بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۱ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۴۴ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
shahi آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض برایم بمان | فهیمه سلیمانی (اسکن)

سلام دوستان من میخوام براتون رمان برایم بمان نوشته ی فهیمه سلیمانی رو بذارم اگه دوست دارین نظر بدین تا زودتر شروع کنیم.
shahi آنلاین نیست.  

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

قدیمی ۱۱ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۱۳ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
shahi آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض re: رمان برایم بمان | فهیمه سلیمانی

به نام خدا

ونوس به سرعت به سمت کیوسک ها ی تلفن رفت و گوشی را برداشت و شماره گرفت.چند ثانیه بیشتر طول نکشید که صدای پریسا از پشت گوشی به گوش رسید.

-بفرمائید.

-سلام پری جون.

-ای بی معرفت خوب ما رو کاشتی.معلوم هست کجایی؟یه ساعته دکه منتظرتم.

-هنوز که ساعت هفت صبحه مگه قرار ما....

-معلوم هست این ساعت روز چرا منو از خواب بیدار کردی؟این همه سر و صدا چیه؟

-ونوس به پشت سر نگریست.فرودگاه بسیار شلوغ بود و مردم با دسته گل های زیبا به انتظار ایستاده بودند.

-من فرودگاه هستم.

پریسا با تعجب گفت فرودگاه برا چی؟

-عمو دیشب اخر وقت تماس گرفت و گفت امروز ساعت 6 تهرانه.

صدای فریاد پریسا در گوش پیچید.

-راست میگی؟وای چدر عالی!پدرام هم میاد؟

ونوس لبخندی بر لب راند و پاسخ داد:

-بله خانم نامزد شما هم میاد نگران نباش.

پریسا خود را به دلخوری زد و گفت:

-معلومه چی میگی؟اگه اقا پدرام شما خبردار بشه که تو به همین راحتی اونو به من بخشیدی میدونی چدر از دستت دلخور میشه؟

ونوس پس از مکث کوتاهی گفت:

-خیلی دلش بخواد.مثل تو کجا میتونه پیدا میکنه؟

بار دیگر صدای خنده ی پریسا در گوشش پیچید:

-اما چدر اون جا شلوغه. همیشه که....

ونوس بار دیگر به پشت سر نگریست.

-این جا یه پلا کارتهایی زدند ظاهرا قرار با همین پرواز بچه های تیم ملی بسکتبال از اتریش بیان.فکر میکنم بیشتر شلوغی به خاطر همینه.مردم به خاطر استقبال از اونا ازدحام کردند.
صدای بلند گو در فضا پیچید:

-پرواز شماره 518 تهران.وین....

و بقیه کلملت در هیاهوی مردم گم شد.

-خب پریسا جون ظاهرا هواپیما نشست من باید برم.

پریسا با هیجان همیشگی گفت:

-باشه برو اما یادت نره زود تلفن بزنی و برام بگی چه اتفاقهایی افتاده.

-باشه خدا حافظ.
shahi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۵۰ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
shahi آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض re: رمان برایم بمان | فهیمه سلیمانی

ونوس گوشی را بر جای خود گذاشت و به سمت پدر و مادرش بازگشت.پدر همیشه خونسردش تقریبا عصبی به نظر میرسید و مرتب به ساعت مچی اش نگاه

میکرد.ونوس با قدم هایی ارام به سمت مادر رفت و ارام در گوشش زمزمه کرد:

-چرا پدر این قدر عصبیه؟!

به جای مادر اقای اتشین رو کرد به دخترش و جواب داد:

-این گلفروش من هم مثل همیشه بد قولی کرده.چند دقیقه دیگه برادرم میرسه و ما ا دست خالی...

-اوناهاش بابک اومد.

ونوس به سمتی که مادرش مینگریست نگاه کرد و دسته گل زیبایی را در دست اقای صیادی گلفروش مشاهده کرد.

-چقدر هم زیباست!

ونوس به مادر نگریست و لبخندی بر لب راند.بیشتر کسانی که به استقبال امده بودند توجه شان به دسته گل انها معطوف شده بود.بار دیگر صدای بلند گو بلند شد

و بعد از ان پشت در شیشه ای اندام بلند ورزشکاران تیم ملی نمایان شد.مردم به سرعت به سمت درهای اصلی دویدند و مرتب شعار میدادند و دسته گل های

فراوان نثار بچه های تیم ملی میکردند.ونوس کمی خود را عقب کشید و با دقت به مردمی که سعی در بلند کردن پسرهای د بلند تیم داشتند نگریست.

صدای هورا و کف زدن بلند بود.اقای اتشین دستی به موهای جو گندمی خود فرو کرد و با بی حوصلگی گفت:

-از این جمعیت پیداست که یکی دو ساعتی معطل خواهیم شد.

خانم اتشین دسته گل زیبا را به دست ونوس سپرد:

-بیا بهتره دست تو باشه.

مردم ارام ارام به سمت در پشتی حرکت کردند.ونوس با دقت به بچه های تیم ملی مینگریست.یکی از انها که متوجه نگاه ونوس به جمعیت شده بود به پهلوی دوستش زد و گفت:

-هی رهام ببین جه دست گل زیبایی؟کاش اونم به استقبال ما اومده بود اونوقت این دست گل نصیب....

-صاحبش هم کم از دست گل نداره.
ا
شروین به دختری که دسته گل را در اغوش کشیده بود نگریست.چشمان ابی رنگ دختر با ارکیده ای ابی رنگ دسته گل ها هارمونی خاصی داشت.

شروین به صورت رهام خندید:

-تو مثل عقاب به سرعت شکار میکنی.سایقه ات هم همیشه بی نظیره.

رهام خنده ی بلندی کرد:.

-اما ظاهرا نه دسته گل نصیب ما میشه نه صاحب دسته گل نگاه کن.

شروین به پشت سذ نگریست.دختر به سمت خانواده ای که از مسافران هواپیما بودند رفت. شروین خندید و ارام بر سر خود کوبید:

-گفتم از این شانس ها نداریم به قول معروف همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی. حالا اگه یه دختر کور و کچل و زشت بود که رو دست مامان و باباش مونده به

سمت ما میدوید.

صدای خنده ی رهام در میان جمعیت گم شد و ونوس با گام های بلند به سمت عمویش رفت.
shahi آنلاین نیست.  
قدیمی ۲ اسفند ۱۳۸۸, ۰۳:۴۸ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
mahdiyeh آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوستان عزیز

من می خوام از امروز ادامه این رمان را به صورت عکس براتون بذارم.

این کتاب 416 صفحه است سعی می کنم زود بذارم.

چون وقت ندارم نمی تونم این رمان رو تایپ کنم پس به صورت عکس می ذارم.
لطفا پست اضافی ایجاد نکنید اگه مشکلی بود پیام خصوصی بدید.
ممنون.






لب بر لب کوزه بردم از غایت آز

تا زو طلبم واسطه عمر دراز
لب بر لب من نهاد و می گفت به راز
می خور که بدین جهان نمی آیی باز


ویرایش توسط mahdiyeh : ۱۵ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۵۲ قبل از ظهر
mahdiyeh آنلاین نیست.  
قدیمی ۲ اسفند ۱۳۸۸, ۰۳:۵۵ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
mahdiyeh آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

با تشکر از فرناز جان(far58) به خاطر تایپ این قسمت

فصل 1-قسمت سوم

صدای خنده رهام درمیان جمعیت گم شد ونوس با گامهای بلند بسمت عمویش رفت .آقای آتشین بزرگ بر خلاف سال پیش ریش پرفسوری گذاشته بود که چههر جدی اش را جدیتر میساخت.اما در دید اول ونوس پدرام و پگاه چندان تغییری نکرده بودند.پدرام کمی چهره اش مردانه تر شده بود و صورت گردش با آن موهای لخت به آقای آتشین شباهت زیادی داشت.پگاه هم چون همیشه با آن چههر سبز جذاب مینمود.چند دقیقه بعد همه در کنار هم قرار گرفتند ساناز خانم مینا خانم را در آغوش کشیده بود و پگاه آغوشش را بروی ونوس گشوده بود.ونوس خود را در آغوش پگاه انداخت و پگاه چون همیشه صمیمی و مهربان او را پذیرفت.
سلام دختر عمو.
ونوس به پدرام که لبخندی متین بر لب داشت نگریست و لبخندی بر لب راند.او هیچگونه ارثی از ابهت آتشین بزرگ نبرده بود و همچنان مانند زمان کودکی اش در رویاها و احساسات شاعرانه زندگی میکرد .بقول پدرش در هپروت زسیر میکرد و آنقدر مهربان بود که هیچ دشمنی در هیچ کجای دنیا نداشت و همه او را از صمیم قلب دوست داشتند .اما آقای آتشین بزرگ هیچگاه به او اعتماد نکرده و او را در کار تجارت وارد نساخته بود و او همچنان با شعر و موسیقی زندگی را میگذراند و هر ازگاهی اشعارش را به چاپ میرساند.برخلاف او پگاه دختر سرزنده و شاد و شلوغی بود که د رتمام بحثها شرکت میکرد و جای پدرام پسر مهندس بهزاد آتشین را گرفته بود و با آن سن کم که بیش از 24 سال نبود کل امور دختری پدرش را بر عهده گرفته بود.
معلومه به چی فکر میکنی؟
ونوس لبخند غمگینی زد:
به اینکه توی این یک سال و اندی هیچ تغییری نکردی.هم تو هم پگاه .
پدرام خندید:اما تو مثل همیشه تغییر کردی هیچوقت نمیتونم مطمئن باشم اینبار که میبینمت چهره ات همونی باشه که دفعه قبل دیدم و مدتها تو ذهنم ترسیم کردم تو روزبروز زیباتر میشی.
ونوس که از تعریف پدرام خجل شده بود همراه با لبخندی بسمت عمو بهزاد نگریست.آقای آتشین دسته گل بزرگی را که ونوس به او داده بود بار دیگر به دست پدر سپرد.
بابک جان چند دقیقه زحمت نگه داشتن اینو بکش.
و آغوش گشود و به ونوس نگریست.
نمیخوای بیای و به عموت خوش امد بگویی؟
ونوس در آغوش عمو جای گرفت و آقای آتشین چون پدرش عاشقانه سر او را به سینه فشرد.
من هر بار که به ایران می آم به بابک به خاطر داشتن همچین دختری حسد میورزم کاش ونوس هم دخترمن بود.
آقای آتشین خنده کنان گفت:پگاه هم کمتر از ونوس نیست تو که میدونی من اگه ونوس رو نداشتم تا بحال زنده نبودم عشق اونه که...
دستت درد نکنه.
صدای خنده جمع بلند شد آقای آتشین به همسرش نگریست:مینا جان تو عشق اول و آخر منی و شکی د راین نیست من بعد از تو گفتم که ونوس...
مینا خانم تظاهر به دلخور یکرد و گفت:بالاخره حرفت رو زدی بیخود نمیخواد توجیه کنی.
ساناز خانم به خانم آتشین نگریست:
در اینکه بابک خان عاشق شماست که شکی نیست.
همه خندیدند و بسمت اتومبیل حرکت کردند.
حدود یکساعت بعد همه در منزل آقای آتشین جمع شده بودند.خانم آتشین در کنار ساناز خانم نشسته بود و با هم گفتگو میکردند و آقای آتشین هم در کنار برادرش در مورد کار شرکت و کارخانه صحبت میکردند.پگاه هم در کنار آنها نشسته بود و در صحبتهای آنها مداخله میکرد.ونوس گوشه ای آرام نشسته و به صحبتهایی که رد و بدل میشد گوش میکرد اما تمام حواسش به پدرام بود که بر روی یک صندلی در کنار پنجره ای که رو به باغچه بزرگ خانه باز میشد نشسته و به بیرون چشم دوخته بود و هر از گاهی با برگهای گلدان فلیتوس کنارش بازی میکرد .چقدر این پسر غمگین و د رخود فرو رفته بود.کمتر کسی سخنانش را میشنید اما با نگاهش بارها با ونوس صحبت کرده بود و از دل سخنها گفته بود.ونوس به پسر عموی غمگینش خیره شده بود که پکاه د رکنارش نشست و بوسه ای نرم بر گونه اش نهاد:خب ونوس خوشگل ما چکار میکنه؟
ونوس لبخند غمگینی زد و بسمت پگاه نگریست و گفت:هیچی در جوار شما زندگی میکنیم و فعلادر س میخونیم.
خب کی درسها تموم میشه.
حدود یک ماه دیگه.
پگاه دستش را بالا آورد و گفتکو بعد؟
میخوانم برای دانشگاه تا خدا پی بخواد؟
پگاه دستش را زیر چانه اش زد و گفت:خب چرا نمی آی پیش ما؟اونجا همه چیز فراهمه براحتی میتونی دانشگاه بری و به هر جا...
ونوس سرش را تکان داد.
نه پگاه جون من تو کشور خودمون راحتترم تازه عموت رو هم که میشناسی اگر من یکساعت خونه نباشم میدونی چه قشقرقی به پا میشه؟
پگاه با آن صورت کشیده و سبزه و چشم و ابرو و موهای مشکی و هیکلی لاغر اندام بیشتر به دخترهای دو رگه شبیه بود که از پدری سفید و مادری سیاه پوست بوجود آمده باشد و لبخند نمکینش بر زیبایی اش می افزود.ونوس که همچنان محو تماشای دختر عموی سبزه و با نمک خود شده بود با صدای پگاه بخود آمد:خب نگفتی در چه رشته ای میخوای ادامه تحصیل بدی؟
ونوس موهایش را پشت گوش زد و جواب داد:فیزیک/
عالیه!اما باز هم میگم اونجا بیای به نفعته تازه این برادر ما هم از ماتم در میاد.
ونوس بار دیگر به پدرام نگریست او همچنان به بیرون نگاه میکرد.پگاه همانطور که سرجایش نشسته بود سرش را کمی خم کرد و با صدای بلندتری گفتکهی کجایی آقازاده؟مواظب باش غرق نشی.
پدرام که متوجه لحن طنز آلود و تمسخر خواهرش شده بود با لبخند محبت امیزی بسمت دو دختر جوان نگریست و گفت:ببخشید برای لحظه ای در رویا غرق شدم .راستی این باغچه عموجان روبروز زیباتر میشه پگاه تو اونو دیدی؟
پگاه بیخیال شانه ها یش را بالا انداخت و د رجواب گفت:نه حالا وقت زیاده چرا نمی ای با ونوس عزیز صحبت کنی؟تمام مدت که نمیشه اونجا بنشینی این طرف آب و هواش بهتره.
پدرام از روی صندلی برخاست و بر روی کاناپه در نزدیکی دخترها نشست و گفت:گوشم بشماست بفرمایید.
این ونوس جان ما میخواد دانشکاه فیزیک بخونه نظر تو چیه؟
پدرام مثل همیشه موافق بود و با همان لحن مهربان گفتکبنظر من عالیه!دختر عموی زیبای ما همیشه نظراتش عالیه.
پگاه سرش را نزدیک گوش ونوس برد و گفت:نشد این پسر یکبار مخالفت کنه!خوشبحال زنش.
ونوس لبخندی بر لب آورد.آقای آتشین بزرگ بحث آنها را قطع کرد و گفت:عروسک خوگشل من روزبروز خوشگلتر میشه و خانمتر.خوشبحال برادرم با این دختر بزرگ کردنش.
آقای آتشین با افتخار گفت:ونوس باعث سربلندی منه.
قدرش رو بدونید در ضمن فراموش نکنید عروس ما هم هست.
ساناز خانم بعد از گفتن این سخن به خانم اتشین نگریست.
مینا جان قول و قرارها را رو که فراموش نکردین؟
خانم آتشین که در جواب دادن مردد مانده بود گفت:همه چیز سبتگی بنظر خودش داره ما که حرفی نداریم پدرام هم پسر نداشته ماست.
زن عمو شما همیشه بمن لطف دارید ای کاش ما هم بشما نزدیکتر بودیم و این همه فاصله بین ما نبود.
پگاه بسمت خانم آتشین نگاه کرد و گفت:راست میگه بخدا زن عم ای کاش شما هم به اتریش می اومدید.
آخه اونوقت عموت شرکت و کارخانه رو چکار میکنه که همینطور به امان خدا رهاش کنیم.
آقای آتشین بزرگ بجای دخترش جواب داد:همون کاری که من کردم.همه چیز را فروختم و رفتم جایی که صد برابر اینجادرآمد دارم.بخداهزار بار به این برادر نا اهلم هم گفتم که بیاد اونطرف مرز.اونجا نونش تو روغنه اما حیف که این برادر ما خیلی لجبازه.
آقای آتشین در حالیکه برای برداشتن میوه از روی مبل بلند میشد جواب داد:بابا منم صد بار شما گفتم که هیچ جا مملکت خود آدم نمیشه .وقتی میتونم 600 700 کارگر بی کار رو سر کار ببرم و یا سرمایه ای رو که میخوام در اختیار کشور بیگانه قرار بدم به هموطنانم اختصاص بدم چرا اینکار را نکنم؟من بهمین منفعت اینجا قانعم.
ساناز خانم دستش را روی دسته مبل گذاشت و گفت:شما هم مثل پدرشوهر خدا بیامرزم صحبت میکنید.اونم تا زنده بود نگذاشت ما از ایران بریم.خدابیامرز اگر گذاشته بود ما حداقل 10 سال زودتر رفته بودیم الان وضعمون از اینی که هست خیلی...
اقای آتشنی لبخندی بر لب آورد و گفت:شاکر باشید خدا را شکر شما که وضعتون خوبه غصه چی رو میخورید؟
آقای آتشین بزرگ د رحالیکه پیپش را پر میکرد گفت:این خانمها هیچوقت راضی نمیشن همیشه بیشتر از چیزی که دارن میخوان.
پدرام که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت:اما زنعمو مینا و ونوس اینطور نیستن اونا با زنهای دیگه متفاوتند.پگاه موهایش را از توی صوترش کنار زد و گفت:ای پسره نااهل تو خیلی ساکت باشی خیلی بهتره.
و با اعتراض ادامه داد:پدر این پسره کیه تربیت کردی؟مگه من قانع نیستم که تاحالا...
آقای آتشین بزرگ پیپش را از داخل دهانش بیرون کشید دودش رادر هوا پراکنده ساخت و گفت:این یک دفعه رو با پدرام موافقم پگاه جون تو هم مثل مادرت سیری ناپذیری.
پگاه قیافه با نمکی بخود گرفت و گفت:خیلی خب پدر از این به بعد شخص دیگه ای رو برای امور دفتری و بایگانیت انتخاب کن.
همه با صدای بلند خندیدند و آقای آتشین بزرگ رو کرد به ونوس و گفت:خوب عروسم تو هم حرفی بزن چقدر ساکتی؟
از صحبتهای شما استفاده میکنم.
پدرام که ظاهرا از این بحثها خسته شده بود از جا برخاست و رو کرد به ونوس و گفت:می آی با هم به باغچه بریم؟
ونوس هم از جای برخاست و رو کرد به پگاه و گفت:دختر عمو شما هم می آی.
پگاه که بار دیگر متوجه سخنان آقای آتشین و پدرش د رمورد کار شده بود گفت:شما برید منهم چند دقیقه دیگه می آم.
ونوس به اجبار با پدرام همگام شد اما همچنان ساکت بود.پدرام هم د رخود فرو رفته بود در کنار نیمکت سفیدی که مقابل باغچه قرار داشت ایستادند و پدرام گفت:موافقی چند لحظه ای اینجا بنشینیم؟
ونوس موافقت کرد پدرام قبل از نشستن بسمت فلکه فواره گردان داخل باغچه رفت و آنرا باز کرد.فواره شروع به چرخش کرد و قطرات آب بر روی شاخ و برگ گلها نشست و صحنه دل انگیزی را بوجود آورد.پدرام در کنار ونوس نشست و دستانش را در آغوش کشید و گفت:میدونی خیلی دوست داشتم منهم اینجادر کنار شما بودم.اونجا خیلی سرده هم هواش هم مردمش.اما اینجا آفتابیه من همیشه زمانیکه شعر میگم در ذهنم اینجا رو مجسم میکنم مطمئنا بعد از ازدواج به ایران برمیگردم.
ونوس همچنان به روبرو خیره شده بود پدرام ارام پرسید:ونوس دوست داری آخرین شعرم رو برات بخونم؟
ونوس با لحنی ارام گفت:بله حتما.
پدرام آهسته زمزمه کرد:
هیچکس برای دیدن من نمیآید در انتهای زمان گم شده ام
و چشمان گریانم نابینا گشته
هیچکس دلش برای تنهایی ماه نمیسوزد
هیچکس نمیخواهد باور کند
که ماهی قرمز خانه مادر بزرگ خواهد مرد
هیچکس برای پر پر شدن شقایق خانه مان اشک نمیریزد
هیچکس به سراغ غمگینترین عشاق دنیا نمی اید
دلم تنهاست روحم تنهاست
احساسم شکسته شده و خنجر فرو رفته از قلبم خارج نمیشود
هیچکس نیست که قلبم را با نخ و سوزن محبت بدوزد
هیچکس زیر بازوان ناتوانم را نمیگیرد تا زمین نخورم
هیچکس سراغ ما را نمیگیرد!!!هیچکس!!!
ونوس به صورت غمگین پدرام نگریست ایا او واقعا عاشق بود؟در این لحظه پدرام که سکوت کرده بود به ونوس نگریست و با نگاه معنی دارش خیلی سخنها گفت که ونوس لرزشی بر اندام ظریفش احساس کرد و با سرعت از جا برخاست باید از این نگاه میگریخت.درست است که پدرام تنها بود.تنهای تنهای اما آن هیچکس نمیتوانست ونوس باشد گرچه علتش را نمیدانست شاید...پدرام هیچ نگفت و فقط به او که ایستاده بود نگریست در همین لحظه پگاه هم با سر و صدای زیاد وارد باغچه شد و سکوت را شکست.
خب عروس و داماد بهم چی میگن؟
ونوس لبخند سردی بر لب آورد دیگر آن محیط را دوست نداشت از نگاه پر رمز و راز و درد آورد پدرام سردش شده بود و دوست داشت به گرمای اتاقش پناه ببرد.اما با آمدن پگاه دیگر رفتن جایز نبود.پگاه با قدمهای موزون به آنها نزدیک شد و گفت:حتما باز کردن فواره ها کار این عاشق مجنونه درست گفتم؟
پدرام از روی نیمکت برخاست و با لحنی ارام گفت:اگه اذییت میکنه فلکه رو ببندم؟
پگاه روی نیمکت نشست و با خنده گفت:فکر بدی نیست.
پدرام برای بستن فلکه به آن طرف باغچه رفت .پگاه دستهای یخ زده ونوس را در دست گرفت و گفت:اوه چقدر یخ کردی؟بازم من بدادت رسیدم و گرنه زیر این قطرات اب حتما سرما میخوری .خب ونوس خوشگله نگفتی به برادر عاشق پیشه ما چی میگفتی؟
ونوس سعی کرد حالت عادی بخود بگیرد به سختی گفت:پدرام یکی از شعرهایش را برام خوند.
پگاه با صدای بلند خندید.
اوه از این دیوونه بازیها بیزارم .یه جوونی هم تو اتریشه همینطور دیوونست هر روز یه نامه پر از شعر و نثرهای عاشقانه برام پست میکنه شرکت.عجب مزخرفاتی!
ونوس به صورت بی حالت و مغرور پگاه نگریست .تفاوت این خواهر و برادر بسیار بود.پگاه نظری به ونوس انداخت و پای چپش را روی پای راست قرار داد و گفت:واقعا فکر میکنه من خام شعر و شاعری میشم؟یعنی شعر و شاعری شام و نهار میشه؟
ونوس لبخندی بر لب آورد:دختر عموی ب یعاطفه دلم برای اون بیچاره ای که دل به تو باخته میسوزه!
پگاه با صدای بلند خندید:جون من؟آخه اون احمق فکر میکنه من خام این چرندیات میشم!
ونوس بسمت پدرام نگریست و دلش بحال او سوخت.شاید خودش هم نقش پگاه را بازی میکرد .پدرام با قدمهای آرام به سمت آنها آمد و روی تنه درختی که در نزدیکی نیمکت بود نشست و در سکوت به پگاه نگریست.پگاه همچنان سخن میگفت:بنظر من مرد باید مرد باشه.عرضه اسکناس رو اسکناس گذاشتن داشته باشه مثل پدرم...
و بعد خنده ای کرد و به ونوس گفت:اگر کسی رو با این مشخصه پیدا کردی منو بهش معرفی کن.
پدرام سرش را تکان داد و گفت:بی احساس ب یعاطفه تو شدی یه آدم آهنی با قلبی فلزی.
پگاه بار دیگر با صدای بلند خندید ظاهرا از تشبیه پدرام نرنجیده بود .پدرام اینبار به ونوس نگریست و گفت:خب دختر عمو تو هم مردی شبیه مرد دلخواه پکاه میخوای؟ونوس د رجواب دادن مردد ماند اما بالاخره باید چیز یمیگفت بهمین علت گفت:نمیدونم فعلا به ازدواج فکر نکردم.
پدرام سرش را بزیر انداخت و به فکر فرو رفت.ونوس که فرصت را مناسب دید از جا برخاست و گفت:خب پگاه موافقی بریم داخل هوا کم کم سرد شده.
پگاه پیشنهاد او را پذیرفت و با هم داخل ساختمان شدند.یک ساعت بعد پدرام هم بداخل ساختمان آمد.هنگام صرف ناهار بود.ساناز خانم بهمراه خانم اتشین میز را چیدند .پگاه بار دیگر وارد بحث آقای آتشین و پدرش شده بود.ونوس از روی مبل برخاست تا در چیدن میز به مادرش و ساناز خانم کمک کند .پدرام هم به محض ورود داخل آشپزخانه شد و به خانمها کمک کرد.بعد از صرف ناهار بار دیگر همه دور هم جمع شدند.آقای آتشین بزرگ باز هم پیپ خود را روشن کرده بود و میکشید.در همان لحظه تلفن بصدا در آمد ونوس گوشی را برداشت صدای آشنای پریسا در گوشی پیچید.
اوضاع چطوره مراسم خواستگاری تمام شد؟
دیوونه چی میگی؟
جدی باش بگو ببینم چی شد؟اومدند؟
ونوس صدایش را کمی پایین آورد و گفت:آره امروز صبح زود.
پریسا بار دیگر پرسید:خب پدرام چی میگه؟دوباره خواستگاری کرد؟
ونوس خندید و گفت:دارم سعی میکنم سرش بدم اونطرف.
مسخره بی مزه بگو میخوای از جواب دادن طفره بری دیگه.
نه بابا آخه چی بگم مثل همیشه است ساکت و تو خودش.
آخ که چقدر دلم میخواد ببینمش.
ونوس تبسمی بر لب آورد.
خب فردا بیا خونمون...
و د رهمان لحظه خانم آتشین پرسید:مادرکیه؟
هیچکس پریساست.
پدرام به پشت سرش نگریست و به ونوس نظری افکند.
دست شما درد نکنه ما هیچکس شدیم دیگه؟خوب منو خراب کردی.
ونوس با صدای ارامی خندید و گفت:تو چقدر حساس شدی دختر؟اینجا همه مثل خودمونن.
شاید مثل تو باشن اما موندشون خیلی بالاتر از ماست.
البته پدرام نه او مثل خود خود ماست خودمونی وب ی شیله پیله.
پریسا با صدای بلند خندید و گفت:مبارکه.
مبارکه صاحبش ما که صاحبش نیستیم.
خیلی خوب تا فردا فقط بدون آدم آب زیر کاهی هستی و حرفت رو حتی به منم که به اصطلاح خودت دوست صمیمی ات هستم نمیزنی.
ونوس به دیگران نگریست و گفت:دختر تو کی عاقل میشی؟
هیچوقت.
خداحافظ
خداحافظ

ویرایش توسط mahdiyeh : ۱۲ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۰۶:۵۰ بعد از ظهر
mahdiyeh آنلاین نیست.  
قدیمی ۲ اسفند ۱۳۸۸, ۰۸:۰۶ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
mahdiyeh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

باتشکر از محی عزیز و شبنم جان به خاطر تایپ این قسمت.

فصل 2


فردا صبح با صدای زنگ ساعت از خواب برخاست و در دل ارزو کرد دوران درس و مدرسه هر چه زودتر به پایان برسد تا حداقل بتواند حداقل یک ساعت بیشتر بخوابد.با بی حوصلگی از خواب برخاست و صورتش را شست و شو داد. زمانی که وارد اشپزخانه شد پگاه و پدرام و عمو هم بیدار شده بودند .لبخندی بر لب اورد و گفت:
_سلام بر همه.
آقای آتشین بزرگ فنجان دهانش نزدیک کرد و گفت:
_صبح بخیر عروسک عزیزم.
ونوس پشت میز نشست و به پگاه گفت:
_شما چرا این قدر زود بیدار شدید؟
پگاه لقمه ای عسل در دهانش گذاشت و جواب داد:
_منم می خواهم همراه عمو و بابک و پدر به شرکت برم.
ونوس نظری به پدرام افکند و گفت:
_شما هم؟
آقای آتشین سرش را از روی تاسف تکان داد و گفت:
_مگه شعر ها یهش اجازه می دن؟این حتما می خواد بره از طبیعت بهره ببره.
پدرام لبخندی بر لب اورد و گفت:
_ببخشید پدر من از تجارت چیزی سر در نمی اورم ،اصلا استعدادش را هم ندارم.
آقای آتشین بزرگ سرس از روی تاسف تکان داد و گفت:
_خودت خواستی مگه از خواهرت چی کم داشتی؟از همون اول علاقه نشون ندادی.
آقای آتشین هم به جمع پسوست و گفت:
_خب داداش زیاد سخت نگیر بالاخره هر کس باید یراه دنبال استعداد و ذوق خودش.پدرام هم ماشاا...برای خودش مردیه فقط به تجارت علاقه ندارد که این هم عیب نیست.
_تو همیشه همین حرف را میزنی به خاطر اینکه دختر خودت اهله و زندگی هدف داری رو دنبال میکنه غیر از این بود من رو درک می کردی!
آقای آتشین به بحث ادامه نداد رو کرد به ونوس و گفت:
_خب سوگل من حالش چطوره؟
پگاه خندید و گفت:
_بابا منم سوگل تو هستم؟
آقای آتشین بزرگ خندید و گفت:
_بله سیاه سوخته ی من،تو هم سوگل منی.
پگاه حالت دلخورانه گرفت و گفت:
_نخبر تعریفتون رت نخواستم.
_دختر های گلم عجله کنید که بریم حسابه دیر شده ها...مینا جان اون کت و شلوار کرو رنگ من رو از اتو شویی گرفتی؟
خانم آتشین در حالی که در اشپز خانه برای اوردن کت و شلوار خارج می شد گفت:
_اره خودت چند روز پیش گرفتی.یادت نیست؟
آقای آتشین دستی به پیشانیش زد و گفت:
_گرفتاری و کار ادم را فراموش کار میکنه.
چند دقیقه بعد همه سوار بر اتومبیل البالویی رنگ آقای آتشین شدند .زودتر از همه ونوس جلوی دبیرستان پیاده شد.
هنگام عصر با پریسا قرار داشت.پگاه دو ساعتی بود که از شرکت برگشته بود اما هنوز خبری از پدرام نبود.ساعت نزدیک به 4 بود که زنگ در به صدا درامد و ونوس برای گشودن در رفت همان طور که انتظار داشت پرسا پشت در بود. او را به داخل هدایت کرد.و با هم به اتاقش رفتند .پگاه هم به اتاق خواب خودش رفته بو تا استراحت کند.حدود ساعت 5 بود که در اتاق به صدا درامد ونوس بفرمائیدی گفت و پگاه در را گشود ولی با مشاهده شریسا قدمی به عقب برداشت و گفت:
_می بخشید مثل اینکه مزاحم شدم.
ونوس به سمت در رفت و دست پگاه را گرفت و گفت:
_نه عزیزم بیا .این دوست من پریساست غریبه نیست.
پگاه با لبخند وارد شد.پریسا هم از جا برخاست و سلام کرد و در بر خورد اول چهره پگاه برایش بانمک و جذاب نمد کرد.پگاه هم او را در ذهنش ساده و بی شیله پیله شناخت.نیم ساعت بعد ان دو کاملا با هم اشنا شده و از انجایی که هر دو طبع طنز و شوخی داشتند هم صحبت های خوبی شدند و صدای خنده شان از داخل اتاق به بیرون رفت .چند دقیقه ای گذشت.بار دیگر ضربه ای به در خورد و این بار صدای پدرام از پشت در شنیده شد
_اجازه هست بیا تو؟
ونوس از روی صندلی برخواست و در را گشود پدرام با نگاه مهریونش به او نگریست.
_شنیدم با هم خوش و بش می کردین گفتم منم بیام.
پگاه با صدای بلندی گفت:
_بیا تو دیگه
ونوس خود را کمی کنار کشید و پدرام وارد اتاق شد ولی با مشاهده ی دختری غریبه خود را عقب کشید و با تامل گفت:
_ببخشید نمی دونستم جمع خودمونی نیست.
قصد خروج از اتاق را داشت که ونوس مانع شد و گفت:
_ نه مهم نیست این پریسا دوست صمیمی و خوب منه،غریبه نیست.
پدرام با مکث کوتاهی نشست.
_خب پری جون تعریف کن.
پریسا در جواب پگاه مردد ماند.حرف چند دقیقه قبل خود را فراموش کرده بود و هرچه به مغزش فشار می اورد چیزی به خاطر نمی اورد.ونوس هنوز بعد از این همه سال برایش غریبه بود .اخر چگونه ممکن بود دختری،پسری را با این صورت گرد و مهربان و نگاه رومانتیک و ثروت کلان نادیده بگیرد و به او جواب رد بدهد.
پگاه با تعجب به صورت گلگون پریسا نگاه کرد و برای اینکه سکوت را بشکند گفت:
_داشتیم در مورد ازدواج حرف می و پریسا معتقد بود که باید یا مرد پولداری ازدواج کنی که بتونی به راحتی هر چی را کع دوست داری بخری .خب این هم خودش یه دلیله منم مثل تو دوستم شوهرم خیلی منمول باشه و به قول معروف گرگ بارون دیده باشه.
پدرام خندید و گفت:
_و بالاخره هم روزی مثل عمه مژده به سن 37 سالگی میرسی و حسرت می خوری که ای کاش ای کاش به یکی از خواستگارانت جوابه مثبت می دادی.بابا الان پسر قحطه و باید تا یه مورد پیدا شد بچسبس بهش و ولش نکنی.
دختر ها با صدای بلند خندیدند .پدرام نظری به ونوس انداخت و گفت:
_نظر تو چیه؟
_نمی دونم اگه شما اینطور می گید شاید همین طوره به هر حال شما سن و سالی ازتون گذشته.
پدرام موهایش را از روی صورتش کنار زد و گفت:
_اا بد جنس مگه من چند سالمه؟طوری حرف می زنی که انگار با یه مرد 60،70ساله بحث می کنی.
بار دیگر ذختر ها با صدای بلند خندیدند و پدرام رو کرد به پریسا و ادامه د اد:
_شما چطور؟نظر شما چیه؟
پریسا من من کنان جواب داد :
نمی دونم شای د اره.یعنی حتما .الان پسرا دیگه تمایلی به ازدواج ندارن و اگر موقعیت مناسبی پیش بیاد ادم باید بلافاصله...
اما سکوت کرد. هر سه نفر با تعجب به او چشم دوخته بودند و پریسا که تازه متوجه گفته خود شده بود با عجله از روی صندلی برخاست.بغض خود را فرو داد و گفت:
_ببخشید من باید یرم ،حسابی دیرم شده.
هر سه نفر بار دیگر خندیدند و پگاه از جا برخاست و دست ها ی یخ زدهی پریسا را در دست فشرد وگفت:
_انقدر سخت نگیر ما نشنیده گرفتیم.
بار دیگر ونوس و پدرام خندیدند و پریسا که بار دیگر دست و پای خود را گم کرده بود بدون هیچ دلیلی اشکش جاری شد.پدرام اشک هایش را در هم کشید و گفت:
_ببخشید منظوری نداشتم.
بعد از گفتن این جمله با تعجب به ونوس نگریست .ونوس هم بلافاصله به پرسیا نزدیک شد و گفت:
_دختر چرا مثل بچه ها رفتار می کنی ما فهمیدیم که تو شوخی کردی.نازه حرفت هم بد نبود .بالاخره هر کی باید یه روزی ازدواج کنه.
اما پگاه همچنان می خندید و رفتار پگاه برایش عجیب می نمود.پریسا معذرت خواهی کوتاهی کرد و همراه ونوس از اتاق خارج شد.پگته بار دیگر بر روی صندلی نشست و گفت:
_چه دختر عجیبی بود. به نظر تو رفتارش جالب نبود؟
پدرام دستس به صورتش کشید و گفت:
_نمی دونم .راستس چرا این طوری شد؟
پگاه بار دیگر با صدای بلند خندید و.پریسا در حالی که عصبی از پله ها پایین می امد گفت:
_اوه چه مزخرفاتی گفتم .نمی دونم چرا یک دفعه دست و پام را گم کردم.
_اصلا مهم نیست .غصه نخور.
پریسا به سمت ونوس برگشت وگفت:
_دلداریم نده .می دونم تا فردا صبح هر دو تاشون بهم می خندند ...من تا روزی که اینا این جا هستن خونه تون نمی ام.
پریسا دستش را روی شانه پریسا گذاشت وگفت:
دیوونه نشو.اونا اصلا این طور نیستن مخصوصا از بابت پدرام خیالت راحت باشه.اون هیچ وقت کسی را مسخره نمی کنه.تازه به نظر من از تو بدش نیومد چون اگه کسی توجه اش را جلب نکنه بدون هیچ حرفی گوشه ای ساکت میشینه.
_خب حالا دیگه از چشمش افتادم.
ونوس که دید پریسا از موضع خود کناره گیری نمی کند با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
_به هر حال اتفاق مهمی نیافتاده .تو زیادی سخت میگیری.
به نزدیک در رسیده بودند و پریسا با همان غم و اندوه از خانه خارج شد. ونوس در را بست و به ان تکیه داد و نفس عمیقی کشید .پس از چند دقیقه از پله ها بالا رفت .پگاه و پدرام هنوز در اتاق نشسته بودند.با ورود ونوس پدرام به او نظری افکند و پرسید:
_چه شد؟چرا رفت؟
_نمی دونم.
_بابا خیلی باحال بود اما باور کن از اون دختر شوهریاست که می گن جونم فدای شوهر.
_پگاه درست نیست این طور حرف میزنی.
پگاه به پدرام نگریست و شکلکی در اورد و گفت:
_تو چه کار داری؟مگه دارم دروغ می گم خودش می گفت باید مثل کنه به شوهر چسبسد.
_این طوری هام که تو میگی نگفت.
_منوس جون چه فرقی میکنه معنی دوتاش همینه.
پدرام از روی صندلی برخاست وگفت:
_تو هم که فقط عشق اینا داریی که یه سوژه پیدا کنی و تا صبح بهش بخندی.به نظر من اون دختر خوبی بود.
_خب مگه من گفتم بد؟گفتم خیلی باحال بود.
بار دیگر با صدای خنده ی پگاه بلند شد.
_دلش خیلی پاکه.
پگاه با خنده گفت:
_منم نگفتم نا پاکه اما ونوس جون سادگی زیاد هم خریته. ببخشیدا اما هر چی کلاه میره سر همین ساده ها می ره.دو روز دیگه گیر یه مرد ناتو افتاد تازه می فهمه مهم شوهر کردن نیست چه جوری شوهر کردنه.
پدرام گوشه ی ابرویش را خاراند و گفت:
_شوهر کردن تو را هم خواهیم دید سیندرلا.
پگاه دوباره شکلکی از خود در اورد وگفت:
_جون من سیندرلا نیستم؟آخه واقعا دختری به خوشگلی من دیدی؟
پدرام با صدای بلند خندید:
_عمه مژده هم همین نظر را داشت.
_هی بانمک عمه مژده هنوز هم 100 تا عاشق سینه چاک داره.
پدرام به سمت کتاب خانه ی کوچک اتاق رفت و دستش را به سمت یکی از کتاب ها برد و ان را برداشت وگفت:
_خب پس چرا شب تا صبح دعا میکنه یه شوهر خوب بیاد سراغش.
_اصلا این طور نیست.
پدرام کتاب را ورق زد و گفت:
_حالا شما دلتون را به اینا خوش کنید.مهم اینه که شوهر کوپنی شده.
پگاه با عصبانیت از روی صندلی بر خاست و گفت:
_خودخواه زشت.
پدرام خندید و جواب داد:
_بقیه که چنین مظری ندارند.
و بعد از گفتن این سخن به ونوس نگریست.ونوس همچنان لبخند میزد و سکوت کرده بود.پگاه به سمت در رفت و گفت:
ونوس جون پاشو بریم این تحفه یکی یدونه فکر میکنه نوبرش رو اورده.
ونوس از جای برخاست.
_الکی روزتون را خراب نکنید.
_نه بابا با این بی مزه بازی های این افا پسر روز من خراب نمی شه.
و بار دیگر با حرص به پدرام نگریست و گفت:
_با نمک.
پدرام کتاب را سر جایش گذاشت و گفت:
_صبر کنید بذارید منم بیام.
_نخیر تو نیا حوصله ی مرد ها را نیاریم.
پدرام با سرعت از در خارج شد.
_خب اخه همین حرف ها را میزنی که میگم ترشیدنت حتمیه.اخه عزیزم اگه به مرد خوب مثل من پیدا بشه باید با سر و کله به عقدش در بیای.
پگاه با حرص به بازوی او زد و گفت:
_صد سال.اونم هیچی بیام نه میام بشم زن یکی مثل تو.مگه عقلم کمه؟ونوس با صدای بلند خندبد.ساناز خانم که اخرای سخنان ان ها را شنیده بود به سمت اتاق نگریست و گفت:
_هی پگاه به یکی یدونه ی من چی کار داری؟
_هیچی مامان به یکی یدونه تون از گل نازک تر نمی گم ناز دار خانم رو.
ساناز خانم به مینا نگریست و گفت:
_این پگاه یه حسود به تمام عیاره از وقتی که به دنیا اومدانتظار داشت پسرمون رو ول کنم و بچسبم به اون.
_بله بله.غافل از اینکه طایفه شما پسر دوستید و گل پسرتون را به ما نمی فروشید.
پگاه با عصبانیت به ونوس نگریست و گفت:
_ونوس می بینی چقدر این پسد موذی دغله.پیش مادر و پدر خودش رو به موش مردگی میزنه و تو پستو هر چی دلش بخئواد نثار من میکنه.پدرام با صدای بلند خندید و گونه ی پگاه را کشید و گفت:
_اینقدر حرص نخور لاغر تر از اینی که هستس میشی عزیزم.
پگاه که دیگر حسابی عصبانی شده بود با حرص پایش را به زمین کوبید و گفت:
_تو دلت برای من نسوزه . تو مواظب باش خودت منفجر نشی.
با این سخن پگاه همه با صدای بلند خندیدند اما پگاه همچنان عصبانی بود و به سرعت داخل حیاط رفت .پدرام لبخندی بر لب اورد و رو به مادرش گفت:
_مثل اینکه جدی جدی ناراحت شد.برم ببینم چی شده؟
و با گفتن این سخن به حیاط رفت.ونوس هم درکنار مادرش و زن عمو ساناز نشست اما تمام حواسش به حیاط بود.پدرام در کنار پگاه نشسته و با او صحبت میکرد و کم کم سایه های لبخند بر روی لب های کوچک پگاه ظاهر شد.چند دقیقه بعد هر دو به سالن برگشتند.مینا خانم مانند همیشه لبخند مهربانی بر لب اورد.
_خب اشتی کردین؟
_بله از اول هم قهرمان چندان جدی نبود.
_منم دلم می خواست خدا یه پسر مثل پدرام بهم داده بود که هم یه هم زبون واسه ونوس میشد و هم یه مونس خوب واسه من.ساناز جون قدر این پسر رئ بدون که جواهره.
_خب ساناز جون منم که میگم بزارین این جواهر با گوهر شما ازدواج کنه که این دو تا را خدا برای هم افریده.
مینا خانم ان شاا... گفت و با عشق و علاقه به پدرام نگریست.از زمانی که پدرام متولد شده بود مینا خان احساس خاصی به او داشت و همیشه او را مانن پسری که نداشت می دید .صدای پدرام او را از افکارش خارج ساخت.
_زن عمو چرا شما نمی یان اتریش؟
_می دونی که عموت تا چه حد مشغله کاری داره .باور کن ما اصلا فرصت نداریم تا شمال خودمون بریم اتریش که جای خود دارد.
ساناز خانم پای چپش را روی پای راست انداخت و گفت:
_این شوهر شما هم که میگه حرف مرد یک کلامه.من نمی دونم چرا ذره ای به شما و ناراحتی تون فکر نمی کنه. می دونید اگه اتریش می اومدید...
مینا خانم در دفاع از شوهرش گفت: نه ساناز جون خودم هم چندان تمایلی به اومدن ندارم. ونوس هم اینجا دوستایی داره که...
- خب ونوس جونم که انشا ا...
و نظری به ونوس انداخت و پرسید: راستی کی درست تموم میشه؟
- هفته دیگه امتحانات آخر سال شروع میشه و بعد از اون دیگه راحتم و باید تموم وقتم رو صرف خوندن برای کنکور کنم.
ساناز خانم بار دیگر گفت: آره می گفتم انشا ا... درس ونوس جون هم تموم میشه اون وقت ببینیم چه بهانه ای می آری.
- نه مامان الی اصرار نکن. این عمو و زن عمو اینجا رو دوست دارن. ونوس بهانه است.
- **
-پریسا قلبم داره از حرکت باز می استه.
- آخه چرا؟ تو که باید بی خیال باشی. بالاخره سراسری قبول نشی بابا جونتون انقدر پول داره که بفرستت اروپا براب ادامه تحصیل.
ونوس نیشگون آرامی از بازویش گرفت و گفت: تو که همه اش در خیالات سیر می کنی . آخه عزیزم اول این مامان و بابام که می ترسن من 24 ساعت ازشون دور باشم چطور می ذارن من تنها برم اروپا؟ ثانیا من بدون مامان و بابام می میرم. بعدش هم دوستای گلی مثل تو رو کجای دنیا می تونم پیدا کنم؟
پریسا لبهایش را کج کرد و گفت: برو بابا تو دیوانه ای . من اگر جای تو بودم به جای هواپیما خودم پرنده می شدم و پرواز می کردم تا برسم اروپا حالا تو برای ما طاقچه بالا می ذاری؟ همینه می گن کسی که نعمتی رو داره قدرش رو نمی دونه . حالا اگه من بیچاره به بابام بگم منو بفرست اروپا اخماش رو تو هم می کشه و با صدای خشن و دورگه اش می گه دختر هر وقت شوهر کردی هر جا که می خوای برو حالا هم دیگه انقدر سفارشات جورو واجور برای من نده که من پول این بلند پروازی های تو رو ندارم.
ونوس با صدای بلند خندید و گفت: تو هم دیگه زیادی غلو می کنی این طور ها هم که می گی بابات خشن و غیر قابل نفوذ نیست.
- آره تو این طور فکر کن.
به باجه روزنامه فروشی رسیده بودند . پریسا به جمعیتی که ازدحام کرده بودند اشاره کرد و گفت: اینجا چه خبره؟ فکر کنم یه چیزی خیرات می کنند.
ونوس لبخندی زد و گفت: دختر زشته صدات رو بیار پایین .
به انتهای صف رسیدند و چند دقیقه ای ایستادند کمی بعد ونوس به بستنی فروشی آن طرف خیابان اشاره ای کرد و گفت: پری با بستنی موافقی؟
پریسا بشکنی در هوا زد و گفت : عالیه فقط یه مشکل داریم.
ونوس با تعجب به او نگاه کرد و پریسا ادامه داد: اگه از اینجا یک قدم دور شیم صد نفر جامونو می گیرن و ما تا نصف شب هم خونه نمی رسیم.
ونوس ابروهاش را بالا انداخت و با لبخندی که چهره اش را جذابتر می کرد گفت: اون با من.
و رو کرد به دختر جوانی که پشت سرشان ایستاده بود و گفت: خانم می شه نوبت ما رو هم حفظ کنید تا من و دوستم چند لحظه بریم و برگردیم؟
دختر جوان لبخندی زد و گفت: باشه موردی نداره.
ونوس تشکر کرد و به پریسا اشاره کرد که بروند اما پریسا لحظه ای مکث کرد و گفت:
صبر کن بهتره زنبیل هامون هم بذاریم بمونه.
هر دو خندیدند و دوان دوان به سوی بستنی فروشی رفتند . ونوس سفارش بستنی میوه ای داد اما پریسا مخالفت کرد و گفت: می دونی چند وقته که بستنی قیفی نخوردیم.؟
ونوس با انگشت اشاره آرام به بینی پریسا زد و گفت : درسته ، آقا لطفا دو تا بستنی قیفی لطف کنید.
چند دقیقه بعد بستنی ها در دستشان بود و آنها با ولع شروع به خوردن کردند. گوشه ای از بستنی به بینی ونوس خورد و پریسا با خنده گفت: نوک بینی ات سرما نخوره.
ونوس شکلکی در آورد و روی بینی اش را پاک کرد و خر دو زند زیر خنده . در همان لحظه اتومبیل حمل روزنامه ها رسید. ونوس به روزنامه هایی که وارد باجه روزنامه فروشی می شدند اشاره کرد و گفت: بدو پری روزنامه ها اومد.
دو دقیقه بعد همه سر در روزنامه ها به دنبال نام مورد نظرشان می گشتند . ونوس و پریسا هم وارد پارک کوچکی که همان نزدیکی بود شدند و روی نیمکت نشستند و در میان حرف آ و پ شروع به جستجو کردند. پریسا که از مشاهده آن همه اسم گیج شده بود گفت: اینطوری سخته بیا اول دنبال اسم تو بگردیم و بعد هم اسم من.
ونوس مخالفت کرد و هر دو شروع به گشتن نام ونوس آتشین در میان حرف الف کردند . در اواخر صفحه دوم بود که فامیلی آتشین به چشمشان خورد . ونوس بلافاصله انگشنش را روی آن گذاشت و به اسمش نگریست درست می دید. ونوس آتشین با شماره شناسنامه 21068 نام پدر بابک. ونوس هنوز به اسم خودش خیره شده بود که پریسا او را در آغوش کشید و گفت: مبارکه. آفرین بالاخره تو موفق شدی.
ونوس محکمتر او را در آغوش کشید و گفت: روزهای سختی بود . مطمئنم بدون کمک تو فبول نمی شدم.
پریسا خود را از آغوش او بیرون کشید و گفت: مزخرف نگو. من فقط شیمی ام بهتر از تو بود و باهات کار کردم اما تو زبان، ریاضی، فیزیک و ادبیات.
و خندید و ادامه داد: در ازای یه درس ، 6 درس رو باهام کار کردی حالا بذار ببینم چه رشته ای قبول شدی. ؟
و با گفتن این جمله شروع به گشتن در صفحات دیگر روزنامه کرد و بعد از چند دقیقه جستجو تقریبا فریاد زد: فیزیک محض اونم یزد.
- وای پری یزد؟
- آره می دونم چی می خوای بگی اما بی خیالش بابا قول می دم بتونی راضیشون کنی.
ونوس لبانش رو جمع کرد و حالتی مایوسانه به خود گرفت : پری تو خیلی خوش خیالی . اگه بابا راضی می شد منو از خودش دور کنه خیلی زودتر از ای حرفها پیش عمه مژده فرستاده بودم. الان دو ساله که داره از بابام می خواد منو بفرسته سوئیس تا مامایی بخونم اما بابا مخالفت می کنه و می گه نمی خوام یک دونه دخترم فرسنگها از من دور باشه. حالا خیال می کنی بذاره برم یزد. اونم تک و تنها ؟
- من که خیلی امیدوارم. راستی یادم باشه این دفعه که بابات رو دیدم بگم ببخشید آقای آتشین شما که انقدر لی لی به لالای این نازنین خانومتون می ذارین دو روز دیگه که رفت خونه شوهر می خواید چه کار کنید.
ونوس روزنامه تا شده را از دست پریسا گرفت و در حالی که آن را ورق می زد گفت: تو هم خدا نکنه ترمز ببری . بیا خانم نوبت توست که ببینم چی کار کردی؟
پریسا مایوسانه شانه هایش را بالا انداخت : بی خیال بابا دانشگاه جای از ما بهترونه. ما رو اونجا راه نمی دن.
-توس نشو
- باور کن . من که همون بعد از امتحان گفتم که اصلا خوب ندادم با خودم که رودروایسی ندارم.
ونوس به تندی انگشتش را روی اسامی می لغزاند اما هر چه پیشتر می رفت مایوس تر می شد. تا بالاخره اسامی قبول شدگان به پایان رسید . سرش را از روی تاسف تکان داد و گفت: انشاء ا... سال دیگه قبول می شی.
پریسا خنده بلندی سر داد و دستش را روی شانه او زد و گفت: انشا... سال دیگه قبول میشی.
پریسا خنده بلندی سر داد و دستش راراوی شانه او زد و گفت: ونوس جون بی خیالش دانشگاه نشد هم نشد که نشد . مهم نیست. فقط خواهشی از بابای جنابعالی دارم. اگه یه کار خوب تو شرکتشون به من بده از سرم هم زیاده.
ونوس روزنامه را جمع کرد . دست پریسا را گرفت ، از روی صندلی بلند کرد و گفت: پری تو آدم عجیبی هستی . خوش به حالت همه چیز رو خیلی راحت می پذیری و به قول معروف ریلکسی . بی تفاوت ، بی تفاوت کاش منم مثل تو بودم.
- برو بابا دلت خوشه . یکی از آرزوهای محال من اینه که مثل تو باشم. اونوقت تو آرزو می کنی جای من باشی؟

ویرایش توسط mahdiyeh : ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۰۸:۲۸ قبل از ظهر
mahdiyeh آنلاین نیست.  
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۸۸, ۱۰:۳۰ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
mahdiyeh آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

باتشکر از dokhtarepaeiz و سمان جان به خاطر تایپ این قسمت.

فصل 3


ـ بابا خواهش می کنم انقدر سخت نگیرید.من دختر بزرگی هستم و مطمئنم که قادرم مدتی رو تنها زندگی کنم.
آقای آتشین دستی به صورت زبر خود کشید و با لحن قاطع گفت:
ـ نه سوگل من،اجازه نمی دم که چهار سال با این مشقت زندگی کنی.تو در تمام این سالها حتی روزی از ما جدا نبودی حالا چطور می تونی این مدت طولانی را بدون ما سر کنی؟من دلم نمی خواد تنها دخترم رو ضعیف و...
ونوس نگاه مایوسانه خود را به پدرش که چهره ای جدی به خود
رفته بود انداخت و او را غیرقابل نفوذ یافت.دیگر بحث و جدل بیهوده بود.بیش از دو ساعت بود که در این مورد گفتگو می کردند اما شکستش از همان ابتدا مسجل بود به همین علت نگاه مایوسانه خود را به زمین دوخت و لبهایش را به آرامی گشود و گفت:
ـ هر چی صلاح بدونید همون کار رو می کنم.
یک سال از عمرش را تباه شده می پنداشت و از تجسم کردن یکنواختی روزهای اینده بغض در گلویش لانه کرد و چشمان رنگینش به اشک نشست.برای فرار از نگاه پدر به ارامی از جا برخاست و اتاق را ترک کرد.اما قطرات اشکجمع شده در چشمانش از چشمان تیزبین پدر دور نماند.همیشه سعی کرده بود دختری باشد که پدر و مادرش آرزویش را داشتند اما این بار با سرنوشتش بازی می شد،به سرعت وارد اتاق خود شد و در را از پشت قفل کرد و همانجا روی زمین نشست.از ابتدا نتیجه این بحث را می دانست و به بیهوده بودن آن آگاهی داشت اما یک امید عبث او را وادار به گفتگو کرده بود.عمو بهزاد که روبه روی آقای آتشین نشسته بود دستی به ریش پرفسوری خود کشید.هنوز همه ساکت بودند اما بالاخره این سکوت باید شکسته می شد.
ـ خب بابک جان مطمئنی نظرت تغییر نمی کند؟
آقای آتشین به سمت برادر نگریست و گفت:
ـ نه داداش تو که از جیک و پوک زندگی من خبر داری من ونوس رو داخل دستمال حریر بزرگ کردم اون طاقت خار و خاشاک و سنگ و کلوخ رو نداره.
ـ آخه کی گفته که باید بره میون خارو خاشاک؟
اقای آتشین سرش را تکان داد و گفت:
ـ تعارف که نداریم خودت هم می دونی که زندگی اون هم مجردی تو یه شهر غریب چطوریه.نه ابدا اجازه نمی دم.یک روزی هم به خاطر این محبت ازم سپاسگزار می شه.
عمو بهزاد سکوت کرد اما به جای او پدرام لب به سخن گشود.
ـ آخه عمو تا کی می تونید هر جا که می ره ازش مراقبت کنید.بالاخره باید دست و پاش زخمی بشه تا یاد بگیره چگونه از خودش در برابر خطرات مراقبت کنه.می دونی عمو،ونوس یه دختر کاملا وابسته است که هیچگونه استقلالی از خودش نداره.این برای یه دختر که تو مرز بیست سالگیه خیلی خطرناکه.نمی گم اجازه بدید بره.اما حداقل خودتون ببرینش تا از نزدیک با اونجا آشنا بشه شاید زمانی که جو اونجارو دید از خوسته اش صرف نظر کنه اما اجازه بدید یک بار هم که شده خودش راهش رو پیدا کنه.
آقای آتشین دست بر صورت خود کشید:
ـ خوب اومدیم و پشیمان نشد؟
پگاه که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت:
ـ خب عمو این حق مسلم اونه که برای آینده اش تصمیم بگیره.
ـ بله برادر تو که بهش اجازه نمی دی بیاد خارج از کشور ادامه تحصیل بده داخل ایران هم مانعش می شی خب تکلیف استعداد ونوس که حروم می شه چیه؟تصمیمت داشته باشم امابه قول پدرام بالاخره روزی باید بفهمه که زمانش رسیده روی پای خودش بایسته و نمی تونه برای همیشه به تو و زن داداش تکیه کنه.
میناخانم از روی صندلی برخاست به آشپزخانه رفت و در یخچال را گشود اما اشک مجالش نداد از اینکه ممکن بود دخترش برای مدتی از او دور شود دلگیر شده بود.شاید مقصر اصلی شوهرش بود او هیچگاه اجازه نداده بود که دخترشان بدون انها جایی برود.سردرگم مانده بود اما باید برای این وابستگی شدید ونوس هم فکری می کردند.سانازخانم که متوجه عمق اندوه خانم آتشین شده بود به داخل آشپزخانه آمد و دستش را روی اشکهای خانم آتشین کشید و گفت:
ـ میناجون اینکه غصه نداره.شما دیگه واقعا شورش رو درآوردید.بالاخره دو روز دیگه که شوهر کنه چی؟اونوقت هم می خواید با هم زیر یک سقف زندگی کنید؟اگر شما به اون حق انتخاب ندید و اراده اش رو تقویت نکنید چطور قادره مادر فرزندی بشه.شما باید بهش کمک کنید اون بیش از همیشه به کمک شما نیاز داره.
ـ آه ساناز جون سخته.خیلی سخت.
صدای اقای آتشین در سالن پیچید:
ـ سوگلم کجایی؟
ونوس اشکهایش را از روی صورت زدود.مرتب این سوال در ذهنش پرواز می کرد یعنی ممکن بود؟
آیا سخنان عمو بهزاد و پدرام روی افکار پدرش اثر گذاشته بود؟آیا پدر می خواست به او...روبروی ائینه رفت و موهایش را پشت گوش زد،صورتش را با دستمال پاک کرد و از اتاق خارج شد.در نظر اول پدر را غرق در تفکر دید و بعد چهره عمو بهزاد که کمی بازتر از چهره پدر بود و بعد پدرام که مانند همیشه نگاه و خنده مهربانی داشت و پگاه با آن چهره همیشه متفکر.ونوس روی مبلی که گوشه نشیمن قرار داشت نشست و به پدر چشم دوخت.آقای آتشین نظری به اشپزخانه انداخت.همسرش مینا و سانازخانم هم چشم به دهان او دوخته بودند.اقای آتشین کمی روی مبل جابه جا شد و گفت:
ـ خب دخترم بگو ببینم از رفتن به دانشگاه چه هدفی داری؟
ونوس متعجب به پدر نگریست و سعی کرد هدف او را از این سوال دریابد اما زمانی که ناامید شد به سختی دهان گشود:
ـ خب بالاخره باید کاری می کردم،من،من می خوام ادم تحصیلکرده ای باشم و به درد مردم و مملکتم بخورم،نه اینکه یه بچه ننه،لوس باشم که فقط از پدرش پول تو جیبی می خواد که شکمش رو پر کنه.نمی دونم شاید شما با حرفهای من موافق نباشید من هم شکایتی ندارم اما دلم می خواست حداقل به خودم ثابت می شد که می تونم یه چیزی بشم.معلم هام معتقدند که حیفه درس و مشق رو رها کنم و خونه نشین بشم.اخه معدل 19 اون هم برای دیپلم فکر نمی کنم نمره غیرقابل قبولی باشه.
پدر دستش را که به زیر چانه اش تکیه داده بود پایین انداخت.
ـ چقدر مطمئنی که اگر تنها به یه شهر غریبه بری موفق می شی؟
ونوس با تردید جواب داد:
ـ نمی دونم.اما تمام تلاشم رو می کنم تا حداقل پیش شما رو سفید بشم.
ـ واگر نشد؟
ـ هر چه شما گفتید همون کار رو می کنم.می آم خونه و برای همیشه پیش شما و مامان می مونم.
آقای آتشین به همسرش نگریست.خانم آتشین همچنان در نگاش نگرانی موج می زد اما باید تصمیم آخر خود را می گرفت.پدر بار دیگر به چهره معصومانه و زیبای دخترش نگریست.نمی دانست تصمیم درستی گرفته یا خیر.اما باید...به سختی دهان گشود وگفت:
ـ من به تو اجازه می دم اما دلم می خواد در این راه موفق باشی و ناکام و سرخورده پیش ما برنگردی.حالا که تصمیم خودت رو گرفتی پس باید حتما به هدفت برسی.
ونوس از جا برخاست و خود را در آغوش پدر انداخت وگونه زبرش را بوسید.اقای آتشین هم از تصمیمی که گرفته بود خشنود به نظر می رسید.در همین لحظه پگاه شروع به کف زدن کرد و بقیه هم از او تبعیت کردند اما مینا خانم باز هم می گریست.همه به ونوس تبریک گفتند.او هم از آنها سپاسگذاری کرد و به سمت تلفن اتاقش دوید.لحظه ای بعد صدای برادر کوچک پریسا در گوشی پیچید:
ـ بله بفرمایید.
ـ سلام با پریسا کار داشتم.
ـ سلام ونوس خانم الان صداش می کنم.
چند ثانیه بیشتر به طول نینجامید که صدای پریسا در گوشی پیچید:
ـ الو چه خبر؟
ـ سلام خبرای خوب.باورت می شه؟
پریسا چشمانش را درشت تر از حد معمول کرد و پرسید:
ـ نمی خوای بگی که پدرت موافقت کرده نه؟
ونوس خندید:
ـ برعکس همین خبررو دارم.
پریسا دستانش را بهم کوبید و گوشی تلفن به زمین افتاد خم شد و بلافاصله ان را برداشت و به گوشش نزدیک کرد:
ـ ای وای باورم نمی شه.ونوس جان خیلی خوشحالم.
ـ فدای تو دوست مهربون.
پریسا بار دیگر با حالتی متعجب گفت:
ـ آخه بابات چطوری راضی شد؟
ـ نمی دونم شاید به خاطر حرفهای عمو بهزاد و پدرام.آخه اونا خیلی قشنگ حرف زدند.
پریسا بشکنی در هوا زد:
ـ پس تموم شد شیرینی رو می خوریم.
ـ نه بابا مسخره این دو مسئله چه ربطی بهم داره.
ـ مسخره تویی که انقدر ناز می کنی و پسری به این ماهی رو از خودت می رونی.تو اصلا قدرشناس نیستی.
ونوس خنده غمگینی کرد:
ـ تو بهتر قدرش رو می دونی؟
ـ ولش کن بابا اصلا به من چه که دخالت کنم.راستی با پدرت در رابطه با کار
ونوس ابروهایش را بالا داد و گفت:
ـ از دست تو.
آنسانسور در طبقه چهارم متوقف شد و ونوس در آن را گشود.روبروی آسانسور یک خانم پشت میز نشسته بود که با مشاهده ونوس از جای برخاست.پریسا بادی به گلوی خود انداخت و دست او را در دست فشرد و با هم وارد اتاق دیگر شدند که در آن 5 نفر پشت میزهای بزرگ نشسته بودند.آنها هم با مشاهده ونوس از جا برخاستند و سلام و احوال پرسی کردند.ونوس به سمت در بزرگ و چوبی پیش رفت و ضربه ای به در زد و بعد آن را گشود.داخل اتاق،آقای آتشین به همراه عمو بهزاد و پدرام و آقای دیگری که ونوس او را نمی شناخت نشسته بودند.با مشاهده خانم های جوان مرد غریبه و پدرام از جای خود بلند شدند.اما آقای آتشین کمی نیم خیز شد و با دست اشاره ای به مبلهای چرمی که گوشه دفتر قرار داشت کرد.
ـ سلام خانمهای بفرمایید داخل.
ونوس با لبخندی وارد شد اما پریسا که از مشاهده پدرام از خجالت سرخ شده بود سر به زیر انداخت و با لحن بسیار آرامی سلام گفت.آاقی آتشین سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد و گفت:
ـ خانم پرینچی چه عجب!اینجا رو با قدمتون مزین کردید.
ـ پدر در رابطه با مسئله ی دیشب مزاحم شما شدیم.
مرد غریبه که بحث را دید از جای برخاست و با اجازه ای گفت و اتاق را ترک کرد.ونوس و پریسا بر روی مبل نشستند.آقای آتشین رو کرد به دخترش و گفت:
ـ از لحاظ کاری موردی وجود نداره.از همین فردا پریسا خانم می تونه کارش رو شروع کنه.به شرط اینکه کارمند با انضباطی باشه و مثل مدرسه هر روز غیبت و تاخیر ورود نداشته باشه.
پریسا لبخندی بر لب آورد،کمی آرامش خود را بازیافت و به سختی گفت:
ـ چشم قول می دم.
آقای آتشین روی کاغذی چیزی یادداشت کرد،کاغذ را به سمت پریسا گرفت و گفت:
ـ پس این نامه رو به اقای عبادی می دی و اون راهنمائیت می کنه.
پریسا قصد داشت از جای بلند شود که آقای آتشین مانع شد و گفت:
ـ نه صبر کنید.
گوشی تلفن را برداشت و گفت:
ـ لطفا قهوه بیارید.
ـ خب پریسا خانم کم پیدا شدید،رفتید حاجی حاجی مکه.
پریسا بار دیگر گونه های تبدار و گلگون شد و با لکنت زبان گفت:
ـ کم سعادتیم.
پدرام کمی بدن خود را جلو کشید و دو دستش را زیر چانه تکیه داد و گفت:
ـ ببینم ونوس این دوستتون همیشه تا این حد خجالتی...
آقای آتشین به صندلی چرمی اش تکیه داد و با صدای بلند خندید و به جای او جواب داد:
ـ نه.نه.راستی چه خبر شده؟نکنه اتاق آقای رئیس انقدر خجالتی و کم حرفت کرده تا دیروز که خوب بالا و پایین می پریدی؟
ـ خب حالا دیگه بزرگ شدم.
آقای آتشین سرش را تکان داد:
ـ آهان یه ماه!جالبه!
ونوس لبخندی بر لب آورد و گفت:
ـ پدر اذیتش نکنید خب طفلکی معذبه.
آقای آتشین بزرگ روی مبل کاملا لم داد و گفت:
ـ خب حتما به خاطر حضور ماست.
در همین لحظه آبدارچی شرکت چند فنجان قهوه آورد.
ـ اختیار دارید.
پریسا این را گفت و به ونوس نگریست.ونوس معنی نگاه او را دریافت و از جای برخاست و گفت:
ـ پدر اگر اجازه بدید ما بریم.پریسا چند جای دیگه هم کار داره.
آقای آتشین فنجان قهوه را به دهانش نزدیک کرد و گفت:
ـ موردی نداره.فقط مواظب خودتون باشین.
پدرام از جا برخاست و گفت:
ـ اگه اجازه بدین تا یه مسیری شما رو همراهی کنم.
ونوس به پریسا نگریست و سکوت کرد.پدرام رو کرد به آقای آتشین و گفت:
ـ خب عمو جون شب تو منزل می بینمتون.فعلا خداحافظ.
و به سمت در رفت و آن را گشود.دو دختر با او از اتاق خارج شدند.در بیرون از شرکت پدرام به ونوس نگریست:
ـ خب خانوم کدوم طرف می ری؟
ـ می ریم خونه خودمون.
پدرام سرش را تکان داد و در سرازیری خیابان شروع به حرکت کرد,پریسا همچنان سکوت کرده بود.پدرام به آسمان نگریست.چند تکه ابر در آسمان به چشم می خورد به آرامی به سمت ونوس نگریست و گفت:
_دختر عموی عزیز تمام تلاشت را بکن که به هدفت برسی.دلم می خواد به همه ثابت کنی در کاری که در پیش گرفتی استوار و موفقی.تو باید به همه ثابت کنی که دیگه برای خودت خانومی شدی و قادری یه زندگی....
اما سکوت کرد.ونوس به او که حالا دیگر به سنگفرش خیابان می نگریست نگاه کرد.پدرام همیشه یکی از طرفداران اصلی او بود,حتی در بازی های زمان کودکی وفتی با پگاه بر ر مسائل کوچک اختلاف پیدا می کردند و هر گاه که نیاز به کمک داشت.این بار هم به کمکش شتافته بود و از پدر خواسته بود که اجازه دهد او خود را امتحان کند.همیشه مدیون محبت ها و مهربانی های پسر عموی خود بو.برای لحظه ای به عشق پدرام نسبت به خودش اندیشید اما باز هم علائمی از عشق در خود نمی یافت او را دوست داشت چون پسر عمویش بود.چون همیشه حامی اش بود و چون مهربان بود و مثل خود او دارای روحیه ای حساس و شاعرگونه بود.پدرام که او را غرق در افکار خود دید گفت:
_چرا سکوت کردی؟از اینکه من همراه شما هستم کسل شدی؟
ونوس چند بار سرش را تکان دادو گفت:
_نه اصلا اتفاقا خوشحال شدم که تو هم همراه ما اومدی.می آیی خونه؟
_بله
_پگاه کجاست؟
_نمی دونم امروز با ما شرکت نیومد شاید خونه کاری داشته.
و نظری به پریسا انداخت و ادامه داد:
_خب پریسا خانم چرا تا این حد ساکتید؟
_چی بگم حرفی....
اما سخن خود را ادامه نداد.پایش روی زمین خیس سر خورد و نقش بر زمین شد.ونوس و پدرام بلافاصله به او کمک کردند اما پریسا بار دگر بغض کرد آن از برخورد آن روز و حرفهای غلطی که بر زبان آورده بود و این هم از اتفاق امروز.منتظر فرصت بود تا گریه را سر دهد و می دانست اگر مژه هایش را بر هم زند اشکش سرازیر خواهد شد.پدرام و ونوس که متوجه حالت او شده بودند سکوت کردند.پریسا به سختی بغض خود را فرو داد و گفت:
_ببخشید من خیلی دست و پا چلفتی ام نمی دونم چرا اما...
پدرام لبخند محبت آمیزی را بر لب آورد و رو کرد به پریسا و گفت:
_شما خیلی سخت می گیرید.اتفاق مهمی پیش نیومده,ممکن بود به جای شم این اتفاق برای من یا ونوس رخ بده.
پریسا سرش را تکان داد و گفت:
_به هر حال شرمنده من خیلی.....
ونوس به پدرام نگریست می دانست او به چه چیزی می اندیشد باید او هم چیزی می گفت به همین علت لب به سخن گشود:
_پری جون فقط خدا رو شکر کن که اتفاق مهمی برات نیفتاد.
به خیابان اصلی رسیده بودند.ونوس به پدرام نگریست او هم دستش را در مقابل اولین تاکسی بلند کرد.تاکسی در کنار خیابان نگه داشت و هر سه سوار شدند ونوس شیشه اتومبیل را پایین کشید و گفت:
_چه هوای خوبیه.
پدرام بار دگر به آسمان نگریست و گفت:
_شاید بارون بیاد اون چند تکه ابر رو میبینی؟
پریسا و ونوس هر دو به آسمان نگریستند چند تکه ابر سیاه در کنار خورشید قرار داشت.پریسا گفت:
_شاید شب.
پدرام به او نگریست:
_شاید شب چی؟
پریسا بار دگر سرش را به زیر انداخت و گفت:
_شاید شب بارون بیاد.
پدرام به ونوس نگریست و گفت:
_اگر این طور بشه قرار امشب هم کنسل میشه؟
ونوس لحظه ای فکر کرد اما قرار را به یاد نیاورد و با تعجب پرسید:
_چه قراری؟
پدرام با صدای بلند خندید؟
_خانم به همین زودی فراموش کردی؟سور قبولیت تو دانشگاه که دیشب قولش رو به من و پگاه دادی.
ونوس یاد قرار دیشب افتاد.پدرام درست می گفت و او باید امشب همه را به شام مهمان می کرد.پدرام ابروهای پیوسته اش را بالا برد:
_خب یادت اومد؟
_آره در هر حال من سر حرفم هستم حتی اگه بارون بیاد.
پدرام خندید و سکوت کرد به خانه رسیده بودند و پریسا با اصرار ونوس وارد خانه شد.پگاه در اتقش نشسته و کتابی را مطالعه می کرد.پدرام بلافاصله به دنبال او رفت و هر چهار نفر در اتاق نشیمن طبقه دوم دور هم جمع شدند.پگاه با مشاهده پریسا لبخندی بر لب راند که از چشمان تیز بین پدرام دور نماند.او هم لب زیزنش را گزید و کمی اخمهایش را در هم کشید.هر چند چهره اش کاملا جدی و خشک نشده بود.پریسا روی مبل رو به روی پریسا نشست و با لبخند گفت:
_پری خانم کم پیدا شدید؟
پریسا به پگاه نگریست و با کمی تامل گفت:
_ببخشید مشغله کاری داشتم وگرنه....
_اوه این طور که ونوس می گفت شما هنوز جایی شاغل نشدید پس چطور مشغله؟
ونوس به حمایت از او برآمد و گفت:
_خب ما تازه فارق التحصیل شده ایم و تازه وقت مناسب پیدا کردیم به بعضی از کارها که مدت ها عقب مونده بود برسیم و اگر واقعیتش را هم بخوای فرصت هم کم می آریم.
پگاه سرش را تکان داد و با گفتن صحیح سکوت کرد.پدرام که سکوت حاکم بر جو را مشاهده کرد از پریسا پرسید:
_پریسا خانم شما هم مثل دختر عموی من به شعر علاقه ندارید؟
پریسا قصد داشت جواب دهد که ونوس پیشدستی کرد و گفت:
_کی گفته من علاقه ای به شعر ندارم.فقط در این زمینه استعدادی در خودم نمی بینم.
پدرام لبخند خرسندانه ای زد:
_چه عالی!پس به شعر های من علاقه داری؟
_بله.
_پس بی معرفت چرا هر وقت برات شعر می خونم بی خیال از کلمه کلمه اون که از اعماق وجودم تراوش کرده می گذری؟
ونوس نمی دانست چه جوابی باید بدهد.او از کلمه کلمه اشعار پدرام می ترسید و علتش را هم نمی دانست.
_آقا پدرام من تعریف اشعار شما رو زیاد شنیدم.می شه لطف کنید یکی از اونها رو برای ما بخونید؟
ونوس فقط به صورت پریسا چشم دوخت و سکوت کرد پدرام هم لبخندی سراسر شادی بر لب آورد و گفت:
_واقعا ونوس از اشعار من برای شما تعریف کرده؟پس من باید خیلی خوشحال باشم.
ونوس همچنان به پریسا می نگریست و پریسا که متوجه اشتباه خود پده بود با شرمندگی سر به زیر انداخت.پدرام از جای برخاست و رو کرد به آنها و گفت:
_خب خانمهای جوان شما به باغچه برید تا منم بیام و براتون شعری رو که نوشتم رو بخونم.
با رفتن پدرام,پگاه شکلکی از خود در آورد و با صدای نازک خود گفت:
_دختر بی کار بودی؟حالا باید به هجویات این پدرام دیوونه گوش کنیم و دم بر نیاریم.
پریسا هنوز سکوت کرده بود. ونوس از جای برخاست و گفت:
_خب بلند شید بریم باغچه.
پگاه با نارضایتی از جای برخاست.
_آه کی حوصله داره؟
هر سه وارد باغچه شدند و بر روی سنگ چین کنار باغچه شروع به قدم زدن کردند.پگاه خود را بر روی نیمکت رها کرد و نفس عمیقی کشید.پریسا و ونوس هم کنار او نشستند.پدرام هم بلافاصله از روی سنگ چین عبور کرد و روی سنگ بزرگی نزدیک آنها نشست. پگاه دستانش را باز کرد,پشت نیمکت گذاشت و پرسید:
_شعرت رو آوردی؟
پدرام به دفتری که در دست داشت نگریست و گفت:
_آره اگه آماده اید بخونم.
هر سه آمادگی خود را آمادگی اعلام کردند.پدرام با لحن آرام خود شروع به خواندن کرد.
روی طاقچه گل شقایق می کارم
سبز خواهد شد و سراسر اتاق را در بر خواهد گرفت
عطرش هوش را از یاد ما خواهد برد
و ما به سرزمین رویاها سفر خواهیم کرد
و تا قله عشق پیش خواهیم رفت
ای سلطان قلب من!ای همیشه جاوید!
دلم بی تو مرگ را می طلبد
بی تو یک لحظه آرام و قرار نخواهم داشت
و زندگی برایم یعنی حبابی در دریا ای سرو قمت من
ای مکارترین موجود زمین
مرا دور مکن از سرزمین نیلوفر خاکی
مرا دور مکن از سرزمین یاسهای سفید
مرا دور مکن از سرزمین پونه های وحشی
در یک آلاچیق کوچک می توان خوشبخت بود!
می توان کلبه چوبی بنا کرد
و محبت را به جای چراغ به آنجا آویخت
می توان خوشبخت زیست و خوشبخت مرد
می توان در لیوان شیشه ای آب شنا کرد
می توان به جای غذا هوا خورد
می توان نفس نکشید,اما عشق داشت
می توان زیست بی غذا,بی آب,بی هوا
می توان مرد بی تو...


صدای کف زدن پریسا در باغچه پیچید.ونوس هم به دنبال پریسا به آرامی دستانش را به هم زد اما پگاه که بار دیگر سوژه ای برای خندیدن یافته بود به پدرام نگریست و لبخندی بر لب نشاند.پدرام بدون توجه به لبخند معنی دار و پر کنایه پگاه از روی سنگ بلند شد و تعظیم بلند بالایی کرد.
_تقدیم به ونوس دختر عموی فراری.
ونوس به پگاه که همچنان لبخند بر لب داشت نگریست و سکوت کرد.پدرام به پریسا نزذیک شد و پرسید:
_پریسا خانم ظاهرا شما از شعر من خیلی خوشتون اومده؟
پریسا با هیجان گفت:
_عالی بود خیلی عالی!مخصوصا خط آخرش.
پدرام اخمهایش را در هم کشید,فکری کرد و با تعجب پرسید:
_خط آخر؟
صدای خنده پگاه بلند شد.پریسا بدون توجه به خنده تمسخرآمیز پگاه آب دهانش را فرو داد:
_بله اونجا که گفتید, می توان زیست بی غذا,بی آب,بی هوا. می توان مرد بی تو.
پگاه با صدایی که از خنده می لرزید گفت:
_هی پریسا کلک نکنه تو هم مثل برادر من عاشقی؟
پریسا که از خنده بی مورد پگاه عصبانی شده بود با حاتی عصبی جواب داد:
_نه اما برای عاشقها احترام قائلم و هنر خوب رو هم تحسین می کنم.
_آخه آدم تا عاشق نباشه چه می دونه که معنی «می توان مرد بی تو»چیه؟به نظر من این حرفها فقط به درد کتابهای رمان می خوره که می خواد اشک جچهار تا بی کار رو در آره.آدم باید هدفی بالاتر از اینها داشته باشه.
پدرام به پگاه نگریست.خواهرش تا چه حد مغرور بود.
_هدف بالاتر از اینا چیه؟برای ما توضیح بده.
_رسیدن به کمال
_آهان کمال یعنی پول و ثروت و دلار های تا نخورده عشق یعنی شرکت و کارخونه و برج های ساختمانی و....
پگاه با بی حوصلگی سرش را تکان داد:
_بله خوب اگه پول نباشه عشقم نیست.آدم وقتی شکمش گرسنه است یا وقتی مجبوره یه لباس بو گندو رو دو , سه سال تنش کنه,چطور می تونه یه مصراع شعر بگه و از عشق سخن بگه؟اینا برای کتاب هاست تا من و تو رو خر کنن.این آقا پدرام هم شکمش سیره که می تونه بیکار بشینه تو خونه و هی بنویسه.
ونوس که تا به حال سکوت کرده بود گفت:
_قرار نیست ما شب ها گرسنه بخوابیم و یا لباس کهنه بپوشیم,اما میشه با همین حال و روز هم که داریم یه عاشق واقعی باشیم.
پگاه ابروهایش را بالا انداخت,فرم خاپی به لیهایش داد و با حالت خاصی گفت:
_یعنی تو حاضری زن یه پسر معمولی بشی که از پدر و عمو و نزدیکانت کم درآمدتر و شاید هم بی پول تر باشه؟
پدرام به صورت ونوس که غرق در تفکر بود نگاه کرد و منتظر پاسخ او ماند او هم با مکثی اندک گفت:
_این طور که تو میگی بی پول نه,چون هر کس باید با هم سطح خودش ازدواج کنه.من با اون داستانها که پسر فقیر عاشق دختر پولدار میشه و دختر پولداره از قصر پدر فرار می کنه و به عقد پسر فقیر در می آد و در غار بی نور اون شروع به زندگی می کنه مخالفم چون فرهنگهای دو خانواده هم باید به هم بیان تا آدم واقعا احساس خوشبختی و رضایت کنه در غیر این صورت عشق و دوست داشتن مهمون دو روزه اول زندگیه.اما اگه یه پسری باشه تقریبا نمی گم دقیقا مثل پدرم,چون همه شانس نمی آرن که مثل پدرم و عمو بهزاد یه بابای متمول و میلیونر داشته باشن.اما اگه کسی باشه که بتونه دخل و خرج خونه رو بدون مشکل در آره و خانواده ای که فرهنگش به فرهنگ ما بخوره داشته باشه و تقریبا هم سطح خودمون باشه و پسره هم اهل کار و زندگی باشه چرا که نه؟اصلا برام مهم نیست که پسره از همین ابتدا جزء میلیادرهای شهر نباشه.همون اندازه که بتونه یه خونه کوچیک مهیا کنه و از لحاظ مالی مپکلی نداشته باشیم برام کافیه.من به یه خونه کوچیک و یه زندگی ساده قانعم.
_یعنی تو حاضری با چنین جوونی ازدواج کنی؟یه خونه کوچیک!وای خدایا مغز شما رو این کتابا فاسد کردن.
پدرام که از جواب دندان شکن ونوس بسیار خشنود شده بود با لبخند گفت:
_نه دختر خانم این ارقام و اعداد ریاضیه که مغز شما رو فاسد کرده و اون صفرهای دوست داشتنی که پشت ارقام پولهای واصله می آری.
پگاه با نارضایتی از جای برخاست و گفت:
_مغز شما پوشالی شده و من اصلا حوصله جر و بحث ندارم.بالاخره یه روزی شما هم به حرف من می رسید.
پدرام با صدای بلند خندید:
_و زمانی که شما هم مثل عمع مژه تک و تنها موندی به حرف ما می رسی.
پگاه اخم هایش را در هم کشید و با دلخوری از باغچه خارج شد.پدرام به ونوس و پریسا نگریست و زد زیر خنده.پریسا هم لبخند بر لب آورد اما ونوس از دلخور شدن پگاه خنده اش نگرفت. پدرام که سکوت ونوس را دید خنده اش را فرو دا و گفت:
_ باید از پگاه معذرت بخوام. اون دختر حساس و زود رنجیه و حتما از ما خیلی....
ونوس تبسمی شیرین بر لب آورد:
_همین کار را بکن.بالاخره اونم عقاید خودش رو ابراز کرد.به نظر اون حرفهای منطقیه ما نباید...
پریسا سخن او را قطع کرد و گفت:
اما عقایدش واقعا عجیبه و شاید یه جورایی مسخره باشه.آخه مگه میشه بی عشق زنده بود؟
پدرام به صورت پریسا دیده دوخت.این دختر با آن چهره کاملا معمولی چقدر مهربان و حساس بود.
_شما خیلی به عشق بها می دید؟
پریسا که از سخن یکباره پدرام یکه خورده بود گفت:
_بله مسلما.آخه بی عشق,چطور بگم؟بی عشق آدم مثل مرغ بال و پر کنده است.
این بار به جای پگاه ونوس با صدای بلند خندید و لبخندی هم بر لب پدرام نشست.
_اوه پریسا نمیشه تو یکی شاعر نشی؟به خدا تو هیچ وقت ادبیات خوبی نداشتی.
پریسا که خود می دانست بار دیگر کلمه نا مربوطی بر زبان آ؛ورده است. لبخندی بر لب آورد و گفت:
_ببخشید من نمی دونم چرا الکی دست و پام رو گم می کنم.اصلا مثل اینکه حرف نزنم بهتره.
پدرام سرش را تکان داد و گفت:
_نه کلمات ساده و شفاف شما حرف دل شماست و به نظر من زیباست.
پریسا از روی نیمکت بر خاست و با هیجان دستش را به هم کوبید و پرسید:
_راست می گید یعنی حرفهای من برای شما عجیب نیست؟
پدرام با بهت به پریسا نگریست این دختر حقیقتا عجیب بود. سعی کرد لبخندی بر لب بیاورد و در عین حال گفت:
_شما دختر جالبی هستید!
پریسا به ونوس نگریست پدرام اولین شخص بعد از ونوس بود که سادگی اش را به تمسخر نگرفته بود.

ویرایش توسط mahdiyeh : ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۰۵:۳۸ بعد از ظهر
mahdiyeh آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ اسفند ۱۳۸۸, ۰۳:۳۶ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
mahdiyeh آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

باتشکر از setareh__0171 عزیز و زهرا جان(mignongirl) برای تایپ این قسمت.

فصل 4-قسمت اول

ساعت حدود 7 بود و همه در فرودگاه مهر آباد جمع بودند. دسته گل بزرگي در دستهاي پريسا خود نمايي مي كرد. بعد از مدتي كه به نظر آنها بيش از چند هفته به طول نينجاميده بود، خانواده عمو به خانه خود بازمي گشتند و خانواده آتشين به همراه پريسا براي بدرقه آمده بودند. پگاه با چهره جذاب و غمگين خود به پريسا ديده دوخت و در حالي كه گل را از آغوش او مي گرفت لبخندي بر لب آورد و گفت:
پريسا جون منو ببخش زياد اذيتت كردم اما باور كن قصد بدي نداشتم.
پريسا دستش را دراز كرد و با پگاه دست داد. هيچگاه از او دلگير نشده بود و مي دانشست قصد بدي در پشت خنده هاي مستانه و شيطنتهاي پگاه وجود ندارد. پگاه كه پريسا را غرق در تفكر ديد به سمت ونوس رفت و دختر عموي زيباي خود را در آغوش كشيد:
- اوه ونوس جون دلم برات تنگ مي شه اي كاش مي شد تو هم با ما مي اومدي. ونوس صورت نرم پگاه را بوسيد و گفت:
- مي دوني كه چند وقت ديگه براي انتخاب واحد بايد به يزد برم و ديگه تا مدتها فرصت سفر ندارم و گرنه بدم نمي اومد با شما همراه بشم. اما آرزو مي كنم دوباره خيلي زود همديگرو ببينيم.
پدرام در ميان سخنش گفت:
- اين بار حتماً يكراست بليط يزد رو مي گيريم تا تو رو ملاقات كنيم.
آقاي آتشين كه توجه اش به سخن بچه ها بود، لبخندي بر لب راند و گفت:
- اي پدارم بي معرفت پس ديدار عمو بهانه اي بيش نيست. حالا كه... واي برادر اينم از پسرت، ديدي چه دست خوشي به ما داد؟
آقاي آتشين بزرگ لبخند بر لب راند:
- خوب بابك جون جوونيه و ناداني پسره نمي دونه اگه دم عموش رو ببينه خيلي زودتر تيرش به هدف مي خوره.
همه با هم خنديدند. پدرام بدون اين كه لبخند از روي لبانش محو شود رو به پريسا كرد و گفت:
- پريسا خانم دختر عموم رو به شما مي سپارم.
و به آرامي زمزمه كرد:
- مواظبش باشيد تا من بر گردم.
پريسا به ونوس نگريست و خنده اي بر لب آورد:
- شما با آسودگي سفر كنيد من مثل شير مراقبش هستم.
- خب مينا جون سعي كنيد زودتر به ديدنمون بيايد نمي شه كه هر دفعه...
- خانم آتشين سخن ساناز خانم را قطع كرد و گفت:
- انشاا... فعلاً كه بايد ببينم تكليف ونوس چي مي شه. اما حتماً در اولين فرصت مزاح مي شيم.
- در همان لحظه صداي بلند گو در فضا پيچيد:
- مسافران پرواز 135 تهران - وين ....
- همه براي آخرين مرتبه با هم وداع كردند. شايد تا ديدار بعد فاصله زيادي بود پس چهره ها را به خاطر سپردند و پدرام در حالي كه به ونوس مي نگريست از خانواده عمو خداحافظي كرد و از سالن خارج شدند. با رفتن خانواده عمو بهزاد ونوس نفس عميقي كشيد. پريسا كه متوجه حالت او شده بود به سمت ونوس برگشت و گفت:
- بي احساس از رفتنشون خوشحال شدي؟ باور كن من كه غريبه ام بغض كردم.
- ونوس دست او را در دست گرفت و گفت:
- نه دختر ديوونه نفس كشيدم كه خدا رو شكر مشكلي پيش نيومد و گرنه خانواده عمو برام خيلي عزيزند خودت هم مي دوني كه اگر مسئله بين ما اينچنين پيچيده نبود ترجيح مي دادم هميشه پيش ما بمونند.
- پريسا كه از احساس ونوس نسبت به پدرام بسيار متعجب بود شانه هايش را بالا انداخت و با بي قيدي گفت:
- بالاخره تموم شد. همه رفتند و يه بار ديگه دروزهاي يكنواخت.
- ونوس به چهره پريسا نگريست. سؤالي در ذهنش مرتب تكرار مي شد. واقعاً پريسا را چه مي شد؟ چرا به يك باره اينقدر غريبه مي نمود؟

********


يك ماه به سرعت سپري شد. ونوس به همراه آقاي آتشين براي ثبت نام در دانشگاه به يزد رفتند و ونوس براي اولين بار با شهر كويري يزد آشنا شد. هوا گرم بود و مردم بومي در شهر در حال رفت و آمد بودند. در دانشگاه هم وضع به همين صورت بود بيش از نيمي از دانشجويان بومي بودند و بقيه هم از شهرهاي اطراف براي ادامه تحصيل به آن شهر آمده بودند. دانشگاه بسيار بزرگ بود و حياط آن وسعت زياد مملو از جمعيت بود. دانشجويان ترم هاي بالاتر هم باب شوخي را باز كرده بودند و پسرها در گوشه گوشه حياط دانشگاه جمع شده و با صداي بلند مي خنديدند. دختر ها نيز روي نيمكتي يا كنار درختان ايستاده و گروه گروه با هم صحبت مي كردند. اما دانشجويان سال اول و تازه وارد با كنجكاوي و خجالت خاص به اطراف مي نگريستند و جاي جاي دانشگاه را به خاطر مي سپردند و هر كدام از آنها لبخند شادي بر لب داشتند. ونوس هم در گوشه اي به همرا آقاي آتشين ايستاده و به رفتار ديگران مي نگريست. او هم مانند تمام دانشجويان تازه وارد احساس غريبه گي مي كرد و آرزو داشت هر چه زودتر كلاسها آغاز گردد تا با جو حاكم بر آنجا مأنوس شود. در همان روز تمام كارهاي اداري انجام شد و ونوس و آقاي آتشين آن شب را در هتلي در همان نزديكي به صبح رساندند. آنها فرم مخصوص خوابگاه را هم پر كرده بودند و قرار بود بعد از آمدن ونوس به دانشگاه وضعيت خوابگاه او هم مشخص شود.
آن شب تا نزديكي هاي سپيده دم آقاي آتشين با ونوس صحبت مي كرد او مي خواست مطمئن شود كه تصميم ونوس از روي احساس نيست.

و فردا صبح، با هواپيما به تهران بازگشتند و قرار شد بعد ونوس به دانشگا ه برود تا در كلاسهاي خود شركت كند.

*******


آقا و خانم آتشين آنها را تا ايستگاه قطار همراهي كردند. از آنجا قرار بود يكراست به يزد بروند. زماني كه قطار بر روي ريلها حركت كرد ونوس و پريسا براي آقا و خانم آتشين دست تكان دادند و قطار دور و دورتر شد. پريسا خود را از بر روي صندلي قطار رها كرد.
- آخيش بالاخره تموم شد. مي دوني چقدر راضي كردن بابا و مامانم سخت بود؟ حتي تا همين آخرين لحظه هم مطمئن بودم از تصميم خودشون منصرف مي شن. واي ونوس خيلي خوب شد كه منم با تو اومدم نه؟
- ونوس روي صندلي نشست و دستي داخل موهاي صافش فرو برد.
- خيلي خوب شد. راستش رو بخواي نمي خواستم در مقابل پدر و مادرم ضعف نشون بدم اما از درون مي لرزيدم. نمي دوني چقدر اضطراب داشتم خيلي خوب شد كه تو هم اومدي. يه حس خاصي داشتم دلشوره داشتم.
- پزيسا با انگشت سبابه دست چپ گوشه پيشاني اش را خاراند و گفت:
- از بابا خانتون تشكر كن اگر اون بهم مرخصي با حقوق نمي داد نمي تونستم شاهزاده خانم رو همراهي كنم.
- بالاخره ممنون من...
- اوه ونوس اونجارو داشته باش اين پسره چه قدي داره! احتمالاً بايد ورزشكار...
- ونوس به بيرون از كوپه نگريست. سه پسر پشت به آنها ايستاده بودند. نيم رخ يكي از آنها را شناخت.
- پري پاشو پرده رو بكش.
- پريسا اخم هايش را در هم كشيد:
- اوه دوباره شروع كردي تو كه...
- در همان لحظه يكي از پسرها برگشت و براي چند لحظه به دخترهاي جوان نگريست و لحظه اي بعد لبخندي بر لب راند و سرش را به علامت سلام تكان داد. ونوس به سمت پنجره نگريست اما پريسا هم با سر جواب سلام او را داد. شروين به در بسته اشاره كرد و پريسا از جا برخاست و آن را گشود. ونوس با صدايي زير اعتراض كرد:
- پري...
- اما پريسا در را باز كرده بود. صداي شروين در گوشش پيچيد:
- سلام... قسمت عجب كارايي مي كنه.
- پريسا با تعجب به شروين نگريست:
- مگه ما شما رو قبلاً جايي ديده ايم؟
- شروين به دوستش نگريست و با خنده گفت:
- شما رو نه اما افتخار آشنايي با دوستتون رو داشتم. رهام اركيده آبي.
- ونوس به سمت پسرها نگريست. شروين ابروهايش را بالا داد:
- مدتي پيش تو فرودگاه ملاقاتتون كردم چه برخورد...
- شروين كلك تو با اين خانومهاي جوان آشنايي قبلي داري؟

- ونوس به رهام نگريست. پسري بلند قامت با صورتي با نمك و پوستي شبيه دورگه ها و موهاي مشكي با رگه هاي سفيد و چشماني كه حالتي خاص داشت و در عمق نگاهش نوعي خنده و تمسخر كاملاً مشهود بود. در كل با صورتي مردانه و زيبا و كاملاً جذاب در كنار شروين ايستاده بود. پسر غريبه كه متوجه نگاه ونوس شد خنده شيطنت آميزي بر لب آورد. چشمانش هم همان حالت را به خود گرفت. ابروهاي بلندش را كمي بالا داد و با حالت خاصي گفت:
- سلام دوشيزه خانم از آشناييتون خوشوقتم.
- ونوس بار ديگر بي تفاوت به بيرون نگريست و فقط سرش را تكان داد.
- اي كلك تو هم... خيلي خوب خطايت را جبران كن چرا خانمها رو معرفي نمي كني؟
- ونوس با تعجب به پسر جوان نگريست و در دل زمزمه كرد:
- عجب آدم بدجنسي.
- شروين خنديد و رو كرد به پريسا و گفت:
- ببخشيد من فراموش كردم دوستم رو معرفي كنم ايشون رهام دريايي هستند. دوست من و كاپيتان تيم ملي بسكتبال. اسم اين دو تا خانم رو هنوز نمي دونم.
- پريسا با عجله گفت:
_ من پریسام و ایشون هم دوست صمیمی ام ونوس.
رهام صورت جذابش را به سمت ونوس چرخاند:
_ اوه چقدر هم این ونوس خانوم شما پرمدعاست. نکنه دختر رئیس جمهور آمریکاست؟
ونوس از روی صندلی برخاست، لبخند بی حالتی زد و گفت:
_ اگه آقایون اجازه بدن می خوام به رستوران برم.
رهام خود را کمی عقب کشید و قیافه مسخره ای از خود درآورد:
_ بفرمائید.
و نظری به شروین انداخت:
_ واه واه چه دختر لوس و ننری.
و به پریسا نگریست و ادامه داد:
_ ار طرف من به دوستتون بفرمائید اصلاً از برخورد زشتشون خوشم نیومد تا نیاد و حضوراً از من عذرخواهی نکنه حتی ثانیه ای با ایشون همکلام نخواهم شد.
و بدون گفتن کلامی دیگر به کوپه کناری رفت. شروین خنده بلندی کرد و به پریسا که مات و مبهوت به در بسته کوپه کناری می نگریست گفت:
_ تعحب نکن این کاپیتان ما غالباً این طوره. حرفاش رو زیاد جدی نگیر.
پریسا هم لبخندی بر لب آورد. شروین خداحافظی کوتاهی کرد و به داخل کوپه خود رفت. پریسا هم در را بست و به سمت رستوران رفت. ونوس با ابروهای درهم گره شده نشسته و چای می نوشید و با مشاهده پریسا که به سمت وی می آمد فنجانش را روی نعلبکی قرار داد و همچنان سکوت کرد. پریسا روی صندلی مقابل نشست.
_ رفتارت خیلی زشت و دور از نزاکت بود.
ونوس ابروی چپش را بالا داد:
_ رفتار تو هم زیادی صمیمی بود.
پریسا با بی قیدی شانه هایش را بالا انداخت: خب مگه چه اشکالی داره؟ پسرهای خوبی به نظر می رسیدند.
_ آهان شما نسبتی با اونا داشتید؟
_ اصلاً از حرف زدنت خوشم نمیاد. من چه نسبتی می تونم با اونا داشته باشم؟
ونوس سرش را روی دستش تکیه داد:
_ رفتار تو خیلی بد شده تو چه شناختی از اون پسرا داری؟ اصلاً می دونی اونا کی هستن و چه قصدی از آشنایی با ما دارن؟
_ تو خیلی بدبینی.
_ و تو هم زیادی خوشبینی. دختر خوب نیست تا این حد زود با همه صمیمی بشی همیشه در پس پرده...
ونوس سخنش را ادامه نداد شروین و رهام به رستوران آمدند و رهام بدون توجه به ونوس و پریسا پشت به آنها روی صندلی نشست اما شروین همچنان لبخند بر لب داشت. ونوس با حرص لبهای کوچکش را به هم فشرد.
_ پسره پررو.
پریسا سرش را تکان داد:
_ گفته تا تو ازش معذرت خواهی نکنی با تو همکلام نمیشه.
ونوس اخمهایش را در هم کشید اما لحظه ای بعد به خنده افتاد:
_ چه پررو! واقعاً که!
شروین از پشت میز برخاست و کنار دو دختر جوان نشست:
_ مجدداً سلام. نگفتید کجا میرید؟
_ می ریم یزد دانشگاه ونوس.
شروین به ونوس نگریست:
_ چه رشته ای؟
ونوس بی توجه جواب داد:
_ فیزیک.
_ نه بابا مثل این که اینجا یه خبرایی هست.
پریسا به شروین نگریست و پرسید:
_ و شما...؟
_ ما برای مسابقه به یزد می ریم.
_ یعنی شما هم از نفرات تیم ملی هستید؟
شروین بادی به گلو انداخت:
_ بله ما هم برای خودمون یه چیزی هستیم. شما باور نمیکنید.
پریسا با هیجان گفت:
_ واقعاً راست میگین؟ پس من چرا شما رو تو تلویزیون ندیدم؟
شروین خندید:
_ خب شما به ما اهمیت نمی دید. وگرنه اون گوشه موشه ها ما رو پیدا می کردید.
_ حالا کی مسابقه دارین؟
_ پس فردا بازی خیلی مهمیه باید حتماً برنده بشیم. خب ونوس خانوم یه حرفی...
ونوس به شروین که با لبخند به او می نگریست دیده دوخت:
_ متأسفانه امروز اصلاً حال و حوصله ندارم
شروین با تأسف سرش را تکان داد:
_حتماً مثل هر روز... ببخشید مزاحم شدم. باید زودتر برم پیش کاپیتان تا ناراحت نشه. ظاهراً از دست شما هم خیلی دلخور شده.
ونوس سرش را تکان داد و هیچ نگفت. شروین از جا برخاست و بعد از خداحافظی کوتاهی به سمت دوستش رفت. ونوس از جا برخاست و پریسا هم به تبعیت از او بلند شد و رستوران را ترک کرد. چند دقیقه بعد شروین و رهام هم از کنار کوپه آنها گذشتند و لحظه ای بعد صدای هیاهو برخاست. پریسا از جا برخاست و پنجره را گشود:
_ وای تو این باد چرا پنجره رو باز می کنی؟
پریسا به ونوس نگریست او درست می گفت اما با کنجکاوی اش چگونه کنار می آمد.
_ هی ونوس یواش تر بذار ببینم چی میگن.
ونوس از جا برخاست و پرده را کشید و بازگشت، کتابی را از داخل کیفش بیرون آورد و روی صندلی دراز کشید و شروع به مطالعه کرد. پریسا همچنان نزدیک به پنجره نشسته و تمام حواس خود را جمع کرده بود. صدای مردی میانسال به گوشش رسید:
_ چه خبرتونه؟ قطار رو روی سرتون گذاشتین.
_ مربی اذیت نکن بذار امروز رو خوش باشیم.
صدای مربی بار دیگر به گوش رسید:
_ خوش باشین اما این هیاهو رو تموم کنین. نمی تونید مثل بچه آدم کنار هم بشینید و از هم صحبتی با هم لذت ببرید.
_ مربی بچه آدم یعنی چی؟ یعنی ما... دستتون درد نکنه.
دوباره صدای خنده و هیاهو از کوپه بلند شد. صدای شروین به گوش رسید:
_ هی آرش جدی جدی باورت شده که آدمی؟
باز صدای خنده برخاست. مربی بار دیگر گفت:
_ ساکت!
_ کاپیتان مثل اینکه خودت از همه بدتری. منو بگو که امیدم به تو بود.
_ کوچیکم مربی اما بی خیال اجازه بدید بچه ها یه روز استراحت کنن. آخه سر و صدا و خنده که لطمه ای به کسی نمی زنه.
صدای شروین بار دیگر به گوش رسید:
_ راست میگه بچه امروز خیلی آدم بوده و ترقه و نارنجک جلوی پای دخترا نزده.
_ هی قضیه ضایع کردنه دیگه؟
_ نه بابا مربی تو رو خوب میشناسه و میدونه چه کاره ای.
صدای خنده بلند شد و صدایی ناآشنا گفت:
_ خب بیچاره مگه چه کاره ست حالا خدا رو شکر که کاپیتان فقط اهل خلافهای کوچیکه و مثلاً تو کار مواد مخدر و قاچاق نیست.
صدای شروین به گوش رسید:
_ احسان راست میگه بازم خدا رو شکر.
_ نه مثل اینکه واقعاً قضیع ضایع کردنه خب مربی من با شما موافقم اینا باید از دم خفه شن.
مربی با گفتن " از دست شما " کوپه را ترک کرد و در میان خنده صدای رهام به گوش رسید.
_ وقتی حال تک تکتون رو گرفتم نمک ریختن یادتون میره.
و دوباره هیاهو برخاست. ونوس به پریسا که با لبان خندان گوش ایستاده بود نگریست.
_ پری مثل اینکه زده به سرت؟
_ تو رو خدا بیا گوش کن فکر کنم 6 یا 7 نفر در کوپه بغلی هستند نمی دونی چی دارن می گن.
ونوس به کتاب نگریست:
_ بابا تو خیلی بی کاری.
پریسا خنده کنان گفت:
_ اگه بیکار نبودم که راه نمی افتادم بیام دنبال تو تا ببینم دانشگاه تو چه خبره. صدای خنده ونوس بلند شد و لحظه ای بعد کتاب را روی صورتش گذاشت و به خواب فرو رفت. هیاهو و صدای زیاد باعث شد چشم بگشاید. در کوپه باز بود و از پریسا هم خبری نبود. همه در حال رفت و آمد بودند چند پسر بلند قد که ظاهراً عضو تیم بسکتبال بودند پشت به او به بیرون چشم دوخته بودند. ونوس از جا برخاست و روی صندلی نشست. قطار متوقف شده بود. به بیرون نگریست در یک ایستگاه توقف کرده بودند. نگاهی به ساعت مچی اش انداخت حداقل یک ساعت و نیم با یزد فاصله داشتند هنوز در فکر بود که پریسا شتابان وارد کوپه شد.
_ ونوس بیدار شدی؟
_ می بینی که؟ اینجا چه خبره؟
_ هیچی ظاهراً یه گردباد داره می آد این طرف. قطار رو نگه داشتن تا آسیبی به مسافرها نرسه. احتمالاً به اینجا نمیرسه. البته هنوز مشخص نیست اما میگن از سمت کویر داره می آد و هرچی تو راهش باشه خراب و ویرون می کنه.
ونوس هراسان از جا برخاست:
_ شوخی که نمی کنی؟
_ نه بابا الان چه وقت شوخی کردنه همه دارن در همین رابطه صحبت می کنن و قرار شده مسافرها برای دو روز همینجا توقف کنن. چاره ای نیست.
ونوس اخمهایش را در هم کشید و با نارضایتی گفت:
_ دو روز؟
_ تازه اگه بعد از دو روز امکان حرکت باشه. شاید هم یک تا دو هفته هنوز معلوم نیست، فقط دعا کن ریلها توسط گردباد خراب نشه.
ونوس با ناامیدی روی صندلی نشست و گفت:
_ من فردا باید دانشگاه باشم. آخه چرا باید اینطور بشه؟
پریسا با هیجان دست ونوس را کشید و گفت:
_ خب چرا نشستی؟ بیا بریم پائین ببینیم چه خبره اینجا که خبرها به ما نمی رسه.
ونوس با بی حوصلگی از جای برخاست و با هم قطار را ترک کردند. اکثر مسافران پیاده شده و در کنار ریل قطار به گفتگو پرداخته بودند. پریسا و ونوس هم وارد قهوه خانه کوچکی که در همان نزدیکی بود شدند. بچه های تیم بسکتبال به همراه مربیان و چند خانواده دیگر در آنجا حضور داشتند. با ورود آنها شروین و رهام به سمت آنها نگریستند. رهام به سرعت روی از آنها برگرفت و به سخنان مربی گوش سپرد. اما شروین به سمت آنها آمد و پشت میزی که انتخاب کرده بودند نشست و با چشمان غمگینش به آنها نگاه کرد و گفت:
_ شما هم از خبر اطلاع دارید؟
پریسا که هنوز تحت تأثیر هیجان این خبر قرار گرفته بود با لحنی خاص گفت:
_ آره چقدر هم هیجان انگیز و ترسناکه.
شروین لبخندی بر لب آورد:
_ اما برای ما اصلاً هیجان انگیز نیست. ما فردا مسابقه مهمی داشتیم و بعد از اون اعزام به تورنتو برای مسابقات المپیک اما از شانس بد همه چیز به هم ریخت و باید اینجا گیر بیفتیم.
صدای بچه های تیم بسکتبال بلند شد و لحظه ای بعد چند نفر از آنها از شادی دستانشان را بر هم کوبیدند. هر سه به سمت آنها نگریستند. رهام از روی صندلی برخاست و به سمت آنها آمد و بی اعتنا به دخترها گفت:
_ شروین ظاهراً همه چیز درست شده بیا بریم.
شروین با تعجب به او نگریست. رهام که معنی نگاه او را دریافته بود جواب داد:
_ اون پسره مطمئنه که میتونه ما رو به یزد برسونه می گه کارش اینه و همیشه همین مسیر رو توی طوفان و گردباد پشت سر گذاشته و مربی هم بالاخره متقاعد شد.
شروین که نگاه پرسشگر پریسا و ونوس را بر خود خیره دید گفت:
_ اون پسره رو می بینید؟
و به سمت صاحب قهوه خانه اشاره کرد. مرد جوانی با اندامی ورزیده و قدی بلند و سبیلهای تابدار با چهره آفتاب سوخته و لباس کاملاً کثیف و کمی کهنه ایستاده و چای می نوشید. شروین ادامه داد:
_ مثل اینکه مینی بوس داره و قول داده در ازای دریافت مبلغی پول که البته بیشتر به چپاول می مونه ما رو یک روزه به یزد برسونه. خب ما هم که چاره ای نداریم و مربی قبول کرده. اما رهام چطوری حرف اونو قبول کردید؟
این بار رهام شروع به صحبت کرد:
_ بالاخره باید کاری می کردیم. اینجا موندن که ثمری نداره. در ضمن از حرف زدنش پیداست که وجب به وجب بیابونارو می شناسه. ظاهرش هم نشون می ده که اهل خالی بندی نیست در ضمن قرار شده وقتی ما رو به یزد رسوند بقیه پول رو بهش بدیم نیمی از پول رو در ابتدای راه و نیم باقیمانده رو وقتی به مقصد رسیدیم. تازه اون سیبیلهای کلفت رو نگاه کن به اونا می یاد که دروغگو باشه؟
شروین خندید و پریسا این بار از رهام پرسید:
_ ما رو هم می تونید با خودتون ببرید؟ ما هم باید هر چه زودتر به یزد برسیم آخه ونوس...
رهام سخنش را قطع کرد:
_ اگه تو تنها بودی شاید اما با وجود این رفیق غیرقابل تحملت ابداً.
ونوس بی تفاوت به او به سمت دیگری نگریست. یک خانواده در مجاورت آنها نشسته و به سخنان آنها گوش می دادند. پدر خانواده که متوجه نگاه ونوس شده بود به سمت خانواده خود نگریست و لحظه ای بعد از جای برخاست و به سمت راننده مینی بوس رفت. ونوس با نگاه او را تعقیب کرد و لحظه ای بعد او هم از جای برخاست. رهام که تیرش به سنگ خورده بود سرش را از روی تأسف تکان داد و لبخندی به شروین تحویل داد که شروین معنی آن را به خوبی دریافت. ونوس با قدمهای موزون و آرامش به سمت راننده پیش رفت. درست حدس زده بود پدر آن خانواده هم بر سر پول با راننده بحث می کرد ونوس به آنها نزدیک شد. راننده به او دیده دوخت و با لهجه محلی گفت:
_ شما هم مایلید با ما همسفر بشید.
ونوس با لحن آرامی گفت:
_ بله اگر جا داشته باشید.
_ برای چند نفر؟
_ دو نفر.
راننده دستی به بینی خود کشید و لنگی را که در دست داشت روی شانه اش انداخت و گفت:
_ سر قیمت چونه نزنین قیمت ما یک کلومه.
ونوس سرش را تکان داد و با همان لحن آرام گفت:
_ موافقم، کی حرکت می کنیم؟
در همین لحظه پریسا هم به سمت او آمد و در کنارش ایستاد. راننده نظری به پریسا انداخت و گفت:
_ تا نیم ساعت دیگه اگر همه حاضر باشن فقط به کسی چیزی در این رابطه نگین چون ممکنه جلوی حرکتمون رو بگیرن. نیم ساعت دیگه پشت ساختمان قهوه خونه منتظر هستم.
پریسا به ونوس نگریست و قیافه متعجبی به خود گرفت:
_ واقعاً ما هم می ریم؟
_ آره فقط زودتر بریم چمدونها رو آماده کنیم.
ونوس این را گفت و با فدمهای بلند خود به سمت در رفت. شروین و رهام در کنار در ایستاده بودند، با مشاهده دو دختر شروین پرسید:
_ شما هم با ما همسفرید؟
ونوس ابروهایش را بالا انداخت و به رهام نگریست و با غرور خاصی گفت:
_ متأسفانه بله.
شروین با طدای بلند خندید اما رهام فقط لبخندی تمسخرآمیز بر لب راند.
_ اما به نظر من خیلی عالیه! من که خیلی خوشحالم که باز با هم همسفریم.
پریسا هم لبخندی بر لب راند:
_ منم همین طور.
ونوس دست پریسا را گرفت و از قهوه خانه خارج شدند. رهام به شروین نگریست و گفت:
_ ببین شروین کی حال این دختره رومی گیرم فکر کرده می تونه با من کل کل کنه؟ روی گنده تراش رو کم کردم این که جوجه است. کاری می کنم که به پام بیفته و از عشق من گریه کنه.
شروین روی شانه او زد و گفت:
_ به قول خودت که همیشه می گی عشق آمد و ...
رهام با صدای بلند خندید و در حالی که بشکن می زد ادامه داد:
عشق آمد و خیمی زد به صحرای دلم
زنجیر وفا فکنده بر پای دلم
عشق اگر به فریاد دل ما نرسد
ای وای دلم، وای دلم، وای دلم
صدای خنده آن دو در فضا پیچید. پریسا که از پنجره قطار به حرکات آن دو خیره شده بود بدون این که به ونوس بنگرد گفت این شروین و رهام مثل این که خیلی با هم رفیقن. نمی دونی با چه عشقی همدیگه رو بغل می کنن و می خونن و سر به سر بچه های تیم می ذارن. اصلاً انگار هردو نفرشون یکی هستند.
ونوس به سمت پریسا آمد و نظری به بیرون انداخت و گفت:
_ اما این رهام یه چیزی درونش داره که منو خیلی عصبانی می کنه اون خیلی خودخواه و از خود را...
_ درست مثل تو. این که عصبانی شدن نداره.
ونوس با انگشت به بینی او زد و با خنده گفت:
_ خدا نکنه من مثل اون باشم.
و بعد از گفتن این جمله به سکت کوپه رفت و شروع به جمع آوری وسایل کرد. لحظه ای بعد شروین و رهام هم وارد قطار شدند و بعد بچه ها یکی یکی آمدند. مربی با صدای بلندی گفت:
_ عجله کنید تمتم وسایل رو جمع و جور کنید.
رهام هم با تأکید گفت:
_ پتوهای قطار رو هم بیارید تو مسیر شاید دچار مشکل شدیم. بالاخره به درد می خوره.
مرد میانسالی که همراه تیم بود سرش را تکان داد و گفت:
_ نه نیازی نیست.
اما مربی بعد از کمی تأمل گفت:
_ رهام درست می گه باید از قبل پیش بینی همه چیز رو بکنیم وقتی رسیدیم یزد پتوها رو تحویل راه آهن می دیم.
پریسا وارد کوپه شد و به ونوس گفت:
_ پس ما هم پتوهامون رو برداریم.
ونوس سکوت کرد. پریسا خود را کمی بالا کشید و کیسه های سبزرنگ را از بالای تخت برداشت:
_ خب همه چیز حاضره؟
ونوس نظری به اطراف انداخت. چیزی جا نمانده بود. در کوپه را بست و به آرامی از قطار پیاده شد و به سرعت به طرف پشت قهوه خانه رفتند. مینی بوس همانجا پارک شده بود اما از راننده خبری نبود. ونوس دستش را دراز کرد و در را گشود. یک خانواده چهار نفری داخل مینی بوس بودند. مادر خانواده که ورود پریسا و ونوس را دید لبخند بر لب آورد و گفت:
_ سلام همسفرای خوب.
ونوس هم لبخندی بر لب آورد اما پریسا همچنان گیج به دنبال جای مناسبی برای نشستن می گشت و بالاخره هم سه صندلی مانده به آخر مینی بوس را انتخاب کرد. مادر خانواده گفت:
_ شما هم یزد میرید؟
_ بله.
_ حتماً دانشجو هستید؟
_ بله و شما هم احتمالاً از بومیان یزد هستید.
زن با لهجه شیرینش جواب داد:
_ بله ما برای عیادت خواهرم که در بیمارستان بستریه به تهران رفتیم و حالا قصد داریم به شهرمون برگردیم. مدرسه بچه ها شروع شده.
ونوس به دختر خانومی که در کنار مادرش نشسته بود نظر انداخت. مادر خانواده لبخند مهربانش را همچنان حفظ کرد.
_ این دخترم مرواریده امسال سال آخر تحصیلشه و دوست دارم اگه خدا بخواد مثل شما بره دانشگاه اینم پسرمه که هشت سالشه.
در همین لحظه در مینی بوس باز شد و خانواده ای که ونوس در قهوه خانه آنها را دیده بود وارد شدند. یک خانم نسبتاً جوان 35 ساله با دو کودک خردسال و پدر خانواده و بعد از آن خانمی حدوداً 23 ساله که شباهت زیادی به مادر خانواده داشت و از سن و سالش معلوم بود که خواهر اوست. ونوس هنوز به آنها می نگریست که بچه های تیم ملی یکی بعد از دیگری با سر و صدا وارد مینی بوس شدند. 15 نفر از بچه ها به همراه مربی و کمک مربی در این سفر با آنها همسفر شدند. بعد از آنها راننده به سرعت وارد مینی بوس شد. نگاهی به صندلی ها که حالا دیگر کاملاً پر شده بودند انداخت و پشت فرمان نشست. لحظه ای بعد مینی بوس به حرکت در آمد. ونوس از پنجره مینی بوس به بیرون نگریست مردم هنوز در اطراف قطار ازدحام کرده بودند و در حال گفتگو بودند. مینی بوس به سرعت از ریل قطار دور شد و سکوت حاکم بر قضا شکسته شد. بار دیگر همه مشغول صحبت شدند و طبق معمول بیشتر از همه صدای همهمه و هیاهوی بچه های تیم بلند بود. صدای خنده از گوشه و کنار مینی بوس به گوش می رسید و همه غم و غصه چند دقیقه قبل را از یاد برده بودند. پریسا هم همچنان تمام توجه اش به سخنان بچه های تیم ملی بود. ونوس به پریسا که محو صحبتهای دیگران شده بود نگریست و لبخندی برلب آورد. این دوستش با این ساده دلی بالاخره خودش را دچار دردسری می کرد. صدای بچه های تیم ملی بلند شد که همه با هم یک صدا شعری را می خواندند و کف می زدند یکی از آنها که سامین صدایش می زدند در وسط مینی بوس می رقصید. ونوس به آنها که همچنان شاد و خشنود بودند نگریست. نگاهش به رهام افتاد او در هوا بشکن می زد و لبخند بر لب به نقطه ای خیره شده بود. ونوس نگاه او را دنبال کرد. درست حدس زده بود. تمام توجه رهام بر روی دختر جوانی که به همراه خواهرش به مینی بوس آمده بودند، متمرکز بود. ونوس بی تفاوت بار دیگر به رهام نگریست. او همچنان با نگاه و خنده های شیطنت آمیزش دختر را می کاوید. دختر هم بلافاصله لبخندی بر لب راند. شروین که متوجه نگاه ونوس شده بود با دست به پهلوی رهام کوبید و رهام را متوجه ونوس ساخت. رهام هم به سمت او نگریست و دستش را به نزدیک پیشانی اش برد و سلام داد. ونوس بدون این که لبخندی بر لب بیاورد به مروارید دختر یزدی که او هم تمام توجه اش به رقص سامین بود نگریست. شروین به روی شیشه اتومبیل می زد و به تبعیت از او چند پسر دیگر هم همین کار را تکرار کردند. حالا دیگر سامین همرقص پیدا کرده بود و احسان هم با او می رقصید. هر دو مجبور بودند سرشان را کاملا خم کنند تا به سقف مینی بوس نخورد. مربی هم مرتب تکرار می کرد:
_ بچه ها این حرکات زشته یه ذره هم ملاحظه کنید.
و با چشم و ابرو به خانواده هایی که در مینی بوس حضور داشتند اشاره می کرد اما آنها بی خیال به کار خود ادامه می دادند. رهام هم همچنان در هوا بشکن می زد و تمام توجه اش به همان دختر بود. صدای مردی که همراه خانواده اهل یزد بود ونوس را متوجه خود ساخت:
_ آقای راننده کجا میری؟ اینجا ممکنه تو شن زار فرو برید.
راننده به سمت او برگشت و لبخندی بر روی لبهای کلفتش نقش بست:
_ نترس آقا سالم و سرحال فردا کنار تلویزیون تو خونه ات نشستی و به این همه ترست می خندی. تو کار رو به کاردانش سپردی من کارم رو بلدم.
مرد بار دیگر اعتراض کرد:
_ آخه اگه اینجا گیر...
_ بابا جان می گم اتفاقی نمی افته مگه نگفتی که می خواد گردباد و بعدش طوفان بشه. ما می خوایم از سمتی بریم که از این خبرا نباشه.
مرد که ظاهراً متقاهد شده بود سرش را تکان داد و سکوت کرد. رهام با صدای بلند گفت:
_ ریش و قیچی دست تو، اما مشتی مارو به کشتن ندی ها.
پریسا خندید و رو کرد به شروین و گفت:
_ ظاهراً خیلی با هم صمیمی هستین؟
شروین کمی سرش را جلو کشید تا بتواند پریسا را ببیند و در جواب گفت:
_ خیلی بیشتر از اینکه تصورش رو بکنی. حدوداً ده ساله.
و نظری به رهام انداخت و گفت:
_ درسته؟
رهام فقط سرش را تکان داد و شروین ادامه داد:
_ ما هم بچه محل هستیم و هم از دوره راهنمایی تا حالا که با هم در یه رشته تو دانشگاه تحصیل می کنیم همکلاس بودیم.
پریسا با تعحب ابروهایش را در گره کرد:
_ تو نگفته بودی دانشجو هستی؟
رهام با صدای بلند خندید:
_ آخه دیگه گفتن نداره به ما که سالی به دوازده ماه از دانشگاه اخراج میشیم و با تقلب و هزار دغل یه واحد رو پاس می کنیم که نمی شه گفت دانشجو.
احسان خندید:
_ آره بچه خلافهای دانشگاه که باعث خجالت بچه های رشته کامپیوتر شده اند.
رهام پوسته شکلاتی را که در دست داشت به سوی او پرت کرد:
_ احسان دوباره بهت رو دادم.
شروین خندید:
_ بابا خیلی خب تو خیلی خوبی. اما باور کنید محله جردن رو به گند کشیدی و هیچ دختری جرأت عبور از اون محله رو نداره. اونجا مشهور شده به تگزاس ایران.
رهام چشم غره ای به شروین رفت:
_ انثدر تبلیغ منو نکن شرمنده می شم ها.
بچه ها با صدای بلند خندیدند. شروین خندان گفت:
_ باورتون نمی شه یه روز یه دختر بیچاره که از شانس بد چند روزی بود رهام بهش گیر داده بود از کنارمون می گرشت، رهام با صداس بلند فریاد زد هی حواست کجاست؟ سگم رو له کردی. دختر بیچاره که دانشجو ترم اول بود با خجالت گفت: ببخشید. و سرش رو پایین انداخت اما لحظه ای بعد جیغش در محوطه دانشگاه پیچید چون این آقازاده به گردن یه موش طناب بسته و به عنوان سگ به دانشگاه آورده بود. دختر بیچاره کم مونده بود بیهوش بشه، اما نمی دونم این کلک 5 دقیقه بعد که از حراست اومدن موش رو کجا رها کرده بود... منم مرده همین رفتارش هستم.
صدای راننده سخن آنها را قطع کرد:
_ آ بدمصب چرا این طور شد؟
همه به سمت او نگریستند. غباری غلیظ مستقیماً به سمت آنها می آمد. ونوس دست پریسا را در دست فشرد و نفس را در سینه اش حبس کرد. راننده لحظه ای تأمل کرد و سپس به سرعت فرمان مینی بوس را چرخاند و راه خود را منحرف ساخت. مینی بوس به سختی از میان خاک و شن بیابان عبور می کرد اما راننده همچنان پایش را روی پدال گاز می فشرد. هرچه آنها دورتر می شدند باز هم گرد و غبار روبرویشان قرار داشت. کم کم آسمان تاریک شد و ذراتی معلق در آسمان شروع به حرکت می کرد و همه جا تاریکی مطلق فرا گرفت. مینی بوس به لرزش درآمده بود و لحظه ای بعد آنها خود را در میان صندلیها معلق دیدند. صداهای مختلف از گوشه و کنار به گوش می رسید:
_ مروارید، بابا، مامان می ترسم.
_ آخ کمرم شکست.
_ ونوس ونوس تو رو خدا...
_ آه داغون شدم.
_ خدایا چی شد؟
_ وای چه جهنمی .
_ کمک، کمک.
_ دست منو بگیر.
_ آخ بچه هام.
مینی بوس همچنان معلق می زد ونوس دستهایش را روی طورتش قرار داد و به یاد پدر و مادرش که همچنان به قطار می نگریستند افتاد. اگر آنها لز این خبر آگاه می شدند چه بر سرشان می آمد؟ آیا او زنده می ماند؟ اما آنجا جهنم بود. صدای ناله از هر طرف به گوش می رسید هوا سرد بود و تمام بدنش می لرزید. نمی دانست در کجا قرار دارد. فقط سرش چون گرز سنگین شده بود و چشمهایش به خوبی نمی دید. احساس کرد خونی در بدن ندارد و لحظه ای بعد همه چیز تمام خواهد شد. چشمهایش را که سنگین شده بود روی هم گراشت و دستش را کمی دراز کرد. اما پریسا در نزدیکی او نبود. بار دیگر به نقطه ای پرت شد و بعد سرش به جسم سختی برخورد کرد آهی بلند از ته گلویش برخاست و بعد سکوت و سکوت.
_ ونوس، ونوس چشمهات رو باز کن...

ص 71

ویرایش توسط mahdiyeh : ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۰۸ بعد از ظهر
mahdiyeh آنلاین نیست.  
قدیمی ۷ اسفند ۱۳۸۸, ۰۳:۰۳ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
mahdiyeh آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

باتشکر از فرناز جان(far 58) و الناز جان به خاطر تایپ این قسمت.

فصل 4-قسمت دوم

ونوس بسختی چشمانش را گشود و د رتاریکی شخصی را نیمه نشسته در کنار خود دید.پسری بلند قامت درست حدس زده بود رهام دو زانو خود را به او رسانده بود:ونوس حالت خوبه؟
ونوس بسختی سرش را تکان داد:پریسا کجاست؟
اونجا ته مینی بوس فقط کمی دستش آسیب دیده از سرت خون می آد درد میکنه؟
ونوس با بی حالی جواب داد:نه زیاد اینجا چه خبر شده؟
رهام به اطراف نگریستکفکر میکنم آخر زمان بود.گردباد اوند و همه چیز رو بهم ریخت.هوای بیرون بشدت خرابه بارون هم تموم نمیشه نمیدونم چه خبره فکر کنم جهنمی که میگن همینجاست.
ونوس بسختی سرش را گرداند و به بیرون نگریست.گویا از اسمان سنگ میبارید سعی کرد خود را کمی از کف مینی بوس بلند کند اما با تعجب دید که صندلیها بالای سرش قرار دارند.مینی بوس واژگون شده بود .سعی کرد خود را به دیواره مینی بوس تکیه دهد همه ناله و شیون کنان گوشه ای کز کرده بودند.پریسا هم گریه میکرد.رهام بار دیگر پرسید:واقعا حالت خوبه و نیازی به کمک نداری؟
نه ممنون.
رهام لبخندی بر لب راند:گفتم شاید مرده باشی.
ونوس به او نگریست عجب پسر خودخواهی بود !ونوس باز هم دلخور شده وب بسمت د یگر نگریست .رهام بار دیگر روی زانوهایش حرکت کرد و از آنجا دور شد.
آسمان همچنان تاریک بود طوفانی از سنگ و شن در بیرون از مینی بوس به چشم میخورد و هرازگاهی صدای وحشتناکی از اصابت جسمی به مینی بوس همه را به هراس می انداخت و مینی بوس تکانهای شدید میخورد.ونوس احساس درد شدیدی میکرد.رهام د رکنار شروین نشسته و دستمالی دور دست او که ظاهرا مجروح شده بود میبست.ونوس به پریسا که همچنان گریه میکرد نگریست.او هم دوست داشت بغض در گلوی خود را ازاد سازد .هر چه تلاش کرد فایده ای نداشت و بغض او هم ترکید.سعی کرد کسی کتوجه گریستنش نشود اما رهام که بار دیگر بسمت او می آمد به او دیده دوخت و با خنده گفت:شروین این خانم کوچولو رو ببین .دیدی گفتم هنوز بچه است.
ونوس به رهام نگریست او همچنان لبخند تمسخر آمیزی بر لب داشت.چشمانش مثل دفعه قبل لبخند معناداری در خود نهفته داشت با دیدن آن نگاه تمسخر آمیز دستش را بسمت صورتش برد و با صدای بلند شروع به گریستن کرد .در آن جوی که هر کس به فکر سلامت خود و اطرافیانش بود صدای گریه او گم شد اما رهام و شروین با تعجب به آن دختر مغرور و زیبا و سرکش که با صدای بلند میگریست نگریستند .شروین آرام ارام خود را کف اتوبوس کشید و بسمت ونوس آمد و با لحن دلداری دهنده گفت:گریه نکن خدا را شکر همه سالمند و خطر جانی کسی رو تهدید نمیکنه.تو هم که ظاهرا خوب هستی.
رهام خود را به آنها رساند و دستمال تمیز سفیدی را که در دست داشت به نزدیک صورت ونوس برد:سرت رو کمی خم کن تا اینو دور سرت ببندم.
ونوس لبهایش را مثل دختر بچه های لجباز جمع کرد و گفت:نمیخوام ببرید برای کس دیگه ای که نیاز داره.
و بسمت دختر بومی نگریست.او بچه کوچک خواهرش را در آغوش داشت و کتف چپ خود را هم بشدت گرفته بود.رهام هم نگاه ونوس را دنبال کرد اما نتیجه ای نگرفت و گفت:ببین من اصلا حوصله لوس بازی ندارم همینطور که میدونی رشته من کامپیوتره اون هم شاخه سخت افزار در دوران دبیرستان هم ریاضی فیزیک میخوندم پس مطمئن باش از شعر و شاعری خبری نیست تازه اصلا من یک بیت شعر هم بلد نیستم پس لوس بازی رو کنار بذار و سرت رو خم کن تادستمال رو روی زخم پیشونیت ببندم.
ونوس باز هم سرش را بسمت دیگر گرداند .رهام که از برخورد او عصبانی و رنجیده شده بود دستمال را روی پاهایش پرت کرد و گفت:بدرک دختره لوس مسخره.
و از آنجا دور شد.ونوس با تعجب به او نگریست این پسر چقدر عصبی مزاج و تندخو بود.با خودش عهد کرد که در مقابل او حتی لحظه ای عقب نشینی نکند.شروین هنوز به صورت ونوس خیره مانده بود.او هم به غرور این دختر می اندیشید.در این چند سالی که با رهام آشنا شده بود دختران زیادی را اطراف او دیده بود که هر کدام بدنبال عشق رهام خود را به آب و آتش میزدند و همین باعث غرور نابجایش شده بود اما حالا این دختر حتی یک قدم در مقابل او عقب نشینی نمیکرد.شروین به این اندیشید که اگر اکنون هر دختر دیگری به جای ونوس بود با کمال میل از کمک رهام استقبال میکرد اما این دختر با همه تفاوت داشت.شروین لبخندی بر لب آورد ونوس اولین شخصی بود که توانسته بود رهام سرکش و مغرور را تا این عصبانی و از خود بیخود کند.ونوس صورتش را چرخاند و نگاه شروین را خیره بخود دید چشمهای افسونگرش را بزیر انداخت و عرق بر پیشانی اش نشست.شروین که از نگاه خیره خود خجل شده بود بار دیگر لبخندی بر لب راند و دستمال را از روی پای ونوس برداشت و گفت:ونوس خانم اگر اجازه بدید دستمال را روی زخمتون بزارم.
ونوس به رهام نگریست.او به پسر کوچک خانواده یزدی کمک میکرد.شروین به ارامی روی پاهایش نشست و بسختی دستمال را دور سر ونوس بست.چهره ونوس با آن دستمال شیرین و دوست داشتنی تر شده بود ونوس که کمر درد امانش را بریده بود دستش را پشت ستون فقراتش قرار داد و چشمهایش را روی هم فشرد.شروین به سمت پریسا میرفت.رهام که دست از مداوای پسر کوچک برداشته بود نظری به ونوس افکند و با خود اندیشید:این دختر چه چهره فرشته گونه ای دارد.
لبخندی بر لب راند و زمزمه کرد:عجب دختر دست نیافتنی اما من را رو بلدم دختر خانم دیر یا زود تو هم مانند بقیه...
اما دیگر ادامه نداد.چهره ونوس به شکل غیر قابل باوری معصوم و دوست داشتنی مینمود.رهام نگاهش را از او برگرفت و بسمت راننده مینی بوس که پاهایش بیش از بقیه صدمه دیده بود رفت.
ببین مشتی ما رو تو چه هچلی انداختی حالا اصلا معلوم نیست تو چه قبرستونی گیر کردیم.
راننده جوان سرش را تکان داد و با نگاه پشیمانش به رهام نگریست:درست میگی نمیدنم چرا خریت کردم.اصلا باورم نمیشد که اینطور بشه.پدر خدا بیامرزم همیشه میگفت محمود جون همیشه سعی کن تو زندگیت قناعت کنی و به یه لقمه نون و پنیر راضی باشی چون اگه خدای ناکرده سلامتت رو از دست بدی با میلیاردها تومن هم برنمیگرده.پس یه نون بخور صد تا خیرات کن و خدا رو شاکر باش.اما من طمع کردم چوبش را هم خوردم دو تا پاهام رو دارم از دست میدم.
رهام سرش را تکان داد و با بی حوصلگی گفت:نه اگه خدا بخواد خوب میشی فقط باید امید داشته باشی پاهات چرک نکنه.
رهام اینرا گفت و مشغول بستن و ضد عفونی کردن پاهای راننده شد.صدای گریه و زاری همچنان ادامه داشت.پریسا هم که از گریستن خسته شده بود بسمت ونوس که همچنان چشمهایش را بسته بود رفت و دستش را روی دست ظریف او گذاشت و گفت:ونوس حالت خوبه؟
ونوس مژگان بلندش را از هم گشود:اوه پریسا کمرم به حد مرگ درد میکنه این تکونهای شدیدم درد اونو اضافه میکنه.
پریسا سرش را روی شانه ونوس قرار داد و گفت:چرا یه دفعه اینطوری شد؟من فکر کردم دیگه مردم.
خب خانمها حال شما چطوره؟
هر دو دختر به پسر جوانی که عضو تیم بسکتبال بود نگریستند پسر گفت:اسم من رشیده رشید عبدلی و با اینکه اصلا جو مناسب نیست اما باید بگم از اینکه با شما اشنا شدم بسیار خوشبختم.
در همین لحظه شروین از پشت به سرش کوبید:ای دیوونه چه موقع مناسبی رو برای معرفی خودت انتخاب کردی.
رشید سرش را بسمت شروین چرخاند و گفت:خوب چکار کنم ظاهرا از همه سالمترم.
جای اینکه اینجا بایستی و حرافی کنی برو به دیگران کمک کن.
پریسا خندید و شاید او اولین کسی بود که بعد از این واقعه با صدای بلند خندید.رهام به سمت دخترها نگریست و با مشاهده رشید در مقابل آنها بار دیگر مشغول کمک به راننده جوان شد و گفت:پسره احمق بیکار.
صدای مربی بلند شد:رشید کجایی؟
رشید اخمهایش را درهم کشید و زیر لب غر زد:اینم از شانس ما...
و با صدای بلند گفت:بله مربی.
رمبی بزحمت از جایش برخاست و دستش را به میله های صندلی گرفت:عجب آدم بی فکری هستی گفتم ساکت رو پیدا کن تا چند تا خرما بدم این بخوره نمیبینی چه ضعفی کرده؟
ونوس به پسری که قبلا سیاوش صدایش میزدند نگریست .او کف مینی بوس خوابیده بود چشمهایش بسته بود و رنگ لبهایش به سفیدی میگرایید پریسا ارام گفت:با این هیکل چه غش و ضعفی کرده!
شروین به پریسا نگریست:درسته هیکلش درشته اما بنیه بدنی نداره.فکر کنم که کم خونی داشته باشه.
رشید در زیر صندلیها بدنبال ساکش میگشت.رهام هم بسمت دختر یزدی میرفت دختر بچه خواهرش را زمین گذاشته بود و هنوز کتفش را گرفته بود.رهام پرسید:کتفت در رفته؟
دختر با مشاهده رهام لبخندی عصبی بر لب آورد و با لکنت گفت:نه فقط یه کمی درد داره.
رهام روی زمین نشست:زخم شده؟
دختر با گونه های گلگون جواب داد:نه.
اهل کجایی؟
نزدیکیهای یزد.
پس تهران چیکار میکردی؟
دختر دستپاچه جواب داد:برای دیدن خاله مادرم با خواهرم اینا رفته بودیم.من خودم اهل یزدم اما از زمانیکه پدر و مادرم به رحمت خدا رفتن پیش خواهرم در یکی از دهات اطراف زندگی میکنم.
رهام پیشانی اش را خاروند و گفت:اسمت چیه؟
مهرنوش.
پریسا ارام به بازوی ونوس کوبید:هی ونوس ببین رهام که تا دو دقیقه پیش داشت ادای رابین هود رو در می آورد چه درد و دلی با اون دختره میکنه.
ونوس به رهام نگریست او هنوز با مهرنوش صحبت میکرد سرش را تکان داد و گفت:دوست من همه اینا از بیکاریه.
ونوس بار دیگر به بیرون از مینی بوس نگریست.هیچ چیز دیده نمیشد فقط ضربات محکمی به شیشه میخورد.خواهرزاده مهرنوش با صدای بلند میگریست.مهرنوش او را در آغوش کشید و همراه با آخ ارامی او را تکان داد:جانم خاله گریه نکن پسر خوب گریه نکن دیگه عزیز دلم امید قشنگم.
مهرنوش خسته و درمانده گفت:نوشین این پسرت ساکت نمیشه من چیکارش کنم؟
بجای نوشین شوهرش کمی خود را بسمت مهرنوش کشید و آغوش گشود و گفت:نمیبینی که حال نوشین بهم خورده؟
مهرنوش به سمت خواهرش نگریست و امید کوچک را به آغوش پدرش سپرد و آهسته گفت:چکار باید بکنیم؟
نمیدنم فقط این امین رو ساکت کن نشسته بالای سر مادرش و هی نق میزنه.
مهرنوش کمی خود را بسمت امین کشید پسر کوچک که با مشاهده حال ناخوش مادرش ترسیده بود خود را در آغوش مهرنوش انداخت.
خاله مامانم داره میمیره؟
هاله ای از اشک در چشمان مهرنوش دیده شد.
نه خاله فقط حالش بهم خورده.
مهرنوش بیاد مادرش افتاد که چه اسان بعد از تبی چند ساعته جان باخته بود و او حالا بیش از سه سال بود که سربار خواهر و شوهرخواهرش شده بود.رشید که ساک خود را یافته بود جعبه ای خرما بدست گرفت و بهمه تعارف میکرد.با آنکه دهان ونوس چون زهر تلخ شده بود اما هیچ میلی به خرما نداشت بهمین خاطر تشکر کوتاهی کرد و خود را آرام بسمت نوشین خانم کشید.رشید جعبه خرما را بسمت آنها گرفت ونوس خرمایی برداشت آرام سر نوشین خانم را بالا گرفت و در دهانش گذاشت.زن جوان چشمهایش را از هم گشود و با نگاه مضطربش به ونوس نگریست.
تو فرشته ای؟
ونوس لبخندی بی روح بر لب آورد:
نه خانم اسم من ونوسه شما حالتون بهتر شد؟
نوشین خانم سرش را تکان داد و ارام زمزمه کرد:بله.
شوهرش بسمت او خم شد و گفت:حالت بهتره؟
ونوس به دندانهای بد شکل و لبهای کلفت او نگریست چقدر با آن سبیل کلفت چهره خشنی داشت با آنکه نوشین هم زیاد زیبا نبود اما ملاحت خاصی داشت.ونوس به مهرنوش نگریست.او همچنان امین را که اشک میریخت در آغوش گرفته و دلداری میداد.ونوس بسمت رشید که بار دیگر به آخر مینی بوس بازمیگشت نگریست و گفت:آقا رشید لطف کنین خرمای دیگری به نوشین خانم بدید تا قوای از دست رفته اش را بدست بیاره.
رشید بسمت آنها بازگشت و جعبه را بسمت ونوس دراز کرد او هم خرمایی برداشت و در دهان نوشین گذاشت.نوشین با صدایی که بسختی شنیده میشد تشکر کرد.ونوس به پریسا نگریست او همچنان بر جای خود نشسته بود.ونوس به ارامی از جایش برخاست اما کمر درد امانش را برید و بار دیگر روی زمین نشست و دستش را پشت کمرش تکیه داد .لحظه ای بعد مقداری از درد آن التیام یافته بود بهمین خاطر آرام آرام خود را بسمت مروارید کشید دختر جوان با آن چشمهای کبود همچنان اشک میریخت.ونوس خودش را به او رساند و با لحنی ارام و ملیح گفت:مروارید جون چرا گریه میکنی؟
مروارید مغرورانه چشمانش را پاک کرد و بغض خود را فرو خورد:چشمام درد میکنه تازه خیلی زشت شده ام ببین دور چشمم کبود شده.
ونوس دست او را در دست گرفت.
اینکه گریه نداره تا دو سه روز دیگه کبودی کاملا از بین میره و مثل چند ساعت قبل خوشگل میشی تازه باید خدا را شکر کنی که اسیبی به چشمات نرسیده.
مروارید چهره نگرانی بخود گرفت:مطمئنی؟اگه یه دفعه...
نه اگر قرار بود چشمات عیبی کنه تا الان معلوم میشد.
مروارید مایوسانه گفت:آخه چشام درد میکنه.
مهم نیست خوب میشه با اون ضربه شدیدی که خورده دردش طبیعیه.
مادر مروارید که گوشه ای کز کرده بود و دستش را روی قلبش قرار داده بود گفت:مگر اینکه حرف تو رو بپذیره منکه هر چی بهش میگم انگار نه انگار.
ونوس به او نگریست و گفت:خانم...
اما هر چه فکر کرد نمیدانست چه باید به او بگوید که مادر مروارید گفت:بهم بگو مهین.
ونوس لبخندی بر لب آورد و با متانت خاص خود گفت:مهین خانم قلبتون درد میکنه؟
مهین خانم نفس بلندی کشید :آره دوباره دردش شروع شده مرتب تیر میکشه نفسم رو بریده.
ونوس نگاهی به صورت رنگ پریده و چشمهای قرمز شده مهین خانم کرد:قرص قلب دارید؟
اره زیر زبونی استفاده میکنم چند دقیقه پیش هم یه دونه گذاشتم زیر زبونم کم کم داره اثر میکنه.
ونوس به او نگریست آقا هرمز شوهر مهین خانم بالا سر احسان نشسته بود و به مربی کمک میکرد.رهام بسمت آنها می آمد و تا نزدیک ونوس رسید بلافاصله اخمهایش را در هم کشید و گفت:چرا سد معبر کردی؟
ونوس بی توجه باو کمی خود را کنار کشید و رهام از کنارش گذشت و به کنار راننده رفت.لیوان آبی را که در دست داشت روی لبهای داغ او گذاشت.محمود اقا چشمهایش را بسختی گشود و لبهای خشکیده اش را با آب داخ لیوان تر کرد.
مرسی آقا من شرمنده شما شدم خیلی بد کردم.
رهام ابروهایش را کمی بالا داد:نه بابا چیز یکه شده اتفاقی بود که باید می افتاد.
محمود چشمهای پر اشکش را به رهام دوخت:تو خیلی مردی.
رهام خنده بلندی سر داد:جدی میگی؟
ونوس به او نگریست و با خود اندیشید صدای خنده اش هم با دیگران متفاوت است.ونوس به صورت گندمگون و موهای درهم و بهم ریخته رهام نگریست.این پسر چقدر عجیب بود.او سعی داشت ثابت کند که آدم بی احساس و بی عاطفه ای است اما رفتارش چیز دیگری میگفت او بیش از همه به مصدومان داخل مینی بوس کمک میکرد.رهام به ونوس که به او خیره شده بود نگریست و اخمهایش را درهم کشید و مانند دخترها پشت چشمی نازک کرد و بار دیگر به پای زخمی راننده نگریست.ونوس لب زیرین خود را گزید و سرش را بزیر انداخت و با خود عهد کرد که دیگر حتی به او فکر نکند رهام از جا برخاست .مینی بوس بار دیگر تکان شدیدی خورد و رهام با صورت زمین خورد.ونوس لحظه ای از جا تکان خورد اما با بیاد آوردن برخورد زشت و زننده رهام برجای خود نشست.هر چند از مصدوم شدن او اصلا خوشنود نبود .شروین به سرعت خود را به او رساند و آقا هرمز هم دستش را به آهن بالای سرش گرفت و به او نزدیک شد.مهرنوش هم کشان کشان خود را به آنها رساند .رهام به ارامی از روی کف مینی بوس برخاست صورتش غرق خون بود و گوشه لب پایینش پاره شده بود.ونوس با مشاهده صورت رهام چشمهای کبود رنگش را بست و نفس حبس شده اش را رها ساخت.مروارید با دیدن این صحنه جیغ کوتاهی کشید و پریسا بار دیگر گریه کرد.رهام لبخندی بر لب آورد آرش بادستمالی بسمت او امد و دستمال را بدست شروین داد او هم با آرامش صورت رهام را پاک کرد.رهام دستمال را از دست او گرفت و بزیر بینی اش که همچنان خون می آمد گذاشت با خنده گفت:وای چه چشم شوری.
و بعد از گفتن این سخن به ونوس که به او نگاه میکرد نگریست .ونوس بدون اینکه عکس العملی از خود نشان بدهد به پنجره نگریست .رهام به پریسا که اشک
می ریخت نگریست:
باز هم به عاطفه تو.
ونوس بی توجه به او از جای برخاست و به زحمت دست خود را به میله های صندلی رساند یک قدم بیشتر بر نداشته بود که با صدای بلند گفت:
نخوری زمین.
ونوس برای لحظه ای ترسید ودستش را محکمتر به میله چسباند اما با صدای بلند خنده رهام عصبانی شده وبا اخم به سمت او نگریست.رهام خنده تمسخر آمیزی بر لب آورد:
نترس چشم من مثل چشمهای تو شور نیست.
در همین لحظه بار دیگر لرزشی بر پیکر مینی بوس افتاد اما ونوس دستهایش را محکم به میله چسباند وسعی کرد زانوهایش نیز کوچکترین لرزشی نداشته باشد. باید به او ثابت می کرد که در برابر توهینهای او کمر خم نمی کند وحرفهای او برایش خیلی بیشتر از ان که در تصورش بگنجد بی ارزش وکم اهمیت است.
چشمهای همه به ونوس بود اما او آرام وراست قامت به سمت مربی رفت.
آقای مریب کاری از دست من بر میاد؟
اسم من صباحیه رسول صباحی.
ونوس با لحن آرام خود گفت:
آقای صباحی کاری از دست من بر میاد؟
ممنون دخترم اگه میشه این لباس رو تکه تکه کن تا بتونم روی زخم بچه ها رو ببندم.
ونوس اوامر آقای صباحی رو انجام داد آقای صباحی دستش را زیر کمر پسری قرار داد وگفت:
صادق جون کمی خودت رو بالا بکش.
پسر همین کار را کرد پشت ران راست او زخم عمیقی ایجاد شده بود ونوس احساس درد وضعف کرد چشمهایش را لحظه ای بر هم نهاد وسعی کرد به خود قوت قلب بدهد آقای صباحی گوشه شلوار صادق را پاره کرد و دستمال را روی زخم پشت پایش بست و گفت:
صادق جون زخمت عمیق نیست فقط چند روز به استراحت نیاز داری.
صادق خنده ای کرد اما سوزش زخم مجالش نداد وبار دیگر آخی از ته دل گفت.آقای صباحی دستی روی پیشانی کشید وگفت:
آرمین به صادق کمک کن کمی بیاد بالاتر.
آرمین که پسری سفید روی با صورتی کاملا لاغرورنگ پریده بود به نزدیک صادق آمد ودستش را زیر کتف های او قرار داد وبا فشاری او را کمی بالاتر آورد ونوس تکه دستمالی را به دست آقای صباحی داد او هم آن را چند تکه کرد ورو کرد به یکی از جوانهای تیم وگفت:
بگیر وصورتت رو تمیز کن بینی ات خون اومده.مهرداد سرش را تکان داد:
چشم مربی اما آقای سماوات هم حالش خوب نیست.
آقای صباحی نگاهش را به سمت آقای سماوات که به ظاهر کمک مربی بود انداخت:
آقای سماوات حالت خوب نیست؟
سماواتی نفس عمیقی کشید وگفت:
فکر کنم دارم پیر می شم نگران من نباش من خوبم برو سراغ کسری وسروش.
صدای پسری بگوش رسید:
من حالم خوبه آقا.
ونوس ومربی به کسری نگریستند او داشت در ساکش را می گشود مهرداد نظری به ساعت مچی اش انداخت وبا کلافگی گفت:
پس این اوضاع کی تموم میشه؟الان بیش از 2 ساعته که وضع همین طوریه.
شرین با صدای بلند گفت:
غرغر نکن پسر بلاخره تموم میشه.
آرامش تا حدی در مینی بوس حکمفرما شده بود کودکان نوشین خانم گوشه ای لای پتوهایی که از داخل قطار اورده بودند به خواب رفته بودند ونوشین خانم هم سرش را روی پتو آنها گذاشته بود وظاهرا در خواب بود همسر او هم نشسته وداخل ساک را وارسی می کرد مهرنوش هم گوشه ای کز کرده و زانو هایش را در آغوش کشیده وبه حرکات رهام می نگریست محمود راننده مینی بوس هم لابلای پتویی به خواب رفته بود پریسا با مروارید هم صحبت شده بود ومهین خانم هم با آقا هرمز به آرامی صحبت می کرد ومزدا برادر کوچک مروارید هم روی پای مهین خانم به خواب رفته بود گوشه ای دیگر احسان وآرش با رشید به آرامی صحبت می کردند گوشه ای دیگر هم شاهد پسر جنوبی عضو تیم ملی کز کرده و به داخل آیینه می نگریست. ونوس در کنار آقای صباحی نشسته و سعی می کرد به صادق که هنوز درد داشت کمک کند آرمین وپویا ومهرداد هم به خواب رفته بودند رهان منیز در کنار شروین روبروی ونوس نشسته و با نگاهی خاص حرکات ونوس را برانداز می کرد.ونوس بدون آن که توجه ای نشان دهد به کار خود مشغول بود صدای رهام سکوت حاکم را شکست:
با این باند پیچی سرت زیباتر شدی.
ونوس نگاه کوتاه و گذرایی به رهام انداخت او مثل همیشه لبخند بر لب داشت بدون این که حالت صورتش را تغییر دهد بی توجه به صحبت او روی گرداند رهام با صدای بلند خندید و گفت:
به به خوش م اومد چه ضد حال باحالی...
آقای صباحی اخمهایش را در هم کشید:
دریایی.
رهام دستانش را به حالت تسلیم بالا برد و سکوت کرد شروین آرام زمزمه کرد:
تو رو خدا دست بردار این دختر خوبیه بی خود سر به سرش نذار.
رهام به چشمان شروین نگریست ولبخندی بر لب راند شروین از نگاه و حالت چشمهای رهام همه چیز را خواند او به این آسانی دست بردار نبود صدای مروارید بار دیگر سکوت را شکست:
بیرون را نگاه کنید مثل اینکه هوا کمی بهتر شده.
کسانی که بیدار بودند از پنجره به بیرون نگریستند اما هیچ خبری نبود آسمان همچنان تاریک بود وطوفان بعد از گردباد هنوز فروکش نکرده بود رهام کمی خود را جلوتر کشید و به مروارید که اطراف چشمش کبود بود نگریست وبا لبخند گفت:
مثل اینکه دچار هپروت شدید.
مروارید به گونه های گلگون شده رهام نگریست ولبخندی بر لب راند.آقا هرمز گفت:
نخیر اینطور که پیداست ت اصبح همین اوضاع واحوال را داریم.
شروین نظری به ونوس انداخت:
کمرت بهتر شد؟
رهام به شروین نگریست اما چیزی نگفت ونوس جواب داد:بله خیلی بهتره.
آقای صباحی رو کرد به ونوس وگفت:
دخترم چرا نگفتی کمر درد داری؟برو بخواب انشاا... تا صبح خوب میشه.
پریسا که صحبتش با مروارید تمام شده بود خمیازه ای کشید و گفت:
راست می گن ونوس بیا با هم یه گوشه ای بخوابیم از بس این مینی بوس تکون خورده تمام بدنم درد گرفته.
شاهد به آرامی با لهجه جنوبی گفت:
اینجا پتو بالش هست.
پریسا دو زانو خود را به شاهد رساند و دو کیسه حاوی پتو وبالش را گرفت در همین لحظه چشمش به انگشتر دست شاهد افتاد وبا لبخند گفت:
بی خود نیست تا این حد کز کرده وساکتی مثل اینکه نامزد داری.
شاهد لبخندی بر لب آورد:
سه ماه پیش نامزد کردم.
پریسا بار دیگر پرسید:بچه خوبیه؟
آره بعض شما نباشه دختر خوبیه.
پریسا روبروی شاهد نشست وبا خوشحالی گفت:
دوستش هم داری؟
شاهد سرش را تکان داد وعکسی را از داخل جیب لباسش بیرون آورد و به سمت پریسا گرفت:
آره خیلی یه دو سالی بود که خاطرش رو می خواستم.
فامیل بودید؟
این سوال را مهرنوش کرد شاهد به سمت او نگریست:
نه دختر همسایمون بود یعنی خواهر رفیقم.
پریسا عکس را به دست ونوس داد دختری با موهای مشکی و چشمهایی کاملا روشن و صورتی کشیده وسبزه روی هم رفته با نمک بود و سه خال سبز رنگ بر روی چانه اش خالکوبی شده بود ونوس به شاهد نگریست ولبخندی بر لب آوردک
خوشگله مبارک باشه.
شاهد که به شوق آمده بود خندید:
ممنون اگه خدا بخواد عروسی دعوتتون می کنم.
حتما"
مهین خانم که توجه اش به سخنان آنها جلب شده بود پرسید:
فقط تو نامزد داری؟
شاهد سرش را تکان داد:
نه سعید یه بچه داره و مهرداد یه سالی هست که عقد کرده آرمین هم دو سال پیش نامزد کرده اما ظاهرا" با نامزدش اختلاف داره و قضیه داره به جدایی می کشه.
آرمین که ظاهرا از خواب بیدار شده بود چشمهایش را با دست مالید وبا اعتراض گفت:
آقا شاهد خوب ما رو رسوای عام وخاص کردی شاید من دلم نمی خواست قضیه رو به کسی بگم.
شاهد با سادگی گفت:
ببخشید منظوری نداشتم.
آرمین خمیازه ای بلند کشید:
اشکالی ناره.
پریسا که کنجکاوی اش تحریک شده بود به سمت آرمین چرخید وگفت:
می تونم بپرسم چرا می خواید نامزدیتون رو بهم بزنید؟
آرمین همانطور که خوابیده بود اخمهایش را درهم کشید:
نمی دونم رویا ساز بی وفایی زده دیگه حواسش به من نیست منم تا کی می تونم این رفتار ها رو تحمل کنم بلاخره باید این باز ی تمو بشه.
مروارید پرسید:
یعنی اون..
اما با اشاره پای مادر که از پشت به او زد سکوت کرد آرمین که منظور او ا درک کرده بود گفت:
آره اون می خواد جدا بشه یکساله تا الان من قبول نکرده بودم ولی حالا دیگه چاره ای نیست عشق که زورکی نمی شه!
مهرنوش با غیظ گفت:
چه ظالم.
رهام خندید :
کی ؟
دختره خب اسمش چی بود؟اهان رویا
آرمین لبخند تلخی زد:
رویای من تموم شده اون رو تو مغزو فکرم خط زدم شاید باید زودتر از این این کارو می کردم.
ونوس از جای برخاست و رو کرد به ارمین وگفت:امیدوارم به زودی مشکلاتتون حل بشه.
و با گفتن این سخن یکی از کیسه ها رو از دست پریسا که هنوز روبروی شاهد نشسته بود گرفت> شروین گفت:
پریسا تا اونجا نشستی دوتا کیسه هم برای ما بنداز.
پریسا دو کیسه دیگر از شاهد گرفت وبه دست شروین داد بار دیگر لرزشی خفیف پیکر مینی بوس را تکان داد رهام دستش را روی شکم خود قرار داد:
مثل اینکه ازخبری از غذا نیست.
آقای صباحی نظری به بیرون افکند:
فردا اگه اوضاع بهتر شد باید بریم بیرون چمدونها رو بیاریم و غذاها رو یکی کنیم تا بلکه کسی به کمکمون بیاد.
رهام من بیسکوییت دارم می خوای؟
رهام به پویا نگریست:نه شوخی کردم با این حال واحوال کی میل خوردن داره.
آقای صباحی رو کرد به آرش و گفت:
مطیعی فر لطفا" امشب رو بخوابید وانقدر حرف نزنید احسان خان تو هم یه امشب رو بذار ما بخوابیم فردا فرصت حرف زدن زیاد داری.
مربی شما هم فقط منو میبینید اینجا آرش داره صحبت می کنه من چه کار دارم؟
آقای صباحی گفت:
خیلی خب به آرش هم می گم بخوابید همه خسته اند سیاوش خان با تو هم بودم ها.
ونوس وپریسا در میان مهین خانم ومهرنوش خوابیدند کم کم سکوت همه جا را فرا گرفت.
با آفتاب داغی که به مینی بوس می تابید ونوس چشم گشود داخل مینی بوس را گرمای طاقت فرسایی گرفته بود تقریبا" همه بیدار بودند وهر کس دنبال کاری بود رهام با مشاهده ونوس که بیدار شده وبا چشمهای خواب آلودش به اطرافمی نگریست به او نزدیک شد وگفت:
چه عجب تنبل خانم بیدار شدید یک ساعته همه بیدار شدن.
ونوس بدون اینکه به او بنگرد از پنجره به بیرون نگاه کرد آنها در میان برهوت گیر افتاده بودند وخبری از گردباد وطفان دیشب نبود خاشاک زیادی به چشم می خورد کم کم کف مینی بوس داغ می شد امید وامین پسرهای کوچک نوشین خانم با صدای بلند گریه می کردند آقای سماواتی به همراه آقای صباحی و آقا هرمز , احسان ,و سروش سعی در گشودن در مینی بوس داشتند اما بعد از آن همه ضربه ای که به مینی بوس وارد شد در به طور کامل قفل شد وراهی برای باز کردن نبود زحمت آنها هم اثری نداشت کسری میله ای از گوشه مینی بوس پیدا کرد وبه کمک سروش به صورت اهرم از آن استفاده کردند اما باز هم بی نتیجه بود کم کم آفتاب داغ همه را کلافه وعاصی کرده بود شاهد پیشنهاد کرد که از پنجره بیرون بروند اما این پیشنهاد پذیرفته نشد زیرا زنان وکودکان قادر به انجام این کار نبودند اما ظاهرا چاره ای نبود و همه تلاشها بی نتیجه مانده بود رهام که از دور نظاره گر کار آنها بود به آرامی به شروین چیزی گفت وکنار پنجره ای رفت و به سختی آن را گشود موجی از گرما به صورتش خورد و همه به او نگریستند رهام بالای پلکش را خاراند وگفت:
بیرون هم همین جهنمه من نمی دونم چه فرقی می کنه؟
آقای هرمز با لهجه یزدی گفت:
تا یک ساعت دیگه همه اینجا پخته می شیم واین آهن مثل کوره داغ می شه
حالا تو می خوای چی کار کنی؟
رهام در جواب آقای سماواتی گفت:
چه کار می تونم بکنم تنها چاره ای که به نظرم میرسه اینه که چندتا از مردها از پنجره بیرون بریم شاید بشه از بیرون کاری کرد .
آقا خشایار همسر نوشین خانم گفت:
این راه بهتره چندتا از مردها بلند شیم بریم بیرون.
وخودش اولین کسی بود که به سمت پنجره رفت رهام از پنجره خود را بالا کشید وبیرون پرید. مروارید ومهرنوش به بیرون نگریستد نوشین خانم امید را شیر میداد بعد ار رهام خشایار خان و آقا هرمز به همراه آرش وکسری وشروین از پنجره بیرون پریدند احسان اهرم را داخل در انداخت و رهام وبقیه از بیرون در را می کشیدند بلاخره بعد از یک ساعت کلنجار رفتن فشارها اثر کرد و در با شدت از جا کنده شد وشروین وخشایار خان روی زمین افتادند همه برای آنها کف زدند و نفسی به آسودگی کشیدند.
آقای صباحی پیشنهاد داد که اطفال به همراه خانمها داخل مینی بوس بمانند تا بلکه آنها بتوانند سرپناهی آماده سازند ونوس و پریسا ومهرنوش برای کمک به بیرون رفتند. آفتاب داغ بر سرشان می تابید وسردرد بدی سراغشان آمده بود مردها تمام ساکها و چمدانها را از داخل مینی بوس بیرون آوردند وآنها موظف شدن داخل همه ساکها را گشته وغذاها ومواد خوراکی را یکی کنندخود انها هم سعی کردند با لباسهای اضافه کیسه ها وچند پتو سر پناه درست کنند به وسیله چند میله آهنی بلند که بالای باربند مینی بوس قرار داشت سایه بانی درست کردند وپتوها وکیسه های بلند را روی آنها آویختند همه با خوشحالی کف زدند رهام خود را روبروی ونوس رساند وبا لبخند خاص خود گفت:
کمک نمی خواید؟
ونوس سرش را تکان داد:
نه متشکرم.
رهام روبروی او نشست:
زیاد سخت نگیر دختر.
ونوس به چشمهای رهام نگریست تا چه حد غریب وطنزآلود بود.
بیا دختر خوبی شو به حرفهای من گوش بده.
ونوس اخمهایش را در هم کشید ابدا"
ببین خوشگل لجباز دشمنی با من به ضرر خودت تموم میشه.
ونوس از پنجره مینی بوس به بیرون نگریست رهام هم به او مینگریست و همانطور که سرش را تکان می داد با لبخند خواند:
وای دارم آتیش میگیرم
دیگه از غصه وغم
دلم می خواد بمیرم
وای اگر برگرده پیشم
براش پروانه می شم
ازش جدا نمی شم
ونوس از پشت پنجره کنار رفت محمود راننده به آرامی هنوز ناله می کرد صادق هم گوشه دیگری به خواب رفته بود وهرزگاهی نفسهای بلندی می کشید.
ونوس خود را به محمودآقا رساند.
کاری از دست من بر میاد؟
راننده جوان چشمهایش را باز کرد و چهره مهتابگونه و افسانه ای ونوس را روبروی خد دید:
نه فکر نمی کنم دیگه از دست کسی کاری بر بیاد.
ونوس به آرامی زمزمه کرد:
اگه خدا بخواد همه چیز درست می شه ومارو خیلی زود پیدا می کنن.
محمود راننده سرش را تکان داد ومایوسانه گفت:
فکر نم کنم هیچ کسی که ما به این نقطه پرت وسط کویر اومدیم پیدا کردن ما محاله.
ونوس که از سخنان مایوس کننده محمود غمگین شده بود بدون اینکه چیز دیگری بگوید از او دور شد و از مینی بوس پایین رفت باد گرمی می وزید وخاشاک را جابجا می کرد ونوس به پشت مینی بوس رفت وبه بیابان بی سروته چشم دوخت آنجا همه برهوت بود وبرهوت وبرهوت اشک به دیدگان ونوس هدایت شده بود دلش گرفته بود بیشتر از همه برای پدر ومادرش دل می سوزاند آنها اگر از واقعه خبردار می شدند بی گمان..ونوس سرش را تکان داد وسعی کرد افکار دردآور ومسموم را از ذهنش دور کند شاید پدر درست می گفت و او نباید به این سفر می آمد اما او هم...نفس عمیقی کشید بغضش را فروداد انتظار بازگشت به خانه مانند دویدن به دنبال سراب بود.هیچ کس نمی دانست آنها کجا هستند و آنها باید در این برهوت بی انتها از تشنگی و گرسنگی جان می دادند وطعمه کرکسهای سیاه وزشت می شدند رهام که از غیبت او با خبر شده بود به دنبال او پشت مینی بوس آمد.حدسش درست بود دختر افسانه ای خود را در این خلوتگاه پنهان کرده ومخفیانه اشک می ریخت ابتدا قصد بازگشت کرد و تصمیم گرفت خلوت او را بهم نریزد اما برای اینگونه ناامید بودن وقت زیاد بود واکنون هم خیلی زود ...رهام خود را به ونوس رساند.
بلاخره عاشقم شدی وبرای اندیشیدن به زیبایی های که خدا در من نهاده گوشه عزلت گزیدی؟
ونوس به آرامی به سوی او نگریست ورهام هاله های بهم پیوسته اشک را در چشمهایش شناخت ونوس به رهان نگریست او بلوز استین کوتاه سفید وشلوار سفید که با صورت گندمگونش هارمونیداشت بسیار زیبا شده بود او درست می گفت خدا زیبایی های فراوانی در صورت وظاهر او نهاده بود اما قلب چون سنگش...!! ونوس بدون این که جمله ای بر لب براند از او روی برگرفت و به سمت دیگر مینی بوس که همه در حال جنب وجوش بودند رفت .




ویرایش توسط mahdiyeh : ۱۲ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۰۶:۴۹ بعد از ظهر
mahdiyeh آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۰ اسفند ۱۳۸۸, ۰۱:۱۱ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
mahdiyeh آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوستان عزیز

من به همراه کمک دوست خوبم زهرا جان( star_69 ) قصد داریم از امروز ادامه رمان رو براتون تایپ کنیم.
امیدوارم راضی باشین و با تشکرهاتون مارو دلگرم کنین.

لطفا پست اضافی هم ایجاد نکنید تا نظم رمان از بین نره.

ممنون.
mahdiyeh آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اسکن, برایم, بمان, رمان, سلیمانی, فهیمه

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
برایم بمان | فهیمه سلیمانی | دانلود mahdiyeh ایرانی 4 ۲ بهمن ۱۳۹۰ ۰۳:۵۹ بعد از ظهر
برایم بمان | فهیمه سلیمانی | معرفی و نقد کتاب *dorsa* ایرانی 14 ۶ مهر ۱۳۹۰ ۱۰:۴۷ بعد از ظهر
برایم بمان | فهیمه سلیمانی (تایپ گروهی) shahi کتابهای کامل شده ایرانی 76 ۲۳ شهريور ۱۳۸۹ ۰۹:۳۱ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان