| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید: | |||
| زیر 15 | | 29 | 4.66% |
| 15 تا 20 | | 284 | 45.66% |
| 20 تا 25 | | 228 | 36.66% |
| 25 تا 30 | | 55 | 8.84% |
| بالای 30 | | 26 | 4.18% |
| رأی دهندگان: 622. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 12,913
تشکرها: 100,989
تشکر شده 187,470 بار در 18,656 پست
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست بسیار مفید : +785 امتیاز سلام ![]() باز تابستون شد و اوقات فراغته که از سروکولتون فوران میکنه ؟ خوب فوران کنه. از سر و کول ما هم فوران کرده که میخوایم یه کاری بکنیم در حد تیم ملی بو جان شوما ![]() دوباره بی کار شدین و حوصله اتون سر میره ؟ ![]() دنبال راهی برای پر کردن اوقات فراغت محترم می گردین ؟ ![]() درست اومدین ! ![]() ما برای اوقات فراغت شما یه فکر توپ کردیم -چی؟ خوب معلومه ! یه کار گروهی توپ . ![]() کار گروهی اینجا زیاد خوندین؟ مطمئنیم خوندین ولی.... نمونه این کارو تا حالا نه دیدین نه خوندین این کار گروهی کار هشت تا از نویسنده های خوب سایته ![]() اشتباهی در کار نیست درسته هشت نفر ![]() یک داستان متفاوت با سبک متفاوت. ![]() از 15 تیر منتظر ما هشت نفر باشید : شایسته بانو anital feedback mehrsa_m mirage ~shahrivar~ ~sun daughter~ * Star امیدوارم این داستان بتونه رضایت خاطر شما دوستای گلمون رو به همراه داشته باشه ![]() منتظرمون باشین ![]() لینک تاپیک نقد : کیلومتر ِ صفر | گروهی از نویسندگان نودهشتیا | معرفی و نقد کتاب ![]() | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت : Neverland
نوشته ها: 6,358
تشکرها: 71,306
تشکر شده 168,532 بار در 12,617 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست بسیار مفید : +344 امتیاز با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید! آمارکتابهای در جریان سایت برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید! لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه) برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! ممنون اطلاعیه جدید بخش کتاب مخصوص نویسنده ها و خواننده های عزیز! ![]() از نگارش مطالب خلاف شرع در داستان ها بپرهیزید! نحـوه ی قـرار دادن کتـاب در سایت! طراحی جلد رمان! | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹
نوشته ها: 2,674
تشکرها: 25,152
تشکر شده 961,498 بار در 3,797 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +832 امتیاز قسمت اول " ستاره " - هــــــپچـــــــــی... - کوفت... تف مالیم کردی...! در خودکارو گذاشتم تو دهنمو مشغول جویدنش شدم. لادن با خمیازه و کلافگی نگاهی بهم انداخت و گفت: - چک کردنت تموم نشد؟ آدامسمو روی در خودکار گذاشتم و دوباره تو دهنم چرخوندمش ... هنوز داشتم فرمو نگاه می کردم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - فک کنم درسته! و روی میز پهن شدم و گفتم: - خانم فرما رو پرکردم ... دیگه چی کنم؟ خانومه بدون اینکه نگام کنه گفت: - برو عکساتو تحویل بده ... - دادم ... خانومه فرما رو روی دیپلم و مدرک پیش دانشگاهیم گذاشت و همه رو با هم دسته کرد و تو یه پوشه ی آبی قرار داد . سر سیم ثانیه پوشه رو یه طرف میز پرت کرد رو یه کوه پوشه ی دیگه و تندی گفت: - به سلامت ... - یعنی تموم شد؟ خانومه گفت: - مگه کارتتو نگرفتی؟ - خوب چرا ... نگاهشو کسل ازم گرفت و به نفر بعدی دوخت ... که با در خودکار درگیری داشت و میخواست فرم پر کنه! حرفی نزدم و آدامسمو باد کردم هنوز داشتم به خانومه نگاه می کردم ... سیبیلات تو فرق سرم ...! لادن بازومو کشید و گفت: - ستی تمومه؟ کوله مو رو شونه ام جا به جا کردم و گفتم: - فک کنم... خواستم از خانومه تشکر کنم که بی خی شدم! و همراه با لادن از سوله زدیم بیرون. یعنی جدی جدی منم مهندس شدم؟ تورو خدا ... ای ول ... دوباره به کارت دانشجوییم نگاه کردم و دیدم ... بله... ما هم دانشجو شدیم ... یه خورده اطراف دانشگاهو سیاحت کردیم ... خدا رو شکر همه ی پسراشم که پا پرانتزی ... با اعتماد به نفس کامل شلوار جین لول هم میپوشن ... یعنی خدایی یکی از اینا میخواد بشه شوهر من؟ لادن دستمو کشید با هم سوار ماشینم شدیم. لادن ضبطو روشن کرد و منم عینکمو رو چشمم گذاشتم و پامو یهو از رو کلاج برداشتمو با یه جیغ ناناز گازیدم. لادن کمربندشو بست و گفت: - شب با بچه ها میخوایم بریم بیرون. - کجا؟ - خونه ی اق شجاع ... بیا بهت بد نمیگذره ... - شب قراره پسر عموم سور بده نمیتونم ... - پسر عموت؟ به چه مناسبت؟ - مناسبت قبولی من ... اُزگل فکر می کرد هیچ وقت دانشگاه قبول نمی شم... لادن خندید وگفت: - همون که عاشقته ... - نه بابا ... اون که عاشقمه که پارسال عروسی کرد... امسال زنش دو قلو حامله است!!! درضمن اون پسرخالم بود ... - همون که اومد با خواهرت عروسی کرد؟ - نه کودن ... اون پسرداییمه که دومادمونه ... - پسرعمه نداشتی؟ - نه ... لادن با کیفش به سرم زد و گفت: - این فامیلای تو خیلی باحالن ... - آره ... خدای باحالیَن ... 4 تا عنترن که کل ملتو منتر خودشون کردن ... - یکیشونو تور کن ... - ولم کن بابا ... من خوشم نمیاد ... عین این پسر ندیده ها با پسرای فامیلمون عروسی کنم ... هر وقت حس کردم قحطی شوهر اومده میرم یکی از فامیلامونو خر می کنم! لادن آهانی گفت و یه لحظه ساکت موند و کمی بعد بهم زل زد و گفت: - باز منو اسکُل کردی؟ دنده رو جا زدم زوری لبخندمو جمع کردم و گفتم: - چرا این فکرو می کنی؟ - تو که نه خاله داری نه عمو ... پس چطوری پسر خاله ات زنش دو قلو حامله است؟؟؟ وایسا ببینم ... چی شد؟؟؟ بلند زدم زیر خنده و گفتم: - واسه چی اسکُل می شی مجبورم می کنی کلی واسه ات توضیح بدم؟ لادن با حرص گفت: - جواب منو بده ... - بابا نفهم جان بفهم ... من نه خاله دارم نه عمو نه عمه ... یه دایی دارم که پسرش شده دومادمون ... اون خواستگار قبلیمم بار هزارم پسرخاله ی ننمه ... نه خودم! لادن عین گیج ها زل زده بود بهم ... آخی از قیافه اش خوشم میومد. دماغ عملی وگونه پروتزی ... چشمهاشم همیشه لنز بود. تو کلاس زبان باهاش دوست شده بودم ... نزدیک دو سال بود میشناختمش ... خدایی بچه باحالی بود ... کلا هرکی توسط من اسکُل بشه بچه باحالیه ... خوراک سوژه است ... لادن دوگولشو به کارانداخت و گفت: - حالا خبر مرگت میای مهمونی یا نه؟ - گفتم که پسرعموم ... لادن با کیفش محکم کوبید تو سرم و با داد گفتم: - بابا یابو ... منظورم پسر دوست بابامه ... من به باباش میگم عمو ... اَه! - این یکی از آسمون نازل شد؟ - بابا ممد رضا ... خاک برسرت هر بار اینا رو برات توضیح میدما ... - تو هر بار منو اسکُل می کنی ... - خوب می کنم ... وای لادن اینو بگم ... ممد رضا هم تو این یونی خراب شده هست ... لادن نیشش باز شد و گفت: - خوش تیپه ...؟ - نه بابا عین خری می مونه که روش زین گذاشته باشی به جای اینکه بار روش بذاری، سوارش شده باشی ... لادن خندید و گفت: - شیفته ی تشبیهاتتم ... - به قرآن نه ریخت داره نه قد و بالا ... ازش خوشم نمیاد ... خیلی هم با من تیک میزنه ... بعضی وقتا می خوام بهش بگم مگه خودت خوار مادر نداری ... لادن بلند قهقهه ای عین شیهه ی اسب زد و گفت: - به خوشگلی تو نداره لابد ... - منم جون عمه ی نداشتم چقدر خوشگلم! - حالا اینا رو بهت میگم یه خورده اعتماد به نفست بره بالا وگرنه خوشحالم که خودت حقیقتو میدونی عزیزم! محل حرفش نذاشتم و پیچیدم سر یه بحث دیگه! - راستی بهت گفتم ... می خوام موهامو برا یونی شرابی کنم ... هایلایت ... - نه ... بهت نمیاد ... تو سبزه ای ... خوشگل نمیشی ... تیره تر میشی ... فردا میام یه ارایشگاه خوب می برمت ... خوبه؟ - من حوصله ندارم خرخرجی کنما ... گفته باشم. - خیلی خوب بابا تو رو میدمت دست کارآموز مفت حساب بشه ... منم جلو تندیس پیاده کن ... فرشته می گفت یه سری مانتو جدید آورده ... مامان ... - اَه ... اون دختر پاپکرنه؟؟؟ عین دیو می مونه ... ازش خوشم نمیاد. - آخی ... چرا؟ فری بچه باحالیه ... - خوشم نمیاد ... بیا اینجا پیاده شو ... اون ور ماموره نمیتونم دور بزنم... برو گمشو ... اینقدرم خرج نکن ... - مثل تو عین گداها بگردم خوبه؟ و از ماشین پیاده شد و درو بست. - لادن؟ - ها؟ - شب مهمونی کجاست؟ - ممد ... - ممد خشکه؟ - نه ... خدا لقبشو چی گذاشته بودی... خونه ی محمد حسامیم ... می خوایم با بچه ها مخشو بخوریم ریششو بزنه ... - عزیزم... همه ی نمک صورتش به ریششه ... - لقب حسام چی بود؟ - هیچی ... من برای آدمایی که ازشون خوشم بیاد لقب نمیذارم ... حالا هم گمشو برو افسر داره میاد ... بای ... و یه بوق براش زدم و پیچیدم سمت خونه ...! درو با ریموت بازکردم و وارد شدم. با دیدن اسفندیار که مشغول آب دادن بود یه بوق براش زدم و گفتم: - سلام آقا ... - سلام دخترم خوبی؟ - آقا ببخشید شما قصد ازدواج ندارین؟ خیلی چهره تون جذابه ... اسفندیار خندید و گفت: - پدرسوخته باز تو شروع کردی؟ از ماشین پیاده شدم و دزدگیر و زدم. جلو اسفندیار ایستادم و شلنگ آب رو از دستش گرفتم و خم شدم تا آب بخورم. اسفندیار داشت نگاهم می کرد لبخندی بهم زد و گفت: - اینقدر این اب چاهو نخور ... - بدن آدم یه ذره میکروب احتیاج داره ... اسفندیار سری تکون داد و گفت: - برو تو مامانت دست تنهاست کمک لازم داره ... شب مهمون داریم. - آقا ... میشه بپیچونم؟ - نخیر ... نمیشه ... - آقا جون ... - منو خر نکن بچه ... برو تو ببینم ... - راستی اگر بذاری شب نباشم بهت کارت دانشجوییمو نشون میدماااا ... - ثبت نام کردی؟ - بله ... دیگه راستی راستی شدم خانم مهندس! اسفندیار خندید و منم پریدم لپشو بوس کردم و گفتم: - شب یه ساعت میشینم و میرم باشه؟ تو که میدونی حوصله ی پسر دوست خرفتتو ندارم ... هان؟ - برو تا شب ببینم چی میشه... یه خورده خر نمایی کردم و کمی این پا و اون پا ... ته نگاه آقاجونم معلوم بود از ممد رضا خوشش نمیاد و دوست نداره که زیادی دور و بر من بپلکه ... ای ول شب مالید ... میرم پیش حسام جونم! ادامه دارد ... کیلومتر ِ صفر | گروهی از نویسندگان نودهشتیا | معرفی و نقد کتاب ![]() و نمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه پدر پیر من است/من به تو خندیدم تا که با خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم/بغض چشمان تو لیک/ لرزه انداخت به دستان من وسیب دندان زده از دست من افتاد به خاک/دل من گفت برو.../ چون نمی خواست به خاطربسپارد گریه ی تلخ تو را/ و من رفتم/و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام/حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم/ و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت... "فرخزاد" ویرایش توسط SunDaughter☼ : ۱۷ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۴۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : پلاک 2544
نوشته ها: 2,473
تشکرها: 18,833
تشکر شده 360,202 بار در 2,694 پست
کتاب مورد علاقه : حشاشین حالت من : | پست بسیار مفید : +797 امتیاز قسمت دوم " امیر علی " با یه تکون کوچولو هوشیار شدم .... از روشنایی پشت پلکام معلوم بود که صبحه ... بدنمو تکون خفیفی دادم و با دردی که گردنم گرفت آخ عمیقی گفتم و بی اختیار چشمامو باز کردم ... میسوختن .. از بی خوابی میسوختن !!! نمیدونم کی روی میز خوابم برده بود ولی همه ی تنم به طرز وحشتناکی کوفته و دست زیر سرم خواب رفته بود ..... با اون یکی دستم دنبال ساعت مچیم گشتم و با چشمایی که از زور خواب تار میدیدن با چند بار عقب جلو کردن ساعت بالاخره 7:15 رو تشخیص دادم ... توی یه صدم ثانیه تنها لغتی که از ذهنم گذشت این بود که دیرم شده !!!!!!! بلافاصله صاف روی صندلی نشستم و همینجوری که گردنم رو به اینور اونور خم میکردم و انگشتای دستی که خواب رفته بود رو باز و بسته میکردم از جام بلند شدم و رفتم سمت در اتاق هنوز دستم به دستگیره ی در نرسیده بود که انگشت پام نمیدونم به چه کوفتی خورد که آخم هوا رفت ... - اه ... کثافت !!! پامو بلند کردم و یکم مالیدمش بعدم پایین و نگاه کردم و جا گیتاری رو که وسط اتاق ولو بود با عصبانیت پرت کردم روی دو تا گبه ی مچاله شده ی اونور .... با باز کردن در اولین کار راه افتادن سمت آشپزخونه و گذاشتن کتری روی گاز بود ... بعد از این از تو آشپزخونه سرکی کشیدم و با دیدن دو تا پای لخت که از کاناپه آویزون بود سری تکون دادم و رفتم بالای سرش .. بی اختیار نگاهم به پاهای خوش تراش و بازوهای ظریفش رفت و عصبی پوفی کردم و زیر لب گفتم ... - لعنتی مگه من بهت نگفتم اینجوری لباس نپوش ... طبق معمول سرش زیر بالشت بود .... و کل لحاف کنار... اومدم بیدارش کنم که یادم افتاد دو سه ساعت اول کلاس نداره برای همین فقط گوشه ی لحاف رو گرفتم و دوباره انداختم روش ... و راه افتادم سمت آشپزخونه ... در یخچال رو باز کردم و نگاهی انداختم ... چیز قابل عرضی توش نبود .. یه پاکت شیر و دو تا بسته کره ی نصفه و یه ظرف پنیر خشک شده ... - گه بگیرن این یخچالو ... تو فکر این بودم برم خرید بعد برم سمت دانشگاه که نگاهی به آنی کردم که دوباره لحافشو داشت میزد کنار ... میدونستم خیلی اهل صبحانه نیست ... برای همین با بی قیدی شونه هامو بالا انداختم و شیر رو از توی یخچال در اوردم و همونجوری با پاکت رفتم بالا قلپ اول به دوم نرسیده ... همشو پفی ریختم بیرون .. - ای تف به ذاتت ... خراب شده بود ... با عصبانیت پرتش کردم تو سطل و دهنمو گرفتم زیر آب دستشویی و بعد ار دوسه بار قرقره ی آب و تف کردن اینبار کل سرمو گرفتم زیر شیر آب ... خوبیش این بود هم خوابم کامل پرید ... هم حالم اومد سر جاش ... بی خیال صبحونه شدم و زیر گاز رو خاموش کردم و رفتم سمت اتاق .. از زیر خرمن لباسا یه تیشرت سرمه ای سیر که گوشه ی چپش یه آرم نایک داشتو بیرون کشیدم و بعد از اینکه همه ی جاشو بو کردم و فهمیدم که تمیزه پوشیدم بعدم یه شلوار جین سرمه ای سیر ... نگاهی به آینه انداختم موهام زیادی بهم ریخته بود ولی میدونستم به محض اینکه سوار موتور شم بد تر میشه برای همین بی خیال شونه و این حرفا یه خودکار گذاشتم تو جیبمو و بعد از برداشتن دسته کلیدا از در زدم بیرون ... تقریبا نیم ساعت بعد رسیدم دانشگاه ... سلامی به مش کاظم کردم و رفتم سمت پارکینگ ، موتورم رو پارک کردم و بعدم دستی واسه ی مش کاظم تکون دادم و بدو رفتم سمت آموزش ... داشتم پله ها رو دو تا یکی بالا میرفتم که سر پیچ دوم یهو محکم خوردم به یکی و هنوز به خودم نیومده بودم که صدا های نازک و گوش خراش یه دختر بلند شد : - آقا مگه کوری؟؟؟ صد رحمت به یابو ... نگاه کن چی کار کردی .... همه ی جزوه هام ریخت ...... همینجور که زل زده بودم بهش تا ببینم کی کوتاه میاد و فیتیله ی صداشو میکشه پایین دوباره شروع کرد جیغ زدن منتهی این بار به مراتب گوش خراشتر و بلند تر !!!1 - مرتیکه عین بز وایساده منو نگاه میکنه .. بیشور یه ببخشید بلد نیست... بعدم دولا شد که کاغذارو جمع کنه ... برای اینکه خودمو از تک و تا نندازم با بی حالی دولا شدم و دونه دونه کاغذای پخش و پلا شده رو جمع کردم و بعدم همزمان بلند شدیم دادم دستش ... با عشوه ی خاصی کاغذارو گرفت پشت چشمی نازک کرد ... در حالیمه سعی میکردم نخندم تک سرفه ای کردم و گفتم : - معذرت میخوام خانوم ِ ... با هزار عشوه و ناز و به صدایی که هیچ شباهتی به دو دقیقه پیش نداشت گفت : - صامتی ... مژده هستم !! سرمو تکونی دادم و بعد با لبخند کمرنگی گفتم : - خوشبختم ... راستش میخواستم بگم صدای قشنگی دارید ... - لبخندی رو لبش نشست و گفت : - واقعا ؟؟؟! فیلسوفانه سرمو تکون دادم و گفتم : - در نوع خودش محشره ... لبخندش پررنگ تر شد و گفت : - باید حدس میزدم شما از بچه های هنر باشید ... حالا این نوعی که میگید تو چه سبکی ... لبخندمو قورت دادم و خیلی جدی و رسا گفتم : - شکنجه !! اسم سبک صداتون شکنجست ... بخصوص وقتی جیغ جیغ میکنید ... دختره که تازه دوزاریش افتاده بود درست مثل یه آتشفشان در حال فوران به من خیره شد .. منم که مطمئن بودم تا چند ثانیه ی دیگه جیغش کل ساختمون دانشکده رو بر میداره خیلی ریلکس دستامو فرو کردم تو جیب شلوارم و از کنارش رد شدم و از پله ها رفتم بالا توی همین حین تازه متوجه ی سه چهار تا دختری شدم که اطرافمون وایساده بودن داشتن ریز ریز میخندیدن .... در حالی که تو دلم میگفتم : - بد بختا ی هم جنس فروش ... سری براشون خم کردم و برای یکیشون که از همه تو دل برو تر بود چشمکی زدم ... که باعث شد تا بنا گوش سرخ شه و لب به دندون بگیره ... پله های سوم بودم که دوباره صدای جیغای دختره در اومد و داشت جد و آبادمو مورد رحمت قرار میداد .. یکم صبر کردم دیدم از رو نمیره از بالای پله ها خم شدم و گفتم : - حتما گوانتانامو یه تست صدا بده !! استخدامت میکنن با حقوق... توووپ !!! اینبار دیگه از حرص خفه شد و در حالیکه پاشنه های کفشش رو میکوبید رو زمین از پله ها رفت پایین منم تک خنده ای کردم و دوباره بی خیال راه افتادم سمت گروه !! ولی اینبار چون گوشم از داد و هوار با فرکانس پایین !!! پر بود و.. سلانه سلانه و با دقت !! جلوی در آموزش وایسادم , دو روز از حذف اضافه گذشته بود و باید حتما جای یکی از درسامو با یه درس دیگه عوض میکردم .... قبل از اینکه برم تو یه نیمچه سرکی کشیدم ... پیر دختره یا به نوعی مسئول ثبت ناممون بود ... دستی تو موهام کشیدم و لبی تر کردم و در حالی که سعی میکردم مردونه تر از حالت عادی راه برم رفتم تو و بعد از اینکه رسیدم دم میزش با صدای بم سلامی دادم و منتظر شدم تا نگام کنه ... با چند ثانیه تاخیر سرش رو از کاغذای جلوش بلند کرد و چشمای سبزش رو انداخت تو سیاهی چشمام و با صدای لوندی گفت : - بفرمایید .. خنده ای کردم و همزمان دستی به صورتم کشیدم و با صدای آروم گفتم : - سلام ما جواب نداشت خانوم ریاحی ؟؟!! پشت چشمی نازک کرد و نگاه ازم گرفت و گفت : - سلام .. فرمایش !! یکم خم شدم جلو و گفتم : - قبل از اینکه کارمو بگم ....یه سوال شخصی بپرسم ؟؟؟!! دوباره چشمای سبزشو به من دوخت و بعد ریزشون کرد و گفت : - تا چی باشه ؟؟؟!! لبخند پیروزمنداه ای زدم و گفتم : - این یعنی بپرسم دیگه ؟؟ یه خنده ی محوی کرد و در حالی که سرش رو تکون میداد, برگه های توی دستشو نگاهی انداخت و گفت : - بپرس !!! یه ابرو انداختم بالا و سرمو بردم نزدیک تر با صدای آروم ولی در عین حا تاثیر گذاری گفتم : - چجوری با بیست سال سن اینجا استخدامت کردن ؟؟؟!! بلافاصله با یه خنده ی گل و گشاد سرش رو بالا آورد و گفت : - واقعا بیست ساله میزنم ؟؟! اخم الکی کردم و گفتم : - ای نهایت یه سال اینور اونور !!! .. یعنی نوزدم جا داره به خدا ... ***** 5 دقیقه بعد در حالیکه خنده ی مرموزی رو لبم بود با پرینت جدید و یه برگ که توش شماره ی پیر دختره نوشته شده بود از آموزش اومدم بیرون و اولین حرکت پرت کردن برگه شماره توی سطل آشغال بود بعدم راه افتادن سمت بوفه ی دانشگاه ... بعد از زدن یه سوسیس تخم مرغ مشتی تکیه دادم به صندلی به سیل عظیم دختر و پسرایی که در رفت و آمد بودن خیره شدم ... بالاخره توی همین نظر بازیا با دیدن یکی از دخترا یاد آنی افتادم و بلافاصله به ساعتم نگاهی انداختم و سریع شماره ی گوشیشو گرفتم بعد از 6-7 بوق صدای گرفتش که نشون میداد هنوز خوابه توی گوشی پیچید : - بله !!! از عصبانیت پوفی کردم و در حالی که سعی میکردم خودمو آروم نگه دارم گفتم : - آنـــــــــــی؟؟؟!! هنوز خوابی؟؟؟ با همون صدای جواب داد : - پـــ نه پــَ !!! دارم نخش خرس خطبی که در خواب زمستانی است ، بازی میکنم !!! اینبار دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و تقریبا داد زدم : - آنـــــــــــــــــــــــ ی!!!! با صدام کل بوفه برگشتن و نگام کردم ... منم بی خیال شونه هامو انداختم بالا بعد از رو صندلی پاشدم راه بیرون رو در پیش گرفتم ... ادامه دارد ... کیلومتر ِ صفر | گروهی از نویسندگان نودهشتیا | معرفی و نقد کتاب ویرایش توسط شایسته بانو : ۱۷ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۴۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| Banned تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹
نوشته ها: 1,069
تشکرها: 19,609
تشکر شده 220,328 بار در 1,809 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +727 امتیاز قسمت سوم " آناهیتا " با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم ... به زور دستم را که لابلای ملافه گیر کرده بود آزاد کردم و کشیدم روی تخت تا توانستم موبایلم را پیدا کنم ... از زیر بالش کشیدم بیرون و تماس را برخرار کردم ...با صدایی بی نهایت خواب آلود و گرفته گفتم : - بله ؟؟! - آنی ؟؟!! هنوز خوابی ؟ - پـــ نه پــَ !!! دارم نخش خرس خطبی که در خواب زمستانی است ، بازی میکنم !!! ناگهانی صدایش بالا رفت : - آآآنــــــی !!! سریع در جایم نیم خیز شدم : - بله ؟ - صدبار بهت گفتم من از این مسخره بازی ها خوشم نمیاد !!! - اوکی بابا .. اوکی ... زَخره ام ترکید جوون تو !!! - امان از دست تو !!! بلند شدی دیگه ؟؟! ... بدو مدرسه ات دیر میشه ... دستم را لابه لای موهایم بردم و یک مشت از آنها را کشیدم ... هخ هخی کردم و نالیدم : - نمی خوام ... خواب دارم امیر علی ... ول کن تو رو مولا !!!!!! مردانه خندید و گفت : - عزیز من ! قربونت برم ... تنبلی نکن ... افرین دختر خوب ... خودت که میدونی !! ... استاد ادبیاتت منتظر یه بهانه کوچیکه ... نباید بهانه دستش بدی ! باشه ؟؟! - ممم ... اوهوم ... - آفرین ... آآآ ... ببین راستی ... نرسیدم نون تازه بگیرم ... تو فریزر هست ... گرم کن ... حتما صبحانه بخوری هااا ...بدون صبحانه بلند نشی بری بازم ضعف کنی !!! - اوکی دارلینگ ... میخورم .. پاهایم را از تخت آویزان کردم و دمپایی های ابری ام را پوشیدم و به سمت مستراح رفتم ... امیر علی باز گفت : - خیالم راحت باشه ؟ - آری ... خیالت راحــ .... امیررررررعلـــــــی !!!!! درحالیکه کمی از صدای بلند من ترسیده بود ، پرسید ؟ - چی شده آنی ؟ خوبی ؟؟؟ با هِخ هِخ گفتم : - اوه ... لعنت ... باز هم تو گاربیج نبردی بیرون ؟ مطمئن بودم الان به عادت همیشگی اش با دست به پیشانی اش میزند !!! صدای شَلَپی آمد و بعدش صدای امیر علی که گفت : - واقعا ببخشید ... کلا یادم رفت ! ... دیشب نفهمیدم چطور خوابم برد !!! بذار خودم بعدا میام ترتیبش رو میدم ! - بعدی دیره ! من گاربیج بد دارم !!! .... گاربیج چه میشد ؟؟؟ - آشغال - اوه ... آری ... آشخال ... - آشغغغال !!! - آشششخال !!! پوفی کرد و گفت : - خیلی خوب ... من ظهر میام خونه ... فقط مثل اون دفعه نذاریشون بیرون که گربه هه پخششون کنه !!! - اوکی ... فخط زود بیا - باشه عزیزم ... من دیگه قطع میکنم - امیررر علی !! - بله ؟ - داری میای ............ دراگ استور آدِت نره !! خندید : - یادم نمیره ! ... تا ظهر *************** همانطور که به سمت خانه میرفتم دستم را به پشتم بردم و نوت بوکم را از کوله خارج کردم تا چند تا آیتم به لیست خریدم اضافه کنم ... سه شنبه ها بدترین روز هفته برای من بود !!! بعد از چهار ساعت بیکار بودن باید برای دو ساعت آخر میرفتم مدرسه و خیافه مخسره خانم سلطانی _ استاد ادبیات _ را تحمل میکردم !!! استاد ادبیاتی که در اولین روز مدرسه دو بیت از عطار را به نام مولانا خواند !!!! حالا هم از من تنفر داشت ... زیرا که من ان خطعه را کامل خواندم !!! و در آخر کاملا مشخص شد که حخ با من بود !!! بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را ....................صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد .................... در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس....................دایم یکی گوییم وبس تا شد دو عالم رام ما بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد....................از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام را پس شد چون مردان مرد او وز هر دو عالم فرد او....................وز درد درد درد او شد مست هفت اندام ما دل گشت چون دلداده ای ، جان شد ز کار افتاده ای ....................تا ریخت پر هر باده ای از جام دل در جام ما جان را چون آن می نوش شد از بیخودی بیهوش شد ....................عخل از جهان خاموش شد و از دل برفت آرام ما عطار در دیر مخان ( مغان) خون میکشید اندر نهان .................... فریاد برخاست از جهان کای رند درد آشام ما ینی اعتراف به اشتباه اینخدر سخت است ؟؟؟ خروری که شخصیت را خرد کند ، خرور نیست !!! **************** - سلام ماش باخِر !! - الله اکبر ... علیک سلام ... مَش دختر جان ... مَش ... مــ ... اَ ... ببین ... اَ ... مَش ... بگو !!! - مممماش - ای بابا ... بگو مَش - مـــ ... ماش - مَش !!! - من هم میگویم ماش دیگر !!! دستی به ریش کم پشتش کشید و گفت : - حداقل اسمم رو درست بگو ... بگو باقر - درست گفتم !!! ... باخِر - ببین دختر جان دست راستش را برد بالا و همزمان که پایین می آورد گفت : - بـــااا بعد همان کار را با دست چپ تکرار کرد و گفت : - قــِـررر ... تکرار کن ... قـِـر ... قـِـر تمام تلاشم را کردم مثل خودش بگویم : - بــــــــا خِر .. باخِر دیگر !!! - استغفرالله ... چی میخوای دخترجان ؟؟ لبخند بزرگی زدم و انگشتانم را به حالت وی بالا آوردم : - دو کیلو باخالی لُفاً !!! ادامه دارد ... کیلومتر ِ صفر | گروهی از نویسندگان نودهشتیا | معرفی و نقد کتاب ویرایش توسط mirage : ۲۰ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۴۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : توی کتاب
نوشته ها: 978
تشکرها: 14,238
تشکر شده 157,534 بار در 1,483 پست
کتاب مورد علاقه : کوری حالت من : | پست بسیار مفید : +698 امتیاز قسمت چهارم " آبان " ساعت از دوازده شب گذشته بود که در خونه ی آخرین مشتری رسیدم . موتورمو خاموش کردم و جعبه های پیتزا رو از صندوق مخصوص گرم نگهدارنده ی مواد غذایی که پشت موتورم جاسازی کرده بودم بیرون آوردم . یه بار دیگه آدرسی که تو کاغذ دستم بود و چک کردم ، بعد از اینکه مطمئن شدم آدرسو درست اومدم زنگ خونه رو زدم . نمیدونم این ساعت شب غذا چه جوری میخواد از گلوشون پایین بره ! اگه موتورم بد موقع پنچر نشده بود الان فوق فوقش یازده اینجا بودم . منتهی شانسه دیگه ! که اصولا واسه ما نمیگیره ! بعد از چند لحظه صدای بی اعصاب یه خانوم از آیفون بلند شد : - بله ؟! صدامو صاف کردم و گفتم : - سلام ، پیتزاتونو آوردم . صدای زن جیغ جیغ کنان گفت : -الان ؟! ...من ساعت 9 سفارش داده بودم !!! - مشتریای قبل از شما زیاد بودن واسه همین اینقدر طول کشید . بیاین پایین تحویل بگیرین لطفا ... - برو بابا ! ... و گوشی رو کوبید روی آیفون . منم زیر لبی گفتم : - روانی ... و اومدم برم که صدای جیغ جیغوش دوباره بلند شد : -حرف دهنتو بفهم ... وقتی زنگ زدم به صاحبکارت تا بندازتت بیرون اونوقت یاد میگیری چجوری حرف بزنی ... ببین آخر شبی گیر چه موجودی افتادم ! تنها چیزی که تو اون لحظه ازم بر نمیومد همین یکی بدو کردن با این آدم زبون نفهم بود . با صدای عصبی ای گفتم : - هر کاری دوست داری بکن ....اگه مشکل روحی روانیت با برکنار شدن من از کار حل میشه حتما این کار و بکن ... دیگه منتظر نموندم بقیه ی جیغ جیغاشو بشنوم . راه افتادم سمت موتورمو روشنش کردم . حالا درسته که به این کار و کلی بیشتر از این کار احتیاج دارم اما وقتی یکی مثل سگش باهام برخورد کنه گردنمو کج نمیکنم وسرمو نمیندازم پایین تا هر چی از دهنش در اومد بارم کنه . صاحبکارم بیرونم میکنه ؟! به درک ! دوباره برگشتم درِ پیتزایی . پیاده شدم . صندوق و از پشت موتورم کندم و بردم داخل . همونجور که میذاشتمش داخل رو به ایرج خان که پشت صندوق نشسته بود گفتم : - ایرج خان یکی از مشتریا پیتزاهاشو نخواست ... سرشو از رو دفتر جلوش برداشت و عینکشو بالاتر زد و گفت : - چرا نخواست ؟ همونطور که کاور زرد رنگم و در میاوردم و کلاهی که روش آرم "پیتزایی ایرج " خودنمایی میکرد و از سرم برمیداشتم رفتم طرفش . روبروی صندوق وایستادم و گفتم : - موتورم تو راه پنچر شد . بهش گفته بودین تا دو ساعت دیگه واسش میفرستین من یه ساعت دیرتر رسیدم ... از پشت شیشه ها نگاهی به موتورم که بیرون پارک بود انداخت و گفت : - به خرج من ببر موتورتو سرویس کن ... - چشم ایرج خان . - حالا چند تایی هست پیتزاها ؟! - 4 تاست ... - دو تاشو ببر خونه ، دوتاش هم بزار همینجا میدم به امیر ، تو آشپزخونه ست ... - چشم . ممنون . کار دیگه ای با من ندارین ایرج خان ... همونطور که دوباره سرشو کرده بود تو دفتر روبروش گفت : - نه میتونی بری ...شب خوش . - شبتون بخیر . با اجازه ... _ به سلامت . حالا اگه اون زنه زنگ میزد کاسه کوزمو میریخت به هم از فرداشب باید با موتورم کرایه کشی میکردم . البته تو روزم همیشه اگه کسی به پستم میخورد کرایه کشی میکردم . اما ترجیح میدادم کار شبم تو پیتزایی رو از دست ندم . حالا خدا کنه بهمن نخوابیده باشه تا با هم ترتیب این پیتزاها رو بدیم . چون مامان و که مطمئنم خوابه . تمام روز یا مشغول ترشی انداختنه یا بافتنی بافتن اونم با وجود کمر درد شدیدش . اینه که سر شب از خستگی زیاد خوابش میگیره . آذر هم بس که بچه ی شیش ماهش از صبح تا شب نق نق میکنه الان باید خواب باشه . میمونه بهمن که به احتمال زیاد بیداره ، چون معمولا تا صبح میشینه تلفنی مخ دخترای 13 _14 ساله ی مدرسه راهنمایی کنار مدرسه شونو به کار میگیره . اینطور که بوش میاد امسال سوم و قبول نمیشه که بره پیش دانشگاهی . قشنگ از همین الان میتونم پیش بینی کنم که در آینده هیچ پخی واسه خودش نمیشه . خودم که اصلا وقت نمیکنم درساشو باهاش کار کنم . معلم هم که عمرا نمیتونم براش بگیرم چون پول که علف خرس نیست . آذر هم که چند باری که دیدم چجوری با صدای بلند و اعصاب داغون میخواد مطالب درسی و فرو کنه تو مخ آکبند بهمن ، خودم بهش التماس کردم که بیخیال بشه و نمیخواد درس یاد بهمن بده ، چون اگه همینطور ادامه بده پول یه آسایشگاه روانی واسه آذر هم میوفته گردنمون . بیخود نیست که نتونست با شوهرش کنار بیاد و یک ماه بعد از به دنیا اومدن بچه اش ( نگین ) طلاقشو گرفت و برگشت بیخ ریش ما . البته قدمش رو جفت چشای خودم ، شوهرش لیاقت نداشت ، ولی روی هم رفته آذر با وجود مهربونی بی اندازه اش زود از کوره در میره . حالا چند وقتیه دارم رو مخش کار میکنم که کنکور شرکت کنه تا اگه از اونور مامانم و بابای خدابیامرزم زود شوهرش دادن و زندگیشو ریختن به هم ، جوری که الان با 21 سال سن یه زن مطلقه با یه بچه بود ، حالا جبران کنه و درسشو ادامه بده . هنوز به خونه نرسیده بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد . نگاه که کردم دیدم آقا اردشیره ، واسه همین موتورو زدم کنار . درست نبود با آقا اردشیر با بک گراند ِصدای پت پت بلند ِ موتور حرف بزنم . حالا این موقع شب چیکار داره اصلا ! جواب دادم : - سلام آقا اردشیر ! حال شما ؟! - سلام آبان . چطوری ؟ فردا کجایی ؟ - فردا صبح دانشگاهم . چطور ؟! - دانشگاه چه وقتی ؟! - انتخاب واحد دارم . - آهان ....ببین ! میخوام صبح زود بری سر ساختمون ....مثل اینکه مهندس پیمانکار داره نقشه رو عوض میکنه . برو مطمئن شو که هیچ پلانی از نقشه ام عوض نشده باشه ... - من حدود ساعت 10 انتخاب واحدم تموم میشه . اونموقع خوبه برم ؟! فکر نمیکنم پیمان کار زودتر از این بیاد .... این پیمانکاری که من دیدم ساعت 11 تازه سر و کله اش پیدا میشه ... _ نمیدونم هر کاری میخوای بکنی بکن . فقط میخوام هفته ی دیگه که از رشت برگشتم نقشه هیچ تغییری نکرده باشه ... _ نه خیالتون راحت آقا اردشیر ، حواسم هست . نمیذارم عوضش کنن ...صبح زود اول یه سر میرم سر ساختمون به کارگرا میگم چیزیو خراب نکنن . چیزی رو هم عوض نکنن تا بیام ... بعدش از 10 میرم بالا سرشون وایمیستم تا پیمانکار بیاد . - خوبه پسرم . دستت درد نکنه . - اختیار دارید ، وظیفه مه آقا اردشیر ...دیگه امری با من ندارین ؟! - نه پسرم . ببخش نصف شبی بیدارت کردم ... خندیدم و گفتم : - نه من بیدار بودم ، شما هر وقت کاری داشتین زنگ بزنین . کاری به این چیزاش نداشته باشین آقا اردشیر... - ممنونم .... پس دیگه تاکید نکنم ! - نه حواسم هست ... - پس فعلا . شب بخیر ... - قربان شما . شب شما هم بخیر . موبایلمو گذاشتم تو جیبم ، دوباره سوار موتور شدم . آقا اردشیر مهندس معمار بود و یه شرکت بزرگ داشت که تو شهرهای مختلف شعبه داشت و همین باعث میشد بیشتر وقتا تهران نباشه ،همیشه یا رشت بود یا شیراز یا اصفهان . من بطور نیمه وقت براش کار میکردم .یک سال پیش یکی از استادام منو بهش معرفی کرد ، آقا اردشیر که دنبال یه آدم امین و مطمئن واسه کاراش میگشته میسپره به یکی از استادای من که از دوستاش بوده تا براش یه نفر و پیدا کنه ، از شانسم استادم منو بهش معرفی میکنه . بیشتر کارای بانکی و دوندگی های بیرون شرکتش رو انجام میدادم . اینجور نبود که استخدام رسمی شرکتش باشم و کاری در حیطه ی رشته ی خودم یعنی معماری انجام بدم . اما همین که زیر دست و بال آقا اردشیر کار کنم خودش کلی ارزش داشت . چون بقیه ی همکلاسیام بعد از فارغ التحصیلی تازه باید دنبال کار میگشتن اما من مطمئن بودم اگه از همین الان لیاقتمو به آقا اردشیر نشون بدم بعد از فارغ التحصیلی سریع استخدامم میکنه . تا الانش که ازم راضی بود . پول خوبی هم واسه همین کارا بهم میداد . وقتی رسیدم خونه ساعت یک بود . پوففففف ....حالا کی میتونه ساعت هفت صبح پاشه بره دانشگاه ! ادامه دارد ... کیلومتر ِ صفر | گروهی از نویسندگان نودهشتیا | معرفی و نقد کتاب من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی ! برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید ویرایش توسط ~shahrivar~ : ۲۱ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۵۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت : تو آهنگ
نوشته ها: 13,245
تشکرها: 16,037
تشکر شده 148,324 بار در 10,682 پست
کتاب مورد علاقه : یک عاشقانه ی آرام حالت من : | پست بسیار مفید : +658 امتیاز قسمت پنجم " طاها " بوق ممتد پرایدی که میخواست وارد پارکینگ بشه رو اعصابم بود. هیچ وقت دوست نداشتم ماشینم و جلوی پارکینگ دانشگاه پارک کنم. دو ماه پیش که راحت بردنش پارکینگ و بدون اطلاع من خوابوندنش. تازه وقتی رسیدم اونجا یارو نه گذاشت نه برداشت گفت انقدرم خسارت بده! این هفته هم که یه از خدا بی خبر از خجالت آینه بغل سمت شاگرد در اومده بود. حالا هم این بابا سه پیچ شده هی میگه برو جلو برو جلو! دستمو از تو شیشه بیرون آوردم و گفتم : -خیلی خوب بابا الان میرم. بوق میزنی که چی؟! ولی همچنان داشت ادامه میداد. دیگه داشتم آمپر میسوزوندم. از اون موقعا بود که کفری شده بودم. از تو آینه وسط یه نگاه بهش انداختم. یه دختر از این تیتیش مامانیا بود که انگار این عروسک و بابا جونش بهش کادوی تولد داده! اونم چی؟ هاچ بک! با خودم گفتم : -ببین داش طاها ... الاناست که یه سوجه ی ناب گیرت بیاد. پس برو که رفتیم. از ماشین پیاده شدم. تکیه مو دادم به در و کش و قوسی هم به بدنم دادم. اصلاً چه معنی داره دانشجو جماعت بره تو پارکینگ اساتید؟! دستمال گردن سبزمو مرتب کردم. شلوار کتانمو دستی کشیدم. خاک نداشت آ ... ولی من دوست داشتم بهش دست بکشم. نمیدونم چرا هوس کردم عجیب گوشمو بخارونم ... تا اون ته توی گوشم از لاله بگیر تا پرده ی گوش! تازه یه سه چهار تا فین حسابی واسه دماغ خوشگل و استخوونی هم شاید واجب باشه. از این گذشته دکترا توصیه کردن اگه جوشای غرور رو بترکونی ، در حذف پدیده ی بیکاری نقش به سزایی داشتی. با این همه کار کی رانندگی میکنه؟! ول کن بابا حوصله شو نداریم. مشغول تکوندن شلوار اتو کشیده و تمیزم شدم. اصلاً هم ککم از پیاده شدن اون دختره از ماشینش نگزید. نمیدونم چرا پایین شلوارم چین خورده؟ شاید بهتر باشه اساسی این قسمتو دست بکشم. یه صدایی بین خروس و مرغ به گوشم خورد : -واسه چی حرکت نمیکنی؟ هان؟! اِی بدک نبود ... یه چی تو مایه های توپ و تشر ضعیف السلطنه تو دربار ناصر الدین شاه قاجار ! منتهی از نوع خیلی ضعیفش ! طفلک فکر کنم طرفشو اشتباه شناخته. یه نگاه به سر تا پاش انداختم. کفش سفید ... شلوار جین سفید ... مانتوی سفید ... شال سفید ... عینک آفتابیش هم فریمش سفید بود ... اُه بگیر منو! پرنسس محترم تیریپ سیندرلایی زده و ما نمیدونستیم. نکنه جای دانشگاه اومده جشن عروسی؟! تازه صورتش هم سفید بود. نمیدونم اگه اون چشم و ابروی مشکی رو نداشت و از بدو تولد زال مو بود ، قیافش چه شکلی میشد؟ لابد سفید برفی محض! دماغمو خاروندم و با خونسردی گفتم : -شما اعصاب میدونی چیه؟ اخم هاشو بیشتر کرد و گفت : -نه! نمیدونم ... فقط تو میدونی. اُهُ اُهُ ... دور بر ندار همشیره! پیاده شو با هم بریم. تو رو وقتی میگن که حاجیت باهات تیریپ پسرخاله ای برداره نه اینکه اول بسم ا... همچین باهام خودمونی بشی که خودمم تعجب کنم! یه کم مکث کردم و تو ماشین نشستم. سرمو از پنجره بیرون آوردم و گفتم : -ببین خانم محترم! به نظرم اگه یه دوره آداب معاشرت با دانشجوها بری بد نباشه! خیلی دوست داشتم یه چی بگم که کفری تر بشه. یه جوری این داد زدنش واسم سنگین بود و رو دلم مونده بود که یه چی بارش کنم. اونم محکم زد به چرخ عقبم. با این کارش جدی جدی ناراحت شدم. چشمامو یه آن بستم و باز کردم و با داد گفتم : -چته حیوون؟! -حیوون خودتی! -اُ هَ ... شیشه رو دادم بالا. از ماشین پیاده شدم و دزدگیر رو زدم. دستمو گذاشتم رو سقف ماشین و گفتم : -ببین فُکُل خانم ... اساتید محترم و مکرم و معظم و هرچی که میدونی تازه کلاسشون شروع شده. تا دو ساعت دیگه هم کسی از اینجا رد نمیشه. شما هم نمیدونم کار و بارت اینجا چیه که سیریش من شدی؟! مخلص کلوم بهت بگم که من عمراً اگه از اینجا جُم بخورم. میخوای زنگ بزن امداد خودرو ، آدم خبر کن ، اصلاً چه میدونم زنگ بزن 110 ، من همینجا میمونم. دزدگیرمم که زدم. میرم دو ساعت دیگه میام. والسلام! چشماش گرد شد. خیلی هم زیاد. جوش آورده بود حسابی. تو دلم بدجور بهش خندیدم. تازه رنگ پوستش هم عوض شده بود. صورت سفید دو دقیقه پیشش شده بود لبویی سرخ که تازه آماده شده و به قیمت هر دونه 300 تومن میتونستی بخریش! بچه ها هم دور و برمون جمع شده بودن. یه عده پسر پشت من و یه عده دختر پشت اون! از این بچه مچه هایی نمیزد که قبلاً دیده باشمش. تیریپش کاملاً جدید بود. نوی نو ... آکبند امسال! با اون ماشین نویی که داشت و نمره امسال بود درست حدس زدم. دانشگاه قبول شده و بابا جونش واسش کادو خریده. طفلی شاید جای پارکینگ دانشجویی و اساتید رو هم اشتباه گرفته که اومده اینجا ! فکر کنم با حداکثر صدایی که میتونست داشته باشه داد زد : -من استادم آقای محترم! اول همه زدن زیر خنده. بعد که ساکت شدیم. یعنی با داد و بیداد اون ساکت شدیم ، با آرامش گفت : -امروز هم روز اول کاریمه ...! نمیدونستم این دانشگاه به این خوبی ، همچین دانشجوهایی داره. واقعاً که شرم آوره. یه زنگ باید بزنم به رئیس دانشگاه تا حسابی حالتونو جا بیاره. من تازه از خارج اومدم آقای محترم. این اصلاً مهمون نوازی خوبی نیست. رنگم پریده بود. واقعاً فکر نمیکردم این آدم استاد باشه. خشکم زده بود. بقیه هم دست کمی از من نداشتن و مدام پچ پچ میکردن. حدس میزدم بقیه هم سؤال منو دارن که کجای این آدم شبیه استاده؟! سرمو پایین انداختم و با نهایت آرامشی که کم ازم بروز میکرد ، گفتم : -شرمنده آبجی ... ما قصد بدی نداشتیم آ ... یه کم همچین ناخوش بودم ، دیدم شما هم دور برداشتی. دیگه دیگه! اینطوری شد که ما هم آمپرمون زد بالا ، بعد یهویی از این رو به اون رو شدیم. خلاصه شرمنده! بعد یاد اون حرکتش افتادم که محکم زد به چرخ ماشینم. برای همین طلبکارانه گفتم : -البت اینم هست که شما یه نموره بد تا کردی! ماشالا قدرتتم بالاست با این ضرب پا ...! بچه ها خندیدن و یه پسر از میون جمعیت گفت : -صلوات بفرستین بابا یکی دیگه گفت : -آره بابا ... تازه سال جدید تحصیلیه و ترم پاییزه ... خوبیت نداره اول سالی! من بی توجه به جمع گفتم : -ببخشید یه سؤال؟! استاده با اخم گفت : -بفرمایین؟! -شما چطور از این وقت سال اومدین دانشگاه؟ با همون لحن گفت : -فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه. دوباره بچه ها خندیدن. یه نگاه به اطراف انداختم که اقلاً یه آشنا توشون باشه. ولی خبری نبود. زکی! اینم از شانس امروزمون! پوفی کشیدم که گفت : -میشه من برم تو؟ تازه فهمیدم واسه چی اینجام و جریان چی بوده. فوراً گفتم : -بله بله میشه ... ببخشید دیگه ما جدیداً استادا رو نمیشه بشناسیم. قربون اون مدرک گرفتناتون برم من. شما دکترا دارین دیگه؟ دست به سینه شد و گفت : -بله ... با اجازه شما البته! خیلی این با اجازه ی شما گفتنش واسم سنگین بود. ولی بیخیال ... نباید میرفتم رو اعصابش. بالاخره نباید با این استادای تازه به دوران رسیده کل کل کرد. اصلاً معلومم نبود استاد چی هست؟! شاید به تورم میخورد و اونوقت سه میشد! پوزخندی زدم و گفتم : -جالبه ... یکی مثل من هنوز که هنوزه تو مقاومت مصالح ترم سه مونده! یکی مثل شما مدارج ترقی رو فی البداهه طی کرده. این دفعه با صدای آروم تری گفت : -خواهش میکنم بذارید برم. کار دارم. کلاسمم شروع شده. متوجهید که؟! دوباره نشستم تو ماشین. استارت زدم و ماشینو چند قدم بردم جلوتر. وقتی پیاده شدم و اون رفت ، کامران و دیدم که داره به سمتم میاد ... ادامه دارد ... کیلومتر ِ صفر | گروهی از نویسندگان نودهشتیا | معرفی و نقد کتاب | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,132
تشکرها: 17,402
تشکر شده 293,768 بار در 1,323 پست
کتاب مورد علاقه : بر باد رفته حالت من : | پست بسیار مفید : +619 امتیاز قسمت ششم " آرش " صدای زنگ ساعت توی سرم پیچید... از خواب پریدم. با عصبانیت بالش زیر سرمو برداشتم و به سمت ساعت پرت کردم. ساعت زمین افتاد... صداش قطع نمی شد... پوفی کردم. غلتی روی تخت زدم و خودمو زمین انداختم... دستم و دراز کردم و ساعتو برداشتم. بدون فکر باتریش و در اوردم و یه گوشه پرتش کردم. دوباره خودمو روی تخت انداختم... سرمو روی بالش بزرگم گذاشتم. دو تا بالش کوچیکترمو دور و بر خودم مرتب کردم. صدای باز شدن درو شنیدم. چشمامو روی هم گذاشتم. مامان با صدایی آهسته گفت: _آرش جان... پسرم... بیدار شو عزیزم... صبح شده... باید بری دانشگاه... با صدایی گرفته گفتم: _حسش نیست... خمیازه ای کشیدم و سرمو توی بالش فرو کردم... صدای تق تق صندل مامانو شنیدم که داشت از اتاق دور می شد. تازه چشمام داشت گرم می شد که با صدای فریادی از جا پریدم: _پاشو پسر! بلند کن اون هیکلتو... لنگ ظهر شده... دیشب تا نصفه شب کدوم گوری بودی که نمی تونی خودتو از رختخواب بیرون بکشی؟ روی تخت نیم خیز شدم. بابا چشم غره ای بهم رفت و گفت: _پاشو برو سر کلاست... صبح تا شب که بیکار و علاف ول ول می چرخی... بهت رو بدیم سر کلاسم نمی ری. همون طور که به سمت آشپزخونه می رفت غرغر میکرد: _تقصیره شماست خانوم... لوسش کردی... خرس گنده... معلوم نیست دیشب تا ساعت چهار صبح کدوم گوری بوده. از جام بلند شدم. سرم درد می کرد... همون طور که تلو تلو می خوردم به سمت میزم رفتم. اتوی مو رو توی برق زدم. نگاهی به صورتم کردم... از شدت کم خوابی پای چشمای مشکیم گود افتاده بود. رنگ صورتم پریده بود و پوستم روشن تر از همیشه به نظر می اومد... چشم از قیافه ی ژولیده ی خودم برداشتم و خمیازه کشون از اتاق بیرون رفتم. وارد آشپزخونه شدم. بابا داشت می گفت: _... اون وقت ها پنج صبح پامی شدیم می رفتیم نون داغ می گرفتیم... چای می ذاشتیم... میزو آماده می کردم... نه این که تا لنگ ظهر بخوابیم... وظیفه ی ما شده سرویس دادن! انگار نه انگار بچه بزرگ کردیم که بشه عصای دستمون. سرمو به دستم تکیه دادم. چشمای پف کرده ام باز نمی شد. با چشم بسته چای رو هم زدم. مامان گفت: _بیا پسرم... برات از این شکلات صبحونه ها خریدم که دوست داری! چشمام باز شد و با سرعت به سمت شکلات صبحونه چرخید. تا دستم و به سمتش دراز کردم بابا با صدای بلندی گفت: _ماشینو به کجا کوبوندی؟ گنگ نگاهش کردم... چند بار پلک زدم... من ماشین و جایی زده بودم؟ ماشین کی رو؟ من؟ کی؟ کجا؟ ... آهان! اوه اوه اوه! سریع گفتم: _کی؟ من؟ سریع یه لقمه نون برداشتم. روش کره زدم و شکلات صبحونه رو هل هلکی روش مالیدم و گفتم: _من برم... خیلی دیرم شده... اصلا حواسم نبود... امروز باید یه سر به آموزش هم بزنم... اوه اوه! دیر شد... لقمه رو درسته توی دهنم گذاشتم... به سمت اتاق دویدم... بابا از توی آشپزخونه داد زد: _ظهر که برمی گردی خونه! اون موقع بهت می گم! شلوار جین و تیشرت سرمه ایم رو پوشیدم. همون طور که شماره ی سحرو می گرفتم موهامو اتو می کردم... صدای ظریف سحر توی گوشی پیچید: _بله؟ _ سحر جونم... چطوری خانومم؟ _شما؟ جان؟! _ عزیزم منو نمی شناسی؟ آرشم دیگه... _خیلی رو داری که زنگ زدی... چیه؟ تا کجا باید برسونمت؟ چه قدر دستی می خوای ازم پول بگیری؟ پنجاه تومن؟ صد تومن؟ _ عسلم این چه حرفیه؟ تو خانوم منی... عشقمی... سحر با نیش و کنایه گفت: _دیشب خوش گذشت آرش جون؟ شنیدم تا خود صبح با لیلا داشتی می رقصیدی! با تعجب اتو رو پایین اوردم... کی به این سرعت آمار منو گذاشته بود کف دست این؟ _ عزیزم... چرا به این حرفها گوش می دی؟ نذار با این حرفها بینمون و بهم بزنن. _ خیلی آشغالی... دیگه بهم زنگ نزن! پسره ی عوضی! قطع کرد! با ناباوری به گوشی موبایلم نگاه کردم. چی شد؟ کی داشت به من می گفت آشغال؟... سحر؟... سحر؟؟؟؟ با حرص گوشی رو روی تخت کوبوندم و زیرلب گفتم: _حالتو می گیرم... دختره ی پررو... من آشغالم؟ بهت می گم! وایستا! نشونت می دم! کوله پشتیمو برداشتم. چند تا تیکه ورق A4 و دو تا خودکار برداشتم و توی کیفم انداختم. از اتاق بیرون رفتم. بابا داشت از خونه بیرون می رفت و مامان داشت بدرقه اش می کرد. پاورچین پاورچین وارد اتاق مشترکشون شدم و از توی صندوقچه شون چند تا اسکناس برداشتم و توی کیف پولم چپوندم. با خونسردی سوئیچ ماشین مامانو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. پامو که توی هال گذاشتم مامان گفت: _صبحونه ی درست و حسابی هم که نخوردی... پول داری؟ قیافه ی مظلومانه ای به خودم گرفتم و گفتم: _نه مامان!... می شه ماشینتونو بردارم؟ دیرم شده... مامان نگاه سرزنش آمیزی بهم کرد و گفت: _اگه من نمی گفتم می خواستی با جیب خالی بری؟ دیگه چی کار کنیم؟ مظلومیت و این حرفا! بعد از گرفتن پول از مامان از خونه بیرون رفتم و سوار 206 سفید مامان شدم... چه بساطی بود که من با این خانواده داشتم؟ گولم زدند که دانشگاه سراسری قبول شو برات ماشین می خریم... منو بگو که خام شدم و چه قدر درس خوندم... بعد چهار ترم هنوز از ماشین خبری نشده بود... به سمت دانشگاه روندم... اصلا چه کلاسی داشتم؟ یادم نمی اومد... می رفتم دانشکده و می فهمیدم ماجرا چیه دیگه! همون طور که رانندگی می کردم سی دی های مامانو بهم ریختم... شادمهر... کامیار... کامران و هومن... ساسی مانکن! اینا چی بود که مامان گوش می کرد؟ بی خیال آهنگ شدم. پامو بیشتر روی گاز گذاشتم و سبقت گرفتم... دیشب تو عالم مستی ماشین بابا رو مالیده بودم به یه جایی که یادمم نمی اومد کجا بود... اوه اوه... عجب بساطی امشب به راه بود... حالا باید کجا خودمو گم و گور می کردم؟ مهمونی چیزی نبود؟ نباید اون شب رو توی خونه می گذروندم... چشمم به هیوندای زرد سحر افتاد... دختره ی پررو... چه قدر بد باهام حرف زده بود... فکر کرده کیه؟ حالشو می گیرم... با سرعت از اونجا دور شدم... نگاهی به آینه کردم... سحر ماشینو کنار زد و پیاده شد و به سمت یکی از دوستاش رفت که داشت پیاده از کنار خیابون رد می شد. یکی از ماشین های شهرداری جلوتر از ماشین سحر راه افتاده بود و داشت پای گل و گیاه های کنار خیابون آب می ریخت... آب از مخزنش روی زمین می ریخت و کل خیابونو خیس کرده بود. سرعت ماشینو کم کردم. کنار زدم و از توی آینه به سحر و دوستش نگاه کردم. سحر خیلی آهسته و با احتیاط از عرض خیابون گذشت... می دونستم روی کفش های جیرش حساسیت خاصی داره. نگاهی به موهای کاراملی رنگش کردم... رژ قرمزش از اون فاصله هم معلوم بود... یه مانتوی عروسکی سفید پوشیده بود. چه قدرم به خودش رسیده بود! با لبخند مشغول خوش و بش کردن با دوستش شد. با دست به ماشین اشاره کرد و به دوستش تعارف کرد! خدا رو شکر دست خیرش به همه می رسید الا من! با عصبانیت پامو روی گاز گذاشتم و از اونجا دور شدم... یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید... با شیطنت خندیدم. سریع دور زدم و با سرعت مسیری که اومده بودمو برگشتم. گاز دادم و با سرعت به سمت سحر روندم... داشت از خیابون رد می شد. سرعت ماشین و بیشتر کردم... چشمش به ماشینم افتاد. سرعتشو بیشتر کرد.... فرمون و به سمتش چرخوندم... جیغی زد... با سرعت از کنارش رد شدم... یه خروار آب و گل روی صورت و مانتوی سفیدش ریخت... صدای جیغ زدن هاش بلند شد. زدم زیر خنده... از توی آینه نگاهش کردم... عین موش آب کشیده شده بود... صورتش گلی شده بود... مانتوی سفیدش خیس آب شده بود... مشتشو برام توی هوا تکون داد... بلندتر خندیدم... حقش بود... حالا دیگه آدم می شد... تا اون باشه بفهمه باید چطوری با من رفتار کنه! ماشینمو توی یکی از کوچه ها پارک کردم... احساس سبکی می کردم... بالاخره تونسته بودم به این سحر بفهمونم که با کی طرفه... کوله پشتیمو روی شونه ام جا به جا کردم... همون طور که زیر لب برای خودم شعر می خوندم به سمت دانشکده رفتم... راستی اولین کلاسمون ساعت چند شروع می شد؟ ادامه دارد ... کیلومتر ِ صفر | گروهی از نویسندگان نودهشتیا | معرفی و نقد کتاب | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 12,913
تشکرها: 100,989
تشکر شده 187,470 بار در 18,656 پست
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست بسیار مفید : +587 امتیاز قسمت هفتم " آندیا " توی چارچوب در اتاقم وایسادم و برای پیدا کردنش چشم چرخوندم ، روی سنگ اُپن نشسته بود و میوه میخورد . از دستش حسابی کفری بودم ، آروم آروم وارد آشپزخانه شدم . توی فیلم غرق شده بود و حواسش به اطراف نبود . پس گردنی محکمی نثارش کردم ، ترسید و از روی سنگ اُپن پرید پایین : -هوووو چته بی شعور ؟ باز مامان اینا رفتن بیرون رَم کردی ؟ -افشید بار آخرت باشه دست به وسایل من زدی ، اونی هم که رم میکنه تویی نه من ... دختره ی خر ِ دست کج ... افشید پشت چشمی برام نازک کرد و همان طور که عقب عقبکی می رفت تا از دسترسم دور شه گفت : -به وسایلت دست میزنم تا چشت در آد ؛ هیچ کاری هم نمی تونی بکنی اندی جون . از اینکه اندی صدام کنن متنفر بودم ، دنبالش دوئیدم و فریاد زدم : -آشغال صدبار بهت گفتم به من نگو اندی ... از تو و اون خواننده ی غرب زده ی چندش متنفرم ، فهمیدی ؟ دور مبلها می دوئیدیم و جواب همو می دادیم ، خوب میدونست اگر دستم بهش برسه حسابش رسیده است . -بابا اندی جون ، حالا با اون خواننده ی به قول تو غرب زده ، هم اسمی اشکالی نداره که ! راستی نمی دونستی دل به دل راه داره ؟ کوسنی که روی مبل بود رو برداشتم و به سمتش پرت کردم : -خوبه منم به تو بگم افعی؟ افشید قهقهه زنان گفت : -خوب بگو مگه چی میشه ؟ به حرف گربه سیاه که بارون نمیاد ! نفسم گرفت ، خم شدم و دستم رو روی زانوم گذاشتم : -دختره ی ... بی شعور ... مامان باید ... برای تربیت تو ... بیشتر وقت میذاشت ... دختره ی ... لوس ِ بی ادب . از غفلت من سو استفاده کرد و به سمت اتاقش دویید : -اگه من لوس و بی ادبم تو چی هستی شیربرنج ؟ سریع بلند شدم تا کتکش بزنم که در اتاق را بست و قهقهه زنان قفلش کرد . یک لیوان آب یخ خوردم و به اتاقم برگشتم . لوازم آرایشم رو از روی میز جمع کردم ، توی کشوی اول دراور ریختم و درشو قفل کردم تا از دسترس این دختره ی دزد دور باشه . از اینکه کسی از لوازم آرایشم استفاده کنه متنفرم ، این دختره ی زبون نفهم هم همیشه کار خودشو میکنه . از قدیم گفتن مالتو جمع کن همسایتو دزد نکن ! پس منم مالمو جمع میکنم تا دماغش بسوزه بچه پررو . دو هفته ای از شروع ترم پاییز میگذشت اما من حس و حال دانشگاه رفتن نداشتم . تعطیلات تابستان حسابی خوش گذشته بود . با دوستای دوران دبیرستانم رفته بودیم شمال ویلای خاله مریم . حدود 3 هفته ی اخر تابستون رو اونجا بودیم . حسابی خوش گذشته بود و سرحال ِ سرحال بودم و اصلا دلم نمیخواست با رفتن به دانشگاه و بحث هر روزه با حراست و استادا حال خوبم رو خراب کنم . صدای زنگ گوشیم باعث شد بیخیال وب گردی بشم ، از پشت کامپیوتر بلند شدم تا گوشیم رو پیدا کنم . زیر بالشم بود . روی تخت نشستم و دکمه ی برقراری تماس رو زدم : -بله بفرمایید . -سلام دختره ی مرده شور برده ، معلوم هست کدوم گوری تشریف داری ؟ -این چه وضع سلام علیکه شهره ؟ خوب معلومه ! تو لباسام ! -خیارشور چرا نیومدی دانشگاه ؟ 1 ماه هست معلوم نیست کدوم گوری هستی . -رفته بودم سفر . تو خوبی ؟ کی از شهرتون برگشتی داهاتی ؟ صدای جیغش بلند شد : -داهاتی خودتی ... قهقهه زنان گفتم : -فعلا که تو داهاتی هستی ... -حقته بهت بگم اندی ... البته حیف اندی که با تو هم اسمه . -عزیزم باید تو و افشید رو یه دوره کلاس سواد اموزی بفرستم تا بفهمید مخفف آندیا نمیشه اندی ! -ببخشید دقیقا مخفف آندیا چی میشه ؟ -کلا اسم من شیکه مخفف نمیشه . -آره خوب ، اعتماد به نفس نیست که ! این دیگه اعتماد به سقفه دختر تهرونی . عقب عقب رفتم ، بالشمو صاف گذاشتم و بهش تکیه دادم : -حالا چی میخواستی بنالی که مصدع اوقات شریفم شدی ؟ ادای منو در آورد و گفت : -مصدع اوقات شریفتون شدم که بگم کی خبر مرگت میای دانشگاه ؟ -بابا کلاسا هنوز به صورت جدی شروع نشده ... -چی چی شروع نشده ؟ فردا حذف و اضافه است. -جدی ؟ -نه شوخی ! دنیا رو آب ببره خانوم رو خواب میبره . خوش گذرونی بسه ، خبر مرگت پاشو بیا دانشگاه . نه که توی طول ترم خیلی زیاد میای سرکلاسا !! ... این اول ترم هم غیبت کن که استادا روت حساس بشن . -خوب حالا چقدر ور میزنی شهره ، باشه میام ... راستی این ترم چه روزایی برام کلاس برداشتی ؟ -همه ی کارات هم که گردن منه ! شنبه ، سه شنبه ، چهارشنبه برات کلاس برداشتم . هر سه تاش از صبح تا شبه ، 18 واحد برات برداشتم خوبه ؟ -تو غلط کردی چرا انقدر زیاد ؟ من حوصله ام نمی گیره انقدر زیاد بیام دانشگاه . -اخی نگو دلم برات می سوزه ! هرکی ندونه فکر میکنه تو همه اش هم میای دانشگاه ... -باشه حالا وِرِت رو زدی ... شرت رو کم کن ... از شنبه میام سرکلاس . -خسته نشی یه موقع خانم ؟ قدم رنجه می فرمایید . -شرت کم . -جون به جونت کنن بی شعوری . و تماس رو قطع کرد . دلم براش تنگ شده بود ، شهره شیرازی بود و بی نهایت خونگرم ، همیشه از هم صحبتی باهاش لذت می بردم . دوست با معرفتی بود . گوشی رو روی میز کامپیوترم گذاشتم و دوباره مشغول وب گردی شدم . ادامه دارد ... کیلومتر ِ صفر | گروهی از نویسندگان نودهشتیا | معرفی و نقد کتاب | ||||||||
| |