ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان تو را می خواهم | آغاز کاربر انجمن
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 46
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    2,673
    میانگین پست در روز
    1.62
    محل سکونت
    Iran
    تشکر از کاربر
    14,423
    تشکر شده 15,943 در 2,456 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان تو را می خواهم | آغاز کاربر انجمن

    (( تو را می خواهم ))


    سلام دوستای گلم براتون یه داستان میذارم که نوشته ی خودمه البته بر اساس واقعیته...



    فصل اول




    نفس تو سینه ام حبس شده بود کاش خدامرگمو میداد واین روزای حقارت و بدبختی رونمی دیدم.


    دوباره صدای زن دایی در ودیوار خونه رو لرزوند...


    -وقتی من میگفتم مرد پا رو دلو احساست بذار واسه همین روزا بود...من منتظر همچین روزی بودم هی میگفتم علی دختره، مسئولیت داره یه دختر ونگه داشتن سخته؛ گفتم ما پسر داریم گفتی بچه اس گفتم علی بچه، بچه نمی مونه بزرگ میشه گفتی زن بگو نمیخوام دختر خواهرتو بیاری.حالا دیدی من بی غرض میگفتم فکر حرف مردمو میکردم حالا چی بگم بهشون؟


    دایی دیگه نتونست طاقت بیاره وداد کشید وگفت: بس کن دیگه زن! خودم دارم سکته می کنم جلوی مردم سکه ی یه پول شدم حالا تو هم نمک بپاش رو زخمم...حالا این پسره کدوم گوری رفته همین دیشب خبر مرگش باید راه میافتاد میرفت مسافرت ؛خب خودش می دونه چه غلطی کرده که فلنگو بسته و جیم زده.


    زن دایی مثل شیر غرید:کرم از خود درخته علی اونوقت تو داری به پسر بدبخته من تهمت می زنی از کجا معلوم پای کس دیگه ای وسط نباشه!؟حالا چون بچه ام نیست نباید تمام گناهای دختره ی بی حیا رو گردنش بندازی...من نمی دونم چرا خود بی آبروش نمی یاد بگه با کدوم بی شرفی بوده...


    دیگه نمی خواستم بشنوم تمام بدنم از درد ذوق ذوق میکرد دلم میخواست از اینجا برم ،برم جایی که تهمت نباشه کسی بی خودی با آبروی کسی بازی نکنه.خدایا تو که خودت همه چیزو میدونی چرا گذاشتی با آبروی مریمت بازی بشه؟چرا گذاشتی دشمن شاد بشم تو که میدونی من هیچ کار اشتباهی نکردم !پس الان باید به گناه کدوم کار نکرده مجازات بشم؟میدونی تمام بچگیم عذاب کشیدم این حقم نبود مگه من چند سالم بود که پدر ومادرمو ازم گرفتی منو انداختی زیر دست زن داییم که تشنه به خونمه ؟سر هر بهانه ای منو به داییم کتک میداد؛طفلک پدرام که تمام اتهاما به طرفش نشونه رفته آخه خدایا چه جوری ثابت کنم من بیگناهم؟؟؟


    *****
    -علی دوتا بزن تو دهن این دختره ی زبون نفهم دوباره تو دفتر پدرام نقاشی کشیده!!!

    دایی که تازه از سر کار اومده بود مثل ببر زخمی از جا پرید منم از ترس دستامو رو سرم گذاشتم وجیغ زدم دایی چنان کشیده ی محکمی توی گوشم زد که برق از چشمامم پرید مگه من چند سالم بود تازه یه دختر بچه ی پنج ساله شده بودم که هنوز تشخیص نمیداد چه کاری خوبه چه کاری بده هنوز 6ماه نبود از مرگ پدر ومادرم که توی جاده تصادف کرده بودن میگذشت دختری که با تمام بچگیش منتظر پدر ومادرش بود تا از مسافرت برگردنو سوغاتی براش بیارن.

    دست دایی دوباره بلند شد که اینبار پدرام خودشو سپر بلای من کرد ونذاشت دستای سنگین دایی دوباره صورت مریم کوچولو رو کبود کنه.

    دلم به حال خودم میسوخت دایی چند ساعت بعدش همه چی رو فراموش میکرد وپشیمون میشد ولی داغی رو که دل کوچولوم تحمل کرده بود با خنکی هیچ بستنی ای،خنک نمیشد.

    پدرام دور از چشم زن دایی بهم محبت میکرد خب 5سال ازم بزرگتر بود میفهمید مامانش چشم دیدنه منو نداره همش دلداریم میداد یواشکی برام تنقلات میخرید؛یه بار که زن دایی فهمید نبودید ببینید چه قشقرقی به پا کرد دو شبانه روز منو توی زیر زمین زندونی کرد. از وحشت آروم آروم گریه میکردم حتی جرات نمی کردم جیغ بکشم میترسیدم سوسک ها وموش هارو از خواب بیدار کنم چون زن دایی میگفت موشا بچه های بد رو می جون و تیکه تیکه میکنن.روز دوم بود که یه سوسک با سرعت به طرفم اومد وقبل ازاینکه مهلت فرار داشته باشم از بدنم بالا اومد.

    اونروز اینقدر جیغ کشیدم تا از حال رفتم وقتی به هوش اومدم توی اتاق محقر خودم بودم وپدرام داشت بالای سرم اشک میریخت.

    طفلک آروم آروم موهامو نوازش و میکرد وقتی دید چشمامو باز کردم فوری اشکاشو پاک کرد وخندید وگفت:خوبی مریم؟

    خودمو توی بغل پدرام اندختمو زدم زیز گریه اینقدر ناله کردم تا اروم شدم.پدرام هم

    آروم آروم موهامو نوازش میکرد بعد که آروم شدم گفت:وقتی از مدرسه اومدم دیدم مامان نیست اومدم پشت پنجره ی زیر زمین هر چی صدات زدم دیدم جواب نمیدی.

    میدونستم مامان کلید یدک زیر زمین رو کجا قایم میکرد.

    همون لحظه دایی اومد وپدرام تمام جریانو براش تعریف کرد وباعث شد دایی و زن دایی باهم دعواشون بشه وزن دایی یه هفته قهر کنه بره خونه باباش دایی بعد ازکلی التماس بالاخره تونست زن دایی رو به خونه بر گردونه ولی از اون روز بود که دیگه زن دایی نتونست بامن رفتار خوبی داشته باشه و روز به روز به عذابم اضافه میکردو منو مجبور کرد تا

    کارای خونه رو انجام بدم .پدرام دور از چشم مادرش خیلی کمکم میکرد و برام غذاهایی رو که کنار گذاشته بود ومیداد تا بخورم.دایی هم از ترس اینکه مبادا دوباره زنش هوای قهر کردن به سرش بزنه سعی میکرد روی خوش بهم نشون نده ولی پدرام میگفت دایی دور از چشم زن دایی بهش پول میده تا برای من خوراکی بخره.

    *****

    زمانی زندگی روی خوش بهم نشون داد که وارد مدرسه شدم، درسته خیلی از امکانات رفاهی از دوستام پایین تر بودم اما این چیزا برام مهم نبود مهم این بود که من داشتم با سواد شدن رو تجربه میکردم و می تونستم گاهی اوقات حرفای دلمو روی کاغذ بنویسم وآروم بشم.


    *****
    برای اخرین بار به اتاقی که سالهای سخت زندگیمو توش سپری کرده بودم نگاه کردم.آه سردی کشیدم.لحظه ای هم به تصمیمی گرفته بودم شک نکردم باید میرفتم چون دیگه جایی برای حضورم نبود وامشب پدرام می اومد و میگفت ما هیچ سر وسر ی باهم نداشتیم...

    دوباره ترس تمام وجودم رو گرفت...اونوقت زن دایی سرشو با افتخار بلند می کرد و میگفت دیدی من گفتم خود مریم آب زیر کاه و دم داشت!!!

    شقیقه هام از درد داشت منفجر میشد...نه دیگه نمی تونم بمونم باید برم ولی ثابت میکنم برای اینکه نشون بدم بی گناهم میرم.

    دوباره به خودم نهیب زدم؛ ولی اینجوری بهشون ثابت میشه ریگی به کفش داشتم که فرار رو بر قرار ترجیح می دادم.خدا جون دیگه نمی تونم طاقت بیارم آخه چقدر قسم بخورم من هیچ غلطی نکردم تا می خوام حرف بزنم زیر مشت ولگد دایی خرد میشم.

    __________________________________________________ _


    گفتگویی صمیمانه ومتفاوت با مرضیه جهان آرا




    آدرس وبلاگ هواداران خانم جهان آرا

    http://asheghe-montazer.blogfa.com
    ویرایش توسط Elysium : 1389,04,10 در ساعت ساعت : 11:18

  2. 258 کاربر از پست Elysium تشکر کرده اند .

    $~roya~$ , *sogol* , *soodabeh* , *~aida bala~* , --goOli-- , -ALI- , -دایان- , .Baharak. , .ELHAM. , .Monire. , 18خرداد , aazz , aftab2710 , aidai , aili , alikhademi , Altin ay , ana-armin , Anonymous , arezoo184 , armita1819 , ART!ST , aryana1366 , arzoo12 , asal , asaman_1389 , avaa... , AVESTA , aygeen , azam 24 , azar1 , azin4000 , b.maryam , banix , Baran70 , baranak , bneta , Boshra.M , chandiny , corail , daneshmand , darya12 , dokhtare khial , Donya-70 , down13 , Elen , elham_belle , elnaz89 , faezeh88 , FAH!ME , farajoon , farizad , Farnaz , farnaz21 , fary , farzan0 , farzanehmasoud , fatima64 , fatima_59 , gandomsa , ghazale49 , gherti , golgh , goli jun , h.douce.h , hamideh , hanas , hanye , harimeshgh , hasti59 , helen888 , Hella , hermine , hiva , honorable me , hsdhsd , Irani , j.ghanavizi , kathyn , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kimiakhan0m , leila93 , lele , libra272 , lilipoot33_68 , Lovely_girl , M mehrane , M.gIrL , m0zhdeh , mahana1 , mahbano , mahboobeh 98 , mahda , mahdiar , mahgol92 , mahnazmom , mahsa.gh , mahsa668 , mahsadina , mahshid_3d , mamorin , marjanagn , maryam56 , maryamale , maryammmmmm6 , masoumeh , matin_a , melijooon , mina.p , mina68 , minoo2010 , misha_kavir , monir1343 , mta farokhzad , m_h_n , nafas3000 , nafas44 , Nahid72 , nanazkhanoom , nedaj , negark , Niayesh- 74 , Nika-radi , NIKSA , nilooii , Niloufarjojo , niloufar_rose , nina505 , nina86 , Ninai , P@rya , pardy , paria_pari , parisaparisa , parshang , polymehr , Qeen , RADPA , raha_lucky , RaheBipayan* , red_rose , reem1368 , ronnin , rytu , sadjad lol , Sahar.M , saharmn , saharo , sahely , sama33 , saman84 , samandf , samira* , sana1577 , sanamjooje , sansan , SaRa , sara2876 , sara8 , sara9999 , sarvin jojo , sedena , setare-samavat , shaayan , Shifteh , shili , shimaaaaa , shirin061 , Shirini , silverstar , sirius , soha.f , Sokout , Sokout_momtad , somy_kh , SONIA B , spoorg , Star_69 , sura , tama1011 , tanaz.68 , tannaz22 , TanNazZz , tarane , tatar , tghyasfr , TINA_1363 , triti , Universe95 , UnKnOwN_Sh , vala , yasaman20 , yasamin33 , yase sefid , zebeli , Z_M267 , |SarA_S| , ~*~havva~*~ , ~...LoOsindA...~ , ~Ordibeheshti~ , ~SEA~ , ~shahrivar~ , آذردخت , آرشا , آزالیا , آليس , ارتمیس * , اسوده , اهنگ , بارنی , برادپیت , بلور , بهار سرد , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , حاجی بلا , خالق اسمان خیال , خواجه , خیال غزل , دختر استقلالی* , رز آبی , رهان , روياي خيس , روژان , سانجانا , سرتق , شاپرک13 , شبنم , !arefeh , علی رضاایران , عمه خانم , فرگلf , لمیس20 , م.م.ر , ماندانا* , مرجان55 , مرضیه جهان آرا , ملیساا , مهنا2 , نسترن65 , نوشین00 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , هانی عسل , ღღ Parisa ღღ , پونام , کاساندا , کیانوش.م.م , گیلدا جون , یاس وحشی , یاسمن , یهدا , یگانه , ♥Sepideh♥

  3. Top | #2

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1388
    نوشته ها
    719
    میانگین پست در روز
    0.37
    تشکر از کاربر
    81
    تشکر شده 7,938 در 806 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط saharo نمایش پست ها
    خیلی قشنگه عزیزم لطفآ ادامه بده گلم

    عزیزم پست دادن تو تاپیک تایپ رمان خلاف قوانین هستش
    لطفا قوانینو رعایت کنید
    ممنون


  4. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    2,673
    میانگین پست در روز
    1.62
    محل سکونت
    Iran
    تشکر از کاربر
    14,423
    تشکر شده 15,943 در 2,456 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل دوم



    هوا خیلی سرد بود تمام بدنم از شدت سرما بی حس شده بود توان راه رفتن رو نداشتم.بغض داشت خفه ام می کرد.

    نمی دونستم باید از کی از چی گله کنم از سرنوشتی که باهام نساخت یا پدر ومادری که منو دنیا اوردنو بعد خودشون از دنیا رفتن؟اصلا حکمت دنیا اومدنم چی بود؟این بود دنیا بیام تا هر کی هر جور که خواست باهام رفتار کنه؟پس عواطف انسانی کجا رفته؟می دونستم ناله کردن هام هیچ فایده ای نداره.

    عابرای پیاده که از شدت سرما دستاشون رو توی جیب لباسای گرمشون فرو بردن با تعجب نه با دیده ی ترحم نگام میکردن میدونستم دلشون برای صورت کبودم میسوزه...اما مگه دلسوزی ونگاه ترحم انگیز کسی به درد من میخورد؟

    ته مانده ی غرورم دیشب له شد.من که تنها دلخوشیم این بود اگه چیزی ندارم به جاش آبرو دامن پاک دارم.ولی دیشب همه چیز زیر سوال رفت یه عمر با شرافت زندگی کردنم...همه و همه...

    دیگه نتونستم طاقت بیارمو اشکام جاری شد..وارد پارک شدم وروی نیمکت یخ زده نشستم وتوی عالم بدبختی خودم غرق شدم.باصدای مردانه ای از جا پریدم بادیدن پسر جوون وخوش تیپی که کنارم نشسته بود وحشت زده شدم.
    پسر جوون چشماشو برام تنگ کرد و با لحنی عامرانه وصمیمی گفت:چرا تو سرما اینجا نشستی خانمی؟

    به لحن وجمله هاش چاشنی دلسوزی اضافه کرد وگفت:تو رو خدا ببین چه به روز صورتش اوردن بشکن دست نامردی که دست روی دختر زیبایی مثل تو بلند میکنه.
    به سختی از روی نیمکت بلند شدم ومی خواستم از مهلکه فرار کنم که محکم دستمو گرفت وگفت:اگه جایی نداری خونه ی منوهم مثل خونه ی خودت بدون.

    ضربان قلبم زیاد شده بود مثل دونده ای که با سرعت دویده باشه نفسام صدا دار شده بود .لبخند شیطانی بر لبانش نقش بست وگفت: مطمئن باش از اون نامرد خیلی مهربونترم طوریکه دیگه نخوای از پیشم بری.

    با اخرین توانم به شدت دستمو از دستش بیرون کشیدمو دویدم.استخوانهام درد میکرد ولی باید می دویدم تا از چاله به چاه نیفتم.

    پسرمزاحم دست بردار نبود.به طرف خیابان دویدم.یکم احساس آرامش کردم که از اون پارک خلوت اومدم بیرون.خدایا حالا چیکار کنم به مریم بی پناهت رحم کن نذار دامنش آلوده بشه!

    اوضاعم حسابی آشفته هر بچه ای منو ساک به دست میدید می فهمید آواره ام با این صورت کبود شک نمی کرد که از خونه فرار کردم.


    *****

    هوا داشت تاریک وسردتر می شد از شدت سرما دندونام بهم میخورد.

    اگه دایی گذاشته بود دانشگاه برم الان اینقدر بدبخت نبودم حداقل کاری داشتم تا بتونم خرج خودمو در بیارمو مستقل بشم.

    از وحشت احساس خفگی داشتم هر چی هوا تاریک تر میشد چهره ها هم ماهیت واقعیه خودشون رو بیشتر نشون میداد. هر آدم هوسرانی با دیدنم دنبالم می اومد شاید بتونه طعمه ی جوان و بدبخت بی کسی رو به چنگ بیاره.هر چی سوره و آیه ی قرآن بلد بودمو می خوندم از تمام اماما کمک می خواستم.برف آروم آروم شروع به باریدن کرد.
    دیگه صبرم تموم شده بود یاد دختر کبریت فروش افتادم حداقل اون چند تا بسته کبریت داشت ولی من چی؟

    هر ماشینی از کنارم رد میشد برام بوق میزد دل کوچولوی منو بیشتر وحشت زده میکرد.حاضر بودم بمیرم ام آبرو شرفم رو با یه خونه ی گرم ...عوض نکنم.
    تو اوج ناامیدی زیر یه درخت وتوت سیاه که شاخه های بلند عمودش به زمین نزدیک بودم نشستم وخودم از دید گرگ های بی وجدان پنهان کردم.تو دلم برای صاحبخونه ای که همچین درختی رو کاشته بود دعا بخیر گفتم.لرزش بدنم زیاد شده بود برف از لابه لای شاخه های درخت روی سرم میریخت دلم می خواست الان توی همون اتاق محقر خودم بودم ولی دیگه فایده ای نداشت من دیگه تو اون خونه جایی نداشتم.
    پاهامو جمع کردمو به سینه فشردم تا شاید یکم گرم بشم.دوباره تمام خاطرات تلخ گذشته برام زنده شد.


    *****

    -مامان کارنامه ی مریم ببین تمام نمره هاش 20شده.
    زن دایی با صورتی بر افروخته به کارنامه نگاهی انداخت وبا صدایی شبیه فریاد گفت:تمام آدمای متقلب نمره هاشو ن خوب میشه. حالا تو چرا ذوق مرگ شدی به جای اینکه بری تو اتاقتو خجالت بکشی که همچین دختر عمه ی متقلبی داری.
    باصدایی که به شدت می لرزید گفتم :به خدا زن دایی من تقلب نکردم.
    محکم دندوناشو روی هم فشار دادو گفت:قسم خدا رو نخور دروغگو صد بار به علی گفتم این دختره مدرسه رفتن به دردش نمی خوره ولی گوش به حرفم نداد وگفت مردم چی میگن؛آخه بگو مرد مردم خرج شکم بی صاحاب این دختره رو میدن که اینقدر جوش حرف مردمو میزنی؟
    وقتی کارنامه ام رو پاره کرد حس کردم دنیا روی سرم آوار شد.
    دوران راهنمایی ودبستان رو با نمره های درخشانی به پایان رسوندم همیشه برق تحسین رو توی چشمای دایی میدیدم ولی هیچوقت جرات ابراز نداشت.

    *****


    تازه 15 سالم شده بود و وارد دبیرستان شدم که حس میکردم رفتارهای پدرام عوض شده ونگاهش یه برق زیبا وعجیب داره ولی اینقدر با شخصیت فهمیده بود که هیچوقت رفتار ناشایستی ازش ندیدم.همینجور که من بزرگتر میشدم رفتار زن دایی هم بدتر میشد واجازه نمی داد که پدرام خیلی دو رو برم آفتابی بشه.اوایل علتش رو همون مسائل قدیمی میدیدم ولی وقتی پدرام یه روز که از مدرسه می اومدم سر راهم سبز شد ازم خواست به حرفاش گوش بدم تازه دو هزاریم افتاد که جریان از چه قراره.بدون مقدمه گفت:مریم تا حالا با دقت خودتو تو اینه نگاه کردی؟
    با تعجب به صورتش که ته ریش زیباترش کرده بود نگاه کردم پوست گندمیش قرمز شده بو وچشمای سبزش می درخشید.پدرام شبیه زن دایی بود پوست روشن وچشمای سبز وموهایی خرمایی رنگ وبینی عقابی وکشیده رو هم رفته خیلی زیبا وجذاب شده بود مخصوصا با ته ریش.
    وقتی دید با تعجب بهش زل زدم نگاهش رو ازم گرفت وهمونجور که به سنگی که جلوی پاش بود شوت می زد گفت:می خواستم بگم خیلی بزرگ وخانم شدی و چشمای سیاهت شب و روزم رو یکی کرده.
    آب دهنم رو به زور فرو دادمو به سختی گفتم:خب تو هم بزرگ شدی.
    جلوم ایستاد وگفت:می دونم متوجه ی منظورم شدی پس خودتو به بیراهه نزن خیلی وقت بود می خواست به خودت بگم تا خیالمو راحت کنی که فقط مال من می مونی و زن من میشی!

    انگار به جریان برق وصلم کرده باشن.خشکم زد دهنم طعم گس وتلخی می داد.

    با لحنی پر از تمنا گفت: قول میدم خوشبختت کنم. درسم که تموم بشه بهترین خونه و زندگی رو برات می سازم تا دیگه سختی نکشی.
    نمی تونستم حرفای پدرامو هضم کنم.به سختی جواب دادم:پدرام تو برای من مثل یه برادری نه بیشتر.
    باصدایی شبیه فریاد گفت: ولی من اینو نمی خوام.می خوام چراغ خونه ام باشی ملکه ی خونه ی من.
    با بغض گفتم:تو رو خدا پدرام همه چی رو خراب نکن من و تو مثل خواهر و.برادر بزرگ شدیم من نمی تونم جور دیگه ای درباره ی تو فکر کنم.
    دیگه مجالی به پدرام ندادمو دوان دوان به سمت خونه دویدم.اونروز پدرام خیلی دیر به خونه اومد وزن دایی رو از شدت حرص وجوش دیوونه کرد.وقتی دیدمش باورم نمی شد اون چشمای همیشه براق و شاد اینقدر غمگینو بی فروغ شده باشن.وقتی به اتاقم برگشتم توی آینه به خودم نگاه انداختم.پوست صورتم روشن وشفاف بود درست مثل مادرم چشم هام به رنگ شب سیاه وبینی ام تقریبا کوچیک و جمع وجور بود وگونه هام کمی برجسته لبهام گوشت آلود وظریف موهای مشکی بلندم تا کمر میرسیدن.
    تا حالا اینقدر بادقت به خودم نگاه نکرده بودم به چشمای مشکی و خمارم خیره شدم.شاید پدرام حق داشت ولی خودم چنین اعتقادی نداشتم.

    ******

    دوستای گلم اگه دیدم خوشتون اومد و استقبال خوب بود ادامه اش رو براتون می نویسم!!!


    تقریبا نمیشه آخر داستان رو حدس زد...
    ویرایش توسط Elysium : 1389,04,08 در ساعت ساعت : 20:31

  5. 257 کاربر از پست Elysium تشکر کرده اند .

    $$$NAFAS , $~roya~$ , *sara , *sogol* , *soodabeh* , *~aida bala~* , -ALI- , -دایان- , .ELHAM. , .Monire. , 18خرداد , aazz , aidai , alikhademi , Altin ay , ana-armin , Anahita.s , angle92 , arezoo184 , armita1819 , aryana1366 , arzoo12 , asal , asaman_1389 , avaa... , aygeen , azam 24 , azar1 , azin4000 , b.maryam , bahar_19 , banix , behnazhmz , bneta , Boshra.M , chandiny , corail , daneshmand , darya12 , dokhtare khial , Donya-70 , down13 , Elahe111 , Elen , elhamtt , elham_belle , elnaz89 , faegheh69 , faezeh88 , FAH!ME , faribash , farizad , Farnaz , farnaz21 , fary , farzan0 , farzanehmasoud , fatima64 , fatima_59 , gandomsa , gharibeh1387 , ghazale49 , golgh , goli jun , hamideh , hanye , harimeshgh , hasti59 , helen888 , Hella , hermine , honorable me , hsdhsd , Irani , kathyn , katy , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kimiakhan0m , leila93 , lele , libra272 , lilipoot33_68 , M mehrane , m0zhdeh , MAARY , mahana1 , mahboobeh 98 , mahda , mahdiar , mahnazmom , mahsa.gh , mahsa668 , mahsadina , mahshid_3d , maniiya , marjanagn , Marjoon , maryam56 , maryamale , maryammmmmm6 , masoumeh , melijooon , MICROOOB , Mina , mina.p , mina68 , monir 11 , monir1343 , mta farokhzad , m_h_n , nafas3000 , nafas44 , nafise2 , nanazkhanoom , nasimrahi , nazgol , nedaj , negark , Niayesh- 74 , niazruby , nicky.mhaeri , NIKSA , Niloufarjojo , niloufar_rose , nina86 , P@rya , paradise , pardy , parisaparisa , parshang , peleus , polymehr , Ps.Graph , RADPA , raha_lucky , RaheBipayan* , red_rose , reem1368 , Romina__68 , ROOROO , rozita maryam , rytu , saharmn , saharo , saharsahar , sahely , sama33 , saman84 , samandf , samira* , sana1577 , sanamjooje , sanaz2000 , sansan , SaRa , sara2876 , sara8 , sara9999 , sarvin jojo , sedena , sepideh1993 , setare-samavat , setareh30 , shaayan , Shifteh , shili , shimaaaaa , shirin061 , Shirini , silverstar , sirius , soha.f , Sokout , Sokout_momtad , somy_kh , SONIA B , spoorg , Star_69 , tama1011 , tanaz.68 , tannaz22 , TanNazZz , tarane , tghyasfr , TINA_1363 , triti , Universe95 , UnKnOwN_Sh , vala , yam yam , yasamin33 , yase sefid , zahra.h , zebeli , zina , zohreh17 , zznanin , Z_M267 , |SarA_S| , ~*~havva~*~ , ~alone angel~ , ~Ordibeheshti~ , ~SEA~ , ~shahrivar~ , آذردخت , آرشا , آزالیا , آليس , ارتمیس * , اسوده , الگا , بارنی , بلور , بهار سرد , بهارجون , تابتا , ترنج خاتون , ترنم , حاجی بلا , خالق اسمان خیال , دختر استقلالی* , رز آبی , رهان , روژان , سانجانا , سرتق , شاپرک13 , شبنم , شیرینusa , !arefeh , علی رضاایران , عمه خانم , لمیس20 , م.م.ر , ماندانا* , مرجان55 , مرضیه جهان آرا , مسافر كوچولو , ملیساا , مه روز , مهنا2 , نسترن65 , نوشین00 , نیلوجون , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , ღღ Parisa ღღ , پونام , کاساندا , کیانوش.م.م , یاس وحشی , یاسمن , یهدا , یگانه , ♥Sepideh♥

  6. Top | #4

    مدیر ارشد


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    14,308
    میانگین پست در روز
    7.53
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    123,485
    تشکر شده 293,934 در 40,917 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط raynak نمایش پست ها
    مرسي خيلي با حال
    لطفا توی تاپیک های تایپ کتاب پست ندید در صورت تکرار اخطار میگیرید


  7. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    2,673
    میانگین پست در روز
    1.62
    محل سکونت
    Iran
    تشکر از کاربر
    14,423
    تشکر شده 15,943 در 2,456 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت سوم


    -چرا مریم؟؟؟چرا باور نمی کنی من چقدر دوستت دارم؟می خوام تمام سختی هایی رو که تو خونه ی پدرم کشیدی رو خودم جبران کنم.نمی ذارم دیگه آب تو دلت تکون بخوره.
    با ناراحتی از روی نیمکت بلند شدمو گفتم:من باید برم الانه که زن دایی بگه کجا بودم.

    نگاه سبز وزیباش مثل جنگل شعله گرفته داشت می سوخت.با التماس گفت:مریم نمی خوای جوابمو بدی؟
    -من جواب بهت ندارم بدم داداش خوبم!

    پره های بینی اش از شدت عصبانیت می لرزید.آب دهنش رو به زور فرو داد وگفت:دیگه به من نگو داداش من از این جمله بدم میاد....می فهمی مریم؟من تو رو با تمام وجودم دوست دارم.

    -پس به این دوست داشتن رنگ پاکی بده منو مثل یه خواهر دوس داشته باش.

    بی حال روی نیمکت ولو شد وسرش رو بین دستاش گرفت وگفت:زود از اینجا برو نمی خوام دیگه چیزی بشنوم.
    دلم برای پدرام ریش شد دلم می خواست مثل یه خواهر موهاشو نوازش کنم ودلداریش بدم مثل روزای بچگی که من بی پشت وپناه بودمو نوازش ها ومحبت های پدرام به من صبر وتحمل در مقابل مشکلات رومیداد.
    حس میکردم پاهام تحمل وزنم رو نداره .به سختی خودم رو به طرف خونه می کشیدم.وقتی کلید انداختمو وارد خونه شدم زن دایی مثل ماده شیر وحشی به طرفم حمله ور شد بدون پرسیدن یه کلام منو زیر باد کتک ورکیک ترین فحش ها گرفت هنوز صداش توی گوشم اکو داره.

    -دختره ی چشم سفید بی حیا حالا دیگه واسه من میری پی خوش گذرونی بی صفت بازی یه پدری ازت در بیارم حروم زاده عوضی.

    از درد به خودم می پیچیدم ولی تحمل نداشتم کسی به پدر ومادرم اهانت کنه با ناله گفتم:هرچی میخواید به من بگید به پدرومادرم فحش ندید اونا دیگه دستشون از دنیا کوتاهه

    -حالا دیگه واسه من زبون درازی میکنی؟می دونم چه حسابی از تو یکی برسم!تا این موقع کدوم قبرستونی بودی؟خجالت نمی کشی که با آبروی دایی بدبختت بازی میکنی؟

    از درد بدنم به ذوق ذوق افتاده بود باید چه جوابی بهش می دادم میگفتم با پسر خودت بودم؟داشتم متقاعدش می کردم به چشم یه خواهر نگام کنه.اگه این حرفا رو هم می زدم فایده ای نداشت،چون دوباره انگشت اتهام به طرف خودم نشونه گرفته می شد زن دایی همه چیزو سر منه بدبخت میشکست.بزرگترین شانسی که اوردم این بود که دختر دایی نداشتم والا معلوم نبود چه بدبختی های دیگه ای سرم می اومد.خدایاا بازم شکرت که بدتر از این سرم نیوردی.خداجون کی میخوای به مریم بی پناهت پناه بدی؟خدایا خودت کمک کن وسیله ازدواجم جور بشه واز این خونه برم.خودم چند بار شنیدم که زن دایی خواستگارای خوبمو رد کرد دلیلشو نمی دونم ولی همین قدر میدونم منم آدمم واز زندگی که خدا بهم بخشیده سهم دارم ومی تونم خوشبخت باشم.


    *****

    سه سال از پیشنهادی که پدرام بهم داده می گذره!تو این سه سال بر خورد سردی باهاش داشتم.دیروز مدرک مهندس شو گرفت، خیلی خوشحال بود برق شادی و عشق رو توی چشمای پر تمناش میدیدم ولی چرا نمی خواست قبول کنه که من به اندازه برادر نداشته ام دوستش دارم؟زن دایی اینقدر خوشحال بود که نفهمید چه جوری بره خونه ی مادرشو برای ضیافتی که قرار بود شب جمعه برای فارغ التحصیلی پسرش بگیره دعوتشون کنه.وقتی زن دایی از خونه خارج شد یه ترس ودلهره ای که چند سال بود زمان تنهایی تو خونه با پدرام داشتم سراغم می اومد ولی خدا روشکر هیچوقت پدرام پاشو از گلیمش درازتر نکرده بود.با اومدن همون دلهره ی آشنا به خودم امیدواری دادم که پدرام مثل همیشه مردونگی میکنه وحرمتم رو نگه می داره.


    *****

    از سرما بدنم مثل قالب یخ فرم گرفته بود.دلم میخواست یه حلب داشتم که توش واسه خودم آتیش روشن میکردم تا یکم یخم وا بره.خداجونم مگه آرزوهای من چقدر بزرگه که نمی تونی بر آورده شون کنی؟یه حلب آتیش چقدر زیاده که من دارم از حسرتش می سوزم؟اگه اینجوری پیش بره امشب شب آخر زندگیمه اخه خیلی شنیدم که ادما از سرما یخ زدنو مردن.اگه بخوام زنده بمونم نباید بخوابم خودم تو یه فیلم دیدم پسره می زد تو گوش دختره می گفت نخواب... نخواب...من که کسی رو ندارم بزنه تو گوشمو بگه نخواب عزیزم تو باید زنده بمونی چون تو زندگیه من هستی.لبخند تلخی بر لبای سرما زدم نقش بست.امشب که شب آخر زندگیمه می خوام زندگیمو مرور کنم ببینم کجای زندگیم اشتباه کردم که خدا همچین مجازات سنگینی برام در نظر گرفت!!!

    *****
    دوستای گلم اگه دیدم خوشتون اومد و استقبال خوب بود ادامه اش رو براتون می نویسم!!!


    تقریبا نمیشه آخر داستان رو حدس زد...
    ویرایش توسط Elysium : 1389,04,09 در ساعت ساعت : 17:25

  8. 224 کاربر از پست Elysium تشکر کرده اند .

    $~roya~$ , *sogol* , *soodabeh* , *~aida bala~* , *تاراج زمان* , -ALI- , -دایان- , .ELHAM. , .Monire. , aazz , aidai , alikhademi , Altin ay , ana-armin , Anahita.s , angle92 , arezoo184 , armita1819 , aryana1366 , arzoo12 , asaman_1389 , avaa... , aygeen , azam 24 , azar1 , b.maryam , banix , Baran70 , behnazhmz , bneta , Boshra.M , chandiny , corail , darya12 , dokhtare khial , Donya-70 , Elen , elham_belle , elnaz89 , eshton , faezeh88 , FAH!ME , farajoon , farizad , Farnaz , farnaz21 , fary , farzan0 , farzanehmasoud , fatima64 , fatima_59 , gandomsa , ghazale49 , golgh , hamideh , hanye , harimeshgh , hasti59 , helen888 , Hella , hermine , honorable me , hsdhsd , Irani , j.ghanavizi , kathyn , katy , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kimiakhan0m , leila93 , lele , libra272 , lilipoot33_68 , m0zhdeh , MAARY , mahana1 , mahda , mahdiar , mahnazmom , mahsa.gh , mahsa668 , mahsadina , mahshid_3d , maniiya , marjanagn , maryam56 , maryamale , maryammmmmm6 , masoumeh , melijooon , MICROOOB , mina.p , mina68 , misha_kavir , mta farokhzad , m_h_n , nafas44 , nanazkhanoom , nasimrahi , nazgol , nedaj , negark , Niayesh- 74 , niazruby , NIKSA , Niloufarjojo , niloufar_rose , nina86 , oragh , paradise , pardy , parisaparisa , parshang , peleus , polymehr , Ps.Graph , RADPA , raha_lucky , RaheBipayan* , red_rose , reem1368 , ROOROO , rozita maryam , rytu , saharmn , saharo , saharsahar , sahely , sama33 , saman84 , samandf , samira* , sana1577 , sanamjooje , sanaz2000 , sansan , SaRa , sara2876 , sara8 , sara9999 , sarvin jojo , sedena , sepideh1993 , setare-samavat , setareh30 , shaayan , Shifteh , shili , shimaaaaa , shirin061 , Shirini , silverstar , sirius , soha.f , Sokout , somy_kh , SONIA B , Star_69 , tama1011 , tanaz.68 , tannaz22 , TanNazZz , tghyasfr , TINA_1363 , triti , Universe95 , vala , zahra.h , zebeli , zina , zznanin , Z_M267 , |SarA_S| , ~*~havva~*~ , ~Ordibeheshti~ , ~shahrivar~ , آذردخت , آرشا , آزالیا , آليس , ارتمیس * , اسوده , اهنگ , بارنی , بلور , بهار سرد , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , حاجی بلا , دختر استقلالی* , رز آبی , رهان , روژان , سانجانا , سرتق , شاپرک13 , شبنم , شیرینusa , !arefeh , علی رضاایران , عمه خانم , لمیس20 , م.م.ر , ماندانا* , ماه منیر , مرجان55 , مرضیه جهان آرا , مسافر كوچولو , ملیساا , نسترن65 , نوشین00 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , ღღ Parisa ღღ , پونام , کاساندا , کیانوش.م.م , یاس وحشی , یاسمن , یهدا , یگانه

  9. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    2,673
    میانگین پست در روز
    1.62
    محل سکونت
    Iran
    تشکر از کاربر
    14,423
    تشکر شده 15,943 در 2,456 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت چهارم



    بعد از رفتن زن دایی فورا به طرف اتاقم رفتم.اگه اتاقم قفلش درست بود شاید اینقدر هر دفعه وحشت نداشتم.صدای قدم های پدرام و می شنیدم که داشت به طرف اتاقم می اومد نفس تو سینه ام حبس شد بود.صدا قدم هاش نزدیک نزدیکتر میشد.قلبم به شدت تو سینه ام تپش افتاده بود.صدای قدم هاش پشت در اتاق متوقف شد بعد از چند ثانیه چند ضربه به د ر خورد به زحمت جواب دادم:بله.

    -می تونم بیام داخل مریم.

    دست وپام شروع به لرزیدن کرد.با قدم های لرزون به طرف در اتاق رفتم و بازش کردم.

    بادیدن اون دوتا جنگل آتیش گرفته بیشتر ترس بر م داشت.با لبخند مهربونی گفت:نمی خوای منو به اتاقت دعوت کنی؟

    باصدایی که به شدت می لرزید گفتم:همین جا بگو کلی درس دارم.

    آه سوزناکی کشید وگفت:تو درباره ی من چی فکر میکنی مریم؟تا حالا از من حرکت خطایی سر زده که اینجوری رنگ وروت پریده؟منو با حیوون اشتباه گرفتی اگه می خواستم بلایی سرت بیارم مطمئن باش فرصت های دیگه ای هم بود ولی تو اینو نفهمیدی اصلا نمی خوای بفهمی من روح پاکت ومی خوام نه جسم زمینی تو.عشق من پاکه هوس توش جایی نداره اگه هوس بود تا حالا فروکش کرده بود. وقتی می بینم مادرم باهات چه رفتاری میکنه دلم می خواد خودمو بکشم دیدی که همیشه ازت حمایت کردم.من اگه باهات ازدواج کنم یه ثانیه هم تو این خونه نمی مونم می برمت جایی که بتونم بهت نشون بدم زندگی خیلی قشنگتر از این قفسیه که پدر ومادرم برات ساختن.پس باور کن پدرام عاشقونه برات می میره ودوست داره.من شبانه روز به امید تو درس خوندم تا بتونم واسه خودم کسی بشمو خوشبختت کنم. ولی تو هیچ وقت نخواستی منو ببینی همش با گفت واژه ی برادرم بین خودتو من حصار کشیدی.سکوتتو بشکنو بگو تو هم تو این سالها به من فکر می کردی.بگو تو هم منو می خوای...

    موج صداش التماس آلود شده بودغافلگیرانه جلوم زانو زدو دستمو توی دستش گرفت وگفت:بگو مریم دلش با پدرام یکی بوده بگو رنگ عشقو تو چشمام دیدی؛تورو به خدا مریم بگو دوستم داری!من هیچی ندارم شاید از ارث هم محروم بشم ولی یه قلب عاشق دارم که هیچوقت از عشق تو خالی نمیشه.

    نمی تونستم باور کنم این همون پدرام که بیشتر دخترا آرزو دارن یه گوشه چشم بهشون نگاهی بندازه اونوقت جلوی پای من زانو زده می خواد عشقو ازم گدایی کنه چیزی رو که یه عمر خانواده اش ازم دریغ کردن.اگه اهل انتقام بودم الان بهترین فرصت بود ولی مریم آدم نمک نشناسی نبود که بخواد حرمت نمک خورده رو زیر پاش بذاره.دستم رو از بین دستای سردش بیرون کشیدمو به طرف پنجره ی اتاقم رفتم وپشتش ایستادمو گفتم:چرا می خوای عذابم بدی؟تو که از دل من خبر داری!یه عمر تحقیر شدم ولی همیشه امیدوار بودم با یه ازدواج موفق از این خونه می تونم برم و خوشبختی رو با تمام وجودم مزه مزه کنم.اما تو می خوای با این پیشنهادت منو خون به شیشه کنی می خوای تا آخر عمرم عذاب بکشمو آه نفرین مادرت رو به جون بخرم.البته این چیزایی رو که گفتم به زمانی بر میگرده که جواب من به تو مثبت باشه.من قبلا هم بهت گفتم دوستت دارم ولی نه به چشم یه شوهر به چشم براد...

    نذاشت جمله ام رو کامل کنم با فریاد گفت:مریم چه جوری دلت می یاد این حرفا رو به من بزنی تو حاضری زن هرکس دیگه ای بشی جز من آخه چرا؟میدونم به خاطر مادرم می خوای احساستو پنهون کنی ولی محض رضای خدا به فکر منم باش قول میدم خوشبختت کنم.

    محکمو جدی گفتم:چرا نمی خوای قبول کنی من هیچ حسی به تو ندارم پدرام عشق من همونیه که بهت گفتم.نذار این عشق هم تو دلم کمرنگ بشه!

    سکوت کرده بود بی اراده برگشتمو به صورتش نگاه کردم باورم نمیشد جنگل نگاهش باروونی شده باشه.دهنمو باز کردم تا بگم آخه چرا دیوونه داری گریه می کنی که مجالی نداد وبا سرعت از اونجا دور شد.بعد چند دقیقه صدای در به هوا رفت وفهمیدم از خونه زد بیرون.

    کنج اتاق نشستمو زانوی غم به بغل گرفتم وبه این فکر کردم چرا از این احساسی که پدرام حرف می زنه تو وجود من ازش خبری نیست!اصلا این عشق چیه که اینجوری پدرامو اسیر کرده اصلا مگه ممکنه آدم چنین احساسی به یه نفر پیدا کنه؟وهزار تا سوال بی پاسخ توی ذهنمم نقش بسته بود.

  10. 229 کاربر از پست Elysium تشکر کرده اند .

    $$$NAFAS , $~roya~$ , *sara , *sogol* , *soodabeh* , *~aida bala~* , *تاراج زمان* , -ALI- , -دایان- , .ELHAM. , .Monire. , 1372 , aazz , alikhademi , Altin ay , ana-armin , Anahita.s , angle92 , arezoo184 , armita1819 , aryana1366 , arzoo12 , asaman_1389 , Ashkin_66 , avaa... , aygeen , azam 24 , azin4000 , b.maryam , banix , Baran70 , behnazhmz , bneta , Boshra.M , chandiny , corail , darya12 , dokhtare khial , Donya-70 , Elahe111 , Elen , elham_belle , elnaz89 , faezeh88 , FAH!ME , farizad , Farnaz , farnaz21 , fary , farzan0 , farzanehmasoud , fatima64 , fatima983 , fatima_59 , gandomsa , ghazale49 , golgh , goli jun , hamideh , hanye , harimeshgh , hasti59 , helen888 , Hella , hermine , honorable me , hsdhsd , Irani , kathyn , katy , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kimiakhan0m , leila93 , lele , libra272 , lilipoot33_68 , m0zhdeh , mahana1 , mahboobeh 98 , mahda , mahdiar , mahnazmom , mahsa.gh , mahsa668 , mahsadina , mahshid_3d , maniiya , marjanagn , maryam56 , maryamale , maryammmmmm6 , masoumeh , melijooon , MICROOOB , Mina , mina.p , mina68 , misha_kavir , mta farokhzad , m_h_n , nafas3000 , nafas44 , nanazkhanoom , nasimrahi , nazgol , nedaj , negark , Niayesh- 74 , NIKSA , Niloufarjojo , niloufar_rose , nina86 , paradise , pardy , parisaparisa , parshang , patough , peleus , RADPA , raha_lucky , RaheBipayan* , red_rose , reem1368 , ROOROO , rozita maryam , rytu , saharmn , saharo , saharsahar , sahely , sama33 , saman84 , samandf , samira* , sana1577 , sanamjooje , sanaz2000 , sansan , SaRa , sara2876 , sara8 , sara9999 , sarvin jojo , sedena , sepideh1993 , setare-samavat , setareh30 , Shifteh , shili , shimaaaaa , shirin061 , Shirini , silverstar , sirius , soha.f , Sokout , Sokout_momtad , somy_kh , SONIA B , spoorg , tama1011 , tanaz.68 , tannaz22 , TanNazZz , tghyasfr , TINA_1363 , triti , Universe95 , vala , yalda bahari , yam yam , zahra.h , zebeli , zina , Z_M267 , |SarA_S| , ~*~havva~*~ , ~Ordibeheshti~ , ~shahrivar~ , آذردخت , آرشا , آزالیا , آليس , ارتمیس * , اسوده , اقاقی , اهنگ , بارنی , بلور , بهار سرد , بهارجون , تابتا , ترنج خاتون , ترنم , حاجی بلا , رز آبی , رهان , روژان , سانجانا , سرتق , شاپرک13 , شبنم , شیرینusa , !arefeh , علی رضاایران , عمه خانم , لمیس20 , م.م.ر , ماندانا* , ماه منیر , مرجان55 , مرضیه جهان آرا , ملیساا , نسترن65 , نوشین00 , نگاه روشن , نیلوجون , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , ღღ Parisa ღღ , پونام , کاساندا , کیانوش.م.م , یاس وحشی , یاسمن , یهدا , یگانه

  11. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    2,673
    میانگین پست در روز
    1.62
    محل سکونت
    Iran
    تشکر از کاربر
    14,423
    تشکر شده 15,943 در 2,456 پست
    اندازه فونت

    Wink

    قسمت پنجم


    شب جمعه شد سه روز تمام مشغول تمیز کردن خونه بودم تا برای ضیافت آماده بشه.زن دایی هم مثل سر کارگر بالای سرم امر ونهی میکرد.گاهی پیش خودم فکر میکردم اگه پدر ومادرم نمی مردن ومن یتیم نمی شدم اونوقت زن دایی جای من می خواست از کی کار بکشه؟من فکر نمی کنم زن دایی جز دست.ر دادنو غر زدن کار دیگه ای بلد باشه.وقتی داستان سیندرلا رو می خوندم دلم به حال سیندرلای طفلی می سوخت که باید فرمانبر سه تا زن از خود راضی باشه.بازم جای شکر داره من فقط از یه نفر دستور میگیرم.دوباره صدای زن دایی دیوار صوتی چین رو شکست.


    -زود باش دیگه شب شد.خدایا منو بکش از دست این زبون نفهم نجات بده.


    از خستگی دیگه رمقی برام نمونده بود.دوباره زن دایی شروع به غر غر کرد.صدای پدرام باعث شد سرمو بلند کنم .صورتش پر از غم بود ونگاهش رم کرده. با اعتراض رو به زن دایی کرد وگفت:مامان خب چرا با این همه کار و مهمون یکی رو نیوردی بهت کمک کنه؟مریم طفلک گناه داره به خدا!


    زن دایی محکم دندوناشو رو ی هم فشار داد وگفت:لازم نکرده تو دلسوزی بکنی!من تازه دارم در حقش لطف میکنم که بهش کار میدم.می خوای دو روز دیگه که رفت خونه ی شوهر با تیپا ویه عالمه فحش بندازنش همین جایی که بوده؟چون دختره عرضهی هیچ کاری رو نداشت؟


    پدرام با صدایی که شدت عصبانیت می لرزید گفت:مامان این حرفا چیه داری می زنی؟هر پسری آرزو داره زن خوشگل ومهربونی مثل مریم داشته باشه.


    زن دایی خنده ی عصبی ای سر داد وگفت:واه واه چه حرفا موش از تو سوراخ تو نمی رفت جارو به دمش می بست.اره شاید کسی گول بر روشو بخوره بیاد برش داره وببرش تا ما یه نفس راحت بکشیم دیگه هرچی ریختیم تو این شکم وا مونده اش بسه.و الله به خدا شانسم نداریم یکی بیاد.آخی یکی بیاد به چه دل خوشی ببرش خونواده ی درستی داره یا چیزی بهش ارث رسیده؟دو روز هم شاید به خاطر ظاهر فریبنده اش باهاش بمونه ولی بعد میفهمه چه خریتی کرده ومریم تبل تو خالیه.


    پدرام نتونست طاقت بیاره با صدایی شبیه فریاد گفت:این حرفا چیه داری میزنی.از تو بعیده درباره ی مریم حرف دروغ بزنی طفلک تواین همه سال جز محبت کار دیگه ای هم کرد.


    -آره بایدم طرفشو یگیری منم اگه کاری جز عشوه واسه پسرای ساده دلو احمق داشتم دیگه غمی نداشتم.بشین این اراجیفو زیر گوشش بگو تا خانم هوا برش داره فکر کنه کیه!اگه این بابای بدبختت دلش به حالش نسوخته بودمعلوم نبود گوشه ی کدوم خیابونی از گشنگی مرده بود.


    کاش خفه میشد!!! نمی تونستم صدای نکره اش رو تحمل کنم .خدایا مگه خودت نگفتی دختر جنس لطیفه؟پس چرا می ذاری این جنس لطیفتو این جوری زیر پا له کنن؟


    پدرام با عصبانیت ازآشپز خونه رفت وبعد از چند دقیقه صدای در به هوا بلند شد.زن دایی که از عصبانیت صورتش بر افروخته شده بود با همون صدای بلند گفت:همه زیر سر توست من که می دونم با این حرکات جلفتو نگاه های هوسناکت می خوای بچه ام رو از را به در کنی ولی بدون کور خوندی!براش چنان زنی بگیرم.یه زن از یه خانواده ی اصیل که پدر ومادر درست وحسابی داشته باشه نه اینه مثل یه گربه گشنه بی چشم رو به لقمه ی دهن مردم خیره باشه .یه زن که جهازشو با چند تا کامیون بیارن.ناسلامتی پسر من مهندسه تحصیل کرده اس.خیالتو راحت کنم پدرام این قدر شعور داره که دستمال آشپز خونه رو فقط برای تفریح بخواد پس بی خودی صابون به شکمت نزن حواستو به خودت جمع کن که کلاه سرت نره.


    دیگه نتونستم طاقت بیارم اشکام سرازیر شد زن دایی قهقهه ی مسخر های زد واز اونجا بیرون رفت.تمام غم های عالم رو دلم سنگینی میکرد...


    __________________________________________________ ___






    آدرس وبلاگ هواداران خانم جهان آرا
    http://asheghe-montazer.blogfa.com

    ویرایش توسط Elysium : 1389,04,10 در ساعت ساعت : 13:56

  12. 207 کاربر از پست Elysium تشکر کرده اند .

    $~roya~$ , *sara , *sogol* , *soodabeh* , *~aida bala~* , -ALI- , .ELHAM. , .Monire. , aazz , aidai , alikhademi , Altin ay , ana-armin , angle92 , arezoo184 , armita1819 , aryana1366 , asaman_1389 , avaa... , aygeen , azam 24 , azin4000 , b.maryam , banix , Baran70 , baran_1990 , baroonii25 , behnazhmz , bneta , Boshra.M , corail , darya12 , dokhtare khial , Elen , elham_belle , elnaz89 , faezeh88 , FAH!ME , farajoon , farizad , Farnaz , farnaz21 , fary , farzan0 , farzanehmasoud , fatima64 , fatima_59 , gandomsa , ghazale49 , golgh , goli jun , hamideh , hanye , harimeshgh , hasti59 , helen888 , Hella , hermine , honorable me , hsdhsd , Irani , kathyn , katy , khanoom-damaghoo , kimiakhan0m , leila93 , libra272 , lilipoot33_68 , M mehrane , m0zhdeh , mahda , mahdiar , mahsa.gh , mahsa668 , mahsadina , mahshid_3d , marjanagn , maryam56 , maryamale , maryammmmmm6 , masoumeh , melijooon , MICROOOB , mina.p , mina68 , misha_kavir , mta farokhzad , m_h_n , nafas44 , nanazkhanoom , nasimrahi , nedaj , negark , Niayesh- 74 , niazruby , NIKSA , Niloufarjojo , niloufar_rose , nina86 , paradise , parak , pardy , parisaparisa , patough , RADPA , raha_lucky , RaheBipayan* , reem1368 , ROOROO , rozita maryam , rytu , saharmn , saharo , saharsahar , sahely , sama33 , saman84 , samandf , samira* , sana1577 , sanamjooje , sanaz2000 , sansan , SaRa , sara2876 , sara8 , sara9999 , sarvin jojo , sedena , setare-samavat , setareh30 , shaayan , Shifteh , shili , shimaaaaa , shirin061 , Shirini , silverstar , sirius , soha.f , Sokout , Sokout_momtad , somy_kh , SONIA B , spoorg , Star_69 , tama1011 , tanaz.68 , tannaz22 , TanNazZz , tghyasfr , TINA_1363 , triti , Universe95 , vala , yasi70 , zahra.h , zebeli , zina , zznanin , Z_M267 , |SarA_S| , ~*~havva~*~ , ~Ordibeheshti~ , ~shahrivar~ , آذردخت , آرشا , آزالیا , آليس , اسوده , الگا , اهنگ , بارنی , بلور , بهار سرد , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , حاجی بلا , رز آبی , رهان , روژان , سانجانا , شاپرک13 , شبنم , شیرینusa , !arefeh , علی رضاایران , عمه خانم , لمیس20 , م.م.ر , ماندانا* , ماه منیر , مرجان55 , ملیساا , نسترن65 , نوشین00 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , ღღ Parisa ღღ , پونام , کاساندا , کیانوش.م.م , یاس وحشی , یهدا , یگانه

  13. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    2,673
    میانگین پست در روز
    1.62
    محل سکونت
    Iran
    تشکر از کاربر
    14,423
    تشکر شده 15,943 در 2,456 پست
    اندازه فونت

    Talking

    قسمت ششم



    یادمه زن دایی و دایی اصلا دلشون نمی خواست من دفتر آزمون بگیرم ولی با اصرار های زیاد پدرام بالاخره رضایتشون جلب شد و به شرطی اجازه دادن دفتر بگیرم که اگر دانشگاه قبول شدم حق رفتن نداشته باشم.درسته خیلی ناراحت شدم ولی بازم همین قدر هم جای امیدواری داشت بالاخره از این ستون تا اون ستون فرج بود!

    *********
    اواخر امتحانای ترم اول پیش دانشگاهی بودم.وقتی از مدرسه به خونه بر می گشتم دیدم همسایه ی سر کوچه مون دارن اسباب واثاثیه شون رو می یارن.به وسایل لوکسی که بار کامیون بودن نگاه می کردم که برق دوتا چشم سیاه دلمو تو سینه فرو ریخت.پسر قد بلند وخوش تیپی با چهر ه ای جذاب وگیرا کنار کامیون ایستاده و مراقب کارگر ها بود تا کارشون رو درست انجام بدن.با دیدنم برای چند لحظه نگاهمون در هم گره خورد وحسی که تا به حال تجربه اش نکرده بودم رو مزه مزه کردم. فورا به خودم اومدمو سریع سرم رو پایین انداختمو به قدم های لرزونم سرعت بخشیدم.قلبم به شدت به دیواره ی استخوانی می کوبید واون دو تا چشم درشت وبادومی ازپیش نظرم محو نمی شد.به خودم نهیب زدم:آخه یه دفعه چه مرگت شد دیوونه؟؟؟ چرا مثل دخترای ندید بدید دست وپاتو گم کردی؟وقتی کلید روی توی قفل در چرخوندم بی اختیار نگاهم به سوی سر کوچه کشیده شد.با دیدن پسر که نگاهش به سوی من بود دوباره دست وپامو گم کردمونفهمیدم چه جوری خودم داخل خونه پرت کردمو محکم در روپشت سرم بستم.به زحمت می تونستم نفس بکشم.زن دایی بادیدنم با طعنه گفت:سگ افتاده دنبالت اینجوری خودتو پشت در انداختی؟معلوم نیست باز چه غلطی کرده؟الهی بمیری تامن یه نفس راحت بکشم.

    دیگه به این حرفو حدیث هاش عادت کرده بودم اگه یه روز نفرینم نمی کرد روزش شب نمی شد.دوباره گفت:د...زود بیا رخت ولباستو عوض کن کلی کار داریم الان دایی تو پدرام گشنه وتشنه می یان.بدو بیا که مفت خوری خیلی می چسبه.

    با دلخوری تند وسریع لباسامو عوض کردمو سعی کردم این حس مسخره رو پشت در های بست این خونه ی یخ زده جا بذارم.

    ************
    هر چی تلاش میکردم اون دو تا نگاه شب رنگ رو فراموش کنم موفق نمیشدم.روز بعد باشوقی عجیب از خواب بیدار شدم.یه حس خوب حسی که رنگ تیره ی زندگیمو داشت یه جورایی دست خوش تغییر قرار میداد.تند تند لباس پوشیدمو کوله ام رو روی دوش انداختمو سریع از خونه بیرون اومدم.نگاهم بی اختیار به دنبال دو چشم آشنا واحساسی لطیف میدوید.توی کوچه یه پرنده هم پر نمی زد.دل کوچولو خوش باورم با دیدن کوچه ی خلوت وا رفت واون همه شور یه دفعه فرو کش کرد.بی اختیار بغض گلومو گرفت انگار دوباره تمام حقیقت تلخ زندگیم بهم دهن کجی میکرد. با ناامیدی به طرف مدرسه حرکت کردم.مدرسه ی ما کنار یه فضای سبز بزرگ بود که صبح ها مردم برای ورزش صبح گاهی به اونجا می اومدن.اینقدر درعالم خودم غرق بودم که متوجه ی اطرافم نبودمو پام توی گودال کوچیک جلوی پارک فرو رفت به شدت به زمین خوردم.از زور درد دلم میخواست جیغ بکشم اما حجب و حیام باعث شد به گزیدن محکم لبم بسنده کنم.با صدای پسر جوونی می خواستم خودمو جمع وجور کنم که درد باعث شد جیغ خفیفی بکشم.دوباره همون صدا گفت:خانم اجازه بدید کمکتون کنم.
    سرمو به زحمت بلند کردم ولی با دیدن اون نگاه جادویی دوباره قلب یاغیم شروع به یاغی گری کرد.نگاه جوون هم روی من ثابت موند ولی خیلی سریع به خودش اومدو گفت:بذارید کمکتون کنم احتمالا پاتون در رفته.
    به زحمت جواب دادم:نه احتیاجی به کمک شما ندارم .
    مغرورانه می خواستم بلند بشم که دوباره درد مانع شد.اینبار بدون اینکه ازمن چیزی بپرسه وبا آرامش پامو از توی گودال بیرون کشید از درد دوباره جیغ خفیفی کشیدم.تماس دستای گرمش به بدنم باعث شد دوباره از خودم بی خود بشم .توی همون لحظه چند تا از هم کلاسی هام به طرف مدرسه می اومدن که با دیدن من تو اون وضعیت جیغ کشیدن وسراسیمه خودشونو بهم رسوندن.عاطفه دوستم با صدایی وحشت زده پرسید:چی شده مریم خوبی؟چه بلایی سرت اومده؟
    پسر جوون فورا جواب داد:چیزی نشده فکر کنم پاشون در رفته لطفا کمک کنید به درمانگاه برشونیمشون.
    عاطفه با چشمایی اشک آلود رو به دوستای دیگه مو کرد وگفت:بچه ها شما برید مدرسه به خانم رحمتی هم بگید چه اتفاقی برای مریم افتاد.

    باکمک عاطفه روی پام ایستادم .بازم از درد به خودم پیچیدم ولی صدامو با گزیدن لبم خفه کردم.از شدت درد نمی تونستم پامو روی زمین بذارم.هم درد داشتم هم حضور پسر جوون که اینقدر بهم نزدیک بود بیشتر حالم رو دگرگون کرده بود.پسر جوون رو به عاطفه کرد وگفت:خانم تامن ماشین رو میارم شما هم ایشون رو سر خیابون بیارید.

    عاطفه با سر حرفشو تایی کردو پسر جوون که گرمکن ورزشی تن کرده بودبا سرعت به طرف کوچه مون دوید.عاطفه دیگه نتونست طاقت بیاره وبغضش ترکیدو اسکاش جاری شد.با تشر گفتم:من باید گریه کنم اون وقت تو جای من آبغوره گرفتی؟

    با لبهایی که شدت بغض می لرزید گفت:اگه مریم بلایی سرت می اومد من دق مرگ میشدم می دونی چقدر دوستت دارم.

    همیشه عاطفه رو به اندازه ی خواهر نداشته ام دوست داشتم.باچشمایی قرمز از این همه عشق ومحبت بی ریای عاطفه اشک تو چشمام حلقه بست، گفتم:اگه من تو رو نداشتم خیلی سال پیش مرده بودم.خدا می خواست از دبستان تا حالا با هم باشیم.

    *******

    یاد عاطفه بغض رو تو گلوم جمع کرد اگه عاطفه ازدواج نکرده بود وبه اصفهان نرفته بود الان می تونستم برم خونه اش ولی حیف که این دوست خوبمم رفت.چقدر روز عروسیش اشک ریختمو به دایی وزن دایی التماس کردم تا بذارن برم عروسیش اما دل سنگشون نرم ونشدو منو در حسرت دیدن دوستم توی لباس عروسی گذاشتن.

    __________________________________________________ __




    آدرس وبلاگ هواداران خانم جهان آرا
    http://asheghe-montazer.blogfa.com


    ویرایش توسط Elysium : 1389,04,10 در ساعت ساعت : 15:28

  14. 214 کاربر از پست Elysium تشکر کرده اند .

    $~roya~$ , *sara , *sogol* , *soodabeh* , *~aida bala~* , -ALI- , .ELHAM. , .Monire. , 1372 , aazz , aidai , alikhademi , Altin ay , ana-armin , angle92 , arezoo184 , armita1819 , ART!ST , aryana1366 , asaman_1389 , avaa... , AVESTA , aygeen , azam 24 , azin4000 , b.maryam , banix , Baran70 , baran_1990 , behnazhmz , bneta , Boshra.M , corail , daneshmand , darya12 , dokhtare khial , Elahe111 , Elen , elnaz89 , faezeh88 , FAH!ME , farajoon , farizad , Farnaz , farnaz21 , fary , farzan0 , farzanehmasoud , fatima64 , fatima_59 , gandomsa , ghazale49 , golgh , goli jun , hamideh , hanye , harimeshgh , hasti59 , helen888 , Hella , hermine , honorable me , Irani , kathyn , katy , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kimiakhan0m , leila93 , libra272 , lilipoot33_68 , M mehrane , mahda , mahdiar , mahnazmom , mahsa.gh , mahsadina , mahshid_3d , marjanagn , maryam56 , maryamale , maryammmmmm6 , masoumeh , melijooon , MICROOOB , Mina , mina.p , mina68 , misha_kavir , monir 11 , mta farokhzad , m_h_n , nafas3000 , nafas44 , nanazkhanoom , nasimrahi , nazgol , nedaj , negark , Niayesh- 74 , niazruby , NIKSA , Niloufarjojo , niloufar_rose , nina86 , paradise , parak , pardy , parisaparisa , patough , polymehr , raha_lucky , RaheBipayan* , red_rose , reem1368 , ROOROO , rozita maryam , rytu , saharmn , saharo , saharsahar , sahely , sama33 , saman84 , samandf , samira* , sana1577 , sanamjooje , sanaz2000 , sansan , SaRa , sara2876 , sara8 , sara9999 , sarvin jojo , sedena , setare-samavat , setareh30 , shaayan , Shifteh , shili , shimaaaaa , shirin061 , Shirini , silverstar , sirius , soha.f , Sokout , Sokout_momtad , SONIA B , spoorg , Star_69 , tama1011 , tannaz22 , TanNazZz , tghyasfr , TINA_1363 , triti , Universe95 , vala , yam yam , yasamin33 , yasi70 , zahra.h , zebeli , zznanin , Z_M267 , |SarA_S| , ~*~havva~*~ , ~shahrivar~ , آذردخت , آرشا , آزالیا , آليس , اسوده , اهنگ , بارنی , بلور , بهار سرد , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , حاجی بلا , رز آبی , رهان , روژان , زیک زاک , سانجانا , سرتق , شاپرک13 , شبنم , شیرینusa , !arefeh , علی رضاایران , عمه خانم , لمیس20 , م.م.ر , ماندانا* , مرجان55 , مرضیه جهان آرا , ملیساا , نسترن65 , نیلوجون , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , ღღ Parisa ღღ , پونام , کاساندا , کیانوش.م.م , یاس وحشی , یاسمن , یهدا , یگانه

  15. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    2,673
    میانگین پست در روز
    1.62
    محل سکونت
    Iran
    تشکر از کاربر
    14,423
    تشکر شده 15,943 در 2,456 پست
    اندازه فونت

    Smile



    قسمت هفتم



    دکتر بعد از معاینه پام گفت خوشبختانه پاتون سالمه.می خواستم بگم دکتر پس چرا اینقدر پام درد میکنه که با یه حرکت سریع پام رو جا انداخت.چنان غافلگیر شدم که نتونستم جلوی جیغ بلندم رو بگیرم . شده بودم عین این دخترای تی تیش مامانی که همیشه آخ وپیخشون به راهه.از منی که اینقدر شکنجه تحمل کرده بودم این حرکات جلف بعید بود.بالاخره منم آدم بودم ودرد و با تار وپود بدنم حس میکردم ولی خودم اعتقاد داشتم پوستم به کلفتی کرگدن شده اما امروز عکسش ثابت شد.نمی دونم چرا از این بلایی که سرم اومده بود ناراحت نبودم انگار بدمم نمی اومد به این بهانه ساعتی در کنار اون کسی باشم که صبح از ندیدنش این قدر از دنیا دلگیر بودم.وقتی نگاهم می کرد زیر داغی نگاهش ذوب می شد می شدم.نمی دونم چرا حس میکردم اونم به من بی میل نیستو نگاهش با نگاه یه ادم غریبه که باید تو این مواقع بی تفاوت باشه فرق داره.این وسط عاطفه ی طفلک بود که پا پای من که درد میکشیدم اشک می ریختو کسی نمی تونست جلوی جوشش اشکاشو بگیره.باصدای دکتر به خودم اومدم.


    -خب دختر خوبم خدا روشکر که پات نشکسته بود.ولی حالا باید از این پای تازه جا انداخته شده خیلی مراقبت کنی و روش راه نری وبهش فشار نیاری.تا آروم آروم دردش فرو کش کنه.


    از شدت خجالتو حرارت حضور پسر جوون که هنوز اسمش رو هم نمی دونستم سرمو پایین انداخته بودم وهر از گاهی با گفتن چشمی که خودمم به زور می شنیدم پاسخ دکتر رو میدادم.دکتر بعد نگاهی به عاطفه انداختو گفت:قدر این دوستت رو هم بدون که اینقدر دوستت داره که پا به پات اشک میریزه.


    باکمک عاطفه می خواستم بلند بشم که دکتر دوباره گفت:معلومه زوج خوشبختی میشید که نامزدتون از اضطراب حتی فرصت عوض کردن لباساشوهم پیدا نکرده.


    با شنیدن این جمله تمام بدنم گر ،گرفت زیر چشمی بهش نگاه کردم دیدم از شدت خجالت مثل لبو سرخ شده.دکتر راست میگفت بیچاره اینقدر هول کرده بود که زود ماشینو بیاره فرصت تعویض لباس پیدا نکرده بود.گرم کن سفید رنگ وشلوار ورزشی به همان رنگ به تن داشت با کفش ورزشی رو هم رفته با این تیپ خیلی برازنده جذاب بود.تو این وسط که منو پسر جوون از خجالت شرشر عرق می ریختیم نیش عاطفه تا بناگوش باز شده بود. می دونستم تحت تاثیر حرفای دکتر قرار گرفته.با کمک عاطفه از بیمارستان بیرون اومدم.پسر جوون فوری به طرف ماشینش رفت ودر رو برامون باز کرد.نزدیک ماشین که شدیم.به صورت جذابش نگاه کردمو گفتم:شرمنده از کار وزندگی شما رو انداختیم با اجازه تون خودمون میریم مدرسه.


    ابروهای خوش فرمش رو در هم کشید گفت: این حرفا چیه مریم خانم شما رحمتید نه زحمت.باید افتخار بدید تا بنده برسونمتون.


    دوباره مثل این دختر دبیرستانی ها بغض کردم آخه تا حالا هیچکس اینقدر محترمانه با من صحبت نکرده بود.فوری خودمو جمع وجور کردمو گفتم:آقای...


    مکثم باعث شد که بگه:فرشاد محتشم هستم.


    تو دلم چند بار اسمشو زمزمه کردم...فرشاد...فرشاد...واقعا بر ازنده اش بود وخیلی بهش می اومد.حالا دیگه اسمشو می دونستم ومی تونستم تو دلم روزی هزار بار صداش کنم.نمی دونم چرا ولی حس میکردم تازه دارم معنی حرفای پدرامو میفهمم .اما حالا واسه ی فکر کردن به عشق خیلی زوده آخه شنیدم اینجور عشقا بیشتر هوسه.


    با اصرار فرشاد سوار ماشین گران قیمتش شدیم.دوباره غم عالم رو دلم آوار شد.فاصله ی منو فرشاد به اندازه ی فاصله ی زمینو آسمون بود اون اصلا به دختر بی سر و پایی مثل من فکر نمیکنه حتما کلی دختر اصیل از همونایی که زن دایی میگه جهازشون چندتا کامیونه هوا خواهشن.پس جایی واسه من بچه یتیم باقی نمی مونه.فرشاد منو عاطفه رو می خواست در مدرسه پیاده کنه که عاطفه گفت:الان دیگه فایده ای نداره بریم مدرسه بهتره من برم خونه مون.فرشاد اصرار کرد که برسوندش ولی عاطفه با لبخندی دلنشین به من نگاه کردو گفت:مریم جوون میدونه خونه ی ما تو همین کوچه اس؛از لطفتون خیلی ممنون.


    وقتی مریم رفت از شدت هیجان کف دستم خیس عرق شده بود که توی ماشین فرشاد باهاش تنها هستم.فرشاد هر ازگاهی از توی آینه بهم نگاهی می انداخت ولی بالاخره به حرف اومد گفت:شما کلاس چندم هستید؟


    بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم:پیش دانشگاهی هستم.


    اوهومی گفت وادامه داد:منم کارشناس ارشد مدیریت دولتی دارم.


    آه از نهادم بلند شد فهمیدم که فرشاد وفقط میتونم تو رویا برای خودم داشته باشم...
    ______________________

  16. 204 کاربر از پست Elysium تشکر کرده اند .

    $$$NAFAS , $~roya~$ , *sara , *sogol* , *soodabeh* , *~aida bala~* , -ALI- , .ELHAM. , .Monire. , aazz , aidai , alikhademi , Altin ay , ana-armin , angle92 , arezoo184 , armita1819 , ART!ST , aryana1366 , asaman_1389 , avaa... , AVESTA , aygeen , azam 24 , azin4000 , b.maryam , banix , Baran70 , baran_1990 , behnazhmz , bneta , corail , darya12 , dokhtare khial , Elen , elnaz89 , faezeh88 , fany , farizad , Farnaz , farnaz21 , fary , farzan0 , farzanehmasoud , fatima983 , fatima_59 , gandomsa , ghazghaz , gms2db622 , golgh , goli jun , hamideh , hanye , harimeshgh , hasti59 , helen888 , Hella , hermine , honorable me , hsdhsd , Irani , katerina petrova , kathyn , katy , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kimiakhan0m , leila93 , libra272 , lilipoot33_68 , M mehrane , mahda , mahdiar , mahnazmom , mahsa.gh , mahsa668 , mahsadina , mahshid_3d , marjanagn , maryam56 , maryamale , maryammmmmm6 , masoumeh , melijooon , Mina , mina.p , mina68 , misha_kavir , monir 11 , mta farokhzad , m_h_n , nafas44 , nanazkhanoom , nasimrahi , nazgol , nedaj , negark , Niayesh- 74 , Niloufarjojo , niloufar_rose , nina86 , paradise , parak , pardy , parisaparisa , Qeen , raha_lucky , RaheBipayan* , red_rose , reem1368 , ROOROO , rozita maryam , rytu , saharmn , saharo , sama33 , saman84 , samandf , samira* , sana1577 , sanamjooje , sansan , SaRa , sara2876 , sara8 , sara9999 , sarvin jojo , sedena , setare-samavat , setareh30 , shaayan , Shifteh , shili , shimaaaaa , shirin061 , Shirini , silverstar , sirius , soha.f , Sokout , Sokout_momtad , somy_kh , spoorg , Star_69 , tama1011 , tanaz.68 , TanNazZz , tghyasfr , TINA_1363 , triti , Universe95 , vala , yalda bahari , yam yam , yasamin33 , yasi70 , zahra.h , zebeli , Z_M267 , |SarA_S| , ~*~havva~*~ , ~shahrivar~ , آذردخت , آرشا , آزالیا , آليس , اتوسا , اسمانی , اسوده , الگا , اهنگ , بارنی , بلور , بهار سرد , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , حاجی بلا , رز آبی , رهان , سانجانا , سبحی , سرتق , شاپرک13 , شبنم , شرقي , !arefeh , علی رضاایران , عمه خانم , م.م.ر , ماندانا* , مرجان55 , مرضیه جهان آرا , ملیساا , نسترن65 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , ღღ Parisa ღღ , پونام , کیانوش.م.م , یاس وحشی , یهدا , یگانه

  17. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    2,673
    میانگین پست در روز
    1.62
    محل سکونت
    Iran
    تشکر از کاربر
    14,423
    تشکر شده 15,943 در 2,456 پست
    اندازه فونت

    Red face

    قسمت هشتم



    خدا میدونه چه تهمت هایی رو که تحمل نکردم.زن دایی کلی تیکه بارم کرد ویه کشیده ی


    آبدار به صورتم نواخت وگفت:معلوم نیست به جای مدرسه کدوم قبرستونی بودی که این بلا سرت اومده تقصیر این علی بی غیرته که جلوی تو بی آبرو رو نمی گیره.حالا وقتی تبل یه آبروییت به هوا بلند شد می فهمه چه غلطی کرده که گذاشته توی سر به هوا سواد دار بشی.


    چی می تونستم بگم؟آخه مگه کسی هم حرف منو قبول میکرد؟اونشب از درد خواب به چشمام راه پیدا نمی کرد مدام چهره ی فرشاد پیش نظرم می اومد وقتی بهش فکر میکردم بی اختیار تمام بدنم از حرارت می سوخت.یه دلهره ی شیرین که با ارزش ترین چیزی بود که تو این سالها به دست اورده بودم.چشمامو میبستمو خودمو کنارش میدیم طوری که بهرم نفس هاش پوست صورتم رو نوازش میکرد اما این رویای شیرین با به یادآوری موقعیتی که توش زندگی میکردم تبدیل به یه حسرت بزرگ میشد.اونشب هم درد هم فکر به فرشاد خواب رو از چشمام ربوده بود.صبح زود میخواستم برم مدرسه که زن دایی مانع شد وگفت:امروز نمی خواد بری مدرسه بعد از ظهر کلی مهمون دارم باید بمونی کارها رو انجام بدی.میدونستم مقاومت هیچ فایده ای نداره.بدون هیچ چون وچرایی به اتاقم برگشتمو لباسامو تعویض کردم.


    تقریبا ساعت نزدیک 11بود که صدای زنگ خونه به هوا بلند شد.زن دایی با صدای بلندی گفت:مگه کری نمی شنوی زنگ می زنن؟بدو برو در روبازکن.


    آیفون مدتی بود خراب شده بود زن دایی با بد جنسی نمی خواست آیفون رو بده درست کنن تا من بدبخت مثل در باز کن ها بدومو در رو باز کنم.وقتی در رو باز کردم باد یدنه چهره ی زنی میان سالو خیلی خوش لباس فوری سلام کردم.زن لبخندی پر محبت بروم زد وگفت:سلام عزیزم شما باید مریم خانم باشی؟


    با شنیدن اسم خودم از دهن زن ناشناس حسابی جا خوردمو با لنکنت تایید کردم هنوز می خواستم بگم شما،با دیدن فرشاد نفس تو سینه ام حبسش شدو خودم رو باختم.فرشاد فوری سلام کرد وگفت:ایشون مادرم هستن برای عیادت از شما اومدیم.

    صدای فریاد زن دایی باعث شد تمام اعتماد بعه نفسم رو از دست بدم:کی بود مریم؟چرا نمی یای داخل؟

    خداد خدا میکردم حرف نا به جای نزنه.نمی دونم چه جوری خودش رو به پشت در رسوند با دیدن خانم محتشم لبخندی زد وگفت:سلام خانم امری داشتید؟

    خانم محتشم خیلی مودبانه جواب داد:محتشم هستم خانم؛مادر فرشاد جان با اجازه تون اومدیم احوالی از مریم جان بگیریم

    خنده رو لبای زن دایی ماسید خیلی به سردی تعارفشون کرد بیان داخل.اونا هم این بی حرمتی رو ندیده گرفتنو وارد خونه شدن.فرشاد پاکت کمپوت ودسته گل زیبایی رو که تهیه کرده بود به دست زن دایی دادو سر به زیر وارد خونه شد.دل تو دلم نبود می دونستم زن دایی قصد آبرو داری نداره.فوری خودمو به اشپز خونه رسوندمو چای دم دادم.دستام به شدت می لرزید چایی رو دم کشیده ونکشیده توی فنجون ریختمو بردم تا زن دایی حرف نا مربوطی نزده.وقتی با سینی چای وارد شدم خانم محتشم نگاه خریدارانه ای به سر تا پام انداختو وگفت:ماشاالله چه دختر خانم خوشگل وبا شخصیتی دارید.خدا بهتون ببخشه.

    زن دایی پشت چشمی نازک کرد وگفت:چی بگم والله.

    خانم محتشم نگاهی بهم انداختو گفت:عزیزم تو الان باید استرتحت می کردی نباید فشار به پات بیاری تا زودتر خوب بشه.

    صورت زن دایی از شدت عصبانیت بر افروخته شده بود کارد می زدی خونش در نمی اومد.

    دوباره خانم محتشم زن دایی رو مخاطب قرار داد وگفت:شما به غیر از مریم جوون چند تا بچه ی دیگه دارید؟

    زن دای که منتظر فرصتی بود آبروی منو ببره گفت:خدا به من فقط یه پسر داده که تازه مهمندسی شو گرفته.

    فرشاد ومادرش حسابی جا خوردن دوباره خانم محتشم گفت:حتما با مریم جوون میشه دوتا بچه خوبه تعادل رو رعایت کردین.

    زن دایی با لحنی نا خوشایند گفت:مثل اینکه متوجه ی منظورم نشدید؛مریم دختر من نیست.

    به وضوح رنگ از صورت هر دوشون پرید داشتم از خجالت می مردم.ولی زن دایی انگار تازه چونه اش گرم شده بود،ادامه داد:مریم در اصل دختر خواهر شوهرمه.پدر ومادرشو وقتی خیلی بچه بود از دست میده دیگه علی

    اقا لطف کرد به جای اینکه بذاریمش پروروشگاه اوردیمش...

    دلم نمی خواست چیزس بشنوم .خداجوون چرا گذاشتی آبروی من بره؟فرشادو مادرش نیم ساعتی موندنو بعد رفتن ولی خدا می دونه چه حال خرابی پیدا کردم.مثل اینکه تمام افکارشون نقش برآب شد وبا قیافه ای درهم رفتن...
    _______________
    دوستای عزیز ببخشید کم گذاشتم.این روزا یکم سرم شلوغ شده ولی سعی میکنم زود زود وبیشتر براتون بذارم.
    ________

    ویرایش توسط Elysium : 1389,04,12 در ساعت ساعت : 19:58

  18. 210 کاربر از پست Elysium تشکر کرده اند .

    $~roya~$ , *sara , *soodabeh* , *~aida bala~* , -ALI- , -دایان- , .ELHAM. , .Monire. , 1372 , aazz , abby7 , aidai , alikhademi , Altin ay , ana-armin , Anahita.s , angle92 , armita1819 , ART!ST , aryana1366 , asaman_1389 , aygeen , AynAzi , azam 24 , b.maryam , banix , Baran70 , baran_1990 , behnazhmz , bneta , Boshra.M , daneshmand , darya12 , dokhtare khial , Elen , elham_belle , evilgirl , faezeh88 , fany , farajoon , farizad , Farnaz , farnaz21 , fary , farzan0 , farzanehmasoud , fatima64 , fatima_59 , gandomsa , golgh , goli jun , hamideh , hanye , harimeshgh , hasti59 , helen888 , Hella , hermine , honorable me , hsdhsd , Irani , JonasRahimi , katerina petrova , kathyn , katy , khanoom-damaghoo , khiyal99 , kimiakhan0m , L*E*I*L*A , leila93 , lilipoot33_68 , M mehrane , M&M_601 , mahana1 , mahda , mahnazmom , mahsa.gh , mahsa668 , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , maniiya , mansuri , marjanagn , maryam56 , maryamale , maryammmmmm6 , masoumeh , melijooon , mina.p , mina68 , misha_kavir , mta farokhzad , m_h_n , nafas44 , nafise2 , nanazkhanoom , nasimrahi , nazgol , nedaj , negark , Niayesh- 74 , Niloufarjojo , niloufar_rose , nina505 , nina86 , paradise , parak , pardy , parisaparisa , polymehr , Ps.Graph , Qeen , raha_lucky , RaheBipayan* , reem1368 , ROOROO , rozita maryam , rytu , saharmn , saharo , saharsahar , sama33 , samandf , samira* , sana1577 , sanamjooje , SANIA-23 , sansan , SaRa , sara2876 , sara9999 , sarvin jojo , sedena , setare-samavat , setareh30 , shaayan , Shifteh , shili , shimaaaaa , shirin061 , Shirini , silverstar , soha.f , Sokout , solmaz_mahshar1363 , somy_kh , SONIA B , spoorg , s_love_m220 , tama1011 , TanNazZz , tghyasfr , Tifani Jon , TINA_1363 , triti , Universe95 , vala , yalda bahari , yasamin33 , yasi70 , zahra.h , zebeli , zznanin , Z_M267 , |SarA_S| , ~*~havva~*~ , ~shahrivar~ , آذردخت , آرشا , آزالیا , آليس , اسمانی , اسوده , اقاقی , اهنگ , بارنی , بلور , بهار سرد , بهارجون , ترنج خاتون , جاودانه , رز آبی , رهان , سانجانا , سبحی , شاپرک13 , شبنم , شرقي , شیرینusa , !arefeh , علی رضاایران , عمه خانم , لمیس20 , م.م.ر , ماندانا* , مرضیه جهان آرا , ملیساا , منجی , نسترن65 , نوشین00 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , ღღ Parisa ღღ , پونام , کیانوش.م.م , یاس وحشی , یهدا , یگانه

صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 20
    آخرین نوشته: 1392,11,28, ساعت : 16:51
  2. تو را می خواهم | آغاز کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط Elysium در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 60
    آخرین نوشته: 1392,03,21, ساعت : 21:02
  3. پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,11,25, ساعت : 21:12
  4. دانلود رمان تو را می خواهم | آغاز کاربر انجمن
    توسط باقری در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,05,13, ساعت : 19:58

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •