صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21

موضوع: کلیدر | محمود دولت آبادی | معرفی و نقد کتاب

  1. #1
    کاربر نیمه حرفه ای

    Last Online
    [ ]
    تاریخ عضویت
    Apr 2009
    نوشته ها
    734
    تشکرها
    19,182
    تشکر شده 15,281 بار در 863 پست

    پیش فرض کلیدر | محمود دولت آبادی | معرفی و نقد کتاب

    کُلِیدَر رمانی به قلم محمو ددولت آبادی است. نام این رمان از روستایی در بخش سرولایت شهرستان نیشابور در پایکوه حیدری گرفته شده که حوادث برخی از قسمت های این رمان در آن رخ میدهد. زندگی عشایری شرح داده شده در رمان کلیدر و نیز نگاه سنتی به شخصیت های رمان آن را به صورت رمانی کلاسیک درآورده است
    کلیدر، یک رمان عظیم روستایی است در ۱۰ جلد و بالغ بر ۳ هزار صفحه که او بیش از ۱۵ سال عمرش را صرف نگارش آن کردهاست و حجیمترین رمان فارسی به شمار میرود ؛البته گمان نمیرود که دوباره چنین حادثهای تکرار شود، زبانی فخیم و حماسی و بیش از شصت شخصیت که جملگی تمام و کمال پرداخته شدهاند.
    رمانی در ستایش کار و زندگی و طبیعت، که خود دولت آبادی بارها گفتهاست "دیگر گمان نکنم که نیرو و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد که کاری کاملتر از کلیدر بکنم. کلیدر از جهت کمی و کیفی، کاملترین کاری است که من تصور میکردهام که بتوانم و شاید بشود گفت. در برخی جهات از تصور خودم هم زیادتر است.
    اینم خلاصه ای از این شاهکار ادبیات ایران در دوره معاصر که خوندن حداقل خلاصه اش رو به همه رمان خونها توصیه میکنم

    مارال دختر جوانی از عشایر کُردِ ساکن خراسان به شهر (سبزوار) میآید تا پدرش عبدوس و نامزدش دلاور را که به جرم شرکت در قتل زندانی هستند، ملاقات کند. مارال و مادرش در طول یک سالی که این دو در زندان بودهاند، بر اثر خشکسالی زندگی دشواری را گذراندهاند. مادر بعد از بیماری سختی مرده است و مارال که تنها مانده است، تصمیم گرفته پیش عمهاش بلقیس همسر کلمیشی به کلاته سوزنده برود. خانوار کلمیشی مثل بیشتر ایلیاتیهای آن سامان بین منطقه کلیدر و قلعهها و کلاتههای پراکنده آن نواحی بر حسب فصل، در رفت و آمدند.
    مارال درخانواده عمه به خوبی پذیرفته میشود و روز بعد برای درو کردن کشتگاه کوچک خانواده با آنها همراه میشود. همان روز گل محمد (پسر بلقیس) با دایی خود مدیار و چند تن دیگر از اعضای خانواده همراه میشود تا صوقی خواهرزاده حاج حسین چارگوشلی را که مدیار عاشق اوست، از خانه حاج حسین بدزدند. صوقی نامزد نادعلی پسر حاج حسین است. در این ماجرا مدیار و حاج حسین چارگوشلی کشته میشود. در غیبت مردان خانواده، شیرو (دختر جوان بلقیس) طبق قراری که با ماهدرویش –جوانی که هرسال برای روضهخوانی و شمایلگردانی به سیاه چادرها میآید- دارد، فرار میکند. وقتی گلمحمد به سوزنده برمیگردد برای پیدا کردن شیرو تا نیشابور میرود و در آنجا باخبر میشود که آن دو باهم ازدواج کردهاند و به قلعه چمن رفتهاند.
    خانواده بعد از درو کردن کشت دیم کمحاصل خود در سوزنده به چادرها برمیگردند و وقتی با بیماری گوسفندها روبرو میشوند، گلمحمد برای گرفتن کمک از ادارههای دولتی به سبزوار میرود، اما هیچ ادارهای به او توجهی نمیکند و او خسته و ناامید به چادرها برمیگردد و ناچار میشود از بابقلی بندار مباشر ارباب آلاجاقی که در قلعهچمن دکانی دارد، قرضی بگیرد.
    ماهدرویش و شیرو در قلعه چمن برای گذران زندگی به خدمت بابقلی بندار درمیآیند. شیرو در کارگاهی که بابقلی بندار در زیرزمین خانه خود دایر کرده، همراه با موسی و عدهای از بچههای قلعه، قالیبافی میکند. نادعلی برای یافتن نشانهای از قاتل پدر خود سیاهچادرها و قلعههای اطراف را زیر پا میگذارد، اما بینتیجه برمیگردد. گورکن قلعه برکشاهی به سراغش میآید تا به ازای روغن و گندمی که از او میگیرد، گور مدیار را که در شب حادثه پنهانی در گورستان قلعه برکشاهی دفن شده، به او نشان بدهد تا نادعلی بتواند با نبش قبر او، ردی از قاتل پدر خود به دست آورد اما منظره فجیعی که نادعلی در گور میبیند، بر اعصاب او اثر میگذارد و نادعلی سلامت روح خود را از دست میدهد.
    با فرارسیدن فصل پاییز خانواده کلمیشی به قشلاق میروند. بر اثر مرگ و میر احشام و تنگدستی، گلمحمد و بیکمحمد (برادر کوچکتر) ناچار به هیزمکشی میروند. مارال که خود را در آن موقعیت سربار خانواده میبیند، پیشنهاد میدهد که گلمحمد را در این کار کمک کند. گلمحمد که از اولین دیدار به مارال دلبسته است، با آنکه زنی به نام زیور دارد، مارال را به زنی میگیرد. گلمحمد در یکی از سفرهایی که برای فروش هیزم به شهر رفته است، با ستار جوان پینهدوزی آشنا میشود که گاه گاه برای کار به میان ایلات و به دهات اطراف میآید.
    در غروب شبی برفی، دو امنیه برای گرفتن مالیات به چادر کلمیشیها میآیند، اما در وضعیت بدی که خشکسالی و مرگ و میر گوسفندها پیش آورده، امکانی برای پرداخت مالیات نیست. امنیهها خیال دارند گلمحمد را با خود به شهر ببرند. گلمحمد و خانعمو (برادر کلمیشی) آن دو را میکشند و جسدهاشان را از بین میبرند. چندماه بعد وقتی که کلمیشیها دارند خود را برای کوچ به طرف کلیدر آماده میکنند، از آمدن چند امنیه به میان سیاهچادرها باخبر میشوند. گلمحمد و خانعمو چادرها را ترک میکنند و به بیابانهای اطراف میگریزند.
    بابقلی بندار شیرو را طبق وعدهای که به ارباب آلاجاقی داده است، به شهر به خانه او میفرستد. چندی بعد بلقیس که برای کاری به خانه ارباب آلاجاقی به سبزوار رفته است، شیرو را در آنجا میبیند و با خود به میان خانواده میآورد، اما هیچیک ازمردان خانواده باشیرو از در آشتی درنمیآیند و او تنها و دلشکسته به قلعهچمن برمیگردد. چند روز بعد جهنخان بلوچ که با بابقلی بندار معامله قاچاق تریاک دارد، برای وصول مطالبات خود از او، با چند سوار به قلعهچمن میآیند. بابقلی بندار در قلعه چمن نیست و جهن خان، ماهدرویش را که حاضر نمیشود جای او را نشان بدهد، از بالای پشتبام به حیاط خانه پرت میکند. ماهدرویش از آن به بعد علیل و زمینگیر میماند. جهنخان، شیدا پسر کوچک بابقلی بندار را به گروگان با خود میبرد. همان روز موسی که از شهر برگشته است به گودرز بلخی –یکی از ساکنان قلعه چمن که ستار با او رفت و آمدهایی دارد- خبر میدهد که ستار در پی حادثهای در شهر دستگیر شده است.
    چندی بعد خانمحمد پسر بزرگتر بلقیس که چندسالی در زندان بوده، آزاد میشود و پیش کسان خود میآید. همان شب گلمحمد و خانعمو برای دیدن او به چادرها میآیند. صبح روز بعد استوار اشکین و امینههایش که در تعقیب گلمحمد هستند، به آنجا میرسند و او را دستگیر میکنند. گلمحمد در زندان با ستار همبند است. ستار نقشهای برای فرار گلمحمد و چند تن دیگر میکشد. نقشه با موفقیت انجام میگیرد. وقتی گلمحمد به چادرها میرسد، مارال پسری به دنیا آورده است. همان شب گلمحمد همراه با خانعمو و بیکمحمد به رباط کالخونی به سراغ پسرخالهشان علیاکبر حاجپسند میروند و چون مطمئن هستند که علیاکبر حاجپسند، گل محمد را لو داده است او را میکشند و گوسفندهایش را با خود میبرند.
    روز بعد از فرار زندانیان، خبر حمله آنها به رباط کالخونی، به ستوان غزنه میرسد و او با سرعت به طرف کالخونی راه میافتد. موسی که با تشکیلاتی که در شهر است، ارتباط دارد، اعلامیههایی را با خود میآورد و در دهات اطراف به دست بعضی از دهقانان میرساند. این روزها در اغلب روستاها، بحثهایی موافق و مخالف بر سر گرفتن املاک اربابها درگرفته است. در همین روزها شیدا که موفق به فرار شده، به قلعهچمن میرسد و بابقلی بندار برای حفظ جان شیدا، او را به پناهگاه گلمحمد میفرستد.
    گلمحمد و همراهانش شبی به قلعه سنگرد میروند و از نجف ارباب میخواهند که تفنگها و فشنگهای خود را به آنها بدهد و وقتی به قلعه میدان برمیگردند، با حمله استوار اشکین و امنیههای او مواجه میشوند اما گلمحمد و مردانش موفق میشوند آنها را بکشند. گلمحمد دو امنیهای را که زنده ماندهاند، با گوش بریده به شهر روانه میکند، از آن روز به بعد، آوازه شجاعت و قدرت گلمحمد در دهات و قلعههای اطراف میپیچد.
    چندی بعد سرگرد فربخش ستار را از زندان آزاد میکند و او را پیش گلمحمد میفرستد تا به او بگوید که مایل است گلمحمد را ملاقات کند. فربود رئیس تشکیلات موافقت میکند که ستار پیغام سرگرد را به گلمحمد برساند. ستار در سر راه خود به گروه امنیههایی برمیخورد که برای پیدا کردن گلمحمد دارند به قلعه چمن میروند. عباسجان –پسر کربلایی خداداد، پیرمرد ثروتمندی که زندگی گذشته را از دست داده است- به تازگی به خدمت بابقلی بندار درآمده است و همان شب پیامهایی از ارباب آلاجاقی برای او میآورد. آلاجاقی از بابقلی بندار خواسته است که هم گلمحمد را از آمدن امنیهها باخبر کند و هم سعی کند امنیهها را به راههایی بفرستد که موفق به یافتن گلمحمد نشوند. علاوه بر آن سرگرد فربخش هم به بابقلی بندار پیغام داده که نمیخواهد بین گلمحمد و خاننایب، رئیس امنیهها درگیری و برخوردی پیش بیاید.
    آن شب ستار مخفیانه با گودرز بلخی و موسی و چند تن دیگر از دهقانان دور هم جمع میشوند و در مورد مطالبات جدی خود از اربابها بحثهایی میکنند و قرارهایی میگذارند. روز بعد ستار به سراغ گلمحمد میرود، در سر راه خود دسته خاننایب و امنیههایش را در آن حوالی میبیند. نزدیکهای غروب، گلمحمد و دیگران، از مخفیگاه خود، حمله خاننایب را به سیاهچادرهای ملامعراج، که از یاران گلمحمد است میبینند. گلمحمد ستار را نزد ملامعراج که در این حمله مجروح شده، میفرستد و خود و یارانش خاننایب را دنبال میکنند و او و امنیههایش را میکشند.
    در قلعه چمن، یک شب قبل از شروع کار دستهجمعی درو، دهقانان دور هم جمع میشوند تا در مورد گرفتن حق خود از اربابها همقسم شوند. عباسجان خبر این جلسه را به بابقلی بندار میرساند. روز بعد، قدیر (برادر عباسجان) که برای اولین بار به کار درو کردن گماشته شده، نمیتواند پا به پای دیگران کار کند و اصلان پسر بابقلی بندار، او را اخراج میکند. قدیر همان شب خرمنها را به آتش میکشد. فردای آن روز ارباب آلاجاقی و امنیههایی که از شهر میآیند، گودرز بلخی و یاران او را به بهانه آتش زدن خرمنها به باد کتک و شکنجه میگیرد.
    گلمحمد که حالا با شهرتی که به دست آورده، به صورت ملجایی برای رعیتها درآمده، در قلعه میدان مستقر میشود. مردم از دهات و کلاتههای اطراف به سراغ او میآیند و مسائل خود را با او در میان میگذارند و از او کمک میخواهند. در یکی از همین روزها دو امنیه از طرف سرگرد فربخش نامهای برای گلمحمد میآورند که در آن به او پیشنهاد شده از دولت درخواست تأمین کند یا آنکه رضایت بدهد تا سرگرد فربخش همراه با نمایندهای از مشهد، به دیدار او بیاید و با هم برای دیدار دوستانهای نزد فرمانده به مشهد بروند. گلمحمد در پذیرفتن این پیشنهاد مردد میماند. ستار هم نمیتواند راهی پیش پای او بگذارد.
    به دنبال شکایتهایی که از نجف ارباب شده، گلمحمد به قلعه او (سنگرد) میرود. در آنجا حاجی خان خرسفی را میبیند و دختر او لیلی را برای بیک محمد، خواستگاری میکند. حاجی خان خرسفی که خیال دارد لیلی را به نجف ارباب بدهد، بعد از رفتن گلمحمد و یارانش، با همدستی نجف ارباب، انبار کاه او را آتش میزند تا آن را به گردن گلمحمد بیندازد و بتواند ازاو شکایت کند.
    وقتی گلمحمد به قلعه میدان برمیگردد، قربان بلوچ –یکی از کارگزاران بابقلی بندار- را میبیند که از طرف او آمده است تا گلمحمد را به جشن عروسی پسرش اصلان دعوت کند. قرار است آلاجاقی و فربخش هم به این جشن بیایند و آلاجاقی برای گلمحمد پیغام فرستاده است که این جشن بهترین فرصت برای گرفتن تأمین است و او میتواند در برابر گرفتن صدهزار تومان، برای او تأمین بگیرد. قربان بلوچ همچنین از جهن خان پیغامی برای قرار ملاقاتی با گلمحمد آورده است. گلمحمد در پذیرفتن این دعوتها مردد و سرگردان میماند.
    قربان بلوچ که روزگاری در قیام افسران خراسان با آنها همراه بوده و حالا اعتماد گلمحمد را جلب کرده و در صف مردان او درآمده است، معتقد است که چون کارهایی که گلمحمد میکند، به نفع اربابها نیست، این دعوتها ممکن است دامی برای گلمحمد باشد. ستار هم در بحثهایی که با گلمحمد دارد، به او هشدار میدهد که به جای اینکه در میان اربابها و رعیتها قرار بگیرد و با هردو طرف دوست باشد، باید طرف مردم را بگیرد، زیرا مردم او را صادقانه دوست دارند، در حالی که دوستی اربابها با او صادقانه نیست و نمیشود به آنها اعتماد کرد. گلمحمد با احساس مسئولیتی که نسبت به مردم دارد، در قبول دعوتها مرددتر میشود.
    نزدیکیهای صبح، حیدر پسر ملامعراج خبر خرابکاریهای نجف ارباب را به گلمحمد میرساند. گلمحمد و یارانش به سنگرد میروند، نجف ارباب را دستگیر میکنند و او را دستبسته با خود میآورند. در همین موقع کسی از طرف رئیس امنیهای که مأمور تعقیب گلمحمد است، از راه میرسد و از گلمحمد میخواهد از آنجا دور شود و خبر میدهد که سیدشرضا و نوذربیگ که هردو تا چندی پیش یاغی بودند و حالا به خدمت دولت درآمدهاند، داوطلب دستگیر کردن او شدهاند. این پیغامها گلمحمد را گیجتر میکند، با این همه به خانعمو میگوید که خیال دارد نجف ارباب را همینطور دستبسته به عروسی اصلان ببرد و از خطری که ممکن است در کمین او باشد، پروایی ندارد.
    روز بعد گلمحمد با جهنخان ملاقات میکند. گلمحمد که گمان میکرد جهنخان از او میخواهد تا پولی را که از بندار و آلاجاقی طلب دارد، از آنها بگیرد، با کمال تعجب میبیند که جهنخان که تا چندی پیش یاغی بود، خودش را تسلیم کرده و حالا به خدمت دولت درآمده و از او میخواهد که خودش را تسلیم کند. گلمحمد به او جواب رد میدهد.
    پس از آن گلمحمد و نزدیکانش به عروسی اصلان به قلعه چمن میروند. آلاجاقی و سرگرد فربخش همراه با بابقلی بندار از او استقبال میکنند. آلاجاقی با وجود عدم رضایت حاجی خرسفی، در میان جمع، قرار عروسی لیلی دختر او را برای بیک محمد میگذارد و ضمن صحبتهایی پنهانی از گلمحمد میخواهدکه نجف ارباب را آزاد کند و از دولت درخواست تأمین کند. گلمحمد جواب مثبتی به پیشنهادهای آلاجاقی نمیدهد و بیآنکه در شام عروسی شرکت کند، با یاران خود از قلعهچمن میرود.
    روزی که قرار است بیکمحمد همراه با خانعمو به خواستگاری لیلی بروند، سواری از طرف سیدشرضا تربتی برای گلمحمد خبر میآورد که به او دستور داده شده هرچه زودتر زنده یا کشته گلمحمد را تحویل دهد و گلمحمد و برادرش به این نتیجه میرسند که ممکن است عروسی بیک محمد، حیلهای برای کشتن او باشد. با این همه بیک محمد همراه با خانعمو طبق قرار، با چند سوار به خرسف میروند و وقتی به آنجا میرسند، متوجه میشوندکه اهالی ده به دستور حاجی خرسفی، از ده بیرون رفتهاند و خود او هم به مشهد رفته و از گلمحمد شکایت کرده است. خانعمو خشمگین از توهینی که به آنها شده، دستور میدهد مردم انبارهای غله حاجی خرسفی را خراب و آنها را غارت کنند و وقتی مردم از ترس ارباب دست به این کار نمیزنند، غلهها را به کمک بیکمحمد به نهر آب میریزد و خشمگین از آنچه پیش آمده و پشیمان از آنچه کرده است، نزد گلمحمد برمیگردد. در همین موقع قربانبلوچ از طرف سرگرد فربخش پیغام میآورد که فربخش مایل است او را ببیند. در این ملاقات فربخش خبر میدهد که از مدتها پیش حکم قتل گلمحمد را به او دادهاند وچون این کار را نکرده است، به جرم بیلیاقتی میخواهند او را منتقل کنند. اما جانشین او حتماً این کار را خواهد کرد. فربخش دوستانه از گلمحمد خداحافظی میکند.
    فردای آن روز، ستار که به شهر رفته با فربود بر سر احتمال کشته شدن گلمحمد بحث میکند. ستار تصمیم دارد پیش گلمحمد برگردد و فربود معتقد است که این کار فایدهای ندارد. ستار هرچند از نظر عقلی حرفهای فربود را قبول دارد، اما ترجیح میدهد برای یاری گل محمد خودش را به او برساند. آخرین پیشنهاد فربود این است که تشکیلات میتواند گلمحمد را مدتی مخفی نگه دارد.
    همان روز (15 بهمن 1327) خبر سوء قصد به شاه از رادیو پخش میشود. ستار در بحثی که با یکی از رفقا دارد به این نتیجه میرسند که از این به بعد دوره بدی از سختگیری و دیکتاتوری شروع خواهد شد. در جلسهای که شب همان روز در باغ فرمانداری سبزوار با حضور آلاجاقی و اعیان شهر تشکیل میشود، برنامهای برای تظاهرات بر ضد حزب توده، به وسیله زندانیانی که آزاد میشوند و روستاییانی که آلاجاقی از دهات اطراف خواهد آورد، ریخته میشود. ستار مصمم میشود خود را به گلمحمد برساند.
    سیدشرضا تربتی پنهانی به سراغ گلمحمد میآید تا به او بگوید که در اوضاع فعلی که حکومت قدرت گرفته است و دارد همه مخالفان خود را از بین میبرد، او مجبور است بنا به دستوری که دارد، مرده یا زنده گلمحمد را تحویل بدهد و گلمحمد باید بین تمکین، گریز یا مرگ، یکی را انتخاب کند. گلمحمد تأکید میکند که چون اهل تمکین و گریز نیست. مرگ را انتخاب کرده است. درهمان حال سرهنگ بکتاش فرمانده جدید نیز پیغامی برای او میفرستد و از او میخواهد تا فردا شب خود را تسلیم کند و اگر نه او جنگ را شروع خواهد کرد. حیدر پسر ملامعراج از طرف پدر به سراغ گلمحمد میآید تا اگر او بخواهد، کمکهایی برایش فراهم کند. اما گلمحمد همه پیشنهادهای کمک را رد میکند. تفنگچیهایش را به خانههایشان میفرستد و آخرین پیشنهاد ستار را برای در بردن جان خود، نمیپذیرد. روز بعد به گل محمد خبر میدهند که علاوه بر گروههای سرهنگ بکتاش و سردار جهن و سیدشرضا تربتی، برای مقابله با او ارباب آلاجاقی هم گروهی به سرکردگی بابقلی بندار فراهم کرده است.
    گلمحمد برای اینکه کسی کشته نشود، با یاران نزدیکش شبانه به کوه میروند تا جنگ به کوه کشیده شود. صبح همان روز، زیور پنهان از همه خود را به اردوی سرهنگ بکتاش و جهنخان میرساند و از آنها خواهش میکند که جنگ با گلمحمد را شروع نکنند. زیور دستگیر میشود. ساعتی بعد، جهنخان و بابقلی بندار با چند تفنگچی به قلعه میدان میآیند و از بلقیس و مارال محل استقرار گلمحمد را میپرسند و در برابر امتناع آنها، مارال و بلقیس را با خود به اسارت میبرند.
    شب آن روز حیدر پسر ملامعراج خبر اسیرشدن زنها را به گلمحمد میرساند و از گلمحمد میخواهد که موافقت کند تا در کنار او بجنگد. گلمحمد او را نزد پدرش برمیگرداند. زیور که با کشتن امنیهای موفق به فرار شده، خود را به گلمحمد میرساند و با شروع حمله، همراه با او میجنگد. در این نبرد طولانی، خانعمو، گلمحمد، بیکمحمد، ستار و زیور کشته میشوند. جنازههای بیکمحمد و گلمحمد و خانعمو را به سبزوار میبرند. چندروزی به نمایش میگذارند و بعد در گوری دستهجمعی دفن میکنند.
    موسی و قربانبلوچ و نادعلی چارگوشلی جسد ستار را در همانجا که کشته شده، به خاک میسپارند. مارال جنازه زیور را سوار بر اسب با خود میبرد. نادعلی اسب خود را به قربان بلوچ میدهد تا بتواند خود را از آنجا در ببرد و خود تا صبح در کنار گور ستار میماند.
    رمانهای معاصر فارسی. میمنت میرصادقی (ذوالقدر). نیلوفر.
    ویرایش توسط هدیه : 20 Jun 2010 در ساعت 08:42 PM


  2. #2
    کاربر حرفه ای

    Last Online
    09 Dec 2013 [ 10:08 AM]
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,095
    تشکرها
    11,605
    تشکر شده 3,787 بار در 1,263 پست

    پیش فرض

    کلیدر رمان فوق العاده زیباییه
    به همه اونایی که نخوندنش توصیه می کنم که از دستش ندن
    اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم ،سراغ تو را از خدا می گرفتم .
    و گر سنگ بودم ، به هر جا که بودی ،سر رهگذار تو جا می گرفتم
    اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید شبی بر لب بام من می نشستی
    وگر سنگ بودی ، به هر جا که بودم مرا می شکستی ، مرا می شکستی !

    .


  3. #3
    کاربر نیمه فعال

    Last Online
    05 Jul 2014 [ 09:49 PM]
    تاریخ عضویت
    Dec 2009
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    488
    تشکرها
    57
    تشکر شده 4,493 بار در 526 پست

    پیش فرض

    خیلی دلم میخواد این کتابو بخونم ولی متاسفانه گیر نیاوردم :)


  4. #4
    کاربر نیمه فعال

    Last Online
    29 Sep 2012 [ 08:28 PM]
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    محل سکونت
    ایران...
    نوشته ها
    314
    تشکرها
    1,659
    تشکر شده 867 بار در 313 پست

    پیش فرض

    به نظرم خیلی حیفه که یه رمان چند جلدی رو این طوری خلاصه نویسی کنید .این سبک خلاصه نویسی رو اگه قرار باشه کسی بخونه و بخواد خود کتاب رو انتخاب کنه منصرف میشه چون همش از جنگیدن بود .ولی واقعیت اینه که کتاب فضاسازیهای زیبا و گفتار ساده ای داره که خواننده رو به دنبال خودش میکشونه .من این رمان رو در سن 19 سالگی خوندم و شبها تا نیمه های شب بیدار می موندم تا بتونم زودتر بفهمم چی میشه .
    یکی از بهترین و تاثیر گذارترین رمان ایرانی است که پیشنهاد من برای دوستان است .
    راستی هدیه جون ممنون از زحمتت .
    چنان سنگین و جانسوز است که به دشواری به باور می نشیند؛ولی در برابر تقدیر حضرت پروردگار چاره ای جز تسلیم و رضا نیست!

    این ماتم جانگداز را به اهالی خطه ی آذربایجان و خانواده های بازماندگان صمیمانه تسلیت عرض می کنم.....
    روحشان شاد.

    ببخشید دوست عزیزی که امضاتون رو بی اجازه برداشتم ...خواستم منم تسلیتی عرض کرده باشم.


  5. #5
    کاربر خودمونی

    Last Online
    18 Jul 2014 [ 01:26 AM]
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    لرستانــــِ مقدســـــ
    نوشته ها
    183
    تشکرها
    1,644
    تشکر شده 1,372 بار در 154 پست

    پیش فرض

    عاشق این رمانم البته جلد اولشو توی سایت خوندم..خیلی عالیههمه چیشو دوس دارم

    واقعا افتخار میکنم نویسنده این رمان یک ایرانیه و بی نظیره
    مَنـ "دُختَرَمـــ"
    "لَجــ کُنَمـــ"
    "یه دُنیــا"
    حِریفَمــ "نیستــ"

  6. تشکر شده توسط :


  7. #6
    رمان نویس انجمن

    Last Online
    20 Jul 2014 [ 01:09 PM]
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    محل سکونت
    توی خودم...
    نوشته ها
    1,643
    تشکرها
    4,733
    تشکر شده 111,297 بار در 1,777 پست

    پیش فرض

    من که این کتاب رو نخوندم ...اما ازش دو مدل تعریف شنیدم...بعضی هاازش انتقادهای تندی کردند مثل استاد من و بعضی ها هم تو سایت خیلی ازش تعریف میکنن..منکه سر در نیاوردم بالاخره خوبه یا نه؟1
    از خدا پرسيدم :
    اگر در سرنوشت ما،همه چيز را از قبل نوشته اي پس آرزو كردن چه سود دارد؟!!
    خدا گفت:
    شايد نوشته باشم هرچه كه آرزو كند ...

    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

  8. تشکر شده توسط :


  9. #7
    رمان نویس انجمن
    Last Online
    28 Mar 2013 [ 03:40 PM]
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    محل سکونت
    تهران ولی در حال حاضر غربت
    نوشته ها
    1,042
    تشکرها
    6,583
    تشکر شده 98,427 بار در 1,626 پست

    پیش فرض

    این کتاب فوق العاده ست. بارها خوندمش و باز هر بار برام تازگی خاصی داشتهبه جرات میتونم بگم یکی اتز شاهکار هاست که اگر کتاب خوان واقعی هستید، توصیه میکنم از دستش ندید. ممنون از دوستانی که زحمت گذاشتنش رو کشیدن.

  10. تشکر شده توسط :


  11. #8
    Banned
    Last Online
    15 Sep 2012 [ 10:00 PM]
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    kashan
    نوشته ها
    305
    تشکرها
    2,538
    تشکر شده 7,673 بار در 707 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط ardent89 [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    خیلی دلم میخواد این کتابو بخونم ولی متاسفانه گیر نیاوردم :)

    برو تو وبلاگ من :


    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]



    ادرسش تو نوشته مخفی امضام هم هست . تو قسمت جستجو ی وبلاگ سرچ کن و دانلود رمان کلیدر را بزن . هر ده جلدش رو برای دانلود گذاشته ام . کتاب بسیار جذاب و پر مغزیه








  12. تشکر شده توسط :


  13. #9
    کاربر نیمه فعال

    Last Online
    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    خونه
    نوشته ها
    308
    تشکرها
    11,505
    تشکر شده 2,758 بار در 317 پست

    پیش فرض

    از همه ی خانم ها و اقایون کتاب خونی که این کتابو معرفی می کنن خواهش می کنم عوض معرفی کردن دلایل ارزش این کتاب رو به صورت مستندارائه بدن نه اینکه بگن قشنگه و فلانه.محمود دولت ابادی در زمان شاه تو زندان بود لاقل این رمان معروفشو باید دلایل زیباییشو نوشت یا نه؟؟؟!!؟؟؟خصوصا اینکه من به شدت به رمان های پر طرفدار مظنونم.اکثر اشغال ترین رمان هایی که خوندم هزار نفر معرفیش کرده بودن.
    رمان های خاطرات خون اشام

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


    داستان کوتاه
    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

    یه جمله ی دوست داشتنی هست که می گه:شاید که پول خوشبختی نیاره، اما بی پولی قطعا بد بختی می یاره!

  14. تشکر شده توسط :


  15. #10
    کاربر عادی

    Last Online
    29 Nov 2013 [ 12:23 PM]
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    نوشته ها
    18
    تشکرها
    98
    تشکر شده 167 بار در 29 پست

    پیش فرض

    جالبه من خیلی دوسش دارم
    اما 5 جلد یکم سنگین بود
    تا حرف از صداقت شد...
    صدا
    قط
    شد...!!! :|‬

  16. تشکر شده توسط :


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. یک کتاب محمود دولت آبادی مجوز انتشار گرفت
    توسط sama33 در انجمن اخبار کتاب
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 27 Feb 2013, 11:45 AM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 27 Jul 2011, 11:23 AM
  3. محمود دولت آبادی در برج میلاد
    توسط آنیتا در انجمن نویسندگان و شعرای ایرانی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 17 Jun 2011, 04:43 PM
  4. «مرد» اثر محمود دولت آبادی
    توسط Elysium در انجمن اخبار کتاب
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 11 Jun 2011, 08:35 PM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •