بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > رمان های کامل شده نوشته کاربران

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: بچه ها میخوام بدوم من این داستان ادامه بدم یا نه؟
اره ادامه بده قشنگه 9 100.00%
نه ادامه نده کسل کنندس 0 0%
رأی دهندگان: 9. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۴۷ قبل از ظهر   #31 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +12 امتیاز     
پیش فرض عشق و خیال

داشتیم میخندیدیم که یک دفعه شهریار و شمیم دست تو دست همدیگه و با یم نگاه عاشقانه امدن داخل
یعنی منو شهلا و اتوسا این طوری بودیم

شهلا در گوشم گفت:اینا که قبلا .... اره

-نمی دونم بزار الان مادر جون موضوع رو میگه
اتوسا-شهلا و شهرزاد جریان چیه؟؟

-الان میفهمی گوگولی
شهریار امد وسط سالن گفت:قبل از این که شما خودتون بخواین مارو بهم برسونید ما خودمون این کارو کردیم

من یک لحظه هیجان زده شود داد زدم گفتم:چیییییییی

شمیم-تو باز کنترلتو از دست دادی جوجه

شهلا لباسمو کشید که بشینم بقیه حرفاشونو بگن

شمیم-شهریار تو باغ ازمن خواستگاری کرد و ماهم چون میشه گفت همدیگرو قبلا دوست داشتیم من قبول کردم

یک دفعه منو شهلا و اتوسا هم دیگه یه جیغ قشنگ کشیدیم که هم پاشودن و رفتن سمت شهریار و شمیم

مامان- بالاخره عروس خودم شودی

شمیم- ممنون سیما جون

-نه دیگه من سیما جون نیستم من باید بهم بگی مامان
-باشه مامان
منم رفتم سریع یه سیدی از کیفم دراوردم و سریع گذاشتمش توی ظبت خونه

دادزم و گفتم:خوب حالا وقت شادی کنونه

دیودی را پلی زدمو رفتم وسط یه چنتا قر دادیمو شمیم هم خوشم میاد باهامون همراهی میکرد

اهنگ که تموم شود شهراد با اشک شوق امد جلو اخه داداش شهلا نمی دونست که قراره شمیم نامزد کنه

دست شمیم مو گرفت گذاشت تو دست شهریار

-امیدوارم خوشبختش کنی
شهریار- اخه به ما میاد

شمیم زد تو پهلوی شهریار گفت:خیلی هم دلت بخواد خوشبختم کنی

من گفتم:بیا هنوز مراسم عقد و عروسی شروع نشوده این دوتا دارن باهم دعوا میکنن

شهریار- اتقاقا دعوا کردن جو مائل شیرین زندگیه

شیرینم امد جلو یه گردن بند انداخت تو گردن شمیم که خیلی هم خوشگل بود

مامادر جون امد جلو بایه جعبه جواهرت یه انگشتر خیلی ناز که یک الماس ابی هم وسطش بود را داد به شهریار و گفت:دوست دارم جلوی همه تو دست زنت بکنیش

-چشم با کمال میل
شهریار جعبه رو گرفت و انگشترو انداخت تو دست شمیم و همه باهم شروع کردیم به دست زدن

نوشین جونم و عمو شهوازی از مادرجون تشکر کردن و نوشین جون یک جعبه بزرگ تو دستش امد جلوجعبه را باز کرد و یک گردن بند که مثل خورشید بود و دور تا دور اون گردن بند با نگین کار شوده بود و وسطشم یک الماس سبز داشت خیلی ناز بود

نوشین جون گردن بنده دور گردن شمیم انداخت چقدر خوشگل بود خداییی

و خان دایی و زنداییی هم برای خود دایی یک انگشتر به شهریار داد که باه ست بودن و زندایی هم یک گوشواره دستبند داد به شمیم

خدایی اون روز برای خودش روزی بود بعد از کلی خندیدن و یک جشن کوچیک راهی رخت خواب عزیز شودیم انقدر خسته بودیم که نفهمیدم کی خوابم بورد





بعضی از آدمـها مارو پشــیمون
میکنن از اینکه
بـهشون بدی
نــکردیم
خانم نخ اقای سوزن:ِd

ویرایش توسط shayesteh 96 : ۱۲ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۱۳ بعد از ظهر
shayesteh 96 آنلاین نیست.  

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۴ بعد از ظهر   #32 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض عشق و خیال


داشتیم میخندیدیم که یک دفعه شهریار و شمیم دست تو دست همدیگه و با یم نگاه عاشقانه امدن داخل
یعنی منو شهلا و اتوسا این طوری بودیم

شهلا در گوشم گفت:اینا که قبلا .... اره

-نمی دونم بزار الان مادر جون موضوع رو میگه
اتوسا-شهلا و شهرزاد جریان چیه؟؟

-الان میفهمی گوگولی
شهریار امد وسط سالن گفت:قبل از این که شما خودتون بخواین مارو بهم برسونید ما خودمون این کارو کردیم

من یک لحظه هیجان زده شود داد زدم گفتم:چیییی!!

شمیم-تو باز کنترلتو از دست دادی جوجه

شهلا لباسمو کشید که بشینم بقیه حرفاشونو بگن

شمیم-شهریار تو باغ ازمن خواستگاری کرد و ماهم چون میشه گفت همدیگرو قبلا دوست داشتیم من قبول کردم

یک دفعه منو شهلا و اتوسا هم دیگه یه جیغ قشنگ کشیدیم که هم پاشودن و رفتن سمت شهریار و شمیم

مامان- بالاخره عروس خودم شودی

شمیم- ممنون سیما جون

-نه دیگه من سیما جون نیستم من باید بهم بگی مامان
-باشه مامان
منم رفتم سریع یه سیدی از کیفم دراوردم و سریع گذاشتمش توی ظبت خونه

دادزم و گفتم:خوب حالا وقت شادی کنونه

دیودی را پلی زدمو رفتم وسط یه چنتا قر دادیمو شمیم هم خوشم میاد باهامون همراهی میکرد

اهنگ که تموم شود شهراد با اشک شوق امد جلو اخه داداش شهلا نمی دونست که قراره شمیم نامزد کنه

دست شمیم مو گرفت گذاشت تو دست شهریار

-امیدوارم خوشبختش کنی
شهریار- اخه به ما میاد

شمیم زد تو پهلوی شهریار گفت:خیلی هم دلت بخواد خوشبختم کنی

من گفتم:بیا هنوز مراسم عقد و عروسی شروع نشوده این دوتا دارن باهم دعوا میکنن

شهریار- اتقاقا دعوا کردن جو مائل شیرین زندگیه

شیرینم امد جلو یه گردن بند انداخت تو گردن شمیم که خیلی هم خوشگل بود

مامادر جون امد جلو بایه جعبه جواهرت یه انگشتر خیلی ناز که یک الماس ابی هم وسطش بود را داد به شهریار و گفت:دوست دارم جلوی همه تو دست زنت بکنیش

-چشم با کمال میل
شهریار جعبه رو گرفت و انگشترو انداخت تو دست شمیم و همه باهم شروع کردیم به دست زدن

نوشین جونم و عمو شهوازی از مادرجون تشکر کردن و نوشین جون یک جعبه بزرگ تو دستش امد جلوجعبه را باز کرد و یک گردن بند که مثل خورشید بود و دور تا دور اون گردن بند با نگین کار شوده بود و وسطشم یک الماس سبز داشت خیلی ناز بود

نوشین جون گردن بنده دور گردن شمیم انداخت چقدر خوشگل بود خداییی

و خان دایی و زنداییی هم برای خود دایی یک انگشتر به شهریار داد که باه ست بودن و زندایی هم یک گوشواره دستبند داد به شمیم

خدایی اون روز برای خودش روزی بود بعد از کلی خندیدن و یک جشن کوچیک راهی رخت خواب عزیز شودیم انقدر خسته بودیم که نفهمیدم کی خوابم بورد


shayesteh 96 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر   #33 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض عشق و خیال

سلام دوستان شرمنده پستای قبلی نصفه میومدن ولی درستشون کردم
خوب اینم پست این قسمت

احساس کردم یکی داره از بغل بهم لگد میزنه برگشیتم دیدیم بععلههه اتوسا خانم هستن که دارن پهلوی منو سوراخ میکنن از تخت امدم پایین دیدم لباسای دیشبم که یک تاپ و یک شلوارلی بود را دراوردم و یک شلوار کوتاه و یک تاپ پوشیدمو می خواستم برم پایین
یواش درو باز کردم که شهلا و اتوسا بیدار نشن
داشتم از پله ها میرفتم پایین به سمت اشپر خونه رفتم اصولا عادت نداشتن با لیوان اب بوخورم واسه همین با بطری اب خوردم یک دفعه یک صدایی از بغل گوشم بلند شود
- خوشمزس
برگشتم سمت صدا شهراد بود
- تو اینجا چیکار میکنی
چون یه شمع بغل یخچال بود میتونستم تصویر صورتشو ببینم
یه صورت کشیده و خوشگل چشمای عسلی که تو نور خودنمایی می کردن بینی خوش فرم
- من این سوالو باید از تو بپرسم
- وااا خوب امدم اب بخورم
-توهم خوابت نمیاد نه
- چه طور؟؟!! چیزی شوده
یه نگاه معنی داری بهم انداخت
- یعنی تو نمی دونی
رفتم نشستم رو به روش
خندیدمو خواستم جو را عوض کنم دیدم داره همین جوری بهم نگاه میکنه من مثل خودش با کمال پروواییی زل زدم بهش
- چیزی شوده
- نه
دیگه داشت حرصمو در میاورد دیدم اونجا بشینم بدتر کنجکاوم میکنه بیخیال حرفاش شودمو رفتم سمت یخچال
-یا حرفتونو کامل بزنید یا این که اصلا اصلا حرف نزنید
- از حرف نصفه کاره عصابت بهم میریزه نه
- وقتی خودتون فهمیدید پس چرا نصفه میگید
- هیچی بخیالش بشید اصلا بهش فکر نکن ok
یه کیک کوچیک تو یخچال بود ورداشتم رفتم رو میز گذاشتمش و شروع به خوردن کردم عجیب گشنم بود
شهراد یه نفس صدا کشید و باشود رفت منم اصلا بهش توچهی نکردم کلا فکرکنم باخودشم این درگیره خوبه این ایران زندگی نکذه وگرنه میرفت تیمارستان بیچاره
از فکر خودم خندم گرفت دیدم چشمام داره قیلی ویلی میره پاشودم و رفتم سمت اتاق هر 3 تامون رو تخت خوابیده بودیم تا چشمامو رو هم گذاشتم ساعت به صدا درا مد ورش داشتم و خواموشش کردم و خوابیدن


shayesteh 96 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۲۲ قبل از ظهر   #34 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض عشق و خیال

سلام دوستای گلم اینم پست امروز
امیدوارم خوشتون آمدباشه
دوستتون دارم
********************************************************************************8
صبح یک عان احساس کردم یه چیزی روی صورتم راه میره یک لحظه فکر کردم سوسکه چشمامو باز کردمو از اون جیغ های بنفش کشیدن دیدن شهلا وسامان دارن میخندن اتوسا و شمیم و شیرینم سریع دویدن بالا اون دوتام داشتن میخندیدن که دستاشونو بهم زدن به (به معنی بزن قدش)
یک دفعه دوتایی گفتن:ایووول
-ایولو مرگ زهره مار
همین جور که داشتم فحششون میدادم میدویدم دنبالشون اصلا هیچ توجهی به لباسم نداشتم همین جور داشتم دونبالشون میدویدم که شهریار منو گرفت تو هوا که دیگه ادامه ندم
شهریار- چه تونه شماها خونه رو گذاشتید رو سرتون
دازدمو گفتم بعدا خدمتون میرسم فکردید ولتون میکنم
سامان- مال این حرفا نیستی
شهلا امد جلو لپو بوس کرد
من گفتم- ولم کن
بدون این که به اطرافم نگاه کنم رفتم بالا وقتی من خودم از خواب پانشم این مدلی میشم دیگه تا اخر شب عصبی و بد اخلاق میشم(خوب چیکار کنم دست خودم نیست والله)
شهلا امد دنبالم داشتم باخودم حرف میزدن:فکردید از دست من قسر در میرید کور خوندید حالتونو میگیرم چی فکر کردید
-بابا تو که انقدر بی جنبه نبودی
-درسته نبودم ول وقتی من خودم از خواب پانشم دیدگه اخلاقم دست خودم نیست
سامان-شهلا بیا بابا ولش کن
-چه زود دختر خاله شودی پسر دایی دوست مارو زود قاپیدی
-چیه حسودیت میشه شهرزاد خانم
-راستش نه دیدم زیادی داری دختر خاله میشی خواستم جلوتو بگیرم
شیرین- خوبه خوبه بست دیگه صداتون تا اونورم داره میاد بابا یک مقدارم فکر مادرجون باشید
رفتم تو اتاق (روانیا با پر دارن صورت منو قلقلک میدن خجالتم نمیکشه این سامان چه زود تورشو پهن کرد باید به شهلا بگم هواسش باشه )
اتوسا- درگیریا
-اره از این سامان همه چیز برمیاد فکرکنم رفته تو خطه شهلا
- بیخیال بابا بزار ببینیم اخرش چی میشه حالاهم بیا این گوشیتو بردار بدبختی که اون پشته خطه خودشو کشت تا الا 4بار زنگ زده
رفتم گوشیمو برداشتم
-بله
-سلام چه طوری
-وایییی کیانا توییی عزیزم دلم برات تنگ شوده دوستممم
-منم همین طور چه خبر کجاییی شنیدم رفتی شمال
-اره امدیم پیش مادر بزرگم شما کجایید
- ماهم توراهیم داریم میریم مسافرت
تودلم به خودم گفتم (کاشکی الان فرشاد بهم زنگ میزد دلم براش تنگ شوده)
-شهرزاد راستی کلاسای تابستونی ریاضی شروع شوده ها باید بریم ثبت نام
-اااا اره راست میگی باید به شهلا هم بگن اصلا هواسم نبود
-باشه دگه برووو صدای سرو صدا میاد فکرگنم سرت شلوغ بعدا بهت زنگ میزنم پس فعلا
-باشه عزیزم خیلی ممنون که بهم زنگ زدی فکر کردم فراموشم کردی
-نه مگه میشه من تورووو فراموش کنم
-باشه دیگه من باید برم مادرجونم صدام میکنه فعلا
و گوشیو قطع کردم یه شلوار برمودای لی بایه لباس قرمز خوشگل که روش طرح قلبای مشکی داتو پوشیدم و رفتم پیش بقیه که صبحانه بخوریم
********************************************************************************
جان هرکی دوست دارید
فراموش نشه
عشق و خیال | shayesteh 96 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

ویرایش توسط shayesteh 96 : ۲۵ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۲۶ قبل از ظهر
shayesteh 96 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ شهريور ۱۳۹۱, ۱۰:۳۱ بعد از ظهر   #35 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض عشق و خیال

سلاااام دوستای گلمممم دلم براتون یک ذره شوده بود دلم نیومد ادامش ندم
خوب اینم از این پست





و گوشیو قطع کردم یه شلوار برمودای لی بایه لباس قرمز خوشگل که روش طرح قلبای مشکی داشتو پوشیدم و رفتم پیش بقیه که صبحانه بخوریم
صبحونه تو باغ بقل استخر سرو شوده بود همیشه وقتی مهمون زیاد داشتیم خونه مادرجون بقل استخر صبحانه ناهار شام میخوردیم
-صبح بخیر
مادرجون- صبح بخیر نازنینم بیا بشین
تنها صندلی خالی بقل دست شهراد بود نگا نگا این شهلا سامان خوب بهم میرسنااا خجالتم نمیکشن
مامان- شهرزاد مادر چرا نمی شینی بشین دیگه
به خودم امدمو نشستم بقل شهراد خوبه هیچیم نزدیکم نبود هی به شهراد میگفتم:میشه مربا رو بدی میشه پنیرو کره رو بدی
شهرادم هی نگاه میکرد بعد یه پوفف میکرد با حرص میکوبید روی میز خوشم میومد عذیتش میکردم
یک دفعه نگاهم افتاد به شهریارو شمیم اخه نگا تروخدا ادم انقدر عاشق میشه اه اه اه حالم بهم خورد شمیم لقمه میگرفت میزاشت تو دهن شهریار خوبه نمی جوه نمی زاره تو دهنش
مادر جون یک دفعه جوری صدام کرد که نزدیک بود سکته بکنم
- شـــهـــرزاد
دستمو گذاشتم رو سینم گفتم:ایواییی مادر جون قلب افتاد تو جورابم چراا این جوری صدا میکنی سکته کردم
- مادر اخه سه دفعه صدات کردم
ارنجو گذاشتم روی میز:خوب بفرمایید!!
- بعد صبحانه بیا تو اتاقم کارت دارم
- چشم بزارید صبحانمو بخورم میام
- هرچه سریع تر!! سیما من میرم تو اتاقم استراحت بکنم
مامان- باشه مادر الان میام قرصاتونم میدم
دیگه به حرفاشون گوش ندادم رفتم تو فکر:
-یعنی مادر جون چیکارم داره؟؟!!
- نکنه میخواد بگه واسه همیشه پیشم بمون
- نه دیوونه اخه تورو میخواد چیکار این همه خدمتکارداره
- خوب پس نکنه جریان فرشاد و فهمیده
- ابله تو که اصلا هیچ عکس العملی نشون ندادی
از فکر امدم بیرون از سر میز پاشودم :دستتون درد نکنه
نوشین جون- نوشه جون عزیزم
رفتم سمت اتاق مادرجون در زدم :بیا تو


یک پست دیگم داریم اون خیلی باهاله ولی شاید نصف شب بزارمش

عشق و خیال | shayesteh 96 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

نقدم فراموش نشه

shayesteh 96 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ شهريور ۱۳۹۱, ۱۱:۱۴ بعد از ظهر   #36 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
پیش فرض عشق و خیال

خوب دلم نیومد الان پستو گذاشتم که حوصله داشته باشید بخونیدش
میخواستم به موضوع اصلی برسیم



- بیا تو
داخل اتاق شودم مادرجون روی صندلی مخصوص خودش که جلوی پنجره بزرگ بود نشسته بود
-مادر جون با من کاری داشتید
-اره باهات کار داشتم
واییی بازم شوده بود اون مادر بزرگ دیکتاتوری بدبخت شودم حتما باز کاری کرده بود خودم خبر نداشتم
-نه کاری نکردی که باز بخوام دعوات کنم
-ااا شما چه جوری فکر منو خوندید نکنه بلا ...
حرفمو قطع کرد:زبون نریز کارم واجبه
-خوب میشنوم بفرماید
رفتم روی صندلی بقل دست مادرجون نشستم
مادرجون- تو از شهراد خوشت میاد
هاااااان ملی جون ما چی میگه الان چه ربطی به شهراد داشت اصلا شهراد کیه؟؟!!
مادرجون- یک بار سوالمو می پرسم؟!
-خــــــــــــوبـــــــــ
مادرجون-خوب و لاالاهالله دختر عزت دارم سوال میکنم
پاشودم راه رفتم
-اخه مادر جون این چه ربطی به من داره خوب من اونو به عنوان یه برادر میبینمش
-نه تو نباید اونو به عنوان یه برادر ببینیش؟؟!!
-مادرجون دارید درباره چی صحبت میکنید؟؟؟؟؟
-تو و اون از زمان بچگی نامزد هم بودید
هاااااااااااااان چی میگه مادر جون ایوای بدبخت شودم من تازه زمان چلچلیمه

-مادر جون حالتون خوبه درباره چی حرف میزنید من اونو حتی یک بارم ندیده بود اخه چه جوری...
-انقدر حرف نزن بچه بزار برات توضیح بدم
-مادر جون چیوو میخواین توضیح بدید؟؟؟من اون نامزد اخه چه جوری مامان بابا نوشین جون همه اینا میدونستن
-اره همه اینا میدونستن حتی خود شهراد
-پس فقط من نمی دونستم
- من به همشون گفته بودم که به تو هیچی نگن تا وقتی که بخوای به سن 18 سالگی برسی
اخه چه جوری تمام خونه دوره سرم میچرخید ایوای چراا چشمام داره سیاه میشه وایی دیگه هیچی نفمیدم


بقیش برای فردا داستان رفت به سمت هیجان

عشق و خیال | shayesteh 96 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

shayesteh 96 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۲ شهريور ۱۳۹۱, ۰۸:۴۴ بعد از ظهر   #37 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض عشق و خیال

سلام دوستای گلم حال احوالات خوب اینم پست امروز امید وارم خوشتون بیاد
رایستی اینم عکس شهرزاد دقیقا خودشه چشماش خواسته
:www.up2.98ia.com/images/21426806016127761849.jpg
اینم عکس شهراد:www.up2.98ia.com/images/33733373306093797967.jpg





احساس کردم یه چیز نمناک دارن میریزن روی صورتم چشمامو باز کردم دیدم مامان سمت راستم نشسته نوشین جونم سمت چپم بچهام دوره برموایساده بودن
زدم زیره گریه
مامان- الهی قروبونت برم گریه نکن
دیگه نمی فهمیدم دارم با کی صحبت میکنم
-خودت جای من بودی چیکار میکردی هان شاید من کسه دیگرو دوست داشته باشم اخه چرااا من ادم قطعه تو فامیل
شهراد- سیما جون میشه من باهاش صحبت کنم
من- نمی خوام با تو صحبت کنم عذت بدم میاد حتی دوست ندارم نگاهت کنم
مامان- شهرزاد درست صحبت کن این چه طرز صحبته
شهراد-اشکال نداره سیما جون الان عصبیه حال نداره
-خودت حال نداری خودت ریضی بامن احترامن صحبت کنا
دیدم همه دارن ریز ریز میخندن
-چیه چرا میخندید؟؟!! اره اگه شماهام جای من بودید اصلا نمی تونستید حرف بزنید
یک دفعه از روی تخت پاشودم سرم گیج رفت داشتم میخوردم زمین که یکی بازومو گرفت سرمو گرفتم سمت کسی که بازومو گرفته بود هه هه هه شهراد بود حالم عذت بهم میخوره بازومو به صورت عصبی از تو دستاش کشیدم بیرون رفتم سمت باغ همین جور داشتم باخودم حرف میزدم حالم از همتون بهم میخوره دیگه دلم نمی خواد حتی یک نگاه بهتون بکنم شماها زندگی منو به ... اخه چی بگم بهتون الان من باید چیکار کنم اخه تو این سن، من تازه 18سالم شوده بود هنوز نرفته بودم گواهینامه بگیرم هنوز شناسنامم عکس دار نشوده بود هنوز کارت ملی نگرفته بودم هنوز کنکور ندادم اخه چراااا...چرااا من اره الان باید برم پیش مادر جون ببینم این تصمیمو از کجاش دراورده بود اخه اره باید برم پیشش
رفتم پیش مادر جون دَرکتاقشو زدم
-بفرمایید
رفتم تو
-بالاخره بهوش امدی نازنینم بیا بشین پیشم
-مادر جون چه طوری انقدر خوشحالید وقتی زندگیه منو نابود کردید اخه این چه کاری بود شما کردید یعنی من حق تصمیم نداشتم یعنی من حق نداشتم عاشق بشم حق نداشتم حتی اولین خواستگارمو که هم من از اون خوشم میاد هم اون از من نو میدیدم

دیگه فهمیده بودم دارم چرت و پرت میگم برای همین ساکت شودم
-حرفات تموم شود
یه پوزخند زدم:نه خیلی حرفا واسه گفتن دارم ولی ترجیح میدم الان ساکت باشم که چیزی نگم ناراحت بشید
-خوبه خودتم میدونی


بقیش برای یکی دو ساعت دیگه که پوست توپوایه

عشق و خیال | shayesteh 96 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
shayesteh 96 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۲ شهريور ۱۳۹۱, ۰۸:۴۶ بعد از ظهر   #38 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +12 امتیاز     
پیش فرض عشق و خیال

سلام دوستای گلم حال احوالات خوب اینم پست امروز امید وارم خوشتون بیاد
رایستی اینم عکس شهرزاد دقیقا خودشه چشماش خواسته
:www.up2.98ia.com/images/21426806016127761849.jpg
اینم عکس شهراد:www.up2.98ia.com/images/35354809583176490977.jpg





احساس کردم یه چیز نمناک دارن میریزن روی صورتم چشمامو باز کردم دیدم مامان سمت راستم نشسته نوشین جونم سمت چپم بچهام دوره برموایساده بودن
زدم زیره گریه
مامان- الهی قروبونت برم گریه نکن
دیگه نمی فهمیدم دارم با کی صحبت میکنم
-خودت جای من بودی چیکار میکردی هان شاید من کسه دیگرو دوست داشته باشم اخه چرااا من ادم قطعه تو فامیل
شهراد- سیما جون میشه من باهاش صحبت کنم
من- نمی خوام با تو صحبت کنم عذت بدم میاد حتی دوست ندارم نگاهت کنم
مامان- شهرزاد درست صحبت کن این چه طرز صحبته
شهراد-اشکال نداره سیما جون الان عصبیه حال نداره
-خودت حال نداری خودت ریضی بامن احترامن صحبت کنا
دیدم همه دارن ریز ریز میخندن
-چیه چرا میخندید؟؟!! اره اگه شماهام جای من بودید اصلا نمی تونستید حرف بزنید
یک دفعه از روی تخت پاشودم سرم گیج رفت داشتم میخوردم زمین که یکی بازومو گرفت سرمو گرفتم سمت کسی که بازومو گرفته بود هه هه هه شهراد بود حالم عذت بهم میخوره بازومو به صورت عصبی از تو دستاش کشیدم بیرون رفتم سمت باغ همین جور داشتم باخودم حرف میزدم حالم از همتون بهم میخوره دیگه دلم نمی خواد حتی یک نگاه بهتون بکنم شماها زندگی منو به ... اخه چی بگم بهتون الان من باید چیکار کنم اخه تو این سن، من تازه 18سالم شوده بود هنوز نرفته بودم گواهینامه بگیرم هنوز شناسنامم عکس دار نشوده بود هنوز کارت ملی نگرفته بودم هنوز کنکور ندادم اخه چراااا...چرااا من اره الان باید برم پیش مادر جون ببینم این تصمیمو از کجاش دراورده بود اخه اره باید برم پیشش
رفتم پیش مادر جون دَرکتاقشو زدم
-بفرمایید
رفتم تو
-بالاخره بهوش امدی نازنینم بیا بشین پیشم
-مادر جون چه طوری انقدر خوشحالید وقتی زندگیه منو نابود کردید اخه این چه کاری بود شما کردید یعنی من حق تصمیم نداشتم یعنی من حق نداشتم عاشق بشم حق نداشتم حتی اولین خواستگارمو که هم من از اون خوشم میاد هم اون از من نو میدیدم

دیگه فهمیده بودم دارم چرت و پرت میگم برای همین ساکت شودم
-حرفات تموم شود
یه پوزخند زدم:نه خیلی حرفا واسه گفتن دارم ولی ترجیح میدم الان ساکت باشم که چیزی نگم ناراحت بشید
-خوبه خودتم میدونی


بقیش برای یکی دو ساعت دیگه که پست توپوایه

عشق و خیال | shayesteh 96 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

ویرایش توسط shayesteh 96 : ۱۲ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۰۸:۴۸ بعد از ظهر
shayesteh 96 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۲ شهريور ۱۳۹۱, ۰۹:۵۹ بعد از ظهر   #39 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
پیش فرض عشق و خیال

امیدوارم خوشتون بیاد


فقط نگاه میکردم انگار دهنم قفل شوده بود اجازه صحبت کردن نمی داد خود مادر جون شروع کرد به توضیح دادن
-محمد(پدربزرگ من) و رضا(پدربزرگ شهلا)دوستای جدا نشودنی بودن همیشه همه جا باهم بودن، منو(خود مادربزرگ)طبی(مادر بزرگ شهلا) چون شوهرامون باهم خیلی صمیمی بودن ماهم صمیمی شودیم خیلی زیاد بیشتر از اونی که فکرشو بکنی همیشه باهم بودیم وحالا هم انگار خود خدا میدونست تو باید با خواهر نامزدت دوستای جدا نشودنی بشید یه روز سر میز شما تو یه رستوران شیک نشسته بودیم که به من گفت:منو رضا باهم عهد بستیم اخر نوه من با نوه اول رضا وقتی به سن قانونی رسیدن باهم مزدوج بشن
منم همین جور که داشتم لقمه رو تو دهنم میزاشتم قاشوق از دستم افتاد
بهش گفتم چی چی گفتی عهد؟؟!!
گفتی:منو رضا باهم عهد بستیم نمی شه فسقش کرد توی دفتر مشترکمون نوشتیم قراره توی وصیتمونم بنویسیم
منم بهش گفتم:تو این کارو نمی کنی تازه
بهم گفت:این کاره مهمیه برای شرکتمونم مهمه مدیر شرکت تصمیم گرفته اگر نوه اول رضا با نوه اخر من مزدوج بشن دوتا شرکتو به ما میده
شهرزاد خودت میدونی اون دوتا شرکت چقدر بزرگه الانم نصفش ماله ماهستش چون اینم اقای وصوقی توی وصیعتش نوشته بود، اگر شما دوتا باهم ازدواج کنید یکی از اون شرکتا به تو میرسه تو هم خیلی راحت میتونی مدیر اون شرکت بشی، واسه همین مجبورت کردم تورشته ایی که به درد این شرکت می خوره بخونی تو مهندس میشی و مدیر اون شرکت
منم گفتم- اخه مادر جون اون مدیر شرکت با پدرجون و رضاخان چیکار داشت
-اونا سرمایه گذارای اون شرکت بودن شرکت خیلی بزرگیه بزار بقیشو به بگم
منم که از داستانشون خوشم امده بود گفتم :بفرمایید
-مدیر شرکت یکی از فامیلای دور ضا اینا بود خیلی به رضا و محمد اعتماد داشت
واسه همین این تصمیمو گرفت دوست داشت شرکت دست اینا باشه ولی نمی تونست همین طوری بهشون شرکتو بده واسه همین این تصمیمو گرفت رضا و محمدم قبول کردن چون شرکت خیلی بزرگی بود دوست داشتن این شرکت به نوهاشون برسه
دقیقا یک روز بعد از این جریان تو به دنیا نوه اخر من شهراد 4سالی بود به دنیا امده بود بچه بود
ما امدیم دیدن تو خود رضا و محمد تصمیم گرفتن اسم تو شهرزاد باشه چون به اسم شهراد بیاد ما این این جریان وقت بین خودمون نگه داشته بودیم هنوز به سیما و فربد(بابام)چیزی نگفته بودیم تا وقتی که 4روز از این به دنیا امدن تو گذشت و رضا و محمد باهم از دنیا رفتن




راستی اگر از عکس شهرزاد و شهراد خوشتون نیومد بهم بگید



عشق و خیال | shayesteh 96 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
shayesteh 96 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۵ شهريور ۱۳۹۱, ۱۰:۴۵ بعد از ظهر   #40 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +12 امتیاز     
پیش فرض عشق و خیال

خوب احوال شماااااا چه خبر ماشاا.... چقدر طرفدار بابا ادم دلش میگیره

یه + یه چیزی پوکیدم چقدر به این مانیتور بدبخت نگاه کنم
اینم پست امروز برید حالشو ببرید اگر بیاین نقد زیاد پست میزارم



مادرجون از حالو هوای خاطره های گذشته امد بیرون اخه چقدر مادرجون و پدرجون عاشق هم بودن که بخاطر اون گذشته های تلخ داشت گریه میکرد

من هیچ وقت پدرجونو ندیدم همیشه شهریارو شیرین بهم میگفتن انقدر دیکتاتور بود که نمی تونستی بهش نه بگی همیشه احترام خودشو داشت و فقط به من گفتن که توی تصادف خدابیامورز شود
مادرجون همین جور داشت اشک میریخت
-اخه الهی من برات بمیرم گریه نکن باشه هرچی تو بگی فقط اینجوری جلوی من گریه نکن خوب دلم ریش شود
مادرجون رو کرد سمت من سرمو گرفت تو دستاش و یه بوسه روی پیشونیم زد
-من مجبورت نکردم نازنینم هرجور خودت صلاح میدونی من به خاطر این که گذشته ها همش جلوی چشمام رژه میره اشکم دراومد تو خودت هرتصمیمی بگیری من هیچ حرفی ندارم بزنم ولی باید فکر کنی اگر میخوای یه اینده معلوم تو یه شرکت که همش مال تو میشه و تو رئیس اون شرکت میشی این کارو بکن اگرم دوست نداری دوست داری عشقتو پیدا کنی پس درباره هیچ کدوم از اینا فکر نکن اگر من یه روز برم اون دنیا دیگه کسی نیست بهت بگه چیکار کنی حالا هم مجبورت نکردم من خودم با شهراد صحبت کردم اون گفته میخواد تصمیم خودتو بدونه حالا هم برو فکراتو بکن بعد بیا به همه بگو
هیچ حرفی نداشتم بگم
-باشه
از روی تخت پاشودم رفتم جلوی در رو کردم سمت مادرجون
-دیگه اون چشمارو دریایی نبینم
-نمی دونم چرا بعضی حرفات مثل محمد میشه
یه لب خنده زدم:خوب چون نوه اخرشم
از اتاق امدم بیرون خونه تاریک بود به ساعتم نگاه کردم 5:30بود حتما همشون خواب هستن
رفتم سمت باغ میخواستم برم روی تاپ همیشگیمون بشینم و فکر کنم به این اینده نا معلوم
از بقل استخر گذشتم رفتم سمت جنگل که همجاش پره درخت بود هرکی میومد اینجا گم میشود ولی خوشبختانه من این باغو تا ته حفظم هیچوقت گم نمی شم
رفتم روی تاپ نشستم
خوب باید چیکار کنم دراز کشیدم روی تاپ یعنی باید ازدواج کنم اگر ازدواج کنم یکی از شرکتای بزرگ به من میرسه ولی اخه من الان باید چیکار کنم
یک عان احساس کردم تاپ داره خودش تکن می خوره بدون این که من حولش بدم رومو کردم سمت تاپ
-تو اینجا چیکار میکنی
-داشتم رد میشودم دیدمت
دوباره دراز کشیدم
-به چی فکر میکنی
-به نظرت باید به چی فکر کنم
-به اینده خودتو من درسته
-چقدر تو باهوشی افرین
-نظره لطفته خوب فکرات تموم شود
-نه تازه اولشه
-چقدر ناز داری تو دختر بیخیال
-چی بیخیال ؟؟!!
یک دفعه یه چیزی به ذهنم خورد




این پایینی هم یادتون نره +بزنید همون بالا اون بقل باور کنید
بقشیش برای بعد ببینم چقدر داستانو دوست دارید میزارم
عشق و خیال | shayesteh 96 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتابفراموش نشه

ویرایش توسط shayesteh 96 : ۱۷ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۵۷ قبل از ظهر
shayesteh 96 آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان خانم نخ ، آقای سوزن ؟! | shayesteh 96 کاربر انجمن shayesteh 96 تایپ رمان 50 ۲ اسفند ۱۳۹۲ ۰۴:۰۱ بعد از ظهر
عشق و خیال | shayesteh 96 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب shayesteh 96 نوشته کاربران سایت 13 ۴ خرداد ۱۳۹۲ ۰۱:۵۳ بعد از ظهر
عشق و خیال | shayesteh 96 کاربر انجمن | موبایل pegah.a رمان موبایل نوشته کاربران سایت 0 ۲۷ آبان ۱۳۹۱ ۱۱:۱۴ قبل از ظهر
دانلود رمان عشق و خیال | shayesteh 96 کاربر انجمن honey_x رمان نوشته کاربران سایت 0 ۲۶ آبان ۱۳۹۱ ۰۳:۲۳ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۰:۵۶ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا