آپلود سنتر
ابزار
دانلود رمان
تبلیغات
تور


نودهشتیا
صفحه 1 از 8 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 78
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1388,09,25
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    نوشته ها
    15,625
    میانگین پست در روز
    9.29
    محل سکونت
    ❤ایـــ تهران ـــران❤

    پیش فرض جاده ی تارا | مائیو بنچی | اسکن

    مشخصات این رمان:

    684 صفحه ،9 فصل...
    نوشته ی مائیو بنچی ،ترجمه ی اسدالله امرایی
    انتشارات کتابسرای تندیس
    چاپ اول بهار 1380

    فصل اول
    مادر رایا همیشه جانش در می رفت برای هنرپیشه ها.همیشه هم از این موضوع دلخور بود که رایا روزی به دنیا آمده بود که کلارک گیبل مرد.تایرون پاور درست دو سال پیش از آن روزی مرد که که هیلاری به دنیا آمد.البته آنقدرها هم بد نبود.هیلاری سلاطین سینما را به اندازه ی رایا ندیده بود.رایا هیچوقت نمی توانست بر باد رفته را بدون احساس شرمساری تماشا کند.این حرف را به کِن موری گفت،اولین پسری که او را با ابراز محبت خود به سکوت خوانده بود.در واقع درست همان لحظه ای که با نرمای لب او را به سکوت وا می داشت حالی اش کرد.
    کِن دستش در کاری بود که نمی باید و در همان حال به او گفت:
    -تو خیلی ضد حال هستی.
    رایا هیجان زده داد زد:
    -من ضِد حال نیستم.کلارک گیبل را ببین روی صحنه چکار می کند.گفتم خیلی جالب است.اتفاقا از قضا اصلا ضد حال نیستم.
    کن موری دست و پای خود را گم کرد،چون خیلی ها حواسشان به انها بود.عده ای هیس هیس می کردند،یک دسته هم می خندیدند.کِن کنار کشید و توی صندلی خود کز کرد،انگار که نمی خواست با او دیده شود.
    رایا خیلی ناراحت شده بود.تقریبا شانزده سال داشت.همه ی انهایی که توی مدرسه بودند از مناعقه خوششان می امد،یا دست کم می گفتند که خوششان می اید.حالا او تازه اول کار چنین گندی زده بود.دست دراز کرد به طرف او.
    کِن زیر لبی گفت:
    -فکر می کردم می خواهی فیلم را تماشا کنی.
    رایا گفت:
    -من هم فکر می کردم می خواهی دست بیندازی دور گَل و گردن من.
    کِن بسته ای تافی دراورد و یکی بالا انداخت.اصلا هم به او تعارف نکرد.بخش پر سوز و گداز فیلم تمام شده بود.
    آدم گاهی می توانست چهار کلمه با هیلاری اختلاط کند اما رایا می دانست این دفعه از آن خبر ها نیست.
    از خواهرش پرسید:
    -ببینم،وقتی می خواهند آدم را ببوسند،نباید حرف بزند؟
    هیلاری گفت:
    -خدای من،یا حضرت مریم یا حضرت یوسف،این پرت و پلا ها را از کجا آورده ای؟
    رایا گفت:
    -من همه اش خواستم چیزی پرسیده باشم.آخر هر چه باشد تو چند تا پیرهن بیشتر از من پاره کرده ای.
    هیلاری مضطرب این ور و آن ور را نگاه کرد.انگار می ترسید کسی حرفهایشان را شنیده باشد.گفت:
    -حالا نمی شود زبان به دهان بگیری و وِر مفت نزنی.مامان اگر بو ببرد پوست مان را می کند.
    مادرشان همیشه نصیحتشان می کرد و می گفت که اصلا نمی تواند رفتار خلاف شئون خانوادگی را تحمل کند.بیوه زنی با دو دختر رسیده آنقدر نگرانی دارد که نگو و نپرس،آن هم توی این روزگاری که شوهر حکم کیمیا دارد.اگر هیلاری و رایا شوهر های خوب و محترمی گیر می آوردند و خانه ای دست و پا می کردند،با خیال راحت سر می گذاشت زمین و می مرد.یکی از ان خانه های قشنگ توی بخش با کلاس دوبلین که باغچه ای هم دم در داشت.نورا جانسون خیلی امیدوار بود که بتوانند مختصری ترقی بکنند.جایی بزرگترو دلباز تر از این خانه های بی در و پیکر.پیدا کردن شوهر خوب هم معنی اش این نیست که هر کس و ناکسی را با آغوش باز بپذیری.
    رایا دلخور شد:
    -ببخش هیلاری،به هر حال مامان که نمی شنود،نشسته پای تلویزیون...
    مادر سر شبی زیاد کار نمی کرد.هر وقت خسته از کار روزانه اش توی خشکشویی بر می گشت،از زور کار می نالید.بعد از یک روز سگ دو زدن،خیلی خوب می شود که بنشینی و بگذاری ببرندت به یک دنیای دیگر.مامان توی طبقه ی بالا بود و قطعا نمی توانست از قضیه ی پیراهن پاره کردن چیزی بشنود.
    هیلاری او را بخشید،به هر حال امشب به رایا احتیاج داشت.مادر مقرراتی گذاشته بود که طبق آن هر وقت هیلاری به خانه می آمد،باید کیف دستی اش را دم در می گذاشت.با این حساب هر وقت مادر سر شب بلند می شد که به دستشویی برود می فهمید که هیلاری خانه است و با خیال آسوده به خواب می رفت.بعضی وقتها وظیفه ی گذاشتن کیف را رایا به عهده می گرفت و نیمه شب انرا دم راه پله می گذاشت تا هیلاری هر وقت خواست پاورچین پاورچین بیاید توی خانه.غیر از مختصر اسباب بزک و کلید چیزی با خودش نمی برد.
    رایا نمی دانست:
    -نوبت من که بشود کی این کار را انجام می دهد؟
    هیلاری گفت:
    -اگر همین طور پیش بروی و سر کار حرف بزنی و وقتی می خواهند دهانت را ببندند ور بزنی،نوبت تو نمی رسد.بیخود هم شکمت را صابون نزن.تو که جایی نداریبروی،خانه نشین شده ای.
    رایا گفت:
    -خیال کردی،مگر من دستم این طوری است.
    اما به نظر نمی رسید اطمینان داشته باشد.پشت چشم های او و نگاهش نیش گزنده ای لانه کرده بود.
    می دانست که زیادی زشت نیست.همه ی دوست های او توی مدرسه می گفتند چه شانسی آورده که موهای سیاه تابدار و چشم های آبی دارد.چاق و از این حرفها نبود اما دیگران تحویلش نمی گرفتند.مثل باقی دختر ها برجستگی خاصی نداشت.
    هیلاری به قیافه ی در هم او نگاه کرد و گفت:
    -گوش کن!تو خیلی قشنگی.موهای مشکی ات طبیعی است،محض شروع امتیاز خوبی است.تو که خیلی کوچک هستی.همه این سن را می پسندند.شانزده سالگی بد ترین سن است.
    هیلاری خیلی مهربان بود.خیلی وقت ها دلش می خواست کیف دستی اش را دم پا گرد بگذارد.
    حق با هیلاری بود.بهتر هم شد.رایا مدرسه را ول کرد و مثل خواهرش به رشته ی منشی گری رو آورد.با خیلی ها رو به رو شد اما شخصا هیچ کس خاصی نظرش را نگرفت.تازه چه عجله داشت.خوب،قبل از انکه جا بیفتد و بخواهد ازدواج کند فرصتی داشت که دنیا را بگردد.
    ویرایش توسط Persiana : 1389,04,11 در ساعت ???? : 11:07 قبل از ظهر
    هر موقعیتی چه خوب یا بد،گـــذرا است...شکرگزار باش؛
    شاید بدترین شرایط زندگی تو برای دیگران آرزو باشد...
    *****
    خدا شونه هامونو فقط
    واسه اینکه کوله بار غمهامونو روش بگذاریم نیافرید بلکه آفرید تا بعضی وقتا بندازیمشون بالا و بگیم بی خیال...!


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,09,25
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    نوشته ها
    15,625
    میانگین پست در روز
    9.29
    محل سکونت
    ❤ایـــ تهران ـــران❤

    پیش فرض

    مادرش به او هشدار داد:
    -زیادی نباید بگردی.
    نورا جانسون فکر می کرد که مردها هم به سفر علاقه دارند،اما زودتر سر و ته ماجرا را هم می آورند.آنها ترجیح می دهند با زن هایی آرام و سالم ازدواج کنند.زن هایی که اهل گالیور بازی نیستند.به هر حال شناختن مرد زندگی پیش از ازدواج کار معقولی است و نورا جانسون همواره به دخترهایش توصیه می کرد که مواظب باشند.به این ترتیب آدم مسلح به میدان مسابقه پا می گذارد.البته سر نخ هایی دم دست بود که خودش چنین اطلاعاتی نداشته است.مرحوم آقای جانسون هر چند خنده از لبش دور نمی شد و کلاهش را کجکی سر می گذاشت،اما نان اور خوبی نبود.اصلا به مسایل بیمه ی عمر و این حرفها اعتقادی نداشت.نورا جانسون توی خشکشویی کار می کرد و خانه ی درب و داغانی داشت.دلش نمی خواست وقتی بچه هایش به عرصه می رسند،چنین وضعی داشته باشند.
    رایا از هیلاری می پرسید:
    -فکر می کنی کی وقتش برسد؟
    هیلاری جلوی آیینه اخم کرد:
    -وقت چی؟مصرف مواد آرایشی حدی دارد.زیادی به صورتت بمالی کثیف می شود.به این می ماند که صوتت را نشسته ای.
    -وقت ازدواجمان!یعنی آنطوری که مامان می گوید نوبت ما که برسد.
    -امیدوارم وقت من زودتربرسد،هر چه باشد من بزرگترم.تا وقتی نرفته ام خانه ی بخت،تو هم اصلا نباید فکرش را بکنی.
    -فکرش را که نمی کنم،کسی را هم زیر سر ندارم.فقط دوست دارم بدانم در آینده چکار می کنیم.بد نیست آدم زیر چشمی نگاهی به آن طرف بیندازد.
    -خیلی خوب اگر اینقدر جوش آینده را می زنی،برویم پیش یک طالع بین.
    رایا ترش کرد و گفت:
    -طالع بین ها که چیزی حالی شان نیست.
    -بستگی به آدمش دارد.اگر کِرم کار باشی می فهمی که حالی شان هست.خیلی از دختر هایی که همکارم هستند یکی را پیدا کرده اند که خیلی چیزها بلد است.اگر بدانی که چطوری از همه چیز سر در می آورد،تن آدم می لرزد.
    رایا جا خورد:
    -تو که نرفته ای پیش او،رفته ای؟
    -چرا نرفته ام.البته محض سرگرمی.همه می روند،نمی خواستم از دیگران عقب بمانم.
    -خوب؟
    -خوب که چی ؟
    چشم های رایا دو دو می زد:
    -خوب حالا چی می گفت؟راستش را بگو،خوب؟
    -می گفت تا دو سال دیگر شوهر می کنم...
    آخ جانمی،من هم ساقدوش عروس می شوم.
    -می گفت توی یک عمارت بزرگ زندگی می کنیم پر از دار و درخت.اسم شوهرم هم با میم شروع می شود و زندگی سالم و پر هیجانی انتظارمان را می کشد...
    رایا همه شان را حاضر غایب کرد:مایکل،متیو،موریس،مارچ ل و .
    -چند تا بچه؟
    -می گفت بچه دار نمی شویم.
    -تو که باورت نشد،شد؟
    -البته که باورم شد.اگر باورم نمی شد مگر مریض بودم مزد یک هفته ام را مفتی ببخشم.
    -یعنی پول هم دادی؟
    -خیلی ماه است.می دانی،استعداد زیادی دارد.
    -ول کن بابا!
    -جدا می گویم.هر روز کلی آدم های کلاس بالا می روند سراغ اش.اگر چیزی حالی اش نبود که کسی سراغش نمی رفت.
    -حالا بگو بینم این سلامتی و میم و بچه دار نشدن را از کجا فهمید و از روی چه چیزی خواند؟برگ چای؟
    -نه بابا کف دستم را نگاه می کرد.به آن خط های ریز پایین انگشت کوچک خودت نگاه کن،همانجا.دو تا خط داری،من ندارم.
    -هیلاری!مسخره کرده ای،مامان سه تا خط دارد...
    -یادت هست که مامان هم یکی دیگر زاییده بود،مرد!خوب این می شود سه تا.
    -جدی جدی باور کرده ای؟
    -تو پرسیدی،من هم جوابت را دادم.
    -یعنی همه ی آنهایی که بچه دار می شوند آن خط ها را دارند و انها که نمی زایند ندارند؟
    هیلاری توی لاک دفاعی رفت و گفت:
    -باید بلد باشی کجا را نگاه کنی،کار هر کس نیست بفهمد.
    رایا که می دید خواهر خنگش چه راحت گول می خورد،ناراحت شد و گفت:
    -به این بستگی دارد که چطور بسُلفی.
    هیلاری گفت:
    -این طوری ها هم که تو خیال می کنی نیست...
    -هیلاری خجالت بکش.یک هفته جان می کنی،مزدت را هم می بری دو دستی می ریزی توی دامن این زنک که این مزخرفات را بشنوی.لابد طرف توی یک پنت هاوس هم می نشیند.
    -نه بابا!توی یکی از این کاروان ها که کنار خیابان پارک کرده اند.
    -شوخی می کنی!
    -راست می گویم.زیاد پولکی نیست.به چشم کار نگاه نمی کند.قدرتی دارد و برای مردم زحمت می کشد.
    -خیلی خوب.
    هیلاری با اطمینان گفت:
    -فکر می کنم هر کاری دلم خواست می کنم و ترس و واهمه ای هم نباید داشته باشم.
    رایا گفت:
    -اصلا عاقلانه نیست که قرص را کنار بگذاری.من که اصلا حاضر نیستم به این مادام فی فی یا هر اسمی که صدایش می زنند اطمینان کنم.
    -صدایش می کنند خانم کانِر.
    رایا گفت:
    -خانم کانر.عجیب نیست.مامان که جوان بود می رفت سراغ سِنت آن.فکر می کردیم دیوانگی است،حالا نوبت خانم کانر شده.کنار ایستگاه کاروان ها.
    -حالا ببینیم و تعریف کنیم.وقنتش برسد مثل برق خودت را می رسانی به او.
    ویرایش توسط Persiana : 1389,04,11 در ساعت ???? : 09:47 بعد از ظهر

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1388,09,25
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    نوشته ها
    15,625
    میانگین پست در روز
    9.29
    محل سکونت
    ❤ایـــ تهران ـــران❤

    پیش فرض

    بچه ها این بخش فقط به احترام دوستانی هست که در دو قسمت قبل تشکر کردند...

    اگر باز هم تشکر ها کم باشه مجبورم تایپ رو کنسل کنم...




    آدم سراغ کار که می رود جمع بندی درستی از آن ندارد.وقتی هم وارد می شود که دیگر دیر شده.
    هیلاری کارهای دفتری را توی نانوایی،خشکشویی و مدرسه تجربه کرد.توی مدرسه جا افتاد.البته انجا چندان فرصتی دست نمی داد که شوهری دست و پا کند اما دستمزدش بهتر بود و ناهار مجانی هم امکان پس انداز را بالا می رد.قصد داشت اگر فرصتی دست داد خانه ای تدارک ببیند.
    رایا هم پول جمع می کرد اما نه برای خریدن خانه،او می خواست دور دنیا را بگردد.اوایل توی فروشگاه ابزار و یراق کار می کرد.بعد هم توی شرکتی استخدام شد که وسایل آرایش مو درست می کرد.بعد از آن توی آژانس املاک و مستغلات مشغول شد.رایا توی بخش اطلاعات مسئول جوابگویی به تلفن ها بود.با دنیای عظیمی مواجه شد که شناختی از آن نداشت،اما شغلی پر هیاهو بود.اوایل دهه ی هشتاد،وضع اقتصادی ایرلند خوب شد و بازار مستغلات نخستین بخشی بود که به آن واکنش نشان داد.رقابت عظیمی بین مشاوران املاک در گرفت و رایا متوجه شد که همه ی انها به صورت گروهی کار می کنند.
    اولین روز کار رزماری را دید.دختر ترکه ای موطلایی و زیبایی بود،درست مثل همه ی دخترهای مدرسه و دانشکده ی منشی گری.رزماری هم با مادر و خواهرش زندگی می کرد.خوب کلی وجه اشتراک داشتند.رزماری اعتماد به نفس عجیبی داشت و خیلی چیزها می دانست،رایا فکر می کرد که حتما فارغ التحصیل دانشگاه است یا آن که اطلاعات فراوانی از املاک و مستغلات دارد.اما اشتباه می کرد،رزماری فقط شش ماهی می شد که افتاده بود توی کار و این کار دومین شغل او به حساب می آمد.
    رزماری گفت:
    -فایده ای ندارد که آدم جایی کار کند و نفهمد آنجا چه خبر است.وقتی آدم بداند چی به چی است از کار خودش لذت می برد.
    همین قضیه باعث شده بود که رزماری باب میل همه شود.از راه به در کردن او هم مشکل بود.رایا شنیده بود که شرط هم بسته اند و سر برنده کلی پول گذاشته اند.رزماری هم شنیده بود.رایا و او کلی سر همین موضوع خندیدند.
    رزماری گفت:
    -فقط شرط بندی است.گمان نمی کنم هیچ کدامشان واقعا من را بخواهند.رایا مطمئن نبود و می دانست که همه ی همکاران اداری جان شان در می رود که کنار رزماری رایان قدم بزنند و او را همراهی کنند.اما رزماری منضبط بود.اول کار بعدا دوستی.رایا با علاقمنده گوش می داد.این پیام با انچه توی خانه می شنید فرق داشت،چرا که مادرش و هیلاری همیشه تاکیدشان بر ازدواج بود.
    مادر رایا می گفت سال 1982 برای هنرپیشه های سینما فاجعه بود.مرگ به میان انها افتاده بود.اینگرید برگمن مرد،رومی اشنایدر،هنری فوندا بعد هم آن فاجعه برای شاهزاده خانم که تصادف کرد و مرد.همه ی انهایی را که دوست داشتی ببینی مثل برگ خزان به زمین می ریختند.
    توی همان سالها هیلاری جانسون با مارتین موران معلم مدرسه ای که دفتردارش بود نامزد شد.
    مارتین جوان لاغز و زردنبویی از اهالی غرب ایرلند بود.همیشه می گفت پدرش کشاورز نداری بوده،کشاورز خالی نه،بلکه ندارو کوچک.مارتین قدش صد و هشتادو یک بود و به همین دلیل تجسم کوچکی پدرش دشوار به نظر می امد.خیلی به هیلاری علاقه نشان می داد و مهربانی و گرمای خاصی داشت.اما چیزی توی وجودش بود که آتش اشتیاق را می کشت.خیلی بدبین بود و هر وقت به مهمانی ناهار یکشنبه می آمد،از همه چیز بدبینانه حرف می زد.

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1393,05,03
    عنوان کاربر
    مدیر ارشد
    نوشته ها
    14,563
    میانگین پست در روز
    0.89
    محل سکونت
    Tehran - Iran

    پیش فرض

    تاپیک منتقل شد به بخش تایپ تا پگاه گلی ادامه اش بدن

    ممنونم عزیز دلم


    دوستان عزیز نویسنده لطفا در صورتی که قصد چاپ آثارتون و درخواست حذف تاپیک از سایت رو دارید ، قبل از ایجاد تاپیک در انجمن تصمیم بگیرید! تاپیکهای ایجاد شده و رمانهای اتمام یافته حذف نمیشن .
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


  5. Top | #5

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1388,09,25
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    نوشته ها
    15,625
    میانگین پست در روز
    9.29
    محل سکونت
    ❤ایـــ تهران ـــران❤
    ویرایش توسط Persiana : 1390,02,26 در ساعت ???? : 11:14 قبل از ظهر

  7. Top | #7

  8. Top | #8

  9. Top | #9

  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1388,09,25
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    نوشته ها
    15,625
    میانگین پست در روز
    9.29
    محل سکونت
    ❤ایـــ تهران ـــران❤

صفحه 1 از 8 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 1391,07,16, ???? : 02:11 قبل از ظهر
  2. دریاچه شیشه ای | مائیو بنچی | نیمه تایپ
    توسط baranak در انجمن کتابهای کامل شده خارجی
    پاسخ ها: 214
    آخرين نوشته: 1391,06,29, ???? : 11:38 بعد از ظهر
  3. حسی تعریف نشده | تارا پرهیزی
    توسط م.ن در انجمن داستان های کوتاه و حکایات
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 1390,01,21, ???? : 11:56 بعد از ظهر

نمایش کاربران بازدید کننده از موضوع : 23

You do not have permission to view the list of names.

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •