ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان دلیار | mahsoo کاربر انجمن - صفحه 2
جشنامه

http://fidibo.com/



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
196. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    3 1.53%
  • 15 تا 20

    45 22.96%
  • 20 تا 25

    63 32.14%
  • 25 تا 30

    35 17.86%
  • بالای 30

    50 25.51%
صفحه 2 از 31 نخستنخست 1234561227 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 301
  1. Top | #11

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    284
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    ايران
    تشکر از کاربر
    2,775
    تشکر شده 59,061 در 283 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض نه


    __________________________________________________ _________________
    در طول راه هر چه از عباس اقا پرسیدم اظهار بی اطلاعی کرد و گفت از دیروز از عمو و کیانوش خبری ندارد!! دم در خونه ی عموتندی از ماشین پیاده شدم و با تشکر و خداحافظی هول هولکی از عباس اقا به سمت ایفون دویدم! کوله ام را روی دوشم جا به جا کردم و منتظر ماندم!!
    در باز شد و به ساختمون خیره شدم! اکثر چراغ ها خاموش و فقط چراغ هال روشن بود ! سرم و بلند کردم و به اسمون نگاهي انداختم .... ابری و غبار گرفته بود.. دلم گرفت !! یه حس بدی به دلم چنگ مي انداخت .... نفسم سنگینی می کرد!! در ساختمون باز شد پروین خانم بالای پله ها ایستاد! با دیدنش به خودم اومدم و تندی حیاط و پله ها را دویدم!! نفس نفس زنان جلوش ایستادم . روشو ازم برگردوند و همانطور که جلو جلو می رفت با صدایی گرفته گفت : بیا تو مادر.. اونجا چرا وایستادی؟؟ خسته نباشی.. بیا تو..
    اروم صداش زدم:پروین خانم؟؟
    به طرفم بر نگشت . ولی صدای فین فین کردنش و لرزش شانه هایش را دیدم! دستشو گرفتم و به طرف خودم برگرداندم.. چشمم روی چشمان سرخ و پف کرده ی اشکی اش ماسید! لرزش لبانش را که از بغض بود و می دیدم.. با صدایی که می لرزید پرسیدم : چی شده؟؟ تورا خدا راستشو بگید.. من دارم سکته می کنم..
    تند تند با لبه روسری اشکانش را پاک کرد و گفت : نه قربونت برم.. خودتو نگران نکن.. حال کیانوش جان یه ذره خوب نبود که بردنش دکتر..

    همانطور که به سمت مبل می رفت ادامه داد: فکر کنم سینه پهلو کرده.. چیزی نیست!! الانا دیگه پیداشون میشه.. من یکم دلم گرفته بود..غروب جمعه ای تلویزیون هم یه فیلم گذاشت غم عالم ریخت تو دلم!!
    و باز با لبه ی روسری اشکانش را پاک کرد..
    همانطور بی صدا کنارش نشستم ! به نظرم یه چیزی این وسط سر جای خود نبود!! بعد از چند دقیقه سکوت گفتم: من یه زنگ به بابا بزنم! از ظهر خبری ازشون نیست .. فکر کنم خط ها خرابه.. اونا هم که منو فراموش کردن!!
    تا اومدم نیم خیز شم پروین خانم دستمو گرفتم و با نگرانی به چهره ام زل زد! چشمانش داشت پر از اشک می شد که منو در اغوشش گرفت و همانطور که به سرم بوسه می زد با هق هق گفت : الهی برای تو بمیرم.. و های های گریه کرد!
    الهی برای من بمیرد؟؟؟؟ با تعجب سرم را از شانه اش بلند کردم و با تعجب گفتم:پروین خانم .. ؟؟! برای من.. ؟! چی شده؟؟
    بدون اینکه جوابی به من بده سرشو به طرفین تکان می داد و گریه می کرد!! قلبم تند تند می زد.. دست و پام یخ زده بود! سرم گیج می رفت.. فقط صدای ایفون و می شنیدم و پروین خانم که میرفت تا در را باز کنه!
    دل و روده ام پیچ می خورد..نفسم سنگینی می کرد.. دلم گواه بد می داد! در باز شد و عمو کیومرث در چارچوب در ظاهر شد !
    ویرایش توسط mahsoo : 1392,03,21 در ساعت ساعت : 14:40

  2. 291 کاربر از پست mahsoo تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mina) , * Maneli * , * حدیث * , *$~رازگل سرخ~$* , *dina* , *Lilia* , *NaZ@NiN.B* , *shima* , *آویژه* , *دخت تپل* , .parniya. , 021girl , @M!$ , a.n.jel , afi jonz , airena , Altin ay , amiparsa , angel04 , angle92 , angur , anitis , ANNE , Anolin , ARA...GOL , archangel , armin.kz , asal naz , asal-661 , asal_aram , asemanii , aseman_82 , ashkannia , asma66 , atashgah62 , Atefeh67 , atefeh_49 , atoosa joon , ayda3 , aygeen , azam 24 , Azita49 , banix , barane khazan , barni , beauty princess , bikari , bneta , chichi , darya tofani , Defne , degeer , EasTern_Girl , ebrahimi.fari , Elen , ELI , eli joni , elmir4 , elmira.t , fadai , famdavari , farah2 , farnaz21 , fatemeh27 , fati70 , fatima64 , fatima983 , fereshth , galadril3 , gandomsa , geladiator_bozdel , ghorbani , goldoone22 , gole narges , gole.bahari0 , golerose , goli20 , goli62 , googoosh z , goominam , Hananesh , hanayi , hana_m , hanila , hed2010 , helik , hidenam , homa41 , hooriya_y , idin baharvand , iryane , j.ghanavizi , JonasRahimi , Just Say No , khademre , khale rize , kiumars , leila93 , leilaadel , liuana , love is.. , m0zhdeh , Ma Neli , mahdieh67 , mahe12345 , MAHSA-O , mahtab10 , MAHTAB63 , man! , mansor64 , mansoure , mansuri , maraal , maryam2005 , maryta , matin_a , mehr22 , me_ned , Mikrobe-Sorati , milana , mina68 , minoo1920 , mishapasha , moonila , mozhmozh , N*A*Z*L*I , n.shina , nahaleh , Nahid72 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , nastiya , Nedae u , nedaj , neg neg , negar*pb , negar.n1000 , negin-joon , niayesh00 , Nika-radi , nilid312 , nini84 , oragh , petrisiama , peymaneh , pishiesefid , ramanava , ramlin , reza9000 , Rha.sh , rilla , roya1365 , Roza00 , s.d.yeganeh , saadat2000 , saba28 , sabouraneh , safo , sahel_m , saieh92 , saktin , sama.2056 , samaneh60 , samir , Samira_Sabbaghi , sanni , saqari , sara n , sara.HB , sara2876 , saratab , sayeh66 , selin.rafi , selina63 , sepideh63 , setayesh1363 , sh.mrjan , SHADI-R , shahin47 , sharghi , sharona , shatot , sheida_953 , sheldon , shf_aboops , shimaaaaa , Silber , simaaaaa , sinsor , soheila50 , Sohey36 , somy_kh , ssoudeh , s_mehr , sαвα , T T--THR , tama1011 , Tara302 , term , Tifani Jon , Titania1273 , tondar1365 , unichorn , valan , vampire123 , vanas , vianna , violet_mahtab , Water Lily , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , yashkin , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zarre , ziba111 , zibahp , ziglernata , ziiiziii13 , Zohre_hmt , zoooom , zozo_z1988 , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~Magic Life~ , ~SAREH~ , «نفس» , آستاره , آسمان ابری , آسوده , آليس , آمستريدا , آناکارنینا7 , اب و اتش , اذربرزین , اقاقی , اهورای , ایلکای2 , باران.ج , تابتا , ترنم , دخترشیطون بلا , دیبا کیان , زعیم زاده , زهرا گل , زوها , س_م_م_ , سانازارمان , سحربانو69 , سعاد , سپيده خوب , سپیده , سکوت من , شرقي , شیرینusa , طلوع عشق , عمه حمی , عمه خانم , فانتین , فرنوش72 , فرگون آسمانی , ققنوس98 , لیلین , م.م.ر , م.نوری , مادرم , ماریانا123 , مریمی__ , ملودی آرامش , منيژه , مهرآذین , مهستی , مهلا.پ , میچکا , نازنین جونم , نسرین... , نصرا... , نیاز.ش , نیان , هایا , پرهامه , چشم قشنگ , ژوبی , یک ابانی , ღ ghazali ღ

  3. Top | #12

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    284
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    ايران
    تشکر از کاربر
    2,775
    تشکر شده 59,061 در 283 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض ده

    دیگر از ان روز هیچ چیز به روشنی یادم نیست ! عمو کیومرث داخل شد و پشت سر او کیانوش و سپهر ! عمو به کنارم امد و من و در اغوش گرفت.. گریه می کرد و چیزهایی می گفت که من درک نمی کردم ! پروین خانم لبه ی روسریش را جلوی صورت گرفته بود و پاندول وار خود را تکان می داد و هق هق می کرد.. کیانوش چشمانش قرمز بود و با بغض و نگرانی به من خیره بود .سپهر روی مبل نشسته بود و پاهای بلندش را بر روی میزانداخته و سرش را به دستش تکیه و به نقطه ی نا معلومی خیره بود... . بغضی گلویم را گرفته بود اما اشکی از چشمام نمی آمد.. نمی دونم چقدر گذ شت که عمه نسرین را دیدم که جلوی در نشسته بود بر صورتش چنگ می انداخت.. کسی تکانم می دادو ازم می خواست که گریه کنم.. !! گریه کنم؟؟ برای چی..؟؟
    مدام چهره ی مامان و بابا جلوی چشمانم بود.. دست تکان داد مهراد موقع رفتن.. توصیه و نگرانی های مامان..
    خدایا.. این چه مصیبتی بود که بر سرم آمد؟؟ تمام ان مدت مثل تکه چوبی نشسته و به اطراف زل زده بودم! ذهنم خالی بود.. مدام صدايم می زدند و ازم می خواستند که گریه کنم.. کسی اب رویم پاشید.. اما من انگار با چشمان باز خوابم برده بود!! اقای دکتر(شوهر عمه ناهید) را دیدم که با سرنگی در دست به من نزدیک شد.. سوزشی در دستم حس کردم و دیگر هیچ!!
    ----------------------------------------------------------------------
    گیج و منگ در کنار دیگران ایستاده بودم و به جمعیتی که لا الله اله لاه گویان نزدیک می شدند چشم دوختم.. خاله مژگان خودش را داخل قبر انداخته بودو اجازه نمی داد خواهرش را دفن کنند!! عمه ها بر سرو صورت خود می زدند.. عمو کیومرث در گوشه ای در غم دومین برادر خود اشک می ریخت..کیانوش بالا سر مهراد ایستاده بودو برای کسی که مثل برادرش بود گریه می کرد.. مادر جون بعد از شنیدن خبر در بیمارستان بستری بود.. عده ای در شوک و ناباوری دور ایستاده بودند و نظاره گر مي كردند!!
    و من!! که هیچ درکی از اطراف نداشتم..!!فقط هر لحظه کسی به من نزدیک میشد و الفاظی مثل: غم اخرت باشه .. تسلیت میگم! .. بقای عمر شما باشه .. !.. حیف بود.. و..تکرار می کردند!!
    با صدای خاله مژگان که می خواست روی خواهرش را باز کنند تا برای اخرین بار وداع کند به خود اومدم! برای اخرین بار ؟؟ یعنی دیگر نمی ديدمشون؟؟ کجا می خواستنن برن؟؟ بدون مـــــن .. ؟؟ مامان؟؟ بابا؟؟ شما که اینقدر بی رحم نبودید.. حالا من بدون شما چه کنم؟؟ کیو دارم؟؟ مامان.. مامان تورو خدا.. مهراد پاشو.. و سعی کردم بین جمعیت راهی باز کنم تا من هم برای اخرین بار ببینمشون..
    و دستانی بودند که بازومو می کشیدند تا جلومو بگیرند.. بی توجه به انها سعی می کردم از بین افراد رد شم که دستی محکم از پشت من و گرفت ! برگشتم و دیدم پژمان با ظاهری ژولیده محکم بازومو گرفته و منو به عقب می کشه.. در این چند ساعت برای اولین بار به حرف اومدم ! اشکام نا خوداگاه بر روی گونه هام جاری شد: پژمان تو رو خدا.. ولم کن ! پسر عمه فقط یه لحظه... تو رو خدا.. می خوام ببینمشون.. فقط یه لحظه.. و خودمو خم کردم و سعی کردم بازومو از دستش جدا کنم . سعی کردم راهی به جلو باز کنم.. : میگم ولم کن.. بزار ببینمشون!
    سپس داد زدم : مگه کری؟؟ میگم ولم کن.. مامااان.. احمق.. دستتو بکش! ولم کن.. می خوام ببینمشون.. و به سختی و با گریه خودمو به نزدیکی قبر رسوندم.. صداها بالا رفت: نزارید ببینه.. طاقت نمی یاره.. قابل شناسایی نیستن..!! در لحظه ای که خودمو خم کردم تا ببینمشون سینه ای جلوی روم قرار گرفت و دستی که چونمو گرفت و به زور می خواست رومو به جهت مخالف برگردونه..
    داد زدم : نکن روانی.. ولم کن! بزار ببینمشون.. برای اخرین بار .. تو روخدا.. و صدای فریادم تو هق هقم گم شد.. و دستی که سرم را به سینه اش تکیه داد. در حالی که تقلا می کردم تا بتوانم ببینم " صدای گریه زاری و همهمه بالا گرفت و دستی که جلوی چشمانم را گرفت تا چیزی نبینم.. و مشت های من بود که بدن فرد سیاه پوش می خورد و او همانطور بی حر کت ایستاده بود..
    -------------------------------------------------------------------------------
    چشمانم را که باز کردم تاریکی مطلق بود ! گیج به تاریکی زل زدم و اطراف را کاویدم! سرم سنگین بود.. گلوم می سوخت.. تنم کوفته بود.. چند دقیقه ای طول کشید تا چشمم به تاریکی عادت کنه.. با رخوت از رو تخت بلند شدم به سمت در رفتم ! در را قفل کردم و کلید را در تاریکی بر روی فرش پرت کردم! همانجا پشت در چمباته زدم و به فضای رو به روم خیره شدم!! دلم برای خانواده ام تنگ شده بود.. فکر اینکه دیگر نیستند عذابم میداد.. خودم را لعنت می کردم که چرا صبح که تماس گرفته بودند بیدار نبودم تا صدایشان را بشنوم. . . روی زمین به حالت سجده افتادم و باز گریه سر دادم..
    ویرایش توسط mahsoo : 1392,03,21 در ساعت ساعت : 14:47

  4. 303 کاربر از پست mahsoo تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , (mina) , * Maneli * , * حدیث * , *$~رازگل سرخ~$* , *dina* , *Lilia* , *NaZ@NiN.B* , *shima* , *آویژه* , *دخت تپل* , .parniya. , 021girl , @M!$ , a.n.jel , afi jonz , airena , Altin ay , amiparsa , angel04 , angur , anitis , ANNE , Anolin , ARA...GOL , archangel , armin.kz , arshin90 , asal naz , asal-661 , asal_aram , asal_bumpy , aseman_82 , ashkannia , asma66 , atashgah62 , Atefeh67 , atefeh_49 , AtI2020 , atoosa joon , ayda3 , aygeen , azam 24 , Azita49 , banix , barane khazan , barni , baroon12 , bneta , chichi , darya tofani , Defne , degeer , EasTern_Girl , ebrahimi.fari , Elen , ELI , eli joni , elmir4 , elmira.t , fadai , famdavari , farah2 , farnaz21 , farzaneh-a , fatemeh27 , fati70 , fatima64 , fatima983 , fereshth , galadril3 , gandomsa , geladiator_bozdel , ghorbani , goldoone22 , gole narges , gole.bahari0 , golerose , goli20 , goli62 , googoosh z , goominam , Hananesh , hanayi , hana_m , Haniii9396 , hanila , helik , hidenam , homa41 , hooriya_y , idin baharvand , iryane , j.ghanavizi , JonasRahimi , Just Say No , khademre , khale rize , kiumars , leila93 , leilaadel , liuana , love is.. , m0zhdeh , Ma Neli , mahdieh67 , mahe12345 , MAHSA-O , mahsadina , mahtab10 , MAHTAB63 , man! , mansor64 , mansoure , mansuri , maraal , maryam2005 , maryta , matin_a , mehr22 , me_ned , Mikrobe-Sorati , milana , mina68 , minoo1920 , mishapasha , mojgan am , monir1343 , monos , moonila , mozhmozh , m_reisie , N*A*Z*L*I , n.shina , nahaleh , Nahid72 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , Nedae u , nedaj , neg neg , negar*pb , negar.n1000 , negin-joon , niayesh00 , Nika-radi , nilid312 , nini84 , omidk , oragh , parmis86 , peymaneh , pishiesefid , ramanava , ramlin , reza9000 , Rha.sh , rilla , roya1365 , Roza00 , s.d.yeganeh , saadat2000 , saba28 , sabouraneh , safo , sahel_m , saktin , sama.2056 , samaneh60 , samim , samir , Samira_Sabbaghi , sanni , saqari , sara n , sara.HB , sara2876 , saratab , sara_roz , sayeh66 , selina63 , sepideh63 , setayesh1363 , sh.mrjan , SHADI-R , shahin47 , sharghi , sharona , shatot , sheida_953 , sheldon , shf_aboops , Silber , simaaaaa , sinsor , soheila50 , Sohey36 , ssoudeh , Star_69 , s_mehr , sαвα , T T--THR , tama1011 , taraneh joon , term , Tifani Jon , Titania1273 , tondar1365 , unichorn , valan , vampire123 , vanas , vianna , violet_mahtab , Water Lily , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , yashkin , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zarre , ziba111 , zibahp , ziglernata , ziiiziii13 , Zohre_hmt , zoooom , zozo_z1988 , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~foroozan~ , ~Magic Life~ , ~SAREH~ , آرنیکا , آستاره , آسمان ابری , آسوده , آليس , آمستريدا , آناکارنینا7 , اب و اتش , اذربرزین , اقاقی , اهورای , ایلکای2 , باران.ج , بی بی & بی بی , تابتا , ترنم , تمنای دل , تهمتن , دخترشیطون بلا , دیبا کیان , رویای آبی , زعیم زاده , زوها , س_م_م_ , سانازارمان , سحربانو69 , سسسی , سعاد , سپيده خوب , سپیده , سکوت من , شرقي , شیرینusa , طلوع عشق , عمه حمی , عمه خانم , فانتین , فرنوش72 , فرگون آسمانی , ققنوس98 , لیلین , م.م.ر , م.نوری , مادرم , ماریانا123 , مامانی جون , مریمی__ , ملودی آرامش , منيژه , مهرآذین , مهستی , مهلا.پ , میچکا , نازنین جونم , نسرین... , نیاز.ش , نیان , هادیانا , هایا , پرهامه , چشم قشنگ , ژوبی , یک ابانی , ღ ghazali ღ

  5. Top | #13

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    284
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    ايران
    تشکر از کاربر
    2,775
    تشکر شده 59,061 در 283 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض یازده

    سرم را که چرخاندم گردن و بدنم تیر کشید! اخی گفتم و سعی کردم بنشينم.. .. دیشب همانطور روی زمین خوابم برده بود.. یکی پی در پی به در می زد و اسمم را صدا می زد! بی توجه خودم را به تخت رساندم و خودم را روی ان رها کردم !! دستگیره ی در به شدت بالا و پایین شد.. غلتی زدم و پشت به در دراز کشیدم!! دلم برای خانوادم تنگ بود.. قرار ما فقط 4روز دوری بود.. نه بیشتر..!
    امروز باید بیان.. اره!امروز میرسند.. میان! حتما ميان.. منتظر می مونم... اونا منو تنها نمی زارن. . !! و با این فکر لبخندی زدم و بالش و از زیر سر کشیدم روی گوشهایم گذاشتم تا صدای تقه هایی که به در میزدند اذیتم نکنه !!
    -----------------------------------------------------------------------------
    میونه خواب و بیداری بودم ... معده ام می سوخت.. نزدیک 24 ساعت بود که چیزی نخورده بودم. اما میلی به غذا نداشتم! با شنیدن صدایی مثل برق گرفته ها سر جایم نشستم! دوباره خوب گوش دادم.. خودش بود! داشت صدایم میزد و قربان صدقه ام می رفت.. می خواست که در و باز کنم!! پشت در ایستادم و گوشم را به در چسباندم.. هنوز داشت صدایم می کرد.. دستم و به طرف دستگیره در بردم و در و کشیدم! اما باز نشد.. دوباره کشیدم .. باز نشد! با بغض گفتم : باز نمیشه..
    -عزیز دلم!قربون اون صدای قشنگت.. الهی من بمیرم و نبینم تو اینجوری هستی! چرا عزیزم؟؟ در و باز کن مادر..
    همانطور با بغض ادامه دادم : مادر جووون .. ! نمی دونم کلید کجاست.. نمی دونم کجا پرتش کردم.. مادر جوون! و شروع به گریه کردن!
    -جون دلم!گریه نکن عزیزکم.. خوب نگاه کن.. حتما کلید همون طرفاست! به سختی کلید و پیدا کردمو در و باز کردم و خودم را در اغوشش انداختم ! محکم بغلم کرد و مرا به خودش فشرد و گریه سر داد! همانطور که در بغلش بودم میون گریه گفتم: دیدی مادر جون؟؟ دیدی چی شد؟؟ دیدی چطور تنها شدم؟؟ دیدی بدبخت شدم؟؟
    و سرم را به شانه اش تکیه دادم! او همانطور که گریه می کرد بر سرم دست کشید و گفت : گریه نکن قشنگم.. گریه نکن قربونت برم! خدا نکنه بدبخت بشی.. تا خدا هست تنها نیستی که.. !
    پاشو عزیزم.. پاشو صورتتو یه اب بزن! از دیروز که تو رو اینطور دیدم نصفه جون شدم.. پاشو مادر.. خانواده تم راضی نیستن تو اینطور باشی! پاشو دخترم.. ..
    به چشمان روشنش خیره شدم! ارامشی عمیقي را به ادم تزریق می کرد! نگاهش عین مامان بود..همان لبخند.. همان نگرانی در نگاه.. دوباره بغل کردمش و به اغوشش پناه بردم!
    به اصرار مادر جون چند قاشقی غذا خوردم ! خاله مژگان و دخترش بیتا مدام دورو برم می گشتند و سعی در دلداری دادنم داشتند!
    عمه ناهید کنارم نشسته بود و هر چند دقیقه من و در اغوش می گرفت و به خود می چسباند و گریه سر می داد و با ادا اشاره دیگران که از او مي خواستند تاجلوی من رعایت کند " ساکت می شد ! ساکت گوشه ای نشسته بودم و گیج به رفت و امد ها نگاه می کردم .. گویا مراسمی در پیش داشتند ! پاشدم و خودم را به اتاق رساندم . روی تخت دراز کشید و در افکارم غرق بودم که در باز شد و احمد اقا وارد شد! لبخندی به رویم زد و لیوانی اب به همراه یک قرص به طرفم گرفت ! همانطور نگاهش کردم که گفت : بگیر دخترم.. یه ارامبخش ساده ست ! کمی ارومت می کنه.. با پوزخند قرص را از دستش گرفتم و به این فکر کردم که هیچ چیز نمی تواند اتش درونم را التیام بخشد ! قرص را به دهان انداختم و اب را لاجرعه سر کشیدم.. خود م و رو تخت رها کردم و چشمامو بستم تا جلوی اشکام و بگیرم.. صدای بسته شدن در امد..
    ------------------------------------------------------------------------------
    صدای قران می یومد.. صدای گریه.. بوی حلوا.. بوی دود.. صدای جیغ! هر چه کردم نتوانستم چشمانم را باز کنم ! مقاومت نکردم و خودم و دوباره به دست خواب سپردم !

    ویرایش توسط mahsoo : 1392,03,21 در ساعت ساعت : 14:53

  6. 299 کاربر از پست mahsoo تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , (mina) , * Maneli * , * حدیث * , *$~رازگل سرخ~$* , *dina* , *Lilia* , *NaZ@NiN.B* , *shima* , *آویژه* , *دخت تپل* , .parniya. , 021girl , @M!$ , @Shytvnk@ , a.n.jel , afi jonz , aflak , airena , Altin ay , amiparsa , angel04 , angur , anitis , ANNE , Anolin , ARA...GOL , archangel , armin.kz , arshin90 , asal naz , asal-661 , asal_aram , aseman_82 , ashkannia , asma66 , atashgah62 , Atefeh67 , atefeh_49 , AtI2020 , atoosa joon , ayda3 , aygeen , azam 24 , Azita49 , banix , barane khazan , barni , baroon12 , beauty princess , bneta , chichi , darya tofani , Defne , degeer , EasTern_Girl , ebrahimi.fari , Elen , ELI , eli joni , elmira.t , eshton , famdavari , farah2 , farnaz21 , farzaneh-a , fatemeh27 , fati70 , fatima64 , fatima983 , fereshth , galadril3 , gandomsa , geladiator_bozdel , ghorbani , goldoone22 , gole narges , gole.bahari0 , golerose , goli20 , googoosh z , goominam , Hananesh , hanayi , hana_m , Haniii9396 , hanila , helik , hidenam , homa41 , hooriya_y , ice-flower , idin baharvand , iryane , JonasRahimi , Just Say No , khademre , khale rize , kiana1999 , kiumars , leila93 , leilaadel , liuana , love is.. , m0zhdeh , mahdieh67 , mahe12345 , MAHSA-O , mahsadina , mahtab10 , MAHTAB63 , man! , mansor64 , mansoure , mansuri , maraal , maryam2005 , maryta , matin_a , mehr22 , me_ned , Mikrobe-Sorati , milana , mina68 , minoo1920 , mishapasha , monir1343 , monos , moonila , mozhmozh , N*A*Z*L*I , n.shina , nahaleh , Nahid72 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , Nedae u , nedaj , neg neg , negar*pb , negar.n1000 , negin-joon , niayesh00 , Nika-radi , nilid312 , nini84 , oragh , parmis86 , petrisiama , peymaneh , pishiesefid , ramanava , ramlin , reza9000 , Rha.sh , rilla , roya1365 , Roza00 , s.d.yeganeh , saadat2000 , saba28 , sabouraneh , safo , sahel_m , saieh92 , saktin , sama.2056 , samaneh60 , samim , samir , Samira_Sabbaghi , sanni , saqari , sara n , sara.HB , sara2876 , saratab , sayeh66 , selina63 , sepideh63 , setayesh1363 , sh.mrjan , SHADI-R , shahin47 , sharghi , sharona , shatot , sheida_953 , shf_aboops , shimaaaaa , Silber , simaaaaa , sinsor , soheila50 , Sohey36 , ssoudeh , Star_69 , s_mehr , sαвα , T T--THR , tama1011 , Tara302 , taraneh joon , term , Tifani Jon , Titania1273 , tondar1365 , unichorn , valan , vampire123 , vanas , vianna , violet_mahtab , Water Lily , yasaman20 , yasamin_34 , yashkin , Zahra_niki , Zarizar , zarre , ziba111 , zibahp , ziglernata , ziiiziii13 , zina , Zohre_hmt , zoooom , zozo_z1988 , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~foroozan~ , ~Magic Life~ , ~SAREH~ , آرنیکا , آستاره , آسمان ابری , آسوده , آليس , آمستريدا , آناکارنینا7 , اب و اتش , اذربرزین , ازلی , اقاقی , اهورای , ایلکای2 , باران.ج , بی بی & بی بی , تابتا , ترنم , تهمتن , دخترشیطون بلا , دیبا کیان , زوها , س_م_م_ , سانازارمان , سحربانو69 , سعاد , سپيده خوب , سپیده , سکوت من , شرقي , شیرینusa , طلوع عشق , عمه حمی , عمه خانم , فانتین , فرنوش72 , فرگون آسمانی , ققنوس98 , لیلین , م.م.ر , م.نوری , مادرم , ماریانا123 , مامانی جون , مریمی__ , ملودی آرامش , منيژه , مهرآذین , مهستی , مهلا.پ , میچکا , نازنین جونم , نسرین... , نیاز.ش , نیان , هایا , پرهامه , چشم قشنگ , ژوبی , کمند , کهربا61 , یک ابانی , ღ ghazali ღ

  7. Top | #14

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    284
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    ايران
    تشکر از کاربر
    2,775
    تشکر شده 59,061 در 283 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض دوازده

    با صدای جیک جیکی چشمانم و باز کردم.. نور چشمام و زد !! پلك هامو و چند بار باز و بسته کردم تا بتونم ببینم! گنجشکی بود که پشت شیشه نشسته بود و سرو صدا می کرد! بدنم کوفته بود.. چشمام می سوخت.. به سختي بلند شدم و از اتاق خارج شدم ! همه جا سکوت بود.. نگاهی به اطراف انداختم .. حتی نمی دونستم چه ساعتی از روزه !! یا حتی امروز چه روزیه؟؟
    به سمت دستشویی رفتم و خودم و تو اینه روشویی برانداز کردم ! چشمانم دو کاسه خون بود! موهايم اشفته دور صورتم ریخته بود! رنگم پریده بود ! تیشرت سرمعه ای تنم بود با شلوار جین که تو این 4-5 روز تعویضش نکرده بودم! دلم برای خودم سوخت.. اینکه اینقدر تنها و بیچاره شده بودم..
    شیر آب و باز کردم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم.. خم شدم و از کمد زیر روشویی مسواکي و که مخصوص خونه عمو بود برداشتم و مشغول مسواک زدن شدم.. دوباره به تصویرم تو آینه خیره شدم !! دیدی چه بدبخت شدی؟؟ حالا هر کی از راه برسه برات دل می سوزونه.. خم شدم و دهنمو قرقره کردم.. یه بار..دو بار.. سه بار..
    دوباره چند مشت آب به صورتم پاشیدم..جلوی موهام خیس شده بود اَزش آب می چکید.. .. یه صدایی تو مغزم بود.. یکی داشت باهام حرف می زد. یکی داشت صدام می زد.... صدا راحتم نمی زاشت.. یکسر باهام حرف می زد : احمق ! تقصیر خودته.. حقته.. خود کرده را تدبیر نیست.. خوش گذرانی تو به خونوادت ترجیح دادی! حقته.. بکش ! الان اونا همه با همند؛ تو اینجا تنها.. اگه باهاشون می رفتی الان تو هم باهاشون بودی.. چرا نیومدن سراغت؟؟ مگه قرارتون 4 روز نبود؟؟ هه .. ! حقته.. هر بلایی سرت بیاد حقته.. حقته... حقــــــته احمق!!!
    بلند داد زدم : اره.. حقمه.. حقمه.. تقصیر خودمه!! !!
    و با مشت محكم به آینه روشویی که نصف دیوار را گرفته بود ضربه زدم! صدای رعب انگیز شکستن آینه با صدای داد و گریه ی من تو سکوت خونه پیچید !! لحظه ای نشد که عمه نسرین و سحر خواب آلود در چارچوب در ظاهر شدند و با دیدن دست خونیم و اینه ی خرد شده جیغی از ترس و وحشت کشیدند...
    عمه نسرین جیغ می زدو دیگران را صدا می زد.. . : کیو؟؟ کیومرث ؟.. خاک بر سرم ! پژمان؟؟کیانوش؟؟ .. اخه این چه کاری بود كه كردي عمه؟؟
    خاله مژگان با دیدنم قلبش را گرفت و همانجا وسط راه روی زمین نشست.. ساناز دور ایستاده بود و گریه می کرد.. .. عمو با دیدنم لحظه ای مات ایستاد ! پژمان اولین نفری بود که دوید داخل و گفت : این چه کاری بود دیوانه..
    تکه ای از آینه را برداشتم و همانجا روی بقیه خورده شیشه ها نشستم که باعث شد عمه اینا جمیعا جیغ دیگری بکشند !
    -اره!من دیوونم..چی کار به کار یه دیوونه داری؟؟بیای نزدیک خودمو می کشم ! راحتم بزار..
    و با داد ادامه دادم: راحتم بزارید.. می خوام بمیرم..
    دست راستم چندین زخم عمیق برداشته و همانطور ازش خون می رفت !!كف پاهايم زخم شده و ذوق ذوق می کرد! پژمان بار دیگر قدمی به جلو برداشت . داد زدم: کری مگه ؟ میگم راحتم بزار..
    تیکه شیشه را بیشتر در دست فشردم که باعث شد ردی از خون از دست چپم سرازیر شود.. پژمان بار دیگر خواست حرکتی کنه که صدایی جدی و محکم اونو متوقف کرد : نمی شنوی مگه؟؟ بیا بیرون..
    و ارومتر ادامه داد: مگه حالش و نمی بینی؟؟
    چشمانم چرخید و روی جفت چشم سیاه که با اخم روش و از پژمان گرفت و به من زل زد " متوقف شد! سپهر بود.. لحظه ای از اخمش ترسیدم... مثل باباها که بچه هاشون کار خطایی انجام می دهند نگاهم می کرد..
    زیر لب زمزمه کردم : می خوام بمیرم. ! و قطره اشکی از چشمانم پایین چکید.. از خودم بدم امد.. اگه قصد خودکشی داشتم دیگر چرا معرکه گرفته بودم ! جراحت دست راستم عمیق بودو کف دستشویی پر از خون.. در یک لحظه دست چپم را بلند کردم و تیزی شیشه را بر محل تقریبی رگ اصلی گذاشتم و تا امدم فشار بدم عمو و سپهر و دیدم که به طرفم دویدند..دیگر دیر شده بود و من فرصت را از دست داده بودم.... عمو از پشت بازوهايم را محکم گرفت و از زمین بلندم کرد ! سپهر مقابلم ایستاد و هر یک از دستانم را محکم گرفته بود تا هیچ حرکت اضافه ای نکنم.. عمو مدام با فریاد ازم می خواست که شیشه را رها کنم و سپهر چنان به مچ دستم فشار میاورد تا شیشه را ول کنم که حس کردم صدای جابه جایی استخوانم را شنیدم.. ..
    ویرایش توسط mahsoo : 1392,03,21 در ساعت ساعت : 14:59

  8. 296 کاربر از پست mahsoo تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , (mina) , * Maneli * , * حدیث * , *$~رازگل سرخ~$* , *dina* , *Lilia* , *NaZ@NiN.B* , *shima* , *آویژه* , .parniya. , 021girl , @M!$ , a.n.jel , afi jonz , aflak , airena , Altin ay , amiparsa , angel04 , anitis , ANNE , Anolin , ARA...GOL , archangel , arshin90 , asal naz , asal-661 , asal_aram , asemanii , aseman_82 , ashkannia , asma66 , atashgah62 , Atefeh67 , atefeh_49 , AtI2020 , atoosa joon , ayda3 , aygeen , azam 24 , Azita49 , banix , barane khazan , barin_s , barni , baroon12 , bneta , chichi , darya tofani , Defne , degeer , EasTern_Girl , ebrahimi.fari , Elen , ELI , eli joni , elmir4 , elmira.t , eshton , famdavari , farah2 , fariba45 , farnaz21 , farzaneh-a , fatemeh27 , fati70 , fatima64 , fatima983 , fereshth , galadril3 , gandomsa , geladiator_bozdel , ghorbani , goldoone22 , gole narges , gole.bahari0 , golerose , goli20 , goli62 , googoosh z , goominam , Hananesh , hanayi , hana_m , Haniii9396 , hanila , helik , hidenam , homa41 , ice-flower , idin baharvand , j.ghanavizi , JonasRahimi , Just Say No , khademre , khale rize , kiumars , leila93 , leilaadel , liuana , love is.. , m0zhdeh , Ma Neli , mahdieh67 , mahe12345 , MAHSA-O , mahsadina , mahtab10 , MAHTAB63 , man! , mansor64 , mansoure , mansuri , maraal , maryam2005 , maryta , matin_a , me_ned , Mikrobe-Sorati , milana , mina68 , minoo1920 , mishapasha , monir1343 , monos , moonila , mozhmozh , N*A*Z*L*I , n.shina , nahaleh , Nahid72 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , Nedae u , nedaj , neg neg , negar.n1000 , negin-joon , niayesh00 , Nika-radi , nilid312 , omidk , oragh , parmis86 , petrisiama , peymaneh , pishiesefid , ramanava , ramlin , reza9000 , Rha.sh , rilla , roya1365 , Roza00 , rozhina , s.d.yeganeh , saadat2000 , saba28 , sabouraneh , safo , sahel_m , saieh92 , saktin , sama.2056 , samaneh60 , samim , samir , Samira_Sabbaghi , sanni , saqari , sara n , sara.HB , sara2876 , saratab , sayeh66 , selina63 , sepideh63 , setayesh1363 , sh.mrjan , SHADI-R , shahin47 , sharghi , sharona , shatot , sheida_953 , sh_karan , Silber , simaaaaa , sinsor , soheila50 , Sohey36 , somy_kh , ssoudeh , Star_69 , s_mehr , sαвα , T T--THR , tama1011 , term , Tifani Jon , Titania1273 , tondar1365 , unichorn , valan , vampire123 , vanas , vianna , violet_mahtab , Water Lily , yaqush , yasaman20 , yasamin_34 , yashkin , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zarre , ziba111 , zibahp , ziglernata , ziiiziii13 , Zohre_hmt , zoooom , zozo_z1988 , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~foroozan~ , ~Magic Life~ , ~SAREH~ , آرنیکا , آستاره , آسمان ابری , آسوده , آليس , آمستريدا , آناکارنینا7 , آهو خانم , اب و اتش , اذربرزین , ازلی , اقاقی , ایلکای2 , تابتا , ترنم , تهمتن , خیال غزل , دخترشیطون بلا , دیبا کیان , رها در باران , رویای آبی , زهرا گل , زوها , س_م_م_ , سانازارمان , سحربانو69 , سعاد , سپيده خوب , سپیده , سکوت من , شرقي , شیرینusa , طلوع عشق , عمه حمی , عمه خانم , فانتین , فرنوش72 , فرگون آسمانی , ققنوس98 , لیلین , م.م.ر , م.نوری , ماریانا123 , مامانی جون , مانامحب , مریمی__ , ملودی آرامش , منيژه , مهرآذین , مهستی , مهلا.پ , میچکا , نسرین... , نیاز.ش , نیان , هایا , پرهامه , چشم قشنگ , ژوبی , کهربا61 , یک ابانی , ღ ghazali ღ

  9. Top | #15

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    284
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    ايران
    تشکر از کاربر
    2,775
    تشکر شده 59,061 در 283 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض سینزده


    -----------------------------------------------------------------------------
    به زور و کشان کشان من و سوار ماشین کردن.. عمو و بیتا در دوطرفم نشستن! سپهر پشت فرمون نشست و سریع حرکت کرد..
    بیتا دست راستم را داخل یک پلاستیک انداخت تا خون ریزی دستم پخش نشود.. عمو فقط با چشمان اشکیش نگاهم کرد و گفت : دختره ی احمق! و همانطور که گریه می کردم سرم را در اغوش گرفت.. ولی من فقط در فکر فرصت از دست رفته بودم..
    --------------------------------------------------------------
    با نوازش موهایم چشمانم را گشودم .. پژمان بود! با اخم سرم را از زیر دستش کنار کشیدم و گفتم: برو بیرون.. راحتم بزارو چشمام و بستم..
    از اتاق خارج شد و در را بست ! از پنجره ی اتاق که رو به راهرو بود عمو کیومرث را دیدم که به دیوار تکیه داده بود داشت با بغل دستیش صحبت می کرد! به چهره اش دقیق شدم.. موهای طوسی "سفیدش ! ته ریش چند روزه اش!چشمان مهربانش ! قد بلندش.. هیکل پرش ! همه مرا یاد بابا می انداخت.. اخ که چقدر هر دویشان را دوست دارم.. !
    نگاهم را به فرد کناری اش دوختم ! سپهر بود که به دیوار تکیه داده بود و نگاهش به زمین بود و هرازچند گاهی سری به نشانه تایید تکان می داد! یک گرمکن مشکی که کنارش خط سفید داشت پایش بودبا یک تیشرت سفید که لکه های خون رویش مشخص بود!! موهای کوتاه براق مشکییش بر خلاف همیشه که ژل زده و اراسته بود"به طور نامرتب پخش بود.. ته ریش چند روزه ای روی صورتش نمایان بود که جذابیتی خاص به چهره اش می داد! در دل پوزخندی زدمو گفتم: جای یاسمن خالی.. ! پیش خودم فکر کردم حتما خوشحال و راضیه از مصیبتی که به سرمون اومده!انتقامش از خانواده ی ما گرفته شد!! حتما نتیجه آه هاي او بوده.. ! با کلافگی چرخیدم و پشت به پنجره دراز کشیدم ..
    دقایقی نگذشت که بیتا و عمو وارد اتاق شدن ! بیتا کنارم ایستادو دست باند پیچی شده ام را در دستش گرفت و نوازش کرد! عمو بالا سرم ایستادو نگاهش را به من دوخت !! و من با لجبازی تمام نگاهم را به دیوار مقابل دوختم..
    چرا درکم نمی کردند؟؟ چرا راحتم نمی گذاشتند؟؟ چرا متوجه نبودن که زندگی برایم تموم شده س و دیگر میلی به ادامه ي راه ندارم! من زندگیم را باخته بودم... .چطور می توانستم بدون خانواده ام زندگی کنم؟؟ سعی کردم با نفسی عمیق جلوی ریزش اشکام و بگیرم..
    عمو همانطور که مستقیم نگاهم می کرد گفت : هیچ فکر نمی کردم اینقدر احمق و ضعیف باشی.. اصلا ازت انتظار نداشتم!! این چه بازییه تو این چند روز راه انداختی؟؟ می دونم....ناراحتی!! دلت داره اتیش میگیره.. ترسیدی! یا حتی شاید پشیمونی! ولی مصلحت خدا رو هم باید در نظر گرفت!! فکر می کنی واسه من راحته که شاهد از دست رفتن دومین برادرم باشم؟؟ یا مادرت که برام خواهر بود؟؟ مادر جون و می بینی؟؟ از یه طرف غم اونا.. ..از یه طرفم رفتار های تو داره اونو عذاب میده! حداقل به فکر اون پیر زن باش!! با خوکشی و خودزنی و غذا نخوردن که چیزی تغییر نمی کنه!! می کنه؟؟!
    و چشم به من دوخت.. ..
    وقتی دید جوابی از من دریافت نمی کنه سری به تاسف تکان داد و از اتاق خارج شد! پژمان امد و از ساکی که دستش بود مانتو ام را خارج کرد و به دست بیتا داد! سپس سرش و پایین انداخت و از اتاق خارج شد.. بیتا کمکم کرد مانتوام را بپوشم و از تخت پایین بیام! در سکوت کامل باهاش همکاری کردم .. عمو کیومرث با کیسه ای دارو در دست دم اتاق ایستاده بود . یکی از پاهایم که خورده شیشه داخلش رفته بود درد می کرد و باعث بود کند تر حرکت کنم! با کمک بیتا و عمو به ماشین رسیدم!! پژمان پشت فرمان نشسته بود و با نگرانی و دلسوزی نگاهم می کرد!! نگاه بی هدف و سرگردانم و دور چرخاندم که ناگهان بیتا گفت : آقا سپهر رفت خونه!! خیلی خسته بود ! لباسشم که همه خونی شده بود.. بنده خدا این چند روز خیلی زحمت کشید!!دیشبم که تا دیروقت بیدار بود و به ما تو جمع کردن وسایل کمک میکرد.. ارومتر ادامه داد: صبحم که اونطوری بیدار شد!! سپس با لبخندی ادامه داد: پژمان خان هم زحمت کشید مانتو تو از خونه اورد.. ما که اینقدر هول بودیم اصلا فکر مانتوی تو نبودیم! و دوباره لبخندی زد.. بی توجه رویم را برگرداندم و سرم را به شیشه تکیه دادم . چشمانم و بستم و فکر کردم: به من چه که کی کجا رفت و چی کار کرد....
    ویرایش توسط mahsoo : 1392,03,21 در ساعت ساعت : 15:07

  10. 295 کاربر از پست mahsoo تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , (mina) , * Maneli * , * حدیث * , *$~رازگل سرخ~$* , *dina* , *Lilia* , *NaZ@NiN.B* , *shima* , *آویژه* , .parniya. , 021girl , @M!$ , a.n.jel , afi jonz , aflak , airena , Altin ay , amiparsa , angel04 , angur , anitis , ANNE , Anolin , ARA...GOL , archangel , arshin90 , asal naz , asal-661 , asal_aram , aseman_82 , ashkannia , asma66 , atashgah62 , Atefeh67 , atefeh_49 , AtI2020 , atoosa joon , ayda3 , aygeen , azam 24 , Azita49 , banix , barane khazan , barni , baroon12 , beauty princess , bneta , chichi , darya tofani , Defne , degeer , EasTern_Girl , ebrahimi.fari , Elen , ELI , eli joni , elmir4 , elmira.t , eshton , famdavari , fanoos_68 , farah2 , fariba45 , farnaz21 , farzaneh-a , fatemeh27 , fati70 , fatima64 , fatima983 , fereshth , galadril3 , gandomsa , geladiator_bozdel , ghorbani , goldoone22 , gole narges , golerose , goli20 , goli62 , googoosh z , goominam , Hananesh , hanayi , hana_m , Haniii9396 , hanila , helik , hidenam , homa41 , hooriya_y , idin baharvand , iryane , j.ghanavizi , JonasRahimi , Just Say No , khale rize , kiumars , leila93 , leilaadel , liuana , love is.. , m0zhdeh , Ma Neli , mahdieh67 , mahe12345 , MAHSA-O , mahsadina , mahtab10 , MAHTAB63 , man! , mansor64 , mansoure , mansuri , maraal , maryam2005 , maryta , matin_a , mehr22 , me_ned , Mikrobe-Sorati , milana , mina68 , minoo1920 , mishapasha , monir1343 , monos , moonila , mozhmozh , N*A*Z*L*I , n.shina , nahaleh , Nahid72 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , Nedae u , nedaj , neg neg , negar*pb , negar.n1000 , negin-joon , niayesh00 , Nika-radi , nilid312 , omidk , oragh , parmis86 , petrisiama , peymaneh , pishiesefid , ramanava , ramlin , reza9000 , Rha.sh , rilla , roya1365 , Roza00 , s.d.yeganeh , saadat2000 , saba28 , sabouraneh , safo , sahel_m , saieh92 , saktin , sama.2056 , samaneh60 , samim , samir , Samira_Sabbaghi , sanni , saqari , sara n , sara.HB , sara2876 , saratab , sayeh66 , selina63 , sepideh63 , setayesh1363 , seti , sh.mrjan , SHADI-R , shahin47 , sharghi , sharona , shatot , sheida_953 , shf_aboops , sh_karan , Silber , simaaaaa , sinsor , soheila50 , Sohey36 , somy_kh , ssoudeh , Star_69 , s_mehr , sαвα , T T--THR , tama1011 , Tara302 , term , Tifani Jon , Titania1273 , tondar1365 , unichorn , valan , vampire123 , vanas , vianna , violet_mahtab , Water Lily , yasaman20 , yasamin_34 , yashkin , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zarre , ziba111 , zibahp , ziglernata , ziiiziii13 , zina , Zohre_hmt , zoooom , zozo_z1988 , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~Magic Life~ , ~SAREH~ , آرنیکا , آستاره , آسمان ابری , آسوده , آمستريدا , آناکارنینا7 , اب و اتش , اذربرزین , اقاقی , اهورای , ایلکای2 , تابتا , ترنم , تمنای دل , تهمتن , خیال غزل , دخترشیطون بلا , دیبا کیان , زهرا گل , زوها , س_م_م_ , سانازارمان , سحربانو69 , سسسی , سعاد , سپیده , سکوت من , شرقي , شیرینusa , عمه حمی , عمه خانم , فانتین , فرنوش72 , فرگون آسمانی , لیلین , م.م.ر , م.نوری , مادرم , ماریانا123 , مامانی جون , مریمی__ , ملودی آرامش , منيژه , مهرآذین , مهستی , مهلا.پ , میچکا , نسرین... , نصرا... , نیاز.ش , نیان , هایا , پرهامه , چشم قشنگ , ژوبی , کهربا61 , یک ابانی , ღ ghazali ღ

  11. Top | #16

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    284
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    ايران
    تشکر از کاربر
    2,775
    تشکر شده 59,061 در 283 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض چهارده

    همه دورم جمع شده و هر کدام نظری می دادند ! مادر جون اصرار داشت که حتما همین الان باید به حمام بروم! و مشکل دستای بخیه خورده و باند پیچی ام بود که به گفته ی دکتر چند روزی نباید آب می خورد! هر کس نظری می داد و بعضی سعی داشتن مادر جون و منصرف کنند .. و من در سکوت به زمین خیره مانده بودم و منتظر اعلام نتیجه!
    برایم فرقی نداشت می خواهند چه کنند .. فقط می خواستم هر چه زودتر من و به حال خودم بگذارند ! عاقبت دو کیسه فریزر بزرگ آوردند و دستانم را داخل آن انداختند!مادر جون و پروین خانم به اصرار همراهم شدند و به داخل حمام امدند تا کمک حالم باشند! ولی من ترس را وضوحا در چشمانشان می دیدم که می ترسیدند باز فکری به سرم بزنه!عاقبت در سکوت کامل با آنها همکاری کردم!
    بعد از حمام" خاله مژگان سینی غذا را به اتاقم آورد و باز به اصرار مادرجون "و قاشق های سر پری که عمه نسرین به طرفم می گرفت "اجبارا " کمی غذا خوردم! بعد از ناهار بود که کم کم از اطرافم پراکنده شدند و دورم را خلوت کردند! بیتا قرص های تجویز شده دکتر را با لیوانی اب به دستم داد.. چند دقیقه ای نگذشت که چشمانم سنگین شد و باز به عالم بی خبری رفتم!

    --------------------------------------------------------------------------
    بر خلاف انتظار دیگران هر چه می گذشت حال روحی و جسمی ام رو به وخامت می گذاشت! لاغر و رنگ پریده شده بودم! شب ها در خواب گریه می کردم .. در بیداری ناخن هایم را می جویدم.. به ندرت کلمه ای صحبت می کردم .. و با تمام جلسات مشاوره ای که هفته ای دو بار مرتبا می رفتم بهبودی در وضعیتم پیدا نبود!
    عاقبت " یکی از روزهایی که از مشاوره امده و در تنهایی در اتاق " روی تخت دمر دراز کشیده بودم متوجه سرو صداهایی از پایین شدم!! باز صدای همهمه و گریه می امد!! برایم مهم نبود!! سعی کردم باز با مرور خاطراتم خودم را سرگرم کنم که صدای بلند عمو را شنیدم : غلط کرده!! چرت گفته.. مگه اینکه من مُرده باشم بزارم ببرنش! اصلا می بریمش یه دکتر دیگه! دکتر خوب که قحط نیست..
    و صدای کیانوش که سعی می کرد با ارامش موضوع را تفهیم کند : خواهش می کنم منطقی فکر کنید.. این به نفعه خودشه! می بینید که.. تو این مدت وضعش هیچ تغییری نکرده ..
    عمو وسط حرفش پرید و گفت : آره! تغییری نکرده چون دکترش دکتر نیست .. چون کارش و بلد نیست ..
    کیانوش : این حرفو نزنید .. دکتر تدین یکی از بهترین روانپزشک هاست.. خودتونم می دونید ! خواهش می کنم احساسی فکر نکنید..
    این طوری تحت نظره و خودشم ارامش بیشتری داره!! فقط واسه یه مدته.. حالش که بهتر شد دوباره بر میگرده خونه!
    .. سکـــــــــوت ..
    احمد اقا : کیو ! حالا بیا فردا بریم حضوری یه بار دیگه با دکترش صحبت کنیم ! ما مسئولیت داریم .. باید تصمیمی رو بگیریم که به نفعش باشه..
    مادر جون با گریه ميان حرف آمد و گفت : کاش می مُردم و این روزا رو نمی دیدم ..
    و سکوتی که جمع را احاطه کرده بود!
    -----------------------------------------------------------------
    نمی دونم چند روز گذشته بود ! از صبح همه با چشمان اشک آلود و دلسوزی نگاهم می کردند ! رو تخت نشسته و به عمه ناهید و پروین خانم که ساک کوچکی را جلوی در کمد گذاشته و درون آن را با لباس و وسایلم پر می کردند نگاه می کردم! ساناز شلوار جین طوسی ام با مانتو ی مشکی و شال مشکی را به دستم داد. بدون هیچ پرسشی بلند شدم و لباسم را تعویض کردم. رومو که برگرداندم دیدم همه در چارچوب در جمع شدند و نگاهم می کنند! عمه نسرین .. احمد اقا .... یاسمن .. سحر..پژمان.. کیانوش ! با کلافگی رومو برگردوندم و پشت به انها روی تخت نشستم! باز دلم خواب می خواست! قرص های روی میز به من چشمک میزدند تا چندتایی از انها را بالا بیاندازم و در عالم بی خبری غرق شوم!!

    عمو کیومرث پچ پچ کنان چیزی گفت که من متوجه نشدم!! لحظه ای بعد عمو رو به روم ایستاد و دستش را به طرفم دراز کرد : پاشو دخترم..

    بدون انکه دستش و بگیرم بلند شدم و مقابلش ایستادم! نگاهش کردم.. به صورت اصلاح نکرده اش.. چشمان کلافه و نگرانش.. پیراهن تیره ای که به تن داشت! دستش را پشتم گذاشت و به طرف در هولم داد! پله ها را پایین امدم .. همه دورم را گرفتند! اول از همه مادرجون مرا به اغوش گرفت و همانطور که گریه می کرد چندین بار صورتمو بوسید . کنار گوشم گفت : ببخش من و مادر که نمی تونم باهات بیام.. من امروز بر میگردم خونه ی خودم! این قلبم دیگه اجازه نمیده تو این شهر بمونم
    و هق هق کنان ادامه داد : چطور بمونم و جای خالی شما ها رو ببینم؟؟ و دوباره من و در اغوش گرفت ! بوی عطر میداد.. بوی گلاب! یه حس خنک ..
    عمه ناهید من و که مثل یک چوب ایستاده بودم و بغل کرد و گریه کنان مرا با خودش پاندول وار تکان داد !! دیگر حوصلم داشت سر می رفت.. بعد از عمه نسرین "احمد اقا پدرانه سرم را در اغوش گرفت و بوسید و گفت که به دیدنم خواهد امد ! ساناز و سحر و یاسمن هر کدام جلو امده و صورتم را بوسیدند!پژمان دستش را جلو اورد و دست مرا بلند کرد و در دستانش گذاشت و لبخندی زد! پروین خانم تند تند یاداور می شد که هر چه احتیاج داشتم زنگ بزنم و به او بگم!
    عمو دستم را گرفت و با نگاهی به جمع گفت بریم .. !
    ویرایش توسط mahsoo : 1392,03,24 در ساعت ساعت : 11:46

  12. 294 کاربر از پست mahsoo تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , (mina) , * Maneli * , * حدیث * , *$~رازگل سرخ~$* , *dina* , *Lilia* , *NaZ@NiN.B* , *shima* , *آویژه* , .parniya. , 021girl , @M!$ , a.n.jel , abaki , afi jonz , airena , Altin ay , amiparsa , angel04 , angur , anitis , ANNE , Anolin , ARA...GOL , archangel , arshin90 , asal naz , asal-661 , asal_aram , asemanii , aseman_82 , ashkannia , asma66 , atashgah62 , Atefeh67 , atefeh_49 , AtI2020 , atoosa joon , ayda3 , aygeen , azam 24 , Azita49 , banix , barane khazan , barni , baroon12 , bneta , chichi , darya tofani , Defne , degeer , EasTern_Girl , ebrahimi.fari , Elen , ELI , eli joni , elmir4 , elmira.t , eshton , famdavari , farah2 , farnaz21 , farzaneh-a , fatemeh27 , fati70 , fatima64 , fatima983 , fereshth , galadril3 , gandomsa , geladiator_bozdel , ghorbani , goldoone22 , gole narges , gole.bahari0 , golerose , goli20 , goli62 , googoosh z , goominam , Hananesh , hanayi , hana_m , hanila , helik , hidenam , homa41 , hooriya_y , idin baharvand , iryane , j.ghanavizi , JonasRahimi , Just Say No , khademre , khale rize , kiumars , leila93 , leilaadel , liuana , love is.. , m0zhdeh , Ma Neli , mahdieh67 , mahe12345 , MAHSA-O , mahsadina , mahtab10 , MAHTAB63 , man! , mansor64 , mansoure , mansuri , maraal , maryta , matin_a , mehr22 , me_ned , Mikrobe-Sorati , milana , mina68 , minoo1920 , mishapasha , monir1343 , monos , moonila , mozhmozh , N*A*Z*L*I , n.shina , nahaleh , Nahid72 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , Nedae u , nedaj , neg neg , negar*pb , negar.n1000 , Nika-radi , nilid312 , olala , oragh , parmis86 , petrisiama , peymaneh , pishiesefid , raheleh69 , ramanava , ramlin , reza9000 , Rha.sh , rilla , roya1365 , Roza00 , s.d.yeganeh , saadat2000 , saba28 , sabouraneh , safo , sahel_m , saieh92 , sakera , saktin , sama.2056 , samaneh60 , samim , samir , Samira_Sabbaghi , sanni , saqari , sara n , sara.HB , sara2876 , saratab , sayeh66 , selina63 , sepideh63 , setayesh1363 , sh.mrjan , SHADI-R , shahin47 , sharghi , sharona , shatot , sheida_953 , shimaaaaa , sh_karan , Silber , simaaaaa , soheila50 , Sohey36 , somy_kh , ssoudeh , Star_69 , s_mehr , sαвα , T T--THR , tama1011 , Tara302 , taraneh joon , term , Tifani Jon , Titania1273 , tondar1365 , unichorn , valan , vampire123 , vanas , vianna , violet_mahtab , Water Lily , yasaman20 , yasamin_34 , yashkin , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zarre , ziba111 , zibahp , ziglernata , ziiiziii13 , zina , Zohre_hmt , zoooom , zozo_z1988 , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~SAREH~ , آرنیکا , آستاره , آسمان ابری , آسوده , آمستريدا , آناکارنینا7 , آهو خانم , اب و اتش , اذربرزین , ازلی , اقاقی , ایلکای2 , تابتا , ترنم , تمنای دل , تهمتن , دخترشیطون بلا , دردا , دیبا کیان , زهرا گل , زوها , س_م_م_ , سانازارمان , سحربانو69 , سعاد , سپيده خوب , سپیده , سکوت من , شرقي , شیرینusa , عمه حمی , عمه خانم , فانتین , فرنوش72 , فرگون آسمانی , ققنوس98 , لیلین , م.م.ر , م.نوری , مادرم , مارمارا , ماریانا123 , مامانی جون , مریمی__ , ملودی آرامش , منيژه , مهرآذین , مهستی , مهلا.پ , میچکا , نسرین... , نصرا... , نیاز.ش , هادیانا , هایا , پرهامه , چشم قشنگ , ژوبی , کهربا61 , یک ابانی , ღ ghazali ღ

  13. Top | #17

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    284
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    ايران
    تشکر از کاربر
    2,775
    تشکر شده 59,061 در 283 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض پانزده

    دوستان هیچ نظری در مورده رمان ندارید؟؟؟
    خوب اگه دوست ندارید بگید دیگه نزارم.. به خدا ناراحت نمی شم! البته حق دارید..
    حالا حالا ها مونده تا به موضوع اصلی ِ داستان برسیم.. : دی
    و ضمنا " با تشکر از دوستانی که تو پیغام خصوصی نسبت به من و داستان اظهار لطف داشتن ! دوستون دارم..


    --------------------------------------------------------------------------------------------------
    پژمان به حرف اومد: من می رسونمتون..
    کیومرث: زحمت نکش دایی.. سپهر اومده! بیرون منتظره .... اونجا هم که اصلا نیازی به همراه نیست! گفتن هر چه دورش خلوت تر باشه بهتره..
    پژمان دیگر حرفی نزد و گوشه ای ایستاد! سوار ماشین شدم . عمو هم در صندلی جلو نشست و یهو گفت : یه لحظه صبر کن ! یه چیز یادم رفت .. و بلافاصله دوباره پیاده شد!
    همانطور صاف نشستم و به بیرون از شیشه زل زدم.. سرم سنگین بود و درد می کرد.. بوی عطری به مشامم می رسید که کلافه ام کرده بود ! این عطر برایم اشنا بود.. تمام فضای ماشین را پر کرده بود .. آه! این عطر را مهراد همیشه استفاده می کرد.. با یاداوری مهراد و اینکه الان چقدر ازم دوره بغض گلویم را گرفت و چشمانم رفت تا لبریز شوند ..
    - نگفتم سلام چون می دونستم جواب نمیدی .. !
    با صدایش تکانی خوردم و به خودم اومدم! نگاهم ناخوداگاه چرخید و بر رویش متوقف شد! پیراهن راه راه سفید و مشکی پوشیده بود.. زانوانش که کنار فرمون بودن نشان میداد که شلوار جین مشکی نیز به پا دارد ! اصلاح کرده بود و موهای تازه ژل خورده اش را به سمت بالا شانه زده بود.. عینک افتابی اي که به چشمانش زده بود اعصابم را خورد می کرد ..
    بدون انکه جوابی بدم سرم را چرخاندم و باز بی هدف به بیرون زل زدم.. تازه دلیل رژ پررنگی که یاسمن بر لبانش زده بود برایم روشن شد! پس قرار بود یار را ببیند ..
    عمو برگشت و بر سرجایش جای گرفت و گفت : بریم ..

    ------------------------------------------------------------------------
    با کمک پرستاری که سعی می کرد خیلی خوش برخورد و مهربان به نظر بیاد لباسام و عوض کردم و لباس ابی سفید ی که به دستم داد و تنم کردم!
    پرستار : چه موهای قشنگی داری! اجازه میدی ببافمشون؟؟ اینطوری فکر کنم خودتم راحت تری !
    و منتظر جواب به صورتم زل زد !

    همانطور سر به زیر نشستم و به انگشتانم زل زدم! وقتی که از جواب دادن من نا امید شد دوباره لبخندی بر لب انداخت و گفت : پس با اجازه !!

    و مشغول بافت موهایم شد.. موهایم را دودسته کرد و هر کدام را در طرفی از صورتم بافت!جلوی موهایم که کوتاه بلند بودن روی صورتم پخش بود .. . پس از اتمام کارش بلافاصله روی تخت دراز کشیدم و پتو و رو سرم کشیدم !
    -خسته شدی؟؟ باشه عزیزم.. میرم تا استراحت کنی! پس تا ظهر .. .. و صدای بسته شدن در!
    دقایقی نگذشته بود که در دوباره باز شد..همانطور بی حرکت زیر پتو ماندم .. ناگهان دستی پتو و از روم کنار زد .. دیر شده بود و عمو چشمان بازم را دید .. با دیدنم در ان وضعیت خنده ی پر رنگی کرد و دستی به موهایم کشید .. پس از لحظه ای خم شد و موهایم را بوسید و با بغض اروم گفت : من و ببخش عمو! مجبور بودم.. اینطوری برای خودت بهتره.. هر روز بهت سر می زنم !!
    بار دیگر صورتم و بوسید و به طرف در رفت ! با رفتنش چیزی در دلم فرو ریخت .. احساس ترس و بی پناهی کردم.. حالا اینجا چه می کردم؟؟ چه بلایی سرم می اومد؟؟ .. عمو بدون انکه دوباره نگاهی به پشت سرش بیاندازد رفت و در را بست.. روی تخت نشستم و به در بسته زل زدم .. سنگینی نگاهی را حس کردم ! نگاه سپهر بود که از پنجره ی کوچکی که بر روی در بود نگاهم می کرد !
    لحظه ای هر دو بهم زل زدیم .. او نگاهش را به سر تا پایم دوخت و دوباره روی چشمانم فرود امد! لبخندی نامحسوس بر لبانش ظاهر بود ! در حالی که سعی می کرد جمع و جورش کند ! همانطور خيره نگاهش كردم.. بلافاصله راهش را کج کرد و رفت ! .. رفت !
    به یکباره وجودم اتش گرفت ! لبخند مي زد؟؟ مي خندید؟؟ به چی چیزی خندید؟؟کجای حال و روزم خنده دار بود؟؟؟ به بدبختیم؟؟ به بی کسیم؟؟ به اینکه انتقامش از ما گرفته شد بود..؟؟! پیش خودم گفتم: حتما تو دلش جشنه که ما رو اینطور شکست خورده و سردرگم میبینه!! اصلا شاید از دعاهای اون باشه که این بلا سر من اومد.. .. ولی اخه مامان و بابا که همیشه دوستش داشتند..
    بغضم را قورت دادم.. . ! لعنت به من ! لعنت به اون.. و سرم را به شدت روی بالش انداختم..
    ویرایش توسط mahsoo : 1392,03,24 در ساعت ساعت : 11:51

  14. 293 کاربر از پست mahsoo تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , (mina) , * Maneli * , * حدیث * , *$~رازگل سرخ~$* , *dina* , *Lilia* , *NaZ@NiN.B* , *shima* , *آویژه* , .parniya. , 021girl , @M!$ , afi jonz , aflak , airena , Altin ay , amiparsa , angel04 , anitis , ANNE , Anolin , ARA...GOL , archangel , asal naz , asal-661 , aseman_82 , ash.1 , ashkannia , asma66 , atashgah62 , Atefeh67 , atefeh_49 , AtI2020 , atoosa joon , ayda3 , aygeen , azam 24 , Azita49 , banix , barane khazan , barni , baroon12 , bneta , chichi , darya tofani , Defne , degeer , EasTern_Girl , ebrahimi.fari , elahe1212 , Elen , ELI , eli joni , elmir4 , elmira.t , famdavari , fanoos_68 , farah2 , faribash , farnaz21 , farzaneh-a , fatemeh27 , fati70 , fatima64 , fatima983 , fereshth , galadril3 , gandomsa , geladiator_bozdel , ghorbani , goldoone22 , gole narges , golerose , goli20 , goli62 , googoosh z , goominam , Hananesh , hanayi , hana_m , Haniii9396 , hanila , helik , hidenam , homa41 , hooriya_y , idin baharvand , iryane , j.ghanavizi , JonasRahimi , Just Say No , khademre , khale rize , kiumars , leila93 , leilaadel , liuana , love is.. , m0zhdeh , Ma Neli , mahdieh67 , mahe12345 , MAHSA-O , mahtab10 , MAHTAB63 , man! , mansor64 , mansoure , mansuri , maraal , maryta , matin_a , mehr22 , me_ned , Mikrobe-Sorati , milana , mina68 , minoo1920 , mishapasha , monir1343 , monos , moonila , mozhmozh , N*A*Z*L*I , n.shina , nahaleh , Nahid72 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , Nedae u , nedaj , neg neg , negar*pb , negar.n1000 , niayesh00 , Nika-radi , nilid312 , olala , omidk , oragh , parmis86 , petrisiama , peymaneh , pishiesefid , ramanava , ramlin , reza9000 , Rha.sh , rilla , roya1365 , Roza00 , s.d.yeganeh , saadat2000 , saba28 , sabouraneh , sada , safo , sahel_m , saieh92 , sakera , saktin , sama.2056 , samaneh60 , samim , samir , Samira_Sabbaghi , sanni , saqari , sara n , sara.HB , sara2876 , saratab , sayeh66 , selina63 , sepideh63 , setayesh1363 , seti , sh.mrjan , SHADI-R , shahin47 , sharghi , sharona , shatot , sheida_953 , shimaaaaa , sh_karan , Silber , simaaaaa , soheila50 , Sohey36 , somy_kh , south girl , ssoudeh , Star_69 , s_mehr , sαвα , T T--THR , Tara302 , term , Tifani Jon , Titania1273 , titinaz , tondar1365 , unichorn , valan , vampire123 , vanas , vianna , violet_mahtab , Water Lily , yasaman20 , yasamin_34 , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zarre , ziba111 , zibahp , ziglernata , ziiiziii13 , zina , zoooom , zozo_z1988 , ~*MONA*~ , ~anahita~ , ~foroozan~ , ~SAREH~ , آرنیکا , آستاره , آسمان ابری , آسوده , آليس , آمستريدا , آناکارنینا7 , آهو خانم , اب و اتش , اذربرزین , ازلی , اقاقی , ایلکای2 , باران.ج , تابتا , ترنم , تمنای دل , تهمتن , تکراری , خیال غزل , دخترشیطون بلا , دیبا کیان , زهرا گل , زوها , س_م_م_ , سانازارمان , سحربانو69 , سعاد , سپيده خوب , سپیده , سکوت من , شرقي , شیرینusa , عمه حمی , فرنوش72 , فرگون آسمانی , ققنوس98 , لیلین , م.م.ر , م.نوری , مادرم , ماریانا123 , مامانی جون , مریمی__ , ملودی آرامش , منيژه , مهرآذین , مهستی , مهلا.پ , میچکا , نسرین... , نصرا... , نیاز.ش , هادیانا , هایا , پرهامه , چشم قشنگ , ژوبی , کهربا61 , یک ابانی , ღ ghazali ღ

  15. Top | #18

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    284
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    ايران
    تشکر از کاربر
    2,775
    تشکر شده 59,061 در 283 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض شانزده

    اینم یه پست تقریبا طولانی " به خاطر دوستانی که گفته بودند پست ها طولانی تر باشه..

    -------------------------------------------------------------------------------
    غلتی در تخت زدم و با تنبلی چشمانم را گشودم .. چند لحظه طول کشید تا چشمم به نوری که داخل اتاق تابیده بود عادت کند.. چشمم را کمی چرخاندم تا بتوانم ساعتی را که روی دیوار نزدیک به سقف نصب شده بود ببینم ! ساعت 11:15 صبح را نشان می داد! چشمم را به حفاظی که پشت شیشه ی پنجره نصب شده بود دوختم و با خودم زمزمه کردم : دیگه چه فرقی می کنه چه ساعتی از روز باشه یا کجا باشم ؟!
    بعد از دقایقی با رخوت و سستی از تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و با حرص پرده را کشیدم تا جلوی نوری را که به داخل تابیده بود را بگیرم! سپس به دیوار تکیه داد و به نقطه نا معلومی خیره شدم!هنوز خودم را مقصر می دانستم و بر این باور بودم که اگر از خوش گذرانیم دست می کشیدم و با انها همراه می شدم " حال همه با هم بودیم و من اینجا تک و تنها نمی ماندم!
    دوباره بغضی راه نفسم را گرفت و پاهایم تحمل وزنم را نگه نداشتند....
    سـُـر خوردم و زیر پنجره روی زمین چمباته زدم و پاهایم را در اغوش گرفتم .. سرم را به زانویم تکیه دادم و به یاد ان روز باز گریه سر دادم !
    --------------------------------------------------------------------------------------------------
    یک ماهی از بستری شدنم می گذشت! با مشاوره و صحبت های دکتر تدین حالم کمی بهتر شده بود.. فقط کمی..
    در باز شد و صدای پرستار مهربان را شنیدم : اجازه بدید نگاه کنم.. باید بیدار شده باشه ! و دست برد و چراغ را روشن کرد..
    صدای متعجب پرستار راشنیدم : عه.. ؟!! تو تختش نیست که..
    و صدای گام های شتاب زده ای به دنبالش ..
    پرستار کمی جلوتر امد و با دیدنم که زیر پنجره نشسته و سرم و به زانو هام تكيه داده بودم لبخند تلخی زد و گفت : اینجاست اقای یزدانی! نگران نشید..
    و بلند تر و رو به من ادامه داد: اِاِاِ.. اونجا چرا نشستی خوشگل خانم؟ پاشو.. پاشو ببین کی اومده! یه خبر خیلی خوب هم برات دارند.. پاشو دیگه !!
    سرم را بلند کردم و چشمم به عمو کیومرث وکیانوش که دسته گلی به همراه یک جعبه شیرینی در دست داشت افتاد!! پیش خود فکر کردم حتما می خواد بره خواستگاری... . لبخند کوچکی به خاطر دل عمو زدم و از روی زمین برخاستم..
    از روزی که با پرستارها دعوا گرفته بودم و گفتم که دیگر این لباس های بد فرم و نمی پوشم. دکتر اجازه داد که لباس های خودم را بپوشم.. چون یکی از اسایشگاه های خصوصی بود زیاد سخت نمی گرفتن.. مخصوصا که بحث و جدل با من بی فایده بود و این را دکتر خوب می دانست.. ! شلوار برمودای ابی به پا داشتم و یک تی شرت تقریبا گشاد مشکی که جلویش طرح های سفید داشت! رو سری هم که رو سرم بند نمی شد.. بادست موهای پریشانم را مهار کردم و یه طرف ریختم . یه ور روی تخت نشستم و به عمو و کیانوش چشم دوختم !!
    عمو کنارم نشست و حالم را پرسید.. کیانوش خندان نگاهم می کرد و گل را داشت در گلدان پلاستیکی روی میز جا می داد! در جواب عمو اروم فقط یک کلمه گفتم: خوبم.. و به دستانم خیره شدم!
    کیانوش : اخماتو باز کن.. یه خبر خوب برات دارم!! اگه گفتی..
    همانطور ارام نگاهش کردم و هیچ عکس العملی نشان ندادم..
    - کیانوش : یه ذره فکر کن! یعنی هیچ حدسی نمی تونی بزنی؟؟ نتیجه ی یکی از تلاش های خوبه خودته... هوم؟؟ نفهمیدی هنوز؟؟
    نگاهم بین عمو و کیانوش چرخید..
    کیانوش خندان كفت : خانوم نابغه.. شما با یک رتبه ی بسیار عالی کنکور مجاز شدید و هر چه زودتر باید انتخاب رشته کنید. یادت نبود نه؟؟ پریشب اخبار اعلام کرد نتیجه اومده .. من و سپهر هم با اجازه شما مدارکتون و برداشتیم و رفتیم سایت چک کردیم!!
    سپهر؟!یا شنیدن اسمش حس کرد باز عصبی شدم! برخورد دو هفته پیش را به یاد آوردم.. هنوزم از کارم پشیمان نبودم!وقتی که سپهر به همراه دیگران به ملاقاتم امده بود با دیدن لبخند کذایی اش کنترلم را از دست دادم! جلوی همه سرش داد کشیدم و او را از اتاق بیرون کردم.. به او گفتم که از او متنفرم و حالم از او بهم می خورد! گفتم که میدانم هر چه به سرم امده از دعاها و آه های او بوده.. گفتم که میدانم اوحالا در دل خوشحال است و لازم نیست که دیگر نقش بازی کند.. .. و سپهر که گیج و سردرگم من را نگاه می کرد و بی هیچ حرفی اتاق را ترک کرد.. !
    با صدای کیانوش و دست عمو که بر روی پایم قرار گرفت به خود امد .. ..
    کیانوش: حالا انتخاب اولت چيه؟؟ چه رشته اي مي خواي بزني؟؟
    شانه ای بالا انداختم و به پایم که ان را تکان می دادم خیره شدم . در این فکر بودم که چطور به آنان بگویم که دیگر قصد ادامه تحصیل نداردم و از قبولیم ذره ای خوشحال نشده ام.. ..
    در اتاق باز شد و عده ای با هیاهو وارد شدند! خاله مژگان و بیتا .. عمه نسرین و سحر و پژمان . خاله مژگان صورتم را بوسید وبهم تبریک گفت و یاداور شد که با اینکه خانه است ولی تمام حواسش پیش من است و با شنیدن خبر قبولی ام هم بلافاصله حرکت کرده و به دیدنم امده و رو به جمع ادامه داد: خدا میدونه که درست مثل روزی که خبر قبولی بیتا را شنیدم خوشحال شدم .. .
    عمه و پژمان و سحر هم به نوبه ی خود تبریک گفتند! عمو رو به جمع پرسید: راستی.. یاسمن کنکور و چی کار کرد؟؟
    پژمان : رتبه اش که زیاد جالب نبود .. ولی مجاز شد! و با پوزخند ادامه داد : البته با درسی که اون خوند همینم کلیه.. حالا خودش میاد ازش بپرسید!
    کیانوش: اومده؟؟ پس کجاست ؟؟
    پژمان: همین وراست..فکرکنم بیرونه!
    عمه و خاله مژگان مشغول صحبت در مورد مسائل پیرامون شدند! عمو از کارو بار بازار از پژمان پرسید و او جواب گفت .. سحر از پنجره بیرون را تماشا می کرد و من ! حواسم و گوشم به راهرو بود که یاسمن با چه کسی انطور با ناز و خندان صحبت می کند؟؟
    پس از لحظاتی یاسمن خندان وارد شد. بوسه ای به گونه ام زد و از گردن عمو اویزان شد ! سپس سلام و علیکی کرد و گوشه ای ایستاد ..
    کیانوش با خنده: یاسمن خانوم!به شما هم تبریک میگیم بابت قبولیتون..
    یاسمن خندان گفت : وااااای...مرسی!
    عمو:حالا چه رشته ای دوست داری؟؟
    یاسمن با ناز : وااااای دایی ! هنوز نمی دونم .. اتفاقا همین الان داشتم به سپهر می گفتم ! خیلی سردرگمم.. نمی دونم چه تصمیمی بگیرم.. شایدم یه سال دیگه موندم !! دلیار تو چی ؟؟؟ چه رشته ای می زنی ؟؟
    (با اوردن اسم سپهر همه زیر چشمی من و از نظر گذروندند )
    چون همه نگاه ها به من بود مجبور به پاسخگویی شدم : نمی دونم. هنوز فکرشو نکردم ..
    یاسمن: ای بابا.. تو هم که همیشه عقبی.. تو دلم گفتم : افرین به تو که همیشه جلویی!
    پس از دقایقی همه عزم رفتن کردن.. لحظه ی اخر تصمیمم را گرفتم : عمو ؟؟؟
    کیانوش در چارچوب ایستاد و عمو پشت سرش و به سمتم برگشت :جانم؟؟
    آب دهانم را قورت دادم و گفتم : من .. میگم .. می خواستم بگم .. و چشمانم رفت تا لبریز شود!
    - بگو عمو!چی می خواستی بگی؟؟ چیزی شده ؟؟
    از ضعف خودم بـَـدم امد..به خودم توپیدم: دلیار بس کن!خودتو جمع کن!محکم حرفتو بزن !
    - من.. نمی خوام!یعنی دیگه قصد درس خوندن ندارم!
    عمو و کیانوش همانطور نگاهم کردند! سایه ی " شخصی که کنار در ایستاده و به دیوار تکیه داده بود ؛ با شنیدن حرفم راست ایستاد بر روی زمین خودنمایی می کرد !
    تند تند ادامه داد : می دونم .. می دونم اینده مو این حرفا.. اما تو رو خدا اصرار نکنید.. نمی خوام..
    عمو قدمی جلو امد و گفت: یعنی چی؟؟ اخه چرا ؟؟ اگه درس نخونی پس می خوای چی کار کنی؟؟ ذره ای به آیندت فکر کردی؟؟ اصلا چرا این تصمیمو گرفتی.. فکر کردی..
    صدای لرزانم را کمی بلند کردم: عمو!خواهش کردم..
    عمو نفس عمیقی از حرص کشید : باشه .. ولی بیشتر فکر کن ! خداحافظ .. و رفت!
    به پشتی تخت تکیه دادمو پام و دراز کردم .. نیازی به فکر نبود! تصمیمم را گرفته بودم ..

    ----------------------------------------------------

    از این طولانی تر... ؟؟؟ ..
    ویرایش توسط mahsoo : 1392,03,24 در ساعت ساعت : 12:00

  16. 289 کاربر از پست mahsoo تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , (mina) , * Maneli * , * حدیث * , *$~رازگل سرخ~$* , *dina* , *Lilia* , *NaZ@NiN.B* , *shima* , *آویژه* , .parniya. , 021girl , @M!$ , aflak , airena , Altin ay , amiparsa , angel04 , angur , anitis , ANNE , Anolin , ARA...GOL , archangel , arshin90 , asal naz , asal-661 , asemanii , aseman_82 , ashkannia , asma66 , atashgah62 , Atefeh67 , atefeh_49 , AtI2020 , atoosa joon , ayda3 , aygeen , azam 24 , Azita49 , banix , barane khazan , barni , bneta , chichi , darya tofani , Defne , degeer , EasTern_Girl , ebrahimi.fari , Elen , ELI , eli joni , elmir4 , elmira.t , eshton , famdavari , fanoos_68 , farah2 , faribash , faride20 , farnaz21 , farzaneh-a , fati70 , fatima64 , fatima983 , fereshth , galadril3 , gandomsa , geladiator_bozdel , ghorbani , goldoone22 , gole narges , gole.bahari0 , golerose , goli20 , goli62 , googoosh z , goominam , Hananesh , hanayi , hana_m , Haniii9396 , hanila , helik , hidenam , homa41 , hooriya_y , idin baharvand , iryane , j.ghanavizi , JonasRahimi , khademre , khale rize , khanum gol , kiumars , leila93 , leilaadel , liuana , love is.. , mahdieh67 , mahe12345 , MAHSA-O , mahsadina , mahtab10 , MAHTAB63 , man! , mansoure , mansuri , maraal , maryta , matin_a , mehr22 , me_ned , Mikrobe-Sorati , mina68 , minoo1920 , mishapasha , monir1343 , monos , moonila , mozhmozh , N*A*Z*L*I , n.shina , Nahid72 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , Nedae u , nedaj , neg neg , negar*pb , negar.n1000 , niayesh00 , Nika-radi , nilid312 , olala , parmis86 , peymaneh , pishiesefid , ramanava , ramlin , reza9000 , Rha.sh , rilla , roya1365 , Roza00 , s.d.yeganeh , saadat2000 , saba28 , sabouraneh , safo , sahel_m , saieh92 , sakera , saktin , sama.2056 , samaneh60 , samim , samir , Samira_Sabbaghi , sanni , saqari , sara n , sara.HB , sara2876 , saratab , sayeh66 , selina63 , sepideh63 , setayesh1363 , seti , SHADI-R , shahin47 , sharghi , sharona , shatot , sheida_953 , sheldon , shimaaaaa , sh_karan , Silber , simaaaaa , soheila50 , Sohey36 , somy_kh , ssoudeh , Star_69 , s_mehr , sαвα , T T--THR , Tara302 , taraneh joon , term , Tifani Jon , Titania1273 , tondar1365 , unichorn , valan , vampire123 , vanas , vianna , violet_mahtab , Water Lily , yaqush , yasaman20 , yasamin_34 , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zarre , ziba111 , zibahp , ziglernata , ziiiziii13 , zina , Zohre_hmt , zoooom , zozo_z1988 , ~*MONA*~ , ~Magic Life~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , آرنیکا , آستاره , آسمان ابری , آسوده , آليس , آمستريدا , آناکارنینا7 , آهو خانم , اب و اتش , اذربرزین , ازلی , اقاقی , اهورای , ایلکای2 , باران.ج , تابتا , ترنم , تهمتن , تکراری , دخترشیطون بلا , دیبا کیان , رویای آبی , زهرا گل , زوها , س_م_م_ , سانازارمان , سحربانو69 , سعاد , سپيده خوب , سپیده , سکوت من , شرقي , شیرینusa , عمه حمی , فانتین , فرنوش72 , فروردین60 , فرگون آسمانی , ققنوس98 , لیلین , م.م.ر , م.نوری , مادرم , ماریانا123 , مامانی جون , مریمی__ , ملودی آرامش , منيژه , مهرآذین , مهستی , مهلا.پ , میچکا , نسرین... , نصرا... , نیاز.ش , هادیانا , پرهامه , چشم قشنگ , ژوبی , کهربا61 , گلبو , یک ابانی , ღ ghazali ღ

  17. Top | #19

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    284
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    ايران
    تشکر از کاربر
    2,775
    تشکر شده 59,061 در 283 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض 17

    دو هفته ی دیگر گذشت ! دکتر تدین مردی باریک و بلند و مبادی اداب و خوش صحبتی بود که یک روز در میان به دیدنم می امد و برایم بیست دقیقه .. نیم ساعتی صحبت می کرد! اوایل علاقه ای به شنیدن حرفهایش و موعظه هاش نداشتم اما کم کم دلم را به دست اورد و حواسم را معطوف به صحبت هایش کرد! از زندگی می گفت و مشکلاتش! از اینکه هر کس به نوعی گرفتار است .. از اینکه در هر اتفاق و پیش امدی مصلحتی است و رازی نهفته است .. افرادی را معرفی می کرد که خانواده یا فرزند و یا حتی عشق خود را از دست داده و پس از انان چگونه به زندگی ادامه دادند ! اینکه خانواده ام در جایی خوب هستند و از انجا ناظر من هستند و نباید بیشتر از این انان را بیازارم .. و این صحبت های دکتر تدین و مرور زمان بود که کمی دردم را التیام داد..
    --------------------------------------------------------------------
    تقریبا دو ماه از بستری شدنم می گذشت . عاقبت روزی که بر روی تخت طاقباز دراز کشیده و به سقف خیره بودم به اين فكر بودم که در این یک هفته ای که عمو کیومرث وکیانوش به سفر کاری رفته اند چقدر تنها تر شده ام و چقدر نقششان در زندگی ام پررنگ است و این روزها چقدر برایم زحمت کشیده اند ..

    در این هفته فقط یک بار پروین خانم به دیدنم امد و عمه ناهید تلفنی از پرستار حالم را پرسیده بود! قضیه ی انتخاب رشته و ادامه تحصیل هم بنا به صحبتی که دکتر با عمو انجام داد مسکوت ماند و عمو دیگر پـِـيش را نگرفت! در باز شد و با دیدن دکتر سرجایم نشستم ! دکتر تدین حالم را پرسید و گفت : خب ! یه خبر دارم که فکر کنم خوشحالت کنه! یعنی باید از شنیدنش خوشحال بشی!
    پرسیدم: باید ؟؟ چه خبري هست ؟؟
    با لبخندی گفت : شما .. شماااااا ... و با لبخند شیطنت امیز به من نگاه کرد که منتظر به دهانش چشم دوخته بودم!

    - شما مرخصید ! می تونی به خونه برگردی .. !
    لحظه ای مکث کردم و همانطور نگاهش کردم سپس لبخند کوچکی زدم و سرم را پایین انداختم !
    با تعجب گفت : ببینم؟؟!خوشحال نشدی؟
    وقتی پاسخی ازم دریافت نکرد کنارم رو تخت نشست و ارام به من گفت : به من بگو مشکلت چیه ؟؟ نمی خوای پیش خانواده ی کنونیت برگردی؟ من فکر کردم تونستی امادگی ادامه زندگی رو پیدا کنی.. منطقی باش دخترم! نزدیک به چهار ماه از مرگ خانوادت گذشته! تا کی می خوای یه گوشه بشینی و از زندگی روزمره عقب بمونی؟؟ یاد و خاطرات اونا همیشه تو قلبته! همیشه با توست.. پس دیگه نگران چی هستی؟؟ تو باید به زندگی عادیت برگردی.. حداقل به خاطر خانوادت! اونا را بیشتر از این نگران حال و روز خودت نکن!
    و دستمالی از روی میز کنار برداشت و به سمت من که اشکام دونه دونه از چشمام پایین می چکید گرفت! اشکام را پاک کردم و سرم را بالا گرفتم !

    دکتر لبخندی زد و گفت : اهان.. افرین! این شد! دلم پوسید بس که اخماتو دیدم ! و در حالی که از روی تخت بلند می شد گفت : حالا زود پاشو دست و صورتت و بشور! پرستارها لباست و میارن تا عوض کنی.. فکر کنم تا یک ساعت دیگه به دنبالت بیان!

    با تعجب گفتم:یک ساعت دیگه؟؟! ولی کسی نیست به دنبالم بیاد..عمو اینا سفر هستن!چند روز دیگه بر مي گردند!
    دکتر: اما همکارا گفتن که به خانوادت زنگ زدند و هماهنگ کردن و گفتن که به دنبالت میان! حالا شاید زودتر از سفر برگشته باشند ..
    دکتر نسخه ای جدید برایم نوشت و گفت حتما داروهايم را به موقع بخورم و اگه مشکلی بود حتما به او مراجعه کنم .. و در اخر در حالی که از اتاق بیرون می رفت برایم ارزو کرد که دیگر مشکلی نداشته باشم و گذرم به این طرف ها نیفتد ! لحظه ی اخر صدایش کردم : اقای دکتر ؟
    -بله؟؟
    -راستش .. من دوست ندارم مورد ترحم قرار بگیرم!نمی خوام همه دورم جمع شن و برام دلسوزی کنم!از اینکه دورو برم زیاد شلوغ باشه عذاب می کشم..
    لبخندی زد و گفت : می دونم .. نگران این موضوع نباش!به خانواده ات گوشنزد مي كنم !
    -ممنون دکتر!
    -خواهش مي كنم ! و از اتاق بیرون رفت .
    --------------------------------------------------------------------------------------------
    در اتومبیل کنار سپهر نشستم و به بیرون چشم دوختم! در نبود عمو ؛ او به دنبالم امد "با دیدنش سلامی کردم و او با نیم نگاهی به من سلامم را پاسخ گفت . با اشتیاق و کنجکاوی به شلوغی و مردم نگاه می کردم.... انگار که خیلی مدت است از مردم و زندگی دورم ! پس از طی مسافتی به خونه رسیدیم ! با رسیدنم پروین خانم به استقبالم امد و کمکم کرد تا به داخل بیام! با پروین خانم به اتاق امدم و خودم را با خستگی بر روی تخت انداختم! پروین خانم با مهربانی دستی به سرم کشید . گفت : اگه بدونی دلم چقدر برات تنگ بود ! خیلی خوشحالم دوباره پیشمون برگشتی! نمی دونی وقتی که سپهرخان داشت تلفنی به اقا کیومرث می گفت که می خواد بیاد دنبالت چقدر خوشحال شدم.. و باز با لبه ی روسری اشکانش را پاک کرد و با بغض اضافه کرد: به ولای علی..
    با دیدن عادت همیشگی اش لبخندم پررنگ تر شد ! با دیدن خندم گفت : همیشه بخند مادر.. ایشالا دیگه هیچوقت غم به دلت نیاد! به سمت ساک وسایلم رفت و گفت : چی هست این تو ؟؟ لباساته؟؟بندازم تو ماشین؟؟
    روی تخت نشستم و پس از مکثی گفتم : نه.. دیگه این لباس ها رو نمی خوام! البته به جز چنتاشونو.. می تونید بندازیدشون دور! و به سمت ساک رفتم و چند بلوز "شلواری را که مدنظرم بود جدا کردم !
    -پروین خانم من یه حموم برم که حالم دیگه داره از خودم بهم می خوره! با اجازه.. و حوله ام را به دست گرفتم !
    پروین خانم: ناهار لوبیا پلو درست کردم ! اگه دوست نداری تا دوش میگیری یه چیز دیگه برات درست کنم؟؟!
    -الان که میل ندارم..ولی نه!همین خوبه..می خورم!
    پروین خانم کمی به سمت حموم هولم داد و گفت : از این به بد دیگه میل ندارم و نمی خور نداریم!
    لبخند کوچکی زدمو گفتم:چشم! و به سمت حمام رفتم .
    ویرایش توسط mahsoo : 1392,03,24 در ساعت ساعت : 12:06

  18. 287 کاربر از پست mahsoo تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , (mina) , * Maneli * , * حدیث * , *$~رازگل سرخ~$* , *dina* , *Lilia* , *NaZ@NiN.B* , *shima* , *آویژه* , .parniya. , 021girl , @M!$ , afi jonz , aflak , airena , Altin ay , amiparsa , angel04 , angur , anitis , ANNE , Anolin , ARA...GOL , archangel , asal naz , asal-661 , aseman_82 , ash.1 , ashkannia , asma66 , atashgah62 , Atefeh67 , atefeh_49 , AtI2020 , atoosa joon , ayda3 , aygeen , azam 24 , Azita49 , banix , barane khazan , barni , bneta , chichi , darya tofani , Defne , degeer , EasTern_Girl , ebrahimi.fari , Elen , ELI , eli joni , elmir4 , elmira.t , eshton , famdavari , fanoos_68 , farah2 , faribash , faride20 , farnaz21 , farzaneh-a , fatemeh27 , fati70 , fatima64 , fereshth , galadril3 , gandomsa , geladiator_bozdel , ghorbani , goldoone22 , gole narges , gole.bahari0 , golerose , goli20 , goli62 , googoosh z , goominam , Hananesh , hanayi , hana_m , Haniii9396 , hanila , hed2010 , helik , hidenam , homa41 , hooriya_y , idin baharvand , iryane , JonasRahimi , khademre , khale rize , kiumars , leila93 , leilaadel , liuana , love is.. , m0zhdeh , Ma Neli , mahe12345 , MAHSA-O , mahsadina , mahtab10 , MAHTAB63 , man! , mansoure , mansuri , maraal , maryta , matin_a , mehr22 , me_ned , Mikrobe-Sorati , milana , mina68 , minoo1920 , mishapasha , monir1343 , monos , moonila , mozhmozh , N*A*Z*L*I , n.shina , nahaleh , Nahid72 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , Nedae u , nedaj , neg neg , negar*pb , negar.n1000 , Nika-radi , nilid312 , nilou94 , olala , parmis86 , peymaneh , pishiesefid , ramanava , ramlin , reza9000 , Rha.sh , rilla , roya1365 , Roza00 , rozhina , s.d.yeganeh , saadat2000 , saba28 , sabouraneh , safo , sahel_m , saieh92 , saktin , samaneh60 , samim , samir , Samira_Sabbaghi , sanni , sara n , sara.HB , sara2876 , saratab , sayeh66 , selina63 , sepideh63 , setayesh1363 , sh.mrjan , SHADI-R , shahin47 , sharghi , sharona , shatot , sheida_953 , sheldon , shf_aboops , shimaaaaa , sh_karan , Silber , simaaaaa , sogol_love lorn , soheila50 , Sohey36 , somy_kh , ssoudeh , Star_69 , s_mehr , sαвα , T T--THR , tama1011 , Tara302 , taraneh joon , term , Tifani Jon , Titania1273 , tondar1365 , unichorn , valan , vampire123 , vanas , vianna , violet_mahtab , Water Lily , yaqush , yasaman20 , yasamin_34 , Zahra_niki , zanbagh , Zarizar , zarre , ziba111 , zibahp , ziglernata , ziiiziii13 , zina , Zohre_hmt , zoooom , zozo_z1988 , ~*MONA*~ , ~Magic Life~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , آرنیکا , آستاره , آسمان ابری , آسوده , آمستريدا , آناکارنینا7 , اب و اتش , اذربرزین , ازلی , اقاقی , اهورای , ایلکای2 , بی بی & بی بی , تابتا , ترنم , تهمتن , تکراری , دخترشیطون بلا , دردا , دیبا کیان , زهرا گل , زوها , س_م_م_ , سانازارمان , سحربانو69 , سپيده خوب , سپیده , سکوت من , شیرینusa , عمه حمی , فانتین , فرنوش72 , فرگون آسمانی , ققنوس98 , لیلین , م.م.ر , م.نوری , مادرم , ماریانا123 , مامانی جون , مریمی__ , ملودی آرامش , منيژه , مهرآذین , مهستی , مهلا.پ , میچکا , نسرین... , نصرا... , نیاز.ش , نیان , هادیانا , پرهامه , چشم قشنگ , ژوبی , کهربا61 , یک ابانی , ღ ghazali ღ

  19. Top | #20

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    284
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    ايران
    تشکر از کاربر
    2,775
    تشکر شده 59,061 در 283 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض 18

    حوله سفیدم را که تا زیر زانو بود را به تن کردم و جلوی اینه ایستادم! صورتم خسته و رنگ پریده بود..چشمانم بی فروغ ! موهایم کدر و بی حالت! دلم برای خودم سوخت.. سعی کردم بغضی را که می رفت بر گلویم جا گیرد را قورت بدهم و افکار بد را از خودم دور کنم! کمد را باز کردم.. اکثر لباس و وسایلم به اینجا انتقال داده شده بود !
    در دل از هر که این کار را کرده بود تشکر کردم.. چون با تمام دلتنگی دیگر دل و جرئت ان را نداشتم که پا به خونه ی خودمان بگذارم و جای خالی خانواده ام را ببینم! شلوار جین تیره ای را برداشتم و به تن کردم " به همراه بلوز استین بلند سبز ابی که یقه ای هفت داشت ! استین بلندش که تقریبا تا روی انگشتانم بود را دوست داشتم ! اب موهایم را کمی با حوله گرفتم و همانطور موهایم را باز گذاشتم و به پشت گوش هدایتشان کردم! از اتاق خارج شده و از پله ها پایین امدم! به سمت اشپزخانه رفتم .. بر روی میز وسط اشپزخانه "سپهر پشت کرده نشسته بود و غذا می خورد! با دیدنش پشیمان شدم و تصمیم گرفتم تا من را ندیده به بالابرگردم !مخصوصا که میلی هم به غذا نداشتم و به خاطر پروین خانم امده بودم! در همین اثنا سپهر از صندلی بلند شد و با صدای بلند از پروین خانم تشکر کرد! با بلند شدنش هول شدم و همانجا به زمین چسبیدم و وسط راه بلاتکلیف ایستادم! نگاهم را به پاهایش که به سمتم می امد دوختم و از نگاه به صورتش گریختم! همانطور با هر قدمی که بر می داشت به من نزدیک تر می شد و من نگاهم را از روفرشی مشکی اش و شلوار کرم رنگش جدا نمی کردم.. عاقبت بدون لحظه ای مکث از کنارم بی حرف رد شد.. لحظه ی اخر نگاهم اتفاقی به صورتش افتاد و حس کردم پوزخندی بر لبانش خودنمایی می کند! باز آتش گرفتم ! دوست داشتم دنبالش بدوم و یقه اش را بگیرم و چند بار به شدت به عقب و جلو تکانش دهم! با حرص نفسم را بیرون دادم و به صدای پایش که از پله ها بالا میرفت گوش دادم..
    پروین خانم جلویم ظاهر شد و گفت :اینجا چرا ایستادی؟؟ بیا ناهارتو بخور.. و همانطور که به سمت اشپزخانه بر می گشت ادامه داد: بیا ببین چه سالاد شیرازیی برات درست کردم..
    سر میز نشستم و قاشق چنگال را به دست گرفتم! پروین خانم پارچ اب را به همراه کیسه ی داروهایم روی میز گذاشت و گفت: قرصتم بعد از ناهار بخور! یادت نره.. و با لبخندی اضافه کرد: سپهر جان زحمت کشید رفت نسخه تو گرفت..
    حتما انتظار داشت برم ازش تشکر کنم!! خوب گرفت که گرفت! اصلا می خواست نگیره.. و چشم غره ای به بشقابم رفتم و غذایم را جویدم!
    -----------------------------------------------------
    یک ماه و چند هفته ای بود که به خانه برگشته و در کنار عمو اینا زندگی می کردم! همدم روزهایم پروین خانم و بهناز و سمانه بودند که هر از چند گاهی به دیدنم می امدند و البته ایدا!! یکی از دوستان دبیرستانم که در ساختمان رو به روی خانه عمو ساکن بودند و پدرش با عمو دوست قدیمی بودند" با دیدن حضور کیانوش و سپهر در خانه فورا اینجا پلاس بود و رقیب سرسخت یاسمن شده بود!
    در سکوت در اشپزخانه سر میز نشسته بودم و لیوان را می چرخاندم!پروین خانم همانطور که در فعالیت بود و برای مهمانی شام تدارک می دید با ناراحتی از مریضی دختر و نوه ی کوچکش می گفت! و اینکه تمرکز حواس ندارد!!! ازش خواستم اگه کاری هست انجام دهم که گفت دیگر کاری نیست و باقی را خودش انجام خواهد داد!

    به اتاق برگشتم و روی زمین دراز کشیدم و پایم را به دیوار تکیه دادم! حوصله ی ایدا و مهمانی شب را نداشتم !کاش می شد در اتاق بمانم و در جمع ظاهر نشوم! اما می دانستم که عمو اجازه ی این کار را نخواهد داد.. در مدت برگشتنم به خانه این اولین مهمانی ساده ای بود که داشت برگزار می شد!! این را خوب می دانستم که به خاطر من خانه را خلوت و از مهمانی ها و رفت و امد ها کم کرده اند و درست نبود که حال من بهانه بیوارم و از حضور در جمع خودداری کنم! کلافه چرخی زدم و البوم کوچکی را که چندین عکی دسته جمعی از خانواده ام را در ان گذاشته بودم و همیشه کنار بالشم بود را برداشتم تا با تماشاي آنها شاید كمي دلتنگی ام رفع شود..
    -------------------------------------------------------------------------------------------------
    ساعت 7 شب بود! عمو وکیانوش به منزل برگشته و مشغول اماده شدن بودن! من در اتاق با کلافگی روی تخت نشسته بود و اهنگ ملایمی از لپ تاب کنارم پخش می شد! هیچ حوصله نداشتم و اماده ی در جمع حاضر شدن نبودم... تقه ای به در خورد و عمو در چارچوب ظاهر شد: دلیار؟؟اماده نیستی که!! الان اینا میان عمو..
    به ناچاری بلند شدم و گفتم: الان اماده میشم! عمو لبخندی زد و خارج شد!
    حوله ام را به دست گرفتم و به سمت حمام رفتم! بعد از دوش 5دقیقه ای سریع به اتاق برگشتم و مشغول اماده شدن شدم! موهایم را سشوار کشیدم تا لخت شود! شلوار جین سرمعه ای که کمی تنگ بود را از کمد بیرون کشیدم"همراه با شومیز سفیدی که استین سه ربعی داشت!! یقه اش کمی باز بود و گردن و کمی از سینه ام را نمایان می کرد! شانه ای بالا انداختم و گفتم:غریبه که تو جمع نیست ! زنجیر ظریفی نیز به گردن انداختم! موهایم را به سمت بالا شانه زدم و کمی پوش دادم و به دو دسته تقسیم کردم و بالای سرم بستم "به صورتی که ادامه ی موهایم به صورت ابشاری بر روی شانه هایم ریخت!! در اینه موهایم را برانداز کردم! از شانه هایم پاین تر امده بود ! کمی عطر به خودم زدم و از اتاق خارج شدم! داشتم در اتاق را می بستم که صدای ایفون و عمو که من و صدا می کرد به گوشم رسید! از پله ها سرازیر شدم .. اواسط پله ها بودم که عمو با دیدنم سوتی کشید و با خوشحالی خندید: اخی! دلم باز شد!خسته شدیم از بس تو رو هپلی دیدیم.... و دوباره خندید!
    کیانوش گلدان سوفالی را از روی میز برداشت و به صورت دستپاچه به طرفم گرفت و به شوخی گفت : به به! چه خانوم با شخصیتی!! با من مزدوج میشی؟؟!! به ارامی خندیدم و مشتی ارام به شکمش زدم و گلدان را از دستش گرفتم و در حالی كه دوباره بر روی میز قرارش می دادم گفتم: دست بردار.. و با شیطنت اضافه کردم: بدو که عروس خانم تشریف اوردن!کیانوش همانطور که به سمت در می رفت اخم کوچکی کرد و با ناز چشم غره ای رفت!!
    ----------------------------------------------------
    آیدا روبه رویم نشسته بود و از دانشگاهش برایم تعریف می کرد! پیراهن کرم رنگی تا سر زانو به تن داشت به همراه جوراب شلواری ساپورت مشکی!! ارایش کاملی بر چهره داشت به همراه رژ سرخابی که روی صورتش بر ذوق می زد.. ایدا را دوست داشتم! با اینکه ادا اطوارهایش حوصله ام را سر می برد اما دختر بدی نبود.. جمع را از نظر گذراندم !

    پدر ایدا "مهندس بابایی مردی با قدو هیکلی متوسط و چهره ای محجوب که عینک پنسی ان را کامل می کرد!مادرش هم زن ساده و خون گرمی بود! برادرانش را از نظر گذراندم .. برادر بزرگترش امیر که تقریبا رو به رو ام نشسته بود و تا نگاهم با نگاهش تلاقی می کرد سریع لبخندی می زد. برادر کوچکترتپلش ارش که پیش پدرش نشسته بود و میوه می خورد! با دیدن ارش لبخندی زدم که باز نگاهم با امیر برخورد کرد و او دوباره لبخندی زد! پروین خانم مشغول پذیرایی بود که در ورودی باز شد و سپهر وارد شد! از همان دور سلام علیکی کرد و با گفتن: الان خدمتتون میرسم "سریع از پله ها بالا دوید!!
    مهندس بابایی " خاطره ای از اسیب یکی از کارگرانش بر سر ساختمان تعریف می کرد که که سپهر وارد شد! پیراهن سرمعه ای مردانه به تن داشت که استین هایش را تا نزدیک ارنج تا زده بود و شلوار جین سرمعه ای پوشيده بود . به احترامش همه ایستادند و نیش ایدا باز شد! سپهر با تک تک افراد دست داد و احوالپرسی کرد.. به من که رسید با لبخند کوچکی دستش را پیش اورد و من هم با او دست دادم! به چشمانش نگاه کردم" تعجب و تحسین در ان پیدا بود! همانطور با تعجب و ذره ای مکث دستش را کشید و از کنارم رد شد و در مبل کناری ام جای گرفت!! اوووووف! با ادکلن دوش گرفته بود!! با نشستنش حرف ها دوباره از سر گرفته شد!!
    ارنجم را رو دسته مبل گذاشتم و چانه ام را به ان تکیه دادم و دوباره جمع را از نظر گذراندم!! ایدا با لبخند نگاهش بین کیانوش و سپهر در نوسان بود.. خانوم بابایی به صحبت شوهرش گوش میداد و لبخند میزد..کیانوش و امیر هر دو حواسشان به تلویزیون بود.. سپهر سرش پایین بود و با گوشی اش ور می رفت.. نگاهم به موهای کوتاه و براقش افتاد.. هنوز خیس بودند! معلوم بود سریع دوشی گرفته و به جمع ملحق شده.. و امیر که.. نگاهش روی من بود!با دیدنم باز لبخندی زد و همانطور نگاهم کرد.. با جدیت نگاهم را ازش گرفتم و رويم را برگرداندم! دقایقی بعد پروین خانم همه را برای صرف شام صدا زد .. .
    یک سر میز مهندس بابایی به اصرار عمو جای گرفت و در دو سمتش همسرش و عمو کیومرث جای گرفتند. در کنار عمو کیومرث کیانوش نشست . در طرف دیگر میز سپهر در راس نشست و در دو سمتش ایدا وامیر ! نزدیک به میز بودم که گوشی ایدا زنگ خورد و او با عجله بلند شد و سمت کیفش دوید! لحظه ای فکری موذیانه ای به سرم زد و با شیطنت در کنار سپهر و رو به روی امیر جای گرفتم ! امیرباز لبخندی زد و سپهر سرش را بالا اورد و با تعجب و مشکوکانه نگاهم کرد! سعی کردم لبخندم را جمع کنم! ایدا برگشت و وقتی که دید جایش را اشغال کردم پکر در صندلی کناری ام جای گرفت. قیافه ی پکر و لب و لوچه ی اویزانش باعث تفریح و خنده ی من شد .. سرم را پایین انداختم تا جلب توجه نکنم که از چشم دو پسر حاضر در رو به رو ام دور نماند.. با امدن پروین خانم بر سر میز و جا گرفتنش در کنار ارش صرف شام اغاز شد! همه تشکر کنان مشغول خوردن بودیم که زیر میز ضربه ای به پایم خورد!

    بدون انکه سرم را بلند کنم و توجه ای نشان دهم به غذا خوردنم ادامه دادم.. لحظه ای نشد که دوباره ضربه ای به پایم خورد.. سرم را بلند کردم و به ایدا نگاه کردم که داشت برای خودش و آرش دوغ می ریخت.. نگاهم را به امیر سُر دادم که با دیدن نگاهم سریع چشمش را به بشقابش دوخت ! یعنی امیر بود؟؟ پسره بیشعور.. فهم نداره!
    نگاهم به پروین خانم افتاد که با لبخند نگاهم می کرد! یعنی پای پروین خانم بود؟؟ نه بابا.. پاشو از اون ور تا این ور دراز نمی کنه که.. دوباره نگاهم را به بشقابم دوختم .. امدم قاشق را به دهان ببرم که با حس سنگینی پایی كه روی پام داشت فشار می اورد چشمانم از درد جمع شد و دهان باز کردم تا اخ بگم که سرم ناخوداگاه به سمت چپ و سپهر برگشت ! متعجب به او چشم دوختم.. سرش را کج کرده و عصبانی و ملتهب به من چشم دوخته بود!!!!
    ابرویی بالا انداخت .. وقتی دید همانطور مات نگاهش می کنم نفسش را با حرص بیرون داد و باز ابرویی بالا انداخت و به سینه ام خیره شد و دوباره نگاهش را برداشت!! نا خوداگاه دستم را بر یقه ام و بر روی سینم قرار دادم و نگاهم به سمت امیر برگشت ..امیر با دیدن دستم که بر روی یقه ام قرار گرفت تندی نگاهش را پایین انداخت!
    حس کردم از صورتم حرارت بیرون می زند .. دوباره نگاهم را به سمت سپهر چرخاندم که با چشمان خونبارش چشم غره ای به من رفت و با غیض به امیر نگاه کرد! با خجالت سرم را پایین انداختنم و چند قاشق غذا خورده" نخورده عذر خواهی کردم و از سر میز بلند شدم و به سمت سالن فرار کردم! تمام تنم داغ بود.. هم خجالت کشیدم و هم دوست داشتم مشتی به صورت امیر می زدم!!پسرك هيز ..
    رو مبل نشسته و با خود درگیر بودم : برم بلوز مو عوض کنم .. ؟؟! نـــه! اگه الان برم عوض کنم ضایع ست! اصلا به من چه ؟؟! اون باید جلوی چشم هاشو بگیره .. پسره ی خر!! دقایقی بعد دوباره همه به سالن برگشتند! امیر دوباره رو به رویم جای گرفت !! دستی به یقه ام بردم و کمی ان را بالا کشیدم! و سعی کردم نگاهم با امیر تلاقی نکند.. دقیقه ای نگذشت که سپهر دوباره در صدر مجلس و نزدیک به من و امیر نشست و نگاهی به ما انداخت!
    تو دلم گفتم : اووووووف! این چرا امشب بابا بزرگ شده و ول نمی کنه؟؟؟!! تا اخر مجلس فقط حواسم به لباسم بود و سرم را پایین انداخته بودم و دیگر توجهی به جمع نداشتم و به خوش مزگی ها و دلبری های ایدا توجه ای نکردم! موقع خداحافظی مهندس بابایی به اصرار ما را برای اخر هفته به ویلایشان دعوت کرد! پس از رفتن مهمان ها بلافاصله شب بخیری گفتم و پله ها را بالا دویدم و در تاریکی بر روی تخت افتادم . اتفاقات شب را مرور کردم! فقط یک چیز در ذهنم روشن بود .. دیگر دوست نداشتم تا حد امکا ن امیر را در جمعی ببینم!!! و باید فکری برای دعوت اخر هفته می کردم ..

    -----------------------------------------------
    اینم یه پست طولانی فقط به خاطر شما..
    ویرایش توسط mahsoo : 1392,03,24 در ساعت ساعت : 12:21

  20. 282 کاربر از پست mahsoo تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , (mina) , * Maneli * , * حدیث * , *$~رازگل سرخ~$* , *dina* , *Lilia* , *NaZ@NiN.B* , *shima* , .parniya. , 021girl , @M!$ , afi jonz , aflak , airena , amiparsa , angel04 , angur , anitis , ANNE , Anolin , ARA...GOL , archangel , arosha73 , arshin90 , asal-661 , asal_aram , ashkannia , asma66 , atashgah62 , Atefeh67 , atefeh_49 , AtI2020 , atoosa joon , Ay San , ayda3 , aygeen , azam 24 , Azita49 , banix , barane khazan , barni , baroon12 , beauty princess , bneta , chichi , darya tofani , Defne , degeer , EasTern_Girl , ebrahimi.fari , Elen , ELI , eli joni , elmir4 , elmira.t , eshton , famdavari , fanoos_68 , farah2 , fariba45 , faribash , faride20 , farnaz21 , farzaneh-a , fatemeh27 , fati70 , fatima64 , fatima983 , fereshth , galadril3 , gandomsa , geladiator_bozdel , ghorbani , goldoone22 , gole narges , gole.bahari0 , golerose , goli20 , goli62 , googoosh z , goominam , Hananesh , hanayi , hana_m , Haniii9396 , hanila , helik , hidenam , homa41 , idin baharvand , iryane , JonasRahimi , Just Say No , khale rize , kiumars , leila93 , leilaadel , liuana , love is.. , m0zhdeh , mahe12345 , MAHSA-O , mahsadina , mahtab10 , MAHTAB63 , man! , mansor64 , mansoure , mansuri , maryam2005 , matin_a , mehr22 , me_ned , Mikrobe-Sorati , milana , mina68 , minoo1920 , mishapasha , mojgan am , monir1343 , monos , moonila , mozhmozh , mzbanoo1379 , m_reisie , n.shina , nahaleh , Nahid72 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , Nedae u , nedaj , neg neg , negar*pb , negar.n1000 , niayesh00 , Nika-radi , nilid312 , nilou94 , parmis86 , peymaneh , pishiesefid , rahaa_m , ramanava , ramlin , reza9000 , Rha.sh , rilla , roya1365 , Roza00 , s.d.yeganeh , saadat2000 , saba28 , safo , sahel_m , saieh92 , saktin , samaneh60 , samim , samir , Samira_Sabbaghi , sanaz22 , sanni , sara n , sara.HB , sara2876 , saratab , sayeh66 , selina63 , sepideh33 , sepideh63 , setayesh1363 , sh.mrjan , SHADI-R , shahin47 , sharghi , sharona , shatot , sheida_953 , shimaaaaa , sh_karan , Silber , simaaaaa , sogol_love lorn , soheila50 , Sohey36 , somy_kh , Star_69 , s_mehr , sαвα , T T--THR , Tara302 , taraneh joon , term , Tifani Jon , Titania1273 , tondar1365 , valan , vampire123 , vanas , vianna , Water Lily , yaqush , yasaman20 , yasamin_34 , zanbagh , Zarizar , zarre , ziba111 , zibahp , ziglernata , ziiiziii13 , zina , Zohre_hmt , zoooom , zozo_z1988 , ~*MONA*~ , ~foroozan~ , ~Magic Life~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , آرنیکا , آستاره , آسمان ابری , آسوده , آمستريدا , آناکارنینا7 , اب و اتش , اذربرزین , ازلی , اقاقی , اهورای , ایلکای2 , باران.ج , ترنم , تمنای دل , تکراری , خیال غزل , دخترشیطون بلا , دردا , دیبا کیان , زهرا گل , زوها , سانازارمان , سحربانو69 , سسسی , سپيده خوب , سپیده , سکوت من , شرقي , شیرینusa , عمه حمی , فرنوش72 , فرگون آسمانی , ققنوس98 , لیلین , م.م.ر , م.نوری , مادرم , ماریانا123 , مامانی جون , مریمی__ , منيژه , مهرآذین , مهستی , مهلا.پ , میچکا , نسرین... , نصرا... , نیان , هایا , پرهامه , چشم قشنگ , ژوبی , کهربا61 , یک ابانی , ღ ghazali ღ

صفحه 2 از 31 نخستنخست 1234561227 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان طلوع پنهان | asal_7 کاربر انجمن
    توسط asal_7 در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 229
    آخرین نوشته: 1393,09,23, ساعت : 15:21
  2. معرفی و نقد رمان دلیار | mahsoo کاربر انجمن
    توسط mahsoo در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 310
    آخرین نوشته: 1393,02,29, ساعت : 12:59
  3. معرفی و نقد رمان رمان به وقت تهران | پروشات کاربر انجمن
    توسط پروشات در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1392,10,29, ساعت : 01:54

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •