تور


نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 43
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1388,04,31
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,443
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    زیر بارون
    تشکر از کاربر
    25,802
    تشکر شده 27,180 در 1,741 پست

    Post سه شنبه ها با موری | میچ البوم | تایپ



    عنوان:سه شنبه ها با موری
    پدید آور:میچ البوم
    برگردان:مهدی قراچه داغی
    نشر:البرز
    مشخصات ظاهری:184 ص
    عنوان به انگلیسی:Tuesdays with Morrie
    شابک:4-255-442-964-978
    چاپ اول:1379
    چاپ نهم


    ویرایش توسط .arsana. : 1391،03،12 در ساعت ساعت : 03:52 بعد از ظهر


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,04,31
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,443
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    زیر بارون
    تشکر از کاربر
    25,802
    تشکر شده 27,180 در 1,741 پست

    پیش فرض 01


    برنامه درس



    آخرین کلاس زندگی استاد پیر من هفته ای یک بار در منزل او تشکیل می گردید،در کنار پنجره ای در اتاق مطالعه او،تا بتواند از آنجا بوته کوچک بامیه را با برگ های صورتی رنگش تماشا کند.کلاس روزهای سه شنبه و بعد از صرف صبحانه تشکیل می شد.موضوع درس ما «معنای زندگی» بود.استاد آنچه را به تجربه می دانست،درس می داد.
    نمره ای در کار نبود، اما هر هفته امتحان شفاهی داشتیم.انتظار این بود که به سؤالات جواب بدهی و به سهم خود سؤالاتی مطرح کنی.البته انجام دادن گهگاهی حرکات جسمانی هم بخشی از کار بود.مثلاً لازم می شد که سر استاد روی بالش جابه جا شود تا در حالت راحتی قرار بگیرد، تنظیم عینک روی بینی استاد هم وظیفه ای دیگر بود.بوسیدن استاد به وقت خداحافظی اعتبار دیگری بود که به پایت نوشته می شد.
    به کتابی نیاز نبود.با این حال موضوعات مختلفی مطرح می شد، موضوعاتی از قبیل عشق، کار، جامعه، خانواده، پیر شدن، بخشودن و سرانجام مرگ.آخرین درس استاد کوتاه و خلاصه بود، در حد چند کلمه.
    به جای مراسم فارغ التحصیلی، مراسم تدفین او برگزار شد.
    با آنکه امتحان نهایی در کار نبود، قرار این شده بود که از آنچه آموخته بودی رساله ای مفصل بنویسی.حاصل کار کتابی است که می خوانید.
    آخرین کلاس استاد پیر من تنها یک دانشجو داشت.
    آن دانشجو من بودم.

    +++

    اواخر بهار سال 1979 است، بعد از ظهر شنبه ای داغ و شرجی.صدها نفر از ما در کنار هم روی صندلی های چوبی به ردیف شده، در چمن محوطه اصلی دانشگاه می نشینیم.رداهای بلند آبی رنگ از جنس نایلون پوشیده ایم و با بی صبری به خطابه های مفصل گوش می دهیم.وقتی مراسم تمام می شود، کلاه هایمان را به هوا پرتاب می کنیم.حالا فارغ التحصیلان رسمی دانشکده هستیم، گروه ارشد دانشگاه براندیس در شهر والتام ایالت ماساچوست.برای بسیاری از ما، دوران کودکی به پایان رسیده است.
    کمی بعد، استاد مورد علاقه ام موری شوارتز را پیدا می کنم، او را به پدر و مادرم معرفی می کنم.مرد ریزاندامی است با گام های کوتاه که گویی اگر باد تندی بوزد، او را به روی ابرها پرتاب می کند.با آن ردای رسمی استادی، حالتی روحانی را به نمایش می گذارد، نمودی از پری دارد.چشمانش به رنگ سبز و آبی شفاف است، با موهایی نقره ای رنگ که تا روی پیشانی اش را پوشانده است؛ گوشهای بزرگ، بینی مثلثی شکل و ابروانی خاکستری.با آنکه دندان هایش کج و کوله است و دندان های پایینی اش به عقب کج شده است _چنان که گویی روزگاری کسی با مشت بر آنها کوبیده است_ وقتی لبخند می زند ،خیال می کنی بامزه ترین لطیفۀ جهان را برایش تعریف کرده ای.
    دربارۀ طرز درس خواندن من با پدر و مادرم حرف می زند.به آنها می گوید:«پسر فوق العاده ای دارید.» من خجالت زده به پاهایم نگاه می کنم.قبل از خداحافظی هدیه ای به استاد می دهم، یک کیف چرمی که حرف اول نام او را بر آن حک کرده ام.آن را روز قبل از یک مرکز خرید تهیه کردم.نمی خواستم او را فراموش کنم.شاید هم نمی خواستم او مرا فراموش کند.
    استاد می گوید:«میچ،تو یکی از آن خوب ها هستی.» و بعد در مقام تعریف از کیف حرف می زند.آن گاه مرا در آغوش می گیرد.دست های نحیف و نازکش را بر پشت خودم احساس می کنم.از او بلندتر هستم.وقتی دست هایم را می گیرد، احساس غریبی پیدا می کنم، احساس می کنم از او پیرتر هستم، انگار من واله و او کودک من است.
    می پرسد آیا تماسم را با او حفظ می کنم و من جواب می دهم:«بله،حتماً.»
    وقتی از من دور می شود، می بینم که چشمانش از اشک پر شده است و گریه می کند.

    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــ

    کتاب قشنگیه ... به نظر من حتما بخونید





  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1389,06,29
    عنوان کاربر
    همکار بخش کتاب
    نوشته ها
    11,967
    میانگین پست در روز
    8.49
    محل سکونت
    لابیرنت
    تشکر از کاربر
    51,551
    تشکر شده 230,774 در 15,749 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط * hasti * نمایش پست ها
    ممنون .........
    اینجا نباید پست بدین!!!
    تکرار نکنید لطفا!


    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
    آمارکتابهای در جریان سایت
    برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!

    لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
    برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه
    .
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    ممنون
    من آدم نرفتن ام، آدم دوست موندن، یا اصلا آدم دیر رفتن ام
    خیلی دیر...
    اما وقتی برم، دیگه آدم برگشتن نیستم. آدم مثل قبل شدن نیستم. باور کن!!


    anna gavalda


  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1388,04,31
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,443
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    زیر بارون
    تشکر از کاربر
    25,802
    تشکر شده 27,180 در 1,741 پست

    پیش فرض 02


    موضوع درس



    حکم مرگ او در تابستان 1994 صادر شد.موری از مدت ها قبل انتظار داشت اتفاق ناخوشایندی بیفتد.او این را از روزی می دانست که رقصیدن را برای همیشه کنار گذاشت.
    استاد پیر من همیشه می رقصید.موسیقی اهمیتی نداشت.او به همه نوعش راضی بود.همه را دوست داشت.چشمانش را می بست و با لبخندی شیرین به آهنگ موزون می رقصید.رقصش همیشه هم زیبا نبود.اما نگران این هم نبود که کسی با او برقصد.موری به تنهایی می رقصید.
    او سابقاً چهارشنبه به کلیسای میدان هاروارد می رفت.جمعیت کثیری برای رقص به آنجا می آمدند.موری اغلب به میان جمع جوانان می رفت.پیراهنی می پوشید، و با شلوار سیاه و حوله ای که به گردنش می انداخت، بدون توجه به آهنگی که نواخته می شد، فارغ از سایرین، برای خودش می رقصید.آن قدر می رقصید که عرق از پشتش سرازیر می شد.کسی در آن جمع نمی دانست که او استاد برجسته جامعه شناسی است و سال ها در دانشگاه درس داده و کتابهای متعدد به رشته تحریر درآورده است.آنها همین اندازه می دانستند که پیرمردی سالخورده است که دلش هوای رقص کرده است.
    یک بار با خودش نوار تانگویی آورد و خواست که آن را از بلندگوها پخش کنند.در حالی که نوار پخش می شد، در سراسر سکوی رقص جولان می داد، رفتارش سلوک یک عاشق دلباخته اهل امریکای لاتین را به نمایش می گذاشت.وقتی تمام کرد، همه به افتخارش دست زدند.می توانست تا ابد در آن حال باقی بماند.
    اما بعد رقصیدنش متوقف شد.
    موری در شصت سالگی به بیماری آسم مبتلا شد.نفسش تنگ می شد و به شماره می افتاد.یک بار در حالی که کنار رودخانه چارلز قدم می زد، هجوم باد سرد چیزی نمانده بود که او را خفه کند.موری را با شتاب به بیمارستان رساندند و آنجا به او ادرنالین تزریق کردند.
    چند سال بعد هم در راه رفتن مشکلاتی پیدا کرد.در مراسم جشن تولد یکی از دوستانش تعادلش را از دست داد.شبی دیگر از پله های یک تئاتر به پایین در غلتید و چند نفری را به زمین انداخت.
    کسی فریاد کشید:«به او هوا برسانید.»
    در این زمان او سالهای هفتاد سالگی اش را می گذراند.حاضران به نجوا گفتند:«امان از پیری» و بعد به او کمک کردند تا به روی پایش بایستد.اما موری که بیشتر با درون خود در تماس بود، خوب می دانست که اشکال دیگری در کار است.همه اش تقصیر پیری نبود.او در همۀ لحظات خسته و بی حال بود.در خوابیدن اشکال داشت.در خواب می دید که در حال مردن است.
    موری به سر وقت دکترها رفت .آن هم نه یکی یا دوتا، به بسیاری از آنها مراجعه کرد.خونش را آزمایش کردند، ادرارش را آزمایش کردند.روده هایش را وارسی کردند و سرانجام چون چیزی پیدا نکردند، یکی از دکترها دستور بیوپسی از عضله داد.ذره کوچکی از عضله ساق پای موری را برداشتند.جواب آزمایشگاه خیلی زود حاضر شد، مشکلی در شبکۀ عصب های او وجود داشت.حالا آزمایش های دیگری روی موری انجام می دادند.در جریان یک آزمایش، او را روی یک صندلی الکتریکی نشاندند تا واکنش های عصبی او را مطالعه کنند.
    دکتر معالج در حالی که به نتایج آزمایش نگاه می کرد، گفت:«به آزمایش های بیشتری احتیاج داریم.»
    موری پرسید:«آزمایش بیشتر برای چه؟چه اتفاقی افتاده؟»
    «درست نمی دانیم.واکنش های شما کند است.»
    واکنش های او کند بود.یعنی چه؟
    و سرانجام در یکی از روزهای داغ و مرطوب ماه اوت 1994 موری و همسرش، شارلوت، به مطب عصب شناس رفتند.دکتر عصب شناس قبل از اینکه حرفی بزند، از آنها دعوت کرد که بنشینند:موری به بیماری«ای-ال-اس»* مبتلا شده است.یکی بیماری وحشتناک که امیدی به درمان آن نیست.
    روش درمانی شناخته شده ای برای این بیماری وجود نداشت.
    موری پرسید:«چگونه مبتلا به این مرض شدم؟»
    کسی نمی دانست.
    «مهلک است؟»
    بله.
    «با این حساب باید بمیرم؟»
    و دکتر جواب داد بله همینطور است، خیلی متأسفم.
    دکتر حدود دو ساعت با موری و شارلوت نشست و به همۀ پرسش های آنها جواب داد و چون عازم رفتن شدند، دکتر اطلاعاتی درباره بیماری ای-ال-اس در اختیارشان گذاشت و بعد جزوه ای به آنها داد تا برای کسب اطلاعات بیشتر آن را بخوانند؛ انگار آمده بودند که یک حساب بانکی باز کنند.بیرون هوا آفتابی بود و مردم گرفتار کارهایشان بودند.زنی به شتاب به سمت پارکومتر می دوید تا در آن سکه ای بیندازد.زنی دیگر پاکت های خوارباری را که از فروشگاه تهیه کرده بود حمله می کرد.میلیون ها فکر و خیال ذهن شارلوت را اشغال کرده بود:چه فرصتی برایمان باقی مانده؟چگونه باید با آن کنار بیایم؟بدهی های بانکی را چگونه پرداخت خواهیم کرد؟
    استاد پیر من از اینکه همه چیر در پیرامونش مثل همیشه بود مبهوت شده بود.آیا نباید دنیا متوقف می شد؟مگر نمی دانند چه اتفاقی برای من افتاده است؟
    اما جهان را توقفی در کار نبود.اشاره ای هم به او نداشت.و چون موری در اتومبیل را گشود، احساس کرد که انگار به چاله ای سرنگون شده است.
    به ذهنش رسید:خوب، چه باید کرد؟

    +++
    در حالیکه استاد پیر من به دنبال جواب می گشت، بیماری بر او چنگ می انداخت، روز به روز، هفته به هفته.یکی از روزها با دنده عقب اتومبیلش را از گاراژ بیرون کشید، اما هر چه کرد که پا بر پدال ترمز بگذارد نتوانست.این پایان رانندگی او بود.
    باید کاری می کرد.عصایی خرید.پایان آزادانه راه رفتنش فرا رسید.
    همچنان به برنامۀ شنایش ادامه می داد، اما روزی احساس کرد که توان لباس عوض کردن را از دست داده است.از این رو یکی از دانشجویان درس اخلاق را استخدام کرد تا در این کار به او کمک کند.اسمش تونی بود.در اتاق رختکن، دیگران که برای شنا آمده بودند وانمود می کردند که متوجه نیستند.اما زیرچشمی نگاهش می کردند پایان خلوتش فرا رسیده بود.
    در پاییز سال 1994 موری به دانشگاه براندیس رفت تا آخرین دوره تدریسش را در دانشکده برگزار کند.می توانست از خیر این کار بگذرد.دانشگاه از حال او باخبر شده بود.چرا باید از حضور اینهمه آدم رنج ببری؟ در خانه بمان، به کارهایت برس.اما اندیشه دست کشیدن لحظه ای به ذهن موری خطور نکرد.
    به جای آن، لنگ لنگان وارد کلاس شد، خانه ای که بیش از سی سال در آن زندگی کرده بود.عصا به دست زمانی طول کشید تا به صندلی اش رسید. سرانجام روی صندلی نشست و عینکش را برداشت و به چهره های جوانی که در سکوت به او چشم دوخته بودند نگاه کرد.
    «دوستان من، اگر اشتباه نکرده باشم، همه شما برای درس روانشناسی اجتماعی در اینجا اجتماع کرده اید.بیست سال است که این موضوع را درس می دهم.اما برای اولین بار است که می گویم گرفتن این واحد درسی می تواند خطری به همراه داشته باشد.من به بیماری مهلکی گرفتار آمده م.شاید عمرم کفاف ندهد که این درس را تمام کنم.
    «اگر فکر می کنید بهتر است این درس را حذف کنید، حتماً این کار را بکنید.از نظر من اشکالی ندارد.»
    تبسمی بر لبان استاد نقش بست.
    و این پایان راز زندگی او بود.

    ـــــــــــــــــــــــــ ـ


    Amyotrophic Lateral Sclerosis(ALS)*



    ویرایش توسط .arsana. : 1391،03،11 در ساعت ساعت : 09:52 بعد از ظهر


  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1388,04,31
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,443
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    زیر بارون
    تشکر از کاربر
    25,802
    تشکر شده 27,180 در 1,741 پست

    پیش فرض 03

    +++

    بیماری ای-ال-اس به یک شمع می ماند:عصب هایتان را ذوب می کند تا از بدنتان جز توده ای از جنس موم چیزی بر جای نماند.اغلب در ابتدا به سر وقت ساق ها می رود و از آنجا به سمت بالا حرکت می کند.عضلات پا و ران ها قدرتشان را از دست می دهند به طوری که در حالت ایستاده عنان اختیار خود را از دست می دهید.مهار عضلات تنه از دست می رود، و راست نشستن ناممکن می شود و سرانجام، اگر هنوز زنده باشید، به کمک یک لوله که از گلویتان عبور می دهند، تنفس می کنید، بیدارید، احساس می کنید، پلک می زنید، زبانتان را هم به سختی تکان می دهید، اما چونان بازیگر فیلم های علمی تخیلی ، در درون گوشت و کالبد خود منجمد می شوید.همه این اتفاقات در کمتر از پنج سال پس از ابتلای به بیماری روی می دهد.
    پزشکان لوری معتقد بودند از عمر او بیش از دو سال باقی نمانده اس.موری می دانست از این هم کمتر است.
    اما استاد پیر من تصمیمش را گرفته بود، همان لحظه که از مطب پزشک بیرون آمد سؤالی به ذهنش خطور کرد:کدام را انتخاب کنم:محو و نابود شدن را یا بهره برداری حداکثر از روزهای باقی مانده عمر را؟
    محو و نابود شدن را نمی خواست.از مردن هم خجالت نمی کشید.
    مرگ برنامۀ پایانی او بود.مگر جز این بود که همه باید می مردند.چرا در این واپسین ایام عمر چونان مردی بزرگ ظاهر نشود؟چرا روی او بررسی نکنند؟روی من مطالعه کنید.خوب نگاه کنید چه اتفاقی می افتد، با من یاد بگیرید.

    +++

    ترم پاییز به سرعت سپری شد.قرص هایش را بیشتر کردند.فیزیوتراپی کار همه روزه شد.پرستارها به خانه موری می آمدند تا روی ساق هایش که تحلیل می رفت و محو می شد ، کار کنند.می خواستند عضلاتش را فعال نگه دارند، آنها را به چپ و راست ، به پایین و بالا خم می کردند، انگار از چاه آب بیرون می کشیدند.متخصصان ماساژ هفته ای یک بار می آمدند تا از شدت گرفتگی بدنش بکاهند.با استادان مراقبه قرار ملاقات می گذاشت، چشمانش را می بست و افکارش را متمرکز می ساخت، آن قدر که دنیا در رفت و برگشت نفسش خلاصه می شد.
    یکی از روزها در حالی که به کمک عصایش راه می رفت، در حاشیۀ خیابان افتاد.عصا را با یک گام یار(واکر) عوض کردند.و چون بدنش ضعیف تر شد، رفت و آمد به دستشویی دشوارتر گردید.حالا موری در یک بِشِر بزرگ ادرار می کرد.کسی ظرف شیشه ای را نگه می داشت و او در آن ادرار می کرد.
    اغلب ما اگر جای موری بودیم از شرایطی که پیش آمده بود خجالت می کشیدیم.اما موری با اغلب ما فرق داشت.وقتی همکارانش به دیدن او می آمدند، موری به آنها می گفت:«ببینید، باید ادراز کنم، حاضرید به من کمک کنید؟»
    شگفت این که، به این کار راغب بودند.
    شمار بازدیدکنندگانش بیشتر می شد.گروه های بحث و گفتگو تشکیل می دادند.درباره مرگ و معنای واقعی آن حرف می زدند.از این می گفتند که چرا و چگونه همه جوامع بشری بی آنکه لزوماً برداشت درستی از مرگ داشته باشند، از آن می ترسند.موری به دوستانش می گفت اگر به راستی قصد کمک کردن به او را دارند، نباید با ترحم و دلسوزی رفتار کنند.چه بهتر مثل همیشه مسائلشان را با او در میان بگذارند.موری یک شنونده بی کم و کاست بود.
    به رغم همۀ مشکلات،صدایش قدرتمند و جاذب بود.ذهنش پر از اندیشه بود.موری می خواست ثابت کند که مردن همان بی استفاده شدن نیست.
    سال نو از راه رسید و گذشت.با آنکه موری به کسی حرفی نزد، اما خوب می دانست که این آخرین سال زندگی اوست.حالا از صندلی چرخدار استفاده می کرد.با زمان در جنگ بود، می خواست آنچه را می خواهد و آنچه را می داند با دیگران در میان بگذارد.وقتی یکی از همکارانش در دانشگاه در اثر یک حملۀ قلبی فوت کرد موری در مراسم تدفین او شرکت کرد و بعد افسرده به خانه آمد.
    «به راستی که غم انگیز است.این همه حرف زیبا زدند و ایرو هیچکدام را نشنید.»
    موری پیشنهاد بهتری داشت.به چند نفر زنگ زد.تاریخی را انتخاب کرد و در بعدازظهر سرد یک روز یکشنبه با جمعی از دوستان و بستگانش در منزل قرار گذاشت.می خواست در حالی که هنوز زنده است، مراسم تدفین او را به جای آورند.همه حاضران در وصف استاد پیر من سخنرانی کردند.بعضی می گریستند، بعضی می خندیدند.
    موری با آنها خندید و گریست.موری گفتن آنچه را اغلب از دوستان و عزیزانمان دریغ می کنیم، با همه در میان گذاشت.مراسم تدفین آن روز موفقیتی تابناک بود.
    با این تفاوت که موری هنوز زنده بود.
    در واقع مهمترین بخش زندگیش در پیش بود.






  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1388,04,31
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,443
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    زیر بارون
    تشکر از کاربر
    25,802
    تشکر شده 27,180 در 1,741 پست

    پیش فرض 04


    دانشجو



    در این جا باید کمی درباره خودم حرف بزنم و بگویم بعد از آن روز تابستان که برای آخرین بار استاد عزیزم را در آغوش کشیدم و قول دادم با او در تماس باشم، چه کردم و روزگارم چگونه گذشت.
    با او در تماس نبودم.
    در واقع تماسم با اغلب کسانی که در دانشکده می شناختم قطع شد، حتی با دوستانی که گهگاه به کافه رستوران می رفتیم و با هم رفت و آمد داشتیم.سال های بعد از فارغ التحصیلی و نقل مکان به نیویورک، روحیه ام را عوض کرد.
    دنیایی که یافتم چیز جالبی نبود.اوایل دوران بیست سالگی را به گشت و گذار گذراندم.اجاره می پرداختم و نخواندنی ها را می خواندم و در حیرت بودم که چرا چراغ ها به من چشمک نمی زنند.رویایم این بود که موسیقیدان مشهوری بشوم(من پیانو می نواختم).اما بعد از گذشت سال های تاریکی، بعد از رفتن به باشگاه های شبانۀ بی محتوا، بعد از زیر پا گذاشتن قول و قرارها، بعد از به شهرت رسیدن گروه های موسیقی و تولیدکنندگانی که ظاهراً به همه علاقه مند بودند جز من، رویایم بر باد رفت.برای نخستین بار در زندگی طعم شکست را تجربه می کردم.
    در همین زمان اولین رویارویی جدی با مرگ را تجربه کردم.دایی مورد علاقه ام، کسی که به من موسیقی و رانندگی آموخته بود، کسی که به خاطر دخترها سر به سرم می گذاشت، در اثر ابتلا به سرطان لوزالمعده در سن 44 سالگی درگذشت.مرد کوتاه قدی بود و جذاب با سبیلی پرپشت.آخرین سال زندگیش را با او بودم.در آپارتمانی درست در طبقه پایین آپارتمان او زندگی می کردم.دیدم که چگونه بدن قدرتمندش محو و نابود شد ، دیدم که چگونه رنج کشید.آثار درد را در چهره اش تماشا کردم.ناله می کرد و از درد فریاد می کشید.ما، یعنی من و دو پسر جوانش و خاله ام به سکوت در کنارش بودیم.
    از کسی کاری ساخته نبود.
    یکی از شب های ماه می من و دایی ام در بالکن آپارتمانش نشسته بودیم.نسیم گرمی می وزید.دایی ام به افق نگاهی کرد و گفت که در سال تحصیلی آینده زنده نخواهد بود که فرزندانش را ببیند و بعد از من خواست که مراقب آنها باشم.به او گفتم که این طوری حرف نزند.نگاه غمناکش را به من دوخت.
    چند هفته بعد مرد.
    پس از مراسم تدفین، زندگیم عوض شد.ناگهان احساس کردم که زمان متاع ارزشمندی است که از دست می رود و از من کاری ساخته نیست.از نواختن پیانو در باشگاه های نیمه خالی و از سرودن آهنگ در منزل، آهنگ هایی که کسی آنها را نمی شنید، دست کشیدم.به مدرسه بازگشتم.در رشته روزنامه نگاری مدرک فوق لیسانس گرفتم و اولین شغلی را که به من پیشنهاد کردند،پذیرفتم.نویسنده رخدادهای ورزشی شدم.حالا به جای این که در اندیشه رسیدن به شهرت باشم، به افزودن شهرت ورزشکاران بزرگ کمک می کردم.برای روزنامه ها کار می کردم و در مجلات مقاله هایم چاپ می شد.با چنان سرعتی کار می کردم که زمان و مکان نمی شناخت.محدودیتی در کار نبود.صبح از خواب بیدار می شدم، دندان هایم را مسواک می زدم و با همان لباسی که خوابیده بودم، پشت ماشین تحریر می نشستم.دایی ام برای یک شرکت کار کرده بود، کاری یکنواخت در همۀ ایام، و چقدر از آن تنفر داشت.مصمم بودم که به حال و روز او گرفتار نشوم.
    از نیویورک تا فلوریدا دنبال کار گشتم و سرانجام در دیترویت به عنوان روزنامه نگار دیترویت فری پرس انتخاب شدم.اشتای به ورزش در این شهر سیری نداشت.تیم های حرفه ای فوتبال، بسکتبال، بیس بال و هاکی در شهر فعال بودند.شرایط بر وفق مراد بود.در مدت چند سال نه تنها رخدادهای ورزشی را در روزنامه ها می نوشتم، بلکه چند کتاب در زمینه ورزش از من به چاپ رسید، در برنامه های رادیویی شرکت می کردم و در برنامه های تلویزیونی هم حضور فعال داشتم.خواهان داشتم.
    از اجاره دادن دست کشیدم.شروع به خریدن کردم.روی تپه ای خانه ای خریدم.اتومبیل های متعدد خریدم.در اوراق بهادار سرمایه گذاری کردم.با دنده پنج حرکت می کردم، شتاب فراوان داشتم.پرتلاش بودم، به سرعت برق و باد رانندگی می کردم.درآمدم از پارو بالا می رفت.خوابش را هم ندیده بودم.با یک زن مو مشکی آشنا شدم.به من علاقه مند شد.هفت سال نامزد بودیم و بعد ازدواج کردیم.یک هفته بعد از ازدواج، به سر کار بازگشتم.به او و به خودم وعده دادم که روزی صاحب اولاد خواهیم شد و خانواده ای درست خواهیم کرد.اما این روز هرگز فرا نرسید.
    به دنبال موفقیت بودم .می خواستم پیش از این که بمیرم، همۀ شادی ها و شادکامی ها را تجربه کرده باشم.نمی خواستم حال و روز دایی ام را پیدا کنم، هر چند می دانستم مرگ تقدیر همه است.
    اما موری.گهگاه به یاد او می افتادم.به یاد مطالبی افتادم که او به من آموخته بود.مطالبی درباره «آدم بودن» «رابطه داشتن با دیگران».اما انگار که با او و با مطالبش فاصله داشتم.متعلق به زندگی دیگری بود.سال ها، هر نامه ای را که از دانشگاه براندیس رسید نخوانده دور انداختم.گمانم بر این بود که تنها خواسته شان گرفتن پول است.بنابراین از بیماری موری خبردار نشدم.کسانی را که می توانستند از او خبری بدهند، مدت ها بود فراموش کرده بودم.شماره های تلفن آنها را در دفترچه ای نوشته بودم که در اختیارم نبود.
    اگر شبی دیرهنگام، به دنبال پیدا کرد یک برنامه مطلوب کانال های تلویزیون را جستجو نمی کردم، هرگز از موری خبری دستگیرم نمی شد.اما این اتفاق افتاد...





  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1388,04,31
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,443
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    زیر بارون
    تشکر از کاربر
    25,802
    تشکر شده 27,180 در 1,741 پست

    پیش فرض 05


    صوتی-تصویری


    در مارس 1995، لیموزینی که تد کوپل مجری برنامه تلویزیونی «راه شب» در آن نشسته بود روی برف های مقابل منزل موری در شهر وست نیوتون ماساچوست ترمز کرد.
    حالا موری به طور تمام وقت روی صندلی چرخدار می نشست.باید او را از روی صندلی چرخدار، مانند یک ساک سنگین بلند می کردند تا روی تخت خواب بگذارند و روز بعد دوباره همین کار را می کردند تا روی صندلی اش قرار بگیرد.حالا به هنگام غذا خوردن سرفه می کرد.جویدن برایش دشوار شده بود.پاهایش به کلی فلج شده بودند.دیگر هرگز فرصت راه رفتن پیدا نمی کرد.
    و با این حال، افسرده نبود.به جای آن پر از فکر بکر و نکته بود.مطالبش را روی هر چه به دستش می رسید یادداشت می کرد.باورهایش را به رشته تحریر درمی آورد.درباه زندگی در سایه مرگ می نوشت:«آنچه را می توانید انجام دهید و آنچه را نمی توانید بپذیرید»؛ «بپذیرید که گذشته هرچه بوده گذشته، گذشته را انکار نکنید»؛ «بیاموزید تا خود و دیگران را ببخشایید»؛ «هرگز خیال نکنید فرصتی از دست رفته است.»
    با گذشت زمان بیش از پنجاه «گزین گویه» از این دست داشت که آنها را با دوستانش در میان می گذاشت.یکی از دوستانش، که او هم از استادان دانشگاه براندیس بود، چنان تحت تأثیر این عبارات قرار گرفت که آنها را برای گزارشگر بوستون گلوب فرستاد و او هم مقاله ای مفصل در وصف موری نوشت که عنوان آن این عبارت بود:
    آخرین درس استاد:مرگ خود او

    این مقاله نظر یکی از تهیه کنندگان برنامه «راه شب» را به خود جلب کرد.تولید کننده مزبور در شهر واشینگتن به سراغ کایل رفت:
    «نگاهی به این بینداز.»
    از بقیه ماجرا باخبرید.فیلمبرداران به اتاق نشیمن موری رفتند و لیموزین کاپل جلو خانه او متوقف شد.
    جمعی از دوستان و بستگان موری برای دیدن کاپل اجتماع کردند و چون این مرد سرشناس وارد خانه موری شد، حاضران جملگی همهمه ای از روی هیجان به راه انداختند، همه به استثنای یک نفر_موری.موری در حالیکه سرش را به سختی بالا آورده بود، ابرویی بالا انداخت و با حرفش همه را به سکوت وادار کرد.
    «تد، پیش از این که مصاحبه کنم باید نکته ای را با تو در میان بگذارم.»
    لحظاتی به سکوت گذشت.و بعد دو مرد به اتفاق به اتاق مطالعه موری رفتند و در را پشت سرشان بستند.
    یکی از دوستان موری به نجوا خطاب به جمع حاضران گفت:«دوستان، امیدوارم تد بیش از اندازه سر به سر موری نگذارد.»
    و کسی جواب داد:«امیدوارم موری بیش از اندازه سر به سر تد نگذارد.»
    اما درون اتاق مطالعه، موری کاپل را به نشستن دعوت کرد.بعد در حالی که دست هایش را روی دامانش گذاشته بود، لبخند زد.
    موری آغازگر سخن شد:«از کسانی که به دلت نزدیکند بگو.»
    «از کسانی که به دلم نزدیکند؟»
    کاپل به پیرمرد نگاه کرد.«بسیار خوب.» و بعد محتاطانه از فرزندانش تعریف کرد.به هر صورت فرزندانش به او نزدیک بودند.
    موری گفت:«بسیار خوب،حالا از ایمانت بگو.»
    کاپل ناراحت شد.«من معمولاً با کسانی که چند دقیقه بیشتر از آشنایی ام با آنها نگذشته از این حرفها نمی زنم.»
    موری از بالای عینکش به تد نگاه کرد:«تد، من دارم می میرم.فرصت زیادی برایم باقی نمانده.»
    کاپل خندید.«بسیار خوب.ایمان.» و بعد به عبارتی از مارکوس اورلیوس اشاره کرد.
    موری سرش را به نشانۀ تصدیق تکان داد.
    کاپل گفت:«حالا من از تو سؤالی دارم.آیا تا به حال برنامه ام را تماشا کرده ای؟»
    «فکر می کنم دو بار.»
    «دو بار؟فقط همین؟»
    «ناراحت نشو.اپرا را بیش از یک بار ندیده ام.»
    «بسیار خوب، درباره آن دو بار که برنامه را دیدی چه نظری داری؟»
    موری مکث کرد.«راستش را بگویم؟:
    «بله؟»
    «به این نتیجه رسیدم که تو یک خودشیفته هستی.»
    کاپل به صدای بلند خندید.
    «من زشت تر از آنم که خودشیفته باشم.»

    +++

    دقایقی بعد، دوربین ها در اتاق نشیمن مستقر شده بودند:کاپل با لباس آبی اتو کشیده تر و تمیز و موری با پلوور خاکستری گشاد و پرزدار.موری حاضر نشد لباس بهتری بپوشد یا برای مصاحبه گریم شود.فلسفه اش این بود که مرگ چیزی نیست که از آن خجالت بکشد.حاضر نبود کسی بینی اش را پودر بزند.
    از آنجایی که موری روی صندلی چرخدار نشسته بود، دوربین هرگز ساق های بی حرکتش را به تصویر نکشید و چون موری هنوز می توانست دست هایش را تکان دهد_موری همیشه به هنگام صحبت کردن دست هایش را تکان می داد_ با هیجان از روزهای قبل از مرگ حرف زد.
    موری گفت:«تد، وقتی ماجرا شروع شد از خودم پرسیدم آیا مثل اغلب اشخاص دوست دارم از زندگی عقب بکشم، گوشه انزوا بگیرم، یا نه، می خواهم زندگی کنم؟ دومی را انتخاب کردم.تصمیم گرفتم که زندگی کنم _و یا دست کم سعی کنم که زندگی کنم_ آن طور که دوست دارم.با شأن و وقار، شجاعت، خلق خوش، با آرامش و خویشتن داری.
    «گاه اتفاقی می افتد که صبح ها گریه می کنم، گریه و باز هم گریه.برای خودم سوگواری می کنم.بعضی صبح ها به شدت عصبانی هستم، تلخ و دلگیر هستم.اما این حالتم آن قدرها دوام نمی آورد.از جایم بلند می شوم و می گویم:«می خواهم زندگی کنم...»
    «تا به امروز که این کار را کرده ام.آیا می توانم ادامه بدهم؟نمی دانم.اما با خودم شرط می بندم که این کار را بکنم.»
    کاپل که به نظر می رسید به شدت تحت تأثیر موری قرار گرفته است، از او درباره تواضع و افتادگی ناشی از مرگ پرسید.
    موری برحسب تصادف گفت:«می دانی فرد» و بعد به سرعت حرفش را اصلاح کرد:«منظورم تد است.»
    کاپل در حالی که می خندید گفت:«همین هم تواضع است.»
    دو مرد درباره زندگی پس از مرگ حرف زدند و از وابستگی فزاینده موری به مردم سخن گفتند.موری برای غذاخوردن، برای نشستن و برای اینکه خودش را جا به جا کند به کمک دیگران احتیاج داشت.

    +++

    جمعه شبی بود که برنامۀ ضبط شده روی آنتن رفت.تد کاپل پشت میزش نشسته بود و مقتدرانه حرف می زد.
    «موری شوارتز کیست؟ و چرا در پایان برنامه همه شیفتۀ او خواهید شد؟»
    یک هزار مایل دورتر از واشینگتن، در منزلم روی تپه، کانال های تلویزیون را عوض می کردم که این جمله را شنیدم:«موری شوارتز کیست؟» از خود بیخود شدم.




  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1388,04,31
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,443
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    زیر بارون
    تشکر از کاربر
    25,802
    تشکر شده 27,180 در 1,741 پست

    پیش فرض 06


    +++

    بهار سال 1976، و این اولین کلاس ما با هم است.وارد اتاق بزرگ موری می شوم.قفسه های روی دیوارها ، انبوه کتاب ها را به نمایش گذاشته اند، کتاب های جامعه شناسی، فلسفه، مذهب،روانشناسی.روی سکویی از جنس چوب اتاق، قالیچه بزرگی به چشم می خورد و پنجره ای که به محوطۀ باز دانشگاه باز می شود.در نهایت ده، دوازده دانشجو حضور دارند، هر کدام دفترچه ای با خود آورده اند و اغلبشان شلوار جین و کفش کتانی و پیراهن چهارخانه پوشیده اند.در لحظه ای از ذهنم می گذرد که بعید است با این عده کلاسی تشکیل شود.با خود می گویم درست تر این بود که این درس را نمی گرفتم.
    موری از روی فهرست دانشجویان ثبت نام کرده اسم مرا می خواند:«میشل؟»
    دستم را بلند می کنم.
    «ترجیح می دهی تو را میچ صدا بزنم یا میشل؟»
    هرگز کسی این را از من نپرسیده بود.به او،به پیراهن زرد و شلوار سبز و موهای خاکستری اش که تا روی پیشانی او را پوشانده نگاه میکنم.تبسمی بر لب دارد.
    می گویم میچ بهتر است.دوستانم مرا میچ صدا می زنند.
    «بسیار خوب میچ.میچ؟»
    بله؟
    «امیدوارم روزی مرا هم در شمار دوستانت به حساب بیاوری.»




    آشنایی


    با اتومبیل کرایه ای به خیابان محل منزل مسکونی موری در وست نیوتون، یکی از حومه های شهر بوستون پیچیدم.در یک دست فنجانی قهوه داشتم و تلفن همراهم در فاصله گوش و شانه ام مستقر شده بود.با یکی از تهیه کنندگان تلویزیون درباره برنامه ای حرف می زدم.چشمانم از روی ساعت دیجیتال مچی ام، به شماره پلاک روی جعبه پست کنار خیابان سه خطه پرید.پرواز برگشتم تا چند ساعت دیگر انجام می شد.رادیو اتومبیل برنامه اخبار سراسری را پخش می کرد.پنج کار را در آن واحد انجام می دادم.
    به تهیه کننده گفتم:«نوار را به عقب برگردان.می خواهم دوباره آن را بشنوم.»
    «بسیار خوب، چند لحظه صبر کنید.»
    ناگهان خودم را کنار در مقابل یافتم.پدال ترمز را فشار دادم، قهوه روی دامانم ریخت.اتومبیل از حرکت بازایستاد.چشمم به یک درخت افرای بزرگ ژاپنی افتاد و سه نفر که در نزدیکی خیابان بودند، یک مرد جوان، زنی میانسال و مرد سالمند ریزاندامی که روی صندلی چرخدار نشسته بود.
    موری.
    از دیدن استاد پیرم منجمد شدم.
    صدای تهیه کننده بلند شد:«الو؟صدای مرا می شنوید؟...»
    شانزده سال بود که او را ندیده بودم.موهایش نرم تر شده بود، تقریباً سفید یکدست بود.صورتی تکیده و نزار را به نمایش می گذاشت.ناگهان احساس کردم که آمادگی این دیدار دوباره را ندارم.گفتم شاید مرا ندیده باشد.می خواستم چند دقیقه ای خانه اش را دور بزنم.هم کارم را تمام کنم و هم مهیای دیدار دوباره او شوم.اما موری،تکیده، مردی که سال ها قبل او را به خوبی می شناختم،با تبسم به اتومبیلم نگاه میکرد.دست به زانو انتظار مرا می کشید.
    به نشانۀ آشنایی گذشته و محبتی که موری به من کرده بود، حق این بود که تلفن را از زیر گوشم بردارم، از اتومبیلم به بیرون بپرم، به سمتش بدوم، او را در آغوش بکشم و ببوسم.
    اما به جای آن اتومبیل را خاموش کردم.طوری وانمود کردم که دنبال چیزی می گردم.
    «بله،صدایت را می شنوم.»آنقدر صبحت کردیم که حرفمان تمام شد.
    کار همیشگی را کردم.در حالی که استاد پیر در حال احتضار روی چمن های جلو منزلش انتظار می کشید، به کارم ادامه دادم.به رفتار آن روزم افتخار نمی کنم، اما به هر صورت کاری بود که کردم.





  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1388,04,31
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,443
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    زیر بارون
    تشکر از کاربر
    25,802
    تشکر شده 27,180 در 1,741 پست

    پیش فرض 07


    +++

    پنج دقیقه بعد،موری مرا در آغوش کشید.موهای نرمش را روی گونه ام احساس کردم.گفتم که دنبال کلیدم می گشتم، به این دلیل بود که از اتومبیل پیاده نشدم.حالا او را محکم تر به خودم فشار دادم.انگار دروغ کوچکم را له می کردم.به رغم آفتاب بهاری، موری بادگیری پوشیده بود.روی پاهایش پتویی دیده می شد.بدنش بوی به نسبت تندی داشت، بوی تن آنهایی که تحت دارودرمانی هستند.صورت هایمان به هم نزدیک بود، صدای تنفس ضعیفش را در گوشم می شنیدم.
    «دوست قدیم من، بالاخره برگشتی.»
    خودش را همچنان به من چسبانده بود.در حالیکه به روی او خم شده بودم با دست هایش آرنج های مرا وارسی می کرد.بعد از گذشت اینهمه سال، از محبتش حیرت کردم.در پناه دیواره های سنگی که میان حال و گذشته ام کشیده بودم، فراموش کرده بودم که زمانی چقدر به هم نزدیک بودیم.به یاد روز فارغ التحصیلی افتادم.آن چمدانی که در دست داشتم، اشک هایی که به وقت عزیمت من در چشمانش حلقه زده بود.در خود فرو رفتم.در اعماق وجودم می دانستم که دیگر آن دانشجوی خوب و بااستعداد گذشته ای که او در خاطر داشت نیستم.
    همه امیدم به این بود که در این یکی دو ساعتی که با او بودم فریبش بدهم.
    درون خانه سر میز از چوب گردوی اتاق غذاخوری نشستیم.کنار پنجره ای بودیم که به خانه همسایه باز میشد.موری روی صندلی چرخدار سعی داشت در شرایط راحتی قرار بگیرد.به رسم خود می خواست به من غذا بدهد.و من موافقت کردم.یکی از کسانی که به او کمک می کرد،یک زن درشت اندام ایتالیایی به نام کانی، مقداری نان و گوجه فرنگی و کاسه ای سالاد جوجه و نخود پخته آورد.
    چند عدد قرص هم آورد.موری به آنها نگاهی انداخت و آهی کشید.چشمانش بیش از هر زمان گود افتاده و استخوان های گونه اش بیرون زده بود.او را پیرتر نشان می داد.اما وقتی تبسم می کرد، گونه هایش چونان پرده جمع می شدند.
    به آرامی گفت:«میچ، دارم می میرم.»
    این را می دانستم.
    موری قرص ها را قورت داد و لیوان کاغذی را روی میز گذاشت.نفس عمیقی کشید و بعد هوا را به بیرون دمید.«می خواهی برایت بگویم که به چه می ماند؟»
    به چه می ماند؟مردن؟
    «بله مردن.»
    بی آنکه بدانم، آخرین کلاس درسمان شروع شده بود.

    +++

    سال اول دانشگاه هستم.موری از اغلب استادان من مسن تر است، من هم از اغلب دانشجویان جوانتر هستم.یک سال قبل از سایر دبیرستانی ها از دبیرستان فارغ التحصیل شده ام.برای اینکه سن و سالم را بیشتر نشان بدهم، پلوور خاکستری رنگی می پوشم و در محوطۀ دانشگاه در حالیکه سیگار خاموشی بر لب دارم راه می روم.اما سیگار نمی کشم.یک اتومبیل قراضه مرکوری کوگار دارم.پنجره هایش را پایین می کشم و صدای موسیقی را بلند می کنم.دنبال هویتی برای خود هستم، و این هویت را در رفتارهای خشن دنبال میکنم_اما این رفتار نرم و ملایم موری است که مرا به خود جلب می کند.چرا که به چشم بچه ها به من نگاه نمیکند.سعی می کند با من چون آدم های بزرگتر از خودم رفتار کند.احساس راحتی میکنم.
    اولین دوره درسی ام را با او تمام میکنم و در دوره بعدی اسم می نویسم.سختگیری بیش از اندازه ندارد به نمره امتحانی هم بهای چندانی نمی دهد.می گویند در یکی از سالهای جنگ ویتنام، موری به همه دانشجویان پسرش نمره «الف» داد تا به جبهه اعزام نشوند.
    کم کم موری را «کوچ» صدا می زنم، همانطور که قبلاً مربی تیم دو و میدانی دبیرستان را «کوچ» صدا می زدم.موری از این اسمی که روی او گذاشته ام استقبال می کند.
    می گوید:«کوچ، بسیار خوب، من کوچ تو خواهم بود.تو هم می توانی بازیکن من باشی.می توانی همۀ کارهای زیبای زندگی را که سن و سال من اجازه نمی دهد خودم آنها را انجام بدهم، انجام بدهی.»
    گاه در کافه تریا به اتفاق غذا می خوریم.با کمال خوشوقتی باید بگویم آدم بیعاری است.از من که تن لش تر است.به جای اینکه غذا بخورد، حرف می زند.با دهان باز می خندد.
    مرا خوشحال می کند.در تمام مدتی که او را شناختم به دو کار راغب بودم:این که او را در آغوش بکشم و دیگر آنکه دستمال سفره ای به او بدهم.

    ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ

    نمی دونم چرا قورت داد رو نوشته بود غورت دادمنم تو لغت نامه چک کردم و درستش رو نوشتم


  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1388,04,31
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,443
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    زیر بارون
    تشکر از کاربر
    25,802
    تشکر شده 27,180 در 1,741 پست

    پیش فرض 08


    کلاس درس


    خورشید از میان پنجره اتاق غذاخوری به درون می تابید و کف چوبی اتاق را روشن کرده بود.دو ساعتی که با هم حرف می زدیم، صدای زنگ تلفن بلند شد و موری از کانی خواست که گوشی را بردارد.کانی اسامی کسانی را که زنگ می زدند در دفترچه کوچک و سیاهرنگ قرارهای موری یادداشت می کرد.دوستان، مربیان مراقبه، گروه بحث و گفتگو، کسی که می خواست عکسی از او بگیرد تا آن را در مجله ای چاپ کند. به روشنی مشخص بود که من تنها کسی نبودم که می خواستم استاد پیر را ملاقات کنم.برنامۀ «راه شب» از او آدم مشهوری ساخته بود.تحت تأثیر اینهمه دوستان موری قرار گرفتم.
    «می دانی میچ، حالا که دارم می میرم مردم به من علاقه مندتر شده اند.»
    «شما همیشه آدم جالبی بوده اید.»
    موری لبخند زد:«داری شوخی می کنی.»
    به ذهنم رسید که نه، این طور نیست.
    موری گفت:«می دونی چیه، من به اندازه سابق زنده نیستم.اما هنوز هم نمرده ام.چیزی در این وسط هستم.»
    موری سرفه ای کرد و تبسمی بر لبانش نشست.«من در آخرین سفر بزرگ زندگیم هستم.مردم انتظار دارند به آنها توصیه کنم.»
    تلفن بار دیگر زنگ زد.
    کانی پرسید:«موری، می توانی صحبت کنی؟»
    و موری جواب داد:«دارم با دوست قدیمی ام حرف می زنم.بگو بعداً زنگ بزنند.»
    نمی توانم بگویم چرا او از من به این گرمی استقبال کرد.من دیگر آن دانشجوی مستعد و خوش آتیه ای نبودم که شانزده سال قبل او را ترک کرد.اگر به خاطر برنامه «راه شب» نبود، احتمالاً بی آنکه مرا دوباره ببیند می مرد.دلیل موجهی نداشتم مگر دلایلی از آن دست که همه دارند.بیش از حد گرفتار زندگی خودم بودم.کار داشتم.
    از خودم می پرسیدم:«مرا چه شد؟چه اتفاقی افتاد؟» صدای گرم و سرشار موری مرا به سالهای دانشگاه برد، زمانی که ثروتمندان را آدم های بدی می پنداشتم، پیراهن و کراوات لباس های زندان بودند و زندگی بدون آزادی که برخیزی و به راه افتی _روی موتورسیکلت، احساس وزش باد روی صورت، روان در خیابان های پاریس، به سوی کوه های تبت_ هرگز زندگی خوبی نبود.مرا چه شد؟چه اتفاقی افتاد؟
    دهۀ هشتاد را تجربه کرده بودم، سالهای نود را پشت سر گذاشتم .مرگ و بیماری ها، چاق شدن، طاسی سر، همه را دیدم و تجربه کردم.در رؤیای افزایش درآمد بودم و هرگز اینها را نمی دانستم.
    و حالا کنار موری نشسته بودم تا درباره سالهای حیرت انگیز تحصیل دانشکده حرف بزنیم، انگار به یک مرخصی طولانی رفته بودم.
    موری پرسید:«کسی را پیدا کردی که حرف دلت را با او بزنی؟»
    «آیا در خدمت جامعه هستی؟
    «آیا با خودت در صلح هستی؟
    «آیا می توانی به حدی که می توانی یک انسان واقعی باشی؟»
    پیچ و تابی خوردم.می خواستم بگویم درگیر این پرسشها بوده ام.مرا چه شد؟چه اتفاقی افتاد؟
    روزگاری به خودم قول داده بودم که هرگز برای پول کار نکنم، می خواستم به سپاه صلح بپیوندم، می خواستم در زیبایی ها زندگی کنم، به مکان های الهام بخش بروم.
    به جای آن حالا ده سالی می شد که دترویت کار می کردم.در یکجا، به همان بانک همیشگی می رفتم ، به همان سلمانی.سی و هفت ساله بودم، کارایی ام در مقایسه با سال های دانشکده بیشتر شده بود.وابسته به کامپیوترها، مودم ها، و تلفن های همراه.درباره قهرمانان بزرگ ورزشی مقاله می نوشتم، کسانی که به آدم هایی همچون من بها نمی دادند.دیگر با پیراهن خاکستری و سیگار خاموش میان لب ها از نقطه ای به نقطه دیگر نمی رفتم.درباره ساندویچ تخم مرغ و درباره معنای زندگی با کسی بحث های طولانی نمی کردم.
    لحظات زندگیم اشغال بود و با این حال ناراضی بودم.
    مرا چه شد؟
    ناگهان به یاد نامی افتادم که به او داده بودم:«کوچ»
    موری به من نگاه کرد:«بله، خودم هستم.هنوز کوچ تو هستم.»
    خندید و دست از خوردن کشید.چهل دقیقه بود که ناهارش را می خورد.نگاهش کردم،دست هایش را چنان تکان می داد که انگار برای نخستین بار بود که استفاده از آنها را یاد می گرفت.نمی توانست کارد را به قدر کافی فشار دهد.انگشتانش می لرزید.هر لقمه غذا تلاشی را به نمایش می گذاشت و سرانجام قبل از آنکه غذا را ببلعد، آن را می جوید و گاه غذا از گوشۀ لبهایش به بیرون می ریخت.





صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. موری گل مان | فیزیکدان
    توسط م.ن در انجمن دانشمندان
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391،02،01, ساعت : 03:47 بعد از ظهر
  2. جزیره زیبای Moorea موری
    توسط Zahra_niki در انجمن شهرها و آثار تاریخی جهان
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1390،03،19, ساعت : 08:18 بعد از ظهر
  3. پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1390،02،13, ساعت : 08:23 بعد از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •