم به حالت عادي بازگشت . منطق به من م یگفت که چشمانش را
عسلی بخوانم ، اما جداً آنها هنوز زرد بودند و قطعاً روي من فیکس شده بودند .
« . تو باید خواب باشی » . صدایم آهسته تر از آنچه م یخواستم بیرون آمد
صداي او همان آهنگ پیچیده و غمگینی را داشت که از زوزه کشیدنش بیاد داشتم . « ؟ تو کی هستی »
« . صدات به نظر خیلی آشنا میاد » . چشم هایش تنگ شدند
دردي مرا در برگرفت . این به ذهنم خطور نکرده بود که شاید او دوران گرگ بودنش را به خاطر نیاورد .
نمی دانستم قانون ها چه هستند . سم دستش را به طرف من دراز کرد و من به طور خودکار انگشتانم را در

دستش گذاشتم . با لبخند ملیح گناهکارانه اي دست مرا به طرف بینی اش کشید و بو کرد و باز بو کشید .
لبخندش عریض تر شد ، هر چند هنوز هم خجالت زده بود . واقعاً پرستیدنی بود و نفسم جایی در گلویم گیر کرد.
این بو رو م یشناسم . نشناختمت ؛ متفاوت به نظر میاي ، ببخشید . واسه اینکه بیادت نیاوردم احساس »
« . حماقت می کنم . یه چند ساعتی برام طول میکشه - براي مغزم- که برگرده
او انگشت هاي مرا رها نکرد و من هم آ نها را عقب نکشیدم ، هرچند با تماس پوست او روي پوست خودم
« ؟ از چی برگرده » . سخت بود تمرکز کنم
« ... از وقتی برگرده که... از وقتی برگرده که من » : او جمله اش را تصحیح کرد
سم منتظر ماند . او م یخواست که من این را بگویم . از آنچه فکر م یکردم سخت تر بود ، که این را با صداي بلند
اقرار کنم ، هرچند نباید م یبود .
« ؟ وقتی که گرگ بودي . چرا اینجایی » : زمزمه کردم
« . چون تیر خورده بودم » : او با لحن خوش آیندي گفت
به طرف بدنش اشاره کردم ، واضحاً زیر پیرهن احمقانه ي بیمارستان انسان بود . « . منظورم این جوریه »
« . اوه . چون بهاره . و چون گرمه . گرما منو من م یکنه . درواقع من رو سم م یکنه » . او پلک زد
بالاخره دستم را کنار کشیدم و چشم هایم را بستم ، سعی داشتم آن مقداري که از سلامت عقلم به جا مانده بود
الان بهار » . را سرو سامان دهم . وقتی چشم هایم را باز کردم و حرف زدم ، عادي ترین چیز ممکن را گفتم
« . نیست . ماه سپتامبره
من زیاد در خواندن چهره ي مردم ماهر نیستم ، اما به نظرم رسید که برقی از دلواپسی در چشم هاي او قبل از
« ؟ خوب این اصلاً خوب نیست . م یشه یه لطفی به من بکنی » : اینکه شفاف شدند دیدم . گفت

به خاطر صداي او ، باز مجبور شدم چشم هایم را ببندم . نباید این قدر آشنا م یبود ، اما بود . با همان آهنگ
عمیقی با من صحبت م یکرد که چشمانش همیشه به عنوان یک گرگ داشتند . داشت معلوم م یشد که پذیرفتن
این از آنچه فکر م یکردم سخت تر بود . چشم هایم را باز کردم . او هنوز آنجا بود . دوباره سعی کردم ، بستم و
بعد یک بار دیگر آنها را باز کردم . اما او باز هم آنجا بود .
« . حمله ي عصبی گرفتی ؟ شاید تو باید توي این تخت باشی » . خندید
به او چشم غره رفتم و او که متوجه معنی دیگر کلماتش شد ، سرخ شد . با جواب دادن به سوالش او را
« ؟ چیکار م یتونم بکنم » . خجالت رهایی دادم
« . من ، آه ، یه سري لباس احتیاج دارم . باید قبل از اینکه بفهمن من چه ععجوبه اي ام از اینجا بزنم بیرون »
« . منظورت چطوریه ؟ من که دمی ندیدم »
سم بلند شد و شروع به ور رفتن به یقه ي لباس کرد .
دستم را دراز کردم و دست او را گرفتم ، اما دیر شده بود . او گاز پانسمان را باز کرده بود تا « ؟ دیوونه اي »
چهار بخیه ي تازه که نقطه نقطه خط کوتاهی روي سطح قدیمی زخم کشیده بود را نمایان کند . هیچ جراهت
تازه اي وجود نداشت که هنوز خون آلود باشد ، هیچ نشانه اي از زخم گلوله به جز یک جاي صورتی براق
وجود نداشت . چانه ام کش آمد .
ببین ، فکر نمی کنی به چیزي مشکوك » . سم لبخند زد ، معلوم بود که به خاطر عکس العمل من خشنود است
« ؟ م یشن
« ... اما خیلی خون بود »
« ... آره ، پوست من وقتی اونقدر خون ریزي داشت که نمی تونست ترمیم بشه . وقتی اونها بهم بدوزنم»


اجی مجی » . شانه هایش را بالا انداخت و با دستش حرکت کوچکی مثل باز کردن یک کتاب کوچک درآورد
کلماتش ملایم بودند ، اما حالت چهره اش مضطرب ، مرا تماشا « . لا ترجی . من بودن یه مزیت هایی هم داره
م یکرد ، م یدید که من چطور تمام اینها را م یگیرم . چطور حقیقت وجود او را قبول م یکنم .
قدم به جلو گذاشتم و با سر انگشت ها به « ... باشه ، فقط اینجا باید یه چیزي رو ببینم . من فقط » : به او گفتم
جاي زخم روي گردنش دست کشیدم . حس پوست صیقلی و محکم به گونه اي من را متقاعد کرد که کلمات او
نتوانسته بودند . چشم هاي سم روي صورت من لغزیدند و دوباره دور شدند ، وقتی من جاي زخم قدیمی را در
زیر بخیه هاي سیاه سوزن سوزنی حس م یکردم مطمئن نبود کجا را باید نگاه کند . گذاشتم دستم قدري
طولانی تر از آنچه لازم بود روي گردن او درنگ کند ، نه روي زخم ، بلکه روي پوست نرم و معطر به بوي
خیلی خوب . پس این طور که پیداست قبل از اینکه اونها بهش نگاه بندازن باید بري . اما اگه » . گرگ کنار آن
برخلاف توصیه ي پزشکی برگه ي مرخصی رو امضا کنی و همین جوري فلنگو ببندي اونا سعی م یکنن ردت رو
« . بگیرن
نه ، نمی کنن . فقط به این نتیجه م یرسن که من یه بچه ي بی سرپرست بدون بیمه ام . که » . او شکلکی درآورد
« . حقیقته . خوب ، اون قسمت بیمه اش
نه ، او نها فکر م یکنن رفتی که از مشاوره فرار کنی . او نها فکر م یکنن به خودت شلیک » . بسیار زیرك
« ... کردي چونکه
قیافه ي سم سردرگم بود .
به مچ دست هایش اشاره کردم .
« . اوه ، اون ؟ . من اون کارو نکردم »
دوباره به او اخم کردم . نمی خواستم چیزي مثل این بگویم که " اشکالی نداره ، تو یه بهانه داري " یا " م یتونی

به من بگی ، در موردت قضاوت نمی کنم" چون ، جداً آن هم به اندازه ي کار سانی بد بود که گمان کنم او سعی
داشته خودش را بکشد . اما مثل این هم نبود که آن زخم ها به خاطر افتادن از پله به وجود آمده باشند .
این یکی کار مادرمه . پدرم اون یکی » . او با حالتی متفکرانه انگشت شستش را روي یکی از م چهایش کشید
رو کرد . یادمه برعکس م یشمردن تا با هم تو یه زمان انجامش بدن . هنوز تحمل نگاه کردن به وان یه حمومو
« . ندارم
دقیقه اي طول کشید تا منظورش را پردازش کنم . نمی دانم چه چیزي باعث این شد ، لحن یکنواخت و
ب یاحساسش هنگام گفتن این جملات ، تصویر صحنه اي که در سرم شناور شد ، یا در کل شوك سر شب ، اما
ناگهان احساس گیجی کردم . سرم به دوران افتاد ، ضربان قلبم داشت گوشم را کَر م یکرد و بعد محکم به زمین
چسبناك لینولئومی خوردم .
نمی دانم چند دقیقه بیهوش بودم ، اما دیدم که همزمان با کشیده شدن پرده ، سم سریع روي تخت خوابید و بانداژ
را روي گردنش برگرداند . بعد یک پرستار مرد داشت کنار من زانو م یزد . کمک م یکرد تا من بنشینم .
« ؟ حالت خوبه »
غش کرده بودم . هرگز در زندگی ام غش نکرده بودم . چشم هایم را بستم و دوباره آنها را باز کردم ، تا جایی که
یاد اون همه » . دیگر پرستار به جاي سه سر دوران دار فقط یک سر داشت . سپس شروع به دروغ گفتن کردم
هنوز گیج و منگ بودم ، براي آن اوه به نظر خیلی قانع کننده « ... خونی که وقتی پیداش کردم دیدم افتادم... اوه
رسید .
به ذهنم رسید که « ، درباره اش فکر نکن » : پرستار که به طور خیلی دوستان هاي لبخند م یزد ، پیشنهاد کرد
دستش یک ذره به سینه ام زیادي نزدیک بود که بخواهد یک تماس معمولی باشد و این حقیقت عزمم را براي
دنبال کردن نقشه ي خفت آوري که همین الآن به ذهنم خطور کرده بود محکم کد .

حس م یکردم گونه هایم داغ م یشوند . این « ، فکر م یکنم - باید یه سوال خجالت آوري بپرسم » : زیر لب گفتم
« - فکر م یکنید من م یتونم یه لباس پرستاري بگیرم ؟ من - آه -شلوارم » . کار تقریباً به بدي گفتن حقیقت بود
پرستار بیچاره ناله کرد . احتمالاً خجالتش از وضعیت من به خاطر لبخند و لاس زدن چند لحظه « ! اوه »
« . بله ، حتماً . الآن بر م یگردم » . پیشش شدیدتر شده بود
طبق گفته اش چند دقیقه بعد بازگشت ، در حالی که یک جفت لباس پرستاري سبز زشت در دست داشت .
« . شاید یه ذره بزرگ باشن ، اما یه کش هایی دارن که می تونی- می دونی که »
به « . ممنون... آه ، ممکنه تنهام بذارین ؟ همین جا عوض م یکنم . اون که الآن چیزي نمیبینه » : زیر لب گفتم
سم اشاره کردم که به طرز متقاعد کننده اي بی هوش به نظر م یرسید .
پرستار پشت پرده ناپدید شد . چشم هاي سم دومرتبه باز شدند ، به طور واضح تحت تأثیر قرار گرفته بود .
« ؟ تو به اون مرد گفتی تو خودت جیش کردي » : زمزمه کرد
قبل از » . و لباس را روي سرش پرتاب کردم « . تو . خفه . شو » : با خشم با صداي هیس مانندي جواب دادم
« . اینکه بفهمن خودمو خیس نکرده بودم عجله کن . تو جداً به من بدهکاري
او نیشخند زد و شلوار پرستاري را زیر ملافه ي نازك بیمارستان برد ، آنها را با کلنجار پوشید ، سپس بانداژ را
از گردنش کشید و دستگاه فشار خون را از بازویش کند . وقتی دستگاه روي تخت افتاد پیراهن بیمارستان را
درآورد و آن را جایگزین تاپ پرستاري کرد . فریاد مانیتور به نشانه ي اعتراض بلند شد ، خطی یکنواخت را
نشان داد و مرگ او را به پرسنل بیمارستان گزارش داد .
و راه را از پشت پرده به بیرون هدایت کرد . صداي پرستاران را شنیدم که داخل « ، وقت رفتنه » : او گفت
محوطه ي پرده کشیده او در پشت سرمان م یشدند .

« . اون بیهوش بود » . صداي سانی از بقیه بلندتر بود
سم دستش را دراز کرد و دست من را گرفت ، طبیعی ترین چیز در دنیا ، و در راهروي روشن کشید . حالا که او
لباس بر تن داشت- لباس پرستاري ، نه چیزي کمتر - و غرق در خون نبود ، همین طور که راه را از جلوي
جایگاه پرستاران و به طرف در خروجی م یپیمود هیچ کس یک پلک هم نزد . در تمام مدت م یتوانستم ذهن
گرگی اش را بینم که موقعیت را آنالیز م یکرد . کج شدن سرش به من م یگفت که در حال گوش دادن هم هست
و بالا رفتن چانه اش اشاره به بوهایی داشت که حس م یکرد . علارغم بدن نرم ، بلند و باریکش . چابک بود ،
از بین جمعیت راهش را باز کرد تا به لابی عمومی رسیدیم .
یک آهنگ کانتري آبکی داشت از اسپیکر پخش م یشد. کفش هاي اسپرت من روي فرش پشمی شطرنجی زشت
آبی رنگ م یساییدند ؛ پاهاي برهنه ي سم هیچ صدایی تولید نمی کردند . در این موقع شب لابی خالی بود ،
بدون حتی یک متصدي پذیرش پشت میز . احساس م یکردم به قدري آدرنالین خونم بالا زده که احتمالاً
م یتوانم تا اتومبیل بابا پرواز کنم . آن گوشه ي واقع بین و دنیوي مغزم به من یادآوري کرد که باید کمپانی یدك
کشی زنگ می زدم که اتومبیل خودم را از کنار جاده بردارند . اما واقعاً نمی توانستم آزردگی مناسبی در این باره
در خودم ایجاد کنم ، چون تمام چیزي که م یتوانستم در موردش فکر کنم سم بود . گرگ من یک پسر جذاب
بود و حالا دست مرا در دست داشت . م یتوانستم خوشحال بمیرم .
سپس تردید سم را حس کردم . او ایستاد ، چشمانش روي تاریکی اي که پشت در شیشه اي را پر کرده بود
« ؟ اون بیرون چقدر سرده »
« ؟ احتمالاً زیاد سردتر از اون موقعی که تو رو آوردم نشده . چرا- تفاوت زیادي م یکنه »
« . لب مرزه . من از این موقع سال متنفرم . م یتونم هم آدم باشم هم گرگ » . چهره ي سم تاریک تر شد
« ؟ تغییر کردن درد داره » . درد را در صداي او شنیدم

« . الان دلم م یخواد انسان باشم » . او نگاهش را از من گرفت
من م یرم ماشین رو روشن کنم تا هیتر گرم بشه . اون طوري فقط یه » . من هم دلم می خواست او انسان باشد
« . لحظه سرما رو حس م یکنی
« . اما نمی دونم باید کجا برم » . او اندکی ناگزیر به نظر م یرسید
م یترسیدم یک چیز رقت انگیز بگوید ، مثل سرپناه ب یخانمانان مرکز شهر . « ؟ معمولاً کجا زندگی م یکنی »
گمان نمی کردم با پدر و مادري زندگی کند که مچ هایش را بریده بودند .
بِک- یکی از گرگ ها - وقتی که تغییر شکل م یده ، خیلی از ما توي خونه اش م یمونیم ، اما اگه تغییر نکرده »
« - باشه ، ممکنه گرم نباشه . ممکنه من
« . نه . من میرم ماشین رو میارم و تو با من میاي خونه » . سرم را تکان دادم و دستش را رها کردم
« ؟ - خونوادت » . چشم هایش گشاد شدند
سم از نسیم هواي سرد شب « . چیزي که نمی دونن نمی کشتشون » : در حالی که در را باز م یکردم ، گفتم
لرزید، از در دور شد و دست هایش را دور خودش پیچید . اما با اینکه از سرما م یلرزید ، لبش را گاز گرفت و
لبخند مرددي تحویل من داد .
به سمت محوطه ي پارکینگ تاریک برگشتم ، بیش از هر زمانی در گذشته ، احساس زنده بودن ، شادي و ترس
م یکردم
paradise آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ بهمن ۱۳۸۹, ۰۳:۵۲ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

ادامه ی رمان را مهکان عزیز میذارن



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ بهمن ۱۳۸۹, ۰۶:۳۲ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FAH!ME آواتار ها
 
FAH!ME به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
Post رمان لرزش/مگی استیفویدر(تایپ)

فصل پانزدهم – گریس

43درجه فارنهایت

«خوابیدی؟»صدای سم به زحمت در حد یک زمزمه بود، اما در اتاف تاریک جایی که او به آن تعلق نداشت مانند یک فریاد بود.
من در تختم به سمت جایی که او در کف زمین دراز کشیده بود غلت زدم. کپه ی تاریکی که در آشینه ای از پتوها و بالشها گلوله شده بود. حضور او خیلی غریب و شگفت آور به نظر می رسید اتاق را پر کرده و به من فشار می آورد. فکر نمی کردم هرگز دوباره به خواب بروم. « نه . »
« می تونم ازت یه سوال بپرسم؟ »
« همین الان پرسیدی. »
او با تفکر مکث کرد. « پس می تونم ازت دوتا سوال بپرسم؟ »
« همین الان پرسیدی. »
سم غرغری کرد و یکی از بالش های کوچک را به سمتم پرت کرد، که بین اتاق روشن از نور مهتاب قوس برداشت، یک گلوله تیره و بدون وارد کردن آسیبیی با صدای تلپ به سرم خورد. « پس تو یه بچه زرنگی دیگه. »
در تاریکی پوزخند زدم. « باشه، حالا باهات راه میام، چی می خوای بدونی؟ »
« تورو گاز گرفته بودند. » ولی این یک سوال نبود. می توانستم حتی از این طرف اتاق علاقه را در صدایش بشنوم، تنش را در بدنش حس کنم. درون پتوهایم فرو رفتم، تا از آنچه می خواست بگوید پنهان شوم.
« نمی دونم. »
صدای سم از یک زمزمه بلند تر شد. « چطور می تونی ندونی؟ »
با اینکه او نمی توانست آن را ببیند شانه بالا انداختم. « من کوچیک بودم. »
« من هم وقتی گازم گرفتن کوچیک بودم. می دونستم چه اتفاقی داره میفته. » وقتی جواب ندادم پرسید: « به خاطر همین بود که فقط اونجا دراز کشیده بودی؟ نمی دونستی می خوان بکشنت؟ »
به مستطیل تیره ی شب که از پنجره معلوم بود خیره شدم و ر خاطراتم از سم که وقتی گرگ بود گم شدم. گروه دور من حلقه زده بودند، زبانها و دندانها، با پنجه و به اینطرف و آنطرف کشیده شدن ها. یک گرگ عقب ایستاده بود، موی پر پشت یخ زده ای اطرافش را گرفته بود، من را در برف ها نگاه می کرد و می لرزید. زیر آسمان سفید که در حال تیره شدن بود در سرما چشمهایم را روی او نگه داشتم. زیبا بود، وحشی و تیره. با چشمانی پر از پیچیدگی که من نمی توانستم درکش کنم. او بویی مانند بقیه گرگ های اطراف من می داد_ غنی، وحشی، معطر _حتی الان که در اتاق من دراز کشیده بود می توانستم گرگ را در او بو بکشم، با این که لباس پرستاری و پوستی جدید بر تن داشت.
از بیرون صدای زوزه ی تیز و آهسته ای شنیدم و بعد یکی دیگر. همسرایی شبانه، بدون صدای با شکوه سم، شدت گرفت. با این وجود هنوز هم جذاب بود. ضربان قلبم سرعت گرفت، از حسرت مطلقم احساس بیزاری کردم و در کف زمین، شنیدم که سم ناله ی آهسته ای کرد. صدای غمگین آن که بین صدای انسان و گرگ گیر کرده بود حواس من ررا پرت کرد.
زیر لب گفتم: « دلت براشون تنگ شده؟ »
سم از رختخواب موقتش بلند شد و جلوی پنجره ایستاد. شبح واره ای نا آشنا در مقابل شب. بازوهایش دور بدن بلند و باریکش چنگ زد.
« نه...آره...نمی دونم. این باعث می شه احساس...مریضی کنم. مثل این که به اینجا تعلق ندارم. »
درکش می کردم. سعی کردم چیزی بگویم تا آرامش کنم، ولی نمی توانستم چیزی انتخاب کنم که واقعی باشد.
با اصرار گفت: « ولی این منم. » با چانه به سمت بدنش اشاره کرد. نمی دانستم می خواهد مرا قانع کند یا خودش را. در حالی که زوزه های گرگ ها به اوج رسید کنار پنجره ماند. بغض گلویم را فشرد.
برای این که حواس هردویمان را پرت کنم گفتم: « بیا اینجا و با من حرف بزن.» سم تا نیمه برگشت، ولی نمی توانستم قیافه اش را ببینم. « اون پایین کف زمین سرده و ممکنه گردنت بگیره. فقط بیا اینجا. » (بچه مردمو می خواد از راه به در کنه ها!!!)
او گفت: «پدر مادرت چی؟ » همان سوالی که در بیمارستان پرسیده بود. می خواستم بپرسم چرا او به آنها اینقدر اهمیت می دهد. اما داستان سم و خانواده اش و جای زخمهای شفاف و چروکیده روی مچ هایش را به یاد آوردم.
« تو پدر و مادر منو نمی شناسی. »
« اونا کجان؟ »
« فکر کنم افتتاحیه گالری. مامان یه هنرمنده. »
« ساعت سه صبحه. » صدایش مشکوک بود.
صایم از چیزی که قصد داشتم باشد بلند تر بود. « فقط بیا تو. بهت اعتماد دارم که درست رفتار کنی. و ملافه ها رو تصاحب نکنی. » وقتی او مردد باقی ماند گفتم: « یالا. قبل از اینکه دیگه چیزی از شب نمونده باشه. »
او فرمانبردارانه یکی از بالش ها را از روی زمین برداشت ولی دوباره آن سوی تخت تامل کرد. در نور کم فقط می توانستم از قیافه ماتم گرفته اش سر در بیاورم که انگار حرمت قلمروی ممنوعه تخت را نگه میدارد.مطمئن نبودم که از بی میلی او برای قسمت کردن یک تخت با یک دختر تحت تاثیر قرار گرفته بودم یا اینکه، تحقیر آمیز تر از آن، ظاهرا به اندازه کافی برای او هات نبودم که مانند یک گاو نر به سمت تشک هجوم بیاورد.
بالاخره بالا آمد. تخت زیر وزنش غژغژی کرد و قبل از آنکه در دورترین لبه تخت فرو برود بر خود لرزید، حتی زیر پتو هم نبود. حالا می توانستم بوی خفیف گرگ را بهتر احساس کنم. با خشنودی عجیبی آه کشیدم. او هم آه کشید.
« ممنون. »با در نظر گرفتن این که در تخت من دراز کشیده با لحنی رسمی این را گفت.
« خواهش می کنم. »
آنگاه متوجه حقیقت ماجرا شدم. من با یک پسر تغییر شکل دهنده در تختم بودم. در هر پسر تغییر شکل دهنده ای، بلکه گرگ خودم. هنوز خاطره ی روشن شدن چراغهای ایوان که او را برای آولین بار آشکار کرد در ذهنم مرور می کردم. ترکیب عجیبی از هیجان و اضطراب درونم شروع به طنین انداختن کرد.
سم سرش را چرخاند تا به من نگاه کند، انگار لرزه ی دلهره ام شعله کشیده بود می توانستم در نور کم ببینم که چشمانش برق می زنند. « اونا گازت گرفتن. میدونی... تو هم باید تغییر می کردی. »
در سرم، گرگها دور یک بدن حلقه زده بودند،لبهایشهان خون آلود بود، دندانهایشان آشکار دور شکار خرناس می کشیدند. یک گرگ، سم، شکار را از حلقه ی گرگها بیرون کشید. می دانستم که داشت خوابم می برد، پس خودم را با یک تکان بیدار نگه داشتم. نمی توانستم به یاد بیاورم چه می خواهم به سم جواب بدهم. به او گفتم: « گاهی وقتا آرزو می کنم کاش تغییر می کردم. »
او چشمانش را بست، مایل ها آن طرف تر، در طرف دیگر تخت. « بعضی وقتا منم همین آرزو رو می کنم. »

ادامه دارد....






شرمنده درخواست دوستی قبول نمی کنم
FAH!ME آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۸۹, ۰۱:۲۶ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FAH!ME آواتار ها
 
FAH!ME به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
Post

فصل شانزدهم – سم

42درجه فارنهایت

با شتاب از خواب پریدم. برای یک لحظه بی حرکت دراز کشیدم، پلک زنان، تلاش کردم بفهمم چه چیزی باعث بیدار شدنم شده است. وقتی متوجه شدم این صدایی نبوده که بیدارم کرده، بلکه یک عامل فیزیکی بود: یک دست روی بازویم تکیه کرده بود، اتفاقات شب گذشته به ذهنم هجوم آورد. گریس در خواب غلت زده بود و من نمی توانستم نگاهم را از انگشتانی که روی پوستم بود بگیرم.
اینجا، خوابیدن کنار دختری که مرا رهانیده بود، انسان بودن ساده ام مانند یک پیروزی به نظر می رسید.
به پهلو غلتیدم و برای مدتی فقط خوابیدنش را تماشا کردم، برای مدتی طولانی، حتی نفس هایی که موهای لختش را روی صوتش حرکت می دادند. خواب سبک او به نظر کاملا مطمئن از امنیتش می رسد. کاملا بی اعتنا به حضور من در کنارش. آن هم مانند یک پیروزی ماهرانه به نظر می رسید.
وقتی صدای بیدار شدن پدرش را شنیدم، کاملا بی صدا دراز کشیدم، قلبم سریع و بی صدا می زد،آماده بودم که اگر او برای بیدار کردن گریس برای مدرسه آمد از له تشک بپرم. اما او با پاشیدن افترشیو با رایحه سرو کوهی روی صورتش که بویش از زیر در به سوی من به هوا بر می خاست سر کار رفت. مادرش هم به زودی بعد از او رفت، چیزی را در آشپزخانه با صدای بلندی انداخت، ووقتی در را پشت سرش بست با صدای دلنششینی ناسزا گفت. نمی توانستم باور کنم آنها حتی یک نگاه هم درون اتاق گریس نینداختند تا مطمئن شوند او هنوز زنده است، مخصوصا با توجه به اینکه وقتی در سکوت شب به خانه آمده بودند او را ندیده بودند. اما در همچنان بسته ماند.
به هرحال، در روپوش پرستاری احساس حماقت می کردم و در این هوای وحشتناک دمدمی هیچ فایده ای برایم نداشتند. پس درحالی که گریس خوابیده بود یواشکی بیرون رفتم. وقتی آنجا را ترک کردم او حتی تکان هم نخورد. در ایوان پشتی مکث کردم و به تیغه های شبنم پوش نگاه کردم. حتی با وجود اینکه یک جفت از پوتین های پدرش را قرض گرفته بودم هوای صبح زود قوزک برهنه پاهایم در زیر لاستیک پوتین را می سوزاند. تقریبا می توانستم حالت تهوع تغییر را که در شکمم پیچ می خورد حس کنم.
به خودم گفتم: سم. می خواستم بدنم این را باور کند. تو سم هستی. باید گرم تر می شدم. به داخل برگشتم تا یک کت پیدا کنم. لعنت به این هوا. چه اتفاقی برای تابستان افتاده بود؟ در یک صندوق که در آن بیش از اندازه چیز چپانده بودند و بوی نا و نفتالین می داد یک ژژژاکت آبی پف دار پیدا کردم که من را شبیه بالون می کرد و با اعتماد به نفس بیشتری به سمت حیاط پشتی راه افتادم. پدر گریس پایی به اندازه پای یتی(غول افسانه ای که اعتقاد دارند در کوه های هیمالیا زندگی می کند و شبیه گوریل و بزرگ تر از اوست و رنگ سفیدی دارد.) داشت، پس با وقار یک خرس قطبی در یک خانه عروسکی تلپ تلپ کنان به داخل جنگل رفتم.
به رغم هوای سردی که باعث تبدیل شدن نفسم به بخار می شد، درخت ها در این فصل از سال زیبا بودند.
رنگ های اصلی تند، برگ های خشک در رنگ های چشم گیر زرد و قرمز، آسمان آبی نیلگون، جزئیاتی که وقتی گرگ بودم هرگز متوجه شان نشده بودم. اما وقتی راهم را به سمت مخفی گاه لباسم کشیدم برای همه چیزهایی که نگام انسان بودن متوجهشان نمی شدم دلتنگ شدم. با اینکه هنوز حواسم قوی بودند، نمی توانستم بوی محسوس رد پای حیوانات در بوته های ببه هم تنیده درختان یا رطوبتی که نشانه گرم تر شدن هوا را در ادامه روز میداد حس کنم. معمولا می توانستم سمفونی صنعتی ماشینها و کامیونها را در بزرگراه دور بشنوم و سرعت و اندازه هر وسیله نقلیه را بفهمم. ولی الان تمام چیزی که می توانستم استشمام کنم دودگرفتگی پاییز ببود، برگ های در حال شوختن و درختهای نیمه مرده و تمام چیزی که می توانستم بشنوم صدای آهسته و به سختی قابل شنیدن همهمه ی عبور و مرور در دوردست بود.
اگر گرگ بودم می توانستم بوی نزدیک شدن شلبی را خیلی قبل از اینکه در معرض دیدم قرار گیرد حس کنم. ولی نه الان. وقتی احساس کردم چیزی در نزدیکی ام است او مرا در کنترل داشت. موهای پشت گردنم سیخ شدند و این حس بیتابانه را داشتم که دارم نفسم را با کسی قسمت می کنم.
برگشتم و او را دیدم. بزرگ برای یک ماده، پوشش سفیده ساده و در این روشنایی کامل روز، مایل به زرد.
به نظر می رسید از شکار شدن بدون خراشیدگی زیاد نجات یافته است. گوشهایش کمی عقب رفته بود، او به لباس مسخره ی من با سری کج شده چشم دوخته بود.
« هیشششش. » دستانم را بیرون نگه داشتم، کف آنها رو به بیرون گذاشتم آنچه از بویم مانده به مشام او برسد. « منم. »
وقتی او آهسته عقب عقب رفت پوزه اش از تنفر چین افتاد. حدس زدم عطر گریس که بوی من را پوشش داده بود تشخیص داده است. می دانستم همینطور است، وقتی روی تختش خوابیده بودم روی مویم و وقتی دستم را گرفته بود روی دستم رایحه خوش و صابونی او به جای مانده بود.
هشیاری در چشمان شلبی برق زد، احساسات انسانی اش را نشان داد. این همان چیزی بود که بین من و شلبی بود: نمی توانستم زمانی را به یاد بیاورم که ما به طرز محسوسی با هم اختلاف نداشته باشیم.
من به بخش انسانی ام چنگ زده بودم و به علاقه ام به گریس مثل یک مرد در حال غرق شدن، اما شلبی به فراموشی که در پوشش گرگ می آمد خوشامد می گفت. البته او دلایل بسیاری برای فراموشی داشت.
وحالا در این درخت های ماه سپتامبر، به همدیگر خیره شده بودیم. گوش های او به سمت من و به سمت خارج خم می شد، صداهایی را جمع می کرد که از گوشهای انسانی من فرار می کردند، سوراخ های بینی اش به اینکه من کجاها بوده ام پی می بردند. خودم را درحالی به خاطر آوردن حس برگ های خشک زیر پنجه هایم و رایحه ی قوی، تند و خواب آلوده ی این درختان پاییزی وقتی یک گرگ بودم پیدا کردم.
شلبی به چشمان من خیره شد_ یک ژست خیلی انسانی_ در حال فکر کردن به رتبه من در گروه که برای گرگ هایی به غیر از پائول و بک که من را آنطور به مبارزه می خواندند، خیلی بالا بود. و من صدای انسانی او را تجسم کردم که همانطور که قبلا بارها گفته بود به من می گوید: دلت براش تنگ نشده؟
چشمانم را بستم، جلوی سرزندگی نگاه خیره اش و خاطراتم با بدن گرگیم را گرفتم، و عوض به گریس فکر کردم، به خانه.
هیچکدام از تجربه های گرگیم هرگز نمی توانستبا اخساس دست گریس در دستم مقایسه شود. بلافاصله این افکار را در ذهنم گرداندم و شعر ساختم. تو تغییر پوست منی / تابستانم-زمستانم-پاییزم / من برای دنبال کردنت سر از پا نمی شناسم / این گمگشتگی زیباست.
در ثانیه ای که طول کشید تا شعر را بسرایم و ریف گیتاری که می توانست با آن جور شود را تصور کنم، شلبی در درختها ناپدید شده بود، به نرمی یک زمزمه.
این که او به همان بی صدایی که آمده بود ناپدید شود موقعیت آسیب پذیرم را به من یادآوری کرد. شتابزده و با گامهایی سنگین به سمت اتاقکی رفتم که لباسهایم در آن ذخیره شده بودند. سالها پیش من و بک آلونک قدیمی را از حیاط پشتی او تکه تکه روی زمین تا یک سطح کوچک صاف در عمق جنگل کشیده بودیم.
درون آن یک بخاری کوچک، یک باتری قایقف و چندین جعبه ی در دار وجود داشت که بغلشان اسمهایمان نوشته شده بود. جعبه ای که اسم من روی آن نوشته شده بود را باز کردم و کوله پشتی پر از وسایلی که درون آن گذاشته شده بود را بیرون آوردم. بقیه جعبه ها با غذا و پتو و باتری زاپاس پر شده بود. تجهیزاتی برای تاب آوردن در این آلونک در حالی که منتظر بودند بقیه اعضا تغییر کنند، ولی مال من توشه ای برای فرار بود. همه چیزهایی که من اینجا نگه داشته بودم برای برگرداندن من به حالت انسانی به سریع ترین صورت ممکن جمع آوری شده بود. و به خاطر همین، شلبی نمی توانست مرا ببخشد.
با عجله لباسهایم را با چند لایه لباس آستین بلند و شلوار جین عوض کردم و پوتین های فوق بزرگ پدر گریس را با جوراب پشمی و کفش های رنگ و رو رفته ام مبادله کردم. کیف پولم را با پول شغل تابستانی ام در داخلش برداشتم و همه چیزهای باقی مانده را در کوله پشتی چپاندم. همین که در آلونک را پشت سرم بستم حرکت جسم تیره ای را از گوشه چشم دیدم.
« پائل. » ولی گرگ سیاه، سردسته گروهمان رفته بود. شک داشتم که او الان حتی من را بشناسد. از نظر او، من فقط یک آدم دیگر در بین این درخت ها بودم، با وجود عطرم که به طرز مبهمی آشنا بود. آگاهی از این موضوع باعث شد از افسوس جایی پشت گلویم تیر بکشد. پارسال پائل تا آخر آگوست به انسان تبدیل نشده بود. شاید امسال اصلا تغییر نمی کرد.
و می دانستم تغییرات باقی مانده خودم هم معدود بود. سال پیش در ژوئن تغییر کرده بودم.
تغییر وحشتناکی از سال قبلم در ابتدای بهار، وقتی هنوز روی زمین برف بود. و امسال؟ اگر تام کالپپر به من شلیک نکرده بود چقدر دیرتر می توانستم بدنم را داشته باشم؟ اصلا حتی نفهمیده بودم گلوله خوردن در این هوای سرد چطور بدن انسانیم را به من برگردانده بود. به این فکر کردم که وقتی گریس روی من خم شده بود و پارچه ای را روی گردنم فشار می داد هوا چقدر منجمد کننده بود. مدت ها بود که خبری از تابستان نبود.
رنگهای درخشان برگ های شکننده که دور آلونک را گرفته بود من را دست انداخت، شاهدانی برای اینکه یک سال بدون اینکه از آن باخبر شوم گذشته و مرده بود. با قطعیتی ناگهانی و دلسرد کننده فهمیدم که این آخرین سال من است.
ملاقات با گریس در این هنگام، به نظر از آن بازی های بی رحم و دیوانه وار سرنوشت بود.
نمی خواستم به آن فکر کنم. به جای آن آهسته به سمت خانه دویدمف چک کردم تا مطمئن شومماشین والدین گریس هنوز برنگشته است. به خودم اجازه داخل شدن دادم، برای یک ثانیه پشت در اتاق خواب توقف کردم، بعد برای مدت طولانی در آشپزخانه معطل کردم، توی کابینتها را نگاه کردم، حتی با این که واقعا گرسنه نبودم.
قبول کن خیلی دستپاچه ای که اون تو برگردی. خیلی دلم می خواست دوباره او را ببینم، ای شبح با اراده ای آهنین که سالهایم را در جنگل دزدیده بود، ولی ترسیده هم بودم، که چطور چشم در چشم او در نور لعنتی روز می توانست چیها را عوض کند. یا بدتر، چیزها را عوض نکند. شب قبل در ایوان پشتی او، از خونریزی در حال مرگ بودم. هرکسی ممکن بود من را نجات بدهد. امروز من چیزی بیشتر از نجات می خواستم. اما اگر من به چشم او فقط یک عجیب الخلقه بودم چه؟
"تو در خلقت خدا مایه ی نفرت هستی. تو نفرین شده ای. پسر من کجاست؟با اون چه کار کردی؟"
چشمانم را بستم. متعجب بودم که چرا با در نظر گرفتن تمام چیزهایی که از دست داده بودم، خاطرات والدینم نمی توانستند جزء آنها بوده باشند.
« سم؟ »
با شنیدن اسمم از جا پریدم. گریس دوباره صدایم زد. متعجب بود که کجا هستم، صدایش به سختی بالا تر از یک زمزمه بود. به نظر نمی رسید ترسیده باشد.
در را با فشار باز کردم و به اطراف اتاقش نگاه کردم. در نور قوی اواخر صبحگاه می توانستم ببینم که این اتاق یک فرد بالغ بود. هیچ اثری از باقی مانده های هوس بازی های صورتی رنگ یا عروسک های پشمالو نبود، اگر اصلا گریس روزی از آنها داشته. عکس های قاب گرفته شده از درختان روی دیوار بود، قابهای ساده مشکی بدون هیچ تزئیناتی. به اثاثیع مشکی می آمد، همه چیز خیلی مرتب و به نظر کار آمد بودند. حوله اش مرتب تا شده بود و بالای میز توالتش و کنار ساعتی دیگر قرار داشت، با خطهای سیاه و سفید. و یک قفسه کتابخانه، و از عنوان هایش می شد فهمید که بیشتر داستانی و معمایی هستند. احتمالا به ترتیب حروف الفبا یا بلندیشان مرتب شده بودند.
ناگهان متوجه شدم ما چقدر متفاوتیم. این به ذهنم خطو کرد که اگر من و گریس شیء بودیم، او یک ساعت پیچیده دیجیتالی می شد، هماهنگ شده با ساعت جهانی لندن با فناوری بی نقص و من یک گوی برفی می شدم، خاطرات در حال رقص در یک گوی شیشه ای.
تقلا کردم تا چیزی برای گفتن پیدا کنم که مانند سلام یک شکارچی نباشد. « صبح بخیر. » از عهده اش برآمدم.
گریس نشست.موهایش از یک طرف سرش فرفری و در طرف دیگر صاف بود. چشمان تیره اش با شوق آشکاری پر شده بود. « تو هنوز اینجایی! اوه، لباس تنته. منظورم اینه که به جای روپوش. »
« وقتی خواب بودی رفتم و گیر آوردمشون. »
« ساعت چنده؟ اوه، واقعا واسه مدرسه دیر کردم. نه؟ »
« ساعت یازدس. »
گریس نالید و بعد شانه بالا انداخت. « میدونی چیه؟ از وقتی که دبیرستان شروع شده حتی یک کلاس رو هم از دست ندادم. پارسال به خاطرش جایزه گرفتم. و یه پیتزای مجانی یا یه همچین چیزی. » از تخت بیرون آمد. در نور روز می توانستم ببینم که زیر پوش تاپش چقدر تنگ و به طور طاقت فرسایی تحریک کننده بود. رویم ررا برگرداندم.
« می دونی، مجبور نیستی اینقدر پاکدامن باشی. لخت که نیستم. » در مقابل کمدش مکث کرد، برگشت و به من نگاه کرد، قیافه اش زیرک بود. « تو که منو لخت ندیدی، دیدی؟ »
« نه! » جوابم به طور واضحی با عجله بیرون آمد.
او به دروغ من نیشخند زد و از کف کمد دیواری شلوار جینی برداشت. « خوب، بهتر برگردی، مگر اینکه بخوای الان منو ببینی. »
من روی تخت دراز کشیدم و صورتم را در بالشهای سردی که بوی او را می دادند دفن کردم. به صدای خش خشی که او موقع لباس پوشیدن درست می کرد گوش دادم. قلبم با سرعت یک میلیون مایل در ثانیه می تپید. من گناهکارانه آه کشیدم، عاجز از نگهداری دروغ. « نمی خواستم، منظوری نداشتم. »
تشک وقتی او واردش شد نالید، صورتش نزدیک صورتم بود. « همیشه انقدر پوزش طلبی؟ »
صدایم توسط بالش هایش خفه شد. « دارم سعی میکنم که تو فکر کنی من یه آدم نجیبم. اینکه بهت بگم تو رو وقتی لخت بودی دیدم که از یه گونه دیگه بودم کمکی به مورد من نمی کنه. »
او خندید. « بهت ارفاق می کنم. این من بودم که باید پرده ها رو می کشیدم. »
سکوت طولانی برقرار شد که با هزاران حرف نا گفته پر شده بود. می توانستم دستپاچگی اش را حس کنم که به ضعیفی از پوستش منتشر می شد و می توانستم تپش های سریع قلبش را بشنوم که از تشک به سمت گوش من حمل می شد. می توانست برای لب هایم خیلی آسان باشد که اینچ های بین دهان هایمان را بپیماید و آنها را به هم وصل کند. فکر کدم می توانم امید را در تپش های قلبش بشنوم: من را ببوس، من را ببوس، من را ببوس.
معمولا در شنیدن احساسات دیگران خوب بودم، اما در مورد گریس هر چیزی که فکر می کردم می دانم با هاله ای از آنچه می خاستم پوشانده شده بود.
او آرام زیر لب خندید. به طرز هولناکی صدای جذابی بود، اما همچنین با آنچه که من همیشه در مورد او فکر می کردم مغایرت داشت. بالاخره گفت: « دارم از گرسنگی میمیرم. بیا بریم صبحونه پیدا کنیم. یا میان وعده، فکر کنم. »
من از تخت به بیرون غلت زدم و او هم بعد از من غلت زد. به شدت از دست او که روی پشتم بود و من را به سمت در اتاق خواب هل می داد آگاه بودم. با هم به آرومی و سلانه سلانه به درون آشپزخانه فتیم. نور خورشید خیلی روشن بود، از در شیشه ای به زمین می تابید، از کاشی های سفید منعکس می شد و ما را با نور سفیدی روشن مییی کرد.
به خاطر رفت و آمد های قبلیم می دانستم وسایل کجا هستند، پس شروع به بیرون آوردن آنها کردم.
در حینی که دور تا دور آشپزخانه حرکت می کردم، گریس من را دنبال می کرد، انگشتانش آرنجم را پیدا کردند و کف دستش به پشتم برخورد می کرد، دنبال بهانه بود تا من را لمس کند. از گوشه چشمم می توانستم او را ببینم که وقتی فکر می کرد متوجه نیستم بدون خجالت به من خیره شده است. مثل این بود که انگار هرگز تغییر نکرده بودم، انگار هنوز در حالی که در فرم گرگ جلوی درختها ایستاده ام و به او که روی تاب تایریش نشسته و با تحسین من را نگاه می کند خیره شده ام.
از پوستم خارج می شوم / فقط چشمانم را پشت سر جا می گذارم / تو داخل ذهن من را می بینی / و هنوز هم می دانی که مال من هستی.
پرسیدم: « به چی داری فکر می کنی؟ » تخم مرغ را در ماهیتابه شکستم و با انگشتهای انسانی که ناگهان خیلی با ازرش به نظر می رسیدند برایش یک لیوان آب پرتقال ریختم.
گریس خندید. « اینکه تو داری برام صبحونه درست می کنی. »
جواب خیلی ساه ای بود؛ مطمئن نبودم که بتوانم باورش کنم. نه وقتی که خودم هزارا فکر در حال رقابت برای به دست آوردن فضا در سرم داشتم. « به چه چیز دیگه ای فکر می کنی؟ »
« اینکه این خوبی تو رو میرسونه. و اینکه امیدوارم بدونی چجوری بای تخم مرغ پخت. » اما چشمانش یک لحظه بالا آمد و به دهانم خورد، و من دانستم که او فقط به تخم مرغ فکر نمی کند. چرخید و کرکره ها را کشید، در یک لحظه حال و هوای آشپزخانه را عوض کرد. « و اینکه اینجا خیلی روشنه. »نور از بین کرکره ها رخنه می کرد، و راه راه های افقی روی چشمهای درشت و قهوه ای و خط صاف لب هایش می اداخت.
به سمت نیمرو رفتم و آنها را در بشقاب انداختم و همان موقع نان تست از تستر بیرون زد. همزمان با گریس به تستر رسیدم، و این دقیقا یکی از آن صحنه های عالی در فیلم ها بود که دست ها همدیگر را لمس میکنند و شما می دانید که کارکتر ها می خواهند همدیگر را ببوسند.
فقط این بار بازوهایم تقریبا ناخودآگاه به دور او حلقه زد، او را به پیشخان چسباند تا به نان تست برسد و هنگامی که به جلو خم می شدم با کمک لبه یخچال خود را محکم نگه داشتم. در خجالت گندی که زدم مبهوت بودم، حتی نفهمیدم که این همان لحظه بی نقص است، تا این که دیدم چشمان گریس بسته شد و صورتش به سمت صورتم بالا آمد.
من او را بوسیدم، ملایم ترین تماس لب هایم در مقابل لبهای او، نه هیچ چیز حیوانی. حتی در آن لحظه بوسه را تحلیل می کردم: واکنش های احتمالی او، آن گونه ای که بوسیدن باعث لرزیدن و کش آمدن پوستم می ششد، ثانیه های بین لمس لب هایش و وقتی چشمانش را باز کرد.
او به من لبخند زد. « این همه چیزیه که داشتی؟ » کلماتش طعنه آمیز اما صدایش ملایم بود. دوباره لب هایم را به لب های او فشردم، و اینبار بوسه خیلی متفاوت بود. بوسه ای که ارزش انتظار را داشت. لب هایش زیر لب های من جان گرفت، طعم پرتقال و تمنا می داد. انگشتانش قبل از اینکه دور گردنم حلقه شوند از بین خط ریش و موهایم عبور کردند، روی پوست گرم من زنده و خنک بودند. وحشی و رام بودم و در یک لحظه تکه می شدم و باز در هم می آمیختم. برای یک بار ر زندگی انسانیم، ذهنم در گیر شعر ساختن یا ذخیره کردن لحظه برای تخیلات بعد نبود.
برای یک بار در زندگیم.
من اینجا بودم.
و نه هیچ جای دیگر.
و بعد من چشمانم را باز کردم و فقط من و گریس بودیم _هیچ چیز دیگری در هیچ کجا به غیر از ممن و گریس نبود_ او لب هایش را بهم فشار می داد، انگار داشت بوسه من را در درونش نگه می داشت. و من این لحظه را چسبیده بودم که به شکنندگی یک پرنده در دستانم بود.

ادامه دارد.....
FAH!ME آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۸۹, ۰۳:۳۵ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FAH!ME آواتار ها
 
FAH!ME به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

فصل هفدهم – سم

60درجه فارنهایت

به نظر می رسید بعضی از روزها مانند شیشه های رنگی یک پنجره با هم جور می شوند. صد تکه رنگارنگ با رنگها و حالتهای مختلف که وقتی با هم ترکیب می شوند یک تصویر کامل می ساختند. بیست و چهار ساعت قبل مانند آن بود. شب در بیمارستان یک تکه شیشه سبز بیمارگون و در لرزش بود. ساعات تاریک اول صبح در تخت گریس ارغوانی کدر بود. آبی سرد، یادآور زندگی دیگرم در صبح امروز بود. و بالاخره شیشه ی شفاف و درخشان که بوسه هایمان بود.
در شیشه فعلی، ما روی صندلی نخ نمای یک برانکو (نوعی ماشین) ی قدیمی که در گوشه یک پارکینگ پر تراکم در حاشیه شهر بود نشسته بودیم. به نظر می رسید تصویر کامل دارد به کانون توجه می آید،پرتره ی چیزی که فکر می کردم نمی توانم داشته باشم.
گریس انگشتانش ا با علاقه و اندیشناک روی فرمان برانکو کشید و بعد به سمت من برگشت. « بیا بیست سوالی بازی کنیم. »
با چشمان بسته روی صندلی کنار راننده لم داده بودم و اجازه داده بودم نور خورشید که از شیشه جلو می گذشت گرمم کند. حس خوبی داشت. « نباید به بقیه ماشینها نگاه کنی؟ می دونی، ماشین خریدن معمولا...خریدن می طلبه. »
گریس گفت: « من خیلی خوب خرید نمی کنم. فقط می بینم چی می خوام و می گیرمش. »
به آن حرف خندیدم. داشتم می دیدم که آن جمله چقدر مدل گریسی بود.
چشمانش را با آزردگی ساختگی به سمت من تنگ کرد و بازوهایش را روی بازوهایش گره کرد. « خوب، سوالا. اینا اختیاری نیستن. » نگاهی به پارکینگ انداختم تا مطمئن شوم صاحب ماشین هنوز بای یدک کشیدن ماشینش نیامده است. اینجا در مرسی فالز شرکت یدک کشی و خریدار ماشین های دست دوم یکی بود.
« باشه. بهتره چیز خجالت آوری نباشه. »
روی صندلی نیکت مانند گریس کمی خودش را به من نزدیک تر کشید و حالتی مشابه بدن من به خود گرفت.
حس کردم این اولین سوال بود: پایش به پای من فشار می آورد، شانه اش به شانه ام فشار می آورد، کفش های بندی اش ه محکم بسته شده بود روی کفش چرمی پوسته پوسته شده ی من قرار داشت. ضرببان قلبم سرعت گرفت، یک پاسخ خاموش.
صدایش آمرانه ود، گویی نمی دانست چه تاثیری روی من دارد. « می خوام بدونم چی تو رو گرگ می کنه. »
این یکی آسان بود. « وقتی دما اُفت می کنه من گرگ می شم. وقتی شبا سرده و در طول روز هوا گرمه می تونم احساس کنم که داره میاد و بالاخره به اندازه کافی سرد هست که من به گرگ تغییر شکل پیدا کنم. »
« بقیه هم همینطور؟ »
سری تکان دادم. « هر چقدر بیشتر گرگ باشی هوا برای اینکه انسان باشی باید گرم تر باشه. » برای یک لحظه مکث کردم، نمی دانستم الان وقتش هست که به او بگویم یا نه. « هیچکس نمی دونه چند سال می تونه تغییر شکل بده. برای هر گرگ متفاوته. »
گریس به من نگاه کرد. همان نگاهی که وقتی کم سن تر بود، ر حالی که در برف ها خوابیده بود به من انداخت. نمی توانستم بهتر تز آن موقع آن را درک کنم. با پیش بینی واکنش او احساس کردم گلویم فشرده شد.ولی خوشبختانه او خط سوالهایش را عوض کرد. « چند تا از شما اونجان؟ »
فقط به خاطر اینکه خیلی از ما دیگر انسان نمی شدند مطمئن نبودم. « حدود بیستا. »
« چی می خوردین؟ »
« بچه خرگوش. »
او چشمانش را تنگ کرد، پس پوزخندی زدم و گفتم: «خرگوش های بالغ رو هم. من یه خرگوش خور با شانس متعادلم. »
یک ذره هم از خیر چیزی نگذشت. « اون روزی که بهم اجازه دادی لمست کنم چی روی صورتت بود؟ »
لحن صدایش برای این سوال تغییر نکرد، اما چیزی اطراف چشمانش تنگ شد، انگار مطمئن نبود بخواهد جوابش را بشنود.
باید برای به یادآوردن آن شب تلاش می کردم: انگشتان او در خز درون گردنم، نفسش که موهای رزی بغل صورتم را تکان می داد، لذت گناهکارانه خیلی نزدیک او بودن. آن پسر. همانی که گاز گرفته شده بود. این همان چیزی بود که او واقعا داشت می پرسید. «منظورت اینکه روی صورتم خون بود؟ »
گریس سرش را تکان داد.
یک قسمت از من از اینکه او باید می پرسید ناراحت بود، اما البته که او باید می پرسید. او دلایل زیادی برای اعتماد نکردن به من داشتم. « مال اون نبود_ اون پسر. »
او گفت: « جک. »
تکرار کردم: « جک. می دونستم که حمله اتفاق افتاده، اما من اونجا نبودم. » باید عمق خاطراتم را برای پیدا کردن منشا خون روی پوزه ام جستجو می کردم. مغز انسانیم جوابهای منطقی عرضه کرد: خرگوش، گوزن، حیوانی که در جاده توسط یک اتومبیل مرده بود. همه ی آنها در یک لحظه قوی تر از خاطرات واقعی گرگیم بودند. بالاخره جواب واقعیم را از افکارم گرفتم، با اینکه به آن افتخار نمی کردم. « یه گربه بود. خون. یه گربه گرفته بودم. »
گریس نفسش را بیون داد.
« از اینکه یه گربه بوده حالت بهم نمی خوره؟ »
« تو باید بخوری. اگر جک نیست، اهمیت نمی دم که یه کانگوروی گردن قرمزم بوده باشه. » ولی معلوم بود که حواسش هنوز پیش جک است. سعی کردم چیز کمی که از حمله می دانستم به یاد بیاورم، متنفر بودم که او فکر بدی راجع به گروه من بکند.
گفتم: « می دونی، اون تحریکشون کرد.... »
« اون چی؟ تو اونجا نبودی، بودی؟ »
من سرم را تکان دادم و سعی کردم توضیح بدهم. « ما نمی تونیم _گرگا_ وقتی ارتباط برقرار می کنیم، با تصویره. هیچ چیز پیچیده ای نیست. و از فاصله خیلی زیاد هم نمی شه ولی اگه نزدیک باشیم می تونیم یه تصویر رو با یه گرگ دیگه به اشتراک بذاریم. پس گرگای دیگه که به جک حمله کردن تصویرو به من نشون دادن. »
گریس ناباورانه پرسید: « شما ذهن همدیگرو می خونین؟ »
سرم را محکم تکان دادم. « نه. من _توضیحش سخته تو غالب من_. این فقط یه راه برای حرف زدنه، ولی وقتی گرگیم ذهنامون فرق داره. واقعا، هیچ مفهوم مبهمی وجود نداره. چیزهایی مثل زمان، اسمها و احساسات پیچیده از رده خارجن. فقط واسه چیزایی مثل شکار یا هشدار دادن به همدیگه از خطره. »
« و درباره جک چی دیدی؟ »
ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ را ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﺮدم . اﺣﺴﺎس ﻋﺠﯿﺒﯽ داﺷﺖ ، ﺑﻪ ﯾﺎد آوردن ﺧﺎﻃﺮات ﯾﮏ ﮔﺮگ از ذﻫﻦ اﻧﺴﺎن . از ﺑﯿﻦ ﺗﺼﺎوﯾﺮ ﻧﺎﻣﺸﺨﺺ درون ﺳﺮم ، ﺣﺎﻻ ﻓﻬﻤﯿﺪم ﮐﻪ ﻟﮑﻪﻫﺎي ﻗﺮﻣﺰ روي ﺧﺰ ﮔﺮگﻫﺎ ﺟﺮاﺣﺖ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﺑﻮد ، و ﻟﮑﻪيروي ﻟﺐﻫﺎﯾﺸﺎن ﺧﻮن ﺟﮏ ﺑﻮد .
« ﻌﻀﯽ از ﮔﺮگﻫﺎ ﯾﻪ ﭼﯿﺰاﯾﯽ در ﻣﻮرد ﺗﯿﺮ ﺧﻮردن از اون رو ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺸﻮن دادن ، ﯾﻪ... ﺗﻔﻨﮓ ؟ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﺗﻔﻨﮓ ﺑﺎدي ﺑﻮده ﺑﺎﺷﻪ . اون ﯾﻪ ﻟﺒﺎس ﻗﺮﻣﺰ ﭘﻮﺷﯿﺪه ﺑﻮد. » ﮔﺮگﻫﺎ رﻧﮓ را ﺑﻪ ﻓﺮم ﺧﯿﻠﯽ ﺿﻐﯿﻒ ﻣﯽدﯾﺪﻧﺪ ، اﻣﺎ ﻗﺮﻣﺰ راﻣﯽدﯾﺪم .
« ﭼﺮا ﺑﺎﯾﺪ اﯾﻦ ﮐﺎرو ﺑﮑﻨﻪ ؟ »
ﺳﺮم را ﺗﮑﺎن دادم. « ﻤﯽدوﻧﻢ . اﯾﻦ از اون ﭼﯿﺰاﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﻣﯽﮔﻔﺘﯿﻢ. »
ﮔﺮﯾﺲ ﺳﺎﮐﺖ ﺑﻮد ، ﮔﻤﺎن ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻫﻨﻮز درﺑﺎرهي ﺟﮏ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮد . ﻣﺎ در ﺳﮑﻮت ﺧﻔﻪاي ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺗﺎ اﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﻦﺑﻪ اﯾﻦ ﻓﮑﺮ اﻓﺘﺎدم ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ او ﻧﺎراﺣﺖ اﺳﺖ . ﺑﻌﺪ او ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮد. « پس ﺗﻮ ﻫﯿﭻ وﻗﺖ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﯽ ﮐﺎدوﻫﺎيﮐﺮﯾﺴﻤﺴﻮﺑﺎز ﮐﻨﯽ.»
ﻣﻦ ﺑﻪ او ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ، ﻧﻤﯽداﻧﺴﺘﻢ ﭼﻄﻮر ﺟﻮاﺑﺶ را ﺑﺪﻫﻢ . ﮐﺮﯾﺴﻤﺲ ﭼﯿﺰي ﺑﻮد ﮐﻪ در ﯾﮏ زﻧﺪﮔﯽ دﯾﮕﺮ اﺗﻔﺎقﻣﯽاﻓﺘﺎد ، زﻧﺪﮔﯽاي ﻗﺒﻞ از ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪن ﺑﻪ ﮔﺮگ .
ﮔﺮﯾﺲ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎن ﻧﮕﺎه ﮐﺮد .« ﻓﻘﻂ ﺗﻮ اﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮدم ﮐﻪ ﺗﻮ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮن ﻫﯿﭻ وﻗﺖ اﯾﻦ دور و ﺑﺮ ﻧﺒﻮدي ، و ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻋﺎﺷﻖﮐﺮﯾﺴﻤﺲ ﺑﻮدم ، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﯽدوﻧﺴﺘﻢ ﺗﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ اون ﺟﺎﯾﯽ . ﺗﻮي ﺟﻨﮕﻞ . ﺗﻮ ﭘﻮﺳﺖ ﯾﻪ ﮔﺮگ . ﺣﺘﻤﺎً ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻫﻮا ﺳﺮده ، درﺳﺘﻪ ؟ وﻟﯽ اﯾﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻣﻌﻨﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ وﻗﺖ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﯽﮐﺎدوي ﮐﺮﯾﺴﻤﺲ ﺑﺎز ﮐﻨﯽ . »
ﺳﺮم را ﺗﮑﺎن دادم . ﺧﯿﻠﯽ زود ﺗﻐﯿﯿﺮﮐﺮده ﺑﻮدم ﻗﺒﻞ از اﯾﻦ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺗﺰﯾﯿﻨﺎت ﮐﺮﯾﺴﻤﺲ را ﺑﺒﯿﻨﻢ.
ﮔﺮﯾﺲ رو ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎن ﭼﻬﺮهاش را در ﻫﻢ ﮐﺸﯿﺪ . « وﻗﺘﯽ ﮔﺮﮔﯽﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ ؟ »
وﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﮔﺮگ ﺑﻮدم ، ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺎﻃﺮهاي از ﯾﮏ ﭘﺴﺮ ﺑﻮدم، ﺗﻘﻼﻣﯽﮐﺮدم ﮐﻪ ﺑﻪ ﮐﻠﻤﻪﻫﺎي ﺑﯽﻣﻌﻨﯽ ﺑﭽﺴﺒﻢ .ﻧﻤﯽﺧﻮاﺳﺘﻢﺑﻪ او ﺣﻘﯿﻘﺖ را ﺑﮕﻮﯾﻢ : اﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ اﺳﻤﺶ را ﺑﻪ ﯾﺎد ﺑﯿﺎورم .
ﺻﺎدﻗﺎﻧﻪ ﮔﻔﺘﻢ : « ﺑﻪ ﺑﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽدي ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ. » ﭼﻨﺪ ﺗﺎر ﻣﻮﯾﺶ را ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﺟﻠﻮي ﺑﯿﻨﯽام ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮدم . ﺑﻮي ﺷﺎﻣﭙﻮﯾﺶ ﺑﻮي ﭘﻮﺳﺘﺶ را ﺑﻪ ﯾﺎدم آورد . آب دﻫﺎﻧﻢ را ﻓﺮو دادم و ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ اﺟﺎزه دادم روي ﺷﺎﻧﻪاش ﺑﺮﮔﺮدد.
ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ دﺳﺘﻢ را از ﺷﺎﻧﻪ ﺗﺎ روي ﭘﺎﯾﻢ ﺗﻌﻘﯿﺐ ﮐﺮد ، و دﯾﺪم ﮐﻪ او ﻫﻢ آب دﻫﺎﻧﺶ را ﻓﺮو داد . ﺳﻮاﻟﯽ واﺿﺢ -ﮐﯽ دوﺑﺎره ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﻗﺒﻞ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ- ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﭼﺮﺧﯿﺪ ، اﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ از ﻣﺎ آن را در ﻏﺎﻟﺐ ﮐﻠﻤﺎت ﭘﯿﺶﻧﮑﺸﯿﺪ.ﻫﻨﻮز ﺑﺮاي ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻪ او آﻣﺎده ﻧﺒﻮدم . ﺳﯿﻨﻪام از ﻓﮑﺮ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬاﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪي اﯾﻨﻬﺎ درد ﮔﺮﻓﺖ .
او دﺳﺘﺶ را روي ﻓﺮﻣﺎن ﮔﺬاﺷﺖ و ﮔﻔﺖ : « ﺧﻮب ، ﺑﻠﺪي راﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ ؟ »
ﮐﯿﻒ ﭘﻮﻟﻢ را از ﺟﯿﺐ ﺷﻠﻮار ﺟﯿﻨﻢ ﺑﯿﺮون آوردم و آن را ﺗﺴﻠﯿﻢﮐﺮدم . « ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﻪ اﯾﺎﻟﺖ ﻣﯿﻨﺴﻮدا اﯾﻦ ﻃﻮرﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻪ . »
او ﮔﻮاﻫﯿﻨﺎﻣﻪام را ﺑﯿﺮون ﮐﺸﯿﺪ ، آن را ﺟﻠﻮي ﻓﺮﻣﺎن ﮔﺮﻓﺖ و ﺑﺎ ﺻﺪاي ﺑﻠﻨﺪ ﺧﻮاﻧﺪ . « ﺳﻤﻮﺋﻞ کِی روث . » او ﺑﺎﮐﻤﯽ ﺣﯿﺮت اﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮد : « اﯾﻦ ﮔﻮاﻫﯿﻨﺎﻣﻪ واﻗﻌﯿﻪ . اﻧﮕﺎر ﺗﻮ ﺟﺪاً واﻗﻌﯽاي . »
« ﻫﻨﻮزم ﺷﮏ داري ؟ »
ﺑﻪ ﺟﺎي ﺟﻮاب دادن ﮐﯿﻒ ﭘﻮﻟﻢ را ﭘﺲ داد و ﭘﺮﺳﯿﺪ : « اﯾﻦ اﺳﻢ واﻗﻌﯿﺘﻪ ؟ ﺗﻮ ﻗﺮار ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺮده ﺑﻪ ﺣﺴﺎب ﺑﯿﺎي ،ﻣﺜﻞ ﺟﮏ ؟ »
ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻧﺒﻮدم ﮐﻪ ﺑﺨﻮاﻫﻢ در ﻣﻮرد اﯾﻦ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﻢ ، اﻣﺎ ﺑﻪﻫﺮ ﺣﺎل ﺟﻮاب دادم . « وﺿﻊ اون ﻓﺮق داﺷﺖ . ﻣﻦ ﺑﻪ اﻧﺪازهي اون ﺑﺪﮔﺎز ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻧﺸﺪه ﺑﻮدم ، و ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪ از اﯾﻨﮑﻪ اوﻧﺎ ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﺧﻮدﺷﻮن ﺑﺒﺮن ﻧﺠﺎت داده ﺑﻮدن . ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺜﻞ ﺟﮏ ﻣﻦ رو ﻣﺮده ﻗﻠﻤﺪاد ﻧﮑﺮد . ﭘﺲ ، آره ؛ اﯾﻦ اﺳﻢ واﻗﻌﯿﻤﻪ . »
ﮔﺮﯾﺲ اﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﯿﺪ ، و ﻣﻦ در ﻋﺠﺐ ﺑﻮدم ﮐﻪ ﺑﻪﭼﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ . ﺑﻌﺪ ، ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺑﺎ ﺳﯿﻤﺎي ﺗﯿﺮهاي ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد . « ﭘﺲ واﻟﺪﯾﻨﺖ ﻣﯽدوﻧﺴﺘﻦ ﭼﯽ ﻫﺴﺘﯽ ، درﺳﺘﻪ ؟ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ اوﻧﺎ... » او ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ و ﺑﻪﻧﻮﻋﯽﺗﺎ ﻧﯿﻤﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ را ﺑﺴﺖ . ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ دوﺑﺎره آب دﻫﺎﻧﺶ را ﻓﺮو ﻣﯽدﻫﺪ .
او را از اداﻣﻪي ﺟﻤﻠﻪ ﺧﻼص ﮐﺮدم ، ﮔﻔﺘﻢ : « ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽﺷﻪﺗﺎ ﻫﻔﺘﻪﻫﺎ ﺑﻌﺪش اﺣﺴﺎس ﻣﺮﯾﻀﯽ ﮐﻨﯽ . زﻫﺮ ﮔﺮگ ،ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ . وﻗﺘﯽ داره ﺗﻐﯿﯿﺮت ﻣﯿﺪه . ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮر ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺷﮑﻞ ﭘﯿﺪا ﻣﯽﮐﺮدﻣﻮ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﻣﺘﻮﻗﻔﺶ ﮐﻨﻢ . ﻓﺮﻗﯽﻧﻤﯽﮐﺮد ﭼﻘﺪر ﺳﺮد ﯾﺎ ﮔﺮم ﺑﺎﺷﻪ . » ﻣﮑﺚ ﮐﺮدم .خاﻃﺮهﻫﺎ در ذﻫﻨﻢ ﺳﻮﺳﻮ ﻣﯽزدﻧﺪ ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﮑﺲﻫﺎي دورﺑﯿﻦﯾﮏ ﻧﻔﺮ دﯾﮕﺮ. « اوﻧﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮدن ﺑﺪﻧﻢ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﺷﺪه . ﺑﻌﺪ ﻫﻮا ﮔﺮم ﺷﺪ و ﻣﻦ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﮐﺮدم ، ﻣﻨﻈﻮرم اﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﺛﺒﺎت ﺷﺪم ، و ﺑﻪ ﮔﻤﻮﻧﻢ اوﻧﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮدن ﺷﻔﺎ ﭘﯿﺪا ﮐﺮدم . ﻧﺠﺎت ﭘﯿﺪا ﮐﺮدم . ﺗﺎ زﻣﺴﺘﻮن . ﺑﺮاي ﯾﻪ ﻣﺪت ﺳﻌﯽ ﮐﺮدن
ﮐﻠﯿﺴﺎ ﯾﻪ ﮐﺎري ﺑﺮاي ﻣﻦ ﺑﮑﻨﻪ . ﺑﺎﻻﺧﺮه ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺧﻮدﺷﻮن دﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎر ﺑﺸﻦ . دوﺗﺎﯾﯿﺸﻮن اﻵن دارن ﺣﺒﺲاﺑﺪ ﻣﯽﮐﺸﻦ . ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﯿﺪن ﮐﻪ ﮐﺸﺘﻦ ﻣﺎﻫﺎ از ﮐﺸﺘﻦ اﮐﺜﺮ ﻣﺮدم ﺳﺨﺖ ﺗﺮه. »
ﺻﻮرت ﮔﺮﯾﺲ ﺣﺎﻻ ﺳﺎﯾﻪي رﻧﮓ ﭘﺮﯾﺪهي ﺳﺒﺰي ﭘﯿﺪا ﮐﺮده ﺑﻮد و ﺑﻨﺪ اﻧﮕﺸﺘﺎن دﺳﺘﺶ ﮐﻪ ﻓﺮﻣﺎن را ﻓﺸﺎر ﻣﯽدادﻧﺪﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪه ﺑﻮد . « ﺑﯿﺎ درﻣﻮرد ﯾﻪ ﭼﯿﺰ دﯾﮕﻪ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﯿﻢ . »
ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻢ : « ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ . » و واﻗﻌﺎً ﻫﻢ ﺑﻮدم . « ﺑﯿﺎ درﻣﻮرد ﻣﺎﺷﯿﻨﺎ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﯿﻢ . اﯾﻦ ﯾﮑﯽ اﻧﺘﺨﺎﺑﺘﻪ ؟ ﯾﻌﻨﯽ ، ﺑﺎ ﻓﺮض اﯾﻨﮑﻪ ﺧﻮب ﺣﺮﮐﺖﻣﯽﮐﻨﻪ ؟ ﻣﻦ ﻫﯿﭽﯽ در ﻣﻮرد ﻣﺎﺷﯿﻨﺎ ﻧﻤﯽدوﻧﻢ ، اﻣﺎ ﺣﺪاﻗﻞ ﻣﯽﺗﻮﻧﻢ واﻧﻤﻮد ﮐﻨﻢ. 'ﺧﻮب ﺣﺮﮐﺖﻣﯿﮑﻨﻪ' ﺷﺒﯿﻪ ﺟﻤﻠﻪاﯾﻪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽدوﻧﻪ داره راﺟﻊ ﺑﻪ ﭼﯽ ﺣﺮف ﻣﯿﺰﻧﻪ اﺳﺘﻔﺎده ﻣﯿﮑﻨﻪ ، درﺳﺘﻪ ؟ »
ﻣﻮﺿﻮع را ﻗﺎﭘﯿﺪ ، ﻓﺮﻣﺎن را ﻧﻮازش ﮐﺮد . « واﻗﻌﺎً دوﺳﺘﺶ دارم . »
ﺑﯽ ﻏﺮض ﮔﻔﺘﻢ : « ﺧﯿﻠﯽ زﺷﺘﻪ . وﻟﯽ ﯾﻪ ﺟﻮري ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﻪ اﻧﮕﺎر ﺑﻪ ﺑﺮف ﻣﯽﺧﻨﺪه. و اﮔﻪ ﺑﻪ ﯾﻪ ﮔﻮزن زدي ،ﻓﻘﻂ ﯾﻪﯾﻪ ﺳﮑﺴﮑﻪ ﻣﯽﮐﻨﻪ و ﺑﻪ راﻫﺶ اداﻣﻪ ﻣﯽده . »
ﮔﺮﯾﺲ اﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮد : « ﺑﻪ ﻋﻼوه ، ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺟﻠﻮي واﻗﻌﺎً ﺟﺬاﺑﯽ داره . ﻣﻨﻈﻮرم اﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﻧﻢ ﻓﻘﻂ... »
ﮔﺮﯾﺲ از روي ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﻟﻢ داد و دﺳﺘﺶ را ﺑﺎ ﻣﻼﯾﻤﺖ روي ﭘﺎﯾﻢ ﮔﺬاﺷﺖ . ﺣﺎﻻ ﯾﮏ اﯾﻨﭻ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ داﺷﺖ ، ﺑﻪ اﻧﺪازه ﮐﺎﻓﯽ ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﻮد ﮐﻪ ﮔﺮﻣﺎي ﻧﻔﺴﺶ را روي ﻟﺐﻫﺎﯾﻢ اﺣﺴﺎس ﮐﻨﻢ . آﻧﻘﺪر ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﻮد ﮐﻪﺑﺘﻮاﻧﻢ اﻧﺘﻈﺎرش را ﺑﺮاي اﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮدم را ﺑﻪ ﺳﻤﺖ او ﺑﮑﺸﻢ ﺣﺲ ﮐﻨﻢ .
در ﺳﺮم ﺗﺼﻮﯾﺮ ﮔﺮﯾﺲ در ﺣﯿﺎط ﭘﺸﺘﯽاش ﺟﺮﻗﻪ زد ، دﺳﺘﺎﻧﺶ دراز ﺷﺪه ﺑﻮد ، ﺑﻪ ﻣﻦ اﻟﺘﻤﺎس ﻣﯽﮐﺮد ﮐﻪ ﭘﯿﺸﺶ ﺑﺮوم . وﻟﯽ ﻣﻦ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ . ﻣﻦ در دﻧﯿﺎﯾﯽ دﯾﮕﺮ ﺑﻮدم ، در دﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺎز داﺷﺖ ﻓﺎﺻﻠﻪام را ﺣﻔﻆ ﮐﻨﻢ . ﺣﺎﻻ ، ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢﺑﻪ اﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ ﮐﻪ آﯾﺎ ﻫﻨﻮز در آن دﻧﯿﺎ ، دﺳﺖ ﭘﺎ ﺑﺴﺘﻪي ﻗﺎﻧﻮنﻫﺎﯾﺶ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ ؟ ﭘﻮﺳﺖاﻧﺴﺎﻧﯿﻢﻓﻘﻂ ﻣﺴﺨﺮهام ﻣﯽﮐﺮد ، ﻣﺮا ﺑﺎ ﺛﺮوتﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ اوﻟﯿﻦ ﺳﺮﻣﺎ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ دﺳﺖ ﻣﯽاﻧﺪاﺧﺖ .
از او ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ ، و ﻗﺒﻞ از اﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺘﻮاﻧﻢ ﻧﺎاﻣﯿﺪي او را ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻧﮕﺎﻫﻢ را ﺑﺮﮔﺮداﻧﺪم . ﺳﮑﻮت اﻃﺮاف ﻣﺎ ﺳﻨﮕﯿﻦﺑﻮد . ﻓﻘﻂ ﺑﺮاي اﯾﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰي ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﮔﻔﺘﻢ : « ﺑﻬﻢ درﺑﺎرهي ﺑﻌﺪ از ﮔﺎز ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪﻧﺖ ﺑﮕﻮ . اﺣﺴﺎس ﻣﺮﯾﻀﯽﮐﺮدي ؟ »
ﮔﺮﯾﺲ ﺳﺮ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﺮﮔﺸﺖ و آه ﮐﺸﯿﺪ. ﻧﻤﯽداﻧﺴﺘﻢ ﭼﻨﺪ ﺑﺎر ﻗﺒﻼً او را ﻧﺎاﻣﯿﺪ ﮐﺮده ام .
« ﻧﻤﯽدوﻧﻢ ، ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﺜﻞ ﺧﯿﻠﯽ وﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺎد . ﺣﺪس ﻣﯽزﻧﻢ... ﻣﻤﮑﻨﻪ . ﯾﺎدم ﻣﯽآد ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻌﺪش آﻧﻔﻼﻧﺰاﮔﺮﻓﺘﻢ . »
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ از اﯾﻦ ﮐﻪ ﮔﺎز ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪم اﺣﺴﺎس ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮردﮔﯽﻣﯽﮐﺮدم . ﺧﺴﺘﮕﯽ ، ﻟﺮزهﻫﺎي داغ و ﺳﺮد ، ﺗﻬﻮعﭘﺸﺖ ﮔﻠﻮﯾﻢ را ﻣﯽﺳﻮزاﻧﺪ ، اﺳﺘﺨﻮانﻫﺎﯾﻢ ﺑﺮاي ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻓﺮم درد ﻣﯽ ﮐﺮد .
ﮔﺮﯾﺲ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﺎﻻ اﻧﺪاﺧﺖ . « ﻫﻤﻮن ﺳﺎل ﺑﻮد ﮐﻪ ﺗﻮي ﻣﺎﺷﯿﻦﮔﯿﺮ ﮐﺮدم . ﯾﮏ ﯾﺎ دو ﻣﺎه ﺑﻌﺪ از ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻮد . ﺑﻬﺎر ﺑﻮد ، اﻣﺎ واﻗﻌﺎً ﮔﺮم ﺑﻮد . ﭘﺪرم ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﺧﻮدش ﺑﺮاي ﻣﺎﻣﻮرﯾﺖ ﺑﺮده ﺑﻮد ، ﭼﻮن ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮد ﮐﻮﭼﯿﮏﺗﺮ از اوﻧﯿﻢ ﮐﻪﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﻮﻧﻢ . » او ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ اﻧﺪاﺧﺖ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﮔﻮش ﻣﯽﮐﻨﻢ ﯾﺎ ﻧﻪ . ﮔﻮش ﻣﯽﮐﺮدم . « ﺑﻪﻫﺮ ﺣﺎل ، ﻣﻦ ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮرده ﺑﻮدم ، و ﮔﯿﺞ ﺧﻮاب ﺑﻮدم . ﺗﻮ راه ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ روي ﺻﻨﺪﻟﯽﻋﻘﺐ ﺧﻮاﺑﻢ ﺑﺮد و... ﭼﯿﺰي ﮐﻪ ﺑﻌﺪش ﯾﺎم ﻣﯿﺎد اﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺗﻮي ﺑﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن ﺑﯿﺪار ﺷﺪم . ﺣﺪس ﻣﯽزﻧﻢ ﭘﺪر ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ رﺳﯿﺪه و ﺧﻮار و ﺑﺎرو ﺑﯿﺮون ﺑﺮده ﺑﻮد و ﻣﻦ رو ﯾﺎدش رﻓﺖ . ﻓﻘﻂ ﻣﻨﻮ ﺗﻮي ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻗﻔﻞ ﺷﺪه ول ﮐﺮده ، ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ . ﻫﯿﭽﯽ ﺗﺎ ﺑﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن ﯾﺎدم ﻧﻤﯽآد ، ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪﭘﺮﺳﺘﺎر داﺷﺖ ﻣﯽﮔﻔﺖ اﯾﻦ داغ ﺗﺮﯾﻦ روز ﺛﺒﺖ ﺷﺪه در ﻣﺮﺳﯽ ﻓﺎﻟﺰ ﺑﻮده . دﮐﺘﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎم ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﻣﺎي ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﻮﻣﯽﮐﺸﺘﻪ ، ﭘﺲ ﻣﻦ ﯾﻪ ﻣﻌﺠﺰم . اﯾﻦ ﺑﺮاي واﻟﺪﯾﻦ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﭘﺬﯾﺮ ﭼﻪ ﻃﻮره ؟ »
ﺑﺎ ﻧﺎﺑﺎوري ﺳﺮم را ﺗﮑﺎن دادم . ﺑﻌﺪ ﺳﮑﻮت ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺑﻮد ﮐﻪﺑﻪ ﻣﻦ زﻣﺎن ﮐﺎﻓﯽ داد ﺗﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﻬﺖ ﺗﻮي ﺻﻮرﺗﺶ ﺷﻮم و ﯾﺎدم اﻧﺪاﺧﺖﮐﻪ ﺻﺎدﻗﺎﻧﻪ از ﻧﺒﻮﺳﯿﺪن او ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﻢ . ﺑﻪ اﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﺮدم ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ : ﻧﺸﻮﻧﻢ ﺑﺪه ﻣﻨﻈﻮرت ﭼﯽ ﺑﻮد وﻗﺘﯽﮔﻔﺘﯽ اﯾﻦ ﺻﻨﺪﻟﯽ رو دوﺳﺖ داري ؟ وﻟﯽ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﻟﺐﻫﺎﯾﻢ را در ﺣﺎل ﮔﻔﺘﻦ آن ﮐﻠﻤﻪﻫﺎ ﺗﺼﻮر ﮐﻨﻢ . ﭘﺲ ﻓﻘﻂ دﺳﺘﺶ را ﮔﺮﻓﺘﻢ و اﻧﮕﺸﺘﺎﻧﻢ را در ﮐﻒ دﺳﺘﺶ و ﺑﯿﻦ اﻧﮕﺸﺘﺎﻧﺶﺣﺮﮐﺖ دادم و ﮔﺬاﺷﺘﻢ ﭘﻮﺳﺘﻢ اﺛﺮاﻧﮕﺸﺘﺶ را ﺑﻪ ﯾﺎد ﺑﺴﭙﺎرد .
ﮔﺮﯾﺲ ﺻﺪاي ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ از ﻗﺪرداﻧﯽ درآورد و وﻗﺘﯽ ﮐﻪ اﻧﮕﺸﺘﺎن ﻣﻦ روي ﭘﻮﺳﺘﺶ داﯾﺮه وار ﻣﯽﭼﺮﺧﯿﺪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶرا ﺑﺴﺖ . ﺑﻪ ﻧﻮﻋﯽ از ﺑﻮﺳﯿﺪن ﻫﻢ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮد .
وﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ روي ﺷﯿﺸﻪي ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﺿﺮﺑﻪ زد ﻫﺮ دوي ﻣﺎ از ﺟﺎﭘﺮﯾﺪﯾﻢ . دو راﻧﻨﺪه ﮐﺎﻣﯿﻮن و ﺻﺎﺣﺐ ﭘﺎرﮐﯿﻨﮓ آﻧﺠﺎ اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮدﻧﺪ و ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﯿﺮه ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ . ﺻﺪاﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ داﺧﻞ آﻣﺪ ﺗﻮﺳﻂ ﺷﯿﺸﻪ ﺧﻔﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد . « ﭼﯿﺰﯾﻮ ﮐﻪدﻧﺒﺎﻟﺶﺑﻮدﯾﻦ ﭘﯿﺪا ﮐﺮدﯾﻦ ؟ »
ﮔﺮﯾﺲ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺳﻤﺖ ﺧﻢ ﺷﺪ و ﺷﯿﺸﻪ را ﭘﺎﯾﯿﻦ داد . وﻗﺘﯽ ﮐﻪﮔﻔﺖ : « ﮐﺎﻣﻼً » ﺑﺎ او ﺣﺮف ﻣﯽزد ، اﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎهﻣﯽﮐﺮد . ﻣﺸﺘﺎﻗﺎﻧﻪ ﺧﯿﺮه ﺷﺪه ﺑﻮد .
FAH!ME آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۸۹, ۰۳:۴۰ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FAH!ME آواتار ها
 
FAH!ME به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

ﻓﺼﻞ ﻫﺠﺪﻫﻢ – ﮔﺮﯾﺲ

83 درﺟﻪ ﻓﺎرﻧﻬﺎیﺖ

آن ﺷﺐ ﺳﻢ دوﺑﺎره در ﺗﺨﺖ ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪ ، ﻋﻔﯿﻔﺎﻧﻪ در دورﺗﺮﯾﻦ ﻟﺒﻪي ﺗﺸﮏ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد . اﻣﺎ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪاي در ﻃﻮل ﺷﺐ ﺑﺪنﻫﺎي ﻣﺎ ﺑﻪﺳﻤﺖ ﻫﻢ ﻣﻬﺎﺟﺮت ﮐﺮده ﺑﻮدﻧﺪ . ﺻﺒﺢ زود ، ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺒﻞﺗﺮ از ﺳﭙﯿﺪه دم ، ﻧﯿﻤﻪ ﺑﯿﺪار ﺷﺪم ، اﺗﺎق ﺑﺎ ﻧﻮر رﻧﮓ ﭘﺮﯾﺪهي ﻣﺎه روﺷﻦ ﺷﺪه ﺑﻮد . و ﻣﻦ ﺧﻮدم را در ﺣﺎﻟﯽ ﯾﺎﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﻢﭼﺴﺒﯿﺪه ﺑﻮدم . دﺳﺖﻫﺎﯾﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﻣﻮﻣﯿﺎﯾﯽ ﺟﻠﻮي ﺳﯿﻨﻪام ﮔﻠﻮﻟﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد ، ﻓﻘﻂﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺧﻤﯿﺪﮔﯽ ﺗﺎرﯾﮏ ﺷﺎﻧﻪاش را ﺑﺒﯿﻨﻢ ، و ﭼﯿﺰي در ﺑﺎرهي ﺷﮑﻠﯽﮐﻪ ﺷﺎﻧﻪاش ﻣﯽﺳﺎﺧﺖ و ﺣﺎﻟﺘﯽ ﮐﻪ اﻟﻘﺎ ﻣﯽﮐﺮد ﻣﻦ را ﺑﺎ ﻧﻮﻋﯽ اﻟﻔﺖ ﺷﺪﯾﺪ ﭘﺮ ﮐﺮده ﺑﻮد . ﺑﺪن او ﮔﺮم ﺑﻮد و ﺑﻘﺪري ﺑﻮي ﺧﻮﺑﯽ ﻣﯽداد - ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮔﺮگ ، درﺧﺖﻫﺎ ، و ﺧﺎﻧﻪ- ﮐﻪ ﻣﻦ ﺻﻮرﺗﻢ را در ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺶ دﻓﻦ ﮐﺮدم و و دوﺑﺎره ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ را ﺑﺴﺘﻢ . او ﺻﺪاي ﻣﻼﯾﻤﯽ درآورد و و ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺶ را ﺑﻪ ﻋﻘﺐ در ﺑﺮاﺑﺮ ﻣﻦ ﻏﻠﺘﺎﻧﺪ و ﻧﺰدﯾﮏ ﺗﺮ ﻓﺸﺎر داد.
ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﻗﺒﻞ از اﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻮاﺑﻢ ﺑﺒﺮد ، ﺗﻨﻔﺴﻢ آرام ﺷﺪ ﺗﺎﺑﺎ ﻣﺎل او ﺟﻮر ﺷﻮد ، ﯾﮏ ﻓﮑﺮ زود ﮔﺬر و ﺳﻮزاﻧﻨﺪهداﺷﺘﻢ : ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﻢ ﺑﺪون اﯾﻦ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ .
ﺑﺎﯾﺪ درﻣﺎﻧﯽ وﺟﻮد ﻣﯽداﺷﺖ.

ویرایش توسط FAH!ME : ۱۴ بهمن ۱۳۸۹ در ساعت ۰۳:۴۳ بعد از ظهر
FAH!ME آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۸۹, ۰۴:۱۵ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FAH!ME آواتار ها
 
FAH!ME به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

ﻓ%
ﺼﻞ ﻧﻮزدﻫﻢ – ﮔﺮﯾﺲ

27درﺟﻪ ﻓﺎرﻧﻬﺎیﺖ

وز ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻃﻮر ﺧﺎرقاﻟﻌﺎدهاي ﺷﻔﺎف و روﺷﻦ ﺑﻮد ، ﺑﺮاي رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﯿﺶ از ﺣﺪ زﯾﺒﺎ ، وﻟﯽ ﻣﻦ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﯾﮏ روز دﯾﮕﺮ را ﺑﺪون آوردن ﯾﮏ ﺑﻬﺎﻧﻪي واﻗﻌﺎً ﺧﻮب دَر ﺑﺮوم . ﻧﻪ اﯾﻨﮑﻪ ﺧﯿﻠﯽ از ﻣﺪرﺳﻪﻋﻘﺐ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪم ؛ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﯿﺪ ﺑﺮاي ﯾﮏ ﻣﺪت ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻫﯿﭻوﻗﺖ در ﻣﺪرﺳﻪ ﻏﺎﯾﺐ ﻧﯿﺴﺘﯽ ، وﻗﺘﯽ اﯾﻦ ﮐﺎر راﻣﯽﮐﻨﯽ ﻣﺮدم ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ .
رﯾﭽﻞ ﻗﺒﻼ دوﺑﺎر زﻧﮓ زده ﺑﻮد و ﯾﮏ ﭘﯿﺎم ﺻﻮﺗﯽ ﺑﺪﺷﮕﻮن ﮔﺬاﺷﺘﻪﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻔﺖ : روز ﺑﺪي رو ﺑﺮاي ﻧﯿﻮﻣﺪن ﺑﻪﮐﻼس اﻧﺘﺨﺎب ﮐﺮدي ، ﮔﺮﯾﺲ ﺑﺮﯾﺰبِین! (grace bribane)
اﻟﯿﻮﯾﺎ ﺑﻌﺪ از ﻣﺸﺎﺟﺮهﻣﺎن در راﻫﺮو ، زﻧﮓ ﻧﺰده ﺑﻮد . ﭘﺲﻣﯽﺷﺪ ﺣﺪس زد ﮐﻪ ﻣﺎ ﺗﻮي ﺷﺮاﯾﻂ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮدنﻧﺒﻮدﯾﻢ .
ﺳﻢ ﻣﻦ را در ﺑﺮاﻧﮑﻮ ﺑﻪ ﻣﺪرﺳﻪ رﺳﺎﻧﺪ در ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﻦ ﺷﺘﺎﺑﺎن ﻣﻘﺪاري از ﺗﮑﻠﯿﻒ اﻧﮕﻠﯿﺴﯽام را ﮐﻪ روز ﻗﺒﻞ اﻧﺠﺎم ﻧﺪاده ﺑﻮدم را اﻧﺠﺎم دادم . وﻗﺘﯽ او ﭘﺎرك ﮐﺮد ، ﻣﻦ در را ﺑﺎز ﮐﺮدم و ﮔﺬاﺷﺘﻢ ﯾﮏ ﺗﻨﺪﺑﺎد از ﻫﻮاي ﮔﺮم ﻧﺎﺑﻬﻨﮕﺎموارد ﺷﻮد . ﺳﻢ ﺻﻮرﺗﺶ را ﺑﻪ ﻃﺮف در ﺑﺎز ﭼﺮﺧﺎﻧﺪ ، ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺎز ﺑﻮدﻧﺪ .
« ﻣﻦ اﯾﻦ ﻫﻮا رو دوﺳﺖ دارم . ﺧﯿﻠﯽ اﺣﺴﺎس ﺧﻮدم ﺑﻮدن ﻣﯽﮐﻨﻢ . »
ﻧﮕﺎه ﮐﺮدن ﺑﻪ او و ﮔﺮم ﺷﺪن زﯾﺮ ﺗﺎﺑﺶ ﺧﻮرﺷﯿﺪ ﺳﺒﺐ ﻣﯿﺸﺪ زﻣﺴﺘﺎن ﻣﺎﯾﻞﻫﺎ دورﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ آﯾﺪ ، و ﻣﻦ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺗﺼﻮر ﮐﻨﻢ ﮐﻪ او ﻣﺮا ﺗﺮك ﮐﻨﺪ . ﻣﯽﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺧﻂ ﺧﻤﯿﺪهي ﺑﯿﻨﯽ او را ﺑﺮاي روﯾﺎﻫﺎي روزاﻧﻪ ﺑﻌﺪاً ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺴﭙﺎرم . ﺑﺮاي ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ دردي از اﺣﺴﺎس ﮔﻨﺎﻫﯽ ﺑﯽﻣﻌﻨﯽ ﺣﺲ ﮐﺮدم ، ﺑﺮاي اﯾﻨﮑﻪ اﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪﺳﻢ درﺣﺎل ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺷﺪن ﺑﺎ اﺣﺴﺎﺳﺎﺗﯽ ﺑﻮدﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﮔﺮﮔﻢ داﺷﺘﻢ- ﺗﺎ زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﯾﺎد آوردم ﮐﻪ او ﺧﻮد ﮔﺮﮔﻢ اﺳﺖ . دوﺑﺎره آن اﺣﺴﺎس ﻋﺠﯿﺐ را داﺷﺘﻢ ﮐﻪ از ﺣﻘﯿﻘﺖ وﺟﻮد او زﻣﯿﻦ در زﯾﺮﻣﻦ در ﺣﺎل ﺗﻐﯿﯿﺮ اﺳﺖ . ﺳﺮﯾﻌﺎً ﺑﺎ ﯾﮏ –ﺣﺲ- آراﻣﺶ ﻫﻤﺮاه ﺷﺪ . ﺷﯿﻔﺘﮕﯽ ﻣﻦ ﺣﺎﻻ ﺧﯿﻠﯽﺳﺎده ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﯿﺪ . ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰي ﮐﻪ ﻣﻦﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ دوﺳﺘﺎﻧﻢ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽدادم اﯾﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ دوﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﺪﯾﺪم از ﮐﺠﺎ آﻣﺪه ﺑﻮد .
ﮔﻔﺘﻢ : « ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮم... اﺻﻼً دﻟﻢ ﻧﻤﯽﺧﻮاد . »
ﭼﺸﻢﻫﺎي ﺳﻢ ﺑﺎزﺗﺮ و روي ﻣﻦ ﻣﺘﻤﺮﮐﺰ ﺷﺪﻧﺪ . « وﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺮدي ﻣﻦ اﯾﻨﺠﺎ ﻫﺴﺘﻢ ، ﻗﻮل ﻣﯿﺪم . » او ﺧﯿﻠﯽ رﺳﻤﯽ اﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮد « ﻣﯿﺸﻪ از ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﻢ ؟ ﻣﯽﺧﻮام ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺑِﮏ ﻫﻨﻮز اﻧﺴﺎﻧﻪ ؟ و اﮔﻪ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺑﺮق ﺧﻮﻧﺶ روﺷﻨﻪﯾﺎ ﻧﻪ . »
ﻣﻦ ﺳﺮم را ﺑﻪ ﻋﻼﻣﺖ ﻣﻮاﻓﻘﺖ ﺗﮑﺎن دادم ، وﻟﯽ ﻗﺴﻤﺘﯽ از ﻣﻦ اﻣﯿﺪ داﺷﺖ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪي ﺑﮏ ﺑﺮق ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ . ﯾﮏ ﺟﻮرﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽﺧﻮاﺳﺘﻢﺳﻢ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﻣﻦ ﺑﺎزﮔﺮدد . ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ او را از ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ ﺷﺪن ﺣﻔﻆ ﮐﻨﻢ ، ﭼﻮﻧﮑﻪ اوﯾﮏ روﯾﺎﺑﻮد . ﻣﻦ ﺑﺎ ﮐﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﯽام از ﺑﺮاﻧﮑﻮ ﺧﺎرج ﺷﺪم . « ﺟﺮﯾﻤﻪ ﻧﮕﯿﺮ . ﺗﻨﺪروي ﺳﺮﯾﻊ . » ﻫﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺟﻠﻮي اﺗﻮﻣﺒﯿﻞ رﺳﯿﺪم ، ﺳﻢ ﭘﻨﺠﺮهاش را ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮐﺸﯿﺪ . « ﻫﯽ ! »
« ﭼﯿﻪ ؟ »
او ﺑﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ، ﮔﻔﺖ : « ﺑﯿﺎ اﯾﻨﺠﺎ ، ﮔﺮﯾﺲ . » ﺑﻪ ﻃﺮزي ﮐﻪ او اﺳﻤﻢ را ﮔﻔﺖ ﻟﺒﺨﻨﺪ زدم و ﺑﻪ ﻃﺮف ﭘﻨﺠﺮه ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ، وﻗﺘﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪم ﭼﯽﻣﯽﺧﻮاﺳﺖ وﺳﯿﻊﺗﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ زدم . ﺑﻮﺳﻪي ﺑﺎ دﻗﺖ او ﻣﻦ را ﻓﺮﯾﺐ ﻧﺪاد ؛ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﻟﺐﻫﺎﯾﻢرا از ﻫﻢﺑﺎز ﮐﺮدم او آﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ و ﻋﻘﺐ رﻓﺖ . « ﻣﻦ ﺑﺎﻋﺚ دﯾﺮ رﺳﯿﺪن ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﺪرﺳﻪ ﻣﯽﺷﻢ . »
ﭘﻮزﺧﻨﺪ زدم . از ﺷﺎدي در آﺳﻤﺎن ﻫﻔﺘﻢ ﺳﯿﺮ ﻣﯽﮐﺮدم . « ﺳﺎﻋﺖﺳﻪ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮدي ؟ »
« از دﺳﺘﺶ ﻧﻤﯽدم . »
او را ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ﮐﻪ از ﭘﺎرﮐﯿﻨﮓ ﺧﺎرج ﺷﺪ ، از ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻﺑﻠﻨﺪﯾﻪ اﻣﺮوز در ﻣﺪرﺳﻪ را ﺣﺲ ﻣﯽﮐﺮدم ﮐﻪ ﭘﯿﺶروﯾﻢ ﺑﻮد .
ﯾﮏ دﻓﺘﺮ ﺑﻪ ﺑﺎزوﯾﻢ ﺧﻮرد . « اون ﭼﯽ ﺑﻮد ؟ »
ﺑﻪ ﻃﺮف رﯾﭽﻞ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ و ﺳﻌﯽ ﮐﺮدم ﺑﻪ ﭼﯿﺰي راﺣﺖﺗﺮ از ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ . « ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ؟ »
رﯾﭽﻞ ﻣﺴﺄﻟﻪ را اداﻣﻪ ﻧﺪاد ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﯾﻨﮑﻪ ﻣﻐﺰش ﻗﺒﻞ از اﯾﻦ روي ﭼﯿﺰ دﯾﮕﺮي ﺑﻮد . او آرﻧﺞ ﻣﻦ را ﻗﺎﭘﯿﺪو ﺷﺮوع ﮐﺮد ﺑﻪ ﻫﺪاﯾﺖﻣﻦ ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﺪرﺳﻪ . ﺣﺘﻤﺎً ، ﺣﺘﻤﺎً ، ﯾﮏ ﺟﺎﯾﺰهي ﺟﺎوﯾﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮاي ﻣﻦ در ﻧﻈﺮ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ در ﭼﻨﯿﻦ روز دل اﻧﮕﯿﺰي ﺑﻪ ﻣﺪرﺳﻪ ﻣﯽرﻓﺘﻢ ، آن ﻫﻢ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﻢ در ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺑﻮد . رﯾﭽﻞ آرﻧﺞ ﻣﻦ را ﺗﮑﺎن داد ﺗﺎ ﺗﻮﺟﻪام را ﺟﻠﺐ ﮐﻨﺪ . « ﮔﺮﯾﺲ. ﺣﻮاﺳﺘﻮ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ . دﯾﺮوز ﺑﯿﺮون ﻣﺪرﺳﻪ ﯾﮏ ﮔﺮگ ﺑﻮد . ﺗﻮيﭘﺎرﮐﯿﻨﮓ ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎ . ﻣﺜﻞ اﯾﻨﮑﻪ وﻗﺘﯽﻣﺪرﺳﻪ ﺗﻤﻮم ﺷﺪ ﻫﻤﻪ دﯾﺪﻧﺶ . »
« ﭼﯽ ؟ » ﭼﺮﺧﯿﺪم و از ﺑﺎﻻي ﺷﺎﻧﻪام ﺑﻪ ﭘﺎرﮐﯿﻨﮓ ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ، ﺳﻌﯽ داﺷﺘﻢ ﯾﮏ ﮔﺮگ را در ﻣﯿﺎن ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎ ﺗﺼﻮر ﮐﻨﻢ . ﮐﺎجﻫﺎي ﮐﻢﭘﺸﺖ ﮐﻪ ﭘﺎرﮐﯿﻨﮓ را در ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﻧﺪري وود وﺻﻞ ﻧﻤﯽﺷﺪﻧﺪ ؛ ﮔﺮگ ﻣﯽﺑﺎﯾﺴﺖ ازﭼﻨﺪ ﺧﯿﺎﺑﺎن و ﺣﯿﺎط رد ﺷﺪه ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎرﮐﯿﻨﮓ ﺑﺮﺳﺪ . « ﭼﻪ ﺷﮑﻠﯽ ﺑﻮد ؟ »
رﯾﭽﻞ ﻧﮕﺎه ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﻣﻦ داد . « ﮔﺮﮔﻪ ؟ »
ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻼﻣﺖ ﺗﺼﺪﯾﻖ ﺳﺮ ﺗﮑﺎن دادم .
« ﻋﯿﻦ ﯾﻪ ﮔﺮگ . ﺧﺎﮐﺴﺘﺮي . » رﯾﭽﻞ ﻧﮕﺎه ﭘﮋﻣﺮدهي ﻣﺮا دﯾﺪ و ﺷﺎﻧﻪ ﺑﺎﻻ اﻧﺪاﺧﺖ . « ﻣﻦ ﻧﻤﯽدوﻧﻢ ، ﮔﺮﯾﺲ . آﺑﯽﻓﺎم-ﺧﺎﮐﺴﺘﺮي ؟ ﺑﺎ ﺧﺮاﺷﯿﺪﮔﯽﻫﺎي زﺷﺖ واﺿﺢ روي ﺷﺎﻧﻪ اش . »
ﭘﺲ ﺟﮏ ﺑﻮده . ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻮده ﺑﺎﺷﺪ . ﮔﻔﺘﻢ : «ﺣﺘﻤﺎً ﯾﻪ آﺷﻮب درﺳﺖ ﺣﺴﺎﺑﯽ راه اﻧﺪاﺧﺖ . »
« آره . ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ اوﻧﺠﺎ ﻣﯽﺑﻮدي دﺧﺘﺮ ﮔﺮﮔﯽ . ﺟﺪاً ﻫﯿﭽﮑﺲ آﺳﯿﺐ ﻧﺪﯾﺪ ﺧﺪا رو ﺷﮑﺮ ، وﻟﯽ اﻟﯿﻮﯾﺎ ﮐﺎﻣﻼ ﻗﺎﻃﯽ ﮐﺮده ﺑﻮد . ﮐﻞﻣﺪرﺳﻪ ﻗﺎﻃﯽ ﮐﺮده ﺑﻮدن . اﯾﺰاﺑﻞ ﮐﻪ ﮐﻼً ﻫﯿﺴﺘﺮﯾﺎﯾﯽ ﺷﺪه ﺑﻮد و آﺷﻮب ﮔﻨﺪه ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﺮد . » رﯾﭽﻞدﺳﺖ ﻣﻦ را ﻓﺸﺎر داد . « ﺧﻮب . ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎل ، ﭼﺮا ﺗﻮ ﺗﻠﻔﻨﺘﻮ ﺟﻮاب ﻧﻤﯽدادي ؟ »
ﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺪرﺳﻪ وارد ﺷﺪﯾﻢ . درﻫﺎ ﺑﺎز ﻧﮕﻪ داﺷﺘﻪ ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪﺗﺎ ﻫﻮاي ﺧﻨﮏ وارد ﺷﻮد . « ﺑﺎﺗﺮﯾﺶ ﺗﻤﻮم ﺷﺪه ﺑﻮد . »
رﯾﭽﻞ ﯾﮏ ادا از ﺧﻮدش درآورد و ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮد ﺗﺎ ﺻﺪاﯾﺶﺑﺮﻓﺮاز ﺻﺪاي داﻧﺶ آﻣﻮزان در ﺳﺮﺳﺮاﻫﺎ ﺷﻨﯿﺪه ﺷﻮد . « ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﻣﺮﯾﻀﯽ ؟ ﻫﯿﭻ وﻗﺖﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽﮐﺮدم زﻧﺪه ﺑﺎﺷﻢ و روزي رو ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﻼس ﻧﯿﺎي. ﺑﯿﻦ ﻧﯿﻮﻣﺪن ﺗﻮﺑﻪ ﮐﻼس و ﮔﺮدش ﺣﯿﻮاﻧﺎت وﺣﺸﯽ ﺗﻮي ﭘﺎرﮐﯿﻨﮓ ، ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﺮدم دﻧﯿﺎ داره ﺑﻪ آﺧﺮ ﻣﯿﺮﺳﻪ .دﯾﮕﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺎران ﺧﻮن ﺑﻮدم . »
ﺟﻮاب دادم : « ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﯾﮏ ﻧﻮع وﯾﺮوس ﺑﯿﺴﺖ و ﭼﻬﺎر ﺳﺎﻋﺘﻪﮔﺮﻓﺘﻢ . »
« اَه ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬﺖ دﺳﺖ ﺑﺰﻧﻢ ؟ » وﻟﯽ ﺑﻪ ﺟﺎي ﺟﺪا ﺷﺪن ، رﯾﭽﻞ ﺷﺎﻧﻪاش را ﺑﺎ ﯾﮏ ﭘﻮزﺧﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ زد . ﺧﻨﺪﯾﺪم و او را ﻫﻞ دادم و ﻫﻢ ﭼﻨﺎن ﮐﻪ اﯾﻦ ﮐﺎر را ﮐﺮدم ، اﯾﺰاﺑﻞ ﮐﺎﻟﭙﭙﺮ را دﯾﺪم . ﻟﺒﺨﻨﺪم ﻣﺤﻮ ﺷﺪ . او ﺑﻪ دﯾﻮار ﮐﻨﺎر ﯾﮑﯽ از ﻣﺨﺰنﻫﺎي آﺷﺎﻣﯿﺪﻧﯽ ﺗﮑﯿﻪ داده ﺑﻮد . ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺧﻢ ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ . اول ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﺮدم ﮐﻪ او دارد ﺑﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮاﻫﺶ ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﻨﺪ ، وﻟﯽ ﺑﻌﺪ ﻓﻬﻤﯿﺪم ﮐﻪ دﺳﺖﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮدﻧﺪ و او ﻓﻘﻂ ﺑﻪ زﻣﯿﻦ ﺧﯿﺮه ﺷﺪه ﺑﻮد . اﮔﺮ او ﯾﮏﭘﺮﻧﺴﺲ ﯾﺨﯽﻧﺒﻮد ، ﺣﺘﻤﺎً ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮدم دارد ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ . ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ او ﺣﺮف ﻣﯽزدم .
اﯾﺰاﺑﻞ ﮐﻪ اﻧﮕﺎر ﻓﮑﺮم را ﺧﻮاﻧﺪه ﺑﻮد ، ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺑﺎﻻ را ﻧﮕﺎه ﮐﺮد و ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎن ﺟﮏ ، ﺑﺎ ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﻢ روﺑﺮو ﺷﺪﻧﺪ . ﻣﻦ ﻣﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻣﺒﺎرزه ﻃﻠﺒﯿﺪن را در ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺑﺒﯿﻨﻢ : ﺧﺐ ، ﺗﻮ داري ﺑﻪ ﭼﯽ ﻧﮕﺎهﻣﯿﮑﻨﯽ ، ﻫﺎ ؟
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻪ ﯾﮑﺴﻮي دﯾﮕﺮ ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم و ﺑﻪ راه رﻓﺘﻦ ﺑﺎ رﯾﭽﻞ اداﻣﻪ دادم ، وﻟﯽ ﺣﺲ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮدﻧﺪ را داﺷﺘﻢ .

ویرایش توسط FAH!ME : ۱۴ بهمن ۱۳۸۹ در ساعت ۰۴:۳۳ بعد از ظهر
FAH!ME آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۸۹, ۰۷:۳۰ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
FAH!ME آواتار ها
 
FAH!ME به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

ﻓﺼﻞ ﺑﯿﺴﺘﻢ – ﺳﻢ

93 درﺟﻪ ﻓﺎرﻧﻬﺎﯾﺖ


آن ﺷﺐ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐﻪ ﻣﻦ در ﺗﺨﺖ ﮔﺮﯾﺲ دراز ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻮدم ، از اﺧﺒﺎر ﭘﯿﺪاﯾﺶ ﺟﮏ در ﻣﺪرﺳﻪ اﺛﺮ ﻧﺎﻣﻄﻠﻮﺑﯽ روﯾﻢ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮد ، ﺑﯿﺨﻮاب ﺑﻪ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺑﯿﺮون ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺗﻮﺳﻂ ﻫﺎﻟﻪي ﮐﻤﯽ در ﻧﻮر ﻣﻮﻫﺎي او روي ﺑﺎﻟﺶ ﻗﻄﻊ ﻣﯽﺷﺪﺧﯿﺮه ﺷﺪه ﺑﻮدم . و ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﮔﺮگﻫﺎﯾﯽ اﻓﺘﺎدم ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﮔﺮگﻫﺎ رﻓﺘﺎر ﻧﻤﯽﮐﺮدﻧﺪ . و ﺑﻪ ﮐﺮﯾﺴﺘﺎ ﺑﺎﻟﻤﻦ( christa bohlmsnn ) ﻓﮑﺮ ﮐﺮدم .
از آﺧﺮﯾﻦ وﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻃﺮهي ﮐﺮﯾﺴﺘﺎ از ذﻫﻨﻢ ﻋﺒﻮر ﮐﺮده ﺑﻮد ﺳﺎلﻫﺎ ﻣﯽﮔﺬﺷﺖ ، وﻟﯽ ﻧﺎراﺣﺘﯽ ﮔﺮﯾﺲ درﻣﻮردآﻣﺪن ﺟﮏﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ آن ﺗﻌﻠﻖ ﻧﺪاﺷﺖ ، ﻫﻤﻪي آن ﺧﺎﻃﺮات را ﺑﺮﮔﺮداﻧﺪه ﺑﻮد .
اﺗﺎق ﻧﺸﯿﻤﻦ ، ﺳﺮﺳﺮا ، دوﺑﺎره آﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ، ﻏﺮﻏﺮﻣﯽﮐﺮدﻧﺪ و ﺑﺮ ﺳﺮ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻓﺮﯾﺎد ﻣﯽﮐﺸﯿﺪﻧﺪ ، ﺷﺒﯿﻪ ﮔﺮگﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮاي ﻗﻠﻤﺮو ﻣﯽﺟﻨﮕﯿﺪﻧﺪ . ﻣﻦ ﺟﻮان ﺑﻮدم ، ﺣﺪودا ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﻪ ، ﭘﺲ ﺑِﮏ در آن ﻫﻨﮕﺎم ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﻏﻮل ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽآﻣﺪ - ﯾﮏ ﺧﺪاي ﯾﮏ دﻧﺪه و ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﺧﺸﻤﺶ را ﺗﺤﺖ ﮐﻨﺘﺮل داﺷﺖ . او ﺑﺎ ﮐﺮﯾﺴﺘﺎ دور ﺗﺎ دورﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﭼﺮﺧﯿﺪ ، ﯾﮏ زن ﭼﻬﺎرﺷﺎﻧﻪ ﺟﻮان ﺑﺎ ﺻﻮرﺗﯽﮐﻪ از ﺧﺸﻢ ﺳﺮخ ﺷﺪه ﺑﻮد .
« تو دو ﺗﺎ آدﻣﻮ ﮐﺸﺘﯽ ، ﮐﺮﯾﺴﺘﺎ . ﮐﯽ ﻣﯽﺧﻮاي اﯾﻦ ﺣﻘﯿﻘﺘﻮﺑﻔﻬﻤﯽ ؟ »
« ﮐﺸﺘﻢ ؟ ﮐﺸﺘﻢ ؟ » ﺻﺪاي ﺟﯿﻎ ﻣﺎﻧﻨﺪه او ﭘﺮدهي ﮔﻮﺷﻬﺎﯾﻢ را ﻟﺮزاﻧﺪاﻧﻨﺪ ، ﻣﺜﻞ ﻧﺎﺧﻨﯽ ﮐﻪ روي ﺷﯿﺸﻪ ﮐﺸﯿﺪهﻣﯽﺷﺪ . « ﭘﺲ ﻣﻦ ﭼﯽ ؟ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎه ﮐﻦ . زﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺗﻤﻮم ﺷﺪهاس . »
بِک ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺖ : « ﺗﻤﻮم ﻧﺸﺪه ، ﺗﻮ ﻫﻨﻮز داري ﻧﻔﺲﻣﯽﮐﺸﯽ ، ﻧﻤﯽﮐﺸﯽ ؟ ﻗﻠﺒﺖ ﻫﻨﻮز داره ﻣﯽﺗﭙﻪ ؟ وﻟﯽﻧﻤﯽﺗﻮﻧﻢ اﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ رو واﺳﻪ اون دوﺗﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯿﺖ ﺑﮕﻢ . »
یادم اﺳﺖ از ﺻﺪاي ﮐﺮﯾﺴﺘﺎ ﺧﻮدم را دور ﻣﯽﮐﺮدم - ﯾﮏ ﻓﺮﯾﺎد ﺧﺸﻦ و ﺧﺎرج از ﺗﺼﻮر . « اﯾﻦ زﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ! »
بِک درﺑﺎرهي ﺧﻮدﺧﻮاﻫﯽ و ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﺳﺮ او ﻓﺮﯾﺎد ﮐﺸﯿﺪ و او در ﺟﻮاب ﺑﺎ ﯾﮏ ﺳﺮي ﻓﺤﺶ و ﻧﺎﺳﺰا ﺟﯿﻎ ﻣﯽزدﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ آرزدﮔﯽ ﻣﻦ ﺷﺪه ﺑﻮد ؛ ﻣﻦ ﭘﯿﺶ از آن ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ آن ﮐﻠﻤﺎت را ﻧﺸﻨﯿﺪه ﺑﻮدم .
بِک ﺑﻪ ﺗﻨﺪي ﮔﻔﺖ : « اون ﻣﺮد ﺗﻮي زﯾﺮزﻣﯿﻦ رو ﭼﯽ ﻣﯿﮕﯽ ؟ » ﻓﻘﻂ ﻣﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﭘﺸﺖ ﺑِﮏ را از ﺳﺮ ﺟﺎﯾﻢ در ﺳﺮﺳﺮا ﺑﺒﯿﻨﻢ . « ﺗﻮ اون رو ﮔﺎز ﮔﺮﻓﺘﯽ ، ﮐﺮﯾﺴﺘﺎ . اﻻن ﺗﻮ زﻧﺪﮔﯿﺸﻮ ﻧﺎﺑﻮد ﮐﺮدي . و دو ﻧﻔﺮ رو ﻫﻢ ﮐﺸﺘﯽ . ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﯾﻨﮑﻪ اونﻫﺎ ﺗﻮرو ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﮐﻠﻤﻪي زﻧﻨﺪه ﺻﺪا زدن . ﻣﻦ ﺑﻪﺻﺒﺮ ﮐﺮدن ﺑﺮاي دﯾﺪن ﮐﻤﯽ ﭘﺸﯿﻤﻮﻧﯽ در ﺗﻮ اداﻣﻪﻣﯿﺪم . ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ، ﻓﻘﻂ ﺗﻌﻬﺪ ﻣﯽﮔﯿﺮم ﮐﻪ اﯾﻦ دﯾﮕﻪ اﺗﻔﺎق ﻧﻤﯿﺎﻓﺘﻪ . »
ﮐﺮﯾﺴﺘﺎ ﻏﺮﯾﺪ : « ﺑﺮاي ﭼﯽ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﻌﻬﺪ ﭼﯿﺰي رو ﺑﺪم ؟ ﺗﻮ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﭼﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ دادي ؟ » ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺶ ﺧﻢﺷﺪﻧﺪ و ﭼﺮﺧﯿﺪﻧﺪ . « ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺧﻮدﺗﻮن ﻣﯽﮔﯿﻦ ﮔﺮوه ؟ ﺷﻤﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﮔﻠﻪ ﻫﺴﺘﯿﻦ . ﺷﻤﺎ ﮐﺮﯾﻬﯿﺪ . ﺷﻤﺎ ﯾﻪ ﻣﺸﺖ ﻣﺠﻨﻮن ﻣﺘﻘﻠﺪ از رﺳﻤﯿﺪ . ﻣﻦ ﻫﺮ ﮐﺎري ﮐﻪ دوﺳﺖ دارم ﻣﯽﮐﻨﻢ . ﻣﻦ ﺑﺎ اﯾﻦ زﻧﺪﮔﯽ ﻫﺮ ﻃﻮر ﮐﻪ ﺑﺨﻮام ﮐﻨﺎر ﻣﯿﺎم . »
ﺻﺪاي بِک ﺑﻪ ﻃﺮز ﺑﺪ و وﺣﺸﺘﻨﺎﮐﯽ ﺑﯽاﺣﺴﺎس ﺑﻮد . ﺑﻪ ﯾﺎد ﻣﯿﺎرم ﮐﻪ ﭘﺲ از آن ﺑﻪ ﻃﻮر ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ ﺑﺮاي ﮐﺮﯾﺴﺘﺎﻣﺘﺎﺳﻒ ﺑﻮدم ، ﺑِﮏ دﯾﮕﺮ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻧﻤﯽرﺳﯿﺪ . زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ او در ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺣﺎﻟﺘﺶ ﺑﻮد . ﮔﻔﺖ : « ﺑﻪﻣﻦ ﻗﻮلﺑﺪه ﮐﻪ اﯾﻦ اﺗﻔﺎق دوﺑﺎره ﺗﮑﺮار ﻧﻤﯽﺷﻪ . »
در آن ﻫﻨﮕﺎم ﮐﺮﯾﺴﺘﺎ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد- ﻧﻪ ، ﺑﻪ ﻣﻦﻧﻪ . درون ﻣﻦ . ذﻫﻦ او ﺟﺎﯾﯽ ﺧﯿﻠﯽ دور ﺑﻮد ، در ﺣﺎل ﻓﺮار از ﺣﻘﯿﻘﺖﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮدن ﺑﺪﻧﺶ . ﻣﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ رﮔﯽ را ﮐﻪ درﺳﺖ وﺳﻂ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽاش ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد را ﺑﺒﯿﻨﻢ ، وﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪم ﮐﻪ ﻧﺎﺧﻦﻫﺎﯾﺶ ﭘﻨﺠﻪ ﺑﻮدﻧﺪ . « ﻣﻦ ﻫﯿﭽﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﮑﺎر ﻧﯿﺴﺘﻢ . ﺑﺮو ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ . »
بِک ﺧﯿﻠﯽ آرام ﮔﻔﺖ : « از ﺧﻮﻧﻪي ﻣﻦ ﺑﺮو ﺑﯿﺮون . »
او رﻓﺖ . در ﺷﯿﺸﻪاي را ﭼﻨﺎن ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻪ ﻫﻢ زد ﮐﻪ ﻇﺮفﻫﺎي ﺗﻮي ﮐﺎﺑﯿﻨﺖﻫﺎي آﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺗﻎ ﺗﻎ ﮐﺮدﻧﺪ . ﭼﻨﺪﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ، ﻣﻦ ﺻﺪاي در را ﺷﻨﯿﺪم ﮐﻪ ﻣﺠﺪدا ﺑﺎز و ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ، ﺧﯿﻠﯽ آﻫﺴﺘﻪﺗﺮ. بک ﺑﻪ دﻧﺒﺎل او رﻓﺖ .
ﯾﺎدم ﻣﯽآﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ اﻧﺪازه ﮐﺎﻓﯽ ﺳﺮد ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺮان ﺑﻮدم ﮐﻪ ﺑِﮏ ﺑﺮاي زﻣﺴﺘﺎن ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ و ﻣﺮا در ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎﺑﮕﺬارد . ﺗﺮس ﮐﺎﻓﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﻦ را ﻣﺠﺒﻮر ﮐﻨﺪ از راﻫﺮوي ورودي ﺑﻪ درون اﺗﺎق ﻧﺸﯿﻤﻦ ﺑﺨﺰم ، درﺳﺖﻫﻤﺎن ﻣﻮﻗﻊﯾﮏ ﺻﺪاي ﺑﻠﻨﺪ ﻋﻈﯿﻢ ﺷﻨﯿﺪم .
بک ﺑﻪ آراﻣﯽ ﺧﻮد را ﺑﻪ درون ﺧﺎﻧﻪ آورد ، از ﺳﺮﻣﺎ و ﺗﻌﺪﯾﺪﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽﻟﺮزﯾﺪ ، و او ﺑﺎ اﺣﺘﯿﺎط ﯾﮏ اﺳﻠﺤﻪ را روي ﭘﯿﺸﺨﻮان ﮔﺬاﺷﺖﻣﺜﻞ اﯾﻨﮑﻪ از ﺷﯿﺸﻪ درﺳﺖ ﺷﺪه ﺑﺎﺷﺪ . ﺑﻌﺪ او ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻦ ﺷﺪ ﮐﻪ در اﺗﺎق ﻧﺸﯿﻤﻦ اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮدم ،دﺳﺖﻫﺎﯾﻢ دور ﻗﻔﺴﻪي ﺳﯿﻨﻪام ، اﻧﮕﺸﺖﻫﺎﯾﻢ ﺟﻠﻮي ﺑﺎزوﻫﺎﯾﻢ را ﭼﻨﮓﻣﯽزدﻧﺪ .
ﻫﻨﻮز آﻫﻨﮓ ﺻﺪاي او را ﺑﻪ ﯾﺎد داﺷﺘﻢ ، وﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ : « ﺑﻪ اون دﺳﺖ ﻧﺰن ، ﺳﻢ . » ﺗﻮﺧﺎﻟﯽ . ﺧﺸﻦ . او ﺑﻪدﻓﺘﺮش رﻓﺘﻪ ﺑﻮد و ﺑﺮاي ﺑﻘﯿﻪ روز ﺳﺮش را روي دﺳﺖﻫﺎﯾﺶ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮد . در ﻫﻮاي ﮔﺮگ و ﻣﯿﺶ ، او وآﻟﺮﯾﮏ(ulrik) ﺑﯿﺮون رﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ ، ﺻﺪاﯾﺸﺎن ﮐﻢ و ﺧﺎﻣﻮش ﺑﻮد ؛ از ﻣﯿﺎن ﭘﻨﺠﺮه ﻣﻦ آﻟﺮﯾﮏ را دﯾﺪم ﮐﻪ ﯾﮏ ﺑﯿﻞ را ازﮔﺎراژ آورده ﺑﻮد .
و اﻻن ، ﻣﻦ اﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮدم ، در ﺗﺨﺖ ﮔﺮﯾﺲ دراز ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻮدم ، و ﺟﮏ ﺟﺎﯾﯽ آن ﺑﯿﺮون ﺑﻮد . ﻣﺮدم ﻋﺼﺒﺎﻧﯽﮔﺮﮔﯿﻨﻪﻫﺎي ﺧﻮﺑﯽ ﻧﻤﯽﺷﺪﻧﺪ .
ﻣﺎداﻣﯿﮑﻪ ﮔﺮﯾﺲ در ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﻮد ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪي ﺑِﮏ راﻧﻨﺪﮔﯽﮐﺮده ﺑﻮدم . ﺟﺎده ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮد و ﭘﻨﺠﺮهﻫﺎ ﺗﺎرﯾﮏ ﺑﻮدﻧﺪ ؛ و ﻣﻦ دل و ﺟﺮات ﺗﻮ رﻓﺘﻦ و دﯾﺪن اﯾﻨﮑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻘﺪر ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮده را ﻧﺪاﺷﺘﻢ . ﺑﺪون ﺑِﮏ ﮐﻪ اﻣﻨﯿﺖ ﮔﺮوه را ﺑﻪاﺟﺮا درآورد ، ﮐﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﮏ را در ﺧﻂ ﻧﮕﻪ ﻣﯽداﺷﺖ ؟
ﯾﮏ ﺣﺲ ﻧﺎﺧﻮاﺳﺘﻪي ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ داﺷﺖ ﺷﺮوع ﺑﻪ ﻓﺸﺎر آوردن ﭘﺸﺖﮔﻠﻮي ﻣﻦ ﻣﯽﮐﺮد . ﺑﮏ ﯾﮏ ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮاه داﺷﺖ ، وﻟﯽ ﻣﻦ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺷﻤﺎرهاش را ﺑﻪﯾﺎد ﺑﯿﺎورم ، ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮد ﭼﻘﺪر ﻣﯿﺎن ﺧﺎﻃﺮاﺗﻢ ﻣﯽﮔﺸﺘﻢ . ﺻﻮرﺗﻢ را روي ﺑﺎﻟﺶ ﻓﺸﺎر دادم و دﻋﺎ ﮐﺮدم ﮐﻪ ﺟﮏ ﻧﺨﻮاﺳﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ را ﮔﺎز ﺑﮕﯿﺮد ، ﺑﻪ دﻟﯿﻞ اﯾﻨﮑﻪ اﮔﺮ او ﻣﺸﮑﻞﺳﺎز ﻣﯽﺷﺪ ، ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽﮐﺮدم ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ اﻧﺪازهي ﮐﺎﻓﯽ ﻗﻮي ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﭼﯿﺰي را ﮐﻪ ﻣﯽﺑﺎﯾﺴﺖ اﻧﺠﺎم ﻣﯿﺸﺪ ، اﻧﺠﺎمﺑﺪﻫﻢ .
FAH!ME آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
استیفویدر, استیفویدرتایپ, تایپ, رمان, لرزش, لرزش or مگی, مگی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
گرگهاي مرسي فالز (درنگ) (جلد دوم) | مگی استیفویدر samira1362 جزیره متروکه کتاب 28 ۲ دي ۱۳۹۰ ۰۷:۰۹ قبل از ظهر
لرزش | مگی استیفویدر | موبایل ستاره یخی رمان خارجی 6 ۲۸ شهريور ۱۳۹۰ ۰۴:۴۰ بعد از ظهر
Linger By Maggie Stiefvater Anonymous خارجی و زبان اصلی 2 ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۱۱:۳۴ بعد از ظهر
لرزش | مگی استیفواردر | دانلود honey_x خارجی 1 ۳۱ شهريور ۱۳۸۹ ۱۰:۱۱ بعد از ظهر
لرزش دیوار ها هم برق تولید میکند! zb7373 فیزیک 0 ۲ خرداد ۱۳۸۹ ۰۲:۰۲ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان