ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان الهه عشق من | busy کاربر انجمن - صفحه 6
asiatech



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
10. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    1 10.00%
  • 15 تا 20

    2 20.00%
  • 20 تا 25

    2 20.00%
  • 25 تا 30

    1 10.00%
  • بالای 30

    4 40.00%
صفحه 6 از 11 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 107
  1. Top | #51

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,531
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    رویا
    تشکر از کاربر
    6,645
    تشکر شده 9,752 در 1,476 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بازم هیچی نگفتم...
    تو-باشه حرف نزن...ولی اگه مشکلت بی بخاریمه که امشب حلش می کنم...
    دست از تلاش برداشتم و سعی کردم حرفی رو که زده بودی بفهمم...
    تو-چی شد؟ادامه بده...
    -نخیر...مشکل بی بخاریت نیست سونای بخار..مشکل عمه اته...
    تو-آها...یعنی می خوای به حرفش جامعه عمل بپوشونی؟
    -آرش...
    به زور تو بغلت چرخیدم و به چشمات زل زدم...
    -خیلی بی شعوری..من کی همچین حرفی زدم...چی شده تو امشب مثله بخاری شدی؟بی ادب...
    تو-چون دیگه خیالم راحته مال خودمی؟
    -اولا مگه من موبایلم که مالِ تو باشم..دوما از دیروز مگه زنِ یکی دیگه بودم؟
    تو-خیر...شما از دیروز هم زنِ بنده بودی...ولی نمی دونم چرا نمی تونستم زیاد بهت نزدیک بشم...
    -پس لطف کن امشبم مثله بقیه ی شبات باش ...
    تو-نه دیگه نشد..امشب عمه ام راه و برام باز کرد..یعنی فکرم و باز کرد...
    -خیلی بی ادبی...
    تو-آلزایمر داری؟دو دقیقه پیشم همین و گفتی..
    -آرش تو هم می شنوی؟
    تو-چی رو؟
    -صدایی که از بیرون میاد...نکنه دزد باشه..
    تو-نه..
    -چرا گوش کن...
    تو-من که نمی شنوم ولی حتما گربه است..
    -نه بابا ..اگه گربه بود تا الان صدا قطع می شد...
    تو-بیا ببین..
    من و ول کردی و آروم از جات بلند شدی و پرده رو زدی کنار و به من اشاره کردی که یعنی بیا...
    همین طور که از جام بلند می شدم یک دفعه دویدم سمتِ درو بازش کردم و رفتم طبقه ی بالا تو اتاقت و در و بستم...با این که فقط از دستت در برم گفته بودم صدا میاد ولی هنوز از حرف خودم که نکنه دزد باشه می ترسیدم ..مخصوصا وقتی تو تاریکی تکیه ام و دادم به در و برگشتم چشمام تو دو تا چشم قفل شد...اون جا بود که سریع در و باز کردم و اومدم دنبالت که با دیدنت خودم و پرت کردم تو بغلت و به زور گفتم دزد...
    تو هم همین طور که من و از زمین بلند می کردی رفتی تو اتاق و چراغ و روشن کردی؟
    تو-کو؟
    -همون جاست؟
    تو-من که نمی بینم...
    آروم برگشتم و به هون جایی که دفعه ی قبلی چشمم افتاده بود به یک نفر نگاه کردم...
    باورم نمی شد..آروم رفتم جلو و نشستم جلو عکس...یک عکس یک متر در هفتاد رو ام دی اف بود...یکی از عکسایی که برای عروسی شیوا گرفته بودیم....عکس قدی بود و تو از پشتِ سر دستات و دور بازوهام حلقه کرده بودی و سرت و کنار سرم چسپونده بودی و چشمات به روبه رو خیره بود و منم با دو تا دستم دستات و گرفته بودم و چشمام و بسته بودم....
    تو-به صد و ده زنگ بزنم؟
    -برای چی؟
    تو-آخه دزدارو دستگیر کردی..
    در حالی که سعی داشتم بلند نخندم گفتم..
    -نه به صد و پونزده زنگ بزن...
    تو-برای چی؟
    -چون یکیشون داره از خوشحالی غش می کنه....چرا بهم نگفتی عکسارو تحویل گرفتی؟
    تو-خیره سرم می خواستم سورپرایزت کنم...نمی دونستم انقدر فضولی...
    -فضول خودتی و عمه ات...
    تو-اگه به عمه ام نگفتم...می شناسیش که منتظر بهانه اس...
    -آلبومم گرفتی؟
    تو-آلبومم چی؟آها...آلبوم عمه ام در حال داد زدن...نه هنوز نیومده..یادت باشه فردا از سی دی فروشی بپرسیم اومده بانه؟
    -مسخره ام می کنی؟
    تو-من علط بکنم..
    -آلبوم و گرفتی یا نه؟
    تو-آره خانم خانما..ولی دستِ مامانه..یعنی اون گرفته نمی دونم الان کجاس؟
    -وای آرش عاشقتم...
    تو-جدی

    -آره....واقعا عاشقتم...
    تو-باید ثابت کنی....
    تازه یادم اومد برای چی فرار کردم از دستت بالا...
    -آرش...
    تو-بابا ما از خیره بابا شدن گذشتیم...اگه الان ازت این و بخوام می ری تو اتاقِ مامانم می گی دزد...پررو رفته کناره مامانتم خوابیده....
    خندم گرفته بود...
    -پس چی کار کنم؟
    تو –آها ..چیکار کنی...
    صورتت و آوردی نزدیکِ صورتم و لبات و غنچه کردی و منم از خدا خواسته صورتم و چسپوندم به لبات...
    -آرش...
    تو-جانم؟
    -درجه حمومتون و زیاد می کنی؟
    تو-می خوای بری حموم...
    -نه می خوام آشپزی کنم...
    تو-نه...
    -چرا؟
    تو-چون باز نگاهت تو آینه می افته به خودت داد می زنی آرش دزد...بعد دیگه زشته من بیام تو حموم تورو از دستِ اون دزدِ خبیث نجات بدم..
    -آرش...الان میام خفه ات می کنم..
    تو-گوش کن...صدای اذونِ...خدا داره صدامون می کنه..باریکلا دختره خوب ..بدو برو نمازت و بخون...
    صدای اذون به بحثمون خاتمه داد و هر دو رفتیم تا نمازمون و بخونیم...
    ده روز بعد از روزِ عروسی یعنی درست پونزده ام و شهریور ما راهی تهران شدیم...مثله همیشه دوتایی..ولی این دفعه دیگه تو دلم برای این که قراره ازت جدا بشم عزا نگرفتم...جاش یک احساسِ خوبم داشتم...یک احساسِ خوب کناره یک دلهره...می ترسیدم از این که باید یک خونه رو اداره کنم..البته برای کسی مثله من هم که زیاد سابقه کارای خونه نداشت ترس یک چیزه کاملا عادی بود...
    تو-مریم؟
    -بله...
    تو-کجایی تو؟
    -همین جا...کجا باید باشم...
    تو-نیم ساعته هواپیما واستاده اون وقت تو می گی همین جایی؟
    گنگ بهت نگاه کردم ....
    تو-خدایا به دادم برس با اینی که انداختی تو دست و بالمون...
    -اووو..درست حرف بزن....
    وارد فرودگاه که شدیم هنوز گیج بودم برای همینم اون حرف و زدم...
    -آرش میشه تاکسی بگیری؟من حوصله اتوبوس ندارم...
    دستات و گرفتی رو به آسمون و زیر لب یک چیزایی گفتی....
    -میشه بگی داری چیکار می کنی؟
    تو-دعا...
    دوباره به کارت مشغول شدی...
    -دعا برای چی؟
    تو-برای تو...
    -چرا چون می گم حوصله ندارم..تو به جایی که بری برای من دعا کنی برو یک ماشین بخر که مجبور نباشیم...
    حرف تو دهتم ماسید..خیر سرمون الان یک ماشین داشتیم..یک دویست و شیش ..قرار بود دوستِ بابات ماشین و بخره و تحویل بگیره و بذاره تو فرودگاه و سویچ و برای ما بفرسته مشهد تا سرِ عقد بابات بهت کادو بده...
    تو-حالا دلیلِ دعام و فهمیدی؟
    -آره ...ادامه بده....خیلی محتاجیم به دعا...
    تو-باز خدارو شکر خودتم می دونی...
    سویچ و از تو جیبت درآوردی و رفتی سمتِ یک دویست و شیشِ یشمی....
    -اینه؟
    تو-آره...
    -وای چه نازه...
    با شوق و ذوق چمدونا رو گذاشتیم صندوق عقب و خودمونم سوار شدیم...
    -این جوری نمی شه باید سور بدی...
    تو-سورِ چی رو؟ماشین؟
    -آره دیگه...
    ویرایش توسط busy : 1391,05,23 در ساعت ساعت : 05:05



  2. Top | #52

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,531
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    رویا
    تشکر از کاربر
    6,645
    تشکر شده 9,752 در 1,476 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    تو-هر موقع تو سورِ اون سرویس و دادی منم بهت سور میدم...
    -وا سرویسِ من قیمتش یک چهارم ماشین تو هم نمی شه...
    اون موقع قیمت ِ طلا مثله الان انقدر بالا که نبود..حقم داشتم...
    تو-خیر...ناهار مهمون شماییم...باید هنرِ کدبانوییت و در دید بذاری...
    -باشه..در بیمارستان منتظر شما هستیم...
    تو-جدی؟
    -من با کسی مخصوصا تو شوخی ندارم...
    تو-باشه..اشکال نداره...زنمی دیگه...
    در کمالِ تعجبِ من رفتی خونه ی خودمون...تو دلم گفتم باشه بچرخ تا بچرخی آرش خان...
    ماشین و بردی تو پارکینگ و تا پیاده شدیم دو تا دختر جوون که داشتن تو حیاط می دویدن اومدن نزدیک...
    دخترا-سلام...
    سلام کردیم و با تعجب بهشون نگاه کردم که یکیشون گفت...
    -من دختره دکتر هستم و همسایه ی بغلی شما...ایشونم(به دختره دیگه اشاره کرد)عروس گلمون هستن و همسایه ی دیگه امون...شما هم حتما مریم جان و آرش خان هستین...
    -بله..ولی شما اسمتون و نگفتین...
    دخترِ دکتر-بله..ببخشید..من ارغوان هستم و ایشونم سارا...
    خوشحال بودم که دوتا تقریبا دوست پیدا کردم....
    -ببخشید شما تنها زندگی می کنین؟
    ارغوان-نه...برای چی؟
    تو-آخه به ما گفتن هیچ کدوم از بچه های دکتر ازدواج نکردن و دکتر می خواد دو تا از خونه ها رو رهن بده...
    ارغوان-راستش یک دوسالی بود که من و برادرم از سارا و برادرش خوشمون میومد ولی بابا مخالف بود..آخرم با کمکِ مامان رای بابارو زدیم و اینه که بابا از رهنِ اون یکی خونه منصرف شده و ما هم مشغول آماده کردن خونه ها شدیم...چون فکر کنم اگه کمتر جلو چشم بابا باشم بهتره ...
    دخترای مهربونی بودن زود باهاشون صمیمی شدم ...یعنی در همون دیدار اول شروع کردیم دور حیاط راه رفتن و از خودمون گفتن که آخر سارا تو رو به یادم آورد..
    سارا-ارغوان جون فکر کنم بهتره بذاریم مریم بره..از وقتی اومده گرفتیمش به حرف...
    -آره راست می گی ساراجون..فعلا خدافظ بچه ها...
    اومدم بالا و در زدم...یک تی شرت و شلوار ورزشی که معلوم بود برای خونه اس تنت بود...
    درو که باز کردی یک دستت و تکیه ی بدنت کردی و به یک گوشه ی در تکیه دادی و راه و به روم بستی...
    -سلام...
    تو-وعلیک..
    -نمی ری کنار؟
    تو-نچ...
    -چرا؟
    تو-چون زنم نیومده من و یادش رفت...
    -الهی بگردم کوچولو...
    تو-آره راست می گی من کوچولو...اگه تونستی این کوچولو رو از جلوی راهت بردار...
    از گردنت آویزون شدم و بوست کردم...در حالی که تو هم داشتی من و بغل می کردی تا کسی مارو نبینه چرخیدی و من و آوردی تو خونه و در و بستی...
    -دیدی چه شکلی کوچولو رو از جلو راهم برداشتم...
    تو-خیلی نامردی...دیگه نمی تونی از دستم فرار کنی...واستا ببینم...
    دویدم تو اتاق و در و قفل کردم..با خیال راحت در کمدی رو که توش پر بود از لباسایی که یک کدومش رو هم من قبلا ندیده بودم و مامان گرفته بود باز کردم و انتخاب کردم و رو تخت دراز کشیدم...تازه داشتم اتاق و می دیدم...بالای تخت حالا همون عکسِ ام دی اف بود و کنار تخت روی پاتختی یک آباژور شیک که یک دختر با موهای بلند روی اسب بود ؛ بود....روی میزِ آرایش یک ده تا ادکلن نو که حتی بوشون هم نکرده بودم رویِ رومیزی قرمز بود...رومیزی از ستِ رو تختی بود...یک غلت زدم و آباژور و روشن کردم...نورش قرمزِ ملایم بود و با رو تختی همخوانی کامل داشت...
    تو-مریم خیال نداری بیای بیرون؟
    با صدات به خودم اومدم و به ساعتِ بالای آینه نگاه کردم...ساعت سه بعد از ظهر بود..احتمالا یک چرت زده بودم...
    -نه..
    تو-چرا؟
    -چون تو من و می خوری...
    تو-مگه من آقا خرسه ام..
    -ای کاش آقا خرسه بودی...
    تو-باشه قول می دم تو رو نخورم به جاش غذایی رو که درست قراره بکنی رو بخورم...
    تازه یادم افتاد از وقتِ ناهار گذشته و برای همینه که این قدر گشنمه...آروم بلند شدم و جلوی آینه واستادم و موهای بهم ریخته ام و شونه کردم بستم و اومدم بیرون....

    انتظار داشتم با یک قیافه طلبکارانه منتظرم باشی و شروع کنی به دعوا کردنم ...ولی بجاش دیدم یک سفره انداختی رو زمین و دو تا بسته پیتزا هم وسطه سفره است...غذا سفارش داده بودی...برای یک لحظه دلم برات سوخت...
    تو-خوابیده بودی؟
    -آره..چرت زدم...
    تو-برو دست و روت و بشور بیا ناهار بخور...
    یک سری تکون دادم و رفتم تو دستشویی...حوله نو، مایع دستشویی خوش بو، خوش بو کننده که کنار آینه بود...تازه داشتم لذت خونه ی نو رو حس می کردم...
    ناهار و انقدر گشنه بودم که نفهمیدم چه شکلی بخورم...بعدش طبق چیزایی که قبلا دیده بودم بلند شدم ظرفارو بردم تو آشپزخونه و منتظر شدم تو بری بخوابی..ولی نرفتی و من کارم و شروع کردم...ظرفای نو، پیشبند،یخچال، گاز..همه و همه آدم و سرِ شوق میاورد تا دل از کار خونه نکنه و بخواد آشپزی کنه...کارم که تموم شد رفتم سرِ کیفم که قرار بود یک نقشه رو که آقای نادری بهم داده بود بررسی کنم و از توش در آوردم و رفتم تو اتاقِ کار...
    یک تختِ یک نفره با رو تختی لیمویی...میزه کار خودم با یک چراغِ مطالعه ،یک کامپیوتر که روی میزه خودش بود ..کنارِ میزه کامپوتر هم وسایل نقاشی من و اون طور تر کتابخونه...رفتم کنارِ کتابخونه تا ببینم چه کتابایی داره که دیدم همه برام جدیده ..اومدم برم به نقشه برسم که یک چیزی من و سرجا میخکوب کرد...یک قابِ شعر کنار کتابخونه...بهش دقیق شدم و سعی کردم شعرو که با خطِ تحریری نوشته شده بود بخونم...همون شعر فروغ بود که شبِ خواستکاری بهم داده بودی...
    -آرش...آرش بیا..
    تو-چیه؟باز دزد پیدا کردی؟
    -خودت و مسخره کن..
    با غر غر بلند شدی و اومدی کنارم..
    تو-هان؟چیه؟
    -این از کجا اومده؟
    تو-این قابه؟
    -آره دیگه....
    تو-دایی نوشته...گفت یک شعر بده برای یادگاری تو خونه اتون ...منم این و دادم...بده؟
    -نه...
    تو-پس با اجازه...
    -کجا؟
    تو-تلویزیون..وسطه فیلم بکش بکش مارو کشوندی ...اه...
    دوباره رفتی و من دیگه واقعا شروع به کار کردم...گذر زمان و نفهمیدم و وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت هشتِ شبه...از اتاق که اومدم بیرون دیدم چراغا خاموشه و در اتاق خوابم بسته اس..آروم در و باز کردم که دیدم خوابیدی...
    با این که خوصله ام داشت سر می رفت بازم دلم نیومد بیدارت کنم..تو فکر این بودم که چیکار کنم که صدای در اومد...
    -بله؟
    ارغوان-مریم جون..منم ارغوان...
    در و باز کردم که دیدم ارغوان با یک قبافه ی بهم ریخته پشتِ دره....
    -سلام...
    ارغوان-سلام..خوبی؟ببخشید مزاحم شدم..از صبح تا حالا دارم اسباب اثاثیه می چینم..دست تنها..دیوونه شدم والا....
    -کمک می خوای؟
    ارغوان-خوشم میاد دوزاریت زود میوفته...
    -وایستا الان میام...
    ارغوان-آرش خان ناراحت نمی شه؟
    -خوابه...
    ارغوان-الان؟
    -آره...خسته بود...
    ارغوان-پس من رفتم در خونه بازه بیا...
    -چشم...
    لباسام و عوض کردم اومدم برم که یاه خونه ی حسنا اینا افتادم...رویه یک کاغذ نوشتم من رفتم خونه ی ارغوان و کاغذ و گذاشتم زیره دستت و رفتم خونه ی ارغوان...
    بعد از یکم حرف زدن رفتیم سراغِ اتاق خوابش...خونه اشون جفتِ خونه ی ما بود ..وسایلاش هم شیک و همه درجه اول بود...یکم که گذشت فوضولیم گل کرد و سوالم و پرسیدم..
    -ارغوان جون چی شد که بابات با ازدوجت مخالفت کرد؟
    انگار همین یک سوال کافی بود تا سفره دلش پهن بشه...
    ارغوان-تو بگو چرا؟...بابای من دکتره متخصصِ چشم و کارش تو ایرون یکه...درآمدش بد نیست..ولی اهلِ تجمل و این حرفا نیست و الا الان این خونه امون نبود..باور کن با هر ماه کار کردن بابام می تونیم دو تا ساختمون مثله این و بخریم ..ولی بابام معتقده همون قدر که برای زندگی بس باشه و آدم راحت باشه بسه....مارو با این فرهنگ بزرگ کرد..منظورم از ما من و ارسلانه...بابام با دوستاش خیلی گرم و صمیمی می گیره...معمولا هر چند وقت به چند وقت باغِ یکی یا دعوتیم یا دعوت می کنیم...همیشه یک عده مشخص از بهترین دکترا ...تا این که یک روز یکی به جمعمون اضافه شد...خانواده سارا اینا...سارا و برادرش سهند...به نظره بابا خانواده خوبی بودن ولی نه اون قدر که به جمعه ما بیان..آخه یکی از دکترای دیگه اونارو دعوت کرده بود...منم دورانِ دبستان و تا دبیرستان خارج بودم و وقتی اومدم برای دبیرستان تو یکی از مدرسه هایی ثبت نام شدم که همه ی بچه های پولدار و بی جنبه دانش آموزش بودن...اون روزم که سارارو بعد از چهار سال دبیرستان دیدم به نظرم خانم اومد ...برعکس دخترایی که تا به اون روز دیده بودم کوچکترین فیس و افاده ای تو کارش نبود...این بود که باهم دوست شدیم و از اون جایی مه رشته ای دوتاییمون تجربی بود برای کنکور با هم خوندیم و رفت وآمدمون بیشتر شد..باید بگم از همون روزِ اول سهند دل من و سارا دله ارسلان و برد..بابا هر وقت حرف ازدواج و پیش می کشید ما مخالفت می کردیم تا روزی که بهش گفتیم ما از این خواهر و برادر خوشمون اومده..
    ویرایش توسط busy : 1391,05,23 در ساعت ساعت : 05:27


  3. Top | #53

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,531
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    رویا
    تشکر از کاربر
    6,645
    تشکر شده 9,752 در 1,476 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام..
    من بازم اومدم...
    امشب خیلی سریع پیش می ریم...
    ×××××××××
    حرف ازدواج و پیش می کشید ما مخالفت می کردیم تا روزی که بهش گفتیم ما از این خواهر و برادر خوشمون اومده..اون جا تازه کنکور و داده بویم و هنوز نتیجه اش نیومده بود....هر کار کردیم بابا می گفت اینا در حد خانواده ما نیستن ...حالا ببین ..از یک ور مارو ساده بار آورده بود و انسانیت یادمون داده بود..از یک ورم می گفت اینا در حد ما نیستن...نمی دونم دلیل مخالفتش چی بود...سهند دندانپزشکی می خوند و سارا هم با من پزشکی قبول شد ...من و ارسلان هم پامون و کردیم تو یک کفش که الا و بلا همینا...اوایل مخالف بود ولی بعد یواش یواش نرم شد...به قول مامان تو جنگِ رو در رو مرغا ما و بابام که دوتایی یک پا داشتن آخر مرغِ بابام زمین خورد...یک هفته پیش عقد شدیم و چون الان وسطِ تحصیلاتمون و مامانم می گه باید از جلو چشم باباتون دور باشین تصمیم گرفتیم زود تر بیایم سرخونه و زندگی خودمون...
    اون شب انقدر سرم با ارغوان گرم شده بود که گذرِ زمان و احساس نمی کردم...وقتی به خودم اودم دیدم ساعت یک و نیمه...سریع ازش خدافظی کردم و برگشتم خونه....فکر می کردم الان نگران شدی..ولی وقتی یکی از چراغا رو روشن کردم دیدم خوابیدی...منم که هنوز خسته بودم معطل نکردم و بعد از عوض کردن لباسام گرفتم خوابیدم..از خستگی هنوز سرم و نذاشته بودم که پادشاه هفتمم خواب دیدم...
    صبح با صدای یک آهنگ از خواب بلند شدم...غلت که زدم دیدم نیستی و از خواب بلند شدی...یکم دقت کردم ببینم صدای چیه؟یک آهنگِ آشنا بود و صداش بلندِ بلند...تا یکم فکر کردم که صدای خواننده بلند شد ...
    جانِ مریم چشماتو واکن
    سری بالا کن
    دراومد خورشید شد هوا سفید
    با تعجب اومدم بیرون..دراتاق بسته بود و وقتی بازش کردم از تعجب می خواستم شاخ دربیارم...اول این که این آهنگ دوم نور آفتاب که از پرده گذشته بود و کلِ پذیرایی یا همون هال و روشن کرده بود و سوم کیکی که روی میز ناهارخوری بود و چهارم بوی گلِ مریمی که کنارِ کیک بود....
    کیک؟برای چی بود و آهنگ جانِ مریم؟
    اون روز شونزدهم شهریور یعنی روز تولدم بود...باورم نمی شد که تو یادت باشه....می خواستم از خوشحالی بال در بیارم که با صدات تا سکته پیش رفتم...
    تو-به به سلام ..
    -سلام..
    تو-قیافه رو...چرا این شکلی تو؟برو یک آبی به دست و صورتت بزن...
    یک سری تکون شدم و بعد که برگشتم دیدم یک صبحانه مفصلم درست کردی....
    با خنده و مسخره بازی صبحانمون و خوردیم و کیک و بریدیم...
    تو-الان تو نمی خوای سراغِ یک چیزی رو بگیری؟
    -چی؟
    تو-به خانم و...هنوز خوابه....
    رفتی و اتاق خواب و از همون جا تقریبا داد زدی...
    -مریم چشمات و ببند..
    بی چون و چرا طبعیت کردم...
    -بستم..
    تو-مطمئن؟
    -آره...
    صدای قدمات و شنیدم و بعد کنارم نشستی و بعد آروم بوسم کردی...چشمام و باز کردم که اعتراض کنم بگم حالا اگه می دیدم چی می شد که حرف تو دهنم ماسید....
    یک جعبه کادویی کوچیک جلوم گرفته بودی...رو هوا قاپیدمش و بازش کردم....
    یک گردنبند طلا سفید با یک فیروزه مربع شکل..درست از سرِ حلقه ی نامزدی...
    -این چقدر شکلِ حلقه های نامزدیمونه...
    تو-خب از سرِ همونه دیگه...
    -از کجا آوردی؟
    تو-کتابفروشی...
    -بامزه...خندیدم...
    تو-آخه سوالا می پرسیا از طلافروشی دیگه...
    -منظورم اینه چه شکلی تونستی پیدا کنی...
    تو-آها..خب از اول بگو...همون روز که تو حلقه هارو انتخاب کردی حسنا گفت اینم بردارم و بعدا بهت بدم...
    -ای حسنای کلک...
    تو-ناراحتی برم پس بدم...
    -متاسفم آقا...هدیه داده شده پس گرفته نمی شود...
    تو-نه بابا...
    -به جانِ تو...
    شونه هاتو بالا انداختی و رفتی پایه تلویزیون....منم بلند شدم رفتم سراغِ نقشه...
    تو-مریم؟
    سرم و بالا آوردم و دیدم تو چارچوبِ دری...
    -هان؟
    تو-ناهار چی داریم؟
    -گشنه پلو با خورشت دل ضعفه...

    تو-جانم؟
    -گشنه پلو با خورشتِ دل ضعفه...
    تو-مگه خونه ی باباتی که انگار نه انگار...
    -خب؟
    تو-الان که به بادِ کتکت گرفتم بعد بگو خب...
    -خب؟
    تو-مریم دارم باهات جدی حرف می زنم...
    -خب آخه کی روزه تولدِ زنش بهش می گه گشنمه؟
    تو-من..ای بابا یک روز باید سور بدی...یک روز تولد خانمه..یک روز...
    -اصلا من چرا باید درست کنم؟
    تو-چون تو زنِ خونه ای...
    -بعد مردِ خونه چی کار باید بکنه؟
    تو-دنبال یک لقمه نونِ حلال بره...
    -فعلا که منم دنبال یک لقمه نونِ حلالم و مردِ خونه به حساب میام...
    تو-چه جالب...این خونه دوتا مرد داره...ولی آخر از گشنگی می میرنا...
    -خب از اون جایی که من توکار و درآمد با تو شریکم تو هم باید تو کار خونه با من شریک شی..
    تو-اگه نشم؟
    -از گشنگی می میری...
    تو-مرسی از درخواستت...فکر کنم راه اول و باید انتخاب کنم...
    -آها...حالا شدی پسر خوب....
    یک آه بلند کشیدی و با هم راهی آشپزخونه شدیم...به کمکِ کتاب ِ آشپزی و با هزار زور و بعد از سه ساعت قورمه سبزی درست کردیم...یکم که ازش خوردم به نظرم یک مزه ای می داد...ولی هیچی نگفتم و هرجوری بود تا آخرش و خوردم...تو هم به روی خودت نیاوردی....
    اون روزم گذشت...روز تولدمم گذشت...مثله تمام دیروزهایی که گذشت....با نزدیک شدن مهرماه سرماهم بیشتر گرم شد...دیگه هم دانشگاه و هم شرکت و همم کارای خونه...اونم برای ما دوتا که هیج تجربه ای نداشتیم...چقدر غذا سوزوندم و چقدر اشکم در اومد...ای کاش لااقل مامان اینا تهران بودن تا یک کمی کمک کنن...ولی خب نبودن ...یواش یواش داشتم به زندگی...یعنی داشتیم به زندگی دونفره عادت می کردیم...زندگی مشترک...
    دو ماه گذشت و آبان ماه بود که ارغوان و سارا تو یک شب عروسی کردن و راهی خونه ی خودشون شدن...حالا تو طبقه ی سوم سه تا خونه بود که تو هر کدوم یک زوجِ تازه وارد و نازنازی زندگی می کرد...هر روز از خونه ی یکی بوی سوختنی میومد...یادته؟
    روزه تولد تو هم گذشت...سعی کردم کم نذارم برات...یک کیف دستی چرم برات گرفتم..با حقوق خودم بود و برای همین برام خیلی ارزش داشت..نمی دونم هنوز اون کیف و داری یا نه؟ولی برای من خیلی ارزش مند بود..یادته یک بار کیفت پایین ِ میزه آرایش بود و من عطرم و می خواستم بزنم که افتاد زمین و شکست ..درست کنار کیفت و از اون به بعد همیشه کیفت بوی عطرم و می داد...
    چقدر شما سه تا من و ارغوان و سارا رو مسخره می کردین...ولی خب دیگه...ای کاش هنوز می شد رفت به اون روزا...فکر می کردم خوشبخت ترین آدم رویه کره ی زمین منم...بودم..من واقعا خوشبخت ترین آدم رویه کره ی زمین بودم..من به عشقم به آرزوهام به هر چیزی که یک روزی می خواستم رسیده بودم و مونده بودم چرا همه از زندگی می نالن...از وقتی بچه بودم می شنیدم که یکی از بزرگ ترا یا می گفت خوش به حالت..تو دردت کجاست...یکی می گفت آره دیگه زندگی مکافاتِ خودش و داره....منم از بچگی فکر می کردم آینده چه مشکلاتی که سراغم نمیاد...اما وقتی بزرگ شدم دیدم نه...زندگی شیرینه...خیلی بیشتر از قصه ها...هی...ولی اون روزای خوش و خرم و شیرینم گذشت...
    روزای عقدمون زندگی مشترکمون ...روزایی که با ارغوان و سارا می رفتیم تو حیاط سفره پهن می کردیم و شام و دور هم می خوردیم...ماه عسلمون و ماه عسلشون...
    واقعا که ماه عسلم بود...چقدر خوب بود و خوش می گذشت...یعنی خوش گذشت...
    هنوزم همه ی صحنه های اون روزه فروردین یادمه...درست مثله یک فیلم...یک رویا...تقریبا هفت ماه از زندگی مشترکمون می گذشت...قلقش دستمون اومده بود..ولی انقدر کار داشتیم که وقت نکردیم حتی یک سرم به مشهد بزنیم....سه روز مونده بود به این که عید تموم بشه ولی تمام ِ عید و تهران بودیم و یک مسافرت کوجیکم نرفته بودیم...
    تازه از حموم دراومده بودم و داشتم غر غر می کردم که حوصله ام سر رفت و تو خوه پوشیدم و از این حرفا که در زدن...
    تو-پاشو ..پاشو برو در و وا کن..این قدرم غر غر نکن...
    -امر دیگه ای باشه...
    تو-حالا همین یکی رو اطاعت کن تا بعد...
    ایشی کردم و رفتم درو باز کردم ارغوان بود..باز از چهره ی شاد و چشمای شنگولش معلوم بود نقشه ای داره...
    ارغوان-وای سلام مریم جون...خوبی؟..چه خبرا؟آرش خوبه؟
    -بیست سوالیه..اولا سلام..من و آرش دوتایی خوبیم..الانم داریم کله ی همدیگر و می خوریم...
    ارغوان-وا...چرا؟
    -چون تو خونه پوسیدم..این آقا هم که انگار نه انگار..
    تو-غیبت نکن..
    -دارم جلو روت می گم...
    ارغوان-سلام آقا آرش...
    -سلام ارغوان خانم ...جان من بیایین من و از دست این نجات بدین...
    ویرایش توسط busy : 1391,05,24 در ساعت ساعت : 05:44


  4. Top | #54

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,531
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    رویا
    تشکر از کاربر
    6,645
    تشکر شده 9,752 در 1,476 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ارغوان-راستش اومدم یک پیشنهاد بدم...نمی دونم نجاتتون می ده یا گرفتارترتون می کنه..حالا بگم؟
    -آره بابا بگو ...
    ارغوان-راستش الان دو ماهه من و سارا داریم سره ارسلان و سهند و می خوریم یک مسافرتی ببرنمون...با هزار تا شرط و شروط قبول کردن بریم ویلا بابا تو شمال...شما هم میاین؟
    -وای آره...چرا که نه...حالا کی راه می افتین...
    ارغوان-آقا آرش با این بدبخت چیکار کردین که می خواد دربره...
    -اون و ول کن کی راه می افتین؟
    ارغوان-فرد شیشِ صبح..سه روزم می مونیم...حالا میای؟
    -معلومه...
    ارغوان-آرشم موافقه؟
    -جرات نداره مخالف باشه...
    ارغوان-پس برو...برو خرش کن...
    -باشه خدافظ...
    ارغوان-خدافظ...
    در و بستم و برگشتم تو هال و رو به روت نشستم...یکی از پشتیای مبل و گرفته بودی تو دستت و بهم زل زده بودی...
    -آرش...
    تو-نمی ریم...
    -آرش....
    تو-امکان نداره...
    -آرش....
    تو-باید روش فکر کنم..
    -آرش...
    تو-باشه قبول...
    از خوشحالی به سمتت شیرجه زدم و از گردنت آویزون شدم و شروع کردم به بوس کردنت...
    تو-بسه این قدر تفمالیم نکن...
    -دارم بوست می کنم بی احساس....
    تو-نه من واقعا چیکارت کردم که این قدر ذوق زده شدی؟
    -ماه عسل نبردیم...داغِ یک ماه عسل رو دلمه...
    تو-آخی آخی...قربون اون دلت برم...
    -به جای قربون رفتن بلند شو بیا وسایلامون و جمع کنیم...
    گیج ِ گیج شده بودم...نمی دونستم چی باید بردارم و چیکار کنم...تا حالا مسافرت این جوری نرفته بودم...تا صبح دو سه بار چمدونارو باز کردم و بستمشون...
    چند تا از کارای شرکت و آورده بودم خونه و هنوز انجام نداده بودم...رفتم سرشون و آخرم ساعت دوازده یک بود همونجا خوابم برد...چند ساعت بعدم برای نماز که بیدار شدم دیگه خوابم نبرد...ساعت پنج و یم بود که با شوق و ذوق اومدم بیدارت کردم....
    -آرش...آرش جان...
    تو-هان....
    -نمی خوای بلندشی؟
    تو-برای چی؟
    با خودم گفتم به آقا رو باش...نه به من و نه به تو..
    -قرار بود بریم شمال یادت رفته...
    تو-کی همچین قراری گذاشته؟
    -ارغوان دیروز اومد...یادت نیست؟
    تو-احتمالا خواب دیدی...ارغوان دیروز نیومد..
    -مسخره بازی در نیار...بلندشو دیگه تنبل خان...
    تو-حالا تو جدی نگیر...برو از خودِ ارغوان بپرس....
    ماتم برده بود...نشستم رو تخت و به ساعت زل زدم..یعنی همه رو خواب دیده بودم امکان نداشت...
    تو همین فکرا بودم که در زدن...ولی حوصله ی این که از جام بلندشم و نداشتم..تو که دیدی من خیال ندارم درو باز کنم خودت بلند شدی و رفتی درو باز کردی و چند دقیقه بعد برگشتی...
    تو-مریم بلند شو کارات و بکن دیگه...
    -برای چی؟
    تو-مگه به قولِ خودت نمی وای بری ماه عسل...
    یک لحظه هنگ کردم...مونده بودم خواب بوده یا نه؟ می ریم یا نمی ریم؟...یک دفعه فهمیدم داشتی سر به سرم می ذاشتی...
    -آرش...
    تو-جانم..
    -الان میام کله تو می کنم...


  5. Top | #55

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,531
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    رویا
    تشکر از کاربر
    6,645
    تشکر شده 9,752 در 1,476 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    تو-نه دیگه ...نشد....پس ماه عسل چی میشه...
    همین طوری دورِ خونه دنبالت می دوییدم و آخرم که خسته و کوفته رو مبل افتادم نگام به ساعت...پنج دقیقه بیش تر وقت نداشتیم...
    سریع لباسامون و عوض کردیم و رفتیم پایین...
    ارغوان-خب دیگه بچه ها...بریم؟
    -بریم...
    سارا-آخه چه کاریه؟سه تا ماشین خالی کجا راه بیفتیم...
    سهند-باز خواهر ما بهش وحی شد که صرفِ جویی کنه...خب چی کار کنیم...
    ارسلان-با زن من درست صحبت کنا...راست می گه...پاترول بابا رو برمی داریم شیش تایی با هم می ریم...بیش ترم خوش می گذره..موافقین...
    ارغوان-جدانا...خیلی خوش می گذره...من می رم کلید و بگیرم...
    ارغوا رفت و دو سه دقیقه دیگه با کلید اومد....ارسلان رانندگی می کرد و سارا هم کنار دستش بود...بعد ارغوان و سهند بودن و آخرم ما نشسته بودیم...کل ِ را یا شعر می خوندیم یا یکی رو به باد مسخرگی و متلک می گرفتیم...چهارساعت بعد رسیدیم دم در یک ویلای بزرگ...
    جایی که من چهارسال بعد از تو توش زندگی می کردم...وقتی بار اول دیدمش تنها فکری که نکردم این بود که باید چهارسال تنها اون جا زندگی کنم..البته همه رو مدیونِ دکتر هستم....
    ویلا دو طبقه بود و پنج تا اتاق خواب داشت..دوتا پایین و سه تا بالا...دوتا دوستشویی و حموم بالا بود و یکی پایین...اما از همه با صفاترش ایوون بزرگ و قشنگش بود که هر شب با بچه ها دور هم می شستیم روش...دریا از اون بالا از تو دلِ شب دیده می شد...
    ستاره ها تو آسمون پاکش از همیشه نزدیک تر به نظر می رسیدن...اینا همش یک تصور بود که من چهار سال با اونا زندگی کردم...
    سارا-بچه ها همه بریم بالا....
    ارسلان-آره راست می گه..این طوری بهتره...همه کنار هم باشیم...
    ارغوان-خاک تو سرِ زن ذلیلت کنن....
    -وای بچه ها بی خیال شین...بریم دریا...من یک چند سالی هست نیومدم..دلم برای دریا لک زده...
    ارغوان-الهی بگردم ان دلت و..الان خیلی گرمه...گشنه و خسته هم هستیم..واستا ناهار یک چیزی بخوریم وسایلامونم بذاریم و خستگیمون و در کنیم بعد...
    تو-آره راست می گه این جوری بهتره...
    با این که واقعا دلم برای دریا تنگ شده بود اما حرفِ ارغوان کاملا منطقی بود و باید تا ساعت پنج صبر می کردیم....
    ناهار سارا پلو مرغ غذای مورد علاقه ی تو؛درست کرده بود و آورده بود...
    بعد از ناهار رفتیم یکم بخوابیم...تو هر کدوم از اتاقا یک سرویس کامل تخت و آینه بود و اونم از بهترین مدل هاش...تشکش انقدر گرم بود که نفهمیدم کی خوابم برد...
    ساعت نزدیک پنج بود که با تکونات بیدار شدم..
    تو-مریم....مریم نمی خوای بری دریا....
    -دریا...دریا کجا...
    یک دفعه پریدم و یادم افتاد کجاام....
    -سلام..ساعت چنده؟
    تو-ساعت ِ خواب....یک ربع به پنج...بچه ها می گن پیاده ده دقیقه راهه...اگه میای گه بریم لباسامون و عوض کنیم...
    -آره...بریم..تو هم خوابیدی؟
    تو-نه داشتیم با سهند شطرنج بازی می کردیم...
    -بقیه چی؟
    تو-سارا و ارغوان خوابیدن..ارسلانم به کاراش رسید..
    هنوزم اون ماتو و شال و شلوار سفید و که اون روز پوشیدم دارم..دیگه تو رو نمی دونم...تو هم یک تی شرت و شلوار سفید پوشیدی...وقتی از پله ها اومدیم پایین دیدیم همه پایینن و چند تا آلات موسیقی دستشونه....
    -سلام...مثله این که فقز سازه ما کمه...آره....
    ارغوان-آخ آخ ..من یادم رفت بگم..ما هر سال وسایلمونم میاریم و لب دریا می زنیم و می خونیم...حالا عیب نداره..چه سازی می زدین...
    تو-ما از این هنرا نداریم ارغوان خانم...
    -آره ولی باید قول بدین به ما هم یاد بدین...
    یک ربع بعد راه افتادیم....در طول ِ راه همه دوتایی می رفتیم و فرصت ِ خوبی بود تا همه ی حرفایی که داریم و با هم بزنیم...نمی دونم چرا اما ترجیح می دادم ساکت باشم و بازوت و تو دستم بگیرم و راه بریم...
    تو-نمی خوای چیزی بگی؟
    -مثلا؟
    تو-چه می دونم؟تو اومدی ماه عسل..
    -آها..بعد شما ماهه چی رفتی؟ماه سرکه؟
    تو-به به..چه زبون ِ شیرینی...
    -آرش...
    تو-آخ که چقدر وقتی حرص می خوری باحال میشی...
    -مرسی از لطفت واقعا...
    تو-خواهش می کنم...
    ویرایش توسط busy : 1391,05,24 در ساعت ساعت : 05:48


  6. Top | #56

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,531
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    رویا
    تشکر از کاربر
    6,645
    تشکر شده 9,752 در 1,476 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    -حیف که الان این جا چهار تا مزاحم داریم...
    تو-اگه نداشتیم می خواستی چیکار کنی؟
    -خفه ات کنم...
    این و که گفتم یک دفعه دوییدی و گفتی دکتر کمک..
    نمی دونم منظورت کی بود ولی هرچهارتا با هم برگشتن...
    هم خندم گرفته بود و هم باید خفه ات می کردم...
    شروع کردم دنبالت دویین که یک دفعه پام گیر کرد به یک سنگ و محکم خوردم زمین و آخم بلند شد...از صدای من تو که جلوتر بودی و اون چهارتا که عقبم بودن خودتون و رسوندین ...
    کنار ِ قوزک پام پاره شده بود و ازش خون می رفت...سهند رفت که کیف ِ پزشکیشون و از تو ماشین بیاره و تو م شروع کردی به دعوا کردنم..
    تو-مگه تو چشم نداری؟چرا جلوی پات و نگاه نمی کنی؟
    راست می گفتی چشم نداشتم چون جلوی پامو ، زندگی خوبمو، خوشبختیمو نمی دیدم...
    ارغوان-آقاآرش به جایه دلداری دادنتونه...
    یکم بعد سهند رسید و سارا پام و بخیه زد...پنج تا بخیه شد یادگاری من از بهترین سفر عمرم...
    ارسلان-بچه ها غروب داره از دست میره ها...نمی یاین...
    با این حرفش بقیه ی راه و رفتیم و نشستیم...یک چند تا آهنگ خوندن...رو هم آب پاشیدن..ولی من و تو؟.
    از دردپا به خودم می پیچیدم ..برای همین سرم و که احساس می کردم جونی برای نگه داشتنش رو گردنم ندارم گذاشتم رو شونه ات و اشکام شروع کرد به اومدن...از لباس ِ خیست فهمیدی دارم گریه می کنم...
    تو-مریم؟
    به زور سرم و بلند کردی و به چشمای خیسم نگاه کردی...
    تو-داری گریه می کنی؟یعنی یک درد این قدر تورو از پا در آورده؟
    -نخیر...آبروم رفت...
    تو-نه بابا...آبروی ِ من رفت..حالا همه می گن چه زنِ دست و پاچلفتی گیزم اومده..
    -آرش اذیتم نکن ..وگرنه با همین پایه جر خورده میام خفه ات می کنما...
    تو-با همین پایه چی خوردت؟
    -جر خورده...
    تو-آخی آخی...مگه شلواره که جر بخوره...
    شوخی رو شروع کردی و اشکام و پاک کردی...یکم بعد صورتم و با آب ِ شوره دریا شستم و در حالی که دوباره سرم و روشونه ات گذاشتم شروع کردیم حرف زدن که ارسلان حرفامون و قطع کرد...
    ارسلان-آرش...مریم...
    با هم برگشتیم سمت ِ صدا...
    تو-بله...
    ارسلان-بیاین...
    با کمک ِ تو و لنگون لنگون رفتیم سمتشون....
    ارسلان دوربینشو از گردنش درآورد و گرفت جلومون...باورمون نمی شد..تقریبا ده تا عکس خیلی قشنگ ازمون گرفته بود....
    ارسلان-آثار هنری رو حال می کنی؟
    تو-ژست و تیپ و قیافه از من و مریمه تو فقط عکس گرفتیا...
    ارسلان-پس دوربین و بده پاک کنم...
    تو-خب نمی ذاری حرف بزنم دیگه...داشتم می گفتم با این که ژست و تیپ و قیافه از ماست و تو فقط عکس گرفتی بازم کار ِ اصلی رو تو کردی و هنر از تو بوده...
    همه از جبهه گیریت خندمون گرفته بود...
    چهار روز مثله برق و باد گذشت و تنها چیزی که برای من و شاید تو باقی موند خاطره اس...
    انقدر بهمون خوش گذشته بود که نمی خواستیم برگردیم ولی نمی شد..سهند و ارسلان باید می رفتن درمانگاه..من و تو هم که باید می رفتیم شرکت و در آخر همه می رفتیم دانشگاه....
    باز دوباره روزای سخت کاری و درس شروع شده بود ....تنها تفاوت این بود که گهگداری من می رفتم تا ارغوان بهم ویالون رو یاد بده...با این که سخت بود ولی تقریبا زود یاد گرفتم....
    تو هم می رفتی پیش ِ سهند و پیانو یاد می گرفتی....
    دومین سالروزه تولد در خونه ی مشترکمون رسید...تولده من بود...ولی این بار یادم بود و صبح با صدای پیانوی تو از خواب بلند شدم تعجب نکردم...داشتی جان ِ مریم و خودت می زدی...دوباره خونه رو بوی مریم گرفته بود و رویه میزِ یک کیک بود..منم معطل نکردم و ویالونم و برداشتم و نشستم کنارت رویه صندلی پیانوت که حالا زیر پنجره ِ توی هال بود و باهات زدم و بعد تو رفتی دوتا لیوان چایی ریختی آوردی و کیک رو خوردیم...منتظر کادوت بودم....می دونستم در کادو انتخاب کردن همتا نداری...
    -آرش؟
    تو-بله..
    -کو پس؟
    تو-چی؟
    -کادو؟


  7. Top | #57

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,531
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    رویا
    تشکر از کاربر
    6,645
    تشکر شده 9,752 در 1,476 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    تو-یعنی هنوز ندیدیش؟
    -منظورت آهنگه؟
    تو-نه بابا...
    -گلا؟
    تو-نه...
    -کیک؟
    تونخیر..واقعا تو چه دیده هنری داری...خیره سرت هنرمندیا...
    اخمام و تو هم کشیدم و بهت نگاه کردم...
    تو-حالا این شکلی نگاه نکن...به جایه من به اون جا نگاه کن...
    مسیر دستت و دنبال کردم و به بالایه شومینه رسیدم...از خوشحالی چنان جیغی کشیدم که نگو...
    تو-هیس...
    -عاشقتم...
    تو-خودم می دونم...
    دوباره برگشتم سمت ِ شومینه...یکی از عکسایی که ارسلان ازمون لب ِ دربا گرفته بود و رو ام دی اف چاپ کرده بودی...احتمالا الان اگه سرت و بلند کنی همون عکس جلو روته...
    عکس افقی بود و هشتاد در شصت ..درست سایزه خود ِ شومینه...دوتایی نشسته بودیم و تو دستت و انداخته بودی رو شونه ام و منم سرم و تکیه داده بودم به سینه ات و چشمام بسته بود و داشتم می خندیدم...
    -مرسی....نمی دونم چه شکلی ازت تشکر کنم...
    تو-با یک بوس کار حله...
    مثله دختر بچه ها به سمتت رفتم و شروع کردم به بوس کردنت...اون روز ناهار من و بردی بیرون و تا شبم داشتیم می گشتیم...پیاده رفته بودیم و شب حول و حوش ساعت دو برمی گشتیم سمته خونه..به کوچه رسیدیم که یک دفعه ماشین گشت ارشاد اومد و ما رو برد..به خیالشون من و تو فراری بودیم....وقتی رسیدیم کلانتری همون پلیسی بود که اون روز بعد از استخدامیت مارو برده بودن پیشش....تا ما رو دید یکم رفت تو فکر و بعدم که مارو یادش اومد ولمون کرد که بریم....
    آرش دلم می خواد زمان تو اون روز ثابت می موند..دلم می خواست شب برنمی گشتم خونه...دلم می خواست هیچ وقت نمی خوابیدم...ای کاش تموم اون شب و بیدار بودم و نگاه می کردم..عکسامون و آسمون و خونه مون و تو رو..خودم و..اما از کجا می دونستم روزه آخریه که دارم می بینم...ای کاش اون شب گریه می کردم تا صبح..ای کاش...
    فردا صبح شرکت داشتم و قرار بود بیای دنبالم...ساعت دو زنگ زدی که من دم ِ در شرکت، اون طرف ِ خیابون پارک کردم و منتظرتم...نمی دونم اکه این طرف پارک می کردی چی می شد...نمی دونم..ولی اینم قسمت بود دیگه...نمی شه که فقط چیزای خوب تو زندگی باشه و آدم زجر نکشه...میشه؟..نه ...نمی شه...ما انسانا اومدیم برای بازی سرنوشت بجنگیم...اومدیم شکست بخوریم و بریم..حالا هر کی به یک روش...
    خسته بودم و دلم می خواست زودتر برم خونه تا هم بخوابم و هم یک چیزه درست و حسابی بخورم و از خجالت شکم در بیام...تند تند پله های شرکت و اومدم پایین..خیابون پت و پهن بود و ماشینا با سرعت رد می شدن...خوب نگاه کردن که ماشینی نباشه و وقتی خیالم راحت شد داشتم رد می شدم که یکدفعه صدای داد ِ تو اواومد و تا برگشتم یک موتوری محکم بهم زد و افتادم...آخرین چیزی که دیدم دسته ی موتور بود ...محکم افتادم رو زمین و چشمام سیاهی رفت...دلمم درد می کرد...ولی یک احسای ِ خوبی داشتم..دلم می خواست بخوابم....یک خواب ِ عمیق و طولانی..و خوابیدم...نمی دونم چرا از اون خواب ِ ناز بلند شدم..نمی دونم باعث و بانی ازخواب بیدار شدنم کی بود...نمی دونم..اما دلم می خواست خفه اش کنم..هر کی که بود...
    بعدا هر چی فکر کردم که چی می شد اگه دیگه هیچ وقت از اون خواب بلند نمی شدم به نتیجه ای نمی رسیدم....
    خواستم چشمام و باز کنم...می خواستم تو جایِ گرم و نرم و تختمون و یا شاید آغوش ِ تو چشم باز کنم...اما همه ی بدنم درد می کرد و رو پلکام یک چیزی سنگینی می کرد...دستم و بردم تا ببینم چیه رو پلکم که صدای ِ یک خانمی اومد...
    خانم-چیکار می کنی؟
    شاید خنده دار باشه..اما اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که یک خانم تو خونه ی من چیکار می کنه...
    -شما؟
    مثله این که خودش فهمید برای این که گفت..
    -من پرستارم...چیزی یادت نمی آد..دو روز پیش تصادف کردی و آوردنت بیمارستان..الانم اگه یکم صبر کنی می گم دکترت و همسرت بیان...
    -تو این دو روز...
    پرستار-تو کما بودی...
    تصادف، کما، بیمارستان...صداش تو گوشم داد می زد...نمی تونستم فکر کنم...دلم می خواست ببینم...جام ناراحت بود...یکمی خودم و تکون دادم که یک دردِ عجیبی تو دلم پیچید...دستم و بردم رو دلم...دردش بدتر شد...تو همین موقع دکترم اومد تو..
    دکتر-سلام دخترم....خوبی؟
    -سلام....
    یکم معاینه کرد...از صداش فهمیدم یک مرد ِ میانساله..هرچی منتظر شدم ادامه نداد برای همین خودم ازش پرسیدم...
    -این چیه رو چشمام؟دلم چرا درد می کنه؟من چم شده؟
    دکتر-چیزی نیست..همسرت خودش بهت می گه..ولی یکم باید صبر داشته باشی...
    به پرستار چندتا چیزی گفت و رفت..یکم بعد من و از رویه یک تخت گذاشتن رویه یک تخت ِ دیگه که حسابی دل و کمرم درد اومد...بعدم بردم تو یک جایه دیگه...یک اتاق ِ دیگه..نمی دونم چی بود..می ترسیدم..اما صدای ِ تو آرومم کرد...
    تو-مریم..سلام عزیزم ..خدارو شکر..خدارو شکر که برگشتی...
    -آرش چی شده؟دارم دیوونه می شم..اینا چیه رو چشمام..چرا دلم درد می کنه...
    یکم آروم شدی و بعد شروع کردی به حرف زدن....
    تو-می خوای بدونی؟
    ویرایش توسط busy : 1391,05,30 در ساعت ساعت : 01:49


  8. Top | #58

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,531
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    رویا
    تشکر از کاربر
    6,645
    تشکر شده 9,752 در 1,476 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    داد زدم..
    -معلومه..
    ولی الان دیگه نمی خوام...نمی خوام بدونم چی شده...نمی خوام آرش...
    تو-سرت خورد به جدول...دکتر گفته...گفته که دیگه نمی تونی ببینی...
    ساکت شدی...صدای تند نفس کشیدنت و می فهمیدم...داشتی گریه می کردی....
    -خوب می شم مگه نه؟دکتر می تونه خوبم کنه مگه نه؟
    تو-آره...حتما خوب میشی...
    با این که معلوم بود داری من و آروم می کنی اما یکم از دلشورم کم شد...ای کاش می تونستم گریه کنم....
    -دلم چی؟
    تو-خونریزی داخلی کرده بودی...چیزه خاصی نبود...یعنی بود ولی شکر خدا بر طرف شد...
    نمی دونستم باید خوشخال باشم یا نه..رویه چشمام یک چسپ بود...چسپ و که برداشتن ...بار ها و بارها چشمام و باز و بسته می کردم یا می چرخوندمشون ولی فایده نداشت...مشکل عصب بود...درست پشت ِ سر ،یعنی قسمت بینایی ام با جدول برخورد کرده بود...همه ی عصبا قطع شده بود..همه ی عصبا بینایی و غدد اشک که بالای چشم بود..می تونستم به اراده ی خودم چشمام و باز و بسته کنم یا بچرخونمشو ولی دیگه هیچوقت نمی دیدم...هیچ وقت...
    مامان و بابا و خاله اومده بودن...بعد از شیش روز مرخص شدم و رفتیم خونه..خاله و بابا زودتر برگشتن..اما مامان تا یک ماه پیشم بود و من و انقدر با مسائله مختلف درگیر می کرد که از خودم یادم رفت....
    وقتی مامان رفت تازه داغ دله من صد چندان شد...من در گدشته همه ی کارام با چشمام بود...نقاشی نقشه کشی..نظارت ساختمون....دیگه دانشگاه نمی تونستم برم...چند جلسه رفتم ولی دیدم دیگه نمی تونم...دلم می سوخت برای خودم...برای این که این همه زحمت کشیده بودم تا دانشگاه خوب قبول بشم ولی حالا نمی تونم برم..برای این که جای دوتا چشم خالا یک عصا همیشه همراهم بود....
    دیگه نمی تونستم خرید برم..دیگه نمی تونستم مدل برای نقاشیم انتخاب کنم...دیگه نمی تونستم چشمام و باز کنم و فضایه رویایی خونه مون و وقتی نور از پرده ها رد میشه ببینم.
    اما اینا هیچ کدوم به سختی چیزی که آخر فهمیدم نبود...سخت بود ولی نه به اندازه اون روز تو آبان...
    من تازه داشتم عادت می کردم که کارای خودم و خونه م و زندگیم و با چشمای بسته انجام بدم...تازه داشتم به خودم می قبولوندم که تو بهم ترحم نمی کنی و هنوز عاشقمی...چندبار با هم دعوا کردیم و آخر تو به من قبولوندی که واقعا دوسم داری و برای خودم پیشم می مونی نه از روی ترحم....اون روزا خوشحال بودم که موندی ولی الان می بینم کاشکی تو همون روزا می رفتی...
    آبان بود...پاییز بود و من نمی تونستم آسمون ابری رو ببینم تا دلم بگیره...نمی تونستم بدبختیم و ببینم...طبق روزایه دیگه تو سر ِکار بودی و من مشغول ور رفتن به آشپزخونه و کور کورکی کارای خودم و کردن...همیشه سر وقتی که می اومدی میز حاضر بود...یعنی برنامه ام و جوری تنظیم کرده بودم که صبحا تا از خواب بلندشم و کارایه خونه رو بکنم و ناهار درست کنم و میز و بچینم تو میای...
    اما اون روز نیم ساعت دیر کردی و من رفتم تو فکر....نمی تونستی مشکلی به این بزرگی رو از من یا از هر خانم ِ دیگه ای پنهون کنی..من سه ماه بود عادت ماهیانه نشده بودم...سه ماه...درست از شهریور که تصادف کردم ..درست از بعد از اون بخیه هایی که رو شکمم بود...این یعنی....
    من خودم و ساخته بودم...سعی کرده بودم با این مشکل که دیگه نمی بینم کنار بیام...ولی حالا مشکل دوتا بود...حالا احساس ترحم می کردم..دلم می خواست بمیرم و چه بسا اگه تو همون موقع نمی رسیدی خودم و کشته بودم...
    کلید انداختی تو در و اومدی تو...
    تو-سلام...چه بویی راه انداخنه خانمم...حالا این کدبانو کجا هست...
    وقتی اومدی و احتمالا قیافه ی مات زده ام و دیدی ساکت شدی و یکم بعد آروم تر گفتی...
    -جواب سلام واجبه ها....الو مریم...
    صدایه تو...مریم گفتنت کافی بود تا مثله بمب بترکم...
    هوار می کشیدم..داد می زدم..سره تو...چون فکر می کردم داری ترحم می کنی...چون پوچ بودم..چون تمام این مدت تو این فکر بودم که یک بچه می تونه اوقاتم و پر کنه ولی حالا...بهترین راه داد بود..
    -آرش چرا نگفتی؟چرا؟چرا نگفتی؟چرا خودت و داری بیچاره می کنی؟چرا همون روز اول نگفتی چرا؟
    دستام و گرفتی تا آرومم کنی ولی من نذاشتم..خودم و ازت دور کردم و داد زدم..
    -چرا نگفتی دیگه بچه دار نمی شم؟خونریزی چیه؟چرا نگفتی رحمم و درآوردن؟چرا؟آرش چرا؟چرا بدبختیم و همون اول نگفتی؟چرا؟
    صدای محکم در میومد..رفتی در و باز کردی...ب
    ارغوان و سارا اومدن تو..
    سارا-چی شده مریم جون؟چرا داد می زنی؟
    -می دونستین؟
    ارغوان-چی رو؟
    -من دیگه بچه دار نمی شم...
    سارا-فدای سرت..بچه به چه دردی می خوره...
    -پس می دونستین.ها؟راست می گی بچه به چه دردی می خوره؟خوبه ک هآدم درس بخونه...خوبه که آدم بتونه بره دنبال هنر..خیاطی، نقاشی...
    سارا زد زیر گریه و رفت بیرون...ارغوان آروم بغلم کرد...
    ارغوان-چقدر تلخ شدی مریم...باورم نمی شه همون مریم یک سال پیشی...
    -آره..چون پوچم پوچ...
    ارغوان-این حرفا چیه که می زنی؟پوچ چیه؟


  9. Top | #59

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,531
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    رویا
    تشکر از کاربر
    6,645
    تشکر شده 9,752 در 1,476 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    -امیدم به زندگی چشمام باشه یا بچه ام..
    ارغوان-شوهرت..
    -اون که سراپا ترحمه...
    خودم و از بغله مریم در آوردم و دوییدم سمته اتاق....خودم و توش حبس کردم...بهترین راهی بود که به ذهنم می رسید..آره حبس کردم..
    می دونی آرش؟می گن آدما با امید زنده ان..می گن امیده که باعث میشه آدم با همه ی مشکلای زندگیش کنار بیاد...حالا فکرش و بکن...دیگه هیچ امیدی نداشته باشی...هیچی...
    خودم و حبس کردم و اگه مشکلِ دستشویی نبود مطمئنا هیچ وقت درِ اتاق و باز نمی کردم...
    با تو با خودم با زندگی با خدا...با همه ی دنیا قهر کرده بودم...شده بودم یک جنازه...لب به غذا نمی زدم...یکی از چیزای جالب دیگه می دونی چی بود؟من و تو برای کشورای خارجی درخواست بورسیه فرستاده بودیم...اونا ازمون تحقیق خواسته بودنو ما با هر بدبختی و زحمتی یک تحقیق جور کردیم و فرستادیم...اون چند روز جواب ِ بورسیه اومد....دوتایی قبول شده بودیم...دانشگاه واشنگتنِ آمریکا...اما حالا چی؟مطمئنا اونا یک آدم کور و نمی خواستن...وقتی شرایط من و براشون توضیح دادیم قبولم نکردن..پسم زدن و یک ضربه دیگه به زندگیم وارد شد...این در حالی بود که اونا تو رو می خواستن و بارها برات پیغام فرستادن...تو پیغام هاشون و رد می کردی و این حسِ ترحم و به من بیش تر گوشزد می کرد...
    یک شب تو اتاق بودم و داشتم به همین چیزا فکر می کردم که با خودم گفتم باید راضیت کنم بری...
    از اتاق که اومدم بیرون از صدایه تلویزیون فهمیدم تو هالی...رفتم و رو یکی از مبلا نشستم...
    -آرش..
    تو-بله؟
    صدات بی رمق بود...خسته بود...صدای آرش شاد و شنگول که می خواست حرصم و دربیاره نبود...
    -تو تا کی می خوای ادامه بدی؟
    تو-یعنی چی؟
    -تو خودت و بذار جایه من...فکر کن هیچ وقت به خاطر تو من نمی تونستم بچه دار بشم...فکر کن تو هیچ وقت جایی رو نمی دیدی..فکر کن به خاطر من از یکی از بهترین دانشگاه های دنیا جا می موندی...این اسمش چیه جز ترحم..
    تو-اگه جوابت و بدم قول می دی دیگه اسمه ترحم و نیاری؟
    -منطقی جواب بدی آره...چیه جز ترحم؟
    یکم ساکت شدی...انگار قانعت کرده بودم...اما تو قانع نشده بودی...
    تو-عشق...
    سکوت..باز بین من و تو حکمفرما بود...اما نه اون سکوتی که من عاشقش بودم..نه یک سکوت ِ تلخ...
    تو-حالا تو خودت و بذار جایه من..سالها عاشقه دخترخاله ات باشی..بهش برسی...اونم تو رو دوست داشته باشه...اما یک دفعه پرپر شه...چه حالی میشی..برات عشقت مهمه یا بچه...برات عشقت مهمه یا چشماش..ها؟
    از این دیدگاه هیچ وقت به این قضیه نگاه نکرده بودم...اما یکم که فکر کردم به نظرم منطقی اومد...
    به جایه این که تو رو قانع کنم، خودم قانع شدم..تو با احساس ترین کلمه رو برای منطقی حل کردن ماجرا به کار برده بودی ...
    از فردا دوباره سعی کردم بشم مریمِ سابق...بگم...بخندم...یا ساده تر بگم...مقاومت کنم..در برابر مشکلات...به خدا می گفتم دیدی نتونستی خاکم کنی..دیدی قدرتِ عشق و...فکر می کردم سربلندم در حالی که ...
    هنوز امتحانِ سختِ زندگیم مونده بود...چیزی که ضربه ی آخر و به روحم برای شکستن وارد کرد...من اشتباه فکر می کردم که خدا نتونسته خاکم کنه..چرا من زندگیم و با ضربه فنی باختم..نمی دونم تو هم از دور زندگی حذف شدی یا رفتی تو جدول بازنده ها و برای زندگی دوباره تلاش کردی...
    اما من از پا دراومدم در برابر بزرگترین ضربه...
    زندگی تازه دوباره داشت برام معنی پیدا می کرد...نزدیک ِ دوسال از اون تصادف گذشت...مشکلاتی که این وسط پیش میومد بماند....ارغوان تخصص اطفال قبول شده بود..براش شیرینی گرفته بودم تا ببرم بدم بهش ...ای کاش هیچ وقت قبول نمی شد...ای کاش پام می شکست و اون روز نمی رفتم دیدنش...تویه مطب تو بیمارستان بود..یعنی طرحش و داشت پیش می برد..منم برای این که هم اون و خوشحال کنم و هم خودم به هر طریقی پام و از خونه بذارم بیرون رفتم...
    از بخش اطلاعات پرسیدم مطبش کدوم طبقه س؟اونام گفتن طبقه ی سوم...هر جوری بود خودم و به طبقه ی سوم رسوندم و از یکی خواستم من و ببره دره اتاقش...
    در زدم ...
    ارغوان-بله؟
    داخل شدم...نمی دونم چرا اما احساس می کردم یک اتاقِ بزرگ و شیکه...
    ارغوان-سلام عزیزم...
    اومد و کمکم کرد رو یکی از مبلای اتاق بشینم و شیرینی رو از دستم گرفت و شروع کرد باهام حرف زدن که با صدایه یک زن متوجه شدم به غیر از ما دوتا یکی دیگه هم هست...
    خانم-حالا باید چی کار کنم خانم دکتر؟
    ارغون-نظره من و می خواین می گم سرطانه...اونم از نوعه حاد...به نظرم به پرتودرمانی نیاز داره خیلی سریع...
    با خودم می گفتم ارغوان که دکتر اطفاله...یعنی من اشتباه فهمیدم..
    خانم-آخه خانم دکتر یک بچه چه شکلی این همه درد و تحمل کنه...
    بعد از این حرفه خانمه صدای بچه تو مطب پیچید و من فهمیدم چهار نفر تو اتاق حضور دارن...
    ارغوان-من نمی دونم..بازم تا نتیچه ی آزمایش اش نیومده نمی تونم قطعی جوابتون رو بدم...شما فردا با نتیجه آزمایش تشریف بیارین ایشالا مشکلش حل میشه...
    بعد صدای بسته شدن در اومد و ارغوان بهم یکی رو معرفی کرد...
    -اسمِ خودت و گذاشتی بدبخت و تو خونه خودت و حبس کردی و زندگی رو به خودت و آرش زهر کردی؛خبر از بدبختی مردم نداری...این خانمی که الان این جا بود مسئول پرورشگاه بود...یک بچه یک ساله رو آورده بود ..فهمیدی دیگه حتما..سرطان داره....هزینه اش خیلی بالاس..تازه پیداش کردن..دم امامزاده..مثله این که مادر و پدرش بعد از این که فهمیدن سرطان داره ولش کردن به امید خدا...حالا تو بگو..مشکلِ تو مشکله یا این بچه؟


  10. Top | #60

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,531
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    رویا
    تشکر از کاربر
    6,645
    تشکر شده 9,752 در 1,476 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    -کمک مالی می خوان؟
    ارغوان-آره...از خداشونه...
    اون روز از ارغوان خدافظی کردم و شب تا صبح به این قضیه فکر کردم که برم و بچه رو بگیرم...ازش خوشم اومده بود یا دلم براش سوخته بود و نمی دونم...ولی هر چی که بودفکرم و به خودش مشغول کرد..همیشه وقتی حرفِ بچه پیش میومد همه می گفتن از پرورشگاه بگرین اما من نمی خواستم چون احساس می کردم نمی تونم مادر خوبی برای بچه ای که از کوشت و خون خودم نیست بشم...اما اون بچه بدجور من و احساسم و درگیرِ خودش کرد...
    فردا دوباره رفتم و اون خانم اومده بود...دنبالش راه افتادم و ازش درمورد بچه پرسیدم...
    -حالا تکلیفِ این بچه چیه؟
    خانم-چه می دونم..ما که وضع مالیمون نمی رسه...
    آدرس پرورشگاه و گرفتم و رفتم...شرایطِ گرفتنِ بچه رو پرسیدم...همه رو داشتم...
    فقط مونده بود یک چیزی اونم رضایت تو بود...با هر زبون بازی که بود تو رو هم راضی کردم...چند جلسه رفت و آمد داشتیم و بالاخره بچه رو گرفتیم...یک عالمه چیزی براش گرفته بودیم..البته همه به سلیقه ی تو...
    مامان و خاله هم قرار بود یک چند روزی بیان پیشِ ما...
    بچه رو آوردیم...بچه ای که سرطانِ خون داشت...یک پسر...کیارش...
    کارما سخت بود...چون کیارش نه می تونست حرف بزنه و نه راه بره...به خاطرِ بیماریش از خیلی چیزا عقب مونده بود...
    اوایل که آورده بودیم موهای کم پشت و نرم داشت ولی یواش یواش وقتی بیماریش بدتر شد همونا هم ریخت...خیلی وقتا رو سرِ من و تو دست می کشید...برای همین من و تو هم مثله اون شدیم...
    یک روز رفتیم تو حموم و تو اول موهای من و از ته زدی و بعدم موهایه خودت و...
    فقط یک ماه کیارش خونه موند...از اون به بعد تو بیمارستان بستری بود...سعی می کردم باهاش بازی کنم و تحملِ درد و براش کم کنم...می خندید...آروم آروم حرف زدن یاد گرفت...
    هنوز اون روزِ کذایی یادمه...بدبختیاش همه رو قلبم داره سنگینی می کنه...
    هر کار می کردم نمی گفت مامان...بابا..بده ..آب توتو همه رو می گفت..ولی از مامان خبری نبود...
    سه ماه بود که کیارش و گرفته بودیم و دو ماه بود تو بیمارستان بستری بود...ارغوان یک سره با ما بود و سعی می کرد کمک کنه...ولی مشکلِ کیارش حادتر از این حرفا بود...
    شاید اگه از همون وقتی که این بچه دچار مشکل شده بود می بردنش برای درمان الان وضعش یکمی بهتر بود...یکمی حداقل بهش امیدی بود...
    با این که همه ی دکترا قطعِ امید کرده بودم؛ بازم من منتظرِ معجزه بودم..نمی دونم چرا اما از خدا می خواستم کیارش و برام نگه داره...یعنی یک جورایی فکر می کردم که خدا اگه چشم و رحمم و گرفته جاش کیارش و بهم داده...
    اما اشتباه فکر می کردم..کیارشم ازم گرفت...
    کیارش و ازم گرفت و من برای همیشه از پا دراومدم..
    اون روز ساعت ده صبح کیارش وقتِ پرتودرمانی داشت...اما از ساعت هشت بیدار بود...وقتی پرستار اومد و صدا کرد که ببرمش...یک دفعه کیارش گفت ماما...
    انگار همه ی دنیارو بهم داده بودم...دلم می خواست شیش ساعت ببوسمش..ولی حیف که پرستار غرغر می کرد زودتر ببرمش...
    همیشه پرتودرمانی دو تا سه ساعت طول می کشید ولی اون روز چهارساعت بود که نیاوردنش بیرون...قرار بود تو هم بیای تا من برم خونه استراحت کنم...ولی نه خبری از تو بود و نه از کیارش..به خودم دلداری می دادم الان داره بهتر می شه...شاید آخرین پرتودرمانی برای همین داره طول می کشه...
    اشتباهم فکر نمی کردم آخرین پرتودرمانیش بود...
    بچه ام دیگه راحت شد...از پرتودرمانی از داروهای بدمزه و از هزارجور زهر دیگه...
    منتظر بودم..جرات این که از جام بلندشم و برم از پرستارا بپرسم و نداشتم...تا آخر خودِ پرستار اومد...
    پرستار-خانم فردوسی؟
    -بله خودم هستم...
    پرستار-مادر کیارش..
    -بله بله...
    پرستار-متاسفم...
    متاسفم..معنیش و نمی فهمیدم...یعنی چی؟از چی متاسف بود؟نمی فهمیدم..مغزم بسته شده بود...
    پرستار-خانم حالتون خوبه؟
    -میشه ببینمش؟
    پرستار-نه عزیزم...نه برای تو خوبه نه برای ما...
    -چرا؟
    پرستار-می خوای دلِ همه رو با اشک خون کنی و...
    -نترسین من یک قطره اشکم نمی تونم بریزم...
    به هر زحمتی بود راضیش کردم...رفتم سمتِ تخت...دستای کوچیک و نازش و گرفتم تو دستم و بوسیدمشون...صدای ماماش داشت تو گوشم جولون می داد...داشت دیوونه ام می کرد...
    نه اشکی داشتم برای خالی کردن بغضه ام نه انرژی برایِ داد ...
    یکم بعد ارغوان اومد...اون به جایه من داد می زد و کیارش و صدا می کرد....اما من نه کیارش و صدا می کردم و نه هیچ کار دیگه..


صفحه 6 از 11 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان الهه من | farnaz63 کاربر انجمن
    توسط farnaz63 در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 29
    آخرین نوشته: 1393,03,25, ساعت : 18:10
  2. دانلود رمان موبایل الهه عشق من | busy کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,12,09, ساعت : 14:53
  3. معرفی و نقد رمان الهه عشق من | busy کاربر انجمن
    توسط busy در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 21
    آخرین نوشته: 1392,11,16, ساعت : 18:18
  4. دانلود رمان الهه عشق من | busy کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,02,07, ساعت : 21:17

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •