ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان رویای ناتمام | لادن
bamilo

asiatech



نودهشتیا
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 29
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    3,111
    میانگین پست در روز
    1.86
    محل سکونت
    زیر آسمان این شهر
    تشکر از کاربر
    29,034
    تشکر شده 41,061 در 5,202 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان رویای ناتمام | لادن

    من دوباره اومدم ....میخوام یه داستان قشنگ براتون بزارم قشنگه..............

    نویسنده:لادن

    منبع: وبلاگ آسمان آبی
    آدرس:http://ladan3.persianblog.ir
    ************************************************** **************************
    رویای ناتمام
    قسمت اول

    نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم:
    -خب بهار خانم؛ اینم تهران!!! ببینیم چه گلی میخوای به سرت بزنی توی پایتخت بزرگ!!

    برای لحظاتی ترس وجودم را پر کرد. این چه کاری بود که کردم؟؟ یک دختر جوان وتنها توی این شهر بی درو پیکر چگونه میتواند یک زندگی سالم داشته باشد؟؟
    همین یک هفته قبل بود که توی خونه راحت، در کنار یک عموی خوب ، با همه امکانات رفاهی داشتم زندگی میکردم و برای آینده هم برنامه ریزی میکردم...
    عمو حسن از وقتی من دوساله بودم بزرگم کرده بود. مامان و بابا در یه روز، هردو باهم وقتی سوار ماشین بودن و داشتن میرفتن شرکت، تصادف کردن و منو تنها گذاشتن.
    بابا که غیراز یه پدر پیر و یه برادر کسی رو نداشت... مامان هم خواهر وبرادر نداشت و پدر و مادرش هم سالها بود رفته بودن کانادا و ساکن اونجا شده بودن...
    بنابراین عمو منو برد خونه خودشون و با اینکه زن عمو زیاد هم راضی نبود ولی من شدم دخترشون... زن عمو زمانیکه من دوازده ساله بودم از سرطان درگذشت، و موندیم منو عمو...
    عمو همه چی برام فراهم میکرد... وضع مالیش خوب بود... خیلیم به روز بود... من موبایل و لپ تاپ و هر چی که جوونای دیگه داشتن داشتم...
    تا اینکه یک هفته قبل عمو ناگهان سکته کرد و بی خبر تنهام گذاشت... هیجده ساله باشی و تنهای تنها بشی خودش خیلی سخته دیگه اینکه ناگهان وکیل عموت بیاد و بگه چون عمو وصیت نامه اش مال سالها قبل بوده وتوش همه چی به همسرش و طبیعتا بعداز مرگ همسرش به فرزند همسرش که از شوهر اولش داشته میرسه اونوقت شاید بتونین درماندگی منو حس کنین...
    شهاب پسر زن عمو آمد و با پوز خندی کریه همه چیز را برانداز کرد و بعد هم با بیشرمی دستور داد ظرف سه روز خونش رو خالی کنم... و گفت حق ندارم غیراز لباسهام هیچ وسیله دیگه ای از اون خونه همرام ببرم....
    تمام لباسام که نه، اونهایی رو که بیشتر لازم بود توی یک چمدان گذاشتم و صبح اول وقت از خونه زدم بیرون... رفتم ترمینال... سررام اندک پس اندازم را از عابر بانک برداشتم... البته پس انداز زیادی داشتم که عمو به نام خودش برام توی بانک گذاشته بود تا احتیاط را رعایت کنه... و هر ماه در حد نیازم مقداریش رو به حسابم میریخت...
    خب حالا تهران بودم... حالا باید چکار کنم؟؟ اولین کار گرفتن اتاقه... هر قدر هم بخوام صرفه جویی کنم باید اتاقی بگیرم تا بعد کاری پیدا کنم.
    مسافرخانه (سیمین) از آن مسافرخانه هایی بود که تا چندی قبل حتی تصور هم نمیکردم کسی باشه که حاضر بشه اینجا ساکن بشه... پیرمرد موسفیدی پشت میز نشسته بود. گفتم :
    -اتاق میخوام آقا...
    نگاهی گذرا بمن انداخت وزیر لب گفت:
    -به دختر تنها اتاق نمیدیم...
    از وحشت تمام تنم یخ کرد... اگه هیچ جایی بهم اتاق ندن چی؟؟ هنوز تو این فکر بودم که صدایم بدون اینکه فکری کرده باشم یا تصمیمی داشته باشم شنیده شد:
    -ولی من که تنها نیستم... اتاق دو تخته میخوام... بابام شب از بیمارستان میاد... فقط تا شب تنهام...
    -بیمارستان؟؟
    -مامانمو بستری کردیم... دعا کنین زود خوب شه... ما اینجا کسی رو نداریم ... تازه منم باید بگردم دنبال کار که کمک خرجی باشم... شما کاری سراغ ندارین؟؟؟
    پیرمرد سری تکانداد و با محبت گفت:
    -خدا شفا بده... کار؟؟؟؟ بهتره اگه غریبی اینجا ریسک نکنی... به هر کسی اعتماد نکن... برو اداره کار معرفی کن خودتو... اونا جای مطمئنی برات پیدا میکنن...
    -ممنون آقا...
    چرا خودم این فکرو نکرده بودم؟؟؟ چمدونمو تو اتاق گذاشتمو رفتم اداره کاریابی... وقتی میخواستم فرم پر کنم، مسئول اینکار وقتی فهمید دیپلم دارم و دانشگاه هم قبول شدم، خواهرانه توصیه کرد :
    -بهتره بنویسی تحصیلات مثلا سوم راهنمایی یا کمتر تا سریعتر کار برات جور شه مگر اینکه واقعا نوع کار برات مهم باشه...
    -همینکار فک کنم بهتره چون واقعا به کار فوری نیاز دارم...
    فرم را پر کردم و تحویل دادم وپرسیدم چه مدت باید منتظر بمونم... جواب شنیدم معلوم نیست بسته به تقاضاها شاید دو روز شایدم یه هفته...
    ادامه دارد.............
    ویرایش توسط حاجی بلا : 1389,04,07 در ساعت ساعت : 15:36
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

    بعضی وقتا مجبوری...تو فضای بغضت بخندی..
    دلت بگیره ولی دلگیری نکنی..شاکی بشی ولی شکایت نکنی ...
    گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن...
    خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری...
    خیلی ها دلتو بشکن و تو فقط سکوت کنی...
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


    خدایـــآا !من اینجا دلــمـ سخت معـــجزه میخواهــد...!
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید





  2. Top | #2

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    3,111
    میانگین پست در روز
    1.86
    محل سکونت
    زیر آسمان این شهر
    تشکر از کاربر
    29,034
    تشکر شده 41,061 در 5,202 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت دوم


    ظاهرا فعلا کاری جز انتظار کشیدن نداشتم... سرراهم یک پاکت شیر و یک کیک خریدم و توی راه خوردم. هر چند هیچ علاقه ای به برگشتن به آن مسافرخانه نداشتم ولی خستگی سفر مجبورم کرد برگردم...
    اتاق هتل یک اتاق ٣در ۴ بود با دوتا تخت و یک صندلی و میز کوچکی که یک پارچ آب و یک لیوان پراز لکه رویش بود... تلویزیون کوچکی هم نزدیکیای سقف بدیوار وصل بود...
    تختخواب تنها حسنی که داشت ملافه های سفید و تمیزش بود. روتختی رو کنار زدم و خوابیدم.
    غروب بود که بیدار شدم. کش و قوسی به بدنم دادم و پاشدم. از شدت گرسنگی احساس سرگیجه میکردم. لباس عوض کردم و رفتم پایین. از همان آقای پیر پرسیدم هتل غذا داره یا نه؟ جواب داد:
    -نه ما فقط صبحونه داریم که رو اتاقه... غذا میتونی اونور خیابون بری رستوران اکبرآقا.
    تشکر کردم و بیرون آمدم. هرچند خیلی گرسنه بودم ولی ریسک غذا خوردن توی رستورانی که گفته بود را نکردم. دوتا خیابون را پیاده رفتم بالاتر واز یک ساندویچی هات داگ دوبل و نوشابه گرفتم.
    شب مانده بودم هتلدار رو چه جوری بپیچونم و بدون بابای خیالی بخوابم. خدا خواست وقتی وارد شدم پیرمرده نبود و تونستم سریع کلید رو بردارم و برم بالا.
    در تنهایی اتاق خیلی جای خالی لپ تاپمو حس میکردم. ولی چاره ای نبود. باید به زندگی جدیدم عادت میکردم. تازه معلوم نبود بعدا هم وضعم بهتراز این بشه...
    فردا هم تا عصر علاف بودم. اما عصر موبایلم زنگ زد. از اداره بود. گفتن که آیا حاضرم بعنوان مستخدم توی خونه مدیر کل شرکت مهندسی کار کنم؟ حقوقش مناسبه...
    فورا قبول کردم و شرایط رو پرسیدم:
    -از کی باید کارم رو شروع کنم؟ تمام وقته آیا؟ و اگه هست همونجا ساکن میشم؟
    -قراره فردا صبح ساعت هفت اونجا باشید . بله تمام وقته و آقای مهندس آزاد گذاشتن که خواستین ساکن بشین یا برین و بیاین...
    - خیلی ممنون. لطفا آدرس رو بدین...

    تمام شب نتونستم راحت بخوابم. چی در انتظارمه؟؟؟ خدمتکاری تو یه خونه شلوغ؟؟؟
    آیا از عهده برمیام؟؟
    ساعت پنج پاشدم رستوران هتل هنوز باز نبود توی راه بیسکویتی گرفتم و چندتاشو خوردم.
    راه دور بود. بالای شهر بود. مقداری از راه را با اتوبوس رفتم. در طول راه سعی کردم مجسم کنم هر یک از افراد خانواده جدید چه شکلین؟
    خب مهندس کریمی که لابد دوروبر ۴٠--۴۵ سالی داره. شیک پوش. درشت اندام. همیشه کت و کراوات داره.
    خانم کریمی بین ٣٠---٣۵سال داره. اونم خوش اندام. زیبا. موهاش هایلایت شده. شایدم فرشده باشه. مرتب کلاسای ورزش و سونا و ... میره. دوتام بچه داره که لابد تو سنای دبستانن مثلا...
    با این فکر یه دفه وحشت کردم. وای بچه های کوچیک... ریخت و پاش دائمی... سروصدا... خدای من... با این قسمتش چکنم؟؟
    با همین افکار رسیدم به آدرس مورد نظر.... خونه خیلی شیکی بود... خب خدارو شکر...نفس عمیقی کشیدم و زنگ زدم...
    از آیفون پرسیدن کیه و جوابدادم از اداره کاریابی آمدم.
    در باز شد و رفتم تو. در ورودی ساختمان باز شد و مرد جوانی حدود ٢٧--٨ ساله آمد بیرون.
    ناگهان حس کردم تمام حساب و کتابم غلط از کار بیرون آمد. پس مهندس کریمی باید خیلی پیرتر باشه که پسری به این سن وسال داره. تازه اونم اگه این پسر بچه اولش نباشه که دیگه اوووووه....
    غوطه ور در افکارم به مرد جوان خیره شده بودم که با بیصبری گفت:
    -خیال دارین همونطور اونجا وایسین؟؟
    -نه ببخشین... آقای مهندس هستن؟
    -خودمم...
    -نه منظورمآقای مهندس کریمیه...
    بسردی گفت:
    -بازم خودمم.
    بتندی گفتم:
    -اوه نه منظورم مهندس کریمی بزرگه... آقایی که منو استخدام کردن...
    اینبار سردتر گفت:
    -متاسفانه باید بازم بگم خودم هستم. من "مهندس کامران کریمی" هستم و من از اداره کاریابی تقاضا کردم یک نفررو برا انجام کارای خونه بفرستن اینجا... حالا اگه باعث ناامیدی شما شدم معذرت میخوام...
    شرمنده جوابدادم:
    -اوه نه نه... اصلا... فقط من فکر میکردم شما باید پیر باشین...
    - خب زیادم جوون نیستم... خب من عجله دارم بیاین کمی با خونه آشناتون کنم...
    -اوه بله...
    -بالا اتا خواباس و پایین پذیرایی و... همه چی... شما باید خونه رو تمیز نگه دارین و .... خب لابد واردین دیگه!! من چی بگم؟؟ همه کارا... همین دیگه... خب در مورد دستمزد هم هر چی قبلا جای دیگه می گرفتین قبوله... اتاق هم... البته لابد شما که نمیخواین دائمی بمونین...
    -اگه از نظر شما مشکلی نباشه چرا میمونم...
    - می مونین؟ خب اشکالی که نه.. سوییت کوچکی توی حیاط هست براتون... اینم کلیدش... فقط بگم که من اینجا تنها زندگی میکنم...
    -مهم نیس ... بهر حال مدتی اگه بشه اینجا باشم ممنون میشم...
    سرش را با بلاتکلیفی تکان داد و گفت:
    -باشه... خواستین کلید اتاقتونم عوض کنین موردی نیس...
    -ممنونم...نهار ساعت چند حاضر باشه؟
    -نهار؟؟؟ خب راستش من چون تنهام همیشه همونجا توی شرک غذا میخوردم حالام اگه بدونین سختتونه میشه همونا....
    -سخت؟؟؟ نه خب .. بهر حال همیشه که نمیشه غذای بیرون خورد... ساعت چند غذاتونو حاضر کنم؟؟
    -خب من دوونیم میرسم...
    ادامه دارد................
    ویرایش توسط حاجی بلا : 1389,04,07 در ساعت ساعت : 15:33

  3. 127 کاربر از پست حاجی بلا تشکر کرده اند .


  4. Top | #3

    مدیر ارشد


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    14,286
    میانگین پست در روز
    7.51
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    123,485
    تشکر شده 293,945 در 40,917 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام

    مرسی خانومم. موفق باشی

    پستت رو یه ویرایش کن رو بزن که شکل بهتری داشته باشه گلی.

    من قبلی ها رو درست می کنم شما بقیه رو درست بذار عزیزم


  5. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    3,111
    میانگین پست در روز
    1.86
    محل سکونت
    زیر آسمان این شهر
    تشکر از کاربر
    29,034
    تشکر شده 41,061 در 5,202 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت سوم
    وقتی مهندس کریمی از خانه خارج شد، اول نگاهی به اطراف انداختم. طبقه پایین اتاق پذیرایی بزرگی بود با تزیینات شیک و همه چیز زیبا... فکرکردم لابد مهندس مهمانداری زیاد داره...
    اتاق غذاخوری دوتا بود یکی بزرگ با میز ٢۴ نفره و دومی که نزدیکتر به آشپزخونه بود کوچک بود با رنگ آمیزی های روشن و ملایم و میز کوچک شش نفره ای نزدیک پنجره رو به باغچه...
    اتاق نشیمن یا نمیدانم کتابخونه اتاق دلگیری بنظرم آمد... همه تزییناتش چوبی بود و کمی تیره... کف پارکت قهوه ای ، دیوارها هم کاغذ دیواری رنگ چوب... مبلمان اتاق چرمی قهوه ای و جاکتابی هم چوب بود کمی روشنتر از دیوار...
    با خودم فکر کردم باید در اولین فرصت تو این اتاق کمی تغییر بدم...
    آشپز خونه خیلی بزرگ و دلباز بود با کابینتهای چوب شیری رنگ و دیوار کرم با بردر قرمز تیره و وسایل قرمز وکرم جای خوبی برای آشپزی بنظر میرسید.
    طبقه بالاچهار تا اتاق بود اما اینطور که بنظر میرسید فقط یکیش مورد استفاده بود و در بقیه بسته بود ..
    اول ترتیب گردگیری و جاروی خونه رو دادم و بعد رفتم سراغ نهار... توی فریزر هر چی که بود بیشتر غذاهای بسته بندی آماده بود برای گرم کردن توی ماکرو... با خودم فکر کردم باید در اولین فرصت الگوی مصرف خونه رو تغییر بدم... هیچ چیز جای سبزیجات تازه و گوشت تازه رو نمی گیره.. اما فعلا برای امروز باید یه کاریش بکنم...
    مقداری ماهیچه گذاشتم بپزه و با کمی زیر ورو کردن سیب زمینی هم پیدا کردم .. و هویج خرد شده فریز شده... خوراک ماهیچه رو روبراه کردم ... کمی هم برنج پختم ...
    توی جامیوه یخچال یک بوته کاهو سه تا خیار و چندتا گوجه فرنگی بود وکمی قارچ...
    سالادی درست کردم و سس زدم...
    بعد هم دیدم میوه های توی یخچال ظاهرا خیلی مورد بی مهری بودن و رو به ماندن میرفت تصمیم گرفتم برای دسرهم با سه تا کیوی و دوتا سیب و چندتا آلو و یه خوشه انگور و نصف قوطی آناناس و کمی طالبی دسر میوه خوش منظره ای درست کردم و گذاشتم توی یخچال که خنک بشه.
    به اتاق نهارخوری کوچک رفتم. میز شش نفره بود اما کاملا مشخص بود که فقط صندلی نزدیک پنجره مورد استفاده قرار میگیره... چون روی رومیزی جلوی همون صندلی چندتا لکه کوچک چای و غذا بود.
    با کمی گشتن یک رومیزی تمیزپیدا کردم و رومیزی را عوض کردم وبعد جلوی همون صندلی بشقاب و لیوان گذاشتم.
    قبل از ناهار از باغچه چندتاشاخه گل هم چیدم و توی گلدان گذاشتم وسط میز نهارخوری
    ساعت دو و ٢۵ تک زنگی خبر از ورود صاحبخونه داد و بعد هم با کلیدش در رو باز کرد وداخل شد.
    جلو رفتم وسلام کردم .. با همان لحن سردش مثل صبح فقط زیرلبی جوابداد و رفت بالا.
    دراین فاصله غذارو کشیدم و تزیین کردم و بردم سر میز... داشتم پارچ آب خنک رو روی میز میذاشتم که آمد... مستقیم رفت طرف همان صندلی که حدس زده بودم... ناگهان مکثی کرد و به من خیره شد و گفت:
    -از کجا میدونستین دوست دارم اینجا بشینم؟؟؟
    سعی کردم نخندم:
    -من میتونم افکار همه رو بخونم... نمیدونستین؟؟؟
    دوباره اخم کرد وبی حرف نشست و برای خودش غذا کشید...
    به آشپزخانه رفتم تا راحت غذاشو بخوره... بعد هم با ظرف دسر به اتاق رفتم و براش گرفتم... با تعجب پرسید:
    -وقت شد دسر هم درست کنین؟؟؟
    -کار سختی نبود... سالاد میوه اس... هوا گرمه... میچسبه...
    بازهم درسکوت خورد و بلند شد... وسط هال ایستاد و برگشت وپرسید:
    -از اتاقتون راضی بودین؟؟؟
    -هنوز فرصت نشده ببینمش ولی مطمئنا خوبه ...ممنون...
    سرش را تکان مختصری داد و رفت بالا.
    بعدازظهر به اتاقم رفتم... در ورودی به هال کوچکی باز میشد که موکت زرشکی تیره داشت... یکدست مبل راحتی صورتی زرشکی و تلویزیون کوچولویی آنجا بود...
    اتاق خواب هم کوچک بود و مبلمانش یک تختخواب میزو آینه..وکمد لباس بود.
    آشپزخانه اوپن خیلی خیلی کوچولویی هم گوشه هال بود که دوتا کابینت داشت و یک اجاق برقی در حد گرم کردن غذا یا مثلا تهیه قهوه و چای... و یخچال....همین.
    باخودم زمزمه کردم:
    -بد نیستا... نه اصلا هم بد نیست... مخصوصا بعداز اون هتل کذایی... بهرحال از آوارگی تو خیابونا که خیلی بهتره...
    خودم را روی تخت پرت کردم وچشم برهم گذاشتم....


    ادامه دارد....................



  6. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    3,111
    میانگین پست در روز
    1.86
    محل سکونت
    زیر آسمان این شهر
    تشکر از کاربر
    29,034
    تشکر شده 41,061 در 5,202 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت چهارم
    هرروز از صبح تا آخر شب تنها بودم. کامپیوترم که نداشتم. تلویزیون هم که چقد میشد تماشا کنم؟؟؟ درنتیجه شده بودم یه کدبانوی تمام عیار...
    دائم در حال کار خونه وتغییر و تحول بودم... حالا کاش لااقل یه ذره تحویل گرفته میشدم باز!!!
    از صبح زحمت میکشیدم مواد غذایی تازه میخریدم و غذاهای متنوع میپختم ود سرای رنگارنگ کنارش میذاشتم، بعد ظهر آقای خونه بدون اینکه هیچ عکس العملی نشون بده فقط میخوردشون اونم در حد چند لقمه، و یه تشکر کوتاه و میرفت تو اتاقش...
    کم کم با خودم فکر کردم اینجوری که من میپوسم... باید بگردم تو همسایه ها شاید کسی رو پیدا کنم که باهاش بتونم معاشرت کنم...
    تهرانیها یا شایدم اهاالی این محله، اشخاصی نبودن که مثل شهرمن فوری باهات از در دوستی در بیان... از بین تمام همسایه ها فقط یک خانم مسن بود که زیاد میدیمش... اغلب روزا که میرفتم خرید میرسیدم بهش که گاهی داشت میرفت سمت پارک گاهی هم مثه من میرفت سوپرمارکت خرید...
    سعی کردم بیشتر باهاش همگام بشم... همسن وسالم نبود، ولی زن مهربونی بود...
    حدودای هفتاد سال داشت کمی که بیشتر همراهش شدم و خودمو معرفی کردم فهمیدم اسمش خانم مرضیه احمدیه و تنها زندگی میکنه. البته راننده و خدمتکار داره ولی از تنهایی و بیکاری دوست داره گاهی پیاده بیاد بیرون و خرید کنه...
    برام گفت که شوهرشو سالها قبل از دست داده و تنها پسرش که الان ۴۵ سال داره از زمان تحصیل رفته کانادا و همونجام موندگار شده.
    پرسیدم:
    -خب چرا شما نرفتین باهاش؟
    -من؟؟؟ نه... نمیتونم... اینجا خونه منه... اونجا غریبم....
    -خب اینجام تنهایین.. اونجا حداقل پسرتون هست...
    -پسرم؟؟؟ میدونی چند ساله اونجاست؟ ٢۵ سال... اون دیگه مثه من نیست... بارها تلفن زده اصرارم کرده که مامی پاشو بیا اینجا.... ولی نمیشه... میترسم برم اونجا... و... تغییرات پسرمو ببینم... نوه هام مطلقا زبون منو نمیدونن... من اونجا یه انگلم... زیادی... نه من اهل اینجام ... با تو حرف میزنم... اونجا چی؟؟؟
    دلم گرفت... پیرزن بیچاره... براش گفتم منم تنهام... گفت پیشم بیا... گفتم :
    -گمونم بی تعارف مزاحمتون بشم آخه خیلی تنهام... مهندس کریمی نه اهل حرف زدنه نه معاشرت و رفت وآمد....
    خانم احمدی با تعجب پرسید:
    -اهل معاشرت نیست؟؟ اونکه قبلا خیلی مهمونی میداد...
    -واقعا؟؟؟ الان دوماهه من اینجام حتی یه دونه مهمونم ندیدم... دارم دق میکنم...
    -آخی دخترکم... حتما هروقت تنها بودی بیا پیشم... میبینی که همدردیم...
    یکهفته بعد روز یکشنبه من طولانی ترین صحبتم رو با مهندس داشتم... شب بعداز شام وقتی داشت قهوه ترکش رو میخورد گفت:
    -من پنجشنبه شب تعدادی مهمون دارم.... سی سی و چندتایی هستن... از عهده پذیرایی ازشون برمیاین یا بیرون دعوتشون کنم؟
    با خوشحالی گفتم:
    -عالیه... همینجا باشه....
    -خوبه... سه نفر برا کمک کافیه یا بیشتر بگم بیان؟؟
    -کمک؟؟؟ خوب میتونم تنهاهم...
    نذاشت حرفم تموم شه:
    -بسه؟؟؟؟
    -بله!!!
    -خوبه...
    -غذا چی باید بپزم؟؟؟
    -غذارو از بیرون میگیرم... نگران اون نباشین... فقط سالادها میمونه برا شما و دسر....
    -غذای سی نفر اونقدرام سخت نیس....
    -شما باید توی مجلس پذیرایی کنین... پس دیگه فرصتی نمیمونه آشپزی کنین...
    و با گفتن : سوال دیگه ای نیست؟ چرخید و رفت بالا....
    حیران و با چشمان گرد برجا ماندم... این دیگه چه جورشه؟؟؟ خب حداقل صبر میکرد کمی بیشتر توضیح میداد....


  7. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    3,111
    میانگین پست در روز
    1.86
    محل سکونت
    زیر آسمان این شهر
    تشکر از کاربر
    29,034
    تشکر شده 41,061 در 5,202 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت پنجم
    امید چندانی به همکاری صاحبخانه نداشتم بنابراین فردا صبح به منزل خانم احمدی رفتم.
    خانم احمدی با خوشرویی ازم استقبال کرد و سریع به پیشخدمتش دستور داد آبمیوه و کیک برامون بیاره و هر چی گفتم نیامدم که مزاحم بشم با خنده گفت:
    -عزیزم تو انقدر منو خوشحال کردی با آمدنت که نگو... کیک و آبمیوه هم که حاضره و زحمتی نیس....
    وقتی براش جریان رو گفتم و ازش کمک و راهنمایی خواستم، با تعجب ابرهاشو بالا برد و گفت:
    -یعنی چی؟؟ اون میخواد مهمونی بده و هیچی هم راهنماییت نکنه؟؟؟؟ چه عجیب!!!
    و بعد راهنمایی هایی که لازم داشتم با دقت توضیح داد ...
    گذشته از راهکارهاش، همفکریش آرامم کرد... برگشتم خونه و شروع کردم به آماده سازی خونه.... کمک ها از روز بعد آمدن و انگار که من خانم خونه ام، بدقت دستورات منو اجرا میکردن...
    تمام خونه رو بدلخواه خودم تغییراتی دادم.... شاید کمی هم روی لجبازی با مهندس کریمی بود، خب اگه نمیخواست باید حرف میزد....
    ولی شک دارم حتی دید که جای خیلی وسایل عوض شده...
    روز پنجشنبه سعی کردم همه کارها رو طوری مرتب و ردیف کنم که قبل از غروب دیگه بیکار باشم... مهمونا قرار بود یکساعتی بعد از غروب بیان...
    سریع دوش گرفتم و لباس مرتبی پوشیدم... وقبل از آمدن مهمانها برای پذیرایی حاضر بودم.
    مهمانها همه همکارای مهندس کریمی بودن بعضیا با خونواده بعضی هم تنها...
    پیر و جوان و زن ومرد همه با هم بودن ولی از بین مهمانها چند نفری بوضوح بیش از بقیه مجلس را دست گرفته بودند....
    بیش از همه یک خواهر و برادر توجه حلب میکردن بنام شهاب و شادی اسدی... و بعد پیرمردی بنام دکتر سلجوقی بود که بی پروا با همه خانمها شوخی میکرد... و یکی دیگه هم خانم شوهرداری بود که با صدای بلند با همه حرف میزد و در همه مورد اظهار نظر میکرد...
    اینطور که متوجه شدم شادی اسدی منشی شرکت بود و شدیدا به مهندس کریمی میچسبید... اما برادرش نگاه بدی داشت و تا جاییکه متوجه شدم هیچ دختر و زنی در مجلس از نگاه و سخنش در امان نبودن... حتی به منم گیر داده بود و هر بار که چیزی جلوش میگرفتم با نیشخند بدی زیرلبی میگفت :
    -کاش خودت اینو دهنم میذاشتی...
    بدون اینکه نشان بدهم حرفش را شنیدم رد شدم. اما چندشم شده بود...
    مهمانی تا کمی بعداز نیمه شب طول کشید و شادی و برادرش آخرین کسانی بودن که رفتند...
    مهندس در آخر تنها گفت:
    -همه چیز خوب بود... ممنونم... لازم نیست امشب خودتونو خسته کنین... بذارین فردا کمکی ها میان جمع میکنن...
    فققققط همین.... فکر کنین.... اونهمه زحمت... یکهفته بی وقفه دویدم و تنها همین دوکلمه
    ادامه دارد................................
    تشکرا کمه تــــــــــــــــــــــشک ر باعث زود گذاشتنه


  8. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    3,111
    میانگین پست در روز
    1.86
    محل سکونت
    زیر آسمان این شهر
    تشکر از کاربر
    29,034
    تشکر شده 41,061 در 5,202 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت ششم


    این مهمانی اولی بود ولی خوشبختانه آخری نبود... بعداز اون گاه و بیگاه مهمانهایی به این خانه دعوت میشدن.
    مهمانهایی که بیش از بقیه میدیدمشان شادی و برادرش بودن.
    شادی اینطور که متوجه شدم دختر بسیار بی پروا و نامطلوبی بود که البته جای تعجب نبود که تونسته بود توجه مهندس کریمی رو جلب کنه چون اصلا براش مهم نبود که مورد توجه هست یا نه؟؟ خودشو زورکی میچسبوند به مهندس...
    خیلی اوقات متوجه بودم که بدون دعوت قبلی و سرزده میامد... گاهی بعداز شام، گاهی هم نه قبل از شام میامد... اولین دفعه که قبل از شام آمد، مهندس کریمی آمد توی آشپزخونه و با صدای آهسته ازم پرسید آیا غذا به اندازه ای هست که شادی رو هم نگه دارم یا با هم بریم بیرون؟؟؟
    جوابدادم:- غذا کافیه... الان براتون سرو میکنم...
    برای اولین بار لبخندشو دیدم:
    -عالی شد... ممنون...
    نگفتم بهش که غذا در صورتی کافیه که من از اون غذا نخورم... ولی اهمیتی نداشت... مهم این بود که مهندس ازم راضی باشه...
    سریع غذا رو به بهترین شکلی ظرف کردم و با سالاد و نوشابه و میوه بردم سر میز...
    و بعد آمدم توی اتاق پذیرایی و دعوتشان کردم سرمیز...
    همان چند لحظه کافی بود که ببینم شادی با وقاحت جوری نشسته بود روبروی مهندس و پا رو پا انداخته بود که تا مقدار زیادی بالاتراز رانش بخوبی دیده میشد...
    ازین حرکتش چندشم شد... سریع برگشتم و از اتاق خارج شدم...
    هفته بعد بازهم شادی آمد... اینبار با برادرش بود... برادرش هم دست کمی از خودش نداشت و به جای اینکه شادی در حضور اون بیشتر رعایت ادب رو بکنه، بدتر شهاب مرتب حرفای زشتی بزبون میاورد و خواهر و برادر هردو میخندیدن...
    وقتی که برای پذیرایی رفتم توی اتاق تمام توانم رو بکار بردم که عکس العملم نسبت به مهمانها بد نباشه... بزحمت لبخندمیزدم... شهاب با پررویی موقع برداشتن چای خنده کریهی کرد و گفت:
    -هیییی... خوشگله بیا بشین اینجا پیش ما...
    با صدای بس آهسته ای فقط گفتم:
    -ممنون الان کار دارم...
    نگام که به مهندس افتاد واقعا جا خوردم... چنان با لبان بهم فشرده و اخم نگاهم میکرد که پشیمون شدم چرا دعوت شهاب رو رد کردم، آخه هرچی نباشه من که تصمیم گیرنده نیستم و باید از مهندس کسب تکلیف میکردم.
    به آشپزخانه رفتم و تا آخر شب سرم رو به کار گرم کردم...
    شب بعداز رفتن مهمانها هم سعی کردم تا میشه چشمم به چشمش نیفته... راستش نمیدونستم وقتی عصبانی باشه چه رفتاری داره... میترسیدم شدید!!!
    مهندس بی هیچ حرفی رفت بالا و من نفس راحتی کشیدم و رفتم توی اتاق و ظرفها و وسایل پذیرایی رو جمع کردم.
    فردا و پس فردا هم رفتار مهندس همچنان سرد و ترسناک بود. روز سوم قبل از ظهر توی خونه تنها بودم و مشغول کار، که صدای زنگ منو پروند... این که میگم پروند واقعا پروند... چون معمولا در طول روز هیچکس اینجا نمیامد... از آیفون تصویری دیدم شهاب پشت دره... برای لحظاتی وسوسه شدم جواب ندم تا فکر کنه کسی خونه نیست... راستش حتی دلم نمیخواست از پشت آیفون هم باهاش همکلام بشم... اما یاد نگاه تلخ مهندس که افتادم سریع گوشی رو برداشتم و گفتم:-بله؟؟؟
    -کامران خونست؟؟؟
    -نخیر.. نیستن... الان شرکتن...
    -باشه مهم نیس... درو وا کن میام منتظرش میشم...
    دودل ماندم. باز کنم یا نه؟؟ عقل میگفت نه ولی ترس از برخورد مهندس وادارم کرد باز کنم...
    آمد تو و با همان لبخند کریه سلام کرد.بسردی جوابدادم و گفتم:
    -بفرمایین تو پذیرایی تا آقای مهندس میان...
    خندید و گفت:
    -اوه اوه چه رسمی و لفظ قلم... پذیرایی چرا؟؟؟ مگه غریبه ام؟؟؟ میریم تو نشیمن...
    از میریم گفتنش خوشم نیامد. گفتم:
    - هرجا راحتین بفر مایین.
    - تنها یعنی برم؟؟؟ خب توهم بیا دیگه...
    -ببخشید من میرم چای بیارم...
    -چای؟؟؟ قهوه ندارین؟؟ من به عادت زندگی تو لندن قهوه ترجیح میدم....
    بناچار گفتم:
    - الان قهوه حاضر میکنم...
    -دوتا بیار باهم بخوریم...
    اصلا نمیخواستم با او باشم ولی چاره نبود... من که عددی نبودم که بخوام اخم کنم...
    رفتم توی آشپزخونه و تا میشد معطل کردم اما خب بالاخره قهوه حاضر شد و ریختم توی فنجونها و بردم براش...
    خنید و گفت:
    -آفرین... خوشم آمد... بیا بشین... با ناراحتی نشستم و در خوردن قهوه همراهیش کردم... سعی میکردم به همه سوالاش جوابهای بسیار کوتاه بدم... فنجانم نصفه بود که زنگ در نوید آمدن مهندس را داد... با خوشحالی بیرون آمدم و در حالی که بالاخره سریع نفس میکشیدم گفتم:
    -سلام... آقای اسدی برادر شادی خانم اینجان...
    ناگهان تمام صورت و گردنش قرمز شد و با لبهای بهم فشرده پرسید:
    - کی راهش داد تو؟؟؟
    - ببخشید... من... با شما کار داشتن گفتن میان تو منتظرتون میشن....
    سریع به اتاق نشیمن رفت و من با خوشحالی به آشپزخانه دویدم.... هنوز در تصمیم گیری دودل بودم که برای اوهم قهوه ببرم یا چای که صدای خداحافظی شهاب را شنیدم... چه زود کارش تمام شد...
    ناگهان از شنیدن صدای بم و نسبتا بلند مهندس از پشت سرم از جا پریدم:
    -صاحب این خانه منم... و دوست ندارم در غیابم مهمانی به این خانه بیاد... مگر اینکه من قبلا ورودش رو آزاد اعلام کرده باشم.... مطلقا هیچکس... مخصوصا شهاب اسدی.... شیر فهم شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    از ترس فقط سر تکان دادم و حتی جرات نکردم بگم خداعمرت بده که خیالم رو راحت کردی...

    ادامه دارد.......................................................... .........
    دوستای گلم شرمنده کمه امروز تا شب چند قسمت دیگه میزارم....تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــشکر یادت نره
    ویرایش توسط حاجی بلا : 1389,04,08 در ساعت ساعت : 13:29


  9. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    3,111
    میانگین پست در روز
    1.86
    محل سکونت
    زیر آسمان این شهر
    تشکر از کاربر
    29,034
    تشکر شده 41,061 در 5,202 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت هفتم
    آن روز و دو سه روز بعدش مهندس فوق العاده ترسناک شده بود... نه اینکه کار خاصی بکنه، ولی تمام مدت اخماش تو هم بود و حرف نمیزد... غذا هم خیلی کمتراز همیشه میخورد و حتی نمی دانستم که آیا مزه غذاها بده یا واقعا حالش خوب نیس...
    چند روز بعد خوشبختانه جو خونه عوض شد... ظهر که مهندس کریمی آمد خونه سر نهار گفت:
    -فردا پدرم میاد و چند روزی اینجا مهمون ماست... دلم میخواد بهترین پذیرایی ازش بشه... در ضمن اتاق مهمان بزرگ تر را براش آماده کنین و هرچی که بنظر میرسه لازمه، نمیدونم مثلا حوله... یا هر چی که بفکرتون میرسه براش بذارین تو اتاق... اگه کم و کسری هم برا پذیرایی و غذا داریم بگید تهیه کنم...
    این طولانی ترین نطقی بود که تا حالا ازش شنیده بودم، پس پدرش خیلی براش عزیزه...
    گفم:
    -چشم ... همه چی رو آماده میکنم.. کم و کسری هم فکر نکنم داشته باشیم جز میوه تازه... فقط یه سوال... تنها میان؟؟؟ یا مادرتون هم هستن؟؟؟
    -تنها... مادرم مرده...
    - ببخشید... واقعا متاسفم...
    -مهم نیست... مربوط به بیست سال قبله... میوه رو تهیه میکنم...
    فردا صبح مهندس در خانه ماند و شرکت نرفت... بعد هم رفت فرودگاه برای استقبال از پدر... ساعت یازده بود که آمدند... من در آشپزخانه بودم... صدای صحبتشان را میشنیدم... مهندس کریمی با صدایی شاد که با همیشه متفاوت بود میگفت:
    -خسته این پدر... کمی استراحت کنین...
    و صدایی بم و خوش آهنگ جوابش را داد:
    -اوووووه وقت برا استراحت زیاده... حالا بیا ببینمت... اینهمه راه از اون ور دنیا نیومدم که استراحت کنم...
    -واقعا دلم براتون خیلی تنگ شده بود...
    -هی هی کامی... بگو ببینم... چه خبره اینجا؟؟؟ بالاخره از تجرد در آمدی؟؟؟؟
    -چی میگین؟؟؟؟؟؟؟ من؟؟؟ مگه بیکارم؟؟؟
    -هییییی!!! نگو که اینهمه سلیقه زنونه تو خونه مال پسر منه!!!!
    صدای خنده اش را شنیدم:
    -یه زن هست ولی نه به اونصورت که شما فکر کردین... استخدامش کردم ... کارای خونه رو میکنه...
    صداهاشون رفته رفته دورتر شد و فهمیدم به اتاق نشیمن رفته اند. شربت خنک را در گیلاسهای پایه بلند ریختم و به اتاق بردم.
    وارد نشیمن که شدم پدر صحبتش را با پسر قطع کرد و سراپای مرا برانداز کرد. اما نمیدانم چرا اصلا نااحت نشدم. نگاهش مثل شهاب بی پروا و دریده نبود. نگاه پدرانه و محبت آمیز بود.
    زیر چشمی من هم نگاهش کردم. دقیقا همان بود که من روز اول مجسم کرده بودم. موهای جوگندمی. هیکل متوسط. کت و کراوات... و خوش رو..
    سلام کردم و شربت را جلوش نگه داشتم... با لبخند گفت: ممنون دخترم.. اسمت چیه؟
    -بهار... آقا. بهار شاکری.
    -ممنون بهار خانم...
    لبخندی زدم و تشکر کردم و به آشپزخانه رفتم.
    میز غذا که آماده شد به اتاق رفتم و اطلاع دادم که غذ حاضره... پدر و پسر سر میز نشستند و امروز برخلاف همیشه من کلی مورد تعریف و تمجید قرار گرفتم.. نمیدانم چرا آقای کریمی یک ذره از اخلاق خوشش رابه پسرش ارث نداده؟
    تمام مدت نهار از مزه و طعم غذا و تزیینش تعریف میکرد... طوری که کاملا غافلگیر شده بودم... آخه اینهمه وقت اینجا آشپزی کرده بودم و هرگز حتی یه دستت درد نکنه خشک وخالی هم نشنیده بودم...
    آنروز تمام مدت مهندس کریمی از خانه خارج نشد وپیش پدر بود، اما صبح روز بعد از شرکت برای کاری خواستنش و اون از پدرش عذر خواست و گفت سریع برمیگرده.
    میان روز بود، قهوه درست کردم و با کیک و شیرینی برای آقای پدر بردم که داشت تلویزیون تماشا میکرد.
    با دیدن قهوه لبخندی زد وگفت :
    -به به ... چه به موقع... از کجا میدونستی من این ساعت عادت دارم قهوه بخورم؟
    لبخندی زدم و ناخودآگاه سخن روز اولم را تکرا کردم:
    -من میتونم فکر اشخاص رو بخونم... نمیدونستین؟؟؟
    به قهقهه خندید و گفت:
    -وای چه بانمک.... جالب بود...
    شیرینی را که خورد پرسید:
    - کار خودته؟؟
    -بله... هم کیک هم اینا...
    -هووووم... عالیه... خوش بحال کامی... شانس آورده... تعجب میکنم با این دستپختت چرا چاق نشده؟؟؟
    -خب آقای مهندس که خیلی کم غذان... هیچی نمیخورن...
    -کامی؟؟؟ کم غذا؟؟ اون که همیشه خوش خوراک بود.....
    -واقعا؟؟؟
    آقای کریمی دو هفته ماند ورفت... اینطور که فهمیدم ساکن کانادا بود... با رفتنش خانه دوباره انقدر سوت و کور شده بود که آرزو میکردم ای کاش او همیشه همینجا میماند... چون تا بود اخلاق پسرش هم خیلی بهتر بود ومیخندید وحرف میزد اما حالا بازهم همان لاک سرد همیشگی را بسر کشیده بود...
    ادامه دارد.........


  10. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    3,111
    میانگین پست در روز
    1.86
    محل سکونت
    زیر آسمان این شهر
    تشکر از کاربر
    29,034
    تشکر شده 41,061 در 5,202 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت هشتم
    رفت وآمد شادی و شهاب همچنان ادامه داشت. البته شادی بیشتر تنها میامد.
    دومین باری که شهاب بتنهایی آمد خوشبختانه مهندس کریمی در خانه بود. وقتی از پشت آیفون تصویری دیدمش کمی وحشتزده پرسیدم:
    -آقای اسدیه... چکار کنم؟؟؟ درو باز کنم یا نه؟؟؟
    با اخم جوابداد :
    -خودم باز میکنم... لازم نیست شما به اتاق بیاین...
    نفس راحتی کشیدم و سریع به آشپزخانه دویدم. چای را حاضر کردم اما صاحبخانه خوش اخلاق وخوش برخوردمان حتی نیامد برای مهمانش چای ببره...
    شهاب خیلی هم زود رفت. بعداز رفتنش دوباره همان آش و همان کاسه... من ماندم و یک مهندس بداخلاق که حتی شام هم نخورد... کاش شهاب دیدارهاش رو در شرکت انجام میداد...
    به عکس شهاب، شادی تمام سعیش رو میکرد تا مهندس رو سرحال بیاره..
    وقتی میامد همان دم در مانتو و شال را بدست من میداد و با پوزخندی میپرسید:
    -خوبی بهار؟؟؟
    وحتی منتظر جواب نمیشد و میرفت تو... با همان لباس که اغلب بطرز فجیعی زننده بود میرفت جلو با مهندس دوستانه دست میداد... لباسهاش اغلب یا دامنای فوق مینی بد یا تاپ بی آستین و شلوارای تنگ که میموندم چطور پوشیدتش... و در کنارش حتی من که مرد نبودم هم معذب بودم چه برسه به مهندس...
    وقتی دامن داشت اغلب سعی داشت روبروی مهندس بشینه و پا روی پا بندازه.... موهاش همیشه هایلایت شده و باز دورش بود... و آرایشش انقدر غلیظ بود که همیشه لیوان و قاشقی که باهاش غذا خورده بود رو باید چند دفه میشستم تا رد روژش پاک شه...
    شادی اصرار شدیدی هم بر ندیده گرفتن من داشت و همیشه خیلی بد بامن حرف میزد... مثلا یه شب که شادی برای شام اونجا بود، مهندس کریمی بعداز صحبت با تلفن رو به من کرد و گفت:
    -بهار خانم میز شام رو برا سه نفر آماده کنین... مهندس سعادت هم میان...
    شادی خندید و با تمسخر گفت:
    -بهار خانمممم؟؟؟ از کی تا حالا بهار، خانم شده؟؟؟
    مهندس اخمی کرد وهیچی نگفت...
    همچنان گه گاه به منزل خانم احمدی میرفتم و مدتی وقتم را به صحبت با او پر میکردم.. گاهی هم خانم احمدی عکسهایی از پسر و نوه هاش نشونم میداد که چند وقت یکبار پسرش براش ایمیل میکرد... میگفت:
    - گاهی با پسرم با وب کم چت میکنم اما نوه هام اصلا فارسی بلد نیستن و فق گاهی میان و بی حوصله جلوی وب کم دستی تکون میدن و میگن: هااای!!! و میرن...
    خوش بحال مادربزرگایی که نوه هاشون میان و میپرن تو بغلشون و میتونن ببوسنشون... هی... هی... میمیرم و نوه هامو نمی بینم...
    نمیدونستم چه دلداری میشه به این مادر داد... پس فقط گوش میکردم...
    شهاب همچنان با پشتکار هراز گاهی زمانی که تنها بودم میامد و در میزد ... اما تا میشد خودم رو به نشنیدن میزدم و جواب نمیدادم... و یکی دو بارهم که مجبور شدم جواب بدم محکم گفتم مهندس خونه نیستن و من اجازه ندارم در رو باز کنم...
    با همه این احتیاط ها بازهم وقتی شب به مهندس میگفتم که شهاب آمده و درش را باز نکردم بازهم قیافه اش تو هم میرفت و بازهم تا مدتی اخلاقش غیر قابل تحمل میشد...
    در یکی ازاین بحرانها تصمیم گرفتم ایندفه نذارم بداخلاقیش طولانی بشه... شروع کردم به تغییر وتحول توی خونه...
    هرروز کاری میکردم... اول از همه یه روز تمام سرویس ظرف سردستی رو بطور روزمره ازش استفاده میکردیم رو جمع کردم و یه سرویس دیگه با طرح و نقشی متفاوت را از کمد ها بیرون کشیدم و جایگزین کردم...
    روزی دیگه رومیزی ها و قاب عکسها رو عوض کردم...
    هرروز چند تا شاخه گل چیدم و سر میز نهار گذاشتم...
    با مقداری از پول خرجی خانه و پس انداز خودم پرده نو برای نشیمن خریدم...
    هرروز م.قع آمدنش مقداری عطر به لامپها میزدم تا وقتی روشنشان میکنه بوی عطر رو حس کنه...
    تا اونموقع همیشه سعی داشتم لباس فرم بپوشم و ساده باشم اما در اقدامی سریع لباسای فرم رو کنار گذاشتم و توی خونه لباسایی مرتب اما با رنگای شاد پوشیدم...
    و...و...و... اما دریغ از سر سوزنی تغییر در اخلاقش... هر چه روز بروز بی حوصله تر وبد اخلاق تر میشد...
    حتی گاهی امیدوار بودم کاری بکنم که عصبانی بشه و دعوام کنه... اما حتی اینکار رو هم نمیکرد...
    ادامه دارد..........


  11. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    3,111
    میانگین پست در روز
    1.86
    محل سکونت
    زیر آسمان این شهر
    تشکر از کاربر
    29,034
    تشکر شده 41,061 در 5,202 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت نهم
    رفت و آمدهای مهندس بیشترش تقریبا یه دوره دوستانه با همکاراش بود که هر هفته خونه یکی دور هم جمع میشدن و تا دیر وقت مشغول شام و صحبت دوستانه بودن... تقریبا هر دو سه ماه یه بار نوبت مهندس کریمی بود... بازم بد نبود ، یه تنوعی بود...
    حتی اگه کارش هم زیاد بود بازهم زندگی از یکنواختی در میامد... هرچند این تنوع به قیمت این بود که با شهاب هم برخورد داشته باشم و این برام عذاب آور بود شدید...
    شهاب وحشتناکترین مردی بود که در عمرم دیدم... حتی لحظه ای نمیشد بهش اعتماد کرد و نزدیک هر نوع موجود زنده ای از جنس مخالف رهاش کرد ...
    در تمام طول مهمونی هر بار که از کنارش رد میشدم چیزی میگفت و من هر بار سعی میکردم با بی اعتنایی ردشم... اما گاهی که شادی متوجه میشد با تمسخر طوری که من بشنوم میگفت:
    -اوه اوه... حالا چه طاقچه بالا هم میذاره... باید از خداشم باشه داداشم تحویلش میگیره...
    در حالیکه از خشم سرخ شده بودم بدون حرف از آنها دور شدم...
    در پایان این مهمانی ها اغلب شادی میماند و خودش را سرگرم میکرد تا همه بروند و بعد با ناز و عشوه از مهندس میخواست که برسوندش...
    البته با اینکه همیشه مهندس مغلوب بود اما هرگز هیچ تمایل و شیفتگی در ظاهر مهندس ندیدم و همیشه متعجب بودم که شادی چطور حاضره تا این حد خودشو کوچیک کنه و آویزون مهندس باشه...
    در کل مهندس انقد بنظرم آدم سردی بود که حتی ارزش نداشت آدم تا این حد دنبالش بدوه...
    در پایان یکی از همین مهمونی ها، شادی طبق معمول ماند و بعداز رفتن همه خودش را روی مبل راحتی انداخت و رو به من با لحن بی ادبانه ای گویی که پیشخدمت شخصیش هستم گفت:
    -هی بهار دوتا قهوه درست کن بیار ... حتما کامی هم مثه من خسته شده و الان قهوه میچسبه....
    مهندس سرش را بالا آورد و با تعجب اول به شادی و بعد به من نگاه کرد...
    یک لحظه مکث کردم و چون مخالفتی ابراز نکرد به آشپزخانه رفتم و قهوه آماده کردم و به اتاق آوردم...
    قهوه را که آوردم برداشت و با پوزخندی گفت :
    -هی تو ... قبل از اینکه اینجا بیای هم قهوه هیچوقت درست کرده بودی؟؟؟
    کوتاه جوابدادم:
    -بله
    واز اتاق خارج شدم...صدای مهندس را پشت سرم شنیدم:
    -منظورت چی بود؟؟؟
    -چی بود؟؟ خب میخواستم ببینم قبلا آیا حتی اسم ققهوه رو هم شنیده بود یا همیشه چای قند پهلو درست میکرد؟؟؟
    -بس کن شادی...می میخوای این اخلاق بد رو ترک کنی؟؟؟؟
    شادی خندید و بعد ناگهان صداش رو بلند کرد:
    -بهار .... هی ... بهار....
    به اتاق رفتم. با صورت در هم کشیده فنجان قهوه اش را بطرفم گرفت و با اخم گفت:
    -اه..اه... حدس میزدم این چیزا از کلاس تو خیلی بالاتره... این چیه درست کردی؟؟ بلد نیستی بگو بلد نیستم...
    ناگهان مهندس با اعتراض گفت:
    -مگه چه عیبی داره؟؟ قهوه من که خیلی خوشمزس...
    -هه... خوشمزه؟؟ کجاش خوشمزس؟؟؟
    -واقعا عالیه... هیچ عیبی نداره...
    -همینه دیگه... دختره بی سرو پارو انقد رو دادی که جرات میکنه این آشغالا رو بخورد ما بده... اون از شامش اینم از قهوش...
    مهندس رابرای اولین بار بود که تا این حد عصبانی در برابر شادی میدیدم و حتی ته دلم کمی هم کیف کرده بودم...
    از جا برخاست و گفت :
    -بس کن شادی... ساکت باش... دیگه نمیخوام چیزی بشنوم...
    -اوه ...اوه... آقا چه غیرتیم شده... حالا این دختره یه لا قبای هرجایی از من عزیزتر شده که باهام دعوا میکنی؟؟؟
    -خفففففه شو... هرچی که لیاقت خودته به دیگرون نسبت نده...
    -نه تورو خدا دروغ میگم؟؟؟ نیست اینجور که میگم؟؟؟
    - نه که نیست....
    -هه بچه گول میزنی.... اگه ریگی به کفشش نیست چطوری حاضر شده تک وتنها با تو... یه مرد جوون مجرد ... تو یه خونه درندشت... تنها ... زندگی کنه؟؟؟
    داشتم منفجر میشدم... آنقد مشتهایم را با فشار باز و بسته کرده بودم که کف دستم میسوخت... ناگهان در برابر حیرت من و شادی مهندس با صدای بلند گفت:
    -هرچند هیچ توضیحی به توی هر جایی بدهکار نیستم ولی بهت میگم که بهار همسر منه.... ما با هم ازدواج کردیم....
    گمانم من و شادی به یک اندازه شوکه شدیم و هردو به مهندس کریمی خیره شدیم... اما شادی سریعتر تونست حرف بزنه:
    -آره جون خودت... تو گفتی منم باور کردم... اگه زنته چرا هیشکی خبر نداره؟؟؟ چرا اینقد باهم رسمی هستین؟؟ چرا هرگز در حضور تو سرش برهنه نیست؟؟؟
    -هیشکی خبر نداره چون ما دوتا دوست داشتیم بزرگترین لذت زندگیمون خصوصی باشه... و رسمی هستیم چون نمیخواستیم تو و امثال تو بفهمین و مدرک میخوای....
    ناگهان به سمت من چرخید و بدون اینکه فرصت هیچ فکری را به من بدهد سریع شالم را برداشت و بعد مرا با چنان شدتی در آغوش کشید که صدای خرد شدن استخوانهام را شنیدم... وبعد لب بر لبم نهاد و بوسه ای گرم و طولانی و پر هیجان از من گرفت... آنقدر گرم و طولانی که هرگز باور نداشتم این مرد باهر سرد و خشن بتواند اینقدر پر حرارت باشد... حس میکردم تمام بدنم گر گرفته...
    وقتی رهایم کرد پاهایم میلرزید و نزدیک بود بیفتم... دستم را به پشتی مبل گرفتم و سرم را پایین انداختم...
    از دور دستها صدای شادی را میشنیدم که با عصبانیت گفت:
    من خودم میرم لازم نیس منو برسونی...
    وصدای مهندس را :
    -نه توروخدا... نکنه فکر کردی میام برسونمت؟؟؟ برو...
    صدای بسته شدن در هم نتوانست مرا به حال عادی برگرداند... هنوز هم قلبم با شدت شاید پانصدتا در دقیقه میزد...
    مهندس آرام بطرفم آمد... لبخندم را مهار کردم و اندیشیدم:
    -دوباره؟؟؟ وای دیگه طاقت ندارم....
    اما صدایش مرا به واقعیت پرتاب کرد:
    -بهار خانم... معذرت میخوام... حتما متوجه شدین که لازم بود اون کارو.. بکنم؟؟ شادی پا رو از حد خودش دراز تر کرده بود... بازهم مغذرت میخوام... لطفا هیچ فکر بدی نکنین... و مطمئنا خودتون فهمیدین که این فقط یه کار نمادین بود و احتیاجی نیست بگم که دیگه هرگز ...هرگز... تکرار نمیشه.... خیالتون راحت باشه...
    بعد از این حرف با بی اعتنایی کامل پشتش را به من کرد و رفت بالا....
    من اما؟؟؟ مدت زیادی طول کشید تا همه چیز را هضم کنم... از ابرها با سر بزمین آمدم... (فکر بد نکنین)(یه کار نمادین بود)(هرگز..هرگز.. تکرار نمیشه)
    آه... خب... غیراز اینم نباید فکر میکردم

    ادامه دارد.....................
    تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــشکر یادتون نره تشکرا کمه ..اگه شب نرفتم مهمونی دوباره میزارم


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رویای ناتمام | لادن | معرفی و نقد کتاب
    توسط حاجی بلا در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 11
    آخرین نوشته: 1391,05,14, ساعت : 18:50
  2. رویای ناتمام | لادن | موبايل
    توسط باقری در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1390,09,22, ساعت : 10:31
  3. دانلود رمان روياي ناتمام | لادن
    توسط lalehjoon در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,04,11, ساعت : 21:42

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •