بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۵ تير ۱۳۸۹, ۰۷:۲۹ بعد از ظهر   #11 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش خبر
 
پرهوده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
Post

فصل ششم- قسمت دوم
بعد از فکر کردن، به این نتیجه رسیدم که کامیار باید تکلیف مرا روشن کند. امشب فرصت خوبی برای صحبت با او بود. از این که نرفته بودم دلم گرفت، خواستم آماده شوم اما دیر شده بود. به نماز ایستادم، تلفن مدام زنگ میزد.
- بله بفرمایید...الو بفرمایید
صدایی ضعیفتر از آن سو گفت:
- کبریا تویی؟
- بله شما؟ صدا نمیاد لطفا بلند تر صحبت کنین
سکوت کرد، با خواهش پرسیدم:
- لطفا خودتونو معرفی کنین،خواهش میکنم.
دوباره صدایی در گوشی پیچید و گفت:
-یه بخت برگشته.
و گوشی را قطع کرد. صدا به نظرم آشنا آمد، یا خود گفتم:
- این چه شوخی بی مزه ای بود.
به فکر فرو رفتم.گوشی را برداشته و شماره تلفن کامیار را گرفتم. چندبار بوق زد، گوشی برداشته شد اما کسی از آن طرف حرف نمیزد. پرسیدم:
- کامیار تویی؟
جوابی نشنیدم. دوباره پرسیدم:
- کامیار خواهش میکنم حرف بزن، میدونم الان تو به خونه ما زنگ زدی، ببین منم مثله تو توی خونه زندونی شدم، سالهاست که انتخاب کردم، اگه بهترین و پاکترین نمیدونم خوبترین به سراغ من بیاد من تورو ترجیح میدم. تورو به خدا حرف بزن، بگو چی شده؟
دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم ، اشکم سرازیر شد. پس از سکوتی کوتاه کامیار با صدایی گرفته و محزون پرسید:
- تا آخر با منی؟ با دیدن مشکلات شونه خال نمیکنی؟ زندگی من فراز و نشیب زیادی داره، تموم اونا رو تحمل میکنی؟
- چی شده، این چه صداییه که...
- مهم نیست ، فقط جواب منو بده..
- گفتم که انتخاب کردم و تا آخرم وایسادم.
-پس برای خواستگاریت میام.
- پس با بابا در این باره...!
- مساله رو با پدر در میون گذاشتم، گفتم که قصد من برای خواستگاری قبل پیمان بوده.
- بابا چی گفت؟
- هیچی گفت با مادرت صحبت میکنه.
- کامیار من تا فردا باهاشون صحبت میکنم و بعد بهت میگم. فقط خواهش میکنم رفتارتو تغییر بده.
- چه رفتاری؟
- با این رفتار و اخلاقی که تو پیش گرفت من کاملا روحیه امو باختم.
خندید و با بیحالی گفت:
- باشه تسلیم، پس منتظر تلفنت هستم.
به طبقه اول رفتم، پس از یک ساعت پدر و مادر آمدند.متوجه شدم بیفایده به انتظارشان نشسته ام. پدر که به طبقه بالا میرفت، گفتم:
- بابا من تموم فکرامو کردم.
پدر برگشت و گفت:
- مثله اینکه با عجله فکر کردی.
مادر آمد و گفت:
- بهتره امشب حرفی نزنیم. من خسته ام فردا شب درباره اش حرف میزنیم.
مثل غریبه ها حرف زدو رفت. پدر متوجه بی اعتنایی مادر شد و گفت:
- مادرت حق داره، با برخوردهای خانواده پیمان....
از جای برخاستم و به طرف پنجره رفتم، پدر گفت:
- این حرکت، بی ادبی تورو نسبت به حرفای من نشون میده، کبریا من از تو توقع ندارم.
- بابا نمی خواستم بی حرمتی کرده باشم ولی منم حقی دارم.
- صد در صد ولی این راهش نیست، نشستی توی خونه و به این حرکات فکر کردی؟ همون بهتر که تا فردا شبم فکر نکنی، شب به خیر.
پدر رفت. ناگهان مادر فریاد زد و شروع به گریه کرد، سکوت کردم مادر به آشپزخانه رفت. پدر نگاهی تند به صورتم انداخت و به دنبال مادر رفت. چشمهایم را بستم و سرم را روی میز گذاشتم، خدایا چه باید میکردم؟ آرام و آهسته به اتاقم پناه بردم بدنم می لرزید، چشمانم سیاهی رفت، حس کردم سبک شده ام، روی تختم افتادم و به خوابی عمیق فرو رفتم.
پدر در حالی که دستمالی خیس را روی پیشانیم می گذاشت آرام گفت:
- کبریا! دخترم چطوری؟
چشمانم را باز کردم، آفتاب تندی از پنجره اتاق میتابید فهمیدم ظهر است و تب شدیدی داشتم، پدر و مادر به زحمت بلندم کردند و دو قرص در دهانم گذاشتند، مادر برایم سوپ پخته بود ولی اشتها نداشتم. دوباره تا عصر خوابیدم و شب هم از شدت سردرد حتی به پدر ومادر اجازه ندادم برای روشن کردن چراغ وارد اتاقم شوند. فردا هم نه غذا خوردم و نه به دانشگاه رفتم، دیگر انرژی نداشتم دکتر آمد و پس از معاینه به پدر و مادر گفت ضعف دارد و تب شدید باعث بی اشتهایی او شده است و اگر این وضع ادامه داشته باشد برای او خطرناک است.
پدر و مادر تصمیم گرفتند مرا به بیمارستان ببرند تا سرم غذایی به من وصل کنند. آنها از اتاق خارج شدند. به زحمت از جا برخاستم و در را قفل کردم، از اینکه مادر مرا درک نمیکرد، ناراحت و افسرده شده بودم و دیگر هیچ چیزی از آنها نمی خواستم. در همان پشت در به زمین افتادم و از هوش رفتم، شاید چند ساعتی گذشته بود و من هیچ نفهمیده بودم. ناگهان در تاریکی صدای گریه مادر را شنیدم که التماس میکرد و می گفت:
- کبریا عزیزم درو باز کن ببین کی اومده!
در خواب و بیداری صدای آشنایی توجه ام را جلب کرد، کسی آرام از پشت در آهسته زمزمه میکرد:
- عشق یعنی سفر قلب به قلب
به سفر رفتن صد جای به خاک افتادن
عشق یعنی که نگاهی با اشک
سوی مغرب شدن و دست دعا برداشتن
بوی گل مریم به مشامم رسید ولی حس میکردم تمام اینها دروغ است، دوباره همان شعر تکرار شد، با بیحالی تبسم کردم و شروع به گریه کردم.شنیدم کامیار از پشت در به پدر و مادر گفت:
- خواهش میکنم شما پایین باشید، من سعی میکتم که درو باز کنم.
صورتش را به در نزدیک کرد و گفت:
- کبریای من، کبریا خانوم حالا دیگه منو هم حساب نمیکنی؟ این چه کاریه که انجام میدی؟ مگه بچه شدی؟ درو باز کن حداقل به خاطرمن! دلم برای چشای دریاییت تنگ شده، برات گل مریم آوردم اون وقت میخوای اینطوری زن کامیار بشی؟ درو باز کن برات یه مژده دارم.
از لحن مهربانش خنده ام گرفته بود ولی جان در بدن نداشتم. حتی یک کلمه هم نمی توانستم حرف بزنم. گفت:
- پدر و مادرت نگرانن، اونا خواستن که من به اینجا بیام ، از امروز منو تو با هم نامزد شدیم.
آرام دستانم را به قفل در نزدیک کردم نمی توانستم کلید را بچرخانم.کامیار گفت:
- کبریا عزیزم سعی خودتو بکن، میدونم ضعیف شدی، کلیدو بچرخون اگه نمیتونی کلیدو دربیار و از زیر در برام بفرست.
کامیار از آن طرف به قفل دستکاری کرد و کلید افتاد، توانستم با انگشتان بی جانم کلید را به آن طرف در بفرستم و در همان حین از شدت درد از هوش رفتم.
وقتی به هوش آمدم در بیمارستان بودم. پدر، مادر و کامیار بالی سرم ایستاده بودند. سرم به دستم وصل کرده بودند و مادر به من لبخند زد. پس از چند دقیقه دکتر آمد و گفت:
- خطر رفع شده و کلیه هاش دوباره فعال شدن، صبح مرخص میشه.
دکتر رفت. من شرمنده شده بودم، کامیار به پدر و مادر گفت:
- شما برید، من خودم تا صبح به خوبی ازش پرستاری میکنم.
پدر و مادر وقت رفتن دستان مرا گرفتند، پدر گفت:
- کبریا از امروز تو و کامیار نامزد هستین و ما این مسئله رو به رسمیت میشناسیم و بعدا همه رو مطلع میکنیم. به هردوتون تبریک میگم و امیدوارم زندگی خوب و شیرینی رو شروع کنین.
قطره ای اشک از چشمان من و مادر سرازیر شد. آنها رفتند، من و کامیار ماندیم، کامیار دستمال کاغذی آورد و با مهربانی اشک چشمانم را پاک کرد و گفت:
- کبریا هیچ وقت دلم نمیخواد چشماتو گریون ببینم، حیف نیست که خنده به لبات نشینه و از چشات اشک بباره؟
هردو خندیدیم و تا صبح با هم از عشق گفتیم و از آینده.
با لبخند دفتر را بستم. چه خاطرات شیرینی را یادداشت کرده بودم.
**************************************
با شنیدن اذان صبح وضو گرفتم و نماز خواندم، پس از نماز برای شادی روح پدر و مادر فاتحه ای قرائت کردم. هرچه سعی کردم لخوابم ، خوابم نبرد. هوا هم خوب روشن نشده بود که برای خرید از منزل شوم، تصمیم گرفتم دوباره به سراغ دفترچه خاطرات بروم، دیگر چیزی نمانده بود که به این روزها متصل شود، دوباره دفتر را باز کردم.
***************************************
روز به روز حالم بهتر میشد، پنج شنبه، روزی که آقای پورسینا مارا مهمان کرده بود فرارسید. کامیار و دیگر دوستان و همکاران پدر به اتفاق همسران و فرزندانشان نیز دعوت شده بودند. با کامیار تصمیم گرفتیم که خیلی شاد به مهمانی بویم تا پدر نامزدی مارا رسما اطلاع دهد و درضمن با یک تیر دو نشان میزدیم چون آقای سمیعی و عمه هم آنجا حضور داشتند.
کامیار به خانه ما آمد تا به اتفاق هم به مهمانی برویم، قبل از حرکت او به اتاق من آمد تا مرا ببیند. در بدو ورود هردو مات و مبهوت به یکدیگر نگاه کردیم. خدایا کامیار چه زیبا شده بود، موهای فرم گرفته با کت و شلواری صدری رنگ و زیبا که برازنده اش بود. کامیار به طرفم آمد، لباسی مخمل به رنگ شب آسمان پوشیده بودم، نگاهی تحسین برانگیز بر من انداخت و گفت:
- چقدر زیبا شدی؟
گفتم:
- ممنونم تو هم زیبا شدی.
ناگهان ناراحت شد و به روی تخت من نشست و در فکر فرورفت. پرسیدم:
- چی شد؟ چرا ناراحت شدی؟
آهی کشید و گفت:
- نه چیزی نست حقیقتش میترسم.
گفتم:
- از چی میترسی؟ مگه چی شده؟
گفت:
- از اینکه لیاقت تورو نداشته باشم، از اینکه مردم بگن حیف کبریا نیست که چنین پیرمردی رو برای زندگیش انتخاب کرده؟ و کامیار لایق این دختر نیست.
پی از اتمام حرف هایش روبرویش نشستم، دوباره مثل همیشه اخم کردم، چشمانم پر از اشک شد. گفتم:
- حرفای مردم برای من اندازه پشیزی ارزش نداره، هرکی نمیتونه من و تورو ببینه کور بشه، تو برای من بهترینی، فقط قول بده همیشه با من باشی و همسر خوبی برام باقی بمونی.
کامیار سرم را به صورتش نزدیک کرد و پیشانیم را بوسید، دانه اشک من دست هایش را خیس کرد، به آنها نگاه کردو دانه اشک را آرام به صورتش مالید و گفت:
- قسم به قطره های اشک تو که برام خیای عزیزه همیشه بهت وفادار میمونم.
صدای پدر و مادر شنیده میشد که میگفتند:
- کامیار، کبریا بیاید، کجا موندین؟
کامیار شنل مرا برداشت و بر دورم پیچید. با هم پایین رفتیم، چنان برازنده هم بودیم که پدر و مادر با لبخندی متعجب مارا تا پایین پله ها همراهی کردند و برایمان دست زدند. من در ماشین کامیار نشستم و پدر و مادر با ماشین خودشان، به راه افتادیم.

ویرایش توسط پرهوده : ۲۵ تير ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۳۴ بعد از ظهر
پرهوده آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۱ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۴ بعد از ظهر   #12 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

استارتر ادامه کتاب رو میدن لطفا پست ندین!



زندگی غم کده ای بیش نبود
سهم ما جز غم وتشویش نبود
به کدام خاطره اش خوش باشیم
که کدام خاطره اش نیش نبود


farnaz58 آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۱ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۳۱ بعد از ظهر   #13 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش خبر
 
پرهوده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
Post فصل هفتم - قسمت اول

با ورود ما پیمان متعجب به من و کامیار نگاهی کرد. پس از خوشامد گویی گفت:
- چقدر خوشحال شدم ازین که سرافرازمون کردین ف پدرو مادرتون گفتن که هفته پیش درس داشتین و حالتون هم زیاد خوش نبوده، ترسیدم نکنه امروز هم مارو قابل نودنید.
با لبخندی گفتم:
- خواهش میکنم امروز هرطور بود سعی کردم خدمت برسم.
آن قدر شوق زده بود که منظور حرف های مرا نفهمید. از دور عمه و آقای سمیعی را دیدم که به طرف ما می آمدند، عمه مرا در آغوش گرفت بلند بلند گفت:
- وای که چه برادرزاده زیبایی دارم.
چنان این جملات را ادا کرد که تمام میهمانان توجهشان به ما جلب شد. خجالت کشیدم و به عمه گفتم:
- عمه لطفا کمی آرومتر، آبرومون رفت!
عمه گفت:
- وا چه چیزی؟ چه آبرویی؟ مگه حرف بدی زدم؟
و به کامیار نگاه عمیقی انداخت و گفتک
- با برادرم تشریف آوردید؟
کامیار گفت:
- بله استاد فرمودند به منزلشان برم تا به اتفاق هم به مهمانی بیایم.
عمه دستان مرا گرفت و به میان جمع برد، بار دیگر مرا معرفی کرد، پس از اتمام معرفی لبخند لطف دوستان پدر و همسرانشان را دیدم، در جواب لبخندی زدم و به عمه گفتم:
- عمه من قبلا سعادت آشنایی با عزیزان رو داشتم!
عمه چون خجالت کشیده بود گفت:
- من...، فکر کردم خانم ها و آقایون رو ندیدی.
گفتم:
- چرا البته از معرفی مجدد شما هم ممنونم چون اسامی عزیزان رو فراموش کرده بودم.
از همان جا به کامیار نگاهی کردم و خندیدم او هم لبخندی به لب آورد. پیمان از راه رسید، نگاهم کرد و گفت:
- اگر مایل باشید، بریم تا اتاق هنریم رو نشونتون بدم.
من هنوز جواب نداده بودم که او مرا به طرف راهرویی مشایعت کرد. از پیچ راهرو گذشتیم و من توانستم نگاه ناراحت کامیار را ببینم. وارد اتاقی زیبا شدیم. به روی دیوار دو گیتار زیبا نصب شده بود و در گوشه اتاق یک ارگ موجود بود. در یک طرف، تخت و لوازم شخصی، چند تابلوی تقاشی شده به روی دیوار و در طرفی دیگر پنجره ای بزرگ رو به باغی زیبا. در باغ میز بزرگی برای شام چیده شده بود. دکور و نور اتاق زرشکی بود و کف اتاق با سرامیک های زرشکی آینه ای مفروش شده بود. بیرون اتاق پیمان تا پذیرایی همه چیز سفید بود مثل کاخی سفید رنگ که دیوارهایش میدرخشیدند.
لوستری بزرگ از طبقه بالای پذیرایی آویزان بود و تا طبقه اول امتداد داشت و زیبایی خاصی به هردو طبقه بخشیده بود. پیمان روبرویم ایستاد و گفت:
- امیدوارم از اتاقم خوشتون اومده باشه؟
گفتم:
- بله کلا خونه تون زیباست.
گفت:
- قابل شمارو نداره، پدر گفته اگر ما با هم ازدواج کنیم عمارت اون طرف باغ رو به من میده. اونجا هم شکل و شمایل همین طرف رو داره، اما با مقیاسی کوچکتر که البته زیباتر هم هست و من تصمیم گرفتم تا شما عروس این خانواده نشدید من به اون طرف نرم.
نفسم به شماره افتاده بود، گفتم:
- با اجازه تون باید هرچه زودتر به پدر و مادرم ملحق بشم. این طرز رفتار ا صورت خوشی نداره.
پیمان گفت:
- بله حتما فقط قبل از رفتن هدیه ای برای شما در نظر گرفتم که اگه بپذیرید اون رو به شما تقدیم کنم.

*****************************************
ادامه دارد
پرهوده آنلاین نیست.  
قدیمی ۱ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر   #14 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش خبر
 
پرهوده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
Post فصل هفتم - قسمت دوم

گفتم:
- خواهش میکنم، ولی اگر این کار جلوی جمع صورت بگیره شاید بتونم اون رو قبول کنم.
فورا دویدم و از اتاقش بیرون رفتم، او هم به دنبالم میدوید و مرا صدا میزد. خود را به جمع رساندم، کامیار نبود، کنار مادر نشستم و تند تند برای مادر ماجرا را تعریف کردم، مادر گفت که کامیار با پدر به باغ رفته اند تا کمی باهم صحبت کنند. خیالم راحت شد، پس از یک ساعت همه به باغ فراخوانده شدند تا شام بخورند. کامیار و پدر بازگشتند، کامیار پیش من آمد و گفت:
- کجا رفتید؟
گفتم:
- به زور خواست منو ببره تا اتاقشو نشونم بده ولی من فورا برگشتم. امیدوارم ناراحت نشده باشی.
با لحن آرامی گفت:
- طولی نمیکشه که اونو از گروه اخراج میکنم، پسرک بدجوری دور من میچرخه.
من هیچ چیز نگفتم و همگی برسر میز شام آماده شدیم. پیمان با خشم به صورت کامیار نگاه میکرد و دندان هایش را به هم میکشید و کامیار با کمال خونسردی غذایش را میخورد. پس از صرف شام آقایان مشغول بحث در مورد ملودی یکی از شعر های من بودند که تنها خواهر پیمان که پونه نام داشت آمد و به من گفت:
- کبریا اگر مایلی بیا تا عمارت اون طرف باغ رو نشونت بدم.
گفتم:
- نه اونجا تاریکه و من از تاریکی می ترسم ترجیح میدم همین جا پیش بقیه باشم.
پونه خندید و گفت:
- اون طرف با اینجا فرقی نداره، اتفاقا چراغ هاش روشنه بیا بریم و زود برمیگردیم.
کامیار رویش را به سمت ما برگرداند تا ببیند من چه میکنم. مادر در همان حال گفت:
- خب کبریا جان چرا دعوت پونه جون رو رد میکنی؟ برید هم با پونه قدمی تو باغ بزنید و هم از عمارت اون طرف باغ دیدن کنید چه اشکالی داره؟
حس کردم پیمان هم تمام هوش و حواسش به ماست ولی بروز نمیدهد. به کنار کامیار رفتم و به او گفتم:
- من نمیدونم باید چیکار کنم؟
کامیار گفت:
- برو ولی مواظب باش و زود برگرد.
وقت رفتن متوجه شدم که پیمان هم نسبت به رابطه من و کامیار حساس شده است. ای کاش پدر به زودی نامزدی مارا اعلام میکرد. با پونه دست در دست هم به آن سوی باغ رفتیم. کمی می ترسیدم ولی پونه شعر می خواند و مرا با خود میبرد. به عمارت رسیدیم، چقدر زیبا بود، پدر پیمان همه چیز را در حق دو فرزندش کامل ادا کرده بود. پونه گفت:
- بریم داخل.
از پونه پرسیدم:
- پونه تو اگه ازدواج کنی کجا زندگی میکنی؟ با شوهرت به منزلش میری یا همین جا زندگی می کنید؟
پونه پاسخ داد:
- پدر همیشه میگه من همین دو بچه رو دارم و باید اون ها تا عمر دارم در کنار من تو همین خونه زندگی کنن. بنابراین اگه پیمان با تو ازدواج کنه به این عمارت میاد و من وقتی ازدواج کردم طبقه بالای عمارت بزرگ مال من میشه.
به فکر رفتم، از پونه پرسیدم:
- اگر عروستون یکی یدونه باشه پدرت راضی میشه که پیمان با خانواده خانمش زندگی کنه؟
پونه گفت:
- اگه منظور خودت هستی که هرچی خودت میگی، ولی فکر بقیه رو نکردم
پوزخندی زدم و در دل گفتم عجب زندان زیبایی ساخته اند گرچه زندان بان های بدی نیستند. داخل عمارت زیبا بود فقط کمی تاریک بود. با وجودی که پیمان میگفت عمارت این سوی باغ از آن عمارت کوچک تر است، اتاق های بزرگی داشت. با پونه به طبقه دوم رفتیم همه جا فرش شده بود و اثاثیه کمی در اتاق ها موجود بود. به پونه گفتم:
- دیگه بسه بیا برگردیم تا از مهمونی فیض ببریم.
پونه گفت:
- فعلا خوب خونه ات رو نگاه کن ببین می پسندی؟
از طرز صحبت پونه ناراحت شدم اصلا نمی دانستم باید از کدام طرف پایین بروم. قاب عکس زیبایی نظرم را جلب کرد، دختری با یک سبد گل رز صورتی رنگ، چقدر دخترک زیبا بود او چشمانی آبی داشت. صورتی گرد و چشمانی درشت و کشیده ولی چقدر قیافه دخترک به نظرم آشنا آمده پونه را صدا زدم او نبود، هرچه در اتاق ها به دنبالش گشتم پیدایش نکردم بلند صدایش زدم، ترسیده بودم ولی انگار صدایم را نمی شنید. پونه کجا رفته بود؟ آیا قصد شوخی داشت؟ با گریه فریاد کشیدم:
- پونه من حالم خوب نیست ازین شوخی متنفرم کجایی؟
انگار آب شده بود و به زیر زمین رفته بود. از بالای ایوان عمارت بزرگ را میدیدم ولی نمیدانستم از کجا به طبقه پایین بروم. دوباره به اتاقی که تابلو نصب شده بود رفتم تا شاید بتوانم از آنجا راه خروجی به پایین پیدا کنم. هر اتاق دو در داشت. هرچه آن اتاق را گشتم، نتوانستم راه خروج را بیابم، سرگردان به تابلو خیره شدم، ناگهان از شیشه تابلو سایه ای پشت سرم دیدم، ترسیدم، برگشتم و پیمان را دیدم که آرام به من نزدیک میشود و لبخندی خشن بر گوشه لبانش دارد. نمیدانستم از ترس چه کنم، چرا پیمان این طور بود؟ لب به سخن گشود و گفت:
- چرا میترسی؟ مگه من ترسناکم؟
آرام آرام عقب میرفتم و او آرام به طرفم می آمد با چشمانی نافذ نگاهم میکرد و جملاتی به زبان می آورد که مرا بیشتر می ترساند. او میگفت:
- پس برای اومدن به اتاقم باید از اون اجازه بگیری؟ برای شام خوردن و به این عمارت اومدن باید از اون اجازه بگیری؟ پس برای بله گفتن سر عقد و برای به من پیوستن باید از اون اجازه بگیری؟
فریادی کشید و گفت:
- آره ؟ باید برای همه چیز از اون اجازه بگیری؟
من لال شده بودم و نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم. فقط آرام عقب میرفتم، دوست داشتم فرار کنم اما هیچ کس صدای مرا نمی شنید و اگر هر بلایی سرم می آمد هیچ کس نمی فهمید. آوردن من به این سوی باغ همه طبق نقشه بود. دوباره پیمان گفت:
- من نمیذارم با اون مرتیکه کثیف ازدواج کنی، فکر میکنی نمیدونم چقدر به هم علاقه دارین؟
از چشمانش خون می بارید و من نمیدانستم چه باید بکنم؟ ناگهان به طرفم حمله کرد و نزدیک بود مرا به زمین بزند، از دستش فرار کردم. بلند گفت:
- کاری میکنم که فقط بتونی با خودم از دواج کنی.
من فریاد می کشیدم و کمک می طلبیدم. ناگهان وسط اتاق بر زمین افتادم، سرم را در بین دستانم گرفتم و بلند بلند گفتم:
-خدایا من از بی آبرویی می ترسم، کمکم کن، منو از دست شیطان نجات بده.
به حال ضجه افتاده بودم دیگر توان دویدن نداشتم تا فرار کنم. پیمان ناگهان آرام شدو به گریه افتاد. سرم پایین بود ناگهان دستانی قوی مرا بلند کرد، از ترس جیغ کشیدم، چشمانم را بستم و از خدا مرگم را خواستم که در آن حالت ناگهان خود را در آغوش کامیار دیدم، او مرا به گوشه ای گذاشت به طرف پیمان حمله کرد. با هم گلاویز شدند و من گریه کنان خواستم تا یکدیگر را رها کنند، التماس میکردم، به طرفشان رفتم اما در حین دعوا کامیار به من خورد و من محکم به زمین افتادم، مرا بلند کرد تا به طبقه پایین برویم. ترسیده بودم، پیمان در حالی که گریه می کرد فریاد کشید، گفت:
- چرا بین اون و من ، اون رو انتخاب کردی؟ هنوز تورو ندیده عاشقت بودم به خدا اگه با من زندگی کنی همیشه خوشبختی. فقط توصیف چهره ات رو شنیده بودم که این تابلو رو کشیدم، همون روز کنسرت که تورو دیدم، تا صبح کاملش کردم و به دیوار خونه ام نصب کردم.
تازه فهمیده بودم که چهره ای که به نظرم آشنا می آمد، خودم بودم. در بین این عمارت و عمارتی که میهمانان قرار داشتند جوی آبی روان بود، از این که سر و وضع نا به سامانی داشتم ناراحت بودم. به کامیار گفتم:
- الا اگه بابا و مامان منو با این وضع بد ببینن میترسن، بهتره که دست و صورتم و بشورم و خودمو مرتب کنم.
با کمک کامیار خودم را مرتب کردم و به جمع پیوستیم. دیر وقت بود، همه عزم رفتن کرده بودند. پدر کامیار را به گوشه ای کشید و چیزی در گوشش گفت، بعد خطاب به حضار گفت:
- دوستان، من امشب میخوام خبری خوش رو به شما اعلام کنم که به همین مناسبت به زودی جشنی رو در منزل ما به پا کنیم.
آقای پورسینا و همسرش هردو خوشحال به سمت پدر آمدند، میدانستم چه فکر میکنند، ولی واقعا برایشان متاسف بودم. پدر اضافه کرد:
- امشب من نامزدی دخترم رو با مردی که همه میشناسن اعلام میکنم شما همه دخترم کبریا رو میشناسید
در بین صحبت های پدر متوجه عمه و آقای سمیعی شدم که هردو از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. خسته از واقعه ای که برایم پیش آمده بود چشم به لبان پدر دوختم. پدر گفت:
- اکنون نامزد کبریا رو معرفی میکنم، اون هیچ کس نیست جز کامیار عزیزم که الان اون رو رسما نامزد کبریا میخونم.
عمه و آقای سمیعی متعجب به پدر نگاه کردند و پدر پیمان آقای پورسینا فورا آنجا را ترک کرد. حضار همه از تعجب مبهوت مانده بودند و من به کامیار لبخندی پراز شادی هدیه کردم. کامیار که توقع چنین برخوردی را از همکارانش نداشت به طرف من آمد دستانم را گرفت و بوسه ای بر دستانم زد، دستش را به روی بازوی راستم گذاشت و منتظر تبریک دوستان شد. اول پدر و مادر هردو مارا بوسیدند و تبریک گفتند و عمه با چشمانی اشک آلود از منزل آقای پورسینا خارج شد. نگاهم به طبقه دوم افتاد متوجه شدم پیمان و پونه مرا تماشا میکنند. پیمان آرام از پله ها پایین آمد و جعبه کوچکی به دستانم داد و تبریک گفت. جعبه را باز کردم. درون آن گل سینه طلا با نگین های برلیان وجود داشت . این هدیه ارزش مادی فراوانی داشت. خواستم آن را برگردانم که پیمان گفت:
- خودم خواستم که این هدیه مال شما باشه
و مارا ترک کرد. به منزل برگشتیم. پدر گفت جشن نامزدی مارا تا دو هفته دیگر در منزل خودمان برپا میکند. چند روز گذشت و پدر دوستان و اقوام را دعوت کرد. اما عمه فامیل را مجاب کرده بود که در نامزدی من و کامیار شرکت نکنند و آقای پورسینا نیز دوستان پدر را مجاب کرده بود که آنها نیز در جشن نامزدی من و کامیار شرکت نکنند. همه تلفنی تبریک گفتند و هیچ کس حاضر نشد در جشن نامزدی ما شرکت کند. ماهم از برگزاری این جشن صرف نظر کردیم ، اما رسما نامزد شدیم.
پس از مدتی من فارغ التحصیل شدم و کار کامیار هم بالا گرفت، وقتش کم شده بود و مدام با پدر سرگرم ساختن موسیقی، خواندن و اجرای آن بود. تعداد بسیاری از شعرهای او سروده های من بود و این خود امتیاز بیشتری برای مشهور شدن کامیار محسوب میشد. پس از گذشت یکسال و نیم پدر تصمیم گرفت که دیگر مراسم ازدواج مارا به پا کند، اما کامیار گفت که آمادگی ندارد و باید تا مدتی کار کند. پدر نگران آینده ما بود و با مادر همیشه مساله ازدواج من را به کامیار تذکر میدادند و کامیار میگفت:
- به کوری چشم دشمنام باید بهترین عروسی رو برای کبریا بگیرم
ولی باز هم از جشن عروسی خبری نبود.
خاطراتم را تا همین جا نوشته بودم.

**************************************

پایان فصل هفتم
پرهوده آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۶ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۰۰ بعد از ظهر   #15 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

Idin98i عزیز کتاب رو ادامه میدن
لطفا پست ندین
و با امتیاز + و تشکر همراهیشون کنین
farnaz58 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۱۸ بعد از ظهر   #16 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Idin98i آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

فصل هشتم
ساعت نه صبح شده بود تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم کامیار بود گفت:سلام صبح بخیر تازه بیدار شدی خانم خانما؟
از لحن گفتارش خوشم امد وگفتم:نه تا صبح بیدار بودم.
گفت:تا صبح چی کار می کردی؟
گفتم:هیچی دفتر خاطراتم رو مرور می کردم تا ببینم آخر شاهنامه به کجا می رسه؟
گفت:انشاا... که خودش است راستی زنگ زدم ببینم شب چیزی لازم نداری بگیرم بیارم؟چون ضبط دارم احتمالا منو پیدا نمی کنی تا شب که خدمت برسم.
گفتم:نه به امان خدا فقط یادت نره که نمازت رو بخونی.
گفت:چشم من آدم خوبی شدم نمازم رو می خونم خداحافظ.
آماده شدم تا به خرید بروم.
در راه خرید با خودم فکر می کردم اگه کامیار قبول کنه ودر عیدی که در پیش داریم ازدواج کنیم دیگه مشکلی نداریم.مدت هاست که از فوت پدر ومادرم می گذره.آنها همیشه نگران عاقبت ما بودن پس دیگه جای بهونه باقی نیست وکامیار نمی تونه بگه دختر پدر ومادرت تازه به رحمت خدا رفته ان کمی دندون رو جیگر بذار شاید او نمی دونه دیگه درست نیست من تنها بمونم.خرید رو انجام دادم وبه خونه برگشتم با خودم گفتم اول به منزل عمه تلفن کنم بعد آشپزی را آغاز کنم.گوشی را برداشتم وشماره عمه را گرفتم آقای سمیعی گوشی را برداشتند گفتم:سلام کبریام.
گفت:به به سلام دخترم چه طوری؟چرا کم پیدایی؟دیگه نمی گی اون طرف شهر عمه ای هم دارم؟تو تنهایی چکار می کنی؟
خندیدم وگفتم:منو به خوبی خودتان ببخشید تازه تازه به خودم میام.روزگاری سخت رو پشت سر گذاشته ام می دانید بهترین پدر دنیا وخوب ترین مادر دنیا را از دست داده ام.آقای سمیعی گفت:خدا رحمتشان کند گلی زیبا هم چون تو را به یادگار گذاشته اند وتو یادگار بهترین دوست من هستی.کبریا از تو خواهش می کنم هرکاری داری اول به من بگو می دانی ما خیلی دوست داریم که تو مال ما باشی ولی صلاح مملکت خویش خسروان دانند وتو دختر بزرگی هستی!
ـ من هم برای خوشبختی فرساد دعا می کنم ولی برای من همه چیز دیر شده ومن پایبند عشقم هستم.به هر تقدیر وقت شما را نمی گیرم عمه منزل هستند؟
ـ نه برای کارهای پاسپورتش به اداره گذرنامه رفته.
ـ مگر عزم رفتن دارید؟
ـ من از برنامه ها بی اطلاعم هر چه برنامه ریزی است عمه ت وپسرها انجام می دهند ولی تا انجا که می دانم مثل این که رفتنی هستیم.
ـ برای چه مدت؟
ـ مدت را نمی دانم ولی به گفته ی عمه ات منزل را باید به فروش بگذاریم در ضمن عمه ات تصمیم دارد هرچه زودتر تکلیف تو را هم روشن کند درست است؟
ـ بله عمه با من تماس گرفتند ولی متاسفانه کمی تند روی کردند من هم با شما تماس گرفتم که بگویم فردا برای شام منتظرتان هستم.
ـ چرا برای شام؟ساعت 8 شب چطور است؟
ـ من با شما تعارف ندارم لطف بفرمایید وشام تشریف بیاورید می دانم دست پخت من به دست پخت عمه نمی رسد.
ـ دخترم این چه حرفی است فکر نمی کردم عمه ات بپذیرد حالا بگذار برای بعد شام مزحم شویم ولی قول می دهم قبل از رفتنمان حتما یک شب شام مزاحمت شویم.
خندیدم وگفتم:
ـ آقای سمیعی در هفته آینده بابت فروش سهام پدر وپولهای بانکی اش احتیاج به کمک وهمراهی شما دارم اما می خواهم عمه ندانند چون وقت آن رسیده که تکلیف سهام وحسابهای پس انداز پدر ومادر روشن شود وآن زمین واین خانه به من واگذار شود.
آقای سمیعی خنده آرامی کرد وگفت:
ـ دختر من می ترسم آخر با این ثروت بلایی سر خودت بیاوری!اما پدرانه تو را پند می دهم که حتی کامیار نباید از مقدار این اموال سردربیاورد تو جوان هستی وتجربه کافی نداری نه کامیار بلکه هیچ کس.
ـ باز هم از تذکر شما ممنونم فردا منتظرتان هستم.اگر امری ندارید فعلا خداحافظ.
ـ خدا نگهدار دخترم به امید دیدار.
گوشی را گذاشتم دلم از آن چه که شنیدم گرفت یعنی عمه واستاد سمیعی ایران را برای همیشه ترک می کنند ومن تنها وبی کس می مانم ولی نه من کامیار را دارم تا کامیار هست تنهایی برایم مفهومی ندارد.
با این امید وارد آشپزخانه شدم وبه کارهایم مشغول شدم ساعت 4 کارهایم تمام شد دوش گرفتم تا بوی غذا از من دور شود پس از آن بلوزی شیری رنگ به همراه یک دامن مشکی بلند پوشیدم موهایم را جمع کردم وآرایش ملایمی کردم ساعت در حدود 5:30 بود پائین آمدم میوه ها را اماده کردم وگل های مریم روی میز را مرتب کردم چند گل مریم کوچک در یخچال گذاشته بودم آوردم وروی چند پلکان حیاط تا در ورودی پذیرایی چیدم تا کامیار وقت ورود از دیدنشان شاد شود.
با چند مریم باقی مانده موهایم را تزئین کردم ومنتظر ماندم قرار ما ساعت 4 بود.خانه را بوی گل مریم پر کرده بود.ساعت 7 شد ولی کامیار هنوز نیامده بود نگران شدم روبروی پنجره ایستادم به آسمان صاف نگاه کردم ستاره ها کم کم نمایان می شدند به حیاط رفتم سرد بود برگشتم وشالی دور سر و گردنم پیچیدم دوباره به حیاط بازگشتم در حیاط را باز کردم به خیابان نگاه کردم هیچ خبری نبود برگشتم ودوباره در حیاط مشغول قدم زدن شدم.
تصمیم گرفتم به زیرزمین سری بزنم پس از فوت پدرو مادر هرگز آنجا نرفته بودم چراغ را روشن کردم سرد بود روی پیانوی زیبای پدر غبار نشسته بود زیرزمین حالت «ال» داشت ودر قسمت «ال» آن مبل های راحتی گذاشته بودیم وروی میز ظرف بلوری پر از اجیل قرار داشت.همه چیز مرتب بود حتی قندان هم پر بود ولی همه چیز را غبار گرفته بود دکور پایین کاملا سنتی با فضایی به رنگهای شبز،قرمز ونارنجی.
پدر دیوار ها را صداگیر کرده بود تا با تمرینشان مزاحم همسایه ها نشوند چون غیر از کامیار خوانندگان دیگری هم با پدر کار می کردند.گوشه ای از پیانو ورقه هایی قرار داشت آنها را برداشتم روی آنها فوت کردم.
رد وغبارشان پاک شد دست خط پدر را دیدم که برای آخرین آهنگ کامیار ملودی نوشته بود.این آخریم یادگار پدر مرحومم بود ان را تمام کرده بود ولی به من نشان نداده بود ومی خواست پس از اجرا با صدای کامیار آن را بشنوم.
نت های ملودی را آرام آرام خواندم.چه ملودی زیبایی بود آرام بود ومرا به یاد پدرا نداخت وقتی آن را زمزمه می کردم اشک از چشمانم سرازیر شد.در آن لحظه به یاد رفتن عمه واستاد سمیعی افتادم گوشه ای نشستم وبلند بلند گریه کردم.
ناگهان صدای زنگ در مرابه خود اورد.آری کامیار آمده بود با ضعف وخوشحالی به بالا دویدم در را باز کردم کامیار بود به محض ورود خود را در آغوشش انداختم واشک ریختم با ناراحتی پرسید:
ـ چرا دوباره ماتم گرفته ای؟
گفتم:هیچ چیز نشده چرا دیر کرده ای ساعت از 8 هم گذشته نکند ساعت تو 6 است؟
گفت:خسته ام این طور خوش امد گویی می کنی؟
پیشانیم را بوسید.یک جعبه شیرینی ویک شاخه گل مریم برایم آورده بود و وقتی راه افتادیم تا به پذیرایی برویم دیدم روی پله ها را نگاه می کند اما چیزی به روی خود نیاورد.وارد پذیرایی شدیم به کنار میز آمد وگلهای مریم را دید به طرف من برگشت وگفت:همسر من در همه موارد نمونه است ومن خیلی خوشحالم حتی از این که می داند من خیلی گل مریم دوست دارم وهمیشه برایش مریم هدیه می اورم.خندیدم واز او تشکر کردم.
شام را با لذت خوردیم واولین شبی را که با هم شام را در دربند خوردیم به یاد آوردیم.
کامیار گفت:یه روزی باز هم همان جا می رویم ویاد وخاطره آن را زنده می کنیم موافقی؟با شادی قبول کردم.بعد از شام به پذیرایی آمدیم.
کامیار گفت:کبریا بهتر است صحبت ا شروع کنیم چون من مجبورم زودتر به خانه برگردم ممکن است برای کار به منزل تلفن بزنند واگر من نباشم کارها را از دست بدهم.
ـ خودت مقصری چرا دیر کردی؟مردم برای دیدن نامزدشان دقیقه شماری می کنند ولی تو دیر هم می کنی.
ـ به هر حال تو مرا با این وضع کاری خواسته ای به غیر از این است ونان من هم از همین کارها به دست می آید.این روزها شرکت من آنچنان کاری ندارد.یک موسسه فرهنگی است که فقط کارهایم را از طریق آنجا انجام می دهم.
سکوت کردن خودش متوجه شد که ناراحت شدم.
ـ دیگر ناز نکن بهتر است صحبت را شروع کنیم به تو گفتم گرفتارم.
ـ چرا تلفن همراه نمی گیری که بتوانم تو را هر وقت خواستم پیدا کنم.
ـ مگر من گم شده ام؟
ـ نه ولی حداقل می توان قرارها رابه تو یادآوری کرد.
ـ فعلا آهی در بساط ندارم.حقیقت این است که از وقتی استاد عارف به رحمت خدا رفته نه دخترش برایم شعری می گوید ونه خودش وجود دارد که برایم آهنگ بسازد وحس می کنم کم کم محبوبیتم را از دست می دهم.
خنده تلخی کردم وگفتم:ممنونم از این که به یاد آنها هستی همین طور به یاد من.امیدوارم به زودی بتوانم دوباره مشاعر از دست رفته ام را بازیابم قول می دهم به زودی دوباره به کار روی بیاورم.
خندید وگفت:خوب آن وقت اگر کارها خوب شد تلفن همراه هم می خریم.هر دو خندیدیم.
ـ خوب کبریا برو سر اصل مطلب.
آهی کشیدم گفتم کامیار حقیقت امر این است که عمه می خواهد برای روشن کردن تکلیف من به این جا بیاید در ضمن شنیده ام که بار سفر بسته اند ومی خواهند برای همیشه از ایران بروند وقت آن رسیده که به نامه پدر جامه عمل بپوشانیم حالا می خواهم بدانم نقش تو الان چیست؟
مرا نگاه کرد وگفت:اولا تکلیف تو روشن کردن ندارد روشن است وتو نامزد من هستی دوما اگر می خواهند از ایران بروند خوب به سلامت با تو چه کار دارند؟سوما وصیت نامه پدر وتمام دارائیش به تو تعلق دارد هرگونه که می خواهی به آن جامه عمل بپوشان دیگر چه؟
با حرص گفتم:تمام جواب های مختصر ومفید تو را می دانستم تو را برای هم فکری ومشورت خواستم مثلا اگر خدا بخواهد ما نامزد بکدیگر هستیم واین مساله را همه می دانند شاید منظور عمه از روشن کردن تکلیف من این است که میخ واهد بداند ما کی ازدواح می کنیم؟قبل از رفتن آنان یا خدای نکرده پس از رفتن آنان؟واین که وصیت نامه پدر باید قرائت شود اما در حضور دامادش.در ضمن منظورم از نقش تو این است که مرا کی وچه وقت از باتکلیفی نجات می دهی دیگر از تنهایی خسته شده ام همه در مورد من فکرهای نادرست می کنند جوابی ندارم تا دیگران را نسبت به وضعم قانع کنم چه باید بکنم؟
ـ آرام چرا سر وصدا را می اندازی چرا داد وفریاد می کنی؟فکر می کنی من این مسائل را نمی دانم؟اگر فردا زیاد دخالت کنم می گویند منتظر بود ببیند سهمش چه می شود اگر دخالت نکنم می گویند عجب بی فکر وکودن است ویا این که می گویند کبریا را شیر کرده وبه جان ما انداخته وخود سکوت می کند رفتن عمه واستاد سمیعی هم هیچ ربطی به من ندارد ومن همان بهتر که سکوت کنم واصلا نیایم.
عصبانی شدم وگفتم:کامیار می خواهم تکلیفم را بدانم حتما در وصیت نامه پدر نامی از تو هم برده شده به هرحال تو حکم همسر آینده مرا داری صاحب اختیار من هستی.درست است که از همسری تو فقط نامت رابه یدک می کشم نه حلقه ای به دستم انداخته ای نه نشانی از تو دارم ونه راغب هستی خطبه عقد میان ما خوانده شود وفقط دم از عروسی می زنی که هیچ خبری از آن نیست من باید بدانم که چه برسرم می آید فردا باید برای عمه وشوهر عمه ام جوابی محکم داشته باشم.
کامیار عصبانی شد واز جای برخاست وکتش را برداشت وبه سوی در به راه افتاد گریان به دنبالش دویدم در را باز کرد ووارد حیاط شد التماس کنان روی پله ها دستانش را گرفتم ونشستم وبا بغض به کامیار گفتم:تو را به خدا نرو تکلیف من چه می شود؟من تک وتنها در این خانه بزرگ با نیش زبانهای مردم چه کنم؟وهق هق گریه مجالم نداد.
کامیار برگشت وبه من نگاهی کرد وگفت:یعنی تو به من می گویی هر وعده ای که به تو دادم دروغ است؟من فقط خواستم عروسی ای برایت بگیرم که در شان تو باشد خودت می دانی ک هدوست ودشمن بسیار دارم.ولی اگر می خواهی همین طور عروس خانه ام باشی خوب باش فردا می ایم به محضر می رویم خطبه عقد برایمان می خوانند بعد از آن تو را به طلا فروشی می برم یک انگشتر برایت می خرم ودر دست می اندازی وبعد از آن وسایلت را جمع می کنی وبه آن خانه کوچک می آیی از صبح تا شب در تنهایی به سر می بری تا شب بیایم وهمدیگر را ببینیم وبعد مثلا زندگی کنیم ولی حق نداری بعدا بگویی چرا یک روز تعطیل نداری؟چرا سر وقت نمی روی وسر وقت نمی آیی؟چرا منزل تلفن نمی کنی ویا چرا بچه نداریم؟شیر فهم شد؟
با صدایی لرزان گفتم:چرا این طوری؟چند سال است که ما نامزد یکدیگر هستیم مگر از زیر بوته به عمل امده ام یا بی سواد وامل هستم که به این نوع زندگی عادت کنم مگر به سادگی تو را به دست آورده ام که بابت نبودنت بالاخره زنده است می آید.چرا مردان دیگر مشکلات تو را ندارند.
ـ چرا دارند تو کنج خانه نشسته ای وبی خبری.
ـ به جز تو وقبل از تو هنرمندان وخوانندگان دیگری هم با پدر من در ارتباط بوده اند ومن به یاد دارم که پس از ساعت 6 حتی یک دفیفه هم این جا که محلی امن وسالم برای پیشرفت آنها بود نمی ماندند وبا عشق وعلاقه میخ واستند به زندگی خانوادگی شان بپیوندند.حتی بارها با تلفن همسرانشان را از وضع کاریشان مطلع می ساختند ولی تو چه؟هیچ می دانی با من چه می کنی؟چرا مشکلات تو تمام شدنی نیستند؟
سکوت کرد با ناراحتی دست به موهایش زد ودر کنار من روی پلکان نشست.
گفتم:کامیار با م صادق باش بگو مشکل تو چیست؟مگر من در حق تو کوتاهی کرده ام؟باید چه کار کنم تا و تکلیف مراروشن کنی؟
آرام گفت: کبریا حقیقت این مطلب این است که من بدهکارم نمی دانم چرا بدهی های من تمام نمی شوند؟قسط خانه،کرایه شرکت ومخارج دیگری که به همراه دارد چرا تو را باید شریک بدبختی هایم کنم؟مگر تو چه گناهی کرده ای؟
دستش را گرفتم وبه سوی پذیرایی بردم وروی مبل نشستم دو فنجان چای آوردم وبه کامیار گفتم:تمام این مسائل قابل حل است زن وشوهر مکمل یکدیگرند من قول می دهم با تو همکاری کنم ولی تو هم قول همکاری به من بده.
ـ مثلا چه کاری وهمکاری؟
ـ من یک پیشنهاد خوب دارم وآن این که تو اسباب واثاثیه اضافه ات را به فروش خانه ات را اجاره بده وبیا اینجا با اجاره خانه ات می توانی بدهی هایت را بپردازی بعد با یک مراسم کوچک خطبه عقدی بخوانیم وبدون جشن عروسی زندگی گرم وصمیمی را آغاز کنیم.شرکت را به صاحبش برگردان وپایین را محل کارت کن همان طور که پدر کار می کرد قول می دهم با ارثی که به من برسد بتوانم کمکت کنم تا بدهی هایت را بپردازی وکم کم آینده مان را با هم بسازیم چه طور است؟
نگاهی به من کرد چای را نوشید گفت:من باید عروسی با شکوهی بگیرم در ضمن ممکن است مردم بگویند ببین منتظر فرصت بود که در خانه عارف زندگی کند.
خسته شدم وگفتم:از ابتدا به تو گفته ام که حرفهای مردم برای من مهم نیستند.من راضی نیستم عروسی بزرگی بگیری دیگر کسی نمانده که بخواهیم دعوتش کنیم.
ـ کبریا حرفهایی که زدی همه از ته دل گفتی؟
با خوشحالی گفتم:بله مگر تو از من دروغ هم شنیده ای؟
ـ نه ولی بگذار پس از فکر کردن وجلسه فردا به تو جواب بدهم.الان اگر اجازه بدهی خسته هستم وباید زودتر به خانه برگردم تا استراحت کنم.
ـ بسیار خوب پس دیگر حرفی نداریم.ولی فردا ساعت 8 منتظرت هستم سعی کن مثل امشب بد قولی نکنی.
ـ چشم بانوی من سعی می کنم ویا ببخشید قول می دهم.خدانگهدار.
خداحافظی کردیم واو رفت.با خود فکر کردم اگر تکلیف اموال پدر ومادرم روشن شود پس از سر وسامان دادن به وضع خودم وکامیار باید کاری کنم تا باعث شادی روح پدر ومادرم شوم خسته بودم می خواستم بخوابم به امید فردای بهتر.


تا صفحه 93

ادامه دارد...



من آن گلبرگ مغرورم
که می میرم ز بی آبی
ولی با منت و خواری
پی شبنم نمی گردم
Idin98i آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۱۰ بعد از ظهر   #17 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Idin98i آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

فصل نهم
ظهر بود.از خواب بیدار شدم تعجب کردم که چرا آن قدر خوابیده ام.از غذای دیشب گرم کردم وخوردم.همه چیز را برای ساعت 8 آماده کردم.کم کم حاضر شدم ومنتظر ماندم.استاد سمیعی تلفن کرد وگفت که با نیم ساعت تاخیر به منزل ما می رسند.راس ساعت 8 زنگ دربه صدا در امد در را باز کردم کامیار بود خوشحال شدم با هم به پذیرایی آمدیم ونشستیم زنگ در به صدا در آمد در دل آرام وقرار نداشتم به کامیار گفتم:بگذار خودم در را باز کنم عمه وآقای سمیعی هم آمده اند.
پس از خوش آمدگویی به پذیرایی رفتیم.عمه کمی از من دلگیر بود.ولی من اعتنایی نکردم به محض ورود به پذیرایی تا چشمش به کامیار افتاد یکه خورد وبا وتعجب گفت:مثل این که از ما مهمتر هم وجود دارد.کامیار چیزی نگفت وآرام بر سر جای خود نشست.
عمه صحبت را شروع کرد وگفت:خوب کبریا جان ما آمده ایم تکلیف تو را روشن کنیم به هر حال پس از برادر وزن برادرم بزرگتر تو ما هستیم قبول داری؟
با لبخند گفتم:بله عمه شما سرورو ما هستید.
ـ ما تمام دارایی مان را می فروشیم وبعد از درست شدن ویزا برای همیشه پیش فرشاد وفرساد می رویم الان حضور ما در این جا به این خاطر است که وصیت برادرم را قرائت کنیم وپس از آن تو را نیز کمک کنیم تا تمام اموالت را به پول تبدیل کنی وبا ما همراه شوی.می خواهیم تو را برای فرساد خواستگاری کنیم.
با تعجب نگاهی به عمه انداختم کامیار با خشم به عمه نگاه کرد وبه استاد سمیعی گفت:خواهش می کنم نگذارید اختلافی ایجاد شود به عنوان نامزد رسمی کبریا اجازه چنین سخنانی را نمی دهم.
عمه گفت:ببخشید نامزد کبریا؟کبریا سالهاست که نامزد ندارد تمام ان ها نقشه ای بود تا از دست خانواده پورسینا راحت شویم.
کامیار با تندی به عمه گفت:خواهش می کنم نفس مطلب را آلوده نکنید همه می دانند که من داماد آقای عارف هستم.
عمه با لجبازی گفت:با کدام نشان؟با کدام عقد؟با کدام رسمیت؟ما که نه شیرینی خوردیم ونه در جشن نامزدی وعقد شرکت کرده ایم حالا دیدی دختر بی کس وتنها شده پیدایت شد؟
با خواهش والتماس به عمه گفتم:عمه لطفا خودتان را ناراحت نکنید کامیار حق را می گوید برای من موقعیتی مناسب فراهم نشد که مراسم را برپا کنیم.اگر هم دیر شده به خاطر فوت پدر ومادر بوده ولی قرار است به زودی ازدواج کنیم.
عمه به من گفت:دختر لجباز وبکدنده چند سال است که خود را اسیر وعبیر این مرد کرده ای بهترین سالهای عمرت را به پای کسی نشسته ای که تو را ملعبه قرار داده وحالا تا ثروت تو را صاحب نشود ول کن معامله نیست.به حرف ما گوش کن وبا ما همراه شو.
استاد سمیعی سرش را پایین انداخته بود.کامیار با تعجب به من نگاه کرد وروبه استاد سمیعی گفت:فکر می کنم شما هم دیگر چیزی برای گفتن ندارید.چرا سکوت کرده اید؟
ـ من چه بگویم هم شما وهم کبریا هر دو عاقل وبالغید.صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
گفتم:اگر اجازه بدهید من وصیت نامه پدر را بیاورم تا با هم بخوانیم وبه آن عمل کنیم.
همه سکوت کردند.به طبقه بالا رفتم از خدا خواستم به همه صبر بدهد تا با هم جنگ نکنند.این وسط عمه همه رابه جان هم انداخته است.وصیت نامه را برداشتم وپایین آوردم.آن رابه استاد سمیعی دادم با صلواتی آن را باز کرد.
«انا لله وانا الیه راجعون ـ وصیت نامه رسمی:من عرفان عارف فرزند حسن وهمسرم ترانه نیک فرزند سهراب هر دو در کمال سلامت عقل وجسم این وصیت نامه را تنظیم نموده ایم.شاید حالا که این وصیت نامه را می خوانید ما در حضور شما نباشیم ویا شاید یکی از ما نباشد.ما از خداوند خواستیم با هم ازدواج کنیم.با هم زندگی کنیم واگر خداوند خواست پایان زندگیمان رابا هم قرار دهد.به هر حال اگر هر دوی ما نبودیم تمام گفتار ما وتمام اموالی که می گوییم به تنها دخترمان کبریا عارف تعلق می پذیرد واگر هر کدام از ما زنده بود به آن یکی تعلق دارد وبعد به کبریا.تمام وسایل زندگی وتمام اموال منقول وغیر منقول در صورت فقدان هر دوی ما از آن کبریاست!تعداد بسیاری سهام داریم که کبریا آنان را صاحب اختیار است وما قبلا کارهای انتقال آن را به نام کبریا انجام داده ایم زمینی داریم که از شش دانگ دو دانگ آن به خواهرم واستاد سمیعی هدیه می شود دو دانگ آن به داماد عزیزم کامیار ودو دانگ دیگر را کبریا صرف خرج ومخارج واجبات دنیوی ما کند.در ضمن ویلایی در شما خریده ایم که به عنوان هدیه ازدواج کبریا به آنها خواهد رسید.در صورت قطعی شدن ازدواج کبریا وکامیار؛کامیار می تواند در مورد اموال کبریا تصمیم بگیرد.حسابهای بانکی نیز به کبریا تعلق دارد.ماشین هم باید در اتیار کبریا باشد.چند عدد سکه هم موجود است که آنها را هم هر طور لازم است خرج کنید دیگر حرفی نیست ما را حلال کنید والسلام.»
عمه هم مثل من گریه می کرد همه ناراحت سرمان را پایین انداخته بودیم مادر وپدر تکلیف تمام اموال را روشن کرده بودند.دیگر لازم نبود عمه برایم تکلیف روشن کند.
باز عمه شروع به صحبت کرد وپرسید:کبریا می خواهی چه بکنی؟اموال را کی می فروشی؟
با تعجب گفتم:کدام یک را؟
ـ برای رفتن احتیاح به هیچ کدام از انها نداری؟همه را تبدیل به دلار کن؟
کامیار عصبانی فریاد زد:عمه خانوم لطفا احترام خودتان را نگه دارید.من به عنوان همسر کبریا دیگر اجازه دخالت به شما نمی دهم.کبریا خود صاحب اختیار اموالش می باشد وبه عنوان همسر آینده من در ایران می ماند.
عمه با تمسخر گفت:چه خوب شد تو هم به نان ونوایی رسیدی نه؟اموال را بالا می کشی؟فکر کردی که من می گذارم این دخترک ساده را گول بزنی؟
دیگر طاقت نداشتم فریاد زدم:بس کنید تو را خدا بس کنید.
عمه با تعجب نگاهی به من انداخت:با چه کسی بودی؟
ـ با هر دوی شما به جز شما وکامیار من وآقای سمیعی سکوت کدره ایم در اصل این قضیه نه به شما مربوط است نه به کامیار اجازه بدهید سهم الارث شم وکامیار را می دهم البته با کمک استاد سمیعی من طاقت ندارم این طور با هم رفتار کنید به اندازه کافی روحم خسته است.
عمه با ناراحتی از جا برخاست وبه استاد سمیعی گفت بلند شو بلند شو از این جا برویم.باید فکر می کردم که با فوت برادرم درهای خانه ودرهای امید به رویم بسته شوند ما دیگر این جا کاری نداریم همان بهتر که آن طرف دنیا وبه دور از این دختر چشم سفید باشیم.دیگر حتی نمی خواهم روی این دو نفر را ببینم اینها هر دو از خدا مرگ برادر وزن برادرم را خواسته بودند.
هضم حرفهای عمه سنگین بود.فقط سکوت کردم وبا اشاره به کامیار هم فهماندم که چیزی نگوید عمه مختار بود هر جور که دلش می خواهد تصمیم بگیرد.دلخور از خانه خارج شد استاد سمیعی وقت رفتن روبه من کرد وگفت:دختر هر کاری داشتی فقط با من تماس بگیر من تا وقت رفتن از ایران در خدمت تو هستم بعد نگاهی به کامیار انداخت وبدون خداحافظی رفت.
ناراحت نشستم دست وپایم می لرزید عمه حق داشت کامیار آن قدر در حق من کوتاهی کرده بود که واقعا نمی دانستم چه گونه از حقم دفاع کنم.ولی عجیب بود که خودش هم زبان در آورده بود. باید او را مجبور کنم که دیگر برای ازدواجمان تصمیم بگیرد.عمه واستاد سمیعی باید قبل از رفتن ازدواج مرا ببینند.
کامیار مشغول جمع آوری وسایل پذیرایی شد.برایم یک لیوان آب ویک مسکن آورد که آن را خوردم.بدنم می لرزید کامیار از جای برخاست شانه هایم را کمی مالید سرم را روی دستش قرار دادم وگفتم:کامیار ببین زندگی چه قدر شیرین است بیا همین فردا برویم برای مراسم عقدمان وقت بگیریم.بیا نگذاریم دیگران برایمان تصمیم بگیرند.ببین چه قدر سرزنش می شنوم.دستش را از روی شانه هایم برداشت.
ـ به خاطر لجبازی عجله نکن زندگی من وتو به خودمان مربوط است نه به دیگران تو به آنها زیادی اختیار داده ای!
از حرف کامیار یکه خوردم با ناراحتی گفتم:مثلا اگر فقط جانب تو را داشته باشم چه چیزی جز حسرت یک زندگی آرام در دلم می ماند؟تو چه گلی بر سر من زده ای؟
ناراحت مرا نگاه کرد وبرخاست نگاهش نکردم عصبانی بودم وقت رفتن گفت:تا وقتی لحن گفتارت را عوض نکنی برنمی گردم این حرف مرا آویزه گوشت کن.
دیگر عادت کرده بودم که همه مرا تنها بگذارند وبروند حتی پدر ومادر.
پدر حق داشت که به من می گفت بیشتر فکر کن حوصله نداشتم که فکر کنم.تصمیم گرفتم برای خودم فکر بکنم بهتر بود سرمایه ای تهیه می کردم تا چیزی که لازم دارم خریداری کنم.

ادامه دارد...
Idin98i آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۹ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۱۵ بعد از ظهر   #18 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Idin98i آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

فصل دهم
خسته از خواب برخاستم.روزم را بی هدف روع کردم تصمیم گرفتم به آشپزخانه بروم وکمی آن جا را مرتب کنم در بین کارها فکرم به مساله ای مشغول شد.آمدم گوشی تلفن را برداشتم وبه منزل عمه تلفن کردم.عمه گوشی را برداشت خجالت کشیدم با او حرف بزنم آرام گوشی را گذاشتم.دوباره شماره را گرفتم استاد سمیعی گوشی را برداشت گفتم:سلام استاد منم کبریا مزلحم همیشگی.آرام از پشت گوشی گفت:سلام دخترم اگر ممکن است حدود دو ساعت دیگر با هم صحبت کنیم امر خیری برای ما پیش آمده مجبوریم خانه را ترک کنیم.
گفتم:بسیار خوب پس زحمت بکشید هر وقت به منزل آمدید با من تماس بگیرید چون یک کار واجب با شما دارم.
گفت:باشد به محض رسیدن تماس می گیرم.
گوشی را گذاشتم امر خیر چه بود که من از آن بی اطلاع بودم؟به هر حال می فهمیدم.به طبقه بالا رفتم.تمام اسناد پدر را جمع کردم و داخل کیف گذاشتم به سراغ طلاها وسکه ها رفتم حدود 40 سکه بود،30 عدد از سکه ها را برداشتم وطلاها را سر جایشان گذاشتم.اجناس عتیقه وقیمتی موجود در خانه را در اتاقی در طبقه دوم جمع کردم وکریستال های اضافی وظروفی که به دردم نمی خورد را هم به آنها اضافه کردم.به اتاق پدر ومادرم رفتم وتمام لباسهایشان را جمع کردم لباسهای کهنه را در کیسه ای ریختم.گرچه آنها هرگز لباس کهنه نمی پوشیدند ولی لباس های نو را به جالباسی آویزان کردم.حدودا سه ساعت بود که از وعده استاد سمیعی گذشته بود.خسته به طبقه اول آمدم.تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم استاد سمیعی بود.
ـ سلام دخترم چه کا داشتی؟
ـ سلام استاد امر خیر را انجام دادید؟
ـ به امید خدا حقیقت این است که خانه را فروختیم.قلبم ریخت یعنی مقدمات سفر را می چیدند؟
ـ چه قدر زود؟
ـ تصمیمی بود که باید زودتر انجام می شد.ولی به خاطر تو نگرانیم.خودت نخواستی با ما هماره باشی وگرنه عمه ومن هرگز برای تو پس از ازدواج با فرساد کمتر از پدر ومادرت نمی شدیم ولی تو حتی نخواستی روی این مساله فکر کنی!
استاد تقدیر من این چنین است ولی غرض از مزاحمت شما هنوز روی حرفتان هستید که گفتید اگر کاری داشتی به من بگو؟
ـ بله هستم واین را بگویم که ما یک ماه دیگر عازم هستیم یعنی عید نوروز را در کنار بچه هایمان می گذرانیم.دلم از این حرف گرفت با بغض گفتم:استاد نمی شود اولین هفته عید رابا من در ایران بگذرانید میخ واهم کاری کنم که عمه ناراحت مرا ترک نکند.
ـ باید با او صحبت کنم وبعد به تو خبر می دهم.
ـ به هر حال ممنون اما استاد اگر برایتان مقدور است تصمیم گرفته ام از فردا صبح تمام کارهای انحصار وراثت را انجام دهم وبه یاری شما نیازمندم.
گفت:جدا تصمیم گرفته ای که...
ـ بله می خواهم به زودی تکلیف اموال را روشن کنم وبه وصیت پدر عمل کنم.البته اگر مزاحم شما نمی شوم چون می دانم شما خیلی کار دارید.
ـ باشد ولی کامیار بعاد مرا مورد مواخذه قرار ندهد؟من حوصله ندارم یک بار دیگر با او رو در رو شوم.
ـ نه تا لحظه عقد ما هیچ کار من به او ربطی ندارد او خودش این طور خواسته است.
ـ دخترم تا فرصت هست باز هم فکرهایت را بکن هنوز دیر نشده.
ـ آب که از سر گذشت چه یک وجب چه هزار وجب فعلا باید ببینم که چه می شود اگر امری ندارید خداحافظ.
ـ باشه خداحافظ.
همه برنامه ریزهایم را نوشتم امیدوار بودم بتوانم در عرض یک یا دو هفته تکلیف تمام اموال را روشن کنم.این کارها باعث می شد تا کمی از فکر کامیار بیرون بیایم.ازخودم خسته شده بودم تا کی باید منت این عشق را می کشیدم؟آیا پس از گذشت این مدت کامیار هنوز عاشق من بود؟
برای این که فردا صبح زود از خواب بلند شوم زود خوابیدم.در خواب پدر را دیدم می گفت:دتر دیگر یادی از ما نمی کنی.پدر ومادر برگردن اولاد حق دارند حداقل به خواهرم سری بزن وحال ما را از او بپرس وبعد دیدم که باغ گلی را آبیاری می کرد به کنارش رفتم وگفتم پدر چه کنم با این همه گارفتاری شما ومادر مرا کمک نمی کنید.نگاه کرد وگفت:کبریا گرفتاری های دنیا هرگز تمامی ندارد کمک مت هم به تو خواهرم است.چرا دلش را به دست نمی اوری.
هراسان از خواب پریدم پدر بی پرده با من سخن گفه بود.راست می گفت خیلی وقت بود بر سر مزارشان نرفته بودم از شبی که آن برخورد بین من،عمه وکامیار پیش امده بود فهمیده بودم عمه از ا رنجیده است حالا می فهمیدم که پدر خیلی ناراحت است.بغض گلویم را گرفت از رفتن عمه ناراحت بودم به کلی تنها می شدم ای کاش می شد من وکامیار هم با آنها می رفتیم ولی کامیار!
افسوس که او محبوبیتش را فدای یک زندگی سالم وبی دغدغه نمی کند او دچار غرور شده است ومن نگرانم.خواب از چشمانم پریده بود ساعت 5 صبح بود تا اذان چیزی نمانده بود وضو گرفتم پنجره پذیرایی را باز کردم کتاب دعا را آوردم ومشغول خواندن دعا برای شادی روح پدر ومادر شدم تصمیم گرفتم آخر هفته سر مزارشان بروم.نماز را خواندم دوست داشتم شعر بگویم آن هم پس از مدت ها کاغذ وخودکار آوردم وکنار پنجره نشستم وبه آسمان نگاه کردم ونوشتم:
رفتن چه سخته بی بال پرواز
در اوج احساس بی شور آغاز
همه موج دریا شنیدن صدامو
شبا تا سحر شاهدن گریه هامو
به دریا نگفتم که قلبم شکسته
دلم ابریه غم به چشمانم نشسته
چرا کوچ کردید چرا بی محبت
ومن را سپردید به آغوش غربت
تصمیم گرفتم این شعر را بدون این که کامیار بفهمد به استاد سمیعی بدهم تا کارهای تصویب وساخت ملودی را بر روی آن انجام دهد وآن را تقدیم به روح پاک پدر ومادرم کنم البته با صدای کامیار.
ساعت 7 صبح زنگ در خانه به صدا در امد در را باز کردم آقای سمیعی بود به من گفت:منتظر می ماند.آماده شدم وبه همراه او به دنبال کارهایم رفتم.
روز خسته کننده ای را پشت سر گذاشتیم.عصر به خانه بازگشتیم با فروش سکه ها تمام پولهایی را که استاد سمیعی در وقت فوت عزیزانم خرج کرده بود را بازگرداندم زمین رابه یکی دو بنگاه سپردیم تا سریع بفروشند دو سوم سهام را هم فروخته بودم ومام مراحل قانونی سند خانه ویلا وحسابهای بانکی پدر ومادر را نیز انجام داده بودیم وقرار بود تا فته آینده جواب بدهند.
از استاد سمیعی خواستم فردا نیز وقت صرف کند تا به همراه او بتوانم ماشینی بخرم.
استاد از تمام تصمیم هاو برنامه ریزهای نوشته شده من تعجب کرده بود.
ـ پس کبریا با خرید ماشین باید بدانم که تو در ایران ماندگار هستی وکلا قطع امید کنم!سرم را پایین انداختم وسکوت کردم.
ـ بسیار خوب دوباره فردا می آیم تا برای خرید ماشین با هم به چند بنگاه سری بزنیم خداحافظ.
نماز خواندم پس از خوردن شامی سبک برای خوای آماده شدم چند روز بود که از کامیار خبر نداشتم.
تازه چشمانم گرم خواب شده بود که تلفن زنگ خورد گوشی را برداشتم کامیار بود.
ـ سلام میس دانم که دیروقت است مزاحم شدهام ولی کبریا به کمک تو نیاز دارم.
ناراحتی ام را نسبت به او فراموش کردم وپرسیدم:چه شده؟
ـ از صبح چند بار تماس گرفتم نبودی حقیقت این است که از من به خاطر مبلغی بدهی شکایت شده وممکن است به زندان بیفتم این برای من صورت خوشی ندارد.مجبور شدم با تو دوباره تماس بگیرم.می دانم کارم درست نیست اما نمی دانم چه باید بکنم!
ـ چه قدر است؟مبلغ پول را می گویم؟
ـ چهارصد هزار تومان البته صد هزار توامن آن را تهیه کرده ام ولی سیصد هزار تومان دیگر آن مانده.
کمی سکوت کردم وگفتم:هنوز در مورد آینده مان فکر نکرده ای؟محکم فریاد کشید وگفت:من از بدبختی ام برایت می گوشم وتو از خوشبختی ات حداقل چرا الان می گویی؟می خواهی به تو باج بدهم وگوشی را گذاشت.فکر کردم حرف خوبی نزدم چون از صبح یا در بنگاه ها بودم یه به دنبال خرید وفروش سکه وبورس همه چیز رابه زنگ پول می دیدم.خنده ام گرفت گوشی را برداشتم وبه منزلش تلفن کردم گوشی را برنمی داشت شاید قطع کرده بود یا از منزلش با من تماس نگرفته بود بلند شدم سیصد هزار تومان پول شمردم ودر پاکتی گذاشتم پس از نیم ساعت دوباره تماس گرفتم این بار گوشی را برداشت آرام به او گفتم:اول بگو دوستم داری یا نه؟
ـ کبریا حوصله شوخی ندارم این چه وضع برخورد است؟
ـ مثل این که بدهکار هم شدم راستی کجا بودی؟چرا هر چه تلفن کردم گوشی را برنداشتی؟
ـ تازه به خانه آمده ام دنبال پول بودم.
ـ تا این وقت شب؟
ـ حوصله سوال وجواب ندارم اگر کاری نداری می خواهم کپه مرگم را بگذارم.
دلم سوخت گفتم:صبح جایی کار دارم ولی پول اماده ست باید قبل از رفتن من از منزل بیایی وپول را بگیری اصلا نیا خودم پول را برایت می آورم.
فورا لحن گفتارش عوض شد.
ـ خانوم خانما از کجا پول اورده اید؟فردا کجا تشریف می برید.آیا من که نامزد شما هستم نباید بدانم؟
ـ مقداری طلا فروختم چون به پول احتیاج داشتم در ضمن کار فردا را اگر صلاح دانستم همان فردا به تو می گویم ما که عقد کرده هم نیستیم پس نباید از کار بکدیگر سردر بیاوریم.
ـ پس چه طور من به تو بدهکارم.
ـ ولی نگفتی بابت چه چیزی بدهکاری.
ـ مثل این که حالا من بدهکار شدم.صبح منتظرت هستم در ضمن به خاطر پول ممنون بعد با هم حساب می کنیم.شب بخیر.
ـ شب بخیر.گوشی را آرام گذاشتم.
صبح اماده شدم استاد سمیعی امد ماشین را گرفتم وبا او سوار شده به قصد منزل کامیار حرکت کردیم.در راه به من گفت:آنجا چه کار داری نمی خواهم او را ببینم!
ـ استا شما سر خیابان در ماشین منتظر باشید من زود برمی گردم باید امانتی رابه او بدهم.
ـ بسیار خوب فعلا هیچ مساله ای را با او در میان نگذار.
ـ چشم حواس خودم هست.سر خیابان پیاده شدم خود را به طبقه سوم رساندم تازه از خواب بیدار شده بود.خیلی وقت بود این جا نیامده بودم یعنی پس از فوت پدر ومادر.
ـ چرا داخل نمی شوی بیا با هم صبحانه بخوریم.
ـ نه عجله دارم باید زود بروم.
ـ کجا با ایم عجله؟
ـ کار دارم دستم را گرفت مرا به زور داخل برد.نمی خواستم بداند که با استاد سمیعی مشغول انجام کارهایم شده ام چون ممکن بود ناراحت شود وبگوید چرا از من کمک نگرفته ای.
پاکت را از کیفم در اوردم وبه او دادم خوشحال شد برایم در لیوانی آب پرتقال ریخت.
ـ چرا هول شده ای؟
ـ چیزی نیست خیلی وقت بود تو را ندیده بودم.
ـ از چند روز پیش تا حالا خیلی وقت است؟
ـ نکته سنجی نکن من به تو خیلی علاقخ دارم وتو این را خوب می دانی.حالا اگر کاری نداری من مرخص می شوم.
ـ می خواستم این جا بمونی وچیزی درست کنی تا ظهر برگردم وبا هم بخوریم.
ـ نه من می روم تو شام به منزل م نبیا چه طور است؟
گوشه چشمی نازک کرد وگفت:باشد چشم می آیم.
خیلی دلش می خواست بفهمد من کجا می روم.با عجله خداحافظی کردم می دانستم از پنجره مرا تعقیب می کند جلوتر از ماشین رفتم واز سر خیابان به ماشین اشاره کردم جلوتر بیاید ومرا سوار کند.به محض حرکت استاد سمیعی پرسید چه شد؟این چه کاری بود که ناجما دادی؟چرا دیر کردی؟
ـ همه چیز را بعد به شما توضیح می دهم فعلا بهتر است به کارمان برسیم.
تا عصر به چند بنگاه رفتیم در آخر یک ماشین فیات نقره ای رنگ قولنامه کردیم وقرار شد اوایل هفته ی آینده ماشین را سالم به همراه مدارک آن در محضر تحویل بگیرم.با استاد سمیعی خداحافظی کردم وبه خانه بازگشتم تا هفته دیگر کاری نداشتم.

ادامه دارد.....
Idin98i آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۲۷ بعد از ظهر   #19 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

sydney عزیز رمان رو ادامه میدن
با تشکر و امتیاز + همراهیشون کنید
farnaz58 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۹ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر   #20 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sydney آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

فصل 11

شام را آماده کردم و منتظر کامیار نشستم. ساعت 12 شب شد و نیامد، چندین بار با منزلش تماس گرفتم جواب نمی داد، فهمیدم که به منزلش نرفته، برای او یک تلفن همراه لازم و ضروری بود، البته اگه به مزاجش خوش می آمد و حاضر می شد جواب تلفنهای مرا بدهد. در همین فکر بودم که زنگ در خانه به صدا درآمد. پس از مطمئن شدن از این که کامیار است در را باز کردم، کامیار خسته و ژولیده به داخل آمد.
ترسیدم و گفتم: چه شده؟ این چه سر و وضعی است که برای خودت درست کرده ای چرا دیر کردی؟
ـ خیلی خسته ام.
ـ بدهی ات را پرداخت کردی؟
جواب نداد به پذیرایی رسیدیم روی مبل لم داد چشمانش دو کاسه خون شده بود و کمی اختیار حرکاتش را از دست داده بود دوباره سؤالم را تکرار کردم.
دست و پا شکسته توضیح داد که بدهی را پرداخت کرده است. خدا را شکر کردم و پرسیدم: شام که نخورده ای؟ برو دست و صورتت را آبی بزن تا من میز را بچینم.
آرام از جایش بلند شد، نزدیک بود زمین بخورد، خواستم کمکش کنم فریاد زد با من کاری نداشته باش به طرف دستشویی رفت و گفت امروز کارهایم خیلی زیاد بود، خسته شدم، آهی کشیدم و به آشپزخانه رفتم شام را گرم کردم و میز را چیدم، در کنار بشقابش دو شاخه گل مریم گذاشتم همه چیز آماده بود آمدم صدایش کنم. دیدم روی مبل بزرگ خوابیده، تعجب کردم گفتم اشکالی ندارد یک ربع بخوابد بعد بیدارش می کنم، شام بخورد، حتماً شب را در منزل من می ماند.
با کفش داخل شده بود به او چیزی نگفتم پس از یک ربع بیدارش کردم. گفت: خواهش می کنم با من کاری نداشته باش. خیلی خسته ام، می خواهم بخوابم و دوباره به خوابی عمیق فرو رفت.
خستگی و کوفتگی شدید او و از همه مهمتر بوی الکل دهانش، باعث ترس من شد. آرام کفش هایش را از پایش درآوردم، بلند شد و مرا نگاه کرد. حس کردم خنده ای از روی شیطنت به من می زند. به او گفتم بهتر است، بخوابی دیگر مزاحمت نمی شوم.
ـ تو هرگز مزاحم نیستی نگفتی چرا امروز در منزلم نماندی، راستی کجا رفتی؟
با ترس گفتم: بهتر است بخوابی فردا همه چیز را برای تو توضیح می دهم.
مثل بید از ترس می لرزیدم نکند در این وضع اختیارش را از دست بدهد؟ چشمانش را آرام روی هم گذاشت چراغها را خاموش کردم، آهسته در پذیرائی را قفل کردم و از پله ها بالا رفتم، کیفم را جا گذاشته بودم، دوباره پایین برگشتم آن را برداشتم، وقت رفتم کامیار گفت: کبریا! از ترس بر جا خشک شدم و گفتم: بله چیزی لازم داری؟
ـ نه، پس تو کجا می روی؟ گفتم: می روم بالا، چطور؟
ـ مگر پایین نمی خوابی؟
با تعجب گفتم: نه در اتاقم می خوابم، اگر امری نیست من هم خسته ام، می روم بخوابم.
دیگر از او جوابی نشنیدم، به سرعت بالا رفتم، در اتاق پدر و مادر و اتاقی که اجناس عتیقه رادر آن جمع کرده بودم را فقل کردم، کلیدها را به اتاقم آوردم و از داخل در اتاقم را قفل کردم، نمی دونم چرا ترسیده بودم. کامیار همان کامیار همیشگی بود، ولی نه امشب گول شیطان را خورده بود، هرگز او را با این وضع ندیده بودم، تمام کلیدها را با کیف که تمام اسناد در آن بود داخل کمد گذاشتم، بعد کلید کمد و اتاقم را زیر فرش گذاشتم و چراغ اتاق خوابم را خاموش کردم. یادم آمد چراغ اتاق پدر و مادر را خاموش نکرده ام از سوراخ کلید نگاه کردم، جرأت نداشتم بیرون بروم، ولی انگار خدا خواسته بود چون روشنایی اتاق پدر و مادر باعث شده بود راهرو کمی روشن باشد و بتوانم از سوراخ کلید راهرو را ببینم. با ترس و لرز روی تخت دراز کشیدم.
تصمیم گرفتم به منزل عمه تلفن کنم و از استاد بخواهم این جا بیاید اما تلفن را از پایین قطع نکرده بودم، ممکن بود کامیار از خواب بیدار شود و بپرسد این وقت شب با کجا تماس می گیری.
روی تخت نشسته بودم که صدایی از پلکان آمد، به پشت در اتاق آمدم از سوراخ کلید نگاه کردم، کامیار را دیدم، قلبم به شدت می زد، برای چه به بالا آمده است؟
دوباره نگاه کردم از پنجره ی راهرو به حیاط نگاهی کرد آرام به طرف اتاق پدر و مادرم رفت شاید به خاطر روشنی چراغ فکر کرد من آن جا هستم، دستگیره را فشار داد، در قفل بود.
کنار آمد کمی ایستاد در دل به خود گفتم: عجب غلطی کردم که گذاشتم شب را در منزل ما بماند. دوباره نگاه کردم در اتاق پهلویی را خواست باز کند، ولی آن جا هم قفل بود، آهسته به سوی اتاق من آمد، برگشتم و روی تختم دراز کشیدم از ترس قالب تهی کرده بودم. آرام دستگیره را چرخاند هر لحظه فکر می کردم نکند حواسم نبوده و در را قفل نکرده باشم نزدیک بود از ترس جیغ بکشم ولی در باز نشد چند دقیقه ای پشت در ایستاد شاید هم از قفل در، داخل را نگاه می کرد، چشمهایم را محکم به هم فشار داده بودم تا فکر کند خواب هستم هیچ نگفت و دوباره به طبقه ی اول بازگشت. چشم هایم را بستم، و به خوابی عمیق و سرد رفتم.

فصل 12

صبح شده بود در خواب و بیداری بودم که صدای کامیار را از پشت در اتاق شنیدم: کبریا خانوم قصد نداری از خواب بیدار شوی و از مهمانت پذیرایی کنی؟
از ترس محکم بر سر جایم نشستم، زبانم بند آمده بود ولی از صحبتهای کامیار حالت طبیعی او را دریافتم، سعی کردم وقایع نیمه شب را به یاد نیاورم آرام با خنده گفتم: شما پایین منتظر باشید من الان خدمت می رسم.
کامیار گفت: چشم خانوم خانوما پایین منتظرتان هستم.
خود را مرتب کردم، رنگ و رویم پریده بود، در دستشویی بالا سر و صورتم را شستم و آرایش کردم از پله ها پایین آمدم، وارد آشپزخانه شدم. عجیب بود، کامیار میز صبحانه را چیده و آماده کرده بود، غذاهای دیشب را هم مرتب در ظرفی داخل پخچال گذاشته بود.
ناگهان از پشت سر آرام گفت: دوستت دارم. ترسیدم و یک دفعه برگشتم دستهایم را گرفت کمی آرامش پیدا کردم گفت: چرا دستانت یخ کرده اند؟
ـ چیزی نشده، شاید گرسنه ام و فشارم پایین است.
ـ خوب این هم میز صبحانه، به جبران میز شام دیشب تو، چطور است؟
خندیدم و گفتم: ممنون بنشین شیر بیاورم یا چای؟
ـ نه خیر خودت بنشین من برای شما شیر بیاورم یا چای؟ امروز نوبت من است!
ـ چه شده مهربان شده ای؟
ـ بله امروز مهمان شما هستم، چون غذاهای دیشب باد کرده، ناهار را با هم می خوریم، اگر موفق باشی عصر به یکی از دوستان آهنگسازم سر می زنیم و بعد با هم به دربند می رویم، موافقی؟
از شادی جیغی کشیدم و گفتم: کامیار بهتر از این نمی شود! مثل این که...
دو انگشتش را روی لبانم گذاشت و گفت: آره مثل این که تصمیم گرفتم کارهایی انجام دهم.
پس از خوردن صبحانه من مشغول جمع آوری شدم و کامیار هم مشغول شستن ظرفهای صبحانه، خنده ام گرفته بود گفت: چرا می خندی؟ امروز می خواهم تمرین خانه داری کنم، جالب است!؟
صحبتها و کارهای او مرا خوشحال می کرد. پس از مرتب کردن آشپزخانه به پذیرایی آمدیم یاد دیشب افتادم، کفشهای کامیار را به داخل راهرو بردم، آدم و روی مبل نشستم، دلم می خواست کامیار اول شروع کند و بگوید دیشب چرا خود را به آن حال در آورده بود!
از نگاه من فهمید و گفت: کبریا حس می کنم از دست من ناراحتی؟
ـ چرا باید ناراحت باشم؟
ـ خودت را به آن راه نزن، پس تو هم فهمیدی!
با مکثی کوتاه گفتم: بله از تو توقع نداشتم که به این راه بیفتی.
از حرف من خجالت کشید و گفت: عزیزم باور کن من به خطا نرفته ام وقتی پول بدهکارم را دادم او به زور تعارف کرد، مجبور شدم تعارفش را رد نکنم.
ـ تو دعوت شیطان را پذیرفتی، تا صبح نگرانت بودم.
از جمله ای که به کار بردم، فهمیدم کار را خراب تر کردم.
ـ پس ای کلک تو تا صبح بیدار بودی؟
ـ نه تا خود صبح ولی خیلی دیر خوابیدم چطور مگر؟ دیگر فهمیده بودم کار را خراب تر کرده ام.
از روی مبل بلند شد و آمد کنارم نشست، خندید و گفت: حقیقت مطلب این است که دیشب از خواب بیدار شدم هنوز داغی حرامی از سرم نپریده بود که بالا آمدم.
اول فکر کردم در اتق پدر و مادرت هستی وقتی دیدم در اتاق قفل است اشتباهی اتاق بعدی را خواستم باز کنم به خیال این که اتاق توست، آن جا هم قفل بود، فهمیدم که اتاق تو آن روبرو است آمدم که در اتاقت را باز کنم دیدم...
طاقت نیاورده و گفتم: تو آن وقت شب پشت در اتاقها چه می کردی؟
ـ خواهش می کنم با بدبینی سؤال نکن، نمی دانم چرا دلم می خواست، تا صبح با هم صحبت کنیم.
ولی خواستم غافلگیرت کنم، دیدم در اتاق تو هم قفل است، برگشتم پایین و دوباره روی میل دراز کشیدم تا خوابم برد. تازه دیشب فهمیدم ای کاش ازدواج کرده بودیم، می دانستم که تو هرگز غیر شرعی عملی انجام نمی دهی.
ـ یعنی تو در حالت طبیعی هیچ گاه متوجه اشتباهت نمی شوی؟
ـ سر به سرم نگذار، راستی دیشب داشتی می گفتی، دیروز صبح کجا رفته بودی؟
سؤال کامیار مرا به شک انداخت، فهمیدم که مستی دیشب او بی منظور نبوده و من اگر دقت کافی در برخوردهایم نمی کردم ممکن بود متوسل به زور شود.
حتماً بالا آمدن او هم بی منظور نبوده و با حواسی جمع کارهایش را انجام می داده، ولی قفل بودن درها و در آخر قفل بودن در اتاق من نقشه هایش را نقش بر آب کرده است و بهتر دیده تا آبروریزی نکرده سکوت کند، شاید هم فهمیده بود که من متوجه بالا آمدن او شده ام پس فکر کرده بهتر است دست پیش بگیرد تا پس نیفتد.
احتمالاً تمام محبتهایی که امروز به من می کند بی منظور نیست و می خواهد از کارهایی که در این چند روز انجام داده ام سر در بیاورد ولی کور خوانده تا عقد نکنیم محال است که بگذارم از کارهایم سر در بیاورد.
باز کامیار مرا متوجه خود کرد
ـ چرا ساکتی، در چه فکری بودی؟ پس جواب من چه شد؟
ـ ببخشید این جمعه اگر مایل باشی با هم به سر مزار پدر و مادرم برویم.
ـ حتماً ولی ببین برای آن روز کار دیگری نداری؟
با تعجب گفتم: مثلاً چه کاری؟
ـ مثلاً از کارهای دیروز صبح یا پریروز!
گفتم: فکر نکنم، در ضمن فضولی موقوف و وارد آشپزخانه شدم.
پس از چند تماس تلفنی به خاطر کارهایش وارد آشپزخانه شد و گفت: کبریا اگر از بودن من در این جا ناراحتی می توانم بروم.
ـ اتفاقاً خیلی خوشحالم، حداقل حس می کنم که یک روز زندگی مشترک داشته ام.
ـ به من طعنه می زنی؟ بد شده ای، و دنبالم کرد: من می دویدم و او مرا دنبال می کرد هر دو از ته دل می خندیدیم و شاد بودیم، شاید نیم ساعت طول کشید ولی نتوانست مرا بگیرد، در آخر گفت: نیروی جوانی را که تو داری من ندارم.
غمگین شدم و این غمگینی کاملاً از صورتم نمایان شد و به کنارم آمد دست هایم را گرفت و بوسید. اخم هایم باز نمی شد، هرگز دوست نداشتم فاصله سنی ما موجب تحریک اعصاب من شود. این موضوع برای من اهمیت نداشت، اعتقاد داشتم عشق، پیری و جوانی نمی شناسد مجنون نیز در پیری عاشق لیلی جوان شده بود! با لبخندی گفت: دروغ نگفتم، کبریا من الان 40 ساله هستم و تو 25 سال داری، تو باید الان با پسری آشنا شوی که همسن و سال خودت باشد، نه من که بغل موهای سرم سفید شده.
با عصبانیت فریاد زدم: بس کن کامیار از بیان این مطالب چه منظوری داری؟ چرا مرا آزار می دهی، مگر چه گناهی کرده ام که دوستت دارم. چرا دوباره به خط اول برگشتی؟ مگر عشق پیری و جوانی می شناسد؟ بسیاری از جوانها هستند که دلی فرسوده و پیر دارند و ظاهری جوان و بسیاری از پیرها هستند که دلی جوان و شاداب دارند و من از تو همان دل جوان و شاداب را خواسته ام.
مرا محکم در آغوش گرفت، تند و تند جمله ی عزیزم، کبریا مرا ببخش را تکرار می کرد.
خود را جدا کردم و روی مبل نشستم، او هم با ناراحتی گفت: کبریا عجیب است که گهگاهی فکر می کنم شاید از ازدواج با من پشیمان شده باشی، نمی دانم چرا می ترسم پس از ازدواج علاقه ات نسبت به من کم شود. من می ترسم. از طرفی هنوز نه پسر عمه ات ازدواج کرده و نه پیمان، فکر این دو لعنتی هم از سرم خارج نمی شود. درست است که پیمان را به خاطر دلایل بی مورد از گروهم اخراج کرده ام ولی گاهی اوقات سر تمرینهای ما می آید. کبریا می فهمی چه می گویم؟ من می ترسم!
با تعجب به حرفهایش گوش می کردم پس از کشیدن آهی گفتم: پس تو به خاطر این حرفها با من ازدواج نمی کنی؟ بنده ی خدا مقصر خوت هستی، تو هنوز پس از این چند سال نفهمیدی که از عشق و علاقه ی من نسبت به تو چیزی کم نشده بلکه بیشتر هم شده! تو دیگر که هستی؟ با ناراحتی از جای برخاستم و به آشپزخانه رفتم تا غذا را آماده کنم.
با خود گفتم: الان بهترین موقعیت است تا از او بخواهم تاریخ عقد را با هم مشخص کنیم. در آشپزخانه روی صندلی نشست، به او گفتم: همه چیز برایت آماده است، بهتر است زودتر روز عقد را تعیین کنیم.
پرسید: پس از فوت پدر و مادرت هرگز پیمان را دیده ای؟
خندیدم و گفتم: نه! این چه سؤالی است که می پرسی؟
ـ فکر او مرا عذاب می دهد.
ـ ببین کامیار من از او خاطره ی خوشی ندارم، خاطره هایم از او همراه با وحشت است، بهتر است چون در این خانه تنها هستیم، نام او را نیاوری چون باعث می شود درباره اش فکر کنم و بترسم، پس به من رحم کن.
ـ نگفتی که چه تصمیمی گرفتی؟ موافقی تاریخ عقدمان را معلوم کنیم؟
ـ فعلاً بیا ناهار بخوریم که خیلی گرسنه هستم!
نمی دانم چرا طفره می رفت، چند سال است که طفره می رود، هر گاه سخن ازدواج پیش می آید بهانه هایی از قبیل می خواهم بهترین عروسی را بر پا کنم، می خواهم فلان کار را بکنم و هزار بهانه ی دیگر می آورد، یا سکوت می کند و یا حرف را عوض می کند. دیگر نمی دانستم از چه راهی وارد شوم با خود گفتم: احتمالاً ناراحتی اش از فرساد و پیمان یکی دیگر از بهانه های اوست.
بدون این که حرفی با هم بزنیم، ناهار را خوردیم، دوباره مثل صبح همه چیز را من جمع کردم و او ظرفها را شست.
پس از اتمام کارها آماده شدیم تا ابتدا دنبال کار کامیار رفته و پس از آن به دربند برویم. مدتها بود با او بیرون نرفته بودم.
شام را در دربند خوردیم، بسیار خوش گذشت بعد به منزل برگشتیم، هر دو خسته بودیم، نمی دانستم باید به او تعارف کنم، پیش من بماند یا برود، هیچ نگفتم.
ـ به تو عادت کرده ام، می خواهی در کنارت بمانم یا اصلاً تو بیا برویم به خانه ی من و مهمان من باش. چطور است موافقی؟ علی رغم خواست دلم به کامیار گفتم: مختاری اگر می خواهی بمانی، بمان ولی من نمی توانم به خانه ی تو بیایم ولی این گونه عادت کردن ها صحیح نیست.
ـ چرا به منزل من نمی آیی؟
ـ همسایه هایت چه فکر می کنند! این جا که همسایه های ما از نامزدی من و تو با خبرند، ولی همسایه های تو چطور؟
ـ من به این حرفها بها نمی دهم!
ـ ولی من با همین مردم زندگی می کنم، تو شهرات داری و بین مردم سرشناسی، ولی من نه شهرت دارم و نه می خواهم مردم پشت سرم حرف بزنند. قول می دهم بعد از عقدمان یا من برای زندگی به خانه ات بیایم و یا تو همیشه در کنارم در این خانه باشی.
ـ پس دیگر احتیاجی نیست، پیش تو بمانم، محترمانه حرفهایت را زدی، من می روم.
ـ از حرف من ناراحت شدی؟
ـ نه حق را گفتی، باید فکرهایم را بکنم. فعلاً خدانگهدار.
با رفتن او باری از اندوه بر دوشم نشست، من هم به او عادت کرده بودم، چه روز قشنگی داشتم، چرا تن به ازدواج نمی دهد، چرا زیر بار مسئولیت زندگی نمی رود؟

sydney آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
آسمانی, آسمانیمحبت, آفرین, تایپ, دار, رمان, قلب, محبت, های

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
قلب های آسمانی | محبت دار آفرین | دانلود ستاره یخی ایرانی 1 ۲۷ اسفند ۱۳۹۰ ۱۲:۵۷ بعد از ظهر
قلب های آسمانی | محبت دار آفرین | موبایل farnaz58 رمان ایرانی 1 ۲۶ اسفند ۱۳۹۰ ۰۸:۴۲ بعد از ظهر
افسانه ی محبت | صمد بهرنگی | تایپ .Baharak. کتابهای کامل شده 20 ۲۱ تير ۱۳۹۰ ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
قلبهای آسمانی | محبت دار آفرین (اسکن) farnaz58 کتابهای کامل شده ایرانی 29 ۳۰ بهمن ۱۳۸۹ ۱۰:۳۴ قبل از ظهر
محنت به راه محبت | عفت بهزادی (تایپ) lila90 کتابهای کامل شده ایرانی 29 ۸ مهر ۱۳۸۹ ۰۱:۳۱ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان