ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
همه چیز از دوره ی صفوی | شاهان صفوی
paradiseagency

گل نقش طاووس

?



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 30
  1. Top | #1

    همکار بازنشسته


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    3,755
    میانگین پست در روز
    2.02
    تشکر از کاربر
    20,905
    تشکر شده 45,118 در 6,677 پست
    اندازه فونت

    Wink همه چیز از دوره ی صفوی | شاهان صفوی

    مدیر بخش:

    نظرات شخصی ندید که اخطار می گیرید، فقط اگه مطلبی دارید پست بدید.









    تشكيل دولت صفوى در اوايل قرن دهم هجرى قمرى (ابتداى قرن شانزدهم ميلادى) يكى از رويدادهاى مهم ايران محسوب مى شود.

    پيدايش اين دولت كه بايد آن را سرآغاز عصر تازه اى در حيات سياسى و مذهبى ايران دانست موجب شد استقلال ايران براساس مذهب رسمى تشيع و يك سازمان ادارى بالنسبه متمركز، تامين شود. گذشته از آن تاسيس و استقرار اين دولت زمينه اى را فراهم ساخت تا خلاقيت هاى فرهنگى، هنرى معمارى، تداوم و امكان تجلى و رشد يابد و نمونه هاى بديعى از اين امور (به ويژه در زمينه هنر و معمارى) پديد آيد. با آغاز روابط سياسى با دولت هاى اروپايى و سرزمين هاى همجوار، بازرگانى توسعه يافت. لازم به ذكر است كه اين امر موجب تحول در اقتصاد داخلى شد و اين تحول در توليد و فروش ابريشم و ايجاد مراكز بزرگ بافندگى بسيار موثر افتاد.

    در سال ۹۰۷ ه.ق شاه اسماعيل اول (فرزند شيخ حيدر صفوى) با كمك قزلباشان منتسب به خانقاه اردبيل، پس از شكست فرخ يسار (پادشاه شروان) و الوند بيگ آق قويونلو، شهر تبريز (پايتخت دولت آق قويونلو) را به تصرف درآورد. در همين شهر بود كه دولت صفوى را بنيان نهاد و مذهب شيعه دوازده امامى را مذهب رسمى ايران اعلام كرد. او در نخستين سال هاى سلطنت خود تمامى قدرت هاى خودمختار داخلى را بر انداخت و زمينه ايجاد حكومت مركزى را فراهم ساخت.

    با اينكه تاسيس دولت صفوى به دست شاه اسماعيل در سال ۹۰۷ ه.ق انجام گرفت ولى علل و عوامل تكوين اين دولت به دو قرن قبل از آن باز مى گشت. با اين نظر اجمالى به تاريخ اجتماعى ايران بعد از اسلام، بايد گفت كه ايجاد دولت شيعى صفوى نقطه اوج نهضت هايى بود كه به طرفدارى از تشيع عليه حكومت هاى بنى اميه و بنى عباس و قدرت هاى همسوى آنان صورت گرفت. هجوم مغول در اوايل قرن هفتم ه.ق و سقوط بغداد (مركز خلافت عباسى) در آغاز نيمه دوم اين قرن زمينه و شرايط مساعدى را فراهم كرد تا پيروان مذاهب (به ويژه تشيع و نحله هاى فكرى وابسته به آن) امكان بيشترى براى رشد و توسعه پيدا كنند. در واقع قرن هشتم و نهم هجرى (به خصوص دوران انحطاط حكومت ايلخانان و تيموريان) تا حد زيادى به رشد تشيع و تصوف كمك كرد.

    شيخ صفى الدين اسحاق اردبيلى نياى بزرگ صفويان و پيشواى طريقت صفوى در عصر ايلخانان مى زيست. تولد او به سال ۶۵۰ ه.ق و وفاتش به سال ۷۳۵ ه.ق روى داد و با ايلخانانى همچون سلطان محمود غازان خان اولجايتو و سلطان ابوسعيد بهادرخان معاصر بود.
    بر پايه يكى از قديمى ترين متون صفويه (صفويه الصفاء تاليف اين بزاز) جد اعلاى شيخ صفى الدين موسوم به فيرزوشاه زرين كلاه در ناحيه مغان و مجاورت غرب گيلان موطن اختيار كرد و فرزندان او در آن نواحى با حسن سلوك و پرهيزگارى و زهد روزگار مى گذرانيدند.

    صفى الدين كه هشتمين نسل فيروزشاه بود در آغاز جوانى با شور و اشتياقى كه در كسب عرفان داشت به دنبال مراد از شهرى به شهرى مى رفت. سرانجام در گيلان به خانقاه شيخ تاج الدين ابراهيم (معروف به شيخ زاهد گيلانى) رسيد و در سلك مريدان او درآمد. شيخ كه استعداد ذاتى و صلاحيت او را در سير و سلوك دريافته بود، وى را به جانشينى خويش انتخاب كرد و در سال ۷۰۰ ه.ق كه شيخ زاهد وفات يافت صفى الدين به جاى او بر مسند ارشاد نشست و شهر اردبيل را كه موطنش بود مركز فعاليت خود ساخت و خانقاهى در آن برپا كرد.

    اين خانقاه به زودى مركز تجمع پيروان شيخ صفى شد. ظلم و جور حكام ايلخانى و كارگزاران آنان و مضيقه هايى كه براى مردم فراهم مى كردند، خانقاه هاى آن روزگار را به مراكز تجمع ناراضيان و انديشه وران تبديل كرده و در اين ميان خانقاه شيخ صفى از موقعيت ممتازى برخوردار بود. همچنين موقعيت اردبيل بر سر راه هاى ارتباطى گيلان و اران و آذربايجان و آناتولى و نيز نفوذ معنوى شيخ و احترامى كه ايلخانان معاصر او برايش قائل بودند بيش از پيش بر اهميت اين خانقاه افزود.

    شيخ صفى الدين در سال ۷۳۰ ه.ق در حالى كه مريدان بسيارى در حلقه طريقت او فراهم آمده بودند، زندگى را بدرود گفت و فرزندش، صدرالدين موسى جانشين او شد. از اين زمان تا دورانى كه شيخ جنيد به پيشوايى رسيد رهبران خانقاه تنها كوشش خود را صرف تبليغ و ارشاد مريدان در مناطق دور و نزديك مى كردند و در اين دوران كه از سال ۷۳۰ تا ۸۳۰ ه.ق به طول انجاميد نفوذ طريقت صفوى در ميان عشاير محروم و تهيدست آناتولى (كه از تركان مهاجر آن ديار بودند) و شيعيان جزيره و شامات و جبل لبنان بالا گرفت. ولى از زمانى كه شيخ جنيد به پيشوايى خانقاه رسيد به علت انتشار تشيع غالى در سرزمين هاى ياد شده به ويژه در آناتولى _ و همبستگى افكار صوفيانه با آرمان هاى تشيع، خانقاه اردبيل به مركز تبليغات شيعى تبديل شد.

    بروز اختلافات بين حكام سلسله هاى آق قويونلو و قره قويونلو و موقعيت خانقاه در اين كشمكش ها سبب شد تا طريقت صفوى به جريانات سياسى و نظامى وقت كشانده شود. شيخ جنيد، كه توسط جهانشاه قره قويونلو از اردبيل تبعيد شده بود، در دياربكر مورد حمايت اوزون حسن رقيب جهانشاه قرار گرفت و با كمك او به تجهيز طرفداران خود در ميان قبايل ترك و شيعيان پرداخت. وى در جنگ هايى كه به خواست اوزون حسن برپا شده بود، شركت كرد. اما در سال ۸۶۰ ه.ق كه به عنوان جهاد مذهبى به ناحيه شروان رفت (در جنگ با شروان شاه) به قتل رسيد. پس از وى حيدر (فرزندش) جاى او را گرفت. او نيز مانند پدر از حمايت اوزن حسن برخوردار شد و امير آق قويونلو، دختر خود را به ازدواج او درآورد.

    شيخ حيدر (يا به قول مورخان عصر صفوى، سلطان حيدر) در اردبيل از صوفيان سرسپرده خود نيرويى منظم و مسلح به وجود آورد كه به علت كلاه دوازده ترك و متحدالشكل آنان كه به تاركى سرخ منتهى مى شد، به «قزلباش» معروف شدند. اين نيروها بعدها در شكل گيرى دولت صفوى نقش عمده اى ايفا كرد.

    سلطان حيدر كه بلندپروازى هاى پدر را در جهاد مذهبى با شروان شاه دنبال مى كرد در راس جنگجويان خود به شروان لشكر كشيد. ولى با تمام جلادت و رشادتى كه به خرج داد از قواى متحد شروان شاه و يعقوب بيك آق قويونلو شكست خورد و كشته شد. (۸۹۳ ه.ق) فرزندانش على، ابراهيم و اسماعيل به فرمان يعقوب بيك در قلعه استخر فارس زندانى شدند. اما نزاع بر سر جانشينى يعقوب بين بايسنقر ميرزا (فرزندش) با رستم (نواده اوزون حسن) بار ديگر پاى خاندان صفوى را به ميان كشيد.

    در اين راستا رستم ميرزا براى مقابله با رقيب زورمند خود يعنى بايسنقر ميرزا تصميم گرفت پسران حيدر را از زندان آزاد و با نيروى صوفيان رقيب را از ميدان به در كنند. با رسيدن فرزندان به اردبيل، على (فرزند ارشد) در معيث لشكرى كه از صوفيان فراهم كرده بود به مقابله با بايسنقر شتافت و او را در ميان رود كر شكست داد. اما به علت سوءظن رستم بيك و بيمى كه وى از قدرت روزافزون هواداران سلطان على داشت على را ضمن توطئه اى در راه بازگشت به آذربايجان به قتل رسانيد و حكم دستگيرى ابراهيم و اسماعيل را صادر كرد. ولى آن دو به كمك مشاوران نزديك خود از معركه گريختند و پس از مدتى اختفا در اردبيل به سوى گيلان رفتند و حاكم لاهيجان (كاركيا ميرزاعلى) كه از سادات شيعى آن سامان بود مقدم آنان را گرامى داشت. پس از چند ماه كه از اقامت فرزندان حيدر در لاهيجان گذشت ابراهيم به هواى ديدار وطن عازم اردبيل شد.

    اما اسماعيل تا سال ۹۰۵ ه.ق كه آغاز نهضت اوست شش سال در لاهيجان باقى ماند. او در اين مدت تحت نظر و مراقبت كاركيا ميرزاعلى با خواندن و نوشتن و تعليم قرآن و فنون سوارى و تيراندازى آشنا شد. سرانجام در نيمه محرم سال ۹۰۵ ه.ق كه دوازده سال تمام داشت، با مشورت «اهل اختصاص» به ويژه حسين بيگ الله و ابدال بيگ دده تصميم به خروج از لاهيجان و عزيمت به سوى اردبيل گرفت. در اين جريان هر اندازه ميرزاعلى كوشيد از تصميم زودرس او ممانعت كند، فايده اى نبخشيد.

    در راه حركت به اردبيل و از اين شهر به ارزنجان هزاران نفر از مريدان و صوفيان نواحى مختلف و عشاير استاد جلو، شاملو، ذوالقدر، افشار، قاجار و ورساق به اردوى اسماعيل پيوستند. او ابتدا تصميم داشت به منظور جهاد به گرجستان عزيمت كند ولى در ارزنجان تصميم او تغيير كرد و آماده جنگ شروان شد.

    انگيزه او از اين اقدام، انتقام از شروان شاه بود. (زيرا پدر و جدش در جنگ با او به قتل رسيده بودند.) اسماعيل همراه سپاه خود پس از عبور جسورانه اى از رود كر (كورا) و تصرف شماخى، شروان شاه را در نزديك قلعه گلستان شكست داد و به قتل رسانيد. (۹۰۶ ه.ق) پس از آن قلعه شهر نو و باكو و گلستان را تسخير كرد و در ناحيه شرو بر قواى الوند بيگ آق قويونلو كه به كمك فرخ يسار پادشاه شروان شتافته بود غلبه كرد و او را مجبور ساخت به سوى عراق بگريزد و خود پس از عبور از نخجوان پيروزمندانه وارد تبريز شد (۹۰۷ ه.ق) و با فتح تبريز، دولت صفوى پا به عرصه وجود نهاد. شاه اسماعيل در نخستين جمعه پيروزى، فرمان داد تا خطيب شهر خطبه ائمه اثنى عشر(ع) بخوانند و جمله هاى «اشهد ان علياً ولى الله» و «حى على خيرالعمل» را اذان بگويند. همچنين، مذهب دوازده امامى به عنوان مذهب رسمى كشور اعلام شود.

    نخستين سال هاى سلطنت شاه اسماعيل صرف از ميان بردن قدرت و نفوذ دولت آق قويونلو و سركوب حكام محلى شد. وى از سال ۹۰۷ ه.ق تا فتح خراسان به سال ۹۱۶ ه.ق در جنگ همدان سلطان مراد آق قويونلو را (كه فرمانرواى عراقين و فارس و كرمان بود) شكست داد و مناطق تحت نفوذ آق قويونلوها را تسخير كرد. همچنين طى جنگ هايى با مراد بيگ آق قويونلو رئيس محمد كره (حاكم ابر قوه)، حسين كياى چلاوى (حاكم فيروز كوه و سمنان و خوار)، ابوالفتح بيگ (فرمانرواى كرمان) و ديگر قدرت هاى محلى، به عمر اين حكومت ها پايان داد. در سال ۹۱۳ ه.ق ضمن جنگ با علاء الدوله ذوالقدر، ديار بكر را فتح كرد و در سال ۹۱۴ ه.ق حاكميت خود را بر بغداد و عتبات مسلم گردانيد. همچنين خوزستان و هويزه را (كه در تصرف سادات مشعشعى بود) به تصرف درآورد و به نفوذ باريك بيگ پرناك در عراق عرب پايان داد.

    در سال ۹۱۵ ه.ق براى جنگ با محمدخان شيبانى (فرمانرواى ازبك) كه بر خراسان و شرق ايران تا كرمان تسلط يافته بود تصميم به تدارك لشكر گرفت. شيبك خان ازبك يا محمد شيبانى پادشاه دولت مقتدرى بود موسوم به «شيبانيان». اعقاب شيبان، پسر جوجى خان، از اواخر قرن هشتم ه.ق به تدريج بر ماوراءالنهر مسلط شدند و محمدخان در سال ۹۰۰ ه.ق بر سراسر ناحيه تسلط يافت. وى با استفاده از ضعف بازماندگان دولت تيمورى، بر خراسان و نواحى شرقى ايران غلبه كرد. ظهور دولت شيعى صفوى، دشمنى دولت شيبانى و دولت عثمانى را (كه هر دو از مذهب تسنن حمايت مى كردند) برانگيخت و موجب يك رشته مخاصمات و محاربات بين ايران و دولتين مذكور شد و طبعاً نوعى اتحاد و همبستگى بين آن دو در راه مبارزه عليه دولت صفوى برقرار شد. اسناد و مدارك معتبر بر مكاتبات فيمابين دولت عثمانى و ازبك، اين اتحاد را اثبات مى كند.

    تجاوزات ازبكان در خراسان و شرق ايران و ارسال نامه هاى تهديدآميز محمد شيبانى به پادشاه صفوى شاه اسماعيل را به تدارك جنگ خراسان مصمم ساخت. وى پس از فراخواندن سپاهيان از مناطق مختلف كشور رهسپار خراسان شد و در شعبان سال ۹۱۶ ه.ق در نزديكى شهر مرو شكست سختى به ازبكان وارد ساخت و محمدخان شيبانى در اثناى اين جنگ به قتل رسيد. شكست ازبكان و تسخير تمامى شهرهاى خراسان و ماوراءالنهر را بر روى شاه اسماعيل گشود و مرزهاى شرقى دولت صفوى، از يك سو تا بلخ و از سوى ديگر، تا آمو دريا گسترده شد.

    اگرچه شاه اسماعيل علاقه چندانى به امر اداره ماوراءالنهر از خود نشان نداد و تنها به علت تجاوزات امراى ازبك ناگزير به لشكركشى هاى مجدد به آن ناحيه شد، ولى با منصوب كردن حكامى در شهرهاى مختلف، عملاً حاكميت دولت صفوى را در حوضه جنوبى رود جيحون تثبيت كرد.

    شكست ازبكان عكس العمل شديد كارگزاران دولت عثمانى را برانگيخت و سياست آميخته با مماشات و تساهل سلطان بايزيد در برابر شاه اسماعيل با مخالفت شديد سران ينى چرى و علماى اهل تسنن عثمانى روبه رو شد. مخالفان كه سلطان را سد راه مبارزه با دولت صفوى مى دانستند به دور سليم (فرزند او) گردآمدند و ضمن توطئه اى كه به مرگ بايزيد انجاميد اين مانع را از سر راه برداشتند.
    سلطان سليم پس از فوت پدر، به قصد جنگ با شاه اسماعيل و براندازى دولت نوپاى صفوى سپاه بزرگى از ينى چرى ها و ممالك دست نشانده فراهم ساخت و پس از قتل عام شيعيان و طرفداران شاه اسماعيل در آناتولى در محرم سال ۹۲۰ ه.ق به سوى ايران حركت كرد. وى در ماه رجب همين سال در دشت چالدران (نزديك خوى) مستقر شد و در شرايطى كه سپاهيان عثمانى از لحاظ كثرت عدد و مجهز بودن به اسلحه گرم از امتياز بزرگى برخوردار بودند جنگ آغاز گرديد. با تمام رشادت و جلادتى كه شاه اسماعيل و امراى قزلباش نشان دادند جنگ با پيروزى سلطان سليم خاتمه يافت و شهر تبريز سقوط كرد.

    اما سلطان عثمانى تنها چند روزى توانست در آذربايجان بماند. بيم از عدم امنيت و تداركات، دورى از مركز حكومت و مهمتر از همه طغيان ينى چرى ها (به علت عدم رضايت از جنگ و كشتار مسلمانان) وى را مجبور به عقب نشينى كرد.

    اگرچه جنگ چالدران ضربه سنگينى به دولت صفوى وارد كرد ولى موجب از بين رفتن آن نشد. بعد از واقعه چالدران شاه اسماعيل تا پايان عمر دست به كار مهمى نزد و بيشتر اوقات خود را به آسودگى و فراغت گذراند و جز اعزام لشكريانى به ماوراءالنهر و گرجستان (براى فرونشاندن پاره اى طغيان ها) حركت مهمى انجام نداد. سرانجام در ۱۵ رجب سال ۹۳۰ ه.ق شاه اسماعيل پس از بازگشت از ييلاق شكى به آذربايجان در ناحيه سراب در ۳۸ سالگى چشم از جهان فروبست در حالى كه دولتى باثبات بنيان نهاده بود كه طى دو قرن ادامه يافت و از نظر تشكيلات و نظامات از مهمترين دولت هاى بعد از اسلام در ايران شمرده مى شود.

    تهماسب، بزرگترين فرزند شاه اسماعيل كه در سال ۹۱۹ ه.ق به دنيا آمده بود. در يك سالگى به دستور پدرش به هرات انتقال يافت. به دليل اهميتى كه خراسان داشت حكومت اين سرزمين تا رود آموى (جيحون) اصطلاحاً به او تعلق گرفت و ديوسلطان روملو (حاكم بلخ) به للگى او انتخاب شد. تهماسب هنگام مرگ پدر ده سال و شش ماه داشت كه به سلطنت رسيد.

    وى از سال ۹۳۰ ه.ق تا ۹۸۴ ه. ق مدت ۵۴ سال سلطنت كرد كه بيشترين ايام سلطنت در دوران صفوى محسوب مى شود. او شجاعت و صلابت پدر را نداشت ولى از نظر كشوردارى و تنظيمات زمان حكمرانى دوران او را بايد يكى از مهمترين ادوار صفويه شمرد. شاه اسماعيل در عمر كوتاه خود كه بيشتر در جنگ هاى داخلى و خارجى گذشت، موفق نشد دولت نوبنياد صفوى را براساس تشكيلات ادارى و نظامات مذهبى استوار كند ولى اين كار در دوران سلطنت طولانى تهماسب جامه عمل پوشيد. نيمه اول سلطنت او بيشتر در رفع نفاق و چنددستگى سران قزلباش و اداره جنگ در سرحدات شرقى و غربى مملكت گذشت.

    دشمنان سرسخت دولت صفوى يعنى ازبكان و عثمانيان از همان آغاز زمامدارى تهماسب حملات خود را به ايران آغاز كردند. عبيدالله خان ازبك و امراى ديگر او به طور مداوم خراسان را مورد تاخت و تاز و كشتار قرار مى دادند. سرانجام در جنگ بزرگ «جام» در سال ۹۳۵ ه.ق با شكستى كه تهماسب به عبيدالله وارد كرد، براى مدتى خراسان از حملات ازبكان در امان ماند. در جبهه شاه تهماسب با دشمن بزرگى همچون سلطان سليمان قانونى مواجه بود. سلطان عثمانى وارث سرزمين هاى وسيعى بود كه پدرش در اروپا و آسياى غربى و شمال آفريقا به دست آورده بود.

    البته خود او هم مرتباً بر دامنه اين تصرفات مى افزود. ضعف و پراكندگى سلاطين اروپا به او فرصت داد تا سپاهيان عثمانى را به پشت دروازه هاى وين برساند و بروز اختلاف در بين سران قزلباش در ايران نيز امكان حمله به سرحدات غربى صفويه را براى او فراهم آورد.

    فرار اولامه سلطان تكلو از سران معتبر قزلباش به عثمانى و پناهنده شدن القاص ميرزا برادر شاه تهماسب به سلطان سليمان و تحريكاتى كه در استانبول عليه ايران انجام دادند آتش جنگ ميان دولت صفوى و حكومت عثمانى را دامن زد. سپاهيان عثمانى چندين بار به مناطق غربى متصرفات صفوى و آذربايجان حمله كردند. شاه تهماسب نيز هر بار با از ميان بردن تداركات و ويران ساختن آبادى ها و امكانات زندگى و حملات ايذايى پيشرفت آنان را مانع مى گرديد. به نحوى كه لشكر كشى ها به نتايجى كه منظور نظر سلطان عثمانى بود منجر نشد. حتى در بعضى از جبهه ها مانند قفقاز متحمل شكست شدند. اسماعيل ميرزا فرزند شاه تهماسب در سال ۹۵۸ ه.ق با فتح ارزته الروم و كردستان و ارمنستان مناطقى را كه به اطاعت سلطان عثمانى درآمده بود مطيع كرد.

    شاه تهماسب به علت نزديكى تبريز به مرز هاى عثمانى و آسيب پذيرى اين شهر و دورى تبريز از خراسان كه همواره مورد هجوم ازبكان قرار مى گرفت در سال ۹۶۵ ه.ق پايتخت خود را به قزوين منتقل كرد. از اين تاريخ تا سال ۱۰۰۶ ه.ق (كه شاه عباس اول اصفهان را مورد توجه قرار داد) شهر قزوين پايتخت صفويه بود. از وقايع عمده دوران شاه تهماسب پناهندگى همايون (پادشاه هند) و بايزيد (شاهزاده عثمانى) بود كه هر دو رويداد تاثير زيادى در روابط ايران و هند و عثمانى داشت.

    در سال ۹۵۰ ه.ق همايون پادشاه هند به علت اختلافاتى كه بين او و شيرخان افغانى رخ داده بود بر اثر نفاق برادرانش ناگزير هند را ترك كرد و با كسان نزديك خود به شاه تهماسب پناهنده شد.

    شاه تهماسب مقدم مهمان خود را گرامى داشت و فرمان داد او را با اعزاز و احترام تا پايتخت همراهى كنند. همايون بعد از مدتى اقامت در ايران با نيرويى كه پادشاه صفوى در اختيار او گذاشت به هند بازگشت و سلطنت از دست رفته خود را به دست آورد.

    اين واقعه چنان تاثير خوبى در روابط دوستانه ايران و هند باقى گذاشت كه تا انقراض صفويان (به استثناى مواردى چند كه اختلافاتى بين طرفين در مسائل مرزى به ويژه قندهار پيش آمد) ادامه يافت.



    حسن نصرالله كنگرانى؛ روزنامه شرق
    به سلامتي پسري که پول هاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت:
    براي روز پدر يک کمربند مي خوام
    فروشنده:
    چه جنسي باشه؟
    پسر کوچولو:
    ..
    ..

    فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه

  2. 11 کاربر از پست SaRa تشکر کرده اند .


  3. Top | #2

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1388
    نوشته ها
    904
    میانگین پست در روز
    0.48
    محل سکونت
    پایتخت ایران
    تشکر از کاربر
    3,236
    تشکر شده 14,633 در 1,200 پست
    حالت من
    Relax
    اندازه فونت

    Wink شاه عباس صفوی

    پس از مرگ شاه طهماسب وضع سیاسی کشور ایران به صورت خیلی بدی درآمده بود ولی از آنجائیکه همواره خداوند حامی ایران بوده است مجددا با روی کار آمدن جوان 17 سالهأی که بعدها شاه عباس بزرگ شد مملکت نجات یافت . شاه عباس بزرگ (996 – 1039 هجری قمری )در هرات در روز اول ماه رمضان سال 978 هجری قمری بدنیا آمد (16 بهمن) وی دومین فرزند خدابندة بدبخت بود که بعد از پدرش شاه طهماسب به پادشاهی رسید ولی سرداران قزلباش به او فرصت پادشاهی ندادند . مادر شاه عباس مهدعلیا از یکی از خانوادههای معروف مازندران بود و ادعا میکرد که از خاندان حضرت امیر علیهالسلام است. او وقتی یکساله بود پدر و مادرش به شیراز رفتند و آن کودک در هرات ماند و او را بنا بر توصیه پدربزرگش شاه طهماسب به للهأی بنام شاهقلی سلطان سپردند و این لله هنگام بپادشاهی رسیدن اسماعیل دوم در تاریخ 984 هجری قمری بقتل رسید و بنابر دستور شاه اسمعیل علی قلی خان شاملو حاکم خراسان مأموریت یافت عباس را بقتل برساند . علیقلی خان در انجام این مأموریت تعلل کرد و شاه اسمعیل دوم در تاریخ 985 کشته شد . در آن موقع محمد خدابنده پادشاه شد و مهدعلیا از علیقلی خان خواست که پسرش عباس را به قزوین بفرستد ولی علیقلی خان که علاقه داشت که شاهزادهأی از خاندان پادشاهی را در اختیار داشته باشد از انجام این کار سرپیچید . حکومت قزوین ناچار شد در تاریخ 988 قشونی به هرات بفرستد تا علیقلی خان را وادار به این کار کند ولی علیقلی خان آن قشون را شکست داد و شاه عباس را شاه ایران خواند . محمد خدابنده ناچار شد با قشونی به خراسان برود ولی جنگی بین او و علی قلی خان در نگرفت و حکومت خراسان به نام علی قلی خان تأیید شد و سمت للگی به او داده شد . بعدها در ضمن شکستی که از مرشدقلی خان حاکم مشهد بعلیقلی وارد آمد ناچار شد عباس را به او بسپارد و کودک به مشهد آورده شد . پس از مرگ حمزه میرزا پسر ارشد محمد خدابنده (995 قمری ) (10 آذر) سرداران شاملو ابوطالب میرزا را که سومین پسر شاه بود به پادشاهی برگزیدند . عباس جوان بهمراهی مرشد قلی خان و عدهأی از ترکمانان و قبایل افشار به قزوین رفت و در ضمن راه عدهأی دیگر نیز با او همراه شدند . خدابنده در آن موقع در شهر قم مشغول سرکوبی مخالفانش بود و مردم قزوین با آغوش باز شاهزاده را پذیرفتند و پس از اندک زمانی بیشتر سران نظامی خدابنده و ابوطالب میرزا به شاهزادة جوان پیوستند . خدابنده به قزوین آمد و پادشاهی پسرش را تأیید کرد . تعجب در این است که شاه عباس دو سال بعد از این واقعه دستور کور کردن پدرش طهماسب و برادرانش ابوطالب میرزا و طهماسب میرزا را صادر کرد و آنها را به قلعهأی در الموت فرستاد . این امر را زیاد هم به قساوت قلب شاه عباس نباید نسبت داد چون در آن موقع سرداران قزلباش قدرت بسیار داشتند و کافی بود پادشاه ضعیف یا کودکی را که نسب پادشاهی داشت در اختیار خود بگیرند و به نام او قیام کنند . بنابراین عمل شاه عباس از نظر مصلحت کشورداری منطقی بود و نباید امروز زیاد باعث تعجب ما گردد . پس از آن به غلامانش دستور داد 22 نفر از سران قزلباش را بقتل برسانند و به این طریق از ابتدا جلوی پیشرفت بعضی از امرای خودسر قزلباش را گرفت . سپس با دو شاهزاده خانم صفوی ازدواج کرد ولی نه قتل امرا نه سروصدای جشن عروسی مانع از این نشد که پادشاه جوان متوجه وضع بد کشورش باشد . در این موقع از مشرق و مغرب ایران مورد خطر قرار گرفته بود . در مشرق عبدالله خان ازبک به خراسان هجوم آورده بود و شهر هرات را محاصره کرده بود و علی قلی خان شاملو از شهر دفاع میکرد . شاه عباس دیر رسید و هرات به دست ازبکها افتاد و عسکریان را بقتل رسانیدند و زنها را به اسارت بردند و شهر را غارت کردند و وقتی شاه عباس به هرات نزدیک شد آنها با غنائم به محل اصلی خود مراجعت کردند . شاه عباس دستور داد سردارانی را که خیانت کرده بودند به قتل برسانند سپس مریض شد و ناچار شد مدتی بخوابد و ازبکها از این فرصت استفاده کردند و پادشاهشان عبدالمؤمن بن عبدالله خان از بخارا حرکت کرد و مشهد را محاصره نمود و پس از چهار ماه آنرا مسخر کرد (999) و تمام روحانیون شیعه را بقتل رسانید و به مرقد مطهر بیاحترامی کرد و آنرا غارت نمود و آثار گرانبهایی را که در مدت چندین قرن در آن محل گرد آورده شد بود از بین برد . کتابخانه آستانه را نیز مورد تجاوز قرار داد . حتی بعضی قبرها مانند قبر شاه طهماسب را شکافتند و به استخوانهای او بیحرمتی کردند . تعدادی زن و مرد و کودک و سالخوردگان را به قتل رسانیدند و پس از اینکه شهر را ویران نمودند عدهأی را اسیر کرده بطرف بخارا روان کردند و شهرهای هرات و نیشابور و سبزهوار و اسفراین نیز از خرابیهای آنها مصون نماندند . هنگام به تخت نشستن شاه عباس شیروان و گرجستان و ایروان و قراباغ و تبریز و قسمتی از آذربایجان و لرستان و خوزستان نیز به دست پادشاه عثمانی افتاده بود . در تاریخ 995 سردار عثمانی فرهاد پاشا قشون ایران را در بغداد شکست داد و گنجه و قراباغ را گرفت و تقریبا نیمی از کشور شاه طهماسب به این طریق از دست رفت . شاه عباس با سلطان مراد سوم در سال 999 صلح کرد و سپس به سرکوب کردن مخالفان خود درکشور پرداخت و به شیراز و کرمان و گیلان و خرمآباد و لرستان لشکر کشید و در سال 1007 به نیشابور و مشهد لشکرکشی کرد و ازبکها را شکست داد و هرات را متصرف شد و در سال 1090 آنها را از مرو نیز بیرون کرد و در سال 1011 تصمیم گرفت بلخ را نیز متصرف شود ولی گرمای شدید و امراض مسری صدمات زیاد به لشکریانش زدند و از این لشکرکشی نتیجه سودمندی نگرفت . در تاریخ 1012 تبریز و نخجوان و ایروان و گرجستان را مجددا از سلطان عثمانی پس گرفت و کاپیتان پاشا شیغالهزاده را شکست داد و از آن تاریخ شاه عباس همواره در جنگ با لشکریان سلطان فاتح بود و بالاخره در تاریخ 1022 در اسلامبول بین سلطان احمد اول و شاه عباس معاهده صلحی برقرار شد و آذربایجان و شیروان وایروان و کردستان و بغداد و کربلا و نجف و موصل و دیار بکر رسما جزو کشور ایران گردید . شاه عباس در تاریخ 1032 قندهار را نیز متصرف شد و با جهانگیر پادشاه هند از در دوستی درآمد و ضمنا امام قلی خان نیز با کمک کشتیهای انگلیسی جزیره هرمز را پس گرفت . شاه عباس در داخل کشور خود قدرتهای ملوکالطوایفی را از بین برد و به جای قزلباشها شاهسونها را بوجود آورد . وی چنین صلاح دید که اصفهان را به جای قزوین به عنوان پایتخت انتخاب نماید و از سال 1006 به بعد مشغول ساختن ابنیه و کاخها و مساجد در آن شهر گردید . در آن موقع اصفهان 80000 نفر جمعیت داشت و در آن کاخی به نام نقش جهان ساخته شده بود . شاه عباس نقشه جامعی برای بزرگ کردن شهر ترتیب داد و خیابانهای وسیعی در آن قرار داد و پل زاینده رود را ساخت و بازارهایی بوجود آورد که هنوز باقی است . و همانطور که میدانید عالیقاپو و مسجد شاه را در کنار میدان بزرگ شاه بنا نمود که در زمان خود جزو زیباترین میدانهای جهان بود
    انسان به اندازه اي که به مرحله انسان بودن نزديک مي شود ،
    احساس تنهايي بيشتري مي کند.

  4. 9 کاربر از پست tatar1 تشکر کرده اند .


  5. Top | #3

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    27,639
    میانگین پست در روز
    14.15
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    183,580
    تشکر شده 432,356 در 38,054 پست
    اندازه فونت

    Cool شاه سلطان حسین صفوی



    به گزارش پارسینه، شاه سلطان حسین آخرین پادشاه از خاندان صفوی بود که در ????ه.ق به جای پدر بر تخت سلطنت نشست و توانست مدتی رسما بر کل کشور ایران حکومت نماید. سلطنت وی با شورش افغانها و اشغال اصفهان به دست آنها پایان یافت. وی مردی بسیار هوسران و ضعیف النفس بود. در دوره حکومت وی آخرین بازماندههای نظم حکومتی و ساختار اداری که با تلاشهای شاه اسماعیل، شاه طهماسب و شاه عباس کبیر ایجاد شده بود از میان رفت.

    وی عملا هیچ قدرتی در اداره امور نداشت و حتی علاقهای هم به دانستن اتفاقاتی که در اطرافش میافتاد نشان نمیداد. کشور در هرج و مرج نابسامانی فرو رفت و هر نوع فسق و فجوری بدون هیچ ممانعتی حتی در پایتخت رخ میداد. شرح برخی هوسرانیها و نابسامانیهای دوره حکومت وی در کتاب رستم التواریخ در اوایل حکومت فتحعلی شاه قاجار نوشته شدهاست.

    روسها که تعرضات خود را از زمان شاه اسماعیل دوم آغاز کرده بودند در زمان شاه سلطان حسین شروع به مداخله در امور قفقازیه کرده و حتی سواحل دریای خزر از دربند تا استرآباد(گرگان فعلی) را به تصرف خود درآوردند.

    در دوران وی همچنی شورشهای افغانان غلجایی و ابدالی بیپاسخ ماند و در نهایت منجر به استیلای محمود افغان از طایفه غلزایی و تصرف اصفهان به دست وی گشت،سلطان حسین به شکلی باور ناپذیر و منحصر به فرد درماندگی و ناتوانی خویش را با گذاشتن تاج بر سر محمود افغان در ?? محرم ????ه.ق به اثبات رسانید.

    شاه سلطان حسین پادشاهی که همانند دیگر پادشاهان پرورده دست غلامان و حرمسرا بود ، پس ازبه سلطنت رسیدن شیوه زندگی پیشین را پی گیری کرده و اداره کشور را به وزیران سپرد.



    شاه سلطان حسین صفوی


    آنگاه که اراده به انجام کاری می کرد جز با مشورت پیشگویان و اندرزهای خرافی آنان نبود. همزمان با چنین رهبری در ایران، کشور روسیه زیر فرمان پطر کبیر در شمال، سلطان محمد عثمانی در غرب، و کشور های اروپائی ( انگلیس، هلند و فرانسه) با فرمانروایان آزموده همه از نابسامانی و ضعف سلسله صفوی آگاه شده و هر یک به گونه ای چشم به ایران دوخته و برای سود جوئی از این میدان بی سردار نقشه های شیطانی می کشیدند. از سوی دیگر فرمانداران داخلی هر یک سر شورش برداشتند که از میان آنان محمود پسرمیر ویس گوی را ربود.

    میرویس کلانتر قندهار بود. پس از درگذشت او، برادرش میر عبدالعزیز جانشین او شد و به دست محمود کشته شد و امیران و سران غلزائی محمود را همراهی کرده و به لشگر کشی به ایران و ستیز با سلطان حسین یاری دادند.

    محمود که با پادشاهی بی اراده و ضعیف روبرو بود به آسانی توانست شهر های ایران را یکی پس از دیگری تسخیر کرده و به سوی پایتخت بشتابد. در این هنگام به شاه نامه نوشت و از او در خواست کرد که فرمانداری قندها و خراسان و کرمان را به خاندان او نسل به نسل واگذارد و نیز دختر او را خواستگاری کرد. شاه سلطان حسین در جواب نوشت:« مطالب شما که نوشتید، همه امکان دارد که صورت پذیرد، اما دختردادن شیعه به سنی ممکن نیست، و شاه به رعیت خود دختر دادن را صلاح نمی بیند.»

    محمود کرمان را گرفت و چون به اصفهان نزدیک می شد، شاه به او پیام فرستاد که آنچه راکه می خواستی پذیرفتم. محمود پاسخ داد که دیگر چیزی در اختیار شما نیست که به من ببخشی!! و بدین روی پس از رسیدن محمود به اصفهان ، شاه سلطان حسین با دست خود تاج شاهی کشور ایران را بر سر محمود نهاد. به گفته احمد پناهی سمنانی:« تاجی را که شاه اسماعیل اول، با دلیریها یش به مدد شمشیر کج قزلباش ها بر سر نهاده بود، شاه سلطان حسین، با زبونی و خفت تام، بر سر یکی ازکم اهمیت ترین رعایای افغانی خود گذاشت.»

    در این هنگام محمود نه تنها دختر بلکه از چهار صد زن نواب همایون فقط چهار زن را در اختیار سلطان گذاشت. اما در این شکست و تراژدی تاریخ ایران،تنها شاه سلطان حسین و ضعف و سستی او گنه کار نبود، بلکه تاریخ دیروز هر کشور ی در ساختار سرنوشت امروز ملت و ملک نقش دارد. بزرگترین عواملی که در فروپاشی سلسله ۲۲۸ ساله صفوی مؤثربودند و زمانها پیش از روی کار آمدن شاه سلطان حسین پایه گذاری شده بودند به ترتیب زیر است.

    ۱- نبودن نیروی نظامی آراسته به هنگام حمله محمود برای جلوگیری از پیشرفت تند و نابهنگام دشمن.
    ۲- نبودن همبستگی میان پادشاهی و مذهب، آنچنانکه این همبستگی در آغاز پایه گذار حکومت صفوی بود.
    ۳- نفوذ، قدرت و تصمیم گیری ملکه ها و خواجه سرایان حرمسرا در ساختار اداره امور سیاسی و کشوری.
    ۴- خوش گذرانی، زن بارگی و شرابخواری شاه و سرداران و بی خبری آنان از مسائل سیاسی و نارضایتی مردم.
    ۵- حرم پروردگی ولیعهد و شاهزاگان و دور بودن آنها از هر گونه آموزش نظامی و سیاسی.
    ۶- بی خبری از مشکلات روزانه مردم و شکاف بین حکومت و ملت، همه با هم در فروپاشی سلسله صفوی نقش داشتند.


    زمینه جدایی افغانستان از ایران نیز در دوران شاه سلطان حسین نهاده شد، شاه سلطان حسین به توصیه درباریان مغرض و نا آگاه خود گرگین خان گرجی را بدون توجه به این که وی با آداب و رسوم پشتون ها نا آشنا ست و کار را خرابتر خواهد کرد و بر وخامت اوضاع خواهد افزود به حکومت قندهار بر گزید تا اوضاع منطقه را آرام کند. به اسلام گرویدن گرگین خان دلیل عمده گماردن او به حکمرانی قندهار و موفق بودن او در سرکوب کردن بلوچها که خطه کرمان را…


    «میرویس» بزرگ قندهاری ها که برای تظلم از جور و ستم عبد الله خان حکمران اعزامی دولت صفویان رنج سفر به اصفهان را بر خود هموار کرده بود ولی موفق به دیدار شاه سلطان حسین نشده بود ?? نوامبر سال ???? (???? خورشیدی) با دست خالی به قندهار باز گشت و سران طوایف ناحیه را به باغ خود دعوت کرد و وجود ضعف در ارکان دولتی و رواج فساد اداری و چاپلوسی در دربار صفوی را برایشان بیان داشت و گفت که شاه در محاصره عده ای کوته نظر آزمند است و کسی نمی تواند، حتی برای تظلم به او دسترسی یابد و احکام انتصابات خرید و فروش می شود و دلسوز وجود ندارد.

    پشتونهای قندهار تا آن زمان سابقه نافرمانی و ضدیت با دولت متبوع، ایران، را نداشتند، شروع به نافرمانی کردند.

    در قندهار، میر ویس فتاوی روحانیون سنی را که به دست آورده بود به سران طوایف که تا آن زمان حاضر به این درجه از تمرد نبودند نشان داد و قتل گرگین خان را مباح دانست، میرویس سپس با بکار بردن نیرنگ گرگین خان را به باغ خود دعوت کرد و در آنجا اورا بکشت.

    شورش میرویس موفق شد زیرا که شاه سلطان حسین بی کفایت قبلا طایفه ابدالی را از خود رنجانده بود تا از آنان کمک گیرد و ملک محمود سیستانی حاکم «فراه» را هم کشته بود و مردم آن ایالت ناراضی بودند.

    پس از مرگ میر ویس درسال ???? میلادی، برادرش میر عبدالله (پدر اشرف افغان که سکه های اشرفی یادگار زمان اوست) جایش را گرفت که میر محمود پسر میر ویس عموی خود را کشت و به کرمان حمله برد.


    سکه ای که به نام شاه سلطان حسین ضرب شده است


    لطفعلیخان حاکم فارس به کمک کرمان شتافت و میر محمود را به قندهار فراری داد. شاه بی خرد اندکی بعد لطفعلیخان را معزول ساخت؛ این خبر که به گوش میر محمود رسید در سال ???? میلادی با ?? هزار تن به کرمان حمله آورد و این شهررا متصرف شد و از آنجا از طریق یزد عازم اصفهان گردید. وی موفق به تصرف یزد نشد، ولی اصفهان را در ?? اکتبر سال ???? میلادی تصرف کرد و عملا به عمر دودمان صفویان پایان داد.

    میر محمود، خود در سال ???? به دست پسر عمویش اشرف کشته شد. اشرف با قتل محمود انتقام خون پدرش را از او گرفت. بساط اشرف نیز ضمن سه جنگ به دست نادر برچیده شد.

    به گزارش پارسینه داستان این مرد افغانى و اینکه چگونه توانست با حداکثر چهل هزار نفر افغان پایتخت با عظمت سلاطین صفوى را تصرف و خاندان دویست و هفتاد ساله این سلسله را منقرض نماید از شگفتیهاى تاریخ است.

    محمود افغان در همین احوال روزى در دیوانخانه مى‏گذشت ناگهان آتش جنونش مشتعل شد و دستور داد که پسران و برادران و خویشان و اولاد ذکور شاه سلطان حسین را که در دیوانخانه بودند جمع کرده دست و پاى آنها را با کمربندشان بسته بیاورند. افغانان امتثال کرده و صد و پنجاه و نه نفر از اولاد شاه‏ عباس که بعضى از آنها هم از زمان شاه سلیمان نابینا شده و دربند بوده، بحضور محمود آوردند.

    محمود دستور داد از اول تا آخر آنها را گردن بزنند. جلادان بى‏ایمان شروع بکشتار کردند. خواجه ‏سرایان و خدمتگذاران گریبان چاک کرده مى‏گریستند، شاه سلطان حسین نیز که حاضر بود بیش از همه فریاد و فغان مى‏نمود. افتان و خیزان نزد محمود آمد و عهد و میثاق قدیم را بیاد او آورد و براى نجات نور دیدگان خود با گریه و زارى بپاى محمود افتاد و پیشانى بخاک مالید ولى اینهمه گریه و التماس مؤثر واقع نشد دو نفر از شاهزادگان خود را در آغوش پدر انداخته شاه صورت خود را بروى اولاد گذاشت و مى‏گریست سلطان حسین گفت مرا بکش و این بیگناهان را نکش. عاقبت در دل سنگ و سخت محمود قدرى تأثیر کرد و بشاه سلطان حسین رو نمود که آنها را بتو بخشیدم ولى چه فایده که این بیگاناهان از شدت ترس زهره‏شان چاک شده و هر دو وفات یافته بودند.

    قبر شاه سلطان حسین در قم و بقعه خاور بنا واقع است،در بقعه مدفن شاه سلطان حسین بالای کتیبه سراسری گچ بری شده کتیبه دیگری به خط نستعلیق و برروی کاشی دیده می شود
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا

    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر

  6. 11 کاربر از پست Farnaz تشکر کرده اند .


  7. Top | #4

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    389
    میانگین پست در روز
    0.24
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    تشکر از کاربر
    612
    تشکر شده 1,869 در 395 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض تاسیس سلسله ی صفوی

    تاسیس سلسله ی صفوی (تجدیدی حیات و بازیابی قدرت و استقلال ایران)



    دوره صفویه از مهمترین دوران تاریخی ایران محسوب میشود، چرا که پس از نهصد سال پس از نابودی حکومت ساسانیان، یک حکومت پادشاهی متمرکز ایرانی توانست بر سراسر ایران آن روزگار فرمانروایی کند.

    در حقیقت پس از اسلام، چندین حکومت ایرانی مانند صفاریان، سامانیان، آل بویه و سربداران تشکیل شد، ولی هیچکدام نتوانستند تمام ایران را زیر پوشش خود قرار دهند و وحدتی میان مردم ایران به وجود آوردند.


    صفویان، مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران قرار دادند و آن را به عنوان عامل همبستگی ملّی ایرانیان برگزیدند.


    شیوه حکومت صفوی تمرکزگرا و قدرت مطلقه (در دست شاه) بود.


    پس از تشکیل حکومت صفویه، ایران اهمیتی بیشتر پیدا کرد و از ثبات و وحدت برخوردار شد و در عرصه جهانی مطرح شد.

    ‎ در این دوره روابط ایران و کشورهای اروپایی به دلیل دشمنی امپراتوری عثمانی با صفویان و نیز مسائل بازرگانی (به ویژه تجارت ابریشم از ایران) گسترش فراوانی یافت.

    در دوره صفوی (به ویژه نیمه اول آن) جنگهای بسیاری میان ایران با حکومت عثمانی در باختر و با ازبکها در خاور کشور رخ داد که علت این جنگها مسائل ارضی و مذهبی بود.


    ایران در دوره صفوی در زمینه مسائل نظامی، فقه شیعه، و هنر (معماری، خوشنویسی، و نقاشی) پیشرفت شایانی نمود.

    از سردارن جنگی نامدار این دوره میتوان قرچقای خان، اللّهوردی خان، و امامقلی خان را نام برد که هر سه از سرداران شاه عباس یکم بودند.

    از فقیهان و دانشمندان نامی در این دوره میرداماد، فیض کاشانی، شیخ بهایی، ملاصدرا، و علامه مجلسی قابل ذکر هستند.

    هنرمندان مشهور این دوره نیز رضا عباسی، علیرضا عباسی، میرعماد، و آقامیرک هستند.


    ولی از نظر ادبی، در دوره صفویه شاعر یا نویسنده بزرگی از ایران برنخاست و تنها در زمینه ادبیات شیعی و مرثیهسرایی آثاری درخور توجه پدید آمد.


    صفویان یکی از سلسلههای پادشاهی ایران بودند که در قرن دهم بر ایران فرمانروایی میکردند.



    در سال ۹۰۷ ه.ق شاه اسماعیل با غلبه بر مخالفان و دشمنان داخلی به قدرت رسید و رسما تاجگذاری کرد.

    وی برای تقویت سپاه ایران نیرویی بنام قزلباش به وجود آورد که شامل ۷ ایل قزلباش به نامهای استاجلو، شاملو، تکلو، روملو، ذوالقدر، قاجار و افشار بودند.

    وی پس از آن عزم بغداد کرد و با تصرف بغداد دودمان آق قویونلوها و قراقویونلوها را بر انداخت و سپس به خراسان رفت و محمد خان شیبانی را سرکوب کرد.

    سلطان سلیم عثمانی که خود را خلیفه مسلمین میخواند، تحمل وجود یک کشور بزرگ، مستقل و قدرتمند که پیرو مذهب شیعه بود را در همسایگی خود نداشت.

    وی با سپاهی عظیم در سال ۹۲۰ قمری به آذربایجان حمله کرد و شاه اسماعیل به مقابله با وی شتافت.

    سپاه ایران و عثمانی در دشتی بنام چالدران روبروی یکدیگر قرار گرفتند.

    عثمانیها با داشتن سلاح آتشین بطور کامل بر ایران برتری داشتند و پس از شروع جنگ، نیروهای پیاده نظام به محاصره قوای عثمانی در میآیند.


    سواره نظامها هرچند به راحتی میتوانستند عقب نشینی کنند ولی عزم بر نجات پیاده نظام میکنند و تنها راه حل برای نجات آنها را در متوقف کردن پیشروی سپاه عثمانی و خاموش کردن آتش توپخانه آنها میبینند، پس تصمیم میگیرند که برای حفظ پیاده نظام به یک عملیاتی انتحاری دست بزنند.

    قزلباشهای سواره با کندن زرههای خود آرایش حمله میگیرند و به قلب سپاه سلطان سلیمان عثمانی یورش میبرند و آنها را که در خیال یک پیروزی آسان بودند را غافل گیر میکنند سپس خود را به توپخانه رسانده و دست به قتل عام سربازان عثمانی میزنند و خود نیز در این راه جان میبازند.

    ایران بخاطر نداشتن سلاح آتشین شکست میخورد.



    هر چند که شاه اسماعیل قصد تلافی میکند، اما علمای دین بهعنوان اینکه عثمانیها، مسلمان، و مشغول جهاد با کفار اروپایی هستند، وی را از این کار باز میدارند.

    پس از شاه اسماعیل شاه طهماسب به قدرت رسید و دوران ۵۰ ساله سلطنت وی باعث تقویت و تثبیت خاندان صفوی شد.


    پس از وی محمد خدابنده به دلیل نابینایی از سلطنت استعفا داد و برادر کوچکتر خود را بنام اسماعیل شاه خواند.


    اسماعیل پادشاهی خونخوار بود که همه کسانی را ممکن بود روزی دعوی سلطنت کنند به قتل رسانید.

    پس از وی محمد خدابنده برای بار دوم به اصرار بزرگان کشور به سلطنت رسید و تا سال ۹۹۶ که شاه عباس به سن قانونی رسید سلطنت کرد.

    شاه عباس در ابتدای سلطنت با شورش ازبکان از شرق و تاخت و تاز عثمانی از غرب مواجه شد.
    وی ابتدا برای سرکوب ازبکان با عثمانیها صلح کرد و ایالتهای غربی ایران و آذربایجان را در دست آنها باقی گذاشت و به خراسان لشکرکشی کرد.

    در سال ۱۰۰۷ دو برادر انگلیسی بنام آنتونی و رابرت شرلی به ایران آمدند و شاه عباس به یاری آن دو سپاهی منظم و مجهز به اسلحه آتشین به وجود آورد و در سال ۱۰۱۳ تبریز را تصرف کرد و سردار ترک علی پاشا را از آنجا بیرون کرد.

    ادامه دارد

    معرفی کتابهای تاریخی http://www.forum.98ia.com/t105460.html



  8. 10 کاربر از پست دختر جنگل تشکر کرده اند .


  9. Top | #5

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    389
    میانگین پست در روز
    0.24
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    تشکر از کاربر
    612
    تشکر شده 1,869 در 395 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    شاه عباس بزرگ


    شاه عباس بزرگ یا شاه عباس اولنامدارترین شهریار دوران صفوی و حتی پس از اسلام فرزند سلطان محمد خدابنده و پنجمین شاه از دودمان صفوی بر ایران به مدت بیش از ۴۲ سال با اقتدار آمیخته با استبداد شهریاری نمود.


    زاده : ۱ رمضان ۹۷۸ هجری قمری؛ برابر با ۱۵۷۱ میلادی

    زادگاه : هرات

    تاج گذاری : ۹۸۹ هجری قمری

    مکان تاج گذاری : شهر هرات در ایالت خراسان (اکنون در افغانستان)

    درگذشت : ۲۴ جمادیالاول سال ۱۰۳۸ هجری قمری؛ برابر با ۱۶۲۹ میلادی

    مکان درگذشت : اشرف (بهشهر کنونی در استان مازندران)

    جانشین : شاه صفی (سام میرزا پسر صفی میرزا)



    کودکی شاه عباس


    در کودکی به عباس میرزا معروف بود و والی هرات بود؛ شاه اسماعیل دوم صفوی که مردی خشن و نا نجیب بود؛ همانند دیگر برادر زادگان و برادران فرمان قتل او و پدرش ( سلطان محمد خدابنده ) را صادر کرده بود ولی این امر وقتی که شاه اسماعیل دوم به قتل رسید کان لم یکن باقی ماند.


    تاج گذاری شاه عباس در ۱۴ سالگی


    سپس وی به یاری علیقلی خان شاملو در خراسان تاج گذاری کرد و حکومت خراسان در زمان شهریاری پدرش در دست وی بود تا آنکه مرشد قلی خان استاجلو با غلبه بر علیقلی و با مساعدت های خویش؛ قزوین را فتح نمود و در آن شهر عباس میرزا در سن ۱۸ سالگی به تخت سلطنت ایران نشست و پدر او را خلع نمودند و به زندان روانه ساختند.

    شاه عباس همانند بسیاری از شاهان در ابتدای کار ۱۸ نفر از سران قزلباش را به بهانه خونخواهی کشت و پس از آن مرشد فلی خان را نیز به همین سرنوشت دچار ساخت.


    صلح موقت با سلطان عثمانی


    ترکان عثمانی که با استفاده از آشفتگی پس از شاه اسماعیل به خاک ایران دست اندازی نمودند و نواحی ارزروم؛ عراق عرب؛ کردستان؛ ارمنستان؛ گرجستان؛ بخش هایی از آذربایجان و حتی لرستان را تحت سیطره خویش در آوردند؛ به مصلحت شاه عباس در آن هنگام؛ ایران شرایط آنها را پذیرفت. سپس شاه عباس صفوی با استفاده از فرصت پیش آمده اوضاع آشفته ایران را سر و سامان داد.


    برادران شرلی


    در سال ۱۰۰۰ هجری قمری پایتخت را به اصفهان منتقل کرد و ولایلت شرقی را نظم و آرامش داد و در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در قزوین با آنتونی و رابرت شرلی مواجه گشت و از وجود آنان برای تجهیز و ایجاد نظم قشون ایران استفاده کرد و نیز توسط آن ها روابط ایران و ممالک اروپایی را با داشتن یک وجه مشترک و آن دشمنی با عثمانی گسترش داد.

    در مقابل قزلباش ها گروهی از ترکان به نام شاهسون را به وجود آورد و با گسترش ایل آنها؛ سعی به تضعیف قزلباش ها نهاد. برادران شرلی را به کمک الله وردی خان گماشت تا توپخانه و اسلحه خانه قدرتمند بسازند.

    تا آنکه در سال ۱۰۰۷ به عثمانی تاختند و تبریز و ایروان و شکی را از آنها ستاندند
    قدامات شاه عباس در جهت آبادانی ایران

    اصفهان


    دشمنی ایران و عثمانی به نفع اصفهان تمام شد و اصفهان باید بسیار خوش وقت بوده باشد تا شاه عباس سبب خیر در آن شهر که قرن ها مورد توجه نبود؛ شد. میدان نقش جهان، مسجد شاه، عالی قاپو، بخش هایی از عمارت چهل ستون، چهارباغ ، پل های رود زاینده رود، کانال کشی آب های کوه کوهرنگ به سمت زاینده رود از آثار نیک اوست.
    اگرچه نزدیک به نیم هزاره از زمان او گذشته است ولی هنوز اصفهان به بناهای فرهنگی و هنر عصر صفوی می بالد چنانچه که امروزه پایتخت فرهنگی دنیای اسلام گشته است.


    مشهد


    شاه عباس همانطور که بسیاری از جهانگردان و مورخین اظهار داشتهاند فردی وطن پرست بود، برای همین و برای آنکه فرهنگ زیارت را در بین مردم قرار دهد، در سال ۱۰۰۹ پیاده عزم مشهد کرد و به دستور وی فقط ۹۹۹ کاروانسرا در آن سال و تعداد بسیار بیشتر در سال های پس از آن احداث گردید. وی مشهد را به طور رسمی «شهر مقدس ایران» قرار داد تا آنکه مردم به زیارت امام هشتم شیعیان بروند و از رنج و مشقت های سفر حج و سخت گیری های حکام ولایات عثمانی دیگر خبری نباشد.


    مازندران


    دیگر سرزمین خوش وقت مازندران است؛ زیرا شاه عباس همیشه به اینکه از طرف مادری مازندرانی بود افتخار می ورزید؛ مادر او از اهالی ساری و یا به روایت برخی، از اهالی اشرف بود.

    بدین سان شاه عباس در سال ۱۰۳۲ شهر اشرف ( بهشهر امروزی ) را به وجود آورد و عمارت های کلاه فرنگی و بناهای زیبای عباسی را به وجود آورد و شاه که فردی گردشگر بود همیشه به آن جا برای شکار می رفت.

    در سال ۱۰۳۳ نیز شهر فرح آباد را احداث کرد و آن را مرکز حکومت مازندران کرد - تا پیش از آن بارفروش ( بابل امروزی ) مرکز مازندران بود - و برای آن شهر کوشش بسیار نهاد - که بدبختانه آن شهر و ساری در هجوم روس های وحشی در دوران پطر کبیر در آتش خاکستر شد و ساری باری دیگر مرکز ایالت مازندران گشت- شاه عباس از جاجرم در خراسان تا دشت مغان در اردبیل شاهراهی ایجاد کرد تا به وسیله آن مازندران به رونق سابق بازگردد.

    همچنین دیواری عظیم در نزدیکی بندر گز ایجاد کرد تا بوسیله آن مازندران از هجوم ترکمن ها در آرامش بسر برد؛ پیتر دلاواله در سفرنامه خویش از فرهنگ و تمدنی در مازندران وصف میکند که تا به آن زمان در هیچ کجای دنیا نظیر آن را ندیده بود.



    سایر نواحی ایران


    وی راهها را ایمن ساخت و همچنین برای تعمیر و احداث راههای جدید همت گماشت؛ گرجی ها و ارامنه را که در جنگ گرجستان به اسارت گرفت اختیار داد تا آزادانه در فرح آباد زندگی کنند و همچنین در کنار اصفهان زمین به آنها داد و آنها شهر جلفا را ساختند؛ بندر گمرون (گامرون) را در سال ۱۰۲۳ و جزیره هرمز را به سال ۱۰۳۱ از تصرف هلندی ها خارج ساخت.

    اقدامات فرهنگی شاه عباس



    او به شعر و نقاشی و موسیقی و معماری توجه داشت؛ و به علما و هنرمندان علاقه می ورزید. ملاصدرا؛ میرداماد؛ میرفندرسکی؛ شیخ بهایی و ... از فاضلان عهد وی بودند.

    شاه عباس مردی دیندار بود و به ویژه به علی (ع) سخت ارادت مورزید.

    گویند نسبت به رعایا و زیر دستان مهربان بود. فرهنگ معماری هنوز نیز متاثر از آن دوره میباشد.

    اقدامات او در پیشبرد تجارت با دول اروپایی


    شاه عباس با خردمندی رقابتی بین مملکت های اروپایی در سواحل خلیج فارس ایجاد کرد تا به وسیله آن دولت دیگر نتواند فرمانروای آنجا گردد و نیز به این وسیله بود که دست پرتغالی ها را از بندر عباس کوتاه کرد؛ نه فقط آنتونی شرلی را با حسینعلی بیک راهی اروپا کرد که هیچ نتیجه نداد و آنتونی شرلی به فیلیپ سوم پناه برد، بلکه بعد از آن رابرت شرلی و سپس نقدعلی بیک را به نزد شاهان اروپا راهی کرد؛ همچنین او برخلاف اجداد خویش فقط با اهل تسنن دشمنی داشت ولی با مسیحیان و پیروان سایر ادیان با گرمی برخورد می کرد و آنها را در انتخاب اسلام آزاد می گذاشت و اگرچه بسیاری در زمان او اسلام آوردند دلیل بر آن نیست که با زور به این کار مبادرت می ورزید.

  10. 10 کاربر از پست دختر جنگل تشکر کرده اند .


  11. Top | #6

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    389
    میانگین پست در روز
    0.24
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    تشکر از کاربر
    612
    تشکر شده 1,869 در 395 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض تاجگذاری شاه اسماعیل صفوی و اعلام مذهب رسمی شیعه

    شاه اسماعیل صفوی 11 مارس سال 1502 (مصادف با بیستم اسفند) درتبریز تاجگذاری و شیعه اثنی عشری را مذهب رسمی ایران اعلام داشت.
    وی در خطبه ای که ایراد کرد خودرا مکلّف به ترویج مذهب شیعه و ایجاد یک حکومت مرکزی در سراسر ایران زمین [احیاء امپراتوری ایرانیان] و نجات ایرانیان از وضعیت نابسامانی که از زمان حمله مغول داشتنند اعلام کرد و به این ترتیب مقدمات زنده شدن دوباره ناسیونالیسم ایرانی فراهم شد.
    مورخان ضمن مقایسه شاه اسماعیل صفوی با اردشیر یکم ـ سردودمان ساسانیان متفق القول نوشته اند که اردشیر نیز در سال 225 میلادی در تیسفون با نطقی در برابر موبدان و بزرگان ایران همین قول را داده بود. تفاوت دو نطق دراین بود که اردشیر آیین زرتشت را دین رسمی [دولتی] اعلام کرده بود و به این ترتیب؛ ناسیونالیسم ایرانی در آن زمان برگرد آموزش های زرتشت سر برافراشت و این بار شیعه اثنی عشری زیربنای آن بود و هر دو شاه به قولی که داده بودند وفاکردند.
    برادران دیلمی (بوئیان) هم در دهه های 940 و 950 میلادی ناسیونالیسم ایرانی را با پرچم شیعه و زبان پارسی پیش بردند و هگل آلمانی «فلسفه تاریخ» را با آوردن چنین مثالها از تاریخ طولانی ایران اثبات کرده است که شرایط آمادگی برای تکرار رویدادها باید درس بزرگی برای هر دولتمرد و سیاستمدار در گوشه و کنار جهان باشد.

    منبع:خبر آنلاين

  12. 11 کاربر از پست دختر جنگل تشکر کرده اند .


  13. Top | #7

    همکار بازنشسته


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    3,309
    میانگین پست در روز
    1.97
    محل سکونت
    خونه:)
    تشکر از کاربر
    62,122
    تشکر شده 28,308 در 7,010 پست
    حالت من
    Relax
    اندازه فونت

    پیش فرض شاه اسماعیل دوم صفوی

    شاه اسماعیل دوم صفوی

    اسماعیل میرزا دومین پسر شاه تهماسب اول محسوب میشود. حتی یکی از مورخین ایرانی هم تاریخ تولد اسماعیل میرزا را ذکر نکرده اند.سفیر ونیز در گزارشی که به سال 1572م . به سنا داده سن شاهزاده را چهل و یک سال قلمداد کرده است . زیرا بر حسب قول همان راوی ولیعهد یعنی محمد خدابنده در آن زمان چهل وسه ساله بوده است ولی حسن روملو او را در آن هنگام چهل و یک ساله دانسته است . باید اسماعیل میرزا در سال 940/34 ه . ق- 1533م. متولد شده باشد.
    مادر وی که ولیعهد را نیز به دنیا آورده است دختر یکی ار امرای منتفذ طایفه ی ترکمان به نام امیر موسی سلطان موصللو بود. وی شجاع بود و سری نترس داشت جوانی بود درشت استخوان ،سرزنده که سخت به جنگاوری دلبستگی داشت.
    اولین مقام سیاسی در سن چهارده سالگی برای اسماعیل میرزا حاصل شد.هنگامی که در سال 954 ه . ق / 1547 م . القاس میرزا نائب السلطنه شیروان علیه برادرش شاه تهماسب علم مخالفت بر افراشت و به دربار عثمانی گریخت اسماعیل به جای وی به نیابت سلطنت منصوب شد . گوکچه سلطان را از ایل قاجار به عنوان ل له و وزیر همراه وی کردند.بلافاصله پس از انتصاب ، یکی از اخلاف سلسله شروانشاهان که از جانب شاه تهماسب مطرود شده بود کوششی کرد تا سرزمینی را که ملک مورث خود میدانست باز پس گیرد . برهان علی میرزا پسر خلیل شاه در سال 954ه . ق با گروهی از هوادارانش از داغستان به شروان حمله ور شد . به محض رسیدن این خبر اسماعیل و وزیرش گوکچه سلطان با لشکری نیرومند راهی شدند اما قبل از اینکه شاهزاده شخصا به صحنه جنگ وارد شود یک واحد از قوای قزلباش جنگ را شروع کرده و یاغیان را شکست داده بودند.
    نبرد با ترکان : برادر شاه تهماسب ، القاس میرزا موفق شده بود که سلطان سلیمان قانونی را به لشکرکشی علیه ایران وادارد. در سال بعد ( 955ه . ق) هنگامی که اعلام شد القاس میرزا با پادشاه عثمانی و لشکری عظیم از ترک ها به طرف تبریز روانه شده است اسماعیل میرزا به راه افتاد تا به سپاهیان پدرش ملحق شود. " بعد از رفتن ، میرزا برهان شیروان را خالی دید از کوهستان به شماخی آمده آن دیار را تصرف کرد."
    هنگامی که سلطان سلیمان تبریز را که بدون زد و خورد گرفته بود به علت کمبود خوار و بار دوباره ترک گفت و به وان روی آورد چند تن از ایرانیان به شاه توصیه کردند به ترک هایی که در حال عقب نشینی هستند شبیخون بزند اما شاه این پیشنهاد را نپذیرفت . شاه تهماسب مطلع شد که سلطان ، عثمان چلبی را با چهار هزار نفر گسیل داشته تا قارص را که در مرز گرجستان قرار دارد و موضع مهمی است از نو استحکام بخشد . اسماعیل میرزا با گوکچه سلطان قاجار به راه افتاد تا این نقشه را نقش بر آب کند. در روز 21 رجب 955 ه . ق ایرانیان با دشمن روبرو شدند . کار به جنگی انجامید که ضمن آن دشمن نیمی از کل نیروی خود را از دست داد و مابقی ترکان نیز به قلعه پناه بردند که آن هم از جانب ایرانیان به محاصره در آمد. پس از سه روز باز کار به نبرد کشید تا اینکه ودافعان قلعه را ترک کردند . عثمان چلبی سرکرده ترکان را با 600 تن به خیمه اسماعیل میرزا آوردند . عثمان چلبی تحت تاثیر خشم ناشی از سرافکندگی دست به شمشیر برد و بدون اندیشه ضربه ای به شانه ی یکی از قزلباشان وارد کرد . ترکان همینکه این نشانی را از سرکرده ی خود دیدند تنی چند از آنان به شاهزاده حمله بردند . اسماعیل دستور داد مهاجمین را بکشند که فورا فرمان وی به موقع به اجرا درآمد بعد قلعه را با خاک یکسان کردند .
    نبرد پاسین : در سال 959 ه . ق ، اسکندر پاشا ، والی ارزروم به گرجستان تافت و سیصد نفر از قزلباش ها و گرجی ها را کشت . شاه تهماسب برای مقابله با او ، اسماعیل میرزا را به ارزروم فرستاد . اسکندر پاشا شخصا به میدان جنگ آمد . در پاسین دو نیرو به نبرد بسیار سختی پرداختند که 2500 نفر از نیروهای عثمانی کشته شدند و سر انجام شکست خوردند . بر اثر این پیروزی اسماعیل میرزا به شهرت و افتخار بزرگی نائل شد و عثمانی ها از آن بعد او را اسماعیل دیوانه ( دلی اسماعیل ) نامیدند. در سال 960 ه . ق اسماعیل میرزا به همراه معصوم بیگ صفوی و شاهقلی خلیفه مهردار مامور حمله به عثمانی شد . در این تهاجم اسماعیل میرزا ، وان ، وسطان ، ارجیش ، و عادل جواز را غارت و با غنایم فراوان مراجعت کرد.
    شاه تهماسب از اقامت بیشتر شاهزاده در دربار دلخوش نبود . بنا به روایتی او قدر مهربانی های پدرش را ندانسته و در اموری دخالت می کرد که مورد تایید شاه نبود . اصولا اسماعیل به واسطه ی دلیری و جنگاوری و نیز بر اثر غروری که از غلبه بر عثمانی ها ناشی می شد کاملا از پدر اطاعت نمی کرد و به همین دلیل ، نسبت به دیگر پسران شاه امکان بیشتری داشت که سوءظن شاه را مبنی بر تهدید قدرت پادشاهی برانگیزد. در سال 963 ه . ق اسماعیل میرزا به هرات فرستاده شد تا در آنجا مقام برادر بزرگترش را به عنوان والی و نایب شاه در خراسان به عهده بگیرد . محمد خدابنده ولیعهد از سال 942 ه . ق حکومت هرات را داشت و محمد اشرف الدین اغلی امیرالامرا از طایفه تکلو به عنوان ل له وی منصوب شده بود .
    اسماعیل میرزا همراه با علی سلطان تکلو قورچی وارد هرات شد ولیعهد به استقبال وی شتافت و پس از ان که برادر را در آغوش گرفت و به او تهنیت گفت هر دو با هم وارد شهر شدند . چند روز بعد ( 4 شعبان 963) ولیعهد وی را وداع گفت تا همراه علی سلطان تکلو به دربار سلطنتی برود.
    ورود اسماعیل به مرکز خراسان از همان ابتدا با درگیری هایی به خاطر استقلال و احراز قدرت مقام وی آغاز شد و در هفته های بعد نیز به همین وجه از لحاظ برقراری تفاهم بین او و امیرالامرا پیشرفتی حاصل نگردید. این طور به نظر می آید که اسماعیل کاملا وزیر خود را کنار گذارده و بدون اطلاع وی سر رشته اداره ی کارها را در دست گرفته باشد .اسماعیل میرزا بدون اجازه شاه به امرای طولیف و عشایر قزلباش نامه نوشته و از آن ها خواسته بود بدون اعتنا به عقد قرار داد صلح به خاک ترک ها حمله ور شوند . دلیل او را تسخیر مجد بغداد دانسته اند که در دوره ی شاه تهماسب از دست رفته بود. گویا اسماعیل می خواسته مقام خود را تا حد یک امیر مستقل و غیر وابسته بالا ببرد. به هر حال امیرالامرا که او را رنجانده و از کار کنار گذاشته بودند در موقع خود از نوشتن نامه ای در این باره به شاه کوتاهی نکرد و در آن ضمنا خواست که شاهزاده را فرا بخوانند و به جای وی بار دیگر ولیعهد را گسیل دارند .
    شاه تهماسب هر چه بیشتر به این شبهه ها گوش دل می سپرد که بعضی از آن ها چندان بی پایه و بی مایه نبود و اینکه معصوم بیگ صفوی وزیر اعظم ، که خصومت عمیقی با اسماعیل داشت به شاه اشاره ای کرد مبنی بر اینکه پسرش علنا نقشه های خطرناکی در سر دارد زیرا که بدون اجازه ی پدرش به گرد آوری لشکر پرداخته ات .شاه با در نظر داشتن محبوبیت اسماعیل بین سپاهیان که خطر را بزرگتر می نمود و اینکه مبادا به دست پسر از تخت سلطنت سرنگون شود و این حساب را هم می کرده که پسرش صح آماسیه را رعایت نخواهد مرد و او را با باب عالی درگیر مشکلاتی تازه خواهد نمود . و اینکه شاه از ولنگاری ها و عیاشی های اسماعیل به ستوه آمده بود .
    شاه تهماسب رئیس قورچی ها را به نام سوندوک بیگ افشار ، بدون فوت وقت به هرات فرستاد تاشاهزاده را بیاورد و بلافاصله نیز ولیعهد محمد خدابنده بار دیگر به سمت والی و نایب شاه در خراسان منصوب شد. حکومت اسماعیل فقط ماههای معدودی به طول انجامید . او توسط سوندوک بیگ از طریق طبس و یزد به ساوه منتقل شد .در آن جا معصوم بیگ صفوی وزیر اعظم که از جانب شاه گسیل شده بود وی را تحویل گرفت و بدون اینکه شاه افتخار ملاقات خود را در پایتخت به اسماعیل بدهد تا قهقهه او را همراهی کرد . در همان رمان در دربار تدابیر سختی علیه هوداران شاهزاده اتخاذ گردد سوای آن ها که قبلا به کیفر رسیده بودند تعداد زیادی از نجبا اعدام ، بعضی کور و بسیاری زندانی شدند.


    تبعید به قهقهه


    قهقهه در غرب اردبیل و در فاصله این شهر و تبریز در کوههای سبلان جای دارد . نام قهقهه هم ناشی از وضع محفوظ و دست نیافتنی آن است که همه حمله کنندگان را به ریشخند می گیرد. از این موضع محکم هم به عنوان زندان استفاده می شد و هم برای نگهداری قسمتی از از جواهرات سلطنتی.
    در اواسط ماه مه 1557 ( 963 ) درهای بزرگ قلعه پشت سر اسماعیل میرزا بسته شد . وی در سن 24 سالگی به آن قلعه پا گذاشت و تازه هنگامی که 43 سال داشت توانست از آن جا خارج شود. دریاره اقامت اسماعیل میرزا در قهقهه اخبار کمی در دست است . فرماندهان قلعه که هر دو سال یک بار عوض می شدند از طرف شاه دستور اکید داشتند که از وی سخت مراقبت کنند .ظاهرا در ابتدای امر وی را در غل و زنجیر نگه می داشتند . بعد ها وی کمی آزادی بیشتری پیدا کرد چندان که می توانست به فضای باز جلوی قلعه بیاید. او در این سال های تنهایی به تریاک و حشیش پناه می برده و کارش به جایی می رسد که روزانه 47 درهم فلونیا ( معجونی مرکب از تریاک و حشیش و سایر مخدرات ) صرف می کرده است.
    بسیاری از قزلباش ها آرزو می کردند او ولیعهد باشد چرا که محمد خدابنده از بیماری چشم در رنج بود و نزدیک بود بینایی خود را از دست بدهد.
    پنج سال پیش از مرگ شاه تهماسب اول در سال 979 حادثه ای پیش آمد که اختلاف بین سران طوایف گوناگون قزلباش را آشکار کرد. شاه تهماسب ششصد شمش طلا و ششصد شمش نقره در قلعه قهقهه گرد آورده بود . در سال 979 هنگامی که اسماعیل میرزا در قلعه محبوس بود چند شمش طلا و نقره مفقود شد. حبیب بیگ استاجلو قلعه بان و حاکم قهقهه مدعی بود که شمش ها را کسان شاهزاده اسماعیل به دستور او ربوده اند و شاهزاده آن ها را از بالای برج قلعه به جمعی از صوفیان که از خاک عثمانی به پای قلعه آمده اند بخشیده است.اسماعیل میرزا نیز ربودن شمش ها را به دختر قلعه بان نسبت داد.
    چون این اخبار به قزوین رسید شاه تهماسب چهار تن از سران نامی قزلباش به نام حسینقلی خلفای روملو، ولی خلیفه شاملو، پیره محمد خان استاجلو و خلیفه انصار قراداغلو را مامور کرد که به قهقهه روند و حقیقت امر را معلوم کنند و خزائن را به قزوین انتقال دهند. پیره محمد خان که خود از طایفه استاجلو و با حبیب بیگ منسوب بود در ظاهر جانب او را گرفت ولی پوشیده با اسماعیل میرزا عهد و پیمان بست . خلیفه انصار نیز به سبب دوستی و خویشاوندی با طایفه استاجلو به طرفداری حاکم برخاست. ولی دو سردار دیگر از اسماعیل میرزا حمایت کردند و چون به قزوین بازگشتند کار ایشان در مجلس شاه به گفتگو و مشاجره و حتی اهانت به مقام شاهی کشید . چون معلوم شد که اسماعیل میرزا شمش ها را به وسیله صوفیان به تبریز و اردبیل فرستاده و برای تحریک و تشویق مردم به مخالفت با شاه و هواخواهی خویش به کار برده است شاه تهماسب به او بد گمان تر شد. ولی چون حبیب بیگ نیز با شاهزاده بر خلاف ادب رفتار کرده بود از حکومت قهقهه معزول شد و خلیفه انصار قراداغلو به جای وی مامور حفظ قلعه گردید . این سردار تمام طایفه خود را که در حدود ده هزار خانوار بودند به اطراف قهقهه برد و آن را در میان گرفت. پس شاه از بیم آن که مبادا طایفه استاجلو به جان اسماعیل میرزا آسیبی رسانند پنجاه تن از قورچیان افشار را نیز به محافظت شاهزاده مامور قلعه کرد. در نتیجه این حوادث سران طایفه استاجلو که آن زمان از بزرگترین طوائف قزلباش بود مصمم شدند که به وسایل گوناگون از ولیعهد شدن اسماعیل میرزا جلوگیری کنند زیرا می دانستند که اگر او شاه شود جان همه در خطر خواهد بود.
    هنگامی که شاه تهماسب در قید حیات بود اختلاف نظر های موجود بین قزلباش مجالی برای بروز پیدا نکرد اما هنگامی که وی سخت بیمار گشت موضوع ولایت عهدی و جانشینی مهم ترین وطلب مورد بحث درباریان شد.محمد خدابنده به علت ناراحتی چشمی دیگر مطرح مذاکره نبود . تنها حیدر میرزا بود که م توانست به رقابت با اسماعل میرزا برخیزد زیرا وی بیش از دیگران مورد علاقه شاه بود و درست به همین دلیل هم خطرناک ترین رقیب اسماعیل میرزا محسوب می شد . گفته شده که خود تهماسب حیدر را ترجیح می داد اما این نظر را آشکار نکرد و محافظ ویژه ای برای حفظ جان اسماعیل در صورت سوء قصد جناح طرفدار حیدر نسبت به جان وی قرار داد.
    هنگامی که شاه تهماسب در بستر مرگ بود فقط اجازه داد حیدر میرزا در کنار او باقی بماند و او دیگر شکی نداشت که اکنون بر اثر وصیت شاه باید به سلطنت برسد.
    شاه تهماسب بعد از نیمه های شب جهان را وداع گفت . نگهبانان به دستور فرمانده خود ولی بیگ بلافاصله کلیه دروازه های قصر را اشغال کردند و بستند .بدین ترتیب حیدر میرزا که خود را به هدف و مقصود نزدیک می دید تاج بر سر گذاشت و شمشیر پدر را بر کمر بست و در عین حال از جانب دوستان و هوادارانش در به روی او بسته شد و در واقع اسیر نگهبانان قصر گردید.
    حسین بیگ یوز باشی و جمعی از امرای استاجلو که در اواخر سلطنت شاه تهماسب در اداره امور کشور نفوذ زیادی داشتند و صدر الدین خان صفوی ل له حیدر میرزا و سر سلسله طایفه خویشاوند ، سرداران گرجی و سر انجام مصطفی میرزا از حیدر میرزا حمایت می کردند . در مقابل این گروه ، طوایف روملو ( به خصوص حسینقلی که منصب خلیفه الخلفایی داشت ) ، افشار ، ترکمان ، تکلو ، و چرکس به طرفداری از اسماعیل میرزا قیام کردند . هم چنین پریخان خانم دختر بزرگ شاه تهماسب از او حمایت می کرد.
    در حرمسرا بزرگترین خطر از جانب خواهر ناتنی ( پریخان خانم )که از سال ها پیش با نفوذ در شاه در امور مملکتی دخالت می کرد متوجه شاهزاده بود. او میدانست که خواهرش کاملا هوادار اسماعیل است . شاهزاده خانم بلافاصله متوجه وضعی شد که در آن گرفتار بود و با دو روی به شتاب نزد حیدر میرزا رفت خود را به پای او افکند و طلب بخشش کرد.حید میرزا فریب او را خورد . آن گاه از حیدر میرزا رخصت خواست که به خانه ی خود برود و برادرش سلیمان میرزا و دایی اش شمخال را که فرمانده چرکس ها بود به حضور شاه جدید بیاورد . شاهزاده به گفتار وی دل خوش کرد و به او اجازه داد . پریخان خانم به عجله از باغ حرمسرا از دری پنهان که می شناخت خارج شد و اتفاقات را با دایی خود در میان گذاشت و ضمنا کلید در پنهانی باغ را هم به او داد . شمخال بلافاصله نزد خلفا روملو رفت که در خانه اش اندک اندک طرفداران منتفذ اسماعیل میرزا از طریق پیک ها در جریان امر قرار گرفته و گرد آمده بودند. در صبح فردا وصیت شاه تهماسب رسما از طرف حیدر میرزا باز شد وی را در این نامه به سمت ولایت عهد منصوب کرده ، به همه امیران ، صوفیان و هواداران خاندان سلطنتی اخطار کرده بود که مطیع او باشند . این نوشته در تالارچهل ستون آویخته شد.
    در این ضمن هواداران حیدر میرزا در خانه یوز باشی حسین بیگ گرد آمدند.
    نیت اصلی هوادارن حیدر میرزا که گرد آمده بودند این بود که در گروه های بزرگ تا دروازه های کاخ بروند و در آن جا یا به زبان خوش و یا با اعمال قدرت به داخل نفوذ کنند.شاهزاده را نجات دهند و به تخت بنشانند. اما پس از مشورت های طولانی از این اقدام صرف نظر کردند چرا که می ترسیدند نگهبانان قصر قبل از اینکه دوستان و مددکاران دستشان به حیدر برسد او را به قتل برسانند . سرانجام با یکدیگر یک دل و یک رای شدند که تا غروب صبر کنند و آن گاه به بهانه ی اینکه در شب بعد نوبت نگهبانی به استاجلوها خواهد رسید پست را تحویل بگیرند و به جانب دروازه ی قصر رهسپار شوند . یوز باش بیگ و افرادش عازم قصر شدند . در آنجا با سنگر بندی پشت دروازه ها و محافظت شدید از آن ها روبرو شدند علاوه بر آن در این لحظه خبر رسید که خلفا و چرکس ها از خیابان اصلی بالا آمده اند و درصددند به باغ حرمسرا که کجاور آن است داخل شوند .هواداران حیدر میرزا به وضعی نگران کننده دچار شدند زیرا از این می ترسیدند که مبادا افراد دسته مقابل زودتر از آنان به حرمسرا راه پیدا کنند و شاهزاده را به قتل برسانند .از جانب دیگر خلفا و شمخال با افرادشان از میدان طویله سوار بر اسب به باغ حرمسرا که کلید پری خان خانم درهای آن را به رویشان گشوده بود وارد شدند و هر گوشه و کنار آن را برای یافتن شاهزاده حیدر مورد جست و جو قرار دادند . همین که حیدر میرزا دید که دشمنانش به حمله دست زده اند خواست که از حرمسرا خارج شود ولی کلیه درهای خروج را بسته دید . کاری دیگر نماند جز این که باز به اتاق زنان پناهنده شود . به نزد مادرش گریخت به امید این که قزلباش ها حرمت حرم پادشاه را نگه دارند و به آن داخل نشوند و او تا ورود هوادارانش در آن جا پنهان بماند.
    اما این امید برآورده نشد . بلکه دار و دسته دشمن به حجره زنان پا گذاشتند و بدون ملاحظه حال زنان به جست و جوی شاهزاده پرداختند .شاهزاده چاره ای جز این ندید که با کمک مادر و خدمتکاران از حجره ای به حجره ی دیگر بگریزد تا بلکه سرانجام بتواند با لباس مبدل از قصر خارج شود . تا این که یکی از ایشیک آقاسی های حرم به نام علی بیگ از ایل شاملو وی را شناخت . او را از چنگ زنانی که دورش راگرفته بودند خارج کردند ، نقاب از چهره اش برداشتند و به یک اشاره خلفا و شمخال دلیل خان بیگ نوجوانی را که فقط با یک دشنه از خود دفاع می کرد کشت و سر از تنش جدا ساخت .
    پس از کشته شدن حیدر میرزا طرفدارانش پراکنده و متواری شدند و کار هواخواهان اسماعیل میرزا رونق گرفت .حسین بیگ استاجلو با آن که ل له شاهزاده مصطفی میرزا بود و می توانست او را به شاهی برساند در این کار غفلت کرد و با آن شاهزاده از قزوین گریخت . پریخان خانم که در حقیقت کار حیدر میرزا به دستیاری او پایان یافته بود فرمانروا شد . به دستور او یکی از امیران ترکمان را به قلعه قهقهه فرستادند تا اسماعیل میرزا را به سلطنت تبریک گوید. پس از آن تا ده روز پایتخت صفوی گرفتار آشوب و هرج و مرج بود . طوائف مختلف قزلباش و اوباش شهر به جان یکدیگر افتادند و جمع کثیری از سران طایفه ی استاجلو و هواداران حیدر میرزا چه در قزوین و چه در شهر های دیگر کشته شدند و اموالشان به غارت رفت.

    آغاز حکومت شاه اسماعیل دوم

    پس از مرگ شاه تهماسب و حیدر میرزا خلیفه انصار قراداغلو حکمران و مستحفظ قلعه که از هواداران حیدر میرزا بود در آن ایام به شکار رفته بود و از قلعه دور بود .اسماعیل میرزا چون به او اعتماد نداشت از غبیت او استفاده کرد و به کمک قورچیان افشار که پدرش مخصوصا به محافظت او فرستاده بود جمعی از کسان حاکم را به تردستی دستگیر کرد و در قلعه را بست . او نمی دانست که رقیبش به قتل رسیده است .در این میان توده عظیم مردم عازم قلعه بودند و دیری نگذشت که تعدادشان به 20 هزار تن قزلباش و تاجیک رسید .با وجود این همه اسماعیل سوءظن داشت و این را هم غیرممکن نمی دانست که تمام این هجوم مردم حیله ای از طرف دشمنانش باشد . تازه هنگامی که پیک شاهزاده پری خان خانم و خلفا یعنی حیدر سلطان چاپوق ترکمان به قلعه رسید " آن حضرت از اطاعت خلفا و امرا به غایت خوشحال گردید" شاهزاده در روز 22 صفر 984 از قلعه خارج شد و از جانب خلقی بی شمار مورد هلهله و اجلال قرار گرفت.
    پنج شنبه 24 صفر اسماعیل فرمان حرکت داد و از همین روز هم روزگار شهریاری شاه اسماعیل آغاز می شود. در همین جمعه ( 25 صفر 984 ) در قزوین برای اولین بار خطبه به نام وی کردند. روز چهرشنبه پس از این واقعه اسماعیل به اردبیل رفت و چند روزی در آن دیار به استراحت پرداخت به زیارت مقبره ی جد بزرگ خود شیخ صفی الدین رفت و صدقه فراوان بخشید .
    اسماعیل میرزا پس از خروج از اردبیل در "روز پنج شنبه 16 ربیع الاول به حوالی قزوین رسیده ، شاهزادگان و حسینقلی خلفا و سایر امرای عظام که در شهر بودند به سعادت پای بوس مشرف شدند و در روز دیگر در باغ سعادت آباد که از محدثات نواب خاقان جنت مکاناست داخل شدند و به اعتبار ساعت داخل دولتخانه نگردیده ، چند روزی در خانه حسینقلی خلفا به سر بردند. "و " ترک و تاجیک از دور و نزدیک به مراحم عواطف پادشاهانه روی به درگاه جهان پناه آوردند و هر یک به پایه ی قدر به انعام و اکرام فاخر مفتخر و سر افراز شدند ."
    یکی از مردان منتفذ و قدرتمند این زمان حسینقلی خلفا بود که در نظر صئفیان نایب مرشد کامل و خلیفه الخلفا به حساب می آمد و همه گوش به فرمان او داشتند . شاه اسماعیل از قدرت زیاد حسینقلی بیم داشت بنابراین او را به سمت قورچیان مشهد به خراسان فرستاد و او مجبور شد که امر شاه را اطاعت کند و به همین جهت عازم محل ماموریت خود شد وقتی به دامغان رسید به امر شاه دستگیر و کور گردید .
    پس از تبعید خلفا ، اسماعیل از خانه او خارج شد و به منزل شاهقلی سلطان یکان استاجلو ، امیر المرای هرات که بین میدان طویله و قصر پریخان خانم قرار داشت نقل مکان کرد در آن جا بود که بین شاه با شاهزاده خانم و سایر ساکنین حرم ملاقاتی دست داد . وی از خواهر ناتنی خود استقبال سردی کرد که حتی می توان آن را غیر دوستانه نیز تصور کرد .از همین برخورد اول آشکار شد که اسماعیل هیچ نمی خواهد نفوذ خواهرش را در امور دولتی و مملکتی تایید کند . در روز های بعد اسماعیل حتی خدمه ی او را هم باز گرفت و مبلغ متنابهی پول نیز از اموال او ضبط کرد به صورتی که شاهزاده خانم ناگزیر شد زندگی محقری در پیش بگیرد .
    اسماعیل میرزا پس از تاجگذاری که در روز چهار شنبه 27 جمادی الاول 984 در ایوان چهل ستون انجام گرفت خود را شاه اسماعیل دوم خواند .


    شاهزاده کشی

    شاه اسماعیل پس از تاجگذاری گروهی از سرداران چرکس را به کشتن عموزادگان و برادران و برادرزادگان خویش فرستاد و در آن روز 6 تن از شاهزادگان صفوی به فرمان وی کشته شدند . از صوفیان نیز هزار و دویست نفر به هلاکت رسیدند و معلوم شد که شاه اسماعیل سرداران قزلباش را به کشتن صوفیان سرگرم کرده است تا کشتن شاهزادگان به آسانی صورت پذیرد و سران قزلباش در برابر کاری انجام یافته قرار گیرند و مجال سرکشی و مخالفت برایشان باقی نماند .
    این شاهزادگان در آن روز به امر شاه اسماعیل کشته شدند :
    1. پسر عمویش ابراهیم میرزا " که جوانی بوده در نهایت شجاعت و خط نستعلیق را خوش می نوشته و در نقاشی دست تمام داشته ، در علم موسیقی ماهر بوده و در کمالات خبره ای صاحب وقوف و جاهی تخلص می فرموده اند ."
    2. محمد حسین میرزا ، برادر زاده ابراهیم میرزا.
    3. محمد میرزا برادر شاه اسماعیل ، محمود میرزا هرگز به دنبال کسب قدرت نرفته بود به دست فولاد خلیفه ی شاملو حاکم همدان به قتل رسید .هنگامی که جنازه او را می شستند و در کفن می پیچیدند وی چشم ها را از هم باز کرد و بعد معلوم شد که حلقه طناب چنان که باید گلو را در هم نفشرده بوده است . موضوع را به شاه خبر دادند وی با خونسردی کامل گفت که کار را نیمه تمام نگذارند .
    4. محمد باقر میرزا، پسر یک ساله ی محمود میرزا .
    5 و 6 . امامقلی میرزا و احمد میرزا برادران شاه اسماعیل دوم ، که هر دو را به قصر آوردند و در میدان طویله اعدام کردند . تنها به یک سوی دودمان صفوی دست درازی نشده بود . محمد ولیعهد و پنج تن پسرش که دو تن از آن ها به علت صغر سن برای شاهزاده خطری در بر نداشتند .
    شاه اسماعیل دو تن از برادران خود مصطفی میرزا و سلیمان میرزا را هم کشت . اولی به علت این که از حیدر میرزا طرفداری کرده و دومی چون با پریخان خانم از یک مادر بود و به این سبب مورد بی مهری و بدگمانی شاه بود به مرگ محکوم شد . اولی را با اینکه حسین بیگ یوزباشی استاجلو ل له اش بود ، امیران استاجلو به اشاره شاه و برای جلب خاطر وی کشتند . دومی نیز به به دستور شاه به دست دایی اش شمخال خان چرکس به هلاکت رسید . پس چون امیران استاجلو با کشتن برادرش مصطفی میرزا کمال فرمانبرداری خود را نسبت به او نشان دادند با ایشان بر سر لطف آمد . قتل مصطفی میرزا به این صورت بود که در روز 7 شعبان وی را با ریسمان خفه کردند و شمخال نیز سلیمان میرزا را مجبور کرد بیش از اندازه ی معمول تریاک بخورد .
    در سال 985 شاه اسماعیل دوم صاحب پسری شد و او را ابوالفوارس شجاع الدین محمد نامید . پس از تولد او به فکر افتاد همه ی آن هایی را که ممکن است روزی مانع به سلطنت رسیدن پسرش بشوند را از میان بردارد . از جمله محمد میرزا در شیراز و عباس میرزا در خراسان . شاه اسماعیل به ولی سلطان ذوالقدر دستور داد که به شیراز برود و محمد میرزا و پسرانش را از میان بردارد . علیقلی بیگ گورکان شاملو را به امیر الامرایی خراسان مامور کرد و دستور داد پس از رسیدن به محل ماموریت عباس میرزا را به قتل برساند اما خود قبل از آن توسط چند تن از سران قزلباش و خواهرش در قزوین به هلاکت رسید .

    طرز فکر مذهبی شاه

    شاه اسماعیل دوم چون در جوانی در هرات تحت نظر معلمی سنی مذهب پرورش یافته بود به آئین تسنن تمایل داشت و می خواست مذهب تسنن را رواج دهد . به همین جهت علمای متعصب اهل تشیع را از دربار دور کرد و از نفوذ آن ها کاست و در مجالس از لعن خلفای سه گانه جلوگیری کرد . ولی به طور علنی و صریح از آئین تسنن پشتیبانی نمی نمود و لی دستور داد عباراتی را که در لعن خلفای سه گانه و مدح حضرت علی (ع) بر در و دیوار مساجد نوشته بود محو نمایند . میرزا مخدوم شریفی که در روزگار شاه تهماسب به داشتن طرز فکر سنی مشهور بود بدون هیچ حد و مرزی گفته های شاه را تایید می کرد به آن گونه که هر روز بیش از پیش مورد توجه خاص او قرار می گرفت . برای این که بین مردم طرفدارانی فراهم شود مبالغ زیادی از وجوه بیت المال بین مسلمانانی که در سراسر زندگی ده یاور و همراه پیغمبر را که بهشت به آنان وعده داده شده لعن نکرده بودند تقسیم شد .
    در این میان بسیاری از قزلباش ها دل از مهر شاه بریدند و هنگامی که شاه اسماعیل شیعیان را مورد تعقیب و آزار قرار داد از اطاعت او سر پیچیدند . بسیاری تقیه کردند دیگران چون می پنداشتند که شاه اسماعیل به علل سیاسی چنین می کند و نمی خواستند بین مردم بلوا و ناراحتی تیجاد شود سکوت کردند.
    بزرگان و اولیاء امور در مجلسی درباره عقاید مذهبی شاه به بحث و مذاکره پرداختند و چنین نظر دادند که اگر شاه از مذهب شیعه دست بردارد حسن میرزا برادر زاده اش رابه جای او به سلطنت برسانند و قرار شد چند نفراز اعضای مجلس به خدمت شاه بروند و جریان امر را به اطلاع او برسانند . یکی از حاضران مجلس موضوع را به اطلاع شاه اسماعیل رسانید تا تقرب بیشتری حاصل کند . شاه اسماعیل سران تکلو و ترکمان را احضار کرد و آن ها را به مرگ تهدید نمود و دستور داد حسن میرزا را به قتل برسانند . و برای پایان دادن به این موضوع دستور به احضار میرزا مخدوم شریفی داد و او را در حضور عموم به باد ملامت و سرزنش گرفت و امر کرد ولی سلطان حاکم شراز او را در خانه ی شخصی خود تحت نظر بگیرد . دیگر این که اسماعیل در مجالس دربار از پرداختن به مسائل عقیدتی احتراز می کرد و تنها با چند تن از نزدیکان و معتمدان خود رفت و آمد کرد . هم چنین دستور داد در روی سکه ا یکه به ام او ضرب می شد این بیت را بنویسند :
    ز مشرق تا به مغرب گر امام است علی و آل او ما را تمام است

    مرگ

    شنبه شب 13 رمضان 985 اسماعیل با حسن بیگ حلواچی اغلی و چند تن از هم پیاله ها بدون این که کسی متوجه شود از قصر خارج شدند. می خواستند با اسب کوچه های قزوین را زیر پا بگذارند قبل از این که اسماعیل به بستر برود قدری فلونیا برای خوردن خواست . هنگامی که قوطی را آوردند حس متوجه شد که مهر آن دست خورده است و از آن گذشته پی برد که مهر خود او نیست زیرا از جمله وظایف او آن بود که قوطی های محتوی مواد مخدر را همواره با مراقبت مهر کند . بدگمانی به او عارض شد و شاه را از مصرف آن بر حذر داشت اما اسماعیل گفت که مهر در حضور خود او سهوا شکسته شده و مایه ی نگرانی نیست و از آن به مقدار زیادی خورد .
    یک شنبه صبح زود امیران و صاحب منصبان هر یک بر حسب عادت در قصر به دنبال انجام دادن وظیفه ای بودند که از طرف شاه به عهده ی آنان گذارده شده بود . شاه منع کرده بود که قبل از دوازده ظهر کسی مزاحم او نشود. چون پس از این ساعت هم هیچ نشانه ای از این که شاه اطاق خود را ترک کرده باشد دیده نشد به دستور وزیر اعظم میرزا سلمان در را شکستند و زمانی که پا به درون اتاق نهادند شاه را مرده یافتند .
    بسیاری بر آنند که پریخان خانم با امیران همدست شده تا شاه را هم به علل شخصی و هم از نظر تدابیر و اقدامات مذهبی که اسماعیل ظاهرا می خواست انجام دهد از میان بردارد. می توان تصور کرد که پریخان خانم به یکی از زنان خدمتکار حرم رشوه داده باشد تا در برابر چشم شاه مهر حقه فلونیا را بشکند و آن گاه در لحظه ای که کسی متوجه نبود زهر را داخل معجون کند .
    منجم باشی شاه عباس در وقایع نامه خود می نویسد در پیشانی شاه مرحوم زخمی به چشم می خورده است و شاه اسماعیل به ضرب شمشیر به قتل رسیده است . بعضی دیگر از معاصران مدعی شده اند که او بر اثر یک قولنج شدید جان سپرده و سر انجام کسانی بودند که می گفتند شاه مقدار زیادتر از اندازه معمول فلونیا خورده بوده است .
    حسن روملو در احسن التواریخ در مورد مرگ شاه اسماعیل دوم چنین می نویسد :
    " از بعضی چنان استماع افتاد که حسن بیگ حلواچی اوغلی با دشمنان او هم داستان شده و مغز فیل او را به خورد دادند و بعد از آن خفه کردند اما اصلح اینست که مقتول نگشته زیرا که وی تریاق می خورد به افراط و قولنجی عظیم داشت هر چند روز یک نوبت قولنج می شد چنانکه مردم مضطرب می شدند . "
    قول رایج مسموم کردن با فلونیا است . مدت حکوت او را 16 ماه دانسته اند .

    منابع
    1. تاجبخش ، احمد ، تاریخ صفویه ، انتشارات نوید شیراز ، شیراز ، 1372 .
    2. حسینی استرآبادی ، سید حسین بن مرتضی ، تاریخ سلطانی از شیخ صفی تا شاه صفی ، به کوشش احسان اشراقی ، انتشارات علمی ، بی جا ، 1366 ، چ 2 .
    3. روملو ، حسن ، احسن التواریخ ، به سعی و تصحیح چارلس نارمن سیدن ، انتشارات کتابخانه صدر ، تهران ، بی تا .
    4. فلسفی ، نصرالله ، زندگانی شاه عباس اول ، ج 1 ،انتشارات دانشگاه تهران ، 1353 ، چ 5 .
    5. نوایی ، عبدالحسین و غفاری فرد ، عباسقلی ، تاریخ تحولات سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوران صفویه ، سمت ، تهران ، 1388 ، چ 5 .
    6. هوشنگ مهدوی ، عبدالرضا ، تاریخ روابط خارجی ایران ، انتشارات امیر کبیر ، تهران ،1364 ،چ 2 .
    7. هینتس ، والتر ، شاه اسماعیل دوم صفوی ،ترجمه کیکاووس جهانداری ، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، بی جا ، 1371 .



    ویرایش توسط M mehrane : 1389,11,01 در ساعت ساعت : 20:26
    من خواب دیده ام که تو تعبیر می شوی...

  14. 10 کاربر از پست M mehrane تشکر کرده اند .


  15. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    نوشته ها
    1,726
    میانگین پست در روز
    1.08
    محل سکونت
    كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
    تشکر از کاربر
    8,576
    تشکر شده 12,941 در 2,270 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض مروری بر ابعاد مهم تاریخی صفویان

    روزگار تاریخی ایران شاهد اتفاقات متعددی بود ، که برخی از آنها تغییرات شگرفی در مسیر زندگی ایرانیان نهادند. اکثر این رخداد های مهم تاریخی با شکست های عظیم جنگی اتفاق می افتاد ، یعنی ایرانیان جنگی را به بزرگی واگذار می کردند و پس از آن برای مدتی تحت تاثیر آن زندگی می کردند. از شکست ایرانیان مقابل اسکندر تا شکست ایرانیان مقابل روس ها که ریشه های آن سبب بیداری ایرانیان و سپس انقلاب مشروطه شد.
    اما یکی از این اتفاقات که برخلاف دیگران با یک پیروزی بزرگ به وقوع پیوست تاسیس سلسه صفویه بود. آذری های ایرانی صوفی مسلک که مرید شیخ صفی الدین نامی بودند ، پس از یک سلسله اتفاقات تاریخی پایه گذار یک واقعه مهم از تاریخ شدند که سرنوشت ایرانیان را کاملا تغییر داد.
    در حقیقت صفوی ها اولین حکومت کاملا ایرانی بودند که بر سراسر فلات ایران و سرزمین تاریخی ایرانیان حکم می راندند. آنها برای اولین بار توانستند هویت مستقلی برای ایران جدای از جهان اسلام معرفی کنند که حتی خود را یک مدعی در جهان اسلام بدانند.
    پس از سقوط دستگاه خلیفه گری عباسی به دست هلاکو خان مغول و سپس از شکست و انحلال خلفای فاطمی مصر در جریان جنگ های صلیبی ، رسما شخصی به نام خلیفه وجود نداشت. خلیفه شخصی بود که از نظر دودمان خانوادگی منتسب به پیامبر اسلام می شد. مقام خلیفه پس از سال ها تبدیل به یک شخصیت نمادین و تشریفاتی در حکومت های اسلامی شده بود اما او هنوز یک عامل اتحاد میان جهان اسلام بود. به همین دلیل بود که زمان اعلام وجود خلفای فاطمی بازهم کشور های اسلامی پراکنده نشدند و اگر هم دو دسته شدند هر یک تحت لوای یکی از این دو دستگاه بودند.
    فلات ایران یا کشوری که سابق بر این با واژگانی شبیه پارس یا پارسی در زبان های مختلف دیگر تمدن ها شناخته شده بود ، بعد از ورود اسلام به ایران ابتدا با نام عراق عجم تحت سیطره خلفای اموی بود. پس از روی کار آمدن عباسیان ایران به بخش های مختلفی تقسیم شد که همه آن ها توسط خلیفه عباسی اداره می شد. حکومت های مستقلی که هر کدام در مقطعی از تاریخ سر برآوردند به دلایل مختلف نتوانستند تاثیر صفویان را داشته باشند. به عنوان مثال برخی از آنها ریشه ایرانی نداشتند حتی با وجود آنکه سرتاسر ایران را در اختیار داشتند. این حکومت ها عمدتا ترک نژاد بودند و آنهایی هم ریشهی ایرانی داشتند هیچ کدام نتوانستند حکومتی سراسری و مستقل از خلیفه عباسی بنا کنند.
    صفویان تمام ویژگی های یک حکومت مستقل و سراسری کاملا ایرانی را داشت . صفویان توانستند تمام فلات ایران را تحت لوای خود درآورند آنها برای خود هویتی کاملا ایرانی تعریف کردند و حتی مذهب خود را نیز از جهان اسلام جدا ساختند . آنان به خدا و پیامبر و قرآن وفادار ماندند اما به جای اطاعت از سنت خلفا راه دوازده نوادهی هاشمی پیامبر را برگزیدند. این اتفاق برای شیعیان نیز رویداد خجستهای بود. ایرانیان تا پیش از این اکثریتی سنی بودند و تنها در برخی مناطق ایران مردمی شیعه وجود داشتند که آنها هم جز برخی مقاطع همچون حکومت آل بویه و یا دیلمیان آزادی مذهبی نداشتند. ولی این آزادی در زمان صفویان برای شیعیان کاملا مهیا شد.
    صفویان برای آنکه خود را یک مدعی جدید و بر حق در جهان اسلام بدانند شعار دفاع و زنده کردن سنت خاندان پیامبر به جای خلفا داشتند آنان با کمک و تائید برخی فقهای شیعه این مذهب را که تا آن زمان اقلیتی محض در ایران بود به عنوان مذهب رسمی کشور اعلام کردند و در ترویج این مذهب دست به خشونت نیز زدند. بدعت های جدید در شیعیان نیز از همین زمان آغاز شد.
    نمونه دیگری از اهمیت حکومت صفویان در ایران ، هم دوره بودن روی کار آمدن آنان با تغییرات شگرف دیگری در جهان بود. تاسیس سلسله صفوی مصادف بود با پایان رنساس اروپا و عصر انقلاب صنعتی و ورود اروپا به دوران جدید . همچنین ظهور قدرتی جدید با نام عثمانی که خود را وارث خلافت اسلامی می دانست تا جایی که سلطان سلیم عثمانی پس از فتح مکه خود را رسما خلیفه مسلمانان خواند.

  16. 6 کاربر از پست .LiLiM. تشکر کرده اند .


  17. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    نوشته ها
    1,726
    میانگین پست در روز
    1.08
    محل سکونت
    كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
    تشکر از کاربر
    8,576
    تشکر شده 12,941 در 2,270 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض دولت صفوی و تقویت مرزهای خراسان

    یكی ازمقاطع حساس در تاریخ ایران عصر صفوی حركت اكراد دراین مقطع از تاریخ است. خراسان عصر صفویه همواره درمعرض تهاجمات بیگانگان بوده است. تهاجمات ازبكها و تراكمه همواره موجب ناامنی درنواحی مرزی خراسان بود بنابراین سیاست تقویت مرزهای شمال خراسان در دوره شاهان صفویه بخصوص شاه عباس بمرحله اجرادر امد.
    دراین مقاله به بررسی زمان حركت و دلایل مهاجرت اكراد - خط سیر جغرافیائی مهاجران كرد، مشكلات و دشواریهای كه با آن مواجه بوده اند و تحولاتی كه در نواحی مرزی خراسان به وجود آورده اند پرداخته می شود. تا آنجا كه منابع تاریخی گواهی می دهند حضور قبایل كرد درمناطق مرزی شمال خراسان بخشی از سیاست شاهان صفویه بوده است.
    اساس این پژوهش بر اساس منابع و ماخذ عصر صفویه ؛ تواریخ محلی و نوشته های سیاحان و ایرانشناسان می باشد تا با بررسی اسناد و مكتوبات موجود این حركت تاریخی مورد پژوهش قرار گیرد. كردهای خراسان یكی از ایلات بزرگ چمشگزك می باشند كه در عصر صفویه ابتدا به نواحی ورامین و سپس به نوار مرزی بجنورد شیروان قوچان و درگز كوچ نمودند. عده ای از سران این قوم در دوره صفویه وافشاریه و قاجار جزء صاحب منصبان نظامی بودند كه نقش اساسی در تاریخ خراسان داشتند.

    مقدمه :

    تاریخ این قوم چندان مشخص نیست ،مهمترین عامل دراین ارتباط عدم انسجام منابع و پراكندگی اسناد می باشد. بطور كلی كردهای خراسان بواسطه موقعیت خاصی كه داشتند چندان به تشكیلات اداری توجه نمی كردند و تدوین تاریخ این قوم بخصوص با گزارشات پراكنده منابع دوره صفویه مشكل می باشد و بعد از اینكه پای مستشرقین به ایران باز شد عده ای از جهانگردان از شمال خراسان عبور كرده اند. در نوشته هایشان مختصر به نحوه آمدن كرمانجها به خراسان مطالبی را نوشته اند كه اساس كار این گروه اطلاعات محلی بود كه از حكمرانان بدست می آوردند. اینكه اكراد از چه تاریخی به خراسان قدم گذاشته اند چندان مشخص و روشن نیست.
    استخری ، ابن حوقل ، كلاویخو و حتی تاریخ بیهقی حضوركردها درخراسان رابه قبل ازصفویه می دانند. چنین بنظر می رسد كه منظور آنها ازكلمه كرد عشایر و كوچ نشینانی بوده كه به دامپروری اشتغال داشته اند. بنابرین منظور از كردها دراین نوشتار ایلات و طوایفی بوده اند كه در دوره صفویه به خراسان انتقال داده شده اند و اهدافی جز اغراض سیاسی نداشته اند. درمجموع كوچ دادن ایلات و طوایف از زمان استیلای تركها در ایران شروع شد و تا دوره مغول و بعددر دوره تیموریان ،صفویه و افشاریه شدت یافت. بدین معنی كه سلاطین این سلسله ها بمنظورحفظ حدود و ثغور مملكت دستجات مختلف ایلات را ازنقطه ای به نقطه دیگر كوچ می دادند چنانكه امیرتیمور بعضی از سكنه شام را كه بعدها به ایل شاملو معروف شده اند به خراسان كوچانید. البته در دوره صفویه به جز اكراد ایلاتی دیگر هم به خراسان منتقل شدند مانند زنگنه در جنوب خراسان.
    تشكیل دولت صفویه و سیاست مذهبی كه شاهان این سلسله اعمال می كردند موجب شد تا در ساختار كلی جامعه نیز تحولاتی ایجاد شود. در این زمان خراسان بعنوان ایالتی دور از مركز شاهد وقایع عمده ای بود كه دولت مركزی را گرفتار نموده بود. تهاجمات ازبكها به نواحی خراسان موجب گردید تاصفویه توجه مبذولی رابه خراسان داشته باشد براین اساس در اولین اقدام به تقویت مرزهای خراسان اقدام نمودند.

    اوضاع خراسان :

    دردوره صفویه مرزهای خراسان همواره مورد تهاجم و تجاوز ازبكها بود، دامنه این تجاوزات حتی تا نواحی مركزی ایران وسعت داشت ، ازبكان جماعتی از بازماندگان مغول بودند كه درحدودسال ۹۰۴ ه.ق سلطنت ماوراءالنهر را از چنگ اخلاف تیمور در آورده ، در آنجا به تشكیل دولتی توفیق یافتند، آنها نسبت خود را به یكی از پسران جوجی ، پسر چنگیز می رسانند.

    شیبك خان معاصر صفویه شاه آنان بود. بین شاه اسماعیل صفوی و شیبك خان خصومت از آنجا ناشی می شد كه ازبكها همواره به خراسان دست درازی می كردند. شیبك خان پس از تصرف خراسان درسال ۹۱۳ ه.ق / ۱۵۰۷ م به فكر چپاول نواحی دیگر ایران افتاد و به كرمان حمله نمود و پس از درگیری های عمده ؛ سپاه صفوی به پیروزی رسید. در دیگر درگیری بین صفویه و ازبكها درسال ۹۱۶ ه.ق كه به جنگ مرو معروف است پس از اینكه شاه اسماعیل برازبكها غلبه كرد به كمك افشارها قسمتی از خراسان را كه مدتها در دست ازبكها بود تسخیر كرد و شیبك خان را به هلاكت رساند و شهر هرات دومین شهر و محل اقامت جانشین بلافصل سلطنت شد. شرح تهاجمات ازبكها به خراسان در كتاب عالم آرای عباسی مسطور است. مساله انتقال ایلات به خراسان به دوره شاه اسماعیل صفوی برمی گردد، درحدودسال ۹۱۶ ه.ق زمانی كه به خراسان لشكر كشید گروهی از اكراد را به خراسان منتقل نمود و عده ای نیز دردوره شاه طهماسب كوچ داده شدند.
    تهاجم ازبكها به خراسان در دوره شاه عباس ادامه داشت. وی زمانی به قدرت رسید كه دولت عثمانی از طرف غرب و ازبكان از سمت شرق مملكت رامورد تاخت و تاز قرارداده بودند و درداخل كشور سران سپاه قزلباش گرفتار كشمكش بر سر قدرت بودند ، بنابر این شاه عباس درصدد برآمد با عثمانی ها صلح كرده و حتی قسمتی از آذربایجان و نواحی غربی و حتی تبریز را در اختیار آنان قرار دهد و به دفع ازبكان و سر و سامان دادن به اوضاع داخل بپردازد ، ازبكان از طرف شرق ؛ مشهد مقدس را چندین بار تصرف كرده و اكثر شهرهای خراسان را مورد تجاوزقرار داده بودند، شاه عباس پس از فراغت از امور داخل و از بین بردن سران قزلباش تمام سعی و تلاش خود را متوجه شرق نمود و طی چندین سال موفق به بیرون راندن ازبكان شد. وی تصمیم به حركت گروهی از اكراد به خراسان گرفت و آنان را در مرزها مستقر كرد. هر چند قبل ازشاه عباس ، شاه اسماعیل نیز در اقدامی مشابه گروهی از ایلات را در خراسان بخصوص درگز اسكان داده است ،چنین بنظر می رسد که كار انتقال ایلات و طوایف كرد به خراسان روندی تدریجی بوده و پس از اینكه مهاجرین كرد به نواحی قوچان تا بجنورد آمدند با غلبه بر طوایف گرائیلی آنها را متفرق ساختند.

    دلایل عمده انتقال اكراد به خراسان چنین منظور شده است :

    1-شرارت و قطع طرق و شوارع اكراد چكنی در عراق و آذربایجان موجب تظلم مردم به درگاه شاه طهماسب شد بنابر این وی حكم نمود تا هر جا اكراد چكنی ببینند قتل و غارت نمایند و جبراً آنها را از ممالك محروسه اخراج نمایند، بر این اساس پانصد نفر از عیال ایشان به عزم سفر هندوستان متوجه خراسان شدند.
    2-مسائل مذهبی : یكی از عوامل حضور اكراد در خراسان نزاع دائمی بود كه در باب مذهب داشتند. بنابر این اعلیحضرت اقدس پادشاه ایران از كردستان وطن خودشان بیرون كرده، و از سر حد عثمانی آنها را به مازندران فرستاد و بعدبه صفحات سرحدیه تركستان روانه نمود. به این وضع آنها به جهت ساكنین خراسان اسباب دفاع شدند.

    3-بنابر نظر برخی ازشرق شناسان و ایران شناسانی كه از مناطق شمالی خراسان گذر نموده اند بااشاره مختصر به تاریخ كردها براین نظر متفقند كه شاه عباس برای صیانت از مرزهای شمالی خراسان اكراد را به این مناطق كوچ داد.

    4-عدم مراقبت صحیح دولت از این گروه كه در نواحی مرزی روسیه و عثمانی بودند ، زیرا گاهی اوقات این عشایر ازسرحداری خسته شده و به آن سوی مرزهای ایران هجوم می بردند و مبادرت به دستبرد می نمودند.
    اما عامل اصلی انتقال ایلات و طوایف كرد به خراسان هم چنانكه ذكر شد مسئله دفاع از مرزها و تقویت مرزهای خراسان بوده است ، حركت اقوام كرد زبان به نواحی مرزی شمال خراسان این امكان را به وجود آورد تا این گروهها با توجه به نوع زندگی كه داشتند دربین كوههای هزار مسجد مقیم شوند ، درمرحله اول شاه اسماعیل و به تبعیت از این سیاست شاه عباس اقدام درجهت صیانت از مرزهای خراسان نمودند. اینكه درمهاجرت اكراد به خراسان چه تعداد خانوار كوچانده شدند آمار متفاوتی بیان شده است ، متداولترین آمار ۴۰ هزار خانوار می باشد. ضمن آنكه نقل ۱۵ هزار خانوار. علاوه بر این در فرهنگ ایران زمین آماری ذكرشده كه جای تامل است، طوایف زعفرانلو را یكصد و هشتاد هزار خانوار، سعدانلو، یازده لك(هرلك صد هزار نفر)، طوایف كوانلو چهارلك و دوانلو دو لك. باتوجه به اینكه نقل قولی مستقل در ارتباط با تعداد مهاجرین كرد به خراسان وجود ندارد ؛ اكثر نوشته ها به تبعیت از اعتماد السلطنه ۴۰ هزاز خانوار را ذكر نموده اند. مهاجرت۴۰ هزار خانوار كرد به خراسان روندی تدریجی داشته است و چنین نبوده است كه شاه عباس یا امثال او به صورت یكجا دست به چنین اقدامی زده باشند. قطعاً مقاومت سران كرد در این مهاجرت دخیل بوده است و مشكل اساسی برای صفویه بوده است .

    منابع :
    - ابن حوقل ،صورةالارض ،ترجمه جعفرشعار(تهران ،بنیادفرهنگ،1347)
    - احتسابیان ،احمد:جغرافیای نظامی ایران،(بی جا ،بی نا،بی تا)
    - استخری:المسالك والممالك،تحقیق دكتورمحمدجابرعبدالعاالحسی نی (جمهوری عربی متحده ،دارالقاه،1961)
    - اشراقینامه:زیرنظردكترسیدم مددبیرسیاقی(تهران،حدیث امروز،1381)
    - افشارآرا،محمدرضا:خراسان وحكمرانان(مشهد،محقق ،1380)
    - افشار،ایرج:فرهنگ ایران زمین،ج20(تهران،ی نا،1354)
    - افشارسیستانی ،ایرج:ایل ها،چادرنشینانوطوایف عشایری ایران ،ج2،(تهران ،نسل دانش،1368)
    - افشارسیستانی،ایرج:پژوهشی درنام شهرهای ایران(تهران ،روزنه،1378)
    - الیس،سی،اج:دخالت نظامی بریتانیا درشمال خراسان (1919-1918)ترجمه كاوه بیات (تهران ،موسسه مطالعات وتحقیقات فرهنگی،1372)
    - امینی،محمد:تاریخ اجتماعی ورامین دردوره قاجاریه (بی جا،بی نا،1368)
    - انصاف پور،غلامرضا:ایران وایرانی به تحقیق درصدسفرنامه خارجی(تهران ،زوار،1363)
    - بارتولد:جغرافیای تاریخی ایران ،ترجمه حمزه سرداور(تهران،اتحادیه ،1308)
    - برن،رهر:نظام ایلات دردوره صفویه ،ترجمه كیكاوس جهانداری،(تهران،بنگاه ترجمه ونشركتاب ،1349)
    - بدلیسی،امیرشرف خان:شرفنامه تاریخ مفصل كردستان ،مقدمه محمدعباسی(تهران،علمی،بی تا)
    - بهتویی ،حیدر :كردوپراكندگی اودرگستره ایران زمین (تهران،مولف،1377)
    - بیهقی ،خواجه ابوالفضل محمدبن حسین :تاریخ بیهقی ،تصحیح دكتر علی اكبرفیاض (مشهد،دانشگاه فردوسی،1356)
    - پاپلی یزدی،دكترمحمدحسین :مقاله مختصری درباره كوچ نشینان كردشمال خراسان ،مجله دانشكده ادبیات وعلوم انسانی دكتر علی شریعتی مشهد (سال شانزدهم ،شماره سوم وچهارم ،پاییزوزمستان ،1362)
    - تاجبخش،احمد:ایران درزمان صفویه (تبریز،چهر،1340)
    - توحدی،كلیم الله:حركت تاریخی كردبه خراسان،ج2(مشهد،چاپخانه دانشگاه فردوسی،1364)
    - جابانی،محمد:سرزمین ومردم قوچان (مشهد،اطلس،1363)
    - خادمیان،كاظم:فرهنگ جغرافیایی ایران خراسان (مشهد،بنیادپژوهشهای اسلامی ،1380)
    - ثواقب ،جهانبخش:تاریخنگاری درعصرصفویه وشناخت منابع وماخذ (شیراز،نوید،1380)
    - سایكس،سرپرسی:تاریخ ایران،ترجمه محمدتقی فخرداعی گیلانی ،ج2(تهران،زوار،1335)
    - سفرنامه های سهام الدوله بجنوردی:به كوشش قدرت الله روشنی زعفرانلو،(تهران،علمی فرهنگی ،1374)
    - سنندجی ،میرزاشكرالله :تحفه ناصری درتاریخ وجغرافیای كردستان،مقابله وتصحیح دكترحشمت الله طبیبی (تهران ،امیركبیر ،1375)
    - سعیدیان،عبدالحسین :مردمان ایران (تهران،علم وزندگی ،1375)
    - شاكری ،رمضانعلی:اتركنامه تاریخ جامع قوچان (تهران،امیركبیر،1365)
    - شهبازی ،عبدالله :مقدمه ای برشناخت ایلات وعشایر (تهران،نی،1369)
    - صنیع الدوله ،محمدحسن خان:مطلع الشمس،ج1(تهران،سازمان شاهنشاهی وخدمات اجتماعی ،1326)
    - عضدی ،احمد:پندكرمانجی(بی جا،مولف،1367)
    - غفاری فرد،عباسقلی:روابط صفویه وازبكان (تهران،دفترمطالعات سیاسی دینی وبین المللی،1376)
    - فرهنگ جغرافیایی:اداره جغرافیای ارتش ،ج 20( - ، - ،1360)
    - فیض آبادی،محمدرضا:آپاوارتاكن نگین هزارمسجد(سبزوار،برزین،1382)
    - فیض آبادی ،محمدرضا:جغرافیای تاریخی شهرستان درگز،پایان نامه كارشناسی ارشد(مشهد،دانشگاه آزاداسلامی)
    - فیلد،هنری:مردمشناسی ایران،ترجمه عبدالله فریار(تهران،ابن سینا ،1343)
    - قهرمانی ابیوردی،مظفر:ازباوردیاابی ردخراسان تاابوالوردفارس (شیراز،خیام،1335)
    - كاظمیان،اردشیر:دیلمان درگذرگاه تاریخ (تهران،فرادید،1379)
    - كرزن ،لرد:ایران وقضیه ایران،ترجمه وحیدمازندرانی،ج 1(تهران ،ترجمه ونشركتا ب، 1349)
    - كلاویخو:سفرنامه كلاویخو،ترجمه مسعود رجب نیا (تهران،بنگاه ترجمه ونشر كتاب ،1343)
    - مجموعه مقالات ایلات وعشایر (تهران،آگاه 1362)
    - مجیرشیبانی،نظام الدین :تشكیل شاهنشاهی صفویه (تهران،دانشگاه تهران،1346)
    - محمداسكندر،شمس:تاریخ كرددرقرن 16میلادی ،ترجمه محسن جلدیان (تهران ،عابد،1380)
    - مردوخ كردستانی ،ایت الله شیخ محمد:تاریخ مردوخ (تهران،كارنامك،1379)
    - منشی اسكندر بیك:عالم آرای عباسی ،تصحیح دكترمحمداسماعیل رضوانی ،ج 2(تهران،دنیای كتاب،1377)
    - موزر،هنری:سفرنامه تركستان وایران ،به كوشش محمدگلبن (تهران،سحر،2536)
    - میرحیدر،دره:مرزهای ایران دردوران تاریخ (تهران،شورای عالی فرهنگ وهنر 2535)
    - میرنیا،سیدعلی:پژوهشی درشناخت ایل هاوطایفه های عشایری خراسان (تهران،نسل دانش،1369)
    - مینورسكی :كرد،ترجمه حبیب الله تابانی (تهران ،گستره،1379)
    - ییت:سفرنامه خراسان وسیستان ،به اهتمام قدرت الله روشنی زعفرانلو ومهردادرهبر(تهران،یزدان،136 5)



    غلامرضا آذری خاکستر :: azari222002@yahoo


  18. 7 کاربر از پست .LiLiM. تشکر کرده اند .


  19. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    نوشته ها
    1,726
    میانگین پست در روز
    1.08
    محل سکونت
    كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
    تشکر از کاربر
    8,576
    تشکر شده 12,941 در 2,270 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض زمینه های ظهور صفویان

    فروپاشی دستگاه خلافت عباسی به دست هولاکو خان مغول ، دین اسلام را به لحاظ سیاسی و مذهبی با چالش های جدی روبرو ساخت به حدی که حتی موجودیت آن نیز به خطر افتاد. از اینها گذشته ، در این هیاهوی هولناک ظهور فرقه های بدعت گذار و درگیری میان آنها و قشری گرایان سنت ، جرقه هایی بود که این آتش را شعله ور تر می ساخت.
    در دوران امپراطوری مغولان به دلیل فروپاشی دستگاه خلافت و از بین رفتن حکومت وابستگان به دین ، ناگاه آزادی های دینی رونق گرفت و بساط تعصبات فقهی موقتا جمع شد. این آزادی ها از زمان تاسیس اسلام توسط محمد بن عبدالله (ص) ، پیامبر اسلام ، تا آن زمان بی سابقه بود. زیرا اسلام از همان روزگار تاسیس خود همواره نقش مستقیمی در حکومت داشته و بالطبع حاکمیت قید و بندهایی را ایجاد می کرد که آزادی های مذهبی را محدود می نمود. با این حال نوزایی یا اصلاح واقعی در دین صورت نگرفت ، شاید بزرگترین دلیل آن کشته شدن بسیاری از علما و دانشمندان به دست مغولان بود.
    اما برخی اتفاقات در مناطق تحت سیطره مغولان چشمگیر بود. اختلاف بین مذاهب چهارگانه و همینطور تضاد شدید تسنن و تشیع بر سر مساله مشروعیت حاکم جهان اسلام به شدت کاهش یافت. زیرا برای اولین بار در تاریخ اسلام حاکمی نامسلمان بر جهان اسلام حکومت می کرد. الهیات رسمی نیز به دلیل فردگرایی که تا آن زمان هم محبوبیت چندانی نداشت ، اهمیت خود را از دست داد زیرا دیگر دستگاهی برای حمایت از آن وجود نداشت. دین با خروج از پایگاه های رسمی حکومتی به سرعت وارد محافل مردمی شد و نوعی مذهب آمیخته با آداب و رسوم مردمی رونق گرفت. این مذهب ویژگی هایی داشت که علی رغم سابقه تاریخی به دلیل خصومت های تشیع و تسنن امکان بروز و ظهور نیافته بود. این ویژگی ها عبارت بودند از مسائلی همچون اعتقاد شدید به امر اعجاز و کرامات اولیا و عرفا و رشد روز افزون زیارتگاهها و حتی تکریم و تقدیس امام علی (ع) ، این ویژگی آخر از آن جهت قابل توجه بود که اعتقاد به ولایت علی بن ابیطالب (ع) با آن که از اصول بنیادی مذهب شیعه بود ، اما الزاما دارای چنین جنبه تقدسی نبود زیرا امام علی (ع) برای مومنان سُنی به عنوان خلیفه چهارم و امیرالمومنین احترام والایی داشت.
    رونق عرفان اسلامی که پیش از این نیز وجود داشت از دیگر ویژگی های این دوران بود. توده مردم از فقهای متعصب که پیش از این با حاکمین نشست و برخاست داشتند دلزده بودند و به جای آنان دلسپرده و سر سپرده شیوخ طریقت ها شده بودند.


    شیخ صفی الدین اردبیلی (۷۳۵ - ۶۵۰ / ۱۳۳۴ - ۱۲۵۲ )

    شیخ صفی الدین نیز یکی از همین شیوخ اعظم بود که به شدت مورد توجه مردم بود. اما وی با آنکه به زهد و تقوا شهره بود برخی صفات وی از جمله اتکا به نفس ، مال اندوزی و مجاهدت و تهور از وی چهرهای خاص برخلاف دیگر شیوخ طریقت ها ترسیم کرده بود. مراد صفی الدین در طریقت ، شیح تاج الدین ابراهیم گیلانی معروف به شیخ زاهد ( ۶۱۵-۷۰۰ / ۱۲۱۸ - ۱۳۰۱ ) بود.
    گفته شده وی در همان دیدار نخست با شیخ صفی پی به استعداد خارق العاده او برده و حتی طبق افسانهای وی را یکی از فاتحان مقتدر جهان قلمداد کرد. این پیشگویی او حتی اگر افسانه باشد به اشکالی دیگری تا حدودی درست بود! سیر زندگی صفی الدین این امر را نشان می داد. به هر تقدیر ، شیخ زاهد یکی از دختران خود را به عقد نکاح صفی الدین در می آورد و او را به خلافت و جانشینی خود در طریقت بر می گزیند. پس از مرگ شیخ زاهد ، و به روایتی در همان دوران زندگی وی ، صفی الدین به اردبیل باز می گردد و طریقتی به نام صفویه در همان جا بنیان می گذارد.
    شخصیت شیخ صفی الدین به گونهای بود که در کوتاه مدت توانست خانقاه اردبیل را در ردیف بزرگترین مراکز نهضت های مردمی قرار دهد. قدرت او آنقدر افزایش یافته بود که احترامی والاتر از یک شخصیت سیاسی درجه اول داشت و با وی همچون حاکمی مقتدر برخورد می شد. به همین خاطر بود که حکام زمانه با وی از در دوستی در آمدند و او نیز نزد آنان اعتباری عظیم یافت.
    شیخ صفی الدین حامی فقرا و ضعفا بود و اردبیل را تبدیل به پناهگاه مستضعفان کرده بود. اینان افرادی بودند که بعدها جان خود را در گروی گسترش صفویه گذاشتند و از وفاداران جان برکف صفویه شدند. می توان گفت ، اقتدار شیخ صفی الدین تنها به دلیل کرامات و قداست روحانی وی نبود. بلکه شخصیت مقتدر سیاسی وی نیز در قدرت روز افزون او نقش به سزایی داشت.
    شیخ صفی الدین موفق شد شبکه ای از مریدانش را در اقصی نقاط جهان اسلام پراکنده سازد. مریدان وی از سیحون و جیحون تا خلیج فارس و از قفقاز تا مصر گسترش یافته بودند. شبکه ای که او و جانشینانس نیز در گسترش آن کوشیدند. (۱) همچنین ، پیوندی که وی میان دین و قدرت سیاسیاش بر قرار کرد ، حکایت از بازگشت سنتی بود که با ظهور مغولان رو به ضعف و انحطاط بود. دین و سیاست دو رکن جدایی ناپذیر از زمان برقراری اولین حکومت اسلامی توسط پیامبر اسلام در مدینه بود. این پیوند بعدها در حکومت صفویه به شدت برقرار بود.
    گفته می شد شیخ صفی الدین به فکر تجدید اسلام به دور از تعصب فقها و قیل و قال بدعت گذاران بود (۲) گویی قصد داشت اسلام را که تا کنون پشت درهای بسته حکومت بود وارد اجتماعات مردمی کند. (۳) دینی آسان و بدون قید و بند. شیخ صفی الدین توانسته بود گروه های بی شماری از مغولان و قبایلی از ترک نژاد ها و ترکمانانی که هنوز بیرون از مسلمانی بودند با فعالیت هایش مسلمان کند. با این حال بعد ها آشکار شد که وی همراه با مریدان ، جانشینان و نوادگانش ، در پی یک ایران شیعی با حکومتی شیعه مذهب بودند. در حالیکه در آن سوی مرزها و در نزدیکی اردبیل ، ترکان عثمانی مشغول تاسیس امپراطوری نیرومند خود بر پایه مذهب تسنن بودند ، شیخ صفی الدین و جانشینانش با انگیزه های ملی و مذهبی جنبش خود را پایه گذاری کردند.
    با تمام این اوصاف باید تاکید کرد که شیخ صفی الدین اردبیلی تنها در حکم یک بنیانگذار نبود ، بلکه شالوده محکم صفویه را نیز او بنا نهاد.
    پس از شیخ صفی الدین ، شیخ حیدر و شیخ جنید با طرح های بلند پروازانه خود طریقت صفوی را به شدت گسترش دادند. آنها هرگز آشکار نکردند که به دنبال قدرت سیاسی هستند اما شکل رفتار و کردار آنان نشان دهنده برنامه های بلند مدتی برای بر قراری حکومت آرمانی نیای بزرگشان بود.

  20. 7 کاربر از پست .LiLiM. تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. ایرانیان عصر صفوی در اروپا
    توسط آنیتا در انجمن نقاشی
    پاسخ ها: 3
    آخرین نوشته: 1389,12,11, ساعت : 17:38
  2. کشف توپ جنگی دوره صفوی هنگام حفاری
    توسط آنیتا در انجمن عکسهای روز و گزارش خبری از مراسمها
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,06,06, ساعت : 17:53
  3. حسام نواب صفوی
    توسط mahnameh در انجمن بازیگران ایرانی
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1389,06,03, ساعت : 17:25

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •