| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید: | |||
| زیر 15 | | 13 | 1.78% |
| 15 تا 20 | | 216 | 29.51% |
| 20 تا 25 | | 253 | 34.56% |
| 25 تا 30 | | 128 | 17.49% |
| بالای 30 | | 122 | 16.67% |
| رأی دهندگان: 732. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت : همین ورا یه کم اونورتر !
نوشته ها: 912
تشکرها: 10,888
تشکر شده 154,761 بار در 968 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه.تلافی. حالت من : | پست بسیار مفید : +581 امتیاز دوستان ارجمند سلام یه مدت محو بودیم، خسته شدیم ،گفتیم خودی نشون بدیم![]() بازم با یه رمان دیگه در خدمتتون هستم انشالله که مورد پسند قرار بگیره به حق پنج تن![]() قبل اینه شروع کنم یه کم حرف بزنم ...چند وقتی بود حرف نزدم صدای حنجرم زیادی نازک شده![]() خب اول اینکه من برای این رمان تاپیک نقد نمیذارم... هر وقتی پیشنهاد یا انتقادی داشتین لطفا بهم خصوصی کنید یا توی پروفم در خدمتون هستم با چایی و شیرینی اگر هم که غلط املایی داشتم بیان بهم بگین تا درست کنم نه این که بهم بخندین آخه خدا رو خوش نمیاد ..باهم بخندیم نه این که به کسی بخندیم![]() دوم اینکه چند تا از دوستای خوبم میخواستن یه تاپیک بزنن به عنوان طرفدار و این چیزا ازشون خواستم که این کار رو نکنن. من نویسنده نیستم ..فقط بعضی وقتا یه چیزی توی مغزم فوران میکنه.. ممنون میشم تاپیکی به این اسم نزنید..![]() سوم این که حرفهایی که تو رمان زده میشه امیدوارم توهینی به هیچ شخصیت ،نژاد، جنسیت،مذهب، سیاست،اعتقاد،و اصلا هیچی هیچی نباشه ..فقط یه رمانه..یه رمان که شاید برای خنده شما یه حرفهایی هم توش زده شده باشه که فقط محض خنده اس. ![]() چهارم این که میدونم همتون دوست دارین رمان هر روز پست بشه ولی خواهشا موقعیت ماها رو هم در نظر بگیرین ..بخدا مایی که پست میذاریم هم ،دوست نداریم شما طرفدارها و خواننده های عزیز رو توی انتظار بذاریم..از اونجا که ترول مد شده من یه ترول ساختم در مورد این رمان .به جون خودم واقعیته خودتون ببینید بهم حق میدین پس در نتیجه هی نگین کو پست امروز از FarshadX عزیز هم خیلی ممنون که توی ساختن ترول راهنماییم کرد.ترولم رو تو بخش ترول انتقال دادم . این هم لینکش روش کیلک کن. همینطور از نگار جون عزیزم که برای جلد کتاب خیلی کمکم کرد بسیار سپاسگزارم ... از همه دوستانی هم که توی رمانم بهم ایده دادن و راهنمایی کردن هم متشکرم... از آرام جان ..فرناز جان و مونا جان متشکرم و این اخیر از سیامک خان که قرار بود کمکم کنه اما نتش انگاری قطع شده فکر کنم آرزو هم بود..![]() اصلا از همه متشکرم ![]() دور باش اما نزدیک ، من از نزدیک بودنهای دور میترسم _________________________________________________ برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید ویرایش توسط .Mehrnoosh. : ۲۰ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۸:۵۴ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت : همین ورا یه کم اونورتر !
نوشته ها: 912
تشکرها: 10,888
تشکر شده 154,761 بار در 968 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه.تلافی. حالت من : | پست بسیار مفید : +509 امتیاز یا حق رمان بي قرارم كن ، درباره تولد عشقي اس در ميان دروغ نيرنگها . سرگذشت زندگيه دختري به نام آهو. دختر جوانی كه روزگار براش سرنوشت سختي رو رقم ميزنه . بخاطر رفتار نامناسبي كه پدرش هميشه با مادرش داشته از مردها بيزار بوده .مخصوصا كه متوجه ميشه پدرش زن ديگه اي هم اختيار كرده. اما چرخش گردون زندگي ميچرخه و ميچرخه تا همين تنفر جاش رو به عشق ميده و ناخواسته آهو رو در برابر عشق به زانو در مياره اما از اونجايي كه چرخون زندگي ساكن نيست .... . *** دوستانی که قراره رمان رو توی وبلاگاشون بزارن.امیدوارم این پیام رو ببینید .پست اخر تغییراتی داده شد. ممنونم کلافه و عصبی وارد اتاقم شدم.قبل اینکه در رو ببندم آزاده وارد اتاق شد..بهش توپیدم که در رو ببنده..در رو بست و روی تختم نشست. کنار پنجره رفتم و سعی کردم به چیزی که چند دقیقه پیش شنیدم و اتفاقی که افتاده بود اهمیتی ندم ولی صدای فین فین نمیذاشت به اعصابم مسلط باشم. به آزاده که مثل بچه دماغوها دماغش رو بالا میکشید و گریه میکرد نگاه کردم و کلافه گفتم : اَه...یه دستمال بردار که هی اینطوری با فین فین کردنت رو اعصابم نری. سرش رو بالا آورد گفت: تو چرا اینقدر بی تفاوتی آهو؟ - میگی چکار کنم؟بزنم زیر گریه؟ -اصلا تو فهمیدی چه بلایی به سرمون اومده؟ -برو بابا .همچین میگه بلا که انگار تغییری توی وضعیتمون ایجاد شده. از جلوی پنجره اومدم کنار و در حالی که سعی میکردم روی اعصبانیتم کنترل داشته باشم ادامه دادم: یه خورده به گذشته نگاه کن.به یک سال پیش .ببین چه تغییری توی رفتارای بابا ایجاد شده؟ دماغش رو بالا کشید و گفت : خب ممکنه بدتر از اینی که هست بشه. با عصبانیت زهر خندی زدم و گفتم : بدتر؟! دیگه بدتر از این هم مگه وجود داره؟!. آزاده هنوز خیلی بچه ای خیلی.از این بدتر مگه چیز دیگه ای هم هست.از وقتی یادمه بابا همینطوری بوده که حالا هم هست. از وقتی یادمه شبها یا دیر اومده خونه یا اصلا چند شب بدون اینکه اطلاع بده نیومده.از وقتی یادمه پول خرجی خونه رو طوری جلوی مامان انداخته که انگار جلوی گدا میندازه.از وقتی که یادمه هیچوقت مثل آدم با ما حرف نزده.از وقتی که یادمه حسرت به دلم مونده که یه روز تعطیلی بیاد دنبالمون همه با هم به اصطلاح بریم گردش و تفریح...از وقتی که یادمه خنده و شوخی های بابا رو برای دیگران دیدم و اخم و تخم و فحش و بد و بیراهش برای ما بود ....از وقتی ... آزاده شونه هام رو که از حرص و عصبانیت میلرزید گرفت و گفت : آهو بسه ..بسه آجی جون. ببین چطوری از عصبانیت داری میلرزی؟ دستش رو پس زدم و با همون لحن عصبیم گفتم: پس اینقدر نگو حالا چکار کنیم.آزاده هیچ فرقی تو زندگیه ما ایجاد نشده جز این که فهمیدیم بابامون یک سال پیش یه زن عقدیه دیگه تو شناسنامش اضافه کرده و از قرار معلوم خیلی هم دوستش داره و خیلی از وقتش رو هم برای اون میذاشته و میذاره.همین. بعد هم از اتاق زدم بیرون و در رو محکم بستم و به طرف دستشویی رفتم. اما قبل از این که وارد دستشویی بشم چشمم به خورده شکسته های لیوان که روی زمین پخش شده بود افتاد. نگاهم رو به سمت آشپزخونه سوق دادم.میدونستم مادرم از این خبر واقعا شوکه شده...با این که بابام با این اخلاق نوبرش بارها و بارها ماردم رو به اسم اشرف الیتیم (اسم مادرم اشرف بود)صدا میکردو همیشه تحقیرش میکرد ،اما خیلی دوستش داشت.به قول عمه سروه مادرم عاشق بود! اما عاشق بودن در ازای چه چیزی؟! این که همیشه توسط عشقت خورد و تحقیر بشی و یا اینکه بدونی عشقت تو رو دوست نداره و اضافی تو رو به حساب بیاره ،همچنان میتونی عاشق میمونی؟؟!! امروز که بابام ماشالله ماشالله شاهکار کرد.خیلی بی رحمانه ما رو از ازدواجش ،اون هم بعد از یکسال ، بی پروا طوری که انگار یه امر طبیعیه و این حقش بوده ،مطلع کرد. وقتی من و آزاده بعد از شنیدن حرفای بابام که شوکه شده بودیم به مادرمون نگاه کردیم بابام سینیه چایی رو محکم به طرف دیوار پرت کرد و فریاد زد: چتونه؟ نکنه اول باید از شماها اجازه میگرفتم که اینطوری زل زدین به نَنتون. خیلی دلم میخواست حرمتی وجود نداشت و جوابگوی این حرکتش میشدم. بطرف خورده شکسته های لیوان رفتم و نشستم تا جمعشون کنم که مادرم با صدای گرفته ای گفت : خودم با جارو جمعشون میکنم ..خدایی نکرده ممکنه شکسته هاش توی دستت بره. دلم نمیخواست سرم رو بلند کنم تا احیانا با چشمهای پف کرده و سرخ شده از گریه مادرم روبرو بشم.. همیشه سعی میکرد جلوی ما محکم و قوی باشه.با این که میدونستم هزاران غصه توی دلش داره ،ولی همیشه با آرامش به روی ما لبخند میزد و طوری رفتار میکرد که انگار همیشه تو زندگیش آرامش هست و خوشبخترین زن عالمه! اما در واقع مادرم هیچوقت روی خوشبختی و آرامش رو ندیده بود.وقتی کودک بود مادرش بر اثر سل فوت کرد و پدرش که گویا مردی عیاش و معتادی بوده او رو به ازای بدهی بالایی که به آقا بزرگم داشته میبخشه. اما آقا بزرگم که مردی با خدا بوده اون رو به خواهرش یعنی عمه سروه میسپره. مادر بزرگ و آقا بزرگم رو سالها بود از دست داده بودیم و عمه سروه (خواهر پدربزرگم) تنها قوم و خویشی بود که ما داشتیم .که البته الان خیلی پیر شده بود و در یکی از روستاهای کرمانشاه زادگاه پدر و مادرم زندگی میکرد. با صدای کشیدن جارو بر روی فرش به خودم اومدم.بلند شدم و به مادرم که در حال جارو کردن خورده شیشه ها بود نگاه کردم و زیر لب گفتم : مامان بدون اینکه از کارش دست بکشه گفت :ها مادر -مامان بیا بریم یه جای دیگه که فقط تو باشی و آزاده و من .فقط خودمون سه نفر.بخدا میرم میگردم دنبال کار....از خرجی که آقا هم بهمون میده بیشتر در میارم .مامان فقط... کمرش رو راست کرد و گفت: آهو دفعه آخرت باشه که همچین حرفی میزنی. -آخه مامان این زندگیه که ما داریم.؟دلخوش به چیه این زندگی باشیم؟ به طرف آششپزخونه رفت و گفت : دیگه نمیخوام چیزی بشنوم.همین که سایه بابات بالا سرمونه کافیه. نفسم رو با حرص بیرون دادم و بطرف دستشویی رفتم.شیر آب رو باز کردم . چندبار پشت سر هم آب به صورتم زدم ,بدون اینکه صورتم رو خشک کنم به آینه که قطرات آب در بر گرفته بود نگاه کردم.به چشمای درشت سیاهرنگم که به چشمای پدرم رفته بود.مشتم رو پر از آب کردم و به آینه پاشیدم.حتی از این تصور هم بیزار بودم. **** چند ماهی از این ماجرا گذشته بود..هر کدوممون سعی میکردیم یه جورایی در این مورد حرفی نزنیم و شاید سعی داشتیم که تظاهر کنیم اتفاق خاصی نیافتاده. البته همچین موضوع بزرگی هم نبودا ...بابامون فقط یه عدد زن تر گل ورگل اختیار کرده بودن ..همین ! امروز خیلی کلافه بودم ..هر چی هم این استاد دوزاریه ما میگفت ،هیچی از درس نمی فهمیدم..فقط دوست داشتم هر چی زودتر کلاس تموم بشه و بزنم بیرون. تا استاد اعلام کرد که کلاس تموم شد ، وسایلم رو توی کوله ام ریختم و از بچه های کلاس سطحی خداحافظی کردم و زدم بیرون. در کل دوست بسیار صمیمی نداشتم .سعی میکردم دوستیهام از محیط دانشگاه تجاوز نکنه.مخصوصا که دوست نداشتم این دخترای بلا نسبت فضول سر در بیارن که این آقای گل و بلبل ما به تحکیم خانواده اهمیتی زیادی میده، که به همین سبب همسر دیگه ای نیز اختیار کردن . از دانشگاه زدم بیرون و به طرف ایستگاه اتوبوس حرکت کردم که اتوبوس رو از دور دیدم .اگر دیر میجنبیدم رفته بود و معلوم نبود من چقدر دیگه باید معطل اتوبوس میشدم.دستم رو محکم به کوله ام گرفتم و بدو به طرف ایستگاه حرکت کردم که تف به این شانس ،پام توی یکی از چاله چوله های شهرداری که احیانا میخواستن برای آبادانی شهر کاری بکنن و کنده کاری کرده بودن گیر کرد و با کله که چه عرض کنم با تمام وجود پخش زمین شدم. ای تف به هر چی سوراخ سنبه اس از شدت بر خورد به زمین هنوز تو شوک بودم که صدای خنده دو پسر من رو متوجه خودشون کرد. سعی کردم از این که مثل شفتالو ی له و لورده پخش زمین شده بودم ،خودم رو جمع و جور کنم و بشینم . سرم رو بلند کردم که دیدم عجب وضع اسفناکی دارم من! در کوله پشتیم که جا دگمه ایش کمی گشاد شده بود ، باز شده بود و تمام وسایلم از جمله موارد ضروریه زنانه! چنان پخش زمین شده که انگار دستفروشیه. الهی سقط شم حالا چه وقت حدس زدن احتمالات طبیعی بود که اینا رو گذاشتم توی کیفم امروز صبح! مثل برق گرفته ها از روی زمین بلند شدم و بدون توجه به دردی که زانوی پام داشت مشغول جمع کردن وسایلم شدم. با شرم مشغول جمع کردن وسایلم بودم که یکیشون در حالی که هنوز میخندید گفت خانوم کوچولو کمک میخوای؟ اون یکی گفت: تاتی تاتی کن ببینم عمو و باز هر دو بلند تر زدن زیر خنده.. تف و لعنت به شخصیت رذلتون.رو آب بخندین مقنعه ام رو که کج شده بود درست کردم و کوله ام رو انداختم رو شونه ام و به راهم ادامه دادم.ولی مگه اونا دست بردار بودن .دوباره یکیشون گفت: قربونت بره عمو....بیا میرسونیمت ..ببین پات اوخ شده. تا این حرف رو زد حس کردم که چقدر زانوم میسوزه.در حالی که راه میرفتم به زانوم نگاهی انداختم. به به چه حادثه خوشایندی! سر زانوی شلوارم به اندازه یه صد ریالی سوراخ شده بود و از اون سوزشهای خفیف هم معلوم بود که به قول اون مردک اوخ شده. اگه آزاده بود کلی با این سوراخ حال میکرد! مفتی مفتی صاحب مد میشد.از بس مخش عیب داشت به این جور مدهای روز علاقه داشت و سعی میکرد در سال یکی از این مد ها رو برای خودش حفظ کنه. این روزا هم که ملت یه در میون سوراخ بودن ... منظورم شلوارشون سوراخ سوراخه که مد روز شده بود. اتوبوس که از بغلم رد شد قدمهام روبلند تر کردم تا به ایستگاه برسم که دیدم بهتره اینها رو هم بی نصیب نذارم. برگشتم طرفشون.لامذهبا خیلی تحفه بودن.چنان اخمی کردم که حس کردم ابروم اومد نوک دماغم.با اعتماد به نفس بلند گفتم: بی شخصیتا یعنی خودمو کشتم یه کلمه با کلاس اما فجیع به اینا دادم. بعد هم بدو رفتم طرف اتوبوس که یکیشون بلند گفت ببین مادمازل، این ضد نشتی رو جا گذاشتی .بیا بگیرش تا کارت به اداره آب و فاضلاب نکشیده بعد هم مثل اسب رم کرده شروع کردن به خندیدن. من برنگشتم که هیچ ، سرعتم رو هم زیاد کردم و توی دلم چند تا صلوات نذر کردم که احیانا سالم به خونه نرسن. *** ویرایش توسط .Mehrnoosh. : ۹ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۴۷ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,851
تشکرها: 157,845
تشکر شده 362,532 بار در 30,782 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +230 امتیاز با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید! آمارکتابهای در جریان سایت برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید! لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه) برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! ممنون این روزها خدا هم قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید! از حرفهای تکراری من خسته است چه حس مشترکی داریم من و خدا.او... از حرفهای تکراری من خسته است و من... از تکرار غم انگیز روزهایم... | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت : همین ورا یه کم اونورتر !
نوشته ها: 912
تشکرها: 10,888
تشکر شده 154,761 بار در 968 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه.تلافی. حالت من : | پست بسیار مفید : +588 امتیاز با چه وضع و حالی به خونه رسیدم بماند. جون کندن که گفتن نداره. از اون طرف هم دلم بدجور درد گرفته و بود و از دردهای آشناش حدس میزدم که حدسیات صبحم درست از کار در آومده باشه. تا موقعی که به در خونمون برسم کیفم رو طوری جلوی پام گرفته بودم که زانوم معلوم نشه. به محض این که به در خونمون رسیدم و در رو باز کردم یه کله کچل شده با سرعت نور رفت تو شکم بیچاره من.همچین دل و روده و اثنی عشرم بهم پیچ خورد که برای چند ثانیه نفس کشدیدن یادم رفت. سرم رو پایین گرفتم دیدم حمید پسر همسایمون که 4 سالش بود همچنان جذب شکم ما شده بود که انگار جدا نشدنی بود .کله اش رو گرفتم کشیدمش عقب .برعکس قیافه مظلومش از جنس تخسی بر خوردار بود.یعنی من کلا بر این باور بودم که پسرا همشون تخسن! لپش رو گرفتم و گفتم : کجا میرفتی حمید کوچولو بعد هم فشار اندکی به انگشتام دادم که قیافه اش تو هم رفت. با صدای دمپایی هایی که روی موزاییک های حیاط کشیده میشد فهمیدم ننه مشنگش داره به طرفمون میاد. سر بلند کردم و سعی کردم خیلی خانوم منشانه رفتار کنم .لبخندی زدم و گفتم : سلام زهرا خانوم وقتتون بخیر ای بنازم به این منشت آهو خانوم.حقا که عمت حق داره هر وقت تو رو ببینه بگه از خانومی و طنازی چیزی کم نداری!!! پیر بود دیگه بنده خدا ..چشماش سو نداشت. اسم آهو رو هم عمه سروه برام انتخاب کرده بود.گویا شب خواب میبینه یه آهو اومده تو حیاط خونمون بپر بپر میکرده.که از قضا مادرم خبر بهش میده که بار داره.عمه سروه ه میگه که اگه بچت دختر بود اسمش رو بذار آهو چون یه آهو به خوابم اومده بوده....مادرم هم که عمه سروه رو به نوعی مادر خودش میدونسته قبول میکنه و اسم من میشه آهو. که خدا رو صد هزار مرتبه شکر که به خواب عمه سروه گوسفند نیومده بود وگرنه الان همه من رو صدا میکردن گوسفند! زهرا خانم در حالییکه وراندازم میکرد و طبق معمول همیشه یه آدامس گوشه لپش بود به روم لبخند زد و گفت سلام آهو جان دانشگاه بودی؟ -بله -خسته نباشی - ممنونم .. یه ورانداز کلی منو کرد که ترسیدم چشمش منو بگیره .اینه که یه با اجازه گفتم و به راهم ادامه دادم که گفت آهو جان زانوت چی شده ای داد بیداد ...اینم از بس بالا و پایینمون کرد که بالاخره فهمید یه جامون سوراخه! به سمتش چرخیدم و گفتم هیچی دم در حواسم نبود پام گیر کرد به یه سنگ خوردم زمین دیگه منتظر سوال بعدیش نشدم وارد راهرو شدم و کلید رو انداختم به در آپارتمانمون و داخل شدم. -سلام من اومدم. مامان که حواسش به سبزی های جلوش بود یه سلام کرد و دوباره به کارش مشغول شد .آزاده هم که از لبخندمونا لیزاییش معلوم بود در حال اس ام اس بازیه اینه که کسی متوجه شلوارم نشد. منم به راهم ادامه دادمو در حالیکه مقنعه ام رو در میاوردم کوله ام رو گوشه دیوار گذاشتم و به طرف دستشویی رفتم شیر اب رو باز کردم و دولا شدم و به پام نگاهی کردم.زخمش عمیق نبود ولی بدجوری میسوخت.همونجا لباسم رو در آوردم و رفتم حمام که به وسیله یک در از دستشویی جدا میشد. بعد از اینکه خودم رو گربه شور کردم از همونجا داد زدم تا آزاده لباسم و حوله ام رو بیاره. بعد از حدود 10 دقیقه خانوم تازه تقه ای به در حموم زد و گفت آهو هر دفعه این کار رو میکنی و بدون اینکه حوله و لباس با خودت ببری میچپی تو حموم. با این که حقیقت رو میگفت و این اخلاق بده من یه جور شده بود عادت در جوابش گفتم: هنر که نمیکنی .یه حوله ولباس میاری دیگه بعد هم در رو باز کردم و لباس و حوله رو ازش گرفتم . پات چی شده؟ -چقدر تو هیزی ..تو چطوری من رو از پشت در دیدی - تو از همه جات فقط کله ات معلوم نبود.حالا چی شده؟ - هیچی بابا خوردم زمین. -اوه اوه ..حواست کجا بوده. حوصله داستان تعریف کردن با اون عواقب شوم رو نداشتم.در رو بستم وبی توجه به اون که میگفت دیونه مشغول خشک کردن خودم شدم *** لباسم رو پوشیدم و موهای خیسم رو دور حوله تاب دادم و از حموم رفتم بیرون که نگاهم افتاد به بابام که روی مبل رو بروی تلوزیون نشسته بود و داشت برای خودش میوه پوست میگرفت.توی این مدت هر وقت اومده بود یا خودم رو به خواب زده بودم یا به بهونه درس خوندن از اتاقم نرفته بودم بیرون که چشم تو چشم نشم.چون کلا من وقتی از چیزی ناراحت و یا عصبی بودم رو چهره ام تاثیر میذاشت و به هیچ عنوان نمیتونستم نقش بازی کنم که هیچ اتفاقی نیوفتاده.در اینجور مواقع کاملا به یک برج زهرمار شباهت دارم. ویرایش توسط .Mehrnoosh. : ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۸:۲۸ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت : همین ورا یه کم اونورتر !
نوشته ها: 912
تشکرها: 10,888
تشکر شده 154,761 بار در 968 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه.تلافی. حالت من : | پست بسیار مفید : +549 امتیاز میدونستم آزاده نیست .چون هیچوقت دستش نمیرفت که قبل از وارد شدن در بزنه..چلاق بود دیگه.. به طرف در رفتم و در رو باز کردم .مامان بود . -سرت رو خشک کن بیا بیرون . _حوصله ندارم مامان . اخمی کرد و گفت : بابات اومده .خوش ندارم با رفتارتون بهش بی احترامی کنین.. وای خدای من! آیا اصلا حسی به اسم تنفر تو وجود مادرم قرار داده بودی؟ مطمئنم هر کس دیگه ای بود با این رفتار ها و بی احترامیها و مخصوصا این شاهکار آخر بابام، به ستوه میومد .ولی این مادر من !!!! پوفی کردم و گفتم : مامان خودت که میدونی اینجا بمونم راحتترم. بدون این که توجهی به حرفم کنه گفت تا ده دقیقه دیگه میایی بیرون و رفت من مونده بودم این مادر ما یا واقعا فرشته اس یا خدایی نکرده با سیب زمینی نسبتی داره ! هر چند که به این باور بودم چون کسی رو نداشتیم حمایتمون کنه ،مادرم با هر ساز بابام میرقصه.وگرنه کی تو این دوره زمونه با هوو و رفتارای بد شوهرش اینطوری کنار میومد که مامان ما کنار بیاد! ولی با این حال برای من رفتارهای مادرم نامفهوم و هضم نشدنی بود. موهام رو دوباره با حوله سر سری خشک کردم و بدون این که شونه کنم با کش بستم و رفتم بیرون.. آزاده کنار مادرم نشسته بودو میوه پوست میکند. بابام هم که خیلی ریلکس ،انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود زل زده بود به تلویزیون. به ساعت نگاه کردم .ساعت 7 شب بود. اونجور که آقام زیر شلواری پوشیده بود و پا رو پا انداخته بود فهمیدم امشب قرار نیست پیش سوگلی خودشون تشریف ببرن. لبهام رو بهم فشار دادم ورفتم کنار آزاده نشستم که مادرم اشاره کرد اخمام رو باز کنم. چشم از مادرم گرفتم و به تلوزیون دوختم.نمیدونم چی داشت پخش میکرد فقط این رو میدونم که تمام فکر و خیالم به این بود که پیرجامه آقام تنگش شده و این نشون از این بود که زیادی خونه خانواده دومش خوش میگذرونه. بلند شدم برم آشپزخونه که آقام بدون این که نگاه از تلوزیون برداره گفت: تا پس فردا همه اسباب و اثاثیه و خرت و پرتهاتون رو جمع کنید . اسباب کشی داریم. هر سه با صدای بلند گفتیم: چی؟! چه عجب ! بالاخره صدای ننَه و آبجی ما هم در اومد. آقام نگاهش رو از تلوزیون گرفت و با اخمی که روی پیشونیش بود گفت چیه ؟چیز عجیب غریبی گفتم؟ نگاهم رفت سمت مادرم که ببینم چی میگه ..خدا خدا کردم باز همسر نمونه بودن ،یادش نیوفته که بگه ، نه آقا این چه حرفیه و حرف حرف شماس . الحمدالله انگار این دفعه نَنمون زبون باز کرد ... _خب راستش آقا خیلی غیر منتظره بود... ما به این خونه ، به این محله ،به این همسایه ها عادت کردیم.. آقام از روی مبل بلند شد و گفت : به اونجا هم عادت میکنین.در ضمن به خونه لیلی هم خیلی نزدیکتره . لیلی؟!! پس اسمش لیلی بود..شرط میبندم مامان وآزاده داشتن توی سرشون جستجو میکردن که لیلی کی میتونه باشه... نفسم رو صدا دار بیرون دادم که توجه آقام رو جلب کرد و به طرف من برگشت..مطمئنم که حرفی میزد نمیتونستم جلوی خودم رو نگه دارم ..برای همین به راهم ادامه دادم و به آشپزخونه رفتم..شیر آب رو باز کردم و لیوانی که نَشُسته روی سنگ کابینت بود رو برداشتم و مشغول شُستن شدم...اینطوری شاید بیشتر میتونستم به اعصابم مسلط باشم چون صدای شُر شُر آب اجازه نمیداد چیز دیگه ای بشنوم.. با دستی که به پهلوم خورد به خودم اومدم.آزاده به کابینت تکیه داد و گفت : چه خبرته از بس سابیدیش نازک شد. شیر آب رو بستم و به قیافه اش که تو هم بود نگاه کردم..زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: باورم نمیشه ..دیدی آقا چه راحت گفت .... حرفش رو قطع کردم و گفتم : اسم اون عجوزه رو پیش من نیار . نفس بلندی کشید و ادامه داد:باید هر چی خاطره داریم اینجا بذاریم و بریم تهران. با تعجب گفتم: تهران؟! سرش رو به علامت مثبت تکون داد اسکاج رو محکم توی ظرفشویی پرت کردم و گفتم معلوم هست چه خبره؟ دستش رو جلوی بینیش گذاشت و آروم گفت : یواشتر دیونه رومو ازش گرفتم و با صدای بی نهایت آهسته گفتم : اصلا صدام بره مثلا چی مشه. کلا من قُپی زیاد میومدم. برگشتم و به ظرفشویی تکیه دادم و گفتم : بماند که ما برای آقا آدم به حساب نمیاییم و یه کلمه با ما صحبت نکرده در مورد این موضوع ،اما من با دانشگاه چکار کنم؟ شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: من چی که باید همه دوستام رو ول کنم و برم. چپ بهش نگاه کردمو گفتم: آزاده تو چند سالته؟ با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : وا تو نمیدونی -نه خب میخوام یاد خودت بیارم که 18 سالته و داری مثل این بچه کوچولو ها غصه از دست دادن دوستات رو میخوری.درست مثل اونایی که قاقا لی لیشون رو میخوان ازشون بگیرن. قیافه اش رو برام گرفت و گفت : تو چی که داره 23 سالت میشه و لی هنوزم مثل بچه ها وقتی قاطی میکنی از قیافت معلومه و لبات آویزون میشه. خواستم جوابش رو بدم که مامان با قیافه گرفته اومد توی آشپزخونه و رفت دم گاز وایساد و خودش رو مشغول نشون داد. پوست لبم رو گاز گرفتم . خدایی من مونده بودم خمیره مادر من چیه که اینقدر صبوره؟! تکیه ام رو از کابینت گرفتم و به مامان گفتم : مامان . برگشت به طرفم. کمی نزدیکش شدم و گفتم : من درس و دانشگاه دارم ..من که نمیتونم هر روز از تهران این همه راه رو بیام کرج.در ضمن مدرسه آزاده هم هست ..وسط سال پاشیم بریم تهران که چی بشه ..آزاده سال آخرشه ممکنه ضربه بدی توی درس ببینه..هر چند که همین الان هم درس خوندنش به درد خودش میخوره.. آزاده : اِ....آهو یه چشم و ابرویی براش اومدم و دوباره به مامان نگاه کردم. دیدم نه این مامان ما احتمالا با سیب زمینی فک و فامیله که گفتم : مامان با شما بودما. همونطور که قاشق رو روی در قابله مسلسل بار میکوبید گفت: شنیدم چی گفتی؟ بعد قاشق رو رویِ دَرِقابلمه گذاشت و به طرف نگاه کرد و گفت : میبینی که آقات مثل همیشه بدون مشورت کار خودش رو کرده .از قرار معلوم خونه رو هم میخواد بفروشه منو آزاده بلند با هم گفتیم : چی؟؟!! بفروشه؟ مادرم سرش رو تکون داد و گفت : اینطور که معلومه میخواد سرمایه اش کنه. گفتم : یعنی چی که سرمایه اش کنه؟ -چه میدونم میگه میخواد به یه کاری بزنه. آزاده: حالا چه کاری هست . منو و مامان بهش نگاه کردیم .از بس خنگ بود هنوز بابا و مامانش رو نشناخته بود.آقام که تا همینجاش هم کلی حرف زده بود و مامانمم که آدمی نبود سه پیچ گیر بده تا ته و توئه قضیه رو از زیر زبون شوهر جونش در بیاره..ولی بد جوری حس شیشمم میگفت هر چی هست این لیلی با من است هم نقشی توی این قضیه داره .. مامان اشاره ای به ما کرد و گفت : الان میخوام شام رو بیارم. نبینم کسی بد عُنقی کنه ... هر چی هست تموم شده و ما هم باید تا پس فردا همه کار هامون رو برای اسباب کشی انجام بدیم. همونطور که به طرف جا نونی میرفتم گفتم : این قسمت ،منظورتون به من بودم دیگه.. مامان بدون اینکه جوابم رو بده روش رو برگردوند. زیر لب گفتم مامان اگه شما به حرف من گوش میدادین که من خودم برم سر کار این همه واجب نبود حرص این چیزای پیش و پا افتاده رو بخورین. قبل از این که بگه تمومش کن آهو ، سفره به دست از آشپزخونه زدم بیرون و روی میز نهار خوری پهنش کردم. چشمم روشن ! بابامون هم اس ام اس باز ماهری شده و خبر نداشتیم. همچین نیش بابام باز شده بود وقتی به موبایلش زل زده بود که من هم مشتاق شدم ببینم هووی مادرم چطور آدمیه که لبخند تاریخی به لبهای بابام آورده.. معلوم بود کار بلده که اینطوری بابام رو شیفته خودش کرده بود. چند تا کلمات ناهنجار توی دلم بارش کردم و سفره رو پهن کردم. *** ویرایش توسط .Mehrnoosh. : ۱۲ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۱۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت : همین ورا یه کم اونورتر !
نوشته ها: 912
تشکرها: 10,888
تشکر شده 154,761 بار در 968 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه.تلافی. حالت من : | پست بسیار مفید : +528 امتیاز عیدتون مبارک ![]() از zm.matin عزیزم بخاطر ویرایش ممنون جعبه کارتُنی که پر بود از کتابهام رو محکم انداختم زمین و دستم رو به دیوار گرفتم و نفسم رو تازه کردم.آزاده لبخندی زد و گفت : کوه کندی؟ اخمام رو توی هم کردم و گفتم :آزاده رو اعصابم نرو که حوصله ندارما.. -تو کی اعصاب و حوصله داشتی که الان دفعه دومت باشه. -حالا هر چی. جعبه کارتن رو روی زمین کشون کشون به طرف اتاقی که قرار بود برای من باشه هُل دادم . در اتاق رو باز کردم... این خونه نسبت به خونه قبلی قدیمی تر ، ولی خیلی بزرگتر بود .کلا دو طبقه بیشتر نبود که ازقرار معلوم این بساز بفروشها وقت نکرده بودن انگشت روی اون بذارن و ازش قوطی کبریت بسازن. از نظر منطقه ای هم بسیار شلوغ و پر سر و صدا بود . ولی خیلی باحال بود. از خونه که میزدیم بیرون و از کوچه رد می شدیم ،پر بود از مغازه های رنگ و وارنگ.. با صدای مادرم که با خانومی حال و احوال میکرد ازاتاق زدم بیرون. سرک کشیدم .خانوم نسبتا جوونی بود که ماشالله پُر و پیمون بود.! همچین که میخندید این لپهای تپلش چشماش رو میگرفت .ازلابلای حرف زدنشون فهمیدم که صاحب خونه اس و یه پسر یک ساله داره . نگاهش بهم افتاد که مثل غاز گردن دراز کرده بودم. از همونجا سلام و علیک کردم و نگاهی به کارتنهای روی هم سوار شده انداختم . خدا می دونست چند وقت طول میکشید تا این اثاثها جای خودشون قراربگیرن. *** با صدای زنگ موبایلم کارم رو نیمه گذاشتم و به صفحه موبایل نگاه کردم .کیمیا بود . کیمیا یکی از دوستای توی دانشگاهم بود که نسبت به بقیه باهاش صمیمی تربودم.البته روابطمون فقط توی محیط دانشگاه بود.ولی چون حس میکردم نسبت به بقیه بی شیله پیله تره باهاش راحت تر و صمیمی تر بودم .از اونجایی که میدونستم اون هم تهران زندگی میکنه بهش گفته بودم که ما هم به تهران نقل مکان کردیم..آخه وضعشون بد نبود ویه پراید زپرتی زیر دستش داشت ..به هر صورت میتونستم از این دوستی استفاده کنم و من هم همراه هر روزش بشم. یه لبخند شیطانی اومد گوشه لبم ..خدایی آدم فرصت طلبی بودم ..آخه به من هم میشد گفت آدم ! دکمه مربوطه رو زدم و باهاش حال و احوال کردم..دختر شوخ و بانمکی بود .فقط بعضی وقتا زیادی پر حرف می کرد که خُب این هم عادت همیشه خانومهاست. از اونجا که خیلی خوش شانس بودم !موافقت کرد هر روزباهاش همراه بشم .چون خونه جدید ما سر راهش قرار داشت .. یه تعارف الکی زدم که نیمی از بنزینش رو من بدم هر چند که خدا خدا میکردم همچین چیزی رو قبول نکنه..ولی مرامش خیلی بیشتر از من بود ..نه تنها قبول نکرد بلکه اینرو به عنوان یه شانس بزرگ تلقی کرد که من باهاش همراه میشم. ساده بود دیگه. *** لقمه ام رو سریع گذاشتم توی دهنم و به طرف کفشام رفتم.. دیشب تا نیمه های شب بیداربودیم و از همه عجیب تر این که بابام هم برای کمک تا نیمه شب مونده بود!!! در رو که باز کردم صدای آقام م رو شنیدم که صدام کرد.چشمام رو محکم روی هم فشار دادم . نمیدونم چرا من هیچوقت نمیتونستم وجودش رواونجور که باید ،قبول کنم.برگشتم به طرفش و زیر لب سلام کردم..حوله ای رو که داشت صورتش رو باهاش خشک میکرد و پایین آورد و گفت: کجا داری میری این وقت صبح !؟ دِ بیا ...اینم باباست که ماداریم. مقنعه ام رو در حالیکه درست میکردم گفتم: من الان دو ساله که دانشجوی این مملکتم و دارم میرم دانشگاه. سرش روتکون داد ..یعنی فهمیدم ..بعد هم رفت طرف آشپزخونه. بد نبودمیپرسیدی حالا دختر ناز و گلم چی میخونه.... پوفی کردم وزدم بیرون . هنوز در آپارتمان رو کامل نبسته بودم که صدای شخصی که از پله ها پایین میومد،توجهم رو جلب کرد. یه مرد حدود سی و هفت، هشت ساله بی نهایت لاغر که از همون بالاکه داشت میومد پایین به طرز فجیعی گردن کج کرده بود و پایین رو دید میزد.حدس زدم شوهر خانوم کبیری یعنی صاحبخونمون باشه . ماشاالله خانوم کبیری هم تشکی بود برای خودش!.. در رو بستم و فکر کردم برم بیرون که دیدم شاید درست نباشه و پیش خودش بگه دختره عین گوسفند سرش و انداخت پایین ورفت! یه کم به در ور رفتم تا رسید طبقه پایین .سرم روبرگردوندم و سلام کردم. خودش رو به من رسوند و در حالیکه بانگاهش حس میکردم تک تک اعضای صورتم رو و از جمله هیکلم رو زیر ذره بین گرفته گفت: سلام از بنده اس...من کبیری هستم ...خیلی خوشوقتم اززیارتتون. فکر کنم بدش نمیومد یه دست روبوسی هم با هم داشته باشیم! ناخودآگاه ازطرز نگاه کردنش اخمام رفت توهم و گفتم خوشبختم.. دوست نداشتم من جلوتر از اون برم چون صد در صد طرف نگاهش رو به یه جای دیگه معطوف میکرد . از روی ناچاری چند ضربه به در زدم . وقتی دید خیال روبوسی باهاش ندارم!با اجازه ای گفت و از کنارم رد شد.ناخودآگاه برگشتم به پشت سرش نگاه کردم. واه واه صد رحمت به چوب خشک.... این که هیچی پشتش نداره!پس رو چی میشینه! الهی داغت رو ببینم آهو تو خودت که از صدتا مرد هیزتری ..حالا خوبه طرف همچین مالی نیست که چشم از پشت طرف برنمیداری.دِ اگه پر ملات بود چکار میخواستی بکنی! در که بازشد نگاهم رو از دارایی آقای کبیری گرفتم و به مامان که میگفت چیزی جا گذاشتی ،نگاه کردم و گفتم : نه فقط میخواستم بگم من که کلید ندارم یه وقت نرید بیرون من پشت در بمونم. - شاید با خانوم کبیری بریم دبیرستانی که این نزدیکیه برای ثبت نام آزاده ..ساعت چند میای امروز؟ به ساعتم نگاه کردم داشت دیرم میشد .گفتم : مامان من باید برم ..هر وقت از دانشگاه راه افتادم به موبایل آزاده زنگ میزنم بهتون میگم ..خوبه؟ - باشه برو به امید خدا....فقط مادر حواست رو جمع کن.. چشم مامان خدافظ. -خدافظ *** پراید سفید رنگ کیمیا رو که از دور دیدم جلوتر رفتم و دست بلند کردم. کیمیا همچین جلوم ترمز زد که صدای جیغ چرخهاش بلندشد. در رو باز کردم و گفتم: سلام ..تورو خدا ببخش مزاحم تو هم شدما نشستم و در رو بستم ..دستش روبه طرفم دراز کرد و گفت : سلام خانوم خانوما..این حرف چیه میزنی بهش دست دادم ..دستم و فشرد و گفت : آهو...از این به بعد بیا یه قولی بهم بدیم. با تعجب نگاهش کردم که گفت : قیافشو ..نترس بابا قول ازدواج نمیخوام . خندیدم .ادامه داد..مثل اینکه بدت هم نمیادا.. دختره دیونه.. در حالیکه لبخند به لب داشت گفت :درسته که تو یه خورده ,عُنقی ولی دوست دارم بیشتر باهات صمیمی بشم .یه جورایی خیلی بیشتر از گذشته .چطوره؟ با این که خیلی ر,ک بهم گفته بود عُنق ،ولی ازش بدم نیومد..فکر کردم باید خیلی صاف و ساده باشه.لبخند زدم و دستش رو فشردم و گفتم : من همینجا موافقت خود رو اعلام میدارم. یهو پرید بغلم کرد و درحالیکه صورتم رو با ماچهای آبدارش تف مالی میکرد گفت : خیلی کرتم به مولا...بخدا از اول هم میدونستم رو تو بایدیه حساب دیگه.... خواست حرفش رو ادامه بده که صدای سوت پلیس که علامت میداد توقف نکنه وحرکت کنه باعث شد از بغلم بیاد بیرون خدا خیر بده این پلیسه رو وگرنه معلوم نبود چی بر سرم میومد! زیر چشم نگاهی به کیمیا کردم.این روزا همه چشماشون هیزه .خدا آخرو عاقبت ما رو بخیر بگردونه . *** دوستای عزیزم یه نکته بگم..ممکنه بعضی هاتون فکر کنین خیلی دارم این قسمتها رو طولش میدم ..ولی از اونجا که میخوام این یکی رمانم سرسری نوشته نشه ازتون میخوام کمی صبوری کنید تا برسه به جاهای خوب خوبش چاکریم به حقولی خب گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم ویرایش توسط .Mehrnoosh. : ۱۴ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۸:۲۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت : همین ورا یه کم اونورتر !
نوشته ها: 912
تشکرها: 10,888
تشکر شده 154,761 بار در 968 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه.تلافی. حالت من : | پست بسیار مفید : +560 امتیاز امیتاز + تشکر= انگیزه فعلا هر شب با یه پست در خدمتتونم ![]() مدت زیادی نبود که از نقل مکان ما به خونه جدید میگذشت...جالبیش این بود که بابام بیشتر به ما سر میزد و بیشتر از گذشته ،شبها میموند! درسته که هنوز دلم با بابام صاف نشده بود ،اما خب دیگه اصل کاری یعنی مادرم که راضی بود چرا من نباشم! اگه میدونستم با این نقل مکان، بابام بیشتر وَرِدل مادرم میمونه،حتما خودم این پیشنهاد رو میدادم که بابام این همه مدت آلا خون والا خون نباشه.. توی این مدت با کیمیا هم خیلی جور شده بودم دختر سرزنده و شوخی بود که باعث میشد حال و هوام رو حسابی عوض کنه. یه جورایی تو این مدت کوتاه به این نتیجه رسیده بودم که جاش توی سوراخ سمبه های زندگیم خالی بود و از این که باهاش صمیمی تر شده بودم خیلی راضی بودم. از این بحثهای دخترونه که بین راه پیش میومد این مسئله رو شده بود که خانوم یه نموره از یه شخصی که فامیلشون بود و سعی داشت اسمش رو لو نده خیلی خوشش میاد..هر چند میگفت عاشقش نیشتم و آنچنانی دوستش ندارم که رگ دستم رو بخاطرش بزنم ولی وقتی حرف از طرف میزد آب از لب و لوچه اش راه میوفتاد. از یه اخلاقش خیلی خوشم میومد .اینکه اهل دوست پسر و به قول بچه امروزی ها اهل بی اف نبود.هر چند که اگر کاملا نمیشناختیش فکر میکردی یه چندتایی رو تو چنته داره ..چون بر عکس منِ عُنق ،خیلی خونگرم و راحت با همه ،حالا چه جنس خودی و یا جنس مخالف برخورد میکرد. چهره اش بانمک و تو دل برو بود.هر چند که بینیش رو عمل کرده بود و تِر زده بودن به هیکل دماغش، ولی خب در کل خوب بود..چشمهای قهوه ایه خیلی روشن داشت که به قول خودش عسلی بود . بماند که از نظر من هیچ تفاوتی با چایی بی رنگ و رو نبود...رنگ موهاش هم ،درست قهوه ایه روشن بود که با لو لایت (low light) تیره ،جذابترش کرده بود. در کل قابل تحمل بود مخصوصا که مثل من لاغر نبود و هیکل تو پُری داشت .همچین وقتی میخواستی لپش رو بکشی گوشت میومد تو دستت. *** در ماشنینش رو محکم بهم کوبیدم که گفت: اوووو... آهو مال بابات نیست که دلت بسوزه آرمتر. دولا شدم و براش دست تکون دادم و گفتم : اینقدر حرص نخور کیمیا ..امروز پنج شنبه اس..فکرش رو بکن قراره طرف رو ببینی. نیشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : اصلا یادم نبود.. چندتا بوق پشت سر هم زد و پاش رو گذاشت رو پدال گاز و دِ برو که رفتی.کلا عشق سرعت داشت و ماشین پرایدش رو فراری توهم میزد! کوله ام رو روی شونه ام جابجا کردم و خودمو و برای متلکهای رنگ و وارنگ توی محله شلوغ جدیدمون آماده کردم.کلا تا که وقتی به خونه میرسیدم جنازه اعصابم میرسد خونه. توی این چند وقتی که اینجا بودیم یه دید درست و حسابی از مغازه های اطراف نزده بودم.چون یا خود مغازه دارهاش ماشالله چشم چِرون بودن و یا دم مغازشون از این پسر های اوباش به کمین نشسته بودن.ولی در عوض میدونستم تا دم خونه چند تا سوراخ شهرداری ! وجود داره..از بس که سرم از اول تا وقتی که به خونه برسم پایین بود. به دم در خونمون که رسیدم یه نفس راحت کشیدم..عجیب این که بابک کَنه تو خیابون نبود. من که دختر سر به راهی بودم ! ولی این بابک کَنه رو کی بود که تو محله سلسبیل نشناسه؟ کلا وقتی که یه دختری رو میدید اونم تنها با سلام و صلوات تا دم در خونشون بدرقه اش میکرد.. یه پسره 22 یا 23 ساله بود که عجوبه ای بود برای خودش..موهاش رو سیخونکی درست میکرد میداد بالا...شلوارش هم نمیدونم والا (والله) مد بود یا براش گشاد بود .همیشه خدا آویزونش بود ..یه جورایی حس میکردم کمربندش رو زیر نشینمنگاه نداشته اش میبینده..نه این که هیز باشما ،نه.استغفرالله...بند کمربنش زیادی دراز بود همچین میزد بیرون!خب منم که کور نبودم ..مخصوصا یکی دوبار هم که دنبالم راه افتاده بود این کمربندش به قول کیمیا بدجور تو حلقم بود! قدش متوسط بود ولی تا دلت بخواد لاغر بود ..اصلا کلا این محله انگار نون نداشتن بخورن همه یه جورایی سوتغذیه داشتن ! کلید رو انداختم به در و وارد خونه شدم.طبق معمول سلام بلند بالایی گفتم و همونطور که مقنعه رو در میاوردم رفتم طرف دستشویی ..هنوز وارد دستشویی نشده بودم که با کمال تعجب دیدم در خونه باز شد و بابام با یه قیافه پکر و بهم ریخته وارد خونه شد. سلام کردم..تا بحال قیافه بابام رو اینطوری ندیده بودم..یه جورایی حس میکردم خمیده شده..ناخودآگاه مامان رو صدا کردم.از آشپزخونه سرک کشید و وقتی دید بابام اونطوری به دیوار تیکه داده ، پریشون به طرفش اومد و گفت: *** نکته: آهو و آزاده گاهی اوقات پدرشون رو بابا و یا آقا خطاب میکنن.قابل توجه بعضیا ![]() ویرایش توسط .Mehrnoosh. : ۳ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۳۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت : همین ورا یه کم اونورتر !
نوشته ها: 912
تشکرها: 10,888
تشکر شده 154,761 بار در 968 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه.تلافی. حالت من : | پست بسیار مفید : +523 امتیاز یه فاتحه خوندم و ار روی زمین بلند شدم .از لای جمعیتی که برای خاکسپاری عمه سروه اومده بودن و همه هم از اهالی همون روستا بودن رد شدم. به آسمون نگاه کردم آسمون هم گرفته بود و صدای هیچ پرنده ای نمیومد. به عقب برگشتم و به جمعیتی که دور تا دور حلقه بسته بودن و در حال فاتحه خوندن بودن نگاه کردم.. به آبادی که از این بالا همه خونه هاش معلوم بود چشم دوختم ..چقدراین آبادی غریب به نظرم اومد.دیگه دلم نمیخواست مثل دفعات قبل اینجا بمونم.دوست داشتم برم.طاقت موندن اینجا رو نداشتم.دیگه برام هیچ جاش جذاب نبود.دیگه برام آرامش نداشت .دیگه وقتی نفس میکشیدم ،تازه نمیشدم. بعد از اتمام همه مراسم آماده رفتن شدیم. بابا اتاقی رو که عمه سروه زندگی میکرد با وسایلش که شامل یک فرش 12 متری.،چندتا پُشتی،یه بخچال قدیمی،یه گاز که سه تا شعله بیشتر نداشت و یه کمد قدیمی که توش پر بود از بشقاب و ظرف و ظروف قدیمی و با یه صندوقچه که عمه سروه لباسهاش رو توی اون نگهداری میکرد ،به قیمت نه چندان بالایی به یکی از کارگرهای غریبی که برای کار به اون روستا اومده بود،فروخت. از تنها چیزی که قرار بود به یادگار برداریم ، آینه قدیمی نقره ای بود که ماردم گفت عمه سروه همیشه ازش خواسته بوده وقتی از این دنیا میره این آینه رو با خودش ببره. جلوی آینه ایستاده بودم و مشغول درست کردن روسریم بودم که آزاده وارد شد و گفت: آهو آقا صداش در اومده چرا اینقدر لفتش میدی؟ بی اهمیت گفتم : چیه ،دو روز سوگلیش رو ندیده بیقرارش شده؟ آروم زد روی صورتش و گفت: وای آهو تو چقدر سر نترسی داری!میدونی اگه یه وقت بشنوه چه بلایی سرت میاد؟ دوباره به آینه نگاه کردم. میدونستم اگه بشنوه چه بلایی سرم میاد.هنوز طعم ضربه های کمربندش روی بدنم، بهم دهن کجی میکرد. با یادآوری اون روز یه زهر خند اومد روی لبم. اون روز مثل همه روزهای دیگه بود و میتونست مثل روزهای دیگه باشه.اما حضور نحس پویا ، یکی از مزاحمهای عاشق پیشه ام اونروز رو شوم کرد. پویا چند وقتی بود که پا پیچم شده بود.هر کاری کردم که دست از سرم برداره ول کن نبود.ا ونروز درست هم پای من قدم بر میداشت و پشت سر هم از عشق و علاقه اش برام میگفت.هر چی بهش میگفتم بره و اینجا توی محل من رو انگشت نما نکنه گوشش بدهکار نبود.آخرین لحظه ای که وارد کوچمون شدم و نزدیک خونمون بودم، بند کیفم رو کشید .عصبانی به سمش برگشتم که چشمم به ماشین بابام افتاد که از روبرو میومد.زبونم بند اومده بود.نمیتونستم حتی به پویا بگم ولم کن. اتومبیل بابا از کنارم رد شد و من با نگاهی هراسون چشم تو چشم بابا شدم.وقتی بابا ترمز کرد و از اتومبیلش پیاده شد تونستم فقط آروم با صدای لرزونی که به زور از ته گلویم خارج میشد ، بگم : آقا داری اشتباه میکنی..... اما بقیه حرفم با تو تو دهنی که لبهام رو بهم دوخت توی گلوم خفه شد.سعی نکردم گریه کنم.سعی نکردم التماس کنم .سعی نکردم طلب مغفرت کنم!! فقط نگاه کردم.به دویدن پوریا که هیچوقت بازگشتی نداشت.به ناسزاهایی که بابا بهم داد و به کشیده شدن موهام توسط دستهای پر زور بابا و ضربه های کمربند بی رحمی که مادرم پناهم شد .و چه بی انصاف بدن ِ من و مادرم توسط اون کمربند لمس میشد. .لمسِ بی احساس و پر دردی که من رو از وجود بابام بیشتر متنفر کرد. تصویر آزاده که توی آینه کنارم نمایان شد من رو از گذشته به زمان حال کشوند..آینه رو از روی تاقچه برداشتم و گفتم بریم.قبل از این که حرکتی کنم آزاده گفت : این چیه آهو. به کیسه گلدار دست دوزِکوچکی که دست آزاده بود نگاه کردم.قبل از این که بگیرمش در باز شد و مامان با حالت آشفته ای گفت: شما هنوز اینجایین؟ صدای باباتون در اومده. لبهام رو از حرص روی هم فشار دادم و گفتم:بریم آزاده . و از اتاق خارج شدم. *** آزاده سرش رو روی شونه من گذاشت و چشماش رو بست..اینقدر گریه کرده بود که چشماش ورم کرده بود.درست مثل چشمهای مادرم.از آینه جلو به چشمهای بابام که در حال رانندگی بود نگاه کردم.آروم بود..چقدر این چشمها رو در این حالت بیشتر دوست داشتم..توشون از غرور همیشگی خبری نبود. نگاهم رو ز آینه گرفتم و به بیرون که هوا رو به تاریکی بود دوختم. نمیدونم چقدر گذشته بود که حس کردم شونه سمت چپم فشار دردناکی رو تحمل میکنه.آزاده رو تکون دادم وگفتم: سرت رو بذار روی پام دراز بکش.شونه ام سوراخ شد. خواب آلود همون کار رو انجام داد. گوشیم رو از توی جیبم در آوردم تا ببینم چقدر این کیمیای پرچونه پیام داده..اما اونجا خط نمیداد برای همین بدون نتیجه ای دوباره توی جیبم گذاشتمش .. هوا کاملا تاریک شده بود به آزاده که عین بچه ها خوابیده بود نگاه کردم..یادم نمیاد هیچوقت سر آزاده رو نوازش کرده باشم ولی اون لحظه ناخودگاه دستم رو روی سرش کشیدم.با خمیازه بلند بابام سرم رو بلند کردم.کاملا معلوم بود خسته اس.از پنج شنبه که حرکت کرده بودیم شاید فقط 4 یا 5 ساعت خوابیده بود.بعدش هم که همش درگیر کارهای خاکسپاریه عمه سروه بود. به مادرم که یه ور نشسته بود و به نظرم اون هم خواب بود نگاه کردم.ناخوداگاه به من هم تلقین شد که خوابم میاد.چشمام سنگین شده بود.آروم چشمام رو بستم و سرم رو به پشتیه صندلی تکیه دادم.. نمیدونم خواب چی دیده بودم که سراسیمه از خواب پا شدم.نفس نفس میزدم و عرق کرده بودم..سعی کردم نفسهام رو تحت کنترل در بیارم..چند بار نفس بلند کشیدم. آزاده هم که جای نرمی پیدا کرده بود و خیال هم نداشت یه کم سرش رو جابجا کنه. پاهام حسابی خشکشده بودو گز گز میکرد. یکم آروم ازاده رو تکون دادم بلکه بیدار شه..اما از اوجا که عین خرس خوابیده بود تکونی نخورد..آروم یکی زدم تو سرش .کمی تکون خوردو گفت : اوووووم -کوفت. اخمالو سرم رو بلند کردم که دیدم مامانم به سمت عقب برگشته و داره نگاهم میکنه. -چکارش داری؟ -پام درد گرفته.از موقعی که راه افتادیم همونطور روی پای من لم داده. دوباره آزاده رو کمی تکون دادم که با غر غر خودش رو کمی جابجا کرد. خواستم سرش رو از روی پام بلند کنم که با صدای فریاد مامانم که اولین بار اسم بابام رو صدا زد سرم رو سریع بالا گرفتم. -هیــــــمـــــــن.. نور شدید ی که از روبرو به طرفمون میومد ، چشمام رو زد . یک لحظه درد طاقت فرسا توی تمام بدنم پیچید و بعد حس کردم بین زمین و زمان معلقم .. *** ضمیمه:هیمن نام کُردی میباشد به معنی متین. ویرایش توسط .Mehrnoosh. : ۱۷ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۸:۱۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت : همین ورا یه کم اونورتر !
نوشته ها: 912
تشکرها: 10,888
تشکر شده 154,761 بار در 968 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه.تلافی. حالت من : | پست بسیار مفید : +498 امتیاز صدای چکیدن قطرات آب درست مثل پتک سنگینی رو ی سرم فرود میومد...سرم خیلی درد میکرد و ذوق ذوق میکرد.تمام بدنم سنگین شده بود .بوی خاصی میومد..یه بویی مثل کافور، بوی الکل. تشنه ام بود حس میکردم لبهام از خشکی ترک خورده.سعی کردم چشمام رو باز کنم.حس میکردم خیلی وقته خوابیدم.ولی انگار وزنه روی پلکهام گذاشته بودن. با هر سختی بود پلکهام رو تکون دادم.اولش میلرزید مخصوصا که نور مهتابی بالای سرم چشمام رو میزد.یک آن تصور اون نور شدید که از رو برو میومد جلو چشمهام رژه رفت جیغ بلند ی کشیدم و سعی کردم اون تصویر رو با دستهام کنار بزنم. حواسم اصلا به دور و برم نبود فقط یادمه یه چیزی توی دستم فرو رفت که سوزش بدی داشت و بعد دوباره پلکهام سنگین شدن. *** صدای دستگاههایی که دور و برم بود باعث شد چشمام رو باز کنم .این بار خیلی راحتتر از قبل تونستم به محیط مسلط بشم.مامانم کنارم بود.با لبخند گفت: آهو آبروی منو بردی ...چقدر کولی بازی در آوردی تو از خودت . ایندفعه بدنم مثل دفعه قبل سنگین نبود.روی تخت نشستم و گفتم: شما کجا بودین ...من بدم میاد اینجا باشم. لبخندش پررنگتر شد.بدون هیچ حالت خاصی بهم نگاه میکرد.نگاهم رو چرخوندم و گفتم : آزاده کو؟ لبخندی زد و گفت: من از تو خیلی توقع دارم آهو.باید قوی باشی. با تعجب بهش نگاه کردم.ادامه داد: روی تو حساب میکنم آهو.. بعد از روی صندلی بلند شد رو به بابام گفت: بریم هیمن. تازه نگاهم متوجه بابام شد که پشت به ما رو به پنجره ایستاده بود. همیشه یاد دارم مادرم بابام رو آقا صدا میزد و این دفعه دومی بود که اسم کوچک بابام رو صدا میکرد. از این که اسم بابام رو صدا زد نگرانیه بدی بهم دست داد.یاد اون نور لعنتی افتادم . یهو دیدم مامان و بابام دارن از در بیرون میرن. بلند گفتم مامان...آقا جون...کجا میرین؟ مامان به طرفم برگشت وگفت: تو قول دادی ... -ولی مامان....صبر کن....آقا جون......مامان....صبر ...کنید....صبر کنید...... -هیششششش...آروم باش عزیزم....آروم باش با حس نوازش دستی روی پیشونیم چشمام رو باز کردم.اینبار کمی تاریک بود.ولی با اندک زمانی ،چشمام به تاریکی عادت کرد.نگاهم رو توی اتاق چرخوندم.و به زن غریبه ای که کنارم بود و سعی داشت من رو آروم کنه نگاه کردم. نیم تنه خودم رو بلند کردم و در حالیکه سرم از متکا جدا بود گفتم -مامانم کو..داشت با بابام میرف..کوشن؟ صورتش رو کمی نزدیگتر کرد و گفت آروم باش....دراز بکش ..آروم باش عزیزم صورت زیبایی داشت و صداش خیلی دلنشین بود.ناخودآگاه حرفش رو گوش کردم و سرم رو روی متکا گذاشتم. دستمال نم داری رو روی لبم کشید و بهم لبخند زد.بعد به طرف در رفت و گفت : الان بر میگردم. سرم رو برگردوندم .نگاهم به یکی از پاهام که تا زانو توی گچ بود افتاد.به یکی از دستام هم سُرم وصل بود. حس کردم روی سرم یه چیزی سنگینی میکنه.دست کشیدم.سرم از درد ،کمی تیر کشید.صورتم از درد جمع شد .ولی تونستم حدس بزنم که سرم باندپیچی شده. همون لحظه اون زن با یک مرد مسن که حدس زدم پزشک باشه به همراه یک زن جوانتر که لباسهای سفید بر تن داشتن وارد اتاق شدن.پرستار چراغ بالای سرم رو روشن کرد که سبب شد چشمام رو چند بار باز و بسته کنم تا به نور عادت کرد. همینطور به دکتر و پرستار که مدام به وسایل دو رو و برم ور میرفتن و فشار خون و و نبض بدنم رو چک میکردن و هر از گاهی به اون زن غریبه که با لبخند سعی داشت بهم آرامش بده نگاه میکردم. وقتی دکتر مربوط به اون زن غریبه گفت،تا پس فردا میتونه مرخص بشه .تازه جرات پیدا کردم و پرسیدم : مامان و آزاده و بابام کوشن؟ پرستار همونطور که توی سرمم سرنگی از دارو خالی میکرد گفت : آزاده حالش خوبه..فقط یه کم دستش آسیب دیده اخمام رو توهم کردم.این مبهم بودن آزارم میداد .پرسیدم : اصلا جریان چیه؟چرا من اینجام؟؟چرا آزاده دستش آسیب دیده؟مامان و بابام کجان؟ زن غریبه به پزشک معالجم نگاه کرد و اون مرد سرش رو به علامت تایید تکون داد زن به طرف من نگاه کرد و در حالیکه سعی میکرد اون نگرانی که توی چهره اش بیداد میکرد رو پنهان کنه گفت: آهو جان چیزی از تصادف یادت نمیاد؟ زمزمه کردم،تصادف دوباره اون نور لعنتی ...چشمام رو محکم بستم . صدای مادرم که هیمن رو فریاد میزد.. فریاد یا ابولفضل گفتن بابام..جیغ خفه ای که توی گلوم گم شد.حس کردم تمام بدنم عرق سرد نشست.بدنم میلرزید..نفس نفس میزدم ..انگار هوا نبود.داشتم خفه میشد.به گلوم چنگ انداختم ..میخواستم داد بزنم ولی نمیشد...حس سوزش بدی توی دستم باعث شد چشمام رو باز کنمو به پرستاری که سرنگ رو از رگ دستم بیرون میکشید چشم دوختم.. *** ویرایش توسط .Mehrnoosh. : ۲۵ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۴۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت : همین ورا یه کم اونورتر !
نوشته ها: 912
تشکرها: 10,888
تشکر شده 154,761 بار در 968 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه.تلافی. حالت من : | پست بسیار مفید : +505 امتیاز زن سعی داشت با نوازش موهام آرومم کنه.به دکتر نگاه کردم.مچ دستم رو توی دستش گرفته بود و نبضم رو چک میکرد. کنترل نفس کشیدنم از دستم خارج شده بود ...پشت سر هم و نامنظم بود...قلبم تند میزد..دلشوره داشتم..نگران بودم .چشمام داشت از حدقه میزد بیرون ..من نمیخواستم اون چیزی رو که توی تصورم بود رو باور کنم. کم کم حس گیجی بهم دست داد...دلم نمیخواست بخوابم ..دلم نمیخواست دوباره به عالم رویا برم....دلم نمیخواست باشم و نباشم.میخواستم باشم.میخواستم بمونم تا واقعیت رو بدونم. با همون گیجی پرسیدم:مامان و بابام؟ همون زن روی دستم رو نوازش کرد و گفت : آروم باش.. دستم رو از زیر دستش بیرون کشیدم : گفتم جواب من رو بده...کجان؟ کلافه گفت : نمیتونن بیان دلم بدجور شور میزد.همش یه حس بد ته دلم بود..انگار میخواستم بالا بیارم.دوباره التماس گونه پرسیدم: تو رو خدا ...بهم بگین کجان....آزاده الان کجاس؟چرا هر چی میپرسم شما طفره میرین؟ کمی بهم نزدیکتر شد و گفت : نگران نباش آزاده حالش خوبه..فقط دستش در رفته -بگو بیاد ببینمش -اینجا که نیستش -کجاس؟ -خونه پیش مامانم؟!..اصلا شما کی هستین؟ کمی مکث کرد و جواب داد: -یه دوست.یه آشنا... -من شمار رو نمیشناسم..شما چه آشنایی هستین که من ندیدمتون.. حس میکردم دارو باز داره اثر میکنه..معلوم بود آمپولی که بهم زده خواب آور نیست چون فقط گیجم کرده بود و همین باعث شده بود شُل حرف بزنم..درست مثل معتادها حرفهام کشدار میشد. کمی خودم رو بالا کشیدم ..انگار یه کوه کندم..ادامه دادم: همین حالا میخوام مامانم رو ببینم. با این که سعی میکرد آرامش خودش رو حفظ کنه ولی موفق نبود این رو درست از توی چهره اش میتونستم تشخیص بدم.دوباره پرسیدم. به آهستگی گفت: عزیزم نیستن.مامان و بابات نمیتونن بیان. باز اون حس نگرانی و دلهره به جونم افتاد....یه جورایی انگار میدونستم نیستن ولی باز سعی داشتم این قسمت نبودنشون رو خط بکشم....دوست داشتم به خودم دروغ بگم..دروغ بگم که شاید دیگه نباشن..دروغ بگم که شاید حسم بهم داره راست میگه که دیگه نیستن. به تندی گفتم چرا؟ شونه های من رو گرفت و گفت ببین آهو جان تو الان چند روزه توی بیمارستانی ...توی این یه هفته همش بهوش اومدی و دوباره از هوش رفتی ..الان هم باید استراحت کنی باشه -سرم رو تکون دادم.نفسهام اروم تر شده بود و لی هنوز اون دلنگرانی توی وجودم بود ..گفتم : جوابم رو بدید..اینطوری بدتر دِقم میدین... ازم فاصله گرفت و به طرف در رفت به سختی بلند گفتم کجا میری؟ جواب منو بده؟ اما توجهی نکرد و از در بیرون رفت .چند لحظه بیشتر طول نکشید که با همون پرستار اولی و یه پرستار دیگه وارد اتاق شدن. به سختی خودم رو بالا کشیدم..این بار نه تنها پام که توی گچ بود بلکه بدنمم به سنگینیه یه بتن شده بود..روی تخت نیم خیز شدم و با تحکم گفتم: حق ندارین توی سُرمم چیزی بریزین..حق ندارین به من آمپول بزنین.فهمیدین. یکی از پرستارا به طرفم اومد و گفت نه این کار رو نمیکنیم ..ولی خودت سعی کن که آروم باشی و استراحت کنی با همون صدای کشدارم داد زدم نمــــــــــیخوام اون زن به پرستار گفت: بهش بگم؟ پرستار گنگ به اون یکی نگاه کرد..اون درجواب نگاهش گفت : بالاخره که باید بفهمه با نگرانی گفتم : چی رو باید بفهمم... زن به من نزدیک شد و گفت : آهو یادت وقتی از هجیج بر می گشتین چه اتفاقی افتاد؟ اجازه ندادم باز اون تصاویر وحشتناک جلوی چشمم رژه برن..سریع گفتم: آره..فکر کنم تصادف کردیم.ولی زیاد چیزی یادم نمیاد..یهو یه دردی توی تمام بدنم پیچید و بعدش چیزی نفهمیدم. آروم دست سردم رو توی دستاش گرفت و گفت: عزیزم....توی اون تصادف تو سرت و پات آسیب دیده. نگاهم به پام که توی گچ بود افتاد..دستم به طرف باند سرم رفت - سرت فقط یه شکاف ساده خورده..4 تا بخیه خورده.خدا رو شکر آسیب آنچنانی ندیده..این چند روز هم دکتر میگفت بخاطر شوکه ای که از تصادف داشتی بهوش میومدی و دوباره بی حال میشدی. آزاده هم همونطور که گفتم فقط دستش در رفته الان هم خونه منه با تعجب گفتم :چرا خونه شما؟ لبخند زد.. -گفتم چرا خونه شما؟ -خب قراره از این به بعد تو و آزاده با من زندگی کنین. کمی سرم رو عقب بردم..چرا همه چی مبهم؟ این چی داره میگه؟؟؟؟ -البته اگه خودتون دوست داشته باشین .اگه قبول کنین قول میم از هیچی براتون کم نذارم .. با گیجی وسط حرفش اومدم و گفتم من اصلا نمیفهمم چی میگین.چرا من و آزاده باید بیاییم با شما زندگی کنیم...چرا به جای این که بگین مامانم و بابام کوشن حرف رو میپیچونید و به یه چیز دیگه سوقش میدین.من دارم گیج میشم.. خب ما تصادف کردیم درست..من سرم و پپم آسیب دیده درست..آزاده دستش شکسته درست..اما اینی که میخوام بدونم اینه مامان و بابام کجان..همین..نه چیز دیگه نه حرف بی موردی که جوابگوی این سوال نباشه. نفسش رو بیرون داد و تقریبا با پته پته گفت : ..خب..خب ..توی ..این تصادف..فقط تو و آزاده ... -خب..... -تو و آزاده............زنده ........موندین..............تسلیت میگم... کلمه تسلیت صدهابار توی سرم تکرار شد ...............توی سرم یه سوت ممتد بی وقفه پیچید........................................ ........... *** | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| سوار بر بال سرنوشت | مهرنوش و سیاوش68 کاربران انجمن | .Mehrnoosh. | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 85 | ۶ دي ۱۳۹۰ ۰۸:۳۰ قبل از ظهر |
| تمنای وجودم | مهرنوش (mehrnoushb ) کاربر انجمن | دانلود | honey_x | نوشته کاربران سایت | 2 | ۱۹ آبان ۱۳۹۰ ۱۰:۲۹ بعد از ظهر |
| تمنای وجودم | مهرنوش کاربر انجمن | موبایل | ~pArnYa~ | رمان نوشته کاربران سایت | 7 | ۱۴ شهريور ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر |
| تمنای وجودم | مهرنوش کاربر انجمن | .Mehrnoosh. | |||