بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۶ تير ۱۳۸۹, ۰۶:۴۳ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش تاریخ
 
.LiLiM. آواتار ها
 
.LiLiM. به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
Smile پارسيان و من ( كاخ اژدها ) | آرمان آرين | تایپ

سلام بچه ها.....


اين كتاب 3 جلديه.....


فعلا جلد اولشو شروع مي كنم به نام كاخ اژدها كه درباره ضحاك ماردوشه.....13 فصل و 224 صفحه است....


پيشنهاد مي كنم حتما بخونيد....هيجان انگيز و جالبه....


قراره چندتا از دوستان هم به من تو تايپ كمك كنن....ممنون از همشون....


و نكته مهم: تشكر و + فراموش نشه.....
**************



كاخ اژدها....





فصل اول (( همه آنچه كه ما بوديم))




روزهاي روشن و آفتابي را به ياد مي آورم كه پشت فرمان اتومبيل پدر، روي زانوان استوار و مردانه اش سوار مي شدم و دستهايم را روي دستان بزرگ او مي گذاشتم و توي جاده ي باريك، رو به دريا حركت مي كرديم.



پدرم چشمان روشن و عميقي داشت و درخشش گرم و مهرباني در زلال چشمانش موج مي زد، درخششي كه وقتي با نگاه مادرم بر مي خورد، تازه مي شد. مادر را خوب به خاطر دارم. وقتي كه به دريا مي رسيديم، من در ساحل با شن ها بازي مي كردم و او با پدرم هيزم هاي جمع كرده را آتش مي زدند و غذا را گرم مي كردند. اين ها همه، مال ده سال پيش است، يعني زماني كه من دوازده ساله بودم. بعد از ناهار، در گوشه اي از ساحل، پدر و مادرم ساعت ها با هم حرف مي زدند، در واقع پدرم حرف مي زد و مادرم مي نوشت. من هم صدف جمع مي كردم، آبتني و شن بازي مي كردم و خلاصه با هر جانوري كه آنجا پيدا مي شد، از خرچنگ و كرم هاي ريزي كه موج مي آورد و در پاهايم وول مي زدند، گرفته تا آدمكهاي چوبي كوچكم، سرگرم بودم. ساعت ها مي گذشت و مادرم با اشتياق، بدون خستگي مي نوشت و مي نوشت... و پدر بي وقفه به دريا خيره مي شد و مي گفت...





غروب ها خيلي دلگير بود. خورشيد بزرگ سرخ، آرام آرام در آن دور دستها به ميان امواج خروشان فرو مي خزيد و ما سوار بر اتومبيلمان به خانه بر مي گشتيم. آن ها هر دو در سكوت و انديشه فرو مي رفتند و من هم ساكت و خسته، گوشه صندلي كز مي كردم تا وقتي كه به جنگل مي رسيديم. از تپه هميشگي بالا مي رفتيم و جلوي كلبه مان مي ايستاديم. آن وقت پدر، ترمز دستي را مي كشيد تا سرا زيري هاي تپه، ماشينمان را در خود فرو نكشد.




بعد همه مان پياده مي شد و مادر كمي حال طبيعي خودش را پيدا مي كرد و لبخند مي زد و همين كافي بود تا يخ پدرم آب شود و زندگي مان دوباره رنگ بگيرد. كلبه ما 2 اتاق داشت، با يك هال و يك آشپز خانه بزرگ رو به جنگل كه يك ميز گنده چوبي، وسطش بود و كلي خرده ريز ديگر كه مادرم با سليقه آن ها را نگه مي داشت. كلبه مان را زمستان ها با شومينه بزرگ پر از آتشي كه توي هال بود، گرم مي كرديم و تابستان ها با پنكه سقفي خاكستري خنك مي شديم.




يك دست مبل چوبي ساخت دست پدر هم توي هال بود، با كلي كتاب كه توي يك كتاب خانه ديواري بزرگ، ضلع اصلي هال را پر كرده بود. كتابهاي كلفت قديمي، با كاغذهاي چروك و دست نويس يا كتابهاي نوي قطور كه جلد كلفت ارغواني داشت و يك ميز بزرگ كار پدرم كه سال ها بود روي آن مي نوشت و مي خواند. يكي از اتاق ها مال من بود و يكي مال پدر و مادرم. هر دويشان هم پر از كتاب و كاغذ و سه تخت. پدر مرد آرامي بود. زياد حرف نمي زد و هيچ وقت بي كتاب يا بي قلم و كاغذ نبود. موقع خواندن عينك كائوچويي قهوه ايش را به چشم مي زد و آرام مي نشست و ساعت ها مي خواند، آنقدر كه سپيده صبح مي رسيد و خروسمان توي حياط قوقولي سر مي داد. بعد مي رفت توي اتاق، سه چهار ساعتي مي خوابيد و دوباره بلند مي شد تا به كارهاي انبار و باغ برسد. به مزرعه كوچك پشت كلبه و باغچه پر از گل مادرم سر كش مي كرد و بعد دوباره به پشت ميزش باز مي گشت.




او نويسنده اي بود نه خيلي معروف و نه خيلي گمنام. آنقدر شهرت داشت كه زندگي ما را بچرخاند. ظهر كه مي شد، مادر، ناهار را حاضر كرده بود: قورمه سبزي با روغت لعابدار تيره رويش، قيمه سرخ تيره با سيب زميني هاي برشته ي قرمز داغ، دلمه هاي چاق و سفت كه برگ هاي ترششان زير دندان آب مي شد، برنج هاي ري كرده ي پر عطر شمال و ته ديگ برشته ي نارنجي كه خطوط قهوه اي ته ديگ روي آن مانده بود، به همراه يك تنگ لعابي آبي رنگ، پر از دوغ غليظ نعنا دار و غالب هاي يخ كه رويش شناور بودند!




حاشيه بشقاب هاي ما پر از طرح شيرها ، مردان كهن و عقاب هاي طلايي رنگ باستاني بود. در واقع فراموش كردم بگويم كه اين طرح ها، با زندگي ما در آميخته بود. حاشيه تمام ليوانها، فرشها، پرده هاي سفيد، پنجره ها، لبه ي ميز، كتابخانه، تخت ها و حتي نرده هاي فلزي جلوي شومينه هم از رديف مردان زيبا با ريش و موي مرتب با لباسهاي ساده بلند تشكيل مي شد، مرداني كه پشت سر هم با جامها، اسلحه ها و سبدهاي مختلف، استوار ايستاده بودند و به جايي نا معلوم اما مشترك نگاه مي كردند. مادر و پدرم عاشق اين نقش و نگارها بودند. جالب اينجاست كه مردان توي اين نقشها، شباهت زيادي به چهره پدر داشتند: مو و ريشي بلند، چشمان درش عميق، قامت مردانه سختكوش و خلاصه يكجور ابهام كلي رمزآلود.




آدمك هاي اسباب بازي من هم از چهل پنجاه تا از همين مردان چوبي تشكيل مي شد كه پدر در وقت هاي آزاد، در كارگاه نجاري كوچكش، برايم ساخته بود. خيلي دوست داشت كه من با آن ها بازي كنم، ساعت ها وقت مي گذاشت تا برايم توضيح بدهد كه آنان مردان دلير و مهرباني بودند كه در سال هاي بسيار دور اين سرزمين مي زيستند.سوار بر اسب هاي سفيد در دشت هاي سبز مي تاختند، از مرزهاي كشورشان مراقبت مي كردند، راستگو و پاكدامن، زحمت كش و شجاع بودند. زمين ها و گندمزارهاي طلايي و وسيعشان را درو مي كردند. نان در تنورهاي گرم و سرخ مي پختند، گاوهاي نيرومند و گوسفندهاي سرحال و گله هاي بزرگ داشتند. آن ها دلاوراني بودند كه بارها و بارها در برار دشمنان آن سوي مرزها و تاختن ها و غارت هايشان ايستادند و تلاش كردند هر آنچه را كه مي توان حفظ كرد نگاه دارند. زنان زيبا و پركارشان، پسران رشيد همانند پدران و دختران برومند چون خودشان تربيت مي كردند و ...




من با اين حرف هاي پدر در روياهاي دور و دراز فرو مي رفتم و در آن دوران چنان غرق مي شدم كه گويي در آن زندگي مي كنم.(( شب ها خواب رودخانه هاي پر آب با ساحل هاي سبز و زيبا را مي ديدم كه مردان بلند قامت، سوار بر اسب هايشان بر آن چوگان بازي مي كنند و دختران و پسران شاداب و زيبايشان در آب هاي رود شنا مي كنند و قهقهه ي خنده ي كودكان، آسمان و زمين را پر كرده است. پرنده هاي آبي و سبز و سرخ با صداي گوش نواز، چه چه مي زنند و مردان با چوب هاي بلند، توپ را به هم مي رسانند. وقت ناهار، ماهي هاي بزرگ تازه صيد شده از رود را زنان زيبا و بلند گيسو بر آتش گرفتند و بوي كباب سراسر ساحل رود را فرا مي گرفت.))




چِـه کلمـِـه مَـــظلــومــي استــــ " قِســمَت "
تَمــــام ِ تَقصــیرهـــاي مــا را بـِـه عُهــده مــی گیـــرَد


[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



ویرایش توسط .LiLiM. : ۳۰ بهمن ۱۳۸۹ در ساعت ۰۸:۵۳ بعد از ظهر
.LiLiM. آنلاین نیست.  

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

قدیمی ۶ تير ۱۳۸۹, ۰۸:۴۶ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

سلام عزیزم

ممنونم از کتابت

توی تاپیک آمار کتابها اگر اعلام نکردی اعلام کن. ممنون عزیز



از مبدأ ِ مدارِ خلقتِ آدم ، / تا مُنتهي اليه ِ رأسُ السرطان ِ نَفَس
از خون ِ چكيده بر دست قابيل ، / تا تمرين ِ تمدن در ساحل ِ هَوَس
و از نصفُ النهار اُستواي عشق ، / تا قلب ِ قطب ِ شُمال ِ عطش
...

هرچه خط ِ صاف كشيدم ؛
باز هم
قاعده ي ِ زندگي بشر / ارتفاعش كج شد .

شبنم آنلاین نیست.  
قدیمی ۶ تير ۱۳۸۹, ۰۸:۴۹ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش تاریخ
 
.LiLiM. آواتار ها
 
.LiLiM. به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

اعلام كردم شبنم جون....
اميدوارم كسايي كه مي خونن خوششون بياد....
.LiLiM. آنلاین نیست.  
قدیمی ۷ تير ۱۳۸۹, ۰۴:۳۴ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش تاریخ
 
.LiLiM. آواتار ها
 
.LiLiM. به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

با فرا رسيدن زمستان سرد آن سال، زندگي من براي هميشه تغيير كرد. برف زيادي باريد و ما با دلگرمي به انبار پر از آذوقه، مانديم تا بهار برسد.


من هيچ گاه به مدرسه نمي رفتم، چرا كه پدر و مادرم خودشان به من سواد خواندن و نوشتن ياد مي دادند.


مطالعاتم، باكتاب هاي داستان شروع شد و سپس با كتاب هاي ساده شده ي تاريخ، جغرافي، ادبيات و شعر و هنر ادامه يافت. فقط مي خواندم و مي خواندم و عطشم براي خواندن بي پايان مي نمود. پدر و مادرم از اين وضع راضي بودند، آن ها دوست داشتند كه دوران كودكي من در ميان طبيعت و كتاب، به صورت مفيد و سالم سپري شود.


كتاب هاي كتابخانه ام را يك به يك خواندم و به كتابخانه پدر رسيدم. تازه آن وقت بود كه خيلي چيز ها را فهميدم: آن كه آن مردهاي بلند بالا دقيقا چه كساني بودند، همهن هايي كه پدرم خيلي دوستشان داشت و دور و بر ما از نقش و نگارشان پر بود. كمي كه بگذرد شما نيز خواهيد دانست...!


كتاب هاي بسياري خواندم: هزار و يك شب، كليله و دمنه، افسانه هاي ايران و هند باستان، سرخپوست ها، وايكينگ ها، چيني ها و عرب ها و ... داستان ها و حرف هاي دنياي جديد: از مارك تواين و آستريد ليندگرن و همينگوي تا داستان هاي مصور تن تن و ميلو و تا هدايت و نيما و ندوشن ... با خواندن هر كتاب، دنياي جديدي پيش رويم باز مي شد. گويي كه پاهايم روي زمين، محكم و محكم تر و سرم به سوي آسمان ها افراشته تر مي شد. بعضي شب ها تا صبح همراه پدرم كتاب مي خواندم؛ بيدار ماندن با او هميشه درس هاي زيادي با خود به همراه داشت: متانت، آزاد منشي، قوت قلب از راه انديشيدن و از همه مهم تر روحيه ي مبارزه با پليدي ها. اما آن شب ها گذشت و زمستان رسيد. برف، كلبه را در خود فرو پوشاند و ما در انبار كنار كلبه مان هيزم فراوان و آذوقه ي زيادي داشتيم، آنقدر كه مانند هر سال تا آخر زمستان را بشود، سر كرد.


در يكي از همين روزهاي سرد و گرفته ي زمستاني بود كه پدرم براي چاپ كتاب تازه اش به تهران رفت. او رفت و من و مادر تنها مانديم. تمام در و پنجره ها را محكم كرديم، علاوه بر چفت هاي چوبي، چفت هاي فلزي را نيز انداختيم و هيزم فراوان در شومينه ريختيم. شب، مادر شام مرا داد و در تخت بزرگ پدر، كنار خودش خواباند. لحاف كلفت پشمي را كه رويه سبز نرم و سوزن شده اي داشت رويم كشيد و برايم قصه گفت، طنين صداي گرمش را هنوز توي گوشم مي شنوم. آغوشش آنقدر گرم و پر محبت بود كه زوزه ي گرگ هاي گرسنه ي جنگل را از ياد بردم.


قصه را تا آنجا كه شاهزاده ي جوان، سوار بر اسب بالدار سپيدش، به كاخ سنگي مرموز وسط كوهستان رسيد، دنبال كردم و بعد چشمانم گرم و سنگين روي هم افتادند.


*****************

چشم كه باز كردم، صداي مشت هاي محكم روي در چوبي كلبه بلند بود. با ترس، كنارم را نگاه كردم: جاي مادرم خالي بود.....! يا بهتر بگويم اصلا دست نخورده مانده بود !
.LiLiM. آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ تير ۱۳۸۹, ۱۱:۴۳ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش تاریخ
 
.LiLiM. آواتار ها
 
.LiLiM. به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

چشم كه باز كردم، صداي مشت هاي محكم روي در چوبي كلبه بلند بود. با ترس، كنارم را نگاه كردم: جاي مادرم خالي بود.....! يا بهتر بگويم اصلا دست نخورده مانده بود !
زوزه ي گرگ ها از دوردست جنگل به گوش مي رسيد. كوبش دوباره مشتي محكم بر در كلبه مرا از جا پراند. لحاف گرم را كنار زدم و در تاريكي به ساعت نگاه كردم. سه و بيست دقيقه نيمه شب بود. خواب آلود بر پاهايم كه از ترس مي لرزيد، ايستادم. مشت هاي محكم به در كلبه، لحظه اي قطع نمي شد. پا برهنه و پاورچين به سمت تاريكي مطلق هال رفتم. صداي كوبيدن، براي لحظه اي قطع شد. پاهايم روي فرش زبر، خش خش مي كرد. حس مي كردم پرزهاي آن مي خواهد كف داغ پايم را از هم بدرد. چشمم هنوز جايي را نمي ديد. نمي دانستم چه بايد بكنم؟....مادرم كجا بود؟.... كورمال با لمس ديوارها، به در كلبه رسيدم. ناگهان به ذهنم رسيد كه در را باز كنم، شايد پدرم بود؟ و يا مادرم؟....
ناگهان شيئي سنگين به پنجره اتاق خواب كوبيده شد. رعشه ترس، سراسر وجودم را لرزاند. هر كه بود، حالا براي ورود، از آن سو تلاش مي كرد. خواستم فرياد بزنم و بپرسم چه كسي آنجاست كه دستي روي دهانم فرود آمد و دستي ديگر مرا محكم چسبيد. قلبم توي دهانم آمد ! حس كردم تمام خون بدنم در زمين فرو رفت! صدايي آرام و چسبيده به گوشم چنانكه بازدم گرمش را حس مي كردم گفت: نبايد در را باز كنيم...
مادرم بود!
آهسته دهانم را رها كرد و پچ كنان گفت: صدا نكن، نبايد بفهمند ما توي خانه هستيم. بعد دستم را گرفت و آهسته به اتاق خواب برد. با پاهاي كوچك و برهنه به دنبالش دويدم. صداي كوبيدن به پنجره قطع شد. مادر زمزمه كرد: نترس...باشد؟... حالا چشمم به تاريكي عادت كرده بود و او را مي ديدم. با سر، حرفش را تاييد كردم، ولي بغض گلويم و ترس قلبم را مي فشرد. او به من اشاره كرد كه بي سر و صدا همانجا بمانم و بعد خودش به هال رفت و چند لحظه بعد با يك پوشه ي بزرگ پر از كاغذهاي دستنويس پدر به اتاق برگشت.
ناگهان دوباره ضربه اي سنگين، پنجره اتاق خواب را لرزاند، مادر با عجله به من اشاره كرد كه دنبالش بروم و خودش به زير تخت خواب پهن دو نفره شان غلتيد.
ضربه اي سنگين تر از قبلي به پنجره برخورد كرد. من با تعجب و ترس به زير تخت، پيش مادرم خزيدم. او به سرعت گوشه اي از فرش زير تخت را كنار زد و دست برد و قطعه اي از زمين چوبي را گرفت و بالا كشيد. ضربه ي سوم، صداي خورد شدن چفت و شيشه هاي پنجره را به همراه داشت. مادر به سرعت قطعه چوبي را روي زمين جا به جا كرد و لحظه اي بعد به همراه كاغذها توي آن غلتيد و ناپديد شد! من با ترس از حاشيه باريك زير تخت، پوتين هاي ساه مردانه اي را ديدم كه از پنجره به داخل پريد و لحظه اي بعد دستان گرم مادرم، مرا با قدرتي دور از انتظار به حفره اي فرو كشيد و در حفره، آرام بسته شد و همه چيز در تيرگي مطلق فرو رفت.
.LiLiM. آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ تير ۱۳۸۹, ۰۱:۱۱ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش تاریخ
 
.LiLiM. آواتار ها
 
.LiLiM. به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

آنجا زير تختخواب مادر و پدر من، زير كلبه ي ما، حفره اي تاريك بود كه تا به حال از وجودش بي خبر بودم! ما مدتي توي تاريكي مانديم و در سكوت مطلق درون حفره، صداي خفيف چند نفر را توي اتاق بالاي سرمان شنيديم، مرداني كه گنگ و به اختصار با هم حرف مي زدند.
چرا پدرم نمي آمد؟.... مادر، زير گوشم، با آرام ترين زمزمه اي كه مي توانست، گفت: اصلا نترس پسركم... و با دست ظريفش، موهايم را نوازش كرد. من توي بغلش كز كردم و لرزش پنهان دستش را كه با پوست سرد سرم برمي خورد، حس كردم.
صداي پايه هاي تخت از بالاي سرمان شنيده شد كه كنارش مي كشيدند! و بعد چند گام خشك روي چوب بالاي سرمان به راه افتاد و ناگهان در زمين بالاي سرمان، مشتي چند بار كوبيده شد.
حس كردم گرماي آغوش مادرم در اعماق تژه ي سرد و برفي زير پايمان ناپديد شد. خودم را با تمام قدرت در ميان بازوانش فشردمو سرم را در ميان گيسوان بلند و خوشبويش فرو بردم. مرا با جديت از آغوشش جدا كرد و گفت: من اينجا مي مانم، ولي تو بايد بروي. پدرت خيلي زود بر مي گردد.... اين كاغذها خيلي مهم اند... مي فهمي؟!
با ترس تاييد كردم. مردان بالاي سرمان حرفهايي زدند كه كلمه ي ((خالي)) را از ميان آن ها شنيدم.
مادر مرا به انتهاي گودال كه در تاريكي پيش مي رفت، هل داد: پيدايمان كردند.... بايد بروي.... با نا باوري كلمه ي آخر را در ذهنم مرور كردم: من بروم؟! كجا؟! مادر با تاكيد زمزمه كرد: اين ها نبايد به دست هيچ كس بيفتد.... خيلي مهم است.... نترس.... پدر فردا بر مي گردد.... مواظبشان باش.... برو...ديگر...
بغضم داشت مي تركيد: مادر!.... اينها كه هستند؟
مادر صورتم را با عجله نوازشي كرد و در حالي كه هلم مي داد، گفت: پسركم .... مرد من..... نترس.... پدر فردا مي آيد و همه چيز را درست مي كند... اگر مرا پيدا كنند، چيزي نمي شود، مي فهمي؟... حالا ديگر برو...
مادر، من و پوشه ي سفيد كاغذها را به ته گودال سياه هل داد. آخرين زمزمه اش را در مسير دالان از پشت سرم شنيدم: مواظبه خودت باش پسركم...
آنجا درست در برابر من، يك دالان تاريك بود، زير كلبه ي ما يك تونل بي انتها بود! چهار دست و پا در دالان مستقيم و باريكي كه بوي گل تازه مي داد، پيش رفتم. صورتم خيس خيس بود. نمي دانستم از اشك است يا از قطره هاي آب خنكي كه از سقف گلي تونل مي چكيد؟
صداي باز شدن در چوبي را شنيدم و نور اندكي در فضاي دالان تابيد.
صداي مردي آمد: زنيكه اينجاست!.... بيا بيرون ببينم!...
با مادر من بود؟!.... او با مادر من، اينطور صحبت مي كرد؟! پاهايم مانند مرده يخ زد. از رفتن ماندم، رو برگرداندم، پاهاي سفيد و زيباي مادر، از گودال بالا كشيده شد. فرياد ((مادر)) در بغض گلويم گره خورد.
مرد ادامه داد: تو...برو اين تو، ببين ديگه چي هست...
با نهايت سرعت، چهار دست و پا در دالان به راه افتادم. با نور بسيار كمي كه از پشت سرم مي آمد، سعي كردم در طول مسير روبرويم، چيزي ببينم. اما دالان مانند قير، سياه و غليظ بود. زانوان را به سرعت، به كار انداختم، پوشه را به دندان گرفتم و پيش رفتم. صداي جهش پوتين ها را از پشت سرم در گودال شنيدم. مردي با صداي گرفته گفت: اينجا يك تونله... چيزي تويش پيدا نيست.... تاريك تاريكه. صداي مرد اول را از دوردست دالان شنيدم كه گفت: كتاب كجاست؟... مگه كري؟... و انعكاس سيلي در دالان پيچيد.
.LiLiM. آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ تير ۱۳۸۹, ۰۸:۱۲ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
niazruby آواتار ها
 
niazruby به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

فصل دوم ((فراري))
انتهاي دالان از برف بسته بود.بخار منجمدكننده ي برف،مو بر تنم سيخ مي كرد.پشت سرم را نگاه كردم.هيچ صدا يا حركتي نبود.با دست هاي كوفته و زخمي ام برف ها كنار زدم و از تونل بيرون آمدم.
دورتا دورم را سرما و درخت هاي سياه ساكت فرگرفته بود.پوشه را از لاي دندان هايم بيرون كشيدم.فكم درد مي كرد و جاي قفل دندان هايم بربدن پوشه به چشم مي خورد.اطراف را نگريستم.هيچ اثري از كلبه ي ما يا جاده وخانه ديگري نبود.صداي زوزه ي گرگها از لابه لاي درختان جنگل به گوش مي رسيد.فكرشان تنم را لرزاند!به راه افتادم.به كجا؟!نمي دانستم.فقط مي خواستم از دهانه دالان دور شوم.هيچ كس نبايد كتاب پدرم را پيدا مي كرد.با نهايت سرعت،از بين درخت ها،زير بارش تند برف به راه افتادم.اينجا گوشه اي ديگر از جنگل بود و باد سوزناك سرد، آرام در لابه لاي درختان مي چرخيد وبا خودش صداي زوزه جانوران گرسنه شب را مي آورد.پابرهنه روي علف هاي هرز پيش رفتم.بر هر نقطه از بدنم زخمي بود كه عرق تند تن و شاخه هاي خشك و تيز آن رامي سوزاند.
براي لحظه اي سعي كردم به گذشته ي نه چندان دور بازگردم.هيچ راهي براي باوركردن نبود! دقايقي قبل زير لحاف پشمي كلفت با رويه سبز سوزن دوزي شدة نرم،خوابيده بودم و مادر برايم قصه مي گفت. شاهزاده و ماديان سپيدش كه به كاخ سنگي مرموز ميان كوهستان رسيده بود...
پاهايم مي سوخت.فكر كردم بايد تا طلوع آفتاب در جايي پنهان شوم.ايستادم و به درخت تنومند كنارم نگاه كردم ، جاي پا داشت.صداي خش خشي از بوته هاي آن طرفـتر شنيدم.نگاه كردم،هيچ كس نبود.پوشه را به دندان گرفتم،درخت را چنگ زدم و قدم بر تنه آن گذاشتم.پاي ديگرم را از زمين برداشتم و ناگهان داغي عجيبي در پايم دويد!...بوي تعفن غريبي را حس كردم.زير پايم را نگريستم.ده پانزده گرگ به سوي درخت پيش مي آمدند.
يكي شان با چنگال خوني اش قدمي دورخيز كرد و دوباره به سويم خيز برداشت!نفس در گلويم بريد.پوست درخت را چنگ زدم و بالا جستم.پوشه از دهانم افتاد و بر سر گرگها پخش شد! گرگهاي گرسنه به هوا پريدند و كاغذهاي سبكبال را كه آرام آرام به زمين نزديك مي شدند،با دندان هاي تيزشان بريدند.به سختي خودم را روي شاخه اي كشيدم.گرگها با صداي وحشتناك زوزه مي كشيدند و به دور درخت مي چرخيدند.به پايم كه حالا خيلي داغ شده بود نگاه كردم.غرق خون بود و كم كم در جاي چنگال گرگ، احساس سوزشي شدت مي گرفت.گرگ ها چهار دست و پا روي نوشته هاي پدرم مي دويدند و دي.انه وار زوزه سر مي دادند.
خدايا! هرگز فكر نمي كردم روزي زوزه هاي دوردست را از فاصله اي به اين نزديكي بشنوم! بوي خون و گوشت گرم من،حسابي ديوانه شان كرده بود.دلم براي كاغذهاي پدرم مي تپيد...مادرم...او كجا بود؟آن مردهاي وحشي كه بودند؟ اي كاش مادرم را رها نمي كردم.اي كاش پيش او مي ماندم و با آن مردهايگنده مي جنگيدم.آنقدر فكرهاي جورواجور در ذهنم مي چرخيد كه... ناگهان شاخه اي كه رويش بودم،صدايي كرد و شكست؛ من افتادم.با تصور ده دهان باز و دندان هاي تيزي كه زيرم بود،به درخت چنگ انداختم.شاخه اي كمي پايين تر،توي مشتم آمد و به آن آويزان شدم.شاخه شكسته به ميان گلة گرگها افتاد و گرگ هاي ديوانه با خوشحالي به درخت چنگ كشيدند. نگاهشان به من بود كه آيا من هم بالاخره مانند همين شاخه خواهم افتاد؟!... دوباره به زحمت خودم را بالا كشيدم و اين بار روي شاخه قطورتري نشستم.قرص كامل ماه، حالا آرام آرام تز زير ابرهاي خاكستري پر برف بيرون مي آمد.اي كاش مي شد فرياد بزنم و كمك بخواهم...اي كاش پدرم نرفته بود و حالا هرشه نفرمان مانند هميشه در كلبه گرممان با هم بوديم و يا اي كاش كه هر آنچه را كه نوشته بود هرگز نمي نوشت....
*****
با نخستين پرتوهاي نور گرم آفتاب پلك هاي يخ زده ام را از هم گشودم.سكوت و مه رقيق صبحگاهي جنگل را فرا گرفته بود.بدنم مانند مرده،يخ بود.به اطراف درخت و به زير پايم نگاه كردم،هيچ گرگي نبود.به زحمت و درد خودم را از درخت پايين كشيدم و كاغذهاي گلي و كثيف را يكي يكي جمع كردم ، از لاي بوته ها و توده هاي برف و از زير جاي پنجه هاي گرگ ها روي گل و لاي.زير نور آفتابي كه زورش نمي رسيد برف ها را آب كند،به طرف كلبه به راه افتادم.مانند مرده ها قدم برمي داشتم.كلبه را كه از دور ديدم،لحظه اي به ذهنم آمد،نكند كه مردها هنوز آنجا باشند؟
با احتياط به سمت كارگاه نجاري پدرم رفتم و داخل شدم.بوي چوب، فضاي كارگاه كوچك را پر كرده بود.بر توده هاي هيزم كنار ديوار و ميز بزرگ كار در وسط كارگاه- كه چند مجسمه چوبي ناتمام از مردان و زنان زيباي باستاني رويش بود- نگاهم را چرخاندم و سرانجام پوشه را لاي دو تخته چوب در انتهاي كارگاه پنهان كردم. بيرون آمدم. فكر مادر ديوانه ام مي كرد! آهسته به پشت كلبه رسيدم.از پنجره ي خردشده اتاق خواب، سركي گشيدم و آرام داخل شدم، هيچ كس نبود.باد سرد صبح در خانه مي پيچيد و به همه اتاق ها سر مي كشيد.تخت پدر و مادرم كنار كشيدم شده و دريچه مخفي زير آن باز بود.آهسته به هال رفتم.همه خانه در سكوت و سرما فرو رفته بود.خاكسترهاي درون شومينه گواه اين بود كه تنها آتش تا دقايقي قبل انتظار مرا مي كشيده است.همه دستنويس هاي پدر را زير و رو و پراكنده كرده بودند.همچنين همه كشوها و كتاب ها و كتابخانه را.از شدت عصبانيت نيافتن آنچه مي خواستند، ميز كار او را هم چپ كرده بدند.سراسركلبه را جستجو كردم،كسي نبود،حتي مادر هم نبود، او را برده بودند...




آرزويم برايت اين است : در ميان مردمي که مي دوند براي زنده بودن ، آرام قدم برداري براي زندگي کردن.




کمرنگ می شم...



وبلاگ نودوهشتی:[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

ویرایش توسط niazruby : ۱۵ تير ۱۳۸۹ در ساعت ۰۶:۰۲ بعد از ظهر
niazruby آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۵ تير ۱۳۸۹, ۰۶:۳۳ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
niazruby آواتار ها
 
niazruby به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

آتش بخاري ديواري را دوباره روشن كردم.پنجره اتاق خواب را روي هم گذاشتم و با يك تخته ،از داخل ، موقتاً بستم.ترس غريبي در دلم مي جوشيد.ترس از اينكه واقعاً نمي دانستم چه بايد بكنم؟...اگر آن مردها دوباره مي آمدند؟!...پدرم؟مادرم؟...
به مرتب كردن خانه پرداختم.در واقع سعي كردم سر خودم را گرم كنم تا زمان بگذرد.تخت ها را سرجايشان كشيدم و ميز كار و كتابخانه پدر را دوباره مرتب كردم.خانه كم كم گرم مي شد، اما سر من به شدت درد مي كرد و سوزش زخم هاي ريز و درشت دست و پايم هر لحظه بيشتر مي شد.لباس ها و تنم پر از گل و خون بود.به نخنخواب پدر رفتم،زير لحاف سبز نرم با سوزن دوزيهاي مادر.چشم بستم و به صداي جرق جرق آتش درون بخاري گوش دادم،سعي كردم به خودم دلداري بدهم: فكر كردم شايد اينها همشان خواب باشد...واقعاً آيا ممكن بود كه اينها جز كابوسي مخوف و تاريك چيز ديگري نباشد؟...فكر كردم وقتي پدر بيايد و از جريان باخبر شود به دنبال مادر مي رود و به خدمت آن عوضي ها مي رسد و مادرم را با خودش مي آورد.آن وقت هرسه مان مانند هميشه،سوار اتومبيل مي شويم و ناهار را مي رويم كنار دريا.بله...بله! حتماً همين طور مي شد.غرق اين افكار خوش بودم كه دردهاين آرام آرام كم شد و پلك هايم مانندآهن به آهن ربا، به هم چسبيد.
***
درست به ياد ندارم كه چه شد.فقط گاه به گاه در ميان تب وحشتناك وسوزان، چشم مي گشودم و مي ديدم...كه پدرم بازگشته است.صدايش را درست نمي شنيدم.با آن حال نزارم همه ماجرا را برايش تعريف كردم ، او هم گوش كرد و بعد به سرعت رفت.چشم هاي من هم دوباره مانند سرب روي هم افتاد.بار ديگر كه چشم گشودم،دكتر را ديدم كه همراه پدر از شهر آمده بود.باقي صحنه ها همين طور بريده بريده در خاطرم مانده است: دكتر ررفت، پدر آش آورد...مادرم نبود...پدر تختم را به كنار شومينه كشيد،كنار مردان زيبا با موها و ريش هاي بلند و پيراهن هاي ظريف يكسره و نيزه هاي تيز و آماده كه رديف، پشت سر هم ، ايستاده بودند و گويي از آتش درون بخاري مراقبت مي كردند.
پدر دواهايم را مي داد ومن ديگر هيچ به ياد نمي آوردم كه شب و روز چطور مي گذشت. تنها دو مسئله ي مهم در لابه لاي ذهن بيمار و تاريكم مي چرخيد: مادر ...و...دست نوشته هاي پدر.همان شب پدر ارديدم كه پس از جستوي بي نتيجه اش در شهر_به دنبال مادر-با پوشه دست نوشته هايش زير بغل، وارد كلبه شد و در را پشت سرش قفل كرد.در نور سرخ آتش بخاري پيش آمد و آرام و پرحسرت جلوي شومينه نشست.چند دقيقه طولاني به شعله هاي بي رحم نگريست و بعد كاغذها را يك به يك درون آن گذاشت.در نگاهش چنين مي ديدم كه شايد اگر پيش از اين چنين سوزاندني انجام مي شد،گرفتار اين همه بيچارگي نمي شديم....با چشم هاي تيره و تارم سعي كردم به سرغت كلمات رو به نابودي را ببينم و به خاطر بسپارم.كلمات به شتاب از برابر ديدگانم مي گذشتند و خاكستر مي شدند: ((كاخ خاي برافراشته با ستم... كاوه و ايرج....سيزده بدر...كاخ ديوها...اساس تاريخ اين سرزمين...دشت ها،كوه ها و رودها...نيكي و پليدي ماردورشان و آژي دهاك... جاسوس...خون،مرگ و انتقام...ماجراي كلبه مادربزرگ قصه گو...پايتخت مخوف...مردمان فقير،مردمان نجيب...بيداد...اتحاد... نبرد نهايي،پيروزي يا شكست؟...))
پدر نگاهي به چشم هاي بيدارو مشتاق من انداخت و از سوزاندن كاغذها دست كشيد.زمزمه كرد:دوست داري بداني چه چيز خطرناكي،روي اين كاغذها وجود دارد؟

niazruby آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۱ تير ۱۳۸۹, ۰۸:۵۵ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
niazruby آواتار ها
 
niazruby به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

پدر نگاهي به چشم هاي بيدارو مشتاق من انداخت و از سوزاندن كاغذها دست كشيد.زمزمه كرد:دوست داري بداني چه چيز خطرناكي،روي اين كاغذها وجود دارد؟گلويم آنقدر درد مي كرد كه نمي تونستم بگويم بله،بله، خيلي دوست دارم از آنها سرر در بياورم.تنها توانستم سرم را به تاييد تكان دهم.پدر باقي كاغذهايي را كه توي مشت داشت، كنارم روي تخت گذاشت و خودش هم روي صندلي كنار تختم نشست.من زير نگاه سنگين پدر،كاغذها را با دست لرزان جلوي چشمم گرفتم و صفحه به صفحه، آنچه را كه پدر نوشته و نسوزانده بود، خواندم.خط به خط و كلمه به كلمه.پدر، در تمام مدت خواندنم به من چشم دوخته بود ،تا بداندكه همه آنچه روزي نوشته بود بر پسرش چه تاثيري خواهد داشت ؟وقتي كاغذها را مي خواندم، حس غريبي در من جوانه مي زد. احساس مي كردم پرده اي ضخيم و بلند آرام آرام از برابر افكارم زدوده مي شود و نوري عجيب و مرموز از آن دوردست ها ، به سويم پيش مي آيد كه لحظه به لحظه بر درخشندگي اش افزوده مي شود. ساعتي بعد وقتي تمام كاغذها را خواندم ، تازه فهميدم كه چه حقيقت هولناكي در آنها ريشه عميق دارد. به طوري كه آن مردها را –همان ها كه آن شب بر ما تاختند و مادرم را ربودند- اينقدر وحشت زده كرده است و اينك مي گويم كه چقدر حق داشتند ، بترسند!
درداستاني كه پدرم نوشته بود ،چنان خون گرم و تازه اي جريان داشت كه تمام ركودهاي تلخ و متعفن را به راستي، به خطرناك ترين نوع وحشت دچار مي كرد: خطري با وعده ي سقوط!
پدرم كاغذها را يك به يك سوزاند ، گويي كه ساعت هاي عمرش را يكي يكي مي سوزاند.مانند كسي كه چندسال نخوابيده، چهره اش پير و درهم شكسته شده بود.گويي بچه اش را قطعه قطعه مي كرد و زنده در آتش مي سوزاند ،به اجبار....
***
هرگز آن آخرين لحظه ها را فراموش نمي كنم.هيچ وقت از ياد نمي برم آن شب آخر را كه برف مي آمد.چند شبانه روز گذشت.هنوز هيچ خبري از مادرم نبود و من همچنان در تب شديد مي سوختم.پدرم همه جا را زير پا گذاشته و به هركس و ناكسي رو زده بود ،تا مگر خبري از مادرم پيدا كند اما بي فايده بود.
قدرت بدني من هر روز كم و كمتر مي شد . دكتر بارها آمد و پدرم لحظه اي چشم برهم نگذاشت.آش مي آورد ،آب مرغ،ميوه هاي پخته،دوا و ... ولي فرقي نمي كرد.صدها فكر نامربوط هر لحظه بر مغزم فشار مي آورد.مثلاً فكر مي كردم شايد چنگال گرگ به زهري آلوده بوده است كه مرا آرام به سوي مرگ مي كشاند!
با صدايي از خواب داغ و بيمارگونه ام پريدم.صداي اتومبيلي بود كه جلوي كلبه ايستاد و بعد صداي چند ضربه ي محكم مشت كه بر در چوبي كلبه مي خورد.پدر كه كنار من روي صندلي اش چرت مي زد، آرام چشم گشود.گويي منتظر چنين لحظه اي بوده است.بلند شد و به سوي در رفت.صداي اتومبيل را شنيدم كه به راه افتاد و دور شد. پدر چفت در را گشود و در را باز كرد.در ناگهان به شدت باز شد! چيزي از پشت، بر در ، سنگيني مي كرد.باد شديد زوزه اي كشيد و در ميان دانه هاي سپيد برف جسم زني را از لاي در به داخل خانه فرو انداخت. پدر وحشت زده بود.من روي تخت نيم خيز شد تا چهره زن را ببينم.باد سرد دور تادورم مي چرخيد.از لاي پلك هاي ورم كرده و داغم، مادر را ديدم كه تابي خورد و مانند يك فرشته پاك و لطيف، از ميان درگاه در كلبه ، آرام بر كف چوبي اتاق افتاد! اين لحظه مخوف و غم انگيز سالهاست كه در ذهنم ماده و بارها در مغزم مرور شده است.و با هر بار يادآوري آن، بغض گلويم را مي فشارد و مي پيچاند.در از دست پدر رها شد.باد در را تا انتها باز كرد و به ديوار پشتي اش كوبيد.چراغ ترمز اتومبيل، كمي دورتر از كلبه ما،روشن و خاموش شد و ايستاد.روبه روي در كلبه، اما پشت به ما.پدر روي بدن همسرش افتاد.سرش را روي سينه سرد او گذاشت و فرياد زد.بدن زيباي همسرش را در آغوش گرفت و بغضش تركيد.گيسوان بلند مادرم را نوازش كرد و گريست،گيسوان ژوليده و خون آلودي كه هنوز بوي عطر نرگس مي داد.
دو مرد از اتومبيل پياده شدند و در آن دور رو به ما ايستادند.ناگاه پدر بغضش را فرو داد و بلند شد و در يك لحظه به سوي آنها دويد.باد برفي توي صورتش مي كوبيد.خشم پاهايش، برف روي زمين را آب مي كرد، با دستان خالي مي دويد ،گويي رو به آسمان فرياد مي زند.مردها هم به سوي او دويدند.چيزي تو مشتشان بود، پدرم را گرفتند. من همه اينها را با چشمان بيمارم،از روي تخت كنار بخاري،از فراز جسد مادرم و از ميان درگاه كلبه مان ديدم. پردم را گرفتند.با آنچه در مشت داشتند، بر كمر و شكم او و بر سينه و صورتش كوبيدند.موجي سرخ، سپيدي زمين را پوشاند.گويي خواب مي ديدم! پدر بر زانوهايش افتاد و بعد چنان با زمين يكي شد كه گويي هرگز بر پا نبوده است. يكي از مردها كه تنومندتر بود، با لگدي بازوي پدرم را كه به پايش پيچيده بود، از پا گشود و به من اشاره كرد، ناگهان به سوي من دويدند! چيزي در مشتشان مي درخشيد. دندان هايم از ترس قفل شده بود و صدا از گلويم درنمي آمد! باد با در چوبي كلبه بازي مي كرد.سرم گيج مي رفت، از وحشت حس مي كردم كه پاهايم فلج شده است.چه بايد مي كردم؟به زحمت نيم خيز شدم ،ولي هيچ نيرويي در بدنم نبود تا با آن بگريزم.به كجا مي گريختم؟!



تشكرا واسه همچين كتابي خيلي كمه ها!!!

ویرایش توسط niazruby : ۲۱ تير ۱۳۸۹ در ساعت ۰۹:۰۵ بعد از ظهر
niazruby آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۹ تير ۱۳۸۹, ۰۴:۴۵ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش تاریخ
 
.LiLiM. آواتار ها
 
.LiLiM. به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : پارسيان و من از آقاي آرمان آرين

مردها به چند قدمي كلبه رسيده بودند... كه ناگهان حسي عجيب در تمام وجودم پراكنده شد. بوي گل نرگس در مشامم پيچيد! و حس كردم بدنم منقبض شد. نوري خيره كننده به رنگ سبز، از ميان آتش بخاري جست، چرخي زد و ناگهان در كلبه را چنان بر هم كوبيد كه هيچ كس را ياراي گشودن آن نباشد! ناگهان بدنم رها شد و آرام روي تخت قرار گرفت. رها شدنم گويي هزار سال به طولل انجاميد. تمام زندگي به دورم مي چررخيد. نور سبزي كه از آتش بيرون جسته بود، فش و فشي كرد، چرخي زد و به سوي بخاري رفت و لحظه اي بعد در ميان شعله هاي فروزان ناپديد شد ...


پدر از آشپزخانه به هال دويد! جوان و سرحال بود. خدايا، خواب مي ديدم؟! پدر آمد و روي مادرم خم شد و چيزي توي گوشش گفت كه هردويشان پقي زدند زير خنده و بعد كمك كرد تا مادر بلند شود و به طرف تخت من آمدند... زبانم بند آمده بود! پدر، مرا به سبكي يك جوجه كوچك، روي سينه گرم و پشمالويش در آغوش گرفت و روي بازوانش نگه داشت و با هم به اتاق خوابشان رفتيم. ناگهان صداي كوبيدن مشت به در كلبه به گوشم رسيد. مردها محكم به در مي كوبيدند اما پدر مانند كسي كه بارها چنين كرده، تخت ها را كنار زد و مادر دريچه را گشود.


آن ها هيچ عجله اي نداشتند! آسوده و سر فرصت راه مي رفتند و كارشان را مي كردند! صداي كوبيدن مشت به در قطع شد و بعد لحظه اي، كسي با مشت به پنجره اتاق خواب كوبيد.


پدر، مادر را به حفره زير تخت فرستاد و مرا نيز به او سپرد و خودش هم داخل پريد. مادر، مرا به سمت تونلي كه آن پايين وجود داشت، هل داد. از پشت سرمان، صداي خرد شدن پنجره اتاق خواب بلند شد. مادرم خنديد و خيلي راحت گفت: برو پسركم... ما هم مي آييم.


هاج و واج توي تونل خم شدم، نور داخل تونل آنقدر شديد بود كه چشمم را مي زد. خدايا! اينجا كجا بود؟... چهار دست و پا توي تونل پيش رفتم. اصلا كف دست و زانوهايم درد نمي كرد. بوي گل تازه توي دالان مي آمد و كف آن را علف هاي نرم و خوشبو تا دوردست هاي راه پر كرده بود! پشت سرم را نگاه كردم. مادر و پدرم هم چهار دست و پا مي آمدند، مي خنديدند و مي آمدند!


ديگر صداي مردها و به در و پنجره كوبيدنشان به گشم نمي آمد. پدر كه گويي فكرم را خوانده بود، گفت(( آن ها نمي توانند بيايند تو... در عوض براي ما همين يك تكه دالان مانده تا به دوستان مان برسيم... ))


دوست؟! يعني در انتهاي اين راه، دوستي به انتظار ما نشسته بود؟ در انتهاي اين مسير مگر جز شب و برف و زمستان و گرگ هاي دردنده، چيزي منتظر ما بود؟! اما هرقدر جلو مي رفتيم، بوي عطر و گلهاي بهاري بيشتر مي شد. چند بار برگشتم تا از بودن پدر و مادرو و نيامدن مردها مطمئن بشوم، ولي هربار، با لبخند مادر كه مانند گل شكفته بود، و با صورت مهربان پدرم، وبرو مي شدم و قلبم آرام مي گرفت.


***********


نخستين كسي كه سر از تونل بيرون آورد، من بودم. باور نمي كردم. خدايا، نه برفي بود و نه جنگل زمستان زده اي. نه گرگي بود و نه دشمني! انتهاي تونل از بالاي كوهستاني سر بر مي آورد كه زير پايش دشتي سبز و خرم بود، با رودخانه اي عظيم و پر آب و آبي. اينجا كجا بود؟!


مردم بسياري در دشت بودند. شاد و خندان، كنار رود، مي رقصيدند و بازي مي كردند و مي خنديدند. چقدر اين صحنه برايم آشنا بود؛ گويي بارها آن را در خواب و يا در قصه هاي پدرم ديده بودم. مانند خواب گردها گيج بودم. به دالان پشت سرم نگاه كردم، آنجا هيچ تونلي نبود! پشت سرم تخته سنگ بلند يكپارچه اي بود كه به ارتفاع كوهستان ستبر، قامت داشت. پس مادر و پدرم كجا بودند؟ اينجا كجا بود؟ من اينجا چه مي كردم؟... گيج گيج بودم...
.LiLiM. آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
آرمان, آرين, آقاي, از, اژدها, تایپ, كاخ, من, پارسيان

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
در مه | آرمان ميرهاشمي م.ن داستان های کوتاه و حکایات 0 ۱۸ فروردين ۱۳۹۰ ۰۷:۰۷ بعد از ظهر
تیک تاک تیک تاک بهار | آرمان اعتمادی م.ن داستان های کوتاه و حکایات 1 ۸ فروردين ۱۳۹۰ ۱۰:۰۹ بعد از ظهر
قبر خالى | شقايق آرمان بهارجون داستان های کوتاه و حکایات 2 ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ ۰۸:۲۴ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان