تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: به نظر شما رمان وقلم نویسنده در چه سطحی است؟

رأی دهندگان
129. نظرسنجی بسته شده است.
  • عالی

    65 50.39%
  • خوب

    50 38.76%
  • متوسط

    13 10.08%
  • ضعیف

    1 0.78%
صفحه 18 از 22 نخستنخست ... 8141516171819202122 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 171 تا 180 , از مجموع 211
  1. Top | #171

    تاریخ عضویت
    1390,02,17
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    844
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    شهر عشق
    تشکر از کاربر
    7,336
    تشکر شده 70,620 در 943 پست
    حالت من
    Deltang

    پیش فرض

    ***
    چشم هایم از شدت تعجب گشاد شدند....اب دهانم را با استرس فرو دادم...سعی کردم با آرامش نفس بکشم..قلبم داشت از دهانم در می امد...
    نمیشد بیشتر از این معطل کنم..در را باز کردم وبیرون امدم..خوشبختانه متوجه من نشده بود..پشت دیوار اشپزخانه پناه گرفتم .سعی کردم به ارامش برسم..از شدت هیجان زانو هایم میلرزیدند..صدای یامین را شنیدم:
    - هیوا جان یه لحظه میای؟
    دستم را خیس کردم وبه گونه های تب آلودم زدم تا کمی از التهابم کم شود..در جواب یامین گفتم:
    - الان میام!
    ---
    وارد اتاق شدم..لبخندی روی صورتم نشاندم وگفتم:
    - جانم عزیزم؟
    اخم کرد ومشکوکانه پرسید:
    - خوبی؟ چرا این قدر سرخ شدی؟
    سریع گفتم:
    - خوبم یه خورده گرمم شده..کاری داشتی؟
    سرسری گفت:
    - آره یه دست لباس برام انتخاب میکنی؟ امروز میخوام برم پیش رییسم...
    -بهتره یونیفرمت رو بپوشی این جوری رسمی تره!
    لپم را گرفت..سرش را جلو اورد ومرا بوسید وگفت:
    - چشم..تا یه دوش میگیرم بی زحمت تو حاضرش میکنی؟
    -حتما برو!
    او که وارد حمام شد..من هم روی تخت ولو شدم ونفس عمیق کشیدم..دلم میخواست جلوی رفتنش را میگرفتم ولی اول باید مطمئن میشدم....
    پیراهنش را پوشید..دکمه سر دست هایش را بستم ..مرا گرفت ولب هایم را بوسید..قبل از آن که فرصت کنم خودم را با شرایط هماهنگ کنم عقب کشید وگیج پرسید:
    - فکر نکن نفهمیدم یه چیزیت هستا! دوباره کابوس دیدی؟
    نگاهم را دزدیدم وگفتم:
    - آره...خوبم نگرانم نباش..امروز شرکت نمیرم استراحت می کنم...
    کلاهش را از روی تخت برداشت وگفت:
    - من میرم هر مشکلی داشتی بهم زنگ بزن..باشه خانم؟
    لبخند زدم:
    - چشم..مراقب خودت باش!
    خودم را روی تخت انداختم..صدای بسته شدن در را شنیدم..به سمت گوشی تلفن جهیدم وشماره ی مورد نظرم را گرفتم...
    - سلام امروز وقت داری ببینمت؟
    ................
    تصمیم گرفتم حواس خودم را پرت کنم تا این چند ساعت هم بگذرد..زیر دست خانم احسانی نشستم وبه حرف های خاله زنکگی او ومشتری هایش گوش دادم... مشغول مدل دادن موهایم بود ومن نگاهم به دسته موهای بریده شده ای بود که روی زمین میریختند...قلبم از صبح با تپش های عمیقش دیوانه ام کرده بود.
    -عزیزم میگم رنگ موهاتم عوض کن از عهروسیت بیشتر از یه سال گذشته وهای لایتشون هم خراب شده...
    حوصله نداشتم ..سر رفع کنی جواب دادم:
    - باشه فقط نمیخوام خیلی اجق وجق شه....
    ...
    در اینه به موها وابرو های رنگ شده ام نگاه کردم که بر خلاف انتظارم خیلی هم زیبا شده بودند .ولی در حالی نبودم که برای این موضوع خیلی ذوق کنم..تشکر کردم..دوباره حاضر شدم وبه سمت مقصد اصلی ام حرکت کردم....
    ....
    چشم به قطرات بارانی دوختم که روی شیشه ی ماشین می نشستند ..اشک در چشم هایم حلقه زد..دلم میخواست همان جا سجده ی شکر به جا بیاورم...ناباوری در تمام سلول های تنم فریاد میزد..کاغذ را در دست هایم مچاله کردم واز خوشحالی جیغ کشیدم....

  2. 225 کاربر از پست MARYAMGOL تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , *$~رازگل سرخ~$* , **سولماز** , *Rima* , *SaNaY* , *spectacular* , *_*aseman*_* , *سورن* , +Neda+ , ...نگین... , .HOMA. , .nahid , 0033 , 870664182 , abbas_p , aflak , amane & mamati , Amitis 98 , ana-armin , ana43 , angel04 , angry girl , Anolin , armin.kz , Asaljojo , asemane nili , atefeh.mr , atefeh_49 , ayandeh1 , aygeen , aysel482 , azarsana , azda , bahar.d65 , baharezendegani , baran pr , baran321 , behnazhmz , betoche** , betsabeh , blacksun , daneshmand , delaram19988 , Dina* , divandary , EasTern_Girl , elhamtt , elmiraa_20 , eniy , faezeh88 , faghatdream , fariba45 , fariba48 , fouji , golgoli jaan , goli62 , GOLNAZ , googoosh z , gord Afarid , Hananesh , hana_m , hanye , harimeshgh , hediyeh_b , hidenam , hoto , htamspam , kaktoos , katy f , khademre , Lale7 , leila.kh , liuana , mahana1 , mahdi3h , mahnazmom , mahsa/// , mahsadina , mahya1995 , mahzoon , Maman fariba , man! , mansoure , Mansoure 391 , maraal , marale , martire , maryam56 , masoomah , matchless , mellina2000 , melodina , mfr60 , mishapasha , mitra.ym , modern girl , moonila , mozhi.a , mozhmozh , Museela , n.shina , naara , nanazkhanoom , nane sarma , nasimrahi , nedaj , negar.n1000 , niayesh00 , nika21 , NiNa.S , niyayeeeeeesh , p.gh , paiz , parisa mah , parisaparisa , petrisiama , quixotic , raha19 , rahaiii , ramanava , ramlin , ratanaz , redrose_love68 , reem1368 , rezno , Rha.sh , rogzana , roya1365 , s.invisible , sabouraneh , sadsadsad , sakera , samira1362 , sara2876 , saraice , saratab , sarax , Satiya , sedena , Semin309 , sepideh1993 , setayesh1363 , shabnamsobhabi , shaghayegh69 , shayesteh 96 , sheida_953 , sh_rezaei , siima , silverstar , soda 70 , Sokout , soodeh90 , sotazi , Patient.Stone , takshakh2838 , taranom farahi , tara_ z , tenten , Tifani Jon , tono , T.KHD , V.i.d.a , vampire123 , XtavanaX , YA29+1 , yas6662 , yasesabs , Zahra_niki , zeeneh , zeinab75 , zeinabjoon , ziglernata , [SARA] , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , آتری , آستاره , آلانا , اب و اتش , اتل و متل , ارنیکا , اهورای , باران6 , بهارجون , تامارا , تهمتن , حنیفا58 , خرس قهوه ای , خیال غزل , رودنا , روژان6815 , ستـاره , سرای بانو , سرتق , سوداا , سپیدوسیاه , سکوت من , شاخه نبات 90 , شاپرک13 , شه تاو , شورم , عسل مامی , غزال آریا , غزال- ارشیا , غزال66 , فاطمه م.ا , فانتین , م.نوری , مامانی جون , ماهین56 , مدار2 , مهسا111 , نسرین... , نسيا , نگار خانوم , نیکا83 , هوای بارونی دلم , ویشار , پونام , چشم قشنگ , چلیپا , چیستا8 , یاسی وثوقی

  3. Top | #172

    تاریخ عضویت
    1390,02,17
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    844
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    شهر عشق
    تشکر از کاربر
    7,336
    تشکر شده 70,620 در 943 پست
    حالت من
    Deltang

    پیش فرض

    ***
    فقط چراغ آشپزخانه را روشن کردم..گوشی ام را در اوردم وبه یامین پیام زدم که برای شام چیزی تهیه کند...برای اولین بار دستم روی شکم تختم رفت ..باورم نمیشد که تا چند ماه دیگر مادر میشوم..مادر...به خاطر اشک ریختنم تمام دور چشمم سیاه شده بود..این که قیافه ی یک آدم خوشحال نبود...آرایشم را پاک کردم ودوباره از نو آرایش کردم..میخواستم یامین هم مثل من از شنیدن این خبر خوشحال شود...
    این مدل ورنگ موی جیدید حسابی راضی ام کرده بود..خط چشمم را برداشتم.مشغول بودم که زنگ موبایلم سکوت را شکست وباعث شد دستم بلرزد..غر زدم ونگاهم را روی صفحه ی گوشی انداختم..روی اسپیکر گذاشتمش ودوباره مشغول شدم..
    -سلام هیوا!
    سعی کردم جوری بگویم که متوجه نشود خبری است:
    - سلام..خوبی؟
    -مرسی عزیزم..شام چی میخوری؟ جلوی رستورانم!
    -فرقی نداره..هر چی خودت دوست داری....
    خندید وگفت:
    - مثلا قیمه بادمجون؟
    بدجنس میدانست که از بادمجان بدم می اید اذیتم میکرد..با خنده گفتم:
    - اگه دوست داری همونو بگیر بعد ببین من چه بلایی سرت میارم!
    -اه اه..باشه بابا جوجو میگیرم شما میز رو بچین من زود میام!
    در خط چشمم را بستم وگفتم:
    - چشم میبینمت!
    باید به خودم میرسیدم تا بشود یک جشن درست وحسابی گرفت.در کمدم را باز کردم وگفتم:
    - تو میگی مامانی چی بپوشه؟
    به حرف خودم خندیدم ..یک شلوارک جین داشتم که خیلی کوتاه بود ولی حسابی چشمک میزد..من هم که دیگر حسابی بی حیا شده بودم..شلوارک را به همراه تاپ گردنی قرمز بیرون اوردم وپوشیدم..موهایم را باز گذاشتم...
    میز را چیدم ترجیح دادم برق ها را خاموش بگذارم..شمعدان های استیلم را روی میز گذاشتم وشمع روشن کردم..نگاهم به ساعت رفت نزدیک نیم ساعت از تماسش گذاشته بود...زنگ در به صدا در امد..در ها را باز کردم وخودم به راهروی بین اتاق ها دویدم وکنا ر کلید های برق ایستادم....قلبم داشت از دهانم بیرون می امد..داخل شد..با دیدین فضای تاریک چند لحظه ساکت شد وبعد با صدای بلند گفت:
    - هیوا جان خانم؟ کجایی پس؟ چه میزی هم چیدی!
    خیلی سعی کردم نخندم...از سر وصدا ها میشد فهمید که عذا ها را در آشپزخانه گذاشته ..صدای پاهایش را شنیدم...داشت به سمت من می امد یعنی همان جایی که کلید های برق قرار داشتند..دستش را روی کلید گذاشت..دستش را گرفتم..یک لحظه فهمیدم که کمی ترسید..خندیدم.. جلویش ایستادم .و با دست دیگرم چشم هایش را گرفتم به حرف امد:
    - عزیزم بوی عطرت لوت میده!
    خنده ی صدا داری تحویلش دادم..روی پاشنه ی پا بلند شدم وبوسه ای روی لب هایش گذاشتم وچشم هایش را رها کردم..دست هایش را دورم حلقه کرد ومرا بوسید..من که دستم ازاد بود تلاش کردم که جو زده نشوم.برق را روشن کردم..چشمم هایش را چند بار به هم زد..یک لحظه گیج نگاهم کرد..دستش را به موهایم کشید وگفت:
    - وای هیوا..خیلی ماه شدی...
    به شوخی گفتم:
    - خودم میدونم!
    نگاهی به لباس هایم انداخت..موذیانه خندید و گفت:
    - امشب چه خبره؟
    با شیطنت خندیدم...گیج شد:
    - تولد که نیست..سالگرد ازدواجمون هم که گذشت..روز مرد یا زنم که نه..عیدم که نیست...
    قهقهه زدم:
    - اول شام بعد اخبار!
    در حالی که با نگاهش مرا می کاوید شام خوردیم..میز را جمع کرد وگفت:
    - نمیگی چه خبره؟
    خندیدم وگفتم:
    - حدس بزن..
    جستی زد ومرا که در چهار چوب در ایستاده بودم بلندم کرد همان طور که قلقلکم میداد گفت:
    - اذیت نکن..میگی یا قلقلکت بدم؟
    هر کاری کردم نشد خودم را آزاد کنم...گفتم:
    - این جوری نمیشه بگم!
    بی آن که رهایم کند بغلم کرد وبه سمت اتاقمان رفت.گفتم:-
    یامین بزارم زمین!
    با خنده گفت:
    - که دوباره شیطونی کنی؟ نه خیر خبری نیست!
    مرا روی تخت گذاشت..رویم خیمه زد وگفـت:
    - حالا بگو..
    گفتم:
    - نمیگم!
    مچ هایم را دو طرفم نگه داشت..سرش را به زور در گردنم فرو میبرد و با بوسه هایش قلقلکم میداد..لبم را کوتاه بوسید وگفت:
    - بگو دیگه دارم از فضولی مییمرم!
    دست هایم را رها کرد..اشاره کردم که گوشش را جلو بیاورد...
    زمزمه کردم:
    - من حامله ام!
    عقب کشید..گیج نگاهم کرد وگفت:
    - تو چی؟
    نگاهم را به یقه اش دوختم وگفتم:
    -شنیدی چی گفتم!
    با دستش چانه ام را بالا کشید ومجبورم کرد که نگاهش کنم:
    - میخوام یه بار دیگه بگی!
    زیر نگاهش از شرم داغ شدم..زیر لب گفتم:
    - من حامله ام!
    قطره ای اشک از کنار چشمش فرو ریخت..حواسم پرت شد..:
    - چرا ناراحت شدی؟
    پیشانی اش را به پیشانی ام تکیه داد وگفت:
    -من دارم پدر میشم...
    فهمیدم که مثل من از شدت شادی اشک میریزد..با بوسه هایش امانم را برید...لب هایش را به گوشم چسباند:
    - ازت ممنونم خانم خوشگلم...
    .مرا در اغوشش گرفت ودراز کشید..چه قدر حس کردم خوشبختم وقتی دستش روی دستم قرار گرفت وشکمم را لمس کرد..خودم را جلو کشیدم ودر اغوشش گم شدم.بی آن که بفهمم من هم گریه کردم..مادر واژه ای بود که به نزدیکی لمسش می کردم....
    ***
    -خانم بدیعی!
    با هم بلند شدیم..برگه ی آزمایش در دستان یامین خودنمایی میکرد...دستم را گرفت..ضرب های به در اتاق زد وبا هم داخل شدیم...
    .........
    برای تعیین جنسیت که هنوز زوده ولی یه خبر دیگه براتون دارم!
    من ویامین با نگرانی چشم به دکتر دوختیم:
    - شما دارین صاحب دو تا بچه میشین..دوقلو ان!
    دهانم از نعجب باز ماند...مادر دو فرزند؟ دو دختر یا دو پسر؟
    خدایا! چه قدر ناباورانه بود!



    ***

    فردا دیگه تموم میشه..ناراحتم از این..تا بعد!
    ویرایش توسط MARYAMGOL : 1391،06،27 در ساعت ساعت : 10:54 قبل از ظهر

  4. 224 کاربر از پست MARYAMGOL تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , *$~رازگل سرخ~$* , **سولماز** , *Rima* , *SaNaY* , *spectacular* , *_*aseman*_* , *سورن* , +Neda+ , ...نگین... , .HOMA. , .nahid , 0033 , 870664182 , aflak , amane & mamati , ana-armin , ana43 , angel04 , angry girl , Anolin , armin.kz , Asaljojo , asemane nili , atefeh.mr , atefeh_49 , ayandeh1 , aygeen , aysel482 , azarsana , azda , babsaneh , bahar.d65 , baharezendegani , baran pr , baran321 , Bbarfiiii , behnazhmz , betoche** , betsabeh , blacksun , daneshmand , Dina* , divandary , duste man , EasTern_Girl , elmiraa_20 , eniy , faezeh88 , faghatdream , fariba45 , fariba48 , fouji , golgoli jaan , goli62 , GOLNAZ , googoosh z , gord Afarid , hana_m , hanye , harimeshgh , hediyeh_b , hidenam , hoto , htamspam , katy f , khademre , ki@na , latifa , leila.kh , liuana , mahana1 , mahdi3h , mahnazmom , mahsa/// , mahsadina , mahya1995 , mahzoon , Maman fariba , man! , mansoure , Mansoure 391 , maraal , marale , martire , maryam56 , masoomah , matchless , mellina2000 , melodina , mfr60 , mishapasha , Miss.Mania , mitra.ym , modern girl , moonila , mozhi.a , mozhmozh , Museela , n.shina , naara , nanazkhanoom , nane sarma , nasimrahi , nedaj , negar.n1000 , niayesh00 , niloofarane , NiNa.S , niyayeeeeeesh , p.gh , paiz , parisa mah , parisaparisa , quixotic , raha19 , raha55 , rahaiii , ramanava , ramlin , ratanaz , redrose_love68 , reem1368 , rezno , Rha.sh , roya1365 , s.invisible , sabouraneh , sadsadsad , sakera , saman84 , samira1362 , sara2876 , saraice , saratab , sarax , Satiya , sedena , Semin309 , setayesh1363 , shabnamsobhabi , shaghayegh69 , shayesteh 96 , sheida_953 , shima2011 , sh_karan , sh_rezaei , siima , silverstar , soda 70 , Sokout , solia , soodeh90 , sotazi , soudeh zarei , Patient.Stone , takshakh2838 , taranom farahi , tara_ z , Tifani Jon , tono , T.KHD , V.i.d.a , vafa1980 , vampire123 , XtavanaX , YA29+1 , ya30 m , yas6662 , yasesabs , zahra1371 , Zahra_niki , zeinab75 , zeinabjoon , ziglernata , [SARA] , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , آتری , آستاره , آسمانم مال تو , اب و اتش , اتل و متل , ارنیکا , اهورای , باران6 , بهارجون , تهمتن , حنیفا58 , خرس قهوه ای , خیال غزل , رودنا , روژان6815 , سانجانا , ستـاره , سرتق , سوداا , سپیدوسیاه , سکوت من , شاخه نبات 90 , شاپرک13 , شه تاو , شورم , عسل مامی , غزال آریا , غزال- ارشیا , غزال66 , فاطمه م.ا , فانتین , لمیس20 , م.نوری , مامانی جون , ماهین56 , مهسا111 , نسرین... , نسيا , نیکا83 , هوای بارونی دلم , پونام , چشم قشنگ , چیستا8 , یاسی وثوقی

  5. Top | #173

    تاریخ عضویت
    1390,02,17
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    844
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    شهر عشق
    تشکر از کاربر
    7,336
    تشکر شده 70,620 در 943 پست
    حالت من
    Deltang

    پیش فرض

    -یامین جان خواهش میکنم!
    عصبی شد:
    - حرفش رو هم نزن هیوا..تو استراحت مطلقی..گفتی میخوام تا چند ماهگی کار کنم گفتم چشم گفتی جنسیتشون رو نپرسیم گفتم چشم ولی این یکی رو دیگه نه من نمیفهمم چرا میخوای بری اون جا؟ تو ماه آخرته خطرناکه...
    ناراحت شدم:
    - من میخوام برم ..چرا درکم نمیکنی خسته شدم از این وضع.
    روی صندلی نشستم وسرم را بین دست هایم گرفتم..کنارم نشست...
    با مهربانی گفت:
    - باشه هیوا جان .باشه ولی شرط داره اولا که خودم میبرمت دوما هم فقط چند دقیقه..
    با شادی نگاهش کردم..مرا بوسید وگفت:
    - بشین تا من شنلت رو بیارم..
    لبخند محوی روی لب هایم جا خوش کرد ..به آرامی بلند شدم....به کمر درد شدیدم اعتنا نکردم.
    شنلم را روی دوشم انداختم ونگاهم را از صورت پف کرده وشکم زیاد از حد بالا آمده ام گرفتم وبه طرف یامین حرکت کردم...
    در خانه را قفل کرد ودکمه ی آسانسور را زد....
    ...
    -بیا عزیزم پیداش کردم..
    ..به کمک او به آرامی از ماشین پیاده شدم...حسابی سنگین شده بودم وراه رفتن هم سختم بود..دیگر پاهایم را نمیدیدم ..تک شاخه گل مریمی که در دست هایم داشتم را محکم گرفتم..با هم جلو رفتیم.
    .-تنهات می..
    حرفش را بریدم:
    - میخوام کنارم بمونی!
    دستم را فشرد..پشتم ایستاد ودستهایش را روی شانه هایم گذاشت...شاخه گل را به دستش دادم..خم شد وآن را روی سنگ قبر گذاشت..کمی مکث کردم وبعد حرفم را زدم:
    - اومدم اینجا تا بگم که بخشیدمت ...فکر میکردم هیچ وقت دلم نخواد این کار رو بکنم ولی حالا میبینم که اگه تو نبودی من هیچ وقت یامین رو نمیدیدم واین قدر خوشبخت نمیشدم..تو پل خوشبختیم شدی...دیگه به خوابم نیا پرهام..من بخشیدمت..دیدار به قیامت...
    به طرف یامین چرخیدم یکی از ان لبخند های جذابش را تحویلم داد و گفت:
    - فقط همین؟
    خندیدم وگفتم:
    - حس کردم با این کار سبک میشم...بریم!
    یقه ی پالتویش را صاف کردم ..دستم را گرفت..سبک شده بودم....
    .......
    مرا روی دست هایش بلند کرد..درد امانم را بریده بود لبم را گاز زدم وطعم خون را در دهانم حس کردم .....
    روی تخت دراز کشیده بودم ولی نمی توانستم به خودم نپیچم ..دلم میخواست جیغ بزنم ولی به این فکر میکردم که این کار یامین را نگران میکند... دستم را گرفت بوسه ای رویش گذاشت وگفت:
    - زیاد منتظرم نزار خانم..میدونی که طاقت دوریت رو ندارم...
    به زور لب هایم را به لبخندی کش دادم ..مرا به فضای استریل بردند....
    ویرایش توسط MARYAMGOL : 1391،06،27 در ساعت ساعت : 06:14 بعد از ظهر

  6. 203 کاربر از پست MARYAMGOL تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , *$~رازگل سرخ~$* , **سولماز** , *Rima* , *SaNaY* , *spectacular* , *_*aseman*_* , *سورن* , +Neda+ , ...نگین... , .HOMA. , .nahid , 0033 , 870664182 , abbas_p , aflak , amane & mamati , ana-armin , ana43 , angel04 , angry girl , Anolin , armin.kz , asemane nili , atefeh.mr , atefeh_49 , ayandeh1 , aygeen , aysel482 , azad_awesome , azarsana , bahar.d65 , baharezendegani , baran pr , baran321 , behnazhmz , betoche** , blacksun , delaram19988 , Dina* , divandary , EasTern_Girl , elmiraa_20 , eniy , faezeh88 , faghatdream , fouji , goli62 , GOLNAZ , googoosh z , gord Afarid , hana_m , harimeshgh , hediyeh_b , helga1980 , hidenam , hoto , htamspam , katy f , khademre , Lale7 , latifa , leila.kh , liuana , maayaa , madad , mahana1 , mahnazmom , mahsa/// , mahsadina , mahsafall , mahya1995 , mahzoon , Maman fariba , man! , mansoure , maraal , martire , maryam56 , masoomah , matchless , mellina2000 , mfr60 , mishapasha , Miss.Mania , mitra.ym , modern girl , moonila , mozhi.a , mozhmozh , Museela , n.shina , naara , nanazkhanoom , nasimrahi , nedaj , negar.n1000 , niayesh00 , nika21 , NiNa.S , nirvana1234 , niyayeeeeeesh , p.gh , paiz , parisa mah , parisaparisa , quixotic , raha19 , raha55 , rahaiii , ramlin , redrose_love68 , reem1368 , rezno , Rha.sh , roya1365 , s.invisible , sabouraneh , sadsadsad , sakera , samira1362 , sara2876 , saraice , saratab , sarax , Satiya , sedena , Semin309 , setayesh1363 , shabnamsobhabi , shaghayegh69 , shayesteh 96 , sheida_953 , shima2011 , sh_karan , sh_rezaei , siima , silverstar , soda 70 , Sokout , solia , soodeh90 , sotazi , Patient.Stone , takshakh2838 , taranom farahi , Tifani Jon , tono , T.KHD , V.i.d.a , vafa1980 , vampire123 , YA29+1 , yasesabs , zahra1371 , Zahra_niki , zeinab75 , zeinabjoon , zholi joon , ziglernata , [SARA] , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , آستاره , آسمانم مال تو , آلانا , اب و اتش , اتل و متل , باران6 , بهارجون , حنیفا58 , خرس قهوه ای , رودنا , روژان6815 , سانجانا , ستـاره , سرتق , سوداا , سپیدوسیاه , سکوت من , شاخه نبات 90 , شاپرک13 , شه تاو , شورم , غزال آریا , غزال- ارشیا , غزال66 , فانتین , لمیس20 , م.نوری , مامانی جون , ماهین56 , مهسا111 , نسرین... , نسيا , نگار خانوم , نیکا83 , هوای بارونی دلم , پونام , چشم قشنگ , یاسی وثوقی

  7. Top | #174

    تاریخ عضویت
    1390,02,17
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    844
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    شهر عشق
    تشکر از کاربر
    7,336
    تشکر شده 70,620 در 943 پست
    حالت من
    Deltang

    پیش فرض

    باز هم همان حالت آشنا خواب وبیداری..همان گیجی وطعم گس دهان...درد...چشم هایم را باز کردم...
    ساره بالای سرم بود:
    - سلام دخترم!
    نگاهم به روی شکم خالی ام افتاد..ته دلم خالی شد...با استرس پرسیدم:
    - سالمن؟
    ساره خم شد..مرا بوسید وگفت:
    - سالمن عزیزم..یامین رفته بیارتشون..چشم به در دوختم..ساره برای چند لحظه تنهایم گذاشت...
    ..............
    نگاهم روی ساره ویامین چرخید که هر کدام یک کودک را در آغوش داشتند..مانده بودم کدام را اول بگیرم پرسیدم:
    - دخترن یا پسر؟
    یامین خندید وبا محبت گفت:
    - هیچ کدوم..یه دختر یه پسر....اینم همیشای باباست!
    چه قدر خدا مرا دوست داشت که یکی از نوادر خلقتش را به من عطا کرده بود..یامین جلو امد ودخترم را در آغوشم گذاشت..دلم لرزید..کنارم نشست پیشانی ام را بوسید وگفت:
    - ازت ممنونم خانم خوشگلم!
    لبخندی به او زدم وبا انرژی گونه ی دخترم را نوازش کردم..سرخ سرخ بود..دست های کوچکش را تکان میداد..بوسه ای روی دستش گذاشتم وعطر تنش را بوییدم..دلم برای پسرم پر کشید..این بار او را در آغوشم کشیدم..چه قدر خوش بخت وخو ش شانس بودم..این اتفاق تقریبا نادر بود...ابروهایش هنوز کامل در نیامده بودند...انگشتم را به پیشانی بلندش کشیدم ..نمیشد گفت که شبیه به ما هستند یا نه ولی پیشانی پسرم مثل پیشانی یامین بلند بود..پیشانی اش را بوسیدم وگفتم:
    - اسمش رو میزارم یاشار...
    یامین گفت:
    - اسم قشنگیه..من فکر کردم اسم پسرمون رو هم از " ه " میزاری...
    خندیدم وگفتم:
    - کل خاندان ما شد از این حرف ول کن بابا تازه اسم دخترم مثل اسم خودمه دیگه....
    خواست یاشار را از بغلم بگیرد که جیغش به هوا رفت..همزمان با او همیشا هم زیر گریه زد..دلم ریش شد..انگار من هم میخواستم زیر گریه بزنم..یامین با آرامش گفت:
    - نگران نشو خانم..خب بچه هام گرسنشونه کلی وقته منتظرن تا شما بیدار شی..
    لبخند زدم....بچه هامان! دلم پر از خوشی شد...نه ماه انتظارم ثمره داده بود..خانواده ی چهار نفره ی خوشبخت من...
    ویرایش توسط MARYAMGOL : 1391،06،27 در ساعت ساعت : 06:07 بعد از ظهر
    تودرمنی وشعرم اگر چه حافظانه نیست
    عشقت نه سرسریست که از سر به در شود


    زمانش که برسه ...اگر عمری باشه باز هم خواهم نوشت ....


  8. 191 کاربر از پست MARYAMGOL تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , *$~رازگل سرخ~$* , **سولماز** , *Rima* , *SaNaY* , *spectacular* , *_*aseman*_* , *سورن* , +Neda+ , ...نگین... , .HOMA. , .nahid , 0033 , 870664182 , aflak , amane & mamati , ana-armin , ana43 , angel04 , angry girl , Anolin , armin.kz , asemane nili , atefeh.mr , atefeh_49 , ayandeh1 , aygeen , aysel482 , azarsana , babsaneh , bahar.d65 , baran pr , baran321 , behnazhmz , betoche** , betsabeh , blacksun , Dina* , divandary , EasTern_Girl , elmiraa_20 , eniy , faezeh88 , faghatdream , fouji , goli62 , GOLNAZ , googoosh z , gord Afarid , hana_m , hanye , harimeshgh , hediyeh_b , hidenam , hoto , htamspam , katy f , latifa , leila.kh , liuana , mahana1 , mahdi3h , mahsa/// , mahya1995 , mahzoon , Maman fariba , man! , mansoure , maraal , martire , maryam56 , masoomah , matchless , mellina2000 , melodina , mfr60 , mishapasha , mitra.ym , modern girl , moonila , mozhi.a , mozhmozh , Museela , n.shina , naara , nanazkhanoom , nane sarma , nasimrahi , nedaj , niayesh00 , nika21 , niyayeeeeeesh , p.gh , paiz , parisa mah , parisaparisa , quixotic , raha19 , ramlin , redrose_love68 , reem1368 , rezno , Rha.sh , roya1365 , s.invisible , sabouraneh , sadsadsad , sakera , samira1362 , sara2876 , saraice , saratab , sarax , Satiya , sedena , Semin309 , setayesh1363 , shabnamsobhabi , shaghayegh69 , shayesteh 96 , sheida_953 , shima2011 , sh_karan , sh_rezaei , siima , silverstar , soda 70 , Sokout , solia , sotazi , Patient.Stone , takshakh2838 , taranom farahi , tara_ z , tenten , Tifani Jon , T.KHD , V.i.d.a , vafa1980 , vampire123 , XtavanaX , YA29+1 , yasesabs , zahra1371 , Zahra_niki , zeinab75 , zeinabjoon , zholi joon , ziglernata , [SARA] , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , آستاره , آسمانم مال تو , آلانا , اب و اتش , اتل و متل , باران6 , بهارجون , حنیفا58 , خرس قهوه ای , روژان6815 , سانجانا , ستـاره , سرتق , سوداا , سپیدوسیاه , شاخه نبات 90 , شاپرک13 , شه تاو , شورم , عسل مامی , غزال آریا , غزال- ارشیا , غزال66 , فانتین , لمیس20 , م.نوری , مامانی جون , ماهین56 , مهسا111 , میترا. , نسرین... , نسيا , نیکا83 , هوای بارونی دلم , پونام , چشم قشنگ , یاسی وثوقی

  9. Top | #175

    تاریخ عضویت
    1390,02,17
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    844
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    شهر عشق
    تشکر از کاربر
    7,336
    تشکر شده 70,620 در 943 پست
    حالت من
    Deltang

    پیش فرض

    *****
    *****
    *****
    رژ لب کمرنگ را روی لب هایم مالیدم تاپ زیر کتم را مرتب کردم یامین کتم را نگه داشت تا بپوشم..گونه ام را بوسید وگفت:
    - مثل همیشه ناراحتی...
    چرخیدم وبغلش کردم:
    - کی این همه مدت گذشت؟ باورم نمیشه..الان دیگه بچه هامون هم بزرگ شدن...
    نگاهی به تصویرمان در آینه ی قدی اتاق انداخت و با لبخندگفت:
    - ما پیر شدیم واونا بزرگ شدن..انگار همین دیروز بود که برای اولین بار صدامون کردن...امشب سی امین سالگرد ازدواجمونه...
    دستی به موهایش کشیدم که حالا گرد سپیدی رویشان نشسته بود..دستم را گرفت وبوسید وگفت:
    - خدا بیامرز مادرم همیشه می گفت که همچین روزی خیلی زود میرسه و من فقط میخندیدم ولی حالا میبینم حق با اون بود..همه ی این سال ها مثل برق گذشتند....
    قطره ای اشک ریخت..هنوز هم طاقت نداشتم یک لحظه ناراحتی اش را ببینم ..اشکش را پاک کردم وگفتم:
    - آی آی گریه نداشتیما جناب سرهنگ!
    با لخند نگاهم کرد..گفتم:
    - مهم اینه که بعد از همه ی روزهای خوب و بد ما همیشه کنار هم موندیم...مهم اینه که به دنیا نشون دادیم میشه همیشه خوشبخت بود..ما سی ساله که کنار هم خوشبختیم...
    ضربه ای به در اتاقمان خورد..یامین به عادت همیشه لپم را کشید وآرام گفت:
    - طبق معمول نمیزارن دو دقیقه با خانومم تنها باشم.....
    لبخند زدم با صدا ی بلند گفت:
    - بفرمایید!
    در باز شد..همیشا تابی به موهای لخت خرمایی اش داد وداخل شد..یاشار هم پشت سرش..کپی برابر اصل پدر ش بود..با همان جذابیت ها ..همیشا چرخی زد وگفت:
    - مامان جون لباسم خوبه؟
    دخترم هم بی نهایت شبیه به من بود..با خنده گفتم:
    - عالیه خانم دکتر!
    یاشار اعتراض کرد:
    - این مامان ماهم که فقط دخترش رو تحویل میگیره چون شبیه خودشه..ما هم دکتر شدیما مامان جون!
    ..همه به حرفش خندیدیم.....همیشا بی اعتنا به او گفت:
    - مامان آرتین میگفت لباسم مسخره است!
    یامین همان طور که میخندید گفت:
    - دخترم تو که آرتین رو میشناسی مثل عمو آرشت شوخه ..
    یاشار خواهرش را بغل گرفت وگفت:
    - خیلی هم ناز شدی..مامان دایی هومن زنگ زد گفت رها کلاس داره تا بیان دیر میشه....
    سرم را تکان دادم..یکی از ان لبخند های یامینی اش را تحویلم داد وگفت:
    - مامان چه خوشگل شدی!
    یامین اخم کرد وگفت:
    - بچه برو به زن خودت این حرف ها رو بزن این خانم منه..
    همیشا گونه ی برادرش را بوسید وگفت:
    - بیا بریم داداش..مامانی بابا جون سالگرد ازدواجتون مبارک!
    با هم تا نزدیک در رفتند یاشار به طرف ما چرخید وگفت:
    - بابا جون توهین نشه شما که تو جذابیت یه دونه ای!
    یامین خندید:
    - برو زبون باز!
    در بسته شد..یامین مرا به سمت خودش کشید و بوسه ای طولانی از لب هایم گرفت .مثل همیشه با اشتیاق..پیش چشمم گذر سال ها را میدیدم....گذر عمر را...حالا پرهام فقط یک راز بود بین من و یامین ...
    صدای پیانو حواسمان را پرت کرد..انگار تاریخ تکرار میشد...حالا جای من دخترم پشت این پیانو مینشست ..یامین با لبخند نگاهم میکرد..به صدای قلبش گوش دادم ....
    چشم به مهمان ها دوختم..دوستان ما با خانواده های بزرگ و کوچکشان.بچه هایی که جای ما را گرفته بودند وجوانی در وجودشان موج میزد...
    فربد وسارینا ودخترشان ستاره..مهتاب وعلی وبچه هایشان ماناو مها..آرش ویاسی وآرتین...هومن وراشین ...رهام ورها برادر زاده های نازنینم..اشکان وهمسرش مریم وتک فرزندشان ماهان..ساره که بدون عمو حسابی تنها شده بود...بابا یوسف که گل مریمش را از دست داده بود...هامون وهستی ودخترشان هلیا که برای مدتی نزد ما امده بودند....
    شاید همیشه فکر میکردم که خوشبختی فغقط برای شخصیت های داخل قصه هاست ولی حالا خلافش ثابت شده بود..سال ها گذشته بودند ومن خوشبخت مانده بودم..دو فرزند صالح داشتم که همه ی زندگی من وپدرشان بودند....پدرشان...شوهرمن...یام ین..
    به همیشا نگاه کردم..چهره سرخ کرده وسر به زیر انداخته بود.بوی عشق می امد..حس جدایی دخترم از ما...نگاه عاشقانه ی فریاد را دیدم ودلم لرزید.فکر کردم که دخترم میرود...ولی چه میشد کرد؟ روزگار میچرخید ومیگذشت وچه کسی میتوانست جلویش را بگیرد.مگر یک روز دل پدر ومادر من هم از فکر رفتن من نلرزیده بود؟ دست یامین را در دستم گرفتم..همه دور ما جمع شده بودند..شمع عدد سی را نشان می داد..با هم کمی خم شدیم وشمع را فوت کردیم.کیک را بریدیم..یامین در گوشم گفت:
    - سی ساله که هر سال تو این شب درست تو همین لحظه من این جمله رو بهت میگم : دوستت دارم هیوای من..بدون که همیشه عاشقت میمونم!
    گونه اش را بوسیدم..این یک پایان نبود..سعادت که پایان نداشت...
    به آهنگی که نواخته میشد گوش سپردم:
    - نمیترسم از این که پیر میشیم
    از این که زندگی بی مکث میره
    تموم ساعتا تسلیم میشن
    کنار تو زمان برعکس میره
    تو چشمات عکس یک دنیا می افته
    تو اون چشمای ناز مثل شیشه
    مراقب باش پلکاتو نبندی
    حواسم با یه چشمک پرت میشه
    ****
    با تشکر ویژه از همه ی عزیزانی که در تمام این مدت با محبت هایشان دلگرمم کردند وتقدیم به خدایی که در اوج تاریکی دست یاری به سوی بندگانش دراز میکند
    1391/6/27
    .....مریم حیدری .....MARYAMGOL
    ویرایش توسط MARYAMGOL : 1391،06،27 در ساعت ساعت : 06:18 بعد از ظهر

  10. 215 کاربر از پست MARYAMGOL تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *Rima* , *spectacular* , *_*aseman*_* , *تینا* , +Neda+ , -Niloufar- , ...نگین... , .HOMA. , .nahid , 0033 , 870664182 , amane & mamati , Amitis 98 , ana43 , angel04 , angry girl , Anolin , asemane nili , atefeh.mr , atefeh_49 , ayandeh1 , aygeen , aysel482 , azarsana , babsaneh , bahar.d65 , baharezendegani , baran pr , baran321 , barane khazan , behnazhmz , beti , betoche** , betsabeh , blacksun , checkpoint , delaram19988 , Dina* , divandary , EasTern_Girl , elahe 66 , elmiraa_20 , faghatdream , gheisareh , goli62 , GOLNAZ , googoosh z , gord Afarid , halima , hana_m , harimeshgh , hediyeh_b , helga1980 , hidenam , hoto , htamspam , j.ghanavizi , katy f , khatereh14 , ki@na , kiumars , latifa , leila.kh , leyla71 , liuana , madad , mahana1 , mahboubeh69 , mahdi3h , mahnazmom , mahsa/// , mahsafall , Mahsssa , mahya1995 , Maman fariba , man! , mansoure , maral.artimis , martire , maryam56 , masoomah , matchless , mellina2000 , melodina , meno , mfr60 , mishapasha , Miss.Mania , mitra.ym , modern girl , moonila , mozhi.a , mozhmozh , Museela , n.shina , naara , nanazkhanoom , narges65 , nasimrahi , nasrin22 , ned67 , nedaj , neginra , niayesh00 , NiNa.S , niyayeeeeeesh , paiz , parisa mah , parisaparisa , pr.delafrouz , quixotic , raha19 , ramlin , redrose_love68 , rezno , roya1365 , s.invisible , sabouraneh , sadsadsad , saharmn , saktin , samira1362 , sara2876 , saraice , saratab , sarax , Semin309 , shabnamsobhabi , shaghayegh69 , shayesteh 96 , sheida_953 , shima2011 , sh_karan , sh_rezaei , siima , silverstar , sitsit , soda 70 , Sokout , solia , sotazi , Patient.Stone , Star8 , takshakh2838 , taranom farahi , tenten , Tifani Jon , titinaz , tono , T.KHD , V.i.d.a , vafa1980 , vampire123 , XtavanaX , YA29+1 , ya30 m , yasesabs , zahra1371 , Zahra_niki , zeinab75 , zeinabjoon , zholi joon , ziglernata , [SARA] , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , آستاره , آسمانم مال تو , آیسان.... , اب و اتش , اتل و متل , اسمون ابری , باران6 , بهارجون , تامارا , حنیفا58 , خرس قهوه ای , رودنا , روژان6815 , سانجانا , ساکتین , ستـاره , سرتق , سوداا , سپیده دم , سکوت من , شادیسان , شاپرک13 , شروع , شه تاو , شورم , عسل جان , علیصدر , غزال آریا , غزال66 , فاطمه م.ا , فانتین , م.نوری , مامانی جون , ماهین56 , مهسا111 , میترا. , نسرین... , نسيا , نگار خانوم , نیکا83 , هوای بارونی دلم , ویشار , پونام , چشم قشنگ , یاسی وثوقی

  11. Top | #176

    تاریخ عضویت
    1390,06,29
    عنوان کاربر
    ناظر کتابهای انجمن
    نوشته ها
    884
    میانگین پست در روز
    0.85
    محل سکونت
    هرکجا دل خوش باشه
    تشکر از کاربر
    38,009
    تشکر شده 6,443 در 905 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    پیش فرض

    عالی بود ممنون منتظر داستانهای زیبای بعدیت هستم
    زندگی تفسیر سه کلمه است .
    خندیدن
    بخشیدن
    فراموش کردن

    پس :بخند ..... ببخش...... و ......فراموش کن




  12. 15 کاربر از پست سوداا تشکر کرده اند .


  13. Top | #177

    تاریخ عضویت
    1388,03,27
    عنوان کاربر
    مدیر بخش کتاب
    نوشته ها
    18,217
    میانگین پست در روز
    9.74
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    88,402
    تشکر شده 412,671 در 26,462 پست

    پیش فرض

    خسته نباشی...
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!
    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    مدیران بخش کتاب:
    patrin* asal_cheshmak* sanaz.p* hediyeh_b*Sepid
    ***یه غرور یخی یه ستاره سرد***
    یه شب از همه چی به خدا گله کرد
    یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد
    دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

    نگران منی به تو قرصه دلم
    تو کنار منی نمیترسه دلم
    بغلم کن ازم همه چیمو بگیر
    ***بذار گریه کنم پیش تو دل سیر
    ***

  14. 8 کاربر از پست asal_cheshmak تشکر کرده اند .


  15. Top | #178

    تاریخ عضویت
    1390,06,20
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    752
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
    تشکر از کاربر
    23,721
    تشکر شده 3,055 در 2,001 پست

    پیش فرض

    مرسی عزیزم....خسته نباشی
    آدم ها که "عوض "می شوند...
    از "سلام"و شب بخیر"گفتنشان
    می شود این را فهمید!
    از "حرف ها"و "نگاه ها"
    از گودال های عمیقی که
    بین تو و خودشان می کنند
    و تویش را پر از دلیل میکنند...



  16. 7 کاربر از پست shaghayegh69 تشکر کرده اند .


  17. Top | #179

    تاریخ عضویت
    1390,12,11
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    583
    میانگین پست در روز
    0.66
    محل سکونت
    این سوی آب....
    تشکر از کاربر
    26,599
    تشکر شده 7,351 در 543 پست
    حالت من
    Ghamgin

    پیش فرض

    خسته نباشی مریم جونم....خیلی قشنگ بود....وای دلم براش تنگ میشه که....بازم بیا منتظرم....

  18. 7 کاربر از پست n.shina تشکر کرده اند .


  19. Top | #180

    تاریخ عضویت
    1391,05,17
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه فعال
    نوشته ها
    424
    میانگین پست در روز
    0.59
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    تشکر از کاربر
    5,721
    تشکر شده 826 در 406 پست

    پیش فرض

    مرسی گلم خسته نباشی
    در زلف تو بنــــــد بود داد دل مـــــا
    در بنـــد کمنــــد بود داد دل مـــــا
    ای داد به داد دل مــــا کــــس نرسید
    از بس که بلنـــــــــــد بود داد دل ما
    به قـــولِ حسین پناهی

    این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرام دیدارش کردم؟

  20. 9 کاربر از پست zholi joon تشکر کرده اند .


موضوعات مشابه

  1. رمان هر چه باداباد | MARYAMGOL کاربر انجمن
    توسط MARYAMGOL در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 106
    آخرین نوشته: 1392،12،16, ساعت : 12:11 قبل از ظهر
  2. از نفس افتاده | MARYAMGOL کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط MARYAMGOL در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 166
    آخرین نوشته: 1392،04،20, ساعت : 05:06 بعد از ظهر
  3. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1391،11،21, ساعت : 09:43 بعد از ظهر
  4. دانلود رمان از نفس افتاده | MARYAMGOL کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1391،07،24, ساعت : 09:46 بعد از ظهر

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •