تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
392. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    12 3.06%
  • 15 تا 20

    157 40.05%
  • 20 تا 25

    125 31.89%
  • 25 تا 30

    56 14.29%
  • بالای 30

    42 10.71%
صفحه 1 از 15 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 149
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1390,08,05
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    3,754
    میانگین پست در روز
    3.74
    محل سکونت
    همین دور و برا

    پیش فرض رمان سها | نیلا... و آیلا و Tikooli کاربران انجمن

    ســَلام به همه ی دوستان خوبِ نودوهشتی
    با یه رمان گروهی چطورید؟
    دوست دارید آیا؟
    ما سه نفر اومدیم تا یه مدت نه چندان زیاد مهمون دلای مهربونتون باشیم
    بله سه نفر
    نیلا...
    آیلا (avazkhamoosh)
    تیکولی
    خیلی خیلی خوشحالم و باعث افتخارمه که با دوستای خوبم مینویسم و امیدوارم که شما هم ما رو از اول مرداد همراهی کنید ...
    و در آخر با تشکر از دوست خوبمون hiva








    مقدمه:


    مقابلم را نگاه کردم




    تو را بین جمعیت دیدم




    تو را میان گندمزار دیدم




    تو را زیر تک درخت دیدم




    در پایان هر سفر




    در اعماق هر عذاب




    در خم هر خنده




    بیرون از آب و آتش




    تو را زمستان و تابستان دیدم




    تو را در خانه ام دیدم




    تو را در آغوشم دیدم




    تو را در خواب و رویا دیدم


    ترکت نمی کنم.



    نام رمان: سها


    نویسندگان: نيلا... ، Tikooli ، avazkhamoosh


    ژانر: اجتماعی، طنز


    طراحی جلد: #NEGAR#


    لینک تاپیک نقد: نقد رمان سها


    خلاصه داستان:
    مهندس شرکت سها ایزدی در حال ساختنِ یه برجی مسکونیه که در حین کار متوجه میشه باید با مهندس برنا فرهمند همکاری کنه، کسی که در گذشته هیچ توافقی باهاش نداشته و همیشه به مشکل و اختلاف نظر بر می خوردن، اما سها یه تصمیمِ جدی می گیره، اونم اینکه مهندس برنا فرهنمند و با تمامِ غرور و بزرگ بینیش به خاک سیاه بشونه و با خاکِ کوچه یکسان کنه، سها دلش می خواد درست مثل قبل همه چی تو ی دستای خودش باشه، مثل پروژه های قبلی، خودش پیروز این میدون باشه، ولی سها یادش رفته برنا کسی نیست که بیرونِ این گود بشینه و فقط تماشا کنه...


    قسمتی از داستان:
    - آشِ خوش مزه ای پختین!
    لبم و گاز گرفتم. پسره ی پررو! کم تو دانشگاه تحملش می کردم، اینجا هم شروع شد. خودم و نباختم، لبخندِ پیروزمندانه ای زدم و گفتم:
    - خب! چرا به خودتون زحمت بدین و با واژه ها درگیر شین؟!!
    به ساختمون اشاره کردم و ادامه دادم:
    - میل کنید...! شیرینیه مهندسیم و فراموش کرده بودم بهتون بدم.
    موبایلم زنگ خورد.



    نکته: کپی کردن داستان بدون اجازه رسمی از نویسنده مجاز نمی باشد و در صورت دیدن طبق جرایم رایانه ای با شخص خاطی برخورد میشود.





    حرف جدید !!!!!!!!
    *** گذاشتن این رمان در هر جایی(وبلاگ ها و سایت ها) به هر صورتی . مجاز نمیباشد . لطفا برای اجازه پیام خصوصی به هر سه نفر نزنید . و در صورت دیدن رمان "سها" در وبلاگ ها و سایت های مختلف به هر صورتی(pdf . موبایل .و کپی شده)
    طبق جرایم رایانه ای با شخص خاطی برخورد میشود...

    ***
    فقط میتونید لینک همین صفحه رو بذارید ... فقط لینک



    تاریخ شروع رمان : اول /مرداد /1391
    فعلا تاپیک رو زدیم که منتظرمون باشید....
    ویرایش توسط Tikooli : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 11:31 بعد از ظهر
    لبخند بزن به مهتاب
    نگو تاریک ِ
    از بوی بارون پیداست . .
    بهار نزدیک ِ


    تا اطلاع ِ ثانَوی . .
    شرمنده همگی هستم
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,02,25
    عنوان کاربر
    مدیر بخش عکس
    نوشته ها
    25,993
    میانگین پست در روز
    13.69
    محل سکونت
    تهران

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
    آمارکتابهای در جریان سایت
    برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
    لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
    برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    ممنون
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    ترول چیست؟ به نظرم خوبه كه همه اينو بدونيم

    قوانین مهم بخش والپیپر

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1390,08,05
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    3,754
    میانگین پست در روز
    3.74
    محل سکونت
    همین دور و برا

    Talking فصل اول



    صدای کوبیده شدن و جوشکاری بلند شد ...برای همین بلند تر گفتم:
    -"اوستا, دست من نیست... نقشه دیگه کشیده شده ....باید ببرم شرکت ...بعد جواب بدم اگر دست من بود همون نقشه ای رو که شما میگی رو تایید میکنم"
    اوستا -خب خانم مهندس ما چیکار کنیم؟ بزنیم دیوار رو یا نه؟
    "کلافه آرنجم رو تکیه دادم به دیوار و سرم رو گرفتم:"
    -نمیدونم.
    اوستا با لحن خسته تری جواب داد- خانم نمیدونم چیه؟ بالاخره بزنیم یا نه...
    "یکم فکر کردم و لبخند مرموزی زدم و گفتم:"
    -نه ...طبق نقشه ای که شرکت تایید کرده پیش برید...
    "اوستا رفت کنار بقیه ی کارگر ها و دستور رو بهشون داد ...
    کلاه مهندسی نارنجیی رو که روی سرم بود مرتب کردم و خیلی با اعتماد به نفس تو ساختمون نیمه کاره شروع کردم راه رفتن ....
    همه مشغول بودن ...یکی سیمان میبرد ...یکی یه جایی رو میکوبید ...
    تو کارم جدی بودم ... البته ... اخلاقا نه ...بعضی وقتا شیطنتم بر اخلاق کاریم غلبه میکرد ...همون بعضی وقتا بود که کار دستم میداد...
    یا بعضی وقتا لجبازیم ...که اونم باز از شیطنتم نشات میگرفت ...
    از اونجایی که از بچگی شیطنتم زیاد بود و حس و حال نشستن نداشتم .. بیشتر با پسر های فامیل بازی میکردم ... و طوری شد که بزرگ هم که شدم ..شغلم ..روحیه و قدرت مردونه میطلبید ...
    البته دختر های زیادی مثل من مهندس ساختمون هستند..ولی نمیدونم چرا احساس میکردم من با بقیه متفاوتم...که این رو مدیون اعتماد به نفس بالام هستم...
    ناخوداگاه به خودم افتخار کردم و لبخندی روی لبم اومد...
    کارگری که داشتم از کنارش رد میشدم ...زیر چشمی به لبخند من نگاه کرد ...
    "تو دلم گفتم "
    -الان میگه دیوونه است ...
    "با عصبانیت گفتم"
    -به چی داری میخندی؟
    "با تعجب دست از کارش کشید و گفت :"
    -خانم مهندس من کی خندیدم؟
    -خب که چی؟ سرت به کار خودت باشه ...
    "داشتم رد میشدم که دیدم با تعجب و دهن باز نگاهم میکنه .."
    -کلاتم بذار سرت
    کارگر (متحیر) -چشم خانم...
    "دوباره اعتماد به نفس بهم غلبه کرد و سرم بالا و با قدم های محکم راه افتادم...
    دیوار ها نیمه کاره بود ...
    رفتم لبه ی ساختمون وایسادم و به اطرافم خیره شدم...
    "صدای مردی تا بالا می اومد ..."
    -یعنی که چی ایشون گفتن؟؟
    مگه من آخرین بار نگفتم نقشه اینطور که من میگم باید پیش بره ...
    "کی بود که ساختمون رو گذاشته بود روی سرش ..لبم رو گاز گرفتم و دیوار رو محکم گرفتم که پایین نیوفتم...
    "دو طبقه پایین تر از من نزدیک ورودی ساختمون وایساده بود ...
    "برگشتم طبقه ای که خودم توش بودم رو دیدم ..."
    همه مشغول کار های خودشون بودن ..وقتی مطمئن شدم کسی حواسش بهم نیست ...
    دوباره یکم خم شدم و گوش وایسادم
    گوشام رو تیز تر کردم.:
    - یعنی چی که ایشون گفتند؟ از امروز به بعد من هم اینجا مهندس ناظر ام... حرف حرف منم هست...
    "هیچم حرف شما نیست...اصلا کی بهش اجازه داده بیاد اینجا پر رو بازی هم در بیاره ؟ حتما از این توهمی هاست
    "صداش خیلی آشنا بود ... ولی اونقدر حرفش ذهنم رو مشغول کرده بود که وقت فکر کردن به آشنا بودن صداش رو نداشتم...."
    - اصلا من نمیدونم یه خانم چطوری میتونه پروژه به ای بزرگی رو تنها اداره کنه...
    "تو دلم گفتم:"
    -خب نمیدونی حرف نزن...
    "حرص و عصبانیت تو صداش موج میزد ...دوباره ادامه داد."
    -همین که من گفتم .... این تیکه ی نقشه رو عوض میکنید ...احتیاجی هم نیست با شرکت مشورت کنید ...
    من از این به بعد اینجام...
    اوستا -چشم آقای مهندس ... ببخشید که نشناختمون ..از شرکت بهم خبر داده بودند که قراره مهندسی هم برای کمک بیاد ...ولی فکر نمیکردم امروز تشریف بیارید...
    -خواهش میکنم ..بفرمایید به کارتون برسید...
    "اوستا رفت ...دوباره صداش کرد "
    -این خانم مهندسی که میگید الان کجاست؟
    اوستا-طبقه ی دوم باید باشن..
    -باشه ..
    "سریع خودم رو کشیدم عقب که دیده نشم...
    "دوباره به پایین نگاه کردم ...احتمالا اومده بود بالا ...سریع از کنار دیوار به کنار رفتم تا متوجه حضور من نشه ..رفتم نزدیک پله ها وایسادم و خودم رو مشغول نگاه کردن نقشه ای که تو دستم بود کردم.....
    "تو دلم گفتم:"
    -تو فقط پات رو بذار بالا ...
    صدای غرغرش از راه پله می اومد
    -یعنی من فقط میخوام ببینم ایشون آش شلهقلم کار دارن درست میکنن یا ساختمون ...
    "اصلا به روی خودم نیاوردم که صدایی شنیدم یا نه ..."
    الکی به نقشه خیره شده بودم..متوجه شدم که صدای خش خش قدم هاش نزدیک شد .... که صداش اومد
    - خانم مهندس؟





    ادامه دارد....


  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1390,08,05
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    3,754
    میانگین پست در روز
    3.74
    محل سکونت
    همین دور و برا

    Talking

    برگه رو از جلوی صورتم یکم گرفتم پایین و بهش نگاه کردم ...باورم نمیشد ...
    وای خودش بود؛ این اینجا چیکار میکرد؟
    تا من رو دید پوزخندی زد و یکم به در و دیوار ساختمون نگاه کرد...
    البته میدونستم این نگاهاش برای رد گم کنیه که خنده اش نگیره...
    درسته که با دیدنش یکم عصبی شده بودم...ولی باز خودم رو نباختم...و نقشه رو جمع کردم تو یه دستم و دست به سینه جلوش وایسادم:
    -بله؟
    "چشم از دیوارای آجریه نیمه کاره ی ساختمون گرفت و با پوزخندی که هنوز گوشه ی لبش بود گفت:"
    -به به میبینم که به آرزوتو رسیدین....و واژه ی "مهندس" جلوی اسمتون اومده...
    "پوزخند تمسخر گوشه ی لب من هم اومد....بهش نگاه کردم"
    -امرتون؟ فکر نکنم اینجا اومده باشین تا ببینید من به کدوم آرزو هام رسیدم یا نرسیدم؟
    "نفس عمیقی کشید ...و با خنده نفسش رو بیرون داد...."
    مطمئن بودم آدم پررویه و کم نمیاره..
    -نه به هیچ وجه به اون دلیل اینجا نیومدم... من اینجا هستم ... تا خرابکاری های همون غلط املایی رو درست کنم...
    "بهش با تعجب نگاه کردم که گفت:"
    -غلط املایی که جلوی اسمتونه... واژه ی مهندس رو میگم...
    باید جلوی اسمتون مینوشتن آشپز ...
    "به ساختمون اشاره کرد و گفت:"
    -آش خوش مزه ای پختین....
    "لبم روگاز گفتم ...کم تو دانشگاه تحملش میکردم ..اینجا هم شروع شد..."
    لبخند پیروزمندانه ای زدم و گفتم:"
    -خب چرا به خودتون زحمت بدین و با واژه ها درگیر شین ...!؟
    "به ساختمون اشاره کردم و گفتم:"
    -میل کنید ... شیرینیه مهندسیم رو فراموش کردم بهتون بدم....
    "موبایلم زنگ خورد ..."
    "بهش نگاه کردم... عصبانیت رو از روی فشار دادن فکش میشد حس کرد...
    "بهش اشاره کردم ..."
    -ببخشید جناب فرهمند... یه چند لحظه منتظر باشین...
    "تلفنم رو جواب دادم....مادرم بود"
    -بله؟
    مادرم- سلام دخترم خسته نباشی...
    -سلام .ممنون...
    مادرم-زنگ زدم قول و قرارامون رو اوکی کنم... امروز زود میای خونه ...باشه ..؟
    -بله؛ فراموش نکردم...
    مادرم-چرا اینطوری حرف میزنی؟
    "مخصوصا این مدلی حرف میزدم که متوجه نشه با مادرمم.."
    -مشکلی پیش نیومده ... من ظبق قرار تا نیم ساعت دیگه اونجام...
    مادرم -ولی یه چیزیت هستا ....باشه پس میبینمت...
    -صحبت میکنم...خدانگهدار...
    مادرم-خداحافظ..
    "تلفنم رو قطع کردم و برگشتم سمت فرهمند..."
    -ببخشید..
    فرهمند -خواهش میکنم..به مادرتون سلام میرسوندین..
    "فهمیدم یه دستی زد ..."
    "تو دلم گفتم:"
    -کوچیکیتون رو میرسونم...
    "پوزخندی زدم و گفتم"
    -مگه شما وقتی سر پروژه هستین با مادرتون صحبت میکنید؟
    "سرش رو تکون داد...حرفی نداشت ...برای همین گفت:"
    فرهمند -من میرم به پروژه سر بزنم....
    "لبخند پیروزمندانه ای روی لبم اومد و گفتم:"
    -نوش جان...
    "لبهاش رو روی هم فشار داد و به سمت پله ها رفت..دست به سینه و با همون لبخندم رفتنش رو نگاه میکردم...
    یهوبرگشت سمتم...
    -راستی خانم ایزدی... ما مهندس ها ... نقشه رو درست برعکس اون چیزی که دستتونه میگیرم...البته ..شما آشپز ها رو نمیدونم...
    با لبخند ادامه داد - با این آش شلهقلم کارتون...
    و از پله ها بالا رفت...
    نقشه ای که دو دستم بود رو نگاه کردم و اون رو توی دستم فشار دادم که صدای خش خش مچاله شدنش به گوشم رسید و زیر لب گفتم
    -لعنتی ...





    ادامه دارد
    تشکر = روحیه و....( )



  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1390,05,10
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    1,356
    میانگین پست در روز
    1.24
    محل سکونت
    همين نزديكيا...هر جا كه به خدا نزديكتر باشه
    حالت من
    Khoonsard

    Talking

    سلام به روي ماه تك تك دوستاي عزيز گل نود و هشتي ...

    اميدوارم از خوندن اين رمان لذت ببريد ...
    *****************




    وقتي به خودم امدم ديدم تك و تنها سر جام وايستادم و هنوز نقشه تو دستمه
    به نقشه تو دستم كه بر عكس گرفته بودمش خيره شدم
    با ناراحتي نفسمو دادم بيرون و تو دستم لوله اش كردم
    و با حرص اداشو در اوردم:
    - اش شله قلم کارتون
    و با عصبانيت كلاه امو كه احساس كردم كمي امده پايين با انگشت اشاره دادمش بالا و راه افتادم

    به طبقه پايين رسيدم اوستا محو دستورات جناب بود
    فرهمندم كه مثل پنكه سقفي دور برداشته بودو يه لحظه هم فكش از حركت واينميستاد و همين طور به اوستا دستور مي داد
    بهشون نزديك شدم
    و با ارامش
    -اوستا چرا كار نمي كنيد ؟
    با عجر از فرهمند رو گرفت و به من خيره شد
    فرهمند با عصبانيت به طرف من برگشت و دستاشو به پهلوش زد
    اوستا- خانوم مهندس من نمي دونم بايد بلاخره چيكار كنم ...؟
    - يعني چي كه نمي دوني ..همون كاري رو كن كه من اول بهت گفتم
    اوستا- ولي جناب مهندس گفتن
    با حرص :
    - اوستا
    فرهمندم بي اعتنا به من
    - .بريزش اوستا
    - چي چي رو بريزه
    فرهمند- مي گم بريزش
    برگشتم طرفش و مثل خودش دستامو زدم به كمرمو و خواستم صدامو ببرم بالا
    كه كلاه طبق معمول به خاطر یکم بزرگیش سر خورد به سمت پايين ،با حرص در حالي كه دست راستم رو كمر بود،با دست چپ دادمش بالا
    خنده تو چهره اش هويدا شد
    خودمو نباختم و با اقتدار :
    -جناب مهنـــــــدس فرهمند.....مهندس ناظر اينجا منم ...شما فقط كنار ما همكاري مي كنيد ...نه دخالت
    فرهمند- خوب منم دارم همين كارو مي كنم
    و با اون چشماي قهوه ايش بهم خيره شد
    حركاتش دقيقا منو برد به دوران شيرين و لذت بخش دانشجويي .
    .مخصوصا اولين روز ...و مخصوصا منو برد به جايي كه همه اشنايي ميمونمون از اونجا شكل مي گرفت
    درست زماني كه براي انتخاب واحد ،بچه های گروه معماری جلوی بردی که به خاطر ازدحام جمعیت در حال ترکیدن بود جمع شده بودن

    - ببين استادش كيه؟
    تو این جمعيت چطور ببينم؟
    سرمو با تاسف براي نازنين تكوني دادمو و سعي كردم خودمو از بين جمعيت كه بيشترشونم اقا بودن رد كنم
    با كيفم به پهلوي این و اون مي زدمو مي رفتم جلو
    - ببخشيد ببخشيد
    و بالاخره خودمو با هر جون كندني در حالي كه مقنعه ام خيلي عقب رفته بود رسوندم جلوي برد
    دستي به مقنعه ام كشيدم و كمي دادمش جلو
    به ليست دروس و اسامي استادا خيره شدم
    خودكار تو دستم بود ولي برگه اي براي نوشتن نداشتم
    كلاسورمو دادم زير بغلم و انتهاي خودكارو گذاشتم بين دندونام و با دو د ست مشغول باز كردن كيفم شدم
    تو اون گير و ودار برگه اي هم پيدا نمي كردم
    كه يهو يكي خودكارو از بين دندونام كشيد بيرون
    با دهن باز به پسري كه كنارم ايستاده بود وبا ارامش با خودكار من در حال نوشتن كدا بود خيره شدم

    .بعد از كمي نوشتن دوباره به برد خيره شد
    "نه بابا این يارو زياد از حد پرو تشريف دارن"
    و خطاب بهش :
    -اگه يه وقت برگه اي هم خواستي بگو ....تعارف نكنيا
    و در كيفمو به طرفش گرفتم

    پسر با پرويي :
    نه خيلي ممنون فعلا نيازي نيست
    ابروهامو دادم بالا
    و با عصبانيت خودكارو از دستش كشيدم بيرون
    -تو كه يه خودكار براي نوشتن نداري ..با چه جراتي رو خودت اسم دانشجو مي ذاري ؟
    با خنده دستي به سرش كشيد و خواست جوابمو بده كه يكي از پشت سر صداش كرد
    برنا.. برنا ..چي شد؟ نوشتي؟يا هنوز داري اب تو هاونگ مي كوبي؟

    و پسري كه حالا مي دونستم اسمش برناست با خنده و در حالي كه نگاش به من بود به دوستش گفت :
    اره بلاخره این اب كوبيدنم جواب داد .
    پسر با خنده خودشو به برنا رسوند و با شيطنت دستشو گذاشت رو شونه اش و گفت :
    اه جون من ...پس لازم شد به ننه اقدس بگم تا پسرشو با يه شلوار مامان دوز براي خواستگاري بفرسته سراغت
    برنا با خنده :
    زهرمار
    چهره امو با انزجار از شون گرفتم و با صداي ارومي:
    لوساي بي مزه و بي نمك
    برنا با خنده:
    بهتره به ننه اقدس بگي پسرشو بفرسته سراغ يكي ديگه
    چون بدون فندكم اب جوش مياره
    با این حرفش سريع برگشتم طرفش
    كه ديدم دوتاشون با خنده و با سرعت از بين جمعيت دارن رد مي شن .
    چشمامو كمي تنگ كردم
    من يكي اگه تو رو ادم نكنم از این دانشگاه فارغ التحصيل نميشم
    *****
    هنوز تو چشماي سياهم خيره بود
    - مهندس پاتو از پروژه من بكش بيرون
    با حالت مسخره به پاهاش خيره شد
    - فعلا كه پاها م سر جاشونن
    دستامو از رو كمر برداشتم و دست به سينه شدم
    -فكر كنم زبونتونو مهندس فرجاد بهتر بفهمه
    و با این حرف ازشون فاصله گرفتم ...
    از ساختمون نيمه كار زدم بيرون وكلامو از رو سرم برداشتم
    -دانشگاه كم بود اينجا هم برا من مثل برج زهرمار قد علم كرده
    تا پشت فرمون نشستم
    گوشيم زنگ خورد




    ادامه دارد.................





    **************************************************

    *****************************************



  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1390,05,10
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    1,356
    میانگین پست در روز
    1.24
    محل سکونت
    همين نزديكيا...هر جا كه به خدا نزديكتر باشه
    حالت من
    Khoonsard

    Talking

    جانم مامان
    اوه خدايا شكرت فكر كردم چت شده چرا اونطوري حرف مي زدي مادر ؟
    جوابي ندادم و مامان ادامه داد
    قربون دختر گلم برم يه امشبي رو زود بيايا ..باشه ؟ .
    نفسمو بيرون دادم و با دلخوري :
    - مامان
    سها عزيزم خواهش مي كنم به این يكي ديگه رحم كن .پسر يكي از دوستاي پدرته مي دوني كه چقدر براي پدرتم عزيزن
    - مامان اينارو خوب براي چي به من مي گي ؟
    اخه عزيز دلم ...من مي دونم كه هيچ كسي جز دختر خودم ....خواستگارارو اونطوري فراري نمي ده
    نمي دونم چيكارشون مي كني كه به دو دقيقه نكشيده از اتاقت مثل اسب رم كرده فرار مي كنن و به پشت سرشونم نگاه نمي ندازن
    - اه مامان ،اگه اونا مشكل رم كردگي دارن چه ربطي به من داره اخه؟
    مامان با صدايي پر خواهش :
    عزيزم فقط يه امشبو رو با دل مادرت راه بيا
    چشمامو روهم گذاشتم.و بعد از چند ثانيه بازشون كردم
    كه فرهمند جلوي ماشينم سبز شد عصبي شدمو به سختي :
    - باشه مامان هر چي تو بگي
    مي دونستم تو دختر خوب خودمي
    "اوه خدا من "
    -.مامان من بايد برم ،كاري نداري؟
    نه گلم،فقط دير نكني
    - باشه... باشه
    و تماسو قطع كردم
    بهش چشم دوختم
    به طرفم امد و كمي خم شد و ضربه ارومي به شيشه زد بدون نگاه كردن بهش شيشه رو دادم پايين
    فرهمند - مشكلي پيش امده؟
    - بله
    با خنده :
    مي تونم كمكتون كنم؟
    لبامو به هم فشار دادم و برگشتم طرفش
    - از پروژه من برو بيرون تنها كمكيه كه مي توني بهم بكني مهندس
    ابروهاشو انداخت بالا و صاف ايستاد
    نه مثل اينكه باورت شده مهندسي
    - نه اتفاقا تازه باورم شده كه تو زيادي خودتو تحويل مي گيري ..
    هيچ عوض نشدي
    -مگه تو عوض شدي ؟
    دوباره به طرفم خم شد
    من مشكل و ايرادي نداشتم كه بخوام عوض بشم
    لبخندش پررنگتر شد و خواست ادامه بده كه من قبل از اينكه بخواد چيز ديگه اي بهم بپرونه پامو گذاشتمو رو پدال گاز و با سرعت ازش دور شدم
    از توي اينه به گرد و خاكي كه بلند كرده بودم نگاهي انداختم
    با خنده ايستاده بودو سرشو با تاسف برام تكون مي داد.
    نگامو از اينه گرفتم و به رو به روم خيره شدم.
    بازم ذهنم پر كشيد به همون روزا

    سرجلسه امتحان يكي از دروس عمومي كه سخت مشغول نوشتن بودم احساس كردم چيزي به مقنعه ام اصابت كرد
    اروم سرمو اوردم بالا و به مراقب چشم دوختم حواسش به بيرون بود
    كمي سر چرخوندم
    چيزي دستگيرم نشد كه دوباره يه چيزي به مقنعه ام خورد يه تيكه كاغد گلوله شده بود
    زودي برگشتم يه صندلي عقب تر از من نشسته بود
    با لباش داشت هجي مي كرد سوال 3
    چشامو تنگ كردم و مثل خودش هيجي كردم
    - با مني ؟
    سرشو با مظلوم نمايي تكون داد
    پوزخندي زدم و مثل خودش:
    - برو بابا
    و سرمو برگردوندم و مشغول نوشتن شدم
    كه باز با گلوله كوچيك كاغذ به مقنعه ام زد رسما جوش اوردم و با حالت طلبكاري برگشتم طرفش
    پرو پرو تو چشام خيره شده بود هي مي گفت 3
    تصميم گرفتم بهش توجهه اي نكنم و به نوشتنم ادامه بدم
    كه دوباره پرتاباي 3 امتيازيش شروع شد
    اهميتي ندادم
    كه يه دفعه برگه از زير دستم كشيده شد
    همه از خنده در حال انفجار بودن، مراقب هم كه تو خواب خرگوشي به سر مي برد
    باورم نمي شد
    راحت برگه امو از زير دستم كشيده بود بيرون و مشغول نوشتن بود
    تيامم كم نيورده بود و همراه برنا از روي كاغذ من شروع كرده بودن به نوشتن
    به مراقب بي بخار خيره شدم هنوز جلوي در بود و به انتهاي راهرو خيره بود

    از جام بلند شدم و رفتم بالا سرش و برگه رو چنان كشيدم كه از وسط پاره شد
    اه اه... چي كار كردي؟ حالا كجا مي خواي بنويسي؟
    برگه اشو از زير دستش كشيدم
    - اگه قراره من بيفتم تو هم بايد بيفتي
    وبرگه اشو از وسط پاره كردم

    با ناباوري :
    دختره ديووونه..چرا برگه منو پاره كردي ؟
    تازه مراقب متوجه ما شد
    شما دوتا داريد چيكار مي كنيد؟
    و با سرعت خودشوبه ما رسو ند
    برگه ها رو از دست دوتامون گرفت و با داد:
    بيرون
    به مراقب خيره شديم
    با دوتاتونم بيرون
    فرهمند با عصبانيت -تلافيشو سرت در ميارم
    بدون توجه بهش و با عصبانيت از كلاس خارج شدم و اونم پشت سرم در امد
    فرهمند- حالا وقتي مجبور شدي ترم بعد همين درسو برداري مي فهمي كه نبايد اين كارو مي كردي
    -من مثل تو تنبل نيستم
    بنده هم تنبل نيستم اگه وقت داشتم اين درس عمومي خوندنش برام كاري نداشت همه كه مثل شما دخترا وقتشونو براي حفظ كردن تلف نمي كنن ..
    پوزخندي زدم و از پله ها امدم پايين
    كمي ازم عقب مونده بود
    كه به سرعت خودشو بهم رسوند و در حال رد شدن از كنارم
    فرهمند- ايزدي ، كينه اي تر از تو تا به حالا نديدم
    و با گفتن اين حرف به سرعت ازم فاصله گرفت


    اهي كشيدم و پامو رو ترمز گذاشتم به جلوي در خونه رسيده بودم
    فرهمند دانشجوي تنبلي نبود اتفاقا هميشه بالاترين نمراتو توي دروس تخصصي مي اورد
    به طوري كه هميشه اسمش سر زبونا بود .تازه چند روز بعد از اون امتحان فهميدم كه روز قبلش به خاطر مراسم پدر بزرگش نتونسته بوده چيزي بخونه

    و نتيجه لج و لجبازي من و اون برداشتن مجدد درس 2 واحدي به اسم اخلاق اسلامي بود

    كليدو تو قفل چرخوندم و دروباز كردم
    تمام خونه از تميزي برق مي زد
    به هر طرف كه چشم مي دوختم پر شده بود از گلايي كه مامان از حياط چيده بودتشون و خواسته بود فضاي خونه رو باهاشون عوض كنه
    مامان تا چشمش به من افتاد بدو به طرفم امد
    واي باورم نميشه به این زودي امده باشي و سريع هلم داد به طرف حموم
    - اه چيكار ميكني مامان
    تا يه ساعت ديگه مهمونا مي رسن بدو تا نيومدن يه دوش بگير و لباساتو عوض كن
    باشه ميرم چه عجله ايه ؟
    همونطور كه هلم مي داد :
    نه تورو كه ولت كنم زود جيم ميشي و در مي ري ،بهت اعتباري نيست
    وپرتم كرد تو حموم و درو به روم بست
    لبخندي زدمو و به چهره خودم تو اينه خيره شدم
    نه تا این مامان ما تا منو نبنده به بيخ ريش این پسر دوست بابا ول كن نيست كه نيست






    ****
    ادامه دارد......................

    اميدوارم لذت برده باشيد

    ویرایش توسط نيلا... : 1391,05,04 در ساعت ساعت : 12:32 بعد از ظهر

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1388,11,19
    عنوان کاربر
    مدیر بخش درسی و دانشجویی
    نوشته ها
    3,253
    میانگین پست در روز
    2.00
    محل سکونت
    شهر من گم شده است من با تب خانه ای در طرف دیگرشب ساخته م

    پیش فرض

    سلام به همگی
    ********************

    شیر دوش رو باز کردم و زیرش رفتم و همینجوری که قطرات آب به سر و کله ام میخورد تصمیم گرفتم فکری کنم تا بتونم این خواستگار هم بفرستم پیش قبلیا از فکر شیطانی خودم نا خودآگاه لبخندی زدم باید طبق یه نقشه حسابی پیش میرفتم که کسی شک نکنه اگر بابا میفهیمد پوست از کله ام میکند مخصوصا که خیلی این شازده رو دوست داشت داشتم همینجوری فکر میکردم و نقشه میریختم که صدای مامان که به در میکوبید و میگفت :
    سها زود باش چیکار داری میکنی
    - اومدم مامان شما عجله ات از من بیشتره ها
    از زیر دوش بیرون اومدم و شیر آب رو بستم و حوله ای که مامان برام گذاشته بود تنم کردم و از حمام خارج شدم
    مامان تا منو دید به سراغم و اومد رو دستم گرفت و کشید به سمت اتاقم و روی صندلی ای که پشت میز آرایشم قرار داشت نشوند
    - مامان انقدر عجله دارین از دستم راحت شین
    مامان -این چه حرفیه ولی میدونم به امید تو باشم بدترین و زشترین لباست رو می پوشی خودتم به بدترین شکل آرایش میکنی
    حرفی نزدم مامان منو به خوبی میشناخت و سعی داشت همه نقشه های من و نقش برآب کنه ولی نمیدونست اندفعه چه خوابی برای این شاخ شمشاد دیدم
    طبق دستورای مامان عمل کردم و لباسی رو که برام آماده کرده بود پوشیدم و هیچ حرفی نزدم مامان صورتم و بوسید
    مامان - قربون دختر گلم برم چه خانوم شده
    - مرسی و خودم رو به مظلومیت زدم و ادامه دادم :
    - اگر شما و بابا قبول کردین دیگه من حرفی ندارم فکر کنم بهتره منم برم سر خونه زندگیم و به قول شما خانواده ای تشکیل بدم
    مامان نگاه متعجبی به من انداخت
    مامان- نکنه دارم خواب می بینم سها خودتی چی شده یکدفعه عوض شدی
    -هیچی مامان چیز خاصی نشده
    مامان -امیدوارم همین که تو میگی باشه
    مامان نگاهی به من انداخت و از اتاق خارج شد خیالم تقریبا از مامانم راحت شده بود ولی نباید کاری میکردم شک برانگیز بشه به خودم درون آینه نگاهی انداختم واقعا قشنگ شده بودم ولی داغ امشب رو به دل این خواستگار گرام میذاشتم وگرنه سها نبودم به سمت آشپزخونه رفتم
    - مامان کاری نیست من انجام بدم راستی ساعت چند میان
    مامان- نه دخترم کاری ندارم گفتن ساعت ۶:۳۰ میان
    نگاهی به ساعت انداختم یک ربع به ۶ بود دقیقا ۴۵ دقیقه ای وقت داشتم
    - مامان بابا کی میاد
    مامان-بابات زنگ زد گفت تا ۵ دقیقه دیگه اینجاست
    - من برم تو اتاقم فعلا
    مامان- باشه
    به سمت اتاقم رفتم چیکار میتونستم بکنم که نه شک برانگیز باشه هم اینکه این خواستگار فراری بدم با این قیافه ای که مامان برام درست کرده بود نمیتونستم بگم شلخته ام باید یه فکر دیگه میکردم روی تختم نشسته ام و مشغول فکر کردن شدم برعکس همیشه فکری به ذهنم نمیرسید چرا مخم کار نمیکرد همش تقصیر این برنا بود که همه فکرم رو بهم ریخته بود اَه عین کنه میموند
    بابا- سها جان کجایی
    - سلام بابا تو اتاقمم الآن میام
    از روی تختم بلند شدم و به سمت پذیرایی رفتم بابا روی یکی از مبل ها نشسته بود
    - بله بابا کارم داشتین
    بابا- بشین دخترم تا قبل از اینکه خواستگارا بیان میخوام باهات حرف بزنم
    روی صندلی نشستم
    - بله من گوش میکنم
    بابا- سها جان تا حالا هر خواستگاری رو رد کردی من حرفی نزدم ولی این فرق میکنه من این خانواده رو سالهاست میشناسم میخوام عاقلانه فکر کنی
    - چشم بابا حتما
    تو بد مخمصه ای افتاده بودم حسابی کلافه شده بودم چیکار باید میکردم راس ساعت ۶:۳۰ بود که زنگ در به صدا در اومد خودم رو به خدا سپردم مطمئن بودم خدا راهی رو جلوی پام میذاره
    مامان- سها جان برو تو آشپزخونه تا صدات نکردم نمیای بیرونا
    - چشم
    روی صندلی های آشپزخونه نشستم ولی همه حواسم بیرون بود صدای مادر فرشاد رو میشنیدم که داشت با مادرم خوش و بش میکرد تقریبا یک ربعی میشد که اونجا نشسته بودم و منتظر دستور مامان صداش روشنیدم که
    مامان- سها جان چایی بیار عزیزم
    مشغول چایی ریختن تو لیوانایی که مامان آماده کرده بود شدم سینی رو برداشتم از آشپزخونه خارج شدم و با تسلط کامل به سمت مهمونها حرکت کردم ..........

    **********
    ادامه دارد .......


    ببخشیدم اگر، صبر من کم بود و خطای تو زیاد , اگر تحمل من اندک بود و اشتباهاتِ تو بی شمار!ببخشیدم اگر,صدای گریه شبانه ام خوابت را آشفت ,اگر دیدن اشکهای من دلت را آزرد !ببخشیدم اگر , من پر از عشق بودم و تو پر از نفرت,اگر بخشیدن عادت من بود و خصلت تو نبخشیدن!ببخشیدم، به خاطر این همه دوستت داشتن...به خاطر تا آخرین نفس پایِ تو ایستادن!

  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1388,11,19
    عنوان کاربر
    مدیر بخش درسی و دانشجویی
    نوشته ها
    3,253
    میانگین پست در روز
    2.00
    محل سکونت
    شهر من گم شده است من با تب خانه ای در طرف دیگرشب ساخته م

    پیش فرض

    - سلام
    همه جلوی پام بلند شدن و سلامم رو جواب دادن
    - خواهش میکنم بفرمایید بنشینید
    و مشغول پذیرایی کردن شدم جلوی فرشاد که رسیدم زیر چشمی نگاهی بهش انداختم قیافه بدی نداشت (یه پسر چشم و ابرو مشکی با دماغ عقابی، لبهایی متوسط با پوستی سبزه رنگ) ولی این پسر سبزه رو نمیتونست مرد آرزوهای من باشه و با رویاهای من فرسنگها فاصله داشت به نظرم خیلی بچه بود هرکاری میخواست بکنه یه نفر دیگه باید براش اجازه صادر میکرد هیچ اختیاری از خودش نداشت به طور کامل بچه ننه بود
    سینی رو روی میز گذاشتم
    -چشم
    کنار مامان نشستم همه مشغول حرف زدن بودن و منم تو فکر اینکه چطور این هلوی تازه به دوران رسیده رو فراری بدم کم کم داشتم نا امید میشدم که بهترین بهانه رو خود فرشاد به دستم داد اونم با تک سرفه هایی که پشت سرهم می کرد دقیق متوجه نشدم چی شد فقط فهمیدم که از خوشحالی سرفه های فرشاد دیگه رو پام بند نیستم و از جام بلند شدم
    - من الآن یه لیوان آب براتون میارم
    در حالیکه سرفه میکرد
    فرشاد-مرسی
    پیش خودم گفتم حالا نمیخواد تو این حال از من تشکر کنی نمیدونی چه نقشه ای برات کشیدم که از تشکر کردن پشیمون بشی خودت خواستی آقا فرشاد تو خوب میدونستی من نمیخوام باهات ازدواج کنم
    صدبار هم که غیر مستقیم و مستقیم پرسیده بودی جوابت رو داده بودم اگر به احترام بابات اینا نبود با یه اردنگی پرتت میکردم بیرون یه لیوان آب برداشتم و مقدرای نمک توش ریختم اول از کارم پشیمون شدم ولی نه باید اینکارو میکردم وگرنه دیگه فرصتی دست نمیداد
    لیوان رو قشنگ توی یک سینی کوچیک گذاشتم و از آشپزخونه خارج شدم و در حالی که خودم رو نگران نشون میدادم لیوان آب رو بهش تعارف کردم فرشاد از همه جا بی خبر لیوان رو برداشت
    فرشاد-مرسی
    -خواهش میکنم
    و لیوان آب رو یک نفس سر کشید نگاهی بهش انداختم میدونستم الآن حالش بدتر شده ولی دیگه کار از کار گذشته بود نگاهی بهم انداخت لبخندی تحویلش دادم سرفه اش بدتر شده بود نمیتونست حرفی بزنه باباش ضربه ای محکم پشتش زد
    بابای فرشاد- چی شدی تو پسر
    فرشاد کم کم حالش بهتر شده بود و من هنوز لبخندی رو که گوشه لبم جا خوش کرده بود داشتم
    مامان - بهتری فرشاد جان
    فرشاد که هنوز یه تک سرفه هایی میکرد
    فرشاد- بله بهترم ممنون
    بعد از چند دقیقه ای
    بابا- حالا که فرشاد جان حالش بهتره دخترم پاشین برین حرفاتون رو بزنین
    - چشم
    مطیع از جام بلند شدم و فرشاد هم پشت سر من بلند شد باهم به سمت اتاق من حرکت کردیم در اتاق رو باز کردم و داخل شدم فرشاد در رو بست و روی صندلی کنار میزم نشست
    فرشاد- مطمئن باش اینکارت رو تلافی میکنم
    - چه کاری
    فرشاد-همین مهربونی ات رو میگم
    - قابل شمارونداشت
    به سمت کتابهام رفتم بی توجه به فرشاد مشغول زیر رو کردنشون شدم هراز گاهی چندتا از کتابام روی زمین می افتاد و من بی توجه بهشون مشغول کار خودم بودم
    فرشاد- نمیخوای کتابا رو برداری
    -نه الآن حوصله اش رو ندارم برشون میدارم چه عجله ای
    فرشاد- بهت نمیاد مرتب نباشی
    - چرا همچین فکری کردی
    فرشاد- از ظاهرت
    - خوب اینم به خواست مامان
    فرشاد- آهان
    - حرفی داری بزن نداری برو بیرون
    فرشاد- چه مهمون نواز
    - مرسی لطف دارین
    نمیدونستم چیکار کنم من که همیشه کله ام پر از نقشه بود چه ام شده بود باید یه کاری میکردم
    فرشاد- بشین کارت دارم
    روی تخت نشستم
    - بفرمایید
    فرشاد- میتونم بپرسم تو چه خواسته هایی از همسر آینده ات داری
    - همسر ؟؟
    باید با پرویی ایشون رو رد میکردم میدونستم این آقا با سایرین فرق میکنه
    فرشاد- چیز عجیبی گفتم
    - نه ولی فکرکنم این کلمه رو زود استفاده کردین
    فرشاد- چطور
    - آخه من هنوز زن شمارو نمی بینم بنده هم هنوز ازدواج نکردم خوب می فرمودین اینا محض یادآوری بود
    فرشاد- بله حق باشماست جمله ام رو تصحیح میکنم شما از کسی که میخواد باهاتون ازدواج کنه چه انتظاری دارین
    - لزومی نمی بینم جواب بدم چون کسی رو نمی بینم که اومده باشه خواستگاریم
    چشمهاش گرد شده بود
    فرشاد- من چیم اینجا
    - آقا فرشاد
    فرشاد- نه یعنی برای چی اینجام
    - نمیدونم حتما اومدی به دوست پدرت سر بزنی
    فرشاد- یعنی تو نفهمیدی برای خواستگاری اومدیم
    با صدای بلند زدم زیر خنده.........

    **********
    ادامه دارد .......



  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1390,08,05
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    3,754
    میانگین پست در روز
    3.74
    محل سکونت
    همین دور و برا

    Talking

    -یعنی اومدی منو بگیری؟
    "نذاشتم حرف بزنه ....با همون خنده ام گفتم:"
    -خب صبر کن من بدوام تو من رو بگیر....
    "خودم بلند بلند زدم زیر خنده ...فرشاد با دستمال کاغذیش یکم پیشونیش رو خشک کرد و با تک خنده ای گفت:
    فرشاد - خب من اول شروع میکنم.
    یکم به هم نگاه کردیم ...
    دلم میخواست بلند شم و بکوبم تو سرش ...
    " آخه من به چه زبونی حرف زدم...باز داری ساز خودت رو میزنی؟"
    "اون هنوز داشت حرف میزد ..."
    تو دلم داشتم بهش فحش میدادم.... و هی تصور میکردم كه یهو وسط حرفش بلند مي شم و بدون هیچ حرفی مي رم طرفش..و اونم با دهن باز بهم نگاه مي كنه
    ..و منم بدون مقدمه...موهاش رو مي گيرم تو دستمو سرشو چندين بار به ميز رو به روش میکوبم ... و اونم هیچ مقاومتی نمیکنه...
    اونقدر رفته بودم تو فکر كه هیچ کدوم از حرفاش رو نمی فهمیدم..به خودم كه اومدم... چشمام رو جمع کرده بودم و در حالی که گوشه ی لبم رو فشار میدادم..نگاهش میکردم....
    فرشاد دستاش رو روی میز به هم قلاب کرده بود و هنوز حرفاش و کاراش برای ادامه زندگیش رو توضیح میداد .یهو حرفش رو قطع کرد و.. نگاه ثابت من روی خودش برگشت و بهم نگاه کرد..
    یکم هول کرد ...
    به ته ته پته افتاد....
    سریع با چند حرکت روی اعضای صورتم..چهره ام رو به حالت عادی برگردوندم...
    و لبخند ملیحی گفتم:"
    - تا کی میخواید حرف بزنید...
    "هنوز داشت به نقطه ی نا معلوم روی دستش نگاه میکرد..."
    فرشاد -بله حق دارید شما هم حرف بزنید...البته اگه الان چیزی تو ذهنتونه ..اگه نیست که بقیه ی حرفا بمونه برای یک روزه دیگه که شما با خیال راخت تر فکر کنید
    "تو دلم گفتم:"
    -همچین میگه فکر کنید انگار، فکر کردن هم میخواد
    "ولی باز خوبه از پشت تلفن دست به سرش کنم بهتره تا این که دوباره یه لیوان آب نمک حروم کنم... برای همین با ذوقی خاص گفتم:"
    -عالیه اگر بذارید برای بعد...
    اینطوری راحت تر..
    "تو دلم"
    -میتونم دست به سرت کنم...
    "یکم اممم؛ اممم کردم که یادم بیاد داشتم چی میگفتم که ادامه دادم..:"
    -میشه درباره اش فکر کرد...
    "یکم خوشحال شد ..فکر کرد واقعا میخوام درباره اش فکر کنم..."
    فرشاد -واقعا خوشحالم که برای اولین بار ازتون یه جواب مثبت شنیدم... پس جای امیدواریه..
    "دستم رو گذاشته بودم زیر چونه ام و باز هم با همون لبخند ملیح نگاهش میکردم:"
    "تو دلم "
    -بابا تو دیگه چقدر ساده ای...
    به تو فکر نمیکنم که ...میخوام فکر کنم که چطوری این یارو مهندس زیگیل رو فراری بدم...
    "با لبخندی از جاش بلند شد ... و منم باهاش بلند شدم...
    در اتاق رو باز کرد و اشاره کرد که من اول خارج شم...
    دوباره اعتماد به نفسم چسبید به سقف اتاقم تو دلم گفتم:
    -بابا ایول داری...لیدیز فرست و اینا هم که بلدی... نه خوشم اومد از این حرکتت...
    "سرم رو تا حد امکان بالا گرفتم و از اتاق رفتم بیرون..
    تا مادرش ما رو دید گفت:"
    -چی شد عروس خانم...
    "تو دلم .."
    -اه اه ..عروس ؟؟؟
    "لبخندی زدم که فرشاد خودش گفت ..:"
    -یکم ایشون فکر کنن بعد تصمیم میگیرم...
    "بعد از یکم صحبت ...خانواده اش قصد رفتن کردن...:"
    من و مادرم تا در آپارتمان به استقبالشون رفتیم ..ولی پدرم تا در بیرون همراهیشون کرد ...:"
    "تا مادرم در آپارتمان رو بست برگشت سمتم...و با نگاه مرموزی گفت:"
    -چیگارش کردی؟
    "با تعجب ساختگی گفتم:"
    -مگه باید کاریش میکردم...
    "مادرم دست به سینه به در تکیه داد و گفت:"
    -اون از بهونه هات که میگفتی دلم نمیخواد ازدواج کنم و ...چه میدونم اینا نیان و ... برای بابا بد میشه که خرابش کنم...مگه هولیم؟ آخه فرشاد شوته ..
    "دستش رو هوا مونده بود ...یکم نگاهم کرد و اینا...:"
    -مطمئن باشم فرشاد الان سالمه..
    "تو دلم"
    -الان رو که آره ... ولی چند ساعت دیگه رو نمیدونم..
    "ولی برای این که مادرم دست از سرم برداره گفتم:"
    -بله مادر مطمئن باشید..
    "شونه هاش رو بالا انداخت و به سمت آشپزخانه رفت ...
    -امیدوارم...
    "منم به سمت اتاقم رفت و در رو بستم و بهش تکیه دادم... و به حالت ساختگی عرقی رو که روی پیشونیم بود پاک کردم...
    صدای در خونه اومد .... گوشام رو تیز کردم...
    پدرم آروم آروم با مادرم حرف میزد ..ولی به این دقت نداشت که من گوشام تیز تر از اون حرفاست...
    پدرم-خانم نمیدونم پسره چش بود تو آسانسور هی سرفه میکرد ..احساس کردم حالش جالب نیست....
    مادرم-معتاد نیست...
    پدرم یکم با حالت تعجب صداش بالا رفت ...
    پدرم -نه خااااانوم... پسر آقای کیانی و اعتیاد؟
    مادرم انگار از حرفش پشیمون شده باشه گفت:"
    - راست میگی...نجابت از سر و روش میریخت...
    پدرم -این دختره شر درست نکرده که؟
    تو دلم گفتم:"
    -نه فقط یه نصفه نمکدون ضرر رسونده همین
    مادرم-نه آروم بود
    "جلوی دهنم رو گرفتم که صدای خندم بیرون نره..."
    پدرم-پس چرا قایم شده؟
    مادرم-آخه اگه شر به پا میکرد قایم میشد؟یه چیزی میگی ها....
    حتما خسته بوده رفته بخوابه...


    ******
    ادامه دارد...


    ویرایش توسط Tikooli : 1391,05,07 در ساعت ساعت : 07:04 بعد از ظهر

  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1390,08,05
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    3,754
    میانگین پست در روز
    3.74
    محل سکونت
    همین دور و برا

    Talking

    پدر و مادمم شروع کردن درباره ی حاشیه ها حرف زدن...
    دیگه ارزش نداشت وقت قشنگم رو هدر بدم و از گوشای نازنینم کار بکشم...
    آروم آروم رفتم سمت تختم و روش دراز کشیدم...
    به سقف اتاقم چشم دوختم...
    با ياد آوري اينكه فردا حتما بايد سري به ساختمون مي زدم باز به گذشته ها رفتم
    "یه روز برفی تو دانشگاه از کلاس که در اومدیم نازنین گیر داد که بریم بوفه یه چایی بخوریم...چون دیگه کلاس نداشتم ..بی میل هم نبودم ..برای همین به سمت بوفه راه افتادیم...
    پام رو که تو بوفه گذاشتم...از دور فرهمند رو دیدم...
    با هم چشم تو چشم شدیم..که سریع دوباره به دوستش نگاه کرد ...و صحبتش رو ادامه داد...
    منم بی توجه به اون دنبال نازی رفتم که چایی بگیرم...
    -آره نازنین نمیدونم چرا بابام از یه ساعتی به بعد رو بلد نیست ...دیروز رفته بودم بیرون خرید ..هی زنگ میزد میگفت میدونی ساعت چنده...؟؟
    "نازنین بلند بلند خندید و چایی هامون رو گرفت ..و یکیش رو داد دست من....."
    نازنین-از دست تو سها...
    "همونطور كه ليوان چايي دستمون بود داشتيم دور تا دور بوفه رو براي پيدا كردن جانگاه مي كرديم ...كه جز یک میز آخر سالن چیز دیگه ای به چشمون نخورد ...
    - نظرت چيه بريم بيرون تو هواي برفي چاييمونو بزنيم تو رگ
    نازنين- خدا بهت شفا بده...تو اين هوا يه قدمم نميشه راه رفت..چطور اونوقت تو مي خواي بيرون چايي بخوري...
    گوشه لبمو كج كردمو دوباره به ميز خيره شدم ...البته گوشه چشمم داشت فرهمندو مي ديد...
    باشه بريم ...
    نازنين- نمي دونم چرا هر جا مي ريم اين دوقلوه هاي بهم چسبيده رو هم بايد ببينيم....
    خودمو زدمو به اون راه:
    كيا ؟
    - اي بابا يعني مي خواي بگي از وقتي كه امديم نديديشون ...
    و با حركت چشم بهشون اشاره كرد

    - ادماي مهمي نيستن كه بخوام بهشون توجه كنم.
    نازينين -اه براي همينه كه براي رد شدن از كنارشون داري دست دست مي كني و مي خواي از بوفه بزني بيرون
    با چشماي غضبناك بهش خيره شدم
    نازينن- چيه ؟چرا اونطوري نگاهم مي كني..جدي مي گم ..فقط بلدي سر من غر غر كني ...نگاشون كن معلوم نيست دارن درباره چي حرف مي زنن كه بد مصبا اون خنده اشنم قطع نميشه...
    با حرص بشكوني از بازوي نازينن گرفتم و گفتم:
    - حتما دارن به اون نگاه خيره و گيرات روي اون دوست چلمنش مي خندن...
    نازنين زودي قرمز كرد و سرشو انداخت پايين و ساكت اروم به سمت ميز راه افتاد ..پشت سرش كمي مكث كردم و
    -نفسم رو با لجبازی دادم بیرون .. ..
    و با حرص تو دلم گفتم:"
    -حالا باید از جلوی این زبون نفهم رد شم؟ اه لعنتي
    باز با قدم های محکم حرکت کردم...
    از جلوی میزشون که داشتم رد میشدم صدای دوستش تیام رو شنیدم که میگفت:"
    -به به بوی جیگر میاد...
    احساس کردم پام به یه چیزی گیر کرد و محکم خوردم زمین ...و چاییم رو زمین پخش شد...
    یهو سالن رفت هوا و همه شروع کردن به خندیدن ...
    نازنين زودي متوجه ام شد و به سرعت امد طرفم
    صدای برنا رو شنیدم که گفت:"
    -اوه چه خانوم مودبي ...براي سلام و احوال پرسي ..يه سلام كوچيكم كافي بود جوابتو مي دادم ..چه نيازي ديگه به تعظيم بود؟ ..مي خواستي خودتو بهم نشون بدي ؟
    با حرص از روی زمین بلند شدم و به برنا نگاه کردم.... نگاهم خورد به پاهای دراز شده اش روی زمین ...
    فکم رو محکم روی هم فشار دادم...
    با نگاهی که پیروزی توش بود گفت:"
    -چی شد سوختی؟آخی خوردی زمین ...اوف شدی؟
    "عصبانیتم بیشتر شد..زودي از جام بلند شدم و ليوان چايي رو از دست نازنين كشيدم بيرون . و با تمام قدرت خالی کردم رو پيرهنش ...که صدای آخش بلند شد...و از جاش پريد و شروع كرد به تكون دادن پيرهنش
    كه يه بار ديكه سالن از قهقه و خنده بچه ها تركيد
    سرم رو دادم بالا و با يه لبخند پیروزمندانه خواستم از کنارش رد شم که احساس کردم یکی گرفته اتم...
    برگشتم پشت و دیدم کیفم به گوشه ی میزشون گیر کرده...
    اصلا خودم رو نباختم.سریع به دوستش نگاه کردم که ببینم متوجه من شده یا نه ...كه نه دیدم بد جور حواستش به دوستشه
    و در حال پاک کردن لباسه برناِ...بدون این که کسی بفهمه گوشه ی کیفم رو آزاد کردم و با اعتماد به نفس کامل دست نازنین رو گرفتم از در سالن زدیم بیرون...

    وقتی یکم از بوفه دور شده بودیم برگشتم سمت نازنین ..معلوم بود به زور جلوی خودش رو نگه داشته...
    تا به هم نگاه کردیم با هم زدیم زیر خنده ...
    نازنین در حالی که از خنده به نفس نفس افتاده بود گفت:"
    -سها کیفت گیر کرد ...سر اون بدبخت خالی کردی..
    منم اشکام رو که از شدت خنده دور چشمم جمع شده بود پاک کردم و گفتم:"
    - حقشه .... حالا نفهمید که...
    نازنین-تیام رو نمیدونم ...ولی فکر کنم برنا دید...
    "با خنده شونه هام رو انداختم بالا و گفتم:"
    - خیلی خوب شد..



    ****
    ادامه دارد



صفحه 1 از 15 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,10,21, ساعت : 10:03 قبل از ظهر
  2. سها | نیلا... و آیلا و Tikooli کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط avazkhamoosh در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 338
    آخرین نوشته: 1392,08,03, ساعت : 10:34 بعد از ظهر
  3. دانلود رمان سها | نیلا... و آیلا و Tikooli کاربران انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1391,12,20, ساعت : 08:53 بعد از ظهر
  4. رمان آرزو های دور دست | زهرا و آیلا (زندگی یکی از کاربران سایت )
    توسط Star_69 در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 76
    آخرین نوشته: 1391,03,20, ساعت : 06:26 بعد از ظهر

نمایش کاربران بازدید کننده از موضوع : 591

You do not have permission to view the list of names.

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •