بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > شعر و ادبیات > داستان های کوتاه و حکایات > داستان های کوتاه کاربران سایت

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۵:۴۸ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
Banned
 
baran.amad آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +69 امتیاز     
پیش فرض لب های صورتی |baran.amad

این داستان و دو سال پیش نوشتم. قبل از رمان نویسی داستان کوتاه می نوشتم. شاید بعدا بقیه شون و هم گذاشتم.


نگاه گریزانش باز هم بی تاب از وسط جمعیت رد شد و صاف خورد به چهره دخترک. با خودش تخمین زد. نباید بیشتر از بیست و دو داشته باشه.دختر محجوب و متینی به نظر می رسید.زیبایی خاصی نداشت. کاملا معمولی...افکارش را مرور کرد امروز دیگر تصمیم داشت فکرش را عملی کند. چقدر مسخره که مردی به سن او از گفتن خواسته ای به این عادی عاجز باشد. باز با خودش گفت:"زیاد هم عادی نیست." عرق کرده بود و شرم زده می نمود. انگار هشت ساله شده بود باز معلم صدایش زده بود تا جواب سوالش را بدهد. یا برگشته بود به دبیرستان و با شاخه گلی ایستاده بود کنار کوچه برای چندمین بار ولی باز هم گل به دست صاحبش نرسیده بود و راهی زباله دان شده بود. دستی به پیشانی عرق کرده اش کشید و کلافه شد. زیر لب به خودش بد و بی راه می گفت ولی بی فایده بود هنوز بین رفتن و ماندن مردد مانده بود. سعی کرد چیزی بگوید تا خودش را آماده کرده باشد. کلمات را زیر لب با خودش تکرار کرد." سلام خانم ببخشید باور کنین من قصد مزاحمت ندارم...اه نه اینجوری اصلا خوب نیست..." خاموش ماند. نمی دانست چه مدت است که انجا به بهانه دیدن ساعتهای مچی ایستاده و دخترک فروشنده مغازه لوازم آرایشی را زیر نظر دارد. نگاهش از چشمان دخترک سر خورد روی لبهای خوشرنگش. یک صورتی خیلی ملایم و ملیح. چه رنگی داشت لبهایش." یعنی چه رژی میزنه؟"
دیگر نمی توانست آنجا بایستند. زیاد ماندنش می توانست توجه کسی را جلب کند. اگر تا ان لحظه کسی مشکوک نشده بود. راهش را کج کرد و از آنجا دور شد. شاکی بود از خودش که ان روز هم بدون نتیجه مانده بود. نمی دانست این فکر مسخره از کی افتاده بود توی کله اش و ولش نمی کرد. نه، داشت یادش می آمد. هفته پیش بود که همراه زنش آمده بود خرید برای جشن نامزدی که؟ حالا مهم نبود. بعد چه شده بود؟ زنش در آخرین لحظه یادش امده بود که دختر هفت ساله شان سفارش کرده یک لاک برایش بخرندتا به لباسش بیاید. بعد صاف رفته بود توی مغازه و همانجا بود که مرد برای اولین بار نگاهش افتاده بود به لبهای خوش رنگ دخترک. پوزخندی زد و باز دست کشید روی پیشانی عرق کرده اش.
در را که باز کرد پسر پنج ساله اش دوید طرفش و خودش را توی آغوش پدر انداخت. همسرش از اتاق بیرون آمد مثل همیشه زیبا و آراسته. نگاه خیره مرد زل زد به لبهای همسرش. و باز یاد لبهای خوشرنگ دخترک توی ذهنش دوید. زن مستقیم آمد طرفش و گونه اش را بوسید." خسته نباشی" لبخند مرد سرد بود."ممنون." خواست بگوید از رنگ رژ لبت هیچ خوشم نمی اید. ولی زن بی مقدمه به لبهایش اشاره کرد و گفت:" دوست داری؟ تازه خریدم." مرد می خواست بگوید" نه من صورتی دوست دارم. ملایم. مثل لبهای..." ولی نگفت. لبخندش گرم شد و گفت:" همه رنگی به تو میاد عزیزم." و بی هیچ حرف دیگری رفت طرف اتاق خواب. چقدر از خودش بدش می آمد. داشت چهل سالش می شد و هنوز مثل پسر بچه های دبیرستانی خجالت زده میشد. بعد از چهارده سال زندگی هنوز نمی توانست راحت حرف دلش را به زنش بزند. همیشه می ترسید چیزی بگوید و همسرش را برنجاند. از این همه ضعف در دل نالید و با خودش عهد بست فردا برود و راحت حرفش را به دختر بزند.
نگاه دختر که بالا آمد باز مرد را دید. چندمین روز بود که او را در حال تماشا کردن ساعتها دیده بود؟ شاید سومین یا چهارمین روز. دلش داشت به شور می افتاد. نمی دانست منظور مرد از این نگاههای گاه و بی گاه چیست. کاملا حسشان می کرد گرچه هر بار که نگاه کرده بود مرد نگاهش را دزیده بود. نگران شغلش بود. اگر مزاحمتی برایش ایجاد می کرد چه؟ دلش آشوب شد. زیر چشمی مرد را پائید. خودش را دلداری داد: "نه بهش نمی خوره آدم بی سرو پایی باشه. معلومه سنشم زیاده مرد پخته ای به نطر میاد".سعی کرد خودش را به کاری مشغول کند تا از فکر مرد بیرون بیاید. چند مشتری داخل مغازه شدند و او هم با خوشحالی به استقبالشان رفت. اجناس اضافی را سرجایشان می گذاشت که ورود شخصی را احساس کرد آرام سرش را بالا آورد. حدسش درست بود. خودش بود. تمام نیرویش را به کار گرفت تا خونسرد باشد." بفرمائید؟" مرد مردد بود و دختر این را می فهمید. با دو گام بلند خودش را مقابل او رساند. نگاهش روی لبهای دختر قفل شد.به سختی آب دهانش را پائین داد و نگاهش را از چهره او کند و روی میز فرود آورد.گفت:" ببخشید خانم جسارت نباشه بنده آدم بی سرو پایی نیستم." قلب دختر داشت می آمد توی دهنش. دستش را مشت کرده بود و انگشتان دستش داشت کف دستش را سوراخ می کرد. مرد ادامه داد:" باور کنین از گفتن این خواسته خیلی شرم دارم. می خواستم اگه بشه...باز نگاه بی قرارش بالا آمد صاف روی لبهای دختر. دختر فکر می کرد الان است که غش کند. نگاه نگرانش به در خیره بود که مبادا کسی بیاید و او را در این حال ببیند. مرد دانه عرقی که سر خورده بود روی پیشانی اش با دستمال گرفت و گفت:" می خواستم اگه بشه.. اگه بشه.. یه رژ لب رنگ همون که خودتون می زنین بدین." ناگهان همه صداها فروکش کرد. درست مثل آرامش قبل از طوفان. دست دختر ناخوداگاه بالا آمد و نشست روی لبهایش. گونه هایش رنگ ارغوانی گرفت و با لکنت گفت: ببخشید...بخشید... آقا اما..من...من اصلا رژ نمی زنم."
نگاه مرد وحشت زده شد. چرخی زد و به سرعت از مغازه خارج شد. دخترک دیگر هرگز مرد را در حال نگاه کردن ساعتها ندید.

ویرایش توسط baran.amad : ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
baran.amad آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
# NEGAR #, # بلوط #, * ParanD *, * ترنم بهار *, *Hamraz*, *R I R A*, *RaHa2*, *SaNaY*, *آلتینای*, *دیانا*, ...Oranus, ...rainy, .:: Mαн†αß ::., .:MahshiiiD:., .arsana., .maryam., .nox., .parniya., .RAHA., 41267m, Abandokht, afsoon321, Aiden, amenia, Anolin, aqua, architect_shima, asal*shimist, asal-1412, asal_cheshmak, atefe.t@heri, atefeh_f, ayda m, Az@de, azaliya, bahar1313, baran_68, believe me, best g!rl...SH, bihamtaa, brain storm, CountesSgoddesS, D o n Y a, Delasa, Dina*, dokhtare esfand, dokhtar_naz2020, doxi bala 14, elahe 66, elahe70, eleana, esfandiyar.j100, feedback, FooLaD, forlorn, G!rl, Genesis, ghasedak-zakhmi, godness, golgoli jaan, hedie9390, helik, HEX!07, hiva, hoda_f1, hohoo, hotsummer001, HαпiYe, iryane, kathryn, Katra, khatereh14, KHJ.N, kimia_95, M mehrane, m-pezhvak, m.b71, m2sm, mah2011, mahdiehhjz, mahgol92, Mahn!a, mahya_pink, Majid.M.K, mamigigili, mamorin, maneou, MARDE_TANHA, maryam.khakbaz, masoumeh, mfr60, Mina, mina68, mirage, mitra mm, mobina, mokmor, n.sh., naghme 73, naghos70, nazanin_nm, nazi_bec, niho, NILL, Noana, paeezi, parisa jooon, pr.delafrouz, proxima, R*A*Z, R.A.H.A, raha6956, real girl, red90, saaad, saghar*, saghi.m, saghigol, saharnaz1390, samir, sam_sim, sara8478, setare97, setayesh_p995, sevda-ss, shadi.A, sky-star, sollmaz, solma, somaye_li, sorme*, strich, SunDaughter☼, sunny20, taraneh24, Teen Wolf, tisto, Vampi.boy :|, yekta71, Z.BITA, z.rahmatian, { }, ~ MisS Fati ~, ~ARAM~, ~farzaneh jan~, ~MaAxX~, ~parastesh~, «zahra», °Hal¡¥aS°, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, آواشیوا, ارزو., الهه1374, باران بانو, باران شکوفه, برادپیت, بهار سرد, بی بی گل, بیتا.ف, تنهای با او, ثـمیـن, جوی آب, خانم فسقلی, خانومی, خورشیدک, رزصورتی, ساحلی, سودی جون, سیمیندخت, شهره وروجك, ف.الف, م.ن, مهرناز69, مهرگل, نفس رادمنش, نهـــا, نگاه روشن, نیلوفر دختر دریا, نیکــی, هلن سادات, وارش67, پاپلی, پرینس, یه آدم, ܓܨcrystalܓܨ

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۵:۵۵ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
HαпiYe آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

واي خداي من، من تا آخرش هرفكري كردم جز اين..........
خيلي خوب بود، ممنون واقعا..........

سخت گرفتن زندگي به معناي واقعي.......
HαпiYe آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۶:۰۸ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
Banned
 
mirage آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

مارو میذاری سرکار ؟؟؟؟
یادش بخیر .... یاد مهتاب افتادم .... یاد ماکان
mirage آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۶:۱۴ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساحلی آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

از وسط داشتان حدس زدم قضیه چیه!
خیلی جالب نوشته بودی آجی
مرسی
نگارشش خیلی قشنگ بود
فدااااااااااات



پروردگارا... آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم.



عزیزانم هر کمکی ازم خواستید به وبلاگم مراجعه کنید، آدرس ایمیل هم اون جا هست. یا حق ...

برای ورود به وبلاگ روی نوار زیر کلیک کنید
ساحلی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۶:۲۴ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
# NEGAR # آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

عالي بود گلم
# NEGAR # آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۶:۳۳ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
Banned
 
نیکــی آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

چی وحشتناک!
نیکــی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۶:۳۵ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
ناظر کتابهای انجمن
 
asizebel آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

راستش نمی دونم چی بگم آخرش رو نمی شد حدس زد خیلی متفاوت با نوشته های خودت بود اگه جایی می خوندم و اسمت رو نمی دیدم فکر نمی کردم مال خودت باشه خیلی رک و پوست کنده احساس یه مرد رو توصیف کردی خیلی شفاف و خیلی روشن



چه گناهی را به جای آوردیم ای مادر
تا دو بار بمیریم
یک بار در زندگی بمیریم
و دیگر بار در مرگ

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


می خواهم به ياد آرم
خواب های طلايی كودكی ام را
می خواهم به ياد آرم
كه زنده ام هنوز
رنگ های ناب زندگی را می شناسم
روحم بال هايی دارد كه نشكسته اند
رهايی می خواهم، رهایی
بايد كه زندگی هنوز زنده باشد جایی
بايد كه زندگی هنوز رنگين، زيبا، آزاد و رها، به همین سادگی، ساده باشد جایی ...


asizebel آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۶:۴۳ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
...Oranus آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خیلی زیبا بود.چقدر از متانت و سادگیه اون دختر و اقا خوشم اومد.ممنون



هنوز فرصت هست
هنوز می شود از چشم های بارانی دری گشو د به معنای اولین خورشید
و پشت حوصله عشق زندگانی کرد...




رمان هایی که پیشنهاد میکنم بخونید:

عصیان | Banner کاربر انجمن
خالکوبی | shadow_das کاربر انجمن
پانتی بنتی | ژیلا کاربر انجمن
...Oranus آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۶:۵۵ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
maryam.khakbaz آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

شیطون شدیا بهاره جون



جهنم برای ما از روزی شروع می شود که خداوند به ما بینشی می دهد که از آن چه می توانستیم به آن تبدیل شویم، از آن چه می توانستیم به آن برسیم، از آن چه تلف کرده ایم و از آن چه می توانستیم انجام بدهیم و ندادیم آگاه شویم...
جهنم یعنی زندگی در مراتبی بسیار پایین تر از شأن و استعداد انسانی که خدا به ما عطا کرده است.
maryam.khakbaz آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۷:۵۰ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
amenia آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

وای عالی بود . چقدر باوقار ، پاک و زیبا
لذت بردیم . ممنون



خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم ، اما نشانم نده

مهربانا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد ...
amenia آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
|baranamad, صورتی, لب, های

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال



 

اکنون ساعت ۱۱:۱۵ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا