بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۴ تير ۱۳۸۹, ۱۱:۵۳ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
بهارجون آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
Talking رویای من | مریم جعفری (تایپ)

سلام بچه ها من اومدم با سومین کتاب امیدوارم از این کتاب خوشتون بیاد
رمان:رویای من
نویسنده:مریم جعفری
انتشارات:چکاوک
تعداد صفحات:345

بچه ها اگه تشکر کنید تند تند براتون میذارم
به هیچ وجه پست ندین فقط اگه خواستین چیزی بگین پ.خ.بزنین


از فردا شروع می کنم به گذاشتنش



هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند

ویرایش توسط بهارجون : ۶ تير ۱۳۸۹ در ساعت ۰۱:۱۵ بعد از ظهر
بهارجون آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, *GolDeN*, *~Faezeh~*, -ALI-, .ELHAM., 18خرداد, 6236sara, abby7, ady25, alma gol, alonegirl, alonesachlie, asalcheshmak, asalgole, ASEMAN SHAB, AVESTA, azar1, azin4000, batul1s, behnazhmz, chandiny, corail, daneshmand, Donya-70, down13, ELAHE, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, gandomsa, ghazalehmz, hannah, harimeshgh, Hasti _N, Hella, kasandan 45, khale rize, lila90, lilipoot33_68, mahdieh67, mahdiyeh, mahsa.gh, mehrnoush2009, Mina, mina.p, Miss-Mani, mlika, mrkh792, nafas3000, nedaj, Niayesh- 74, Niloufarjojo, nilo_nl, nlp16001, OoPs, P@rya, paiez, parisaparisa, Parnam, reza9000, Rha.sh, rina_rita14, rozi-91, rytu, S@LAR & S@DRA, saabcd, sadafh, saharmn, saharo, samaneh60, sanaZzZ, sarbezir, setare-samavat, shakiii, shili, silvana-63, silverstar, Sokout, Sokout_momtad, s_donia323, tanaz.68, tghyasfr, UnKnOwN_Sh, uranoos, Ushya7, yasi70, yasi_69, zahra.h, zina, آليس, آنیتا, اتوسا, الگا, اهنگ, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, شبنم, فردین202, فيونا, لمیس20, م.م.ر, م.ن, ماجده, مهستی, مهنا2, نفس_20

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

قدیمی ۵ تير ۱۳۸۹, ۰۸:۱۰ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
بهارجون آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

فصل اول

قسمت اول
ساعت از نه گذشته بود پدر مثل همیشه دیر کرده بود و صدای غرولند گیتی از ساعتی قبل بر فضای اشپزخانه طنین انداخته بود دیگر حتی من هم نگران شده بودم بیرون باران بیرحم پائیزی بر ساقه های ناتولن درختان باغچه شلاق می زد تا ان شب سابقه نداشت پدر ان اندازه دیر کند دلشوره ی غریبی بر وجودم چنگ می زد و ذهنم به هزار جا پر می کشید وای خدایا نکنه تصادف کرده باشه؟زبانم لال نکنه.....نکنه....بر شیطون لعنت
بر تعجیل خود در انجام امور اشپزخانه افزودم تا متوجه ی گذر وقت نشوم گیتی که چینی های یادگار مادرش را حتی از جانش هم بیشتر دوست داشت با لحن سرزنش بار که طی ان دق دلیش را بر سرم خالی کرد گفت:
چه خبره؟مال مفت دیدی؟مال بابات نیست که دلت بسوزه
نگاهم به روی چینی رنگ و رو رفته ای که در دست داشتم ثابت ماند تا کی می خواست میراث عهد صفوی را به رخ ما بکشد؟من نمی فهمیدم اگر انقدر ارزشمندند چرا یه گوشه پنهانشان نمی کرد؟هر شب بدون استثنا برای شام از انها استفاده می کرد و اگر فرصتی به دستش می افتاد با یک دنیا تکبر و فخر به قاعده ی یک ساعت درباره شان سخنرانی می کرد:
مادر خدا بیاورزم اینا رو از مادر بزرگش به ارث برده و چون من تنها دختر خانواده بودم به من ارث رسیده اگه خوب دقت کنید می فهمید عتیقه است الان هم وزن اینا طلا می دن.................
بیچاره پدرم همیشه سکوت می کرد و گاهی به علامت تصدیق سری تکان می داد اما شرط می بندم حتی به یک کلمه از حرفهای گیتی توجهی نداشت به اخلاق او کاملا اشنا بود به این که عادت داشت مال پدرش را مثل سوزنی زهرالود به چشمش فرو کند پدری که اگر کسی فقط جرات می کرد و به یاد می اورد چیکاره ست قیامت را جلوی چشمش زنده می کرد.
گیتی نامادری ام بود از وقتی خود را شناختم او در زندگی ام حضور داشت اطرافیان می گفتند یک سال پس از مرگ مادرم با پدرم ازدواج کرده یعنی درست وقتی که من سه ساله بودم او دختر یکی از کارمندان شرکت نفت بود که اگر پای صحبتش می نشستی تصور می کردی دختر وزیر نفت کشور است او در بدو ورود به قول خاله ی بزرگم میخش را کوبید و دستو ر داد خانواده ی مادرم پا به خانه مان نگذراند هر چند که این محدودیت پس از چندی خانواده ی پدرم را نیز شامل شد و از ان پس خانه ی ما محل امد و رفت اقوام خودش گردید و من هم خدمتکار بی جیره و مواجبی شدم که موبه موی دستوراتش را اجرا می کرد پدرم از این بابت خیلی رنج می کشید اما اشکال کار انجا بود که زمانی به حقیقت رسید که از گیتی دو دختر به نامهای کتایون و الهام داشت.

ادامه دارد.........

ویرایش توسط بهارجون : ۶ تير ۱۳۸۹ در ساعت ۰۱:۲۵ بعد از ظهر
بهارجون آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, -ALI-, .ELHAM., ady25, alonegirl, alonesachlie, architect_shima, arizona, artmisss67, asal-661, asalcheshmak, asaman_1389, ASEMAN SHAB, batul1s, behnazhmz, chandiny, corail, Donya-70, down13, ELAHE, Elen, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, fatifati, gandomsa, ghazale49, hagh118, hannah, harimeshgh, Hasti _N, Hella, kandi201022, kerme ketab1, khale rize, koyar, lila90, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahal.1, mahdiar, mahdieh67, mahnazmom, mahsa.gh, mahsa20005, mahshid_3d, marjanagn, mehrnoush2009, Mina, mina.p, mina880, mishul, mrkh792, nedaj, Niayesh- 74, nillooo, Niloufarjojo, nilo_nl, nina86, nlp16001, P@rya, parisaparisa, Parnam, rexona, Rha.sh, rina_rita14, roza23, rozi-91, S@LAR & S@DRA, sabina, SAGHIIIII, saharmn, saman84, samaneh60, sanaZzZ, sepide90, setare-samavat, shahzad, shakiii, shili, silvana-63, silverstar, smahmodi, Sokout, s_donia323, tama1011, tanaz.68, tghyasfr, UnKnOwN_Sh, uranoos, Ushya7, yashkin, yasi70, zahra.h, zanbagh, zina, آليس, آنیتا, اتوسا, اهنگ, برادپیت, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, سها19, سیده, شميم, فارقلیطا, فردین202, لمیس20, م.ن, ماجده, مریم بانو, مهستی, مهنا2, کمیل
قدیمی ۶ تير ۱۳۸۹, ۰۱:۰۸ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
بهارجون آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

قسمت دوم

او می دید و حس می کرد که من با صبوری ظلم و ستم های گیتی را تحمل می کنم و لب به اعتراض نمی گشایم بنابراین از ان پس هر گاه فرصتی به دست می اورد به دلجویی ام می پرداخت اما حتی با وجود عشق بی پایانی که نسبت به او داشتم سخنان تسکین دهنده اش مرهم موثری نبود برای زخم هایی که از سر نامهربانی و تبعیض بر قلبم نشسته بود
من گیتی را به عنوان عضوی از اعضای خانواده پذیرفته بودم اما نه به عنوان مادرم هر قدر با خودم کلنجار می رفتم که حتی برای یکبار مادر خطابش کنم ممکن نبود از وقتی متوجه تبعیض ها و تفاوت های میان خودم و دخترانش شدم رفته رفته کلمه ی مقدس مادر در دهانم خشکید و جای خودش را به خانم داد فقط خانم اخ که چقدر تحمل ضربات سهمگینی که با دستش بر سرو صورتم می نشست فقط برای این که مادر خطابش کنم سخت بود اما سخت تر ان پذیرفتن خواستش بود که من البته فقط همین یکبار در طول زندگی با او موفق به پیشبرد خواست خودم شدم نه می خواستم دخترش باشم و نه او مادرم
چقدر عجیب بود که بر عکس خودش عاشق خواهرانم بودم نمی دانم تاثیر رابطه خونی بود یا به دلیل گریز از تنهایی؟هر چند که ان دو متاثر از حرفها و رفتارهای گیتی چشم ندیدم را داشتند انگار نه انگار من بزرگتر از انها بودم کتایون و الهام بر عکس من که سفید بودم با موهای خرمایی مثل مادرشان گندمی بودند با موهای مشکی و قدی بلند که من همیشه حسرتشان را می خوردم انها با اینکه چهار سال از من کوچکتر بودند یک سروگردن از من بلندتر بودند و درست فتوکپی یکدیگر هر چند که از دوقلوها انتظاری غیر از این نمی توان داشت انها از صبح که بلند می شدند خانه را با شور و هیجان و سروصدا روی سرشان می گذاشتند و بدون کمترین اعتنایی به این که من برای مرتب کردن خانه چه رنجی می کشم همه چیز را عمدا یا سهوا به هم می ریختند یکبار به صورت اتفاقی در حالی که مشغول کار بودم از زبان یکی از دوستان گیتی شنیدم که گفت:
اره دیگه گیتی جون تا این دختره هست تو خدمتکار می خوای چکار؟اون به همه ی کارات می رسه
خدمتکار!من از او هم کمتر بودم چرا که اگر خدمتکاری از دست کارفرمایش به ستوه می امد نهایتا خانه را ترک می کرد اما من چی؟اش کشک خاله بود چاره ایی جز سوختن و ساختن نداشتم مگر طی ان بیست و یک سال چه کرده بودم غیر از تحمل؟
جوهره ی وجودم را با صبر و سکوت صیقل داده و شادی را به عمیق ترین زوایای وجودم پس زده بودم دانسته بودم اشک و اه گره گشای مشکلات روز افزونم نیست و من همانا سیندرلای قصه ی بچه ها شده ام که شکنجه ی نامادری را به جان می خرید دنیای من دنیای رویا و خیال بود و خودم حسرت به دلی که به دنبال ارزوهای بر باد رفته دل به تصورات شیرینش خوش کرده بود
دل خوش به این که مثلا لباس های کهنه اش هدیه ی سال نو از طرف پدرش است و نامادری اش خدمتکاری که از صبح تا شب منتظر اجرای فرامین اوست یا عروسک یادگار کودکی که شب تا صبح در اغوش می فشرد اغوش مادری نهربان بود که غم و غصه را از دلش می زدود و به اینده امیدوارش می ساخت تنها امید به اینده سبب می شد گذشته ی پر رنج و دردم را به تاریکخانه ی ذهنم برانم و کمتر به کاستی ها بیاندیشم به وقتی که حتی اجازه ی ازدواج نداشتم و خواستگارانم به دهها دلیل نامعلوم از زبان نامادری ام پاسخ رد می شنیدند و یا وقتی که پس از دو سال رنج و مشقت در کنکور قبول شدم و تنها به دلیل این که دو خواهر کوچکترم موفق به قبولی در دانشگاه نشده بودند از ادامه تحصیل محروم گردیدم
گیتی معتقد بود اگه درس بخونه دیگه هیچ کس رو قبول نداره همین حالاش به سایه اش می گه دنبالم نیا وای به احوال وقتی که باور کنه برای خودش کسیه دیگه از وقت درس خوندنش گذشته باید کار خونه یاد بگیره بلکه فردا پس فردا وقتی گیر یک بدبخت بیچاره افتاد به من لعنت نفرسته که زنش بی هنره او مرا به روش سالها قبل رهبری می کرد و انچه جدید بود برای دختران خودش می خواست
کتی موهات رو اونطوری جمع نکن دیگه از مد افتاده الهام قدت بلنده لباس با راه های عمودی بلندترت می کنه درش بیار واه؟کتی؟چرا انقدر دستات خشک شده؟دست دختر به سن و سال تو باید مثل برگ گل لطیف باشه و دو سه سانتی هم ناخنش بلند باشه تو با این دست ها چکار کردی؟شخم زدی؟(جون تو جون نامادری ها بکنی همین اشه و همین کاسه)
بله انها فقط انها به خودم دلداری می دادم که چون بزرگترم مسولیت بیشتری دارم اما این فقط امیدی بی پایه بود مگر کسی قدر و قیمت زحمات مرا می دانست؟مگر کسی به تلاش من برای کم کردن فاصله ها توجهی داشت؟مگر کسی می دانست در قلب و روح دختری جوان مثل من چی می گذرد؟پدرم گاهی که مرا تنها می دید زمزمه می کرد:
فرانک نذار غم و غصه توی دلت عقده بشه برای من حرف بزن به من بگو بابا
و من می اندیشیدم ای کاش پدر دست از حمایت یک جانبه اش بر می داشت و انقدر نکن به زخم من نمی پاشید مهم تحمل درد بود که من هم با صبوری تحمل می کردم و لب به اعتراض نمی گشودم عقده ی به خاطر سپردنشان که سخت نبود چرا باید درباره شان حرف می زدم حتی با پدر؟ان شب گیتی در حال برانداز کردن خودش در لباس تنگ و چسبانی که تازه دوخته بود مقابل اینه پرسید:
تمام شد فرانک؟
بله خانم
نگاهی از سر غضب بر من افکند و در حال مرتب کردن حلقه ی موهایش گفت:
شام چی حاضره؟
بله خانوم میز هم چیدم
بیخود چیدی فعلا معلوم نیست بابات کی بیاد پیرمرد سر پیری و معرکه گیری تازه یاد دوست و رفیق هاش افتاده مردم سنشون می ره بالا عاقل می شن این عقلش رو باخته نمی دونم لابد هوایی شده و سر منو با بهانه ی کار زیاد شیره می ماله.........
نمی دانستم باید بمانم و به غرغرهای او درباره ی پدرم گوش کنم یا این که از جلوی چشمش دور شوم؟همان طور که این پا و ان پا می کردم غرید:
چرا واستادی و منو بر و بر نگاه می کنی؟
چکار کنم خانوم؟
برو اون لباس کثیف رو از تنت در بیار می خوای خودتو تو چشم بابات عزیز کنی؟جون خودت از صبح تا حالا خیلی کار کردی
شستن حیاط به ان بزرگی در هوای سرد اذرماه و جمع کردن برگهای زرد پائیزی از داخل باغچه و شستن و نصب پرده ی پذیرایی و اتو کردن یک دنیا لباس و پختن شام در نظر او کار زیادی نبود چه بی انصاف بود با قدم هایی خسته به اتاقم رفتم و برای چند لحظه روی تختم دراز کشیدم و دیده بر هم نهادم.از اتاق مجاور صدای خنده و صحبت خواهرانم به گوش می رسید علی رغم خستگی مفرط از جا بر خاسته و گوش به دیوار چشباندم کتایون می گفت:
خلاصه نمی دونی چقدر خوش گذشت الهام حیف که سرما خورده بودی و نیامدی با هم رفتیم سینما و یک فیلم حسابی دیدیم بعد هم ناهار رو یک جای با صفا خوردیم
الهام پرسید:
کامران از من سراغی نگرفت؟
کتایون نخودی خندید و اهسته تر گفت:
چرا بابا صد دفعه گفت جات خالیه فقط موندم دفعه ی دیگه به چه بهانه ای بریم بیرون فکر کنم مامان یک کم شک کرده
تو که ماشالا بلدی چطور کارها رو روبراه کنی اون دفعه گفتی میری خونه دوستت این دفعه هم بگو......
این دفعه هم می گم می ریم تولد یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانمون
من نمی دونم دلیل اوردنش با تو من که دیگه از تلفنی حرف زدن خسته شدم اونم در حضور فرانک که مثل اجل معلق همه جا هست و با کنجکاوی نگام می کنه
اونو که ولش کن جرات حرف زدن نداره تازه مگه مامان حرف اونو باور می کنه؟حناش پیش مامان رنگی نداره
اگه بابا بفهمه چی؟
دیوار حاشا بلنده
گوش از دیوار برداشته و اندیشیدم به به معنی دختر سنگین و رنگین رو هم فهمیدیم.

ادامه دارد..............

ویرایش توسط بهارجون : ۶ تير ۱۳۸۹ در ساعت ۰۱:۲۶ بعد از ظهر
بهارجون آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, *~Faezeh~*, -ALI-, .ELHAM., ady25, alonegirl, alonesachlie, architect_shima, arizona, asal-661, asalgole, asaman_1389, ASEMAN SHAB, azami, batul1s, behnazhmz, chandiny, corail, Donya-70, ELAHE, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, fatifati, gandomsa, ghazale49, hagh118, hamideh, hannah, harimeshgh, Hasti _N, Hella, kandi201022, kerme ketab1, koyar, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiar, mahnameh, mahnazmom, mahsa.gh, mahsa20005, mahshid_3d, marjanagn, Mina, mina.p, mina880, mishul, mrkh792, nafas3000, nazi1, nedaj, Niayesh- 74, nillooo, Niloufarjojo, nilo_nl, nilsa, nina86, nlp16001, P@rya, paiez, parisaparisa, Parnam, rexona, Rha.sh, rina_rita14, roza23, rozi-91, S@LAR & S@DRA, SAGHIIIII, saharmn, samaneh60, sanaZzZ, sepide90, setare-samavat, shakiii, shili, silvana-63, silverstar, sirius, Sokout_momtad, tama1011, tanaz.68, Ushya7, yasi70, zahra.h, zanbagh, zina, آليس, آنیتا, اتوسا, اسوده, برادپیت, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, شميم, لمیس20, م.ن, ماجده, مهستی, مهنا2
قدیمی ۷ تير ۱۳۸۹, ۰۱:۴۸ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
بهارجون آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

قسمت3
گیتی خانوم دلش خوشه که دخترهاش نجیبند البته من از تلفن های مشکوکشان متوجه مسائلی شده بودم اما نمی دونستم با هم سرو سری دارند راست می گن فرضا که من به خاطر خودشون به پدر یا گیتی چیزی بگم کی حرف منو باور می کنه؟صدای بوق ماشین پدر بر نگرانی هایم به خاطر تاخیرش خط بطلان کشید بلافاصله از جا بر خاستم و پس از عوض کردن لباسم از اتاق خارج شدم هم زمان با من دو خواهر کوچکترم نیز از اتاقشان خارج شدند و زودتر از من نزد پدر شتافتند و با لحنی که از چاپلوسی و تملق لبریز بود دلیل تاخیرش را پرسیدند:
بابا جون چی شده؟چرا اینقدر دیر اومدی؟نگرانت شدیم خدا رو شکر که سالمید
پدر که نگاهش متوجه گیتی بود با لحنی پر محبت گفت:
کار داشتم عزیزای بابا حالا برین کنار تا با مادرتون حرف بزنم
گیتی قبل از ان که پدر برای کم کردن فاصله گامی پیش بگذارد عصبانی به اشپزخانه رفت و با صدای بلند غرید:
از صبح تا شب باید جون بکنم شب هم تا دیر وقت باید غصه دیر امدن اقا رو بخورم
پدر در حال دراوردن کتش متوجه من شد و با انگشتش به من اشاره کرد و در پاسخ سلامم گفت:
سلام دخرتم چطوری بابا؟بوی این غذا می گه اشپزش تویی
گیتی با عجله سر از اشپزخانه بیرون اورد و برای عوض کردن مسیر گفتگو با خشم پرسید:
تا حالا کجا بودی؟
پدر با لبخند در حالی که دست بر موهای من می کشید گفت:
بذار نفسم جا بیاد خانوم عرض می کنم
گیتی با اشاره ی چشم و ابرو مرا به اشپزخانه فراخواند تا به او در کشیدن غذا کمک کنم انگاه خودش بعد از دادن دستورات لازم به جمع پدر و خواهرانم پیوست و دوباره پرسید:
چی شده؟لابد خبریه که انقدر کبکت خروس می خونه
پدر با لحنی ارام گفت:
حیف از خانومی به باوقاری و زیبایی شما نیست که انقدر خودشو ناراحت کنه؟
دیس غذا را به دست گرفته و از اشپزخانه خارج شدم و سر میز نشستم گیتی دیس غذا را مقابل پدرم گرفت و سپس ان را وسط میز گذاشت پدر در حال خوردن غذا با رضایت گفت:
به به دستپخت فرانک جونمه
گیتی بلافاصله گفت:
مربیش خوب بوده
پدر تسلیم وار در حال نگریستن به من گفت:
بر منکرش لعنت
الهام و کتایون پشت چشمی نازک کردند و به خوردن مشغول شدند پدر در حالی که با اشتهای فراوان غذا بر دهان می گذاشت گفت:
حدس بزن امروز کی امده بود کارخانه؟
گیتی بی ان که به صورت پدر بنگرد بی تفاوت گفت:
خیلی ها میان و میرن
پدر با لحن شادی گفت:
ابن با بقیه فرق داره ماشالا چه مردی شده
گیتی سر بلند کرد و با حیرت به صورت پدرم نگریست و پرسید:
کی رو می گی؟
پدر با هیجان گفت:
پسر اقا مهدی شهروز
دستم به لیوان اب خورد و میز خیس شد گیتی با غضب گفت:
حواست کجاست دختر؟مگه خوابی؟
با عجله از جا بر خاستم تا کهنه ای برای خشک کردن میز بیاورم پدر گفت:
اب روشناییه عیب نداره
در حال پاک کردن میز حرف پدر را در ذهنم مرور کردم شهروز امده هم بازی دوران کودکی من اقا مهدی شریک پدرم در کارخانه است و شهروز تنها پسر اوست که برای ادامه ی تحصیل در سن شانزده سالگی ایران را ترک کرد و به المان رفت گیتی و الهام و کتایون هر سه چشم شده و به دهان پدر خیره ماندند گیتی با شادی که می کوشید پنهانش کند پرسید:
کی؟کی امده؟
پدر با افتخار گفت:
دو روزه
چه بیخبر؟
بناست براش یک مهمونی بدن
گیتی خنده ای کرده و گفت:
چکاره شده؟
پدر که گوییی از پسر خودش تعریف می کند گفت:
دکتر اونم چه دکتری محصری می گفت تخصص مغز و اعصاب داره به اضافه ی تخصص داخلی و قلب.


ادامه دارد.............
ببخشید بچه ها که کم می ذارم سرم یه کم شلوغه سعی می کنم بیشتر براتون بذارم
بهارجون آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, *~Faezeh~*, -ALI-, .ELHAM., ady25, alonegirl, alonesachlie, arizona, asal-661, asaman_1389, ASEMAN SHAB, batul1s, behnazhmz, chandiny, corail, Donya-70, ELAHE, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, fatifati, gandomsa, ghazale49, hagh118, hamideh, hannah, harimeshgh, Hasti _N, Hella, kandi201022, kerme ketab1, koyar, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiar, mahnazmom, mahsa.gh, mahsa20005, mahshid_3d, marjanagn, Mina, mina.p, mrkh792, nazi1, nedaj, Niayesh- 74, nillooo, Niloufarjojo, nilo_nl, nina86, nlp16001, P@rya, parisaparisa, Parnam, rexona, rina_rita14, roza23, rozi-91, S@LAR & S@DRA, SAGHIIIII, saharmn, saharsahar, samaneh60, sepide90, setare-samavat, shili, silvana-63, silverstar, sirius, Sokout_momtad, tama1011, Ushya7, yasi70, zahra.h, zanbagh, zina, آليس, آنیتا, اتوسا, اسوده, برادپیت, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, شميم, لمیس20, م.ن, ماجده, منيژه, مه روز, مهنا2
قدیمی ۸ تير ۱۳۸۹, ۰۶:۳۱ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
بهارجون آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

قسمت4
گیتی پس از مدتها از اعماق وجود خندید و در حالی که به کتایون می نگریست گفت:
افرین به این پسر
کتایون خنده ی معنی داری کرده و سر به زیر افکند گیتی در ادامه گفت:
از قدیم گفتند تیکه ی خوب رو باید قاپید
پدر به صورت گیتی خیره شد و لبخند از لبانش گریخت گیتی که پدر را متوجه خود دید با لبخند گفت:
تو هم موافقی نه؟شهروز و کتی من زوج خوبی میشن
کتی شرمسار از صراحت مادرش گفت:
ا..........مامان
گیتی جدی گفت:
چیه؟خیلی هم دلت بخواد مطمئنم همین حالا دهها دختر منتظرند اون لب تر کنه ببینم چکار می کنی ها؟
پدر محکم گفت:
این حرفها چیه به بچه می گی؟
گیتی گفت:
بچه کیه؟ماشالا بیست سالشه باید کم کم یاد بگیره چطور خودشو توی چشم کنه چیه نکنه فکر می کنی دخترای من لیاقت دکتر مهندس رو ندارن؟عقب افتاده ان؟بی سروزبونند؟تازه این وصلت به نفع هر دوی شما هم هست چه بهتر که دو تا شریک با هم فامیل هم باشن
پدر معترض گفت:
دست شما درد نکنه یکبارکی بفرمائید دخترمو پیشکششون کنم دیگه؟
گیتی با لحنی که طی ان پدر را دست کم می گرفت گفت:
به تو هم می گن پدر؟یک پدر باید به فکر سعادت بچه هاش باشه دختری مثل دسته ی گل داری باز از خودت نامطمئنی؟من کی گفتم دو دستی پیشکشش کن؟پنجاه سال از عمرت می گذره هنوز بلد نیستی چطوری با دست پیش بکشی و با پا پس بزنی دعوتش کن بگیرش به حرف دخترت رو توی چشم کن....
پدر سری به علامت تاسف تکان داد و نگاهش را متوجه من نمود که همان طور ماتم برده بود من که نگاه پدر را متوجه خود دیدم سر به زیر افکنده و به خوردن مشغول شدم پدر از جا برخاست و زیر لب زمزمه کرد:
یک شب نشد پا توی این خونه بذاریم و سرکوفت نشنویم تقصیر خودمه که میام راست و درست همه چیز رو می گم
گیتی بی خیال در حال خوردن شامش گفت:
تو هم نمی گفتی خودم می فهمیدم حالا بشین از من یاد بگیر اولین قدم رو همین امشب بر می دارم
الهام با شیطنت پرسید:
می خوای چیکار کنی مامان جون؟
گیتی با دستمال دهانش را پاک کرده و در حال بلند شدن خطاب به من گفت:
شامتو خوردی میزو مرتب کن
انگاه به سمت تلفن رفته و گوشی را به دست گرفت پدر پرسید:
می خوای چکار کنی؟
گیتی در حال شماره گرفتن گفت:
تو بشین و تماشا کن
پدر با عجله گفت:
شاید سر شام باشن
گیتی بی توجه کنار تلفن نشست و منتظر برقراری تماس ماند نگاه من نا خوداگاه متوجه کتایون شد دل توی دلش نبود به همان زودی فرد مورد علاقه اش را به فراموشی سپرده بود با خودم گفتم جدا که عشق برای همچین کسانی حباب روی ابه که با یه تلنگر می شکنه و نابود می شه برای لحظاتی او را زیباتر از خود یافتم با ان پوست گندمین و موهای مشکی و قد بلند حس حسادت اتش بر قلبم زد و ارزو کردم ای کاش جای او بودم در حالی که به جمع اروی بشقابها مشغول بودم ارتباط گیتی با خانه ی شریک پدرم بر قرار شد به گمانم همسر اقا مهدی بود که با گیتی صحبت می کرد:
سلام علیکم....احوال شما؟خانوم چشمتون روشن....به سلامتی....به جان دو قلوها وقتی شنیدم خیلی براتون خوشحال شدم....ایشالا دامادش کنید......سلامت باشین....قربان شما.....شناسی به من دیر گفت وگرنه برای عرض تبریک خدمت می رسیدم....خب دکتر چطورند؟....سلام بنده رو خدمتشون برسونید.....قربونتو برم....راستی؟....به به کی به سلامتی؟.....پنج شنبه ی همین هفته؟....حتما خدمت می رسیم.....نه خانوم اختیار دارین مگه ما غریبه ایم؟اگر هم دعوت نمی کردین خدمت می رسیدیم به سلامتی اومدن که ایران بمونند؟...به به...ایشالا ایشالا....بله بله....مایه ی افتخار مااند.امری باشه؟....سلام برسونید....خدا نگهدار
پدر با صدای بلند گفت:
اخه این چه کاریه که می کنی؟
گیتی اخم کرده و پرسید:
مگه چکار کردم؟تبریک گفتم بده؟
پدر عصبی گفت:
اخه زن تو سه تا دختر بزرگ داری خوب نیست انقدر خودتو نمایش بدی مردم هزار تا فکر نا بجا می کنند........
مردم غلط می کنند تو این قضیه رو بسپار به من کاریت نباشه بذار دو تا ادم درست و حسابی بیاد توی این خونه
تو که تا دیروز می گفتی لابد رفته خارج پی ولگردی و خوشگذرانی؟
کی؟من گفتم؟گیرم که گفته باشم ادم باید نون رو به نرخ روز بخره وانگهی مگه من علم غیب داشتم که پسره انقدر پیشرفت کرده؟همه ی ناراحتی تو مال اینه که من تلفن زدم اما نشنیدی که مادرش چقدر خوشحال شد بالاخره احترامه فکر می کنی مردم چی می گن؟میگن چقدر فروتن و افتاده ست که قبل از امدن تلفن زده و تبریک می گه
پدر خشمگین سالن غذا خوری را ترک کرد و من هم با عجله ی بیشتری به جمع اوری میز سرگرم شدم گیتی عصبانی گفت:
د بجنب دختره ی بی دست و پا از صبح تا حالا که ول می گشتی حالا ام فس فس می کنی؟
الهام و کتی به پچ پچ و خنده سرگرم بودند گیتی که دنبال بهانه می گشت فریاد زد:
برین به اتاقتون بلند شین از جلوی چشم من گم بشین حیف من که خودمو به خاطتون پیر کردم

وقتی سکون و خاموشی فضای خانه را در بر گرفت من در حالی که به صدای بارن پائیزی گوش سپرده بودم به سالها قبل بر گشتم به وقتی که تنها پنج سال داشتم و شهروز سیزده سال او تنها همبازی دوران کودکی من بود و با اینکه به لحاظ سنی فاصله ی نسبتا زیادی با من داشت به خوبی با من کنار می امد برایم باور کردنی نبود که شهروز دوران کودکی برای خودش دکتر شده باشد شهروزی که جای من همیشه روی دوشش بود و انچه کتاب قصه داشتم برایم می خواند و به سوالات بی پایانم پاسخ می داد او زا همان بچگی باهوش بود و علاقه ی سیری ناپذیری به یادگیری داشت
بالش زیر سرم را به اغوش کشیدم و تلاش کردم چهره ی او را پس از شانزده سال دوری از وطن تجسم کنم ایا اگر او را ببینم خواهم شناخت؟یا او مرا خواهد شناخت؟ناخوداگاه به یاد نیت گیتی درباره ی او و کتایون افتادم و از این اندیشه اندوهی سنگین بر قلبم نشست اندیشیدم ایا به انها حسادت می کنم؟نه با این وجود قادر نخواهم بود با او روبرو شوم در خانه خواهم ماند روی تخت نشستم و به دیوار تکیه دادم و از احساسی که محصورم کرده بود بدم امد.کتایون خواهرم بود و من بی نهایت دوستش داشتم و از خوشبختی اش شادمان می شدم چه دلیلی داشت همه چیز را برای خودم بخواهم؟کتایون را در لباس سپید عروسی تصور کردم و لبخند زدم ان شب پدر با صدای بلند به گیتی گفت:
کتایون حق نداره قبل از فرانک شوهر کنه
و گیتی گفت:
شاید فرانک دوست نداشته باشه حالا حالاها شوهر کنه باید خواهرانش فدای اون بشن؟
مگر خواستگارهای من چه کسانی بودند یا مگر من حق انتخاب داشتم؟در هر حال چه فرقی می کرد؟سنگین تر ان بود که وانمود کنم خودم میلی به ازدواج ندارم حق با گیتی بود چرا باید کتایون و الهام فدای من می شدند؟انها زیبا و سرزنده بودند و مادری مثل گیتی داشتند من چه؟بی مادری خیلی سخت است وقتی که کسی مادرش را از دست بدهد انگار نیمی از وجود خودش را از دست داده است درست مثل نهالی که به کوه تکیه کرده باشد و ناگهان پشت خودش را خالی ببیند گیتی در نظر من هر چه که بود برای فرزندانش یک مادر بود و برای سعادتشان هر کاری می کرد در تاریکی ان شب علی رغم دلشکستگی که فقط خود بدان اگاه بودم ارزو کردم اگر سعادت کتایون در ازدواج با شهروز است خدا به انجام این خواست سرعت ببخشد.


فصل دوم
قسمت اول
وقتی به نامادری ام گفتم میلی به شرکت در مهمانی شهروز ندارم هیچ مخالفتی نشان نداد و به گفتن میل خودته اکتفا نمود در خانه جنب و جوش عجیبی حاکم بود الهام و کتایون در اراستن خود از هیچ کاری چشم پوشی نمی کردند و گیتی علاوه بر خود بخصوص به کتایون بیش از الهام رسیدگی می کرد و به مناسبت مهمانی ان شب لباس زیبایی برای کتایون خریده بود که در نوع خود بی نظیر می نمود و من و الهام و گیتی تا دقایقی پس از این که کتایون ان را به تن کرد از زیبایی مبهوت کننده ان ماتمان برده بود گیتی که از زیبایی کتایون به وجد امده بود با شادمانی گفت:
کتی شرط می بندم امشب تو خوشگلترین دختر مهمانی باشی
انگاه برای تایید حرفش از ما پرسید:
نظر شما چیه؟
من که واقعا کتایون را زیبا می دیدم گفتم:
واقعا همین طوره
الهام به سراپای خود نگاهی افکنده و معترض گفت:
پس من چی مامان؟نا سلامتی من و کتی با هم دو قلوییم
گیتی در حال مرتب کردن یقه ی لباسش به نرمی گفت:
تو هم با این لباس یشمی بی نهایت خوشگل شدی
الهام پرسید:
چرا لباس من و کتی رو رنگ هم نخریدید؟
گیتی با صراحت گفت:
خودت هم خوب می دونی امشب برای خواهرت خیلی مهمه اون امشب با تو بلکه باید با همه فرق داشته باشه
کتایون با لباس ترک بلندش که تماما سرمه دوزی شده بود چرخ ملایمی زده و از گیتی پرسید:
مامان موهام خوبه؟
گیتی با تحسین گفت:
اره درست همان طوریه که در نظر داشتم
کتایون پرسید:
می تونم امشب ان گردنبند مروارید شما رو بندازم؟
گیتی که برای کتایون سنگ تمام گذاشته بود با سخاوت گفت:
بله این کار رو بکن
کتایون سر از پا نشناخته به ااق گیتی رفت و چند لحظه بعد از همانجا فریاد زد:
الهام بیا قفل گردنبند رو ببند خودم نمی تونم این کارو بکنم
الهام که هنوز به خاطر رنگ لباسش رنجیده خاطر بود از سر حسادت گفت:
من نمی تونم دستم بنده
گیتی به جانب من برگشت و گفت:
فرانک اگه کاری نداری برو قفل گردنبند کتایون رو ببند
من که پس از مدتها توسط گیتی به اسم خوانده می شدم با شادی پنهانی از جا بر خاسته و نزد کتایون رفتم کتایون در حال تقلا به خاطر بستن قفل گردنبند بود من با مهربانی گفتم:
کتی جان بذار من این کارو بکنم
کتایون دست از تلاش کشید و ارام مقابل اینه ایستاد و نگاهی از سر رضایت به سراپای خود افکند و برای دومین بار پرسید:
به نظرت چطور میام؟
من از صمیم قلب گفتم:
خیلی زیبا شدی بخصوص با رنگ نباتی لباست
کتایون به طرفم برگشت و از من به خاطر بستن قفل گردنبند تشکر کرد به نظرم زیباتر از گذشته شده بود بخصوص که لباس ترک هیکل ظریف و قد بلند ش را بیش از پیش نماین می ساخت او از سر دلسوزی گفت:
تو چرا با ما نمی ای؟
با لبخندی تلخ گفتم:
راستش حال و حوصله ی مهمانی رو ندارم
او که از زیبایی خود مطمئن بود گفت:
حیف شد اگر می امدی بهت خوش می گذشت.

ادامه دارد.................
بهارجون آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, *~Faezeh~*, -ALI-, .ELHAM., ady25, alonesachlie, arizona, asal-661, asalgole, asaman_1389, ASEMAN SHAB, behnazhmz, chandiny, corail, Donya-70, ELAHE, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, fatifati, gandomsa, ghazale49, hagh118, hamideh, hannah, harimeshgh, Hasti _N, Hella, kandi201022, kerme ketab1, koyar, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiar, mahnazmom, mahsa.gh, mahsa20005, mahshid_3d, marjanagn, mina.p, monir 11, mrkh792, nafas3000, nazi1, nedaj, Niayesh- 74, nillooo, Niloufarjojo, nilo_nl, nilsa, nlp16001, P@rya, parisaparisa, Parnam, rexona, rina_rita14, roza23, rozi-91, S@LAR & S@DRA, SAGHIIIII, saharmn, saharsahar, samaneh60, sepide90, setare-samavat, shili, silverstar, sirius, Sokout_momtad, tama1011, TINA_1363, Ushya7, yasi70, zahra.h, zanbagh, zina, zohreh17, آليس, آنیتا, اتوسا, اسوده, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, سها19, شميم, لمیس20, م.ن, ماجده, منيژه, مهنا2
قدیمی ۹ تير ۱۳۸۹, ۰۱:۳۷ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
بهارجون آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

قسمت 2
گونه ی خواهرم را به نرمی کشیدم و گفتم:
تو برو خواهر کوچولو به تو خوش بگذره انگار به من خوش گذشته
او شانه اش را بالا انداخته و بی تفاوت گفت:
میل خودته
من همان طور که ایستاده بودم دور شدنش را تماشا کردم او ناگهان مقابل در ایستاد و گویی مطلبی به خاطرش امده باشد گفت:
راستی؟
چی شده کتی؟
تو می تونی گوشواره ات را برای امشب به من قرض بدی؟
گوشواره ها یا دگار مادرم بود و من مثل جانم از انها نگهداری و مراقبت می کردم و حتی دلم نمی امد برای خودم از انها استفاده کنم واین در حالی بود که کتی برای نخستین بار از من چیزی می خواست در چشمانم تردید و دودلی موج می زد و به گمانم کتایون هم متوجه این مساله شد چرا که رنجیده خاطر در حالی که از اتاق خارج می شد گفت:
اصلا نباید به تو رو می انداختم باید جوابت رو از قبل می دونستم مگه یه گوشواره چقدر ارزش داره که تو به خاطرش ناز کنی؟
مایل نبودم کتایون از دستم برنجد پس بلافاصله گفتم:
کتی جان تو کهه یک جعبه گوشواره داری
کتایون در حالی که به شدت اخم کرده بود گفت:
اونا هیچ کدوم به لباسم نمی خورند هیچ نمی دونستم گوشواره هات رو از خواهرت هم بیشتر دوست داری
من با قدمهایی بلند خودم را به او رسانده و با مهربانی در حالی که دست نوازش بر شانه ی او می کشیدم گفتم:
عزیزم این چه حرفیه؟تو خواهر عزیز منی چرا باید اونا رو از تو بیشتر دوست داشته باشم؟اگر می بینی که من درباره ی اونا حساسم صرفا به این خاطره که یادگار مادرمه
کتایون برای برانگیخته کردن احساسم گفت:
حق با مادره تو هر چیزی رو به ما ترجیح می دی زبان گرم و نرمی داری اما وقت عمل غیر از این هستی و یک جفت گوشواره رو به ما ترجیح میدی
برای اثبات عشقم بر خلاف میلم گفتم:
کتی جان تو رو خدا از این حرفها نزن اگه واقعا اینطور فکر می کنی حاضرم همین حالا گوشواره ها رو بهت بدم
برق شادی در دیدگان کتی درخشید و با شادی گفت:
راست می گی؟
من اهی از سر تسلیم کشیده و گفتم:
بله الان برات میارم
پس از گفتن این حرف راهی اتاقم شدم و کتایون هم پس از مدتها به دنبال من وارد اتاقم شد من با احتیاط در جعبه ای را که در کمدم قرار داده بودم باز کردم و گوشواره های یادگار مادرم را از ان بیرون اوردم و با دستهای خودم به گوشهایش اویختم و انگاه با تحسین به او خیره شدم او نیز خودش را در اینه برانداز کرد و با رضایت گفت:
خیلی زیباست
برای لحظاتی شادی انجام کاری که خواهرم را خشنود کرده بود ناراحتی ام را به عقب زد چرا که تصور می کردم بدین ترتیب می توانم فاصله ام را با او کم کنم کتایون به طرفم برگشت و نمی دانم متاثر از زیبایی خودش یا محبت من بوسه ای برای نخستین بار بر گونه ام زد انقدر از این حرکت او به وجد امده بودم که با دست جای بوسه ی او را لمس کردم و بغض گلویم را فشرد او با شادی اتاقم را ترک کرد و من ارام لبه ی تختم نشستم و تلاش کردم جلوی ریزش اشکم را بگیرم بله حیرت اور بود بوسه ای احساسات مرا به بازی گرفته بود چرا که روابط ما همیشه سردو رسمی و جز هنگام تحویل سال که ان هم رسم بود یکدیگر را نمی بوسیدیم
ان روز دانستم تا چه حد تشنه ی محبت اعضای خانواده ام هستم و حاضرم به خاطر به دست اوردنش همه چیزم را فدا کنم نیم ساعت به وقت رفتن مانده بود که پدر از راه رسید و مستقیم به حمام رفت و پس از حمام به سرعت حاضر شد او مقابل اینه در حال سفت کردن گره ی کراواتش بود که من سلام دادم به عقب برگشت و با دیدن سروظاهر من بی انکه پاسخ سلامم را بدهد پرسید:
مگه تو نمی ایی؟
با لبخند گفتم:
نه پدر جون
پدر دست از گره کراواتش برداشت و با حیرت پرسید:
چرا؟
من به او نزدیکتر شدم و در حال مرتب کردن گره کراواتش با مهربانی گفتم:
میلی به امدن ندارم شما نگران نباشید و با خیال اسوده برین
پدر دستهای پر قدرتش را روی شانه های من گذاشت و گفت:
به چشمهای من نگاه کن
سرم را بالا گرفته و به دیدگان مهربان پدر چشم دوخته و گفتم:
واقعا راس می گم پدر حوصله ی امدن ندارم
پدر با دست راست چانه ام را بالا گرفته و ارام پرسید:
ایا لباس نداری؟
من بلافاصله حدسش را رد کرده و گفتم:
اصلا اینطور نیست پدر
پس چی؟برای چی می خوای توی خونه تنها بمونی؟ایا گیتی اسباب ناراحتیت شده؟
باور کنید پدر که من خودم نمی خواهم در این مهمونی شرکت کنم
بعد به دروغ گفتم:
راستش کمی سردرد دارم
همین هنگام گیتی که از انتظار خسته شده بود نزد ما امده و با نگاهی مشکوک به هردوی ما گفت:
چقدر لفتش می دی شناسی؟
پدر با رنجیدگی و محکم پرسید:
پس فرانک چی؟
گیتی به سردی گفت:
اون دلش نمی خواد با ما بیاد
تو هم قبول کردی که اون توی خونه تنها بمونه؟اونم از این ساعت شب تا خدا می دونه کی؟
گیتی اخم کرده و گفت:
انتظار داری چکار کنم؟التماسش کنم؟اون اصولا دختر اجتماعی نیست
پدر خطاب به من گفت:
ما یک کم دیگه منتظر می مونیم تا تو حاضر بشی دخترم
من از صمیم قلب گفتم:
واقعا نمی خوام بیام پدر وانگهی دیگه فرصت باقی نمونده و شما بی جهت خودتون رو معطل می کنید
گیتی که از شنیدن حرف من خوشحال شده بود و مایل نبود حتی یک ساعت از مهمانی را از دست بدهد گفت:
حق با اونه شناسی ما فرصتی نداریم شاید این درس عبرتی باشه برای اون که دیگه وقت رفتن عقیده اش رو عوض نکنه
پدر محکم گفت:
اون عقیده اش رو عوض نکرده من می خوام با ما بیاد
گیتی در حال مرتب کردن گردنبندش در اینه گفت:
به هر حال فرقی نمی کنه اگه راستشو رو بخوای اون دختر بی اراده اییه که هر دقیقه یک تصمیم می گیره یا شاید هم برای تو بازار گرمی می کنه؟
پدر با صدای بلند گفت:
این حرفها چیه گیتی؟
گیتی که اصلا انتظار چنان برخوردی را از پدر نداشت پس از نگاهی غضبناک بر من ما را ترک کرده و نزد دخترانش رفت پدر که هنوز از شنیدن حرفهای گیتی خشمگین بود رو به من کرد که بغض گلویم را می فشرد و لب به دندان گرفته بودم و تلاش می کردم اشکهایم به روی گونه هایم نچکند دلم می خواست به خاطر ان همه وصله های نابجا که حقم نبود فریاد بزنم اما حتی اگر می خواستم چنین کنم راه گلویم بسته بود پدر با یک حرکت مرا به خودش چسباند و در حال بوسیدن سرم گفت:
دخترم متاسفم خیلی متاسفم
اشکم به ناگهان بر گونه هایم غلطید و متاثر از سخن پدر سر بر سینه ی او فشردم پدر بوی ادکلن همیشگی اش را می داد و من دوست داشتم تا بیرون کردن عقده از دل همان حال باقی بمانم پدر زمزمه کرد:
اون همیشه هم انقدر تلخ نیست مگه نه عزیزم؟
برای یک لحظه تصمیم گرفتم فریاد بزنم اون همیشه همین قدر تلخ و سخته و گاهی هم تلخ تر از این اون قلبی توی سینه اش نداره و همه ی وجودش از نفرت نسبت به من لبریزه اون....اون....پدر کمی از من فاصله گرفت و در حال پاک کردن اشکهایم محزون و رنجیده خاطر گفت:
برو عزیزم من بی تو هیچ کجا نمی رم منتظرت می مونم تا حاضر بشی
اما............
چرا نمی خوای به اون و همه کسانی که فکر می کنند تو غیر اجتماعی هستی خلافش رو ثابت کنی؟
دوباره اشکهایم سرازیر شدند پدر با لبخند خسته ای در ادامه گفت:
تو دختر منی و دختر من هرگز بی اراده و غیر اجتماعی نیست تو هم اگه اینطور فکر می کنی حاضر شو و همراه من بیا
میان گریه گفتم:
اما گیتی خانوم و.....
اگه ناراحتند می تونن با ماشین برن و من و تو هم با هم می ریم چطوره؟
من با هراس از عاقبت کار در حالی که اشکهایم را از گونه می زدودم گفتم:
نه پدر جون شما برین من هم.........
دیگه بسه تو با ما میای و غیر از این هم نمی خوام چیزی بشنوم شهروز و تو در بچگی با هم همبازی بودید یعنی نمی خوای همبازی دوران بچگیت رو ببینی بعد از سالها؟من همین حالا می رم و به گیتی خبر می دم که تو هم تغییر عقیده دادای و با ما میای
قبل از ان که دهان من برای گفتن چیزی باز شود پدر نزد گیتی رفته بود
من در عرض پانزده دقیقه لباس پوشیدم و موهایم را به سادگی شانه زده و از اتاق خارج شدم پیراهن من به رنگ اجری بود و با رنگ موهایم کاملا تطبیق داشت علی رغم سادگی که در ظاهر من موج می زد پدر در برابر گیتی و خواهرانم لب به تحسین گشود و گفت:
افرین به تو دختر زرنگ و قشنگم خدا تو رو به صورت طبیعی زیبا افریده
گیتی که در طول ان پانزده دقیقه فقط غر زده بود پشت چشمی نازک کرده و زمزمه نمود:
چقدر هم تعریف می کنه
پدر حرف او را نشنیده گرفت و شانه به شانه اش از خانه خارج شد و من در فاصله ای که به دنبال خواهرانم از ساختمان خارج می شدم فرصت کردم سراپای انان را برانداز کنم انها با این که چهار سال از من کوچکتر بودند اما طوری خودشان را ارسته بودند که من در برابرشان بخصوص با وجود قد کوتاهم بچه تر نشان می دادم اندیشیدم بی گمان وقتی وارد مجلس شویم من از فرط سادگی جلب نظر می کنم و انها از فرط زیبایی و شکوه
پدر با عجله ی بیشتری مسیر خانه خودمان تا خانه شریکش را پیمود انگاه مقابل خانه انها توقف کرد وقتی همه از اوتمبیل پیاده شدیم قلب من با سرعت بیشتری تپید به الهام و کتایون نگریستم انها از خود مطمئن و محکم گام بر می داشتند و گیتی را میان خود داشتند من در حالی که پشت سر انها و در کنار پدر گام بر می داشتم شنیدم که گیتی به ارامی گفت:
ببینم چه می کنی؟
و کتی خنده ی ریزی کرده و سر به زیر افکند نیمی از حیاط بزرگ خانه را طی کرده بودیم که شریک پدرم دوان دوان نزدمان امد و ضمن فشردن دست پدر به ما خوشامد گفت و از امدنمان ابراز شادمانی نمود گیتی با زبانی گرم باز گشت شهروز را به شریک پدرم تبریک گفت و قسم دوپهلو خورد که به اندازه ی انها شادمان است اقا مهدی همه ی ما را تا ورود به ساختمان همراهی نمود انگاه برای خبر کردن همسرش ما را ترک کرد چند لحظه بعد در حالی که ما سرگرم از تن دراوردن پالتوهایمان بودیم سیماخانم همسر اقا مهدی نزدمان امد و در حال بوسیدن تک تکمان خوشامد گفت او گونه ی کتایون را که از محبوبیت خاصی نزدش برخوردار بود کشیده و با نگاهی تحسین گر گفت:
چقدر ناز شدی عزیزم
گیتی در حال مرتب کردن یقه ی کتایون با خنده ای از سر رضایت گفت:
قربونتون برم خانوم کوچیک شماست
انگاه سیما خانم به جانب من برگشت و با نگاهی که سادگی مرا زیر سوال می برد و موجی از ترحم در ان بیداد می کرد گفت:
شما چطورین فرانک خانوم؟
من که صورتم گر گرفته بود سر به زیر افکنده و ارام گفتم:
به لطف شما خوبم
سیما دو باره و به جانب کتایون برگشته و با تحسین گفت:
کتی جان باید باهام بیای تا به شهروز معرفیت کنم وقتی می رفت تو چهار ساله بودی و حالا برای خودت خانومی شدی
گیتی در حالی که گره ی بند لباس الهام را محکمتر می کرد با لبخند گفت:
باعث افتخار ماست
سیما با کتایون که از اتاقی که ما در ان به مرتب کردن سرو وضعمان مشغول بودیم خارج شد و گیتی به من که منتظرشان ایستاده بودم به سردی ولی ارام گفت:
این چه سرووضعیه؟می خوای ابروی ما رو ببری؟بگیر این اسباب و لوازم رو بردار و دستی به سروصورتت بکش
اما من......
بگیر دیگه انقدر فس فس نکن مگه بچه ایی که اینطوری امدی؟دیگه بیست و چهارسالته
من با بی میلی کیف اسباب و لوازم را گرفتم و علی رغم میلم دستی به سروصورتم کشیدم وق وقتی اماده رفتن شدم نگاههای حیرت اور گیتی را متوجه خود دیدم به سراپای خود نگاهی افکندم و در دل دعا کردم ظاهرم بی نقص باشد تا موجبات خشم او را فراهم نکند او با غضب کیفش را از دست من گرفت و جلوتر از ما از اتاق خارج شد سالن از کثرت شرکت کنندگان لبریز بود که البته اکثر نگاهها با ورودمان متوجه ما گردید و خیلی ها که خانواده ما را می شناختند برای گیتی سر خم کردند و او نیز به همان شیوه پاسخشان را داد من دستپاچه در حالی که از نگریستن به جمع می گریختم پشت سر گیتی و الهام گام بر می داشتم و دعا می کردم هر چه زودتر یک گوشه از سالن قرار بگیریم
نمی دانم شاید حق با گیتی بود که می گفت من دختر غیر اجتماعی هستم راستش انقدر از جمع گریخته بودم که پاک اداب معاشرت را فراموش کرده بودم و به نظرم حتی الهام و کتایون اجتماعی تر و سروزباندار تر از من بودند وقتی بالاخره با راهنمایی سیما خانوم در نقطه ایی از سالن قرار گرفتیم نفس راحتی کشیده و عرق از پیشانی ستردم نمی دانم چرا حس می کردم همه ی نگاهها متوجه ماست و همه درباره ی ما پچ پچ می کنند دیری نگذشت که پدر هم نزد ما امد و کنار گیتی نشست و ارام پرسید:
شما شهروز رو دیدید؟
من که اصلا هیچ کس را به درستی ندیده بودم به گیتی نگریستم که مثل طاووسی مغرور نشسته بود او در پاسخ به سوال پدرم همانقدر ارام گفت:
دیدمش اما به روی خودم نیاوردم تا اون خودش بیاد جلو
پدر زیر لب غرید:
دیگه شورش رو دراوردی مگه ما فامیل درجه اولیم؟
گیتی در حال روشن کردن سیگارش گفت:
شاید هم شدیم خدا رو چه دیدی؟
پدر مغلوبانه به عقب تکیه داد و از الهام پرسید:
پس کتی کو؟
الهام با لبخند گفت:
سیما خانوم با خودش اونو برد
قبل از ان که پدر سوال دیگری بپرسد کتایون در حالی که صورتش گل انداخته بود به میزمان نزدیک شد و من با کمی دقت اکثر نگاهها را که تحسین در انها موج می زد متوجه او دیدم پدر به گیتی گفت:
فکر نمی کنی کمی درباره ی لباس کتی زیاده روی کردی؟
گیتی چینی به پیشانی اش انداخته و گفت:
مگه پدرش نداره؟تازه توی همچین مجالسیه که همه درباره ی هم اظهار عقیده می کنند
کتایون کنار من روی صندلی قرار گرفت و با هیجان زمزمه کرد:
وای مردم از خجالت
پدر با اشاره ی پدر شهروز از جا بر خاست و گیتی که منتظر چنین فرصتی بود بلافاصله پرسید:
خب؟
کتایون با لبخند گفت:
اون یک جنتلمن واقعیه مامان نه از اونایی که خودشون رو می گیرن
گیتی با حرارت پرسید:
به تو چی گفت؟تو بهش چی گفتی؟
کتایون گفت:
به من گفت سلام خانوم کوچولو چقدر بزرگ شدی
گیتی که انتظار شنیدن مطالب دیگری داشت پرسید:
فقط همین؟مادرش که تو رو معرفی کرد فقط همینو گفت:
کتایون سر به زیر افکنده و گفت:
اره مامان
گیتی زیر لب غرید:
ای بی عرضه
همه ی شهامتم را جمع کردم تا به او از دور بنگرم نمی دانم چرا می ترسیدم اگر سر بلند کنم نگاه او را متوجه خود ببینم؟چرا از رویارویی با او می گریختم؟به راستی نمی دانم
ارام و مضطرب مثل دزدی در حال ارتکاب جرم سر بلند کردم و از میان جمعیت حاضر به او که در حلقه ی مادر و پدر و دو خواهرش بود نگریستم یک مرد واقعی شده بود و در ارتباط با جنتلمن بودنش حق با کتایون بود او داشت به روی یکی از خواهر زاده هایش لبخند می زد و سرش را به علامت تایید حرفهای پدرش تکان می داد عکاس هم راه و بی راه از این صحنه ها عکس می گرفت و فیلم بردار هم یک ان بیکار نمی نشست شهروز کت سفید خوش دوختی به تن داشت و اصلا متوجه اطراف نبود پس می توانستم سیر براندازش کنم همان دم اقا مهدی به زور پدر را که در همان نزدیکی حضور داشت کنار خود گرفت و دست دیگرش را دور کمر شهروز حلقه کرد و از عکاس تقاضا کرد عکس بگیرد گیتی در حال نگریستن به ان منظره گفت:
نگاه کن اونوقت به من می گه خودتو توی چشم می کنی
به خود جرات داده و گفتم:
اقا مهدی پدر رو صدا زد من حواسم بود
گیتی با نگاهی که طی ان چشمانش از حدقه بیرون زد گفت:
کی از تو پرسید مارمولک؟لازم نکرده از بابات دفاع کنی ادم زنده وکیل وصی نمی خواد موش مرده
الهام و کتایون از تعبیر گیتی نخودی خندیدند و من ازده خاطر سر به زیر افکنده و به سنگفرش سالن چشم دوختم طی ان سالها اوخته بودم اظهار نظر نکنم و ان لحظه بی توجه از حدم تجاوز کرده بود انگار اعتماد به نفسم را سالها قبل وقتی برای اولین بار توسط گیتی تحقیر شدم از دست داده بودم بیست و چهار سال از عمرم می گذشت اما دریافته بودم تا وقتی ارامش و اسایش هست که سکوت کنم و در برابر انچه می شنوم بی تفاوت باشم اری من لذت زندگی را به بهای سعادت دیگران از کف داده و در این بین به دنیای خود دلخوش بودم در حالی که در تفکراتم غرق شده بودم صدای گیتی توام با غرور و خشم مرا از دنیایم بیرون کشید:
بچه ها سنگین باشین دکتر داره با پدرتون میاد پیش ما
همه ی وجودم لرزید و اندیشیدم مگه داره به خاطر من میاد؟چرا من اینطوری شدم؟چرا دست و پاهام رو گم کردم؟اما فقط یک کلمه در ذهنم بیداد می کرد اون.....شهروز.....داره میاد پیش ما دلم می خواست زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید کاش لباس فاخرتری تنم بود یا زیباتر می بودم یا اصلا نبودم با دستمالی که به دست داشتم عرق از پیشانی ستردم و اماده شدم با کسی که اکنون دکتر سرشناسی بود و از دوران بازی های کودکانه ام با او شانزده سال می گذشت روبرو شوم تلاش کردم سر بلند کنم اما انگار گردنم به همان حالت باقی مانده بود مثل دختری هنگام مواجه شدن با بزرگترین حادثه ی زندگی اش زبونانه ارزو کردم خدایا ای کاش خواب باشم ای کاش خواب باشم.

ادامه دارد........

ویرایش توسط بهارجون : ۹ تير ۱۳۸۹ در ساعت ۰۱:۴۰ بعد از ظهر
بهارجون آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*aren*, *~Faezeh~*, -ALI-, .ELHAM., ady25, alonesachlie, arizona, asal-661, asalgole, asaman_1389, ASEMAN SHAB, batul1s, behnazhmz, chandiny, corail, Donya-70, ELAHE, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, fatifati, gandomsa, ghazale49, hagh118, hamideh, hannah, harimeshgh, Hasti _N, Hella, kandi201022, kerme ketab1, koyar, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiar, mahnazmom, mahsa.gh, mahsa20005, mahshid_3d, marjanagn, Mina, mina.p, mrkh792, nazi1, nedaj, Niayesh- 74, Niloufarjojo, nilo_nl, nilsa, nlp16001, P@rya, padideh_hs, parisaparisa, Parnam, rina_rita14, roza23, rozi-91, S@LAR & S@DRA, SAGHIIIII, saharmn, saharsahar, samaneh60, setare-samavat, shili, silverstar, sirius, Sokout_momtad, tama1011, Ushya7, yasi70, zahra.h, zanbagh, zina, آليس, آنیتا, اتوسا, اسوده, بی بی گل, ترنم, خورشید خانم, شبنم, شميم, لمیس20, م.ن, ماجده, منيژه, مهنا2
قدیمی ۹ تير ۱۳۸۹, ۰۲:۱۲ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
بهارجون آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

فصل سوم
قسمت اول
در حالی که من در دریای تلاطم و اضطراب دست و پا می زدم پدر با صدای بم و دلنشینش خطاب به شهروز گفت:
همسرم رو که به خاطر داری شهروز جان؟
من و گیتی و الهام و کتایون هرچهار نفر هم زمان از جا بر خاستیم و گیتی با لبخندی دلچسب در پاسخ سلام و خوشامد گویی شهروز گفت:
از دیدنتون خوشحالم دکتر ورودتون رو به وطن تبریک می گم
در دل زمزمه کردم حالا نوبت منه پدر با اشاره به الهام گفت:
اینم همون دوقلوی کتایون الهامه
شهروز به الهام هم خوشامد گفت انگاه قبل از ان که پدر اسمی از من ببرد با نگاهی =نافذ بر من خیره شد و چشمانش را از یاداوری چیزی تنگتر کرد
پدر که او را متفکر دید با لحنی شوخ گفت:
اگه گفتی این کیه؟
انگار لحن طنز الود پدر یاداور چیزی بود که او از اندیشیدن به ان دستخوش هیجان می شد من زمزمه کردم:
سلام
شهروز قدمی جلو نهاد و با ناباوری گفت:
فرانک تویی؟
قلبم فرو ریخت و سر به زیر افکندم چقدر لحنش اشنا بود چیزی که پس از سالها تنهایی و رنج به من چسبید لحنش چون گذشته صمیمی و گرم بود همانقدر نزدیک
وای چقدر فرق کردی عمو جون باورم نمی شه این همون فرانک کوچولوئه؟
پدر با افتخار گفت:
بله خوشه دیگه کوچولو نیست حالا یک خانوم حسابی شده از اخرین باری که دیدیش شانزده سال می گذره
شهروز بی توجه به نگاههای کنجکاو اطرافیان زمزمه کرد:
بلاورم نمی شه گاهی که به یاد بچگی هامون می افتادم فکر می کردم حالا باید یکی دو تا بچه داشته باشی
دلم فرو ریخت پس او به من فکر می کرده به یادم بوده دوباره صورتم گر گرفت و عرق گرمی بر پیشانی ام نشست زیر چشمی به نامادری ام نگریستم صورتش ورم کرده و به سرخی گراییده بود و با دو چشم قرمز از خشم به پدر خیره شده بود بیچاره پدر مگر چه کرده بود؟به گمانم تصادفا در یک جمله از من تعریف کرده بود و این جزءبرنامه برنامه نبود نگاه شهروز هنوز بر من خیره بود و نمی دانم چرا زیر نگاه مستقیمش مضطرب و دستپاچه بودم؟گیتی برای تغییر جو موجود شهروز را به حرف کشید:
خب دکتر از اونجا بگین هزار ماشالا شما اصلا از لحاظ روحی و اخلاقی عوض نشدین هنوز همانطور یکرنگ و بی ریائید
شهروز به گرمی پاسخ نامادری را می داد اما عجیب بود که حس می کردم به نوعی در گفتگو شتابزده و عجول است و دارای تمرکز لازم نست در عمق صدایش لرزش نامحسوسی بود که با دقتی دقیق می شد به ان پی برد او به اصرار پدر و نامادری ام لحظاتی چند نزد ما نشست و من در تمام طول ان مدت سر به زیر و افکنده و ساکت بودم و اگر هم اتفاقی چشمم به چشمش می افتاد دستپاچه می شدم و به سرعت نگاه از او بر گرفته و به نقطه ی دیگری چشم می دوختم به نظرم می امد نگاهی که او روانه ی من می کند در هاله ای از پرسش و ابهام قرار دارد و من با اعمالم بی ان که خود بخواهم به ان پاسخ می دهم همان نگاههای سرسری و دزدانه و ناکامل برای به خاطر سپردنش کافی بود او با ان قد بلند و شانه های ستبر و چشمان کشیده ی قهوه ایی زیر سایه ی موهایی همرنگ خودش که به زیبایی اراسته بود و ابروانی تیره و پرپشت که با شنیدن هر چیز اعجاب اور و تازه ایی بالا می رفت فرو رفته در کت سفید خوش دوختی که بی گمان کار بهترین خیاطان المانی بود و ملبس به پیراهن شکلاتی نچندان تیره که با کراواتی همرنگ کتش زینت یافته و بر جذابیتش می افزود هنوز دقایقی از حضور او نزد ما نگذشته بود که سیما خانوم به جمع ما پیوست و با لحنی که شادی حضور فرزند پس از سالها دوری از کانون خانواده در ان بیداد می کرد گفت:
خوب گل می گین و گل می شنوین شهروز جان خاله ات اومده و سراغت رو می گیره

ادامه دارد.........
بهارجون آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, *~Faezeh~*, -ALI-, .ELHAM., ady25, aidai, alonesachlie, arizona, arzoo12, asal-661, asaman_1389, ASEMAN SHAB, azar1, batul1s, behnazhmz, chandiny, corail, Donya-70, ELAHE, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, fatifati, gandomsa, ghazale49, hagh118, hamideh, hannah, harimeshgh, Hasti _N, Hella, kerme ketab1, koyar, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiar, mahdiyeh, mahnazmom, mahsa.gh, mahsa20005, mahshid_3d, marjanagn, Mina, mina.p, mrkh792, nafas3000, nazi1, nedaj, Niayesh- 74, Niloufarjojo, nilo_nl, nilsa, nlp16001, P@rya, padideh_hs, paiez, parisaparisa, Parnam, rina_rita14, roza23, S@LAR & S@DRA, SAGHIIIII, saharmn, saharsahar, samaneh60, sepide90, setare-samavat, shili, silverstar, sirius, Sokout_shab, tama1011, yasi70, zahra.h, zanbagh, آليس, آنیتا, اسوده, بی بی گل, ترنم, خورشید خانم, شبنم, شميم, لمیس20, م.ن, ماجده, منيژه, مهنا2
قدیمی ۹ تير ۱۳۸۹, ۰۹:۰۳ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط yasekabood نمایش پست ها
salam chera sarii baghiasho nemizari? khahesh mikonam bezar daram mimiram

سلام

شما باید تو انجمن فارسی تایپ کنید

شما نبایید تو تاپیکهای تایپ کتاب پست بدید خلاف قوانین سایته

کتابها کم کم کامل میشن



از مبدأ ِ مدارِ خلقتِ آدم ، / تا مُنتهي اليه ِ رأسُ السرطان ِ نَفَس
از خون ِ چكيده بر دست قابيل ، / تا تمرين ِ تمدن در ساحل ِ هَوَس
و از نصفُ النهار اُستواي عشق ، / تا قلب ِ قطب ِ شُمال ِ عطش
...

هرچه خط ِ صاف كشيدم ؛
باز هم
قاعده ي ِ زندگي بشر / ارتفاعش كج شد .

شبنم آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ تير ۱۳۸۹, ۱۲:۲۰ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
بهارجون آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

قسمت2
شهروز با خوشحالی پرسید:
کجاست؟
اون طرف سالن گفتم تو رو می برم پیشش

شهروز از جا برخاست و در حالی که دستش را دور شانه ی مادرش حلقه می کرد خطاب به ما گفت:
معذرت می خوام از این که ترکتون می کنم............
پدر با لحنی شوخ گفت:
چرا عذر می خوای؟تو امشب باید دل همه رو به دست بیاری این همه مهمون به خاطر تو اومدند
شهروز با لبخندی نمکین گفت:
متشرک که درک می کنید عمو جون
گیتی با تاسفی ساختگی گفت:
وچقدر به جا اوردن توقع این همه که دوست دارند شما رو کنار خودشون داشته باشند سخته
شهروز به گیتی هم لبخند زد و انگاه در حالی که نگاهش را متوجه من می نمود گفت:
خدا کنه حضور من دیگران رو به اندازه ی فرانک خانوم خسته نکنه
من که نگاهم روی میز ثابت بود با شنیدن نام خودم مثل برق گرفته ها خیلی ناگهانی سر بلند کرده و عجولانه گفتم:
اصلا....اصلا اینطور نیست
پدر که متوجه مقصود شهروز شده بود در حالی که دست مرا می فشرد گفت:
فرانک کلا دختر کم حرفیه
شهروز ابرویی بالا انداخته و گفت:
خیلی عجیبه که ادمها عوض می شن فرانک خانوم در گذشته که اینطور نبود
مادر شهروز برای پایان دادن به این بحث گفت:
عزیزم تو بچگی فرانک خانوم رو یادته ایشون حالا برای خودش خانمی شده و طبیعتا از لحاظ اخلاقی هم تغییر کرده
گیتی برای تحقیر کردن من و جلب نظر شهروز با خونسردی ساختگی گفت:
فرانک اداب اجتماعی رو به خوبی نمی دونه امیدوارم دکتر نرنجیده باشند و این عیب رو به ما ببخشند
شهروز با حالتی تدافعی گفت:
ابدا اینطور نیست من کی شعور و برخورد اجتماعی ایشون رو زیر سوال بردم خانوم؟به عقیده ی منن ایشون از هیچ نظری به دختران هم سن و سالشون شبیه نیستند
صورت گیتی پر از لکه های قرمز خشم شد پدر با نگاهی غضبناک براندازش کرد و تلاش نمود خونسرد باشد و من که ابداا انتظار شنیدن چنان حرفهایی را نداشتم با خودم به سختی می جنگیدم تا عکس العملی نشان ندهم انتظار داشتم نامادری ام پاسخ دندان شکنی به او بدهد اما بر خلاف تصورم سکوت نمود و سخن دیگری به زبان نیاورد انجا بود که دانستم او تحت هر شرایطی به خاطر حفظ منافع خودش سکوت می کند و شهروز چقدر خوب حریف او بود جوانی که سالها در فرهنگ خشک غرب زیسته بود و یکی از مهمترین خصوصیات انها که همانا صراحتشان بود را در خودش حفظ می کرد در دل از او سپاسگذار شدم هر چند که مقصودش را به درستی از بیان این جمله که گفت من از هیچ لحاظی به دختران هم سن و سالم شبیه نیستم نفهمیدم
کتایون مثل مرغی بال و پر بسته روی صندلی تقلا می کرد و الهام با دیدگانی کنجکاو به بقیه خیره مانده بود سیما با عذرخواهی مجدد دست شهروز را به دست گرفته و به بهانه ی رویارویی شهروز با خاله اش ما را ترک کرد به نظر می امد هر یک از ما چیزی برای گفتن دارد پس وقتی از دور شدن انها مطمئن شدیم به هم خیره شدیم دگیتی لبهایش را بر هم فشرد و نگاه از پدر بر گرفت و پدر که به نظر می امد یک دنیا حرف برای گفتن دارد و بنا به ملاحظاتی از به زبان اوردنشان نزد ما خودداری می کند برای فرو نشاندن اتش خشمش به سیگار پایه بلندش اتش زد و دودش را با ولع به ریه کشید سکوت تلخ و گزنده ی میان ما توسط کتایون که نگاه خشمگینش متوجه من بود شکست:
چقدر از خود راضی چطور به خودش اجازه می ده هر چی به ذهنش می رسه به زبون بیاره؟دکتر هست که هست دلیل نمی شه مادر ما رو تحقیر کنه
پدر با لحنی سرزنش بار گفت:
به مادرت بگو که هر چی دوست داره بگه می گه باید خجالت بکشیم که یک غریبه بخواد به خاطر خودمون از ما ایراد بگیره
گیتی معترض و با اهنگی که طی ان پدر را تحقیر می کرد گفت:
تو دیگه نمی خواد منو ارشاد کنی ببین کار من بدبخت به کجا رسیده که باید به خاطر دختر تحفه ی تو مواخذه بشم اونم چه دختری حیف نون که ادم به این بده بخوره
کتایون محکم گفت:
اینارو باید به اون مردک گفت انگار مادرمون کم براش زحمت کشیده
گیتی با طعنه گفت:
خدا کنه دوماه دیگه هم همین عقیده رو درباره ی این بی دست و پا داشته باشه اینو بدون که مردها زنهای بی دست و پا و کودن دوست ندارن
پدر زیر لب غرید:
بس کن زن پا می شم دست به فریاد می ذارم ها؟
من که از ابروریزی واهمه داشتم مثل همیشه برای خاتمه دادن به جروبحث گفتم:
پدرجون شما چیزی نگین اشکالی نداره
گیتی که انگار دستبردار نبود گفت:
خودش می دونه چیه که هیچ کجا نمیاد
پدر خواست چیزی بگوید که من مانعش شده و گفتم:
خواهش می کنم پدر خودتون رو کنترل کنین این حرفها مربوط به منه من هم که رنجشی به دل ندارم
گیتی که از ارامش من مثل همیشه در چنین مواقعی خشمگین بود زیر لب گفت:
نمی دونم تا کی این مایه ی ننگ می خواد وبال من باشه؟
الهام دست گیتی را فشرده و گفت:
مادر حرص نخورید براتون مثل سمه بلند شین با هم بریم بیرون تا هوایی بخورید
گیتی از جا برخاست و به اتفاق الهام و کتایون سالن را به قصد حیاط ترک کرد پس از رفتن انها پدر با لحنی ارام گفت:
دخترم من.....
با اهنگی بغض الود گفتم:
چیزی نگین پدر هیچی اینطوری بهتره بذارین به حال خودم باشم
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من امدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از ان
به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم

هیچ نمی دانم چرا وقتی می دانستم در هیچ محفلی کنار انها اسوده نخواهم بود باز با انان همراه می شدم؟تحمل زهر سخنان انان از یک سود و دیدن خوشبختی دیگران از سوی دیگر عذابم می داد دیدن پدر وقتی تقلا می کرد در چنین مواقعی چیزی بگوید و نمی توانست ازارم می داد و درک رنجی که به واسطه ی ناتوانی اش سبب اندوهش می شد برایم قابل تحمل نبود و تلاشی که پس از هر اتفاق برای تسکین بخشیدن به قلب شکسته ام به کار می گرفت بدتر اتش به جانم می زد
ان شب به سختی تلاش کردم اشک نریزم و برای فرو نشاندن بغضم چند جرعه اب نوشیدم پدر که حال مرا انگونه دید بنا به میل من سکوت نمود و چند لحظه بعد برای احوالپرسیبا یکی از همکارانش مرا تنها گذاشت از دور به او خیره شدم و دلم به حالش سوخت چقدر پیرتر و شکسته تر از دوستانش به نظر می رسید همیشه انتخاب برای او مشکل بود تشخیص این که چه کسی درست می گفت و چه کسی اشتباه می کرد دوستانش با وجود ان که چند سال از او بزرگتر بودند سرزنده تر و سرحالتر می نمودند و او.....پیر نشده بود بلکه زیر بار سنگین مشکلات تکیده بود و اگر لبخند می زد یا می خندید نه از سر شادی که از سر اجبار بود و به قول خودش صورتش را با سیلی سرخ نگه می داشت همانطور که محو تماشای او بودم صدای شهروز مرا به خود اورد:
چرا شما تنها نشستید؟
به سمت راست چرخیدم او درست در دو قدمی من بود باید در پاسخش چیزی می گفتم اما مثل وحشتزده ای هنگام مواجه شدن با خطر به اطراف نگریستم تا عکس العمل دیگران را ببینم هیچکس تا ان اندازه که من فکر می کردم به ما توجهی نداشت و هر کس به گفتگو با کنار دستی اش مشغول بود شهروز پرسید:
همبازی دوران کودکی من بهم اجازه می ده چند لحظه در کنارش باشم؟
من به سختی گفتم:
خواهش می کنم
حس می کردم گلویم خشک شده و صدایم از اعماق چاه بیرون می اید شهروز صندلی مقابل مرا عقب کشید وروی ان قرار گرفت سپس پیپ زیبا و گرانقیمتی را از جیبش بیرون کشید و پس از پر کردنش در حال جستجو در جیبش گفت:
امیدوارم اعتراضی نداشته باشید اگه من کمی هوا رو الوده می کنم
در برابرش لبخندی به علامت مثبت بر لب اوردم و به ظرف میوه ی روی میز چشم دوختم قلبم مثل قلب یک خرگوش می زد و دوست داشتم می توانستم چیزی بگویم اما او قبل از ان که احساس ضعف کنم به یاری ام امد:
سکوتت سبب شده من هم برای حرف زدن تابع تشریفات باشم
از لحن خودمانی او قلبم فرو ریخت همانطور سر به زیر گفتم:
شما راحت باشید دکتر
شهروز
بله؟
گفتم من شهروزم نکنه منو یادت رفته؟یا نکنه اصلا به خاطر نمیارییک روز ما همدیگر رو می شناختیم؟
ارام گفتم:
نخیر از یادم نرفته اما از اون موقع سالها گذشته
به عقب تکیه داد و گفت:
حتی اگه من هم تغییر کرده باشم تو تغییر نکردی هنوز همانطور خوددار و مغروری یادت میاد؟ان روزها چون ازت بزرگتر بودم هر چی می خواستی برات تهیه می کردم یادمه یکبار که همگی برای هواخوری رفته بودیم لواسان تو هوس گردو کردی اما اون درخت انقدر بلند بود که نمی شد چیزی ازش چید من و بابات و بابام خیلی سعی کردیم لااقل چند تا گردو ان هم به کمک چوب از درخت جدا کنیم اما نشد که نشد تو گریه کردی و پا به زمین کوبیدی و با انگشت گردوها رو نشون دادی اون موقع همش شش سالت بود و من هم طاقت دیدن اشکت رو نداشتم از درخت به ان بلندی بالا رفتم و برات گردو چیدم اما وقتی از درخت پائین اومدم به این امید که خوشحال ببینمت مثل حالا خوددار و مغرور گردوها رو از دستم گرفتی و فقط پرسیدی برام مغزشون می کنی؟اخه دستهای خودم سیاه می شه
وقتی حرفهای شهروز به اینجا رسید سر بلند کردم و در حالی که گونه هایم گر گرفته بود به او خیره شدم که چشمانش از یاداوری دوران کودکی می درخشید و پیپ می کشید
می بینی من اون موقع ها رو خیلی خوب و دقیق به یاد دارم خب تعجبی نداره چون من از تو بزرگتر بودم
شهروز با لحنی شوخ در ادامه گفت:
واقعا فرانک چه نیرویی سبب می شد هیچ چیز برای تو هیجان انگیز نباشه؟من موقع بالا رفتن و پائین اومدن از اون درخت حسابی زخمی شدم و بعدش هم از مادرم صدتا حرف شنیدم اما اعتنایی نکردم تا تو رو خوشحال کنم حالا که خوب فکر می کنم می بینم انگار خوددار بودن توی خون تو بود همانطور که امشب پس از سالها از دیدنم تعجب نکردی و اونقدر بی تفاوت بودی درست برعکس من
من شرمزده پرسیدم:
حالا چرا از اون همه خاطرات خوب وبد باید از اون یکی یاد می کردید؟
شهروز به شوخی گفت:
اعتراضی دارید؟اگه معترض باشید می تونم مشابهش رو تعریف کنم
من هم لبخند زدم و اندیشیدم چقدر خوب است که او تابع تشریفات نیست راحتی او هنگام حرف زدن اندکی از هراس من کاست و سبب شد قدری به خود مسلط شم او در ادامه گفت:
فرانک چقدر عوض شدی باورم نمی شه این نشون می ده من پیر شدم الان باید بیست و چهار ساله باشی درسته؟

ادامه دارد..........
بهارجون آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*aren*, *~Faezeh~*, -ALI-, .ELHAM., ady25, aidai, alonesachlie, arizona, asal-661, asalgole, asaman_1389, ASEMAN SHAB, batul1s, behnazhmz, chandiny, corail, Donya-70, ELAHE, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, fatifati, gandomsa, ghazale49, hagh118, hamideh, hannah, harimeshgh, Hasti _N, Hella, kerme ketab1, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiar, mahdiyeh, mahnazmom, mahsa.gh, mahsa20005, mahshid_3d, marjanagn, Mina, mina.p, monir 11, mrkh792, nafas3000, nazi1, nedaj, Niayesh- 74, Niloufarjojo, nilo_nl, nlp16001, oragh, P@rya, padideh_hs, paiez, parisaparisa, Parnam, roza23, rozi-91, S@LAR & S@DRA, SAGHIIIII, saharmn, saharsahar, saman84, samaneh60, sanaZzZ, sepide90, setare-samavat, shakiii, shili, silverstar, sirius, Sokout_shab, tama1011, Ushya7, yasi70, zahra.h, zanbagh, آليس, آنیتا, اتوسا, اسوده, بلوط, بی بی گل, ترنم, خورشید خانم, شبنم, لمیس20, م.ن, ماجده, منيژه, مهنا2
قدیمی ۱۱ تير ۱۳۸۹, ۱۱:۱۱ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
بهارجون آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

قسمت سوم
با لبخند گفتم:
بله دقیقا بیست و چهارساله ام
وقتی می رفتم فقط هشت سالت بود چطور تا حالا ازدواج نکردی؟لابد درس می خونی؟
من که قدری به خودم مسلط شده بودم با لبخندی تلخ گفتم:
نه از دیپلم پیشتر نزفتم
توی چه رشته ای؟
ادبیات
یعنی خودت نخواستی ادامه بدی؟
به دروغ گفتم:
تقریبا
با تعجب گفت:
اخه چرا؟نمی تونم قبول کنم فاقد استعدادی؟تو از عشق یادگیری لبریز بودی من خودم شاهد پیشرفتت در کلاس اول بودم و توی بعضی از دروس کمکت می کردم
شهروز چون سکوت مرا دید برای از بین بردن عوامل رنجش گفت:
خب همه که نباید برن دانشگاه دانشگاه هدف نهایی نیست
از سخنان تسکین بخشش بغض گلویم را فشرد و او که تصور می کرد با حرفهایش دلگیرم کرده گفت:
معذرت می خوام قصدم فضولی نبود به نظر من تو همین جوری هم خیره کننده ای
با چشمانی که از برق اشک می درخشید به او خیره شده و لبخند زدم چه اهنگ دلنشینی بود اوای صدایش برای لحظاتی ارزو کردم ای کاش از انچه هستیم به هم نزدیکتر باشیم تا به همه ی دردهای زندگیم اعتراف کنم و در پایان بپرسم ایا پس از پشت سرگذاشتن ان همه مصیبت و رنج می توانم سرزنده و شاد باشم؟دلم می خواست به او بگویم که خوددار نبوده و نیستم بلکه اوخته ام سکوت و صبر گره گشای مشکلاتم است دلم می خواست بگویم تحقیر و دست کم گرفتن خود وجود ندارد دلم می خواست بگویم با شادی غریبه ام و هیچگاه هیجان را در زندگی ام تجربه نکرده ام
اما او چگونه قادر بود باور کند؟چگونه می شود پذیرفت که کسی با قلب یک انسان یک عمر مثل ادم اهنی زندگی کند؟چگونه کسی می پذیرد قلب یک انسان را از نخستین روزهای کودکی عاری از احسا و شور زندگی کنند؟اری من نیاموخته بودم در برابر عشق و محبتی قدردان و سپاسگذار باشم من اموخته بودم باید محبت کنم و انتظار بازگشت نداشته باشم و دراین بین هر کسی در حقم محبتی می نمود برایم منزله ی ترحم بود چیزی که ته مانده ی غروری که در خونم بود مانع پذیرفتنش می گردید اما محبت او فرق می کرد و با انچه من دیده بودم تفاوت داشت محبت او وقتی انچنان خیره در چشمانم ارزانی ام می داشت تا عمق وجودم جایی که بویی از عشق نبرده بود رسوخ می کرد محبتی که فریاد می کرد نگاهت را دوست می دارم سکوتت را دوست می دارم من خودت را به خاطر خودت دوست می دارم کسی که با چنان اهنگی که در هیچ صدایی نشنیده بودم مرا می خواند:
فرانک چی به روز خودت اوردی؟توی این همه سال چی به تو گذشته یک چیزی بگو
چه ارزوی کودکانه ای در دل داشتم لب بر هم فشرده و دیده فرو بستم ای کاش از حرف زدن بازنایستد از سوال کردن باز نایستد.


ادامه دارد....
ببخشید دوستان گلم می دونم کمه ولی فردا سعی می کنم بیشتر براتون بذارم
بهارجون آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*aren*, *~Faezeh~*, -ALI-, -دایان-, .ELHAM., 6236sara, ady25, afsaneh67, aidai, alonesachlie, arizona, asal-661, asalgole, asaman_1389, ASEMAN SHAB, azar1, batul1s, behnazhmz, chandiny, corail, ELAHE, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, fatifati, gandomsa, ghazale49, hagh118, hamideh, hannah, harimeshgh, Hasti _N, Hella, kerme ketab1, khale rize, koyar, lila90, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiar, mahdiyeh, mahnazmom, mahsa.gh, mahsa20005, mahshid_3d, marjanagn, Mina, mina.p, mrkh792, nafas3000, nazgol, nazi1, nedaj, Niayesh- 74, Niloufarjojo, nilo_nl, nilsa, nlp16001, P@rya, padideh_hs, parisa72, parisaparisa, Parnam, roza23, rozi-91, S@LAR & S@DRA, saabcd, SAGHIIIII, saharmn, saharsahar, saman84, samaneh60, sepide90, setare-samavat, shakiii, shili, silverstar, sirius, tama1011, tghyasfr, Ushya7, zahra.h, zanbagh, آليس, آنیتا, اتوسا, اسوده, اهنگ, بلوط, بی بی گل, ترنم, خورشید خانم, شبنم, فيونا, لمیس20, م.ن, ماجده, منيژه, مهنا2
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, جعفری, رمان, رویای, مریم, من

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
عشق شیوا | مریم جعفری | تایپ nasi & somi کتابهای کامل شده ایرانی 45 ۲۴ آبان ۱۳۹۰ ۰۳:۴۰ بعد از ظهر
تقدیر شوم | مریم جعفری (تایپ) azami کتابهای کامل شده ایرانی 71 ۳ آبان ۱۳۸۹ ۰۹:۳۴ قبل از ظهر
رویای من | مریم جعفری | دانلود mahdiyeh ایرانی 0 ۳۰ شهريور ۱۳۸۹ ۱۱:۲۷ بعد از ظهر
رویای من | مریم جعفری | موبایل R.A.S.O.O.L رمان ایرانی 3 ۳۰ شهريور ۱۳۸۹ ۱۱:۱۷ بعد از ظهر
بی تا | مریم جعفری (تایپ) Mina کتابهای کامل شده ایرانی 48 ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ ۰۳:۱۸ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان