| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید: | |||
| زیر 15 | | 7 | 2.36% |
| 15 تا 20 | | 100 | 33.67% |
| 20 تا 25 | | 95 | 31.99% |
| 25 تا 30 | | 51 | 17.17% |
| بالای 30 | | 44 | 14.81% |
| رأی دهندگان: 297. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۱ محل سکونت : خونمون
نوشته ها: 880
تشکرها: 932
تشکر شده 103,437 بار در 870 پست
کتاب مورد علاقه : hamsaye ye_gharar na_hamkhone_harry pott حالت من : | پست بسیار مفید : +269 امتیاز ااااااااااااااااااااااااا ا چی باید بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اها سلام علیکم خوب هستین؟خانواده محترم خوب هستن؟ والا من نمی دونم با چه اعتماد به نفسی اومدم براتون رمان بذارم .رو دارم در حد لالیگا داستان کلیشه ای .خودم می دونم.ولی من خودم خیلی دوسش دارم .مطمئنم شما هم خوشتون میاد {بابا بیا برو پی کارت ببینم} ![]() هرکی از رمانای همخونه ای خوشش میاد بخوندش هرکی ام خوشش نمیاد خوب نمیاد دیگه .چیکار کنم؟ راستی درسته موضوع کلیشه ای ولی من تمام تلاشم و می کنم که اتفاقات توس داستان تکراری نباشه دیگه چی باید بگم؟اها .اسم این رمان هست:::::::::::::::::::::::سفید برفی اینم جلد عاشق همتونم .البته این زیاد شبیه خوده شخصیت نیست ولی بازم خوبه زحمتشم ang.heav2012 عزیز کشیده .ازش خیلی ممنونم تو صفحه ی 20 نقد اون عکسایی که به نظرم شبیه شخصیت هاست رو گذاشتم [SIZE=3][COLOR=Red][COLOR=Plum][COLOR=Pink][COLOR=Magenta][COLOR=Black][COLOR=MediumTurquoise][COLOR=Lime][COLOR=Purple][COLOR=Silver][COLOR=Red][COLOR=DimGray] اینم صفحه ی نقد ::::::::::::سفید برفی | شاداب حسنی کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب [COLOR=Black]اینم خلاصه:دختری به اسم گلیا نه زشت و نه زیبا تو این دنیا زندگی میکنه .با مشکلات دست و پنجه نرم کرده ولی هنوز یکی دیگه از مشکلاتش مونده .توهان راد پسری با تیپ و قیافه ی نبستا خوب یه دفعه از راه میرسه .یا خدا این دیگه چه غولیه .................... فعلا خدافظ دوستان ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() رمان خودم::::سفید برفی .نویسنده :شاداب حسنی http://www.forum.98ia.com/t521155.html#post5221989 هرکی از رمانایی مثل همخونه خوشش میاد بخوندش _____________________________________ رمان جدیدم :سفید برفی2(شازده کوچولو) خلاصه :پسری از کره ای به نام فتوس فتال فمین یه زمین میاد .متاسفانه با سقوط سفینه اش روی پشت بوم خونه ای میفته دقیقا زیره اون پشت بوم یه دختر 6 ساله ی معضوم به نام گیتا اروم خوابیده .سرنوشت دو تا بچه چی میشه ؟یکی از یه دنیا ی واقعی اون یکی از یه دنیای خیالی .اخرش چی میشه ؟http://www.forum.98ia.com/t862631.html __________________________________________________ ______ انسانها گاهی آنقدراحمقند که مثل عروسکهای خیمه شب بازی روزی هزار بار دستهای خود را بر سر میرسانند ولی نخهای را که از ان اویزانند را نمی یابند . . . ویرایش توسط shadab70 : ۲۶ دي ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۴۴ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,997
تشکرها: 157,933
تشکر شده 362,837 بار در 30,818 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +96 امتیاز با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید! آمارکتابهای در جریان سایت برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید! لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه) برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! ممنون این روزها خدا هم قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید! از حرفهای تکراری من خسته است چه حس مشترکی داریم من و خدا.او... از حرفهای تکراری من خسته است و من... از تکرار غم انگیز روزهایم... | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۱ محل سکونت : خونمون
نوشته ها: 880
تشکرها: 932
تشکر شده 103,437 بار در 870 پست
کتاب مورد علاقه : hamsaye ye_gharar na_hamkhone_harry pott حالت من : | پست بسیار مفید : +320 امتیاز سلام دوستان نتونستم طاقت بیارم از همین امروز شروع می کنم پست اول . نرگس ...نرگس همینطور تو راه پله ها می دویدم و نرگس رو صدا می زدم . نرگس:چته دیوونه؟ چرا داد می زنی؟ وایستا ببینم چرا انقدر قرمزی؟؟؟نکنه تب داری؟؟؟؟؟ من:نرگس باورت می شه؟باورت می شه نرگس؟ نرگس:چیو باورم می شه ؟ د بگو ببینم چه مرگته من:کار پیدا کردم نرگس کار.......... وسط حرفم پریدو گفت:راست می گی گلیا؟کار پیدا کردی؟اخ جووووووووووووون همدیگرو بغل کرده بودیم و مثل دیوونه ها بلند بلند می خندیدیم . سریع به حالت دو رفتم توی اتاقم دفتر خاطراتم و باز کردم و شروع به نوشتن کردم :شکرت خدا شکرت بالاخره یه کار پیدا کردم یه کار عالی. سرم و بالا اوردم و به گذشته ام فکر کردم به گذشته ای که توش هیچ نقطه ی روشنی پیدا نمی شد. 3 سالم بود که مامانم مرد از دست کارای بابام سکته کرد .بابام یه معتاد الکلی بود که هیچی جز عشق و حالش براش مهم نبود .بیچاره مامانم 14 سالش که بود به زور می شوننش پایه سفره ی عقد یه سال بعد از ازدواجشم خشایار به دنیا میاد 7 سال بعد از خشایارم نوبته منه. وقتی مامان رفت پدرم گم و گور شد .هیچ وقت نفهمیدم چه بلایی سرش اومد.بعد از مرگ مامان خشایار همه کسم بود مثل کوه پشت سرم بود .هم برام مادر بود هم پدر .وقتی بابا ناپدید شد خشایار شروع کرد به کار کردن .روزا کار می کرد و شب ها درس می خوند .بهش التماس می کردم که خودشو خسته نکنه اما همیشه در جواب خواهش من می گفت:الهی من فدات بشم خواهر کوچولو تو تاج سرمی رو تخم چشمم جا داری برای تو کار نکنم برای کی بکنم؟.نرگس زن داداشم بود دختر خیلی خوب و مهربونی بود ولی هرچی نباشه من اونجا یه مزاحم بودم .اونجا خونه ی خشایار بود و مسلما نرگس دلش می خواست توی اون خونه تک و تنها خانمی کنه.یه شب که برای اب خوردن از اتاقم اومده بودم بیرون صدای نرگس رو شنیدم که می گفت :خشایار گلیا تا کی می خواد اینجا بمونه؟نکنه می خواد تا ابد ور دل ما بشینه؟ اروم برگشتم توی اتاقم و مثل وقتی که بچه بودم بدون اینکه صدایی تولید کنم شروع به گریه کردم. | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | |||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت : جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 13,803
تشکرها: 79,222
تشکر شده 295,448 بار در 19,829 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +84 امتیاز نقل قول:
دقت کنید لطفا! خـــــــــــــدا و دیگر هیچ...! | |||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۱ محل سکونت : خونمون
نوشته ها: 880
تشکرها: 932
تشکر شده 103,437 بار در 870 پست
کتاب مورد علاقه : hamsaye ye_gharar na_hamkhone_harry pott حالت من : | پست بسیار مفید : +355 امتیاز از اتاقم اومدم بیرون و رفتم تو اشپزخونه . ویرایش توسط shadab70 : ۲۹ آذر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۵۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۱ محل سکونت : خونمون
نوشته ها: 880
تشکرها: 932
تشکر شده 103,437 بار در 870 پست
کتاب مورد علاقه : hamsaye ye_gharar na_hamkhone_harry pott حالت من : | پست بسیار مفید : +350 امتیاز بچه ها تو پست قبلی بیشتر نوشته بودم نمی دونم چرا نصفه اومد _______________________ _گلیا یه کم بهش فکر کن .این اقاهه با بقیه ی خواستگارات فرق داره خشایار می گفت صد هزار تومن براشون پول خورده _ حالا کی هست؟ _دوست خشایار _دوست خشایار منو از کجا می شناسه؟ _سوالایی می کنی ها.من از کجا بدونم به نرگس نگاه کردم و اروم گفته:ممنون بابت صبحانه و راه افتادم سمت اتاقم گوشه ی اتاقم کز کردم و شروع کردم به فکر کردن دوست خشایار نرگس پولدار راحتی به خودم توی ایینه نگاه کردم و با صدایی شبیه به زمزمه گفتم: تا کی می خوای سرباره خشایار باشی؟ تا کی می خوای دستتو پیشه داداشت دراز کنی؟ از اتاق اومدم بیرون و رفتم پیشه نرگس بهش گفتم:نرگس شب که خشایار اومد بهش بگو به این دوستش بگه بیاد . تو چشمای نرگس برق خوشحالی رو دیدیم .می دونستم هم از اینکه سرو سامون می گیرم خوشحاله هم از اینکه از اینجا می رم.به افکار خودم خندیدم و با خودم گفتم :اوووووووووووووووووووو نه به داره نه به باره . شب که خشایار اومد نرگس صدام زدو گفت :خشایار باهام کار داره با خوشحالی رفتم پیشه خشایار _سلام داداشی جونم _سلام وروجک بیا اینجا بشین ببینم کنارش نشستم _ بفرمایید؟ لبخندی زدو گفت:می دونستی خیلی بزرگ شدی ؟دلم نمی خواست انقدر زود بزرگ بشی خندیدم و گفتم :اوا داداشی من از همون اول................ وسط حرفم پریدو گفت : بابشه باشه قبول .هر چی تو بگی .اگه بخوای حرف بزنی می دونم که مخ بنده رو سرویس می کنی بعد جدی شد و گفت: گلیا مطمئنی که می خوای این دوستم بیاد خواستگاریت؟گلیا من جلو اینا ابرو دارما _تو نگران ابروت نباش من مطمئن مطمئنم _خیلی پسره گلیه من که عاشقشم فقط................ _ فقط چی؟ _یه مشکلی هست _خوب بگو دیگه _راستش.......راستش این دوستم قبلا یه بار ازدواج کرده یه دفعه کپ کردم ...یعنی ......یعنی یه مرده مطلقه خواستگاره من بود؟ به خودم توپیدم: مطلقست که مطلقست به تو چه؟ تو به گذشتش چیکار داری؟ پس با اطمینان گفتم:مهم نیست خشایار با تعجب نگاه کرد . برای اینکه بحث و عوض کنم گفتم:چند سالشه؟ _2 سال از من بزرگتره _یعنی 32 سالشه دیگه؟ خشایار_اره _ اسمش چیه؟ _ توهان........توهان راد ویرایش توسط shadab70 : ۲۶ دي ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۲۸ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۱ محل سکونت : خونمون
نوشته ها: 880
تشکرها: 932
تشکر شده 103,437 بار در 870 پست
کتاب مورد علاقه : hamsaye ye_gharar na_hamkhone_harry pott حالت من : | پست بسیار مفید : +315 امتیاز من شرمنده ام. ![]() __________________________ _چی ؟اسمش چیه؟ _توهان با تعجب به خشایار نگاه کردم و پرسیدم:معنی اسمش چیه؟ _نمی دونم .ب. داشتم به اسمش فکر می کردم .چه اسم باحالی داشت _پس من بگم فردا شب بیان؟ _باشه بگو بیان .اروم از سره جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم خدایا اگه اون از من خوشش نیاد چی؟غلط کرده مگه من چمه؟بلند شدم جلوی ایینه ایستادم صورت گرد ,با چشم های درشت سبز که هروقت خشایار می خواست اذیتم کنه بهم می گفت وزغ کوچولو,دماغ معمولی با نوک صاف{نه سربالا و نه سرپایین}, لب های نازک ولی کوچولو ,ابرو های نازک هشتی شکل و موهای لخت قهوه ای رنگ ولی زیباترین قسمت صورتم پوستم بود. پوست سفیدی که به برف می گفت برو کنار من هستم. برعکس پوست خشایار که تیره بود پوست من به حدی سفید بود که دوستام و اشناهامون سفیدبرفی صدام می کردن به هیکلم نگاه کردم ,قد بلندی داشتم حدودا صدو هفتادو سه کمر باریک و پاهای کشیده. بدم نبودما.تابحال اینطوری به خودم نگاه نکرده بودم.تقریبا میشه گفت متوسط رو به بالام. اوووووووووووو حالا انگار اون چه تحفه ای بود که من باید شکل حوری های بهشتی می بودم. یعنی ممکنه من شوهر کنم؟شوهر,ازدواج,عشق عجب کلمات عجیبی اگه بچه دار شدم اسم بچه ام رو چی بذارم؟فرزان نه نه نه نه فرهاد............. خنده ام گرفته بود.من هنوز یارو رو ندیدم اونوقت اسم بچمونم دارم انتخاب می کنم. یهو بلند بلند زدم زیره خنده.نرگس سراسیمه اومد تو اتاقم و گفت:چته ؟ _هیچی فقط دارم می خندم کنار در نشست و به حالت گریه گفت :خدایا خداوندا مگه به این بشر عقل ندادی؟ چذا انقدر خله؟اخر من از دسته این خواهر و برادر دیوونه میشم. همینطور که می خندیدم گفتم:نرگسی؟امشب میای پیشم بخوابی؟ یه نگاه بهم کردو گفت :باشه _مرسی عزیزم _ولی گلیا به مرگ خشایار اگه لگد بندازی چنان می زنمت که خواب یادت بره کنی. _وا .من که بالای تختم چه جوری می خوام لگد بندازم؟ _خودتی عزیزم.اون دفعه هم که اینجا خوابیدم همینو گفتی صبحش که از خواب بیدار شدم یه جای سالم توی بدنم نمونده بود. _چشم چشم لگد نمی ندازم نرگس پاشد و یه بالشت و پتو از تو کمد برداشت و روی زمین دراز کشید. یه دفعه خشایار درو باز کردو اومد تو _شما دوتا چه غلطی می کنین؟ _به توچه ؟مگه فضولی؟ ر_زن منو چرا اوردی تو اتاق خودت؟ _خشی جون بازم به تو چه؟زن داداش خودمه _من بدون زنم خوابم نمی بره _ااااااااااااا؟خر گیر اوردی؟اگه خوابت نمی بره پس چرا وقتی باهم دعوا می کنین و قهر می کنین تو روی کاناپه مثل خرس قطبی می خوابی؟ نرگس بلند بلند خندید _زهرمار _چیزی گفتی عزیزم _من غلط بکنم چیزی بگم.اصلا من کی باشم بخوام حرف بزنم؟ .حالا برو بگیر بخواب بذار من و نرگسم لالا کنیم خشایار_چشم _افرین پسمل خوب _____________________________ اقا پاشین بیاین نقد کنین دیگه .پاشین دیگه چرا نشستین؟ ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() سفید برفی | شاداب حسنی کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب ویرایش توسط shadab70 : ۲۶ دي ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۳۱ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۱ محل سکونت : خونمون
نوشته ها: 880
تشکرها: 932
تشکر شده 103,437 بار در 870 پست
کتاب مورد علاقه : hamsaye ye_gharar na_hamkhone_harry pott حالت من : | پست بسیار مفید : +287 امتیاز سلاممممممم ![]() ![]() _______________________ وقتی خشایار رفت روبه نرگس کردم و گفتم: _نرگس؟ _بله؟ _من دارم می میرم خندید و گفت_منم وقتی خشایار اومد خواستگاریم از ترس داشتم خودمو خیس می کردم............. اون شب با نرگس تا خوده صبح حرف زدم و دردودل کردم ولی حتی یه سر سوزنم از استرسم کم نشد ......................... _اخیششش .چه خواب خوبی بود . برگشتم و نرگس و دیدم که با اخم نگام می کرد. _معلومه که خواب خوبی بود .منم تا ساعت 12 می خوابیدم همین و می گفتم اروم خندیدم .بلند شدم و گونش رو بوسیدم و زیر گوشش گفتم: صبح بخیر عزیزم _بهتره بگی ظهر بخیر نه؟ _ااااااااااااااااه گیر نده دیگه نرگسی _دختر مگه تو کار پیدا نکردی؟ _چرا پیدا کردم ولی تو کدوم ادم ابلهی رو دیدی که جمعه ها بره سر کار؟ _داداشت بلند بلند خندیدم _داداش من توی بیمارستان کار میکنه من توی شرکت. _اااااااااا راست میگی ها حواسم نبود.میگم گلیا بدو برو حاضر شو که بریم خرید _خریددددددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟ _اره دیگه مثلا شب خواستگار می خواد بیاد هااااااااااا یاد شب افتادم . دوباره دلم اشوب شد .قلبم بدجوری می زد انگار...............اه گلیا بیخیال شو دیگه.یه خواستگاره دیگه همین. _ببین گلیا می دونم داری سکته میکنی ولی الکی نگرانی. _سکته؟؟؟؟نگران؟؟؟؟مگه اصلا نگرانی داره؟؟؟؟؟براچی باید نگران باشم؟؟؟؟ _برو بچه مارو سیاه نکن. ما خودمون ذغال فروشیم _ای داد بیداد یعنی تو ذغال فروشی ؟وای نه بیچاره داداشم چه کلاه گشادی سرش رفته. نرگس همینطور که به سمت اتاق هولم می داد گفت:برو دیگه بچه پرو رفتم تو اتاق و لباسامو هول هولکی عوض کردم.یه نگاه تو ایینه کردم.بد نبودم از اتاق اومدم بیرون و نرگس و صدا کردم _نرگس,نرگس بیا دیگه من 10 دقیقه است که امادم . _اومدم بابا اومدم چه خبرته؟ _بیا بریم دیگه _خوب بابا بریم. تا عصر تو خیابون بودیمو برای شب خرید می کردیم.وقتی رسیدیم خونه ساعت 7 بود _ای وای خاک تو سرت گلیا انقدر لفتش دادی که...... _خوب بابا ببخشید الان بجای این که سر من داد بزنی برو اماده شو _راست میگیااااااااااا.گلیا توام برو زود حاضر شو چ _چشم سریع رفتم سمت اتاقم که یه چیزی یادم افتاد از همونجا داد زدم :نرگس؟نرگس من شال رو سرم بندازم یا نه؟ _اخه عزیزه من تو که اخلاق خشایار رو می شناسی دیگه چرا می پرسی؟معلومه که باید بندازی.حالا چرا بر و بر من و نگاه می کنی خب برو دیگه _باشه باشه رفتم. رفتم تو اتاقم و کنار کمدم ایستادم هیچ لباسی نظرمو جلب نمی کرد تا اخر یه مانتوی تنگ کرم رنگ با شلوار لی مشکی یه شال کرم انتخاب کردم _______________________________ بچه ها من معذرت می خوام بخاطر این دیر به دیر پست گذاشتنم من چندتا امتحان مهم داشتم که دیگه تموم شدن انشاالله از این به بعد روزی یک تا سه پست براتون می ذارم امشب هم دوتا پست دیگه می ذارم فعلا این خدمتتون باشه راستی نقدم کنین اگه نقد کنین یهو دیدین سه تا پست تبدیل شد به شیش تا پست مثبت و تشکر هم که یادتون نره دیگه ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۱ محل سکونت : خونمون
نوشته ها: 880
تشکرها: 932
تشکر شده 103,437 بار در 870 پست
کتاب مورد علاقه : hamsaye ye_gharar na_hamkhone_harry pott حالت من : | پست بسیار مفید : +301 امتیاز لباسامو عوض کردم و رفتم جلو ایینه .زیاد بلد نبودم ارایش کنم بخاطر همین به یه برق لب ساده رضایت دادم .ساده بودم ولی یه خانم جذاب و شیک و خوشگل شده بودم پقی زدم زیر خنده ,چه از خودم تعریف می کردم. رفتم تو اشپزخونه و روبه نرگس گفتم: نرگس به نظرت قیافه ام خوبه؟تیپم چطوره؟ _ایول دختر چیکار کردی .یارو باید خل باشه که تورو ببینه و عاشقت نشه. ولی بین خودمون بمونه ها عجب جیگری شدی _اول جیگر بودم.دوم ما اینیم دیگه. نرگس با مشت اروم زد تو بازوم و پرسید: گلیا تو با ازدواج قبلی این اقا مشکلی نداری؟ _نه .چه مشکلی می خوام داشته باشم ؟من به گذشتش چیکار دارم؟ _بابا روشن فکر تا خواستم جواب نرگس رو بدم زنگ در خورد. یا خدا اومدن .داشتم سکته می کردم انگار یکی تو دلم رخت می شست _گلیا تو همینجا بمون.خشایار هم با اوناست .خودش گفت با اونا میاد هروقت صدات کردم سینی چایی رو بیار _باشه .باشه _گلیا استرس نداشته باش.اروم باش چشمکی بهش زدم و گفتم: مرسی نرگسی جون نرگس رفت.خدایا چرا قلبم اینطوری می زنه؟احساس می کنم می خواد از حلقم بیاد بیرون صدای احوال پرسیشون رو شنیدم کنار در اشپزخونه ایستادم تا بتونم ببینمشون .................... بقیه اش رو براتون دیرتر می ذارم که فردا بخونین این پست الان مثبت و تشکر و البته نقد فراموش نشه | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | |||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,997
تشکرها: 157,933
تشکر شده 362,837 بار در 30,818 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +88 امتیاز نقل قول:
میتونین حرفاتون رو تو حاشیه رمان بزنین تو تاپیک تایپ نباید پست بدین | |||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| برفینویسندهشاداب, تایپ, حسنی, رمان, سفید |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| آدم برفی | NAVA22 کاربر انجمن | دانلود | asal_cheshmak | نوشته کاربران سایت | 1 | ۶ بهمن ۱۳۹۰ ۰۱:۲۹ قبل از ظهر |
| آدم برفی | NAVA22 کاربر انجمن | موبایل | NAVA22 | رمان نوشته کاربران سایت | 2 | ۵ بهمن ۱۳۹۰ ۰۶:۵۹ بعد از ظهر |
| آدم برفی | NAVA22 کاربر انجمن | NAVA22 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 65 | ۱ بهمن ۱۳۹۰ ۰۸:۵۴ بعد از ظهر |
| روزهای برفی | baroon12 کاربر انجمن | دانلود | honey_x | نوشته کاربران سایت | 1 | ۱۹ مهر ۱۳۹۰ ۰۴:۵۷ بعد از ظهر |
| روزهای برفی | baroon12 کاربر انجمن | baroon12 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 47 | ۱۸ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۳۶ بعد از ظهر |