ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان گروگانگیر | * فاطمه* کاربر انجمن - صفحه 6
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: کدام شخصیت جذاب تر است؟؟؟

رأی دهندگان
202. نظرسنجی بسته شده است.
  • _ناژین_

    118 58.42%
  • _شهاب_

    68 33.66%
  • _نوژن_

    21 10.40%
  • _امیر_

    71 35.15%
  • _سارا_

    16 7.92%
  • _شروین_

    28 13.86%
  • _شایان_

    17 8.42%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 6 از 8 نخستنخست ... 2345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 73
  1. Top | #51

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,381
    میانگین پست در روز
    1.49
    محل سکونت
    -._گنبد_.-
    تشکر از کاربر
    2,117
    تشکر شده 32,175 در 1,205 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به مامان فرح زنگ زدم و خواستم برم دنبالش که گفت خودش میاد حالا نشستم تو خونه منتظرش...
    داشتم حرفایی که میخواستم بزنم رو تو ذهنم ردیف میکردم که صدای زنگ اومد...
    مامان فرح بود در رو براش باز کردم و خودم جلوی در ورودی منتظرش ایستادم...
    قبل از قدماش صدای عصاش اومد...
    جلو رفتم و بغلش کردم:سلام مامان
    اونم بغلم کرد:سلام پسرم حالت چطوره
    -خوبم ، سفر خوش گذشت؟
    مامان- عالی بود
    وارد خونه شدیم...
    با نگاهی به اطراف گفت:بقیه کجان؟
    -شما بشینید من یه چیزی بیارم بخورین بعد بهتون میگم
    دستم رو کشید و گفت:نمیخواد من چیزی نمیخورم بیا بشین تعریف کن که مردم از نگرانی
    روبروش روی مبل نشستم...
    باید یه جوری شروع میکردم...
    سخت بود نمیدونستم چجوری تا اینکه خودش گفت:بچه ها کجان؟ ناژین کجاست؟
    یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:راستش مامان قضیه اونطوری که شما فکر میکردین نبود
    مامان-منظورت چیه؟
    سرم روانداختم پایین و شروع به تعریف همه ی جریانا کردم، از اومدنم به ایران و نبود بابا و دزدیدن ناژین تا اعتیادش و عاشق شدنمون و دستگیری برادر خواهرا و البته تبرئه کردن من... هرچی بود و نبود تعریف کردم...
    مامان فرح از فرط تعجب چشمانش گشاد شده بود...
    ساکت شدم...
    دقایقی طول کشید تا حرفام رو بتونه هضم کنه و همونطور که فکر میکردم اولین حرفی که زد: یعنی...یعنی تو هم باهاشون همدست شدی!!؟ یعنی تموم تربیتای من هیچ
    -مامان باور کنید بخاطر بابا مجبور بودم
    داد زد:کدوم بابا؟ همون که باعث مرگ مادرت شد!!! همونکه بخاطرش خواهر برادرات تو کثافت غرق شدن!!! همونکه از لطف وجودش هزاران جوان بیگناه الوده به اعتیاد شدن!!!همون که تورو از اغوش خانوادت دور کرد!!!
    درست میگفت سرم رو پایین انداختم و گفتم:اما مامان من...من دوستش دارم اون پدرمه درسته باهاش زندگی نکردم اما خونش تو رگامه مگه میتونم دوستش نداشته باشم

    سری از روی تاسف تکان داد و گفت:من چی بگم به تو
    -مامان فرح ازتون خواهش میکنم من الان به کمکتون نیاز دارم ، باید برید با پدر ناژین صحبت کنین
    اهی عمیق کشید و گفت:گفتی پدرش سرهنگیه که پرونده ی بابات دستشه؟
    -اره
    مامان-بعد فکر میکنی قبول کنه پسره چنین مجرمی دامادش بشه؟
    -خب برای همین از شما خواستم برید صحبت کنین، شما باید برید و بگین که من با شما زندگی میکنم...بگید که من زیر دست شما بزرگ شدم
    مامان-فکر کن قبول کردن و تو شدی دامادشون میتونی تحمل کنی پدرزنت داره برای محکوم کردن پدرت اینکه بره بالای چوبه ی دار تلاش میکنه!!! درسته حقه پدرته اما تو که دم از دوست داشتنش میزنی میتونی این رو بپذیری؟
    نمیدونستم چی بگم...یکم سکوت کردم و بعد گفتم: درسته که دوستش دارم اما اون داره تقاص پس میده یه تقاص سنگین که حقشه، اگه کسی جز پدر ناژین هم سرهنگه پروندش بود همین اتفاقا میوفتاد
    مامان فرح سری تکان داد و گفت:بیچاره ناژین...همش فکر میکردم شهاب چرا عاشق همچین دختر بداخلاق و بی ادبی شده اما نمیدونستم که اون تو همچین شرایطی قرار داره
    سرم رو پایین انداختم نمیدونستم چی باید بهش بگم...خودمم از کارم پشیمون بودم.
    ***
    میدونم کمه سعی میکنم بازم بذارم

  2. 296 کاربر از پست * فاطمه* تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , *goodgirl* , *NaZ@NiN.B* , *RaHa2* , *SaNaY* , *shima* , *yasaman* , *~aida bala~* , *~SETAREH~* , *سورن* , +Neda+ , - heDeh - , --Nila-- , 0033 , 199295 , 5011311 , ==== , @Shytvnk@ , abby7 , amane & mamati , amorist , ana43 , anahid_aram , angur , Anolin , Aray , arefe90 , arghavan58 , armita1819 , Arrosha , asal-1412 , asal-661 , asoodeh , atefeh_49 , atish69 , atoosa joon , Auntie Negar , aurora15 , AVESTA , ayda3 , aygeen , azad_awesome , baharezendegani , baran pr , baran321 , baran501 , barane khazan , behi_aquarius , behnazhmz , Behnoush , betoche** , bikari , chobiiin , coral , D92_90 , Deldel , dibide , dokhtare khial , donya_khan0o0m , eglantine-m96 , eli naz , elia65 , elmira.t , eniy , erwin , eshton , F.MoV , fadai , faez , faezeh khajeh , faezeh88 , faezeh_kht , farah2 , fariba44 , Farnaz , farzan0 , fatemeh 18 , fatemehjojo , fathemeh , fati70 , fatima_59 , funny , ghasedak_love , ghazal p , gherti , ghorob89 , hala , hanayi , haniie , hany111 , hanye , harimeshgh , hediyeh_b , homa41 , hooremah , htamspam , j.ghanavizi , jasmine.k , Just Say No , just.niloofar , kathi , katy f , kfdh , khademre , khalesuske , khiyal99 , ki@na , kmuchulu , lartmis , leila93 , lilipoot33_68 , liuana , m0zhdeh , mahsa/// , mahsamoon , mahshad05 , mahtab10 , mahya1995 , mani1384 , mansoure , marale , marry1375 , marva , maryam joOon , maryam56 , maryammmmmm6 , maryta , marzie1994 , matinmiw , matin_a , Mehrnoush , mehrnoush_re , mellina2000 , melody90 , memol_007 , mfr60 , michka_61 , Mina , mishapasha , miss maryam , mobina , moonila , m_h_n , m_reisie , n.shina , nafas44 , nafise2 , Nashenase tanha , nastaran_702 , nazi1 , nedaj , neg neg , negarh91 , niayesh_s.s , niloofarane , NiNa.S , niyayeeeeeesh , noshafarin , omran-m , PAEEZ70 , paiz , parastooooooooo , pare , Parya.G , princess 2012 , R@TA , raz gol , Roghaye57 , roya62 , rozan98 , saadat2000 , sabaya , saghar.. , saghi.m , sahar03 , saharmn , sahe , salem var , samir , sanaz_ , sara parvizi , sara.6887 , Sarah* , sarah♥♥♥ , sarina1911 , sasa75 , Satiya , sazin513 , sedena , selda-A , setayesh1363 , shabnamsobhabi , shamim8648 , sharafi , sharona , SharzaD , sh_karan , snia , snowy girl , somaye73 , somy_kh , Soogool , sorme* , sotazi , souraj , Patient.Stone , statistics , suzmani , s_mehr , takshakh2838 , tama1011 , taraneh24 , tara_ z , Tarllan , tin tin 0121 , tina76 , to0oranj , unique1366 , UnKnOwN_Sh , uomna , Ushya7 , valan , vampire123 , vampire_15 , wenela , yas6662 , yasesabs , zahra.h , zanbagh , Zarizar , zeinab75 , ziglernata , zomorrod , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , آتری , آذردخت , آستاره , اترون , اتل و متل , ارنیکا , الهام1995 , باسیلیسک , بخاری , برتر , بلور , بهارجون , ترنم , تنها... , تیلا , حریم , حنیفا58 , خورشیدک , دکور , رائیکا , رز آبی , رضاره , روژین21 , زلفا , سافانا , ستاره بارون , ستـاره , سعاد , سوداا , سکوت من , شورم , طلوع عشق , عسل مامی , عطروخاطره , فرح77 , فرزانه 62 , فرشته تيموري , لمیس20 , م.نوری , مادام , مانامحب , محبوبه_م , مریمی__ , معمار کوشمولو , مهلا.پ , نامی , نسرین... , نسيا , نیلوفر:-) , هشمت , وارش67 , والیما , پارامیس , پارمیتا , پرواس , کمند , ๑ Areefee ๑ , ღღ Parisa ღღ , •Tαгα•

  3. Top | #52

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,381
    میانگین پست در روز
    1.49
    محل سکونت
    -._گنبد_.-
    تشکر از کاربر
    2,117
    تشکر شده 32,175 در 1,205 پست
    اندازه فونت

    Talking

    ناژین با قرصایی که میخورد تقریبا تمام روز خواب بود روزای اول بود و درد زیاد داشت برای همین مدام تو اتاقش خواب بود و دکتر هر روز بهش سر میزد...
    صدای ایفون باعث شد خانواده ی بهروز چشم از تلوزیون بردارند و بهم نگاه کنند...
    میشا-منتظر کسی بودید
    نوژن شانه ای بالا انداخت...
    بهروز-نه!!!
    نوژن برخاست و گفت:حتما امیره
    و سمت ایفون رفت...
    روسری خانومی رو از رو تصویر دید جواب داد:بله
    زن برگشت و همزمان پسری جلو اومد با کمی دقت متوجه شد شهابه...
    قبل از اینکه اون چیزی بگه گفت:تویی شهاب بیا داخل
    شهاب-همراه مادر بزرگمم
    نوژن-بفرمایید
    دکمه رو زد و رو به بهروز گفت:شهاب و مادر بزرگشن
    بهروز سوالی گفت:شهاب؟؟
    نوژن-شهاب رادش
    بهروز اخمی کرد...
    میشا- برو جلو در استقبال نوژن جان
    نوژن سمت در رفت میشا هم دستی به سر رو رویش کشید و رو به بهروز گفت:زشته باهاشون بد برخورد نکنی حتما حرفی برای گفتن دارن که اومدن
    بهروز سری تکان داد...
    شهاب با دسته گل و مامان فرح با شیرینی وارد شدند...
    میشا برای احوال پرسی جلو رفت بهروز هم به تبعیت از او اینکار را کرد...
    شهاب نگاهی به اطراف انداخت ناژین را ندید...سرش را پایین انداخت و روی مبلی که میشا تعارف کرد نشست...
    مامان فرح هم همینطور...
    نوژن زیر چشمی نگاهی به چشمای منتظر شهاب انداخت و اروم گفت:خوابیده
    شهاب با تعجب نگاش کرد...
    نوژن-دارویی که مصرف میکنه خواب اوره
    شهاب سری تکان داد و چیزی نگفت...
    میشا-خیلی خوش اومدین
    مامان فرح-باید مارو ببخشید که بدون قرار قبلی مزاحمتون شدیم اما خب راستش فکر میکردم اگه اینطوری بیایم زودتر موفق به دیدارتون میشیم تا اینکه تماس میگرفتیم و روز تایین میکردیم
    میشا-ایرادی نداره خانومه...
    مامان فرح-فرح هستم
    میشا- بله خوشوقتم
    مامان فرح لبخندی زد و گفت:لطف داری شما عزیزم
    بعد رو به بهروز گفت:ما امشب برای دو مورد مزاحمتون شدیم... یک بخاطر کاری که نوه هام کردن با ناژِین جون راستش من همراه شهاب رفتیم ویلا اما شروین ناژین رو از دوستای خانوادگی معرفی کرد و من حتی فکرش رو نمیکردم دزدیده باشنش چون اونا بدون حضور پدرشون نمیتونن خلاف کنن منم که ازشون پرسیدم پدرتون کجاست گفتن مسافرته من دیگه اونجا زیاد نموندم چون از اولشم بخاطر تور تفریحی اومده بودم ایران...نمیدونم در جریان هستید یا نه من و شهاب جدا از اونا تو اینگلیس زندگی میکنیم
    میشا-بله شهاب جان گفتن
    بهروز-ما در جریان هستیم که شما و شهاب دخالتی تو خلافای رادش نداشتین فقط لازمه که روز دادگاه ایشون ( اشاره به شهاب) توی دادگاه حضور داشته باشن
    مامان فرح-فرمایش شما صحیح ، برای امر دومی که خواستم مزاحمتون بشم وصلتیه که بین شهاب و ناژین اتفاق افتاده
    بهروز-شما که میدونین بدون اجازه ی پدر خلافه
    مامان فرح- اتفاقیه که افتاده الا دیگه اونا زن و شوهر محسوب میشن
    بهروز-میتونن این صیغه رو باطل کنن
    مامان فرح- چرا اینکارو کنن وقتی انقدر همدیگه رو دوست دارن
    بهروز-تنها دوست داشتن مهم نیست
    مامان فرح- شما مخالفه چی هستین؟
    بهروز-خانواده ها بهم نمیخورن
    مامان فرح- چه چیزی از من دیدین که فکر میکنین به هم نمیخوریم؟
    بهروز-جسارت نباشه منظور من شما نبودید
    مامان فرح- خب خانواده ی شهاب منم و داییش که تو انگلیس زندگی میکنیم
    اخمی عمیق و تلخ رو پیشونیش نشست و گفت:محراب خانواده ی شهاب نیست...از همون روزی که دخترم بخاطر بازیه کثیفش کشته شد...
    اشکی از چش مامان فرح سرازیر شد: از همون روزی که جنازه ی نیمه سوخته ی دخترمو دیدم از همون روز تو فکر گرفتن شهاب از اون خانواده ی رذل بودم بچه های دیگش باهاش یکی شده بودن اما شهاب بخاطر شباهتی که با مادرش داشت واسه من فرق میکرد، دوست داشتم رابطشو به کل با پدر و خواهر برادراش قطع کنم اما رابطه ی خونی که داشتن ریشه ی عمیق محبتی رو یوجود اورده بود که من قادر به قطه ریشه اش نبودم بنابراین سالی یه بار یا اگه از عهدش بر میومدم دوسال یه بار میذاشتم بره پیشه خانوادش...اما به جونه خودش که خیلی برام عزیزه به خاکه یدونه دخترم اون مدتی که شهاب ایران بود من توی انگلیس به مستمندان کمک میکردم که لقمه ای که تو خونه ی پدرش میخوره لاقل یکم اون حرومیشو برای پسرم از بین ببرم من پسرمو رو با عشق بزرگ کردم اون ماله خلافای رادش نیست خانواده ی اون منم
    میشا-چه اتفاقی برای دخترتون افتاده چه دردناک
    فرح اهی کشید و گفت:دخترمم به دست کثافتایی مثل محراب کشته شد اول گروگان گرفتنش بعد از مدتی که به هدفشون نرسیدن مقداری از بدنش رو سوزوندن و بعد که محراب چیزیکه میخواست رو داد اونو کشتن...
    اشک مانع از ادامه ی صحبتش شد...
    میشا برایش لیوان ابی ریخت و به دستش داد...
    فرح بعد از اینکه کمی اروم شد گفت:معذرت میخوام من فقط میخواستم از شهاب بگم به اینجا کشیده شد
    شهاب با چهره ای درهم از مرور خاطرات مادرش سرش را پایین انداخته بود...
    میشا نگاهی به بهروز کرد و گفت:به نظر من شهاب از خانوادش کاملا جداست
    نوژن سری تکان داد و گفت:منم همین فکر رو میکنم ، شهاب و ناژین هر دو بزرگ شده ی یه فرهنگ هستن و میتونن با هم کنار بیان
    بهروز نفس عمیقی کشید و گفت: ترجیح میدم بعد از خوب شدن دخترم و تکمیل دادگاه رادش راجعبه این موضوع حرف بزنیم
    فرح- من چند روز دیگه برمیگردم اینگلیس شهاب اما دلش اینجاست و میمونه ما تا اون روز منتظرتون هستیم امیدوارم که شهاب لیاقت دومادی شما رو پیدا کنه
    بعد از صحبتای متفرقه و صرف میوه و چای شهاب و فرح برخاستن و بعد از یک خداحافظی صمیمانه رفتند...
    میشا روی مبل نشست و گفت:اخی چه عذابی کشیده بود زنه بیچاره
    نوژن-به نظره من شهاب پسر خوبیه
    بهروز-تو مگه چند بار دیدیش که اینطور فکر میکنی
    نوژن- همون تعداد کمی که دیدم خوب بوده... یه نمونش که از خانوادش گذشت از ازاد شدن پدرش گذشت بخاطر اینکه ناژین رو نجات بده
    بهروز برخاست و گفت:بعد از خوب شدن ناژین راجبش صحبت میکنیم...شب بخیر
    میشا و نوژن رفتن او را نظاره کردند و رو به هم سری از روی افسوس تکان دادند.
    ***
    بابت دیر گذاشتن ها شرمندتونم اما خب شرایطش نیست
    امیدوارم درک کنید
    تو هر فرصتی که گیر میارم مینویسم
    ممنون که همراهیم میکنید دوستتون دارم
    گِروگانگیر|* فاطمه* | معرفی و نقد کتاب

  4. 283 کاربر از پست * فاطمه* تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , *alien* , *goodgirl* , *NaZ@NiN.B* , *RaHa2* , *SaNaY* , *shima* , *yasaman* , *~aida bala~* , *~SETAREH~* , *سورن* , +Neda+ , - heDeh - , --Nila-- , 0033 , 199295 , 3561 , 5011311 , ==== , abby7 , amane & mamati , ana43 , angur , Anolin , Aray , arghavan58 , armita1819 , Arrosha , asal-1412 , asal-661 , asemanii , asoodeh , atefeh_49 , atish69 , atoosa joon , aurora15 , AVESTA , ayda3 , aygeen , azad_awesome , baharezendegani , baran pr , baran321 , baran501 , barane khazan , behi_aquarius , behnazhmz , Behnoush , betoche** , bikari , chobiiin , coral , D0nya , D92_90 , Deldel , dibide , dokhtare khial , donya_khan0o0m , Dori-ss , eglantine-m96 , eli naz , elia65 , eniy , erwin , eshton , fadai , faezeh khajeh , faezeh88 , farah2 , fariba44 , Farnaz , farzan0 , fatemeh 18 , fatemehjojo , fathemeh , fati70 , fatima983 , fatima_59 , funny , ghazal p , gherti , ghorob89 , gole mikhak , hala , hanayi , haniie , hanye , harimeshgh , hediyeh_b , Helia6 , hey girl , homa41 , hooremah , htamspam , j.ghanavizi , jasmine.k , Just Say No , kathi , katy f , kfdh , khademre , khiyal99 , ki@na , kmuchulu , lartmis , leila93 , lilipoot33_68 , liuana , m0zhdeh , mahsa/// , mahsamoon , mahshad05 , mahtab10 , mahya1995 , mani1384 , mansoure , marale , marry1375 , marva , maryam joOon , maryam56 , maryammmmmm6 , marzie1994 , matinmiw , matin_a , Mehrnoush , mehrnoush_re , mellina2000 , melody90 , memol_007 , mfr60 , michka_61 , Mina , mishapasha , Miss A , miss maryam , mobina , moonila , m_reisie , n.shina , nafas44 , nafise2 , Nashenase tanha , nastaran_702 , nazi1 , nedaj , neg neg , negarh91 , negikomando , niayesh_s.s , niloofarane , NiNa.S , noshafarin , omran-m , PAEEZ70 , paiz , parastooooooooo , pare , Parya.G , pink_daughter , princess 2012 , R@TA , raz gol , rooeeta , roya62 , rozan98 , saadat2000 , saghar.. , saghi.m , sahar03 , saharmn , sahe , sanaz_ , sara parvizi , sara.6887 , Sarah* , sarah♥♥♥ , sara_roz , sarina1911 , sasa75 , Satiya , sazin513 , sedena , setayesh1363 , shabnamsobhabi , shamim8648 , sharafi , SharzaD , shimena , sh_karan , snia , somaye73 , somy_kh , Soogool , sorme* , sotazi , Patient.Stone , statistics , suzmani , takshakh2838 , tama1011 , taraneh24 , tara_ z , Tarllan , tin tin 0121 , tina76 , unique1366 , UnKnOwN_Sh , uomna , valan , vampire123 , wenela , yas6662 , yasesabs , zahra.h , zanbagh , zeinab75 , ziglernata , zomorrod , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , ~SAREH~ , آتری , آذردخت , آستاره , اترون , اتل و متل , ارنیکا , الهام1995 , باران.ج , باسیلیسک , بخاری , برتر , بلور , بهارجون , ترنم , تنها... , تیلا , حریم , حنیفا58 , خورشیدک , خیال غزل , دکور , رائیکا , رز آبی , روژین21 , سافانا , ستاره بارون , ستـاره , سعاد , سوداا , سکوت من , شورم , عسل مامی , عطروخاطره , فرح77 , فرزانه 62 , فرشته تيموري , لمیس20 , م.نوری , مادام , مانامحب , محبوبه_م , مدار2 , مریمی__ , معمار کوشمولو , مهلا.پ , مهنازناناز , نامی , نسرین... , نسيا , نیلوفر:-) , هشمت , وارش67 , پارامیس , پارمیتا , پرواس , کمند , ๑ Areefee ๑ , ღღ Parisa ღღ , •Tαгα• , ☆ Ghasedak ☆

  5. Top | #53

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,381
    میانگین پست در روز
    1.49
    محل سکونت
    -._گنبد_.-
    تشکر از کاربر
    2,117
    تشکر شده 32,175 در 1,205 پست
    اندازه فونت

    Talking

    از دیر پست گذاشتنم باز هم شرمنده ام...
    یک اینکه میخوام داستان رو زود تر تموم کنم...
    دو اینکه از این پست داستان دیگه از زبان سوم شخص نوشته میشه
    ممنون از همراهیتون
    ************************************************** **
    روز ها از پی هم میگذشتند و با گذر هر روز ناژین بهتر میشد و روز دادگاه نزدیکتر...
    فرح به انگلیس برگشت اما شهاب موندگار شد و از اونجایی که نمیتونست ناژین رو ببینه از طریق نوژن جویای احوالش میشد و چند باری هم باهاش حرف زده بود.
    بهروز وارد خونه شد و رو به میشا گفت:ناژین حالش خوبه؟
    میشا-اره اماده اس
    بهروز نگاهی به او کرد و گفت:تو کجا اماده شدی؟
    میشا-منم میخوام بیام
    بهروز-اونجا جای تو نیست
    میشا-میخوام بیام اون کثافتایی که دخترم رو ازار دادن ببینم
    بهروز سری از روی تاسف تکان داد و کوتاه امد...
    ناژین از اتاق خارج و گفت:من اماده ام بابا
    بهروز نگاهی به او کرد و گفت: ناژین جان بازم میگم باباجون اونجا نباید کنترلت رو از دست بدی و باهاشون برخوردی کنی هرچی هم پرسیدن راستشو بگو
    ناژین-چشم
    بهروز-زود باشید نوژن تو ماشین منتظره
    همگی از منزل خارج شدند...
    ناژین و شهاب از قبل باهم هماهنگ کرده بودند تا صحبتاشون یکی باشه.
    ناژین به محض اینکه چشمش به رادش ها افتاد موجی از عصبانیت غیر قابل کنترل بهش دست داد...
    تموم اذیت ها و ازار ها...
    تجاوزی که نزدیک بود صورت بگیره...
    مواد لعنتی که با هزار سختی و درد و عذاب ترکش کرد و هنوز هم اثارش تو چهره ی لاغرش هست...
    با فشار دست بهروز سعی کرد خودش رو کنترل کنه که حاصلش قطره اشکی بود که از چشماش سرازیر شد...
    شهاب وارد اتاق شد...
    نگاه گذرایی به خواهر برادرانش کرد و در اخر نگاهش را به سمت پدرش سوق داد...
    با نگاهی به پدرش یاد حرف اخر مامان فرح افتاد حرفی که باعث شد از پدرش متنفر شود...
    مامان فرح قبل از اینکه به فرودگاه برود گفت: شهاب جان میدونم حرفی که میخوام بزنم تورو داغون میکنه منکه یه زنم رو داغون کرد چه برسه به تو اما باید بهت بگم ، شاید اگه جریان ناژین پیش نمیومد بهت نمیگفتم اما حالا میگم شاید راحت تر بتونی با بدگویی هایی که شاید از جانب خانواده ی ناژین راجعبه پدرت بشه روبرو شی
    بعد با صدایی که از بغض میلرزید ادامه داد: روزی که مادرت رو گروگان گرفتن قبل از اینکه بدنشو رو بسوزونن بهش...بهش تجاوز کرده بودن...
    مامان فرح به هق هق افتاد و ادامه داد:وقتی فیلم اون صحنه های وحشتناک رو برای بابات میفرستن بابات بازم حاضر نمیشه در برابرشون کوتاه بیاد صحبت سر ده میلیارد پول بوده اون زنش رو به این پول ها فروخت در صورتی که تو حساب بانکیش چندین برابر این پول رو داشت و باز هم فیلم بدن سوختش رو فرستادن و باز هم بابات کوتاه نیومد اونا هم شاید فکر میکردن با فرستادن جنازش کمی حرصشون خالی میشه، وقتی پدرت جنازه ی مادرت رو دید افسوس نخورد...اون افسوس نخورد چون ده میلیارد تو حساب پر و پیمونش مونده بود
    و حالا شهاب با یاد اوری اون حرف ها حس میکرد دوست دارد پدرش را روی چوبه ی دار ببیند...حالا بهتر میفهمید چرا مامان فرح همیشه تاکید میکرد نونی که بابات در میاره خوردن نداره...
    محراب لبخندی به شهاب زد اما جوابی از ان دریافت نکرد...
    رادش ها همه انکار کردند که شهاب در گروگانگیری دخیل بوده و با تایید ناژین شهاب تبرئه شد و اجازه ی خروج از کشور گرفت...
    محراب شروین و شایان رادش محکوم به اعدام شدند شهره و شینا هم محکوم به حبس...
    ختم دادگاه اعلام شد...
    میشا خوشحال از دادگاه خارج شد و گفت:امشب باید مهمونی بدیم
    بهروز لبخندی زد و گفت:همینطوره
    ناژین نگاهی به شهاب که تازه از دادگاه خارج شده بود کرد و برایش دستی تکان داد که طرفش بیاید...
    شهاب با قدم های اهسته سمتش رفت...
    هضم اعدام پدرش راحت تر بود اما برادرانش نه...
    جلو رفت و مجددا سلام کرد...
    نوژن و میشا با خوشحالی جوابش را دادند اما بهروز کوتاه و خشک...
    میشا-شهاب جان امشب خونمون مهمونیه میای دیگه
    شهاب اومد جواب بده که بهروز گفت:توقع داری بیاد میشا؟
    میشا-چرا که نه؟
    بهروز رو به شهاب گفت: این مهمونی برای اعدام پدر و برادراته میای تو جشنمون شریک باشی؟
    شهاب سرش رو پایین انداخت...
    بهروز ادامه داد:میای هم پای ما بخندی و تو خوشحالیمون شریک باشی؟
    شهاب نفس بغض داری کشید...
    بهروز-میای بین جمعیتی که بخاطر مرگ پدر و برادرات خوشحالن؟
    ناژین- بابا بس کنید
    شهاب باز هم سکوت کرد...
    بهروز-چرا بس کنم بابا؟ این اقا میگه میخواد بشه داماد این خانواده بذار اول ببینه میتونه با پدر زنی که تمام تلاشش رو کرد تا بابای دامادش به چوبه دار کشیده بشه کنار بیاد؟
    شهاب اهسته گفت:پدرم حقش بود من فقط نارحت برادرامم که به بازی کثیفش کشیده شدن
    میشا-این حرفا چیه میزنی بهروز...تو چرا شهاب رو تو اتیش اونا میسوزونی
    ناژین با عصبانیت گفت:چـــی!!!! مگه تو ایران اعدام یعنی سوزوندن؟
    میشا خندید:نه عزیزم این یه اصطلاحه
    ناژین- مگه شما اصطلاحات ایرانی رو بلدید
    میشا-نا سلامتی دوازده سال از عمرم رو اینجا بودم ها
    نوژن-حالا بهتره بریم شهاب جان میای با ما
    شهاب-نه ماشین دارم
    میشا-امشب منتظرت بمونیم؟
    شهاب-فکر نکنم بتونم بیام
    ناژین اخمی کرد و گفت:چرا میتونی ما منتظرتیم
    شهاب نگاهی به او انداخت لبخند بیجانی زد و گفت:چشم سعی میکنم بیام
    ناژین جلو رفت و زیر گوشش گفت:دوستت دارم یادت نره
    شهاب لبخندی از ته دل زد و گفت:تنها چیزیه که یادم نمیره
    ***


  6. 267 کاربر از پست * فاطمه* تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , *alien* , *goodgirl* , *NaZ@NiN.B* , *RaHa2* , *SaNaY* , *shima* , *yasaman* , *~aida bala~* , *سورن* , +Neda+ , - heDeh - , --Nila-- , 0033 , 199295 , 3561 , 5011311 , ==== , @Shytvnk@ , abby7 , amane & mamati , ana43 , angur , Anolin , Aray , arghavan58 , armita1819 , Arrosha , asal-1412 , asal-661 , asemanii , asoodeh , atefeh_49 , atish69 , atoosa joon , aurora15 , ayda3 , aygeen , azad_awesome , baharezendegani , baran pr , baran321 , baran501 , barane khazan , behi_aquarius , behnazhmz , Behnoush , betoche** , chobiiin , coral , D0nya , D92_90 , Deldel , dibide , dokhtare khial , donya_khan0o0m , Dori-ss , duste man , eglantine-m96 , eli naz , elia65 , eniy , eshton , esike , Exotic.girl , fadai , faezeh khajeh , faezeh88 , farah2 , fariba44 , Farnaz , farzan0 , fatemehjojo , fathemeh , fati70 , fatima_59 , funny , ghazal p , gherti , Golbahar75 , gole mikhak , golgoli jaan , hala , hanayi , haniehjooon , haniie , hany111 , hanye , harimeshgh , hediyeh_b , homa41 , htamspam , j.ghanavizi , jasmine.k , Just Say No , just.niloofar , kathi , katy f , kfdh , khiyal99 , ki@na , kmuchulu , lartmis , leila93 , lilipoot33_68 , liuana , m0zhdeh , mahsa/// , mahsamoon , mahshad05 , mahtab10 , mahya1995 , mani1384 , mansoure , marry1375 , marva , maryam joOon , maryam56 , maryammmmmm6 , marzie1994 , matinmiw , matin_a , Mehrnoush , mehrnoush_re , mellina2000 , melody90 , memol_007 , mfr60 , michka_61 , Mina , mishapasha , Miss A , miss maryam , moonila , m_reisie , n.shina , nafas44 , nafise2 , nasrinz , nastaran_702 , nazi1 , nedaj , neg neg , negarh91 , niayesh_s.s , NiNa.S , niyayeeeeeesh , noshafarin , omran-m , PAEEZ70 , paiz , pare , Parya.G , princess 2012 , R@TA , raz gol , roya62 , rozan98 , saadat2000 , sabah70 , sabaya , saghar.. , saghi.m , sahar03 , sahe , sanaz_ , sara parvizi , sara.6887 , Sarah* , sarah♥♥♥ , sara_roz , sarina1911 , sasa75 , Satiya , sazin513 , sedena , shabnamsobhabi , shamim8648 , sharafi , sharona , SharzaD , sh_karan , snia , somaye73 , Soogool , sorme* , sotazi , Patient.Stone , statistics , suzmani , takshakh2838 , tama1011 , taraneh24 , Tarllan , tin tin 0121 , to0oranj , unique1366 , UnKnOwN_Sh , uomna , valan , vampire123 , vampire_15 , wenela , yas6662 , yasesabs , zahra.h , zanbagh , zeinab75 , ziglernata , zomorrod , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~nas!m~ , آتری , آذردخت , آستاره , اترون , اتل و متل , الهام1995 , باران.ج , باسیلیسک , بخاری , برتر , بلور , بهارجون , تنها... , تیلا , حریم , حنیفا58 , خورشیدک , درناز , دکور , رائیکا , رز آبی , رضاره , روژین21 , سافانا , ستاره بارون , ستـاره , سعاد , سوداا , سکوت من , شورم , عسل مامی , عطروخاطره , فرزانه 62 , لمیس20 , م.نوری , مادام , مانامحب , محبوبه_م , مدار2 , مریمی__ , معمار کوشمولو , مهلا.پ , نامی , نسرین... , نسيا , نیلوفر:-) , پارامیس , پارمیتا , پانیزان , پرواس , کمند , ๑ Areefee ๑ , ღღ Parisa ღღ , •Tαгα• , ☆ Ghasedak ☆

  7. Top | #54

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,381
    میانگین پست در روز
    1.49
    محل سکونت
    -._گنبد_.-
    تشکر از کاربر
    2,117
    تشکر شده 32,175 در 1,205 پست
    اندازه فونت

    Talking

    مهمونا که شامل خانواده ی بابک و بهار میشدن اومده بودن اما ناژین مدام به ساعت نگاه میکرد و منتظر شهاب بود...
    بارها باهاش تماس گرفته بود اما جوابی نداد...
    امیر نزدیکش شد و گفت:چیه ناژین چرا کلافه ای؟
    ناژین نگاهی به شهاب کرد و گفت:قبلا ناژین خانوم صدام میکردی
    امیر تک خنده ای کرد و گفت:اونطوری دوست داری؟
    ناژین بی حوصله نگاه دیگری به ساعت انداخت...
    امیر-چی شده منتظر کسی هستی؟
    ناژین-اره منتظر شهابم
    روی پیشانی امیر اخمی نشست و گفت:مگه قراره اونم بیاد؟
    ناژین-دعوتش کردیم نمیدونم چرا نیومده
    امیر-ببینم ناژین نکنه میخوای با شهاب بمونی؟
    ناژین-منظورت چیه؟
    امیر- یعنی میخوای با شهاب ازدواج کنی؟
    ناژین-من باهاش ازدواج کردم
    امیر-اون صیغه رو راحت میتونین باطل کنین
    ناژین-اما من قصد ندارم باطلش کنم
    امیر-دیوونه شدی میدونی اون کیه
    ناژین عصبی نگاهی به او انداخت و گفت:بهتر از تو میدونم اون کیه در ضمن میتونم خواهش کنم تو مسائل خصوصی من دخالت نکنی!!! چون به تو یکی اصلا ربط پیدا نمیکنه
    و بلند شد و سمت نوژن رفت...
    امیر با خشم رفتنش را تماشا کرد و بعد صورتش را برگرداند و نگاهش با چشمان دلخور سارا برخورد کرد...
    سرش را پایین انداخت و سعی کرد دیگر به ناژین فکر نکند...
    ناژین رو به نوژن گفت:نمیدونم چرا شهاب نیومده
    نوژن-شاید نمیتونسته واقعا تو همچین جشنی شرکت کنه باید بهش حق بدی
    ناژین-اون گفت میاد در ضمن تماسامم جواب نمیده
    نوژن-نگران نباش
    ناژین - سوئیچ ماشینو بده میخوام برم خونش
    نوژن-تنها؟
    ناژین-اره
    نوژن-تو که خیابونا رو بلد نیستی
    ناژین -تا یه حدودی بلدم
    نوژن-ممکنه گم بشی
    ناژین اخمی کرد و در حالی که بلند میشد گفت:خیلی بی ادبی خودت گم شو
    و خواست از کنار نوژن بگذرد که نوژن با خنده دستش را گرفت و نشاند و گفت:عزیزم منظورم اینه که تو شهر گم بشی و نتونی پیداش کنی
    ناژین-خب پاشو منو برسون
    نوژن-این جشن برای توئه اونوقت تو میخوای بری؟
    ناژین-حوصله ندارم
    نوژن-باشه پاشو اماده شو من به مامان بگم
    ناژین برخاست و سمت اتاقش رفت...
    بهروز عصبانی رو به ناژین گفت:تو نمیری اونجا
    ناژین-متاسفم بابا من باید برم
    و فرصتی برای مخالفت بیشتر نداد و از منزل خارج شد به صدای بلند بهروز که مدام صدایش میکرد توجه ای نکرد.
    نوژن جلوی در شهاب نگه داشت و گفت:منتظرت بمونم؟
    ناژین-نه با شهاب میام
    نوژن-پس برو زنگ بزن ببین هست
    ناژین پیاده شد و به طور مداوم زنگ را فشرد...
    دقایقی طول کشید تا صدای خسته ی شهاب را شنید:کیه؟
    ناژین-منم ناژین، باز کن در رو
    در با صدای تیکی باز شد...
    ناژین دستی برای شهاب تکان داد و به داخل رفت...
    دوان دوان وارد ساختمان شد...
    خونه نیمه تاریک بود نگاهی به اطراف انداخت شهاب روبروی تلویزون خاموش نشسته بود...
    جلو رفت با دیدن میزی که روش چند شیشه ی مشروب بود و لیوانه نیمه پر در دستان شهاب متوجه موقعیت شد...
    اروم صداش کرد:شهاب
    شهاب برگشت و با چشمان خمار نگاهش کرد...
    ناژین جلو رفت و کنارش نشست...
    از موها و لباسای ژولیده ی شهاب متوجه ی حال خرابش شد و گفت:چرا اینطوری شدی؟
    شهاب کمی نگاهش کرد و با صدای کشیده اش گفت:از بابام بیذارم دلم میخواد بمیره اون باعث مرگه مادرم بود ازش متنفرم اما شروین و شایان چرا قربانی اون مرد رذل شدن ، اونا چرا وارد بازی کثیفش شدن اون اشغال...
    به سرفه افتاد...
    ناژین دستش را دور او حلقه کرد و گفت:اروم باش شهاب اروم باش عزیزم
    شهاب نگاه خیسش را به ناژین دوخت و گفت:تو...تو هم از بابام متنفری اره...تو هم میدونی اون با مامانم چکار کرد
    ناژین محکم تر بغلش کرد و گفت:بهش فکر نکن من اومدم پیشت اومدم کنارت باشم
    شهاب- تو دوستم داری مگه نه!!! تو ماله منی؟
    ناژین- اره عزیزم
    شهاب محکم تر ناژین رو بغل کرد و گفت:پدرت تورو ازم نمیگیره؟
    ناژین-هیچکس منو از تونمیگیره
    شهاب-تو بخاطر خانوادم از من متنفر نمیشی نه
    ناژین - نه عزیزم نه
    شهاب صورتش رو به او نزدیک کرد و گفت: خیلی دوستت دارم ناژین...خیلی
    نگاه ناژین سمت لبای او کشیده شد و زمزمه ار گفت:منم دوستت دارم
    شهاب چشمانش را بست و لبانش را اهسته رو لبای ناژین لغزاند...
    چشمان ناژین هم بسته شد...
    انشب مزه ی واقعی باهم بودن را چشیدند...
    ناژین انجا ماندگار شد...
    و قدمی دیگر برای نزدیک شدن به شهاب برداشت...
    از دنیای دخترونش فاصله گرفت و خودش رو در اغوش پر مهر عشقش رها کرد...


  8. 258 کاربر از پست * فاطمه* تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $ ساجده$ , *alien* , *goodgirl* , *NaZ@NiN.B* , *RaHa2* , *SaNaY* , *shima* , *yasaman* , *~aida bala~* , +Neda+ , - heDeh - , --Nila-- , 0033 , 199295 , 3561 , 5011311 , ==== , @Shytvnk@ , abby7 , amane & mamati , amorist , ana43 , angur , Anolin , Aray , arghavan58 , armita1819 , Arrosha , asal-1412 , asal-661 , asemanii , asoodeh , atefeh_49 , aurora15 , ayda3 , aygeen , azad_awesome , baharezendegani , baran pr , baran321 , baran501 , barane khazan , behi_aquarius , behnazhmz , Behnoush , betoche** , bikari , chobiiin , coral , D92_90 , Deldel , dibide , dokhtare khial , donya_khan0o0m , Dori-ss , eglantine-m96 , eli naz , elia65 , elmira.t , eniy , erik , eshton , esike , Exotic.girl , fadai , faezeh khajeh , faezeh88 , farah2 , Farnaz , farzan0 , fatemehjojo , fathemeh , fati70 , fatima_59 , funny , ghazal p , gherti , Golbahar75 , gole mikhak , golgoli jaan , hala , hanayi , haniehjooon , haniie , hany111 , hanye , harimeshgh , hediyeh_b , Helia6 , homa41 , htamspam , j.ghanavizi , jasmine.k , Just Say No , kalagh sefid , kathi , katy f , kfdh , khademre , khiyal99 , ki@na , lartmis , leila93 , lilipoot33_68 , liuana , m0zhdeh , Mahoo , mahsa/// , mahsamoon , mahshad05 , mahtab10 , mahya1995 , mani1384 , marry1375 , marva , maryam joOon , maryam56 , maryammmmmm6 , marzie1994 , matin_a , Mehrnoush , mehrnoush_re , mellina2000 , melody90 , mfr60 , michka_61 , Mina , mishapasha , Miss A , miss maryam , mobina , MONA1367 , moonila , m_reisie , n.shina , nafas44 , Nashenase tanha , nasrinz , nastaran_702 , nazi1 , nedaj , neg neg , negarh91 , niayesh_s.s , NiNa.S , niyayeeeeeesh , noshafarin , PAEEZ70 , paiz , pare , Parya.G , R@TA , raz gol , rooeeta , roya62 , saadat2000 , sabah70 , sabaya , saghar.. , saghi.m , sahe , sajede jon , sanaz_ , sara parvizi , sara.6887 , sarah♥♥♥ , sarina1911 , sasa75 , Satiya , sazin513 , sedena , shamim8648 , sharafi , sharona , SharzaD , sh_karan , snia , somaye73 , somy_kh , sorme* , sotazi , Patient.Stone , statistics , Street love , takshakh2838 , tama1011 , taraneh24 , Tarllan , tin tin 0121 , tina76 , unique1366 , UnKnOwN_Sh , uomna , valan , vampire123 , wenela , yas6662 , yasesabs , zahra.h , zahra20003 , zanbagh , zeinab75 , ziglernata , zomorrod , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~nas!m~ , آتری , آذردخت , آرشا , آستاره , اترون , اتل و متل , الهام1995 , باسیلیسک , بخاری , برتر , بلور , بهارجون , ترنم , تنها... , تیلا , حریم , حنیفا58 , خورشیدک , درناز , دکور , رز آبی , رضاره , روژین21 , ستاره شایگان , ستـاره , سعاد , سوداا , سکوت من , شورم , عسل مامی , عطروخاطره , فرح77 , فرزانه 62 , لمیس20 , م.نوری , مادام , محبوبه_م , مدار2 , مریمی__ , مهلا.پ , مهنازناناز , نامی , نسرین... , نسيا , نیلوفر:-) , پارمیتا , پرواس , کمند , گل یاس , ๑ Areefee ๑ , ღღ Parisa ღღ

  9. Top | #55

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,381
    میانگین پست در روز
    1.49
    محل سکونت
    -._گنبد_.-
    تشکر از کاربر
    2,117
    تشکر شده 32,175 در 1,205 پست
    اندازه فونت

    Talking

    بهروز عصبی طول و عرض خانه را قدم میزد...
    میشا-بهروز بیا بشین سرم درد گرفت
    بهروز-ابروم جلو خواهر و برادرم رفت با این کار ناژین
    میشا اخمی کرد و گفت:چرا ابروت بره
    بهروز-دختره اونوقت شب رفته پیشه پسره تا حالا هم نیومده
    میشا-پسر غریبه نیست شوهرشه
    بهروز- تو دیگه چرا میشا
    میشا-نمیخواد زیاد حرص ابروتو بزنی اخر همین هفته من و بچه هام برمیگردیم فرانسه تو هم از بی ابرویی نجات پیدا میکنی
    بهروز چند لحظه بیحرکت میشا را نگاه کرد...
    جلو رفت و روی مبل کناریش نشست و اهسته گفت:میخوای بری؟
    میشا-اره بخاطر ناژین اومدم حالا هم که ناژین خوب شده برمیگردیم
    بهروز-اما بچه هام...
    میشا-بچه ها میتونن هروقت خواستن بیان بهت سر بزنن
    بهروز-میشا...
    میشا نگاهش کرد اما بهروز ادامه نداد...
    میشا-بهتره به ازدواج ناژین و شهاب گیر ندی چون اونا با من میان، فرانسه تا لندن راهی نیست
    بهروز کلافه چنگی میان موهایش زد و گفت:میشا نمیخوای...نمیخوای بیشتر فکر کنی؟
    میشا اخمی روی پیشانی نشاند و گفت:راجعبه چی؟
    بهروز سرش رو پایین انداخت و زمزمه وار گفت:موندن...
    میشا پوزخندی زد و گفت:بمونم برای چی؟
    بهروز ملتمسانه نگاهش کرد و بعد از سکوت طولانی گفت:بمون برای من
    نگاه میشا رنگی از پرسش گرفت...
    میشا-بمونم برای تو!!!!؟
    بهروز-بیا از اول شروع کنیم
    میشا تک خنده ی عصبی کرد...
    بهروز ادامه داد:جدایی ما بخاطر کارم بود و دخالتای خواهرم حالا من بهت قول میدم دیگه اجازه ی دخالت ندم و کارم هم با اتمام پرونده ی رادش به احتمال زیاد بازنشسته میشم
    میشا اهی کشید و گفت:برای من شروع دیر شده من خیلی وقته روحم داغون شده
    بهروز ملتمسانه گفت:باهم ترمیمش میکنیم میشا من قبول دارم که بهت خیلی بدی کردم بهم اجازه ی جبران بده
    میشا نگاهش خیس شد...
    بهروز ادامه داد:من و تو هردومون میدونیم که هنوز همیدیگه رو دوست داریم...هر ادم عاقلی هم باشه تو این یکی دو ماهی که اینجا بودی به علاقه ی ما پی میبره پس نذار با لج و لجبازی تمومش کینم...نذار بخاطر لجبازی پا بذاریم رو دلمون
    میشا متفکر سرش رو پایین انداخت...
    در اینکه هنوز بهروز را دوست داشت شکی نبود اما اگر اون عذابای گذشته باز تکرار میشد چی!!!!
    حاضر به ریسک بود بخاطر بهروز؟
    میشا-من باید فکر کنم و از همه مهمتر نظر بچه هاست
    بهروز-اونا که از خداشونه من و تو برگردیم پیشه هم
    میشا-به هر حال باید نظرشون رو بپرسم
    بهروز لبخندی زد و چند لحظه به میشا نگاه کرد...
    باز یکهویی به ساعت نگاه کرد و با اخم گفت:چرا این دختر نیومد
    میشا پوفی کرد و گفت:بس کن دیگه بهروز
    بهروز-نوژن رو صدا کن بریم دنبالش
    میشا-اون پیشه شوهرشه چرا نمیفهمی
    بهروز-نمیتونم میشا نمیتونم این موضوع رو درک کنم
    میشا قدمی سمت او برداشت و گفت باید سعی ات رو بکنی
    و دستش رو روی شانه ی او گذاشت...
    بهروز به دستان میشا روی شانه اش نگاهی کرد و بی اراده تموم نگرانی هایش را اتش زد و لبخندی اهدایی به میشا بخشید
    ***

    گِروگانگیر|* فاطمه* | معرفی و نقد کتاب

    دوستای گلم سلام
    امیدوارم بخاطر دیر گذاشتن ها منو ببخشید
    یک اینکه عکس روی جلد رو گذاشتم خوشحال میشم نظر بدید
    البته با تشکر از Mina عزیز که جلد رو طراحی کرد
    و خبر مهم تر اینکه توی دوتا پست اینده یا شاید هم پست بعدی رمان تموم میشه
    این اخری ها به نقد سر بزنید و نظر کلی تون رو بگید
    مرسی



  10. 240 کاربر از پست * فاطمه* تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , *alien* , *goodgirl* , *NaZ@NiN.B* , *RaHa2* , *SaNaY* , *shima* , *yasaman* , *~aida bala~* , *سورن* , +Neda+ , - heDeh - , --Nila-- , 0033 , 199295 , 3561 , 5011311 , ==== , abby7 , amane & mamati , amorist , ana43 , angur , Anolin , Aray , arghavan58 , armita1819 , Arrosha , asal-1412 , asal-661 , asoodeh , atefeh_49 , atish69 , aurora15 , ayda3 , aygeen , azad_awesome , baharezendegani , baran pr , baran321 , baran501 , barane khazan , behi_aquarius , behnazhmz , Behnoush , betoche** , bikari , chobiiin , coral , D92_90 , Deldel , dibide , dokhtare khial , Dori-ss , eglantine-m96 , eli naz , elia65 , elmira.t , eniy , fadai , faezeh khajeh , faezeh88 , farah2 , Farnaz , farzan0 , fatemehjojo , fathemeh , fati70 , fatima_59 , funny , ghazal p , gherti , Golbahar75 , gole mikhak , golgoli jaan , hala , hanayi , haniie , hany111 , hanye , harimeshgh , hediyeh_b , Helia6 , hey girl , homa41 , htamspam , j.ghanavizi , jasmine.k , Just Say No , kathi , katy , katy f , kfdh , khademre , khiyal99 , ki@na , lartmis , leila93 , lilipoot33_68 , liuana , m0zhdeh , Mahoo , mahsa/// , mahsamoon , mahshad05 , mahtab10 , mahya1995 , mani1384 , marry1375 , marva , maryam56 , maryammmmmm6 , marzie1994 , matin_a , Mehrnoush , mehrnoush_re , mellina2000 , melody90 , mfr60 , michka_61 , Mina , mishapasha , miss maryam , mobina , moonila , m_reisie , n.shina , nafas44 , Nashenase tanha , nasrinz , nastaran_702 , nedaj , neg neg , negarh91 , niayesh_s.s , niloofarane , NiNa.S , noshafarin , PAEEZ70 , paiz , parastooooooooo , pare , Parya.G , pink_daughter , R@TA , raz gol , Roghaye57 , roya62 , saadat2000 , sabah70 , saghar.. , saghi.m , saharmn , sahe , sanaz_ , sara.6887 , sarah♥♥♥ , sarina1911 , sasa75 , Satiya , sazin513 , sedena , shamim8648 , sharafi , SharzaD , sh_karan , snia , somaye73 , somy_kh , sorme* , sotazi , statistics , Street love , suzmani , takshakh2838 , tama1011 , taraneh24 , Tarllan , tin tin 0121 , tina76 , UnKnOwN_Sh , uomna , valan , vampire123 , wenela , yas6662 , yasesabs , zahra.h , zanbagh , zeinab75 , ziglernata , zomorrod , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~nas!m~ , آذردخت , آرزو نازنین , آرشا , آستاره , اترون , اتل و متل , الهام1995 , باسیلیسک , بخاری , برتر , بلور , بهارجون , ترنم , تنها... , تیلا , حریم , حنیفا58 , خورشیدک , دکور , رز آبی , رضاره , روژین21 , ستـاره , سعاد , سوداا , سکوت من , شورم , عطروخاطره , فرح77 , فرزانه 62 , لمیس20 , م.نوری , مادام , محبوبه_م , مریمی__ , مهلا.پ , نامی , نسرین... , نسيا , نیلوفر:-) , پرواس , کمند , ๑ Areefee ๑ , ღღ Parisa ღღ , •Tαгα•

  11. Top | #56

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    1,381
    میانگین پست در روز
    1.49
    محل سکونت
    -._گنبد_.-
    تشکر از کاربر
    2,117
    تشکر شده 32,175 در 1,205 پست
    اندازه فونت

    Smile پایان

    اینم پست اخر رمان گروگانگیر...
    امیدوارم که از این رمان لذت برده باشید و باب میلتون بوده باشه
    رمان کوتاه بود
    اگه اشکالاتی داشت ببخشید
    امیدوارم تو رمانای بعدیم هم همراهیم کنید
    ممنون
    بریم برای خوندن پست اخر
    تشکر امتیاز یادتون نره
    نقد هم همچنان باز اگه نظری داشتید بگید که تو رمانای بعدیم به کار بگیرم
    گِروگانگیر|* فاطمه* | معرفی و نقد کتاب
    ================================================== ===========
    ================================================== ===========
    شهاب و مامان فرح روبروی بهروز و میشا نشستند...
    ناژین لبخند اطمینان بخشی به شهاب زد و کنار نوژن نشست...
    مامان فرح-من واقعا معذرت میخوام که اومدنم به ایران دیر شد میدونم که باید زودتر میومدم تا تکلیف ناژین جون و شهاب رو مشخص کنم
    میشا لبخندی زد و گفت:مشکلی نیست ما درکتون میکنیم
    بهروز گلویش را صاف کرد و گفت:راستش خانوم من هنوز هم رضایتی به این ازدواج ندارم و تا جایی که امکانش باشه مخالفتم رو اعلام میکنم مگر اینکه ناژین بخواد از ما بگذره
    ناژین اعتراض امیز گفت:بابااااا
    بهروز-من نمیتونم موافقت کنم ناژین درک کن
    ناژین-من واقعا متاسفم که افکار شما انقدر پوسیده اس...اگه شما نمیخواید به تصمیم من احترام بذارید من چرا بذارم؟
    بهروز-من پدرتم
    ناژین-پدر بودن به معنی زورگویی نیست
    بهروز-من بهتر از هرکس خیر و صلاحت رو میخوام
    شهاب قبل از ناژین جواب داد: چرا صلاح ناژین رو تو بودن با من نمیبینین؟
    بهروز چشم غره ای به او رفت...
    شهاب ادامه داد:چون پدری که باهاش زندگی کردم یه قاچاقچیه!!! چون برادرایی که ازشون دورم همدست پدرمم اقای ماجد ما چندین بار باید این زندگی نامه رو مرور کنیم تا شما کوتاه بیاین و درک کنین من تو طریقه ی زندگی اونا نقشی نداشتم!؟ شما بفرمایید من چقدر دیگه توضیح بدم اونا هم خونه من هستن اما هم دل من نیستن اونا پدر و برادر من هستن اما خانواده ی من نیستن من چطوری به شما ثابت کنم از داشتن پدری مثل محراب شرمسارم چطوری بگم که از داشتن چنین کسایی دور و اطرافم ناراحتم من چجوری حرف ها رو بزنم تا شما کمی نیمه پر لیوان رو هم نگاه کنین
    نوژن مداخله کرد:حق با شهابه بابا، شما نباید شهاب رو به جرم اینکه فامیلیه رادش رو یدک میکشه محاکمه کنین
    بهروز برخاست و گفت: حرف من یکیه
    و سمت اتاقش رفت...
    میشا با شرمندگی رفتن او را نظاره کرد و رو به فرح گفت:واقعا نمیفهمم بهروز چرا اینطور برخورد میکنه ، اون اصولا ادم منطقی بود شما کمی دیگه به ما فرصت بدین اون حتما راضی میشه
    ناژین-من با شهاب از ایران میرم نیازی به اجازه ی بابا ندارم
    فرح-نه ناژین جان اینطوری نگو ما هرچقدر لازم باشه صبر میکنیم تا اقای ماجد راضی بشه
    میشا لبخندی زد و گفت:من راهش رو میدونم فقط چند روز دیگه بهمون فرصت بدین
    فرح هم لبخندی زد و گفت:هرچقدر که بخواین فرصت میدیم
    بعد از زدن صحبت های معمول شهاب و فرح خداحافظی کزدند و گفتن منتظر جواب از جانب اونا میمونند.

    میشا با یک نقشه ی از پیش تعین شده کنار بهروز نشست و نشان دادمیخواد باهاش صحبت کنه...
    بهروز از بالای عینک مطالعه نگاهی به او کرد و کتاب را بست...
    عینک رو برداشت و رو به او گفت:چیزی شده؟
    میشا-اره میخوام باهات حرف بزنم
    بهروز-اگه راجعبه ناژینه نمیخوام بشنوم
    میشا-راجعبه ناژین هست اما باید بشنوی چون به خودمونم ربط پیدا میکنه
    بهروز اخمی کرد و گفت:منظورت چیه؟
    میشا اهی کشید و گفت:من راجعبه اون موضوع فکر کردم
    بهروز-کدوم موضوع
    میشا-ازدواج مجددمون
    بهروز بی اراده لبخندی زد و گفت:خب؟
    میشا-من فکرامو کردم و به این نتیجه رسیدم که میتونم و میخوام که برای همیشه باهات بمونم اما...
    بهروز لبخند پهنی زد و گفت:خیلی ممنون میشا واقعا ممنون قول میدم هیچوقت پشیمون نشی
    میشا هم لبخندی زد و گفت:حرف من ادامه داشت
    بهروز-بگو گوش میدم
    میشا-همونطوری که گفتم شرطی برای ازدواجمون گذاشتم اونم رضایت بچه هاس
    بهروز-خب اونا که معلومه راضی هستن
    میشا- نوژن راضیه اما ناژین میگه حالا که بابا به تصمیم من اهمیت نمیده منم راضی به ازدواج مجددتون نیستم
    اخمی غلیظ روی پیشانی بهروز نشست:یعنی چی؟
    میشا-نظرش رو گفته
    بهروز-هیچ جای دنیا نگفته پدر و مادر برای ازدواج مجددشون باید از بچه هاشون اجازه بگیرن
    میشا-من با دنیا و قوانینش کاری ندارم تا بچه هام راضی نباشن ازدواج نمیکنم
    بهروز-نوژن که رضایت داده
    میشا-نوژن تنها بچه ی من نیست
    بهروز-من نمیتونم به شهاب رضایت بدم
    میشا-دلایلت منطقی نیست
    بهروز-راستش من یه جورایی متوجه علاقه ی امیر با ناژین شدم و بیشتر مایلم که امیر دامادم باشه
    میشا متعجب نگاهش کرد و گفت: ناژین و امیر اصلا باهم سنخیت ندارن امیر یه پسر مذهبی و متدین اما ناژین یه دختر باز با فرهنگ غربی ، من منکر این نمیشم که امیر پسر خوبیه اما مناسبه ناژین نیست...درضمن این ناژینه که باید انتخاب کنه نه تو ، شاید ناژین اصلا به امیر توجه هم نکنه دلیل نمیشه تو فقط بخاطر اینکه امیر رو میپسندی علایق اون رو نادیده بگیری
    سپس از جا برخاست و گفت:به هر حال روش فکر کن ازدواج مجدد ما بسته به ازدواج ناژین و شهابه حالا خود دانی
    و از اتاق خارج شد لبخندی روی لب هایش نشاند اطمینان داشت نتیجه مثبت خواهد بود.
    ***
    همونطور که انتظار میرفت بهروز رضایت داد...
    ناژین سر از پا نمیشناخت شهاب هم کم از او نمیاورد...
    ناژین و شهاب همراه میشا و بهروز در یک روز عقد کردند و شب در خانه ی بهروز جشن خانوادگی کوچکی برگذار کردند...
    شهاب دست ناژین رو در دستش فشرد و گفت:بالاخره تموم شد
    ناژِن-روزای سختی بود اما پایان خوبی داشت
    شهاب-روزی که برای اولین بار تو فرودگاه دیدمت فقط این دوجفت چشمات تو ذهنم موند وقتی تو بغل شایان بیهوش دیدمت واقعا دلم لرزید از کاری که میکردم پشیمون بودم تو برخورد اول تو ویلا اول پرویی و سرتقیت توجه ام رو جلب کرد رفته رفته حس کردم باید ازت حمایت کنم فکر میکردم حمایتام از رو عذاب وجدانه اما دیدم نه وقتی شایان بهت به چشم خریدارانه نگات میکنه غیرتی میشم وقتی شایان میخواست بهت تجاوز کنه به معنای واقعی داشتم اتیش میگرفتم اونجاها بود که فهمیدم من دوستت دارم شاید استارت دوست داشتنم از روی همون بوسه ی اول بود یادته؟
    هردو باهم به یاد اون لحظه خندیدند...
    شهاب خم شد و پیشونی ناژین رو بوسید و لبخندی زد...
    ناژین نفس عمیقی کشید و گفت:منم از حمایتات بود که بهت دل بستم اینکه پیش اونا بودی اما مثل اونا نبودی اینکه وقتی شروین بهم مواد تزریق میکرد نگرانی تو چشمات موج میزد اینکه هروقت میخواستن اذیتم کنن تو هوامو داشتی حتی با اینکه اونا فهمیده بودن و دیگه جلوی تو اذیتم نمیکردن اینم برام لذت بخش بود تا اون لحظه ای که تو خونه ی اون سرایدار مهربون بهت گفتم دوستت دارم تا اون لحظه هنوز به دوست داشتنت فکر نکرده بودم انگار همون لحظه بود که به عمق عشق و دوست داشتن پی بردم خیلی دوستت دارم شهاب
    شهاب دستش را دور کمر او حلقه کرد و لبخندی مهمانان لبای هردوشان شد.
    امیر لیوان شربت را برداشت و سمت سارا رفت و گفت:بفرما
    سارا نگاهی به شربت کرد و گفت:میل ندارم
    امیر-نارحت به نظر میای
    سارا-نه من نارحت نیستم اما تو که باید نارحت باشی
    امیر-من به قسمت اعتقاد دارم
    سارا پوزخندی به او زد...
    امیر-تو هنوزم به من علاقه داری؟
    سارا تک خنده ی عصبی کرد و گفت:چیه از ناژین نا امید شدی اومدی طرف من؟
    امیر-انکار نمیکنم که نسبت به ناژین یه حسی داشتم اما هیچوقت بهش امیدوار نبودم
    سارا-اما نسبت به من خیلی امیدواری نه!!! چرا که نه، من خودمو بهت اویزون کردم
    امیر-این حرف رو نزن ، هر رابطه ای از یه جایی شروع میشه ...شاید کار تو اشتباه بود اما استارت رابطه ی ما بود
    سارا فقط نگاهش کرد...
    امیر-علاقه ی من به ناژین رو فراموش کن اگه میتونی ، بین و تو و ناژین تردید داشتم با اینکه امیدی به ناژین نبود...ناژین یه عشق کورکورانه بود اگه عاقلانه فکر میکردم میفهمیدم من پسری نیستم که با دختری مثل ناژین با افکار و روحیات ازادش کنار بیام
    سارا اهی کشید و گفت:دوست نداشتم انتخاب دوم باشم اما...
    امیر حرفش رو قطع کرد و گفت:به این فکر نکن که انتخاب چندمی به این فکر کن که انتخاب ماندگار باشی
    سپس نیمخیز شد و گفت:منتظر جوابتم ، هروقت جواب بدی مطمئن باش فرداش میام خواستگاریت
    بعد سری برایش تکان داد و ازش دور شد...
    سارا رفتنش را نظاره کرد و لبخندی زد به روی این انتظار چندساله اش به این عشق طولانی اش که فکر نمیکرد روزی به وصال برسد ، برای دادن جواب زود بود ترجیح داد چند روز دیگر جواب مثبتش را بدهد.
    ***
    خانواده ی بهروز برای یه مسافرت وجمع و جور کردن کارای میشابه فرانسه رفتند...
    ناژین هم همراه شهاب به لندن رفت مجبور بودن مدتی رو در انگلیس زندگی کنند تا شهاب شغلی در ایران برپا کند اما به بهروز و میشا قول دادند که به زودی برای زندگی به ایران برگردند.


    پایان
    1391/6/4
    فاطمه اجدانی
    رمان های خودم:

    فراموشی | sertegh کاربر انجمن

    گِروگانگیر|* فاطمه* کاربر انجمن

    دختر خیابونی|*فاطمه *کاربر انجمن








    چـــی صـــدا کنـــم تـــورو
    گـــوره خـــر یا کانگـــورو
    کاش که خـــر بودی عزیـــزم
    میشدم سواره تـــو

  12. 210 کاربر از پست * فاطمه* تشکر کرده اند .

    *goodgirl* , *NaZ@NiN.B* , *RaHa2* , *SaNaY* , *shima* , *yasaman* , *~aida bala~* , *سورن* , +Neda+ , - heDeh - , --Nila-- , 199295 , 3561 , 5011311 , ==== , abby7 , amane & mamati , amorist , Anolin , Aray , Arrosha , asal-1412 , asal-661 , asmanisheytun , asoodeh , atefeh_49 , aurora15 , aygeen , azad_awesome , bamdad.94 , baran pr , baran321 , baran501 , barane khazan , behi_aquarius , behnazhmz , Behnoush , betoche** , bikari , chobiiin , coral , D92_90 , Deldel , dokhtare khial , donya_khan0o0m , Dori-ss , eli naz , elia65 , elmira.t , eshton , faezeh khajeh , faezeh88 , farah2 , Farnaz , farzan0 , fatemeh 18 , fatemehjojo , fathemeh , fati70 , fatima92 , fatima_59 , funny , ghazal p , gherti , Golbahar75 , golgoli jaan , hala , hanayi , haniie , hany111 , hanye , harimeshgh , hediyeh_b , homa41 , htamspam , j.ghanavizi , jasmine.k , kathi , katy f , khademre , khiyal99 , lartmis , leila93 , lilipoot33_68 , liuana , m0zhdeh , Mahoo , mahsa/// , mahsamoon , mahtab10 , mahya1995 , Mamad-sharghi , mani1384 , maryam-70 , maryammmmmm6 , marzie1994 , matin_a , mehrnoush_re , mellina2000 , melody90 , mfr60 , michka_61 , Mina , mishapasha , mobina , m_reisie , n.shina , nafas44 , nafise2 , nasrinz , nastaran_702 , nedaj , neg neg , negar.n1000 , negarh91 , niayesh_s.s , niloofarane , niyayeeeeeesh , noshafarin , PAEEZ70 , paiz , pare , paria_pari , perijooon , R@TA , raz gol , Roghaye57 , roya62 , sabaya , saghi.m , saharmn , sahe , saktin , sanaz_ , sara.6887 , sarah♥♥♥ , sarina1911 , sasa75 , Satiya , sazin513 , sedena , shamim8648 , sharafi , SharzaD , sh_karan , snia , somy_kh , sorme* , sotazi , suzmani , takshakh2838 , tina p , tina76 , to0oranj , toyland , UnKnOwN_Sh , uomna , vampire123 , wenela , yas6662 , YAS95 , yasesabs , zahra.h , zanbagh , zeinab75 , ziglernata , ~anahita~ , ~B@H@R~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , آذردخت , آرشا , آستاره , اترون , اتل و متل , الهام1995 , بخاری , برتر , بلور , بهارجون , تنها... , تهمتن , تیلا , حریم , رز آبی , رضاره , روژین21 , رویا252 , سوداا , سکوت من , شادی وروجک , شورم , عسلی من , عطروخاطره , فرح77 , فرزانه 62 , لمیس20 , م.نوری , مادام , محبوبه_م , مریمی__ , معمار کوشمولو , مهلا.پ , نامی , نسرین... , نسيا , پرواس , ๑ Areefee ๑ , •Tαгα•

  13. Top | #57

    همکار بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    14,181
    میانگین پست در روز
    7.35
    تشکر از کاربر
    103,209
    تشکر شده 250,203 در 25,322 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خسته نباشید

    ممنون از همه دوستانی که پیام زدن و معذرت برای اینکه تک تک پاسخگو نیستم

    شصت و شش مـِـــلیون سال
    انتظار میکشم
    تو را
    هر غروب
    رو به دریـــا
    می ایســــــتَـم
    مثل ِ آخــــــــرین دایناسور
    که هنوز
    پایان عصر "کِـــرتاسه" را باور ندارد
    دلــــــم میگیرد...‎

  14. 9 کاربر از پست Mina تشکر کرده اند .


  15. Top | #58

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    26,861
    میانگین پست در روز
    13.87
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    183,068
    تشکر شده 424,424 در 37,338 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خسته نباشین
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا


    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر

  16. 7 کاربر از پست Farnaz تشکر کرده اند .


  17. Top | #59

    همکار بخش سرگرمی


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    8,314
    میانگین پست در روز
    5.70
    تشکر از کاربر
    7,415
    تشکر شده 24,803 در 6,757 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مرسي...خسته نباشيد
    من،
    نمیدانستم
    معنی هرگز را ...
    تو چرا بازنگشتی دیگر ؟!


    ای کاش يکی بيايد که وقتِ رفتن نرود !










  18. 7 کاربر از پست Archi تشکر کرده اند .


  19. Top | #60

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    نوشته ها
    4,078
    میانگین پست در روز
    2.57
    محل سکونت
    تبریز
    تشکر از کاربر
    10,339
    تشکر شده 32,273 در 4,382 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خسته نباشی دستت درد نکنه
    چه گناهی را به جای آوردیم ای مادر
    تا دو بار بمیریم
    یک بار در زندگی بمیریم
    و دیگر بار در مرگ

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


    می خواهم به ياد آرم
    خواب های طلايی كودكی ام را
    می خواهم به ياد آرم
    كه زنده ام هنوز
    رنگ های ناب زندگی را می شناسم
    روحم بال هايی دارد كه نشكسته اند
    رهايی می خواهم، رهایی
    بايد كه زندگی هنوز زنده باشد جایی
    بايد كه زندگی هنوز رنگين، زيبا، آزاد و رها، به همین سادگی، ساده باشد جایی ...



  20. 4 کاربر از پست asizebel تشکر کرده اند .


صفحه 6 از 8 نخستنخست ... 2345678 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان گروگانگیر عاشق | marinana کاربر انجمن
    توسط marinana در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 189
    آخرین نوشته: 1392,11,17, ساعت : 18:01
  2. معرفی و نقد رمان گروگانگیر عاشق | marinana کاربر انجمن
    توسط marinana در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 27
    آخرین نوشته: 1392,11,16, ساعت : 21:33
  3. دانلود رمان موبایل گروگانگیر | * فاطمه* کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,10,18, ساعت : 22:45
  4. دانلود رمان گروگانگیر | * فاطمه* کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,06,14, ساعت : 22:42

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •