بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 

عجیب تو جیب

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 0 0%
15 تا 20 4 100.00%
20 تا 25 0 0%
25 تا 30 0 0%
بالای 30 0 0%
رأی دهندگان: 4. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۱ تير ۱۳۹۱, ۰۶:۵۸ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
fatosh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +67 امتیاز     
پیش فرض چتری تا باران خیس نماند ... | fatosh کاربر انجمن

...به نام خدا...

نام کتاب: چتری تا باران خیس نماند
نویسنده: سارا.س



سلام به همگی
یه خواهشی که ازتون دارم سرسری از این تاپیک رد نشید فقط اگه یه زحمت کوچولو به خودتون بدین همین پستو بخونید یه دنیا ممنونتون میشم
من خودم همینجوریم اول که وارد تاپیکی میشم میبینم اون کسی که کتابو نوشته ادم معروفیه یانه تو سایت! یا مثلا چندتا امتیاز بهش دادن! خلاصه تا کسی تعریف نکنه ازش نمیشینم پاش ولی ازتون خواهش دارم اینو بخونید خوب اون ادم معروفه ام از همینجاها شروع کرده دیگه! من خودم رمانمو خیلی دوست میدارم... شمائم منو خوشحال کنید و بخونیدش.. زیاد خوشم نمیاد بگم تشکرو امتیازو اینا بدید اینم الان ویرایش کردم نوشتم ولی جور دیگه ایم نمیتونم بفمم کتابم چقد خواننده داره اینجوری ملومه تعدادش بالا میاد...!

خوب این اولین رمانی هست که من نوشتم و تو سایت میذارم این رمانو شاید بگم از دوسال پیش شروع کردم یواش یواش نوشتم تا همین 5 6 ماه پیش تموم شد یعنی میخوام بگم روند رمان یک روند اروم و عادیه و دور از سرسری نوشتن یا اینکه اخرشو سرهم کنمه شاید بگم دوبار رمانمو خوندم که ویرایش شه بازم در حین تایپ جاهایی که زیاد جالب نیستو حذف میکنم فقط تایپش مونده حتما رمان من به رمان های بزرگ مثه غزالو همخونه و... اوه بخوام بگم زیاده!! یا مثلا هرچه هستی باش سایت خودمون نمیرسه ولی شاید از بعضی از رمانای دیگه یه کمی بهتر باشه خواهش میکنم اگه میتونید بخونید و نظراتونو بهم بگین هیچی منو اندازه این که این رمانو بخونید و دوست داشته باشید خوشحال نمیکنه
یه نکته ی دیگه ام بگم : سعی من براینه که هر پنجشنبه یک قسمتی رو براتون بزارم که جمعه برای خواننده ها اماده باشه ولی اگه شما لطف بیشتری به من داشته باشید میگم که رمانم اماده است فقط باید تایپ شه منم انگیزه ی بیشتری میگیرم که براتون بزارم اگه پنجشنبه ای گذاشته نشد سعی میکنم تو پست بعدی جبران کنم

قسمتی از داستان: داستان از اینجا شروع میشه که همون نقش اول پسره با دوستانش در راه شمالند توی توقفی که کنارهمن راجبه دوستی دختراو پسرا حرف میزنن خلاصه دوستای پیمان که رفیق خودشونو میشناسن و میدونن اهل این کارا نیست میگن تو عرضه ی این کارو نداری وگرنه پیغمر که نیستی انقدر ناپرهیز باشی! خلاصه جروبحث درمیگیره و پیمان ام برای رو کم کنی میگه اولین دختری که بیاد اینجا من مخشو میزنم همه ام موافقت میکنن و منتظر میمونن ...خلاصه انتظارها به سر میرسه و دختری وارد میشه..اونم کی! خواهر دوست صمیمی نیما(برادر پیمان)..
و این تنها ماجرا نیست... از نصف به بعد رمان جریان کاملا عوض میشه...

وبازم یه نکته ی دیگه بگم اینکه هیچ جای این رمان تخیلی نیست ینی بهتر بگم غیرواقعی نیست حتی بعضی از جاهاش اتفاق برای خودم یا دوروبریام بوده اگه خواستید دراخر داستان میگم کجاهاش اینطور بوده ولی درکل روهم رفته از روی یک واقعه نوشته نشده

نقد
چتری تا باران خیس نماند... | fatosh کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب






to ra be khatere dost dashtan dost midaram,to ra bejaye hameye kasani ke dost nadashteam dost midaram,to ra be jaye hameye kasani k nadideam dost midaram,to ra be andazeye hameye kasani ke nakhaham did dost midaram,to ra be andazeye khodat be andazeye ghalbe pakat dost midaram






ویرایش توسط fatosh : ۱۹ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۲۶ بعد از ظهر
fatosh آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# NEGAR #, # بلوط #, *RaHa2*, *~SETAREH~*, -Farimah-, -laya-, .MOHABBAT., .MojGan., ADNAN22, ady25, alonegirl, arman_iran, assertive, avazkhamoosh, azda, baran pr, barni, behi_jooon, believe me, best g!rl...SH, bibi73, Cloud_Strife, corail, D0nya, darya..., E.Narjes, earth girl, eli bala, euruse, fadamada, fafa77, hadis00, hediyeh_b, kanyar, khatooonn, madad, MAHSA-O, Mahsa.R, mahtab26, mahtab888871, maryammmmmm6, maryammoayedi, mirage, mishapasha, mystery, nafas_sheytoon, NAJVA66, neginem, nlp16001, NO ONE 2, parmis86, parshan 77, pegah.a, ramesh20, roosana, sahar bala, sansi, SECoND*PLANeT, sharun, shaya..., ~sky angel~, sober, sydney, sαвα, talayeh, valan, vanas, yas6662, yAsnA*19F, ZeYnAb KhAnOoM, _black Flood_, ~Sea daughteR~, آزالیا, از چی بگم؟, امتیس, تینا97, خانم فسقلی, دانش+جو, رز وحشی, رهــا, رژلب, سعاد, طلوع عشق, فرهادعاشق, م.م.ر, ماجده, محمد, مهستی, مهلا.پ, نازنین جونم, نسرین..., هانی عسل, هانیه نیکو, وارش67, والا, پروانه!, چلیپا, چیکا, کنکور تجربی 139

تبلیغات

64 محصول اسپیکر

قدیمی ۱۱ تير ۱۳۹۱, ۰۷:۳۲ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +27 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!

لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه
.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون



خوشبخت او
و تنها خوشبخت او
آن کسی که امروز را روز خود می نامد
و با آسوده دلی می تواند بگوید:
" ای فردا! هر چه توانی کن
که امروز را بتمامی زیسته ام."
هوراس

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



pegah.a آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# NEGAR #, # بلوط #, *kolaleh*, *~SETAREH~*, .MOHABBAT., ADNAN22, ady25, alonegirl, avazkhamoosh, azda, baran pr, believe me, Cloud_Strife, darya..., earth girl, eli bala, fafa77, fatosh, hadis00, HAPOO_6, hayden, hediyeh_b, khatooonn, madad, Mahsa.R, mahtab26, mahtab888871, mirage, nafas_sheytoon, NAJVA66, neginem, nlp16001, parshan 77, ramesh20, sahar bala, SECoND*PLANeT, shaya..., ~sky angel~, sydney, sαвα, talayeh, vanas, yas6662, yAsnA*19F, zeinab75, ZeYnAb KhAnOoM, _black Flood_, ~Sea daughteR~, آزالیا, از چی بگم؟, امتیس, تینا97, خانم فسقلی, دختراسمان, رز وحشی, رهــا, رژلب, سعاد, طلوع عشق, عاشق رمان خواند, فرهادعاشق, محمد, مهستی, نسرین..., هانی عسل, وارش67, والا, پروانه!
قدیمی ۱۱ تير ۱۳۹۱, ۰۷:۴۸ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
fatosh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +63 امتیاز     
پیش فرض

حالا این یه پستو امروز میزاریم

فصل اول همزمان1

پیمان..پیمان..پیمان...اه پاشو دیگه این چه وضعشه این جوری میخوای بیای شمال؟ بابا مگه قرار نشد زود را بیفتیم نخوریم به ترافیک؟ بازنگاهی به چهره ی خواب الود پیمان کرد و زیر لب گفت ماروباش باکی میخوای بریم سفر نیگاش کن مثه میت افتاده و دوباره داد زد اه پاشو دیگه...!
نیما از ان طرف داد زد: اشکان تو هنو اینو نشناختی؟ این اینجوری بیدار نمیشه و بعد از جایش بلند شد و یه لگد نسبتا محکمی نثارش کرد: پاشو دیگه مردک همه رو الاف خودت کردی نمیری من باهاشون برم!
نیما برادر پیمان بود با این که از او کمی کوچکتر بود احترام سرش نمیشد! اتاقشان یکی بود و تخت هایشان با فاصله از هم در گوشه های اتاق جا گرفته بود اتاقشان نسبتا ساده بود سرویس هردو چوبی بود و طرح کلی اتاق به رنگ ابی و قهوه ای میزد دیوار نیما پر بود از پوستر فوتبالیست های دلخواهش و دیوار پیمان خالی.. در کل چیز دیگری دیده نمیشد! دوپسردر یک اتاق جایی برای دیدن وسایل دیگر را نمیزاشتند! خانه یشان کوچک نبود 4 خوابه بود ولی شیما یکی از خواب هارا برای گالری خودش تدارک دیده بود! این شد که یک اتاق مشترک برای انها ماند!
پیمان با صدای گرفته جواب داد:برید گم شید بابا میخوام بخوابم!
اشکان:ببین پیمان اگه تا یه ربع دیگه بیدار نشی اونوقته که میرم! تو ماشین منتظرتم ولی پیمان از جایش تکان نخورد اشکان کلافه یک لیوان ابی که درهمان نزدیکی بود را روی پیمان خالی کرد و رفت! پیمان مثله فشنگ از جایش بلند شد و گفت مگه کرم داری! اه اه!!و بالشتش را به سوی اشکان که داشت میرفت انداخت. اشکان جاخالی داد و بالشت مستفیم خورد به سر نیما خیلی ارام ان را کنار گذاشت: برادر عزیز لطفا اگه بهتون برنمیخوره پاشید گورتونو گم کنید برید این بنده های خدا منتظرتونن بزار مائم یه ذره بخوابیم خبرمرگ هممون ایشالله!
پیمان زیرلب چیزی گفت و برخواست به طرف اینه رفت موهایش را شانه کرد، موهایش چون کوتاه سه سانتی بودند لجوجانه به سمت بالا میرفتند، پیمان که به این حالت عادت داشت دست از شانه کردن برداشت، لباس قرمز جیغی پوشید و عطری به خود زد و با غرور خاصی به ایینه نگاه کرد
در را باز کرد و کنار اشکان نشست: هنو سینا نیومده؟؟
اشکان نگاه گذرایی به او انداخت: واه واه چشمم کور شد بگیر اونور این نورافکنو! بلیز از این جیغ تر نداشتی!!
شیما برام خریده سلیقه نداره بیچاره!!
نه ولی قشنگه! خدا بده از این خواهرا به ماهم که با گونی و گیوه بیرون نریم!
خود اشکان هم از حق نگذریم هم خوشگل بود هم خوشتیپ چشمان ابی داشت با پوست گندمی و بینی متناسب و لبان نسبتا کوچکی اما متناسب!
برعکس او پیمان بیشتر تا اینکه خوشگل باشد جذاب بود! صورت استخوانی و کشیده و پوستی گندمی و چشمان سیاه و گیرایی داشت با بینی که به صورتش میامد اما خیلی قلمی نبود با لبانی نسبتا پهن
درهمین حین سینا در پشت را باز کرد وگفت:
سلام علیکم و رحمت الله ، حالتان خوب است انشاالله ؟
اللهم عجل لولیک الفرج
خدایا جوانان ما را از بند فساد در آور الهی آمین !
خداوند آنشرلی با موهای قرمز را ، مشکی بگردان الهی آمین!
خدایا جوانان ما را سر و سامان بده الهی آمین!
پیام اخلاقی:
ان الله یحب المحسنین و المحسنات!
پسر شوخی بود با شخصیت دوست داشتنی که زود خودش را جا میکرد! امان از ان موقع که پای ممبر برود..!
پیمان که خنده امانش را گرفته بود! اشکان به صدا در امد: اه سینا چرا انقد فک میزنی یه دقه ساکت شی چیزی نمیشه!!
سینا باز ادامه داد:
گل می روید ز باغ
گل می روید!
از شبنم گل نمیدانیم چی چی می آید!!
چه وضعیتی شده!!!
پیام اخلاقی: بخورید و بیاشامید ، اما اصراف نکنید!

پیمان باخنده گفت: ببین بچه رو بیرون نمیاری یه بار داریم میبریمش سفر چه خرکیف شده!!!
اشکان: دیشب نخوابیدم اصلا حوصله ندارم! توئم هی نمک بریز بی مزه!
سینا: خوب خندتون نمی گیره ، مشکل از بنده نیست.
مشکل از سیستم تغذیه رسانی بدن شماست که احساس می کنم انرژی بدنتون تموم شده!!
بهترین کار اینه که استراحت کنید!!
پیام اخلاقی:
شیر مامان تا 6 ماه
تنهای غذای منه!!
تا من بشم سه ساله
همراه هر غذایی
شیرم ادامه داره!!

اشکان کم کم لبش به خنده واشد! من نمیدونم سینا این پیام های اخلاقیتو از کجات درمیاری!!
یا برادر!! پیام های اخلاقی بنده ، حاصل چندین سال تلاش و زحمته!!
پیام اخلاقی ( به علت نوآوری به شیوه سوال در اومده ) :
آیا میدانید عمر یک انسان 70 ساله چگونه می گذرد ؟
اشکان دیگر خنده نمیکرد قهقه میزد پیمان با خنده گفت روشن کن بریم بابا علیداد منتظره وگرنه این مارو تا فردا سرگرم میکنه! به خدا!!
بعد از دقایقی جلوی خانه ی علیداد بودند
بفرما رسیدیم سینا بپر زنگ بزن بیاد سینا پیاده شد و زنگ را زد
کیه؟
سلام خیر ببینی جوون رفتگرم ماهیانه میخوام هیچکس بهم نمیده تو رومو زمین ننداز با این سنم!
علیداد با صدای گرفته ای جواب داد: خفه بابا سینا! یکی نی بگه اخه مگه میخواین برین کله پزی که انقد زود بیدارمون میکنی اه اه.. دودقه صب کن اومدم!
سینا از رو نرفت و دوباره زنگ را زد: په خودتو از پوست و تفاله و هندونه جدا کن کار بخش بازیافتیا راحت شه!!
ولی صدای دخترانه ای را شنید: بله؟ چی فرمودید؟
سینا رنگش پرید و گفت شما؟
شما؟ تو درخونمونو میزنی میگی شما؟پرو!
سینا که فهمیده بود این خواهر علیداد است گفت فاطمه خانم شمائید ببخشیدفکر کردم علیداده بهش بگین سریع تر بیاد! و سریع سرجایش نشست، دوسه دقیقه بعد علیداد هم امد شروع کرد به احوال پرسی و چرت و پرت گفتن
خوب بچه ها کجا بریم؟
پیمان:علیداد کچل کردیا رسما چقدر موهاتو کوتاه کردی!! بریم کلاردشت من عاشق اونجام!
سینا: به به! عاشقم که شدی! خوشا به حال کلاردشت این عتیقه رو یه جوری به خودش علاقه مند کرد!
علیداد: سینا یه دقه ساکت به نظرم بریم یه جایی که دریا داشته باشه کلاردشت که نداره
اشکان: میریم کلاردشت از اونجا یه سر میریم رامسر بعدم دریا خوبه؟
همه موافقت کردن
سینا افزود: هی بابا چندروز دیگه دانشگاه لعنتی و بگو!
پیمان: اره والله فکرشم که میکنم کهیر میزنم!
سینا سری تکان داد و گفت: حالا بیخیش داداش یه اهنگ بزار حوصلمون سررفت
پیمان سی دی را نشان داد:بگیر اینو بزار
سینا ان را گرفت و به روی داشپرت پرت کرد: واه واه ای چیه! ترنس! نه بابا؟! برو بابا توام از اون اول کلاست به ما نمیخورد! این چیه جوو سنگین میکنه اشکین اینو بزار و سی دی خودش را داد
حالا دیگر در جاده چالوس بودند هوا بی نهایت مطبوع بود و هیچکدامشان در ان لحظه حس خواب الودگی نداشتند.
هنوز خواننده شروع نکرده بود که با اون هم صدا شد: به به یاس!

یه نگاه بندااااز عزیزم...میخوام بگم دوست دااااارم...
خوب میدونی که بازم سرکارمممم..به من بگو عزیزم دوتا چشماتو بیام چند بخرم
علیداد خنده ای کرد اینبار او خواند:
نگو میریم ماااا...اگه بخوای بگی منو دوست نداریییی... میمرم اخه دیوونه میشم اگه بخوای منو تنهام بزارییی!
اشکانم حسی گرفت و بلند خواند:
بزار دلمو بدم و برم و بخونم اینو با تو..برم و به همه بگم و بدونی بی تو...
کسی خاطرتو نمیخواد به جز من.. اگه نه بگی مجبورم تورو بدزدم!

با گذاشتن اهنگ نشاط به جمعشان اضافه شده بود انها باز داشتند میخواندند:
عزیزم من تور میخواااام و اره هر جا که بری دنبالت میاااام و .... من دوووست دارممم...
عزیزم من تور میخواااام و اره هر جا که بری دنبالت میاااام و .... من دوووست دارممم...

تق!...
علیداد:ای ضدحال چرا اهنگو عوض میکنی پیمان!
سینا:به به داش محسن خودمونه!!
علیداد: سینا بدجور خاطرتو میخوام همه بزکارو دور همم که جمع کردی!! ولی این اهنگش خوبه!
سینا رسماامده بود وسط ماشین!
روزای سخت نبودن با تو... خلا امیدو تجربه کردم...
داغ دلم که بی تو تازه میشد.. هم نفسم شد سایه ی سردم...
تورو میدیدم از اونور ابرا.. که میخوای سرسری از من رد شی..
اینجای اهنگ که اوم گرفت علیدادو اشکانم خوندن...
اسمونو بی تو خط خطی کردم چجوری میتونی انقده بد شی چجوری میتونی انقده بد شی..
سینا فریاد زد!
:سکوت قلبتو بشکن و برگرد...نزار این فاصله بیشتر از این شه ... نمیخوام مثله گذشته که رفتی ...دوباره اخر این غصه همین شه...
تق...
باز پیمان اهنگ را عوض کرده بود!!!
سینا:چته تو؟
پیمان: خوشم میاد همه ی اهنگاتم واسه عهد دوغ و ماسته! بابا ما بچه های نوشابه ای هستیم جدیداتو روکن! بعدشم شما چیزی ندارین در وصف یار نباشه؟! این سپیده از اون وقت که چشمم چشماتو دیده چیه میزاری!!!
سینا: با عشقی مشقی حال نمیکنی داداش؟ مشکلی نیست! الان یه خوبشو برات میزارم

اهنگ بعدی را پلی کرد
علیداد:اووووو tm bax عالین اینا خیلی خوبن!!!
پیمان: اینا دیگه کین!؟
اشکام قهقه ای زد : یه گروه خفن و شیک!
سینا باز شروع کرد:

همه یکی شدن تو این تاریکی / این پارتیم میشه تاریخی
مهم نیست جشن هست مال کی / امشب، همه مالکید!
زدن سیم آخر همه قر و قاتی/ همه دارن به هم حس تلپاتی
دورُ ورم نیست تریپ کرواتی / دارن همه دیپلم فوق لاتی!
همه قید و مید پلیسُ زدن / توی خیابونا ویراژ میدن
نگو اینجوریه ایرانُ دیدم / باید باشی بینی بیرا نمیگم

علیداد به اشکان که ماشین را میراند روکرد وخواند:
گاز بده برو یه راست لولو / بده بالا بالا مکس ولوم
تا خورشید بکنه باز طلوع / ثابت مثل کلاه بهزاد بلور!
نشده هنوز جشن شروع / نیلو دوست دارم نمیگم دروغ
نیلو دیگه کیه؟ منم فروغ! / همه در به درُ شلوغ پلوغ!

علی بیا پلیسا مارو دیدن/عب نداره رشوه میدم!
فرشته ها واسم خواب دیدن / که دنیا رو دارم من تاب میدم


بازم ادامه میدادند علیداد سرشو نشان دادو خواند:
سرکاره فکر کرده سرکچلم از سربازیههه...! / سرِ کار میزارمش و میگم محمود از این جشن رازیه
اخر همگی با هم خوندن
بیا بشین دور و ور ما و ببین / که زندگی داره بالا پاییییین
تو میدون جمع شدیم / خوب و شاد و شنگولیم !
دنیارو دوره کردیم / زیره آسمون لاجوردی!
همه خوشی های زندگی رو / خیلی وقته کهنه کردیم
الان دوره هم جمعیم / پلیس ها هم کردن کمین
حتی اگه دستگیر شیم / تا آخرش همه با همیم !

و بعد قهقه بود که از الکی خوش بودن جمع ایجاد شده بود!
اشکان با خنده رو به پیمان کرد: چته پیمان چرا اینجوری میکنی؟
پیمان باحالت بانمکی گفت: ینی معلوم نیست؟ دارم وانمود میکنم من شمارو نمیشناسم!!
و همه پقی زدن زیر خنده
کلا جمع جالبی داشتند!

ویرایش توسط fatosh : ۱۸ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۵۰ بعد از ظهر
fatosh آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, *!رهگذر مهتاب!*, *kolaleh*, *RaHa2*, --Nila--, .arsana., .MOHABBAT., ADNAN22, ady25, alonegirl, assertive, avazkhamoosh, azda, baran pr, bardia2009, behi_jooon, believe me, best g!rl...SH, bibi73, Cloud_Strife, corail, D0nya, darya..., Delaramad, deragun, earth girl, eli bala, fafa77, fariba44, hadis00, hayden, hediyeh_b, kanyar, khademre, khatooonn, m-pezhvak, m0zhdeh, madad, MAHSA-O, Mahsa.R, mirage, mishapasha, mystery, NAJVA66, neginem, nini84, nlp16001, NO ONE 2, p@r!sa, sansi, SECoND*PLANeT, sharun, shaya..., skarlet 62, ~sky angel~, sober, soratyrooz, sydney, sαвα, talayeh, vanas, yas6662, zeinab75, ZeYnAb KhAnOoM, _black Flood_, ~Sea daughteR~, آزالیا, از چی بگم؟, امتیس, تینا97, خانم فسقلی, سعاد, طلوع عشق, عاشق رمان خواند, فرهادعاشق, ماجده, محمد, مهستی, مهلا.پ, نسرین..., هانی عسل, والا, پروانه!, چلیپا, چیکا, کنکور تجربی 139
قدیمی ۱۴ تير ۱۳۹۱, ۰۷:۳۰ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
fatosh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +56 امتیاز     
پیش فرض

اینم واسه این هفته
واقعا چی میشه بخونید
بخونید دیگه نه !!بخونید دیگه!! ما چاکریم

سینا: گلو ملوم گرفت انقدر هوار زدم!

علیداد: یه گوشه واسا یه صبونه به بدن بزنیم
اشکان:باشه بیا.. بپرید پائین
در همین حین موبایل علیداد زنگ خورد: بله..سلام عزیزم چطوری...نه بابا...وقتی دید همه دارند نگاهش میکنند گفت: ببین من بعدا بت زنگ میزنم اره باشه فعلا!
پیمان: اه دوروز اومیدم شمال این کاراتونو تعطیل کنین دست از اسکل کردن این دخترا بردارید شمائم حال دارین!
در این جمع 4 نفره فقط پیمان بود که دور دخترا را خط کشیده بود و بعد از ان اشکان ولی اوهم تاحالا دوستی هایی داشت.. یک جوری به دخترا الرژی داشت! حس میکرد نمیتواند با انها کنار بیاید!
همه از ماشین پیاده شدند
سینا: میدونی پیمان گاهی وقتا فک میکنم تو مریضی! بعد خندید و اهنگی را خواند: تو مریضی تو مریضی.. ولی یه مریض بی اراده..
هان؟ واسه چی؟؟؟؟؟
علیداد: اره اخه خیلی انورمالی!
شما انورمالید یا من؟ حالا یکی بین شماها سالم و چشم پاکه میخواید منحرفش کنید!! بعد ادامه داد.. من از این مسخره بازیا بدم میاد چیه این روابطی که سروته نداره..فقط همین!
اشکان: راست میگن دیگه انورمالی! اخه کی تو این دورزمونه دنبال دختر جماعت نی!
پیمان که لجش گرفته بود گفت: به به اقای کارشناس اصلا به شماها چه!
علیداد: پیمان جان حرص نخور یهو دیدی خشک شدا! اونوقت کی به بچت غذا بده!!
بعدروبه بقیه کرد: خوب دخترام حق دارن دیگه اخه کی به این دراکولا پا میده!
ساکت علیداد! توخودتم میدونی چقدر دختر دنبالمم
شتر در خواب بیند یه پنبه! اما در دلش حق را به پیمان میداد فقط میخواست سرکارش بگذارد!
سینا با هیجان خاصی گفت: من یه پیشنهاد دارم! چطوره شرط ببندیم سر اولین دختری که وارد شد اگه پیمان تونست مخشو بزنه که هیچی ولی اگه نتونست... و نگاه خبیثانه ای به او انداخت!
علیداد:موافقم حسابی
اشکان: اقا منم پایه ام حداقلش اینه که یه شام میفتیم!
پیمان به اشکان نگاهی کرد حداقل از دوست صمیمیش انتظار حمایت کردن را داشت! ولی از علیدادو سینا اصلا همچین انتظاراتی نمیرفت! نگاهی به جمع کرد ودقیقه ای مکث... مصمم شد: باشه..
سینا: ایوووووول چه باحال بشه!
هنوز هیچ کس نیامده بود سینا به حرف امد و گفت بابا سبز شدیم بریم بشینیم منتظر باشیم
پیمان: تا صبونه اینجا میمونیما
علیداد: چیه میترسی؟
نخیر شاید کسی نیومد تا شب که نمیتونیم واسیم! بعد نشست تو دلش خدا خدا میکرد که کسی از در وارد نشود یا لااقل اگر کسی میامد درست حسابی باشد! لااقل قابل تحمل!
در افکارش غرق بود که سینا با شیطنت گفت: سرکار اومدن! و پشت بندیش همه خندیدند به جز پیمان
!
علیداد: لامصب عجب تیکه ای ام هست بیا مردم شانس دارن مائم داریم اگه واسه ما بود یک عجوبه ای میومد درجاسکته کنی!
پیمان سرش را بلند کردو به در خیره شد
دخترک پشتش به در بود و داشت در را میبست. وقتی برگشت پیمان توانست دقیق تر نگاهش کند زیر لب گفت بدک نیست! بعد اعتراف کرد: چقدر بی انصافم!
علیداد: چته پاشو برو دیگه در همان زمان پسری خوش تیپ و خوش قیافه ای وارد شد و درکنار دخترک جای گرفت دستش را دورکمرش حلقه کردو به ارامی گونه اش را بوسید وچیزی زمزمه کردو ایستادوگفت: توبرو بیرون من میخرم
پیمان که از دیدن افشین جا خورده بود هیچ نگفت
نه افشین من اینو میخوام... ولیستی گفت که خود افشین گفت دیگه من سلیقه ی تورو ندونم باید برم بمیرم برو میام و دختر بیرون رفت
سینا: بشین سرجات بابا یارو صحاب داره
درهمین حین دخترک باز وارد شد تا خواست چیزی بگوید افشین گفت هان دیگه چیه؟
خوب بابا چرا میزنی عجب داداش زبون نفهمی داریم ما هیچی چیپسم میخوام!
اول صبحی دیوونه ای؟
بلی!
باشه باشه باز بچه نشو میخرم برات
و دخترک رفت. پیمان بر بخت خود لعنت فرستاد در دل گفت: بیا ادم قهتی بود؟ هیشکی نه خواهر افشین؟
علیداد با دهانی نیمه باز گفت: خدا بده از این رابطه هابین خواهر برادرا! ما که مثه خروس جنگی به هم میپریم اینا با هم لاو میترکونن!!
خوب پیمان چه میکنی؟
اره جلو داداشش حتما الان میرم!
سینا که رفته بود سروگوشی اب بده برگشت نه بابا من دیدم 2تا ماشینن دختر و پسر فک کنم دوست دختر پسری اومدن به قول یه بنده خدا از خانواده های اوپن مملکتن!!
پیمان از جایش بلند شد و به سمت در روان شدبه ثانیه ای نکشید که برگشت و با خوشحالی گفت رفتن!!
علیداد: رفتن؟ هه برو اقا خودتی
باور نمیکنی بیا خودت ببین
پس باختی دراکولای زشت!
منو سننه رفتن!
خوب برو دنبالشون!
پیمان با حالت مسخره ای گفت: با ماشین برم!؟!
نه واسا با هم میریم!
چی میگی تو دیوونه!کجا بریم دنبالشون!
هرجا رفتن مائم میریم!
سینا: اره دیگه اینم یه سوژه است! سوژه ی این سفر:پیمان و دوست دخترش! بریم تا نرفتن!
درجاده هرجا اتومبیل انها میرفت به دنبالش اتومبیل اشکان هم میرفت تا این که ماشین وارد کلاردشت شد چه هم سلیقه! پیمان از گیری که دوستانش به او داده بودند در تعجب بودولی بعد با خودش گفت از اینا هرچی بگی برمیاد!
سینا: بیا اخرسرم مارو اوردن اینجا حالا باید ویلاشونو پیدا کنیم
هوا مه الود بود ماشین توقف کرد همان دختر از ماشین پیاده شد کنار خیابان دورخودش میچرخید و پشت هم نفس میکشید..
علیداد: چه دختر باحالیه ازش خوشم میاد بفهمی نفهمی لطیفه..!
سینا: یا دوست! نگاه به نامحرم تیری ایست از تیرهای شیطان!پیام اخلاقیشم اینه که چشاتو درویش کن ناموس مردمه ها!! و به پیمان اشاره کرد
از ان فاصله صدایی نمی امد مگر اینکه کسی داد بزند
اشکان: اه دختر سوار شو دیگهه معطلیم! پسری از ماشین داد میزد
سینا: غلط نکنم این دوست پسره فابشه نگرانه سرما نخوره!
پسرک: دختردایی...دختردایی... بیا تو سرما میخوری..
افشین پیاده شد و ژاکتی دور دخترک انداخت چندلحظه ایستاد وقتی دید دخترک خیال سوار شدن نداردبغلش کرد و سوار ماشین شد
سینا: نه مثه اینکه اوپن مایند نیستن فامیلی اومدن!
پیمان: پس نمیشه کاری کرد جلو فامیل نمیشه!
سینا: من تا تو رو خیط نکنم ول کن نیستم! شده خونه دختره رو تو تهران پیدا کنم میکنم!
علیداد: راه بیفت رفتن بابا
ان دو ماشین کنار ویلایی توقف کردند و مسافرانش پیاده شدند اشکان وقتی مکان توقف ماشین هارا دید ماشین را به حرکت دراوردو راه افتاد.
تنها کسی که با خود درگیر بود پیمان بود ذهنش کاملا مشوش بود نگاهی به دوستانش کرد در دلش گذشت: نخیر اینها دست بردار نیستن باید به اشکان بگم قضیه چیه باز بالاخره اون بیشتر از همه منو درک میکنه
نفس عمیقی کشید و به بارانی که تند و تند به شیشه میخورد خیره شد زیرلب گفت:باید بارون باشه...

فصل دوم همزمان1

بخوابید فردا باید زود پاشین بقیه رو معطل نزارید. صدای شهلا به سختی از اشپزخانه شنیده میشد
باران:باشه مامان یه نیم ساعت دیگه تموم میشه جا حساسشه و محو فیلم شد
افشین: بابا توئم مارو کشتی با این فیلم ملت خوره گرفتن!!گفته باشم اگه بلند نشی جات میذارم و ادایی دراورد و به سوی اتاقش رفت صدایش باز امد: دیرم بیای تو اتاق رات نمیدم!
باران که کلافه شده بود زیرلب گفت: اه خداروشکر چند ماه بیشتر با هم هم اتاق نیستیم بعد بلندتر گفت: من برای اومدن به اتاق خودم اجازه نمیگیرم!
خانه ی انها دوبلکس بود و نوساز. هنوز طبقه ی دومشان تعمیراتی داشت و تا چند ماه دیگر کار داشت
باتمام شدن فیلم باران برخواست و به سمت اتاقش راه افتاد که با در بسته مواجه شد چندبار دستگیره را بالا و پائین کرد اما نتیجه نداشت
اه افشین بیشعور درو واز کن
صدایی نیامد
با صدای بلندتری گفت: با توئم بیا درو وا کن!
مگه نگفتی اتاق خواب خودته په بیا تو!
افشین اذیت نکن خوابم میاد
صدایی نیامد از خستگی چشمانش باز نمیشدهمانجا جلوی در افتاد و خوابید!
افشین که از کار خود راضی بود بلند شد: باشه ایندفه رو میزارم ولی د... ا باران جا قحته؟! پاشو تو رختخوابت بخواب! صدایی نشنید بلندش کرد و روی تختش گذاشت، نگاهی به چهره ی او کرد و لبخندی زد عاشق چاله ی چانه ی باران بود تا ان را میدید دستش را درون چاله میکرد و اذیتش میکرد. این باعث نمکی بودن صورتش شده بود صورتی ظریف و گرد و چشمان تیله ای افشین با این که میدانست خواب است بالحن طلبکارانه ای گفت: هوا برت نداره خوشگلیت به خودم رفته! با خودش اندیشید چقدر به او وابسته است بعد از ان..
صبح که از خواب برخواست افشین نبود روی مموری بورد مشترکشان نوشته بود من رفتم! و قیافه ی خبیثی روی ان کشیده بود!
با عجله به اشپزخانه رفت: مامان ماماااااااان!! افشین کو کجا رفت!؟! شهلا رویش را برگرداند اره رفتن تورم جا گذاشتن!!
باران عصبی بود و بغضش گرفته بود: واقعا رفتن؟!
شهلا خنده ای کرد: نه عزیز دلم اخه تو چرا انقد زود باوری! قرار شد رامین بیاد دنبالت منم که میشناسی دهنم چفت و بست نداره! نتونستم بت نگم!! برو بپوش لباساتو الان میرسن!
باران دندان هایش را روی هم فشار دادو به سوی اتاقش رفت
تیپ ابی زده بود اسپرت و ساده ابی خیلی به او میامد چون چشمانش همیشه با لباسش ست بود و رنگ ابی به خود میگرفت نگاهی به خود در ایینه کرد و رفت
مامان خدافظ
به سلامت عزیز دلم مواظب باش دخترم
هنوز هوا تاریک بود اتومبیل رامین را دید و سوارش شد
رامین: سلام دختردایی سه ساعته مارو اینجا درخت کردیا!
ببخشید دیر کردم سلام به همگی بقیه هم جوابش را دادند و راه افتادند
قرار بود اوایل جاده چالوس افشین را ملاقات کنند
وقتی افشین را دیدند همگی از ماشین پیاده شدند، باران در جواب سلام افشین چشم غره ای به او داد و رویش را برگرداند، بقیه گرم صحبت بودند که کجا بروند

ابجی جواب سلام واجبه ها!
صدایی نیامد
پاشو بیا ماشین خودم
صدایی نیامد
ببخشید بابا شوخی کردم و البته یه کار واجب داشتم جواب نمیدی؟
نوچ
اهان حالا شد پاشو بریم ماشین خودمون
نمیام
دستش را گرفت و به زور کشاندش
نمیام نداره
میخوام ماشین رامین اینا باشم
بیجا میکنی سوار ماشین اون بشی که یه چشش به توئه یه چش دیگش بازم به تو!
اه افشین مسخره بازی درنیار رامین پسرعممه
هر خری که هست من اجازه نمیدم کسی به خواهرم اینطوری نگاه کنه
تو تا کی میخوای این تعصب خرکی و داشته باشی؟!
تا موقعی که زنده ام!
باران اهی در دلش کشید و ساکت شد واقعا خسته شده بود دیگر تا چه حد!
در بین راه گوشی افشین زنگ خورد الو... باشه... بیاید دنبال من یه جا وایمیسم بخریم... خوب... وگوشی را قطع کرد
با دیدن مغازه های پشت سرهم یکی را انتخاب کردو ایستاد باران ناراحت در را باز کرد و به سوی رستوران رفت افشین هم به دنبال او. وقتی به باران رسید دستش را دور کمر او حلقه کرد و گونه اش را بوسید
:
ببخشید اخه دست خودم نیست حق باتوئه حالا ام جمع کن اون قیافه رو ادم دلش میگیره
باران هیچ نگفت
افشین: توبرو بیرون من میخرم
اگر میخواست دلگیر باشد تمام عمرش باید میبود! پس بیخیال گفت: نه افشین من اینو... و خوراکی های مورد علاقه اش را لیست کرد
دیگه من سلیقه ی تورو ندونم که باید برم بمیرم!برو میام
و باران بیرون رفت ولی انگار یک چیزی یادش امد تا خواست بگوید افشین گفت: هان دیگه چیه؟!
خوب بابا چرا میزنی عجب داداش زبون نفهمی داریم! چیپسم میخوام!
چیپس؟ اول صبی؟دیوونه ای؟
بلی!
باشه باشه باز بچه نشو میخرم برات
و بیرون رفت
وقتی به اتومبیل رسید رو به سروش گفت: سروش به اون رزا بگو بیدار شه حوصلمون سر رفت انقد خوابید!
چیکارش داری بنده خدارو نگاش کن مثل...مثل... مثل چی خوابیده! و همه زدن زیر خنده
سروش تو بیا تو ماشین ما خوش میگذره لااقل ادم خوابش نمیبره با این رزا
باشه اومدم
و سروش سریع رفت پشت فرمون نشست. افشین با خوراکی ها امد: به به نه جا خواستیم نه جانشین برو اونور بینیم من هنو ارزو دارم!!
سروش دستانش را در فرمان قفل کرد و به جاده نگاه کرد و با لحن هیجانی گفت: نه من میخوام طعم خوش پرت شدن ته دره رو یه بار دیگه بچشم!
یک بار اتومبیلش از فاصله ی کوتاه به پائین پرت شده بود و درون اب افتاده بود و هیچکس حتی خراش هم برنداشته بود
باران: راست میگه سروش جون من کوتاه بیا منم ارزو دارم!
سروش با ناراحتی پیاده شد و عقب نشست شما ها لیاقت دست فرمون منو ندارین!
افشین با لحنی که انگار بچه را ساکت میکنند گفت اره اره بابا ما خیلی بی لیاقتیم!!
درکلاردشت توقف کردن برای گرفتن ویلا باران پیاده شد و در هوای مه الود دور خودش چرخ میزد و شعری میخواند: میخواستم که بخونم ... توی نم نم بارون... از افتاب گردون و غصه ی گلدون... و همینطور نفس میکشید حق داشت برای او این هوای پاک غنیمت بود!
رامین: دختر دادیی دختر دایی!! بیا تو سرما میخوری
ولی باران گوش نکرد
افشین پیاده شد و ژاکتی رویش انداخت: بیا بریم کارمون تموم شد
اما باران به این راحتی از ان هوا دل نمیکند! او را بغل کرد و داخل ماشین گذاشت
ووو وای چقدر سرده!!
میگم که بهت! بیا پیش من سردت نشه و باران سرش را روی شانه ی او گذاشت
سروش بشین پشت فرمون دیگه اینجا خیابونش صافه!
سروش پشت چشمی نازک کردونشست تقریبا هر 10 متر ماشین میپرید!
رزا: سروش درست برون لوس نشو حالا!! یه دفه دیدی حالو هوام عوض شدا!
سرش: اوه اوه نه غلط کردم هنو پارسال تو جاده چالوس یادم نرفته چه شکوفه بارونی کردی روما!!
رزا نگاهی به باران کرد: افشینم مثه این ابرو میبره؟!
و باران فقط لبخندی زد
به ویلا که رسیدند باران خوابیده بود
سروش: بیدارش کن رسیدیم
نه بزار بخوابه خودم میارمش و از ماشین پیاده شد

ویرایش توسط fatosh : ۱۸ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۰۷ بعد از ظهر
fatosh آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, *!رهگذر مهتاب!*, *kolaleh*, --Nila--, .arsana., .MOHABBAT., ADNAN22, ady25, alonegirl, assertive, Auntie Negar, avazkhamoosh, azda, baran pr, behi_jooon, believe me, bibi73, corail, D0nya, darya..., earth girl, eli bala, fafa77, hadis00, hayden, hediyeh_b, kanyar, m-pezhvak, m0zhdeh, madad, MAHSA-O, Mahsa.R, mirage, mishapasha, mystery, nafas_sheytoon, NAJVA66, neginem, nini84, nlp16001, sahar bala, sansi, SECoND*PLANeT, sharun, ~sky angel~, sober, soratyrooz, sydney, sαвα, talayeh, yas6662, zeinab75, ZeYnAb KhAnOoM, _black Flood_, ~Sea daughteR~, آزالیا, از چی بگم؟, امتیس, باران.ج, خانم فسقلی, سعاد, طلوع عشق, عاشق رمان خواند, فرهادعاشق, ماجده, محمد, نسرین..., هانی عسل, وارش67, والا, پروانه!, چلیپا, چیکا, کنکور تجربی 139
قدیمی ۱۵ تير ۱۳۹۱, ۰۵:۱۳ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
fatosh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +50 امتیاز     
پیش فرض

خوب تصمیم گرفتم پستای بیشتری بدم تا تاپیک بالا بیاد و دست خودمو فلج کنم فلج شدن من به درک شما بخونید برام کافیه..
پست بعدی همین امروز
فصل3 اولین برخود

خوب بچه ها شما پیاده شید منو اشکانم میریم یه چندتا چیز بخریم بیایم
سینا: منم میام!
نه تو بمون ایکس باکس و ردیف کن!
ولی...
اومدی نسازیا! وظایف تقسیم شده! علیداد توئم برو ماهی بگیر
علیداد: خوب پس منم با شما میام
ماهی همینجا تورودخونه است از اونجا بگیر!
علیداد: برو خودتو سیا کن من برم 3 4 ساعت الاف بشم ماهی بگیرم؟ نه بابا؟
نه جدی دوسه قدم اونورتر لب رودخونه میفروشن ما رفتیم! و گاز ماشینش را گرفت و رفت
اشکان: چته تو چرا اینجوری کردی یهو!
کارت دارم
_اهان باید حدس میزدم باز کارت گیر کرده!وایسا میخوام برگردم پیش بقیه!
_اشکان مسخره بازی درنیار دودقه بشین سرجات ببین چی میگم!
_اقا جون من پول ن د ا ر م!!!!
_ کی پول خواست!
_پس چی میخوای؟
_ بزار حرفمو بزنم بعد چرت و پرت بگو
اشکان با حالت مشکوکی گفت: یعنی باور کنم پولی نیست؟
پیمان نیم نگاهی کردو گفت: توئم بامزه شدیا!
_دیگه! خوب بگو کارت کجا گیر کرده
_ مربوط به امروز صبحه اون دختره رو میگم
_ اهان زدی زیرش ببین برادر من خوب باید از همون اول اعتراف میکردی!
_ یه دقه مهلت بده! گفتم این مثه اون دوتای دیگه زبون نفهم نیست ولی اشتباه میکردم!
_خوب!؟
_خوب..
_همین؟
_ نه بزار قضیشو بگم
_خوب بگو..
_باران...
_ تو اسمشو از کجا میدونی؟
_میزاری بگم؟
_ باشه بابا بگو

_باران خواهر افشینه و افشین رفیق فابه نیما از بچگی با هم بودن حتی شده اگه یدونه نخود گیر اون یکی میومد با اون یکی نصفش میکرد ینی میخوام بگم انقد با هم صمیمی بودن!
_ خوب حالا که چی
_ افشین از اون غیرتی هاست.. حالا اون هیچی به درک! من اگه بخوام با این دختره دوست شم میخوام یه ماهه ولش کنم..
_کار خوبی میکنی!
_اشکان! اون وقت اگه افشین خبردار شه خواهرشو بازی دادم با نیما حرفش که نه دعواش میشه و از اون طرفم نیما...
_اهان اهان گرفتم! چه خرتوخری شده! پسر عجب شانس گندی داری تو..!!!
_ میبینی!
_بدبخت..!
_ ای بابا تو این هیری ویری اخلاق سینا به تو سرایت کرده! من چیکار کنم حالا!
_نمیدونم ولی اینو یادت باشه نه سینا باور میکنه نه علیداد اونوقته که شما خیط میشی!
_به جون اشکین موندم...
_جون خودت!... به نظر من ریسکه... بستگی داره باران چه دختری باشه..!
_یعنی اعتماد به قرص بودن دهنش؟!
_ دقیقا!
_خوب این که از هیچ زنی بر نمیاد!
_دقیقا!!
پیمان سرش را روی فرمان گذاشت: اه فقط کافیه اتو دست این دوتا داشته باشی..!
لحظات بدون هیچ حرفی سپری میشد
_خوب میخوای چیکار کنی؟
پیمان بس از چندی تحمل گفت: چاره چیه...مجبورم!

ساعاتی بعد از ناهار همگی روی فرش دراز کشیده بودند که سینا سکوت را شکست
سینا: خوب پاشیم بریم دنبال سوژه ی سفرمون!
پیمان: سوژه سفرمون؟
سینا چشمکی زد: دوست دختر جنابعالی!
پیمان: اخه یه ذره فک کنید چی میگید اگه اندازه یه لپه مغز داشتین این چرت و پرتارو نمیگفتیم اخه جلو فامیلش من چطوری بش شماره بدم بین این همه اقا بالاسر!
سینا: حله!!
_هان؟
_گفتم که حله!
سینا به خیال خودش رفت که قضیه را حل کند بعد از چند ساعت به موبایل پیمان زنگ زد
_بله؟
_بیا دم خونشون نیای زدی زیرش!
پیما که کلافه شده بود با مظلومیت به اشکان نگاه کرد ولی او نگاهش را به صفحه ی تلویزیون دوخت.
بادیدن سینا به سراغش رفت
سینا: با یه دختری اومد بیرون و رفتن به سمت بازار
_خوب؟
_من سر اون دختره رو گرم میکنم توئم..
_خدا بگم چیکارت نکنه... بریم

*****

ویرایش توسط fatosh : ۱۸ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۱۳ بعد از ظهر
fatosh آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۵ تير ۱۳۹۱, ۰۸:۲۱ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
fatosh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +40 امتیاز     
پیش فرض

من هنوز درحال تایپم

رزا تو برو 5 تا ماهی بگیر منم میرم میوه و بادمجون بگیرم یه میرزاقاسمی عالی مهمونتون کنم!

_اوکی پس نیم ساعت دیگه همینجا چون من شارژر دوربینم و نیاوردم باید برم اون مغازه اون طرفیه بگم شارژش کنه
_اوکی فلا
پیمان در دلش گفت خدا عاقبتمونو به خیر کنه و به سمت باران راهی شد...
روبروی باران ایستاد نمی دانست چه بگوید حرف توی دهنش نمی چرخید کلافه ی کلافه بود دست اخر بعد از کلی کلنجار گفت سلام!
باران که انگار حواسش به او نبود گفت سلام ولی بعد سریع به سمت صدا برگشت هان؟ شما؟
پیمان من و منی کرد و جواب داد: من...پیمانم
_خوب به من چه ربطی داره شما کی هستی! برو اونور اقا میخوام رد شم
ولی پیما از جلوی باران تکان نخورد
_برو کنار اقا!
_ یه دقه واسا کارت دارم
_چه کاری مثلا؟!
_شما یه دقه صب کن و بعد از چندی گفت لطفا؟!
باران مظلومیتی در صدای شخص غریبه حس کرد سرش را بالا اورد و به چهره ی او نگاه کرد! چیز زیادی از صورتش ملوم نبود زیرا یک عینک افتابی به چه بزرگی روی ان را گرفته بود! ان غریبه یک بلیز اسپرت طوسی با شلوار گرم کن به همان رنگ که تزئینش فقط یک علامت تیک در سمت چپ سینه اش بود به تن کرده بود به دستانش که برای خواهش کردن بالا امده بود نگاهی انداخت ساعتش مثل ساعت او بود!
فکرش بر زبانش جاری شد: ا ساعتامون مثه همه.. همیشه همینطور بود فکرش بر زبانش جاری بود! بعد از این که این را گفت خودش پشیمان شد
پیمان هم سریع سر صحبت را گرفت: ا اره چه جالب! بعد اضافه کرد میتونیم قدم بزنیم؟
باران هیچ نگفت منگ شده بود! فقط به راه افتاد
پیمان هم دست کمی از او نداشت اصلا از وضعیت حاکم خرسند نبود در خفایای ذهنش به این فکر افتاده بود که چقدر به این دخترک رو داده است! ولی باید لبخند را روی لبش حفظ میکرد... مجبور بود
باران: خوب؟!
_راستش من ازتون خوشم اومده و...
_بله؟؟!
_یعنی اگه اجازه بدید شمارتونو داشته باشم نمیدانست چه گونه برخورد کند! اولین بارش بود!
باران خنده اش گرفته بود ارام گفت تاحالا همچین ادمی به پستم نخورده بود
_ خندیدی! ینی قبوله!؟
باران به حالت عادی خودش برگشت و گفت: به نظر نمیاد از اون دسته ادمای نفهم جامعه باشید پس سعی کنید اینو بفهمید که من از این دخترای ول تو کوچه خیابون نیستم که وقتی یه پسری میبینن قلبشون از کار میفته و به پته پته میفتن و دست و پاشونو گم میکنن! من تو خونوادم کمبود محبت ندارم که اونو تو بیرون جستوجو کنم پس برو ر د ک ا ر ت اقا!
این را گفت و از انجا دور شد پیمان حس کرد تمام غرورش شکسته شده به تنها چیزی که فکر نمیکرد ضایع شدن توسط باران بود! برگشت که برود که اتومبیل سینا را ان طرف خیابان دید دندان هایش را روی هم فشرد و به باران نگاه کرد چند ثانیه سپری شد...دنبال باران رفت...
_ببخشید سوء تفاهم نشه ولی منم از این پسرا نیستم که هفته ای یه gf عوض میکنن و همیشه دنبال دختران حالام که میبنین اومدم به شما شماره بدم مجبورم!
_اجباری در کار نیست کاملا اختیاریه اصا واسه چی اجبار؟!
_ببینید خانم محترم من تا حالا توی عمرم با هیچکی دوستی نداشتم باران پوزخندی زد ولی به زودی محو شد
...به جون مادرم قسم میخورم که نداشتمو قصد این قرتی بازیهارو هم ندارم الانم که میبینی مزاحم شما شدم فقط و فقط به خاطر این دوستای احمقمه که شرط بستن سرشما منو ضایع کنن!
باران به چشمان که حالا عینکی نداشت خیره شد ظلمت...سیاهی....شب....و صداقت را پیدا کرد!
_من چه کاری از دستم بر میاد؟! این را باران با لحن ارامی گفت
پیمان بی اختیار لبخندی زد و سرش را پائین انداخت و زمزمه کرد: نزار که ضایع بشم
باران دربرار لحن درمانده ی پیمان خلع صلاح شد دلش سوخت..شاید ترحم!
_ینی نقش بازی کنم؟
پیمان درسکوت سری تکان داد و منتظر جواب شد
_باشه قبول فقط نقش بازی میکنم!
پیمان با ناباوری سرش را بالا اورد و لبخند محو باران را دید.

در راه برگشت به حرفهای او می اندیشید" فقط تا یه ماه دیگه تحملم کن! بعد از اون قول میدم سر رات سبز نشم و برم و پشتمو نیگا نکنم... تو این یه ماه تو دوره همیامون باید باشی... قول میدم هیچ کسی نفمه... و لحظه ی اخر را به یاد اورد که پیمان به سختی گفت ممنون!"
غرق در افکارش بود که رزا پرسید: هی دختر کجایی تو چته؟؟ کلیدو بنداز رسیدیم!
_کلید؟! اهان یه دقه صبر کن
وقتی داخل شد تصمیم گرفت دیگر به او فکر نکند و موفق هم بود!
سروش جلوی رزا سبز شد: کجا بودی این موقع صبح!
_رفته بودیم واسه شکم جنابعالی تدارک غذا بچینیم!
_اهان خوب اشکال نداره!
_رورو برم تا الان خوابیده به ما گیرم میده!
و همراه باران داخل اشپزخانه شد
کمی بعد باران از اشپزخانه بیرون امد و با لحن طلبکارانه ای گفت: دفه اولو اخرم بود غذا میخواید؟ بفرمائید این اشپزخونه در اختیار شما! نیومدیم که کلفتی اومدیم تفریح!
رامین: په فک کردی ما شما دوتارو برا چی اوردیم!

ویرایش توسط fatosh : ۱۸ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۱۸ بعد از ظهر
fatosh آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۶ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۵۷ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
fatosh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +44 امتیاز     
پیش فرض

باران تا خواست رامین را تهدید کند او تسلیم شد! بعد از ناهار راهی جنگل شدند جنگل یک حالت سربالایی داشت هوا بی نهایت سر بود و خبر از بارانی دیگر را میداد باران که کم کم سردش شده بود خودش را به افشین چسباند
افشین: برم اش بگیرم؟
_اره خیلی سرده..!
قبل از رفتنش ژاکتش را دراورد و روی باران انداخت و خودش با یک تی شرت استین کوتاه ماند
_افشین..
اما سریع رفت.. مهربانی او برای خواهرش حدو مرز نداشت..
چند دقیقه بعد با سینی اشی برگشت کاسه ای برداشت و به باران داد و دستش را روی شانه اش انداخت
سروش: داداش یه تارفم به ما میزدی!
_مگه اینجوری؟ و دستش را کج کرد که یعنی چلاغی!
_اهان پس باران اونجوریه!
_بشین سرجات سروش!
رامین: میگم بیاین مسابقه بزاریم دوتا اون درخت اونجا و دستش را نشانه گرفت به بالای سراشیبی
باران: من موافقم!
افشین:لازم نکرده نفست میگیره
_ اخه چرا..
_گفتم که نمیشه.. میخواد واسه من بدوئه خانم! رامین توئم بیکاری! بچه رو هوایی کردی!
باران ناراحت شد احساس ضعف کرد یک جور کامل نبودن جسمی...روحیه ی لطیفی داشت زود ناراحت میشد..بغضش را فروخورد افشین متوجه شد خواست دلجویی کند اما باران رو برگرداند تا حالا به رخش نکشیده بود..
شب بود و همه خواب بودند به جز او.. خوابش نمیبردنگاهی به ساعت کرد دیگر شب نبود صبح بود! 5 صبح! به سمت رودخانه ای که همان نزدیکی بود راه افتاد و روی تخته سنگی نشست دلش گرفته بود.. نه از حرفهای افشین بلکه از حقیقت زندگی خودش...نفس تنگش...عزیز مرده اش.. با خودش حرف میزد:
شایان..کجایی ببینی بازم دلم هواتو کرده..ببین از دوریت به چه روزی افتادم نفس تنگمو ببین.. سه ساله که گذشته اما انگار همین یه ساعت پیش بود که خبر اوردن دیگه شایان نیست..دیگه نیست.. دیگه نیستی... چطور دلت اومد تنهام بزاری...چطور.. گریه نفسش را بند اورده بود و به هن وهن افتاده بود انگار گلویش را گرفته بودند وانتظار هم داشتند نفسش به راحتی بیایدو برود!
افشین که تا ان موقع پشت سر باران ایستاده بود با دیدن حال خرابش به سمتش رفت:باران...باران.. چت شد...باران اسپریت کجاست...با توئم لعنتی اسپریت کجاست؟!!
باران به سختی گفت ک..نار..پنج..ر افشین حرفش را نشنیده گرفت و به حالت دو به سمت ویلا رفت
صورتش به سرخی میزد افشین امد: نفس بکش... بگیر جون افشین نفس بکش!
باران حالش کمی بهتر شده بود نفس هایش میرفت که ارام شود افشین زیرلب گفت: خداروشکر...
باران تا افشین را درکنار خود با ان حالت دید دراغوشش فرو رفت و ریزریز گریه کرد
_ببخشید غلط کردم لال شم دیگه اذیتت نمیکنم
_تقصیر تو نیست یاد شایان افتادم..
افشین سکوت کرد
_جون افشین اسپریتو بزار تو جیبت همرات باشه..
_باشه..ببخشید
افشین به ارامی گفت: پاشو دیگه خودتو لوس نکن
باران لبخندش را به تنها برادرش پاشید.
*****
بیا تو اب بابا یخ نمیکنی
پیمان:ول کن اشکین میخوام برنز کنم!
_چه غلطا! لابد با لباسم میخوای برنز کنی! بدبخت میاد گشت ارشاد میگیرتت اونوقته که من پول ندارم بدما...!
_از همون بچگیتم خسیسو گدا و کنس بودی!!!
_حالام دور شو از لب دریا اگه غرق شی پول دفن و کفنت..
درهمین حین سینا با قرو فری بشکن زنان درحالی که اهنگی را میخواند دراب رفت
: همه چی ارومه من چقدر خوشحالم..!!!
پیمان: اه سینا نخون این اهنگ خزو!! راستی بچه ها بابام ردیف کرده دانشگاهمون یه جا بیفته دانشگاشم بد نیست ولی خوب ازاده دیگه از مائم بیشتر از اینا انتظار نمیرفت! فردام باید بریم واسه کاراش علیداد سری تکان داد و سینا خنده ای کرد.
بعد از سه روز به سمت تهران راهی شدند.
*****
باران: خیلی مسخره ای هم تو هم اون داداش دیوونت!
صدای ظریف دختری از ان طرف شنیده میشد: به جون باران کار داشتم وگرنه من عاشق شمال و اب و هواشم! این ارسیا هم که بادوستاش رفت شمال!
_چی؟ ارسیا شمال بود؟ واقعا که!
_بابا تو اونو داخل ادم حساب نکن!
_ترانه! دلم برات تنگ شده!
_وای منم عزیز دلم! برای رفع دلتنگی امشب تو اتاق من!
_ ای بیشعور لیاقت ابراز احساساتم نداری!پس فردا بیا از اینجا بریم دانشگاه من تنهایی نمیرم!
ترانه اهی کشیدو گفت: افشین که تورو تنها نمیزاره ولی...باشه میام
_پس تا پس فردا
_خدافظ
نگاهی دیگر به خودش در ایینه کرد شال طوسی مانتوی طوسی گشاد تابستانی که استین نداشت برای همین بلیز خنک ابی رنگی با استین های بلند زیرش به تن کرده بود همراه با شلوار جینی به همان رنگ ابی چشمانش هم با لباسش ست شده بود!
از کنار افشین رد شد افشین نگاه مشکوکی به او انداخت و گفت: کجا با این قیافه!
_بیرون! افشین باز گیر نده ها حوصله ندارم سوئیچ کجاست؟
_اونجاست... واسا الان خودم میرسونمت
باران که هول شده بود سریع گفت:نه خودم میرم داداشی و تقریبا دوید!
وقتی به قرار رسید از ماشینش پیاده شد پیمان به او گفته بود میخواهند به دربند بروند نگاهش به پیمان افتاد چه با هم ست کرده بودند!این بار به قیافه اش دقیق تر شد یک جذابیت خاصی داشت حس کرد چشمان و ابرو ها والبته موهای مشکی اش این حالت را ایجاد کرده اند به خود امدبه او چه ربطی داشت!
به ارامی به جمع حاضر سلامی کرد و پیمان ارام تر جوابش راداد! چهره ی یکایک را وارسی کرد قیافه ی دختره رو نیگا!! به قول افشین دستتو فروکنی تو صورتش دومتر میره تو انقد به خودش مالیده! نگاهش را به بقیه دوخت
_سلام وعرض ادب خدمت دوست بهترین دوست!چی شد! درهر حال خوش اومدی به جممون! من اشکانم خوشبختم!
نمیدانست چه شد اما پسرک به دلش نشست باران با لبخند پهنی به او اظهار خوشبختی کرد
پیمان که نیم نگاهی به باران نمی انداخت متوجه خوش مشربی و هیچ یک از خصوصیات او نمیشد و فقط سرش را پائین انداخته بود
سینا با همان طرز خودش شروع کرد به صحبت کردن :

_سلام علیکم خواهر خوبید انشالله؟! خدارا شکر!
ای بانوی پاکدامن !
مشو مدهوش گرگان زمانه ، که یکی در میان دورند ز خانه !و اشاره ای به پیمان کرد!
شاعر : اینجانب !
باران که هم خنده اش گرفته بود هم تعجب کرده بود هیچ نگفت که اشکان توضیح داد: با اخلاق سینا اشنا میشی همینه کلا!
سینا خودش را معرفی کرد بعد از او علیداد و دوست دختر ش خودشان را معرفی کردند
خوب دیگه بهتره را بیفتیم بعد از کمی راه رفتن خواستند لواشک و الوچه و باقالی بخرند برای همین توقفی کردند و روی تختی نشستند همه گرم صحبت بودند به جز باران و پیمان
پیمان برای اینکه حرکتی کرده باشد ظرف الوچه را به طرف باران گرفت و سرش را بالا اورد خدایا! این که بود دلش لرزید همین که باران چشمانش را به طرف او برگرداند با دیدن رنگ طوسی مایل به ابی ان بی اختیار تر شد..اما به خود امد..سریع نگاهش راگرفت
پیمان: خیلی ناراحتی نه؟
_نه اصلا
_معلومه!
_تو هرجور دوست داری فک کن وقتی میگم ناراحت نیستم نیستم! اتفاقا جمع جالبی دارین! سینا و علیداد خیلی ادمای جالبین اشکانم احساس میکنم نمیدونم چه جوری بگم ادمیه که به دل ادم سریع میشینه!
پیمان ابروهایش درهم رفت
_چرا اشکان؟ و نگاهی گذرا به او انداخت که با گوشیش ور می رفت
_نمیدونم یه حسی باعثش میشه نمیدونم چیه!
پیمان در فکر رفت چرا ان حس درمورد او اتفاق نیفتاده بود!
بدون فکر گفت:نظرت درمورد من چیه؟
باران غافلگیر شد از او.. تقریبا هیچ شناختی نداشت اصلا حرف نمی زد! حرکتی نمیکرد که بخواهد درمورد او نظر دهد از نظر باران یک جوری بود!
پیمان خودش ادامه داد: چه سوالی بود! از من بدت میاد نه؟
باران حس خوبی نسبت به این سوال نداشت ولی هیچ نگفت
_از من که به بازیت گرفتم متنفری نه؟
باران چیزی نگفت بعد از چند دقه سکوت به حرف امد: نه چرا تنفر من فقط دارم تحمل میکنم..
احساس بدی به پیمان دست دادولی سکوت را ترجیح داد
اشکان: چی میگین شما دوتا دست باران و بگیر بیاین بریم بالا تا شب نشده
پیمان دودل نگاهی به باران انداخت باران باز ساکت ماند دستش را گرفت و راه افتادند باران یک حس عجیبی داشت و پیمان هم عجیب تر که هیچکدام قابل توصیف نبود این حس به باران گرما و کمی استرس میداد و به پیمان ارامش..
لحظه ی اخر با دودلی دست باران را رها کرد دلش میخواست بیشتر ان لطافت را لمس کند.. باران که دور شد تازه به خود امد ...

نقد
چتری تا باران خیس نماند... | fatosh کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

ویرایش توسط fatosh : ۱۸ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۲۷ بعد از ظهر
fatosh آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# بلوط #, *!رهگذر مهتاب!*, --Nila--, .arsana., .MOHABBAT., ADNAN22, alonegirl, assertive, Auntie Negar, avazkhamoosh, azda, baran pr, behi_jooon, believe me, bibi73, darya..., earth girl, fafa77, hadis00, hayden, hediyeh_b, kanyar, m-pezhvak, madad, MAHSA-O, Mahsa.R, matin-tanha, mishapasha, nafas_sheytoon, NAJVA66, neginem, nini84, nlp16001, sachlian, sadjad lol, sansi, SECoND*PLANeT, sharun, skarlet 62, ~sky angel~, soratyrooz, sydney, sαвα, talayeh, zeinab75, _black Flood_, ~pArnYa~, ~Sea daughteR~, آزالیا, از چی بگم؟, امتیس, باران.ج, خانم فسقلی, سعاد, طلوع عشق, عاشق رمان خواند, فرهادعاشق, ماجده, محمد, نسرین..., هانی عسل, وارش67, والا, پروانه!, چیکا, کنکور تجربی 139
قدیمی ۱۸ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۰۸ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
fatosh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +51 امتیاز     
پیش فرض

فصل چهام دردانشگاه

نگاهی به ساعتش انداخت درست سروقت! به حالت دو به سمت در رفت
اومدم اومدم!
در را باز کردو تا ترانه را دید خودش را در بغلش انداخت و سفت به خود فشرد
_باران!
_جونم؟
_خفه ام کردی!
باران او را ول کرد و با خود به خانه کشاند: بیشعور چرا شمال نیومدی؟
ترانه نگاهش را دزدید و تندی گفت: کار داشتم... بعد بالحنی که سعی میکرد عادی باشد ارام پرسید: افشینم هست؟
باران با تقلید از صدای او ارامتر گفت:اره هست! یه سوال؟
_چی؟
_ما چرا اروم حرف میزنیم؟!
_به! باز باران با ترانه!!
افشین بود این را گفت و زیرچشمی به ترانه نگاه کرد ترانه به ارامی سلامی کرد و جواب افشین انقدر ارام بود که حتی شنیده نمیشد!
ترانه: چطوری افشین خوبی؟
ماخوبیم خوب!!! لحنش شاداب بود ولی انگار ترانه از لحن شاداب او شاد نبود یا شاید هم دلیل دیگری داشت!
افشین بی اعتنا به ترانه رو به باران کرد: زود پاشو خواهری روز اول دانشگاه با این استادا درنیوفتی من تو ماشینم و رفت
باران نگاهی به ترانه کرد یک جوری بود! حس کرد ترانه نبود!
_خوبی ترانه؟
ترانه تا این سوال را شنید رنگ عوض کرد: وا دیوونه! ملومه که اره چرا بد باشم! ترانه رو نشناختی هنو...! و با نشاط از جایش برخواست
باران حس کرد ترانه بعد از این جمله اهی کشید اما بیخیال با او به سمت ماشین رفت
درماشین باران و افشین از دانشگاه حرف میزدند این وسط ترانه خاموش بود
_بفرما رسیدیم
_برگشتنی خودم میام
افشین با شیطنت گفت:کی خواست بیاد دنبالت!
باران چشم غره ای رفت و افشین در جواب گفت :مواظب خودت باش!
باران پیاده شد و راه افتاد بعد از دقیقه ای فهمید ترانه دنبالش نیامده است ایستاد و منتظر ماند.
پس از چند دقیقه سروکله اش پیدا شد و بدون حرفی درکنار باران راه افتاد
ترانه: ا تو چرا وایسادی؟ بیا دیگه
چشمانش بارانی بود اما به سختی مهارش کرده بود
باران دستگیرش شد برای همین با بیخیالی گفت:تو همینجوری داری میری یه نگا به ماهم نمیکنی!
_ببخشید حواسم نبود بینی ظریفش را بالا کشید و موهایش را که فرق کج باز کرده بود و به صورتش ریخته بود را تو دادو دست باران را گرفت
وارد محوطه ی دانشگاه که شدند حس عجیبی به باران دست داد یک حس غریبی احساس تازه واردی! ولی با وجود ترانه درکنارش ارام شد
باران را به داخل کلاس بزرگی کشاند
_اینم کلاس اولمونه
_یه ربع زود رسیدیم!
_عیب نداره اون ور دختران این ورم پسران بعد اضافه کرد لابد!... بریم اونجا
در ردیف دخترها فقط یک دختر نشسته بود و سرش داخل کتابی بود باران به جلد کتاب نگاه کرد
_واو چرا چیز ها میشکنند! من عاشق این کتابم! دوبار تاحالا خوندمش البته اگه بخوای اون موقعی که هرفصل و چندبار میخوندم فاکتور بگیری!
دخترک سرش را بالااورد موهایش کمی بیرون بود و همرنگ چشمان قهوه ای اش بود چهره ی زیبایی داشت با هیکلی مانند روسی ها! توپر و خوش استایل!
لبخندی زد و اوهم حرف باران را تائید کرد: عاشق دلیلاییم که نویسنده واسه اعتقاداتش بیان میکنه! البته از علاقم به شیمی ام نمیشه گذشت! من الاله ام..
باران دستش را به سمت او دراز کرد: منم باران و اینم که توهپروت به سر میبره... هوی ترانه کجایی؟
ترانه انگار خودش شده بود:مگه ادم میتونه این همه غلمان بود چی بود؟! همون حوری مرد خودمونو ببینه و هوشو حواسش نره!!
باران از روی تاسف سری تکان داد: این همیشه انقد هیز نیستا گاهی وقتا فقط اینجوریه!!
الاله که خنده اش گرفته بود گفت: چه اکیپ جالی تشکیل دادین شماها با هم!
ترانه با لحن بامزه ای گفت: کجاشو دیدی..تا خواست حرف دیگری بزند استاد وارد شد و سرجایش نشست استاد خودش را کریمی معرفی کرد و رفت سراغ لیست من که با الاله گرم صحبت بودم اسمم را نشنیدم وقتی ترانه محکم به پهلویم زد ای بلندی گفتم که همه به سمتم برگشتند! فکر نمیکردم به اسمم انقدر زود برسند حتما لیستی به ترتیب الفبا دست استاد نبود!
وای چه ابروریزی روز اولی! سریع از جایم بلند شدم و گفتم حاضرم استاد!
استاد از بالای عینکش نگاهی به من انداخت و گفت:شما خوبید؟
_بله استاد چطور؟!
یکی از پسرا جواب داد:اخه شیشو هشت میزنی دختر جون!
با پروئی رو به ان پسر کردم و گفتم:شما مشکلی دارید؟!
پسرک انگار از حاضرگویی من شوکه شد ولی باز جواب داد: ما که نه ما کی باشیم جامعه با افراد شیشو هشتی مشکلات داره و پسرا با مسخرگی پقی زدن زیرخنده
_خوبه میگی جامعه پس شامل شما و امثالتون و به بقیه پسرها نگاهی کردم، نمیشه!
این بار دخترا با مسخرگی میخندیدند بی اعتنا رویم را برگرداندم حس کردم در بین انها اشنایی را دیدم اما اصلا تمایل به نگاه دوباره نداشتم!
ساکت شلوغ نکنید! و بعد اسم الاله را خواند و چند نفر دیگر... علیداد متین...رضا کاظمی....سینا پناهی.....اشکان طوسی....باران با خود زمزمه کرد علیداد...اشکان...سینا... استاد ادامه داد: پیمان کیانی...
چطور ممکنه...
باران به سمت صاحب صدا برگشت و نگاه پیمان را برخود خیره دید
امکان نداره!


نقد
چتری تا باران خیس نماند... | fatosh کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
fatosh آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ تير ۱۳۹۱, ۰۸:۱۱ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
fatosh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +27 امتیاز     
پیش فرض

_هوووی با ما باش! کجایی تو!؟
با صدای ترانه انگار از خواب پرید، با تکانی به خود گفت: همین جام...
_پاشو بریم کلاس بعدیمون نیم ساعته دیگست
بی اختیار نگاهش به سمت پسران چرخید 4 نفرشان داشتند باهم از کلاس خارج می شدند
الاله دست باران و ترانه را گرفت و به سمت در کشاند همینطور حرف میزد و راه میرفت:
تو این مدت که این استاده چرتو پرت میگفت تونستم فصل سومشم تموم کنم ...
باران نمیدانست چرا دیگر به ان کتاب علاقه مند نیست! تنها چیزی که میدید این جمع 4 نفره بود که فاصلشان با انها کمتر و کمتر میشد
_من عاشق این قسمت از فصل یکشم ترانه تو گوش کن نخوندیش، ببین یارو تو 6 سالگی چه فکرایی تو ذهنش داشته
....دران زمان بحث اصلی این بود که "قدرت بمب اتمی حاصل شکافت اتم هاست." واین مرا میترساند. اگر شکافت یک اتم موجب انفجار اتمی می شد، ایا امکان نداشت کسی ناخواسته هنگام استفاده از کارد یا قیچی یکی از ان ها را دو نیم کند؟
ترانه: یارو مخ پخش کلا تعطیل بوده!
الاله شاکی جواب داد: تو تو 6 سالگی مامان باباتو از هم تشخیص نمیدادی! میگم یارو 6 اینا بوده این فکرو...ا.. ببخشید!
انقدر که در کتاب فرو رفته بود نفهمید که چه کسی مقابلش است!
اشکان دولا شد و کتاب الاله را برداشت: نه خواهش میکنم بفرمائید...
الاله با شرمندگی تشکر کرد. اشکان بعد از گفتن کلمه ی خواهش میکنم نگاهش به باران افتاد و تعجب در قیافه اش کاملا هویدا شد
باران که دیگر پیمان و سینا و علیداد را یه علت پیچیدنشان در راهرو نمیدید به قیافه ی اشکان نگاهی انداخت و خنده اش گرفت
_خوبی؟
_ا...ره! فقط تعجب..
_من بیشتر از تو!
اشکان شانه ای بالا انداخت و باران لبخندی زد و به راه افتاد
الاله کمی جلوتر خدافظی کرد انگار دیگر کلاسی مشترک در ان روز با انها نداشت.
ترانه و باران به سمت محوطه رفتند، ترانه بعد از کمی تامل گفت:چه زود پسرخاله شدی!
باران نگاهی به ترانه کرد، به او اجازه ی خیال بافی نداد و تصمیم گرفت رازش را به تنها دوست صمیمیش بگوید...
ترانه با تعجب پرسید: جدی میگی؟ دختر تو چرا انقدر خری...!
_ترانه به خدا نفهمیدم چی شد که پیشنهادشو قبول کردم..نمیدونم!...ولی راستشو بخوای... نگاهی به ترانه انداخت و ادامه داد...راستشو بخوای پشیمون نیستم!..بازم نمیدونم چرا! یعنی احساس میکنم باید باشم ولی نیستم!
_اهان یه نگاه و یه عمر عاشقیو..!
_اه بابا توئم ملومه که اینطور نیست! من بهش قول دادم... یه ماه که بیشتر نیست! نمیتونم زیرش بزنم
ترانه بعد از کمی تامل گفت: توئم خودتو درگیر چه چیزایی میکنی! و نفسی کشید: من میرم اب بخورم
_باشه
سرش را پائین انداخت واقعا چرا خودش را درگیر این کار کرده بود؟!
_باران
برگشت اشکان بود!
_اوه اشکان ترسیدم! درضمن اسم کوچیکمو صدا نزن تابلوئه!
اشکان نگاه عاقل اند سفیهی به او انداخت
_البته منم فامیلیم طوسی هس نه اشکان!
باران با خنده جواب داد: خوبه حالا
اشکان بعد از کمی تامل گفت: نمیدونم چرا اینطوری شد ولی خوشحالم که با هم همکلاسیم تورو نمیدونم با وجود ما...
باران سریع حرفش را قطع کرد: شماها چرا اینطوری درموردم فک میکنید! ادم مگه ناراحت میشه یه دوست پیدا کنه..!
_جدی؟
_ اره باور کن!
_ خوب پس! فقط اومدم سلام علیکی بکنم برم
باران از محبتش گرم شد اما فکرش بی اختیار بر زبانش جاری شد: پس پیمان کو؟
اشکان بعد از کمی من ومن تندی گفت:پیمان..اهان رفته بوفه! اره! اسپانسرمونه دیگه!!
_اهان!
اشکان که میخواست زودتر برود سریع خدافظی کردو رفت
_این بود پیمان؟
باران نگاهی به ترانه انداخت، خودش هم به شک افتاد! پیمان قرار بود با او باشد یا اشکان؟! پس چرابا اشکان راحتر بود..چرا به جای پیمان اشکان به او سلام میکرد؟!
فکرش تا خانه مشغول بود، مشغول رفتار های پیمان حالا واقعا باورش شده بود که دلیل دوستیش با او همانی بود که گفته است!
کلید را انداخت و وارد شد به جمع سلامی کرد و به سمت اتاقش رفت بعد از عوض کردن لباسهایش به سمت حال رفت
_بابا..!
جوابی نشنید
_بابا!
بازهم نشنید!
_خوشم میاد چقدر به وجود ادم اهمیت میدین!
_باران ما حرفامونو زدیم قرار شد اگه یه دانشگاه درست و حسابی قبول شدی برات یه ماشین بخرم! نه ازاد!
_بابا! خوب من چیکار کنم من از همون اولشم هنری بودم! نمیگه نیگا کن دخترم یواش یواش داره گالری تو پاساژقائم را میندازه! همه که دکتر مهندس نمیشن!
امیر نگاهی به باران انداخت ولی انگار دوباره نظرش عوض شد و نگاهش را برگرفت!
_بابا!!!!
_اه بابا بگو باشه این صداشو ببر از سرما!!!
باران چشم غره ای به افشین رفت ولی او بیخیال ادامه داد
_هرچند لازمت نمیشه چون من نیستم میتونی ماشین من و برداری از این به بعد
باران که دیگر بیخیال ماشین شده بود پرسید: کجا تشریف میبرید؟
_سفر!
_تنهایی؟
_تنهایی! سربازیه دیگه!
همین کافی بود، انگار کسی به قلب او چنگ میزد سفر؟! باز هم!؟ مثل شایان برود و...
چقدر نفس کشیدن سخت است!
شهلا نگران پرسید: باران دخترم..خوبی؟
اسپری اش را دراورد و زد... به خودش امد...مگر هرکس تنهایی رفته بود سفر برنگشته بود؟ عقلت را به کار بگیر انقدر بچه نباش!
لبخندی زد: شماها هنوز به این و اشاره ای به اسپری کرد، عادت نکردین؟! سعی کرد ارامش خود را حفظ کند
_کی میری؟
_فردا صبح
دلش گرفت..بعد از ان اتفاق تنها نشده بود یعنی افشین نگذاشته بود تنها باشد ولی حالا چه کند... بیصدا به اتاقش رفت و روی تختش افتاد چقدر کم طاقت شده بود...
افشین وارد اتاق شد نگاهی به خواهرش کرد میدانست فکرش پی چه چیزی رفته است...فکر خودش هم رفت سه سال قبل درست سه سال و دوماه قبل...
تابستان ان سال چه شوم بود..
fatosh آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۸ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۹ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
fatosh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +23 امتیاز     
پیش فرض

ببخشید ببخشید واقعا عذر میخوام از تاخیرم کامپیوترم پکیده بود اصلا نمیشد باهاش کار کرد الان اومدم واسه جبران فقط خدا کنه کسایی که داستان و دنبال میکردن هنوزم ادامه بدن الان همون اندازه ای که نوشتم تو ورد تایپ کردم واسه جبران بریم که داشته باشیم و از خجالتتون درام
فصل پنجم شایان

انقدر زنگ در را فشرد که خسته شد. بی حوصله کلیدش را از کوله اش دراورد و در را با نق و نوق باز کرد: کسی خونه نیست؟ اه پس شماها کجائید؟ مامان؟ماماااااااان!! بعد ارام زیر لب گفت:بارونم که هنوز تعطیل نشده مامان کجاست پس؟
با یاد اوری مطلبی سراغ تلفن رفت و شماره ای را گرفت: ...بردار بردار بردار..وووه! اینم که از این انگاری همه ترکم کردن! بعد به این فکر فرو رفت که چرا شایان را جواب نمیداد از صبح تا الان یعنی ساعت 4 حتما باید رسیده باشد
بیخیال شانه ای بالا انداخت و خود را روی مبل پرت کرد، کنترل را برداشت و ضبط را روشن کرد.
بعد از نیم ساعت صدای چرخاندن کلید را درون در شنید، باران بود. اما خبری از شهلا نبود
_به به سلام خواهر کوچیکه!
باران با لحن خاصی جواب داد: چه عجب! یه بار شد ما بیایم خونه زهرترک نشیم!
افشین باحالتی مرموز جواب داد: میدونی که هیچی بی دلیل نیست!
باران یک تای ابرویش را بالا انداخت و جواب داد: اون که بعله...سلام گرگ بی طمع نیست!
افشین بی خیال ادامه داد: ملوم نی این ننه ی ما کجا رفته غذام که برامون ردیف نکرده! بیا یه چیز بده بخوریم از گشنگی مردیم!
_شرمنده چون من غذا خوردم و مسئول بشکه ی خالی جناب نیستم با اجازه!
افشین خیزی برداشت و در یک حرکت موهای بلند باران را در دستش گرفت و محکم پیچاند: یه بار دیگه بگو خواهر کوچیکه! نشنیدم..!
باران سرسخت جواب داد: ن م ی ک ن م!!! ولم کن افشین دیوونه یه تار مو تو سرم نذاشتی بمونه..ای! به شایان میگما!!!
افشین از حرص ان یکی دستش را که ازاد بود را هم به کار گرفت و نیشکون محکمی از پهلوی باران گرفت هیچ وقت چشم دیدن طرفداری شایان را از باران نداشت!
باران کم کم اشک در چشمانش جمع شده بود! واقعا نیشکون و مو کشیدن هایش عذاب اور بود!
_ای ای افشین ولم کن توروخدا پهلومو ول کن نیگا کن وقسمتی از پهلویش را نشان داد که کبود شده بود، اینجا بس نیست؟ توروخدا ول کن
افشین بیخیال گوشش را نزدیگ باران برد و منتظر ماند!
باران دیگر توان تحمل نداشت ناچارا جواب داد:باشه درست میکنم...
افشین دستانش را شل کرد:حالا بهتر شد!
باران عصبی مانتوی مدرسه اش را دراورد و به اشپزخانه رفت و افشین هم به دنبال او! نگاهی به بدن باران انداخت بالاتر از ارنجش روی بازویش یک کبودی نسبتا بزرگی جاخوش کرده بود یک لحظه از خودش بدش امد اما بعد حق را به خودش داد!
...مگه بت نگفتم با این پسره ی هیز حرف هم نزن؟!
باران وحشت زده به قیافه ی عصبانی افشین نگاه میکرد که دوباره دادش درامد:گفتم یا نگفتم؟!
_به خدا افشین فقط بم گفت از تو کیفت...
افشین عصبی بازویش را گرفت
_حرف نباشه! مگه من بهت اجازه دادم دهنتو باز کنی؟!
اشکهای باران جاری شده بود هم ترس از افشین داشت هم احساس میکرد دستش میرود که از جا کنده شود!
_اگه...
اما صدای محکم شایان او را ساکت کرد
_ول کنن ببینم واسه من لات شده!
و سراغ باران رفت. بادیدن قسمت قرمز رنگ روی صورت و بازویش بدون تامل صورت افشین را هم سرخ کرد!
_بزرگی به قلدری نیست به تعصب خرکی نیست یاد بگیر چجوری زندگی کنی افشین اینو برای بار اخر میگم یه بار دیگه ببینم باران و گریه انداختی اونم واسه ی چیزای پیش پا افتاده من میدونم و تو! و نگاه خشمگینش را از نگاه متحیر افشین گرفتو باران را ارام کرد...
این را میدانست که چشم دیدن برادر بزرگ خودش را هم نداشت! یک جورایی به رابطه ای که با باران داشت هم حسودی میکرد اما نمیتوانست مثل شایان سخاوتمند مهربان و با ذکاوت باشد! اینطور فکر میکرد!
_چیه داری به شاهکار یه هفته پیشت نیگا میکنی؟
برای اولین بار شرمنده شد! تا خواست زبان باز کند زنگ در خورد و بیخیال شد!
به سمت در رفت، تا در را باز کرد شهلا سراسیمه وارد شد
_شایانم هنو زنگ نزده؟ کسی خبری ازش نیاورده؟ از صبح که ساعت 4 اینا بود رفته تا الان خبری ازش نیست! گفت تا برسه زنگ میزنه! مگه میشه هنوز نرسیده باشه!! این مرضیه خانمم که مارو خلاص نمیکرد تا الان مردم از دلشوره تو خونه شون!
افشین به سمت اشپزخانه حرکت کرد: اوهه مامان دودقه دندون رو جیگر بزار پیداش میشه بچه که نی!!
باران از اشپزخانه خارج شد: مامان همین الان دوستش زنگ زد گفت شایان از صبح نیومده..
شهلا روی مبل افتاد: یا حضرت عباس...!
افشین سریع به سمت مادرش رفت، باران هم.
_مامان جون چرا خودتو عذاب میدی! اخه عزیز دلم وقتی چیزی ملوم نیست چرا به اون اعصابت فشار میاری!
باران: راست میگه افشین دیگه! الکی شلوغ نکنید مگه پسربچه 6 ساله گم کردین که نگرانین! بیاید ماکارونی اماده است مطمئنم غذا نخوردین!
و به سمت اشپزخانه رفت و بقیه را دنبال خود کشاند...
تا شب خبری نبود، تا امیر بیاید..
امیر ناامید باز تکرار کرد: موبایلش خاموشه..
باران و افشین هم که بی خیال بودند کم کم ناراحتی در چهره یشان پدیدار شد
امیر: من رفتم...
افشین با کمی تامل گفت: صب کنید منم باتون میام با هم دنبالش میگردیم...
گشتند...هرجا که به ذهنشان رسید وباید میگشتندو نمیخواستند بگردند..
یک هفته بی خبری....
یک هفته بی خبری برای 4 نفر بدترین عذابی بود که در زندگیشان متحمل شده بودند...هیچ جا نبود که نگشته باشند...نرفته باشند....اما خبری نبود!
باران در اتاقش نشسته بود فکر میکرد...یا نمیکرد..حداقل اینطور نشان میداد به دوردست نگاه میکرد به دوردستی که انتهایش دیوار رو به رویی بود! حتما فکر میکرد..زیرا اشک میریخت..! یک ان بلند شد و به سمت در رفت، افشین مقابلش ایستاد:کجا؟
_ شماها پیداش نکردین من میکنم!
_هیچ میفهمی چی میگی لعنتی؟ منو بابا جایی تو تهران نبوده که نرفته باشیم از سردخونه بگیر تا...وای! باران همه حالشون بده اما لعنتی چرا نمیخوای بفهمی که..
اما باران با صدایی بلند و چشمانی گریان حرفش را قطع کرد: هی به من نگو لعنتی.. تن صدایش را پایین اورد و مظلومانه چشم در چشم افشین گفت: خودم میدونم ممکنه مرده باشه..!
افشین وقتی درماندگی خواهرش را دید، وقتی اشکهای مظلومانه اش را دید، خلع صلاح شد. به خودش قول داد برای خواهرش شایانی دیگر باشد یک حامی یک تکیه گاه نه ان افشین قبل! برای اولین بار در طول عمرش خواهرش را در اغوش کشید و بدون حرفی تسکینش داد..
بازهم روزها گذشت... خبری نبود...
تا دوهفته ی بعد
افشین طبق معمول درخانه را باز کرد این روزها خانواده اش زارتر از این بودند که به فکر غذایی برای خود باشند! فعلا افشین به فکر مابقی بودو امروز هم از بی خوابی میخواست نان تازه بگرد!
پوزخندی زد گفت: هه نون تازه!!!
در را باز کرد و خواست برود که پایش به جسمی برخورد کرد ان جسم درون پتویی کثیف افتاده بود پتو را باز کرد ارام ارام...یک ادم بود...اشنا بود... خیلی زیاد اشنا بود... کاش نبود.....
جنازه ی برادرش در دستانش افتاده بود...
fatosh آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
باران | +Lily کاربر انجمن +Lily تایپ کتاب 90 ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۲ ۰۵:۳۱ بعد از ظهر
چتری تا باران خیس نماند... | fatosh کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب fatosh نوشته کاربران سایت 15 ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
عادت بد | باران کاربر انجمن باران جزیره متروکه کتاب 32 ۲۵ آذر ۱۳۹۰ ۰۸:۴۲ بعد از ظهر
چتری که زیر باران آهنگ مینوازد!!!!! -ava- علمی و پزشکی 1 ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۰۳:۰۰ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۲:۱۷ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2013, Jelsoft Enterprises Ltd.

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب رایگان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا