| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : زشتستان،دفتر فرماندهی سیاره ی عطارد،طبقه ی 7،اتاق 13
نوشته ها: 145
تشکرها: 1,563
تشکر شده 836 بار در 236 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب-جین آستن حالت من : | پست بسیار مفید : +21 امتیاز سلوم به همه ی دوستان خوب و کاربران گل این سایت... اسمم مرجان ـه و 19 سالمه...اما خیلی وقته که داستان مینویسم. این اولین باریه که نوشته امو و تراوشات ذهنیمو میریزم بیرون...امیدوارم که توی این راه منو تنها نذارید...با تشکر از همتون.... بگو آره| tiana72 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب توضیحی چند درباره ی داستان: این داستان در واقع از زیان دو نفر روایت میشه..دو شخصیت اصلی داستان.توی این داستان سعی کردم تا علاقه ی واقعی،اون علاقه شدید قلبی رو به قلم در بیارم...و نشون بدم اون چیزی که بهش میگن عشق توی یه نگاه ممکنه عشق نباشه.داستان زندگی فرد و سایه یه جورایی به قسمت و سرنوشت مربوط میشه...سرنوشت اونا رو رو در روی هم قرار میده...با مشکلاتی تقریبا شبیه به هم درگیرشون میکنه... فصل اول: نمیدونم از کجا باید شروع کنم....نمیدونم از کجای این زندگی پر از ماجراهای جور و واجور باید شروع کنم...هنوز گیجم...همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد...اون قدر سریع که نفهمیدم چی به چی شد...بغض کردم...چرا نمیخواستن نظر منو بدونن؟؟؟چرا نمیخواستن بفهمن من ازش متنفرم؟؟؟چرا هیچکس منو درک نمیکرد؟؟؟گناه کرده بودم که دختر شده بودم؟؟؟چرا؟؟؟من فقط جواب چراهامو میخوام بدونم...قطره اشکی روی گونه م چکید...همه چیز منو زجر میداد...حتی خاطرات خوش زندگیم... -درد...بترکی...سلام نکنی ها مماخووووووونفس عمیقی کشیدم...نباید تسلیم میشدم...آره...اگه به این زودی تسلیم میشدم...لبم رو گزیدم...خودکارم رو روی دفتر سر رسیدم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم...از جا بلند شدم...به سمت کمدم رفتم..درشو باز کردم...نگام به انبوه لباس های آویزون شده افتاد...به یاد حرفای الهام افتادم"واو...دختر تو چقدر لباس داری...خوش به حالت...چه هواتو دارن خونوادت"پوزخندی زدم و زیر لب گفتم:آره واسه همینم هس میخوان زورکی شوهرم بدن به کسی که نمیشناسم...یه مانتوی قرمز سرمه ای و یه شلوار جین سورمه ای انتخاب کردم....اصلا حوصله ی تیپ زدن نداشتم..یه مقنعه سرم کردم...اودکلنی زدم و بدون آرایش از اتاقم خارج شدم...از پله ها پایین دویدم...در حالی که سویچ ماشین رو در دستم تاب میدادم گفتم:من رفتم بای و در جواب مامانم که میگفت:کجا؟؟؟الان بابات میاد در سالن رو باز کردم و بیرون رفتم.سوار ماشین شدم و پامو تا اخرین حد روی پدال گاز فشردم ماشین از جا کنده شد... دستم به سمت پخش ماشین رفت که گوشیم زنگ خورد.نگاهی به شماره انداختم،مهسا بود...دختری مهربون و با معرفت...که شلوغ بودنش رو دوس داشتم.جواب دادم:چیه مَسی؟؟ -زهر مار...گیریم که سلام،فرمایش؟؟؟ -علیک سلام...کوجانی؟؟؟ -تو خیابون.چطور؟؟ -واخهنی؟؟؟تو خیابونی؟؟؟ -آره خو...خودتو لوس نکن...چیه؟؟؟ -میای دنبالم؟؟؟حوصلم سر رفته...باشه؟؟؟ -مسی حوصله ندارم به خدا. -تو بیا من سر حوصله میارمت...خب؟؟؟ اه...مرتیکه خل..چرا نمیره جلو؟؟؟بزنم لهش کنم دستمو روی بوق گذاشتم ودر جواب مهسا گفتم:اوکی،کدوم قبرستون تشریف داری؟؟ -خونه...میای؟؟؟ -اوکی....اومدم.بای -فدااااااااات...بوووس .منتظرم.بای -زبون نریز عفریته. خندید و گفت:عمته و قطع کرد...خندیدم و گوشی را روی صندلی کناری انداختم وزیر لب گفتم:دیوونه استا.... ************************************************** ******* سرمو روی فرمون گذاشته بودم که با صدای سلام گفتنش نیم متر از جا پریدم-ای مرض...آرومتر سلام کن -خفه بینم...چته؟؟اخمات تو همه؟؟؟ زهر خندی زدم و ماشین رو به حرکت در آوردم. درحالی که موهامو تو آینه درست میکردم و با یک دست رانندگی میکردم مهسا پرسید: چته خو؟؟؟دپ میزنی. نگاش کردم و لبخندی زدم و گفتم:هیچی قربونت برم.بی خیال خب؟ -سایه؟؟؟تو رو خدا بگو چی شده؟؟؟ کنار پاتوقمون که یه کافی شاپ خیلی شیک بود نگه داشتم و گفتم: بهت گفتم حوصله ندارم گفتی بیا سر حوصلت میارم،به سمت مهسا برگشتم و ادامه دادم:اما داری حوصلمو بدتر سر میبری..پیاده شو چیزی نگفت.اما میدونستم ناراحت شده.شونه ای بالا انداختم و از ماشین پیاده شدیم...تموم اون روز رو با مهسا گفتیم و خندیدیم...روز خوبی بود ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++++++ کلافه بودم...شورشو در آوردن دیگه...موبایلم زنگ خورد...نگاهی به مخاطب انداختم و جواب دادم:چیه؟ -علیک سلام....چطور مطوری؟؟؟-بنال بینم.حوصله ندارم. -مهندس پارسا این چه طرز حرف زدنه؟؟؟از تو بعیده. -سامی حوصله ندارم...حرفتو میزنی یا قطع کنم؟؟؟ خندید و گفت:چته؟؟؟دیوونه شدی؟ -از صبح تا حالا دارم یه بند بحث میکنم....تو دیگه بی خیال سامی. -چی شده فربد؟ -هیچی موضوع همیشگی. -بازم اون دختره؟؟؟ -آره.اومدم درستش کنم گند زدم سامی. -چه غلطی کردی؟؟؟ نفس عمیقی کشیدمو خودمو روی مبل گوشه اتاقم انداختم: پیشنهاد جنابعالی رو عملی کردم. -همممم...کدومو؟؟؟کلافه دستی میان موهام کشیدم .............. فرصت برای حرف زیاد است اما اما اگر گریسته باشی ... آه ... مردن چه قدر حوصله میخواهد بی آنکه در سراسر عمرت یک روز، یک نفس بی حس مرگ زیسته باشی tiana72سابق ![]() ویرایش توسط "Coral" : ۲۳ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۲۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $ ساجده$, "Dezire", @Shytvnk@, Amir86, amorist, ANNE, beauty princess, coral, darya..., donya.76, ebrahimi.fari, fahime_f, farah2, hediyeh_b, helik, Just Say No, M*KH, mahtab888871, marale, maryammoayedi, moonila, nafas44, pegah.a, samaneh1368, shamsa 51, sirius, ~sky angel~, sober, sαвα, viciOus bOy, zina, ~pArnYa~, آناهیتا73, رژلب, سعاد, طلوع عشق |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : لابیرنت
نوشته ها: 9,837
تشکرها: 42,739
تشکر شده 144,640 بار در 11,797 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید! آمارکتابهای در جریان سایت برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید! لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه) برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! ممنون خوشبخت او | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : زشتستان،دفتر فرماندهی سیاره ی عطارد،طبقه ی 7،اتاق 13
نوشته ها: 145
تشکرها: 1,563
تشکر شده 836 بار در 236 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب-جین آستن حالت من : | پست بسیار مفید : +14 امتیاز ادامه فصل اول داستان: کلافه دستی میان موهام کشیدم و گفتم:همون مزخرفاتی که تو گفتی تحویلشون دادم...گفتم یکی رو دوس دارم...دست از سرم بردارید -خب بابا...ترسیدم...فک کردم گند زدی اساسی.نفسمو با عصبانیت بیرون دادم و گفتم:عوضی با این پیشنهادت منو انداختی تو هچل....میفهمی؟؟؟ -نه والا. -مامان گیر داده اون دختره رو بردار بیار من ببینم...حالا من از کجا این دختر خیالی رو ببرم نشونش بدم؟؟؟ -بابا خل شدی؟؟؟این ساده ترین کاره...این همه دختر تو خیابون...یکی رو میبری نشونش میدی...خلاص -سامی میدونی خیلی چرت میگی؟؟؟احمق.و با عصبانیت قطع کردم..پوووووفی کشیدم.صدای زنگ اس ام اس گوشیم بلند شد سامی بود: خر...گوشی رو روی من میقطعی؟؟؟نعشتو جمع کن بیا پاتوق...ببینم با این گند تو باید چه کنم...زود پوزخندی زدم و برای بیرون رفتن آماده شدم. سوار ماشین شدم.پخشوروشن کردم.صدای خواننده در ماشین طنین انداز شد: "بگو نه،به خط کشیدن رو پر پرواز رویا به قفس کردن مهتاببگو نه،به سنگ پروندن به قناری،به شقایق به سیاه کردن آینه بگو نه،به سنگ ساره دو تا پروانه ی عاشق رد شو از ترس و به سایه بگو نه،بگو نه که کوچه گل بارون شه به سکوت وشب بگو نه بگو نه،که عاشقی آسون شه بگو آره، به ستاره بذار از صدات نخ شب وا شه به رهایی بگو آره بگو آره،که جهان زیبا شه" پوزخندی زدم و گفتم:آره...دیدی که زیبا نشد ،هه.و پخشو خاموش کردم...تا پاتوق تو سکوت روندم. از پله ها بالا رفتم و با دیدن جای همیشگیمون که دو دختر پر سر و صدا اشغالش کرده بودن نفسمو با عصبانیت بیرون دادم.دستهامو مشت کردم...هیچکس حق نداشت جای ما بشینه. -هی فربد؟؟؟کجایی پسر؟؟؟بیا اینجا؟؟؟الو؟؟فربد؟؟ سری تکون دادم و به طرف سامی و رضا رفتم.زیر لب سلامی کردم و روی صندلی که رضا برایم بیرون کشیده بود نشستم. -چطوری فربد؟؟ سربلند کردم...پوزخندی زدم و گفتم:به نظرت خوبم رضا؟؟؟ -هی پسر،بـــــــــــی خیــــــــــااال،خودم ردیفش میکنم. -ببند سامی،فربد؟؟نگران نباش،خب؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم:این دو تا دختر چرا نشستن جای ما؟ سامی در حالی که کمی از قهوه اش را میخورد جواب داد:ما که اومدیم نشسته بودن جای ما. -آهان.روی میز ضرب گرفتم.دو دختری که جایمان نشسته بودند از کنارمان رد میشدن که: -اِ،سلام رضا،خوبی؟ سربلند کردم..یکی از دخترا که قد نسبتا کوتاهی داشت رو به رضا این حرف را زده بود..رضا بلند شد و با خنده گفت: مَسی،تویی دختر؟؟؟نشناختمت...خوبی؟؟؟ا نجا چه میکنی؟ ویرایش توسط "Coral" : ۲۷ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۰۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $ ساجده$, "Dezire", @Shytvnk@, Amir86, amorist, ANNE, beauty princess, coral, darya..., ebrahimi.fari, fahime_f, farah2, hediyeh_b, helik, Just Say No, M*KH, marale, nafas44, samaneh1368, saqi, sheida_953, sirius, ~sky angel~, sober, sαвα, viciOus bOy, zina, ~pArnYa~, تهمتن, رژلب, سعاد, طلوع عشق |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : لابیرنت
نوشته ها: 9,837
تشکرها: 42,739
تشکر شده 144,640 بار در 11,797 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | "Coral", @Shytvnk@, beauty princess, coral, darya..., ebrahimi.fari, hediyeh_b, M*KH, saqi, ~sky angel~, sober, sαвα, viciOus bOy, zina, ~pArnYa~, رژلب, سعاد |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : زشتستان،دفتر فرماندهی سیاره ی عطارد،طبقه ی 7،اتاق 13
نوشته ها: 145
تشکرها: 1,563
تشکر شده 836 بار در 236 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب-جین آستن حالت من : | پست بسیار مفید : +16 امتیاز اینم ادامه ی فصل اول امیدوارم مورد قبولتون واقع شه دوستان دختر خنده ی ملیحی کرد و گفت:![]() ----------------------------------------------------------------------------- با دوستم سایه جون اومدم. -سلام میرسونن...چشم مزاحمتون میشم...من برم رضا...امری نیس؟؟؟رضا لبخندی زد و گفت:خوشوقتم خانوم و دختر دیگه سری تکان داد. و رضا ادامه داد:یه سرم خونه ی ما بزنی ازت کم نمیشه وروجک...مامان اینا خوبن؟؟؟ -نه قربانت...فقط بی زحمت شمارتو بده...من قبلیه رو دارم... حوصلم از این مکالمه داغون سر رفته بود...گفتم رضا خستم شد...من میرم.از پشت میز برخاستم و در جواب سامی و رضا که میگفتن: "کجا؟" فقط دستی تکان دادم ************************************************** ************ سری تکون دادم و گفتم:نمیفهمی مَسی....تو نمیدونی من چی میکشم...من اون پسره رو نمیشناسم...-لازم نیس اینقدر ناراحت باشی سایه...یکم آروم باش عزیزم... -خب،بذار بیاد...باهاش آشنا میشی...چرا اینقد خود خوری میکنی آخه عزیزم؟؟؟ اومدم جواب بدم که گوشی مهسا زنگ خورد -جونم؟ -.... -سلام...چطوری تو؟؟ -.... -نه،مشکلی نیس.میذاریمش یه روز دیگه...چیزی شده؟؟؟کجایی؟؟؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:به ما چه اخه و گوشیمو از جیبم در آوردم که جواب اس ام اس ترلان دختر خاله امو بدم.که حس کردم مهسا بازومو کشید و به زور بلندم کرد-.... -نه...بگو چی شده رضا؟؟داری منو میترسونی! -.... -بیمارستان؟؟؟کدوم بیمارستان؟؟ -.... - ا؟؟؟ بابای سایه اونجا پزشکه.کدوم دوستت؟؟ -.... -ما الان میاییم. تلفن را قطع کرد و رو به من گفت پاشو بریم بیمارستان بابات و سریع از روی نیمکت بلند شد. متعجب نگاهش کردم و گفتم:مَسی خوبی؟؟؟ نفسش رو با عصبانیت بیرون داد و گفت: دوست رضا حالش بد شده بردنش بیمارستان بابات اینا...پاشو بریم ببینیم چه خبره؟ -یه بار به خاطر من یه کاری کن نمیمیری که. ************************************************** *********** انتهای راهرو رضا و دوستشو دیدیم...تا ما رو دید به سمتمون اومد و سلام وعلیکی کرد -چی شده رضا؟؟؟ -فربد حالش بد شد.یهو توی سالن ورزش افتاد و بیهوش شد. در حالیکه ابروهایمو تو هم کشیده بودم و فک میکردم که چطور ممکنه یکی یهو بیهوش شه گفتم: آقا رضا پدر من پزشک همین بیمارستانه...تشریف بیارید با من بریم اتاقش. بعد از معاینه و بررسی،بابا تشخیص داد که فشار عصبی باعث این ماجرا شده.در حالیکه که به دوست رضا که فهمیده بودم اسمش فربده لبخند میزد گفت: پسرم چرا این اتفاق برات افتاد؟؟ پوزخندی زد و جواب داد:زور آقای دکتر...حرف زور. بابا با پیج شدنش حرفش رو خورد و خداحافظی کرد. با رفتن بابا من و مَسی و رضا و دوستش تو اتاق موندیم. -بهتری فری؟؟؟ -ببند سامان....نرو رو اعصابش و رو به من گفت:سایه خانوم ببخشید مزاحم وقتتون شدیم...زحمت دادیم. لبخندی زدم و گفتم:اختیار دارید.دوستان مَسی دوستان منم هستند. -داشتی رضا؟؟؟میبینی دوست مثه دسته گلمو؟؟؟ با این حرف مَسی همه زدیم زیر خنده.البته به جز فربد که به سقف خیره شده بود. رضا به ارومی گفت:فربد؟؟؟چی شده؟؟نمیخوای حرف بزنی؟؟؟ همه ی نگاه ها به سمت فربد چرخیده بود. -همه چی تموم شد رضا...هفته ی آینده باید عقدش کنم. حالا همه نفس ها رو توی سینه حبس کرده بودیم.یه چیزی توی دلم شکست.حس همدردی توی من جریان پیدا کرده بود. -شوخی نکن؟؟؟آخرش اونا بردن؟؟؟ فقط سر تکون داد.رضا عصبی جواب داد:احمقی دیگه...میخوای بذاری به زور زنت بدن؟؟بی عرضه ی احمق.خاک بر سر بی ارادت کنن عصبی سرم رو از توی دستش کشید و گفت:احمق خودتی که نمیفهمی چاره ی دیگه ای ندارم.احمق تویی که کمکم نکردی.احمق تویی که فک میکنی... هه بلندی کشیدم و فربد را از ادامه ی حرفش باز داشتم.دستش به شدت خون میومد. -خون...داره خون میاد. بلند شد و روبروم وایساد..خون جلوی چشماشو گرفته بود گفت: چیه؟؟؟عجیبه؟؟؟از جنس تو حالم بهم میخوره...یکی تون داره زندگی منو تباه میکنه...اونوخ تو واسه خونریزی دست من میترسی؟؟؟همتون مثل همید...متظاهر...دروغگو...آشغا .از ترس یه قدم به عقب برداشتم...اما اون یه قدم دیگه اومد جلو و گفت:یکی مثه تو داره زندگیمو جهنم میکنه...داره خودشو بهم قالب میکنه و من نمیتونم بگم نه...میفهمی؟؟؟ترسان سر تکون دادم تا اومدم دهن باز کنم که... ![]() ویرایش توسط "Coral" : ۲۷ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۰۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | "Dezire", @Shytvnk@, Amir86, amorist, ANNE, beauty princess, coral, darya..., ebrahimi.fari, farah2, ghazal.k, hediyeh_b, helik, M*KH, marale, maryammoayedi, nafas44, samaneh1368, saqi, sheida_953, sirius, sober, sαвα, viciOus bOy, zina, ~pArnYa~, تهمتن, رژلب, سعاد, طلوع عشق |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : زشتستان،دفتر فرماندهی سیاره ی عطارد،طبقه ی 7،اتاق 13
نوشته ها: 145
تشکرها: 1,563
تشکر شده 836 بار در 236 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب-جین آستن حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز سلوم به دوست جونیای خودم...مرسی از اینکه داستانمو میخونید...یه عذر خواهی بهتون بدهکارم برای اینکه دیر گذاشتم ادامه اشو....آخه خونه نیستم...این شد که یکم دیر گذاشتم...شرمنده تون ![]() ترسان سر تکون دادم تا اومدم دهن باز کنم رضا دست فربد رو گرفت و گفت:آروم.اینی که جلوت وایساده پرناز نیس.سایه اس... روی تخت نشست...پرستار که از سر و صداهای اتاق متعجب شده بود وارد اتاق شد و گفت:اینجا چه خبره...با دیدن دست خونی فربد به سمتش دوید و گفت:چیکار کردی؟؟ نایستادم تا چیز بیشتری ببینم...از اتاق بیرون زدم ************************************************** *************** -خیلی بد شد نه؟ -گند زدی فربد.دختر بیچاره به خاطر تو پا شد اومد بیمارستان...پدرشم آورد بالا سرت.اونوخ تو....... -میدونم رضا.یه لحظه کنترلمو از دست دادم.سامی در حالی که روی صندلی مینشست گفت: -الانم مشکلی نیس یه معذرت خواهی کنی تمومه.رضا شونه ای بالا انداخت و از جاش بلند شد و به سمت من اومد و کنار من روی تخت نشست و گفت: -آره فربد.سامی درست میگه.من الان به مَسی میزنگم شمارشو میگیرم.خوبه؟ سری تکون دادم وگفتم:خوبه. بد رفته بودم توی فکر که با صدای رضا که میگفت:"بگیر فربد"به خودم اومدم.موبایلش رو گرفتم وگفتم:الو؟ صدای ظریفی گفت:سلام لبخندی روی لبم نشست...چه صدای با نمکی داشت -سلام خانوم...خوب هستید؟ -ممنون.شما بهترید؟؟ -بله به لطف شما. -خدا رو شکر که بهترید. گوشی را جابجا کردم و گفتم:راستش غرض از مزاحمت تماس گرفتم تا برای رفتار خیلی بد دیروزم ازتون .... میون حرفم پرید و گفت:درک میکنم...شما ناراحت بودید. چه دختر فهمیده ای.در جوابش گفتم:اما رفتار من خیلی بی ادبانه بود.من متاسفم -گفتم که...اشکال نداره.خودتون رو ناراحت نکنید.به دل نگرفتم.لبمو با زبونم خیس کردم وگفتم: -من میخوام به خاطر جبران رفتار دیروزم،امروز شما رو رو به یه فنجون قهوه یا بستنی دعوت کنم.میپذیرید؟ سامی پوزخندی زد و گفت:دست و دلباز...رضا خندید و من دوباره پرسیدم: می پذیرید؟؟؟ -زحمت نمیدم...ممنون. -دعوت منو رد میکنید...یعنی هنوز ناراحتید. صدای خنده ی ریزش را شنیدم. -خیلی خب،قبول میکنم. -ممنونم...کجا ببینیم همدیگه رو؟؟ حرفامون تموم شد..شمارمو رو بهش دادک تا در صورت اینکه کافی شاپ رو پیدا نکرد ازم بپرسه. ************************************************** ************ نفس عمیقی کشیدم و در کافی شاپو باز کردم.با چشم اطرافمو برا پیدا کردنش گشتم. گارسون به سمتم اومد گفت: خانم پورزند؟ لبخندی زدم وگفتم:بله. سری خم کرد و در جوابم دست راستشو به طرفی دراز کرد و گفت: خیلی خوش اومدید خانم،آقای مهندس منتظرتون هستند.از این طرف لطفا.سری تکون دادم و تشکر کردم. واو...وقتی که روبروش قرار گرفتم به نشونه ی احترام از جاش بلند شد و من برای اولین بار دقیق نگاهش کردم.شلوار جین مشکی پیراهن مردانه ی قرمز،مشکی رنگی که آستین هایش را تا آرنج تا زده بود.ساعت نقره ای رنگی که روی مچ دست چپش بسته بود و من نتونستم مارکشو ببینم.صورتی که شیش تیغ کرده بود.لب های به این مدل چی میگن خدایا؟؟؟؟اسمش یادم رفت.بی خیال.روی بینی بلند و کشیده اش زوم کردم.یکم بالاتر...ابروهایی پهن و مرتب.برام عجیب بود که مثه پسرای دانشگاه ما ابروهاشو برنداشته و اما چشمهاش.وای خدا... -خیلی ممنون که دعوتم رو قبول کردید بانو. با این حرفش به خودم اومدم و با لبخندی روی صندلی نشستم و گفتم: بفرمایید بشینید،منم بابت دعوتتون ممنونم. لبخند زیبایی زد و گفت: مایه ی افتخاره که با شما هم صحبت میشم.و سر جاش نشست.لبخندی رو لبم نشست.چه مبادی آداب!!! -همچنین برای من. گارسون سفارش ما که دو تا بستنی مخصوص بود رو روی میز گذاشت و رو به فربد پرسید: امری نیس آقای مهندس؟؟؟ فربد نگاهم کرد.لبخندی زدم و سر تکان دادم. -نه عرضی نیس احمد جان.ممنون.زحمت کشیدی. همونجور که تو سکوت مشغول خوردن بستنی هامون بودیم شروع به صحبت کرد: -خانم پورزند من واقعا بابت رفتار اون روزم متاسفم.یکم عصبی بودم. لبخندی زدم و گفتم: درک میکنم،ناخواسته یه چیزایی متوجه شدم.بهتون حق میدم. ابروهاشو بالا برد و با یه لبخند خاصی گفت: درک میکنین؟؟؟واقعا؟؟؟ در حالی که قاشق بستنی رو توی دهنم میذاشتم با تکون سر جواب مثبت دادم. آرنجهاشو روی میز قرار داد و دستهاشو تو هم حلقه کرد و چونه شو به دستهاش تکیه داد:چجوری؟ مرتیکه ی فضول به تو چه اخه؟؟؟ سعی کردم لبخند بزنم و گفتم: اگه شرایط شما همونی باشه که من فک میکنم... میون حرفم پرید و گفت:شرایط من چیه؟ خدایا تمام حرفامو پس میگیرم.این چه قدر بی ادبه.دارم حرف میزنم میپره وسط حرفم.ایش لبمو گاز گرفتم و گفتم:یه ازدواج اجباری. به صندلیش تکیه داد سرشو تکون داد و گفت: نه.خوشم اومد.دست به سینه شد و گفت:دیگه چیا میتونی حدس بزنی سایه خانوم؟ بی ادب بی فرهنگ.چه زود هم خودمونی میشه.اَه اَه اَه. با پوزخند گفتم: من نگفتم که حدس زدم.گفتم متوجه شدم. دستی زد و گفت: باریکلا.از کجا؟ نه.این یه چیزیش میشه.دلش میخواد دو تا تیکه بارش کنم.سایه آروم باش.به خاطر مَسی عصبی نشو. پوزخندی زدم و گفتم:نیاز به فسفر سوزوندن نداشت.داشتی اسرار زندگیتو داد میزدی.همه متوجه شدن. متوجه پره های بینیش شدم که از شدت خشم باز و بسته میشد.بچم چه زود عصبی میشه. به سمتم خم شد و گفت: اینو تو گوشت فرو کن.عادت ندارم اسرر زندگیمو داد بزنم.اون بارم... میون حرفش پریدم و گفتم: بله بله.استثنا بود.متوجه ام. -منو مسخره میکنی؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:نه. بازدمشو با عصبانیت بیرون داد و گفت: همتون مثه همید. -فک کنم به خاطر همین حرفا که اون روز زدید ده دفعه معذرت خواستید. -من معذرت نخواستم.فقط گفتم متاسفم. خوب بلد بود حرصمو در بیاره.پسره ی مزخرف.لبخند زورکی زدم و گفتم: پس این ملاقات از اول اشتباه بوده.از جام بلند شدم و ادامه دادم: ممنون به خاطر بستنی و اونقدر سریع به طرف در رفتم که اجازه ی زدن هرگونه حرفی رو ازش سلب کردم. ************************************************* حرصش درومده بود.اینو از نگاهش میتونستم بخونم.لبخندی زد و گفت: پس این ملاقات از اول اشتباه بوده.از جاش بلند شد و ادامه داد: ممنون به خاطر بستنی و اونقدر سریع به طرف در رفت که من مهلت پیدا نکردم تا چیزی بگم.حسابم رو روی میز گذاشتم و به دنبالش حرکت کردم.جلوی کافی شاپ بهش رسیدم.بازوشو کشیدم و گفتم: یه دقیقه وایسا.چه زود جوش میاری. چشماشو بست و دوباره باز کرد و گفت: برات متاسفم که بلد نیستی چجور حرف بزنی که بعد پشیمون نشی.این دومین دفعه اس. چشمهام چهارتا شد: بزن رو ترمز بابا.کی گفته من پشیمونم؟ پوزخندی زد و سرش و کج کرد و گفت: نیستی دیگه؟؟؟پس چرا اومدی دنبالم؟؟؟ خنده ای کردم و گفت: آخه عزیز من... -عزیز من؟؟؟ با شنیدن صدایی که از پشت سرم میومد دستم که به دور بازوی سایه پیچیده شده بود شل شد و حرفم رو خوردم. نگاه گنگ سایه رو می دیدم...اما نمیتونستم برگردم. -فربد خیلی نامردی. منتظر ادامه اش باشید...به نظرتون کی بود؟؟؟ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | "Dezire", amorist, coral, ebrahimi.fari, farah2, ghazal.k, hediyeh_b, helik, Just Say No, M*KH, marale, maryammoayedi, nafas44, samaneh1368, sheida_953, sober, sαвα, viciOus bOy, zina, ~pArnYa~, تهمتن, سعاد, طلوع عشق |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : زشتستان،دفتر فرماندهی سیاره ی عطارد،طبقه ی 7،اتاق 13
نوشته ها: 145
تشکرها: 1,563
تشکر شده 836 بار در 236 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب-جین آستن حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز ببخشید....ببخشید...شرمنده همتون شدم....جبران میکنم ![]() خودش بود.با همون موهای شرابی شده و مانتوی تنگ قرمز.ناخونای لاک زده قرمز و شالی که اگه نمیپوشید بهتر بود.صورتی نقاشی شده.واژه بهتری برای این آرایش نمیتونستم پیدا کنم.آخر سر به حرف اومدم: پرناز بذار توضیح بدم. صدای جیغش گوشمو اذیت کرد: چیو توضیح بدی؟؟؟زن عمو فریبا گفته بود گفتی یکی رو دوست داری.ولی وقتی قبول کردی با هم ازدواج کنیم فک کردم بلوف زدی. حالا اشکهاش روون بودن.دستی به سرم کشیدم و برگشتم به سایه نگاه ردم که با دهانی باز به ما نگاه میکرد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: پرناز ببین... -چیو ببینم؟؟؟بهش میگی عزیزم.دستشو میگیری...چیو دیگه باید ببینم؟؟منو بازی دادی.تو عوضی و این دختره ی عفریته.قبل از اینکه من یا سایه عکس العملی نشون بدیم به سمت سایه رفت و سیلی صدا داری بیخ گوش سایه خوابوند.نگاه متعجب و بهت زده سایه رو میدیدم.به آرومی گفت: فربد...بغض کرده بود.بازوی پرناز رو گرفتم و به شدت به سمت خودم کشیدم و گفتم:تو چه غلطی کردی احمق؟ سایه سر به زیر انداخته بود. پرناز توی چشمهام زل زد: اینقد دوسش داری که به خاطرش به من میگی احمق؟اون عفریته جادوت کرده.یادت رفته؟من نامزدتم فربد. نگاه خیره ی سایه و بقیه رهگذرین رو حس میکردم.نگاهم روی صورت سایه ثابت مونده بود.طوسی چشمهاش توی اشک شناور بود.سری تکون داد و عقب عقب رفت و دوید.به سمت پرناز برگشتم. -چیه؟؟؟قهر کرد؟؟؟نمیدونس نامزد داری؟ -دهنتو ببند.پام برسه خونه... دستشو بی هیچ حرفی رها کردم و سریع سوار ماشین شدم و بی توجه به ضربات مشت پرناز که به شیشه ماشین میخورد پام رو روی پدال گاز فشردم.چرخها از جا کنده شد.با چشم به دنبال سایه میگشتم.دیدمش توی پیاده رو بود.میدوید.دستم را روی بوق فشردم.چندین و چند بار بوق زدم.بر نمی گشت.شیشه رو پایین کشیدم و صدا زدم: خانوم پورزند؟ اینبار برگشت.تا منو دید دوباره شروع به دویدن کرد.نمیفهمیدم چرا میدوه.یه دختر به اون سن چرا باید بدوه اونم جایی که همه مردم داشتن خیره نگاهش میکردن.داد زدم: سایه تو رو خدا وایسا.باهات حرف دارم. بماند که چند بار اصرار کردم که وایسا.بیا سوار شو.باهات حرف دارم و این حرفا. حالا سایه داخل ماشین و کنار من نشسته بود و سرش رو به شیشه ی پنجره تکیه داده بود.و من به دنبال فرصتی بودم تا راحت حرفمو بزنم.گوشیم زنگ خورد.مامان بود.میدونستم میخواد بازخواستم کنه. -جانم بفرمایید؟ -فربد پرناز چی میگه؟ -سلام مامان خانوم. -علیک سلام.اینا چیه پرناز میگه اون دختره کی بود باهات؟ -بهش بگو دعا کنه پام به خونه نرسه.دختره ی احمق. -اون دختره کی بود فربد؟ لبم رو با زبونم خیس کردم و در حالی که بوق میزدم تا ماشین جلویی از سر راه کنار بره گفتم: پرناز چیا گفته؟ موبایل سایه زنگ خورد. -جونم الی؟ -.... -فدای تو بشم عزیزم.خوبی؟ صدای مامان باعث شد تا بیش از این به مکالمه سایه گوش ندم: این صدای کی بود فربد؟همون دختره که پرناز گفته؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: آره. صدای جیغ خفه ی پرناز رو شنیدم.با داد گفتم: به خدا بیام خونه ببینم اونجاس نفسشو میگیرم.بای نگاهم به سایه افتاد که گیج نگاه میکرد.به آرومی خداحافظی کرد.ماشین رو به کناری روندم وپارک کردم و به طرف سایه برگشتم: من...من....واقعا متاسفم.به خاطر همه ی حرفایی که پرناز زد.فک نمیکردم اینقد... لبخندی روی لباش نشست: دوستت داره.از حرص و جوشش معلوم بود. جواب من پوزخند بود. -کی؟پرناز و دوست داشتن؟فک نکنم. -ببخشید فضولی میکنما ولی دختر جذابیه چرا شما... میون حرفش پریدم و گفتم: تو هیچی نمیدونی. به صندلیم تکیه دادم.به آرومی شروع به صحبت کرد: اگه خیلی خصوصیه... دوباره میون حرفش پریدم و گفتم: تو خودت شاهد همه چیز بودی.دیگه خصوصی نیس. انگشتامو توی هم قلاب کردم و گفتم: چند ساله که مامان گیر داده پرناز که دخترعموی منه رو بگیرم.مامان و زن عمو شهلا خیلی با هم صمیمی ان.وقتی میگم صمیمی یعنی در این حد که یا اونا هر شب خونه ی ما ان یا ما خونه ی اونا.مسافرت ها همیشه باهمیم.یه جورایی مثه خواهر مامان میمونه. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: همه راضین که من با پرناز ازدواج کنم جز خودم. با احتیاط پرسید: چرا؟مگه چه عیبی داره؟ پنجه در موهایم کشیدم و گفتم: من و پرناز اصلا به هم نمیخوریم.دیدگاهامون متفاوته.من اصلا تیپ پرناز رو نمی پسندم.راحتیشو نمی پسندم.خیلی با هم فرق داریم.ولی مامان من قبول نداره.بهم میگفت اینقد بهونه نگیر.اگه کسی رو دوس داری بگو.وگرنه پرناز رو... اینبار اون میون حرفم پرید و گفت: و شما گفتید کس رو دوست دارید،آره؟ سر تکون دادم و گفتم: سامان پیشنهاد داد که بگم یکی رو دوست دارم.منم گفتم و اون گفت که باید اون دختر رو ببرم و بهش نشون بدم.من کسی رو نداشتم ببرم نشون بدم.و این باعث شد علی رغم خواسته ام رضایت بدم. -خب اگه شما قبول نکنید چی میشه.شما یه پسری.راحت،آزاد و مستقل. لبخندی زدم و به طرفش برگشتم: درسته ولی...من مامان رو خیلی دوس دارم.دلم نمیخواد سر هیچ و پوچ اسمم از توی شناسنامه اش خط بخوره. نگاهم به چهره ی حیرت زده اش افتاد. -ولی من فک کردم پایه سهم الارثی چیزی وسطه. خندیدم و گفتم:خب،اونم هس.ولی خب زیاد مهم نیس.چیزی که باعث شده همه موافق باشن وصیت نامه آقاجونمه.بابابزرگ خدا بیامرزم.وصیت کرده که در صورتی که من و پرناز کس دیگه ای توی زندگیمون نباشه با هم ازدواج کنیم. لبخند تلخی زدم و ادامه دادم: نمیدونم برا چی اینا رو گفتم اما تموم اینایی که برات تعریف کردم باعث شد تا پرناز امروز اونقدر گستاخانه با تو رفتار کنه.من از کارش واقعا متاسف شدم.مطمئن باش برم خونه به حسابش میرسم. لبخندی زد و نگام کرد: نیازی به این کار نیس.همین فشاری که داری تحمل میکنی خیلی زیاده. پوزخندی زدم: نگو درک میکنی که باورم نمیشه.صداش منو میخکوب کرد: منم شرایط مشابهی رو دارم.منم باید با پسر شریک بابا ازدواج کنم.کسی که تا حالا حتی یه بار هم ندیدمش.کسی که هیچ شناختی ازش ندارم.و متاسفانه من یه دخترم و هیچ راه گریزی ندارم.حداقل توی خونواده ما نیس. باورم نمیشد.اونم به درد من دچار بود.این دختر با چهره ای به این شادابی.گیج و گنگ نگاش کردم.خنده ای کرد و گفت: چیه؟خیلی عجیبه؟ خندیدم و گفتم: قربون خدا برم. ماشینو روشن کردم وادامه دادم: | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | "Dezire", amorist, coral, ebrahimi.fari, farah2, ghazal.k, helik, Just Say No, M*KH, marale, moonila, nafas44, samaneh1368, sheida_953, sirius, sober, sαвα, viciOus bOy, zina, ~pArnYa~, تهمتن, سعاد, طلوع عشق |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : زشتستان،دفتر فرماندهی سیاره ی عطارد،طبقه ی 7،اتاق 13
نوشته ها: 145
تشکرها: 1,563
تشکر شده 836 بار در 236 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب-جین آستن حالت من : | پست بسیار مفید : +10 امتیاز به جبران اینکه یکم دیر گذاشتم....شرمنده دیگه فصل دوم: برق سه فاز ازم پرید.نگاهم روی چشمهای مشکی فربد نشست.ناخودآگاه گفتم: فربد...بغض کرده بودم.فربد نگاهم کرد و بازوی پرناز رو گرفت و به شدت به سمت خودش کشید و گفت:تو چه غلطی کردی احمق؟ سر به زیر انداخته بودم.متوجه هجوم اشک پشت پلک هام بودم.دیر یا زود روون میشدن. صدای پرناز توی گوشم نشست: اینقد دوسش داری که به خاطرش به من میگی احمق؟اون عفریته جادوت کرده.یادت رفته؟من نامزدتم فربد. خیره فربد رو نگاه میکردم.نگاهش روی صورتم ثابت مونده بود.سری تکان دادم و عقب عقب رفتم و دویدم و از اونجا دور شدم.به هیچ چیز و هیچکس توجه نداشتم.اینکه همه متعجب نگام میکردن برام مهم نبود.اشکهام روون بود و من فرار میکردم.از اون دختر.از اونی که فک میکرد من نامزدشو تصاحب کردم.جادو کردم. صدای بوق ماش ینی رو میشنیدم که مرتب و پشت سر هم بوق میزد. -خانوم پورزند؟ با شنیدن صدای فربد که صدام میزد بر گشتم.فقط برگشتم تا مطمئن شم خودشه.و البته که خودش بود.تا دیدمش دوباره شروع به دویدن کردم.نگاه خیره و متعجب عابرین پیاده رو حس میکردم.داد زد: سایه تو رو خدا وایسا.باهات حرف دارم. چندین و چند بار اصرار کرد هر دفعه هم یه چیزی میگفت.یه بار میگفت:"بیا سوارشو باهات حرف دارم".یه بار میگفت:"وایسا تو رو خدا" و ... حالا داخل ماشین و کنار فربد نشسته بودم و سرم رو به شیشه ی پنجره تکیه داده بودم و مردمی که که در پیاده رو حرکت میکردند رو نگاه میکردم.گوشیش زنگ خورد. -جانم بفرمایید؟ -..... -سلام مامان خانوم. -....... -بهش بگو دعا کنه پام به خونه نرسه.دختره ی احمق. -..... حواسم به فربد بود که با زبونش لبش رو خیس کرد و پرسید: پرناز چیا گفته؟ که زنگ موبایلم باعث شد نگاه از فربد بردارم و گوشی رو از کیفم در بیارم.الهام بود. -جونم الی؟ -سلام ناناز.خوبی سایه جون؟ -فدای تو بشم عزیزم.خوبی؟ -مرسی جیگر.کجایی؟ ناخون انگشت شصتم رو به زیر ناخن انگشت دومم بردم و متوجه فربد شدم که نفس عمیقی کشید و گفت: آره. اومدم جواب الی رو بدم که فربد داد کشید: به خدا بیام خونه ببینم اونجاس نفسشو میگیرم.بای. گیج نگاش میکردم.نگام کرد.به آرومی گفتم الی جون خداحافظ.ماشین رو به کناری راند وپارک کرد و به طرفم برگشت: من...من....واقعا متاسفم.به خاطر همه ی حرفایی که پرناز زد.فک نمیکردم اینقد... لبخندی روی لبام نشست: دوستت داره.از حرص و جوشش معلوم بود. درجواب من پوزخند زد: -کی؟پرناز و دوست داشتن؟فک نکنم. -ببخشید فضولی میکنما ولی دختر جذابیه چرا شما... به میون حرفم پرید و گفت: تو هیچی نمیدونی. به صندلیش تکیه داد. به آرومی شروع به صحبت کردم: اگه خیلی خصوصیه... دوباره میون حرفم پرید و گفت: تو خودت شاهد همه چیز بودی.دیگه خصوصی نیس. انگشتاش رو توی هم قلاب کرد و گفت: چند ساله که مامان گیر داده پرناز که دخترعموی منه رو بگیرم.مامان و زن عمو شهلا خیلی با هم صمیمی ان.وقتی میگم صمیمی یعنی در این حد که یا اونا هر شب خونه ی ما ان یا ما خونه ی اونا.مسافرت ها همیشه باهمیم.یه جورایی مثه خواهر مامان میمونه. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: همه راضین که من با پرناز ازدواج کنم جز خودم. با احتیاط پرسیدم: چرا؟مگه چه عیبی داره؟ واقعا برام عجیب بود که این دختره چه عیبی داشت که مورد پسند فربد نبود.دختر خوشگلی بود. پنجه تو موهایش کشید و گفت: من و پرناز اصلا به هم نمیخوریم.دیدگاهامون متفاوته.من اصلا تیپ پرناز رو نمیپسندم.راحتیشو نمیپسندم.خیلی با هم فرق داریم.ولی مامان من قبول نداره.بهم میگفت اینقد بهونه نگیر.اگه کسی رو دوس داری بگو.وگرنه پرناز رو... همونجور که اون داشت حرف میزد فک کردم که نکنه گفته کس دیگه ای رو دوست داره . حدسمو با صدای بلند گفتم: و شما گفتید کس رو دوست دارید،آره؟ سر تکون داد و گفت: سامان پیشنهاد داد که بگم یکی رو دوست دارم.منم گفتم و اون گفت که باید اون دختر رو ببرم و بهش نشون بدم.من کسی رو نداشتم ببرم نشون بدم.و این باعث شد علی رغم خواسته ام رضایت بدم. -خب اگه شما قبول نکنید چی میشه.شما یه پسری.راحت،آزاد و مستقل. به فکر فرو رفتم.نکنه مثه این رمانا پای سهم الارثی چیزی وسطه؟؟؟ لبخندی زد و به طرفم برگشت: درسته ولی...من مامان رو خیلی دوس دارم.دلم نمیخواد سر هیچ و پوچ اسمم از توی شناسنامه اش خط بخوره. حیرت زده نگاش کردم.وای خدا.چه اکشن.مامانه چه آدم گیریه.شناسنامه؟؟؟خط خوردن اسم؟؟؟مگه میشه؟؟؟مگه این علاقه مامانش به زن عموش چقدره که میخواد دستی دستی بچه اشو بدبخت کنه.نه.حتما پای یه سهم الارثی چیزی وسطه.الکی که نیس.نکنه وصیتی چیزی شده که اینا مزدوج شن؟؟؟برای همین گفتم: -ولی من فک کردم پایه سهم الارثی چیزی وسطه. خندید و گفت:خب،اونم هس. ای جونم سایه.مثه همیشه زدی وسط خال. ادامه داد:ولی خب زیاد مهم نیس.چیزی که باعث شده همه موافق باشن وصیت نامه آقاجونمه.بابابزرگ خدا بیامرزم. بیا.سایه تو با این هوشت باید پروفسور شی.حس ششمت در حد المپیکه.فربد هنوز داشت توضیح میداد: وصیت کرده که در صورتی که من و پرناز کس دیگه ای توی زندگیمون نباشه با هم ازدواج کنیم. واو.چه بابابزرگ روشن فکری.مجبورشون نکرده.اینم در نظر گرفته که شاید عاشق کس دیگه ای باشن.عُـــــــــــــــق.عا شق.چی میگی با خودت سایه متوهم شدی! فربد رو نگاه کردم. لبخند تلخی زد و ادامه داد: نمیدونم برا چی اینا رو گفتم اما تموم اینایی که برات تعریف کردم باعث شد تا پرناز امروز اونقدر گستاخانه با تو رفتار کنه.من از کارش واقعا متاسف شدم.مطمئن باش برم خونه به حسابش میرسم. لبخندی زدم: نیازی به این کار نیس.همین فشاری که داری تحمل میکنی خیلی زیاده. پوزخندی زد: نگو درک میکنی که باورم نمیشه. پسره ی خر.حتما باید برات بگم منم مثه تو به یه ازدواج اجباری محکومم؟نمیفهمه که.با صدایی رسا گفتم: منم شرایط مشابهی رو دارم.منم باید با پسر شریک بابا ازدواج کنم.کسی که تا حالا حتی یه بار هم ندیدمش.کسی که هیچ شناختی ازش ندارم.و متاسفانه من یه دخترم و هیچ راه گریزی ندارم.حداقل توی خونواده ما نیس. گیج و گنگ نگام کرد.خنده ای کردم و گفتم: چیه؟خیلی عجیبه؟ الهی بگردم.بچم باورش نمیشد.فک میکرد من خیلی آسوده و راحتم خندید و گفت: قربون خدا برم. ماشین رو روشن کرد وادامه داد: تاسف منو پذیرا باشید بانو. باز رفت تو فاز شخصیت.خدایا وقتی مودبه چه عزیز میشه.خاک بر سرت سایه.باز جفت یه پسر نشستی جو گرفت تو رو.الان اگه مَسی اینجا بود یه نیشگون حسابی میگرفت ازت تا دیگه از این شر و ورا نگی. امیدوارم مورد قبولتون واقع شه عزیزان ویرایش توسط "Coral" : ۲۷ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۲۰ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | "Dezire", Amir86, amorist, coral, ebrahimi.fari, fariba48, ghazal.k, helik, Just Say No, M*KH, marale, maryammoayedi, moonila, nafas44, samaneh1368, sharona, sheida_953, sirius, sober, sαвα, viciOus bOy, zina, ~pArnYa~, تهمتن, سعاد, طلوع عشق |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : زشتستان،دفتر فرماندهی سیاره ی عطارد،طبقه ی 7،اتاق 13
نوشته ها: 145
تشکرها: 1,563
تشکر شده 836 بار در 236 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب-جین آستن حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز سلام دوستای خوبم...یعنی هیشکی نمیخواد داستانمو نقد کنه؟؟؟؟نقد نداره؟؟؟؟ ![]() خیلی دوست دارم نظراتتون رو درباره ش بدونم منتظر نقداتون هستم عزیزانم ![]() بگو آره| tiana72 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب -------------------------------------------------------------------------------------- ادامه فصل دوم: در سالن رو باز کردم و به سمت پله ها رفتم. به به.شازده تشریف آوردن. سری تکون دادم و در حالی که در اتاقمو باز میکردم تا باهم از در خارج بشیم گفتم.....با شنیدن صدای فرناز به سمتش هجوم بردم که مامان جلویش ایستاد.عصبی و در حالی که دستامو به شدت تو هوا تکون میدادم گفتم: مامان برو کنار تا این دختره ی خیره سر رو ادب کنم.دختره ی پر رو.و از سمت چپ دستم رو دراز کردم تا توی سرش بزنم که مامان باز هم جلویم را گرفت.در حالی که گردن میکشیدم و میگفتم مامان برو کنارصدای سلام بابا رو شنیدم. چه خبره اینجا؟پرناز با شنیدن صدای بابا به سمتش دوید و تند و تند جریان رو تعریف کرد.دهان باز بابا و نگاه پرسشگر مامان روی من متمرکز شده بود. با صدای بلند گفتم: من میرم استراحت کنم.و قبل از پرسیدن هرگونه سوالی از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم و خودم رو روی تخت پرت کردم. نمیدونم چه مدت به حالت دمر و با لباس بیرون روی تخت دراز کشیده بودم اما متوجه شدم که که یکی داره برای ورود به اتاقم اجازه میگیره. -بفرمایید. فرناز بود.خواهر کوچیکترم که تنها سه سال ازم کوچیکتر بود و این باعث صمیمیت بیش از حدمون شده بود.من و فرناز علاوه بر اینکه خواهر و برادر بودیم دو تا دوست خیلی صمیمی بودیم و به جرات میتونم بگم که تنها کسی که همیشه با نظرات من موافق بود فرناز بود.فرناز هم مثل من از پرناز خوشش نمیومد.همیشه اونو دختره ی از خود راضی خطاب میکرد.قبل از اینکه پرناز رو به ریشم ببندن فرناز از دوست پسرای جور و واجور پرناز واسم گفته بود. روی تختم نشست و گفت: سلام داداشی.خسته ای؟ همونجور که دمر دراز کشیده بودم گفتم: خیلی. -الهی بمیرم.و دو دستش رو روی شونه هام حرکت داد. میخوای ماساژت بدم داداشی؟ -تو که داری ماساژ میدی خانومی. خنده ی ریزی کرد.تشکر کردم و بلند شدم و نشستم.با لبخند نگام میکرد. -از طرف مامان ماموری؟ لب زیریشو گزید.سرشو انداخت پاینن و گفت: داداش به خدا... -قسم نخور.میدونم.رفت؟ نگام کرد و سر تکان داد.چیزی نگفتم.از جا بلند شدم و به طرف کمدم رفتم.در حالی که دکمه های پیرهنمو باز میکردم گفتم: خب،فرناز خانوم چیا باید بپرسی؟ -مامان گفته ازت بپرسم اون دختره کی بود؟ تی شرت طوسی رنگمو از کمد بیرون کشیدم و با پیرهنم عوض کردم و گفتم: سوال بعد؟ -همون دختره اس که میگفتی دوسش داری؟؟؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم:چشاتو درویش کن تا بگم. روشو برگردوند.و من در حالی که شلوار جینم را با شلوار ورزشی مشکیم عوض میکردم گفتم: بعدی؟ -پوووووف.اسمش چیه؟چند سالشه؟خانوادش چکارن؟از چه طبقه ایه؟ در کمدمو بستم و گفتم: میتونی برگردی. به سمتم برگشت و منتظر نگام کرد. نفس عمیقی کشیدم وگفتم: برو بهش بگو اسمش سایه ست.21 سالشه.باباش پزشکه.خودش دانشجوئه.دیگه چی؟ به سمتم اومد.قدش خیلی از من کوتاهتر نبود.لبخندی زد و گفت: دوسش داری داداش؟؟خوشگله؟؟ لبخندی زدم و بینیشو کشیدم و گفتم: این شیطونیا به تو نیومده. خنده ای کرد گفت: آخه پری عصبی بود گفت:"فربد بهش میگه عزیزم.دستشو میگیره" داداش آره؟ نا امیدم نکنین... نظراتتونو بهم بگید....اینجوری منم تند تند فصلا رو میذارم ویرایش توسط "Coral" : ۲۷ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۵۱ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | "Dezire", Amir86, amorist, coral, ebrahimi.fari, farah2, fariba48, ghazal.k, helik, Just Say No, M*KH, marale, maryammoayedi, moonila, nafas44, samaneh1368, sharona, sheida_953, sirius, sαвα, viciOus bOy, zina, ~pArnYa~, تهمتن, سعاد, طلوع عشق |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : زشتستان،دفتر فرماندهی سیاره ی عطارد،طبقه ی 7،اتاق 13
نوشته ها: 145
تشکرها: 1,563
تشکر شده 836 بار در 236 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب-جین آستن حالت من : | پست بسیار مفید : +14 امتیاز سلوم به همه ها...من بازگشتم....با ادامه فصل دوم و اینکه.... نقد میخوام خو.... ![]() نقد نکنین همینجور پر از اشتباه میرم جلو...بعد داستانم خوب نمیشه و من شرمندتون میشم ...پس منتظر نقدای کوبنده و پر بارتون هستم عزیزای دلم![]() سری تکون دادم و در حالی که در اتاقمو باز میکردم تا باهم از در خارج بشیم گفتم: دروغ نگفته. جیغ خفه ای کشید وگفت:داداش تو رو خدا من ببینمش.میشه؟ لبخندی زدم و گفتم:به موقعش آره.میبرمت ببینیش. خودمم از حرفایی که میزدم تعجب کرده بودم.مغزم داشت هنگ میکرد.این دری وریا چی بود میگفتم؟ مامان پایین پله ها ایستاده بود تا ما رو دید گفت: فرناز چته؟چرا جیغ میکشی؟ با دیدن من که میخندیدم اخماشو تو هم کشید. فرناز به سمت مامان دوید و گفت: قراره داداش منو ببره سایه رو بهم نشون بده. مامان با تعجب نگاهم کرد: پس حقیقت داره؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم: بابا کو؟ مامان خواست جوابمو بده که با صدای زنگ گوشیم که از توی جیب شلوارم میومد حرفشو خورد.به شماره نگاهی انداختم.سایه بود.همینجور که داشتم صفحه رو نگاه میکردم دیدم فرناز جفتم وایساده جیغی کشید و با هیجان گفت: سایه؟؟؟همون سایه؟؟؟؟ تشر زدم: سرتو بکش اونور. فرناز سر به زیر انداخت و زیر لبی عذر خواهی کرد.گوشیم اونقدر زنگ خورد تا قطع شد.مامان با پوزخند نگاهم میکرد: چرا جواب نمیدی؟؟؟میخوایم صدای عروسمونو بشنویم. هاج و واج نگاهش کردم. اگه لیاقت همسری تو رو داشته باشه نه نمیگیم. لبخندی روی لبم نشست.داشتم آزاد میشدم.فرناز با خوشحالی میخندید.گوشیم دوباره زنگ خورد.بازم سایه بود داداش جواب بده.دلم آب شد.میخوام صداشو بشنوم. یه لحظه درست فک کردم.وای.خدایا حالا این یک رو کجای دلم بذارم.نمیشه که رسمی حرف بزنم.اگرم خیلی خودمونی حرف بزنم سایه منو میکشه.خدایا این چه مصیبتیه انداختی تو پاچه ما؟ من چه مرضی داشتم الکی گذاشتم فک کنن پری درست میگه؟؟خدایا؟؟؟قربونت...یه کاری کن خلاص شم یه جوری. بالاخره جواب دادم: جونم عزیز دلم؟؟؟ خودمم از شنیدن صدام تعجب کردم...عزیز دلم؟؟؟چی داری میگی فربد...خاک بر سرت کنن. -سلام. صداش متعجب بود.خنده ام گرفته بود.ولی باید ادامه میدادم.بازی بود که خودم با خل بازیام درستش کرده بودم. سلام نفس فربد...خوبی سایه ی من؟؟؟زیر چشمی به مامان نگاه کردم که یه تای ابروشو داده بود بالا. -بله؟؟؟؟؟؟حالت خوبه تو؟؟؟؟چرا دری وری میگی؟؟؟ -من خوبم عزیزم...اوضاع خوبه...چیزی نشد...پرناز تیرش به سنگ خورد...مامان الان ناظر گفتگوی من و توئه اونم با خونسردی تمام و کمال. مامان زیر لب غرغری کرد و فرناز با خنده نگام کرد. -صب کن ببینم...یعنی الان...یعنی تو... خنده م گرفت.دختره ی خل و چل فک کرده عاشق چش و ابروش شدم...دل خجسته ای داره.احساس جیگر بودن میکنه. -فقط به خاطر مامانمه.آره.در ضمن فرناز آجیم میخواد باهات حرف بزنه. فرناز از خوشحالی روی پاش بند نبود و مامان بی حوصله و پر از سوال نگام میکرد.تو رو خدا خواهر ما رو باش.انگار میخواد با ملکه الیزابت حرف بزنه. یهو صدای دادش منو از جا پروند: چی؟؟؟یه ذره عقل تو کله پوکت هس؟؟؟میفهمی چی میگی اصن؟؟؟ مامان متعجب نگام کرد و فرناز که قیافش مثه علامت سوال شده بود با حرکت سر پرسید چی شده. -سایه جان...گوش بده ببین چی میگم بعد. -برو بابا...مگه من عروسک خیمه شب بازیتم...دلت خوشه ها.عین پسرای 15 16 ساله میمونی...خیر سرت مهندس این مملکتی.خنگ نه...مثه اینکه داره اذیت میکنه...خنگ خودتی...دختره ی پر رو...اگه به کمکت نیاز نداشتم نشونت میدادم کی مثه بچه ها میمونه...به من میگه پخته نیستی؟؟؟کی این. گفت؟نگفت ولی منظورش همین بود.خدا جون یه کاری کن من خلاص شم...نوکرتم.قبول کنه کمکم کنه هر چی بگی میگم چشم.بعدم در اولین فرصت حالشو میگیرم. -سایه؟همین یه بار...لطف کن.جبران میکنم. تو عمرم اینجوری خواهش نکردم...آقا جون اینم وصیت بود تو کردی خدا بیامرزتت؟؟ مامان مشکوک شده بود و فرناز پوست لبشو میجوید و دو ثانیه یه بار میگفت:"نمیخواد باهام بحرفه داداش؟" تو دلم دعا دعا میکردم که قبول کنه که یهو مثه اینکه دلش به رحم اومده باشه گفت: گند میزنمااااااااا.بهش فک کردی؟؟؟برامون دردسر میشه فربد. اوهو...بابا من دارم جلو مامانم فیلم بازی میکنم...این چه جو گرفتتش.چه فربد فربدی میکنه...خدا جون نوکرتم. -نه...تو فقط آروم باش...باشه؟؟؟ نگرانی تو صداش مشهود بود: دردسر نشه؟؟؟فربد به آخرش فک کردی؟؟؟نیفتیم تو هچل؟؟؟ ای بابا.دختره ی ترسو...چی میشه آخه مگه؟؟؟خنگه به خدا.بیچاره اون دیوونه ای که اینو بگیره. -نمیشه...بهم اعتماد کن...همین یه بار. نفس عمقی کشید..... ![]() با نقداتون راهنماییم کنید بگو آره| tiana72 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب ![]() ویرایش توسط "Coral" : ۲۸ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۲۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | "Dezire", amorist, coral, ebrahimi.fari, eli naz, farah2, fariba48, ghazal.k, helik, Just Say No, M*KH, marale, maryammoayedi, nafas44, samaneh1368, sheida_953, sirius, sαвα, viciOus bOy, zina, ~pArnYa~, تهمتن, سعاد, طلوع عشق |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| با هم |m@r*y@m کاربر انجمن | مـریم | داستان های کوتاه کاربران سایت | 16 | ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ۰۱:۲۹ قبل از ظهر |
| من و تو ما نمی شیم | D@rk l@dy کاربر انجمن | D@rk l@dy | جزیره متروکه کتاب | 18 | ۱۷ مهر ۱۳۹۱ ۱۲:۵۶ قبل از ظهر |
| بگو آره | tiana72 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | "Coral" | نوشته کاربران سایت | 8 | ۱۶ مرداد ۱۳۹۱ ۰۷:۰۵ بعد از ظهر |
| خواهش دل | Az@de کاربر انجمن | Az@de | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 65 | ۴ بهمن ۱۳۹۰ ۱۰:۱۷ بعد از ظهر |
| مرگ قو | کاربر انجمن عشق سرا | havva7 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 26 | ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۱۲:۴۴ قبل از ظهر |