آپلود سنتر
ابزار
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 68
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1390,08,12
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.53
    محل سکونت
    فعلا کره زمین
    نوشته ها
    528
    تشکر
    2,626
    سپاس شده 3,468 در 631 پست

    پیش فرض داستان عبرت آموز از یک دختر فریب خورده

    نقل قول :دختری 19ساله هستم. پیش از آن که گرفتار دام شیطان شوم، خواندن سرگذشت دختران و پسران فریب خورده، بسیار مرا ناراحت می کرد و نسبت به آنها احساس ترحم می کردم؛ و آنها را افرادی لایق نصیحت می دانستم.
    در تمام دوران تحصیلم هیچ نقطه ضعیفی از نظر مسایل اخلاقی نداشتم. از داشتن دوست پسر و کارهایی از این گونه، اصلاً خوشم نمی آمد؛ و همیشه سعی می کردم دوستانم را که زمینه چنین انحرافاتی داشتند، راهنمایی نمایم. اما گرفتار بلایی شدم؛ و فهمیدم همه کسانی که دچار انحراف و اشتباه شده اند، ذاتاً بی بند و بار نبوده اند؛ بلکه اغلب آنها هم مثل من، بیش از حد به خودشان اطمینان داشته اند- و اتفاقاً از همین نقطه ضعف بزرگ، ضربه خورده اند.
    ماجرا از آن وقتی شروع شد که دیپلم گرفتم، و در کنکور دانشگاه قبول نشدم. تصمیم گرفتم شغلی پیدا کنم. خانواده ام با این امر موافقت کردند؛ تنها مادرم به خاطر دغدغه هایی که نسبت به محیط کار آینده من داشت، با اشتغال من موافق نبود و می گفت: «دخترم! کار را می خواهی چه کار؟ بنشین درس بخوان و سال دیگر در کنکور شرکت کن، الان وضع طوری نیست که یک دختر جوان بتواند در هر محیطی کار کند.» ولی من به خاطر اعتماد بیش از اندازه به خودم، تصمیم گرفتم حتماً شغلی پیدا کنم- تا به اصطلاح، متکی به خودم باشم و در آینده روی پای خودم بایستم. از آن زمان در جستجوی کار برآمدم؛ بالاخره روزی در صفحه آگهی روزنامه ای، چشمم به یک آگهی افتاد. تماس گرفتم؛ قرار شد برای مذاکره به محل شرکت بروم.
    برغم نصیحتهای مادرم که سعی می کرد مرا از این کار باز دارد، رفتم. چون حقوق خوبی می دادند، پیگیری کردم و پس از مدت کوتاهی مشغول کار شدم.
    چند روز بعد، اسامی دانشگاه آزاد اعلام شد و من قبول شده بودم؛ قبولی دانشگاه فرصتی به مادرم داد تا بار دیگر خطراتی را که در محیط کار مردانه می تواند در کمین یک دختر جوان باشد، به من گوشزد نماید. ولی من استقلال و حضور در اجتماع را برای یک دختر، مساوی با داشتن شغل می دانستم؛ و از طرفی مطمئن بودم که قادر هستم روابط اجتماعی خود را با دیگران به گونه ای سالم، تنظیم کنم. به نصایح مادرم توجه نکردم و به محل کار خود رفتم- تا وارد دنیای جدیدی که به استقبالم آمده بود، شوم.
    پس از مشغول شدن به کار، سعی کردم مواظب برخوردها و رفتارهای دیگران نسبت به خودم باشم. در این میان، یکی از همکارانم که جوانی همسن و سال خودم بود و در شرکت او را «آقا فرشاد» صدا می زدند، هر از چند گاهی سعی می کرد به شکلی سر صحبت را با من باز کند. در ابتدا، به سردی با او برخورد می کردم؛ ولی بعدها که مقداری رویم باز شد، به سئوالات او کامل تر جواب می دادم. کار به جایی رسید که راجع به محل زندگی، موقعیت و وضعیت خانوادگی، اسم کوچک، تحصیلات و سایر اطلاعات شخصی ام پرسش کرد؛ و من هم ناخواسته جواب می دادم.
    کم کم احساس کردم فرشاد همه افکار مرا به خود مشغول کرده است. شبها به سخنانی که بین ما رد و بدل شده بود، می اندیشیدم و از این که در برخی صحبتها پا را از حد معمول فراتر گذاشته بودم، خود را سرزنش می کردم.
    در آن زمان، یکی از همکارانم که به او «زیباخانم» می گفتند، و دارای شوهر و فرزند بود، به شکلهای مختلف به من نزدیک شد وشروع به صحبت می کرد؛ و در بیشتر صحبتهایش، بدون این که دلیل خاصی عنوان کند، راجع به «فرشاد» حرف می زد- و از منش و اخلاق و صفات نیک او سخن می گفت.
    رفته رفته احساس کردم فرشاد در دلم جا باز کرده و هر چه می خواستم فکرم را متوجه او نکنم، نمی توانستم یا کمتر موفق می شدم. او هم هر چه پیش می رفت، خودش را بیشتر به من نزدیک می کرد. دیگر شوخی های لفظی بین ما امری طبیعی شده بود. روزی نبود که چیزی برای خوردن همراه خود به شرکت نیارود؛ و همیشه هم مرا دعوت می کرد تا با او همراه شوم. من هم که دیگر به دوستی با او بی میل نبودم، می پذیرفتم. ولی شبها که به محاسبه می نشستم، خود را ملامت می کردم؛ و می دانستم که رفتن به سمت او، خواست شیطان است- ولی دلم آلت دست شیطان گشته بود. و در این بین، زیباخانم هم مرتب با الفاظ شیطانی، آتش بیار معرکه عشق دروغین ما بود.
    یک روز، زیباخانم به من پیشنهاد کرد که برای خرید بیرون برویم؛ من هم به شرط پذیرفتن مادرم، قبول کردم. مادرم وقتی فهمید وی، شوهر و فرزندان دار است، جای نگرانی ندید و پذیرفت. فردای آن روز وقتی به شرکت رسیدم، مستقیم پیش زیباخانم رفتم و گفتم: امروز آماده ام تا با هم به بازار برویم. اما او با بهانه کردن گرفتاری زیادکاری، به من پیشنهاد کرد با فرشاد بیرون بروم- و گفت: این مساله را با فرشاد در میان گذاشتم، او هم پذیرفت! من اول جا خوردم و رنگ پرید؛ ولی زود به خودم مسلط شدم. زیباخانم هم شروع کرد به تعریف لذتهای تفریح و گردش با یک دوست پسر، آن قدر گفت تا بالاخره راضی شدم!
    ساعتی بعد، من و فرشاد در پشت میز رستورانی، گل می گفتیم و گل می شنیدیم. حالا دیگر من به تمام معنا دوست دختر یک پسر شده بودم-که به جز نام و نام خانوادگی، هیچ چیز از او نمی دانستم. غذایمان تمام شد. اما یک دفعه هوا بارانی شد و باران شروع به باریدن کرد. گویی تمام حوادث دست به دست هم داده بودند که من تا مرز سقوط پیش روم. فرشاد از فرصت استفاده کرده گفت: بهتر است در این هوای بارانی، به منزلشان که در همان نزدیکی بود، برویم؛ تا باران بند بیاید. ابتدا زیربار نرفتم؛ ولی طبق معمول، شیطان وسوسه ام کرد و با این توجیه که رفتن به خانه آنها از ماندن در زیر باران بهتر است، پذیرفتم.
    وقتی به خانه شان رسیدیم، متوجه شدم هیچ کس در منزل نیست. خیلی ترسیدم، به فرشاد گفتم: باید زودتر به خانه بروم، چون به مادرم گفتم زود بر می گردم. او وحشت زدگی مرا از چهره ام دریافته بود، مرا آرام نمود و قول داد به محض بند آمدن باران، خودش مرا تا نزدیکی منزلمان می رساند. بعد هم شروع به پذیرایی کرد.
    پس از چند دقیقه، به یکی از اتاقها رفت. من در این فاصله کوتاه، ناگهان به خود آمدم و خود را نهیب زدم؛ که تو در یک خانه خلوت، با یک جوان غریبه چه می کنی؟ در همین فکر بودم که یک دفعه دیدم مشتی مجله جلوی من روی زمین ریخته شد. از روی جلدشان حدس زد که محتوی چیست، عکس های مستهجن روی جلد، از عکسهای مبتذل تر درون آن خبر می داد. با حالتی نگران، سرم را بالا آوردم و به صورت فرشاد نگاه کردم. لبخندی- که شیطان در پس آن نهان شده بود- برگونه های فرشاد نقش بست. با همان حالت شیطنت آمیز گفت: تا تو نگاهی به اینها بیندازی، من هم قهوه درست می کنم.
    ترس و اضطراب همه وجودم را لبریز کرد، دیگر یک لحظه هم نمی توانستم آن محیط سنگین را تحمل کنم. با روی گشاده به پیشنهاد او پاسخ مثبت دادم؛ تا با خیال راحت به کارش بپردازد. به محض این که او به آشپزخانه رفت تا قهوه درست کند، فوری از خانه بیروم رفتم و خودم را به خیابان رساندم؛ و خوشحال بودم که از یک دام شیطانی گریخته ام.
    آن شب حالم بد شد. مادرم چون از قبل نگران من بود، سعی کرد بفهمد چه اتفاقی افتاده است. ولی چون تب داشتم، متقاعد شد که بیماری من منشا جسمی دارد و اتفاق خاصی روی نداده است. تا نیمه های شب، بیدار بودم و خوابم نمی برد و دایم در فکر آن اتفاق بودم. صبح، دیروقت از خواب بیدار شدم. دیگر دلم نمی خواست به آن شرکت لعنتی برگردم. بنابراین بیماریم را بهانه کردم و چند روز در خانه ماندم.
    پس از گذشت چند روز، برای تسویه حساب به شرکت رفتم؛ دلم می خواست چشمم به چشم آن زیبانام زشت باطن و آن جوان نامرد نیفتد راستش از دیدن آنها هراس داشتم. خوشبختانه وقتی وارد شرکت شدم، آنها نبودند. هنگام خروج، از نگهبان شرکت، سراغ آنها را گرفتم. گفت: پیش از ظهر، به فاصله چند دقیقه از همدیگر، از شرکت خارج شدند. با توجه به شنیده ها، حدس زدم چه برنامه ای باید باشد. پس به طرف همان رستوران لعنتی، به راه افتادم وقتی به آنجا رسیدم، از پشت باجه تلفنی که جلوی رستوران بود، تمام فضای رستوان را از زیر نگاهم گذراندم. پشت همان میز. فرشاد و زیباخانم روبروی هم نشسته بودند؛ صدای خنده شان به بیرون نمی رسید، ولی نیش هایشان تا بناگوش باز بود.
    در راه بازگشت به خانه با خود می اندیشیدم که چه شد در این ورطه هولناک انحراف افتادم؟ آیا بی توجهی به نصیتحتها و تذکرات بزرگترها و بخصوص والدین منشا این سقوط بود؟ آیا اطمینان و اعتماد بیش از حد به خودم بود؟ آیا عدم شناخت کافی از محیط های کاری بود؟ آیا ظاهربینی و اعتماد به ظاهر آراسته و موقر زشت سیرتان آلوده اجتماع بود؟
    همه این عوامل دست به دست هم دادند و مرا تا مروز سقوط بردند، ولی خداوند مرا حفظ کرد. پاسخ به این سئوال که به پاس کدام فضیلت، خداوند رحیم مرا از آستانه ورود به یک رسوایی بزرگ نجات داد، اندکی سخت بود با کمی تأمل دریافتم که چشمان همیشه نگران مادر و دعاهای یر او، باران رحمت خداوندی را بر من نازل کرد تا پیوسته شکرگزار نعمت بزرگی چون مادر و کانون پرمحبتی مانند محیط امن خانه و خانواده باشم.
    آری، دوستان من! شما که می خواهید عفیف و پاک زندگی کنید، هوشیار باشید. اهریمنان و شیطان صفتان آلوده، در این دنیای وانفسا، همه جا در کمین عفت و پاکدامنی شما نشسته اند، تا با اندک غفلتی هستی تان را تباه کنند، و برای همیشه لکه ننگی بر دامان شما بگذارند.
    مــــَرد ...
    چــیزی داره بــه نـــام ِ غـــرور !
    بــرای هـــمین هــمه فــکر مــیکـنن دلــش از ســنگــه...
    وگـــرنـه ..
    هـــزار بــار بــیشتر از زن بـه احـساسـات و نوازش نــیاز داره...
    بــاور نــداری ؟؟؟
    آهـــنگــی غــمگـین تـر از صــدای گـریـه ی مــرد ســراغ داری ؟؟!
    http://www.forum.98ia.com/group4883.html


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,02,09
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه فعال
    میانگین پست در روز
    0.25
    نوشته ها
    485
    تشکر
    3,696
    سپاس شده 725 در 333 پست

    پیش فرض

    تواین مملکت لعنتی باید به روی دلت قفل بزرگی بزنی اینجا هیچ کس قابل اعتماد نیست
    خواستن ،همیشه توانستن نیست گاهی فقط،
    داغ بزرگی است
    كه تا ابد بر دلت می ماند


  3. 7 کاربر از پست YALDA STAR تشکر کرده اند .


  4. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1389,04,18
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه فعال
    میانگین پست در روز
    0.31
    محل سکونت
    تاريكي
    نوشته ها
    459
    تشکر
    14,240
    سپاس شده 1,024 در 525 پست

    پیش فرض

    عجب زمونه اي شده ........
    عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش
    به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش
    ---------------------------

  5. 4 کاربر از پست mitra.ym تشکر کرده اند .


  6. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1390,06,17
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    میانگین پست در روز
    1.00
    محل سکونت
    زیر اسمون همین شهر
    نوشته ها
    1,051
    تشکر
    15,162
    سپاس شده 2,216 در 779 پست

    پیش فرض

    عجب دوره وزمونه ای شده.......................................

  7. کاربر زیر از پست آیشا تشکر کرده است .


  8. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1391,01,17
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    214
    تشکر
    3,174
    سپاس شده 6,958 در 225 پست

    پیش فرض

    واقعا دوستی سالم بین پسر و دختر توی این مملکت امکان پذیره؟؟؟؟؟
    چه سخته
    ادم بده غصه بودن

  9. 4 کاربر از پست ayda m تشکر کرده اند .


  10. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1389,02,15
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه فعال
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    همینجا
    نوشته ها
    332
    تشکر
    6,945
    سپاس شده 807 در 356 پست

    پیش فرض

    چقدر خدا دوسش داشته

  11. 2 کاربر از پست sim sin تشکر کرده اند .


  12. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1391,02,29
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    The World's End
    نوشته ها
    201
    تشکر
    324
    سپاس شده 693 در 172 پست

    پیش فرض

    واقعا که.همین کارا باعث میشه تا تو خیابون به یه دختر(به صورت کاملا اتفاقی)برخورد میکنی جرات نداری برگردی بهش کمک کنی خودشو جمع کنه!

  13. 2 کاربر از پست J@v@d,I think تشکر کرده اند .


  14. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1391,03,04
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    میانگین پست در روز
    1.87
    محل سکونت
    فضا
    نوشته ها
    1,480
    تشکر
    11,997
    سپاس شده 2,021 در 1,062 پست

    پیش فرض

    عجبا ... خب بخیر گذشته !
    شیطان به رسول خدا گفت:
    من طاقت دیدن 6خصلت ادم ها را ندارم
    1-وقتی به هم میرسند سلام می کنند
    2-باهم مصافحه(روبوسی)می کنند
    3-برای هر کاری انشا الله می گویند
    4-از گناه استغفار می کند
    5-برای هر کاری بسم الله می گویند
    6-تا نام حضرت محمد(ص) را می شنوند صلوات می فرستند.

  15. 3 کاربر از پست zizi1996 تشکر کرده اند .


  16. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1391,01,06
    عنوان کاربر
    Banned
    میانگین پست در روز
    2.78
    محل سکونت
    iran
    نوشته ها
    2,360
    تشکر
    3,228
    سپاس شده 20,520 در 2,479 پست

    پیش فرض

    واقعا چرا نباید فکر ماانقدر سالم باشه که دختر پسرا نتونن باهم دوست معمولی باشن؟

  17. 2 کاربر از پست Mahsa.R تشکر کرده اند .


  18. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1390,11,06
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    میانگین پست در روز
    2.92
    محل سکونت
    تو قلب آقامون :))
    نوشته ها
    2,651
    تشکر
    7,706
    سپاس شده 96,558 در 3,775 پست
    حالت من : Ashegh

    پیش فرض

    خدا رحم کرد بهش ....
    کلیک
    کلیک
    کلیک
    کلیک
    کلیک

    تو پروفایل من نوشته حوصله ی اضافی؟؟؟

  19. 2 کاربر از پست *~MoonGirl~* تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. حکایت ها و داستان های عبرت آموز | موبايل
    توسط Esperichoo در انجمن مخصوص موبایل
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 1392,01,25, ساعت : 04:33 بعد از ظهر
  2. داستان جالب و عبرت آموز قورباغه!!!
    توسط نازلی جون... در انجمن داستان های انگلیسی و غیر فارسی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 1391,07,23, ساعت : 07:18 بعد از ظهر
  3. دختر فریب خورده در دام دو شیطان هوسباز
    توسط 2012 در انجمن حوادث داخلی
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 1389,06,04, ساعت : 08:30 قبل از ظهر
  4. داستانهای کوتاه ولی عبرتآموز
    توسط sanam69 در انجمن سرگرمی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 1388,07,13, ساعت : 12:10 بعد از ظهر

نمایش کاربران بازدید کننده از موضوع : 27

You do not have permission to view the list of names.

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •