| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تو مرز بین دنیای واقعیت و مجازی
نوشته ها: 2,357
تشکرها: 5,411
تشکر شده 70,509 بار در 3,148 پست
کتاب مورد علاقه : باورم کن،بانوی سرخ حالت من : | پست بسیار مفید : +279 امتیاز به امید حق! ![]() عکس جلد ویرایش شد!! خلاف مقررات انجمن! سلام به برو بچه های نودهشتی!!!ا من (مینا) با دوستای گلم غزل(غزل 91) و نگین(negin kh5) اومدیم تا برای اولین بار، سه نفره.... اولین رمانمون رو بنویسیم.... اسم این رمان عشق به توان6 هستش. اینم خلاصه: يه اكيپ 3 نفره دختر که برای دانشگاه تو شیراز قبول شدن اما خوابگاها همه پر بوده بعد مي گردن دنبال خونه كه به يه اكيپ 3 پسر برميخورن كه اونام همين مشكلو داشتن ولي با اين تفاوت كه خونه پيدا كرده بودن ولي شرط صابخونه كه يه پيرمردمردیه که راحته اروپایی رفتار میکنه یکم شوخه و فضول در عین حال زنها رو هم آدم حساب نمیکنه و پی عشق و حالشه بوده، متاهل بودن اوناس..... از الان بگم این رمان همخونه ای هستش ولی حالا برای اولین کار بدک نیست... درضمن من یه تشکر ویژه از دوست گلم غزل91بکنم که جلد کتاب رو برامون درست کرد واقعا دستش درد نکنه... و همینطور avazkhamoosh و ~ MisS Fati ~ که خیلی کمک کردن واقعا دم همشون جیییز!!!! ![]() ژانرمون هم عشقی، اجتماعی و کلکلیه....تعداد فصل ها و اینا هم با خداست!.... سعی میکنیم متفاوت باشه.امیدوارم که همراهیمون کنید و چون برای اولین بار داریم می نویسیم مطمئناً انتظار نداشته باشید که عالی باشه ولی ما سعی خودمون رو خواهیم کرد... و امیدوارم با نقدای طلائیتون به ما کمک کنید.... اولین پست رو غزل جون میذاره تا ببینیم چی میشه... البته فردا صبح فکر کنم نمیدونم دقیقاً. لطفاً خساست به خرج ندید و اون دکمه تشکر رو هم فشار بدید تا روحیه بگیریم و بتونیم عالی کار کنیم... مثبت هم که خودتون میدونید دیگه شعار من چیه؟! حالا اگه هم نمیدونید اشکال نداره دوباره میگم... مثبت نشه فراموش .... لامپ اضافی خاموش(پول برقتون زیاد میاد)... خب شر و ور زیاد گفتم... خب دیگه تشکرارو بزنید تا فردا هرچی تشکر و مثبتا زیاد تر پستا هم بیشتر... البته شاید امشب بذاره که به احتمال زیاد میذاره... اگه نذاشت فردا دیگه... ![]() ![]() ![]() پس منتظر باشید.... امتحان وسیله ست، نمره دست استاده، الکی خودتو از اینترنت نندازی بشینی درس بخونی هاااا برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید چــقــدر مــتــفــاوتـــنــد آدمــهــا . . . عــشــق بــرای یــکــی دلــگــرمــی . . . و بــرای دیــگــری ســرگــرمــی . . . ویرایش توسط *~MoonGirl~* : ۳۱ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۳۱ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,787
تشکرها: 157,730
تشکر شده 362,357 بار در 30,758 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +106 امتیاز با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید! آمارکتابهای در جریان سایت برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید! لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه) برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! ممنون این روزها خدا هم قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید! از حرفهای تکراری من خسته است چه حس مشترکی داریم من و خدا.او... از حرفهای تکراری من خسته است و من... از تکرار غم انگیز روزهایم... | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۱ محل سکونت : توي رماناي عاشقونه
نوشته ها: 649
تشکرها: 1,273
تشکر شده 38,751 بار در 462 پست
کتاب مورد علاقه : قرارنبودتوسكاافسونگر حالت من : | پست بسیار مفید : +356 امتیاز سلام بچه ها من غزلم عاشق نوشتنم اين رمانم با دوستام مينويسيم كه قلممون رومحك بزنيم اميدوارم شما عزيزان هم با دستايه حمايتگرتون بهمون روحيه بديد راستي + با تشكر يادتون نره -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------اه ميشا اينقدرابغوره نگير اعصابم خورد شد دخترميشا با يه صداي حرصي زنگدار در حالي كه داشت اشكاشو با كلنكس پاك ميكرد روبه من گفت - تو برو سرتو بزار بمير همش تقصيرتوشد شقايق در حالي كه دست كمي از ميشا نداشت واماده بود كلمو بكنه گفت - ننه ي مارو بگونميدونم تو اين چي ديدن كه بهش مثل چشماش اعتماد داره - هوي مراقب حرف زدنتون باشيدا گفته باشم منم از كجا بدونم پذيرش خابگاها پر شده؟ ميشا دوباره حالت تحاجمي به خودش گرفت - نه مثل اينكه براي اوارگيمون توي غربت بدهكارم شديم -اولا تو گريه تو با اب بيني تو جمع كن صداش رو نرومه بعدشم اين هزاربار من از..... شقايق پابرهنه و جفت پا و نميدونم شيش پل پريدبين نطق بلند من - بله بله مادمازل شما از كجا بايد ميدونستين پذيرش خوابگاها پر شده؟ اخه ادم حسابي پس چرا به ننه بابايه ما گفتي خوابگاه گرفتم نخير نميشه مثل اينكه بايد دوباره امپربچسبونم - به خاطر اينكه شما تا فهميديد من براي ليسانس دارم ميرم شيراز مثل كنه بهم اويزون شديد ( اينا رو تقريبا كه چه عرض كنم كاملا داد زدم و گفتم) يه نگاه بهشون كردم ديدم لال شدن ميشا هم گريه اش بند اومده بودو هي سكسكه ميكرد يه اههههههههههه صدا دار كردم ورو به ميشا گفتم - دايه فين فين كردنت تموم شد اي شروع شد ميشا همچين مظلوم نگاه ميكرد بهم كه يه لحظه دلم براش سوخت كه فكر كرده ميتونه خرم كنه !!!! ميشا با همون نگاش يواش گفت - ببخشيد بعد اروم زير لب جوري كه من نشنوم گفت -دوباره مثل سگ پاچه گرفت دلم خوش بود اومده اينجا ديگه پاچه نميگيره واقعا تا الانم نگرفته بودا با صداي بلند رو كردم بهش گفتم - د اخه لياقت ندارين مثل ادم باهاتون حرف بزنم مدام روعصاب من فوتبال بازي ميكنين شقايقم مثل خودم طلبكارجواب داد - خوبه يه متر پيش ما زبون داره ولي جلويه دختر پسرايه ديگه ومامان باباها انقدر خانوم و باكلاس و عشوه ايه كه شك ميكنم دوستم باشي بابا به دلم صابون زدم ديگه سگ اخلاقي نميكني و ... مثل خودش پريدم وسط حرفش وگفتم _اخه شما مگه اعصاب ميزارين برا من زود باشيدبريم هتل كه امروز حسابي حرسم دادين بعدم رامو كشيدم و رفتم سمت ماشين حوصله رانندگي نداشتم به خاطر همين بدون حرف سوئيچ رو گرفتم سمت شقايق توسكوت صندلي عقب نشسته بودم و داشتم خيابونا رو ديد مي زدم از دست خودمم شاكي بودم كه با بچه ها اون طوري حرف زدم - بچه ها معذرت مي خوام اونطوري باهاتون حرف زدم اعصابم خورد بود ميشا با مهربوني نگام كرد وگفت -اشكال نداره شقايقم مثل اون تويه راه به روزي فكر ميكردم كه بالاخره بابا رضايت داد براي تحصيل برم شيراز....... -------------------------------------------------------------- اگه تشكرا زياد باشه همچنين+ فردا چندتا پست باحال ميزارم تا بعد باي ویرایش توسط غزل91 : ۱۳ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۱۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۱ محل سکونت : توي رماناي عاشقونه
نوشته ها: 649
تشکرها: 1,273
تشکر شده 38,751 بار در 462 پست
کتاب مورد علاقه : قرارنبودتوسكاافسونگر حالت من : | پست بسیار مفید : +299 امتیاز يه دونه ديگه هم هست ------------------------------------------------------------------------- تازه نتايج كنكور براي ارشد اومده بود از شانس بد من و دوستام افتاده بوديم شيراز الانم تو محوطه داشتيم در مورد همين موضوع بحث ميكرديم شقايق كه از همون اول گفت من نميام عمرا مامانم بزاره ميشا هم كه گفت بايد با مامان باباش حرف بزنه كه تازه بعيد ميدونه بزارن منم كه ميگفتن عمرا بابات بزاره ولي من اونقدر يه دنده و لجباز بودم كه تا يه چيزي رو ميخواستم بايد حتما انجامش ميدادم شقايق با لحني كه انگار شوهرش مرده رو به من كرد وگفتشقايق- نفس من كه ميدونم نميزارن بريم جلويه گروه اين سارا اينا ضايع ميشيم ميشا هم با لحني كه به شدت مضطرب بود ادامه حرف شفايق رو گرفت ميشا-اينم شانسه ما داريم تو دانشگاه انگار فقط ما چند نفر جا رو تو كلاس پر كرديم من- يه جوري حرف ميزني كه انگار فقط ما چند نفر يه جا ديگه قبول شديم اصلا شايد بهمون انتقالي بدن شقايق با حرص گفت شقايق- د اخه مگه اتقالي ميدن الان بريم تو ميگن عرضه داشتيد بيشتر مي خوندين اينجا قبول ميشدين ميشا هم با همون لحن گفت ميشا- تازه به تو كه بابات خير دانشگاست كه هيچي نميگن بعدشم شقايق خودت ميدوني اين راحت ميتونه انتقالي بگيره بياد اينجا من- ميشه بپرسم چجوري؟ ميشا – مگه چجوري داره معلومه به ضرب پول و پارتي هاي كلفت ددي جونت راحت ميتوني انتقالي بگيري شقايقم حرفشو كامل تر كرد شقايق- راست ميگه ديگه چرا انتقالي نميگيري؟ من- اگه قرار باشه به پول و پارتي بابام اميدوار باشم هيچي نميشم هميشه بايد متكي به بابام باشم و هيچ وقت مستقل نميشم تازه حرف من اينه كه مگه من خونم از شما رنگي تره كه من اينجا درس بخونم اونموقع كسايي كه بيشتر از من تلاش كردنم اينجا درس بخونن؟ خودتون ميدونين تو خط پارتي بازي و اين چيزا نيستم و گرنه خيلي راحت همون موقع كه دوست بابام گفت بيا دانشگاتو چهار ساله كنم ميتونستم اينكارو كنم ولي من اعتقاد دارم تو هر كار خدا حكمتي هست همين موقع گروه رز اينا كه دختراي جلفي بودن و هميشه هم با گروه ما كل مينداختن با هروكر اومدن كنار ما واستادن رز با صدايي كه هنوز توش ته رگايي از خنده مشخص بود رو به من كرد و گفت رز- به به نفس جون ما هم الان رفتيم ديديم شيراز قبول شديم شما هم مياييد ديگه البته بعيد ميدونم اقايه فروزان اجازه بدن به دنبال حرفش با دوستاش زد زير خنده كه مثلا تو بچه ننه اي منظورش از اقاي فروزان بابام بود با پوز خند رو كردم بهش و گفتم من – رز عزيزم اين كه بابام نگرانه يه كي يدونه اش باشه خيلي بهتر از اينه كه اصلا ادم حسابش نكنه و هر شب بياد پاسگاه براي گند كاريايه بچه اش در ضمن من نيام شيراز كي بياد ؟ اها راستي بهتره از اين به بعدكه با دوست پسرات به بهونه ي جزوه گرفتن ميايي كه پز خونه ي ما رو بهش بدي و بگي كه خونه ي خودتونه و من اومدم با اجيت درس بخونم تو گفتي جزوه ها رو من بيارم ديگه اون شلوار نارنجي ات رو نپوشي چون دوستم فكر كرد سوپور محلي نكه اونا هم نارنجي ميپوشن بعد با بچه ها زديم زير خنده و رز و با دوستاش كه از حرص قرمز شد بودنو تنها گذاشتيم رفتيم سمت ماشين من سوار 206 سفيدم شدم و به بچه ها هم گفتم بپرن بالا اول بچه ها رو رسوندم بعدش رفتم خونه با ريموت درو باز كردم و ماشين رو بردم تو پاركينگ خونه ي ما يه خونه ي250 متري تو يه برج بود كه ما طبقه ي19 ميشستيم ماشينو پارك كردم و براي نگهباني سرتكون دادم و رفتم تو آسانسور..........--------------------------------------------------------------------------------------------- + با تشكرا خيلي كمه ویرایش توسط غزل91 : ۱۳ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۴۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تو مرز بین دنیای واقعیت و مجازی
نوشته ها: 2,357
تشکرها: 5,411
تشکر شده 70,509 بار در 3,148 پست
کتاب مورد علاقه : باورم کن،بانوی سرخ حالت من : | پست بسیار مفید : +292 امتیاز سلامی دوباره به شما من مینا هستم....... خب دیگه الان نوبت منه بچه ها تشکر و مثبت یادتون نره که خیلی تو کارمون تاثیر داره ها... خب دِ برو که رفتیم!!!!! ![]() ××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××××××××××××××× ××××××× نفس سوییچ ماشین رو به سمت من گرفت و خودش و میشا پشت نشستن.... با اعصابی داغون رانندگی کردم... نفس که به وضوح تو فکر بود و میشا هم همینطور.... من هم سعی کردم حواسم رو به رانندگیم جمع کنم اما مگه میشد؟! با این همه مشغله که رو سرم ریخته دیگه اعصابی هم واسم نمیمونه... حالا که خانواده ها موافقت کردن که بریم شیراز خوابگاها پر شده.... میخواستم آهنگ بذارم که یکم جو عوض شه اما حوصله نداشتم... زودتر از اونی که فکر میکردم به هتل رسیدیم .... ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم و همگی سلامی به نگهبان و اینا کردیم و رفتیم تو اتاق... چند روزی بود که تو این هتل بودیم... وقتی رسیدیم تو اتاق سریع شال و مانتوم رو در آوردم و با تاپ و شلوارجین خودم رو انداختم رو مبل و گفتم: شقایق:آخیشششش! چقدر گرمم شده بود.... میشا و نفس هرکدومشون یه جا افتادن و نفس رفت دوش بگیره و میشا هم لباساش رو عوض میکرد...... منم همینطور شل و ول رو مبل بودم.... همینطور که داشتم به سقف نگاه میکردم رفتم تو فکر.... وقتی نفس من رو رسوند دم خونمون ازش تشکر کردم و کلیدم رو درآوردم و رفتم تو ساختمون.... نگهبانمون هم که طبق معمول نبود یا تو دستشویی یا خواب یا تو یخچال!!! دکمه ی آسانسور رو زدم اما چون عجله داشتم از پله ها رفتم بالا.... از بس هول بودم پله هارو دوتا یکی میکردم و میخواستم هرچه زودتر به مامانم بگم که تو شیراز قبول شدم.... البته به امید اینکه قبول کنه و بذاره برم!!! خونه ما طبقه سوم بود و من نزدیک بود برم طبقه چهارم اصلا معلوم نبود حواسم کجاست! وقتی پشت در رسیدم کمی مکث کردم تا نفسم جا بیاد... تند تند نفس میکشیدم و هن و هن میکردم.... بعد چند دقیقه که حالم جا اومد در رو باکلید باز کردم و رفتم تو...... طبق معمول همه خواب بودند... سریع کفش هام رو تو جا کفشی گذاشتم و در رو قفل کردم و رفتم تو اتاق و لباسام رو عوض کردم و حوله مخصوصم رو برداشتم و رفتم حموم..... مطمئناً یه دوش آب گرم خستگی رو از تن آدم میبره.... همینطور هم شد آب گرم خستگی رو از تنم خارج کرد.... از حموم بیرون اومدم و موهای بلند و آبشاریم رو خشک کردم و بلوز آبی با شلوار لی ام رو پوشیدم....... هنوز هم بقیه خواب بودند... دایی که سرکار بود و زن دایی هم خونه خواهرش.... سحرم که نمیدونم دوباره با کدوم bf اش بیرون بود! مادرم هم که خواب بود اشکان پسر دایی ام هم حتما خواب بود دیگه... بیکار تر از اون تو این خونه نداریم..... همینطور داشتم فکر میکردم که چطوری این موضوع رو به مادرم بگم که راضی شه ... در همین افکار بودم که صدای میشا من رو از گذشته بیرون آورد.... میشا: شقایق بیا بخواب دیگه عین جنازه رو مبل ولویی! خنده ای کردم و رفتم لباسم رو عوض کردم و رفتم تو رخت خواب و خزیدم زیر پتو.... پتوم سرد شده بود و منم عشق میکردم....... دوباره رفتم تو فکر..... اون موقع داشتم فکر میکردم چطوری به مامانم بگم که ناراحت نشه و دعوام نکنه ...... پاشدم رفتم سر یخچال و به نتیجه ای نرسیدم و در یخچال رو بستم! مادرم همیشه میگفت: مامان: این یخچاله یا کاروانسرا؟! خب راست هم میگفت. دوباره نشستم رو مبل و غرق در افکارم بودم که یکی دو دستی شونه ام رو فشار داد و من هم از حرص جیغ کشیدم........ ××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××××××××××××××× × اینم از پست اولم بعد کلی ویرایش!!!!! خب دیگه مثبت و تشکر هم بزنید که دیگه خستگی در ره..... ویرایش توسط *~MoonGirl~* : ۱۳ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۳۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۱ محل سکونت : توي رماناي عاشقونه
نوشته ها: 649
تشکرها: 1,273
تشکر شده 38,751 بار در 462 پست
کتاب مورد علاقه : قرارنبودتوسكاافسونگر حالت من : | پست بسیار مفید : +240 امتیاز بازم سلام ---------------------------------------------------------------------------------------------- با صداي شقايق كه بهم ميگفت رسيديم از فكر اينكه به چه سختي بابا رو راضي كردم در اومدم با هم رفتيم تو هتل ولي من انقدر اعصابم خراب بود اصلا نفهميدم كي رفتيم تو هتل كي سوار آسانسور شديم يا كي رفتيم تو اتاقمون وقتي به خودم اومدم كه بچه ها خابيده بودن خودمم تو تختخواب بودم دوباره به گذشته فكر ميكنم به گريه مامان گلم موقع رفتن به بغض بابا به اينكه مامان شقايق رو چقدر سخت راضي كردم مامان ميشا تا فهميد ميشا با ما قبول شده مخالفتي براي اومدنش نكرد ولي مامان شقايق مگه راضي ميشد البته حق داشت تودار دنيا فقط شقايقو داشت با راننده شركت بابا اومديم تويه راه بوديم كه كسي كه بهش گفته بودم دنبال خوابگام بهم زنگ زد و گفت خوابگاها همه پر شده اونموقع چقدر به شانس بدم لعنت فرستادم ولي صدامو در نيومد چون ميدونستم اگه برگرديم ديگه عمرا راضي بشن پس به دوستم كه بهم زنگ زده بود گفتم ادرس يه خوابگاهو بهم بگه عاشق رشتم بودم ودلم نميخواست به هيچ وجه حتي شده يه سال از درسمو جا بمونم به راننده ادرس رو گفتمو اونم رفت سمت خوابگا بابام به يكي از دوستاش كه نمايشگاه ماشين داشت سفارش يه پرشيا داده بود كه اونم تو راه ادرس خوابگاه تقلبي رو بهش داده بودم ماشين رو اورده بود اونجا تا راننده ما رو رسوند زود رفت اونور خيابون يه پرشيا سفيد بهم چشمك ميزد رفتم جلو و بعد از معرفي خودم كليدو از اون مردي كه ماشينو اورده بود گرفتم بعدشم رفتيم هتل بماند كه اينا چقدر منو تو راه هتل فوش دادن و لعنت كردن از اونروز به بعدم كه تا امروز همش در به دري بود و لعنت كردن منو دنبال خوابگاه گشتنو به خانواده ها دروغ گفتن كه همه چي خوبه يه هفته بيشتر به باز شدن دانشگاها نمونده بود و اعصاب منم خراب اينا هم همه چي رو گردن من انداخته بودن تا كه بالاخره امپر چسبوندم بابا حالا خوبه من به خاطر خودشون اينكارو كردم اگه برميگشتيم عمرا ديگه ميزاشتن بياييم تو جام يه غلت زدم تخت من وسط بود با غلتي كه زدم روبه رويه ميشا در اومدم اونم بيدار بودميشا- چرا نمي خوابي چشم عسلي؟ عادت ميشا بود بعضي وقتا چشم عسلي صدام ميكرد من- خودت چرا نمي خوابي؟ ميشا – نميدونم ميدوني نفس من ميگم ما كه به همه خوابگاها سر زديم بريم خونه ها رو هم ببينيم شايد يه خونه دانشجويي گيرمون اومد خدا رو چه ديدي بد ميگم؟ يه ذره فكر كردم بد فكري هم نبود من- بد فكري هم نيست؟ با صداي شقايق رو مو اون سمت كردم شقايق – چي ميگيد نيم ساعته؟...........................--------------------------------------------------------------------------------- +با تشكرا خيلي كمه روحيه بديد ديگه ویرایش توسط غزل91 : ۱۳ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۳۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تو مرز بین دنیای واقعیت و مجازی
نوشته ها: 2,357
تشکرها: 5,411
تشکر شده 70,509 بار در 3,148 پست
کتاب مورد علاقه : باورم کن،بانوی سرخ حالت من : | پست بسیار مفید : +234 امتیاز ادامه اون خاطره که دودستی رفت رو شونه! ![]() ××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××××××××× آخه میدونید من خیلی به شونه هام حساسم اگه دست کسی بهش بخوره جیغم در میاد... با حرص و ترس بلند شدم و برگشتم ببینم کدوم دیوونه ای اینکارو کرده که دیدم بعله..... آقا اشکان باز کرمش گرفته.... تقصیر خودمه خب نقطه ضعف نشونش دادم! همونطور که شونه ام رو میمالیدم گفتم شقایق:د آخه مرتیکه خر!!! این چه کاریه بیشعور!!! خنده شیطانی سر داد و گفت اشکان: چقدر تو بی ادبی شقایق! شقایق: خب تقصیر توئه دیگه اگه از حال برم چی؟! نمیگی ناکار میشم بی دختر عمه میشی؟! اشکان: نترس بادمجون بم آفت نداره! خندیدم و با حرص کوسن رو مبل رو برداشتم و کوبیدم رو سرش و تو همین حین صدای مادرم هم دراومد مادر: ای بابا باز شما دوتا مثل سگ و گربه افتادین به جون هم؟! خندیدم و گفتم شقایق: اون اول افتاد به جون من.... مادر بحث بین مارو تموم کرد و من هم که فرصت رو مناسب میدیدم جفت پا اشکان رو انداختم تو اتاقش و گفتم که مزاحم خلوت من و مامانم نشه.... خیلی آروم و شمرده به مامانم گفتم شقایق: مامان.... من و میشا و نفس.... قبول شدیم... مادرم با خوشحالی گفت مامان: وای چه خوب تو تهران قبول شدی.... سرم رو انداختم پایین و گفتم شقایق: نه ... تو ... تو شیراز.. مامانم کپ کرد. منم هی واسش توضیح میدادم که نفس و میشا هم قبول شدن و کلی دلیل آوردم ولی گوش مادرم بدهکار نبود.... مرغش یه پا داشت... هی میگفت نمیتونی بری اگه بلایی سرت بیاد چی؟ از ما دوری اجازه نمیدم از من دور باشی و از این نگرانی هایی که هرمادری داره..... ولی تا شب هرکاری کردم راضی نشد.... بالاخره به نفس زنگ زدم و گفتم که به هیچ وجه مادرم راضی نمیشه..... اونم باهام قرار گذاشت و قرار شد همو ببینیم..... فرداش با سرعت جت آماده شدم و تیپ پسر کش(ارواح عمت) زدم و رفتم بیرون! وقتی موضوع رو با میشا و نفس در میون گذاشتم قرار شد بیان و با طرفندهای خودشون مادرم رو راضی کنند.... فردای اون روز نفس و میشا اومدن خونه ی ما تا مادرم رو با داییم رو راضی کنن..... البته به مادرم حق میدادم از دار دنیا فقط منو داشت و پدرم هم که خیلی زود دار فانی رو وداع گفت.... بگذریم فقط باید اونجا بودید و میدید که نفس چطوری مادرم رو راضی کرد اینقدر تعریف کرد و اطمینان به مامان و دایی داد که دوتاییشون بالاخره راضی شدن..... مادرم کلا خیلی به میشا و نفس اطمینان داشت به خاطر همین با اومدن اونا خیالش راحت شد.... ولی از شانس بد ما وقتی رفتیم شیراز تمام خوابگاها پر بود و به همین دلیل ما مجبور شدیم برای چند روز بریم هتل تا ببینیم چی میشه.... تو همین افکار بودم که صدای پچ پچ که چه عرض کنم حرف زدن میشا و نفس رو شنیدم و من رو از افکارم بیرون کشید... ××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××××××××× ادامه دارد......... مثبت و تشکر رو هم بزنید دیگه!!!!!!!!! ویرایش توسط *~MoonGirl~* : ۱۳ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۴۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۱ محل سکونت : تورمان های عاشقانه
نوشته ها: 229
تشکرها: 1,972
تشکر شده 30,182 بار در 225 پست
کتاب مورد علاقه : جدال پرتمنا..زهرتاوان حالت من : | پست بسیار مفید : +238 امتیاز سلام منم نگینم.. خیلی استرس دارم امیدوارم بامثبت هاوتشکراتون ازاسترسم کم کنیدو بهم روحیه بدید.. بریم داشته باشیم پست اول![]() @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@ داشتم با نفس حرف میزدم وبه این نتیجه رسیدیم که ازفردابریم دنبال خونه..راستش ازدست نفس هم من هم شقایق خیلی عصبی بودیم ولی خب دیگه اونم صلاح ما رو میخواد دیگه اگه برمیگشتیم تایک سال دانشگاه بی دانشگاه....یکهو صدای شقایق پارازیت اداخت: شقایق:چی میگیدنیم ساعته؟ من:هیچی توبگیربکپ پارازیت. شقایق:میشااینجوری مثل این مادراحرف نزن که بازوربچه رو میفرستن داخل تخت خواب.. خنده ام گرفت چون مادرخودمم بچه بودم منو همین جوری میفرستادتورخت خواب گفتم من:باباهیچی میخوایم ازفردا بریم دنبال خونه.. شقایق:چی؟؟میدونید قیمت خونه اجاره کردن باخوابگاه چه قدرفرق داره؟؟پولشو ازسرقبرمن میارید. نفس:خفه بمیری.مثل این پیرزنای هشتادساله یکدم غرمیزنه..بابامگه من این گندو نزدم؟خودمم درستش میکنم.پولش بامن شماهرچقدرداریدبدید.. من:اخ قربون دوست گلم برم.بیابغلم یک ماچ بلبلی کنمت.. نفس درحالی که میرفت زیرپتو گفت: نفس:برواونور الان ابیاریم میکنی.نه به اون موقع که میخواسی بزنی نه الان. شقایق:بگیریدبخوابیدفردا رو که ازتون نگرفتن. من:چشب خانم معلم الان میخوابیم بعدم یک شکلک دراوردم که شقایق متکاشو پرت کرد سمتم شقایق:میشایامیخوابی یا میام اون متکاتومیکنم توحلقت. من:باشه منو باش میخواستم نصف شبی یکم بخندونمتون که شب خوابای خوب ببینید. شقایق:ازاین لطفا به مانکن توبکپ.. بالاخره خوابیدیم ومن رفتم به زمانی که من به مامان بابام گفتم توشیرازقبول شدم رفتم داخل خونه یک اپارتمان معمولی که ماطبقه ی دومش میشستیم.میدونستم الان باباومامان خونه هستند..کلیدوانداختم واردشدم باباداشت جلوی تلویزیون تخمه میشکست وفیلم میدید.تودلم گفتم: من:پدر من اخه این همه تخمه شکستی وفیلم دیدی چی شده؟؟ اصغرفرهادی شدی؟؟منو دریاب..الان همه دارن ازاسترس میمیرن که دخترشون قبول شده یا نه بابای ماداره فیلم میبینه.. رفتم جلو یکم خودشیرینی کنم بلکه حداقل سرزنش نشم رفتم پریدم بقل بابام گفتم: من:چاکربابای خودم... بابام:دختر سکده ام دادی که.. من:ای بابا.اگه منم همینجوری میرفتم توفیلم سکده میکردم دیگه.. @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@ مثبت وتشکریادتون نره میدونم خیلی خوب نشده ولی شما به بزرگیه خودتون ببخشید ![]() به زودی بامن همراه باشیددررمان منومیخوای چیکار؟!!رمانی پرازکل کل خنده.. ازدستش ندید!!![]() ویرایش توسط negin kh5 : ۱۳ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۱۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۹۱ محل سکونت : تورمان های عاشقانه
نوشته ها: 229
تشکرها: 1,972
تشکر شده 30,182 بار در 225 پست
کتاب مورد علاقه : جدال پرتمنا..زهرتاوان حالت من : | پست بسیار مفید : +225 امتیاز دومین پست.مثبت وتشکر یادتون نره لفطا ![]() @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ بابام:دختر حالابلبل زبونی نکن...بگو کجاقبول شدی؟؟تهران نیست نه؟ من:بابا تو ازکجا فهمیدی؟ بابام:از اون جایی که اینجوری به من لم دادی خودشیرین..حالا کجاقبول شدی بگو مامانتو اماده کنم.. من:بابامگه تنوره میخوای اماده کنیش؟باباجای دوری نیست همین بغله شیراز.. بابام:رو روبرم هی..شیراز همین بغله دیگه؟ من:اره دیگه خانم شیرازی این بغله دیگه.. بابام خندید نوک بینیمو فشار داد گفن: بابام:خوشم میاد از زبون کم نمیاری.. من:دختر بابامم دیگه.. داشتیم خرف میزدیم که یکهو مامانم درحالی که چاقو دستش بود اومد از اشپزخونه بیرون وگفت: مامانم:سلام خانوم خانوما..چی شد کجا قبول شدی؟؟ تودلم گفتم: من:اوه اوه باصلاح سرد اومد..جون من اول برواون چاقو رو بذار زمین که منو با اون شقه نکنی.. بابام به دادم رسیدو گفت: بابام:خانم اول برو اون چاقو روبذار زمین دستتاتم بشور بیابعدباز جویی کن.. من:بابامگه میخواین منو بکشین بخورین میگی برو دستتاتو بشوربیا.. بابام اروم جوری که خودم بشنوم گفت: بابام:بچه زبون به کام بگیر مامانتو دارم میفرستم پی نخودسیاه.. مامانم رفت داخل اشپزخونه بعد اومد بیرون من چسبیده بودم به بابام یکهو بلندشدم و درحالی که میگفتم: مامان من و نفس وشقایق شیراز قبو ل شدیم دویدم داخل اتاق و دروقفل کردم..مامانم یکجوری دادمیزد که دلم واسه بابای بیچاره ام سوخت که الا بدبخت گوشش کرشده. مامانم می گفت: اخه بچه چه قدربهت گفتم بشین بخون هی گفتی مخم باز دهی نداره.ای اون باز دهیت بخوره توسرت..میدونستم هیچی نمی شی.. داد زدم:ا مامان شیراز قبول شدم دیگه..تازه نفسم برامون میخواد خوابگاه بگیره.. مامانم:حالا رفتی اون تو بلبل شدی باشه چون نفس باهات هست و من بهش اطمینان دارم میذارم بری.. تودلم گفتم:دکی مامان مارو باش به بچه ی مردم به جای بچه ی خودش اطمینان داره... @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ امیدوارم خوشتون بیاد | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۱ محل سکونت : توي رماناي عاشقونه
نوشته ها: 649
تشکرها: 1,273
تشکر شده 38,751 بار در 462 پست
کتاب مورد علاقه : قرارنبودتوسكاافسونگر حالت من : | پست بسیار مفید : +229 امتیاز اگه + وتشكرا زياد باشه امشب ميتركونيم ---------------------------------------------------------------من- ببخشيد اقا ما ميخواستيم چندتا خونه دانشجويي بهمون معرفي كنيد فكر كنم اين اخرين بنگاهي باشه كه تو شيراز هست از ساعت 9 صبح تا الان كه ساعت نه شبه دنبال خونه بوديم مگه پيدا ميشد ديگه كل خيابونا رو متر كرده بوديم همه بنگاهيا رو هم رفته بوديم اين فكر كنم اخريش بود مرد بنگاهيه كه يه مرد شكم گنده قد كوتوله بود و حدود40 يا45 ميزد سرش رو از رو ميزش بلند كرد و يه نگاه به ما كرد و با صداي كلفتي گفت مرد- اول رضايتنامه پدر يا مادر يا قيم داري؟ اههههههه ديگه از اين سوال خسته شدم همهي بنگاهيا همين رو ميپرسيدن وبا جواب منفي ما ميگفتن خونه نداريم دست بچه ها رو گرفتم و از بنگاه كشيدم بيرون شقايق با لحني حرسي كه معلوم بود اگه ميتونست منو ميكشت دستشو از دستم بيرون كشيد و گفت شقايق- چته تو چرا همچين ميكني چرا جواب ندادي؟ من- چون اول يه نگا بهمون ميكرد بعد تا ميفهميد تنهاييم چشماش ستاره پرت ميكرد مثل بقيه بنگاهيا شقايق ديگه هيچي نگفت ماشينو نيو ورده بوديم و بايد پياده ميرفتيم داشتيم ميرفتيم سمت هتل كه با صداي قاروقور شكم ميشا چشمامون از حدقه در اومد اخه همين الان يه پيراشكي خورده بود ميشا يه نگا به منو شقايق كرد بعد دستشو گذاشت رو شكمش و گفت ميشا- الهي مامان فدات شه اروم باش ابرومون رفت اينا رو همچين مظلوم گفت منو شقايق غش كرديم من- كي مياد بريم فست فود مهمون من ميشا اگه مهمون تو باشيم كه اره مياييم ولي اگه نه من بچمو راضي ميكنم ساكت شه كه خرج نندازه رو دستم يه خنده كردم و دست دوتاشون رو گرفتم رفتم سمت فست فود اونور خيابون رفتيم تو. يه فست فود بود بادكور نارنجي و طوسي كه دوطبقه بود با بچه ها رفتيم طبقه دوم پشت ميز نشستيمو گارسون اومد سفارشا رو گرفتو رفت همه پيتزا مخصوص سفارش داديم شقايق- نفس بيا از خر شيطون پايين بزار برگرديم سال بعد دوباره كنكور ميديم قبول ميشي باشه بيا برگرديم تاكي ميخواييم دروغ بگيمو پنهون كاري كنيم؟ ميشا- راست ميگه ديگه به هر دري زديم نشد ديگه ميخواستم بگم باشه برگرديم كه توجه هم به حرفايه سه تا پسر كه ميز بقليمون نشسته بودن جلب شد من – بچه ها يه دقيقه خفه يه پسر خوش هيكل كه پشتش به من بود و موهاي بلوطي خرمايي داشت كه بقلاش كوتاه بود و بالاش نسبت به بقلاش بلندتر بود داشت به پسر روبرويي ميگفت پسر-اخه اتردين ما يه هفته اي چه جوري ازدواج كنيم؟ اتردين-ساميار جان من ميگم صوري ازدواج كنيم نميگم كه واقعي پسر سوميه-مگه كشكه يا دوغ يا رمان عاشقونه كه صوري ازدواج كنيم؟ ساميار-خودت ديدي كه صابخونه شرطش رو متاهل بودن ما گذاست تا بهمون خونه بده اتردين- اخه دانشگاه كم بود ما براي تخصص شيراز قبول شيم؟ باورم نميشد مشكل مارو داشتن ولي متفاوت من – بچه ها شنيديد؟ ميشا- اره چه جيگرايي همون موقعه ساميار از جاش بلند شد چه قدي چه هيكلي واي چه صورتي شقايق- نفس چه تيپه اين سامياره با تو ست شده يه نگا به لباسم كردم يه مانتويه كوتاه كه تازه مد شده بود به رنگ عسلي همرنگ چشمام پوشيده بودم با شلوار قهوه اي و شال قهوه اي با كيف و كفش عروسكي عسلي تيپم اس بود (من نگم كي بگه؟ ) يه نگام به لباساي ساميار كردم كپي من بود در حال اناليز كردن تيپ خودمو ساميار بودم كه جيغ كوتايه ميشا منو پروند ميشا- نفس چشماش كپي رنگ چشمايه تو ا وايييييييي من چشمام عسلي روشن بود با رگه هاي طوسي كه اگه لباسم طوسي ميشد رنگش طوسي ميشد چشمام تيله اي نبود چون فقط تويه همين دو رنگ در تغير بود بيشترم عسلي بود تا طوسي ساميار دوباره برگشت نشست سرجاش منم در يه تصميم اني گوشيمو در اوردم و الكي گذاشتم در گوشم و بلند طوري كه پسرا صدام رو بشنون شروع كردم به صحبت من- اقاي كاشاني ما اينجا نه خوابگا پيدا كرديم نه خونه دانشجويي چون همشون يا بايد متاهل ميبودي يا به درد نميخوردن ما برميگرديم تهران ميشا با تعجب طبق معمول با صدايه بلند ميشا- با كي حرف ميزني؟ من با صدايه بلند – وكيل بابام تو همين هيري ويري باصدايه اتردين سرمو بلند كردم و الكي با شخص خيالي پشت تلفن خداحافظي كردم من- بله بفرماييد اتردين – ببخشيد ميتونم بشينم من- به چه دليل؟ به جاي اتردين ساميار جواب داد ساميار- يه كار مهم ......................----------------------------------------------------------------------------------------- +وتشكر يادتون نره بچه ها يه سرم به نقد بزنينhttp://www.forum.98ia.com/t557190.html ویرایش توسط غزل91 : ۱۴ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۳۱ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| نگین | bita49 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | bita49 | نوشته کاربران سایت | 7 | ۱۷ تير ۱۳۹۱ ۰۷:۵۸ بعد از ظهر |
| نگین | bita49 کاربر انجمن | موبایل | farnaz58 | رمان نوشته کاربران سایت | 1 | ۲۲ شهريور ۱۳۹۰ ۰۱:۵۸ بعد از ظهر |
| نگین | bita49 کاربر انجمن | bita49 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 31 | ۱۵ شهريور ۱۳۹۰ ۰۹:۲۴ بعد از ظهر |