ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان یه راهی پیش روم بذار | crow96 کاربر انجمن
گل نقش طاووس

paradiseagency

?



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 31
  1. Top | #1

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    217
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    هرجا که دلت گرفت من همونجام...
    تشکر از کاربر
    1,298
    تشکر شده 7,151 در 398 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان یه راهی پیش روم بذار | crow96 کاربر انجمن

    سلام به تمامی دوستان نود و هشتی اگه اشتباه نکرده باشم اینجا همون جاییکه رمانا توش میذارن راستش این اولین کار جدیه منه اصل قصه از اتفاقات روزانه ای که برای خودم افتاده نشات گرفته این رمان تا وسطاش نوشته شده فقط کار گذاشتنش توی سایت مونده که اونم حل میشه امیدوارم خوشتون بیاد.
    صدای زنگ تلفن توی خونه پیچید منم توی اتاقم مشغول چک کردن ایمیل هام بودم اصلا توجهی به تلفن نکردم و به کار خودم ادامه دادم .
    ـ یه ایمیل از رئیس شرکتی که توش کارمیکنم برام اومده بازش کردم برام نوشته بود یه موضوع برای پایان نامت پیدا کردم
    پس فردا که بیای شرکت بهت میگم .خوشحال باش.محمدی
    خوشحال شدم که موضوع برای پایان نامم پیدا شده بخصوص اینکه برای یه شرکت بود و طرحمو به راحتی میشد عملی کرد.
    دوسال آخر دبیرستانمو بخاطر المپیاد پیچوندم بخاطر همین دوسال زودتر از بقیه وارد دانشگاه شدم ترم اخر مهندسی پزشکی ام برای سابقه کار توی یه شرکت کار میکنم این منم طناز فرهمند 21 ساله از تهران
    یعنی موضوع واسه پایان نامه چی میتونه باشه ؟توی همین فکرا بودم که مامانم بکدفعه وارد اتاق شد و کنار در ایستاد و گفت: طناز یه خبر؟
    ـچی ؟
    مامان: خیلی بی احساسی
    ـمیدونم و بعد دوباره مشغول انجام دادن کارام شدم.
    مامان :خاله ماهدخت زنگ زد گفتش فردا همه خونشون دعوتن ماهم جزو همه ایم دیگگگه .....میای؟
    ـ نه معلومه که نمیام چو دانی و پرسی سوالت خطاست من از اونا بدم حال نمی کنم باهاشون اه اه اه
    مامان به میز تکیه دادو گفت : چرا بدت میاد آخه ؟دلیل بیار نکنه بهشون حسودیت میشه ؟
    ـاولا که من آدمی هستم که یکدفعه همین جوری از یکی بدم میتد دوما دلیلی ندارم سوما من به چیه اونا حسودیم بشه آخه خودم به این خوبی خوش اخلاقی خوشگلی درسخوون
    مامان: اخلاقو که راست گفتی
    ـ خیلللللللللللللی بعد مامان گذاشت و رفت من موندم و مهمونی و پایان نامه و حوضم
    راستی من چند وقته خاله ماهدخت اینا رو ندیدم ؟بچه هاشو که اصلا قیافشون رو یادم نمیاد هر سری که همدیگه رو قرار بود ببینیم یا من نبودم یا بچه های اونا!!!!!! به هر حال من از بچه هاشون بخصوص اون عرفان خیلی خیلی بدم میاد اصلا فکرشو نمکنید هیچ دلیل هم برای تنفر ندارم. چرا فکرشو میکنم خلم ها ...من که قرار نیست برم با خیال راحت و خوش حالی تموم هنزفری رو گذاشتم توی گوشامو صداشو بلند کردم که مهمونی فردا رو فراموش کنم
    دوست دارم دوست دارم هنوز عشق منی
    میدونم منو از یاد میبری بهونه ی نفس کشیدنم تویی دوستت دارم تو قلب من فقط تویی
    این مهمونی مسخره ی بیخود مگه دست سر من برمیداشت اصلا فکرمو مشغول کرده بود توی خلوتم هم از دستش راحت نبودم یه جورایی انگار هم دلم میخواست که برم هم دلم میخواست که نرم .
    مامان:طناز صدامو نمیشنوی ؟دوباره هنزفری گذاشتی توی گوشت !کر میشی از آخر تو
    ـخب دیگه نمیذارم
    مامان همیشه همینو میگی
    اصلا میرم من باید فردا برم ببینم چه خبره خب حالا هم به مامانم اینا اعلام نمی کنم که میام فردا ظهر که خواستن برن منم اعلام میکنم لباس هم که دارم خدارو شکر(کار همیشگی برای این جور مهمونیا)
    ـمنم میام
    مامان و بابا : خیلی مسخره ای حالا حاضر هم که هستی .....
    راه افتادیم مسیر خونه ی خاله ماهدخت اینا خیلی نا آشنا بود به خاطر همین تا خونشو چشمامو روی هم گذاشتم
    بابا:بیا اینجا هم برج صدف چه قشنگ ساختن !!!!
    ـاصلا هم قشنگ نیست و راه افتادیم که بریم زنگ در رو که زدم یه پسر قد بلند حدود 180 با هیکل ورزیده و خوش تیپ در رو باز کرد با صدایی خیلی رسا سلام و خوشامد گویی کرد.
    ویرایش توسط crow96 : 1391,04,28 در ساعت ساعت : 23:59


  2. Top | #2

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    27,727
    میانگین پست در روز
    14.17
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    183,732
    تشکر شده 434,924 در 38,241 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
    آمارکتابهای در جریان سایت

    برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
    لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
    برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    ممنون
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا

    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر


  3. Top | #3

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    217
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    هرجا که دلت گرفت من همونجام...
    تشکر از کاربر
    1,298
    تشکر شده 7,151 در 398 پست
    اندازه فونت

    Cool

    ـکی بود مامان؟
    مامان: پسرخالت عرفان بود دیگه یادت نیست با هاش بازی میکردی؟
    ـچرا چرا؟این چقدر عوض شده بود آخرین باری که دیدمش صداش مثل بزغاله شده بود مسخرش میکردیم هنوز توی شک بودم با همه آروم سلام علیکی کردم و لباسامو در آوردم و یه گوشه نشستم اصلا جو مهمونی ازین خشک تر ندیده بودم تهمینه دختر خالمو دیدم که کنار مادر بزرگم نشسته منم رفتم پیششون.ـبه نوه و مامان بزرگ چه بوی دل و قلوه ای راه انداختن تهمینه: دلت بسوزه چی شد اومدی ؟دیشب که بهت اس دادم گفتی نمیای
    ـعزیزم الانش هم که اومدم برای دیدن تو نیومدم بعد صدامو یه جوری بلند کردم که تقریبا همه شنیدند من چی گفتم من فقط به خاطر مامان بزرگم اودم نه بخاطر هیچ کس دیگه اینو فقط گفتم تا حرص یه سری ها رو در بیارم همین!
    رفتم یه گوشه واسه خودم نشستم که با گوشیم ور برم که وقتی سرمو بلند کردم چشمم افتاد توی چشمای سیاه کسیکه نباید با هاش چشم تو چشم میشدم عرفان سریع صرتمو برگردوندم تا دیگه چشمم به چشمش نیفته دیگه موقع ناهار بود رفتم کمک کنم که چیزی دیدم که اون لحظه به چشمام اطمینان نداشتم عرفان داشت کار انجام میداد رفتم کنارش تا بشقابا رو بردارم برای این که این مهمونی خالی از لطف نمونه بهش گفتم مبارک باشه وقت شوهر دادنت هم که شده سریع رفتم ولی اون لحظه که این کارو کردم باید فکرشو میکردم که نگاه های تیز بینی متوجه منه خواهرش بدوبدو از اون سر اتاق اومد و بهم گفت داداشم انقدره کار میکنه توی خونه بعد گذاشت و رفت .
    بعد از ناهار دیگه کمکم باید میرفتیم حاضر شدیم که بریم جلوی در خالمو شوهر خالمو عرفان جلوی در ایستاده بودند و داشتند به بابام آدرس میدادن که از کدوم طرف بره که خلاف نباشه
    خلاصه بهد از بیست دقیقه بحث و جدل بین خالمو شوهر خالم راجب اینکه این ور خلافه اون ور پرته مسیرش شوهر خالم عرفان رو راهی کرد تا راه رو به ما نشون بده
    توی آسانسور همگی کنار هم ایستاده بودیم برای یک لحظه اعتماد به نفسم اومد پایین و احساس کوتاهی کردم با اینکه خودمم قد بلندی داشتم . الحملله رب العالمین آسانسور به پارکینگ رسید وگرنه من از کمبود اعتماد به نفس معتاد میشدم میافتادم توی جوب .
    عرفان ماموریتشو خوب انجام دادو رفت
    عرفان:دختره ی مغروره پررو من نمیدونم خالم چه شیری به این بچش اده که این جوری شده حرف زدنشو نگووو
    مصطفی: شما دونفر چه مشکلی دارید با هم آخه ؟ اصلا مگه طناز چه هیزم تری به تو فروخته ؟بگو
    عرفان:هیچی اخه اصلا آدم حصساب نمیکنه هیچ کس رو
    مصطفی:ولش بابا خودتو عشق کن اصلا چرا بهش فکر میکنی؟
    عرفان:نمیدونم چه قدر سوال میکنی؟
    مصطفی:نکنه......................
    عرفان :نه خیرم یکم تو رو خدا عقل نخودیتو به کار بنداز

    نظر بدید


  4. Top | #4

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    217
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    هرجا که دلت گرفت من همونجام...
    تشکر از کاربر
    1,298
    تشکر شده 7,151 در 398 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مامان:طناز بیدار شده بیست سالته هنوزم من باید صدات کنم
    ـپنج دقیقه ی دیگه توروخدا بذار بخوابم یکم دیگه
    مامان:هر روز همین بساطته
    ـ باشه بیدار شدم دیگه آخه من دیشب تا ساعت سه نیمه ش بیدار بودم
    مامان:اون دیگه مشگل خودته
    ـیه نفر روهم نداریم توی این خونه دل برامون بسوزونه
    صبحونمو که خوردم س.ار ماشین شدم که اول برم شرکت یه سری طرح تحویل بدم بعد برم پیش نیلوفر دوستم . حالا امروز که من دیرم شده یه ماشین قرازه گیرم میاد بعد از شانس بعد همون ماشین قرازه پنچر میشه منم مجبور میشم با یه در بستی برسم به شرکت.
    نفس نفس زنان وارد شرکت شدم طبق معمول منشی با تلفنش داشت فک میزد و با ایما و اشاره فهموند که برم توی اتاق مهندس محمدی
    ـسلام خسته نباشید
    محمدی:سلام میشه سریع اون طرحی رو که قرار بود برای امروز کامل کنی بهم بدی؟
    ـآروم و مظلومانه گفتم :چشم بعد یه سی دی از توی کیفم در آوردم و دادم بهش
    محمدی:چرا وایسادی بشین
    منم با خیال راحت نشستم محمدی سی دی رو گذاشت توی لپ تاپش بعد گذاشت تا سیستم به صورت خودکار اونو پلی کنه
    محمدی:خب میخواستم بهت بگم که ....
    یهو صدای دست و جیغ و سوت از توی لپ تاب در اومد آخ آخ نکنه اشتباهی فیلم عروسی عمومو بهش دادم بعله
    محمدی رو چاقو میزدی خونش در نمیومد
    سریع سی دی اصلی رو بهش دادم تا عصبانیتش فروکش کنه طرحو که دید یه لبخندی زد و گفت عالیه خیلی خوبه ولی نمره انضباطت صفره
    سرمو انداختم پایین ودوباره مظلوم شدم
    محمدی: میخواستم راجب همون طرحی که واسه پایان نامت هست باهات صحبت کنم وقت داری؟
    ـالان که نه ولی یه دوساعت ذیگه آره
    محمدی:خب برو به کارت برس بعد بع منشی میگم باهات تماس بگیره
    ـچشم خداحافظ
    بعد راه افتادم به سمت شهر کتابی که با نیلوفر قرار داشتم
    سلام نیلوفر خانم چطوری ؟
    نیلوفر:سلام خوبی ؟چه خبر؟
    ـسلامتی هیچی کتاب میخوای بخری ؟نیلوفر: اره البته خواستم تو بیای ببینمت
    ـزیارت قبول که منو دیدی یه جای درست حسابی هم که دعوتم نکردی تازه هیچی هم که نمیخوای بدی بخوریم بذار حداقل دستمو بکشم رو سرت شفا پیدا کنی
    نیلوفر:طناز نگران نباش حالا 1 ساعت دیگه پیشمی خب یه چیز ی هم بهت میدم بخوری
    ـنمیشه صدای زنگ موبایلم در اومد از شرکت بود
    ـسلام آقای محمدی
    ـچی ؟
    ـدکتر قلب واسه چی
    ـبیام الان
    ـ چشم چشم الساعه خودمو میرسونم
    نیلوفر :چی شد ؟
    ـباید برم شرکت خداحافظ فعلا
    نیلوفر:صبرکن چی بهت گفت که اینقدر ناراحت شدی ؟
    ـهیچی گفت باید با یه دکتر قلب همکار بشم
    نیلوفر: خب بشو
    ـمسئله سر اینجاست که آب من باکسی توی یه جوب نمیره
    نیلوفر :همینه دیگه همش نیمه خالی لیوانو میبینی
    ـبرو بابا توهم باز کتابای روان شناسیتو مرور کردی اینارو میگی خدافظ


  5. Top | #5

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    217
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    هرجا که دلت گرفت من همونجام...
    تشکر از کاربر
    1,298
    تشکر شده 7,151 در 398 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به شرکت که رسیدم وارد اتاق آقای محمدی شدم یه نفر هم روی یکی از صندلی های میز کنفرانس نشسته بود که من کاملا اونو نمیدیدموقتی کم کم اومدم جلوتر برای یک لحظه دنیا رو بدترین جا برای زندگی دیدم اینکه عرفان بود وای خدای من عرفان دکتر قلبه و 1..درصد همونیه که قراره باهاش همکار بشم ـسلام
    محمدی:سلام خانم مهندس ایشون آقای دکتر ....
    ـنذاشتم حرفش تموم بشه آقای دکتر زند هستن متخصص قلب دیگه چی ؟
    محمدی :میشناسیدشون؟
    ـ به عرفان یه نگاهی که کردم ساکت نشسته بود به حرفای ما گوش میداد هیچی نمیگفت اونم تو شک بودم گمونم:چرا نشناسمشون ؟
    محمدی:من که گیج شدم آقای دکتر شما نمیخواید چیزی بگید؟
    عرفان:ها؟
    محمدی:آقای دکتر حواستون کجاست ؟
    ـ حرصم از دستش در اومده بود اولا به خاطر اینکه چرا اون این همه دکتر قلب توی شهر ریخته دوما موقعی که باید حرف بزنه حرف نمیزنه همین جور پامو تکون میدادم
    محمدی:آقای دکتر خانم مهندسو میگم
    عرفان:بله میشناسمشون باهم فامیلیم
    محمدی:ا چه جالب حالا نسبتتون چیه ؟
    ـ یعنی یه آدم چه قدر میتونه فضول باشه آخه ؟به تو چه ؟
    به هم جواب دادیم :پسرخاله دخترخاله
    محمدی:ا چه خوب پسر دختر خاله ی همکار این خیلی خوبه به اخلاق همدیگه هم که آشنایی دارید خب! بعد متفکرانه فکر کرد
    اتفاقا تنها چیز همین بود اخلاق
    محمدی:خانم مهندس برای پایان نامتون یه طرح پیداکردم که اگه عملی بشه از هر لحاظ مناسبه شما وآقای دکتر روی یه ربات نجاتگر که برای پیدا کردن افراد زیر آوار از امواج قلبی استفاده میکنه کار میکنید ماشا الله دونفرتون هم از بهترین ها هستید
    راستی خانم مهندس به آبدارچی شرکت گفتم که یه میز توی اتاقتون برای آقای دکتر بذارن ببخشید توروخدا آقای دکتر شرکت بیشتر ازین اتاق نداره
    عرفان: ای بابا خواهش میکنم این حرفا چیه
    محمدی:پس خانم مهندس ایشون رو راهنمایی کنید
    ـولی مهندس محمدی
    محمدی در حالیکه گوشه ی لبشو داشت گاز میگرفت گفت: پسرخاله چرا تا به حال نگفته بودید پسرخاله به این خوبی دارید؟
    ـ ای پسرخاله و کوفت ای پسر خاله و مرض که هر چی بدبختی از اینه
    ـزود باش بیا و با قدم های محکم جلوتر از عرفان راه افتادم به سمت اتاق کارم
    عرفان :چرا عصبانی هستی:
    ـ عصبانی نباشم
    عرفان:نمیدونم
    ـشما مگه مطب نداری بیمارستان نداری بچه های مردم یه دونه شغلشو ندارن شما سه تا سه تاشو داری؟
    عرفان:مشکلیه ؟
    ـآره
    عرفان:طناز جان انقدر اعصابتو واسه چییزای الکی الکی خرد نکن
    ـ یواش برو با هم بریم من طناز جان کسی نیستم دیگه نشنوم توی شرکت حتی اسمم صدا کنی ها
    نمیدونم چی داشت زیر لبش میگفت که بعد خندش گرفت خودش بچه خود در گیری مزمن داره
    ـ فردا باید یه چند تا کتاب برام بیاری لیستشو برات مینویسم میذارم روی میز
    عرفان: نوکر بابات غلام......
    ـآی آی این ضرب المثل قدیمی یادت بمونه هر کی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه
    بعد کیفمو برداشتم که برم سرم به شدت درد میکرد
    عرفان:وایسا برسونمت
    ـنمیخوام


  6. Top | #6

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    217
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    هرجا که دلت گرفت من همونجام...
    تشکر از کاربر
    1,298
    تشکر شده 7,151 در 398 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سرم به شدت درد میکرد سریع خودمو به خونه رسوندم یه دوش گرفتم و روی تختم ولو شدم یه لحظه چشمامو روی هم گذاشتم و سعی کردم تا اتفاقات امروز رو فراموش کنم که صدای زنگ گوشیم در اومد نیلوفر بود خروس بی محل !
    ـبله
    نیلوفر:بله و بلا سلام کن
    ـسلام
    نیلوفر چی شد ؟چته تو چرا انقدر صدات پکره ؟
    ـاه اه بمیره ایشالا..
    نیلوفر : کی بمیره ؟
    ـ عرفان پسرخالم
    نیلوفر: میشه جامع و کامل به من توضیح بدی که چیشده و چه اتفاقی افتاده ؟
    ـببین رییس شرکت مارو که میشناسی محمدی بگو خب
    نیلوفر:خب
    ـ خیلی علاقه ی زیادی داره که بازدهی شرکتش بره بالا و از استعداد های جوون هم حمایت میکنه ...
    نیلوفر با خنده گفت :میخواستی به تو علاقه داشته باشه ؟
    ـصد سال سیاه هم نمیخوام در ضمن مگه من چمه به خدا نیلوف بلند میشم میام خونتون یه بلایی سرت میارم ها
    نیلوفر:اعصابتم که حسابی ضعیفه بقیش
    ـ محمدی برای پایان نامه ی من یه طرح پیدا کرده که برای اینکه این طرح موفق بشه میگه من باید با یه دکتر قلب همکار بشم اون دکتر قلب هم یه بی شعوریه مثل عرفان
    نیلوفر:نه
    ـ آره
    نیلوفر: چه جالب من تازه فهمیدم که کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه
    ـساکت شو
    نیلوفر: چرا انقدر اعصابتو بهم میریزی اخه یکم دیگه ادامه بدی سبزی فروش سر کوچتون هم نمیاد تو رو بگیره تو باید قبول کنی که با هاش همکار هستی تا قبول نکنی همین جوری اعصابت بهم ریختس اگه اذیتت کرد سر به سرت گذاشت قانون وضع کن بهش بگو اصلا از همین اول با هاش سنگاتو وا بکن فوقش یه ساله تموم میشه میره پی کارش در ضمن پایان نامت مهمه برات دیگه؟
    ـخیلی حرف میزنی!آره مهمه
    نیلوفر: پس به اون فکر کن
    ـکثافت عوضی آشغال ای خدااااا
    نیلوفر :دست شما درد نکنه
    ـبا تو نیستم
    نیلوفر:با تو حرف زدن مثل یاسین تو گوش ...نذاشتم حرفشوتموم کنه و گوشی رو قطع کردم و تا صبح تخت گرفتم خوابیدم صبح بدون صدا کردن مامان بابام بیدارشدم مامانم حسابی متعجب شده بود راجب این موضوع هر 10سال یکبار همچین اتفاقی برای من رخ میده .حاضر شدم که برم سر کار هوای پاییزی احساس کسلی رو به آدم منتقل میکرد ترجیح دادم برای اینکه کمی دلم باز بشه تا یه مسیری رو پیاده برم به شرکت که رسیدم در اتاقمو که باز کردم یاد بدبختیایی که دیروز برسرم نازل شده بود افتادم توی چهار چوب در اتاق وایساده بودم که صدای آشنایی گفت:خانم ببخشید جلوی در تاق من ایستادید کاری دارید؟
    ـداغ کردم فشاری رو که دندونام بهم وارد میکردند رو کاملا حس میکردم میدونستم کسی نیست جز عرفان
    ـا اتاق شماست
    عرفان: با بی خیالی تموم به حرصی که اون لحظه من می خوردم گفت نیست ؟
    ـ از لای دوندونام گفتم بفرمایید تو لطفا ..
    عرفان:فرهمند تو چه آدم جالبی هستی چه جوری از لای دوندونات میتونی صحبت کنی بعد سرشو کج کردو ملتمسانه گفت : تورو خدا به منم یادبده
    ـاولا که خانم مهندس مگه هم دوره ایه دوران دبیرستانتم که منو اینجوری صدا میکنی ؟ باشه یاد میدم بعد تو دلم بهش گفتم انقدر خوب بهت یاد میدمکه دیگه برات دندون نمونه لثه فقط بمونه
    عرفان : خانم مهندس برو یه چایی برام بیار
    ـ جان؟انگشت اشارمو به علامت تهدید توی هوا تکون دادم و بهش گفتم به خدا اگه به فکر دیه و قصاسو زندانش نبودم یه کتری آبجوش روی صورتت خالی میکردم
    عرفان:تهدید به جرم مثل انجام دادن جرمه اگه یکی منو کشت تو اولین مظنونی
    ـنه نمیشه اینو آدم کرد باید با خودش عین خودش رفتار کرد چهرمو خندونو راضی کردم و بهش گفتم :خیلی زشته شما که موقع شوهردادنتون شده نتونید برای خواستگارتون چایی بیارید
    هیچی نگفت یعنی چی داشت که بگه تیر خلاصو زده بودم بعد بعد آبدارچی شرکت گفت براش چایی بیارن
    وقتی عرفان داشت چاییشو میخورد تصمیم گرفتم یک سری قوانین بنویسم خیر سرمون اومدیم روی طرح کار کنیم نه اینکه روی اعصاب همدیگه راه بریم
    انقدر مشغول نوشتن قانون و تبصره بودم که متوجه نشدم کی اومده بالای سرم
    عرفان:15 ـ16ـ17 ـ18 ا چرا نوزدهمیشو ننوشتی صبر کن بعد مثل ایکیو سان مشغول فکر کردن شد
    ـبس کن همینا بسه حالا که داشتی فضولی میکردی بگو با کدوماش موافقی با کدوماش مخالف ؟
    عرفان :فضولی نه کنجکاوی
    ـ باشه برای دل خوش کنک تو کنجکاوی
    عرفان: من نخونده بودمشون
    ـدروغ محضه پس بالای سرمن چیکار میکردی ؟
    عرفان :چاییم سرد شده بود از تو سرت دود می اومد گفتم احتمالا اونجا گرمه بیام چاییمو گرم کنم
    دیگه بدجوری رو مخم رفته بود روی میزم دنبال یه چیز میگشتم تا پرت کنم به سمتش ولی چیزی پیدا نمیکردم
    عرفان با شیطنت تمام میگفت اینور و بگر اونورو بگرد
    خسته شدم دیگه دنبال چیزی نگشتم
    ـقانون یک تو هیچ ادعای مالکیتی نسبت به این اتاق نمیکنی
    عرفان:قانون چرتیه
    ـ کجاش چرته تو حداقل یه سال بیشتر اینجا نیستی ولی من مدت بیشتری اینجام
    عرفان: شاید تو هم کمتر از یک ماه اینجا باشی
    ـتو از کجا میدونی؟میگم فضولی میگی نه من کنجکاوم
    عرفان در حالیکه پاشو رو پاش انداخته بود و داشت سر شونه های پیراهنش رو مثلا پاک میکرد گفت : اصولا آدمای باهوش کنجکاو هستند و غیرمعمولی بعد رفت تو ی فاز متاسف بودن آخه چیکار کنم تو درک نمیکنی اخه میدونی خب واقعیت تلخه تو تو باهوش نیستی تا بفهمی
    ـخدارو شکر این سری یه چیزی دم دستم بود تا حرصمو روی سرش خالی کنم پرونده ای رو که زیر دستم بود پرت کردم سمتش که یهو در باز شد محمدی اومد تو پرونده ای که سمت عرفان پرت کرده بودم خورد بهش
    محمدی:خانم مهندس !اینجا جای بازی و شوخی نیست لطفا جدی بگیرید
    عرفان داشت خندشو میخورد بیشعور همش تقصیر اون بود خدا یا من چه گناهی به درگاهت کردم که هم چین بلایی سرم بیاد
    منم که حساس وقتی محمدی رفت نشستم به حال خودم گریه کردم البته بیشتر بخاطر اینکه به جای عرفان من محاکمه شدم
    سرمو گذاشتم روی میزم و آروم شروع کردم به گریه کردن عرفان هم مشغول انجام دادن کار های خودش بود بعد از چند دقیقه که دید که من سرمو از روی میز بلند نمیکنم پاشد اومد بالای سرم تا یه سری حرف راجبه طرحمون بزنه
    عرفان:طناز بیا عکس اسن دستگاه رو توی اینترنت ببین طناز حالت خوبه ؟
    ـولم کن
    عرفان :چرا صدا ت این شکلی شده ؟
    میخواست کله ی منو از لای دستام جداکنه با هزار زور و زحمت تونست این کار رو انجام بده
    عرفان:ا تو چرا گریه کردی ؟ چیزی شده ؟
    ـ چیزی نشده به خاطر جنابعالی من که حتی مامان بابام هم بهم از گل نازک تر نگفته بودند من مجبور شدم صدای نکره محمدیو دادو بیداد هاشو گوش بدم
    عرفان: اشکال نداره خب یه بار به خاطر پسرخالت ایثار کن
    ـببین اینو تو ی ذهنت داشته باش من به خاطر خواهرمم ایثار نمیکنم چه برسه به تو
    عرفان که شکه شده بود ازین حرف من ساکت شد و هیچ حرفی نزد
    اخر وقت هم که شد یه تعارف الکی زد که منو برسونه منم مثل همیشه پیشنهادشو رد کردم
    یه دوهفته ای به همین منوال گذشت عرفا ن مشغول هم چنان مشغول اذیت کردناش بود ولی من هیچ توجهی بهش نمیکردم بعد ازین دوهفته عرفان ازم پرسید که خاله اینا میدونن که ما باهم همکارین؟
    ـ نه چرا باید بدونن یه پروژه یکساله ی مسخرس که به سرعت تموم میشه
    عرفان :چرا نگفتی بهشون ؟
    ـ گفتم چون یه پروژه ی کاری مسخرس که زود تموم میشه لازم نیست عالمو آدم بدونن
    عرفان:راست میگی چرا باید بفهمن (داخل پرانتز بگم که لذت میبرد اگه این یه سال اندازه 2500 سال بگذره )
    راست میگن وقتی بارون میاد تخم هر چی آژانس و تاکسیه رو ملخ میخوره اون شب به شدت بارون می اومد و هوا سرد بود یکم که منتظر تاکسی ایستادم دیدم خیری نیست راه افتادم تا یه مسیری رو پیاده برم خیس خیس شده بودم تمام بدنم از درون می لرزید
    چند قدم که جلوتر رفتم یه sportage قرمز برام بوق زد محل ندادم و به راه خودم ادامه دادم قدم هامو تند تر کردم ماشینه افتاده بود دنبالم دیگه به دویدن افتاده بودم که یکی از توی ماشین پیاده شد و گفت طناز بیا سوار شو نترس
    این صدای همونی بود که هر وقت می شنیدمش کل غمهای عالمو ادم به سراغم میومد با خوشحال دویدم سمت ماشین و سوار شدم داشتم میلرزیدم عرفان بخاری ماشین رو روشن کرد تا گرم بشم منم از خستگی و کسالت یه گوشه مجاله و شدم و چشمامو روی هم گذاشتم تا خوابم برد
    با خودش زیر لب داشت یه چیز میگفت که تو خواب و یداری نفهمیدم به کی و چی همچین حرفی زد
    عرفان:تو یه روز منو دیوونه ی خودت میکنی ببین اینو کی گفتم
    عرفان: طناز رسیدم میدونم به مامانت اینا چیزی راجب همکار بودنمون نگفتی پس بهتر بری خونه تا بیشتر نگرانت نشدند
    چشمامو به زور باز کردم چشام شده بود کاسه ی خون
    عرفان: خوبی ؟
    ـآره خوبم دستت درد نکنه
    عرفان: خواهش میکنم عزی......ـ چی ؟
    عرفان : هیچی گفتم به عزیر جونت سلام برسون
    ـ باشه (الان که فکر میکنم من اصلا عزیز جون ندارم که بخوام بهش سلام برسونم چی میگفت این عرفان)
    صبح انقدر حالم بد بود که اصلا توانایی تکون خوردن از جام رو نداشتم از گرما عرق میرختم ولی در عین حال میلرزیدم
    مامانم با یه عالمه قرص و شربت و دارو وارد اتاقم شد مامان:پاشو طناز امروز جمعس یه عالمه مهمون داریم پاشو پاشو نیروی کمکی باش
    با همون صدای گرفته از زیر پتو گفتم الان اومدی مریض داری کنی ؟یا کارگر استخدام کنی؟
    مامان:دوتاش
    ـاز زیر پتو اومدم بیرون و گفتم حضار گرامی یه دست به افتخارشو بزنید چرا مهمون دعوت کردی؟من از مهمون بدم میاد
    مهمونا به تو چی کاردارن اصلا تو توی اتاقت باش
    ـمامان به خدا نمیام بیرون ها
    مامان:نیا کی منتظرت نشسته اخه
    ویرایش توسط crow96 : 1391,04,31 در ساعت ساعت : 17:13


  7. Top | #7

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    217
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    هرجا که دلت گرفت من همونجام...
    تشکر از کاربر
    1,298
    تشکر شده 7,151 در 398 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


    سلام ببخشید بابت پست دیروز امروز ویرایشش میکنم
    ادامه ی داستان
    عرفان :یه نگه بنداز ببین طنازو می تونی پیدا کنی ؟
    مصطفی:چیه دلت واسش تنگیده آقای دکتر ؟
    عرفان با نارحتی جواب داد :آره مصی
    مصی : چی؟ جان مصی یه دونه بزن تو گوشم بفهمم که بیدارم
    عرفان: آرومتر ا اگه مهمونی نبود حتما همین کارو میکردم
    مصی:الحق که پررویی تو که ازش بدت می اومد چجوری عاشقش شدی ؟
    عرفان:از اولش هم هیچ تنفری از طرف من وجود نداشت من از اولش هم عاشق طناز بودم ولی میدونی چیه وقتی یه دنده بازی در میاوردو با هرچی که من میگفتم مخالفت میکرد دوست داشتم بشونمش سر جاش حرصم ازین کاراش میگرفت ولی در عین حال عاشق این کاراش بودم اصلا قابل پیش بینی نیست تا بتونم دلشو بدست بیارم این تمام اعترافات منه مصی من طنازو میخوام دوستش دارم ولی اون از من به معنای واقعی متنفره !
    مصی نفسشو به بیرون فوت کردو گفت:آخ پدر عاشقی بسوزه ولی از منی که روانشناسی خووندم بپرس
    عرفان:چی رو بپرسم من که سوالی نکردم
    مصی: اولا که طناز اون جور آدمی نیست که به خاطر دو سه بار سر به سر گذاشتن از تو متنفربشه دوما ما توی روانشناسی یه چیز داریم که میگه وقتی کسی از تو متنفره نا امید نباش چون اون حداقل احساسی رو نسبت به تو داره حتی از نوع منفیش وقتی باید نا امید باشی که هیح احساسی نسبت بهت نداشته باشه و مطلبی که میتونی تو رو خوشحال کنه" طناز یه آدمیه که به همون سرعت از آدما متنفر میشه وبه همون سرعت هم عاشقشون میشه "
    عرفان:چه چیزا ی خوبی بهتون یاد دادند
    مصی:در ضمن اگه بیشتر بهش خوبی کنی و کم تر سر به سرش بذاری خیلی بهتر هم میشه
    عرفان:ایول پاشو برو پیش خاله اینا ببین طناز کجاست ؟
    مصی:خاله طناز کجاست ؟نیست؟
    مامان: چرا توی اتاقش گرفته خوابیده حالش خوب نیست
    مصی: ان شا الله خدا شفاش بده
    عرفان : چی شد ؟
    مصی: میگه حالش خوب نیست توی اتاقش داره استراحت میکنه
    مامان:طناز بلند شو بیا حالا به مهمونا یه سلام علیکی بکن بعد بیا دوباره بخواب
    ـباشه حالا توبرو من حالم خوب نیست
    مامان :میخوای به عرفان بگم بیاد معاینت بکنه
    انگار برق 360 ولت بهم وصل کردن ـ چی اونم اومده؟(این که هیچ مهمونی رو نمیرفت واسه چی الان بلندشده اومده اه)
    مامان:میخواستی نیاد من خاله اینا رو کلا دعوت کردم با عرفان چی شد بهش بگم ؟
    ـ نه نه من حالم خوبه مامان الان حاضر میشم میام
    مامان از اتاق رفت بیرون حالم خراب بود بدنم درد میکرد منم لباسمو عوض کردم و یه نگاهی توی آینه به خودم انداختم و سریع رفتم بیرون همه برای سلام علیک با من به یه دست دادن اکتفا کردن بیچاره ها نمیخواستن حال و روزشون مثل من بشه
    روی مبل نشستم روبروم عرفان نشسته بود بی تربیت به خودش تکون نداده بود به من سلام کنه حتی روی مبل هم که نشسته بود فقط عضلات گردنشو برای سلام کردن به کار گرفت .
    سر سفره چیزی نتونستم بخورم به غذاها که نگاه میکردم رنگاشون باهم قاطی میشد دیگه نمی شد سر سفره نشست بلند شدم رفتم توی اتاق تا بازم بخوابم داشتم شال مو در میاوردم که در اتاق باز شد خاله و مامانم بودن
    خاله:طناز جان حالت خوبه ؟به عرفان بگم بیاد معاینت کنه ؟
    ـنه خاله نمیخواد من خوبم
    مامان:معلومه که خوب نیست از اون میپرسی که همه چی رو میخواد تکذیب کنه
    مامان:عرفان !بیا اینجا
    عرفان:جانم خاله
    خاله: مامان جان بیا دخترخالتو معاینه کن حالش خوب نیست
    عرفان که ازین حرف مامانمو خالم دستپا چه شده بود گفت:وسایلم نیست نمیتونم
    مامان :حالا چی میخوای؟
    عرفان :گوشی پزشکی فشار سنج اینا
    مامان:صبر کن یه لحظه ببین ما داریم اینا رو برای طناز خریده بودیم که دکتر بشه ولی ..
    از تو اتاق داشتم صدای مامانمو می شنیدم که داشت به رشته ی تحصیلی ام توهین میکرد بهش گفتم دوست نداشتم بعد سرفم گرفت
    مامان:برو تو معاینش کن ببینم
    عرفان وارد اتاقم شد آروم قدم از قدم برمیداشت دستش یکم لرزش داشت ولی سعی داشت که پنهونش کنه اومد نشست لبه ی تختم یه نگاهی به آسمون کردو یه چیزی گفت وگوشی روگذاشت روی قلبم بهم گفت نفس بکشم تا اومدم نفس بکشم سرفم گرفت
    عرفان حرف نمیزد شده بود یه د کتر لال دست سردشو گذاشت روی پیشونی داغ من انقدر دستش سرد بود که برای یه لحظه لرزیدم
    عرفان:گلوت چرک داره مجبورم آمپول بنویسم
    ـ خودم رو به مظلومیت زدم و گفتم نمیشه ننویسی ؟
    عرفان: نه نمیشه یه نگاهی بهم انداخت و دوباره گفت باشه فقط قول بده قرصات رو به موقع بخوری
    ـاز شدت خوشحالی نمیتونستم چیکار کنم اگه خودمو کنترل نکرده بودم یهم ماچ آبدار از صورتش میکردم
    ـچه پسر خاله ی خوبی چقدر آدم با شعوریه این عرفان داره کم کم ازش خوشم میاد چرا ازش خوشم اومد فکر کنم به خاطر پاداش دادن به کاری که برام کرده بود آره چه قدر ذوق مرگم من به هر حال من بدم میاد ازش

    ـ سلام خوبی ؟
    نیلوفر:سلام مرسی تو که فکر کنم اصلا خوب نیستی
    ـچرا؟
    نیلوفر:هیچی
    ـآدم پسر خاله ی با شعور داشته باشه مگه میشه حالش بد باشه نه تو رو خدا بگو
    نیلوفر:خب خب مبارکه بالاخره یکی پیداشد تا شما ازش تعریف کنی
    ـچی چی رو مبارکه
    نیلوفر: مبارک نیست تسلیته
    ـ ساکت داشتم چی میگفتم
    نیلوفر:گفتی عاشق پسر خالت شدی
    ـ غلط کردی من کی هم چین حرفی زدم
    نیلوفر: دوستش داری؟
    ـاصلا هم اینجوری نیست
    نیلوفر:حالا اسمش چیه؟
    ـ عرفان
    نیلوفر که از شدت تعجب چشماش چهار تا نه هزار تا شده بود گفت:تو تا دوهفته ی پیش میگفتی حالم بهم میخوره ازش بیشعوره اله بله
    ـ اون که هست ولی شعورش کم کم داره میره بالا
    نیلوفر: برو نمیخوام جلوی چشمام ببنمت راجب فامیلت که این حرفا رو میزنی وای به حال من پشت سر من چیا میگی؟
    ـ همه چیز
    نیلوفر که خیلی عصبانی بود گفت:طناز فقط برو
    ـ باشه اصلا کی خواست پیش تو بمونه و در حالی که براش شکلک در میاوردم ازخیابون رد شدم تا تاکسی بگیرم برم شرکت
    وارد اتاقم که شدم عرفان مشغول انجام دادن کاراش بود سلامی کردم و جوابی شنیدم
    عرفان: حالت که خوبه؟
    ـ آره مرسی خوبم دستت درد نکنه
    عرفان: بابت چی؟
    ـخودت میدونی ؟
    عرفان:طناز بگو اصلا امروز حوصله بحث کردن باهات رو ندارم
    ـآمپول
    ههههههاااااااااااااااااا ن بعد شروع کرد به لاند بلند خندیدن
    ـنخند
    عرفان: تو از آمپول میترسی؟
    ـنه خیرم
    بعد باخنده گفت پس چرا دوست نداری بزنی ؟
    ـ چون دنبال فضولش میگشتم که پیدا شد
    عرفان:میترسی
    ـ نمیترسم
    عرفان :میترسی ترسو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    با بیخیالی بهش گفتم کرم از خود درخته
    عرفان:چه ربطی داشت ؟
    ـربط داره آولش میگی نه من حوصله ی بحث کردن ندارم بعد بحثو خودت شروع میکنی برای چی برای حرص دادن من
    عرفان تازه به خودش اومده بود که اصلا به توصیه های مصی گوش نداده گفت:خب کار امروزم چیه
    باید بریم یه خرابه
    عرفان با تعجب داشت به من نگاه میکرد پرسید:خرابه؟
    ـآره اینم آدرسشه
    آدرسو از دستم گرفت و خوندش بعد گفت :نمیشه حالا یه خرابه ی دیگه پیدا کنیم این محل خیلی بده
    ـتو بگرد پیدا کن بهترش رو پیدا کردی بهم حتما زنگ بزن


  8. Top | #8

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    217
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    هرجا که دلت گرفت من همونجام...
    تشکر از کاربر
    1,298
    تشکر شده 7,151 در 398 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    عرفان : اینم خرابه چه قدرم محلش بده آخه تو اینجارو چه جوری پیدا کردی؟
    ـبهش جواب ندادم و از ماشین پیاده شدم تا برم اندازه گیری های لازم رو انجام بدم
    ـمن میرم اندازه گیری های لازم رو انجام بدم تو همین جا منتظر باش
    عرفان :چشم
    اندازه هایی رو که لازم داشتم گرفتم نظر عرفان هم لازم بود صداش کردم که بیاد یکم نزدیکتر تا باهم یه سری چیزا رو بررسی کنیم خودمم رفتم جلوتر تا باهاش صحبت کنم فاصلمون خیلی کم بود که یهو یه سنگ لعنتی زیر پام لرزید نزدیک بود بیافتم ولی قبل ازاینکه بیافتم توی آغوش گرم عرفان بودم زودی خودمو جمع وجور کردم
    ـممنون بابت ........
    عرفان :ازین به بعد بیشتر حواستو جمع کن ولی اشکال نداره 2 هیچ به نفع من
    ـچرا دوتا ؟
    عرفات:آمپول که یادت نرفته
    ـخیللللللللللللللللی
    عرفان :زود باش بریم این محله خیلی نا امنه
    سوار ماشین شدیم یه اهنگ قشنگ که من خودم عاشقش بودم رو گذاشته بود و با هاش همخونی میکرد
    دوستت دارم ولی چرا ؟
    نمیتونم ثابت کنم
    لالایی میخونم ولی نمیتونم خوابت کنم
    دوست داشتنم بگو چرا نمیتونی باور کنی
    آتیش این عشقو شاید دوست داری خاکستر کنی
    دوستت دارم ولی چرا ؟
    نمتونم ثابت کنم
    لالایی میخونم ولی نمیتونم خوابت کنم
    دوست داشتنم بگو چرا نمیتونی باور کنی
    آتیش این عشقو شاید دوست داری خاکستر کنی ؟
    شاید میخوای این همه عشق بمونه تو دل خودم
    دلت میخواد دیگه بهت نگم که عاشقت شدم
    کاش توی چشمام میدیدی کاشکی اینو میفهمیدی
    بگو چه طور ثابت کنم که تو بهم نفس میدی
    یه راهی پیش روم بذار یکم بهم فرصت بده
    برای عاشق تر شدن خودت بهم جرئت بده
    نا خوداگاه منم باهاش داشتم همخونی میکردم
    عرفان با خنده ی مخصوص خودش گفت:دوستداری این آهنگو؟
    ـخیلی
    زیرلب گفت خداروشکر یه وجه تشابه پیدا کردیم
    ـچی؟
    عرفان:هیچی
    حالا من اگه میافتادم زمین چی میشد؟فوق فوقش مردن بود دیگه بهتر از این بود که میافتادم توی بغل عرفان از وقتی که منو نجات داده بود هر موقع بهش فکر میکردم توی دلم یه جوری میشد انگار دارن از تو منو قلقلک میدن
    دوسه روزی بدون هیچ اتفاق خاصی سپری شد داشتم توی خونه کانال تلویزیون رو عوض میکردم که مامانم ازم پرسید:طناز شمارت آخرش 1521بود یا 2115؟
    ـ مامان هنوز شماره ی منو یاد نگرفتی؟1521
    مامان: امروز یکی زنگ زد خونه فکر کنم رئیس شرکتتون بود گفت شمارتو گم کردن باهات کار واجب دارن قراره باهات تماس بگیرن
    ـ با خودم گفتم چرا منشیش زنگ نزده بپرسه این محمدی هم آدم عجیب غریبیه
    رفتم توی اتاق تا گوشیمو چک کنم ببینم کسی زنگ زده یانه یه اس ام ا یه شماره ی غریبه برام اومده بود بازش کردم تا بخونمش"امروز بعداز ظهر میتونم ببینمت ؟"
    جواب ندادم اطمینان کامل داشتم که مزاحمه دوباره صدای زنگ اس ام اش دراومدبازش کردم"منم عرفان"
    جواب دادم کدوم عرفان ؟نشونی بده
    دوباره اس داد" اسمم عرفانه ـاسم بابام علیه ـنشون به اون نشون که چند روز پیش جونتو توی یه خرابه نزدیکای میدون شوش نجات دادم "
    اسم جون نجات دادن که اومد دوباره دلم یه جوری شد
    "خیلی بی تربیتی فکر کردی نمیفهمم از کجا شمارمو گیر آوردی؟میتونستی از خودمم بگیری؟به چه مناسبت میخوای منو بینی؟ اینو که داشتم مینوشتم یهو گوشی شروع کرد به زنگ خوردن خودش بود ردش کردمو اس رو براش سند کردم
    "کار واجب دارم لطفا بیا اینم آدرس"
    اون دو هیچ جلو هست پس بذار یه بار برم ببینم چی میگه تازه ادرسش هم مرکز شهره و خدارو شکر فامیلا و دوستان هیچ کدومشون پاشون اون طرفا نمیرسه مگر موارد ضروری
    رفتم سر کمد لباساو یه مانتوی کتون طوسی باشلوار و شال طوسی پوشیدم آرایش هم نکردم چون اعتقاد داشتم همین جوری خوشگل هستم و بودم و خواهم بود
    وارد کافی شاپ که شدم عرفانو ندیدم نیومده بود نکنه سر کارم گذاشته بود جلوی در کافی شاپ وایساده بودم وداشتم شمارشو پیدا میکردم تابهش زنگ بزنم که صدایی از پشت اومد که نگیر اینجام
    ـسلام
    عرفان:سلام چرا جلوی در وایسادی ؟
    ـدنبالت میگشتم
    عرفان یه نگاهی به قیافه و تیپ من انداخت خندش گرفت
    ـچرا میخندی؟
    عرفان:اخه شدی شبیه اونایی که میخوان برن مذاکره کاخ سفید
    یه اخمی بهش کردم تا حساب کار دستش بیاد بعد رفتیم نشتیم
    ـخب بگو؟
    عرفان:تو چند ماهه به دنیا اومدی؟
    ـنه ماهه
    عرفان: عجله نکن اول یه چیز سفارش بده بعد میگم
    ـ خب من بستنی شکلاتی میخوام
    عرفان:مثل اینکه دوباره آمپول میخوای؟
    ـ چرا نخوام ؟
    عرفان: تو تازه دو روزه بهتر شدی
    ـتو چی کار به من داری ؟سفارش خودتو بده
    عرفان: خب من به عنوان یه پزشک به سوگند بقراطی که خوردم باید عمل کنم و موتظب مریضم باشم
    ـ تو نترس اگه بقراط اومد تو خوابت بفرستش پیش خودم پارتیت میشم اون دنیا سر پل صراط ح التو نگیره
    عرفان سفارشا رو کهدا رو کرد بهم گفت : تو تا آخر میخوای توی همون شرکت کار کنی؟
    میخواستم جواب بدم که سفارشا رسید به سرعت برق و باد .
    عرفان بستنی رو گذاشت جلوی خودشو برای من یه قهوه و کیک گذاشته بود
    ـاگه الان این جا یه مکان عمومی نبود یه چیز بارت میکردم
    عرفان: الان هم میتونی و چشماشو به معنای بی خیالی بست منم در یک حرکت بستنی رو گذاشتم طرف خودم و یه قاشق ازش خوردم تا دهنی بشه دیگه نخوره
    ـ تو خیلی تغص و پروییییییی باز کن چشماتو
    عرفان: نه انگار خوشش اومده بود گفت خیلی بلایی
    جوابمو ندادی
    ـآهان نه شاید یه شرکت بزنم
    عرفان:برای احداث شرکت پیگیری کردی؟
    ـنه
    عرفان من من کنان گفت :من پیگیری کردم
    چشام داشت از حدقه در می اومد اصلا به یه پزشک مجوز احداث هم چین شرکت مهندسی رو نمیدن با چه اعتماد به نفسی رفته دنبالش
    ـ خب
    عرفان: گفتند اگه یع پزشک با مهندس پزشکی و سرمایه دارید فرصت خوبیه از دستش ندید
    ـخب
    عرفان سرشو انداخت زیرو گفت: میای؟
    ـماتو مبهوت جواب دادم کجا؟
    عرفان: دریا کنار !!!خب شراکت
    ـخیلی خوبه هستم
    ـ عرفان:منم هستم سرمایشو هم که داریم وللللللللللللللی
    ـولی چی؟
    عرفان: یه مشکلی هست
    ـچی؟
    عرفان:ما دوتا باید بریم توی آلمان یه سری دوره ببینیم بعد گفا اگه یه طرفتو برای این پروژه خانم مجرد نمیشه برای دوره برید آلمان
    ـبستنی که داشتم میخوردم پرید توی گلوم عصبی شده بودم یعنی چی مسخره بازیشو در آوردن چرا حالا به خانمه گیر میدن به آقائه گیر نمیدن ؟
    عرفان : به خدا من نمیدونم تازه یه چیز بدتر از این باید برای دوره حداقل سه ماه از ازدواجش گذشته باشه
    پامو انقد محکم زدم به میز که صدای اخم بلند شد ـچرا حالا سه ماه؟
    عرفان یکم فکر کرد بعد جواب داد:به خاطر آمار ازدواج های صوری حالا میخوای از خیرش بگذری؟
    ـنه
    عرفان:یه راه حلی وجود داره ؟
    ـنگو که داری به همون چیزی که من دارم فکر میکنم فکر میکنی
    عرفان: فکر کنم منم دارم به همون چیزی که تو داری فکر میکنی فکر میکنم
    ـفکرشم نکن
    عرفان: یه راه حل خیلی خوبه به خدا
    ـگفتم نه اصلا بی خیالش میشم
    عرفان:فرصت خوبیه تا 5 سال دیگه کارآموز برای این دوره ها نمیگیرن
    راست میگفت این دوره ها خیلی کمیاب بود
    عرفان: دودقیقه صبر کن من راه حلی که دارمو بگم بعد برو
    درحالیکه داشتم ناخنمو با شدت میخوردم گفتم: بگو
    عرفان: ما باید باهم ازدواج کنیم
    ـنه مثل اینکه اصلا حالت خوب نیست من رفتم
    عرفان :بشین تا آخر گوش کن بعد برو
    عرفان :اولا که به من هم گیر میدن که دارم مجرد میرم ولی واسه شما خب سخت تره خب
    برای منم مشکله که دارم مجرد میرم سه ماه زندگی میکنیم بعد طلاق میگیریم از همدیگه
    ـمگه طلاقو ازدواج الکیه که ایجوری حرفشو میزنی واسه تو کاری نداره برای یه دختر که شناسنامش خط خورده باشه هزار تا مشکل و حرف و حدیث پیش میاد
    عرفان: تو که نمیخوای ازدواج کنی پس مشکلت چیه ؟
    ـمشکل من توئی شده به یک بگم بیاد نقش شوهرمو بازی کنه بهتر ازاینه که بیام با تو هم خونه بشم
    عرفان:طناز خانم مشکل منم باشم من پسر خالتم بیشتر هواتو میتونم داشته باشم تازه شریکت ه مهستم امنیتت پسش من بیشتره چرا خودتو به نفهم بودن میزنی
    حرف حقو داشت میزد اگه قرار بود ازدواج صوری صورت بگیره من پیش عرفان جام امن بود
    ـنمیدونم باید روش فکر کنم
    سخته به خدا سخته با کسی که ازش زیاد خوشتون نمیاد هم خونه بشید تازه جلوی بقیه ادای آدمای عاشقو در بیاری تا خود صبح فکر کردم نتیجه همونی شد که از اول گرفته بودم یا باید جلو نمیرفتم یا تا آخرش جلو میرفتم
    صبح به شدت خواب آلو وارد شرکت شدم عرفان نیومده بود فکر کنم دیشب شیفت یمارستان بود به خاطر امروز دیر میا ومد
    کارامو که یکم انجام دادم سرمو گذاشتم روی میز نفهمیدم کی خوابم برد توی خواب چیزی نمیدیدم فقط دو تا صدا می اومد که میگفت یکی عاشقته یکی دوستت داره آره اون عرفانه داره خودشو به آبو اتیش مییزنه
    چشمامو کم کم باز کردم عرفان ودیدم که نشسته بود آروم کاراشو انجام میداد
    ـسلام چرا بیدارم نکردی؟
    عرفان :همینجوری (این عرفان میمیره بگه دلم نیومد بیدارت کنم )
    عرفان:چی شد نظرت ؟خیلی وقت ندارما
    گیج داشتم نگاش میکردم
    ـباشه ـ( مجبور بودم که قبول کنم توی این دوره زمونه به هرکسی نمشد اعتماد کرد)
    چشماش چه برقی زد
    عرفان:این یه زندگیه قرار دادیه قرار نیست توش هیچ اتفاق خاصی بیافته
    ـ یه سری شرط و شروط داره
    عرفان:نگفته قبول میکنم
    ـبذار بگم بعدا دبه در نیاری
    عرفان:خب بگو طناز
    ـیه خونه میگیری حداقل دو تا اتاق خواب داشته باشه
    عرفان:چرا دوتا ؟
    ـپس چندتا ؟
    عرفان:صد تا
    ـنمیخواد شما همون دوتاشو بگیر بسه من در اتاقمو قفل میکنم هر کاری دوست داشته باشم انجام میدم با خانواده هامون هم هر دو هفته یه بار نه هر سه هفته یه بار رفت و آمد میکنیم
    عرفان: باشه همه ی شرطات قبول ولی راجب این که بذارم هر کاری بخوای انجام بدی که نمیشه در ضمن شاید خواستی کسی رو بکشی نمیشه که
    ـاولین نفری رو هم که میکشم خودتی
    عرفان ههههههههههی تهدید به قتل وای وای چه کار بدی راستی مراسم عقد و عروسی با هم انجام میشه
    ـ چه جوری اعلام کنیم؟خب من یه نقشه عالی دارم و شروع کرد نقششو برای من توضیح داد
    عرفان:خراب کاری نکنی بد بخت بشیم
    با لبخن دندون نما بهش گفتم ـ داداشی جایزه ی اسکارو باید به من داد
    عرفان : دیگه به من نگو داداشی
    آروم به خانواده هامون میگیم که با هم همکار شدیم بعد مرحله 2
    عرفان: تو هی از احوال من بپرس هی به مامان بابات راجبه خوبی های من بگو
    ـخب بابا چرا حالا انقدر توضیح میدی ؟خیالت راحت
    عرفان:آخه پروندت سیاهه خانم خانما
    ـحالا تو چرا انقدر خوشحالی ؟
    جا خورده بود حرکاتش خیلی خوب لوش داده بود
    عرفان بریده بریده جواب داد:ههییچی به خاطر شرکته
    تو گفتی و منم باور کردم
    ـببین من نمیدونم چه غلطی کردم چه غلطی دارم میکنم فقط میدونم وای به حالت اگه سر به سرم بذاری ازم بخوای که لوس بازیای ز ن و شوهرای واقعی رو در بیارم
    ـنه به جون خودت نمیکنم
    عرفان:طناز خونه یادت نره
    توی خونه با با مامان داشتن فیلم میدیدند سریع رفتم پیششون نشستمو یه لبخند دندون نمای وحشتناک برای اینکه بهشون بفهمونم مسئله ای در میونه زدم
    بابا: چه عجب ما شما رو خونه دیدیم
    ـچیکار کنم دیگه کار و درس برام وقتی نمیذاره
    بابا:پس کی میخوای زندگی کنی ؟
    ـهمیشه
    بابا: شوخی نکردم تو همیشه به فکر درس و کارت هستی یکم به فکر خودت باش بابا جان نمیشه که تو رو ترشی بندازم
    ـننداز من به فکر خودم هستم اگه طناز ساربونه میدونی شترشو کجا بخوابونه
    بابا:خدا کنه
    ـمامان تویه رفلکسی نشون بده من از توی اتاقم اومدم بیرون انگار خرزو خان اومده کنارش نشسته عکس العمل نشون نمیده
    مامان:بگو چی میگی؟
    ـبا حالت غمباری به مامانم نگاه کردم و گفتم: مامان چرا همه ی اتفاقای بد برای آدم خوبه ی قصه میافته
    مامان: چرا چرت و پرت میگی طناز ؟
    ـآره دیگه هر موقع راجب قضیه ی مار و لونه و پونه صحبت میشه همه خودشونو میزنن به اون راه
    مامان و بابا به صورت کاملا حیرت زده ای داشتند منو نگاه میکردن و منتظر بودند من حرف بزنم
    مامان:میگی چی شده یانه ؟
    یه مامان کشیده گفتم و بعد کم کم شروع کردم به گریه کردن (عذر خواهی میکنم اشک تمساح ریختن ) ببین بد بختی طنازتو ببین بگو با کی همکار شده با عرفان با پسر خاله ی فضول وپرروش)


  9. Top | #9

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    217
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    هرجا که دلت گرفت من همونجام...
    تشکر از کاربر
    1,298
    تشکر شده 7,151 در 398 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    یه مامان کشیده گفتم و بعد کم کم شروع کردم به گریه کردن (عذر خواهی میکنم اشک تمساح ریختن ) ببین بد بختی طنازتو ببین بگو با کی همکار شده با عرفان با پسر خاله ی فضول وپرروش) گریه نمیکردم یکم ویکس زده بودم پای چشمم تا اشکم د ر بیاد بیچاره عرفان گفته بود خوبی بگم
    مامان: با هاش بجنگ نذار که شکست بخوری قوی باش تورو خدا میبینید مامان این جوری الگوی آدم باشه دیگه چی میشه انتظار داشت
    یکم که با مامان بابا اظهار تاسف کردیم پریدم تو اتاق تا یه اس ام اس به عرفان بزنم براش زدم "حله" یه علامت قلب هم گذاشتم کنارش چون میخواستم با اعصابش بازی کنم
    منتظر اس ام بودم که صداش در اومد مثل برق خواستم بازش کنم تا بخونمش که در اتاق باز شد و مامانم اومد توی اتاق
    مامان :به کی اس ام اس میدی این موقع شب؟
    ـصدا مو غم انگیز و تنها کردم و گفتم :کی رو دارم ؟به نیلوفر
    بعد مامان در رو بست و رفت منم با کمال آرامش بازش کردم و خوندم "ایول" یه عالمه علامت قلب و بوس هم گذاشته بود کنارش این کارش باعث شد تا مدتها این اس ش رو توی گوشیم داشته باشم
    مصطفی :اصلا کار درستی نیست بچه ها !!!!!!!!!
    ـ چرا درست نباشه ؟ خیلی هم خوبه تازشم داریم به خود کفایی کشورمون کمک میکند
    عرفان:راست میگه طناز !
    مصی:آقا عرفان مگه شما تا چند وقت پیش نمی گفتی میخوای سهام یمارستان رو بخری؟
    عرفان:حرفا میزنیا من پولم کجا بوده
    مصی : چه طور پول داری شرکت بزنی
    عرفان : به اون وام تعلق میگیره خب
    مصی: من خرم ؟
    عرفان گوشه ی لبشو گاز گرفت
    مصی با اشاره صورت یه چیزای بار عرفان کرد وگفت:آقا عرفان نمیشه من کمکتون نمیکنم
    ـ مصی جون ! چیزی نمیشه که خب کار خیره به خدا ثواب داره
    مصی با عصبانیت کتابی رو که از توی کتابخونه درآورده بود رو پرت کرد روی میز و جواب داد:نه بکشید خودتون رو هم بهتون کمک نمیکنم
    بچه پررو انگار گناه کبیره میخواد انجام بده میخواد یه دروغ مصلحتی بگه دیگه کشت مارو کیفمو از روی صندلی برداشتمو و بلند شدم که برم
    ـ به درک اصلا کمک نکن خودم با عرفان حلش میکنم عرفان بیا بریم
    عرفان:چشم و پشت سر من راه افتاد سرمو میخواستم برگردونم که عرفانو در حال شکلک در آوردن برای مصطفی دیدم از خجالت بیچاره سرخ شد
    از دفتر مصطفی اومدیم بیرون که عرفان گفت :طناز وایسا !!!!
    ـچیه چی میگی؟
    عرفان:پس فردا که جمعس تولدمه میخوام تولد بگیرم
    ـسلامت باشی به من چه ؟
    عرفان: قراره توی شمال تولد بگیریم
    بازم با بیتفاوتی بهش جواب دادم به من چه؟
    عرفان:نقشمون اینه که توی تولد اول به بچه ها اعلام کنیم که من عاااااااااا
    ـ عا چی؟
    یه نفس عمیق کشید بعد چشمای مشکیشو بست و گفت:عاشقت شدم
    وقتی اون جوری گفت عاشقت شدم دلم لرزید
    خب چه جوری میخوای بگی؟
    عرفان:ببین من با پسر عمم هم این قضیه رو در میون گذاشتم اون قبول کرده بهمون کمک کنه اگه مصی هم قبول کنه که خیلی خوب میشه
    ـکه چی بشه؟
    عرفان: میریم شمال من تولدمو بعد از ظهر میگیرم ولی از صبح اونجا هستیم بساط پاسوربازیمون هم به راهه هر بازی که کردیم تو میبازی طناز اینو حتما یادت باشه تو....
    ادامه ی حرفشو گرفتم و گفتم: میبازم
    عرفان:بعد من همش از تو دفاع میکنم و تاوان جریمه هاتو می پردازم فقط یادت باشه خراب کاری نکنی
    ـباشه
    عرفان: یه دو هفته ای تحمل کن این لوس بازی هارو بعدش دیگه راحتیم
    ـ راستی امروز نوبت توئه که به مامانت اینا بگی یادت نره
    عرفان:حواسم هست
    هوا حسابی تاریک شده بود الان دوست داشتم برای یک ثانیه برم خونه ی عرفان اینا که ببینم چه خبره رفتم روی تختم دراز کشیدم و گوشی رو هم گذاشتم روی شکمم تا اگه یه موقع اس اومد در صدم ثانیه بازش کنم بخونمش . داشتم نقشه ی جمعه رو مرور میکردم که صدای اس دراومد قلبم از جاکنده شد ضربان قلبم اون لحظه بیشتر از 200 تا در ثانیه میزد اص داد که مال منم حله جوابشو ندادمو با خیال راحت خوابیدم
    منو عرفان آخرین نفرهایی بودیم که اون شب از شرکت خارج شدیم داشتیم نقشه ی فردا رو مرور میکردیم
    ـحواسم هست خداحافظ
    عرفان: طناز!
    ـهووم
    عرفان: خوشگل کنی بیای
    با لجبازی گفتم خوشگل هستم
    عرفان: اون که بله ولی خوشگل تر
    ـ نفسمو بیرون فوت کردم و جواب دادم فعلا که دوران پادشاهی توئه
    وقتی به خونه رسیدم سریع رفتم که بخوابم چون صبح ساعت 5 باید بیدار میشدم که برای عرفان جون خوشگل کنم
    صبح به زور از خواب بیدار شدم رفتم سر کمد لباسام تا لباس بردارم که تازه یادم افتاد بله برای عرفان کادو نگرفتم
    زودی زنگ زدم بهش و قضیه رو گفتم اونم با کمال آسایش جواب داد می دونستم که یادت میره برای همین خودم گرفتم
    خیالم راحت شد رفتم تالباس بپوشم یه شلوار آدیداس مشکی با مانتو مشکی و شال سفید کتوونی هامو هم پوشیدم رفتم جلوی آینه تا خوشگل کنم برای عرفان جونم
    ـسلام چطوری طناز ؟احوالت؟ چی کار میخوای بکنی؟
    صدامو عوض کردمو جواب دادم میخوام برای تولد آقامون خوشگل کنم
    بعد شروع کردم به آرایش کردن یه خط مشکی توی چشمای خاکستریم کشیدم که رنگش بیشتر توی چشم بیاد مژه هامو هم فر دادم هوا یه رژ لب مسی هم برای حسن ختام
    چی شدم به به بنازم علم ژنتیکو که بین هر صد نفر تعداد آدم محدودی چشماشون خاکستریه موهاشون مشکیه
    رفتم جلوی در منتظر شدم تا عرفان بیاد دنبالم که ماشین مصی رو دیدم که داره میاد
    مصی: سلام سوار شو بریم
    ـ مگه تو هم میای؟
    مصی: بدو بیا از دست شما دوتا چی کار میتونستم بکنم
    ـباشه بریم
    چشمامو به زور نگه داشته بودم که صدای مصطفی منو به خودم آورد خیلی شبیه اونایی که میخوان برن تیم ملی شدیا
    ـ یه لبخند بهش زدمو بعد چشمامو گذاشتم روی هم تا بخوابم
    زیاد نخوابیدم بیدار که شدم توی آینه رو نگاه کردم عرفان داشت از پشت سر می اومد
    مصی : ا بیدار شدی؟
    ـ پ ن پ رفتم روی استند بای
    مصی: بی زحمت اون گوشی منو می دی ؟بعد زنگ زد به عرفان
    مصی:ببین طناز بیدار شده بزنم کنار بیاد پیش خودت ؟
    مصی:باشه
    مصطفی زد کنار پشت سر اونم عرفان زد کنار از توی ماشینش صدای آهنگ دوست د اشتنی من میومد
    دوستت دارم دوستت دارم هنوز عشق منی
    میدوونم منو از یاد میبری بهونه نفس کشیدنم تویی دوستت دارم تو قلب من فقط تویی
    عرفان: کلشو از تو شیشه کرد تو و سلام کرد
    ـسلام
    یک ثانیه ای داشت صورتمو اسکن میکرد دوباره گفت بلند شو بیا تو ماشین من با هم دیگه نقشمون رو مرور کنیم تا وسطای راه با هم دیگه را جب نقشه ی طلایی عرفان که مو لای درزش نمی رفت صحبت کردیم بعد من دوباره گرفتم تا خود ویلا خوابیدم
    تهمینه: طناز کو کجاست؟
    عرفان:توی ماشین من خوابه؟
    تهمینه: تو ماشینه تو جل الخالق چه چیزایی آدم نمیشنوه من تا با چشمای خودم نبینم باور نمیکنم
    عرفان یه خنده ی موزیانه زد و گفت : برو نگاه کن
    تهمینه که داشت از تعجب شاخ در میاورد رو به عرفان کرد و گفت تنها کسی که شما دو تا میشناسه همون خداست
    بعددستاشو به علامت دعا بلند کرد و گفت: ای خدا به من علم شناخت جانوران را عطا کن !
    عرفان دنبال تهمینه کرد و وقتی خسته شد اومد طرف ماشین تا منو بیدار کنه ظبطو روشن کردو آهنگ طنازو گذاشت و شروع به هم خونی که چه عرض کنم با هاش کرد
    عرفان: حالا طناز بیدار شو بیدار شو
    خواب آلو بهش گفتم : کمش کن عرفان ولم کن میخوام بخوابم
    مسخره ی لوس صداشو بیشتر کرد و شروع کرد رقصیدن باهاش ب موقع طناز گفتن خواننده که شد اومد طرفم دستامو محکم تکون داد که خواب از سرم پرید سرم به شدت درد گرفت
    با حالت اعتراض آمیزی بهش گفتم ببین سرم درد گرفت خوب شد ؟ الان بعد رفتم توی ویلا
    سرم خیلی درد میکرد روی تخت ولو شدم دیگه حالو حوصله اجرای عملیات رو نداشتم
    صدای در زدن امد
    ـبیا تو
    عرفان بود شده بود عین بچه هایی که میخوان از کسی عذر خواهی کنن بعد رو مو کردم اونور
    پشتم بهش بودم قیافشو نمیدیدم ولی صداااااااااش خوب معلوم میکرد که قیافش چع جوریه
    عرفان کشیده گفت: طناز
    جواب بهش ندادم داشتم از خنده غش می کردم
    با حالتی که نگرانی توش بود ازم پرسید حالت خوبه ؟
    این سری جوابشو دادم
    ـنه
    عرفان: بیا قرص بخور خوب بشی
    رومو برگردوندم بهش و گفتم:تو فکر می کنی فشار عصبی که بهم وارد شده واقعا با قرص خوب میشه بعیده از تو که دکتری بعیده
    عرفان که دلش به حال من سوخته بود گفت من چیکار کنم سرمو بکوبم به دیوا ر تو خوب میشی
    ـ باید فکر کنم با کمی مکث فکر کنم آره
    عرفان : پاشو پاشو خودتو لوس نکن بیا مرحله ی اول انجام عملیات رو انجام بدیم
    اولین قدم نقشه های ما این بود که پاسور بازی کنیم توی هر دست عرفان به نفع من ببازه
    توی دست آخری که داشتیم پاسور بازی میکردیم قرار شد شخص برنده برای شخص بازنده جریمه تعیین کنه
    اینجا بود که تیر عرفان به هدف خوردو من شدم بازنده و تهمینه شد برنده قرار بود یا مصطفی یا علیرضا (پسرعمه ی عرفان) یا خود عرفان ببره تا اگه یه موقع من باختم یه جریمه ی آسون برای من ببرند
    حالا اینجا تیر عرفان خان به خطا رفته بود و من مونده بودم با تهمینه ای که از صبح تا حالا فهمیده بوده منو عرفان چمون شده
    تهمینه : چیه میترسی؟
    با خیالی گفتم ترس چیه
    تهمینه: عرفان!
    عرفان: بله
    تهمینه : نمی خوای ازش دفاع کنی
    عرفان : نه واسه چی خودش زبون داره شش متر
    تهمینه : باشه من جریممو میگم جریمه یتو ..........
    بگو دیگه قلبم اومد توی دهنم
    تهمینه دوباره یه نکاهی به عرفان کردو گفت : جریمه ی تو ...
    دوباره تکرار کرد جریمه تو اینه که بری صورت عرفانو ببوسی حتما خیلی دوستت داره که از صبح تا به خاطر تو با خته
    ـ نفسم دیگه بالا نمی اومد ای تهمینه ی سست عنصر به حساب تو یکی من میرسم
    عرفان سعی داشت به تهمینه بفهمونه که بابا ول کن بازیه ولی اون روی خر کسی سوار بود به اسم شیطون
    عرفان: تهمینه ول کن بازی بود حالا
    تهمینه : من ول کن ماجرا نیستم بعد تهمینه بقیه ی بچه ها رو صدا کرد تابیان
    تهمینه : بچه همه با هم دست بزنید طناز عرفانو ببوس یالا بعد همه بچه ها دور ما دوتا بیچاره یه دایره زدند من با چشمام از عرفان خواهش میکردم که که یه کاری بکنه در حال التماس کردن بودم که دیدم عرفان گفت :سیس ساکت باشید یه لحظه یه خبر داغ دارم براتون همه ی بچه ها ساکت شدن من عرفان همین جا توی همین ساعت از روز جمعه اعلام میکنم که عاشق طناز شدم تاوان باختش رو هم خودم پس میدم بعد اومد جلو چشمامو یه لحظه بستم وقتی چشمامو باز کردم چشمای درشت و سیاه عرفان رو دیدم که به چشمای من زل زده بود یه چند ثانیه توی چشمای همدیگه خیره شدیم بعد عرفان بالاخره بالبای گرمش گونه من رو بوسید


  10. Top | #10

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    217
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    هرجا که دلت گرفت من همونجام...
    تشکر از کاربر
    1,298
    تشکر شده 7,151 در 398 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    چه چشمای مشکی براقی داشت چرا تا حالا ندیده بودم چشماشو وای تهمینه بمیری که آبرو برامون
    نذاشت
    تینا :چت شده داری به عجقت فکر میکنی؟
    ـبرو بچه
    تینا : تو که ازش بدت میومد
    ـگفتم برو
    تینا :واقعا که به تو هم میگن دختر خاله ؟
    ـنه به من میگن طناز
    تینا:مسخره بازی در نیار طناز چه جوری؟
    ــچه جوری ؟ همون جوریکه همه عاشق میشن همون جوری که ....
    تینا :اینو میفهمم ولی طناز تو که اصلا هیچ علاقه ای به عرفان نداشتی
    توی دلم گفتم الان هم هیچ علاقه ای ندارممجبورم
    تینا:طناز مرگ من میخوای چیکارش کنی؟
    چشمام چهار تاشد مگه من میخواستم بکشمش که میگه چیکارش میخوای بکنی
    ـتینا خانم بهت رو میدم دیگه سوار نشو خب؟ در ضمن منو عرفان عاشقانه همدیگه رو دوست داریم لطفا بفهم
    تینا: باشه خدا کنه کنار همدیگه خوشبخت بشید
    به خاطر شوکی که عرفان به همه وارد کرده بود مجبور شدم تا خود شب به نگاه ها و حرفای کنایه دار بچه ها ی فامیل گوش کنم
    ظهر بود همه ی بچه ها خوابیده بودند منم توی رخت خوابم غلت میزدم تا خوابم ببره ولی از خواب خبری نبود خیلی دوست داشتم که به سرعت برق و باد این چند هفته بگذره تا از نقش بازی کردن راحت بشم توی همین فکرا غرق بودم که صدای در اتاق اومد
    ـبفرمایید
    عرفان با یه لبخند دندون نما وارد اتاق شد
    از حالت دراز کش به حالت نشسته تغییر حالت دادم
    ـهووم
    عرفان :هیچی حوصلم سر رفته همه رفتن خوابیدن منم بدون هیچ کمک دستی موندم با یه عالمه کار که ریخته روی سرم
    ـاین اسمش هیچی نیست این یعنی یکی رو میخوای کارگرت بشه
    ـنه به خدا خواستم بیای تو هم حوصلت سر نره
    عرفان شونشو با بی خیالی بالا انداخت بعد گفت :به هر حال هر وقت حوصلت سر رفت بیا توی حیاط من منتظرت هستم
    ـدرو پشت سرت ببند
    دوباره تنها شدم تصمیم گرفتم به حرفش گوش بدم و برم پیشش توی حیاط یه سوئیشرت پوشیدم رفتم بیرون هوا سرد بود ولی نه اون جوریکه نتونی تحملش کنی
    عرفان که متوجه اومدن من شده بود سرشو کرده بود اون ور و مثلا داشت با درو دیوار حرف میزد
    عرفان : هر کی منو ببینه میگه خوش به حال زنم ازبس که خوبم از بس مهربونم
    ـ هر کس منو میبینه .........
    عرفان با خنده گفت: میگه بیچاره شوهرت
    جنو ن داره حرص منو در میاره از اینکه من حرص میخورم شارژ میشه پس بهترین راه اینه که بزنی تو برجکش
    ـ آره عزیزم همشون میگن بیچاره شوهرت از بس که دست پختت خوبه از بس که خوشگلی از بس که ناز داری
    عرفان : طناز جان به حرف مردم نمیشه اعتماد کرد از یه گوش بگیر از یه گوش بده بیرون آره
    جوابشو ندادم
    ـراستی چه جوریبه مامانت گفتی منو میخوای؟
    عرفان:گفتم ماما ن من زن میخوام
    ـهمین جوری گفتی ؟
    عرفان : نه بابا گفتم بهش بچت داره میافته توی گناه زن میخواد
    ـ وای وای خب؟
    عرفان:بعد گفت دلت میخواد زنت چه جوری باشه منم گفتم دوست دارم قدش 1.67 موهاش مشکی چشماش طوسی باشه خوشگل باشه اخلاق حسنه داشته باشه
    مامانم گفت توی فامیل باشه ؟ گفتم از قدیم گفتن از توی فامیل زن بگیری بعد مامانم شروع کرد به فکر کردن منتظر بودم اولین نفر اسم تو رو بگه که خودم از دهنم پرید گفتم طناز
    ـسرمو به علامت تاسف چند بار تکون دادم
    عرفان: بیا کمکم کن اینا رو بچینیم روی میز خواهش
    ـ باشه ولی تو چی کار میکنی ؟
    عرفان: من میخوام وسایل نور پردازی رو درست کنم
    بعد شروع کردم به تزیین کردن میز عرفان هم داشت با سیم ها ور میرفت
    ـکاشکی زود تر سه شنبه بشه بیاین خواستگاری تموم بشه
    عرفان: چیه دوست داری هر چه سریع تر به قسمت مهم داستان برسی ؟
    ـ نه حوصلم سر رفته از نقش بازی کردن خاله بازیه قشنگیه ولی باید زودتر تموم بشه
    عرفان نفسشو با افسوس بیرون فرستاد و گفت کاشکی واقعی بود بعد دوباره مشغول انجام کارش شد حین انجام دادن کار هم همش آهنگ مورد علاقشو میخوند و دقیقا این تیکش سرشو بلند میکردو به من نگاه میکرد
    دوستت دارم ولی چرا نمیتونم خوابت کنم
    لالایی میخونم ولی نمیتونم خوابت کنم
    دوست داشتن منو چرا نمی تونی باور کنی
    آتیش این عشقو شاید دوست داری خاکستر کنی
    ـبیا اینم میز
    عرفان : مرسی برو حاضر شو
    عرفان :وایسا بیا سوئیچو بگیر برو کادو تولدمو که برام گرفتی از توی داشبورد ماشین بیا ر
    ـباشه
    عرفان :یادت باشه برام کادو نگرفتیا
    ـیادم نبود خب
    عرفان: زن فراموشکار همن نعمتیه
    اینو عرفان گفت بعد یهو سیم توی دستاش جرقه زد
    عرفان با خنده گفت: خدایا غلط کردم
    ـ ای خدا شکرت که حق هیچ کس رو ضایع نمی کنی
    عرفان:خیلی طرفدار داریا
    ـ حسودیت میشه تازه کجاشو دیدی مگه تو طرفدار نداری؟
    عرفان: دارم ولی دوست دارم یکی طرفدارم باشه و هرکاری میکنم اون اصلا از من طرفداری نمیکنه
    بعد رفتم تا از توی ماشین کادو رو بیارم یه جعبه ی مسطیل شکل تقریبا بزرگ که نسبت به بزرگیش سنگین نبود تکونش دادم ولی صدایی از توش درنیومد یعنی چی خریده بود؟
    حموم که رفتم لباسامو دیگه پوشیدم یه بلوز زیر و رو بافت صورتی که روش سنگ کاری شده بود بایه شلوار لی طوسی رفتم جلوی آینه تا یکم آرایش کنم
    درحالیکه داشتم مداد توی چشام میکشیدم دعا دعا کردم تا سریع تر ازین نقش بازی کردن ها خلاص بشم
    آرایش که کردم رفتم توی حیاط خیلی هوا سرد بود سردی هوا با بعد از ظهر قابل مقایسه نبود
    عرفانو گوشه ی حیاط دیدم که داشت از بچه ها پذیرایی میکرد نگاهش که به سمت من افتاد یه چشمک برام زد منم برای اینکه عکس العمل نشون داده باشم دستمو گذاشتم روی قلبم که مثلا قلبم برات میزنه عشقم گفتم مثلا نه واقعا دوباره چشماش رفت توی حالت نور بالا و برق زد
    منم برای اینکه از سوال پیچ شدن توسط بچه ها در امان باشم یه گوشه تنها نشستم توی فکر بودم که عرفان اومد
    عرفان :به به سلام طناز خوشگله بابا گفتم خوشگل کنید نه بقیه رو دیوونه کنید
    ـ بقیه چشماشون رو درویش کنن
    عرفان خندیدیو گفت نمیشه خب
    عرفان : کادومو نمیخوای بهم بدی ؟
    ـچرا اول باید بفهمم توش چیه بعد
    عرفان با هیجان شدید برگشت گفت:نه دیگه همون موقع بازش کردم میفهمی توش چیه
    ـمنم بهت نمیدم
    عرفان لبخندی از روی حرص زد و گفت : بده عزیزم زشته
    ـ نچ باید بگی
    صداش بلند تر شد و گفت طناز تا سه میشمرم باید بهم اونو بدی
    عرفان :1
    ـ2
    عرفان:2.25
    مصی : شما دوتا دارید چیکار میکنید ؟
    با هم دیگه گفتیم به شما ربطی داره ؟
    مصی : به من نه ولی همه دارن نگاتون میکنن
    مصی: عرفان ! بگو کی اومده ؟
    عرفان : کی ؟
    مصی: حدس بزن
    عرفان : مسخره بازی در نیار بگو
    مصی : پریسان اومده
    عرفان : چی اون کی اومده ؟من که دعوتش نکردم
    مصی : پاشو بیا سلام علیک کن زشته
    عرفان : باشه تو برو من میام
    عرفان :بلند شد و لباسشو درست کردو جدی رفت تا سلام کنه
    منم با بی تفاوتی کامل نشسته بودم و داشتم قندیل میبستم گه گداری یه نگاهی به عرفان و پریسان می انداختم تا ببینم چه خبره اصلا پریسان کی بود که عرفان اینجور دربارش با مصطفی حرف میزد ؟
    لعنتی از عرفان هم نمی شد چیزی بپرسی تا چیزی میپرسیدی پررو میشد ولی خدا شکر انقدر اینتنجل سرویس هست که خودش زودتر میگه همون جوری که مچاله شده بودمو میلرزیدم بهش نگاه کردم چه تیپی هم زده یه کت و شلوار مشکی کبریتی با بلوز سفید داشتم نگاش میکردم که متوجه شدم اونم داره با یه لبخند ژکوند منو نگاه می کنه دیگه حرفاش تموم شده بود اومد سمت من گفت : سردته آره؟
    ـآره خیلی آخه کدوم آدم عاقلی این موقع سال توی حیاط جشن تولد میگیره
    عرفان : اولا که اینجا حیاط نیست باغه دوما خودم
    ـ حیاط ویلا که محسوب میشه؟
    عرفان : آره
    ـ پس انقدر با من بحث نکن
    عرفان : تقصیر خودته میخواستی پالتو بپوشی
    ـ حالا که نپوشیدم
    عرفان :بیا مال منو بپوش
    ـ میدونی که من لباس کسی رو نمی پوشم
    عرفان عصبی بهم گفت ک طناز بهت میگم بپوش میدونم الان داری از سرما میمیری
    عرفان :باشه نپوش من رفتم
    ـکجا ؟
    عرفان : جیم الف جا همین جام دیگه مهمون ئعوت کردم باید حواسم بهشون باشه خب
    ـ نرو ولشون کن دارن خودشون از خودشو ن پذیرایی میکنن بیا کادو ها رو باز کنیم خواهش
    عرفا ن: اول پالتو رو بپوش
    ـ باشه کجا داری میری ؟
    عرفان : مگه نگفتی بریم کادو ها رو باز کنیم ؟
    ـ چرا ؟
    عرفان : وای دارم میرم همین کارو بکنم اینو گفت و برگشت که بره یهو پریسان جلوش ظاهر شد
    پریسان یه دختر چشم و ابرو مشکی با آرایش فوق العاد ه غلیظ و جلف بود
    پریسا ن: به عرفان خان ایشون را به ما معرفی نمی کنید ؟
    عرفان که دلش میخواست اون لحظه سر از بدن پریسان جداکنه بهش گفت ک ایشو طناز دختر خاله و البته نامزد من هستن
    تا عرفان گفت نامزد چشمای پریسان 44 تا شد لحن صداش تغییر کرد بعد گفت : نمیخوای منو به نامزدت معرفی کنی ؟
    عرفان : اوه یادم رفت ایشون پریسان خانم دختر شریک بابام هستن بعد یه جوری که فقط خودمون دوتا بشنویم گفت و خواستگار قبلیم
    از حرف عرفان خندم گرفت نتونستم خندمو کنترل کنم طوری خندیدم که پریسان فکر بد کرد
    پریسان ک چیز خنده داری گفت عرفان؟
    ـ نه همین جوری خوشحال شدم دیدمتون
    پریسان : عرفان جان مواظب خودت باش به آدمایی که همین جوری میخندن نمیشه اعتماد کرد
    عرفان : چشم مواظبم
    عرفان نفسشو فوت کرد و گفت : دختره ی دیوونه بدو بریم کادو ها رو باز کنیم
    بعد عرفان بچه ها صدا کرد تا بیان کادو ها رو باز کنیم
    عرفان : خب اول کدومو باز کنیم بعد دستشو برد سمت همونی که براش خریده بودم
    عرفان : خب این از طرف کیه ؟ روش نوشته "تقدیم به عرفان عاشق"
    عرفان آخه من کی بلد بودم از این جور حرفا بزنم که تو از طرفم نوشتی
    عرفان : خب این از طرف طناز جونم عزیزدلم هست
    نمیدونم خودش از کجا این جور حرف زدنا رو یاد گرفته بود
    بعد کادو رو باز کرد یه ادکلن فرانسوی اصل + یه قاب عکس که توش عکس دونفریمون وقتی که بچه بودیم رو زده بودیم توی این عکس من یه لباس عروس پوشیده بودم عرفان هم یه کت شلوار و کراوات دقیقا شده بودیم عین عروس دامادای واقعی ازین عکس فقط منو عرفان داشتیم که من عکسمون رو سوزونده بودم ولی عرفان نگه داشته بود خندم گرفت از کارش
    باز کردن کادو ها که تموم شد رفتیم توی ویلا تا حاضر بشیم برگردیم داشتم از پله های ویلا بالا میرفتم که برقا رفت چشمام هیچی رو نمیدید آروم آروم شروع کردم که از پله ها برم بالا که دستی بازومو محکم گرفت و گفت : دستتو بده به من بریم بالا خطرناکه اینجوری
    ـ نه خودم میرم
    عرفان با صدای بلند و عصبانی گفت دستتو بده به من تا باهم بریم بالا این قدر هم لج نکن بامن
    رفتم حاضرشدم تا راه بیافتیم بریم


صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,10,20, ساعت : 13:02
  2. دانلود رمان من و بارون | crow96 کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,02,03, ساعت : 23:22
  3. دانلود رمان یه راهی پیش روم بذار | crow96 کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,09,02, ساعت : 13:10

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •