| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸
نوشته ها: 3,812
تشکرها: 15,543
تشکر شده 269,725 بار در 3,839 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +403 امتیاز پانتی بنتی ![]() ![]() این سومین داستانیه که من توی این سایت میذارم . پانتی بنتی یه داستان از تلفیق دو فرهنگه . فرهنگ پارسی و عربی . درمورد این داستان اول باید یه سری توضیحات و یه سری نکاتی رو یادآوری و گاها تذکر بدم . اول اینکه پانتی یه اسم پارسی اصیل متعلق به همسر آریاسب یکی از سرداران بزرگ کوروش کبیر پادشاه هخامنشیه و بنتی یه کلمه عربی به معنی دخترم . دوم اینکه این داستان بر پایه یه سری قوانین متعلق به عشیره ای از اعراب خوزستان نوشته شده . اعراب خوزستان ، جدای از مردم ایران نیستند . همگی هم وطن و ایرانی هستند که گویش عربی دارند . گویش اونها با اون عربی ای که متعلق به کشورهای عرب زبانه فرق میکنه مثلا اعراب « گ ، ژ ، پ ، چ » رو در زبانشون ندارند ، درصورتیکه اعراب خوزستان از این حروف در گویششون استفاده میکنند . اعراب خوزستان هم یه طایفه از طوایف ایران هستند مثل کردها ، ترکها و لرها ... هر طایفه ای چه کرد ، چه لر ، چه عرب و چه ترک تقسیم شده به عشیره های مختلف که هر عشیره قوانین و مسلک و اعتقادات و گاهی خرافات مخصوص خودشون رو دارند . ولی چیزی که بین اونها تقریبا مشترکه ، پایبندی تمام اونها به بزرگ عشیره و تحت سلطه بودن اونهاست . قراردادهایی که بین اونها نوشته و امضاء میشه و کلیه افراد اون عشیره باید بهش پایبند باشند . اعراب خوزستان هم تعداد زیادی عشیره دارند که هر عشیره پایبند به بزرگ طایفه خودش و قوانین عشیره خودش هست . اگر موردی توی این داستان میخونید که مطابق میل شما نیست یا عربی این داستان رو میخونه و از اون موارد بدش میاد یا ترکی اینو میخونه پیش خودش فکر نکنه که اعراب خوزستان اینجورین یا اینجوری نیستند و اصولا جبهه گیری صورت بگیره . اعراب خوزستان یه مورد مشترک دارند و اون مهمون نوازیشونه . همگی خصوصیات خوبی دارند که قابل تامله ولی اگه تو این داستان مواردی ذکر میشه لطفا کسی برداشت منفی نکنه . یه داستان باید برپایه یک چیز خاص نوشته بشه و اصولا اگه اون چیز خاص نباشه ، داستانی هم درخودش نداره . حالا این چیز خاص ممکنه یه برتری خیلی برجسته باشه یا یه چیز خیلی منفی برجسته . من از بین تمام عشیره های عربی بدترینشون رو انتخاب کردم پس این نهایت منفی بودنه . لطفا به کسی برنخوره و یا کسی که با اعراب خوزستان آشنایی نداره برداشت منفی نکنه این خواهش منه . خوب بعد از این همه تذکرات و اعلامیه بپردازیم به اصل داستان : داستان درمورد دختری بنام پانتی هستش که پدری عرب و مادری تهرانی داره . پدر این دختر زاده این عشیره خاص هستش و میراث دار این فرهنگ . پانتی ساکن تهران هست ولی قبلا بنا به دلایلی توی اون عشیره زندگی کرده . من عادت دارم که توی داستانهام گره ایجاد کنم و همراه با داستان این گره ها رو باز کنم ، برای همین خلاصه خاصی برای داستانهام نمینویسم . کل داستان توی ذهنم آماده و ساخته و پرداخته است ولی هنوز چیزی ننوشتم . پس به همراهی و راهنمایی دوستان گلم احتیاج مبرم دارم لطفا تنهام نذارین . درمورد امتیاز و تشکر هیچ ابرامی ندارم چون هر کی تشکر کنه و امتیاز بده نشون دهنده ارادتش به من و داستانمه و هر کی نده هم که دیگه ... اما درمورد نقد ، دلم میخواد با ارادت و بی ارادت نظرتون رو بهم بگید و اگه نقصی دارم همون موقع بهم اعلام کنید که قبل از تموم شدن داستان و قبل از اینکه کار از کار بگذره من اونها رو اصلاح کنم . از همراهی صیمیمانه تون بسیار متشکرم و معذرت میخوام که مقدمه ام اینقد طولانیست . 1 « پانتی امروز میای بریم دور دور ؟ مراسم پوز زنون داریم » « نه به جون تو ، اصلا حسش نیست ، خیلی خسته شدم . از سر صبح سگ دو زدم تازه رسیدم خونه ، اصلا نا ندارم تکون بخورم . هنو تا مسترابم نرفتم . فک کن ! » « چیکار کردی ؟ بالاخره مراحلش طی شد یا هنو اندر خم یه کوچه ای ؟ » « ژیلا 26 اردیبهشت ماه سال 1391 مطابق با 15 می 2012 » با تشکر فراوان از نیکی عزیز برای طراحی جلد ![]() لینک نقد : پانتی بنتی | ژیلا کاربر انجمن | معرفی و نقد ویرایش توسط miss.no1.2004 : ۳ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۰۸:۵۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : لابیرنت
نوشته ها: 9,881
تشکرها: 42,875
تشکر شده 145,498 بار در 11,849 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست بسیار مفید : +121 امتیاز با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید! آمارکتابهای در جریان سایت برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید! لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه) برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! ممنون خوشبخت او | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸
نوشته ها: 3,812
تشکرها: 15,543
تشکر شده 269,725 بار در 3,839 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +477 امتیاز 1 از پشت درهای بسته هم ، صدای جیغ مقطع تلفن ، به گوشش میرسید ... دستش رو توی کیفش چرخوند و سعی کرد همه اونچه که در اون لحظه احتیاج داره ... یه دسته کلید ... پیداش کنه ... سریع تر از همیشه در رو باز کرد ... با همون کفشهای پاشنه تخت تابستونی ، پا به داخل گذاشت ... وقت نبود بندهای دور مچش رو باز کنه ... گوشی نقره ای رنگ رو ، از روی مبل پرتقالی راحتی توی محوطه پوچ سالن ، چنگ زد ... دکمه وصل ارتباط رو زد ... دیر رسیده بود ... بوق ممتد تو گوشش شیهه کشید ... بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و مقنعه مشکی رنگی نخی ای که بلندیش به روی سینه هاش میرسید رو با یه حرکت از سر ، به پایین کشید ... گیسای سرش تو این گرما به مغزش فشار میاورد و حس کلافه بودن رو بیشتر بهش القا میکرد ... مانتوی مشکی رنگ و ساده اداری رو ، با باز کردن دکمه هاش از تن خارج کرد و همونطور که با یه دست ، دکمه بالای شلوار جین مشکیشو باز میکرد ، مانتو رو با یه حرکت به روی مبل شوت کرد ... راه آشپز خونه رو در پیش گرفته بود که دوباره زنگ تلفن ... گوشی رو چنگ زد و بطرف آشپز حمله ور شد ... شاران بود ... لبخندی محو به لب نشوند و بطری آب رو از در یخچال بیرون کشید و به دهن نزدیک کرد ... چه لذتی توی سر کشیدن بطری بود ، که تو لیوان پیدا نمیشد ؟ « سلام » و در بطری رو با حرکت انگشت شصت بست ... « پانتی امروز میای بریم دور دور ؟ مراسم پوز زنون داریم » بطری آب رو سر جاش برگردوند ... از توی یخ ساز یخچال دو حبه یخ کشید بیرون و با دهن مزه مزه کرد : « نه به جون تو ، اصلا حسش نیست ، خیلی خسته شدم . » قرچ قرچ خورد شدن یخ ، زیر دندونهاش براش خوشایند بود ... « از سر صبح سگ دو زدم تازه رسیدم خونه ، اصلا نا ندارم تکون بخورم . هنو تا مسترابم نرفتم . فک کن ! » « چیکار کردی ؟ بالاخره مراحلش طی شد یا هنو اندر خم یه کوچه ای ؟ » اخم کرد ... دندون آسیابش از سرمای استخوان سوز یخ درد گرفت ... بخاری از دهنش بیرون زد : « نه بابا ، هنو همونجام ، مث خر تو گل گیر کردم » « حیف خر » چینی به دماغش داد : « زهرمار عنتر ... حالا من یه چی گفتم تو چرا بل میگیری ؟ » « خو نگفتی بالاخره ؟ تا کجا رفتی ؟ » خودش هم نمیدونست تا کجا رفته ... نا امیدانه فک کرد : اصلا از سر جاش تکون هم خورده ؟ از این زندگی سگی مگه میشه تکون خورد ؟ یه عمره در جا زده . یه عمره یه پله هم بالا نرفته . یه عمره هی بالا رفته و بی نتیجه پایین اومده ... درست نصف بیشتر سالهای زندگیشو از سر جاش جم نخورده ... با خودش که رو دربایستی نداشت ... همیشه مسیرش تو پله ها همینجوری طی شد ... دادگاه ... ثبت احوال ... ثبت اسناد ... دفتر وکالت ... دفتر مرکزی شرکت نفت ... خونه مامان ... « هوی یابو ؟! رفتی بچری ؟ با تو بودما ... » لبها رو به هم فشرد : « چی میگی تو ؟ حرف دهنتو بفهم نیم ساعته هر چی دلت خواس بم میگی ... » « خو مث آدم جواب بده تا بارت نکنم ... گفتم چی شد بالاخره ؟ » پوفی کشید ... این اولین نفری بود که باید براش توضیح میداد : « هیچی بابا حضرات فعلا موکولش کردن به کمیسیون ... گفتن از نظر ما ایراد نداره ... باید تو کمیسیون مطرح بشه ، جواب مثبت بود تعویض میشه ... » « ای بابا ... حالا چی میکنی ؟ » « چیکار باید بکنم ؟ فعلا همون دخترم هستم تا ببینم کی چی بشه دری به تخته بخوره ، عوضش کنن » صدای خنده کشدار و پر عشوه شاران رو مخش رژه رفت : « دختر کی ؟ » « زهرمار تو هم وقت گیر آوردی ، دختر بابات ... دختر جماعت ، دختر هر کی خواس صدام کنه ... دختر شوهرم ... قطع کن میخوام برم مستراب ... تو اونور هر هر میخندی ، من اینور باید تو خودم جیش کنم ... » « اَه ... برو بمیر ... مزخرف بی اتیکت ... جون به جونت کنن ... » « از بیخ عربی ... شاران جون خودم اینبار رو گفتی نگفتی ها ... بجدم قسم میام میزنم تو سرت که از ماتحتت صدای خر دربیاد ... » « ملاحظه کردی ؟ میگم اتیکت نداری ، بگو باشه ... یه چرت بکپ ، غروب میام دنبالت ، بوق زدم پایین باش ... » با بیقراری تموم پرید تو حرف شاران : « ولی من ... » شاران با صدای جیغ مانندی تو گوشی سوت کشید : « ولی بی ولی ... بخدا نیای من میدونم و تو . میخوای بتمرگی تو خونه که چی ؟ سروش و سیا با ماشین جدیده میخوان بیان ... تازه اون عنتر ایکبیری دماغ جیمبویی ، نیوشا هم هس ... یادته که اون هفته چجوری سکه یه پولمون کرد ؟ اگه نیای به خدا میام موهاتو تار تار میکنم ... خود دانی » فک کرد : چه جالب ... شاران بشینه رو تخت سینه منو موهامو دونه به دونه از ریشه بکنه ... خنده بیصدایی کرد ... صدای خنده اش درمیومد ، دیگه شاران ول کن نبود . گلویی صاف کرد و با صدای خفه ای ناشی از فروخوردن خنده اش تو گوشی پچ پچ کرد : « کون لق دنیا ... سگ خور ، باشه میام ... » و به دنبال اون خداحافظ فعلنی تحویل شاران داد و تلفن رو از دکمه قطع کرد و به روی مبل پرت کرد ... دولا شد و جورابهای مشکی شیشه ایشو از پا کند و گوله کرد تو همو ، شوتش کرد زیر مبلی که روش نشسته بود . از جا بلند شد ... با چشم بسته هم میتونست مسیر رو طی کنه ... چهار قدم به راست ، راهروی باریک ... سه قدم تو راهرو ، در سمت چپ ... صد در صد در بسته ست ... دست دراز کرد و دستگیره رو تو دست چرخوند ... دو قدم مستقیم ، حالا شیر آب ... دستشو از آب پر کرد و تو صورت ریخت ... یه مشت ، دو مشت ... سه مشت ... آب ردی از روی صورتش گرفت و تاپ قرمز کوتاهش رو که بلندیش به زور تا گودی کمرش میرسید ، خیس کرد ... از خنکی و لغزش آب تو مسیر راه یافته تا نافش ، مور مورش شد ... با خستگی و کم شتاب خودش رو از دروازه آشپز به داخل انداخت ... کتری برقی رو زیر شیر آب تصفیه گرفت و یک و نیم لیتر پرش کرد ... چرخی به عقب زد و کتری رو ، روی پایه اش گذاشت و دکمشو پایین زد ... به یادش اومد که دیشب تا الان چای که هیچ ، اصلا چیزی نخورده ... باز چرخید ، اینبار به چپ ... انگشت روی تاچ اجاق گاز شیشه ایش کشید و زیر خورش کرفس دیروزش رو روشن کرد ... برای اطمینان درش رو برداشت و مث سگ بو کشید ... نه خدا رو شکر فاسد نشده بود ... نفس خسته اش رو با آهی از سینه اش خارج کرد ... تا اومد بچرخه به سمت صندلی های توی آشپز و روش ولو شه ، میشو با لوسی تمام از لای پاهاش خودشو به بالا کشید ... اصلا فراموشش کرده بود ... میشو این گربه پشمالوی ایرانیشو ... بعد از فرهاد که مرد ، دیگه دل و دماغ حیوون نگه داشتن رو نداشت ... میشو رو بعد از سه سال ، دقیقا پارسال عید که هوس کویر گردی به سرش زده بود ، از کرمان خریده بود ... زیاد پاش آب خورده بود ولی ارزششو داشت ... دست که تو پشمای شینیون شده مش کرده اش میکرد ، حس خوبی بهش دست میداد ... قهوه ای بود ، قهوه ایه تیره ... ولی خداییش با این مش زیتونی واقعا خوشکل شده بود . با خودش فک کرد : چه خوب که برای رو کم کنی از مارال هم که شده ، این مش خوشکل رو روی موهای میشو نشوندم ... ویرایش توسط miss.no1.2004 : ۲۲ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۳۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸
نوشته ها: 3,812
تشکرها: 15,543
تشکر شده 269,725 بار در 3,839 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +442 امتیاز با سستی خورش کرفس رو توی بشقاب کشید ... یه تیکه نون بیات شده تنگش گذاشت ، این عادتش به پدرش کشیده بود ، حتما باید با غذا سبزی و پیاز میخورد ... هندونه و خربزه هم تا بود ، حتما باید یه قاچی تو سفره اش میذاشت ... اصلا تابستونا رو برای هندونه و خربزه اش دوس داشت . برعکس مامانش ... چند لقمه سر سری و بی حوصله از گلو پایین داد . یه لیوان آب هم روش ... دکمه کتری برقی ، خیلی وقت بود پریده بود ... بشقاب غذاییشو تو سینک سُر داد و بازم دکمه کتری رو به پایین داد ، ظرف غذایی میشو رو آب کشید و شیر تازه توش ریخت ... یه حبه قند رو دو سه دور توش چرخوند و بیرون کشید ... ظرف شیر رو روی تشکچه میشو زیر اوپن آشپز توی هال گذاشت ... سوت علامت داری به نشونه آماده بودن ظرف شیر برای میشو کشید ... برگشت ... چایی دم کرد و با لیوان و ظرف نقل مغز دار بیدمشکی برد تو پذیرایی ال مانند خونش ... یه پذیرایی که برای یه نفر آدم همیشه بزرگ و درندشت بود و تنهایی رو پر صدا تر تو مخ میکوبید . رو مبلهای پرتقالی راحتی بین پذیرایی و آشپزخونه ، اونجا که فضای خونه الکی پر شده بود تا بزرگی الکی تر رو تو خودش بپوشونه ، لم داد . بارها تصمیم گرفته بود این خونه دراندشت رو عوض کنه ... زیادی بزرگ بود ... زیادی جا داشت ... زیادی برای یه نفر زیاد بود ... برای یه نفر که سالهای ساله همون یه نفره و لاغیر ... لیوان چای و فلاسک و نقلها رو روی میز کوچیک کنار کاناپه گذاشت . پاهاشو به بالای مبل کشید و دراز کش روی کاناپه ، کوسنی به بغل گرفت و لب تابش رو روشن کرد . چشم چرخوند رو دیوار رو برو ، و زل زد به ساعت بلند چوبی پاندول دار کنج سه گوش دیوار ... ساعت از سه گذشته بود ، دیروز قرارش با امید برای دو بود ... به محض روشن شدن چراغ وایرلس ، چراغ یاهو روشن شد ... خودش بود ، مثل همیشه منتظر ... شرمنده شد . چت باکس امید رو باز کرد ... تو اد لیستش این تنها چراغی بود که همیشه دلش میخواست روشن باشه ... اوه ، اوه ... چقدم که عصبانیه ... پیام امید حاوی تموم شکلکهای عصبانی موجود بود ... از دو تا سه ، هر یه دقیقه یه شکلک ... خنده ای کرد و نوشت « دیوونه » سند کرد . مثل همیشه پشت خط بود ... داشت تایپ میکرد ... به ثانیه نکشید جواب اومد : « دیوونه منم یا تو ؟ خانم از خود راضی ... دهنت سرویس ساعتو دیدی ؟ چی کردی ؟ » میدونست اولین سوالش همینه . اخمش رو تو هم کشید ... هیچی ... نوشت : « هیچی . بازم پاسم دادن به یه جهنم دیگه . تو این مملکت مگه بدون پله پله کردن و کاغذ بازی کار راه میفته ... خسته شدم امید ... بخدا هیچ کاریم پیش نمیره ... نمیدونم تا کی باید به در بسته بخورم . اعصابم داغونه ... » « مونده نبینمت جیگر ... بیام خستگیتو در کنم ؟ ماساژت بدم ... بوست کنم اوخت خوب شه ؟ حالت سرجاش میاد ها » و یه شکلک خنده بدجنس « اوی اوی ... شیطون شدیا ! حالی به حالیم نکن که مختو تو دهنت میریزم ... دیوونه بیای که حال من بد نیست ... حال من از اینهمه تنهایی بده ... امید ، خیلی تکم ... خیلی کفم ... بخدا بریدم ... » « ای بابا ... تو دوباره اشکت اومد دم مشکت ؟ عزیز دلم ، خانمم ... قربونت برم جیگر طلا ... آخه چرا اینقد غصه میخوری ؟ سر هر چیز الکی تو میخوای دهن خودتو رسما آباد کنی ؟ » « امیددددد ... از تو دیگه انتظار نداشتم ... هر چیز الکی ؟ آخه کدومشون الکین ؟ ها ؟ بجز زندگی من ؟ بجز خوشیهای من ؟ بجز خنده های پر صدام ؟ بجز هر چی که دارم و عالم و آدم حسرتشو میخورن و من خودم عقم میگیره ازشون ... تو میدونی ؟ میدونی تا کی باید محکوم بمونم ؟ تو این قفس ؟ زندونی ... » « اوی اوی اوی ... نداشتیم ها ... کدوم قفس ؟ کدوم زندون ؟ خانم که از سر صبح تا غروب الکی خوشه ... چی خواستی که نداشتی ؟ کجا خواستی که نرفتی ؟ چه حالی خواستی که نکردی و ضد حالشو خوردی ؟ » « اوی امید ... کدوم حال ؟ تو از من عشق و حال دیدی ؟ چی داشتم ؟ چی داشتم که خواستمش و داشتمش ؟ بخدا این قید و بند داغونم کرده ... له ام کرده ... » « کون لق قید و بند ... تو حالتو بکن ... » « ای بابا ... دوباره که گفتی ... بخدا از بس روزی صد بار این یه جمله رو تکرار کردی افتاده سر زبونم ... به هر کی میرسم میگم ... دهن سرویس حرف زدنم شده کوپ خودت ... حالم کجا بود ؟ » و لیوان نیمه سرد چای رو به لبش نزدیک کرد ... یه نقل تو دهنش هول داد و یه قلپ روش ... « بلا ... همین یه چیو ازم دریافتی ؟ من که از سر صبح تا شب کلی چی یادت میدم ... خوباشو نمیچسبی ، اینو چسبیدی ؟ میخوای حال کردن یادت بدم ؟ اساسی » « چرت نگو امید ... بعضی وقتا خیلی هات میشی ها ... جلوتو نگیرم تا صبح میخوای پرت و پلا بگی ... » و خنده ای کرد و لبی گزید و نوشت : « حالا اگه عرضشو هم داشتی یه چی ... تو که از منم بیعرضه تری » سه تا شکلک خنده و پشت سرش ، امید که نوشته بود : « خو من هی میگم بیام تو نمیذاری عرضه نشون بدم ... لامصب بعد اینهمه سال هنو تو کف یه عکستم ... وب که بخوره تو سرت » « اووووف ... دوباره برنگرد سر بحث همیشگی ... اگه با تو موندم ، اگه دل بهت بستم ، اگه عاشقت شدم ، همش بخاطر همین یه ریزه تقدسیه که بین خودمون نگه داشتم ... وگرنه تو هم مث بقیه ول معطلی ... » « آخه گلم ... تو که منو دیوونه کردی ... لب چشمه میبری و تشنه برمیگردونی ... تا کی عشقم ؟ تا کی ؟ اگه اقلا اینهمه دوا درمون میکردی و یه ریزه هم به حرفای این روانشناسای دیوونه تر از خودت گوش میدادی و یه حال و حولی میکردی و یه خورده ریلکس میشدی هم که هیچ ، تو که فقط حرفشو میزنی ... تا حالا شموردی چندتا ؟ » « هر چندتا امید ... تو بگو یه میلیون ... بابا نمیتونم ... بخدا نمیتونم ... » « جواب نامه اش نیومد ؟ » « نه بیشعور کثافت ... ایشالا به خاک سیا بشینه ... ایشالا به زمین گرم بخوره ... تا کی میخواد بلاتکلیف لنگ در هوا ولم کنه ؟ به جون تو اگه همین امروز تن لشش رو از زندگیم شوت کنه بیرون ، مطمئن باش نامردم اگه ندوئم تا اون سر دنیا دنبالت ... » « ای وای من ... مردی ؟ » و یه شکلک خنده « کوفت ملا لغتی ... تو هم وقت گیر آوردی ؟ » و خمیازه ای کشید و باز تایپ کرد : « امید من یه چرت بکپم ؟ خوابم میاد ... غروب با بچه ها دور دور بازی داریم ... شاران هوس کل اندازون کرده ... » « نه عشقم برو بخواب ... دو ساعت نشستیم تو کف تا جنابعالی تشریف فرما شی ، حالا هم خوابتو برام آوردی ... مث اینکه صابونم بود صابونای قدیم ... اقلا به دلت میزدی یه چی مشد ... حالا با کیا میرین ؟ » « سروش و سیا ، نیوشا ، شاران ... منم و دیگه نمیدونم کی ... حس نداشتم از شاران بپرسم » « خوش بگذره ... سیا هنو تو نخته ؟ » « اون کی سر نخو ول کرد ؟ آره ... ولی نخ گیر ما خرابه ... از اول هم خراب بود ... از همون باری که بیهوا اومد بوسم کنه ، کشیدهه رو خورد ، هنو از رو نرفته ... » « خو بسکه خری ... بچه خوشکلم که هَ ... پول مولشم که پارو آسانسور بالابر داره ... خو دِ مرگ میخوای پاشو برو گیلان ... » « نمیتونم ... بابا نمیتونم ... بوی دهنش حالمو بهم زد ... بوی تنش واویلاست ... ریختش به دلم چنگ نمیزنه ... حسی بهش ندارم ... من برم بخوابم ... تا شب خو ؟ » « خو ... برو خوش باش ... اقلا تو خواب یه ماچی از اون لبات بم بده ... » « کوفت پسره ی هرزه ... بای » « بای » لب تاب رو از رو پاش هول داد پایین ، حسش نبود ، درشم نبست ... پاهاشو دراز کرد رو همون کاناپه ، کوسن رو زیر سرش جابجا کرد ... ساعد دست راستش رو زیر سرش از سمت چپ گذاشت و سعی کرد به پهلو ، همونجا بخوابه ... ویرایش توسط miss.no1.2004 : ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۱۰ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸
نوشته ها: 3,812
تشکرها: 15,543
تشکر شده 269,725 بار در 3,839 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +415 امتیاز چشم که باز کرد ، آفتاب کم رمق و مایلی از درز پرده به داخل میتابید ... بیشتر شبیه هیچ بود تا آفتاب ... ولی نمیدونست که چرا خورشید وقتی داره تموم میکنه از همیشه تیز و بز تر میشه ... دقیقا تیزیش از درز پرده صاف میفتاد تو چشماش ... با رخوت از روی کاناپه بلند شد و چین و خمی به اندامش داد . دستش خواب رفته بود و پاش بخاطر بالا رفتن از دسته کاناپه ، زق زق میکرد . بازم میشو رو جای کوسن نرم تو بغل گرفته بود ، گربه لوس و ازخود راضی رو بجای خودش رو کاناپه گذاشت و بلند شد . چیزی به اومدن شاران نمونده بود ، تند ولی بیحوصله پرید تو حموم ، دوش ولرمی میتونست رخوت و خستگی سگ دو زندنهای امروزش رو از تنش بیرون کنه . موهاشو با بدبختی از رستنگاه ، آخرین مدل گیس باف زیگزاگی ، بافته بود ... با اون مش گندمی به صورت سبزه و پهن و کشیده اش میومد ، لازم نبود فعلا بشورشون ... تند تند گربه شور کرد و حوله به دور خودش پیچید ... دستش رو تو شاینینگ مو زد و کشید به موهاش تا براق تر بنظر برسن ... دو سه تا گیره جینگیلی نگین دار فیروزه ای لا به لای گیس بافهای جلوی موهاش زد ... دم موهاشم همچنین ... تاپ کیپ فیروزه ای ، یه شورت فیروزه ای که از پشت کمر یه پاپیون بزرگ میخورد و روش یه جین خوشرنگ فاق کوتاه دم پا کلاسیک با یه مانتو کوتاه سفید نخ نما ... مطمئن بود پاپیون فیروزه ایش از زیر مانتو پیداست ... همینطور خط تاپش که تا روی گودی کمرش بود ... همینطور پرساژ آویز بلند تتانیوم نگین دار ایتالیایی اصل کار شده رو نافش ... و صد درد صد تاتو روی استخون نشیمنگاهش که میفتاد بالای پاپیون فیروزه ای رنگ ... یه آرایش براق فیروزه ای و نقره ای با رژ مات صورتی رنگ که پوست سبزه اش رو جذاب تر و براق تر میکرد ... از اینکه برونز خدایی بود ، جای شکر داشت براش ... صندل فیروزه ای انگشتی پاشنه تختشو از توی کمد بیرون کشید ... قدش اونقد بلند و کشیده بود که هیچوقت در خودش نیازی به بالا رفتن تصنعی چند سانتی پشتیک دار نمیدید ... اینم یکی از ارث و میراثهای بجا مونده از پدرش بود ... چقدم که ژنش قوی بود و غالب ... وقت رسیدن شاران بود ... تا حالا دو تا اس داده بود که نزدیکه ... عطر 212 مسی رنگش رو (6C)روی خودش تقریبا خالی کرد ... یه دستبند تزئینی فیروزه ... از اتاق که زد بیرون ، طی یه تصمیم آنی برگشت ، باید وقاحت و به حد اعلا میرسوند ، شاید آرومتر میشد ... شایدم بالاخره این جذابیت یه تکونی به ناچاری خسته کننده اش میداد ... نگین موقت مدل ستاره ای رو از روی کنسول آرایشی برداشت و روی دندون نیش سمت چپش ، تو فک بالایی ، کوبید ... لبخند زد ، دندونهای نیمه درشت و مرتب و سفیدش زیر اون رژ مات بیشتر به چشم میخورد ... مطمئنا برق نگینهایی که از جا به جای بدنش به خودش متصل کرده بود ، تو شب چشمکهای بیشتری میزدند ... واقعا تعجب میکرد : مردها جدا چه احمقایی هستند که از این چیزا خوششون میاد ... خوب میدونست شکار خوبیه ، ولی هیچوقت شکارچی خوبی نمیشد ... از این تکرارهای بی تنوع خسته کننده متنفر بود ... متنفر تر از اون ، زندگی بیهیجان و تغییر ناپذیری که دچارش شده بود ... دچار یعنی عاشق ... کی گفته ؟ ... زشت ترین و بی ربط ترین جمله ادبی بود که شنیده بود ... از کی و چرا ، مهم نبود ... مهم تر از همه این بود که نه اون عاشق بود و نا این دچاری بیمار نما ، نشونی از عشق تو خودش داشت ... گیرم درست ، ولی کو معشوقی که دچارش باشه ؟ ... اون فقط دچار بود ... بی هیچ گناهی ... بی هیچ دلیلی ... شایدم تنها دلیلش بنتی بودنش بود ... دختر بودن ! حتی بی اینکه دختر باشه ... و این یعنی مرز سقوطی که با بیگناهی و بی دلیلی تموم یه عمر بود که روی لبه هاش تک و تنها قدم میزد ... گاهی گرایش به اون ور مرز داشت و گاهی ناچار از موندن تو حد و حدود خودش این ور مرز ... تو کار خودش مونده بود ... به امتحان الهی و مسائل فقهی و باورهای اجتماعی و اصل و اصول بنیادی و پایه گذاری فرهنگی و این چیزها عقیده راسخی نداشت ... اون فقط به یه چیز عقیده داشت ، اونم افتادن تو منجلابی به اسم زندگی سگی ، بدون هیچ محرک درونی ای ... بی هیچ تمایلی از جانب خودش ... روزها و هفته ها و ماهها و سالها ، بارها و بارها فکر کرده بود : چرا ؟ چرا من ؟ به کدوم گناه کرده و نکرده ؟ و بازم در جا زده بود ... ناتوان از جوابهایی که میتونست باشه ولی نه همون خدا ، نه همون فقه ، نه همون اجتماع و نه حتی اصل و اصول بنیادی و پایه گذاریهای فرهنگی جواب درستی براش نداشتند ... جز اینکه این سرنوشت توست که برات رقم خورده و تو مجبوری اونو بپذیری و بگی خدایا شکرت ... و گاهی در عالم پر تعجب خودش میدید که بارها و بارها از ته دل گفته : خدایا شکرت ... شکرت بخاطر همه اونچه که به من دادی و حقی که برای زندگی از من گرفتی ... بخاطر دارایی در اوج تنگدستی ... | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸
نوشته ها: 3,812
تشکرها: 15,543
تشکر شده 269,725 بار در 3,839 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +401 امتیاز دوستای خوبم ... لطفا تو صفحه نقد داستان شرکت کنید و نظر خودتون رو در همین ابتدای کار نسبت به نحوه نگارش و روند داستان و زبون روایتی داستان و نثر اون بهم بگید ... من قصد خود سانسوری ندارم ... دلم میخواد حقیقی بنویسم و حس یه زن رو اونجور که هست به نمایش در بیارم ... اگه گاهی از خط قرمزها میگذرم ، معذرت میخوام ... تو عالم حقیقی خط قرمزها کمرنگند ... من نمیتونم پیداشون کنم و ازشون نگذرم ... دیدنی نیستند ... فرقی نمیکنه که این زن ، از چه قماشی باشه ، مهم اون حسیه که داره ... میخوام حسی واقعی القا کنم و دوست دارم از راهنمایی های ارزنده شماها با خبر باشم ... این تجربه اول من از دانای کله و نمیدونم بتونم از پسش بر بیام یا نه ... ولی خوب سبک خودمه و جدای از سبک نوشتاری داستانهای قبلیم نیست ... یه مقدار خیلی زیادیش تو محیط چته ... خواهش میکنم نظرتون رو در این مورد هم بگید ... درمورد یه عشق مجازی ... *** با شاران ، از خیلی پیش تر از اینها دوست بود . از دوران خوشی به نام نوجوانی ... شاید برای پانتی ، بچگی و نوجوانی معنای خاصی بجز درد رو القا نمیکرد ، ولی نه وقتی که در کنار شاران بود ... شاران دختر آزاد و خود ساخته ای بود ... پدرش تو آلمان ، پزشک معتبری بود و مادرش ایران و همکار و دوست مادر پانتی ... اگر چه پدر شاران ، تقریبا نیم بیشتر سال رو ایران نبود ، ولی این دلیلی بر ترک خانواده اش نمیشد و پانتی نمیدونست که چرا شاران و مادرش و یا در حقیقت ، دکتر الهی ، دوست نداره که اونها ساکن آلمان باشن و در کنار هم خانواده ای کامل رو تشکیل بدن ... اعتقادات خاصی داشت و مهمترینشون این بود که شاران هر وقت شوهر کرد میتونه همراه شوهرش از این کشور خارج شه و نه تا وقتی که مجرده ... شاران همیشه نظریه پدرش رو به سخره میگرفت و عقیده داشت : من اگه بخوام ، میتونم تو ایران هم هر کاری بکنم ، دقیقا مث همین الان ... بابام عقاید پوپولیستی داره ... ولی در کل ، همیشه تابع نظر پدرش بود و در نهایت به عقاید اون احترام میذاشت ... سیا ، یا همون سیاوش ، همکار و هم دوره ای پانتی بود ... شیمی کاربردی خونده بود و از روز اولی که پانتی به جای پدرش ، به استخدام شرکت نفت دراومد ، با هم آشنا شدن ... از همون اوایل سعی کرده بود همه طوره به پانتی نزدیک بشه ... در کل پسر جلفی نبود ... نه در حد سروش ، برادر کوچیکترش ... وضع مالی خوبی داشتن که اون رو از کار کردن بعنوان زیر دست معاف میکرد ، ولی سیا تشنه قدرت بود و حس برتری طلبی اونو وا میداشت که تو همون شرکت نفت سخت کار کنه و خودش رو به مدارج عالی سازمانی برسونه ... عشق رئیس بودن داشت ... سرعت رو دوست داشت و این تنها نکته مثبتی بود که پانتی رو به سمت خودش جذب میکرد ... سروش یه شرکت بزرگ و پر قدرت بساز و بفروشی داشت که تو سرمایه و سودش با سیا شریک بود ... شاران یه جورایی با سروش تیک میزد ... نه اونجوری که انتهاش ختم به خیر بشه و کارشون به ازدواج بکشه ... ولی خوب ... مادر شاران ، گرچه با مامان پانتی رفاقت داشت ، ولی از نظر اخلاقی زمین تا آسمون توفیر داشتن ... هر چه که مامان شاران ، عاشق و دلبسته دکتر الهی بود ، مادر پانتی از همون اول دچار عشق یه طرفه ای به مهندس فرید یگانه ، مهندس پایه بلند شرکت نفت ... بابای پانتی بود ... پانتی از پدرش تنها خاطره ای محو داشت ... اون روزهای زود گذر بچگی ، تنها خاطره ای کمرنگ بودن که خاطره ای پر رنگ تر از ده سالگیش ، همه اونها رو چال کرده بود ... مادر پانتی پرستار بود و همین شب کاریها و شب خونه نیومدنهاش ، از روز اول باعث ایجاد حس عدم اعتماد بین خونواده پدریش به اون شده بود ... و در آخر ، این پانتی بود که نتیجه میگرفت ، حق با خانواده پدریش بوده ! پرستاری که سالی یه بار با یه دکتر تیک میزد و خیلی زود شریک اتاق خوابش رو عوض میکرد ... حتی قبل از اینکه مهر بیوه گی به پیشونیش بخوره ... قبل از اینکه مهندس یگانه سر کار دچار سکته قلبی بشه و در سن سی و شش سالگی دار فانی رو وداع بگه ... حتی قبل از اون ، خودش رو از قید و بند مسئولیت پذیری اون زندگی راحت کرده بود و مهر مطلقه بودن رو با جون و دل به پیشونی نشونده بود ... و بعد از اون ، با دومین مهر طلاقی که به شناسنامه اش خورد ، این مهندس یگانه بود که قلبش تاب نیاورد و سکته رو زد و در جا مرد ... مرد و با مردنش سرنوشت پانتی رو به بنتی تغییر داد و از دخترک ظریف و برگ گلش ، اینی ساخت که الان هست ... پانتی همیشه و همیشه ، چه تو ذهن ، چه در ملا عام ، مادرش رو به خیانت کاری و دق دادن باباش محکوم کرده بود ... گرچه همیشه و همیشه ، این پدرش بود که در ترازوی وجدان ، وزنش سبک تر بود ، ولی در واقع ، هرگز نتونست منکر این حقیقت باشه که این پدرش بود که سرنوشت اونو براش به ارث گذاشت ... پدری که رفت و حضانت پانتی رو تمام و کمال به پدر بزرگ پانتی سپرد ... از اون روزهای پر درد و سخت ، پانتی همیشه زود گذر رد میشه و سعی میکنه هرگز به یاد نیاره که کی بود و چه بر سرش گذشت ... چجوری سرگذشتش تو بلاتکلیفی محض معلق موند و اونو از همه چی محروم کرد ... هر چند که طی جلسه های روان درمانی ، بارها زیر نظر روانشناسای مختلف قرار گرفت و مجبور شد ، ذره ذره خاطرات آزار دهنده اون روزها رو زیر و رو کنه و از نقطه کور مغزش خارج بکنه ، ولی با این حال ، باز هم سعی در پاک کردن تموم هر چه که متعلق به اون پنج سال جهنمی بود ، داشت ... پنج سالی که به نکرده ترین گناه ، هست و نیست و از همه بالاتر آزادی رو از اون سلب کرده بود ... همیشه سیاه ترین خاطراتش متعلق به همون پنج ساله ... خاطراتی که پس از اون هر چه دیگران ! سعی در کمرنگ کردنش داشتند ، نشد که نشد ... پانتی بنتی شد و هرگز نتونست به خودش برگرده و از نو بچگی کنه ... ویرایش توسط miss.no1.2004 : ۲۸ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۰۷ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸
نوشته ها: 3,812
تشکرها: 15,543
تشکر شده 269,725 بار در 3,839 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +391 امتیاز دوستان منتظر نقدهاتون هستم ... قرار شد بیاید و نقد کنین و راه کار بدید ... « من الان به مرز پوچی رسیدم ... دقیقا به ته ته ته هیچ ... » « دوباره که حرف خودتو زدی ... رو چه اساسی به این نتیجه رسیدی ؟ تحت تاثیر چه حسی ؟ » « فلسفی نشو لطفا ... » « تو داری بحث رو فلسفی میکنی ... این تویی که نمیدونی از زندگی چی میخوای ... » « من دقیقا میدونم از زندگی چی میخوام ... این تموم دنیا هستن که نمیتونن منو درک کنن و فک میکنن چون نمیتونن من و خواسته ها و نیازهامو درک کنن ، یعنی من سردرگمم » « نیستی ؟ » « هستم ، منکرش نمیشم ... ولی نه به اون معنی ای که اونا فک میکنن ... من سردرگم این بودن خودمم ... از اینی که هستم ، دل خوشی ندارم » « خوب تو میخوای با یه مرد تجربه داشته باشی ... این دقیقا خواسته توئه ... » « نه ... چطور میتونی اینقدر وقیح درمورد من فک کنی ؟ شاید من اگه یه دختر آزاد با فکر و دست و پای آزاد بودم ، تا صد سال سیاه هم نعشم رو روی دوش یه مرد نمینداختم ... ولی نیستم ... آزاد نیستم ... و همین نداشتنه که منو به اینجا رسونده ... مریضم کرده ... عصبی شدم ... » « این که مامانت بازم شوهر کرده و بازم یه تجربه جدید داره و تو نداری ، درگیرت کرده ؟ » « نه دیوونه ... این چه حرفیه که تو میزنی ؟ کار اونو به یادم نیار که واقعا هنو تو شوکم ... چطور یه زن میتونه اینقد راحت بغل خوابشو عوض کنه ؟ » « مگه کار غیر شرعی کرده ؟ » « کار غیر شرعی نکرده ، ولی عرفی اونم از نظر عرف من چرا ... میدونی این یکی چندمیه ؟ » « تو از اینکه اون میتونه آزاد باشه و از این آزادی به این نحو استفاده کنه در صورتیکه تو توان انجامش رو نداری ناراحتی ؟ تو حسرت دقایقی که اون زیر دست و پای یه مرد جدیده رو میخوری ؟ » « خفه شو امید ... چطور میتونی اینقد زننده درمورد من فکر کنی ؟ من لخت و عور جلوی تو نشستم ، خودم رو تا تونستم بدون پوشش به تو یکی نشون دادم ... » « کو ؟ ... من که نمیبینم ... چرا تله پاتی میکنی و میخوای به من تلقین کنی ؟ جیگرم رو با این حرفت کباب کردی » و یه شکلک تعجب و در کنارش شکلک کشیدن مو و بعدش گریه ... « لوس نشو امید ... لطفا جدی باش ... نذار فک کنم تو هم یکی هستی برای تلف کردن وقت ... بذار راحت شم ... بذار این عقده ای که تو گلوم گیر کرده ، این سیب بزرگی که برام زیادی بزرگه رو یه جوری از تو گلوم بکشم بیرون ... بذار راحت شم امید ... لا اقل تو درکم کن ... » « من که درکت میکنم عزیز من ... آخه گلم نمیذاری که پاشم بیام از اینهمه حس نفرت انگیر تنهایی درت بیارم خودم هم به یه نون و نوایی برسم » و یه شکلک بدجنس « امید شوخی نکن ... میخوای شوخی کنی لطفا شوخیهای مزخرف مثبت هیجده نکن ... بذار راحت تر بتونم حرف دلمو بهت بزنم » « ای بابا ... دروغگو بودی ؟ تو که الان باید 24 رو داشته باشی ، نکنه یه دختر لوس جفنگ 14 ساله ای که ادای 24 ساله ها رو درمیارن ؟! ها ؟! » یه شکلک علامت سوال دار و یه شکلک تعجب ... « با این حرفها نمیتونی منو از اون حس و حال خرابم بیرون بکشی ... جدی میگم ... مطمئن باش که اینجا حتی یه لبخند ابلهانه هم از من نمیبینی ... چون به شدت عاصی شدم » « خو از اول تعریف نمیکنی که من درک درستی از شرایط عصبیت داشته باشم و مثل میشو به پر و پاچه ات نپیچم و تو هم مثل فرهاد بیچاره به پرو پاچه ام نچسبی و گازم نگیری » و یه شکلک ترسیده « یعنی من سگم ؟ خیلی پستی امید ... شوخی شوخی هر چی دلت خواس میگیها » « ای بابا ... بیخیال ... نمیشه اسم فرهاد رو پیش تو آورد و تو یاد گاز گرفتن نیفتی ، بعدم بهت بر میخوره ... خو ببخشید حالا از اول راس و حسینی بگو ، منم سراپا گوشم با علیا مخدره ست ... » یه شکلک دهن زیپ کشیده ... « خوب چی بگم ؟ از کجاش شروع کنم که واقعا بتونی حس الان منو درک کنی ؟ » « تو بگو ... درکش با من ... » و یه شکلک خنده موذیانه « بخدا داغونم امید ... رفته شوهر کرده رشوه برام فرستاده ... » « نه دیگه جر زنی نداریم ... قرار بود از اول بگی ... از همون شب که رفتی گل گشت و بعدم دیگه حاجی حاجی مکه و یادت رفت یه بدبخت بخت برگشته ای اینور دنیا منتظر یه تماس جنابعالیه ... از همون شب که تا امشب منه بدبخت رو میخ کام کردی و از پاش جم نخوردم ... از همون چهارشنبه آخر هفته که طبق قرار باید تا صبح سحر با هم میچتیدیم و فراموشم کردی و منو با هزار تا فکر و خیال گذاشتی تو خماری ... از همونجا بگو » « اوه ... چقدم که توپت پره ... در ضمن اون پنجشنبه قرار بود برم سر کار که نرفتم ، یعنی اینقد داغون بودم که نرفتم » « خوب ؟ » دستی بین سبد گوجه سبز کرد و یه دونه برداشت و نمکی کرد و گذاشت تو دهنش و نوشت : « خوب به جمال بی نقطه ات ... اون شب که هیچ مگه گفتنم داره ؟ این روزا به هر کی میرسی یا نئشه ست یا مسته ... بین یه مشت از ریشه خراب ، چی بود که قابل توجه باشه ؟ همه این روزا یا شیشه میکشن یا قرص میخورن ... یا آرتام یا دیازپام ... بین اینا چی هس که برات تعریف کنم ؟ » | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸
نوشته ها: 3,812
تشکرها: 15,543
تشکر شده 269,725 بار در 3,839 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +384 امتیاز دوست جونا ، زحمت میکشین میخونین ... تشکر میکنین ... امتیاز میدین منو شرمنده میکنین پس ، لطفا نظرتون رو درمورد روند داستان و نوع نثر اون و عشق مجازی تو صفحه نقد بگین ... خواهش کنم ؟ التماس ؟! لینک نقد تو امضام هست ... « همونا برام مهمه ... من از همونا میخوام بدونم ... اینا کین پانتی ؟ تو کجایی ؟ بین این آدما چی میخوای ؟ هیچ فکرشو کردی ؟ » ترشی گوجه لبهاشو جمع کرد و اخمشو غلیظ : « میخوای چی بگم الان دقیقا ؟ تو فک کن خود زنی ... » « خود زنی یا خود فروشی پانتی ؟ » اشکی بی صدا از گوشه چشمش چکید : « امید ... تو دیگه چرا این حرف رو میزنی ؟ من اگه قرار بود اینجور آدمی باشم ، خیلی وقته پیش ، دقیقا از چهارده سال پیش شروع میکردم ... بسترشم برام آماده بود ... » « آی گفتی بستر خوابم گرفت ... قربون اون بستر بشم ... بیام ؟ » « لوس نشو جدی باش » « خو باشه ... چرا میزنی ... بچه که زدن نداره ... خواستم اشکاتو خشک کنم ... بگو عزیزم » « تو با این پارازیتات میزنی تو راه گوزم نمیذاری حرف بزنم ... » « بی ادب نشو خانم مهندس ... جلسه رسمیست ... حالا یک دو سه ، جدی شروع کن نکته به نکته مثل همیشه ... با جزئیات » « خوب ... شاران که بود ... سیا و سروش هم که مثل همیشه بودن ... » « خوب ؟ » « نیوشا و مارال و مانی و افی و نازدارم بانو خانم پری خپلک هم بود ... سیا یه فراری قرمز گرفته ای حالی میده توش نشستن » « از اصل مطلب دور نشو ... بعد ؟! » « هیچی از در خونه که زدم بیرون ، اول خواستم با ماشین خودم برم ، طبق یه تصمیم آنی ، دیدم با شاران دو نفره بیشتر تر خوش میگذره ... اولین کاری که کردم شاران رو شوت کردم اونور و خودم نشستم جاش و یه گاز دادم رفتم تا ته خیابونو یه دستی کشیدم که جیغ شاران دراومد ... یه پیرمرده هم بود یه مشتی لیچار بارم کرد ... » شکلک از غنده غش کرده ... « کوفت ... ظرفیت نداری دیگه ... تو ژیان هم زیادیته ... قرار نبود تو محل از این کارای جلف نکنی ؟ ... بعدش ؟! » « اَه ... حالا هی بزن تو ذوق بچه ... بعدم بگو جزء به جزء بگو ... تو هم ظرفیت جزئیات رو نداریها » « خو بعد ؟! » « حالا چته عصبی میشی ؟ ... بعدش هیچی دیگه روندیم سمت اتوبان کرج ... بعدم انداختیم تو جاده و یه هیاهویی راه انداختیم که بیا و ببین ... هر ماشینی از کنارمون رد میشد دستشو میذاشت رو بوق و از اون فحشای خوار مادری با زبون ماشین میکشید به ما ... » « خو ؟! » « خو هیچ دیگه ... ببین اگه ظرفیت نداری نگم ها ؟! » « تو بگو ... به من کاری نداشته باش ... بعد ؟! » « بعد دیگه هیچی روندیم رفتیم سر پاتوق ... » « سیا هنو تو نخت بود ؟ ... کاری نکرد ؟ حرفی نزد ؟ » « آی آی آی ... ببینم ... الان من چراغ نارنجیم روشن شد ... تو داری غیرتی میشی ؟ » « میخوای سیب زمینی باشم ؟! » بند دلش باز شد ... صدای قلبش بلند شد ... همیشه وقت و بیوقت غیرت امید ، اونو به مرز جنون میرسوند ... یه چیزی بین این رابطه مجازی بود که اونو به زندگی وصل میکرد ... به گاه و بیگاه بودن ... لبشو به دندون گرفت : « منظورم این نبود ... خوب برام لذت بخش بود ، یه مرد باشه که حواسش به کارام هس ... امید ؟! » « جونم ؟! » بازم دلش لرزید ... پنج سال شب و روز ... پنج سال وقت و بیوقت ... پنج سال تموم تنهاییاش با امید پر شده بود ... از جیک و پوکش با خبر بود ... نمیدونست چرا ؟ ولی همیشه از اینکه مثل یه شاگرد خوب بشینه و برای امید ریز ریز کارهاشو تعریف کنه خوشش میومد ... زیاد از امید نمیپرسید ... ولی زیاد براش میگفت ... میخواستش ... حتی اگه با این خواستن زانیه به حساب میومد ، باز هم براش مهم نبود ... عشق به این مرد ندیده و نشناخته تو تار و پود بدنش بافته شده بود ... تو نفس به نفس ، نفس کشیدنهاش ... « امید منم عشق میخوام ... منم تجربه عاشق شدن رو میخوام داشته باشم ... منم دلم میخواد برسم به سر صف و عاشق شم ... کی نوبت من میرسه ؟ منم دلم میخواد یه تصوری از مرد آینده ام داشته باشم ... ولی من حتی نمیتونم تصوری از آینده خودم داشته باشم » « خوب چرا به اون فک نمیکنی ؟ چرا اجازه نمیدی بهش فک کنی ... چرا خودت رو اینقد عذاب میدی ؟ شاید اگه یه فرصت بدی ، یه فرصت دوباره ، بتونی بهتر باهاش کنار بیای ... چرا با خونواده پدریت کنار نمیای ؟ شاید چاره ای برای حل مشکلت داشته باشن » « اولا که لطفا اصلا و ابدا حرف اونا رو نزن ... خودت میدونی که چقد عصبی میشم ... اونا اگه آدمای درستی بودن و عقاید درست ودرمونی داشتن ، الان اوضاع من به این ریخت بی ریخت در نمی اومد ... دوما ؛ من میخوام عاشق باشم ... مث همه دخترای دیگه ... جرمه ؟ گناهه ؟ میدونم ، ولی دست خودم نیست ... اینهمه سال تو دانشگاه ، هر روز یکی جلو راهم سبز شد که میتونست حس خوبی بهم بده ... که میتونست بند دلم رو بلرزونه ... که میتونست اون فرصت رو در اختیارم قرار بده ... که من همه رو پس زدم و یه قفل بزرگ رو قلبم نشوندم ... ولی آخه تا کی ؟ تا کی میتونم صبر کنم ؟ وقتی پیر شدم ؟ وقتی دندونام و موهام یه رنگ شدن ؟ وقتی از وقتش گذشت ، اون موقع برم عاشق کی بشم ؟ مگه پسرای دنیا میمونن منتظر من تا ببینن آخر و عاقبتم چی میشه و بعدش بیان عاشقی کنن با من ؟ من دلم میخواد آزاد باشم تا هر موقع هر فرصتی ، هر کی که دلم رو لرزوند ، جواب لرزشهای قلبم رو بدم ، نه بشینم و کاسه چه کنم دست بگیرم ... نه عقده همه اینا رو به دلم بنشونم ... مگه من چیم از مامانم کمتره که هر روز عاشقه و فردا فارغ ؟ مگه من چیم از اون کمتره که بعد بابام فرصت عاشقی رو از دست نمیده و از هر فرصتش تا میتونه استفاده میکنه ؟ شاید منم اگه ترس از خانواده نداشتم ، تا الان پام سریده بود ... اگه نمیترسیدم که شبونه بریزن اینجا و سرم رو بذارن لب جدول تو خیابون و گوش تا گوش ببرن ، شاید الان خیلی کارا کرده بودم ... » ویرایش توسط miss.no1.2004 : ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۰۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸
نوشته ها: 3,812
تشکرها: 15,543
تشکر شده 269,725 بار در 3,839 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +362 امتیاز « اینجور نگو پانتی ... تو منو با این حرفات میترسونی ... از این فکرات میترسم ... مگه اینهمه سال بهت بد گذشته ؟ مگه نخواستی تهران باشی و فرستادت ؟ اونم با اینهمه مخالفتها ؟ با اون همه سرسختیها ... مگه نخواستی بری دانشگاه و رفتی ؟ مگه نخواستی از مامانت جدا زندگی کنی و کردی ؟ مگه نخواستی آزاد بگردی و گشتی ؟ مگه برات خونه و ماشین نخرید ؟ مگه تا تونست برات پول نفرستاد که محتاج غیر نباشی ؟ » « ببین ... داری آنارشیست بازی درمیاریها ... بابا جان به چه زبونی بگم ؟ من دلم چی میخواد ؟ من نمیتونم ، نمیتونم برگردم تو اون خانواده و صبر کنم تا همون دیدی که به مامانم داشتن به منم داشته باشن ... از نظر اونا یه دختر فارس ... توجه کن ! حتی فارس ، نه هم تهرانی ... یعنی خراب » « خوب تو این حس رو به اونها القا نکن ... تو تقویتش نکن ... تو ثابت کن که خون بابات تو رگهات جاریه ... کار سختی نیس ، هس ؟ » شارژر لب تاب رو از زیر پاش رد کرد و زد تو برق ... شارژ رو بهش وصل کرد ... خودشو رو تخت دو نفره اتاق خوابش جا بجا کرد ... از رو شیکم خوابیدن خسته شده بود ... دست گرفت زیر موهاشو با یه حرکت کش مو رو از دور موهاش باز کرد ... تایپ کرد : « من اصلا از خون بابام متنفرم ... من اینجا دارم خودم رو جر میدم که بشم یه چی که اونها متنفرن ازش ، حتی اگه خودم هم متنفر باشم از خودم ... من اصلا از مثل اونا بودن متنفرم ... از بین اونا بودن متنفرم ... از بلایی که به سرم آوردن متنفرم ... من از دهن شیر فرار کردم و تو همین یه مورد استثنائا متشکر و ممنون اون بیشرف هستم ... بعد تو به من میگی برگردم و دستم رو هول بدم تو دهن شیر ؟ مگه خلم دور از جونم ؟ » « خل نبودی که دم به دم پیش دکتر روانپزشک نمیرفتی » و یه شکلک ابرو بالا انداز اخم کرد ... سیم شارژر زیر تنش اذیتش میکرد ... بالشی زیر شیکمش گذاشت و دو پاشو رو تخت از زانو تو هوا برد و تایپ کرد : « ببین ، بازم بهت رو دادم ... کی منو به زور فرستاد دم تیغ این دکترای احمق ؟ خودت ... کی منو هی هول داد که تو روانپریشی داری و باید بری تحت نظر ... خود خلت ... کی منو مجبور کرد هی برم مشاوره و هی گذشته رو زیر و رو کنم تا خودم رو از اون حس آزار دهنده اش بیرون بکشم ؟ خود خود خودت ... حالا حرف حسابت به اینجا رسیده که من خلم ؟ مرسی ... دستت درست » « ای بابا ، حالا چرا بهت بر میخوره ... خو راس میگم ... از اون روزها میدونی چقد گذشته ؟ بالاخره باید برگردی به اونجا و تکلیف خودت رو روشن کنی یا نه ؟ » « با کی روشن کنم ؟ بابا بزرگی که بدون اینکه یه دفعه برای من بابا بزرگ بودن رو امتحان کنه ، یه بار فقط برای شفا دست رو سرم بکشه ... بدون اینکه یه بار اسم منو درست به زبون بیاره ، منو به این حال و روز انداخت ؟ منو از خودم گرفت ... منو به پوچی رسوند ؟ اون که خدا رو صد هزار مرتبه شکر مرده ... عموم هم که بیچاره از همون اول ، بد نبود ... الانم نیس ... نه کاری به زندگی ما داشت ، نه دخالتی تو کار من ، همیشه سر سپرده بابا بزرگ بود و الان هم سرش تو آخور خودش گرمه ... خونواده اون احمق هم که ، چی بگم ؟ فرام هم که ... باباشون هم که تا نمرده بود خودشو کنار کشیده و تموم سرنوشت منو سپرده به زار عاشور ، بزرگ طایفه گند بی فرهنگ بی منطقشون و اون شیخ صالح ... اونا هم که منتظرن من دست از پا خطا کنم بریزن سرم و با چماق بکوبن تو ملاجم ... میمونه این وسط اون بیشرف بی غیرت وحشی ... که از نظر من ، حقش همینه که مث خر کار کنه و پولای بیزبونش رو بفرسته واسه من ، منم مث یابو خرجشون کنم و عر عر کنم و اینجا بشینم با تو چت کنم و عاشق تو بشم و دستم از همه جا کوتاه باشه و اونجا بشینم تو جمع یه مشت ارازل و اوباش به ریش اون احمق بخندم ... که چی ؟ که من هر چی بخوام میکنم و اینا دلشون خوشه که من آسه میرم و آسه میام و ... خودش هم که از مردونگی فقط یه چی حالیش بود اونم نشون داد و گورشو گم کرد و رفت ... تو بگو برگردم کجا ؟ اصلا چرا ؟ » « ولش کن فعلا ... از این بحث خارج شو ، برگرد سر اصل همون مطلب ... این همه آسمون ریسمون بافتی که چی ؟ که ذهن منو از اون گل گشت شبونه دور کنی ؟ نخیّر خانوم ... از این خبرا نیس ... بشین برام صاف و پوست کنده همشو مو به مو بگو ... باور کن گاهی واقعا بحث کردن با تو منو دیوونه میکنه ... » « خو بحث نکن ... بشین مث آدم حرف بزنیم ... چه لزومی داره یه حرفایی بزنیم که نتونیم همدیگه رو بفهمیم ؟ من اصن نمیدونم چه لزومی داره که اینقد زود از کوره در بری ؟ تو قرار بود بشینی من برات گریه کنم ، تو هم دلداریم بدی ، مث اینکه بر عکس شده ... تو داری بازجویی میکنی و منم دارم حساب پس میدم » « تو هم مث اینکه دلت نمیخواد من واقعا تو فکرت باشم ... اینکه بشینم اینجا و هر چی تو کردی و هر اشتباهی داشتی ، به به چه چه کنم ، مث اینکه به مزاجت سازگار تره ... من نمیتونم بشینم یه گوشه و ببینم عشقم ، هوشم ، حواسم ، داره دستی دستی خودش رو به بیراهه میکشونه ... من تو ذهن توام ، ولی واقعا و از ته دل دلم میخواد بتونم تنهاییتو پر کنم ... حمایتت کنم ... بخدا تو راه نمیدی وگرنه یه لحظه هم صبر نمیکردم و اراده میکردی ، پشت در خونه ات بودم ... » « باز تو دوباره جو گیر شدی ؟ دیوونه ، باد به گوششون برسونه که من با یه پسر حرف میزنم ، فقط حرف میزنم ، همین تویی که سنگشون رو به سینه میکوبی ، سرت رو به تخت سینه ات میکوبن ... اینا غیرتشون در همین حده ... » « خو من که هر راه کاری به تو میدم بر میگردی سر حرف خودت ... نگفتی بعد ؟! » ویرایش توسط miss.no1.2004 : ۲۲ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۳۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸
نوشته ها: 3,812
تشکرها: 15,543
تشکر شده 269,725 بار در 3,839 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +346 امتیاز غلتی زد ... به نظرش فنرهای تخت یه خورده نا آروم تر از همیشه بود ... یه خورده خشن تر ... رو تختی هم اذیتش میکرد ... ناگهانی زبر تر شده بود ... حتی میشو هم که هی میرفت و میومد و هی لیسی به انگشت شصت پاش میکشید هم چندش آور شده بود ... غلغلک خوشایند همیشگی رو براش نداشت ... نه ... مثل اینکه مشکل از خودش بود ... کلافه بود ... سریع تایپ کرد : « من الان میام » و سند کرد ... راهروی اتاق خواب تا دستشویی به چهار قدم هم نمیرسید ... هول خورد تو دستشویی ... دلش درد میکرد ... شاید از گوجه سبز ها بود ... شایدم از گرسنگی ... شاید هم از چای پشت سر چایی خوردن ... خودش رو روی سنگ توالت ول کرد ... دستش رو چنگ کرد تو شکمش و با مشت فشرد ... با خودش اگه صادق تر میبود ، درک میکرد که این کلافگی و این دل درد ربطی به گوجه سبز و ماست و خیار و سردی گرمی و فنر تخت و لیس پر چندش میشو نداره ... انزجار ، آدمو کلافه میکنه ... فرقی نداره از چی یا از ... مهم حسشه ... هر وقت که پریود میشد ، از خودش متنفر تر میشد ... از زن بودنش ... این چه حسی بود که بهش القا میشد ... اینهمه دختر ، اینهمه زن ... شایدم این حسی بود که مامانش برای القای توجیهی ، از دوست نداشتن باباش ، تو مغزش فرو میکرد ... : وقتی پریود میشدم ، تموم عشقش ته میکشید ... وقتی که نیازم به دستهای گرم و پر محبتش بود ، محبتش ته میکشید ... وقتی که یه پیچش خفیف تو دلم پیچ و تاب میخورد ، دستاش دور کمرم ته میکشید ... وقتی که دلم میخواست از پشت بغلم کنه و منو بچسبونه به خودش و بهم بفهمونه که بازم عشقشم ، اتاقشو ازم سوا میکرد ... وقتی دلم میخواست مثل همه مردای دیگه بیاد پشت در دستشویی و بهم بگه ، عزیزم چیزی لازم نداری ؟ خونریزیت زیاده یا کم ... نوار میخوای ؟ پا که به دستشویی میذاشتم ، از خونه میزد بیرون یا خیلی که بهش بی اعتنا بود ، میرفت تو اتاقش و در رو روی خودش میبست ... همیشه لباسام رو میشست ، ولی وقتی پریود بودم ، از بوی تنم حالت تهوع بهش دست میداد ... دست به لباسام نمیزد ، نجس بودن ... از دستم آب نمیگرفت ... نجس بود ... غذاشو بیرون از خونه میخورد ، غذای خونه نجس بود ... بوی عرقم نجس بود ... حتی از بوی تن عرق کرده پر شه * وتش ... حتی از ... از همه چی براش نجس تر بود ... و من هیچوقت نفهمیدم چرا ... و حالا این پانتی بود که نمیدونست چرا ... چرا اون حس نفرت از زن بودن رو ، بی هیچ مردی باید تجربه کنه ... احمقانه فک میکرد : حتما امید هم که امروز اینقد بداخلاق و عصبیه از همین بوی نجسیه که من دارم ... مامانش میگفت : عصبی میشد ... همیشه مهربون بود ، ولی اینجور مواقع ، بجای اینکه من گر بگیرم و عصبی بشم ، این اون بود که عصبی میشد و در و دیوار خونه رو بهم میکوبید و به عالم و آدم فحش میداد ... و اون که فک میکرد : بابام لابد آدم بی منطقی بوده ... و مامانش که میگفت : نه همشون همینجورن ، بی منطق و بی فکر ... تو که بدنیا اومدی ، تا چل روز پا تو خونه نذاشت ... خونه نجس بود ... دست به تو نزد ... بوی زن تازه زاییده میدادی ... زیر بغلم رو نگرفت که منو از بیمارستان بیاره خونه ... غد بود و از خود راضی ... هر وقتی که خوب بود ... به درد من نمیخورد ... بخوره تو سرش اون خوبیها ... هر وقت که من بهش احتیاج داشتم ... هر وقت زن بودم ... هر وقت میخواستم از زن بودنم لذت ببرم ، اون به من بی محبت میشد ... اون منو نمیدید ... مهربون بود که بود ... مهربونیش چه ارزشی داشت ، وقتی که من باید یادم میموند که زنم و اون باید یادش میرفت از زن بودنم ... عاشقم بود که بود ... ولی عشقش ، منزجر ترم میکرد از زن بودن خودم ... از اینکه شب به شب باید لباس خواب میپوشیدم و مث بقیه زنهای فامیلشون بزک دوزک میکردم و یه عطر شه ... وانی میزدم و سرمه تو چشام میکشیدم و لذت بهش میدادم و آخرش بجای اینکه بوسم کنه و دست تو موهام بکشه و نازم کنه تا خوابم ببره ... روشو میکرد اونور و حتی زحمت اینکه یه ملافه رو بدن لختم بکشه به خودش نمیداد ... تو تجربه اش رو نداشتی ، نمیتونی بفهمی که برای یه زن ، این لحظات و این توجه ها ، بیشتر از دست پر اومدن مرد خونه به خونه و بیشتر از گُر گُر پول خرج کردن براشون مهمه ... بیشتر از عشقای آبکی براشون مهمه ... وقتایی هس که حس زنانت بهت میگه ، این مرد از تو لذت میبره ... از همه چیزت لذت میبره ... با همین دست کشیدنهای کوچولو ... با همین ناز کردنهای دم خوابت ... با همین نگرانی تصنعی پشت در توالت ... زن نبودی که بفهمی ... زن فقط توجه رو تو اون مواقع میفهمه ... بیشتر میفهمه ... اگه بری تو بازار و دستات پر بشه و خسته باشی و مرد کنارت ، مردونگی کنه و باری از رو دوشت برداره و کبفت رو بندازه رو دوشش و بهش بر نخوره که این کیف زنانست و شاید یکی منو ببینه و به مردونگیم شک کنه ، اینه که عشق رو نشونت میده ... مگه عشق رو چطوری یه زن باید تشخیص بده و ازش لذت ببره ؟ من از بودن با بابات لذت نمیبردم ... اخلاق خاصی که داشت ، اجازه لذت بردن به من رو نمیداد ... من بعد پدرت شوهر کردم ... با یکی مث خودم ... یکی که اگه بهم خیانت میکرد ، ولی دلم خوش بود به عقده هایی که رو دلم نگه نمیداشت ... به اینکه اگه پریود بودم ، بهم پشت هم نمیکرد ، چه برسه به اینکه اتاقش رو سوا کنه ... به اینکه اگه تو خیابون راه میرفتم ، امکان نداشت کیفم رو دوشم باشه و اون دستش تو جیبش ... ولی بابات ، براش از مردونگی به دور بود که یه بار حتی یه بار ... حسرتش به دلم موند ، حتی یه بار هم دوش و هم شونه هم راه بریم ... فک نکن که اخلاقش خاص خودش بوده ... همشون همینجورن ... عادت دارن ، زن باید یه متر ... حداقل یه متر دورتر از مردش مث سگ دنبالش بدوئه ... زن باید بار سنگین خرید رو کول کنه و مرد باید دستش تو جیبش یه متر جلوترش راه بره ... این تازه من بودم ... و بابات ... باید از نزدیک خونواده اش رو میدیدی ... و پانتی دیده بود ... زنهای پسر عموی باباشو دیده بود که چطور با شیکم براومده ، هن هن کنون ... درحالیکه شیکمشون یه متر جلوتر از خودشون بود ، سینی بزرگی از خورش و برنج و آب و لیوان و شربت و هندونه و سبزی و پیاز رو سر میذاشتن و میبرن برای شوهرشون و وای از اون روزی که یه بار ، فقط یه بار پسر عموی باباش صدای زن پا به ماهش کرده بود و زنش هن هن کنون درحالیکه کمرش تیر میکشید و دلش درد میکرد و سینی روی سر داشت ، دستش رو به کمر گرفته بود و پسر عموی باباش با یه حرکت تند و خشن سینی رو تو شیکم زنش کوبید و با همین کار باعث شد که زن پسر عموی باباش ، وقتی که دخترشو زایمان کرد ، گوش دختره یه خط بریدگی مادرزادی داشته باشه و همین شد بهونه ای برای نحسی اون دختر ... دلش پیچ داد ... دستاش مشت شد ... دردش بیشتر شد ... همیشه که پریود میشد ، این صحنه ها رو بیشتر میدید و بیشتر یادش میومد و بیشتر از زن بودن و بیشتر تر ، زن بودن تو همچین طایفه ای رو به یاد می آورد و درد میکشید ... درد طبیعی زیر دلش ، غیر طبیعی میشد و چنگ میزد و عق میزد و قی بالا میاورد ... زردابه هایی که همگی عصبی بودند ... دردهای عصبی تر ... ویرایش توسط miss.no1.2004 : ۲۲ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۳۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| miss.no1.2004, انجمن, بنتی, پانتی, ژیلا, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| ماه پشت ابر | patrishiya کاربر انجمن | patrishiya | داستان های کوتاه کاربران سایت | 36 | ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۲ ۱۰:۱۴ بعد از ظهر |
| لیموهایش چلانده، کودکش مرده بود... | ژیلا کاربر انجمن نودهشتیا | miss.no1.2004 | داستان های کوتاه کاربران سایت | 100 | ۲۸ فروردين ۱۳۹۲ ۰۴:۵۲ بعد از ظهر |
| تو... تو مال منی | Memolina کاربر انجمن | Memolina | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 128 | ۱۵ آذر ۱۳۹۱ ۰۲:۳۱ بعد از ظهر |
| ژیلا صادقی مجری تلویزیون | آنیتا | دیگر شخصیت های مطرح ایرانی | 40 | ۲۱ شهريور ۱۳۹۱ ۱۰:۳۴ قبل از ظهر |