| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید: | |||
| زیر 15 | | 0 | 0% |
| 15 تا 20 | | 1 | 100.00% |
| 20 تا 25 | | 0 | 0% |
| 25 تا 30 | | 0 | 0% |
| بالای 30 | | 0 | 0% |
| رأی دهندگان: 1. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰
نوشته ها: 81
تشکرها: 63
تشکر شده 988 بار در 74 پست
کتاب مورد علاقه : راننده سرویس از خورشی حالت من : | پست بسیار مفید : +19 امتیاز رادین از جایش بلند شد و دنبالش کرد.فراز از اتاق بیرون رفت.همینطور که رادین دنبال فراز می دوید،ناگهان رادنوش و فرانک از اتاق رادنوش خارج شدند.رادین از دویدن باز ایستاد و با تعجب گفت: -شما دوتا چرا حاضر شدید؟ رادنوش گفت:علیک سلام... -ببخشید سلام فرانک خندید و جواب سلامش را داد.فرانک خواهر فراز و صمیمی ترین دوست رادنوش بود.خانواده ی فراز و رادین از فدیم رفت وآمد داشتند. -خب نگفتید چرا حاضر شدید؟ فرانک رو به فراز کرد و گفت: پس مگه تو نرفته بودی بهش بگی کجا می ریم؟ -به خدا گفتم. -پس چی میگه این؟ رادین سردرگم گفت:خب یکی بگه واقعا کجا قراره بریم؟ هرسه با هم گفتند:شهربازی دیگه... رادین را کارد میزدی خونش در نمی آمد.اصلا از دیشب نسبت به این کلمه آلرژی پیدا کرده بود.نفسش را فوت کرد.با اینکار خونسردی اش را به دست آورد.آرام به سمت فراز رفت.فراز پشت صندلی راک پناه گرفت و گفت: چیکارم داری؟ -لوس نشو.بیا می خوام تو گوشت یه چیزی بگم.کارت دارم به خدا.مسخره بازی در نیار. -شما دروغ می گویید.میخواهید مرا بزنید. رادنوش و فرانک ریسه رفتند.رادین هم لبخند زد و از گوشه ی لباس فراز گرفت و گفت: -جون فراز کارت دارم.بیا اتاقم. فراز گفت:نکن آقاااا.اشتباه گرفتی.ما از اوناش نیستیم.یه عمر با شَشَرَرَرَرَرَرَفت زندگی کردیم... رادنوش و فرانک فقط می خندیدند.دلقک بازی های فراز واقعا جالب بود.حتی رادین که سعی می کرد چهره عصبانی خود را حفظ کند خنده اش گرفته بود.آهسته دهانش را به گوش فراز نزدیک کرد و گفت: -جون رادین کارت دارم.به خدا راست میگم. فراز چهره جدی به خود گرفت و گفت: -بگو جون رادنوش... -به جون رادنوش فراز به سمت دخترها برگشت و گفت: -ok،پرنسس های گرامی.تا شما برید پایین ما هم اومدیم.این دوست عزیزمون منو کار داره... دخترها به سمت پله ها رفتند.رادین هم فراز را به سمت اتاقش برد وشروع به درآوردن شلوارش کرد.فراز راکت تنیس را از کنار تخت رادین برداشت و گفت: -جلو بیای نیامدی هااااااااااااا؟!!!!واسه چی دروغ گفتی؟می خوای دامن منو لکه دار کنی بی حیا؟! رادین اول با تعجب به فراز نگاه کرد و بعد زد زیر خنده. -الاغ دارم حاضر میشم بریم بیرون. -آهااااااااااااااااان حاضر میشی بریم شهربازی؟! -کوفت.میگم نگو این کلمه نحسو... -کدومو؟!شهربازی رو میگی؟! رادین قاب عکس را از روی میز برداشت و به سمت فراز نشانه گرفت.فراز گفت: -خیلی خب.باشه.ببخشید.زود حاضر شو بریم اسمشو نبر. -فراز؟! -هووم؟! -مرض.تو که به رادنوش و فرانک چیزی نگفتی؟! -از چی؟ -از قضیه شرط بندی و تن پوش عروسکی دیگه. -نه جان تو.چرا باید بگم؟ -دمت گرم.مرامتو... -جیگرتو... -معرفتتو... -شوشولتو... -ای بی تربیت بی شعور... -خو چیه مگه؟!تو اون برنامه کودکه فرنود گفت.ندیدی مگه؟!گفت شوشولشو خودش میشوره؟!تازه خانوم مجریه اسم مستعارم واسش گذاشت.بهش میگن لباس شویی.جان تو.... رادین به حرفهای فراز می خندید.حاضر شده بود.شلوار کتان کرم رنگ با کت اسپرت قهوه ای سوخته و زیر کت هم یک پیراهن اندامی شکلاتی پوشیده بود.شیک پوش ترین فرد گروهشان رادین بود.ادکلن Versace اش را از روی میز توالت برداشت و یه دوش حسابی گرفت و گفت: -بریم دیگه من آماده ام. -باش.بریم.راستی رادین؟ -جانم؟ -همه ی لباسات قشنگه ولی هیچ کدوم به اندازه اون لباس توییتیه بهت نمیاد.اصن باور کن لحظه شماری میکنم تو اون لباس ببینمت... رادین یواش زد پس گردنش. -اِ خب چرا میزنی؟ -کتک خورت ملسه. -مرض،بی شهووووووووور و به حالت قهر از رادین فاصله گرفت. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Lilia*, *~SETAREH~*, alonegirl, amir hosyn, armita1819, delbar.72, erik, far58, fatima983, foozhan az, hediyeh_b, iranian_girl, Khale.Ghezi, mansoure, maryam1388, masoomah, misha_joon, nasim j, neg neg, p@r!sa, pari1990, princess 2012, Reza, samaneh1368, Sana0763, sarma1010, south girl, sαвα, tara_ z, Tarllan, wenela, zeinab75, ~pArnYa~, ~The14th MooN~, آتری, روشناک, س_م_م_, فانتین, والا |
| تبلیغات | |
| | |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰
نوشته ها: 81
تشکرها: 63
تشکر شده 988 بار در 74 پست
کتاب مورد علاقه : راننده سرویس از خورشی حالت من : | پست بسیار مفید : +16 امتیاز به حالت قهر از رادین فاصله گرفت. جز رادین و فراز که از بچگی و از دوران دبستان باهم دوست بودند و خانواده شان هم با هم رفت وآمد داشتند با بقیه اعضای اکیپ یعنی نیما و سیامک و پارسا در یونی و در دوره کارشناسی آشنا شده بودند.روزبه هم از دوستان سیامک بود که گاهی به جمع آن ها می آمد.در این بین فقط رادین و فراز حقوق خوانده بودند بقیه رشته هایشان فرق می کرد.فقط سر کلاس های عمومی با هم بودند و سر همان کلاس ها هم بخاطر شیطنت های دسته جمعیشام همه ی نمره های عمومی را در مرز10 پاس کرده بودند.رشته نیما مدیریت دولتی ،پارسا فلسفه،وسیامک ادبیات بود.ترم های آخر لیسانس اصلا درس مشترک نداشتند ولی روابطشان پایدار ماند؛به خاطر مشغله رفت و آمدهایشان به تدریج کم تر شد ولی سرشان می رفت قرار پنجشنبه ها را فراموش نمیکردند.هیچ کدام هم فکر ازدواج نبودند.فارغ از مشکلات دنیا،زندگیشان را می کردند.همه از طبقه مرفه بودند.نیما بعد از لیسانس در شرکت صادرات واردات پدرش مشغول به کار شد؛تازگی هم قرار بود شعبه ای از شرکت را در دبی تاسیس کرده و مستقل شود. پدر سیامک تاجر فرش بود و 3دهنه مغازه فرش فروشی بزرگ در مولوی داشت و سیامک فقط گاهی در یکی از مغازه می ایستاد.پدر پارسا یک رستوران زنجیره ای بزرگ داشت که شعبه های دیگر آن در شیراز ،رشت ،مشهد و اصفهان بودند.خود پارسا هم یک فست فود شیک در پونک داشت.مادر فراز استاد دانشگاه و پدرش کارخانه دار بود.و در آخر خانواده رادین که افسانه خانم متخصص پوست و مو و پدرش کوروش برج سازی معروف بود.ثمره ازدواج افسانه و کوروش رادنوش و رادین بودند که رادنوش سال سوم رشته گرافیک و هم کلاسی فرانک بود. با آمدن فراز و رادین،دخترها سوار ماشین شدند.فراز لندکروز پدرش را آورده بود.رادین گفت: -اوکی.فراز برو سمت ارم.اونجا خلوت تره.الان عصر جمعه ای همه جا شلوغه -نه بابا،ارم زاخاره.بریم همونجا که حداقل دخترا قبلش یه خریدی بکنن و در آینه به رادنوش نگاه کرد و گفت: مگه نه رادنوش؟! -وای آره خیلییی خوبه رادین چشم غره ای به فراز رفت.1 ساعت بعد ماشین در پارکینگ مرکز خرید پارک شده بود.چهار نفری وارد مرکز خرید شدند.دخترها چشمشان در مغازه ها میگشت.بعد از یک ساعت گشت و گذار در طبقه همکف و دوم،رادنوش یک شلوار و فرانک یک شال خریدند.سپس رضایت دادند که به شهربازی بروند. کارت شهربازی را شارژ کردند و داخل شدند.فراز پیشنهاد که قبل از شروع بازی ها چیزی بخورند.پس به سمت فست فود همیشگی رفتند.فراز عمدا میزی را انتخاب کرد که دیشب روی آن بطری بازی کرده بودند.رادین با اخم زل زد به فراز ولی فراز خونسرد به اطراف نگاه کرد.همه اسنک و پیتزا سفارش دادند.رادین به اطراف نگاه می کرد و دخترها را از نظر می گذراند.با همه تیپ دختری گشته بود و شمایل دخترهای اونجا بیش از حد برایش تکراری بود.همگی چهره های ساختگی،گونه ها و لب های پروتزی و بینی های عمل کرده.پوفی کشید و از بیکاری سرش را با بازی fruit ninja ی گوشیش سرگرم کرد.صدای رادنوش باعث شد سرش را بلند کند: -واااااااااااااااااااااای رادین تو میخوای اونو بپوشی؟ رادین اول متوجه حرفش نشد؛مسیر نگاه رادنوش را دنبال کرد و به عروسک تن پوش توییتی رسید.دهانش از تعجب باز ماند.مگر فراز نگفته بود قضیه را لو نداده؟پس رادنوش از کجا فهمیده بود؟سریع به سمت فراز برگشت؛فراز داشت با اشاره چیزی را به رادنوش می فهماند.با صدایی پر از خشم به فراز گفت: -بی شعور تو که گفتی نگفتم -خب نگفتم رادین با عصبانیت به رادنوش اشاره کرد و گفت: پس این از کجا میدونه؟ فراز برای اولین بار در عمرش چهره ی نادم به خود گرفت و گفت: بوخودا نمی خواستم بگم،از دهنم پرید. -خیلی نامردی فراز.هیچوقت این کارتو یادم نمیره.آبرومو جلوی این دو تا بردی. فرانک که تا آن لحظه ساکت بود گفت: -رادین سخت نگیر.آبرو رفتن نداره که؟چی شده مگه؟تازه خیلی هم بامزست.باور کن بعدا همش خاطره میشه می خندی بهشون... رادنوش گفت:راس میگه دیگه.خیلی هم باحاله.با دوستام میام اینجا تو رو ببینم... رادین با مشت روی میز کوبید و گفت: -زهرمار،رادنوش بفهمم به کسی در این مورد چیزی گفتی می کشمت. رادنوش سرش را پایین انداخت.توقع نداشت برادرش پیش فراز و فرانک با او اینطوری صحبت کند؛اصلا مگر تقصی او بود؟کیفش را برداشت.خواست بلند شود که فرانک دستش را گرفت و مانع از رفتنش شد.جو سنگینی حاکم بود.فراز هم که خود را مقصر میدانست سکوت کرده بود.تا اینکه غذاها رسید.همه در سکوت مشغول خوردن شدند.اعصاب رادین هم آرام شده بود.نباید با خواهرش اینطوری صحبت می کرد.خواست معذرت خواهی کند اما غرورش اجازه نداد.از جایش بلند شد ورفت تا پول غذاها را حساب کند.برگشت و به سمت رادنوش رفت.رادنوش رویش را برگرداند.عاشق اخم های خواهرش بود.جلوتر رفت و گونه اش را بوسید.رادنوش هم با اینکار نرم تر شد.فراز هم از فرصت استفاده کرد و با جنگولک بازی هایش جو را به حالت اولیه برگرداند. -خب اول کدوم بازی رو بریم؟! رادین گفت:ماشین کوبنده.موافقید؟ با موافقت جمع به سمت جایگاه بازی رفتند. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Lilia*, alonegirl, amir hosyn, armita1819, far58, fatima983, foozhan az, go501, hediyeh_b, iranian_girl, Khale.Ghezi, mansoure, maryam1388, misha_joon, nasim j, neg neg, p@r!sa, pari1990, Reza, sahel_m, samaneh1368, Sana0763, sarma1010, south girl, sαвα, Tarllan, zeinab75, ~pArnYa~, ~The14th MooN~, آتری, روشناک, س_م_م_, فانتین, والا, ☆زهراسیما☆ |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰
نوشته ها: 81
تشکرها: 63
تشکر شده 988 بار در 74 پست
کتاب مورد علاقه : راننده سرویس از خورشی حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز با موافقت جمع به سمت جایگاه بازی رفتند. 10 دقیقه ای طول کشید تا نوبتشان شود.در حین بازی فراز همش ماشینش را به ماشین رادین می کوباند و لجش را در می آورد.وقتی تایمشان تمام شد و پیاده شدند،قیافه دخترها دیدنی بود؛شالشان از سرشان افتاده و موهایشان بهم ریخته بود. -رادنوش شبیه وروجک و استاد نجار شدی -کوفت فراز حداقل مث تو نیستم؛مرلین جادوگر بعد از دوساعت گشت و گذار در شهربازی شارژ کارت را تمام و عزم رفتن کردند.به محض سوار شدن در ماشین فراز پخش را روشن وشروع به جلو و عقب کردن آهنگ ها کرد؛کم کم رادین کلافه شد و دستش را جلو برد تا ریموت را بگیرد؛گفت: -ا ه ه ه ه،دو ساعته داره عقب جلو میکنه...خب بذار یکیش بخونه دیگه. -آخه دنبال یه آهنگ باحالم -چه آهنگی؟ -یه مین دندون رو جیگر بذار تا پیداش کنم.آهان بفرما این عشقه سامی فراز ولوم را برد بالا: باز دوباره میزنه قلبت تو سینه سازمو تو سکوتت میشنوی زمزمه ی آوازمه حس دلتنگی که میگیره تموم جونتو هرجا میری منو میبینی و کم داری منو تو دلت تنگه ولی انگار تو جنگ با دلم میزنی و میشکنی با خودت لج کردی گلم راه با تو بودنو سخت کردی که آسون برم چشم خوش رنگت چرا خیسه دوباره خوشگلم حالا بگو کی دیگه اخماتو میگیره با تو میخنده تب کنی واست میمیره دست کی شبا لای موهاته آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته این عشقه تو وجودت توی جونت ریشه کرده دلت دوباره بیقراره داره دنبال من میگرده گفتی که میخوای بری سروسامون بگیری خواستی اما نتونستی به این آسونی بری دستت ماله هرکی باشه چشمت دنبال منه هرنگاهت انگاری اسممو فریاد میزنه من خیالم راحته تا پای جون بودم برات تو ندونستی چی میخوای تا بریزم زیر پات همه ی آرزوهامون دیگه فقط یه خاطرست نفسم بودی ولی یه تجربه شدی و بس رادین بدجوری رفته بود تو جو.برای چند لحظه یاد پری سیما افتاد ولی سریع او را از ذهنش پاک کرد.نه دیگه نباید به او فکر میکرد.صدای فراز او را از افکار در هم و برهمش بیرون کشید: -موزیک بسه.حالا هرکی یه جوک بگه بخندیم. رادنوش گفت: الان جوک گفتنمون نمیاد که،نصفه شبی،اصن خودت بگو. -عروس رقص بلد نیست میگه زمین کجه.نصف شب چیه؟تازه سر شبه ها....ساعت دهه.اصن بی خیال خودم شروع میکنم. یه روز رادین تو آزمایشگاه لیوان ادرار دستش بوده.پرستاره میاد میگه: چرا اینجا ایستادی آقا؟برو بالا... رادین میگه چشششم؛به سلامتی خانوم دکتر... همه زدند زیر خنده و در حین خندیدن اه اه هایشان را نصیب فراز می کردند.فراز چهره جدی به خود گرفت و گفت: حالا جدا از شوخی دیروز تو تجریش داشتم پیاده میرفتم یه دختررو دیدم افتاده بود رو زمین ، بلندش کردم ۳ بار بوسیدمش گذاشتمش یه گوشه... نعمت خداست بالاخره، گناهه رو زمین بیفته ... =))) همه دلشان را گرفته بودند و می خندیدند ولی ناکس فراز حتی لبخند هم نمی زد.تا پایان مسیر فراز جک می گفت و بقیه می خندیدند.بالاخره به خانه رسیدند.تعارف های رادنوش برای اینکه فراز و فرانک داخل شوند بی نتیجه بود.موقع پیاده شدن فراز به رادین گفت: -عزیزم شما الان مستقیم برو جیش،بوس،لالا که فردا باید بری سرکار -درد،نمی گفتی هم می دونستم.خداحافظ همراه رادنوش داخل شدند.کوروش در پذیرایی مشغول تماشای فوتبال بود. رادین:سلام رادنوش:سلام بابایی -به به سلااااااااااااااام.بچه های بی وفای من.یه جمعه ها که ما خونه ایم شما می ذارید می رید بیرون؟ رادین لبخندی زد و رفت کنار پدرش نشست.رادنوش هم دستش را گردن پدرش انداخت مشغول ماچ ماچ کردن کوروش شد.رادین با چندش به حرکات رادنوش نگاه میکرد.اصلا از این لوس بازی های رادنوش خوشش نمی آمد.انگار نه انگار که 21 سالش بود؛مثل بچه های 3ساله از گردن پدرش آویزان شده بود.تخمه را از روی میز برداشت و مشغول شکستن شد.بازی بارسلونا و والنسیا بود.رادین عاشق بارسلونا و از طرفدارهای شیش آتیشه مسی بود.همینطور که مشغول تماشا بودند،افسانه سر رسید. -به به پدر و پسر فوتبال دوست.رادنوش کجاست پس؟ رادین و کوروش اطراف را نگاه کردند.رادنوش کی رفته بود که اینها نفهمیده بودند؟ رادین همینطور که از پله ها پایین می آمد گفت: -دی دی دی دین.من ایناهاشم.کی منو صدا کرد؟ افسانه با تحسین دخترش را نگاه می کرد.رادین و کوروش هم بی توجه به رادنوش به دیدن ادامه بازی پرداختند.بعد از فوتبال که با نتیجه پنج بر یک به نفع بارسلونا تمام شده بود رادین خندان بلند شد که به اتاقش برود؛ناگهان به خاطر آورد که نکند رادنوش چیزی به افسانه و کوروش بگوید. -رادنوش؟ -بعله -پاشو بیا اتاقم کارت دارم -چی کارم داری؟ -تو بیا خودت می فهمی رادنوش با اکراه بلند شد و دنبال رادین به اتاقش رفت. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Lilia*, alonegirl, amir hosyn, armita1819, far58, fatima983, foozhan az, hediyeh_b, iranian_girl, Khale.Ghezi, mansoure, maryam1388, nasim j, neg neg, p@r!sa, pari1990, Reza, sahel_m, samaneh1368, Sana0763, sarma1010, sαвα, Tarllan, wenela, zeinab75, ~pArnYa~, ~The14th MooN~, آتری, روشناک, س_م_م_, فانتین, والا, ☆زهراسیما☆ |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰
نوشته ها: 81
تشکرها: 63
تشکر شده 988 بار در 74 پست
کتاب مورد علاقه : راننده سرویس از خورشی حالت من : | پست بسیار مفید : +14 امتیاز رادنوش با اکراه بلند شد و دنبال رادین به اتاقش رفت. -خب بگو چیکارم داری؟ -میگم تو که از قضیه شهربازی و لباس عروسک چیزی به مامان اینا نمی گی؟ رادنوش لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:نباید بگم؟ -نه دیگه -اگه بگم؟ -نمیگی می دونم دختر خوبی هستی -خرم میکنی؟اصن میرم میگم؛تو چرا پیش فراز و فرانک اونطوری با من حرف زدی؟ -بعدش عذرخواهی کردم دیگه -عذرخواهی به چه دردم می خوره؟! رادین سکوت کرد.هیچ بعید نبود رادنوش نرود قضیه را کف دست افسانه بگذارد.اصلا دوست نداشت کسی از ماجرا خبردار شود.ناگهان چشمش به جعبه سرویس افتاد.پوفی کرد.جهنم الضرر،از اینکه آبرویش برود بهتر بود. -رادنوش؟ -چیه؟ -راستش من یه چیزی خریدم.می خواستم روز تولدت بهت بدم ولی پشیمون شدم.واسه تولدت یه کادوی بهتر می خرم. سپس جعبه را برداشت و سمت رادنوش گرفت.رادنوش کاملا فهمید که حق السکوت است اما خودش را به نفهمیدن زد.چرا که نه؟کادو گرفتن اونم از رادین معجزه ای بود که هر قرن یک بار اتفاق می افتاد.باید خوشحال هم می شد.جعبه را گرفت و بازش کرد.هینی کشید و گفت: -وااااااااااااای مرسی رادین.خیییییییییلی نازه.عاششششقتم و شروع به ماچ کردن رادین کرد.رادین که از اینکار متنفر بود به زور او را کنار زد و گفت: -من از ماچ بدم میاد خواهری -اوخی.ببخشید حواسم نبود.وای نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم رادین لبخندی ساختگی و زورکی گوشه ی لبش چپاند و گفت: -تشکر لازم نیست عزیزم.فقط برو می خوام بخوابم -باشی داداشی.شب بخیر و از اتاق بیرون رفت.رادین سرش را از اتاق بیرون برد و گفت: -رادنوش قول دادیا. -باشه نمیگم -چی رو نمیگی؟ صدای افسانه بود که داشت از پله ها بالا می آمد.رادین آهی کشید.باز هم خواست یک کاری را یواشکی انجام بدهد،ضایع بازی هایش شروع شد؛اما اینبار خوشبختانه کادویی که به رادنوش داده بود موثر واقع شد،چون رادنوش خیلی خونسرد گفت: -وااااااااای مامان خوب شد اومدی،داشتم میومدم اینو بهت نشون بدم.ببین چقد قشنگه.رادین بهم داد... افسانه داشت با تعجب به جعبه سرویس نگاه میکرد.احتمالا الان او هم هنگ کرده بود که مناسبت کادو چیست.دیگه حوصله جواب پس دادن نداشت پس آرام درون اتاقش خزید و در را بست و فیصله دادن به موضوع را به رادنوش واگذار کرد.سمت سرویس بهداشتی اتاقش رفت و بعد از مسواک زدن تقریبا روی تختش شیرجه زد و در کمتر از ده دقیقه به خواب عمیقی فرو رفته بود. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Lilia*, alonegirl, amir hosyn, armita1819, far58, fatima983, foozhan az, hediyeh_b, iranian_girl, Khale.Ghezi, mansoure, maryam1388, nasim j, neg neg, pari1990, Reza, sahel_m, samaneh1368, Sana0763, sarma1010, sαвα, Tarllan, wenela, zeinab75, ~pArnYa~, ~The14th MooN~, آتری, روشناک, س_م_م_, فانتین, والا, ☆زهراسیما☆ |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰
نوشته ها: 81
تشکرها: 63
تشکر شده 988 بار در 74 پست
کتاب مورد علاقه : راننده سرویس از خورشی حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز بعد از مسواک زدن تقریبا روی تختش شیرجه زد و در کمتر از ده دقیقه به خواب عمیقی فرو رفته بود. ---------------------------------------------------------------------------------- ساعت 6 با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شد.سمت حمام رفت و بعد از یک دوش حسابی و اصلاح صورتش بیرون آمد.موهایش را خشک و شانه کرد،به خاطر لخت بودن نیاز به اتو کشیدن یا حالت دادن نداشت فقط کمی کریستال زد تا براق باشد.لباس هایش را پوشید و افتر شیوش را زد،سپس به سمت آشپزخانه رفت.فرنگیس خانم صبحانه ای مفصل آماده کرده و همه سرمیز حاضر بودند.با دیدن رادین سر میز صبحانه همگی جز رادنوش که با خونسردی مشغول خوردن بود تعجب کردند.رادین و 7صبح بیدار بودن؟!آخرالزمان شده و اینها بی خبر بودند؟! -صبح بخیررررررررر آقا رادین سحرخیز.سرت جایی خورده پسرم؟دو روزه زود از خواب پا میشی رادین با خونسردی لبخندی زد و گفت: -کوروش خان بده پسرت می خواد منظم شه؟ -نه والا کی گفت بده؟خیلیم خوبه.حالا این تصمیم کبری از چی سرچشمه می گیره؟ رادین که مشغول نوشیدن آب پرتقالش بود،یک لحظه با دیدن چهره خندان رادنوش که بهش زل زده بود هول شد ،آب میوه گلویش پرید و به سرفه افتاد.بعد از پایان سرفه اش برای آنکه مجبور نباشد جواب پس بدهد،سریع بقیه صبحانه اش را خورد و بعد از یک تشکر کوتاه میز را ترک کرد و سمت اتاقش رفت. با عجله یک جین آبی روشن،با یک باف سورمه ای و کالج های های سورمه ای رنگش پوشید.موبایل و سوئیچش را برداشت و بعد از یک دوش جانانه با ادکلن از اتاقش خارج شد.زودتر از همه از خانه بیرون آمده بود.خیابان ها پر بود از ون های سرویس مدارس و تاکسی؛همیشه از ترافیک کلافه می شد.ساعت 9بود که ماشین را در پارکینگ پارک کرده و سوار آسانسور شد.با پرس و جو بالاخره توانست اتاق مورد نظرش راپیدا کند.لباس توییتی را برداشت و بانارضایتی پوشیدش.در آینه نگاهی به خود کرد.6ماه باید این شمایل را تحمل میکرد.غمگین به قیافه اش نگاه کرد و زیر لب گفت: ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد گر بند کند زمانه ، تو نیکو خصال باش بگذشت از این بسی به سر ، این نیز بگذرد نفس عمیقی کشید و سر عروسک را روی سرش گذاشت.از اتاق که خارج شد نور فلاش های دوربین بود که نثارش می شد. فراز از گردنش آویزان شده بود و سیامک عکس می گرفت.نیما بغلش کرد و دستش را به حالت پیروزی گرفت وپارسا عکسش را انداخت و جابه جا شدند.سیامک،فراز و پارسا ایستادند و نیما عکس انداخت...این وسط رادین زیر آن کلاه بزرگ که کله توییتی بود،کلافه شده و از عصبانیت به مرز انفجار رسیده بود.ظاهرا اینها قرار نبود دست بردارند.از خواب صبحشان زده بودند که لج رادین را در بیاورند.به خاطر شیطنت و سروصدای این چهارنفر کم کم افرادی که سر صبحی هوس شهربازی به سرشان زده بود از روی کنجکاوی دور رادین که در لباس توییتی بود جمع شده بودند و هرلحظه ازدهام جمعیت بیشتر می شد؛به نوبت با رادین عکس می گرفتند.رادین رفته رفته بیشتر در آن تن پوش کلفت احساس گرما می کرد.به خاطر سپرد که از فردا لباس نازک تری بپوشد.نیما،سیامک،پارسا و فراز هم عقب ایستاده و از زور خنده قرمز شده بودند.رادین فقط خدا را شکر می کرد که کسی نمی تواند چهره اش را ببیند و پیش خود نقشه می کشید که چطوری تلافی این کارها را سر بچه ها درآورد. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Lilia*, alonegirl, amir hosyn, armita1819, far58, fatima983, foozhan az, iranian_girl, Khale.Ghezi, mansoure, maryam1388, nasim j, neg neg, p@r!sa, pari1990, Reza, sahel_m, samaneh1368, Sana0763, sarma1010, sαвα, Tarllan, wenela, zeinab75, ~pArnYa~, آتری, روشناک, س_م_م_, والا, ☆زهراسیما☆ |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰
نوشته ها: 81
تشکرها: 63
تشکر شده 988 بار در 74 پست
کتاب مورد علاقه : راننده سرویس از خورشی حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز پیش خود نقشه می کشید که چطوری تلافی این کارها را سر بچه ها درآورد. بالاخره بعد از نیم ساعت جمعیت پراکنده شد.فراز دست عروسکی رادین را کشید و او را به سمت آن میز همیشگی فست فود برد؛یکی از رهگذرها را صدا کرد،دوربین را به او داده وخواهش کرد که از جمع 5 نفره شان عکس بگیرد.بعد از عکس بچه ها عزم رفتن کردند. رادین کم کم به آن تن پوش عادت می کرد و خوشحال از اینکه کسی چهره اش را نمی بیند هر کاری که دوست داشت انجام می داد و بعضی از کارهایش خودش را هم به خنده می انداخت.مثلا رفت و از پشت مردی را که دست همسرش را گرفته بود بغل کرد و مرد که جا خورده بود سریع به طرفش برگشت؛با دیدن عروسک لبخندی زد و با همسرش در کنار رادین عکسی گرفتند. ظهر شده بود و صدای شکم رادین از گرسنگی درآمده بود.با آن کلاه مسخره که نمی توانست غذا بخورد.از طرفی نمی خواست کلاه را بردارد که حتی برای لحظه ای چهره اش مشخص شود.به سمت همان اتاق رفت و تن پوش را درآورد و خارج شد.با ژست با ابهتش به سمت فست فود رفت و یک ساندویچ کالباس سفارش داد.بعد از خوردن ساندویچ هم به اتاق رفت و تن پوش را مجددا پوشید و به محیط شهربازی بازگشت.سمت بچه ها می رفت و آن ها را می خنداند.تنها مشکلی که در حال حاضر خیلی اذیتش می کرد بوی گند کالباس بود که از بازدم های خودش درون کلاه پر شده بود و او را به مرز خفگی می رساند.در حال قدم زدن بود که احساس کرد پایش در حال لرزش است؛بله گوشی اش در حال تماس بود و ویبره آن رادین را قلقلک می داد.با هر بدبختی بود تماس را قطع کرد و به سمت سرویس بهداشتی دوید.داخل یکی از توالت ها شد و زیپ تن پوش را پایین کشید.تماس از سوی رادنوش بوده.هنذفری اش را فعال کرد و دوباره زیپ را بالا کشید.صد در صد اگر کار واجبی داشت دوباره خودش تماس می گرفت.هنوز از دستشویی خارج نشده بود که تماس تکرار شد.دستش را به سختی از زیر کلاه داخل برد و تماس را فعال کرد. -الو داداچی سلام -علیک سلام -کجایی؟چرا صدات اینقدر ضعیفه؟ -خواهری زودتر کارتو بگو باید برم. -کجا؟کجایی الان؟ -ای بابا.عزیز من میام بعدا توضیح میدم.فعلا شما کارتو بگو -هیچی همینطوری زنگیدم حالتو بپرسم.پس برو به کارت برس.مزاحم نمیشم.میبینمت -باشه.پس فعلا -بای تا هاااااای رادین از دستشویی بیرون آمد و به سمت قطار کوچک شهربازی رفت.هنوز به قطار نرسیده بود که حس کرد دستی دور کمرش حلقه شده...سریع برگشت... ای وااااااااااااااای فرانک و رادنوش اینجا چکار می کردند؟!هردو بالا و پایین می پریدند و عین بچه کوچولوها ذوق کرده بودند.رادین واقعا به سلامت عقلشان شک کرده بود که سروکله ی فراز هم با 4بستنی که با سینی در دستش گرفته بود،پیدا شد.رادین واقعا نمی دانست چه به فراز بگوید...این بشر مگر کار و زندگی نداشت؟!کمی فکر کرد،نه دیگه چه کاروزندگی ای؟خودش هم تا دیروز مثل فراز بود... -داداش،بیا بستنی بخورد جیگرت حال بیاد رادین به کلاهش اشاره کرد...یعنی نمی تواند با آن کلاه چیزی بخورد.فراز با آرامش و خونسردی از جایش بلند شد و به سمتش رفت؛دستش را بالا برد تا کلاه را از روی سر رادین بردارد که رادین به عقب هلش داد و گفت: -انیشتین چقدر فک کردی تا به نتیجه رسیدی که باید کلاهو بردارم تا بتونم چیزی بخورم؟!همینم مونده اینجا قیافمو ببینن. -واااااااااااا،یعنی از صبح این رو سرته؟ -پـَــ نه پــَـ چند ساعتی هم گذاشتمش رو باسنم -جدی می گی؟ - زهرمار،پس چی.اصلا خوشم نمیاد شناخته شم که پس فردا که این شرط لعنتی تموم شد و با کسی اومدم اینجا همه بیان طرفم سلام علیک کنن باهام. -هووووووو،رادین جر نزنا تا پس فردا میشه 3روز.تو قراره 6 ماه اینو بپوشی -مرض.مثال زدم...خودم می دونم -باشه هرجور راحتی.اصن سهم بستنی تورو هم خودم می خورم.حالا کی کارت تموم میشه؟ -ساعت 8،بعدش یه نفر دیگه تن پوش عروسک مخصوص شهربازی رو می پوشه وای میسته جای من.چون شبا شلوغ تره شهربازی.... - اِ؟!چه خوب.پی ما وای میستیم با هم بریم -نه بابا.بی خیال می خوای 2ساعت وایستی؟ -همچین میگه انگار 2 روزه...آره دیگه.تا 2تا بازی سوار شیم 2ساعت گذشته -باشه.هرجور میلته.پس من رفتم.هوای دخترا رو هم داشته باش -چی؟دخترا؟!کو؟!کوشن؟کجان؟ -کوفت.منظورم اینا بودن سپس به فرانک و رادنوش که در حال خندیدن به حرکات فراز بوند اشاره کرد.فراز نفسش را فوت کرد و گفت: -ضدحااااااال،اینا که دختر نیستن.سن ننه ی حوا رو دارن... رادین دیگه بیشتر از این پیش آنها نماند و به سمت بازی ها رفت. __________________________________________________ _______________________________ لینک معرفی و نقد این رمان=>http://www.forum.98ia.com/t582730.html حتما سر بزنید.منتظر نظرات و انتقاداتتون هستم. ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Lilia*, alonegirl, armita1819, erik, far58, fatima983, foozhan az, hediyeh_b, iranian_girl, Khale.Ghezi, mansoure, maryam1388, nasim j, neg neg, p@r!sa, pari1990, sahel_m, samaneh1368, Sana0763, sarma1010, sαвα, Tarllan, wenela, zeinab75, ~pArnYa~, آتری, روشناک, س_م_م_, والا, ☆زهراسیما☆ |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰
نوشته ها: 81
تشکرها: 63
تشکر شده 988 بار در 74 پست
کتاب مورد علاقه : راننده سرویس از خورشی حالت من : | پست بسیار مفید : +15 امتیاز رادین دیگه بیشتر از این پیش آنها نماند و به سمت بازی ها رفت. 5دقیقه بیشتر به ساعت هشت نمانده بود.سمت اتاق رفت و تن پوش را درآورد.روز خسته کننده ای را پشت سر گذاشته بود.پیش خودش فکر کرد فقط 5ماه و 29روز دیگر باقی مانده و لبخندی کم جان روی لب هایش نقش بست.در را باز کرد و خواست بیرون برود که سینه به سینه ی یک دختر شد. -معذرت می خوام -اشکال نداره آقا بدون هیچ حرف دیگه ای به راهش ادامه داد.همه جا را گشت اما فراز و دخترها را پیدا نکرد.گوشی اش را در آورد و با فراز تماس گرفت و متوجه شد آنها در پارکینگ منتظرش هستند.با عجله به پارکینگ رفت و بعد از خداحافظی با فرانک و فراز ،رادنوش را سوار کرد و به سمت خانه شان که در کامرانیه بود راند. وقتی رسیدند کسی در خانه نبود.مثل همیشه افسانه شنبه ها تا ساعت 11شب در مطب بود و کوروش هم در دفترش می ماند.به سمت آشپزخانه رفتند.فرنگیس برای شام زرشک پلو و مرغ تدارک دیده بود.رادین که ظهر هم غذای درست و حسابی نخورده بود با ولع شروع به خوردن کرد.بعد از شام در حالی که به سختی شم هایش را باز نگه داشته بود به سمت اتاقش رفت.امروز برگ تازه ای از زندگیش ورق خورده بود. ------------------------------------------------------------- یک هفته از شروع کارش در شهربازی می گذشت.روزهای نچندان خسته کننده ای را پشت سر می گذاشت.به کارش عادت کرده بود؛در واقع آن قدرها هم که فکر می کرد بد نبود.به ساعتش نگاه کرد،4 بود.از زیر کلاه خمیازه ای کشید و راه افتاد که به سینما 4بعدی سری بزند که دستی از پشت روی شانه اش خورد؛برگشت،یکی از پرسنل آنجا بود که داشت چیزی می گفت اما او زیر آن کلاه و با توجه به سروصدای زیاد اطرافش نمی شنید.به کلاه اشاره کرد.پسر جلوتر آمد و گفت: -از یه مهدکودک بچه هاشونو آوردن.دارن می رن تونل وحشت.آقای سعیدی گفت بهت بگم بری اونجا. رادین سرش را به علامت باشه تکان داد و به راه افتاد.وقتی رسید،خبری از بچه ها نبود.از روی بیکاری رفت تا سرکی به قطار بکشد که اول صدای جیغ هیجانزده ی دخترانه شنید و بعد یک نفر محکم اورا از پشت بغل کرد.برگشت و دختری را دید که محکم اورا چسبیده است.با برگشتن رادین گفت: -واااااااااااااای آرزو کجا بودی؟چند روز بود دنبالت میگشتم رادین تعجب کرد اما نتوانست چیزی بگوید.دختر او را آرزو خطاب کرده بود؟!؟! -اِ؟چرا چیزی نمی گی؟ رادین کمی فکر کرد بعد دستش را جلوی دهان عروسک گرفت صدای سرفه درآورد. -آخی ی ی ی،عزیزم چه سرمایی هم خوردی ...صدات خیلی گرفته بعد با شادی دوباره بغلش کرد و گفت: -اما اشکال نداره.ایشالا زود خوب میشی.وای آرزو خیلی دلم برات تنگ شده بود.همش سراغتو از بچه ها می گرفتم...حالا الان که یه گروه فسقلی میان نمیشه اما بعدش با هم می ریم تریا کلی حرف باهات دارم. رادین باز صدای سرفه درآورد. -ای جونم.راس میگی،با این حال تو باید دور تریا رو خط کشید ولی عیب نداره همینجا با هم صحبت می کنیم...واااااااااای نگا کن فسقلی ها رسیدن.سپس بلند شد و با شادی به سمت بچه ها دوید... رادین هنوز بهت زده بود...این دختر شاد و پر انرژی از کجا پیداش شد؟!رادین را با چه کسی اشتباه گرفته بود؟!ذهنش به روز استخدام کشیده شد...آهان آره،اون روز آقای سعیدی میان حرف هایش گفته بود که قبل از رادین یک خانوم تن پوش را می پوشیده.وای پس حتما این دختر او را با اون خانومه اشتباه گرفته بود.اولش تصمیم گرفت برود و به دختر بگوید اما حس شیطنت بر او غلبه کرد...چرا که نه چند ساعتی با اسکل کردن دختر سرگرم می شد و می خندید.از دور به دختر چشم دوخت.چقدر آشنا می زد،مطمئن بود قبلا جایی او را دیده... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Lilia*, alonegirl, armita1819, erik, far58, foozhan az, hediyeh_b, iranian_girl, Khale.Ghezi, mansoure, nasim j, neg neg, pari1990, sahel_m, samaneh1368, Sana0763, sαвα, Tarllan, wenela, zeinab75, ~pArnYa~, آتری, روشناک, س_م_م_, والا, ☆زهراسیما☆ |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰
نوشته ها: 81
تشکرها: 63
تشکر شده 988 بار در 74 پست
کتاب مورد علاقه : راننده سرویس از خورشی حالت من : | پست بسیار مفید : +14 امتیاز چقدر آشنا می زد،مطمئن بود قبلا جایی او را دیده... -آرزوووووووووووووووو....زودب اش دیگه.بیا سوار شو قطار میخواد حرکت کنه. رادین از خیالش بیرون کشیده شد،بلند شد و سلانه سلانه به سمت قطار رفت و کنار دختر نشست.بچه ها با خنده اورا به هم نشان می دادند.رادین هم برای دلخوشیشان دستش را تکان میداد و برایشان بوس می فرستاد.قطار شروع به حرکت کرد و کم کم جیغ وروجک های کوچولو که از مجسمه ها و آدمک های از نظر رادین مصنوعی و مزخرف تونل وحشت،می ترسیدند روی اعصابش شروع به پیاده روی کرد.احساس کرد سرش در حال انفجار است.در همین افکار بود که دخترک گفت: -وای آرزو ...اون پسر دوست بابام دوباره اومده خاستگاریم.هرچی هم تو گوش این ننه بابام می خونم ازم 20 سال بزرگتره به خرجشون نمی ره.میگن آسمون بری زمین بیای باید بری به این... رادین سکوت کرده بود؛چیزی نمی توانست بگوید چون اگر صدایش در می آمد دختر متوجه می شد که او آرزو نیست.دختر کمی سکوت کرد،بعد گفت: حالا نمی دونم دیگه چکار کنم تا اینا دست از سر کچلم بردارند. رادین سریع نگاهش به سمت موهای دختر رفت...نه خدارو شکر مو داشت...فقط اصطلاح به کار برده بود... گوش به ادامه ی حرف های دختر سپرد. -به خدا خسته شدم از بس خاستگارای کوروکچل رد کردم.آخه یکدومشون که درست حسابی نیستن دلم خوش بشه.همشون ازین زاخارای فلک زده ن.البته تقصیریم ندارن.صدبار به این ننه باباهه گفتم بیایید رضایت بدید خونرو بفروشیم بریم یه محله بهتر...اما کو گوش شنوا...حالا هر ننه قمری به خودش ایزه میده پا شه بیاد خاستگاری ما...نه که فک کنی خودم پُخی هستما؟!نه اگه پُخی بودم که الان با لیسانس باید یه جا بهتر از اینجا می بودم ولی خب دست خودم که نیست...چندشم میشه به اون خاستگارام نگا کنم.من مثل سرمه،آبجیم نیستم که قانع باشم و برم به یکی همسطح ننه بابام...من دوس دارم اگه یه روز شوهر کردم،شوهرم حداقل یه خونه داشته باشه که یه عمر اجاره نشینی نکنم یا هی به بچم بگم این گرونه نمی تونم بخرم واست که پس فردا عقده ای شه...می فهمی چی میگم آرزو؟! رادین از شنیدن حرف های دختر تعجب کرده بود.ظواهر امر نشان می داد از خانواده ی سطح پایینی است.میان همکلاسی های یونی اش این قبیل افراد زیاد بودند اما رادین با هیچ کدامشان هم کلام نشده بود.دختر پرحرفی بود ولی عجیب بود که رادین از شنیدن حرف هایش خسته نشده بود.اسم این دختر چه بود؟هیچ مدلی نمی توانست اسمش را بپرسد.در این افکار بود که قطار ایستاد.رادین پیاده شد.دختر دستش را کشاند و به سمت صندلی ها برد.در آن تاریکی تونل نتوانسته بود درست و حسابی قیافه اش را ببیند اما حالا... چشم های خمار عسلی اش با آن مژه های بلند،زیر ابروهایی که به حالت شیطونی کلفت برداشته شده بود و با رنگ نسکافه ای موهایش یکی بود خیره کننده ترین عضو چهره اش بود.گونه های برجسته و بینی کوچک با لب های قلوه ای جذابیت چهره اش را چند برابر کرده بود.به جرات می توانست بگوید صورت بی عیب و نقص و دوست داشتنی ای داشت و جالب بود که آرایش چهره اش اینقدر کم و ملایم بود که رادین را متعجب کرده بود چون دخترهای اطرافش مثل بوم نقاشی بودند اما این دختر مشخص بود نه لب و گونه هایش پروتزی است و نه بینی اش را عمل کرده،پس اینهمه زیبایی خدادادی بود.پوست سفیدش در آن مقنعه مشکی که روی سرش دو خط باریک قرمز داشت به خوبی خودش را نشان می داد.اندام زیبایش در آن مانتوی قرمز رنگ که آستین هایش مشکی و سر آستینش دوخط باریک قرمز داشت و مخصوص پرسنل شهربازی بود رادین را به شدت جذب کرده بود.قد بلندی هم داشت،به این قسمت که رسید سریع نگاهش به سمت پاهای دختر سر خورد تا مطمئن شود دلیل آن قد بلند پوشیدن کفش های پاشنه 12سانتی نیست و وقتی آل استارهای قرمز دختر را دید به خاستگار های دختر حق داد که دست از سرش برندارند. به خود که آمد فهمید یک ربع است به دختر زل زده،دختر گفت: -مگه نه؟دروغ میگم؟ رادین که اصلا متوجه حرف های دختر نشده بود سرش را فقط به علامت تایید بالا و پایین برد.دختر که حالا چشم هایش غمگین تر از قبل شده بود گفت: -روزی صد بار به خدا میگم...ای خداااااااا چی میشد اگه مام تو یه خونواده حالا نمیگم خرپول اما متوسط دنیا میومدیم؟همین دیشب داشتم می رفتم یه دختره با لامبورگینی از پارکینگ در اومد بیرون.من تا 10دقیقه با حسرت نگاش میکردم.خدایا به بعضیا اونقدر می دی که نمی دونن با پولشون چی کنن،یه عده هم مثل ما از خروس خون تا بوق سگ جون می کنیم با بچه های مردم سروکله می زنیم،متلک پسرای جفنگ و پشت چشم نازک کردنای دخترای تیتیش رو تحمل می کنیم واسه چندرغاز پول....هی ی ی ی ی روزگار...الان اگه مامانم اینجا بود می گفت: -ساویس باز تو ناشکری کردی؟ رادین با شنیدن این حرف زیر کلاه لبخندی خرکی زد.ایول پس اسمش ساویس بود.چه اسم باحالی؛تا به حا نشنیده بود.یعنی معنیش چی بود؟به خود گفت یادم باشه رفتم خونه تو نت سرچ کنم.ساویس از کنارش بلند شد و گفت: -خب عزیزم ببخشید سرتو درد آوردم با حرفای بی سروتهم... رادین با خود گفت:نفرمایید ملوس خانوم کلی هم از آشنایی،دیدار و البته آغوش های ناخواسته و ندانستتون مستفیض شدیم... و با خود فکر کرد کیس باحالیه؛شاید اگه جای دیگه بود مخش رو می زد.تا به حال با این مدل دختر نگشته بود...قبلی ها همه مثل خودش مایه دار بودند.به خود که آمد ساویس از کنارش رفته بود؛به ساعت بزرگ وسط شهربازی نگاه کرد؛7بود.نفس عمیقی کشید و چهره ساویس را به خاطر آورد.ای کاش می فهمید او را کجا دیده،چون مطمئن بود قبلا او را جایی دیده است اما هرچقدر به مغزش فشار آورد به نتیجه ای نمی رسید.چشمش به دختری افتاد که با لباس های شیک تنهایی روی صندلی یکی از میزهای فست فود نشسته است.واااااااااای چه داف آسی.کاش الان این تن پوش تنش نبود. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Lilia*, alonegirl, armita1819, erik, far58, fatima983, foozhan az, hediyeh_b, iranian_girl, Khale.Ghezi, mansoure, maryam1388, nasim j, neg neg, p@r!sa, pari1990, sahel_m, samaneh1368, Sana0763, sαвα, Tarllan, wenela, zeinab75, آتری, روشناک, س_م_م_, والا, ☆زهراسیما☆ |
| | #19 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰
نوشته ها: 81
تشکرها: 63
تشکر شده 988 بار در 74 پست
کتاب مورد علاقه : راننده سرویس از خورشی حالت من : | پست بسیار مفید : +14 امتیاز واااااااااای چه داف آسی.کاش الان این تن پوش تنش نبود. بیکار شروع به قدم زدن کرد.همه ی فکرش حول ساویس می چرخید.بهش نمی خورد بیشتر از 23-24 سال سن داشته باشه ولی توی شهربازی کار می کرد.شاید اگر این شرط بندی نبود رادین یک در میلیارد هم تصور نمی کرد روزی در شهربازی کار کند.چندبار پشت سر هم اسم ساویس را تکرار کرد.گوشیش را از جیب مخفی تن پوش که تازه دیروز کشفش کرده بود درآورد و گوگل را باز کرد.نوشت معنی اسم ساویس؛یکی از سایت هایی را که جستجوگر پیدا کرده بود را انتخاب کرد.اوهو،چه معنی ای هم داشت: گرانمايه و با ارزش؛هوووووووم جالبه.اسمش هم مثل چهرش خاص بود. -اوه لالا،آرزوووووووووو پولدار شدی،ایول گوشی...کی خریدیش؟ رادین تعجب زده به ساویس که در یک قدمی اش ایستاده بود نگاه کرد.سریع از سایت خارج شد و گوشی را سمت ساویس گرفت. -چرا گرفتی طرف من این نانازو؟! رادین گوشی را به ساویس نزذیک تر کرد. -چی میگی تو؟ رادین جلو رفت و دست ساویس را بالا آورد و گوشی را کف دستش گذاشت و دستش را بست.ساویس دهانش از تعجب بازمانده بود.این گوشی را آرزو حتما با حقوق دست کم 8ماهش خریده بود. -آرزوو؟!ازین تعارفا نکن به من....جوگیر میشم میگیرم ازت هاااااااااا،چند خریدیش؟خیلی شیکه رادین سعی کرد به خاطر بیاورد که گوشی را چند خریده؟ولی یادش نیامد.جدیدترین مدل گوشی از کمپانی بلک بری بود که 2ماه پیش عرضه شده بود و به محض ورود به بازار ایران،رادین آن را خریده بود.معدود کسانی بودند که این مدل گوشی را داشتند.ساویس با لبخندی مهربان زیپ جیب مخفی تن پوش را باز کرد و گوشی را درونش انداخت....آآآآآآآآآآآآه رادین همین دیروز این جیب را کشف کرده بود اما ساویس از آن اطلاع داشت...ای کاش زودتر ساویس به دادش رسیده بود...چه سختی هایی که در هفته اخیر به خاطر نداشتن جیب متحمل نشده بود... -آرزو دیگه باید برم.با من میای بریم خونه؟ رادین با اشاره سر گفت نه. -اوکی عزیزم.پس،فردا می بینمت و بوسه ای برایش فرستاد.رادین چهارچشمی راه رفتن و البته هیکل بی نقصش را از پشت نگاه می کرد.بعد از رفتن ساویس به ساعت نگاه کرد؛10دقیقه به 8 بود؛فکری به سرش زد.سریع به سمت اتاق رفت و تن پوش را درآورد و با همان سرعت به طرف پارکینگ رفت تا شاید بتواند ساویس را با تیپ بیرونش ببیند. فراری دو درش را از پارکینگ بیرون آورد و دم در مرکز خرید منتظر ماند.احتمالا لباس عوض کردن ساویس طول می کشید پس قاعدتا هنوز از ساختمان خارج نشده بود.روی فرمان با انگشتانش ضرب گرفته بود که ناگهان چشمش به جمال ساویس روشن شد.از چیزی که می دید کم مانده بود شاخ در بیاورد. ساویس با یک چادر عربی خیلی شیک در حالیکه کیفش را روی دستش مرتب می کرد خارج شد.چهره رادین دیدنی شده بود.منتظر بود که ساویس را با یک مانتوی کوتاه تنگ وشال ببیند اما...چااااادر؟! خدایا این دختر با همه ی دخترهایی که دیده بود فرق می کرد،از یک دنیای دیگر بود.پیش خودش فکر کرده بود جلو برود و ساویس را سوار کند و مخش را بزند اما حالا با دیدن تیپ کاملا در تضاد با تصورات رادین،نظرش عوض شد.از نظر رادین همه ی چادری ها امل و پوچ گرا بودند.چه معنی داشت که روی پالتو یک چادر سر کنند؟!تا جایی که یادش می آمد تا هفت نسل قبلشان هم یک چادری نداشتند.پس بی خیال ساویس شد و گاز داد و سمت خانه رفت. در را که باز کرد ماشینش سر به سر ماشین شیوا قرار گرفت.پوووووووووف؛این دیگه اینجا چکار می کرد؟! شیوا با دیدن رادین نیشش تا بناگوش باز شد و دنده عقب رفت وماشینش را کنار ماشین رادنوش پارک کرد.رادین که شصتش خبردار شد شیوا از رفتن منصرف شده و از ماشینش پیاده شده و به سمتش می آید،لبخندی شیطنت آمیز زد و دنده عقب رفت و ریموت را زد تا در بسته شود.چند لحظه آخر از لای در نیمه باز شیوا را دید که متعجب و با دهان باز از لای در که در حال بسته شدن بود به او خیره شده...شروع به خندیدن کرد و گاز داد و به سمت کافی شاپ پارسا راند. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #20 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰
نوشته ها: 81
تشکرها: 63
تشکر شده 988 بار در 74 پست
کتاب مورد علاقه : راننده سرویس از خورشی حالت من : | پست بسیار مفید : +12 امتیاز چند لحظه آخر از لای در نیمه باز شیوا را دید که متعجب و با دهان باز از لای در که در حال بسته شدن بود به او خیره شده...شروع به خندیدن کرد و گاز داد و به سمت کافی شاپ پارسا راند. طبق معمول در شعاع یک کیلومتری کافی شاپ جای پارک پیدا نکرد.بعد از یک ربع گشتن نا امید شده بود که یک جای پارک خالی شد و او بلافاصله ماشینش را در آن،جا داد.موقع پیاده شدن ژست دختر کشش را گرفت و باز هم دخترهایی را دید که چشمشان اول روی فراری سپس سمت او سُر می خورد و مشغول آمار دادن می شوند.لبخندی زد و بی اهمیت به سمت کافی شاپ رفت.پارسا طبق معمول سر میز یک دختر نشسته بود و داشت اراجیف همیشگی را اینبار تحویل او می داد.رادین تقریبا همه ی دیالوگ های پارسا را حفظ بود. -از وقتی که از در وارد شدی با خودم گفتم wow خودشه.این همونیه که من سالهاست دنبالش می گردم؛ می دونی راستش دیگه از پیدا کردنت نا امید شده بودم اما امروز صبح از وقتی بیدار شدم یه حسی به من می گفت که روز شانسمه... دختر ساده لوح خنده از روی لب هایش کنار نمی رفت.رادین سرش را به نشانه ی سلام برای پارسا پایین آورد و به طبقه بالا رفت و با کامبیز که از دوستان پارسا و از کارکنان کافی شاپ بود سلام و علیکی کرد و از او سراغ گیتار پارسا را گرفت.کامبیز هم بی معطلی آن را برایش آورد.دستی به سیم ها کشید.اوه اوه چقدر لاکوک بود.شروع به کوک کردن ساز کرد. ساز که کوک شد شروع به نواختن کرد: ای خدای مهربون دلم گرفته با تو شعرام همگی رنگ بهاره با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره وقتی نیستی همه چی تیره وتاره کاش ببخشی تو خطاهامو دوباره ای خدای مهربون دلم گرفته از این ابر نیمه جون دلم گرفته از زمینو آسمون دلم گرفته آخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطاهامو نبین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته توی لحظه های من شیرین ترینی واسه عشقو عاشقی تو بهترینی کاش همیشه محرم دل تو باشم تو بزرگی اولین و آخرینی خودش هم نمی دانست چرا ناخودآگاه این آهنگ را خوانده بود؟جدا دلش گرفته بود.از همه چیز.این چنر روز همه چیز برایش عجیب بود. کامبیز سمت میزش آمد و هات چاکلت وکیک وانیلی همیشگی را جلویش گذاشت.رادین دست از نواختن کشید.چشمش به سه دختری افتاد که در میز روبرویی در حال تماشای او هستند.با دقت مشغول کالبد شکافی ظاهرشان شد.یکیشون نسبت به بقیه بدک نبود.لباسای شیکی هم پوشیده بود.شانه ای بالا انداخت. فنجان شکلات داغ را برداشت و آرام مشغول نوشیدن شد.همه ی حرکاتش مردانه و جذاب بودند.همزمان با خوردن به پچ پچ دخترها گوش سپرده بود: -وای پری بذار بریم بپرسیم -نه بابا اینهمه کلاس گیتار...ول کن بابا -آخه استاد گیتار به این نازی جایی گیرمون نمیاد دختر سوم میان گفتگویشان پرید و گفت: -هییییییسسس،ساکت باشید.می شنوه.پاشید بریم دیگه. رادین نگاهی به جانبشان کرد و دخترها هم که به او نگاه می کردند غافلگیر شدند و ناشیانه مسیر نگاهشان را عوض کردند.بی خیال مشغول خوردن آخرین تکه ی کیکش بود که یک از دخترها بلند شد و با قدم های شمرده به سمتش آمد.لبخندی زد و گفت ببخشید میشه بشینم؟! رادین بی تفاوت گفت: -بفرمایید. دختر کمی این پا و آن پا کرد...سپس گفت: -راستش خیلی قشنگ گیتار می زنید.خواستیم ببینیم شما آموزش هم می دید؟! -خیر من فقط تفریحی و برای دل خودم گاهی می زنم. -حیف شد. رادین لبخند کمرنگی زد.دختر که دید رادین تمایلی برای ادامه صحبت ندارد.بلند شد و به سمت میز خودشان رفت.چند دقیقه بعد عزم رفتن کرد.اول به سمت میز دخترها رفت.دخترها با دیدینش سر میز هول شدند.رادین گفت: -ببخشید فضولی میکنم اما اگه استاد گیتار می خواید از همین آقا پارسا،صاحب کافی شاپ بپرسید.اون بیشتر از من آشنا داره تو این جور مسائل... دخترها تشکری کردند.بعد از خداحافظی با آنها از پله ها پایین رفت.پارسا که در حال بالا رفتن از پله ها بود در میان راه به او رسید و گفت: -اِ،سلام داداش کجا؟! -سلام،دیگه دارم می رم.کامبیز جورتو کشید و ازم پذیرایی کرد. -شرمنده دیگه.این ساعتا سرم خیلی شلوغه... رادین پوزخندی زد و گفت: -تا باشه ازین سر شلوغ بودنا و گرفتاریا.خدا بیشترش کنه. در همین هنگام چشمش به سمانه و سمیرا دوقلوهای همکلاسی یونیشان افتاد که در حال ورود به کافی شاپ بودند و گفت: -اوه اوه اونجارو نگاه...گرفتاریای دوقلو هم سر رسیدن...من دیگه برم.عزت زیاد بامرام پارسا لبخندی زد و دستش را جلو برد؛دست دادند و خداحافظی کردند. رادین برای اینکه با پرحرفی های دوقلوها مواجه نشود از در سمت چپ کافی شاپ خارج شد و به سمت ماشینش رفت و مستقیم به طرف خانه راند. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Lilia*, alonegirl, armita1819, far58, foozhan az, iranian_girl, Khale.Ghezi, mahya abedi, nasim j, neg neg, p@r!sa, pari1990, sahel_m, Sana0763, sαвα, wenela, zeinab75, آتری, روشناک, س_م_م_, والا |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دنیای وحشت | royamehraban کاربر انجمن | royamehraban | جزیره متروکه کتاب | 20 | ۵ شهريور ۱۳۹۱ ۰۴:۱۷ بعد از ظهر |
| تونل وحشت | farnaz58 | جالب و خنده دار | 3 | ۲۸ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۴۲ بعد از ظهر |
| تونل وحشت تاریخ ایران |محمد هادی احمدی | دانلود | Star-crossed | تاریخی | 0 | ۳۰ مرداد ۱۳۹۰ ۱۲:۴۶ بعد از ظهر |