| |||
| | #41 (لینک مستقیم) |
| کاربر فعال ![]() حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز نامی که نخستین بار در آن شب ترسناک،کنار نهر،ایرج بر زبان آورده بود و من بالاخره صبح روز سوم،هیکتانیس را دیدم:او پیرزنی بود که در کلبه ای قدیمی و زیبا در وسط جنگل زرد زندگی می کرد.از همان پیرزن های مهربان توی قصه ها که سرحال و باصفا هستند و نان های داغ و خوشمزه می پزند و شب ها برای نوه هایشان قصه های پریان می گویند. ما در صبح روز سوم به کلبه او رسیدیم.کلبه ای زیبا و بزرگ از چوب بلوط که دور تا دورش از درخت های میوه جنگلی-سیب،آلو،گلابی و ...- پر بود و باد،هر لحظه شکوفه های سفید و صورتی را خودش می آورد و بر سر کلبه می پراکند.چقدر این فضا برایم آشنا بود!این جنگل،این کلبه و آن تپه های سبز دوردست... هیکتانیس با صورت گرد و خندان روستایی اش به استقبال مان آمد و من و ایرج را در میان بازوان پیر،اما قدرتمندش گرفت و سرمان را نوازش کرد. او گفت:به خانه من خوش آمدید بچه ها!حتماً خیلی گرسنه و خسته اید ، بیایید تو. پیرزن مهربان ما را به داخل کلبه اش برد و کاوه و اسفندیار به سر چاه رفتند تا آب بیاورند.من به هرطرف که نگاه می کردم،به نظرم می آمد که قصه ای زنده شده و مر ادر خودش فرو برده است.گویی من تمام اینها را پیش از این هم دیده بودم.کلبه زیبا و تمیز پیرزن،از پشتی های گلدار و چند قالی پاکیزه و تعدادی شمعدان زیبا بر سر تاقچه های رنگارنگ و ظروف سفالی لعابدار سرخ و قهوه ای ترتیب یافته بود. پیرزن ما را به آشپزخانه برد.بوی نان داغ و تازه و کنجد کباب شده روی نان،همه ی آشپزخانه را پر کرده بود.آتش،در تنور سرخ و داغ می سوخت و چند قرص نان شیرمال توی کاسه ای جلوی تنور بود که هنوز بخار از آنها برمی خاست.روی تاقچه ها در ظرف های مختلف،سیر و سرکه و چند نوع ترشی و شوری و زیر آن ها ظروف سفالی با لعاب آبی یا سرخ و قهوه ای قرار داشت.یک در چوبی،آشپزخانه را از پشت به باغ بزرگ شبزیجات متصل می کرد.طویله هم کمیان سوتر بود و دو گاو بزرگ خال خالی،با سینه های پرشیر،در آن علف می خوردند.هیکتانیس به سرعت رفت و از آنها برای ما شیر تازه دوشید.پیرزن به این فرزی و سرحالی تا به حال ندیده بودم! در چند دقیقه بعد شیر داغ کرد و سفره را در اتاق پذیرایی انداخت.نان های داغ و شیرین را از تنور بیرون کشید و از توی صندوقی که در آشپزخانه داشت،ظرفی مربا و ظرفی عسل درآورد و سفره ای برای مان چید که هر چهار نفر با ولع،روی آن افتادیم و تا می توانستیم،خوردیم! کاوه که زخم شانه اش رو به بهبود بود،مثل یک خرس گرسنه،نان تازه و مربای شیرین را می بلعید و شیر را لیوان به لیوان سر می کشید! ایرج پرسید:مادربزرگ هیکتانیس! ماننا کجاست؟ پیرزن با مهربانی پاسخ داد:رفته گوسفندش را کمی در جنگل بچراند،تا ظهر برمی گردد. پس از صبحانه،کاوه لباس های تازه و زیبایی را که هیکتانیس آورده بود،پوشید و کمی سر و وضعش را مرتب نمود و بتاخت به سمت دشت پارسه بازگشت.پیش از رفتن ما را بوسید و قول گرفت که بچه های خوبی باشیم و تا زمانی که او به همراه پدرم بازگردد در کارها به هیکتانیس کمک کنیم.بعد هم کمی پنهانی با پسرش اسفندیار سخن گفت و رفت. پس از رفتن کاوه،اسفندیار ما را برای گردش پیاده به دور و اطراف برد و هیکتانیس مشغول پختن ناهار شد. از چند تپه بلند،بالا رفتیم و حالا برفراز تمام جنگل زرد بودیم.دوباره این فکر که چقدر این محیط برایم آشناست،در سرم زنگ زد.تا دوردست افق،چهار سوی مان را چنگلی سبز و زیبا فرا گرفته بود،انبوهی اش وهم عجیبی در خود داشت که در آن دوردستِ بی نهایت،در مهی نامعلوم گم می شد. ایرج پرسید:چرا کاوه برگشت،مگر ماردوشان به دنبال او نیستند؟ اسفندیار ابروان جوان و زیبایش را درهم کشید و غمگین جواب داد: چرا اما چاره ای نیست!او باید برود و مردم را برای نبرد نهایی آماده کند.بعد از آن هم شاید به کوهستان مقدس،نزد پدرت،آفریدون برود.آنها باید تا بهار تمام نشده است،تعداد زیادی شمشیر و سپر بسازند و مردان بسیاری را مسلح کنند. من به کلبه پیرزن نگاه کردم و دود خاکسنری ناهار را دیدم که از دودکشِ بامش بیرون می زد!از این بالا،کلبه،باغ سبزی ها،درختان پر شکوفه ی جنگلی،طویله گاوها،چاه آب و خلاصه همه چیز مانند مورچه-شاید سرجمع اندازه سه وجب من!-بود و من از همان بالا،کودکی را دیدم که گوسفند سفیدی را به دنبال خودش می آورد و جست و خیزکنان به سوی کلبه می رود. ایرج زمزمه کرد: او ماننا است... دخترک چرخی زد و به میان علف زار جلوی کلبه دوید.موهای بلند و بافته اش توی هوا تابی خورد و نور خورشید،در قهوه ایِ دخشانِ گیسوانش برقی زد و ناپدید شد. ایرج گفت:او نوه مادربزرگ هیکتانیس است.پدرش را ده سال پیش درست وقتی که او به دنیا آمد به ایخلیل بردند و مغزش را به مارها دادند.مادرش را هم به جای مالیات به معادن سارداناپال بردند.از آن روز دیگر کسی از او خبری ندارد... اسفندیار بی تفاوت به حرف های ما گفت:امسال، سال سختی خواهد شد.ستم آژی دهاک و نارضایتی مردم به اوج رسیده است.می گویند سیاهچال های زندانِ پایتخت،از مردان جوان سرریز می کند!...پدرم کاوه،موقع رفتن به من گفت که شاید ماموریت خطرناکی را بر دوش من بگذارند، یک ماموریت خیلی خطرناک!... پس از این صحبت ها،به کلبه بازگشتیم.بوی خورش سبزی همه جا را پر کرده بود.وقت ناهار که شد،من دل توی دلم نبود.دوست داشتم دخترکی را که ماننا نام داشت ببینم...و ماننا آمد. ابتدا چشمان بادامی و سیاهش را ازپس دیوار ِ اتاق به ما نمایاند.و بعد گیسوان بلند بافته اش را تا روی شانه های کوچکش افتا ده بود.پیراهن سفیدی با دامنی که تا روی زانوانش بر تن داشت و آن چنان برق شیطنت و شادی از چشمانش می جهید که فکر کردم الان است که بپرد و همه سفره و اتاق را بر هم زند!اما او چنین نکرد.سلامی کرد و مانند خانم های کوچولو یکراست آمد،نشست و مشغول خوردن غذایش شد. این آغاز یک دوستی زیبا و به یاد ماندنی برای من بود... پایان فصل هفتم... آرزويم برايت اين است : در ميان مردمي که مي دوند براي زنده بودن ، آرام قدم برداري براي زندگي کردن. کمرنگ می شم... وبلاگ نودوهشتی:مدادرنگی قرمز من...! پارسیان و من ( راز کوه پرنده ) | آرمان آرین راز تولد | یاستین گوردر ویرایش توسط niazruby : ۲۲ آذر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۱:۳۵ بعد از ظهر |
| |
| | #42 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش تاریخ تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
نوشته ها: 1,905
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : تاریک است حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز فصل هشتم ماننا ماننای زیبا و کوچک, آنقدر شیطان بود که از درخت های بلند و تنومند به چشم بر هم زدنی بالا می رفت و از رودهای خروشان و عمیق, با جست های کوچکش می پرید. من و ایرج با اینکه پسر بودیم, اصلا قدرت او را نداشتیم! پاهای کوچک و ظریف دخترک آن قدر سریع و چالاک از تپه های گِلی جنگل, بالا می رفت که ما به گَردَش هم نمی رسیدیم! شاید خوشترین خاطرات من در تمام زندگی ام, همان چند ماهی بود که در بهار آن سال با ماننا گذراندم. ایرج بیشتر سعی می کرد خودش را بزرگ نشان بدهد و به همین دلیل با اسفندیار می نشست و از بام تا شام نقشه می کشید که چطور آژی دهاک را نابود کند. اما من و ماننا, خیلی زود با هم جور شدیم و او رازهایش را برایم بازگفت, اسراری که هیچ کس به مغزش خطور نمی کرد, ممکن است در دلِ کوچک ده ساله ای نهفته باشد. یک روز صبح که با هم به جنگل رفتیم, لب های سرخ و غنچه اش را گِرد کرد و سرزبانی -همانطور به خصوصی که کلمات را ادا می کرد- گفت: اینجا توی این جنگل, کمی آن سوتر, چیزهای عجیبی هست! بعد, کنار گوشم زمزمه کرد: دوست داری ببینی؟ من با خوشحالی پذیرفتم و به راه افتادیم. جایی میان تپه ها, ماننا گوسفندش را به درختی بست تا بچرد و دوباره حرکت کردیم. از راهی میان بُر و گِل آلود, جست و خیز کنان پیش رفتیم تا به جایی رسیدیم که جنگل به درّه ای ختم می شد. زیر پای ما درّه ای عمیق بود, با رودخانه ای گِل آلود که از لابه لای صخره های عمیق تا اعماق جنگل پیش می رفت. ماننا دست روی قلبش گذاشت و گفت: تو هم دست روی قلبت بگذار! چنین کردم و او ادامه داد: قسم بخور که هیچ وقت, این چیزی که الان به تو نشان می دهم, به هیچ کس لو ندهی, حتی اگر شکنجه شوی! یا حتی اگر پدرت از تو درباره اش سوال کند! قسم خوردم و هشت بار دیگر هم به همه ی مقدسات و پدر و مادرم سوگند یاد کردم, تا او بالاخره خیالش راحت شد و درحالیکه با تردید به دور و اطراف می نگریست, زمزمه کرد: اینجا درست زیر پای ما, زیباترین جایی است که سالهاست هیچ کس در آن قدم نگذاشته! و بعد در حالیکه حرارت و هیجان از تمام وجودش می تراوید, با یک جست, از تپّه به درّه پرید! زوزه ای در گلویم پیچید... به سرعت خم شدم و به درّه نگاه کردم. ماننا بر یک تخته سنگ ایستاده بود و لبخند می زد! بعد بر سنگ و سنگ های دیگر پرید و خودش را به جایی رساند که از دید من پنهان بود. تنها, صدایش را می شنیدم: بیا دیگر! مانند من از روی سنگ ها بیا!... با همه ی وحشتی که داشتم, آهسته و با احتیاط, قدم بر سنگهای نامطمئن خاکستری گذاشتم. هر لحظه ممکن بود, پایم بلغزد و یا سنگی از سنگ های دیواره ی درّه جدا شود و مرا به اعماقِ زیر پایم پرتاب کند! حس می کردم دنیا عقب و جلو می شود. خرده های سنگریزه را که از زیر پایم به درّه می ریخت, با نگاه دنبال می کردم و ناگهان پایم روی سنگ آخری لغزید... نفس در گلویم برید! دستانم را برای یافتن جایی, به هر سو پرت کردم و ناگهان دستان کوچک ماننا یقه ام را گرفت و به جایی که خودش بود, کشید. نفسم بند آمده بود. آب دهانم را قورت دادم و چشم باز کردم... خدایا! آن پایین, دهانه ی بزرگ یک کاخ یا نمی دانم یک معبد, در برابر من بود که کنده کاریهای دور تا دورش را لجن سبز جنگلی پوشانده بود! | ||||||||
| |
| | #43 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش تاریخ تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
نوشته ها: 1,905
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : تاریک است حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز ماننا با هیجان گفت: اردشیر! اینجا سالهاست که جز من, روی هیچ آدمی را به خود ندیده است و تو هم دومین کسی هستی که شاید پس از هزاران سال, پا به اینجا می گذارد! داخل معبد, روشنایی خاصی وجود داشت و من متعجب بودم که چرا تاریک نیست؟! ماننا دستم را گرفت و با خود به داخل کشید. قدم به قدم راه را از حفظ بود و مدام تذکر می داد: مراقب باش... اینجا چاله است... آنجا لبه است... و ما همینطور گام به گام, دالان ورودی را طی می کردیم و به پلکانی رسیدیم. هر چه پیش تر می رفتیم, بر نور افزوده می شد -بی آنکه چراغ, آتش یا روزنی وجود داشته باشد!- ماننا که حدس زده بود در چه فکری هستم, گفت: سنگ های داخل معبد از جنسی است که از خود نور می دهد. ما از پلکان پایین رفتیم, هر لحظه از رطوبت و گرمای هوا کاسته می شد و نور, بیشتر می نمود. پایین پله ها, یک تالار بسیار عظیم بود. آنقدر بلند و طولانی و روشن بود که متحیر مانده بودم! سرتاسر آن با تابلوهای رنگارنگ و مجسمه های زرد تزیین شده بود. ماننا خنده ای شیطنت آمز کرد و با هیجان فریاد زد: این کاخ من است! تمام این ها مال من است!... می فهمی اردشیر؟... همه ی همه اش! بعد جستی زد, چرخی زد و کنار یکی از تابلوهای رنگی ایستادو تکه ای از آن را کند و توی هوا نشانم داد:... یاقوت بود! تابلوها سراسر جواهر و مجسمه ها همه از طلا بودند! ماننا گفت: من هر چند روز یکبار, به بهانه ی چراندن گوسفندم به اینجا می آیم و از کاخم دیدن می کنم! با تعجب پرسیدم: چند وقت است که اینجا را پیدا کرده ای؟ او گفت: یک سال! عید نوروز پارسال اینجا را پیدا کردم. راستش خیلی اتفاقی شد... گوسفندم از لبه ی تپه پایین آمده و گیر کرده بود. نه می توانست بالا بیاید و نه راهی به پایین پیدا کند. وقتی برای نجاتش پایین آمدم, دیدم عجب جایی پیدا کرده ام! بعد در حالیکه جست و خیز کنان در تالار پیش می رفت, گفت: اینها که تو می بینی, در مقابل آنچه که من دارم, چیزی نیست! بیا تا ببینی... و به سوی یکی از درهای بزرگ رفت. صد درِ دیگر هم در راست و چپ تالار, تا به انتها وجود داشت! سپس ماننا در یکی از تالارها را گشود. سرکی کشیدم و چشمم از حدقه بیرون زد... خدایا, اتاق لبریز از جواهرات بود! تلی از جواهرات گرانبها با رنگهای گوناگون, میان اتاق یا در صندوقچه های بزرگ قرارا داشت, آنقدر بود که به سقف می رسید! ماننا با خوشحالی گفت: اردشیر! تمام این صندوق ها, مروارید, یاقوت, الماس و هر چه که دلت بخواهد است! بعد در یکی از صندوق ها را باز کرد و در هوا پاشید! باورم نمی شد! خدایا, اینجا کجا بود؟ مال که بود؟... آیا جوابی بود؟! ماننا یک به یک اتاق های تالار را گشود. یکی از یکی زیباتر, پر جواهر تر و درخشان تر... توی گوهر ها پریدیم, آنقدر زیاد بود که حتی می شد در آن ها غرق شد! روی آن ها سُر می خوردیم و دور تا دور تپه ی جواهر دنبال هم می کردیم و خنده های گرم و کودکانه مان, فضای سرد و خالی معبد را تغییر می داد. ماننا پس از یک بازی طولانیِ تعقیب و گریز, در حالیکه نفس نفس می زد, موهای قهوه ای چسبیده به عرق پیشانی اش را کنار زد و گفت: من تا آخر این تالار را گشته ام, آن ته, پلکان باریکی است که تا جاهای تاریک و سرد زمین به ارتفاع دره, پایین می رود. جایی آنقدر تاریک و ترسناک که دیگر جرات نکنی قدم برداری و جلوتر بروی... | ||||||||
| |
| | #44 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش تاریخ تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
نوشته ها: 1,905
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : تاریک است حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز روی تپه ی جواهر نشستیم و من پرسیدم: با این همه پول و طلا و جواهر می خواهی چه کار کنی؟ فورا -طوری که پیدا بود قبلا خیلی به آن فکر کرده!- پاسخ داد: می خواهم وقتی بزرگ شدم, دو تا کاخ بسازم! یکی برای مادربزرگ هیکتانیس و یکی هم برای خودم. آن ها باید بهترین و زیباترین کاخ هایی باشند که تا به حال در تمام دنیا به وجود آمده است! بعد هم بهترین خیاط ها و بهترین آشپز ها را استخدام می کنم تا بهترین لباس ها و بهترین غذاهای دنیا را برایم آماده کنند! آن وقت با برازنده ترین شاهزاده ی دنیا, ازدواج می کنم و خیلی خوشبخت می شوم! در حالی که ته دلم به آن شاهزاده, حسودیم می شد, پرسیدم: ولی آخر با این همه ولخرجی که تو هم فرقی با آژی دهاک ظالم نخواهی داشت؟! ماننا کمی ساکت شد و در فکر فرو رفت. آنقدر که بر پیشانی کوچکش, چین افتاد و گفت: راست می گویی! ولی خب, من آن وقت به فقیرها هم کمک می کنم. به همه ی زن ها و بچه ها و فقیرها پول می دهم, تا خوشبخت بشوند. من هرگز نمی خواهم مانند آژی دهاک بدجنس باشم! نمی خواهم که مردم را بکشم یا اذیت کنم. و این ها را گفت و ساکت توی فکر فرو رفت. برای اینکه خوشحالش کنم و او دوباره به هیجان بیاید, گفتم: من خیلی دلم می خواهد, آن پلکان آخر تالار, همان جایی که گفتی, ترسناک است را ببینم. ماننا با خوشحالی از جایش جست, دستم را گرفت و به سوی پلکان راهنمایی کرد. لحظاتی بعد, از پله های سرد و سنگی -که آن ها هم خودشان نور می دادند- پایین می رفتیم. سرما هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. شاید ده دقیقه ای بود که پایین می رفتیم و به هیچ جا نمی رسیدیم. پله های پهن سنگی, به طور مارپیچ در ژرفای سرد زمین فرو می رفت و هوا آن قدر سنگین بود که سرم گیج می خورد. پرسیدم: تا آخرش چقدر دیگر مانده؟... ماننا با بی خیالی گفت: دو برابر آنچه که تا به حال آمدیم! مغزم سوت کشید! دوباره پرسیدم: ته این پله ها چیز جالبی هست؟ ماننا زمزمه کرد: یک مجسمه ی عجیب! با چیزهای جالب دیگر! چشمانش از هیجان می درخشید. اما هیچ چیز جالبی, آن پایین, به چشم من نمی آمد! فقط پله بود و پله و... ماننا گفت: اگر حالت خوب نیست برگردیم... یکبار دیگر می آییم, تا تو آخرش را ببینی. فورا پذیرفتم و بازگشتیم! آنقدر حالم بد بود که فقط می خواستم هوای تازه بخورم. درست موقع بازگشت, به نظرم رسید, کور سوی نوری سبز رنگ در گوشه ای از انتهای پایین پله ها جرقاه ای زد! سرکی کشیدم, هیچ چیز نبود! خیالاتی شده بودم؟!... به هر حال, ما دوباره از همه ی پله های پایین آمده, با زحمت زیاد بالا رفتیم و یک ساعت بعد, از دهانه ی معبد خارج شدیم و به سوی کلبه بازگشتیم. ********** یک ماه گذشت و ما تا توانستیم جنگل را زیر و رو کردیم و از همه ی درخت ها بالا رفتیم و از همه ی رودخانه ها ماهی گرفتیم و در تمام چمن زارها دیویدیم. اما من از ترس آن هوای سنگین و حالت عجیبی که توی دالان بود, دیگر حتی به اصرار ماننا هم به آن وارد نشدم! | ||||||||
| |
| | #45 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش تاریخ تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
نوشته ها: 1,905
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : تاریک است حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز اما جدای از آن, آن قدر لذت می بردیم که صبح ها, زیر نور آفتاب بهاری, از گاوها شیر بدوشیم و بوی علف های تازه روییده ی کنار طویله در مشام مان بپیچد و گوسفند را توی دشت بپرانیم یا توی رود شنا کنیم. ظهر هم که می شد, به کلبه بر می گشتیم و هیکتانیس مهربان با ناهارهای خوشمزه در انتظارمان بود و بعد, تا غروب, با ایرج و اسفندیار و ماننا, توی جنگل پرسه می زدیم و جلوی لانه ی روباه های جنگلی, تله می گذاشتیم, تا شاید یکی از آن ها به دام بیفتد که هرگز هم نیفتاد! چرا که روباه های زرنگ, همبشه برای لانه هایشان دو تا سوراخ می کنند, تا در مواقع لازم از آن یکی بگریزند! شب ها پس از شام, مادربزرگ هیکتانیس برای مان آجیل و شربت و میوه های تازه ی باغ را می آورد, پوست می کند و به ما میداد. بعد تا نیمه های شب, کنار رختخواب هایمان, دستش را میزد زیر چانه اش و برای من و ایرج و ماننا, قصه می گفت. من هم لحاف کلفت پشمی, با رویه سبزِ نرم سوزن دوزی شده را رویم می کشیدم و گرمای مطبوعی همه ی وجودم را فرا می گرفت آخر, هنوز هوای شب جنگل, خنک بود. یک شب مادربزگ, قصه ای راستین برایمان گفت که این چنین بود: (( یکی بود یکی نبود, غیر از خدای مهربون هیچکس نبود... نخستین پادشاه انسان ها رد این سرزمین, مردی بود به نام کیومرس. او مردی بود با لباسی از پوست پلنگ که دوران سی یاله ی حکومت او آغاز تمدن در جهان شد, چرا که او مردمان را که رد غارها زندگی می کردند به دشت ها فرا خواند, ولی این کافی نبود! زیرا دیوان کوه و غولان دشت که موجوداتی قوی هیکل و درشت پیکر بودند, به جنگ با آدمیان پرداختند. آنها با ورود آدمیان به خاکهای حاصلخیز مخالفت می کردند و بهترین نقاط کنار رودها و مراتع بی پایان را برای خودشان می خواستند. به هر حال در زممان کیومرس کاری بیش از این انجام نشد تا نوبت رسید به پسر او که سیانک نام داشت. در دوره ی او, نبرد آدمیزاد با دیوها آغاز شد, نبرد دشوار که با شکست سنگین انسان ها و کشته شدن سیامک همراه گردید. دیوها, سراسرِ سرزمین های خوش آب و هوا را باز پس گرفتند و آدم ها دوباره به غارهای دورافتاده بازگشتند. مدتی گذشت, تا اینکه مردی از نوادگان سیامک به نام هوشنگ بپا خواست. او لشگر گران از آدمیزاد, فراهم کرد و به دشت حمله برد. نبردی خونین درگرفت و این بار دیوها به عقب رانده شدند و دشت ها قدم به قدم بیشتر در تصرف انسان در آمد. این را به شما بچه های گلم بگویم که دیوها تمدن عظیمی داشتند. آنها بسیار پیش از اینکه آدمیزاد به دشت بیاید و خانه بسازد و شهر بنا کند, فنون خانه سازی و حتی کاخ سازی را می دانستند!)) با این حرف, من و ایرج نگاهی به هم انداختیم و خاطرات روزهای زندگی در دشت پارسه و ماجرای کاخ دیوها در وجودمان زنده شد... مادربزرگ ادامه داد: (( به هر حال, هوشنگ شاه, دیوها را به عقب راند و چهل سال حکومت کرد. در زمان او آبادانی بسیاری در جهان شد, ولی دیو ها هنوز گاه و بی گاه, به سرزمین آدمیان حمله می کردند و غارت و وحشی گری می نمودند چرا که آنان دانشی بیشتر و سلاح هایی محکمتر از آدمیان داشتند. غروبی از غروبها که هوشنگ پادشاه, از شکار به خانه بر می گشت, ماری که چشمانی سرخ و بدنی سیاه داشت, برای گزیدن یکی از همراهان او از میان تخته سنگ ها بیرون آمد. هوشنگ شاه به سرعت, سنگی برگرفت و به سوی مار پرتاب کرد. سنگ به مار نخورد و مار به شتاب به لانه اش گریخت. اما معجزه ای رخ داد! سنگ بر سنگی دیگر خورد, جرقه ای برآمد و بر بوته ها افتاد. شعله ای ایجاد شد و نخستین آتش, برای آدمیزاد زبانه کشید! هوشنگ شاه به شکرانه ی پدید آمدن آتش, در برابر خدا] هفت شبانه روز, جشن برپا کرد و آن روز را جشن سده نامید. مردمان نیز شادی کردند و پیشرفت افزون شد. فلز از سنگ جدا و سلاح ساخته شد. اینک راه پیروزی بر دیوان آسان تر می گشت. فنون دوختن لباس های گوناگون و کشاورزی, گسترش بیشتر یافت و پختن غذاهای گوناگون رایج شد و صدها آبادانی دیگر برای آدمیزاد به وجود آمد تا اینکه هوشنگ شاه در گذشت و پادشاهی به فرزندش تهمورس رسید. | ||||||||
| |
| | #46 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش تاریخ تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
نوشته ها: 1,905
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : تاریک است حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز در آغاز سلطنت او, دیوها دوباره به آدمیان حمله ور شدند. آن ها گمان می بردند که با مرگ هوشنگ شاه, نیروی آدمیان کاستی گرفته است و آن ها می توانند انسان ها دوباره از زمین های حاصل خیز بیرون کنند. بنابراین به قتل عام نسل بشر دست گشودند و هر جا که آدمی می دیدند با قساوت, کمر به نابودی او می بستند, تا نسل بشر را از روی زمین براندازند و این چنین شد که تهمورس نیز کمر به نابودی دیوان بست و قسم خورد که تا نسل آن ها را برنینداخته, از پا ننشیند. لشکری بزرگ از انسان ها گِرد کرد و سلاح های محکم به ایشان داد و نبرد نهایی درگرفت... زمین از خون آدم و دیو آکنده شد و بسیاری از دو طرف کشته شدند. تهمورسِ دلیر به تمامی دشت ها و کوهستان ها و قله ها سرکشید و هر جا دیوی دید, از بین برد و هیچ رحمی به آن ها نکرد, تا یک بار برای همیشه آدمیزاد را از شر غارت و تباهی ایشان رهایی بخشد. تهمورس, سی سال پادشاهی کرد و در تمام این مدت به نبرد با دیوان مشغول بود. به همین دلیل به او لقب تهمورس دیوبند دادند. او دیوها را به تمامی کشت و نسل انسان را مستحکم ساخت. پس از او بود که پسرش جمشید, به پادشاهی رسید.)) من پرسیدم: یعنی الان دیگر هیچ دیوی روی زمین باقی نمانده؟... هیکتانیس پاسخ داد: آن طور که می گویند انگشت شماری از آنان هنوز در جنگل های شال البرز کو, به زندگی ادامه می دهند. اما تعداد آن ها آنقدر کم است که سالهاست دیگر به چشم نیامده اند. مادر بزرگ کمی فکر کرد و ادامه داد: آن طور که می گویند, آن ها قامتی دو برابر انسان و بدن هایی پر مو داشتند و خوی شان وحشی و زور بازویشان زیاد بود و دشمن نوع بشر بودند... یاد مجسمه ی بزرگ دیوی که در کاخ باستانی بود افتادم: چشمان درخشانی که از هوش حکایت می کرد, گرزی که در مشت داشت و تابلوی عظیمی که در طبقه ی دوم کاخ دیوها از ماجرای عجیب نبردهایشان پرده بر می داشت. مادربزرگ, قصه های بسیاری برایمان گفت. مثل قصهی شاهزاده ای که سوار بر اسب بالدار سپیدش به کاخ سنگی مرموز میان کوهستان می رسید, چشم هایش لبریز از خواب می شد و دنیای شیرین خواب ها می آمد و ماننا هر شب بهترین رویای من بود...: خودم را سوار بر مادیان سپید و بالدار روی ابرها می دیدم که آهسته بر جزیره ای کوهستانی, میان دریای آبی و آرام, فرود می آیم. کاخی بلند, از سنگ یکپارچه, در برابر من است. وارد کاخ می شوم. مجسمه ی مرد سنگگی, با گرز و کمانی در دست, به من زل زده است. چقدر شبیه خومنکه است! تاجی جواهر کاری شده بر سر پر مو و پشمش قرار دارد و با دست به سمت چپ اشاره می کند. آن جا آدم های زیادی توی تالار کاخ ایستاده اند: پدر و مادرم] کاوه, مهر, ایرج, اسفندیار, هارپاگ و مادربزرگ هیکتانیس. مردی پشت به من, کمی آن سوتر ایستاده است و با مرد دیگری سخن می گوید. زمانی که از کنارش می گذرم, بر می گردد و توی چشمان من زل می زند. خومنکه است! و عجیب آنکه بر شانه های او دو مار سیاه وجود دارند که تا به حا ندیده ام! و ناگهان از پلکان بزرگ انتهای تالار, شاهزاده خانمی بسیار زیبا و بلند قامت, با لباسی سپید و باشکوه, خرامان, فرود می آید. عطری مدهوش کننده از او بر می خیزد و همه به او خیره شده اند. پیش می روم و دست او را در دست می گیرم... او ماننا است! عجیب این است که با همین چهره ی کودکانه, مانند یک زن بزرگ در نظرم می آید! همه به ما ادای احترام می کنند. آیا من همان شاهزاده ای هستم که در آینده با این دختر زیبا ازدواج می کنم و خوشبخت خواهم شد؟! و آیا این همان کاخ آرزوهای مانناست؟... اما نگاه خومنکه بر من سنگینی می کرد و آزارم می داد... ********** صبح که از خواب بیدار شدم, هوا سرد و ابری بود. دنبال ماننا گشتم. به همه جای کلبه سرک کشیدم اما او نبود! مادربزگ ههیکتانیس را در حال دوشیدن شیر, در طویله یافتم, گفت: صبح زود, ایرج و اسفندیار,برای گردش در جنگل های دورتر رفته اند و تا غروب هم بر نمی گردند, ماننا هم گوسفندش را به جنگل برده است. کمی بعد, او را توی جنگل یافتم که روی کنده ی چوب تر و خزه بسته ای, نشسته بود و پاهای کوچکش را توی هوا تکان می داد و سر, پایین داشت, ماننا غمگین بود!... | ||||||||
| |
| | #47 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش تاریخ تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
نوشته ها: 1,905
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : تاریک است حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز مه سرد صبحگاهی, همه جا را آرام در خود فرو برده و قطرات شبنم, بر همه ی گلبرگ ها نشسته بود. کنار ماننا نشستم, لبان کوچکش را به تبسم گشود, اما نگاهش همچنان غمگین بود. پرسیدم که چرا ناراحت است؟ و او گفت که امروز, روز تولد اوست. با خنده گفتم: آخر اینکه ناراحتی ندارد! تازه بسیار هم جای خوشحالی است. ولی ماننا با اندوه آهی کشید, گویی می خواهد بگوید که من نمی فهمم او چه می گوید. سپس زمزمه کرد: درست در روز تولد من بود که ÷درم را بردند و به سیاهچال انداختند, تا وقتی که کشته شد و مغزش را به ماران خوراندند. بعد در حالیکه بغض, راه گلوی کوچکش را تنگ می کرد, ادامه داد: درست دو سال بعد, در همین روز تولد من, عده ای دیگر از سربازان ماردوش آمدند. آن ها مادرم را که ضعیف و فقیر بود, برای همیشه به سارداناال بردند... می دانی اردشیر! امروز من یازده ساله شده ام, ولی دلم شور می زند. یعنی هر سال این روز که می رسد منتظر یک اتفاق بد دبگر هستم! روز عجیبی آغاز شده بود. برای اینکه او را آرام کنم, از هز دری سخن گفتم. ماجرای کاخ دیوها و چگونگی دستگیری جاسوس ده را برایش بازگو کردم و وادارش کردم بخندد, اما او عمیقا تغییری نمی کرد و بعد عجیب ترین کلمه هایی را که تا به حال از زبان خودم نشنیده بودم, شنیدم! من با همه ی شرم و دلهره ی عمیقی که از بیان کلمات مورد نظرم داشتم بالاخر بر ترسم غلبه کردم و آن جملانی را که تا بحال -در تمام مدت دوستی ام با ماننا- توی دلم بود و نمی گفتم گفتم... من گفتم, دلم می خواد من آن شاهزاده ی رویاهایش باشم! و بعدها یعنی سال ها بعد که او می خواست, شوهری انتخاب کند... نمی دانم چرا حتی حالا هم زبانم از یادآوری آن ها می گیرد!... بله! من به او گفتم که می خواهم او بعدا که بزرگ شدیم, زن من بشود! و ما هم به گوشه ای بسیار دور از مردم برویم و دور از همه, کاخی را که او دوست داشت بسازیم و راحت و خوشبخت زندگی کنیم. ماننا, سرخ شد. او با هر کلمه ی من سرخ تر شد و من نیز همراه با او رنج می کشیدم. در دل, خودم را توجیه می کردم که بالاخره باید اینها گفته می شد و یا اینکه اصلا چرا باید از بیان احساسم دچار رنج و خجالت بشوم!... ماننا چند دقیقه ای را در سکوت گذراند که برای من مانند چند سال بود و من در آن مدت مدام توی دلم به خودم فحش می دادم که الان است که ناراحت بشود و یا یک سیلی آبدار, گوشم را نوازش بدهد و بعد هم, همه چیز را برای مادربزرگ تعریف کند و دیگر تا ابد با من سخن نگوید و زن من نیز نشود! ماننا زیر چشمی نگاهی به من انداخت, چند دقیقه ای رنگ به رنگ شد و نیم ساعت بعد, من و او با قهقهه های شادمان که این بار رنگ و بوی آشنا تری داشت در تالار جواهر ایستاده بودیم و برای هم می گفتیم که در آینده, چطور این همه ثروت را برای هم خرج خواهیم کرد! یله! ما دیگر به چشم دو نامزد جوان به هم نگاه می کردیم که حتی تا چند روز بعد, وقتی نگاه هایمان به هم بر می خورد, سرخی شرمی کودکانه در گونه هایمان می دوید! به نظر من او زیباترین و درخشنده ترین موجود روی زمین بود. اما هر بار که به پدر و مادرم فکر می کردم, خجالت می کشیدم. خدایا, من بدون آن ها, بدن اینکه حتی کوچکتریم مشورتی با ایشان بکنم, همسرم را - آن هم در دوازده سالگی- انتخاب کرده بودم! ولی فکر کردم, حتما وقتی خوشبخت شدم, آن ها, ایرج, کاوه و هیکتانیس و خلاصه همه را به کاخ خودمان خواهیم برد و به آن ها خوش خواهد گذشت! و با این فکرها, ذهنم آرامش می یافت و قانع می شدم!... وقتی ماننا, نخستین کلام را پس از درخواست من, در باره ی ازدواج, با مهربانی پاسخ داد, بهترین لحظه ی تمام عمرم بود! پس او دلش می خواست که زن من بشود! عجب خوشبختی بزرگی! آیا بهتر از این هم می شد؟! | ||||||||
| |
| | #48 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش تاریخ تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
نوشته ها: 1,905
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : تاریک است حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز ********** آن روز باران تندی بارید و ما در خانه ماندیم. اما چه مهم بود؟ من انتخابم را کرده و راضی بودم! ما در همان معبد, با هم قرارا گذاشتیم که تا جان در بدن داریم, مال هم و با هم باشیم و قسم خوردیم که این عهد, تا روزی که بزرگ شویم, بین ما بماند و هیچ کس از آن بویی نبرد. یعنی حتی در رفتارمان هم طوری نباشیم که کسی بفهمد. باید مانند همیشه مثل دو کودک معمولی که فعلا با هم همبازی هستند, می ماندیم. غروب, وقتی ایرج و اسفندیار از جنگل های دورتر بازگشتند, ایرج مرا کناری کشید و حرف های مهمی زد. حرف هایی که در ماه های گذشته, به خاطر غرق شدن در دوستی ام با ماننا, کمتر به گوشم خورده بود. ایرج گفت: در روستاهای اطراف, ماردوشان برای گرفتن مالیات آمده اند و دیر یا زود به اینجا هم سرک خواهند کشید. چرا که اصلا از سوی پادشاه, دستور آمده که مالیان این ناحیه را تا انتهای بهار, از همه بگیرند. زیرا خزانه ی پایتخت, سخت در مضیقه ی مالی ست! بی خیال گفت: چه مهم است! وقتی بیایند, مادربزرگ مالیات آن ها را می دهند و می روند. ایرج متفکرانه زمزمه کرد: اما ماردوشان هیچ وقت به حق شان قانع نبوده اند... هیچ وقت حتی به مالیاتی که به نظر ما حق شان نیست, راضی نبوده اند. آن ها چند ده و روستا را سر راهشان غارت و به زور دارایی مردم را تصاحب کرده اند. بعد سری به افسوس تکام داد و خاموش شد. شب وقتی همه به خواب رفتند, من زیر پنجره ی کلبه هنوز بیدار بودم و از توی رختخوابم به آسمان نگاه می کردم. ابرهای سیاه, آرام آرام کنار می رفت و ستاره های درخشان در آشمان پیدا می شد. صدای جیرجیرک های باغ و جنگل لحظه ای قطع نمی شد. مادربزرگ, خر خر آهسته ای می کرد و ماننا که ته اتاق, کنار او خوابیده بود, خودش را زیر لحاف پهن و صورتی هیکتانیس, فرو برده بود. آرام نفس می کشید و گاه در خوا, لبخندی بر لبانش نقش می بست. ایرج و اسفندیار هم کنار من, در خواب عمیق بودند و من که جایم میان همه بود, خواب به چشمم راه نمی یافت. برخلاف آرامش بیرونی, در درونم غوغایی به پا بود. گویی تمام افکار زندگیم, حالا یکباره بر مغزم, حمله ور شده بود و آن را از هر سو می فشرد. حالا پدرم کجا بود؟... مادرم چه می کرد؟... در دشت پارسه, چه می گذشت؟ کاوه چه کرده بود؟ اسیر و کشته شده بود یا در کوهستان مقدس به سر می برد؟... چرا از سوی مبارزین یا پدرم هیچ پیغامی برای ما نمی رسید؟! فکر کردم که ای کاش می شد که از تمام این مبارزات دست کشید اصلا چه فایده داشت؟! یک مبارزه ی بی سرانجام که آدم ها به هر دلیلی همدیگر را بکشند و بکشند و... اما پس ظلم چه می شد؟ اگر مردم برنخیزند, آژی دهاک به ظلم و بیدادش ادامه خواهد داد. اصلا چطور می شود در دنیایی که همه یا ظالم اند یا مظلوم و یا مبارز, آسوده زندگی کرد؟ یا بی خیال و بی طرف باقی ماند؟! شاید بهترین راه, کناره گیری از همه چیز و همه کس باشد؟ اینکه آدم برود, دور از همه, د یک کلبه ی بسیار دور افتاده, خودش بکارد, بپزد و کار کند اما این بیشتر, مثل راه حلی ست که کبک ها برمی گزینند تا آدم ها! پس برای آسودگی خود و بشریت چه راهی بهتر از مبارزه وجود داشت؟ آیا راه رسیدن ب آسودگی, با نابودی شخص ظالم, همسو و هم معنی بود؟ یا اینکه ماده دیو ظلم, پس از مدتی باز هم به شکلی دیگر, بارور می شد و دوباره نهال پیروزی مبارزه را از ریشه برمی کند؟!... ************** ماننا مرا توی یکی از اتاق های انتهای تالار, کشید و چند صندوق چوبی را جابجا کرد و یکی را از میان آن ها بیرون آورد. من روی سکوی مرمرین, کنار دیوار نشستم و نگاهش کردم. او گفت که می خواهد زیباترین و مرموزترین دارایی اش را به من هدیه کند. پس صندوقچه را روی زانوانم گذاشت و با هیجان در آن را برایم گشود. | ||||||||
| |
| | #49 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش تاریخ تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
نوشته ها: 1,905
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : تاریک است حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز یک خنجر زنگ زده ی آهنی, درون مخمل سبز و لطیف صندوقچه بود! خنجر اگر چه کهنه بود, ولی بسیار با دقت و ظرافت ساخته شده بود. تیغه ی پهن و خشمگین اش با وجود کهنه گی, هنوز هم تهدید کننده بود. دسته ی آهنی اش با شکل های عجیبی تزیین شده بود. با دقت آن را بررسی کردم. از پایین دسته ی خنجر, ده ها انسان, برده وار و خسته, گرداگرد کوهی -که همان دسته ی خنجر بود- بالا می آمدند. بر شانه ی هر یک, بار بزرگی, بسیار بزرگتر از جثه شان, قرار داشت و عده ای دیگر با شلاق های بلند بر سرشان می کوفتند, تا تندتر بروند. لحظه ای به ماننا نگریستم. با چشمان درشت و عمیقش, غرق تماشای من بود, می خواست بداند که در سرم چه می گذرد؟! مردان و زنان عرق ریزان از کوه, بالا می رفتند و بار می بردند. بر فراز کوه, اژدهایی سه سر و سه پوزه نشسته بود که تیغه ی خنجر از آنجا آغاز می شد و بالا می رفت. اما روی تیغه, کنده کاری های ظریف تری بود. مرد و زنی روی زانوان شان نشسته بودند و میان شان سه چیز بود: یک خنجر, یک کتاب و یک ستاره که در سویی بود و خورشید که در سویی دیگر قرار داشت. اما یک پیز دیگر هم بر فراز آسمان وجود داشت: یک نشانه... با کنجکاوی در آن علامت دقیق شدم. اما درست بر روی همان علامت, تیغه ی خنجر به شدت ساییده شده بود. تنها, خطوطی نا معلوم و گنگ بر جا بود که مرا به یاد هیچ چیز نمی انداخت... شاید روزگاری, در جنگی بزرگ,همین خنجر کوچک, ضربه ی گرزی سنگین را از سر صاحبش دفع کرده بود و ... ماننا زمزمه کرد: می دانی اردشیر! من در بین همه ی آنچه در این معبد است, این خنجر را که بیش از همه دوست دارم, به تو می دهم. می دانی چرا؟ با دست کوچک و ظریفش, مرد و زن روی تیغه ی خنجر را نشانم داد و گفت: روزی می فهمی, چرا این خنجر, مهمترین است! شب توی رختخوابم, وقتی که همه در خواب بودند, خنجر را از زیر بالشم درآوردم و به آنچه ماننا گفته بود, اندیشیدم. او می گفت که نقش های روی خنجر, معنای بسیار مهمی دارد! و او به زودی به من می فهماند که چه می گوید!... ولی من اصلا درک نمی کردم که او چه منظوری دارد؟! فردای آن روز بود که فصلی تازه در زندگی عجیبم, آغاز شد. مادربزرگ, اول صبح, با شیر, عسل , پنیر و نان تازه از ما پذیرایی کرد. بعد, ایرج و اسفندیار از من خواستند تا با آن ها به گردش در نقاط دورتر جنگل بروم و من پذیرفتم. ماننا اگر چه خیلی دوست داشت با ما بیاید, مجبور شد بماند و به مادربزگ کمک کند. درست موقع رفتن, ماننا, کنار گوشم زمزمه کرد: حیف شد, می خواستم امروز با هم به معبد برویم و بالاخره انتهای آن دالان را نشانت بدهم. گفتم: عیبی ندارد! فردا صبح این کار را خواهیم کرد. مواظب خودت باش ماننا و از اینکه نتوانستی با ما بیایی, خیلی ناراحتم... بعد سوار بر اسبم, به دنبال ایرج و اسفندیار که با غرولند, صدایم می کردند, تاختم. دو سه ساعت بعد, اسب هایمان را به درختی بستیم و در نقطه ای دور افتاده از جنگل, بی صدا -همان طور که بچه ها گفتند- روی یکی از تپه ها سینه خیز, جلو رفتیم. صداهای غریبی از زیر تپه می آمد, صدای خفیف ضربه زدن, فریاد زدن و... وقتی سرم را بر روی آنچه زیر تپه بود, چرخاندم, سرم گیج رفت. یک کوه عظیم و زرد بود. کوهی قد برافراشته و استوار که هزاران زن, صدها مرد, افسرده و خسته و گل آلود, بر آن, تیشه می کوبیدند و تکه های درشت سنگ طلا را داخل گاریهای چوبی می ریختند و به جایی پشت درخت ها می بردند و دقیقه ای بعد, با گاریهای خالی باز می گشتند. سربازان ماردوش, با بازوان ستبر و شکم سیر, شمشیری بر کمر و شلاقی سرخ در مشت داشتند. اما زره و کلاهخودشان در زیر آفتاب, برق نمی زد, کدر و کثیف بود. گویی سربازهای این معدن هم دل و دماغ پاکیزگی را نداشتند. ده ها سوراخ بر بدن کوه بود که هر کدام تونلی بود به درازایی نا معلوم, که بردگان بدبخت به آن ها فرو می رفتند و گاه به گاه عده ای, گاری بزرگ را هل می دادند و انبوه سنگ های طلا را خارج می کردند. زن ها شانه به شانه ی مردان جان می کندند و بر کوه تیشه می کوفتند و زنان دیگر نیز کمی آن سو تر, دیگ های سیاه و بزرگ روی کنده های آتش را با ملاقه های بلند چوبی هم می زندند که ظاهرا ناهار کارگران بود. ایرج کنار گوشم زمزمه کرد: اینجا یکی از معادن طلای سارداناپال است... سرم به دوران افتاد! پس سارداناپال این بود؟ همان جایی که مادر من و مادر ماننا در آن, اسیر ماردوشان بودند؟! آنقدر عمیق به این تابلوی متحرک رنج و درد انسان ها خیره ماندم, تا ایرج با آرنج به من زد و اشاره کرد که وقت رفتن است. همانطور سینه خیز, پس رفتیم و دقایقی بعد, سوار بر اسب هایمان, از راه باریکی که از میان درختان وحشی و خوشبخت می گذشت, به سوی کلبه ی هیکتانیس بازگشتیم. | ||||||||
| |
| | #50 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش تاریخ تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
نوشته ها: 1,905
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : تاریک است حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز تایپ این قسمت خیلی واسم سخت بود... واسه همین یکم تایپ کتاب عقب افتاد... خودتون بخونید می فهمید... در راه برگشت، ایرج که گویی حدس میزد من به چه فکر می کنم, گفت: اردشیر مادر تو و ماننا اینجا نیستند. آخر می دانی، معادن سارداناپال از این یکی که تو دیدی خیلی بیشتر است و راستش را بخواهی پیدا کردن یک نفر میان آنها، آن هم با این همه سرباز ماردوشی که مراقب اند، کار آسانی نیست. با اندوه سرم را پایین انداختم، ایرج که دید ناراحت شده ام, در حالیکه حین سواری دست روی شانه ام می انداخت، ادامه داد: ناراحت نشو رفیق! می شود کمی صبر و جستجو کرد، شاید بشود کاری کرد. اسفندیار گفت: ایرج راست می گوید، نگران نباش اردشیر! و ایرج دلداری ام داد: با یک نقشه ی حساب شده، به امید خدا، همه چیز درست خواهد شد... ما با تو هستیم، دوست عزیز! با خوشحالی به دوستان مهربانم نگاه کردم که صفا و محبت از حرف هایشان می بارید و از چشمان شان پیدا بود که برای خوشحالی من حاضرند هر کاری بکنند. برای لحظه ای از خودم خجالت کشیدم که در ماه گذشته، این همه راز های جالب را از آن ها پنهان کرده ام! رازهای معبد جواهر و ماجرای عشق من و ماننا! و خلاصه راز خنجر باستانی که هدیه گرفته بودم. با این توجیه که خود ماننا از من قول گرفته تا رازهایش را افشا نکنم، کمی آرام شد و پنهانی، خنجر یادگاری را زیر پیراهنم فشردم. ناگهان دود غلیظ و سیاهی جلوی چشمم را گرفت!... دود از پس درخت ها بر می خاست. اسفندیار و ایرج را دیدم که به تاخت رفتند! من هم سرعتم را بی اختیار تند کردم. دود از ایی، پایین تپه ها بلند می شد. با سرعت هر چه تمام تر تاختیم و من ناگهان... کلبه ی هیکتانیس... را در زیر تپه دیدم!... شعله های سرخ، از کلبه ی مادربزرگ زبانه می کشید! این کلبه ی زیبای مادر بزرگ بود که در میان مرغزار سبز، در آتش می سوخت! با ترس، افسار اسب را کشیدم. چند مرد سیاهپوش قوی هیکل، سوار بر اسب سیاه، به دور کلبه می چرخیدند. چند مرد سیاه پوش دیگر، گاو و گوسفندها را از طویله بیرون کشیدند و من دیدم که یکی از آن ها سوار بر اسبش، چرخی به دور طویله زد و مشعلی را که در دست داشت، بر سقف چوبی آن پرتاب کرد. لحظه ای بعد، مردی دیگر از پس کلبه بیرون آمد. مشتی موی قهوه ای در چنگال پلیدش می فشرد و دخترکی که صاحب موها بود، جلوی پای رییس سواران به زانو در آمد. سربازان دیگر، پیرزن را با شلاق و به اجبار از کلبه بیرون کشیدند و جلوی مرد سرخ پیکر انداختند! من به سوی آن ها بال بر کشیدم! این چه بود که اتفاق می افتاد؟! دستان اسفندیار، در هوا مرا گرفت و از اسب پایین کشید و لای علف ها پنهان کرد. ایرج هم به سرعت، اسب ها را لای درختان پشت سرمان برد، تا صدا نکنند. به زور و تقلا، خودم را از میان دستان اسفندیار بیرون کشیاندم و به سوی ماننا جهیدم. اما او دوباره مرا گرفت و با زور بیشتری لای بوته ها چپاند. دهان سوار ماردوش را دیدم که به کلامی تند، جنبید و هیکتانیس، تفی بر چکمه ی او انداخت. مرد اشاره ای کرد. برقی در هوا جهید و بر سینه ی ماننا نشست! ماننای من؟... ماننای کوچک من؟! او با سینه ی سرخ به میان علفزار افتاد. بر همان جا که تا امروز صبح، با گام هایش به شادی طی می کرد... بر همان جایی که کودکانه بر آن می دوید، می دوید و جست و خیز کنان، دنبال پروانه ها و لانه ی روباه ها می کرد... حالا او با همه ی رازهای بزرگش بر علفزار می افتاد، با پیراهن سپیدش که حالا سرخ سرخ بود!... چشم و صورتم از اشک می سوخت، گویی آتش از چشمان زبانه می کشید. آیا این ها واقعی بود؟... لحظه ای دیگر، چکمه ی سرخ، بر دهان مادر بزرگ فرود آمد. بر همان دهان پر از قصه و لبخند. نیزه از جایی دیگر، از پشت، کمرش را شکافت و شمشیری سینه اش را! ایرج غرق در اشک و اسفندیار پر از خشم و فریاد، مرا روی علفزار نگه داشته بودند و دهانم را می فشردند، مبادا فریادی بیاید و ما را نبز بیایند. گاو گوسفندها، مرغ و خروس ها و کوزه های گندم و برنج را از طویله و مرغدانی و انبار درآوردند و بار یک گاری بزرگ کردند. دقایقی بعد، صد سوار ماردوش به دنبال رییس سرخ پوششان، با هر آنچه بردنی بود، در میان درخت های وحشی ناپدید شدند و آتشی بر زندگی ما جا گذاشتند. مادربزرگ مرده بود!... ماننا نیز!... دختر آرزوهای من... دختر آینده ی من!... | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| آرمان, آرين, آقاي, از, اژدها, تایپ, كاخ, من, پارسيان |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| در مه | آرمان ميرهاشمي | م.ن | داستان های کوتاه و حکایات | 0 | ۱۸ فروردين ۱۳۹۰ ۰۷:۰۷ بعد از ظهر |
| تیک تاک تیک تاک بهار | آرمان اعتمادی | م.ن | داستان های کوتاه و حکایات | 1 | ۸ فروردين ۱۳۹۰ ۱۰:۰۹ بعد از ظهر |
| قبر خالى | شقايق آرمان | بهارجون | داستان های کوتاه و حکایات | 2 | ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ ۰۸:۲۴ قبل از ظهر |