| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید: | |||
| زیر 15 | | 2 | 4.65% |
| 15 تا 20 | | 22 | 51.16% |
| 20 تا 25 | | 9 | 20.93% |
| 25 تا 30 | | 2 | 4.65% |
| بالای 30 | | 8 | 18.60% |
| رأی دهندگان: 43. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۱ محل سکونت : همون جایی که دلبر خونه داره !!
نوشته ها: 1,265
تشکرها: 4,264
تشکر شده 5,629 بار در 2,099 پست
کتاب مورد علاقه : کارهای مسعود بهنود حالت من : | پست بسیار مفید : +68 امتیاز به نام خدایی که از شدت حضور ناپیداست سلام میکنم به دوستایه عزیزی که افتخار دادن و به این تاپیک سرزدن اول از داستان براتون بگم داستان چیزه تازه ایی نداره یه داستان واقعیه با دخل و تصرف نویسنده ولی نه زیاد! این داستانو به خاطره متفاوت بودن این عاشق شدن و چون خودم شاهد این داستان بودم جسارت کردم و برایه اولین بار (البته تو این سایت) دست به قلم بردم امیدوارم همون اندازه که برایه من شیرین بود برایه شما هم شیرین و جذاب باشه از دوست گلم نسترن جان که با یه دنیا استعداد به کمک من اومد تشکره ویژه میکنم و براش ارزویه موفقیت دارم ایشالا که با همکاریه این دوست گل بتونم اون چیزی رو که میخوامو تقدیمتون کنم درضمن ما از شنبه هفته اینده مصادف با اغاز ماه مبارک رمضان در خدمت هستیم و اولین پست و تقدیمتون میکنیم Estella.m ![]() خلاصه: با یه نگاه عاشق شد از همون نگاه هایی که تا ابد ردش رویه دل ادم میمونه از همون دل هایی که یه عالمه حرف واسه گفتن داره از همون حرف هایی که نمیگی ولی نگاهت لو میده نباید عاشق میشد ولی شد...... باید فراموش میکرد...... ![]() با ناراحتی فراوون باید اعلام کنم نسترن جون به خاطر داشتن امتحان کنکور نمیتونه همراه من باشه من واسش دعا میکنم بهترین رتبه رو بیاره و همیشه موفق باشه مرسی نسترنم که بامن بودی! محبت مثِ مشروب ميمونه . . .یه سری جنبه ندارن ! وقتي زياد از حد ميشه,بالا میارن و جفتک میندازن. . .دیدم که میگما...!! ویرایش توسط .Estella.M : ۷ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۵۹ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | |||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,961
تشکرها: 157,909
تشکر شده 362,744 بار در 30,814 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +26 امتیاز نقل قول:
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید! آمارکتابهای در جریان سایت برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید! لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه) برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! ممنون این روزها خدا هم قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید! از حرفهای تکراری من خسته است چه حس مشترکی داریم من و خدا.او... از حرفهای تکراری من خسته است و من... از تکرار غم انگیز روزهایم... | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | $ ساجده$, * star *, * حدیث *, *sorme*, *~aida bala~*, *~SETAREH~*, -ShaDi-, .Estella.M, .MojGan., alone 4 ever, amirhessam, Arshinaz*~, azda, birdana2, darya..., denis**, dokhibabash, earth girl, elena71987, f.barani, fa62, faezeh*, farnaz76, ghambar, hediyeh_b, jarmefkhis, Khale.Ghezi, khiyal99, leila.m, liuana, mahtab888871, mary..r, maryam.nemati, matin-tanha, mina-ava, n@st@r@n-gh, Nahid72, nasimrahi, negikomando, New Age, raha_210, Reza, ROZA95, Rozali-2, shok-abi7, sladans, ssssoha, sαвα, taraneh24, viciOus bOy, xxxblackstarxxx, yas6662, yegane70, ~pArnYa~, به رنگ عشق, رز آبی, رژلب, فرگلf, ققنوس98, م.م.ر, نسرین..., نسـرین, نم باران, ورونیا, پریبانو, پونام, ✔شــــاد ی20 ๏̯͡๏ |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت : Neverland
نوشته ها: 6,348
تشکرها: 71,306
تشکر شده 168,653 بار در 12,620 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست بسیار مفید : +16 امتیاز اطلاعیه جدید بخش کتاب مخصوص نویسنده ها و خواننده های عزیز! ![]() از نگارش مطالب خلاف شرع در داستان ها بپرهیزید! نحـوه ی قـرار دادن کتـاب در سایت! طراحی جلد رمان! | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *sorme*, *~aida bala~*, *~SETAREH~*, .Estella.M, .MojGan., amirhessam, Arshinaz*~, asal naz, azda, birdana2, darya..., denis**, dokhibabash, f.barani, faezeh*, ghambar, hediyeh_b, jarmefkhis, Khale.Ghezi, khiyal99, leila.m, liuana, maryam.nemati, matin-tanha, mina-ava, n@st@r@n-gh, nasimrahi, negikomando, New Age, raha_210, Reza, Rozali-2, shamsa 51, sladans, sαвα, taraneh24, viciOus bOy, xxxblackstarxxx, yas6662, yegane70, ~Ordibeheshti~, ~pArnYa~, رز آبی, رژلب, فرگلf, م.م.ر, م.نوری, نسرین..., نم باران, پریبانو, پونام, ✔شــــاد ی20 ๏̯͡๏ |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۱ محل سکونت : همون جایی که دلبر خونه داره !!
نوشته ها: 1,265
تشکرها: 4,264
تشکر شده 5,629 بار در 2,099 پست
کتاب مورد علاقه : کارهای مسعود بهنود حالت من : | پست بسیار مفید : +47 امتیاز دوش می امدو رخساره برافروخته بود .......... تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود رسم عاشق کشی و شیوهء شهراشوبی........جامه ایی بود که بر قامت او دوخته بود جان عشاق سپند رخ خود میدانست....... واتش چهره به دین کار برافروخته بود گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم....... که نهانش نظری با من دلسوخته بود کفر زلفش ره دین میزدو ان سنگیندل...... درپیش مشعلی از چهره برافروخته بود دل بسی خون به کف اورد و ولی دیده بریخت........ الله الله که تلف کردو که اندوخته بود یار مفروش به بدنیا که بسی سود نکرد...... انکه یوسف بزر ناسره بفروخته بود گفتو خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ یا رب این قلب شناسی زکه اموخته بود به نام او ... لعنتی بسته شو دیگه اه هزاربار گفتم صبحونه نمیخورم این مامان کلید میکنه... بسته شو , داشتم با بند کتونی کشتی میگرفتم که صدای مامان بلند شد: لاله تو که هنوز اینجایی دوست منتظره دختر دیرت میشه زود باش - مامان الان میرم دیگه گیر میدی صبحونه بخور دیرم میشه ... وای اینم بلاخره بسته شد! مامان - یه ذره زودتر بیدار شو که هم سرصبر صبحونه اتو بخوری هم نمازت قضا نشه... اوه مامان دوباره شروع کرده کوله رو از لب حوض برداشتم و همین طور که به طرف در میرفتم حرف مامان و با خداحافظ قطع کردم نگاهی به ساعت کردم 6:15 بود خب اشکال نداره حالا یه ذره ایدا معطل شه... به من چه؟!! شونه بالا انداختم و به طرف کوچه باغ حرکت کردم خونه ما تو یکی از قدیمیترین محله هایه تهران بود که هنوز اپارتمان سازی از اونجا سردرنیاورده بود فقط بعضی از همسایه ها خونه هاشونو بازسازی کرده بودن تو مسیر خونه تا مدرسه یه کوچه باغ متروک قرار داشت که میگفتن بیشتر زمین هایه اونجا مال یه خانواده خرپول که کسی ازشون خبر نداشت یه کوچه... نه بزرگ نه کوچیک یه کوچه هشت متری و تقریبا طولانی با دیوارهایه کاهگلی که درخت هایه سبز رنگ و بلند ازشون سرک کشیده بودن به داخل کوچه وجلویه عبور نور خورشیدو گرفته بودن به همین خاطر فضایه تاریکی رو به وجود اورده بودن, دوری کوچه از خیابون باعث شده بود کوچه همیشه ساکت باشه و همه اینا دست به دست هم داده بود تا از کوچه باغ یه مسر خوفناک درست کنه که هیچ کس از اونجا رفت و امد نکنه به قول ایدا( به غیر از توء کله خراب) من عاشق این کوچه بودم عاشق بوی نمه کاهگلاش عاشق نسیم خنک بهاریش و همیشه از این مسیر به تنهایی مدرسه میرفتم با وجود اینکه مسیرمو 20 دیقه دورتر میکرد ولی می ارزید صدایه گنجیشک ها و یا کریم ها به من انرژی میداد هیچ موقع تو این کوچه حس ترس و تجربه نکرده بودم نه ترس نه نگرانی........ همین طور که فکر میکردم و نفس عمیق میکشیدم وارد کوچه باغ شدم مدتی که راه رفتم سکوت کوچه باغ مشکوکم کرد حتی صدایه پرنده ها نمیومد یعنی چی شده؟ با این فکر قدم هامو تند کردم ... وای نه .... خدایا چرا... چی میبینم.. کی اجازه داده نه نه ... انرژیمو تو پام جمع کردم و دوئیدم تحمل نگاه کردن بهش رو نداشتم ... ایدا مثل همیشه سرکوچه مدرسه وایساده بود تا منو دید با عصبانیت به طرفم اومد ... ایدا - ای بمیری لاله میدونی چقد وقته اینجا منتظرم ؟ مرض داری ادمو علاف میکنی؟ تو که میخوای با غمزه راه بیای خب بگو من منتظر نشم ... .... ببینمت لاله.. چت شده چرا جواب نمیدی؟ سرتو بکن بالا ... وای دیوونه تو گریه کردی؟ چرا؟ با توام جواب بده دستشو کشیدم و همین طور که به طرف مدرسه میرفتیم شروع کردم به تعریف کردن.... - ایدا دارم خفه میشم کوچه باغ ...... ایدا- کوچه باغ چی؟ وایسا ببینم کجا میری؟ دارم میترسما!! اشکاتو پاک کن تعریف کن ببینم چی میگی؟ -تو کوچه باغ لودر خاکبرداری دیدم ایدا داشت یکی... از..... زمینارو ..... اماده میکرد!! ایدا - قلبم اومد تو دهنم راه بیفت ... دیوونه شدی؟ خب بلاخره باید ساخته بشه دیگه مگه مال باباته که بیان از تو اجازه بگیرن صاحاب داره دلش خواسته بسازه.... - غلط کرده با تو !! اونجا دلخوشیه منه من فقط اونجا ارامش دارم ... وقت نکردیم بیشتر حرف بزنیم دیرمون شده بود هر دو شروع کردیم تا دم مدرسه دویدن به جلوی در مدرسه رسیدیم ... ایدا - وای لاله کسی حیاط نیست حتما رفتن سر کلاس ... - خب برن مام میریم ناراحت نباش! ایدا - نمک الان کاظمی سر کلاسه کلی نصیحت میکنه کلمونو میخوره بد میگه (بفرمایید خانومم) خنده امو خوردم یکی زدم پس کله ایدا - ایدا ادا درنیار اعصابم خوردهااااا ایدا - وای لاله .... -چی شده دوباره لاله لاله ات دراومد؟ ایدا -لاله دم در سالن و نگاه دوباره گشت داریم... - خب داشته باشیم مگه چیزی همرات داری؟ ایدا - چیزی که نه ولی برایه صبا فلش اوردم ... -ایدا من اخر از دست تو دیوونه میشم چرا؟! ایدا - چی چرا؟ خب قول داده بودم براش اون اهنگارو بیارم... - خیله خب بیا بریم ببینم چی میشه ... ایدا بذار اول من برم این دختره گاگوله میپیچونیمش.... ایدا - باشه برو... - به سلام لیلا جون خوبی؟ چه خبره دوباره گشت گذاشتن؟ لیلا - لاله جون نمیدونی چی شده..... - خب بگو بدونم... لیلا - از افسانه سیدی گرفتن دیروز زنگ اخر بود واسه همین حالا حالاها گشت داریم! - نه بابا؟ حالا سیدی چی بوده؟ لیلا - میگفتن داریوش بوده... -خب حالا داریوش که گرفتن نداره پیره خودش کم کم داره میمیره . الان من فلش دارم یه 4 تا تهی و مهرشاد و ...... این چیزاس توش به نظرت جوونایه به این گلی رو باید گرفت؟ لیلا - نه .... لاله جون من میترسم اگر بگیرن پای من گیره ... - نه قربونه ابروهایه پرت برم کسی نمیگیره... یه چشمک واسه لیلا زدم دست ایدارو گرفتم به طرف کلاس رفتیم ... تو سالن ایدا گفت : لاله کوچه باغ یادت رفت؟ -نخیر هیچم یادم نرفته منتها انقد این دختر دوست داشتنیه لبخند ژکوند به لبهایه ادم میاره! دوتایی با نیش باز به طرف کلاس حرکت کردیم در زدم صدایه کاظمی بلند شد کاظمی - بفرمایید خانومم... با چرب زبونی و همون نیش باز: سلام به دبیره زحمت کش خودم اجازه هست؟ کاظمی -بله خانومم بفرمایید اروم طوری که فقط ایدا بشنوه : چی شده امروز گیر نداد؟ ایدا - نمیدونم من امروز انقد چیزایه عجیب دیدم هنگم اون روز هم با سکوت عجیبه کاظمیه پرحرف گذشت... تو راه برگشت به ایدا گفتم جان من بیا امروز و با من از کوچه باغ بریم خونه...! ایدا - نه لاله من میترسم یه دفعه بلایی سرم میاد... - نترس کچل کسی به تو نزدیک نمیشه ایدا - نیشتو ببند من نمیام خودت برو... لاله کاش مثل پارسال راهنمایی با من میومدی چقد خوش میگذشت - حالا که داری به ارزوت میرسی کوچه باغ منو دارن خراب میکنن ایدا - تو دوباره شروع کردی؟ 3 زنگ بس نبود مخ منو خوردی؟ راسی لاله امروز چه باحال لیلا رو پیچوندی - اره بابا دختره ایه پاچه خوار همش راه میفته تو سالن دنبال این ابوذر (خانوم برم بگردم خانوم اب بیارم خانوم طی بکشم) خیلی ام انتنه یادته زهرا رو چقد سر رژلب چزوند؟ یا لو دادن منو که با ساره اینا دعوا کردم! ایدا - مگه میشه یادم بره.... دقت کردی انقد جلو در سالن وایمیسه تا کلاسا شروع شه که نکنه کسی از زیر دستش نگشته رد شه ولی حال میکنم تو با قربون صدقه خوب خرش میکنیا... - خب ایدا من باید از کوچه باغ برم تو نمیای؟ ایدا - برو به سلامت فقط تورو خدا مواظب خودت باش هرموقع میخوایم از هم جدا شیم من احساس میکنم دفعه اخره تورو اینجوری میبینم ... - وا مگه قراره دفعه بعد چه جوری ببینی؟ ایدا همین طور که عقب عقب میرفت داد زد دفعه بعد تورو یه مامان میبینم - کوفت ایدا خفه شو لطفا همین طور که میخندیدم و فحش ابدار به ایدا میدادم وارد کوچه باغ شدم بازم غم به سراغم اومد صدایه پرنده ایی به گوش نمیرسید به جاش هرچی به وسط کوچه نزدیک میشدم صدایه خالی کردن تیرآهن بیشتر و بیشتر میشد هوای کوچه بویه خاک گرفته بود و ذرات خاک تو هوای کوچه پخش شده بودن ...! - الهی رو سر صاحبش خراب شه ایش ...... چقدم زمینه بزرگه ..... ای کاش کلی پول داشتمو تمام زمینایه اینجا رو میخریدم حتی اینجا رو قرق میکردم تا کسی ام پاش به اینجا باز نشه از بغل زمین که رد میشدم دیدم یه مرد جوون حدوده 30 ساله وایساده داره به بقیه دستور میده که کجا اهن خالی کنن یا درختایه بیچاره رو که با بیرحمی از ریشه دراورده بودن چطور تو ماشین جا بدن تا از اونجا ببرن یه دفعه مرده به طرفم برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد شاید براش عجیب بود من با چه جراتی دارم از همچین جایه متروکی بدون ترس میگذرم منم یه چشم غره ترسناک براش اومدمو با بیمحلی از کنارش رد شدمو به طرف خونه حرکت کردم...... ویرایش توسط .Estella.M : ۱۲ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۴۹ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۱ محل سکونت : زیر گنبد کبود
نوشته ها: 766
تشکرها: 2,692
تشکر شده 19,095 بار در 1,149 پست
کتاب مورد علاقه : دیوان فروغ فرخزاد حالت من : | پست بسیار مفید : +52 امتیاز سلام به خواننده های گل حرف دل ![]() تاپیک رو مریم جون زحمتشو کشید واسه همین دیگه من اینجا یه ذره وراجی میکنم و بعدش مییریم سراغ قسمت دوم ![]() پلیز اخم وتخمم نکنین من نمیتونم بدون سخرانی قسمت بعدی رو بزارم(تقریبا همیشه عادت کنین دیگه) طرح اولیه داستان از مریم گلم بوده چیزی که تقریبا به عینه دیده و در نزدیکیش اتفاق افتاده. امیدوارم بتونم خوب از پسش بربیام و جوری بنویسم که تو دلتون یه جوری جابشه حالا شده به زور ![]() طریقه گذاشتن پست ها اینکه چند تا پست من میزارم چند تا مریم مشخص نیست ممکنه 5 من بزارم 2تا مریم یا برعکس (که ظاهرا الان برعکسه درحال وقوعه) ![]() و در آخر هم یک عالمه از زحمات مریم گلم تشکر میکنم واینکه کلی خوشحالم که اینکار گروهی رو با مریم شروع کردم ![]() قبل از خوندن لطف کنید یه دستمال به سرهای مبارکتون ببندین که احتمال الان آسیب دیده و با آرامش ظاهری!!!!!دل به خوندن بدین ![]() قسمت دوم: دونه دونه قدم هایی که برمیداشتم میشمردم و به زیر پام چشم دوخته بودم "یعنی چند بار دیگه میتونم اینجا قدم بزنم" آهی کشیدم که شاید سوز سینم کمتر بشه بیخیال زنگ شدم و تموم دق دلیمو سر دستگیره در خالی کردم _اومدم......اومدم صدای عصبی مامان بود مامان_چته دختر دروشکوندی _سلام مامان_علیک سلام این چه وضعیه چرا سرو روت خاکیه؟ یه نگاهی به سرتاپای خودم انداختم و شونمو با بی قیدی انداختم بالا و رفتم سمت در مامان_بله دیگه تو که نمیخوای لباس بشوری باید بیخیال باشی _مامان ترو خدا حوصله ندارم مامان_چته که حوصله نداری خیر سرت مثلا جوونی ها اون موقع ها که اندازه تو بودم.... _بله میدونم غذا درست میکردی لباساتو خودت میشستی نصف کارای خونه رو دوشت بود علاوه بر اون درستو هم میخوندی هیچ وقت هم کسی ازت نشنید که حوصله نداری مامان سرشو به چپ وراست تکون داد ودرحالی که میرفت داخل با یه لحن دلخورانه ای گفت: مامان_والله من نمیدونم این جوونای امروز از زندگی چی میخوان همه شاکی ان یه دستمو زدم به دیوارخم شدم و پای چپمو آوردم بالا که بند کفشمو باز کنم اه لعنتی بستنش یه دردسره باز کردنش هزار تا این گره از کجا پیدا شد به لباسای خاکیم یه نگاهی انداختم و بی حوصله نشستم روی زمین و بندهای کتونیمو در حالی که غرغرم اعصاب همه حتی خودمو خورد کرده بود باز کردم میلی به خوردن غذا نداشتم ولی میدونستم مامان کوتاه بیا نیست بعد از خوردن چند تا قاشق دیدم نه انگار بدم نیست یعنی در واقع....خوشمزست اون موقع بود که فهمیدم چقدر گشنمه هنوز اولی پایین نرفته قاشق دومی رو هل میدادم توی دهنم......... از مامان خبری نبود صداش از سالن می اومد که داشت با خاله تلفنی صحبت میکردبا گوشه آستینم لبامو پاک کردم و رفتم سراغ کوله ام اه......فردا کلی درس داشتم اصلا حوصله نداشتم ولی نمیخواستم سابقه خوبمو خراب کنم ناچرا کتاب شیمی رو برداشتم وسعی کردم تموم حواسمو بدم بهش که تاحدودی هم موفق بودم اما تاقبل از اینکه صدای مامان منو از عالم درس بکشه بیرون مامان_لاله جان مادر پاشو نمازتو بخون بعد برو سر درسات از حرص کتابو برداشتم وکوبیدم تو سرم وبعدش جاشو با دستم مالش دادم رفتم تا دم در دیدم مامان دیگه چیزی نگفت به خیال اینکه رفته خوابیده با یه لبخند رضایت بخش برگشتم روی تختم نشستم همینکه دست بردم و کتابمو برداشتم دوباره صدای مامان بلند شد مامان_لاله مامان بلند شدی با حرص از روی تخت بلندشدم و با ضرب درو باز کردم و رفتم وضو گرفتم و چادر نماز برداشتم ......توی آشپزخونه سرک کشیدم مامان نبود همینطور هال وپذیرایی رفتم در اتاقش بسته بود ....خوشحال برگشتم توی اتاق و چادر نمازو پرت کردم یه گوشه و خوشحال از اینکه تونستم از زیرش در برم کتابمو برداشتم و وقتی متوجه اطرافم شدم که از کوچه باغ غافل و تو باغ درس بودم از طرفی خوشحال بودم از اینکه میتونم تمرکزم رو تو هرشرایطی حفظ کنم واز طرف دیگه فکر کوچه باغ بدجوری اذیتم میکرد تقریبا دوسه ساعتی خوندم پامو دراز کردم ودستامو پشت سرم قلاب......چشامو بستم و کوچه رویاییمو در حالی که چند تا آپارتمان به جای درختای بلندش خود نمایی میکنن تصور کردم....... پوفی کشیدم و رفتم سر یخچال گرسنه نبودم ولی حوصلم سر رفته بود به قول یکی از بچه ها این مریضیه .............یخچال گرایی که گریبان جونا رو گرفته البته ویروسش بیشتر در نواحی بیکار وعلاف ها دیده شده حالا هرچی که هست نمیدونم این یخچال وامونده چی داره که همچی که سرتو میکنی تو هم حوصلت میاد سرجاش هم غم وغصه یادت میره هم این شکم به یه نون ونوایی میرسه مخلفات توی یخچال خیلی چنگی به دل نمیزد رفتم سراغ میوه ها و یه دونه زرد آلوی درشت برداشتم .........همچینکه نزدیکش کردم به دهنم یاد درختای کوچه باغ افتادم و در یخچال رو نبسته پرتش کردم توی جا میوه ای دوباره رفتم سر کتابا ولی حواسم جای دیگه ای بود تا بیام تمرکزمو جمع کنم یه جوری دوباره پخش میشد منم که اعصاب ندار منتظر یه سرو صدا اونم از طرف داداشم بودم که تموم عصبانیتم رو ، روی هیکل بی خاصیتش پیاده کنم با صدای کوبیده شدن در تقریبا دو متر از جا پریدم و دستمو گذاشتم روی قلبم که حس میکردم از فاصله 10 سانتی هم میشه ضربانش رو حس کرد _چه مرگته باز سر و صدا راه انداختی نمیتونی مثل بچه آدم آسته بری آسته بیایی؟ باز باکی دعوات شده که عین این خلاف کارا پریدی تو خونه پول این در وامونده رو تو میخوای بدی؟ امیرعلی_نه که تو هم خیلی به فکر جیب بابایی بعدشم تو رو سننه خانوم خود شیرین _برو یه ذره طرز حرف زدن با بزرگ ترو یاد بگیر امیرعلی_بزرگی به عقله نه به سن که تو از داشتنش محرومی مامان_وای سرسام گرفتم از دست شماها بس کنید دیگه خستم کردین صبح تا شب ، شب تا صبح عین سگ وگربه به جون هم می افتین بعدش رو کرد به من و با یه لحن آروم تری که مشخص بود میخواست یه جورایی مثل همیشه خرم کنه گفت مامان_تو که بزرگی والبته خانوم بایدکوتاه بیایی مادر اون رخت چرکات رو هم بیار بشورم برات زیر لب طوری که نشنوه گفتم بزار اول این هندونه ها رو بزارم یخچال خونک شه بعد برخلاف روز های قبل که به زور و با داد بیداد مامان از خواب بیدار میشدم سریع پاشدم وبعد از آماده شدن و سر سری یه چیزی خوردن والبته با در رفتن از غر زدن های مامان به خاطر مفصل نخوردن صبحانه راهی جایی شدم که نمی دونستم تا چند وقت دیگه چطور چهره ای خواهد داشت دنبال پرنده ها مخصوصا یاکریم ها میگشتم ولی دریغ از یه پر چه برسه به پرنده با یه اخم عمیق وقدم های محکم که حاکی از حرص زیادم بود به رو به روم زل زده بودم و راه میرفتم هرچی به کارگرا اون ماشین ها ومصالح مسخره نزدیک میشدم انزجارم نسبت به مالک این زمین ها بیشتر میشد من زنده بودم اما انگار مرده بودم ار بس که روز ها را تا شب شمرده بودم یک عمر دور و تنها ،تنها به جرم اینکه او سر سپرده می خواست ،من دل سپرده بودم در آن هوای دل گیر ،وقتی غروب می شد گویی به جای خورشید ،من زخم خورده بودم کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم ![]() .... ♥ نوشته هام.. فردای ان روز | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, *Lilia*, *~SETAREH~*, ...Parmida..., .Estella.M, alone_but_happy, amirhessam, Anolin, Arshinaz*~, azda, banafsheh_sh83, baran pr, birdana2, darya..., denis**, dokhibabash, f.barani, faezeh*, fariba48, ghorbani, googoosh z, hediyeh_b, homa41, hyunah, jarmefkhis, jojo.par.tala, JonasRahimi, khademre, Khale.Ghezi, leila.m, leona, Ma Neli, MANNA.INNA, maryam.nemati, masin, matin-tanha, me_ned, mina-ava, mini_mini, mishapasha, nafas44, naiad.only, Nargis-narcisse, nasimrahi, nlp16001, noshafarin, parei, Pary Naz, raha_210, Reza, reza9000, Sana0763, saqi, shamsa 51, sheida_953, shirshoor, sladans, Snow Dream, sαвα, taraneh24, taranomeabshar, viciOus bOy, violet_mahtab, xxxblackstarxxx, yasaman20, yasesabs, ziglernata, ~.SeP!DeH_XQ~, ~pArnYa~, آسانا1, برادپیت, رز آبی, رژلب, زوها, سافانا, فرگلf, فهیرا, لمیس20, م.نوری, مریمی__, نغمه13, نم باران, ٍElina.v, پونام, ژیانا, ✔شــــاد ی20 ๏̯͡๏ |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۱ محل سکونت : همون جایی که دلبر خونه داره !!
نوشته ها: 1,265
تشکرها: 4,264
تشکر شده 5,629 بار در 2,099 پست
کتاب مورد علاقه : کارهای مسعود بهنود حالت من : | پست بسیار مفید : +48 امتیاز قسمت سوم: از همین فاصله شروع کردم به وارسی کردن زمین اوه چه سریع هم پیش میرن معلومه خب با این تعریفی که من از این مالک شنیدم حتما انقدبه اینا پول میده که به قول مامان دارن دست میجنبونن... اون لودره دیگه نبود به جاش یه ماشینه دیگه بودو داشتن کارایه دیگه رو زمین انجام میدادن که خودم نمیدونستم چیه .... با دقت بیشتر دیدم چندتا کارگر دیگه ام اضافه شدن ولی کار نمیکردن وایساده بودن به حرفهایه اون مرد دیروزیه گوش میکردن فکر کنم دوباره داشت دستور میداد یه شلوار مشکی با یه پیراهن طوسی روشن پوشیده بود موهاشم به طرف بالا زده بود صورت کشیده ایی داشت با یه بینیه تیز و لب هایه متوسط و چشمایه درشت مشکی با ابروهایه نسبتا پر ..... یه چهره معمولی و مردونه کنارش یه اقایه مسن ایستاده بود با یه پیراهن سفید که از چرکی به کرمی میزد با یه شلوار قهوه ایی قیافه مهربونی داشت ولی من دیگه تو چهره اش خورد نشدم تا جوونا هستن که به ایشون نمیرسه.... بغل اون اقاهه ام دوتا برادر افغانی بودن که( پسر ایرونی مثل گله چه رنگ و بویی داره) پس اونام بیخیال... بلاخره یه جوون هموطن پیدا شد یه جوون حدوده 20 ساله یه پیراهن مشکی پوشیده بود با یه شلوار مشکی که هردوشم مشخص بود لباس کاره به صورتش خیره شدم صورت گندمی گرد داشت با موهایه لخت مشکی موهاشو خیلی ساده ریخته بود رو پیشونیش چشم هایه قهوه ایی تیره با ابروهایه کشیده یه بینی گوشتی ولی متوسط با لبهایه گوشتی اوه چه از نزدیک لباش قشنگتره ....... نزدیک؟؟؟؟؟ وای چرا اینا همه دارن به من نگاه میکنن؟ ای داد من کی انقد نزدیک شدم و وایسادم که خودم نفهمیدم کاملا دست پاچه بودم نمیدونستم چی بگم سریع سرم و انداختم زیر نگام به کتونیم افتاد دولا شدم و الکی به کتونیم ور رفتم که یه دفعه صدایه خنده بلند شد سرمو بلند کردم ببینم اینا دارن به کی میخندن که دیدم بله...... نگاشون به منه منم بلند شدم و با لحن عصبی و تند گفتم: چیه چرا میخندین؟ اون اقا مسن تره گفت چیزی نیست دخترم کاری داری؟ - نخیر دارم رد میشم مگه کوچه رو خریدید؟ اون اقایی که دیروز دیده بودمش گفت: نه کی گفته ما خریدیم بفرمایید رد شید.... دوباره با اخم گفتم - خب برید کنار من رد شم با همون لبخند رفت کنارو گفت بفرمایید...... منم با یه چشم غره خوشگل دیگه از کنارشون رد شدم که از پشت سر شنیدم یه صدایی گفت مهندس از کجا شروع کنیم؟ اوه این زاغارت مهندسه؟ حتما از این کیلویی هاس دیگه... ایدا -سلام لاله جونم خوبی؟ -چی شده ایدا مهربون شدی؟ وقتی تو مهربون میشی من تا مرز سکته میرم کارتو زودتر بگو تا نموندم رو دستت ایدا -من همیشه مهربونم بیا بریم لاله جونم ....... - ایدا من تورو میشناسم این ابراز احساسات غیر طبیعیه بگو چیکار داری قلبم داره تیر میکشه ها... ایدا - باشه لاله خودت خواسی میگم ولی قول میدی نه نگی ؟ - بگو ببینم چیه؟ ایدا - خیله خب بابا میگم لاله جون امروز شیمی رو برسون..... - خب این اینهمه مقدمه چینی داشت تو که همه امتحانارو از برگه من کپی میکنی ایدا -نه امروز خیلی برسون... هیچی نخوندم کل روز رو داشتم به این فکر میکردم که امیر اینا میان چی بپوشم اصلا تمرکز نداشتم........ - نه بابا؟مگه قراره بیان؟ ایدا - دیروز یادم رفت بگم... امشب میان وای لاله دارم از خوشحالی میمیرمممممم -هوو کرشدم جیغ نکش ...... خب پس به سلامتی امشب عشقتو میبینی دیگه.... باشه منم میرسونم چون خیلی گل و با معرفتم ولی ایدا اگر یه روز اومدن خواستگاری خر نشی ایدا..... ایدا - من ارزومه بیان لاله خودت خوب میدونی... -دیوونه ایی دیگه از زندان بابا درنیومده میخوای بری تو زندان شووووور من که تا 30 سالگی فکرشم نمیکنم ایدا - ولی من از خدامه امیر زندانبانم باشه - هرغلطی میخوای بکن نمیفهمی دیگه... وارد مدرسه شدیم بعد از رد شدن از مرحله شیرین گشتن وارد کلاس شدیم هنوز مشغوله حال و احوال بودیم که فاطمه صبوری نمایندمون اومد تو و اعلام کرد دبیر نداریم پس امتحانم مالید از ذوقم شروع کردم به زدن رو میزو سوت زدن - برو وسط ایدا بدو اهاااان اینه.... افسانه ام که به صورت اتوماتیک وار رفت رو سن و بعدم صبارو بلند کردیم خلاصه بعد از دیدن یه شوء رقص توپ... یقه افسانه رو گرفتم و پرتش کردم رو نیمکت - بدو ببینم اعتراف کن دیروزکدوم گوری بودی غیبت داشتی؟ افسانه - وحشی نشو.... با حمید رفته بودیم بیرون کلی خوش گذشت.... ایدا - وای خوش به حالت هر روز عشقتو میتونی ببینی منو بگو که عشقم تو یه شهر دیگه اس ولی امشب میان خونمون... -اه ایدا حالمو به هم زدی... پاشو جمش کن عشقم عشقم حالت تهوع گرفتم ....... افسانه -لاله به ایدا چیکار داری؟ عرضه داری عاشق شو..... - افسانه منظورت اینه که عرضه دارم شماره بگیرم؟ نه عزیزم من از این عرضه ها ندارم راسی افسان خیلی خوبه که ادم یه روز درمیون عاشق بشه نه؟!!! افسانه -اره لاله نمیدونی چقد حال میده ......خری دیگه والا به حرف من که چند ماه ازت بزرگترم گوش میکردی... - عشقتون بخوره تو سرتون من که بمیرم نه عاشق میشم نه ازدواج میکنم....افسان راسی قضیه داریوش چیه؟ افسانه - هیچی نمیدونم کدوم عقده ایی دوباره فروختم سیدی مال حمید بود کلی ام دوسش داشت اگر بفهمه ابوذر سیدی رو شکونده دیگه هیچی... -اوه افسان پس این عشقتم پرید به فکره زاپاس باش..... افسانه -اره اتفاقا تو فکرشم...! اون روزم گذشت ولی با تمام این خنده ها غم از دست دادن کوچه همچنان پابرجا بود...... -ایدا امروزم نمیای از کوچه باغ بریم؟ بیا دیگه....... ایدا - چندبار بگم میترسم نمیام انقد اصرار نکن لطفا..... -اصلا به جهنم نیا... وای راسی.... کله قضیه اومدن و واسه ایدا تعریف کردم بعد از کلی سوژه شدن توسط ایدا خداحافظی کردم و به طرف کوچه حرکت کردم با اینکه ظهر بود ولی کوچه مثل همیشه خنک بود جالب اینجا بود که دوباره صدایه پرنده ها میومد چشمام و بستم و با این فکر که شاید همه اینا خواب بوده چند قدم به طرف زمین رفتم و چشمام و باز کردم نخیر همه اش واقعیت داره زمین گود شده بودو به قول ایدا داشتن با سیمان شناژبندیش میکردن (یاهمون ضد زلزله) این در به در چه چیزا که نمیدونه... ماشین ها و کارگرا رفته بودن و فقط مصالح اونجا بودن.... از کناره زمین رد شدم همینطور که غر میزدم یه دفعه صدایه اهنگ شنیدم یه ذره برگشتم عقب یه چادر مسافرتی زده بودن گوشه کوچه نزدیک زمین که صدایه اهنگ از اونجا میومد : من همون جزيره بودم خاكي و صميمي و گرم واسه عشق بازي موجها قامتم يه بستر نرم يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجها يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا. تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي زير رگبار نگاهت دلم انگار زير و رو شد براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه ابر و باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه. اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي رفتي با قايق عشقت سوي روشنيِ فردا من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا. ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي لحظه هاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره ولي حتي وقت مردن باز سراغتو ميگيره ميرسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم اما تو درياي عشقت باز يه گوشه ایي مي مونم. یه مقدار رفتم جلو تر تا بهتر بشنوم که یه دفعه پام خورد به یکی از تیراهن ها دادم رفت هوا قبل از اینکه طرف بیاد بیرون پا گذاشتم به فرار ..... مامان -کیه؟ -کی باشه مامان سر ظهر باز کن دیگه خسته شدم مامان -خیله خب تو دوباره سر اوردی؟ مجید مهین خانوم تو کوچه نبود؟ قرار بود برام سبزی بیاره.... - نه نبود.. مامان این خونه عتیقه رو نمیسازید حداقل ایفونو درست کنید خسته شدم از بس پشت در موندم تا شما بیاید درو باز کنید مامان - به بابات گفتم ایشالا درست میکنه بعدم مادر خراب نیست که بگیر نگیر داره! - ایشالا که هرچی زودتر درست بشه ! الهی امیننن! رفتم تو خونه و یه راست رفتم سر یخچال بعد از سیراب شدن برایه تنوع رفتم سراغ امیرعلی..... - سلام داداش گلم خوبی؟ امیرعلی - هان چیه دوباره کاری داری من گل شدم یه دونه زدم پس کله اش و با گفتن بی لیاقت دوباره به طرف اشپزخونه رفتم مامان داشت برام غذا میکشید نشستم پشت میز تا غذا رو بیاره دیدم مامان بشقاب به دست داره میره بیرون - مامان من اینجام کجا میری؟ مامان - ا اینجایی؟ پس چرا صدات در نمیاد؟ - مامان شیپور بزنم بیام تو خب صدایه صندلی اومد دیگه نخیر مامان اصلا حواسش نبود... -مامان با شما بودما کجایی؟ مامان -نگرانم لاله اش پزون اول ماه اینجاس دلم شور میزنه ... - مامان تا حالا کمه کم 50 تا از این مجلسا گرفتی جوش زدن نداره ایشالا که خوب پیش میره... مامان -تو که اهل کارکردن نیسی برم زنگ بزنم به ابجیم با دخترا پاشن بیان کمک! سبزیارم که این مجید نیاورد.... - خب امیر علی رو بفرست بره ببینه کجاس... - نه از مدرسه اومده خسته اس.... من نمیدونم چطور امیرعلی مدرسه میرفت از نظر مامان از کارمعدن برگشته بود اونموقع من از پیک نیک برمیگشتم.... ویرایش توسط .Estella.M : ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۰۶ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, *Lilia*, *~SETAREH~*, ...Parmida..., alone_but_happy, amirhessam, Anolin, Arshinaz*~, azda, banafsheh_sh83, baran pr, birdana2, darya..., denis**, dokhibabash, f.barani, faezeh*, fariba48, ghorbani, googoosh z, hasan sadeghi, hediyeh_b, hyunah, jojo.par.tala, JonasRahimi, khademre, Khale.Ghezi, leila.m, leona, Ma Neli, mahtab soltani, MANNA.INNA, many22, martire, maryam.nemati, masin, me_ned, mina-ava, mini_mini, mishapasha, mozhgan-lone, n@st@r@n-gh, nafas44, Nargis-narcisse, nasimrahi, nlp16001, noshafarin, Pary Naz, raha_210, Reza, reza9000, Sana0763, saqi, Setareh69, shamsa 51, sheida_953, sladans, Snow Dream, sαвα, taranomeabshar, viciOus bOy, violet_mahtab, xxxblackstarxxx, yasaman20, yasesabs, yegane70, ziglernata, ~.SeP!DeH_XQ~, ~pArnYa~, آسانا1, الهام80, برادپیت, رز آبی, رژلب, زوها, سافانا, فرگلf, فهیرا, م.نوری, نفس مکاریان, نم باران, ٍElina.v, پونام, ژیانا, کایسا, ✔شــــاد ی20 ๏̯͡๏ |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۱ محل سکونت : زیر گنبد کبود
نوشته ها: 766
تشکرها: 2,692
تشکر شده 19,095 بار در 1,149 پست
کتاب مورد علاقه : دیوان فروغ فرخزاد حالت من : | پست بسیار مفید : +45 امتیاز بازم پست داریم ![]() قسمت چهارم: آش پختن مامان دیگه یه جورایی شده بود عادت هر ساله برخلاف سال های قبل که از شانس منِ بخت برگشته تموم معلما توهم میزدن که درس ها روهم انباشته شده و امتحان بگیرن البته با توجه به این نکته که فقط فردای آش پزون!!!!!!!درس چندان زیادی نداشتم و به خاطر همین با خیال راحت میتونستم بچرخم همچین یه ذره تو کارایی که بقیه میگن به تو مربوط نیست فوضولی کنم و یه جورایی خودم این دوسر ربطو بهم جوش بدم بلاخره این سبزی رو آوردن وخیال ناراحت مامان راحت شد همینطوری که داشت سبزی ها رو میزاشت توی آشپزخونه داد زد مامان_خالت الان میاد کمکم برای پاک کردن سبزی ها احتمالا عصری هم دختراش میان نبینم باهاشون یکی به دو کنی ها ای بابا توی اون آشپزخونه همه صدایی از صدای هود گرفته تا قِر قِر یخچال داره گوشتو نوازش میکنه اینجا که سر وصدا نیست چرا داد میزنی کر شدم خوب اه شد یه بار مامان ما طرف مارو بگیره که همون موقع تاریخ نویس ها دست به قلم بشن و ثبتش کنن؟ تروخدا یکی به این مادر های عزیز بفهمونه یا لااقل دوزاریشونو بگیره بندازه زمین که هرطوری شده بیفته ......دوره ما با مال اونا فرق کرده مامان_صدامو شنیدی لاله؟ _بلّه شنیدم همه بچه ها ماماناشونو دق میدن آخرش علت مرگ من میشه حرص خوردن از دست مامانم حالا هی بگین بهشت زیر پای مادران است کاشکی لااقل قبلش شوهر کنم که کشکی کشکی بهشت نصیب منم بشه بعد با خیال راحت برم وای خدا من چقد امروز چرت وپرت میگم ظاهر مغزم کره کره ها رو کشیده پایین رفته دَدَر دودور با اینکه میلی به پاک کردن سبزی نداشتم ولی تا اومدن خاله به مامان کمک کردم و بعدش به بهونه درس رفتم توی اتاق و خودمو انداختم روی تخت و دستمو زیر سرم قلاب کردم و دوباره فکر کوچه باغ هجوم اورد توی مغزم ****** اونقدر فکرو وخیال کرده بودم که مغزمم خسته شده بودو پلکام رفته بود رو هم اینکه چقد خواب بودم و نمیدونم فقط با صدای تق وتوقی که از تو حیاط می اومد از خواب پریدم گوشه پرده اتاقمو زدم کنار .......اوه چه شلوغ مگه ساعت چند بود اینهمه ادم ریخته بودن تو حیاط لباسامو عوض کردم و یه روسری هم انداختم روی سرم و یه نگاهی توی اینه به خودم انداختم و رفتم تو حیاط فریده وفهمیه دختر خاله هامم اومده بودن ویه گوشه حیاط ساکت نشسته بودن به اجبار رفتم جلو و باهاشون سلام واحوال پرسی کردم فریده که مثل همیشه به یه سلام بسنده کرد ونگاهشو ازم گرفت ایش دختره ایکبیری انگار عصا قورت داده ولی فریده سر تا پامو نگاه کرد و بعد با لحن تمسخر آمیزی گفت فریده_خوشتیپ کردی خانوم خبر داشتی یار تشریف میاره؟ از حرفاش سر در نمی آوردم رد نگاهشو دنبال کردم رسید به کسی که میخواستم سر به تنش نباشه دستم باضرب از دستای فریده کشیدم بیرون و با حالت قهر از کنارش رد شدم مامان داشت از تو آشپزخونه صدام میکرد سریع رفتم تو در حالی که خدا خدا میکردم مامان با خواهر گرامیش برام نقشه ای چیزی نکشیده باشن ویرایش توسط n@st@r@n-gh : ۵ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۳۰ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, *Lilia*, *~SETAREH~*, ...Parmida..., .Estella.M, alone_but_happy, amirhessam, Anolin, Arshinaz*~, azda, banafsheh_sh83, baran pr, birdana2, darya..., denis**, dokhibabash, f.barani, faezeh*, fariba48, ghorbani, hediyeh_b, hyunah, jojo.par.tala, JonasRahimi, khademre, Khale.Ghezi, leila.m, leona, Ma Neli, mahtab soltani, MANNA.INNA, martire, maryam.nemati, me_ned, mina-ava, mishapasha, mozhgan-lone, nafas44, Nargis-narcisse, nasimrahi, nlp16001, noshafarin, Pary Naz, raha_210, Reza, reza9000, Sana0763, saqi, Setareh69, shamsa 51, sheida_953, sladans, Snow Dream, sαвα, taranomeabshar, viciOus bOy, violet_mahtab, xxxblackstarxxx, yasaman20, yasesabs, ziglernata, ~.SeP!DeH_XQ~, ~pArnYa~, برادپیت, رز آبی, رژلب, زوها, سافانا, فهیرا, م.نوری, نم باران, پونام, ژیانا |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۱ محل سکونت : زیر گنبد کبود
نوشته ها: 766
تشکرها: 2,692
تشکر شده 19,095 بار در 1,149 پست
کتاب مورد علاقه : دیوان فروغ فرخزاد حالت من : | پست بسیار مفید : +39 امتیاز قسمت پنجم: مامان_مادر جون این سینی شربت رو به مردم تعارف کن و آرو تر گفت مامان_حواست باشه آقارضا از قلم نیفته الهی قلم پاش بشکنه نتونه این ورا پیداش شه که خودش خودشو از قلم بندازه _یا من شربتو نمیبرم یا هم اگه بردم به رضا تعارف نمیکنم مامان_اولا رضا نه و آقا رضا دوما ادبت کجا رفته؟ _ادبو باید برد در کوزه آبشو خورد وقتی تو میخوای من از سلاح های دخترونه مایه بزارم مامان_سلاح دخترونه دیگه چیه دختره خیره سر میبری یا شب که بابات اومد بت بگم؟؟؟؟؟؟ _اخه مامان شماهم زور میگیاااااا مامان_اخه بی اخه با اکراه سینی رو گرفتم و به چشمای مامان که برق رضایت توش مشخص بود با بی میلی نگاه کردم مامان_برو دخترم آفرین با نارضایتی پامو توی حیاط گذاشتم و گوشه گوششو با چشمم زیر و رو کردم یه حیاط بزرگداشتیم با دیوارایه اجری قدیمی, ایوون با 6تا پله از حیاط جدا میشد ,وارد حیاط کهمیشدی سمت راست یه باغچه نسبتا بزرگ داشتیم پر از گلهایه محمدی وسط حیاط یه حوض شیشضلعی که همیشه 2تا ماهی قرمز توش شناور بودن سمت چپ حیاط دستشویی و یه باغچهکوچیکتر بود گوشه حیاطم پز از خرت و پرت و دوچرخه امیر علی بود... که واسه اش پزون گاز و دیگ و یه عالمه زنم اضافه شده بودن..(خدا بده برکت) به همه تعارف کردم فقط مونده بودرضا با چشمام سر تا پاش رو کندو کاو کردم یه کت و شلوار مشکی که توش راه راه داشت ولی از اینجا نمیشد رنگشو تشخیص داد با یه بلوز سفید ساده وکفشایی که از بس واکس خورده بود که روی زغال رو دیگه سفید کرده بود این الان مثلا میخواست تیپ بزنه؟ یا الان پیش خودش فکر کرده بود من با دیدن تیپش بلبلی میخونم؟؟؟؟؟ وایسا یه آشی برات میپزم که روشیه وجب پیاز داغ باشه اون روغنه نه پیاز داغ حالا هرچی که هست مهم اینکه بد چیزیه سفیدی لباسش چشم و میزد هم چشمو هم اون روی سِکمو یعنی همون جلد شیطانیم با یه لبخند که کلی هم زور زدم مصنوعی نباشه رفتم جلو که نیشش باز شد و خنده چندشی تحویلم داد تو تسبیحتو بندازپسر حاجی تو رو چه به دید زدن ناموس مردم بروهمون جا نمازتو آب بکش برای امثا مامان من که خامت بشن منو نمیتونی رنگ کنی با این سیاه بازیات سینی روجلوش گرفتم و سلام آرومی کردم اونم با همون لبخند کذایی جوابم داد منتهااینبار بی علیکم یه سلام خالی به به میبینم که سیدمونم داره کم کم سوق پیدا میکنه به کوتاه کردن کلمات، میره تا جایی که به جای سلام علیکم والرحمته الله والبرکاته و خدانگهدار شما باد ان شالله به همون های وبای اکتفا کنه حالتو میگیرم رضاجون همین که میخواست از توی سینی شربت برداره جیغ زدمو سینی رو انداختم روش .......محتوی لیوان ها بدجوری لباس سفید خوشگلشو نقاشی کرده بودن مامان سراسمیه اومد توی حیاط و با دیدن لباس رضادود از کلش بلند شد مامان_چیکار کردی دختر؟ لباس سیدرضارو چرا کثیف کردی حواست کجا بود سعی کردم طبیعی باشم و نقشمو خوب بازی کنم _مامان....سوسک....بود از... زیر پام .....رد شد با این حرفم تموم کسایی که اون اطراف بودن با جیغ پریدن وپراکنده شدن و لیوان از دست یکی از زن ها افتاد وشکست اینام عجیب لفظ ضعیفه بهشون می اومداااااا منظره جالبی بود گرچه آش پزون امسال افتضاح میشد گرچه مامان منو حلق آویز میکرد ولی نمیشد از تماشای چنین فیلمی گذشت دلشورت بیراه نبود مامان خانوم گند زدم به آش پزونت گندی که تا سه کوچه اون ور ترهم بوش بلند شده ولی باید مامان میفهمید که من حرف زور تو کتم نمیره و به هیچ وجه به خواستگاری این یابو جواب مثبت نمیدم مامان با نگاه برام خط نشون میکشید وحرص میخورد که الان پچ پچ تموم همسایه ها شده صدای بلند شدهِ من جلو چند تا نامحرم اونم تو آش پزون ولی خوب از قدیم میگن خود کرده را تدیبر نیست حاجی هم که فاز حمایت و منم منم گرفته بود ودنبال سوسک میگشت هیچی پیدا نکرد و شربت نخورده رفت اشکال نداره حاجی جون عوضش جذب پوستت میشه ++++++++++++++++ نوبت مریم جونمه | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, *~SETAREH~*, ...Parmida..., .Estella.M, alone_but_happy, amirhessam, Anolin, Arshinaz*~, azda, baran pr, birdana2, darya..., denis**, dokhibabash, f.barani, faezeh*, fariba48, ghorbani, hediyeh_b, hyunah, jojo.par.tala, JonasRahimi, khademre, Khale.Ghezi, leila.m, leona, Ma Neli, mahtab soltani, martire, maryam.nemati, me_ned, mina-ava, mishapasha, mozhgan-lone, nafas44, Nargis-narcisse, nasimrahi, nlp16001, noshafarin, Pary Naz, raha_210, Reza, reza9000, Sana0763, sanazM, saqi, Setareh69, shamsa 51, sheida_953, sladans, Snow Dream, sαвα, taranomeabshar, viciOus bOy, violet_mahtab, xxxblackstarxxx, yasaman20, yasesabs, ziglernata, ~.SeP!DeH_XQ~, ~pArnYa~, برادپیت, رز آبی, رژلب, زوها, سافانا, فرگلf, فهیرا, م.نوری, مریمی__, نم باران, پونام, ژیانا |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۱ محل سکونت : همون جایی که دلبر خونه داره !!
نوشته ها: 1,265
تشکرها: 4,264
تشکر شده 5,629 بار در 2,099 پست
کتاب مورد علاقه : کارهای مسعود بهنود حالت من : | پست بسیار مفید : +38 امتیاز قسمت ششم : بلاخره خلوت شدو شب رسید با وجود اصرارهایه مامان خاله اینا شام نموندن و رفتن(خدار و شکر) مامان - لاله مامان من خسته ام یه چرت میزنم حاجی اومد بیدارم کن - باشه مامان شما راحت بخواب بیدارت میکنم! راستش از خدام بود مامان بخوابه که هم یه زنگ به ایدا بزنم هم برم به امیر علی باج بدم که جلو بابا سوتی نده..... تا مامان رفت تو اتاق, افتادم رو تلفن... - سلام ایدا خوبی؟ ایدا - خوبم بدو بدو تعریف کن اش پزون چه خبر؟؟ -اول تو بگو ببینم چرا نیومدی اش پزون؟ ایدا -لاله الان فکر کردی بعد حرف زدی؟ -راستش نه.....! ایدا -کاملا مشخص بود... مگه من به تو نگفتم امیر اینا از کرمان میان؟ -راست میگیا حالا بیخیال اینو گوش کن ... (جریان رضا رو تعریف کردم و کلی باهم خندیدیم)... ایدا -راسی لاله بدم نیستا با همین سید رضا ازدواج کن کلی میخندیم اونموقع صدات میکنیم حاج خانوم لوله.... -هرهرهر اسم عمه اتو مسخره کن... ایدا -اوه اوه خشم اژدهاااااااا من رفتم لاله کار نداری؟ -نه برو به خودت برس بلکه این امیر خر شه بیاد ببرتت راحت شیم ایدا -خدا از دلت بشنوه من رفتم لاله خدافظ -خدافط... هنوز گوشی رو کامل رو دستگاه نذاشته بودم که امیر علی اومد تو ... -سلام داداشه گلم اشارو دادی؟ امیرعلی -اره دادم ... -داداش بیا بشین برات شربت بیارم امیرعلی -لاله قبل از اینکه بری شربت بیاری بهت بگم که من حتما به اقاجون میگم شربت ریختی رو سید رضا حالا برو بیار... -کوفتو میارم بخوری با این فوضولیا میخوای به کجا برسی روانی؟ اقاجون اقاجون.... پاچه خواری دیگه ... امیرعلی -تو لیاقت نداری سید رضا به این خوبی, بیچاره تو که نه کار خونه بلدی نه اخلاق داری میترشی بذار این بیاد راحت شیم دیگه... صدامون رفته بود بالا که مامان با توپ پر اومد بیرون... - ای خدا منو مرگ بده از دست شما دوتا راحت بشم چتونه باز؟ - مامان یه چیز به این دهن لق بگو میخواد قضیه شربتو به بابا بگه مامان -لاله خانوم اولا بابا نه و اقاجون دوما نه نمیگه قول میده مگه نه امیر مامان؟؟ امیرعلی - خیله خب نمیگم... حاجی اومد لاله مامان برو درو باز کن... -خیله خب.... غر زنون رفتمو در حیاطو باز کردم -سلام بابا خسته نباشی بابا -سلام دخترم بیا این پلاستیک رو بگیر تا ماشینو بزنم تو بیام ,زودم برو تو سرت بازه... پلاستیک هارو بردم تو اشپزخونه, با این که امیر علی قول داده بود ولی دلشوره داشتم... تازه سفره رو جمع کرده بودم که امیر علی رفت پیش بابا نشست دلشوره منم اوج گرفت از مامان کتک خورده بودم ولی از بابا نه اما با این وجود همیشه از بابا بیشتر حساب میبردم... شکرخدا اون شب با بابا از اخبار و فوتبال و راز بقا صحبت کردو قضیه شربت یادش رفت... اخر شب تو اشپزخونه داشتم کمک مامان میکردم تا به قول خودش بازار شام و جمع کنه که مامان گفت: لاله مامان کارت تموم شد یه چایی ام واسه حاجی بریز... - مامان اخه چرا به بابا میگی حاجی ؟ مگه چند سالشه به هرکی بگی فکر میکنه پیرمرده.. این امیرعلی ام به حرف شما میگه اقاجون... مامان -لاله صد بار گفتم اقات حج واجب رفته مستحب بهش بگیم حاجی - مامانه من مستحبم باشه... واسه بقیه اس شما باید بگی بهروز جون حیفه اسم به این باحالی نیست؟ یا مثلا بهروزم... عزیزم... - مامان به زور خنده اشو خورد و گفت: دختر نگی جایی زشته... -چرا دیگه مگه دروغ میگم همین خودت, سنی نداری که همش با این پیرزنا میگردی تیپ اونارم میزنی.. الان چرا همش موهاتو قهوه ایی میذاری؟ خب یه بار مثل مامانه ایدا بلوند کن مطمئنم خیلی بهت میاد... یا ابروهاتو نازک کن صورتت باز میشه... مامان - بسه دختر زشته این چیزا به تو نیومده بدو بدو برو چایی ببر الان صدایه اقات درمیاد.. ************** مامان- پاشو دختر دیرت میشه ها ... لاله لاله بیدار شدی؟ وای چقد مامان جیغ میزنه -خیله خب مامان بیدار شدم الان میام.... بعد از اجرا کردن یه پانتومیم به اسم نماز و خوردن چند لقمه نون پنیر به سمت مدرسه حرکت کردم البته بهتره بگم دوئیدم چون مشتاق بودم ببینم امروز چه بلایی سر کوچه باغ اوردن... بازم زمین خلوت بود فقط چند تا کارگر داشتن بتن کاری میکردن... نمیدونم چرا ناخودگاه با چشم دور و اطراف و گشتم یعنی دنبال چی بودم؟ انگار از مغزم دستور نمیگرفتم... نگاهم رو همون پسر کارگره ثابت موند... مشغول کار بود و اصلا حواسش به من نبود نمیدونم چی شد که رفتم جلو... -سلام برگشت به طرفم چشماشو باریک کرده بود و با تردید بهم نگاه میکرد بعد از چند دیقه گفت: سلام کاری داشتید؟ -کار که نه یه سوال داشتم... کارگر -بفرمایید؟ -شما نمیدونی چرا دارن اینجا رو میسازن؟ کارگر -خب... اگر منظورتون اینه که نباید بسازن که مالکنو اختیار دارن اگر میگی چرا اینجا؟ خب هواش که عالیه جایه دنجی هم هست پس کسی ازش نمیگذره بد میگم؟! -بله متاسفانه درست میگید...... هییی... کارگر -کاره دیگه ایی با من ندارید؟ -چی...؟؟؟ باتو؟؟؟ ... یعنی با شما.... نه... مرسی به کارتون برسید... یه لبخند مهربون زد و گفت شما همین جا وایمیسید؟ یعنی کاری ندارید؟ -وای دیرم شد ببخشید من رفتم! طبق این چند روز, تا پیش ایدا دوئیدم.... چی باعث شد من برم جلو....؟؟؟ ولش کن یه اتفاق بود دیگه سوال داشتم کسی ام غیر از اون اونجا نبود.... ولی واقعیت اینه که غیر از اون کسایه دیگه هم بودن... !!!!! ویرایش توسط .Estella.M : ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۲۳ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, *~SETAREH~*, ...Parmida..., alone_but_happy, amirhessam, Anolin, Arshinaz*~, azda, banafsheh_sh83, baran pr, birdana2, darya..., denis**, dokhibabash, f.barani, faezeh*, fariba48, ghorbani, hasan sadeghi, hediyeh_b, hyunah, JonasRahimi, khademre, Khale.Ghezi, leila.m, leona, Ma Neli, mahtab soltani, martire, maryam.nemati, masin, me_ned, mina-ava, mishapasha, mozhgan-lone, n@st@r@n-gh, nafas44, Nargis-narcisse, nasimrahi, nlp16001, noshafarin, Pary Naz, raha_210, Reza, reza9000, saqi, Setareh69, shamsa 51, sheida_953, sladans, Snow Dream, taranomeabshar, violet_mahtab, xxxblackstarxxx, yasaman20, yasesabs, ziglernata, ~.SeP!DeH_XQ~, ~pArnYa~, برادپیت, رز آبی, رژلب, زوها, سافانا, فرگلf, م.نوری, مریمی__, نم باران, پونام, ژیانا |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۱ محل سکونت : زیر گنبد کبود
نوشته ها: 766
تشکرها: 2,692
تشکر شده 19,095 بار در 1,149 پست
کتاب مورد علاقه : دیوان فروغ فرخزاد حالت من : | پست بسیار مفید : +36 امتیاز زدن تاپیک نقد مجاز شد!!!!!! تاپیک رو میزنم نقد هاتون رو آماده کنین قسمت هفتم: با چند بار اخطاری که از دبیرام گرفتم سعی کردم حواسمو بدم به درس عجیب بود که امروز هیچ رقمه نمیتونستم حواسمو جمع کنم مدام با خودم کلنجار میرفتم نمیدونم انگار داشتم به خودم می قبولوندم که دیگه کوچه باغ نیست انگار دلمم داشت راضی میشد یا شاید هم من داشتم راضیش می کردم ..............بازم رفتم تو فکر و با سقلمه ای که آیدا به بازم زد به خودم اومدم آیدا_کجایی تو امروز اصلا معلوم هست این چند روزه چته؟ _کی من؟؟؟؟؟؟؟ آیدا_نه حسن آقا.........پاک حواستو از دست دادیا اونوقت به من میگی هوش وحواست سر جاش نیست ببینم نکنه هنوز تو فکر کوچه باغی؟ _خوب.......اره آیدا_ای خدا من نمیدونم چی اون کوچه قدیمی تو رو جذب کرده بیخیال بابا _وقتی نمیفهمی نظرم نده آیدا_دل بستن تو هم ب ادما نرفته لااقل به جای دل دادن به چار تا پاره اجر و سنگ وچه میدونم اینا به یه ادم دل ببند _که چی بشه؟ آیدا_که چی بشه؟؟؟خیلی خری که بشه مونست که بتونی چار کلوم باش حرف بزنی وچار کلومم جواب بشنفی _نمیخوام آیدا_خوب نخواه دختره سرتق لجباز _حالا تو چرا جوش آوردی؟ آیدا_ازبس خرم که حرص تو رو میخورم _عزیزمی خوب نخور آیدا_خرم دیگه خرم دستشو زد زیر چونشو به رو به روش خیره شد بعد انگار که یه جرقه فکری تو ذهنش خورده باشه لبخندی روی صورتشو پدیدار شد و برگشت سمتم آیدا_ببینم لاله تو از تنهایی خسته نشدی؟ _چرا اینو میپرسی؟ آیدا_شدی یا نشدی از تنهایی از اینکه همش تو خونه ای و هر روز باید مامانتو ببینی وکارای امیر علی رو تحمل کنی؟ _میگی مثلا چیکار کنم؟ آیدا_کاری که همه میکنن _مثلا؟ آیدا_مثلا پیدا کردن کسی که ترو از تنهایی در بیاره _و اون؟ آیدا_یه دوست _پس تو سر خری اینجا؟ آیدا_من دم به دقیقه باهاتم؟ _نه آیدا_مدام حالتو میپرسم؟ _نه ایدا_قربون صدقه مغز فندقیت میرم؟ در حالی که خندم گرفته بود سرمو تکون دادم آیدا_دلت میخواد برا من خوشگل کنی من تحسینت کنم؟ _ببینم نکنه منظور تو.... آیدا_منظور من؟ _تو ......یعنی ..میگی.من آیدا_دِ جون بکن خوب _تو داری میگی من دوست پسر پیدا کنم؟ آیدا_چرا که نه _ای خدا مردم رفیق دارن ماهم داریم آیدا_رفیقت چشه مگه _ بگو چش نیست آیدا_خیل خوب بابا چقدرم ناز میکنه حالا انگار پسرا بیرون صف کشیدن و منتظر یه چراغ سبز توان نخواه واسه اونا که دختر کم نیست تو نباشی یکی دیگه. تویی که داری از تنهایی دق میکنی _من گفتم دارم از تنهایی دق میکنم؟؟؟؟؟؟؟ آیدا_مگه همه چیزو باید گفت؟ _آیدا بیخیال تمومش کن دیگه داری رو نِروم رژه میری بسه تو راه خونه انقدر آیدا حرف زد که یه لحظه به سرم زد زبونشو با دستم بگیرم وانقدر بکشمش تا از تو حلقش کنده شه نوبت مریمیِوقتی به جایی که کارگرا کار میکردن نزدیک شدم قدم هامو آروم تر کردم و با دقت نگاه کردم ولی کسی نبود سرمو به چپ و راست چرخوندم که چشم خورد به همون کارگر صبحی که داشت غذا میخورد تا اومدم راهمو بگیرم برم روشو برگردوند وصاف زل زد تو چشمم .........سابقه نداشت وایسم و چشم تو چشم یه پسرو نگاه کنم ولی نمیدونم چرا ازش چشم برنداشتم و وقتی پاهام به حرکت در اومد که اون سرشو انداخته بود پایین از خجالت سرمو تا اخرین حد ممکن پایین انداخته بودم آخه دختر وقاحت تا چقد تا این اندازه که پسر مردم از چش سفیدی تو حیا کنه و تو از رو نری؟؟؟؟؟ آخ آخ اگه مامان بودو این صحنه رو میدید برای همیشه منو از رو صحنه روزگار محو میکرد نمیدونم اثر خجالتی که حکم نوش دارو داشت بود یا چیز دیگه ای که حتی حس در زدن نداشتم و اونقدر آروم در زدم که مامان شک کرد اینی که پشت دره همونیه که هر روز در از جا میکنده یا نه حتی حال وحوصله درس خوندن هم نداشتم تنها چیزی که با شوق ازش استقبال کردم خواب بود نهار رو هم سرسری خوردم و بعد از گرفتن یه وضو الکی و برداشتن چادر نماز خودمو توی تختم پرت کردم وسعی کردم ذهنمو خالی بکنم ******* علی رغم کوفتگی زیادی که حاصل از خواب بود وحسی که هر کاری میکردم نمی اومد سعی کردم حداقل یه ذره از هر درسی رو بخونم ولی وقتی شروع کردم دیگه کم کم غرقش شدمو تمومش رو خوندم وانقدر خسته شدم که همون جا روی دفتر کتابم خوابم برد صبح با صدای مامان که داشت برام دلسوزی میکرد چرا تا دیر موقع بیدار بودمو سر جام نخوابیدم بیدار شدم وحس کردم تنم کوفته تراز دیروزه و اصلا حال وحوصله ندارم دلم میخواست یه دوش حسابی بگیرم ولی وقت نبود کتابامو ریختم تو کیف و رفتم سراغ چوب رختی که دیدم مانتوم چروکه اه ..امروز از درو دیوار و آسمون وزمین باید برام ببیاره این اولیش سرسری فقط جوری که خیلی ضایع نباشه اتوش کردم و یه لقمه بزرگ گرفتم و توی راه مشغول گاز زدن شدم که سینه سینه کسی شدم ......... ویرایش توسط n@st@r@n-gh : ۹ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۵۱ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *~SETAREH~*, ...Parmida..., .Estella.M, alone_but_happy, amirhessam, Anolin, Arshinaz*~, banafsheh_sh83, baran pr, birdana2, darya..., denis**, dokhibabash, f.barani, faezeh*, fariba48, ghorbani, hediyeh_b, hyunah, JonasRahimi, khademre, Khale.Ghezi, leila.m, Ma Neli, mahtab soltani, many22, martire, maryam.nemati, me_ned, mina-ava, mishapasha, mozhgan-lone, nafas44, Nargis-narcisse, nasimrahi, nasrinz, nlp16001, noshafarin, Pary Naz, raha_210, Reza, Setareh69, shamsa 51, sheida_953, sladans, Snow Dream, violet_mahtab, xxxblackstarxxx, yasaman20, yasesabs, ziglernata, ~.SeP!DeH_XQ~, ~pArnYa~, برادپیت, رز آبی, رژلب, زوها, فرگلf, م.نوری, نم باران, پونام, ژیانا |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| حکم دل | sun daughter + anital کاربران انجمن | SunDaughter☼ | جزیره متروکه کتاب | 61 | ۲۶ مهر ۱۳۹۱ ۱۱:۲۹ بعد از ظهر |
| پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن | doni.m | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 250 | ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ ۱۲:۲۷ قبل از ظهر |
| غیر منتظره | کاربران انجمن | دانلود | asal_cheshmak | نوشته کاربران سایت | 3 | ۲ مهر ۱۳۹۰ ۰۳:۲۲ بعد از ظهر |