ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان ع مثل عشق | ناشناس - صفحه 9
تور


نودهشتیا
صفحه 9 از 10 نخستنخست ... 5678910 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 98
  1. Top | #81

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    112
    میانگین پست در روز
    0.13
    تشکر از کاربر
    62
    تشکر شده 1,562 در 109 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 80
    نه باورم نمیشه .. باورم نمیشه چقدر خوشحالم . در همین لحظه سر و کله ناصر خان پیدا شد .-پدر دستت درد نکنه این کلی قیمتشه آخه واسه چی ؟/؟ من ارزش این همه محبت شما رو ندارم . این خیلی گرونه . ناصر خان رفت و کنار جیگر گوشه اش دختر نازش ندا قرار گرفت اونو از کنار بغلش زد و به پهلوهاش فشرد و گفت هرچی گرون باشه از این گرون تر نیست . یادت باشه تو دنیا رو به من دادی و اونم بیشتر از یه بار -بابا ! نادر و مامان هم دنیای توان .. دوستت دارم بابا . یه نازی واسه پدرش کرد و در آغوشش کشید .-ببینم تو ی دنیا چند تا دیگه از این ماشینا هست ؟/؟ توی دنیا چه چیزای دیگه ای هست .؟/؟ هنوز خیلی ازت عقبم . فقط دخترمو این امانتیه که می سپرمش دست تو . دنیای من همیشه دنیای من باقی می مونه . من همیشه این دختر پاک و بی ریا و مظلوممو دوست دارم وحالا هم که میخواد شوهر کنه بازم مثل گذشته ها دوستش دارم . فقط از این دنیا خوب نگه داریش کن . قول بده آزارش ندی . قول بدین که واسه هم زوج خوبی باشین . تو شادیها تو غمها .. ناصر خان اومد طرف من . یه لحظه دستای همو گرفتیم . به چشای پدر زنم نگاه کردم . یه نگاه به اون و یه نگاه به ماشینی که به من هدیه داده بود . بی اختیار یاد بابام افتادم . با اون ماشین معمولیش پیکان که آخرشم جونشو واسه اون وواسه روزی زن و بچه اش داد . نمی تونستم جلو گریه مو بگیرم . هر چی به خودم فشار آوردم که بغض نکنم نتونستم . بابا نیمام اگه زنده بود خیلی خوشحال می شد . همون ماشین ارزونشو ترجیح می دادم به صد تا از این ماشینا . پدرمو رو سرم میذاشتم . جلو پاش به زمین میفتادم .. بابا تو زندگی و جوونیتو واسه ما گذاشتی و رفتی من نمک نشناس نیستم که با دیدن اینا همه چی از یادم بره کاش تو الان اینجا بودی . می دونم داری همه چی رو می بینی . می دونم که به خاطر من خوشحالی ولی من ناراحتم که تو چرا اینجا نیستی . من به ندای خوشگلم حسودیم نمیشه که چرا بابا داره . ندا پدر داره . من ندا رو دارم . پس منم پدر دارم . بابا ناراحت نشو ناصر خان هرچی به من بده بازم مث تو نمیشه . مث پدر من نمیشه اگه همین الان بیای اینجا سرم داد بکشی دعوام کنی بازم تو رو بیشتر دوست دارم .-پسرم چت شده -بابا چیزیش نیست ذوق زده شده .. از اون بالا یکی از پنجره ها باز شد و فاطمه خانوم فریاد کشید چه خبرتونه اون پایین کنفرانس راه انداختین ؟/؟ این سر و صدا ها چیه . می خندین گریه می کنین . چند لحظه بعد اون و نادر هم به جمع ما پیوستند . موقعی به ما رسیدند که ما سه تایی همو بغل زده بودیم .-یالله مرد یه خورده جا باز کن . ببین چقدر این دختره رو لوسش می کنی ؟/؟ من و این پسرم آدمیم دیگه . ندا دخترته و من و نادر کشک ؟/؟ بریم بوق بزنیم ؟/؟ ناصر خان سر فاطمه خانومو بوسید و گفت من همه شما رو دوست دارم . نمی تونم تحمل کنم که یکی از شماها پیشم نباشین . اون دو تا هم اومدن در حلقه ما . پنج تایی به هم چسبیده بودیم . یکی اگه از اول این ماجراها رو می دید فکر می کرد که ما یه نمایشی فیلمی داریم بازی می کنیم .. تازه ناصر خان یادش اومد که اینجا کوچه هست و اگه غریبه ها اونا رو این جوری ببینن ممکنه حسادت کنن . ماشینو آوردم داخل وقبل از ورود به آسانسور دست ندارو کشیده و لفتش دادم تا اونا رو قال گذاشته بتونم با عروس خودم خلوت کنم -ببینم این چه کاری بود که کردی نوید -این بده یا این که من در مقابل این همه خوشی امروز نتونم عشقمو ببوسم . حالا که واست مهم نیست نمی بوسمت .-هرجور راحت تری نازک نارنجی من .. اینو که گفت اونو به دیوار اتاقک پر خاطره ام چسبوندم و گفتم حالا می تونی از دستم در برو قهرمان دو صد متر .-این جوری که منو به دیوار چسبوندی که نمی تونم استارت بزنم . صورتمو لحظه به لحظه به صورتش نزدیک تر کرده و گفتم استارت یه کار دیگه رو که می تونی بزنی -عزیزم استارت اونو که خیلی وقته زدم . لبهای شیرینشو به لبان داغم چسبوندم و مست صورت و تن داغش شدم . مثل همیشه یه خماری لذت بخشی بهم دست داد . ندای نازمو بار دیگه تو بغلم داشتم . چند بار خواستم که لبامو از رو لبش وردارم . اما هر بار که حس می کرد این جدایی می خواد صورت بگیره لبهاشو دوباره به لبام می چسبوند ویه بوسه دیگه رو از نو شروع می کرد -ندا خوبه دیگه بازم دارم یه جوری میشم -خب بشو من که خیلی وقته یه جوری شدم . من که حالا صیغه اتم محرمتم . اونایی که عاشق همند و محرم همم نیستند با هم ..... توکی میخوای اینو یاد بگیری -باشه ازدواج کنیم بعدا .. بعد از گفتن این جمله فهمیدم یه حرف دو پهلویی زدم . خدا کنه تعبیر بدش تو مخ ندا نرفته باشه . یه نگاهی به من انداخت و گفت یعنی تو بعد از ازدواج می خوای رو بقیه پیاده کنی و یاد بگیری -نه منظورم این نبود . منظورم با تو بود .-آره جون خودت صبر کن حالا بهت نشون میدم . اومد گوشامو بکشه نذاشتم . از راه پله فرار را بر فرار تر جیح دادم -قهرمان دو دختر بچه ها حالا بیا منو بگیر .. به غرورش بر خورد پله ها رو چند تا یکی بالا می رفتم خیلی ازش فاصله
    گرفته بودم . به طبقه سوم یا چهارم رسیده بودم و او هنوز وسطای راه قرار داشت . اون گوشه کنارا خودمو یه جایی قایم کردم و ندا نفس نفس زنان داشت میومد بالا . دیدم این جوری ممکنه منو ببینه . رفتم داخل آسانسور قایم شدم . یا میومد داخل یا از کنارم رد میشد . در هر دوحالت می پریدم روش . وقتی از راه پله به راهش ادامه داد اومدم بیرون و از پشت گرفتمش -ولم کن نوید ولم کن .. ندای خسته رو تو بغلم گرفتم و تو راه پله ای که می دونستیم هیچ دیوونه ای جز ما از این طرف رد نمیشه چند دقیقه ای رو با هم خوش بودیم . بعد از دقایقی یه نگاهی عاشقونه همراه با خشم بهم انداخت و گفت از طبقه پنجم همین ساختمون که نه از بالا پشت بومش پرتت می کنم اگه بخوای یه زن دیگه ای رو هم غیر من دوست داشته باشی .. ادامه دارد

  2. 15 کاربر از پست A R A تشکر کرده اند .


  3. Top | #82

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    112
    میانگین پست در روز
    0.13
    تشکر از کاربر
    62
    تشکر شده 1,562 در 109 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 81
    سرانجام اون روزی که منتظرش بودیم رسید . اون روز رویایی وخاطره انگیز . روزی که واسه هر زن و مردی در دنیا یه خاطره ای شیرین میشه . شیرین و به یاد ماندنی . البته برا اونایی که با عشق با هم ازدواج می کنند . روزی که مثل هیچ روز دیگه نیست . ولی نمی دونم چرا احساس می کردم من و ندا از این روزا زیاد داشتیم . به نظرم میومد که چند دفعه باهاش ازدواج کرده باشم . روزی که واسه اولین بار بهم گفتیم همدیگه رو دوست داریم روزی که بعد از اون همه کش و قوسها و ناملایمات زندگی به هم رسیدیم .. همه اون روزا شاید از این روز واسم عزیز تر بودند . آخه اون روز پیوند حقیقی من و ندا بود وامروز این روز پر شکوه روزی بود که همگان بعینه می دیدند من و ندا غرق در پیوند پر شور عشقمان خود را برای یک زندگی مشترک آماده می سازیم . من و ندا لباسای رزممونو به تن کرده بودیم . آماده آماده شده بودم . واییییی همه کاری یاد گرفته بودم جز بستن گره کراواتو . خدایا چیکار کنم . این دیگه چیه باید به خودم آویزون کنم . کاش از اون کراواتهایی که با یه نخ به گردن آویزون می کنند می گرفتم . ندا می گفت بده -پدر جون ! ناصر خان زحمتشو می کشی ؟/؟ خیس عرق شده بودم . خدا خفه ات نکنه ندا . تازه نقشه داشت و می گفت می تونی هر چند ساعت در میون کراواتتو عوض کنی . قبل از این که سوار بنزمون بشم و اونو به آرایشگاه برسونم دیدم که پشت ماشین اشغال شده . چهار نفری اون پشت نشسته بودند نازی و مامانش و فاطمه خانوم و خدیجه خانوم -ندا جون خیلی طول می کشه که مراسم امروز تموم شه ؟/؟ -نوید داری بی احساس بازی در میاری ها کیف نمی کنی ؟/؟ -نمی دونم چه جوری بگم که من در این لحظه فکر می کنم که خوشبخت ترین مرد دنیام ولی هیچوقت عادت نداشتم که شماره یک باشم . از شلوغیها فرار می کردم دوست داشتم اونی نشون بدم که هستم -حالا تو که خوشت میاد تو که دوست داری منو ببین همه به خاطر من و تو خوشحالن -ولی نه به اندازه من و تو -می دونم عزیزم . راست هم می گفت این ندا . با خودم حساب کردم خوش تیپ که هستم . ریخت و قیافه دامادا رو که پیدا کردم یه ماشین یک یک رو هم که صاحبشم ویک زن یک تر از اونو ... پس واسه چی اعتماد به نفس نداشته باشم . بهتره جز برای ندا واسه همه فیلم بازی کنم . مردباش نوید از فردا یا چند روز دیگه باید تا مدتها بشینی وعکس و فیلم عروسیتو ببینی و به به چه چه بزنی -ندا جون ما که بر گشتیم قراره همین جا طبقه بالا عقد کنیم و خودمونیها ناهار بخوریم و یه جشنی بگیریم و از بعد از ظهر قراره بریم تالار و رستوران نزدیک دریا ؟/؟ -خب منظور ؟/؟ -بعدش که تا نصفه شب یا دم صبح هم بزن بکوب و رقاص بازی و این حرفاست -خب بازم منظور ؟/؟ -تو که دانشگاه داری و درس داری -منظور ؟/؟ -هیچی عزیزم خواستم ببینم این عقد خالیه و ما بعد از این که مدرکتو گرفتی میریم خونه خودمون ؟/؟ ... راستش این سوالو واسه این کرده بودم که دلمم در هوای چیزای دیگه هم بود . دیدم ندا لباشو داره می جوه -حیف که باید امروزه رو سالم پیش ببری . ببینم من مطمئن باشم که تو از یه نظرایی سالمی و احساس داری ؟/؟ تو خسته نشدی ؟/؟ آخه من و تو خودمون این همه اسباب و اثاثیه رو ریختیم طبقه چهارم . مگه مرض داشتیم واسه چند سال دیگه از الان آماده اش کنیم ؟/؟ از فردا زندگی زیر یه سقف من و تو شروع میشه ویه زن ذلیل دیگه به زن ذلیلهای دنیا اضافه میشه . بریم نوید جان خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه . اون چهار تای پشتی دیگه حوصله شون سر رفته . دیگه چی بگم از شور و ولوله اون روز . از زیبایی ندا . از لباس عروسش که از چند تایی رو که کاندید کرده بودند یکی رو من واسش انتخاب کرده بودم . راستش همه شون خوشگل بودند . بعضی هاشون پر ملات بودند . بعضی ها هم انگار فقط یه تور ساده بودند و بعضی ها هم حد وسط .. من که از این چیزا سر در نمی آوردم ولی وقتی ازم پرسید کدوم بهتره یکی رو انتخاب کردم که یه حالت میونه داشته باشه . خودمم یه کت و شلواری انتخاب کردم به رنگ مشکی براق و خیلی شیک فرصت نبود پارچه بگیریم بدیم خیاط و حوصله این کا را رو هم نداشتم . وقتی من و ندا رفتیم خرید کت و شلواری و مامان خانومی و مادرزن خانومی هم همراهمون بودن قرار بود پول کت و شلواری رو خونواده عروس حساب کنن . اتیکت یا همون بر چسب قیمت رو که دیدم سرم سوت کشید .-ندا این خیلی گرونه پنجاه هزار تومن .. والله یادم میاد تا چند وقت پیش با ده هزار تومن هم بهترین کت و شلوار ها رو می خریدم -نوید تو رو خدا شوخی نکن . تو الان شریک مرغداری هستی یه ماشین چند صد میلیونی داری -ویه زن بی نهایت میلیاردی -این حرفو زدی دیگه دلم نمیاد حالتو بگیرم . فقط بهت بگم اینو که خوندی پونصد هزار تومنه نه پنجاه هزار تومن ... بگذریم حالا به دکور بندیها دیگه کار ندارم . واویلا بود . اصلا تو پشت بوم خونه می شد جدا گونه یه مجلس گرفت وقتی خوشگلمو از آرایشگاه آوردم وهمه هورا می کشیدند و کف می زدند بیش از این که مامان ناراحت باشه بابا جونش واسش گریه می کرد . فاطمه خانوم با آرنج زد به پهلوی ناصر خان و گفت مرد خود نگه دار باش دخترت که نمیره کشتار گاه . یه طبقه پایین تره . شگون نداره . خوشحال باش -منم از خوشحالی دارم گریه می کنم . پارسال این موقع اون نمی دید ولی حالا هم می بینه و هم داره عروس میشه -مرد خدا بگم چیکارت کنه اشکای منو هم در آوردی . آدم یاد عروسی خودش میفته . انگار همین دیروز بود . زندگی راستی چه زود می گذره -حالا ناراحتی که چرا یهویی رسیدیم به این روزا ؟/؟ دلت واسه اون روزا تنگ شده فاطی جونم ؟/؟ -دلم که تنگ شده ولی دارم کیف می کنم که دخترم عروس شده . با خوشی اون لذت می برم . آدم باید اون جوری زندگی کنه که خودشم لذت ببره وبه دیگران آسیبی نرسونه . دیروز من عروس بودم و امروز دخترم . اون وجودمه . هستی و زندگی منه . با خوشی اون خوشم از این که می بینم سر انجام گرفته . سر سفره عقد نشستیم . هرچی دوست داشتم یه شیخ بی عبا و عمامه بیاد نشد که نشد ولی ناصر خان بهم گفت بابا بیخیال . این ردا و لباس بلندش جواز کارشه از اون اهل حالهاست . سیاست هم حالیش نیست . مجبور شدم کوتاه بیام . چشم دیدن جماعت آخوندای سازشکارو نداشتم . ناصرخان راست می گفت آخوند با صفایی بود . کاری به حلال و حرام نداشت . دختر و پسر و زن و مرد توی هم می لولیدند و اونم داشت خطبه اشو می خوند .. تا چند لحظه دیگه اون همسر رسمی من می شد . زن من .. جوووووون دیگه کار تموم شد تا چند ساعت دیگه من و اون باید می رفتیم یه طبقه پایین تر و زندگی مشترکمونو شروع می کردیم .. جووووون فقط خواب گیجم کرده بود . شیخ چند بار خطیه رو خوند بنده وکیلم ؟/؟ وکیلم ؟/؟ .. من مدتها بود که بله رو از ندا گرفته بودم . در واقع این مهمونا بودند که می خواستن بله رو بشنون .. یه سکه به عروس دادم و مامان منم یه چیزی بهش داد و منم در حالت مستی وخماری وخوشی از این حال و احوال بودم که یهو شنیدم با اجازه بزرگترا بله . یه نگاهی به دور و برم انداختم و دیدم فک و فامیلا همه آشنان ولی از چند تا پسر و از این ملاهه خجالت می کشیدم . پیشونی عروسو بوسیده به هم انگشتر زدیم . ملاهه که رفت دیدم دور و بر ما رو زنا و دخترا پرکردن و به اشاره من دوستام مردا و پسرارو جز چند تا اصلی هاشو ردش کردند . رفتم جلو ولبای همسرمو بوسیدم و در همین لحظه صدای سی دی اوج گرفت و اتاق عقد و فضا رو ترکوند .. همه شروع کردند به رقصیدن . در این جا یه ترانه قدیمی از منوچهر که تازگیها مرحوم شده رو گذاشتن .. گل به سر عروس یالله دامادو ببوس یالله .. داماد تو رو بوسیده .. غنچه لبتو چیده .. واسه کفتر قلبت امشب دونه پاشیده .. دخترا که از بوسه من به ندا به هیجان اومده بودند با هم دم گرفته و مدام این قسمت از ترانه رو تکرار می کردند تا این که ندا دستاشو دور گردنم حلقه زد و با یه بوسه داغ یه حرارت خاصی به مجلس بخشید .. اگه بخوام از لحظه به لحظه این روز قشنگ بگم مثنوی هفتاد من کاغذ میشه . یه لحظه دیدم مامان غیبش زد . رفته بود تو اتاق ندا و داشت گریه می کرد -مامان ناراحتی پسرت داره عروسی می کنه ؟/؟ -نه پسرم از خوشحالی زیاده . یاد بابات افتادم . چقدر دلم می خواست اونم اینجا بود چقدر دوست داشت دامادی تو رو ببینه . یه روز خوش ندید این مرد تو زندگیش -مامان حالا وقت فکر کردن به این چیزا نیست . الان بابام هم خوشحاله . اون از این که من و تو خوشحالیم خوشحاله . مامان خوبم فکر نکن من زن گرفتم تو رو فراموش می کنم . تو خودت یه جای مخصوصی توی دلم داری . مامان خوبم . تو هم مثل بابا شاید بیشتر از اون واسم زحمت کشیدی . تو بیشتر از اون تحملم کردی . مامان تو رو خدا اشکامو در نیار . بابام دوباره میاد . بابام دوباره دنیا میاد . پسرم دنیا میاد و من اسمشو میذارم نیما . اون میشه بابا نیمام . درسته پسر و دختر بودن دست خداست ولی می دونم بالاخره یه پسر به من میده تا صداش کنم بابا .. بابا نیما -اصلا اگه بخوای میدمش به تو -وا از اون حرفا می زنی ها . بچه خودش پدر و مادر میخواد . هرچند اگه هم می دادی خودش بد نبود ها .. این حرفا رو که تحویلش دادم دیدم خنده رولباش نشست و نازشوکشیدم وبرش گردوندم . وای چه مکافاتی داشتیم . ناز بزرگتر ها رو که مثل بچه ها شده بودند و تا حدودی هم حق داشتند باید می کشیدیم . از اونجا رفتیم پشت بوم با فیلمبردار و بچه های شارلاتان محله بر و بیای خودمون . چند صد تا پرنده رو که کلی کبوتر سفید هم داخلش بودند کرده بودند تو یه قفس . یکی رفت پشت بلند گو و با خیر مقدم گویی به عروس و دوماد اعلام کرد که به مناسبت این روز خجسته می خوان این پرنده ها رو آزاد کنن . در قفس که باز شد مثل صفیر گلوله ها همه به آسمان آزادی پر کشیدند . دستای ندا تو دستای من بود .-خیلی قشنگه نه ؟/؟ -آره ندا جونم این پرنده ها همه آزاد شدن و من رفتم توی قفس .. وای هنوز این حرفم تموم نشده بود که نیشگونه رو از پشت دستم ور داشت . چند لحظه بعد دو تا از کبوترا برگشتن رفتن یه گوشه ای کنار هم .. از هم جدا نمی شدند .-مثل این که اینا جفت باشن -دیدی نوید اینو داشته باش . اونا آزادی رو در هر جا که با هم خوشن می بینن . تو حالا واسه ما فلسفه بباف -تو که خودت متوجه شدی که من شوخی کردم وگرنه به جای نشگون گوشتمو می کندی .. برنامه رقص و آواز ادامه داشت . یه خورده رفتم پیش مردا توحیاط نشستم و دوباره بر گشتم بالا .. خسته شده بودم از بس دولا و راست شده بودم . اوایل تا نصفه خم می شدم . بعد دیگه از زانو به بالا خم می شدم . من و عروس خانوم کلی رقصیدیم -نوید خیلی وارد تر شدی ببینم کلاسی جایی رفتی ؟/؟ -تواین دو هفته ای همون وقتایی که باهام دعوا داشتی منم دنبال این کارا بودم .. وایییی پسر کم نمی آوردم . دهن همه از تعجب وا مونده بود . پیش خودم حساب می کردم که یه هفت هشت ساعتی هم باید توی تالار جفتک بازی در بیاریم . بهتره نیروی خودمو تقسیم کنم . کم نمی آوردم . روزی یکساعت کنار دریا می دویدم تا عضله ام نگیره -نوید -ندا -چی می خواستی بگی -نه اول تو منو صدا کردی تو بگو .. یک لحظه با هم شروع کردیم حرف زدن . حالیمون نشد چی داریم به هم میگیم . خنده مون گرفت ولی منظور هم فهمیدیم -ببینم از کدوم طرف در بریم -از در پشتی -چه جوری از این شلوغی در ریم و بعدش از حیاط .. به هر بهونه ای بود خودمونو به طبقه همکف رسوندیم ..-سرتو بنداز پایین ندا . این مردا فکر می کنن واسه یه کار واجب مربوط به عروسی داریم میریم بیرون -زود باش الان بابا ما رو می بینه .. چند تا سلام علیک کردیم و از در پشتی سوار پرشیا شدیم . بنز اون طرف بود و خیرشو خوردیم -نوید سردمه -فکر اینجاشو نکرده بودیم . آخرین روز پاییز بود . زیادم سرد نبود ولی لباس ندا کم بود . با هم رفتیم کنار ساحل همیشگی . میعاد گاه خودمون .. ندا صب کن از داخل ماشین صندلی تا شوهامونو در بیارم . آخه لباسامون کثیف میشه -دلم میخواد همین جا توی ماسه ها توی بغل تو لم بدم -منم همین طور ندا . نمی دونی که چقدر دوستت دارم -تو هم نمی دونی که هر وقت اینو واسم تکرار می کنی من فکر می کنم که واسه اولین باره که به من میگی . در یک لحظه هر دومون یه تیکه کاغذو گرفتیم طرف هم هرکدوم واسه اون یکی یه چیزایی نوشته بودیم . اولش ندا بهم گفت که نامه خودمو با صدای بلند بخونم .. این نامه رو. خیلی خودمونی واسش نوشته بودم و با لحن محاوره ای و گفتگویی ..... ندای عزیزم می دونی که چقدر دوستت دارم و میدونی که هر چی قشنگیه تو دنیا من اونو توچهره قشنگ تو می بینم . از امروز این خوبیها و زیباییها رو یه جور دیگه ای توآغوشم می گیرم . ندای من درد های تو درد های منه خوشی های تو خوشی های منه لبخند تو لبخند منه واشکهای تو که امیدوارم هرگز نبینمش اشکهای منه . به چشمای قشنگ تو سوگند که اسیر چشای دیگه ای نشم وبه دنیای آزادی که عشقو با تو در اون دنیا تجربه کردم قسم که هیچوقت راضی نشم که خودمو از زندان عشق تو رها کنم . ندای من سختیهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم تا به امروز رسیدیم باید قدر همو بدونیم و می دونم که می دونیم . باید واسه بچه هامون پدر و مادر خوبی باشیم وواسه هم همسرای خوبی . زندگی براما قشنگه تا وقتی که کنار هم باشیم و با هم قشنگیها رو ببینیم تا وقتی که دنبال خوبیهاش باشیم . تا وقتی که خوبیها رو برای همه بخواهیم . دوستت دارم ندا . واست می میرم اگه بخوای . ومی میرم اگه وقتی برسه که تو نباشی . پس اگه دوسم داری تا وقتی که زنده ام زنده بمون .... ندا هم شروع کرد به چند تا خط اضافه کردن به مطالبش -آهای این جوری قبول نیست اول من خوندم حالا تو داری تقلب بازی در میاری ؟/؟ دوتایی مون خندیدیم وندا هم شروع کرد به خوندن متنش .. بالاخره منم به رویام رسیدم به رویایی که رنگ واقعیتو گرفت . یه واقعیتی که حقیقت شد . یه حقیقتی که واسم شیرین شد . شیرین بود و رفت تو وجودم . جونم شد هستیم شد مستیم شد . بالاخره همه دیدن که من به تو رسیدم . دنیا فهمید که من مال توام . تسلیم توام .عاشق توام . نوید من اشتباه نکن . این منم که زندونی توام . اسیر توام . اسیر عشق تو اسیر آغوش گرم تو . تسلیم داغ تن داغ و تب دار تو . تشنه عشق و محبت تو . تو چشای منی نفس منی هستی و هوس منی . تو همه چیز منی آقای منی آوای منی دنیای منی . تو ندای ندای منی . بیا تا در این روز خوش پیوند از جدایی حرفی نزنیم . بیا تا شیرینی این لحظه ها رو همیشه تو دلمون تو خاطره هامون حفظش کنیم . وقتی که کنار هم باشیم وقتی که با هم باشیم هیچوقت حسرت گذشته ها رو نمی خوریم . زمان می گذره و ما هنوز با همیم در خوشیها نا خوشیها من و تو همیشه با هم خوشیم . در غم و شادیها من و تو همیشه با هم شادیم . در اشکها و لبخند ها من و تو با هم همیشه خندونیم و این عشقه که از تلخیها شیرینیها می سازه . دوستت دارم دوستت دارم نوید عاشقتم .. تو هم همیشه دوستم داشته باش همیشه عاشقم باش . اشک تو چشای دو نفرمون حلقه زده بود -ندا پاشو این آرایشت یه موقع قاطی می کنه برگشتیم خونه همه خبرمونو می گرفتند پدر زن و مادرزن یه خورده عصبانی شده بودند کرم ما رو می دونستند .-یه امروزو نتونستین صبر کنین ؟/؟ زشته آخه -مامان اینا همش یه خاطره میشه . نمی دونی چه حالی کردم کنار دریا . چقدر انرژی گرفتم . حالا با روحیه ای بهتر می تونم به مهمونا و مهمونی برسم . اوایل غروب بود که رفتیم به مشهور ترین تالار ورستوران اون موقع شهر . حد فاصل اون با دریا یه جاده بود که بعدش می رسیدی به تپه های شنی و ساحل -نوید حله ؟/؟ -یه ساعتی که شد حله .-وایییی کله بزرگا دود می کنه . مهمونا خیلی راحت بودند . از لباس زنا و دخترا که چه عرض کنم خیلی مراقب بودم که چشام رو اونا زوم نکنه هر چند ندا آدم دموکراتی بود ولی زیر چشمی هوامو داشت . من و ندا در طبقه بالا که محل رقاص بازی بود دونفری مشغول رقص شده و کلی زن و دختر دور ما رو گرفته بودند . آشپز خونه یه خورده نزدیک ما بود . می دونستم یه راهی داره واسه جیم شدن و رفتن به پایین طوری که کسی متوجه ما نشه . منتهی آسانسور نداشت . یه طبقه تا پایین بیشتر راه نبود . رفتم آشپز خونه دم یه نفرو دیدم و بعد هم بر گشتم و یه چشمکی به ندا زدم و گفتم آماده باش عزیزم . گارسون اومد واز عروس و دوماد خواست که بیان غذا رو تست کنن و ایراد کارو بگن . تا فاطمه خانوم خواست سر در بیاره چی شده فلنگه رو بستیم . مامان خدیجه فقط داشت می خندید و سرشو تکون می داد . بقیه هم نفهمیدند که چی شده . این بار با بنز رفتیم و خودمونو رسوندیم به همون جای همیشگی . البته این دفعه از ساحل چند متری فاصله گرفتیم و ندا چون سردش بود پیاده نشدیم . در عوض اون با همون سر و وضع خودشو انداخته بود تو بغلم -نمیدونی چقدر اینجا رو دوست دارم . روزشو شبشو . خورشید خوشبختی ما رو دیده بود . دلم نمیومد با ماه و ستارگان هم شریک نشم . اینو که گفت در جا اشاره کردم به سی دی و ترانه زیبای شکیلا خانوم . هرچند اصل ترانه از پروینه ولی اون و ستار خان از همه زیباتر اجراش کردن .. امشب درسر شوری دارم .. امشب دردل نوری دارم .. امشب با تو در اوج آسمانم .. راضی باشد با ستارگانم .. ندا همراه با ترانه این آهنگو واسم زمزمه می کرد و من و اون تو بغل هم و بی خیال دنیا آروم گرفته بودیم . انگار تولباسایی که پوشیده بودیم زندونی بودیم . اصلا نمی تونستیم حال کنیم -ندا می تونم یه خواهشی ازت بکنم -بگو چیه نوید جان .. نکنه تو هم به همون چیزی که تو کله امه فکر می کنی .. بگو چی می خوای -به این فکر بودم که چند روز دیگه که خستگیمون در رفت با همین شکل و شمایل بیاییم همین طرفا وعقده مونو خالی کنیم -به جون عزیز تو منم داشتم به همین فکر می کردم . دو تا خوبی داره . هم به قول تو می تونیم به این دست و پا گیر بودن امشب بخندیم و هم این که نشون بدیم که لباس عروس و داماد وقتی که از تنمون در آد بازم می تونه به خاطر ما دو تا دوباره بره تو تنمون . عاشقتم نوید هم فکر من .. چقدر ساحل قشنگه -من که چیزی نمی بینم ندا -خب دیوونه احساسش که می کنی .. ستاره هارو نگاه کن . انگار امشب چشمکشون بیشتر شده -واسه من دارن گریه می کنن -تنت میخاره ؟/؟ .. بر گشتیم به تالار . از همون راهی که رفته بودیم بر گشتیم . وقتی فاطمه خانوم عصبی رو دیدیم که عین برج زهر مار داره میاد طرف ما من یکی ازش فاصله گرفتم ولی ندا زبل گفت مامان اگه بدونی چه غذاهای خوشمزه ای درست شده الان همه رو می برن طبقه پایین سلف سرویسیه -اون جای بابای دروغگو تو اگه شام هم می خوردی این قدر طول نمی کشید . یکساعته که دنبالتون می گردم پیداتون نمی کنم -حالا که اومدیم مامان جون خلقتو تنگ نکن . دخترت داره عروس میشه . دیگه تا صبح همین جا پیشت می مونم مامان یکی بخند .. رفت مادرشو بوسید و با همین ادا بازیها از دلش در آورد و جون منو هم خرید . موقع شام اومدیم پایین غذاها دور سالن در طبقه همکف یا همون اول چیده شده بود . حدود پونزده سال پیش بود یه کله گنده ای ما رو دعوت کرده بود به همین جا . فکر کنم کلاس دوم ابتدایی بودم. نشسته بودیم یه گوشه ای و دیدم ساعت حدود ده شب غذا هارو به همین صورت چیدند و منتظر بودیم که بیان ازمون پذیرایی کنن . دیدیم گارسونا که پشت به غذا بودند یهو روشونو مثل اونایی که میخوان دوئل کنن کردند طرف ما و گفتند آقایون خانوما بفر مایید غذا حاضره . من و بابا و مامان نمی دونستیم چیکار کنیم . یهو دیدیم همه به طرف گوشه های سالن حمله کردند و از روی سر و کول هم و میز و صندلیها می پریدند و هر کس هرچی دم دستش بود می گرفت تا واسه خودش غذا بریزه . من که نمی دونستم جریان چیه ترس برم داشته بود . سالن به اون عظمت داشت می لرزید . فکر کردم زلزله اومده والان میریم زیر آوار . سرم گیج می رفت ترسیده بودم . بابام بغلم کرد و بالاخره دو تا وردست و یه بشقاب و سه تا چنگال گیرمون اومد که بتونیم باهاش یه چیزی از این ته مونده ها رو بخوریم . جریانو واسه ندا تعریف کردم . ازخنده داشت ریسه می رفت -نوید جان الان هم یه خورده مشابهشو بعضی جا ها داریم ولی نه تواین مجلس . همه چی فراوونه وماشاءالله هم همه سیر خورده وبابا هم تا می تونسته مایه گذاشته پس جای نگرانی نیست و آبروریزی هم نمیشه وفعلا از زلزله خبری نیست خودتو واسه زلزله بعد از مجلس آماده کن .. حواسم جای دیگه ای بود تو کوک جمله اش نرفتم . قرار بود بعد از شام رقاص بازی باشه و منم زیاد خودمو سیر نکردم ولی بچه تهرونا وبقیه سوسول موسولا تا می تونستن لومبوندن . شنیده بودم که یه مسابقه رقص توقف آهنگه که هرکی که تک موند آخرش یه ضبط و پخش دی وی دی جایزه می گیره . جایزه اش مهم نبود ولی باید برنده می شدم تا یه روکم کنی باشه واگه هم برنده نمی شدم یه همشهری باید برنده می شد . پنجاه تا صندلی چیده بودند و کنترل ضبط دست عروس خانوم بود وهر یه دقیقه یا کمتر یه استپی رو ترانه می زد و رقاصا باید رو صندلی می نشستند . اونی که کم می آورد وصندلی واسش نمی موند می سوخت . هر دفعه هم یه صندلی رو کم می کردند . من نفس کم نمی آوردم . تمام فکر و ذهن و چشمام به صندلیها بود . برام فرقی نمی کرد رو کدومشون بشینم . یه بار یه مینی ژوپی اومد رو پام نشست که خیلی ندارو پکر کرد . همه یکی یکی از دور خارج می شدند . بچه محل ها هم از دور خارج شده بودند . فقط من مونده بودم و پسر عموی فوکلی ندا که حالا مثل سابق ازش بدم نمیومد ولی باید روی اونو هم کم می کردم . خستگی از سر و روش می بارید ولی من هنوز شاداب بودم . آهنگ قطع شد تا نعیم بیاد به خودش بجنبه یک قدم زودتر از اون خودنو به صندلی رسوندم و روش نشستم . ندا پرید هوا و اونم بغلم زد و من جایزه رو برده بودم . طوری خوشحال شده بودم که انگاری مدال طلای المپیکو گرفتم . راستی داشت یادم می رفت بگم گلی کوچولو و داداششو هم دعوت کرده بودم . اون بابا مامانی نداشت که باهاشون بیاد . البته دوتاییشون پیش خاله و شوهر خاله شون زندگی می کردند . پدر و مادرشونو در یه تصادف از دست داده بودند و خودشون زنده موندند . رفتم نزدیک گلی و دی وی دی رو تقدیمش کردم . طفلک خیلی خوشحال شده بود -خودم تو عروسی تو واست می رقصم .. دیدم داداشه اومده جلو یه جوری بهم نگاه می کنه .. فوری گفتم گلی جون این هدیه مال تو و داداشته داداش علی گلت .. واسه شوهر خاله اش هم که وضع مالی خوبی نداشت یه کاری در مرغداری دست و پا کردم . دلم میخواست تا اونجایی که از دستم بر میومد به همه کمک کنم . آخه خدا هم به من کمک کرده بود . دنیا رو به من داده بود . چه اشکالی داشت منم یه خورده دست خلق خدا رو می گرفتم ندا خیلی خوشش میومد از این کارام . دلم واسه این بچه ها می سوخت . منم یتیمی کشیدم ولی بابامو دیدم . مجلس دیگه هر کی به هر کی شد . رقص و آواز و جاز و... عروس خوشگل من هم یکی دو تا ترانه خوند ولی بعد دید که بهتره کنار من باشه ول کرد چون دید دخترا دست از سرم ور نمی دارن .. وای این دیگه چی بود چراغا رو خاموش کردند و یه رقص نورهایی می زدن که پدر چشمو در می آورد یه چیزایی مثل گاز اشک آور انداختند که فضا پر از دود و ابر شد ونزدیک بود یه طرف فرار کنم که ندا دست منو گرفت و گفت نوید این قدر سوتی نده آبرومونو نبر اینا همش دکوره -بابا من خفه شدم -این که خفه نمی کنه تحمل کن قشنگه . الان مگه توی ویدیوهایی که از خارج می رسه وجدیدا هم که ماهواره ها راه افتاده این چیزا رو نمی بینی ؟/؟ -می خواستم بگم بابا جون ما خونه پدرمون تلویزیون سیاه سفیدش کار نمی کرد چه برسه به این که ماهواره داشته باشیم .. -پس همینه ندا؟/؟ -دلم میخواد ببوسمت دیوونه . ولی اون شب حسابی روی همه رو کم کردم همه رو همه رو . زیباتر و جسور تر و پر نفس تر از همه می رقصیدم . حتی قوی تر از استادام چون بیشترشون سیگار می کشیدند به تنگی نفس افتاده بودند . مجلس تمام شده بود ومن تازه مثل دوپینگیها جون داشتم . تنها وسط رینگ رقص پا می کردم وبازم می خواستم رو کم کنم .. -نوید تموم شد تازه اصل کار میخواد شروع شه -یعنی چه ما خیلی وقته که کیکو بریدیم عزیزم حالا باید یه کیک دیگه بریده شه ندا ؟/؟ -نوید دیوونه ما که یه کیک بیشتر سفارش ندادیم -خب ندا منم دارم همینو میگم دیگه -من دارم از دست تو دیوونه میشم . این قدر خودتو نکش نوید . کیک خودش نرمه می ترسم چاقو تیز نباشه -تو که همین الان می گفتی ما که دیگه کیک نداریم ساعت الان چهار صبحه چه وقت کیک خوردنه ما بعد از شام خورده بودیم -بس کن ما رو کشتی ..اونایی که همشهری بودند همه یکی یکی رفتند خونه هاشون . نصف تهرونیا هم با وجود خستگی زیاد رفتند طرف تهرون وخیلی هاشون هم حمله ورشدن طرف خونه ناصر خان تا در این پنج طبقه مستقر شن . البته طبقه چهارمش که مختص عروس و داماد بود . دوستام همه داشتن یکی یکی می گفتن که حالشو ببر حالشو ببر -بده بچه ها زشته زنمه . کی میخواین شما ها آدم بشین .. تازه داشت دوزاریم میفتاد که منظور ندا از این چاقو و کیک چیه . فکرش صورتمو سرخ کرده بود چه برسه به این که بخوام حرفشو بزنم یا .... بگذریم رسیدیم به اصل مطلب . من و ندا در اتاق خودمون تنها شدیم هوا هنوزسپیده مشخص نبود, هنوز همه جا تاریک بود .-نوید خیلی خسته ای نه ؟/؟ -آره -می خواستی این قدر خودتو نکشی و نرقصی داشتی خودتو هلاک می کردی .مدال بهت دادن ؟/؟ -ندا اون قدر خسته ام که اگه الان بیفتم تا ظهر می گیرم یه ضرب می خوابم -جون من الان نخواب . دوساعت دیگه بخواب عوضش دو بعد از ظهر بیدار شو . ندا تورهای لباس و متعلقات مربوط به اونو یکی یکی از تنش در آورده بود . من مات مونده بودم . هیجان زده شده بودم . خواب از سرم پریده بود -چیه نوید هنوزم خواب داری ؟/؟ هنوزم خجالت می کشی ؟/؟ دیگه چه بهونه ای داری ؟/؟ من و تو دیگه الان زن و شوهر رسمی هستیم . جسم و روحمون متعلق به همه . احترام همو باید داشته باشیم . خجالت و این چیزا معنی نداره . همه چی با رعایت احترام .. نمی دونستم چی داره میگه . فقط هیجان زده شده بودم . رفتم طرفش . قلبم به شدت می زد . بغلش کردم بازم از بوسه شروع کردم -نوید می دونم تو خوبی تو ماهی پاکی نجیبی و ساده ای ولی من همان طور که روحمو تقدیمت کردم گوهر وجود و جسممو هم میخوام تقدیم تو کنم قول بده همیشه مال من باشی همیشه .. به من خیانت نکنی -ندا تو هنوز به من اعتماد نداری ؟/؟ -آخه همه میگن مردا تنوع طلبن یه جوری سر و گوششون می جنبه . حتی بهترین هاشم یه روزی میفتن توی تله . فکر می کنن اگه زیر آبی نرن سرشون کلاه رفته و از قافله عقب موندن -نه عزیزم تو اگه منو این جوری می شناختی هیچوقت باهام ازدواج نمی کردی . ندا اگه بچه مون پسر باشه اسمشو میذاریم نیما ؟/؟ ناراحت نمیشی ؟/؟ هم اسم بابامه و با اسم من و تو هم جوره -من دارم از دست تو دق میام هرچی تو بگی . هنوز تخمتو نکاشتی میخوای درو کنی ؟/؟ -ندا دوستت دارم عاشقتم فهمیدم چی میگی منم دیگه طاقتم طاق شده -وای اگه طاق نمی شد چیکار می کردی ... همسرمو بغلش زدم و دوباره غرق بوسه اش کردم اما این بغل زدن و این بوسیدن خیلی با بوسه ها و بغل زدنهای قبلی فرق می کرد . مثل همیشه راهی نبود که برم و نیمه کاره از همون مسیر برگردم . راهی بود که فقط رفت بود و رفت . راهی که منو به مقصدی می رسوند که از این پس باید تو این جاده زیاد رانندگی می کردم . یه راهی که تا حالا تو جاده های دیگه هم رانندگیشو نکرده بودم . امید وار بودم بتونم گواهینامه امو از جناب سرهنگ ندا بگیرم . بقیه شو دیگه نمی تونم تعریف کنم خوب نیست وارد جزئیات بشم تا همین جاشم کلی ضد سانسوری کار کردم .. ادامه دارد

  4. 14 کاربر از پست A R A تشکر کرده اند .


  5. Top | #83

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    112
    میانگین پست در روز
    0.13
    تشکر از کاربر
    62
    تشکر شده 1,562 در 109 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 82
    دانشگاه ندا سرمای هوا و یه خورده در هم ریخته بودن اوضاع مرغداری به خاطر این یکی دو سه هفته مشغله سبب شد که ماه عسل نریم و اونو بذاریمش واسه عید یا تابستون .. هردومون دوست داشتیم بریم پابوس امام رضا .. ندا رفت توخط درس و دانشگاه و من هم تومسیر کار و زندگی اقتصادی . این امر سبب نمی شد که نسبت به هم بی توجه باشیم . زندگی گرم و پر شوری داشتیم . مامان فاطمه و مامان خدیجه بهمون دلگرمی داده بودند که نگران بچه دار شدن نباشیم و روزا به خوبی ازش مراقبت می کنند و نمی ذارن که ندا از درساش عقب بیفته . چیزی که در همون روز های اول فکرمو مشغول کرده بود این بود که دوست داشتم واسه دوستم حسن یه قدمی بردارم و اونو از چنگ بلای خانمان سوز اعتیاد نجات بدم . اون پدرشو که بالا سرش بود از دست داده بود دوست دخترش ولش کرده بود و حالا مثلا مرد خواهر و مادرش بود . خواهرش حدیثه دوسالی از من و اون کوچیکتر بود ومادرشم کوکب خانوم زنی جا افتاده و با شخصیت بود . اون موقع ها که محصل بودیم حدیثه عاشقم شده بود . شایدم از اون عشقای بچگی بوده باشه . هر چند من یه زنی رو می شناسم که در 13 سالگی عاشق یه پسر 14 ساله شده وپس از ده سال ازدواج کردند البته ایرانی بودند ولی در کل خیلی زوده واسه عاشق شدن . خیلی سعی کرد خودشو بهم نزدیک کنه ولی من به خاطر دوستی با برادرش واحترامی که واسش قائل بودم دست رد به سینه اش زدم . دختر زیبا و مودبی بود . از اونایی نبود که بخواد با هر کی راه بیفته و بره تا اونجایی که می دونستم هنوزم سرش تو لاک خودش بود ونمی دونم چرا ازدواج هم نکرده بود . شاید به خاطر داداش معتادش بود . دلم می خواست یه کمکی بهشون کرده باشم . چون وضع مالی اونا افتضاح بود وپدرشم شغل آزاد داشت و پس اندازی رو هم که واسه زن و دخترش گذاشته بود داشت ته می کشید و وضع حسن هم که معلوم بود . خیلی دلم میخواست دست این خونواده رو بگیرم . با این که هیچ احساسی نسبت به حدیثه نداشتم ولی دلم نمیومد که به خاطر گذران زندگی به بیراهه کشیده شه . دوست داشتم بقیه آدما هم شاد شن . به جای این که حسرت زندگی و بخت و اقبال منو بخورن از این که دارم به نوعی وسیله ای میشم که از طرف خداکمکشون کنم دیگه فکر نکنن که خدا فراموششون کرده . اون مغازه کنار رود خونه رو در اختیار خواهر و برادره گذاشتم که ای کاش برادره رو دخالت نمی دادم و شاید بیشتر به این خاطر گفتم که اونم باشه که نمی خواستم حدیثه تنها باشه . بار های مغازه رو حیف و میل می کرد . سر خواهرش کلاه میذاشت . با همه مشغله زیادی که داشتم بالا سرش وایستادم . مثل یه برادر کمکش کردم . چند بار اعتیادشو ترک کرد خودم واسش دست و پا کردم یه دختر خوب گیر آوردم . اولش نمی خواست باهاش کنار بیاد . داستان زندگی حسنو تعریف کردم . از خوبیها استعداد و نجابتش گفتم از شکست عشقیش گفتم . به اون دختر هم گفتم که فکراشو بکنه نمی خواد در جا باهاش ازدواج بکنه . هر کمک مالی که بخواد من هستم . فقط بهش روحیه بده عشق بده . حسن به کمک من و معصومه به زندگی برگشت . با این که برای تصمیم گیری خیلی زود بود ولی این ریسکو کرد و با حسن ازدواج کرد . مادر بیمار حسن شب و روز دعام می کرد . بابت مغازه هیچی از اونا نمی خواستم . حتی سرمایه اولیه شو هم حساب نکردم . فقط سندش به اسم من بود وگاهی واسه سرکشی می رفتم اونجا -حسن نکنه دوباره بری طرف اعتیاد .. معصومه و حدیثه هم بودند . حسن بهم جواب داد که خیلی ها میگن کسی که لذت اعتیادو چشیده باشه به این سادگیها ترکش نمی کنه ولی من لذت عشقو چشیدم که از هر لذتی بالاتره . یه زن خوب دارم که مثل اسمش پاکه و یه رفیق با مرام که واسم مثل یه برادریه که هرگز نداشتم و برام نوید زندگیه . اشک توچشاش جمع شده بود . از مغازه رفت بیرون و معصومه هم باهاش رفت تا شاید باهاش یه درددلی بکنه . چون حسن یاد پدرش افتاده بود که دق مرگ شده بود .. حدیثه هم به محض این که دید اون دو نفر رفتند رو کرد به من و گفت -آقا نوید بیشتر بهمون سر بزنین خوشحال میشیم . یه خورده حساب و کتاب .. حرفشو قطع کردم و گفتم حساب و کتاب واسه چی . خدا همه چی به من داده و این مغازه قسمت شما بوده . هر گلی گاشتی رو سر خودت کاشتی .-یعنی راستی راستی خدا همه چی بهتون داده ؟/؟ دیگه هیچی ازش نمی خواین ؟/؟.. منظورش فقط من بودم -چرا ازش می خوام که یه نوری تو دلم بتابونه که هیچوقت از مسیرش دور نشم . اونقدر به من بده که به خلقش به امتش بی منت کمک کنم .-آقا نوید بعضی وقتا خدا به آدم نظر می کنه و به یه جاهایی اونو می رسونه ولی بعضی چیزاست که به این آسونیها نمیشه از کنارش گذشت .. نمیدونم این چی بود که میخواست بهم بگه ولی روش نمی شد . هوس یه آب میوه کرده بودم وقتی می خواستم اونو از دست حدیثه بردارم دستمو واسه چند ثانیه تو دستش مگه داشت . یه نگاهی بهش انداخته که جا رفت . ببخشید گیر کرده بود .. نفهمیدم منظورش چی بود . دستش گیر کرده بود یا آب میوه .. حسن به مغازه برگشت .معصومه رو هم به خونه اش رسوندم .اون با خانواده شوهرش تو همون خونه قدیم زندگی می کرد .قصد داشتم کمکشون کنم تا بتونن یه خونه بهتری واسه خودشون دست و پا کنن .بهتر و جا دارتر .دوازده ساعت می شد که ندا رو ندیده بودم .دلم واسش یه ذره شده بود . از اون زنایی نبود که وقتی بیاد خونه بگه من درس دارم و کارم نداشته باش . هنوزم واسه هم از عشق می گفتیم و از روزای غم و شادی . هنوز هم دیوونه وار همدیگه رو دوست داشتیم و از هم خسته نشده بودیم .. ادامه دارد

  6. 14 کاربر از پست A R A تشکر کرده اند .


  7. Top | #84

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    112
    میانگین پست در روز
    0.13
    تشکر از کاربر
    62
    تشکر شده 1,562 در 109 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 83
    به حسن و خونواده اش کمک کردم تا یه خونه ویلایی و دوبلکس مانند در یکی از مناطق خوب شهر تهیه کنند . اون خونه قدیمی رو فروختند و منم بهشون کمک کردم . قسمت پایین خونه رو حدیثه و مامانش زندگی می کردند و بالایی رو حسن و زنش . یکی از این روزا ندا هوس کرده بود یه سری بهشون بزنه و یه کادویی لوکسی واسه شون بگیره . با هم رفتیم همه شون بودند و به خوبی ازمون پذیرایی کردند . یه دختر دیگه رو هم اونجا دیدم که حدیثه می گفت از دوستان قدیمشه و اومده در دکور چینی وسایل منزل بهش کمک کنه . اصلا ازش خوشم نیومد . یه حرکات عجیبی داشت طوری که انگار می خواست بپره تو بغل آدم . نمی تونستم تقصیری رو متوجه حدیثه بدونم . آخه گناه اون چی می تونست باشه که دوستش این جوریه ولی خدا کنه همین چند روزه رو باهاش بپلکه . اصلا به من چه ربطی داشت . ولی نمی دونم چرا راجع به این خونواده احساس مسئولیت می کردم . ندا بر عکس من تمام توجهش به حدیثه بود . وقتی که بر گشتیم صبر نکرد که به خونه برسیم . بی مقدمه و با حرص گفت نوید من اگه نمی شناختمت می گفتم که با این حدیثه رابطه داری . اون دفعه هم یه ندایی داده بودم ولی گفتم حتما اشتباه می کنم . اون داشت با نگاهش تو رو می خورد . این اولین باری نیست که من اونو این جوری می بینم . یهو صداش رفت بالاتر . کمکشون کردی خب دستت درد نکنه . داداشش دوست قدیمته . اونو از اعتیاد نجاتش دادی . توی مغازه ات بردیش و حالا هم تو مرغداری داره کار می کنه . خدا خیرت بده دست خانوم خوشگله رو هم که تو مغازه ات بند کردی و مفت و مجانی همه چی رو گذاشتی در اختیارش بازم میگم عیبی نداره . چه خبرته بس کن دیگه قرار نشد که شب و روز باشی پیششون و بهشون سر بزنی -ندا چرا این قدر عصبانی میشی حالا . امروزه رو که خودت گفتی بریم اونجا من که چیزی نگفته بودم . در هر حال عزیزم تو اشتباه می کنی . باور کن اون دختر خوبیه وشاید از رو حق شناسی خودشه که همچین نگاههایی داره -آره اونم یه نگاههایی با مکث با یه آه و احساس خاصی که ما زنا می شناسیم . فقط حواست باشه نوید بهت رحم نمی کنم اگه ببینم دست از پا خطا کرده باشی اصلا دانشگاه رو ول می کنم و همه جا باهات میام -دیوونه شدی ندا . تو با این حسادتها که داری زندگی ما رو تباه می کنی .. هر طوری بود یه جوری موضوع رو فیصله اش داده و بهش قول دادم که سعی کنم تا ضرورتی پیش نیومده از نزدیک به اونا به ویژه جایی که حدیثه باشه سر نزنم . بازم شانس آورده بودم که نگفتم اول جوونی و نوجوونی این خانوم عاشقم بوده . نمی دونم شاید حق با ندابود . نمی دونم من چه گناهی کردم که یکی دیگه دوستم داره . من که جز ندا و عشق اون به دنبال هیچ عشق و زن دیگه ای نیستم . بازم یه مدتی گذشت . یکی از این شبا بعد از تعطیلی مغازه دیدم حدیثه واسم زنگ زد که اگه میشه یه سری به خونه شون بزنم و یه کار واجب باهام داره .. دلم هری ریخت پایین -چی شده راستشو بگو حسن دوباره شروع کرده ؟/؟ چیزی نگفت . یه بهونه ای واسه ندا تراشیده رفتم اونجا . حسن و زنش و مادرش رفته بودند مهمونی و اون تنها خونه بود -چرا تو نرفتی -حالشو نداشتم .. یواش یواش داشتم فکر می کردم که هر چی ندا میگه حق داره . چون دیگه اون از بیان رسمی آقا نوید رسیده بود به نوید و نوید جون و حسابی دختر خاله شده بود ومنم واسه این که تو ذوقش نزنم چیزی بهش نمی گفتم -نوید -چیه حدیثه خانوم -حالا ما خانوم شدیم ؟/؟ -مگه تا حالا آقا بودی -ما از بچگی همدیگه رو می شناسیم . فکر نمی کنی اینا برای محکم کردن پایه های دوستی و محبت کافی باشه -منظورت چیه -فکر می کنی این زندگی که حالا داری تو رو به هدفت می رسونه -نمی فهمم چی داری میگی . کدوم زندگی . زندگی مالی رو میگی ؟/؟ زناشویی رو میگی ؟/؟ اینا به هم مربوطن . اصلا حدیثه چه ربطی به تو داره -نوید راستی راستی تو نفهمیدی و نمی فهمی که من حالا بیشتر از ده ساله که دوستت دارم و منتظرم یه روزی پیشم برگردی . حتی حالا هم که ازدواج کردی این امیدو دارم که یه روز مال بشی این برات مهم نیست ؟/؟ ندا حالا شریک روزای خوبته و تو شریک روزای بدش بودی . ندا نوید خوبو داره می بینه ولی اون وقتا که تو در اوج غمها و غصه هات بودی و همه تو رو به عنوان یه آدم شرور می شناختن من به فکر تو بودم و دوستت داشتم . به طرز عجیبی اشک می ریخت . در عین عصبانیت دلم واسش می سوخت -حدیثه من که هیچوقت با تو نبودم که بخوام پیشت بر گردم . اون وقتا که زن نداشتم نمیومدم طرفت . حالا من از دواج کردم عاشقشم با تمام وجود زنمو دوست دارم -ادامه نده نوید . از این بیشتر داغونم نکن . یه لحظه بدون این که متوجه باشم خودشو انداخت تو بغلم و لبامو بوسید . طوری منو به خودش چسبونده بود که نتوستم رها شم . اونو به زور از خودم جداش کردم و هلش دادم روکاناپه -مخت تکون خورده ؟/؟ این چه کاریه که تو می کنی . یه لحظه سر خوردم و رو کاناپه دراز شدم . حدیثه افتاد روم و دوباره خودشو بهم چسبوند . واسه این که خودمو از چنگش نجات بدم دست و پا می زدم . لباشو از رو لبام ورداشت و بهم گفت یه روزی خودت می فهمی اونی که به دردت می خوره منم . منم که در سخت ترین شرایط حاضرم باهات زندگی کنم . حتی اگه با ول کرد ن همسرت همه چی رو از دست بدی . این عشقه که زندگی میاره نه مال و ثروت . میدونم که به خاطر ثروتشه که با اون ازدواج کردی . من حاضرم که تو بیابون هم باهات زندگی کنم . یه لگدی به طرف شکمش انداختم که اون از رو کاناپه به طرف زمین پرت شد و طاقباز و بیهوش افتاد وسط هال . ترس برم داشته بود .-حدیثه بیدارشو خواهش می کنم .. خدایا حالا من چیکار کنم . جفت دستامو گذاشته بودم رو قفسه سینه اش . لبامو گذاشتم رو لباش و مثلا میخواستم تنفس مصنوعی بهش بدم . بعد از چند دقیقه دیدم که صداش در اومد . اگه بدونم غش کردن این قدر کیف داره همیشه واست غش می کنم -حدیثه یه آدم چیزی رو که بخشیده پس نمی گیره .. من دیگه هیچوقت نمی خوام ببینمت . حداقل تنها . میری سر کارت حساب و کتاب هم نمیخواد باهام بکنی . چون گفتم بابت این مغازه هم چیزی ازت نمیخوام . فقط این مسخره بازیها رو ول می کنی . خواهش می کنم زندگی من و ندا رو بهم نزن -اون به دردت نمی خوره . اون نمی تونه بهت وفا دار بمونه . این زنا عشق حالیشون نیست .. نتونستم تحمل کنم که در مورد ندای من این طور صحبت کنه . دستمو آوردم بالا و با آخرین توانم سیلی محکمی زیر گوشش زدم و گفتم اگه این دفعه بمیری واسه برداشتن جنازه ات خم نمیشم -نوید اگه منو بکشی حق داری ولی تنهام نذار . نوید مهربون من دوستت دارم اون قدر تو رو نمی دونه . اینو می فهمی . من به هر قیمتی که شده تو رو به دست میارم . حالا می بینی . من به خاطر عشقم می جنگم .. ادامه دارد

  8. 12 کاربر از پست A R A تشکر کرده اند .


  9. Top | #85

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    112
    میانگین پست در روز
    0.13
    تشکر از کاربر
    62
    تشکر شده 1,562 در 109 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 84
    برگشتم خونه و وقتی ندا ازم پرسید کجا بودی منم واسه این که درش ایجاد حساسیت نشه همونی رو که موقع رفت تحویلش داده بودم دوباره به خوردش دادم . آخه چی بهش می گفتم . هر وقت نصفه شب از خواب بیدار می شدم خودم از این دروغ مصلحت آمیزی که گفته بودم احساس شرم و خجالت می کردم . صبح رفتم سر کار و ندا هم چون صبح و بعد از ظهر دانشگاه داشت منم دیگه به خونه سر نزدم . شب هم یکی دو جا کار داشتم و واسه تهیه یه سری وسایل باید به چند جا سر می زدم تا برم خونه کمی دیر شد . وقتی رسیدم دیدم ندا دم در خونه منتظرمه -عزیزم چرا وایسادی . عشق من سردت میشه -اومدم اینجا تا با حرارت عشق تو گرم شم . لحنش طوری بود که حس کردم اگه حمل بر مسخره کردنم نباشه یه نیشی باید تو کلامش وجود داشته باشه . سابقه نداشت که این طور باهام حرف بزنه -ببینم دیر کردی بازم مشکل داشتی ؟/؟ همون جایی که دیشب رفته بودی رفتی ؟/؟ خب عزیزم نگفتی دیشب کجا رفته بودی ؟/؟ -ندا تو چته چرا این قدر سین جیم می کنی . به من شک داری ؟/؟ -نه اطمینان ندارم . خیلی هم اطمینان ندارم . نوید گل و با وفای من -بریم بالا من سردمه -نه تو هیچ جا نمیری حق نداری پاتو از این جا جلوتر بذاری -عزیزم زده به سرت شوخیت گرفته ؟/؟ -نه خیلی هم جدی هستم . فکر کردی میخوای سر کی شیره بمالی ؟/؟ بی شعور .. یه سری مردا رو مرض وبحران میانسالی می گیره و یه سری رو هم عشق پیری به سرشون می زنه . تو دیگه چه مرگت بود . میذاشتی عرق عروسیمون خشک شه بعد .. دل تو دلم نبود . حس کردم که این حدیثه یه جوری زهرشو ریخته و بالاخره آبرومو برده ولی من که کاری نکرده بودم من که عاشقش نبودم . خودمو واسه پاسخگویی آماده کردم . حتما فهمیده من دیشب اونجا بودم . به حرفاش توجهی نکرده و رفتم طرف طبقه چهارم واحد خودمون و اونم پشت سرم اومد و مدام بد و بیراه و متلک می گفت . وقتی رسیدیم خونه بازم ادامه داد -دیشب کجا بودی دروغگو . امشبو دیگه نمی دونم ولی راستشو بگو . چرافریبم دادی -ندا به جون تو که از همه دنیا واسم عزیز تری من دیشب غافلگیر شدم رفتم خونه حسن اینا -دلت واسه مامانش تنگ شده بود ؟/؟ -نه حدیثه زنگ زده بود وگفت یه کار مهم دارم -وتو هم رفتی . خب این کار مهم چی بود رفته بودی بچه درست کنی ؟/؟ -ندا خیلی بی انصافی تو در مورد من این طور فکر می کنی ؟/؟ من این قدر پستم ؟/؟ این قدر نامردم ؟/؟ -فعلا که هستی . نمی دونم چی بگم تو لیاقت این زندگی رو نداری -عزیزم فقط به خاطر این که بر داشت بد نکنی چیزی بهت نگفتم . این قدر ازم دلخوری ؟/؟ -برو رو میز ناهار خوری رو یه نگاهی بنداز و بعدشم گورتو گم کن . حالم دیگه بهم میخوره که میخوام ریختتو نگاه کنم . خجالت میکشم که بگم تو شوهر منی .-عزیزم تو اشتباه می کنی . این جور باهام حرف نزن . رقتم طرف میز ناهار خوری .. خدای من چی می دیدم ! حدود ده تا عکس از صحنه هایی که حدیثه خودشو بهم چسبونده بود و یه جا که می خواستم اونو به خیال خودم به هوش بیارم و اون صحنه ای که بغلم کرده بود و اون تنفس دهن به دهن . اون لحظه برام مهم نبود این عکسا رو که شفاف هم نبودند کی گرفته -ندا من واسه همه اینا توضیح دارم . اینو ببین من روش خم شدم . اون بیهوش شده بود می خواستم با تنفس دهان به دهان اونو بهوش بیارم . ندا به طرز مسخره ای می خندید . رفتم خونه پدر زنه . دیدم همه شون مثل کشتی شکسته ها باهام بر خورد سرد و قهر آمیزی دارند . به سلام من جواب سردی داده و رفتند پی کارشون . مامان خدیجه هم اونجا بود -پسر من از خجالت نمی تونم سرمو بالا بگیرم . تو اون وقتا که عزب بودی از این غلطا نمی کردی حالا چی شد ؟/؟ به کی رفتی تو . پدرت که این طور نبود رفتم طرف نادر .. -داداش بیا واست توضیح بدم . همه اینا بک توطئه بود .باخودم حرف می زدم . .. پس این فیلمها رو کی گرفته .. حتما یه نقشه بود . ناصر خان خدا شاهده من خیانت نکردم -خدا شاهد اینم بوده که این دختر خانمو بوسیدی و باهاش بودی . این جوری می خواستی از دخترم نگهداری کنی ؟/؟ من تو رو امین خودم کرده بودم . همه چیز خودمو بهت سپرده بودم . بیشتر از ندای خودم بهت مال و اموال داده بودم . متاسفم .. هیشکی نمی خواست به حرفم گوش بده وتازه اگرم گوش می داد فکر می کرد دارم واسش داستان تعریف می کنم . اینا خیلی بد تر از ندا بودند . همه شون منو محکوم کرده بودند . بدنم می لرزید . ناتوان شده بودم می دونستم اگه برم پیش حدیثه با اون خشم و عشقی که اون داره حقیقتو نمیگه . چون اگه می خواست بگه هیچوقت همچین کاری نمی کرد . دوباره رفتم پیش ندا . به شدت اشک می ریخت -چرا گولم زدی ؟/؟ چرا با قلبم بازی کردی ؟/؟ اگه دوستم نداشتی چرا با احساساتم بازی کردی . حالا متوجه شدم که چرا از پیشم رفتی . به خاطر عشقت به اون بود . بدبخت تو به یکی نمی تونی قانع باشی . به اونم نمی تونی وفادار باشی -نمی دونم حدیثه بهت چی گفته . اون شاید منو دوست داشته باشه ولی من هیچوقت اونو دوست نداشتم تو به من فرصت نمیدی که تعریف کنم . برنامه دیشب یک دسیسه بود -دسیسه ای که خودتم توش شرکت داشتی . نوید بچه گول میزنی ؟/؟ طوری حرف می زنی که انگار از یه فیلم برداری میگی -ندا بدتر از یه فیلمه -برو دروغاتو به یکی دیگه بگو که باورش شه . دیگه نمی خوام و نمی خواد که گولم بزنی . راست می گفتند قدیمیا که گدا که معتبر شود از خدا بی خبر شود -ندا فقط یه خواهش ازت دارم واون این که یه نیم ساعتی رو بهم وقت بدی که وسایلمو جمع کنم و برم .. خیلی مفت همه چی رو داشتم می باختم . حس می کردم یه روزی ابرها میرن کنار وخورشید حقیقت آفتابی میشه ولی اون روز شاید که من در خاک های سیاه آرمیده باشم . چند دست لباس ساده ای رو که هنگام آشنایی با ندا داشتم با خودم بر داشتم . هیچوقت اونا رو دور ننداخته بودم که یادم نره کی بودم و از کجا اومدم -ندا من فراموش نکردم کی هستم . با لباسای نو نمیرم .با همین خاک خورده های خاکی میرم . سوئئچ بنز و سند مرغداری رو انداختم روی میز . فقط یه دفترچه پس اندازی رو که چهار پنج میلیون پول توش بود برداشتم و گفتم فکر کنم این قدر زحمتو کشیده باشم تازه این بیشترش مال کار کرد های قبلی منه و درآمدم از مغازه ... اضافه نمی خوام همه تون پشیمون میشین . خیلی زود دارین منو از خودتون می رونین معلوم نیست اون دختره عوضی چی بهتون گفته که حرف منو قبول نمی کنین . من میرم اون خدایی که اون بالا و همه جاست شاهده که حق با منه . من بهت خیانت نکردم .من دوستت دارم . عاشقتم . هرچی بهم بد بگی بازم دوستت دارم . نمی خوام از بودن با من عذاب بکشی . چون دوستت دارم دارم میرم ولی اگه تو دوستم داشتی و عاشقم بودی این جوری باهام بر خورد نمی کردی کو ؟/؟ اون ندای منطقی که مثل یک مرد فاصله هارو می شکست و سد های جدایی رو از بین می برد کو ؟/؟ متاسفم برات . برای همه شما متاسفم . هرچی خواستم دیگه نازک نارنجی بازی در نیارم نشد . الم شنگه بازی در آوردن تو خونه حسن هم فایده ای نداشت . تازه شاید خونواده حدیثه هم منو محکوم می کردند و یه چیزی هم به اونا بدهکار می شدم . یعنی باید به همین سادگی عقب نشینی می کردم ؟/؟ باید یه مدتی رو از این شهر و دیار دور می شدم دست گذاشتم زیر چونه های ندا وسرشو بالا آوردم . این بار دیگه بهم فحش نمی داد و بد و بیراه نمی گفت فقط اشک بود و سکوت . اشکی که وسط چشای خوشگلش مثل ستاره ها می درخشید -از این شهر میرم . بر می گردم و اگه دوست داشته باشی ازهم جدا میشیم . من طمعی به ثروتت ندارم فقط می ترسم از روزی که بیگناهی من واست ثابت شه و اون وقت دیگه پشیمونی سودی واست نداشته باشه . با این که دیگه ندای بد بینو نمی خوام ولی بازم اون دلشو ندارم که رنج و عذابتو ببینم -نوید تو اگه جای من بودی منو می کشتی -من هیچوقت یه آدم بیگناهو نمی کشم ولی تو جون یه آدمی رو که جز عشق و وفاداری نسبت به تو گناه دیگه ای نداشته داری می گیری . تو هم که منو نمیخوای و به حرفام گوش نمیدی وموندن منم اینجا فایده ای نداره . خداحافظ برای همیشه .. ادامه دارد

  10. 13 کاربر از پست A R A تشکر کرده اند .


  11. Top | #86

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    112
    میانگین پست در روز
    0.13
    تشکر از کاربر
    62
    تشکر شده 1,562 در 109 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 85
    ظاهرا ندا هم می خواست یه خورده خودشو خالی کنه -امیدوارم که اون سیلی که تو بهم زدی و نعیم نویدشو به من داده بود حدیثه هم به تو بزنه -اون که همین حالا یه سیلی بهم زده که دست روز گار هم نمی تونست همچین سیلیی به من بزنه .... نمی دونم چرا هنوز دلشو نداشتم که باهاش خداحافظی کنم . شاید واسه این که بیگناه بودم . شاید به این دلیل که هنوز باور نداشتم این جریاناتو . دلم نمیومد که به این سادگیها قافیه رو ببازم .-ندا ببین عزیزم من هنوز دوستت دارم . عاشقتم . با این که نمی خوای حرفامو بشنوی با این که به من اجازه نمیدی از خودم دفاع کنم . مگه تو خودت نگفتی وقتی دستامو می گیری تو دستات ازش بوی عشقو احساس می کنی ؟/؟ مگه تو خون داغ عشقو تو رگهای من احساس نمی کنی ؟/؟.. دستامو به طرفش دراز کرده و آخرین شانسمو آزمایش کردم ولی اون با کف دستش طوری به سینه ام زد که دل به درد اومده من درد گرفت و دیگه موندنو بیش از این جایز ندونسته و دختره دیوونه رو با اشکهاش تنها گذاشتم . این بار دیگه جا نبود که به خاطر غصه هاش غصه بخورم .. رفتم خونه خودمون . خونه سوت و کور خودمون . یه مامان خدیجه ای داشتیم که اونم تو یکی از واحد های ناصر خان جا خوش کرده بود . دوست داشتم از این شهربرم . نمی تونستم حتی یکساعت دیگه تو این شهری که عزیز ترین آدمای زندگیم حرفمو قبول نمی کردند و به من بدبین شده بودند بمونم . دوست نداشتم درد بی اعتمادی نسبت به خودمو بیش از این احساس کنم ولی قبل از رفتن باید حرفای دلمو می زدم . تصمیم گرفتم یه نامه ای برای حدیثه و یه نامه هم واسه ندا بنویسم . این نا مه ها رو در دو نسخه تایپش کنم و به هر دو تاشون بدم یعنی هر کدوم علاوه بر نامه خودش اون یکی نامه رو هم تو دستاش داشته باشه . این جوری یه خورده سبک می شدم و یه خورده هم آروم می گرفتم و کمتر فکر و خیال می کردم . رحم خدا بسیاره شاید یه نوری تو دلشون مینداخت که واسه من یه فرجی شه . برام مال و ثروت دنیا هیچ ارزشی نداشت . واسم ندا مهم بود که از همه ثروتهای دنیا بالاتر بود . اول واسه ندا نوشتم ....... تقدیم به عشقی که وقتی دریچه قلبم را به رویش گشوده و او را در درونش جای دادم آن دریچه را برای همیشه بستم تا دیگری را در آن جای ندهم . امروز دوست داری که از خانه قلبم بگریزی .. عیبی ندارد به زور نمی توان عاشق شد .. به زور نمی توان عاشق بود ولی فاصله بین عاشق بودن وعاشق نبودن چیست ؟/؟ ماه و خورشید در پشت ابر نمی مانند . سرانجام روزی به حقیقت پی خواهی برد که دیگر خیلی دیر شده باشد . آن روز به خوبی در می یابی آن که عاشق واقعی بوده من بوده ام یا تو ؟/؟ فقط ادعای دوست داشتن وعاشق بودن می کرده ای ولی من هعمیشه دوستت داشته ام . بد بختی و رنج و شکنجه از روز تولدم بر پیشانیم نوشته شده و این چند روز خوشی هم اشتباهی در فایل سرنوشتم بوده .. با همه اینها من از شهر خود از همه دلبستگیهایم فاصله می گیرم و می روم تا دیگر به دیدن من زجر نکشی . می دانم که اگر به تو سوگند بخورم با ور نخواهی نمود ولی به روح پدرم سوگند کوچکترین خیانتی به تو نکرده ام . عشق من نسبت به تو عشقی پاک بوده که با هیچ چیز دیگر در این دنیا تعویضش نخواهم نمود . تمام اینها توطئه ای بوده از طرف کسی که فکر می کرده دوستم می دارد و عاشقم می باشد . این دیگر گناه من نیست که دیگری هم دوستم بدارد و همانگونه که گناه من نیست که دیگری را دوست ندارم و تو نمی خواهی که این حقیقت را بپذیری . اگر بخواهم داستان دو شب قبل را برایت تعریف کنم باورت برایت دشوار است و به من خواهی خندید اما آن ندایی که من می شناختم باورم می داشت هر چند قسمتهایی از این جریان را با عجله برایت تعریف کرده ام ولی تمسخر تو برایم بسیار درد ناک بود .. من افتخار می کنم که همان نوید ساده و ندار گذشته باشم . همانی که داشتن یک دوچرخه برایش آرزو بود ولی آن نوید دیگر کلوچه ای را که به میان شنها انداخته باشی بر نمی دارد . دیگر محتاج تو و خانواده مغرورت نخواهم بود . دیگر محبت مادرم را هم که پسرش را درک نمی کند نخواهم خواست . دلم می خواهد زنده باشم و تو و لحظه پشیمانی ات را ببینم . آنگاه مرگ را با آغوش باز خواهم پذیرفت . لحظه پشیمانی ات را ببینم تا ببینی چه دردی دارد اگر کسی نخواهد به درد دل تو گوش بدهد وبخواهد که پیش داورانه سرت راببرد . آن روز خواهی فهمید منی که به حق می گفته ام چه دردی کشیده ام .. برای حدیثه یه خورده محاوره ای تر نوشتم ............... دستت درد نکنه خواهر عزیز .این بود رسم جوانمردی ؟/؟ عشق و عاشقی زورکی نیست که بخوان تو دل یکی بچپونن . تو به خودت میگی عاشق ؟/؟ عاشقی که بخواد رنج و درد عشقشو ببینه اونو عذاب بده چطور می تونه اسم خودشو بذاره عاشق ؟/؟ تویی که به قیمت نابودی من حاضری منو به دست بیاری اسم خودتو میذاری انسان ؟/؟ تازه من نابود شده چه به دردت می خورم . عاشق اونه که برای اونی که دوست داره بمیره . خودشو فدای اون کنه . نه این که طرفو فدا کنه . حدیثه تو منو کشتی . گناه من چی بود . جز این که شب و روز واسه تو و خونواده ات حرص می خوردم .؟/؟ جز این که با خوشی شما خوش بودم ؟/ ؟جز این که وقتی داداشت از دام اعتیاد خلاص شد حس کردم که بار سنگینی از روی دوش من بر داشته شده ؟/؟ جز این که تو و حسنو مشغول کاری کردم ؟/؟ جز این که دوست داشتم در یه خونه ای زندگی کنین که حقتونه .؟/؟ منتی نمیذارم چون همه اینا رو خدا بهتون داده و منم یه وسیله ای بیش نبودم . خدا همه اینا رو به من هم داده بود و دوباره گرفت . من ازش پول نمیخوام ثروت نمیخوام . چون اون به من ثروتی داده بود که از همه دنیا بالاتر بود . روز گار بد شده . تو با این کار بچه گونه ای که کردی خواستی بین من و اون جدایی بندازی و موفق شدی ولی آگاه باش که من اگه بمیرم هیچوقت خودمو اسیر تویی که روح منو کشتی و عشقمو ازم گرفتی نمی کنم . من ندای خودمو محکوم کردم که چرا به حرفام توجه نداره . شاید این یه انتظار بیجا باشه . من حالا هیچ راه دیگه ای ندارم . من همه چیزمو از دست دادم . تو یا دوستم داری یا نداری . اگه نداری پس این بازیها واسه چیه واگر هم داری پس تو رو به همون عشقی که تو قلبته و برات مقدسه قسمت میدم که حقیقتو به ندا بگی تا اون بفهمه که من هر گز به عشقمون خیانت نکرده ام . هر چند که دارم از این شهر و دیار میرم . من تنهای تنهام . هیشکی دیگه دوستم نداره . حتی تو که فکر می کردی دوستم داری دوستم نداری . تو از هر دشمنی واسم دشمن تری ولی من با همه اینها ازت کینه ای به دل ندارم . چه بی وجدان باشی و چه با وجدان به خدای بزرگ می سپارمت . مواظب داداش حسن باش و مامان گل و زن داداشت ... اون مغازه هم از شیر مادر حلال ترت . اون مال منه . بیشتر پولشو به ناصر خان پرداخت کردم . قبل از این که بمیرم بقیه شو میدم . همونجا کاسبی خودتو بکن . فقط یه خورده در خلوت خودت فکر کن که با من و ندای من چیکار کردی . تو دل دو عاشقو شکستی . اگه یکی دل تو رو این جوری بشکنه چه حالی میشی ؟/؟ می خوام بهت التماس کنم که بهم رحم کنی ولی هرچی فکرشو می کنم می بینم مدتهاست که یاد گرفتم جز خدا به کسی التماس نکنم هر چند گاهی وقتا خودمو پیش زنم کوچیک می کردم وای خدایا منو ببخش قسمت این بوده که تنها باشم تنهای تنها ..... با رنوی مدل 59 خودم اون وقت شبی رفتم خونه سیمین دوست ندا .... تعجب کردند منو با اون سر و وضع دیدند . سیر تا پیاز ماجرا رو واسشون تعریف کردم . سهیل داداش سیمین از بس خندید چشاش پر اشک شد که مادرش بهش گفت جوون مردم داره دق می کنه تو داری می خندی ؟/؟همون شبونه نامه ها رو به دست صاحبانش رسوند . می دونستم که حدیثه نامه رو می خونه ولی از سیمین خواهش کردم که از ندا بخواد که یه وقتی نامه منو پاره نکنه .. برایم اهمیت زیادی داشت که احساس منو درک کنه . وقتی سیمین از پیش ندا بر گشت تا اونو به خونه اش برسونم ازش پرسیدم ندا چیزی نگفت لبخند تلخی تحویلم داد و گفت نامه اتو خوند ولی اینم گفت که تو نباید اون چهار پنج میلیون پولو با خودت می بردی حقت نبود و ازت پسش می گیره -اگه دفعه دیگه دیدیش بهش میگی گدا خودتی این حاصل دسترنج خودمه . من که تا دو سه ساعت دیگه از این شهر و دیا رمیرم -آقا نوید باورکن ندا عاشقته از روی خشم و ناراحتی این حرفا رو می زنه . من حرفای شما رو قبول می کنم . یه صداقتی تو چهره شما هست ... -خب همین جا ترمزکن خواهر .. چطور این صداقتو ندای عاشق نمی تونه ببینه -ببین یه زن حسوده . بعضی وقتا نمیشه بهش ایراد گرفت . اون عکسایی که من دیدم ... ولی اون باید با خونسردی به حرفات گوش می داد . با این حال عجله نکنین زود تصمیم نگیرین . خدا رو چه دیدی -دیگه از همه چی بدم اومده . فقط به ندا بگو که بر نامه طلاقشو بعدا ردیف می کنم و به مامان خدیجه منم بگو اگه یه وقتی خبر مرگ پسرشو آوردن تعجب نکنه و ناراحت نشه پسرش راحت میشه اگه بمیره . فقط جنازه امو تو صحن امامزاده ابراهیم دفن کنن . خیلی دلم میخواد کنار بابام باشم . فکر کنم اگه بجنبم یه جای خالی باشه .. ادامه دارد

  12. 12 کاربر از پست A R A تشکر کرده اند .


  13. Top | #87

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    112
    میانگین پست در روز
    0.13
    تشکر از کاربر
    62
    تشکر شده 1,562 در 109 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 86
    باید این شهر و دیارو با همه دلبستگیهاش ترک می کردم . این ترانه قدیمی ستار محبوب ترین خواننده خودمو گذاشتم و رفتم تو حس ... خسته و در به در شهر غمم شبم از هرچی شبه سیاه تره ... شب سیاهی داشتم که به این سادگیها روشن نمی شد . شایدم داشتم کمی عجله می کردم ولی امیدی نداشتم . روح حساس من طاقت اینو نداشت که همه محکومش کنند . صبح زود رفتم کنار دریا .. تازه سپیده داشت شب سیاهو روشنش می کرد ولی شب من هنوز سیاه بود . نم نم بارون داشت می بارید وخیلی دلم می خواست یه خورده شدید تر بشه و من بتونم وقتی که آب بارون داره به دریا می ریزه بازم اون فضای قشنگو ببینم . موهای سر و صورتم همه خیس شده بود . از داغ خشمی که در وجودم بود سر ما بهم نفوذ نمی کرد . نتونستم تو ساحل هم دوام بیارم . رفتم تو ماشین خودم نشستم و سرمو به فرمون ماشین تکیه دادم . این بار امید داشت می خوند .. اولین ترانه ای که اونو به شهرت رسوند . ترانه باران .. باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب .. خیلی دلم گرفته بود نمی دونستم کجا می خوام برم و هدفم چیه . می خواستم فقط دور شم . از آدماش از اونایی که مدعی بودند دوستم دارن و باورم نداشتن . حتی از مادرم . یادم اومد که یه سری از وسایلمو تو خونه جا گذاشتم . چون با خونه خداحافظی کرده بودم و قصد داشتم از همین مسیر فرار کنم . خنده داربود نمی دونستم از کدوم جهت فرار کنم . یه طرف منو می رسوند به غرب مازندران و گیلان . از یه طرف می رسیدم به بابل و قسمتهای وسط استان از یه طرف می رفتم تو شکم دریا و رودخونه . یه راه دیگه هم منو می رسوند به بهنمیر و دوباره می رسیدم به مرکز استان .. پاک قاطی کرده بودم . رسیدم جلوی در می خواستم پیاده شم که دیدم یه پرشیا سفید چه جور داره از پشت سرم بوق می زنه .. نه خدای من این دیگه اول صبحی از کجا پیداش شد . دو نفر بودند . رانندهه رو شناختم . همون سنگدل ندا بود . ولی اون زنه بغل دستی رو نفهمیدم کیه . به نظرم اومد دوستش سیمین باشه . اون که رفته بود خونه شون . حتما میخوان با هم باشن و برن دانشگاه .. چیکار می تونه داشته باشه . نه نمی ذارم همین مقدار پولی رو که با دسترنج خودم به دست آوردم ازم بگیره . خیر اون چند تا وسیله ای رو که می خواستم بر دارم خوردم و فرار را بر قرار تر جیح دادم . فقط باید از دستشون در می رفتم . نمی خواستم گیرم بندازه . اگه جلومو می گرفت و می گفت دفترچه رو پس بدم منم آدم احساساتی فوری بهم بر می خورد شاید بهش پس می دادم .. سگ مصب این ماشین چرا صد تا رو به زور میره .. خدایا من چیکار کنم . مجبور شدم برم طرف مرکز شهر و بعدش بپیچم دست راست و برم طرف بابل . صبح به این زودی اونم تو زمستون ماشین چه خبر بود . یه لحظه رسیدم به جایی که یه ماشین جلوم بود . یا رو رو عاصی کردم تا بهم اجازه سبقت داد من رفتم و ندا گیر کرد . می دونستم که این دختره کنه کینه ای شده تا اونجایی که گاز می خورد پدالو فشار می دادم چند کیلومتری از شهر دور شده بودم آخیش از شرش خلاص شده بودم چند کیلومتری بابلسر رو رد کرده از منطقه میر بازار هم گذشتم . از آینه روبروم زن دیوونه ام رو دیدم که داشت میومد . دیگه سرعتم بیشتر از این نمی شد . به صد و ده بیست که می رسیدم ماشین به خودش می لرزید و هر لحظه امکان منحرف شدن داشت . داخل اتوبان بودیم ندا خودشو به سمت راست ماشینم رسونده بود -وایسا کارت دارم .. نذاشتم حرف بزنه -پول مال خودمه ندا مال خودمه حق خودمه برو پی کارت . دست از سرم ور دار -وایسا نگه داشته باش نوید تند نرو منحرف میشی -من پیش بابات کار کردم . حق نداری پول منو ازم بگیری . سرم به طرف ندا بود . یه ماشین دیگه که حوصله اش سر اومده بود از سمت چپ من و اون یه کوره راهی که داشت سبقت گرفته من متوجهش نشده بودم . رفتم فرار کنم دیدم اون ماشینه جلومه . ندا که دید هر لحظه امکان تصادف وجود داره ازم فاصله گرفت ولی من واسه این که به ماشین جلویی که فاصله اش با من کم شده بود نزنم فرمونو گرفتم سمت راست وتنها چیزی که یادم میومد فقط حاشیه جاده بودودیوارهایی که ته این حاشیه کشیده بودند .. راستی راستی زندگی با آدم چه بازیها که نداره . گاهی وقتا آدم نمی دونه که مرده هست یا زنده هست بعضی وقتا می بینی که زندگی از صد تا مرگ هم واسه آدم بدتره. تو یه عالمی بودم که حس می کردم دارم خواب می بینم صدای گریه ندا ومادرمو می شنیدم . ناصرخان می گفت توکل بر خدا حالش خوب میشه . صدای مادرزنم میومد که می گفت بیچاره تازه رفته بود رنگ خوشی رو ببینه . همش تقصیر توهه ندا . من دلم گواهی می داد که این پسره بیگناهه . از اون طرف خدیجه خانوم می گفت به دخترم کاری نداشته باشین ما همه گناهکاریم .-آقای دکتر تو رو خدا بهم بگین پسرم خوب میشه ؟/؟اون زنده می مونه -هنوز هیچی معلوم نیست هیچی معلوم نیست .... ترسیده بودم نمی دونستم چه خبره چیزی یادم نمیومد . من ندارو از دریا گرفته بودم ونجات داده بودم . حتما خودم مردم اینا فکرمی کنن من زنده ام . اگه من مرده ام چرا از درون نفسهای آروم خودمو احساس می کنم . ندا می خواست خودشو تو آب غرق کنه . اون که زنم نبود. ولی یه چیزایی از لباس عروسی اون واین که ما با هم زن وشوهریم به خاطرم میومد . ماشین بنز قرمز-من می دونم پسرم می میره .. اون می میره خواب بد دیدم -مامان همش تقصیر منه من نباس میذاشتم اون این جوری می رفت . آقای دکتر تو رو خدا امیدی به نجات شوهرم هست ؟/؟ -کسی نمی تونه منکر معجزه بشه توکل برخدااینو که گفت اتاق شد عین عزا خونه . هرچی فکرمی کردم در چه شرایطی هستم عقلم جایی عقد نمی داد -پسرم این قدر باایمان و با خدا شده بود که حتی وصیت کرد اگه یه وقتی امید به ادامه زندگیش نیست اعضای بدنشو بدن به اونایی که بهش احتیاج دارن ولی من دلم نمیاد -نه مامان نوید من زنده می مونه اون دوباره چشاشو باز می کنه اگه بیدار نشه منم باهاش می خوابم . هرچی می خواستم یه تکونی به خودم بدم نمی تونستم . نمی دونستم در چه وضعیتی قرار دارم . چشام باز نمی شد . داشت باورم می شد که زنده ام . بدنم نمی تونست حرکتی کنه . فقط گوشام می شنید . نمی دونستم جریان چیه . من اینجا چیکار می کنم . فقط می دونستم زنده ام . هنوز تو عالم برزخ نیستم . شاید سکته کردم و رفتم توی عالم کما ومنو آوردن اینجا اگه اینا بخوان کلیه وکبد وچند قسمت دیگه ازبدنمو در بیارن واهداکنن ... خدایا اون موقع راستی راستی منو می کشن . یاد داستانهای واقعی که در بعضی مجلات خونده بودم افتادم . افرادی بودند که سکته کرده بودند اونا رو حتی کفن هم کرده بودند فقط یکی از اعضای بدنشون حس داشت وکار می کرد . این گوش لعنتی از همه بد تربود من نمیخواستم بمیرم . گوشم که نمی تونست داد بزنه و بگه من زنده ام . هیچ احساسی نداشتم هیچی یادم نمیومد فقط می دونستم ندا اومده بالاسرم . اون می خواست باهام تنها باشه همه فکر می کردند من مرده ام ودیگه بیدار نمیشم . شایدم داشت نوازشم می کرد آخرشم نفهمیده بودم اون زنمه یا نه .. حافظه ام یاری نمی داد . حس کردم گوشم داره سوت می کشه وپرده اش داره می لرزه . ظاهرا اون صداشو بالابرده برد جیغ می زد .-نوید منو با خودت ببر نوید من مقصرم من باید جای تو بمیرم . نرو منو تنها نذار من می میرم . بیدارشو نوید بیدارشو نوید بیدارشو . باهرکی می خواهی باشی باش . حدیثه رو هم میخوای بگیر . فقط نمیر . من میدونم تو بیگناهی هرجوری دوست داری تنبیهم کن .. یاد دختر همسایه قدیمی مون افتادم . من که حدیثه رو دوست ندارم .. -نوید چرا عجله کردی چرا خودتو به این روز رسوندی چرا چرا چرا .. می خواستم داد بزنم ندا دست از سر گوشم وردار پرده اشو پاره کردی ولی زبونم لال شده بود . لال لال . یهو دیدم که یه جیغی کشید که آدم بیدارروهم بیهوش می کرد چه برسه به این که منی که دست کمی از غش کرده ها نداشتم . نمی دونم چند وقت گذشت که تونستم چشامو باز کنم . سرم به شدت درد می کرد . بهم اکسیژن وصل کرده بودند من تو بیمارستان بستری بودم وهنوز نفهمیده بودم چرا .. فقط جمعیت دور و بر مو می دیده که همگی دارن می پرن هوا و دکتر هم میخواد منو از دور و برشون دور کنه .. درست شبیه تماشاچیای فوتبالی که تیم محبوبشون گل زده باشه ... همه رفتند و دکتر اومد بالا سرم با دستم ازش پرسیدم که چی شده ؟/؟ -آقا معجزه شده اون تصادفی که توکردی و دیوار بتنی رو خوابوندی دیگه هیشکی امیدی به زنده بودنت نداشت . چند روز بودی تو کما . نزدیک بود اعضای بدنتو در بیاریم بدیم به اونایی که لازمش دارن . آخه خودت وصیت کرده بودی . ولی یه معجزه ای شد و نجات پیدا کردی . گیج و منگ بودم از احتمال ضربه مغزی می گفتند . از این که فعلا خطر رفع شده وچند روز در بیهوشی به سر برده ام . دوستم حسن به دیدنم اومد فقط یادم اومده بود که اون یکی از اون همکلاسیهامه . اون لحظه دیگه کپسول اکسیژنو ازم دور کرده بودند حسن داشت به دست و پام میفتاد . حدیثه حدیثه می کرد تا این که یکی یکی اونچه که بر سرم اومده بود به یادم اومد . دیگه اصلا حالیم نبود چی میگه . فقط همینو می شنیدم که اون پی در پی داره عنوان می کنه که بی تقصیر بوده گناهی نداشته . همه کار ها رو حدیثه و دوستش انجام دادن . برام فرقی نمی کرد خواهر حسن چه غلطی انجام داده . برای من غلط کاریهای ندا یعنی همون قضاوت عجولانه اش مهم بود . خشم و عصبانیت من بر گشته بود . سرم بهم وصل بود . دوست نداشتم کسی رو ببینم . تا وقتی که یادم نیومده بود جریان چیه همه منو بوسیده بودند جز ندا . مامان داشت خودشو می کشت . شاید اگه ندا می دونست چیزی یادم نمیاد میومد جلو ازم دلجویی می کرد شاید چون فکر می کرد دارم می میرم کینه هاش از بین رفته بود ولی من دوست نداشتم دیگه ببینمش . بار ها و بار ها واسم پیش اومده بود که یکی یه حرفی رو به من می زنه ولی چند ثانیه پس از تموم شدن حرفاش انگار تو مغزم می شینه . ولی حالا که چند دقیقه از رفتن حسن می گذشت یکی یکی حرفاش یادم میومد . یکی یکی خاطرات آخرین روز و روز قبل از تصادف را به یاد می آوردم . فقط متوجه نشدم آیا حسن به خونواده منم گفته من بیگناهم ؟/؟ ...ندا گوشه در با ترس و لرز منو نگاه می کرد و انگار اشک شادی سر داده بود . ولی از چشمان من اشک غم جاری بود . زده بود به سرم ازجام بلند شده سرمو با خشونت از دستم کنده و خواستم از دست اتاق و آدمایی که منو متهم به خیانت کرده بودند دررم -برین کنار میخوام بمیرم و از شر شما خلاص شم . ندا جلومو گرفته بود ومادرم و مادرزنم یه مسیر دیگه روبسته بودند . پرستارا هم سراسیمه رسیدند . دوباره یه درد و فشاری در ناحیه سرم احساس کردم و بیهوش افتادم . این بار منو بردن به بخش مراقبتهای ویژه وتا چند روز تقریباممنوع الملاقات شدم . پس از یک هفته دوباره برگشتم به همون اتاق . همه رو جز ندا دیگه می تونستم تحمل کنم . به هیچ قیمتی حاضر به قبول کردن اون نبودم . باورم نمی شد که عاشقم باشه . یه بار اومد گوشه اتاقم خیلی بهم نزدیک شده بود . مرتب صدام می زد .. نوید نویدجان دیگه دوستم نداری ؟/؟ نمی دونی که این چند وقتی چند بار مردم و زنده شدم . می دونم منو نمی بخشی . اگه دیگه دوست نداری منو ببینی آزادی . اگه ازم دلخوری حق داری فقط بهم نگو دوستم نداری -چطور انتظار داری کسی رو که باورم نداره باور داشته باشم . دوستش داشته باشم -یعنی تو دوستم نداری ؟/؟ این خودتی نوید ؟/؟ باورم نمیشه باهام این رفتارو داشته باشی . تو دیگه دوستم نداری ؟/؟. سرمو بر گردوندم تا اشکمو نبینه . -نوید من میدونم بیگناهی فقط بهم بگو دیگه دوستم نداری -تازه بهت گفتم چند بار می پرسی . اومد جلوتر . می ترسید . خواست دستمو بگیره تو دستاش . دستمو کنار کشیدم -نوید دستات بهم میگه که دوستم داری یا نه -ندا میری بیرون یا بیرونت کنم . یادت رفت روز آخر بهت گفتم ندا دستامو بگیر تا بفهمی که هنوزم خون عشق تو تو رگهای من جریان داره و یه عاشق خالص هیچوقت خیانت نمی کنه ؟/؟ یادت رفت ؟/؟ میری بیرون یانه ؟/؟ -بیرونم نکن نوید من خودم میرم . منو از این جا از هر جا که می خوای بیرونم بنداز ولی از خونه دلت بیرونم ننداز .. حتی دلشو نداشتم که به دروغ هم که شده بهش بگم که دیگه دوستش ندارم . مامان خدیجه جلوی در خروجی راهشو سد کرد و یه چیزی بهش گفت از اون صحبتهای چیستانی . ندا رفت و آشتی کردن با مامان همان شد و سر کوفت خوردن دوباره همان . چند روز دیگه باید در این بیمارستان لعنتی می موندم . چند جای بدنم دچار ورم و کوفتگی شدید شده بود . یکی از پاهام می لنگید که بعد از یه ماه خوب شدم . اون روزا از روزایی بود که کلی میومدن ملاقاتم وندا رو دیگه نمی دیدم . سایه شو دور و بر خودم حس می کردم بوشو احساس می کردم . بوی وجودشو و گاهی هم عطرشو . یه روز صبح که تازه حموم کرده بودم خدیجه خانوم کنارم نشسته بود بهم گفت ببینم تو حدیثه روبخشیدی ؟/؟ -مادر من چیکاره ام که ببخشه خدا باید ببخشه من از حق خودم گذشتم فقط این ندا رو نمی تونم به این آسونیها و زودیها ببخشم شایدم اصلا نبخشیدمش .-نوید تو که این قدر سنگدل نبودی . یادت رفت اون چقدر از بدیهای تو رو ندید گرفت . به امون خدا ولش کردی . اون نه تنها با پسر عموش ازدواج نکرد بلکه به خاطر تو با همه درگیر شد . همه اینا رو فراموش کردی ؟/؟ ساکت شده بودم . پس از چند لحظه جواب دادم مامان اون خودش دل منو این جوری کرده .. ولی ته دلم یه جوری بودم . بیشتر از ندا عاشق و خواستار این بودم که آغوشمو واسه یه بغل وبوسه داغ آماده کنم . دلم واسش پر می کشید ولی باید بهش درس می دادم که رنجوندن یه بیگناه چه گناه بزرگیه -نوید جان برو اتاق بغلی .. یه بیماری هست که خیلی دوست داره ببیندت .. اون از دیدنت خیلی خوشحال میشه ولی تو با دیدنش معلوم نیست چه عکس العملی نشون بدی . رفتم اون طرف . یه زنی رو دیدم که درب و داغون شده و دست وپاشم گچ گرفته و با صورتی ورم کرده خوابیده . داشتم فکر می کردم چقدر شبیه حدیثه هست که دیدم خودشه . خونم به جوش اومده بود ولی اون اعتراف کرده بود واز طرفی از اون چه انتظاری می رفت من از حق خودم گذشته بودم . از اون توقعی نداشتم نمی دونستم واسه چی تصادف کرده -چطوری نوید . خیلی بهت بد کردم زندگی تو رو خراب کردم -همش واسه اینه که فکر می کردی عاشق منی -نمی تونم جواب تو رو بدم -واسه چی تصادف کردی ؟/؟ -اجازه دارم پس از این که نامه ات به دستم رسید رو واست تعریف کنم ؟/؟ که چی شده ؟/؟ -اگه جونشو داری بگو .-اون شب وقتی که نامه اتو خوندم عجیب تحت تاثیر قرار گرفتم حس کردم حق با توهه . تازه می خواستی از شهر و دیار خودتم بری . این اون چیزی نبود که من می خواستم . اون همه خوبی در حقم کرده بودی و من با این رفتارم جواب تو رو داده بودم هر چند فکر می کردم با این کارم خوبی تو و خودمو می خوام . فکر می کردم آدمایی مثل ندا که در ناز و نعمت بزرگ شدن دل ندارن عشقشون پوشالیه . یه هوی و هوس زود گذره . شبونه با تاکسی تلفنی و بدون این که به خونواده ام بگم خودمو رسوندم به ندا . اولش فکر می کرد حقایق دیگه ای رو میخوام از رابطه خودم و تو واسش بیان کنم . برای من و تو آرزوی خوشبختی کرد . دلش پر از درد بود . از زندگی سیر شده بود . نومید نومید بود . وقتی ازش خواستم منو ببخشه وقتی ازش طلب عفوکردم بدنش می لرزید . وقتی حقیقتو واسش تعریف کردم واسه یه لحظه برق خوشحالی رو تو چشاش دیدم . زود گذر بود چون دو دستی می زد تو سرش و مثل زنای عزادار موهای سرشو می کشید . شیون می کرد ضجه می زد اون به جای این که محکومم کنه بهم سرکوفت بزنه بذاره زیر گوشم منو بوسید و ازم تشکر کرد ولی گفت نوید دیگه از دستم رفت گفت که خیلی به تو ستم کرده بازم امیدشو از دست نداد . باماشین اومدیم دم در خونه ات هرچی زنگ زدیم درو باز نکردی جایی بودی وبرگشتی هرچی صدات زدیم تو حرف خودتو می زدی . من که ساکت بودم و ازخجالت سرم پایین بود . ما می خواستیم تو رو بر گردونیم و تو از پولهایی حرف می زدی که حقته . ستایشت می کردم نوید که از هرچی داشتی گذشتی . از خودت گذشتی تا نشون بدی که از عشقت نمی گذری . تو از همسرت گذشتی تا بهش نشون بدی از ایمان به عشقی که داری نمی گذری . خیلی در حقت ستم کردم در حق تو و ندا . ولی در حق تو بیشتر . سرتو درد نمیارم . وقتی که تو منحرف شدی و با ماشین عهد بوقت رفتی توشکم دیوار ما نزدیکت بودیم . ندا هم ترمز زد . دستاش روفرمون ماشین گیر کرده بود . نمی تونست پیاده شه . اول صبحی یه سری اومدن کمک . ماشین مچاله شده بود . وقتی تورو کشیدن بیرون نفس نداشتی . یه ماشینی که از اون طرفا رد میشد یه پتویی انداخت روت .. ندا که اینو دید دستای منو گرفت . - اون نوید منه مرده مرده من کشتمش من کشتمش .. حیف که خیلی چیزارو اون لحظه پیش ندا نتونستم بگم و حالا هم نمی تونم بگم ولی به ندا گفتم منو ببخش من قاتلم قاتلم . یه لحظه ندا دستامو ول کرد ورفت اون طرف بلوار . متوجه شدم که میخواد خودکشی کنه . یه پراید با سرعت بالای صد تا داشت میومد این طرف . فرصت برای تصمیم گیری کم بود . اون خودشو انداخت جلو ماشین من اونو هلش دادم به طرف حاشیه چمنها و افتاد میون علفهای بلند و ماشین خورد به من و منو هم چند متر اون طرف تر و داخل سبزه ها پرتم کرد . شانس آوردم که قبلش یه ترمزی زده بود .هوشیار بودم .اون طرف کارشناسان دو دسته شده بودند یه عده می گفتند نوید مرده یه عده می گفتند زنده هست . گروهی بالا سر ما جمع شده بودند. ندا یه خورده دست و صورتش زخمی شده دچار کوفتگی شده بود ولی من نمی تونستم تکون بخورم . حس کردم دست و پام باید آسیب دیده باشه . ازم خون می رفت چشام سیاهی می رفت . هیچی یادم نمیاد. فقط صدای آمبولانسو می شنیدم . ظاهرا گفتند که تو رو هم در هر صورت باید برسونن بیمارستان -پس ندا جونتو مدیون توهه -چی میگی من اونو کشتمش -حدیثه گریه نکن خوب میشی واگه سلیقه ات می گیره میری سر کار .. نمی دونم چرا این طور از نگاش متوجه شدم که خیلی چیزا میخواد بهم بگه ولی نمیگه یا نمی تونه بگه . شرمسار بود ولی من خوشحال بودم از این که این همه روسیاه شده بودند -نمیدونم چه جوری اشتباهمو جبران کنم . فکر می کردم عشق ندا یه عشق زود گذر بوده -مگه غیر این بوده ؟/؟ -چطور مگه -اون اگه دوستم داشت حرفامو باور می کرد -بی انصاف نباش نوید ! هرکسی اگه اون عکسا رو می دید همین فکرو می کرد . اون اگه دوستت نداشت واسه از دست دادنت خودشو نمی کشت -خندیدم و گفتم منم نمردم و اونم نمرده -یه سوال ازت می کنم راستشو بگو . هنوز دوستش داری ؟/؟ عاشقشی ؟/؟ -چرا اینو ازم می پرسی . سکوت کرده و به چشای حدیثه نگاه کردم -تو از چشام نمی تونی بخونی که من به چی فکر می کنم ولی من می تونم فکر تو رو بخونم . به نظر تو من این سوالا رو واسه خودم می کنم . فکر می کنی من میخوام جای ندا رو تو قلبت بگیرم ؟/؟ درسته که جون ندا رو نجات دادم ولی عزیز تر از جونشو ازش گرفتم هیچوقت خودمو نمی بخشم اون از خواهری که هیچوقت نداشتم بهم نزدیک تره . حالا جوابمو بده . هنوز دوستش داری ؟/؟ هنوز تو دلت واسش یه جایی داری ؟/؟ -ناراحت نمیشی از جوابم ؟/؟ -نوید من می تونم از چشات بخونم که جوابت چیه ولی دوست دارم خودت بگی .-من اونواز جونم بیشتر دوست دارم بدون اون می میرم . اون نباشه منم نیستم با نفسهای اونه که من زندگی می کنم . من دیوونشم . ولی اون منو رونده اون دوستم نداره دلمو شکسته . وقتی فهمید در حق من ظلم کرده عذاب وجدان گرفت من بدون اون هیچی نیستم . ولی اون برای عشق وپاکی من ارزش قائل نشد . من نمی تونم خوشبختش کنم . شاید اون فکر می کنه که عاشقه . من نباید اونو وارد فرهنگ فقیرانه خودم می کردم . ما آدمای بی ارزشی هستیم . حرفامونم مثل خودمون بی ارزشه . در همین لحظه در دستشویی صدایی کرد و ندا با چشایی خیس و سری افکنده به زیر پیداش شد . لعنت به تو حدیثه بازم گولم زدی . واسه یه بارم شده تو زندگیم , رفتم سیاست برم فقط یه زن کافیه که آدمو فریب بده وای به حال این که دو تا زن هم با هم دست به یکی کنن . اونم دو تا رقیب که حالا شدن دو تا رفیق -خیلی بیرحم و بی انصافی نوید تو می دونی که از هر چیزی تو این دنیا واسم با ارزش تری باشه دیگه سراغم نیا . فقط خوشحالم که زنده ای .خوشحالم که از زبون خودت شنیدم که دوستم داری عاشقمی . بازم واسم می میری . نمی خوام بهت بگم دروغگو . نمی خوام بهت بگم نامرد . ولی آدم چطور می تونه زجر و ناراحتی کسی رو که دوست داره ببینه -جدی میگی ندا ؟/؟ -واسه همین منو از خودت روندی تا زجر و ناراحتی منو نبینی ؟/؟ -مسخره ام می کنی ؟/؟ حق داری . اگه من و تو جامون عوض می شد تو چه فکری می کردی ؟/؟ -همین فکری رو که تو کردی ولی با دقت به حرفات گوش می دادم -من از کجا می دونستم جریان چیه . بین ما دقایقی سکوت بود و سکوت -یادت میاد که گفتی آدم نباید عشقو گدایی کنه ؟/؟ حالا منم ازت عشقو گدایی نمی کنم . خوشحالم که زنده ای و خوشحالم که ادعای دوست داشتن منو داری . حداقل دلم به این خوشه .که بازم اززبونت شنیدم که دوستم داری . سرشو انداخت پایین با چشایی اشکبار رفت بیرون . منم لنگ لنگان دنبالش رفتم . با همه درد پام سریع رفتم تو اتاقم در آخرین لحظه که می خواست ندا دور شه دستشو کشیدم و اونو به طرف اتاق خودم کشوندم . درحال زمین خوردن لگد زدم و درو بستم وقبل از این که ببینم و بفهمم که عکس العمل ندا چیه یه صندلی گذاشتم پشت در و روش نشستم تا نذارم ندا بره بیرون .. حدیثه خدا بگم چیکارت کنه . کارو به جایی رسوندی که حالا باید ناز ندارو هم بکشم . ولی نه به این سادگیها نباید اونو ببخشم -چیکارم داری ولم کن برم . مگه نگفتی دیگه منو نمی خوای چرا دست از سرم ور نمی داری .بذار برم تا تو راحت باشی -نه تا من نگفتم حق نداری بری . به اندازه کافی اذیتم کردی . تا تاوانشو پس ندادی نباید بری .-منو بکشی راحت میشی ؟/؟ -ندا اگه بدونی چقدر خوشگل میشی وقتی که ناز میکنی و حرص می خوری . یه اخمی کرد و گفت هیچم این طور نیست -من که دارم ناز و اداتو می بینم به کی داری دروغ میگی . حالا اگه تو دیگه نمی تونی حال و روز منو بفهمی اون یه چیز دیگه هس . گذشت اون وقتایی که دستمو تو دستات می گرفتی و حس می کردی چقدر دوستت دارم . نترس بیا بازم دستامو بگیر . ببن می تونی هنوزم متوجه شی که چقدر دوستت دارم ؟/؟ تو باید اینو همیشه حس کنی . باید بدونی که من مردی نیستم که یه تار موی تو رو به یه دنیا بدم . بیا اگه راست میگی دستامو بگیر . بیا تو چشام نگاه کن . ببین نوید دلشو داره که ندا رو از خودش برونه ؟/؟ می تونه بهش بگه دیگه دوستش نداره ؟/؟ اصلا می تونه دوستش نداشته باشه ؟/؟ اون روزا که عکسا رو دیدی فکر کردی که دیگه دوستت ندارم حالا باورت نمیشه که دوستت داشته باشم ؟/؟ ندا خیلی آروم اومد طرف من . کف دو تا دستاشو گذاشت رو مچ دو تا دستام . وقتی که بهم رسیدیم ودستامون با هم تماس گرفتند قبل از این که حرفی بزنه وبگه چی احساس کرده دوستامو دور کمرش حلقه زده واونو به خودم فشردم . دستای اونم دور کمرم قرار گرفت . سرش روشونه ام خم شده بود هیشکدوم نمی دونستیم چی بگیم شایدم نمی تونستیم چیزی بگیم . با سکوت دنیایی از حرفو بین خودمون رد و بدل می کردیم . چه بچگانه ! چه شاعرانه ! چه عاشقانه ! این بود دعوای ما ؟/؟ چه احمقانه ! چه ابلهانه ! پس از دقایقی سکوت را شکست -نوید اگه از من بپرسن کدوم لحظه بانوید بودنو بهتر میدونی و حس می کنی در اون لحظه خوشبخت تر از دیگر لحظه هایی من نمی دونم چی بگم . انگار هر دفعه یه لحظه میاد جای یه وقت و زمان دیگه رو می گیره . نمیتونم بگم الان چه حالی دارم اگه عذابایی رو که این چند وقته کشیدم می کشیدی اون وقت می فهمیدی که الان از بهترین روزای زندگی منه . تا وقتی که یکی رو نداری خب نداری وقتی به دستش میاری نمی دونی که از دست دادنش چقدر سخته . حالا دیگه زار زار گریه می کرد و منم گذاشتم تا خودشو خالی کنه . آخر و اول این قهر و آشتی ها همیشه برد با این زناست -ندا جون اگه از من بپرسن کدوم لحظه رو حس می کنی که خوشبخت ترینی من میگم تمام لحظه ها رو . هر لحظه ای که با تو هستم و می دونم که می دونی چقدر دوستم داری . -نوید منو ببخش -تو هم منو ببخش ندا . شاید زیادی ازت انتظار داشتم درکم کنی . شایدم زیاد عجله کردم وزود فرار کردم . ولی کاش بر خورد آروم تری باهام می داشتی .-نوییییید -جوووووون -نمی خوای منو ببوسی ؟/ ؟زنتو .. عشقتو .. می خواست یه چیز دیگه ای هم بگه که حرفشو پس کشید . .آخ که چقدر دلم واسه چشیدن طعم شیرین لبهای ندا تنگ شده بود. با یک بوسه داغ پیوند داغمونو داغ ترش کردیم . چند ثانیه بیشتر تو حال و هوای بوسه نبودیم که دیدم صدای تق تق در اومد . مامان خدیجه بود -درو چرا بستین ؟/؟نوید تو اونجایی ؟/؟ ..ای بخشکی شانس .. حالا چه وقت برگشتن بود .. ادامه دارد

  14. 15 کاربر از پست A R A تشکر کرده اند .


  15. Top | #88

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    112
    میانگین پست در روز
    0.13
    تشکر از کاربر
    62
    تشکر شده 1,562 در 109 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت آخر
    درو باز کردیم و مامان خدیجه وارد شد . تا اونجایی که می تونستیم خودمونو جمع و جور کرده بودیم . عین آدمای از جنگ بر گشته بودیم . مامان هر کاری کرد نتونست جلو لبخند خودشو بگیره . ندا یه خورده ازم فاصله گرفته بود . کمی خجالت کشیدم و ندا هم بیشتر . ولی مامانو خیلی خوشحال دیدم از این که حس می کرد و فهمیده بود که ما با هم آشتی کردیم -از قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند . می دونستم که شما دو تا عاشق همین و دو تا عاشق به این سادگیها از هم جدا نمیشن -مامان ما که با هم قهر نبودیم از ندا گله داشتم -تو یکی اگه دیگه بخوای از عروس گلم گله داشته باشی خدا گیری . اگه اون نبود تو الان تیکه تیکه شده بودی .در اینجا ندا به حرف اومد و گفت مامان قرار نبود که حالا همه چی رو بگی -واسه چی نگم دخترم . تو اون موقع گفتی نگو چون نمیخوای نوید واسه این چیزا باهات آشتی کنه حالا که با هم خوب شدین دیگه دلیلی ندارم که نگم -مامان چی شده ندا واسم چیکار کرده . تا اونجایی که می دونم کاری کرده که رنوی تاریخی من چپه کنه .. ندا چون می دونست شوخی کردم ناراحت نشد -پسرم خلاصه کنم که همه از این که تو بهوش بیای و چشاتو باز کنی نا امید شده بودند و پزشکا هم می گفتند که تا چند روز دیگه بیشتر محل نداری . از نظر ما تو دیگه مرده بودی و منتظر معجزه بودیم . یه شب که ندا خیلی ناراحت بود و داشت درددل می کرد سرشو گذاشت دم گوش تو تا می تونست از ناراحتی جیغ می کشید . یدفعه تویی که نفسات قطع شده بود یه تکونی خوردی و همه از خوشحالی دیگه نمی دونستیم چیکار کنیم . من که داشتم به سر و صورتم می زدم ... مامان که داشت این چیزا رو تعریف می کرد اون موقع بود که اون شب برزخی رو به یاد آوردم . همون شبی رو که فقط گوشام می شنید و نمی تونستم تکون بخورم . پس این ندا بود که با فریاد خودش منو از مرگ نجات داده بود . من زندگیمو مدیون اون بودم -یه چیز دیگه ای هم هست که ندا بهت نگفته -مامان خواهش می کنم .. تورو خدا اینو دیگه بذار من خودم واسش بگم -دخترم من که نمی خواستم چیزی بهش بگم این حق توهه که به شوهرت بگی -ندا تو باید به من دیه بدی . یکی از گوشام بد جوری سنگین شده . من فکر می کردم مال تصادفه . الان فهمیدم که کار توست -ولی نوید سرخی گونه هات نگات یه چیز دیگه ای میگه . می خواست یه چیز دیگه ای هم بگه که روش نشد چون خدیجه جون اونجا وایساده بود -عزیزای گلم من دیگه دارم میرم . شما رو تنها میذارم . صندلی رو دوباره بذارین پشت در . نگران نباشین بهتون قول میدم کسی مزاحمتون نشه . مامان رفت و من به محض رفتن اون و گذاشتن صندلی پشت در رفتم طرف زنم و اونو بغلش کردم -می دونی ندا چقدر بهم بدهکاری ؟/؟ -نوید تو هم بهم بدهکاری ؟/؟ خیلی -به نظر تو با هم بدهیمونو بدیم بهتره یا تک تک -من که میگم تک تک بدیم . این جوری صرفش بیشتره .-به نظرت وقت می کنیم بدهی قبل به علاوه طلبهای جدید -تا اون سر دنیا هم بری باهات میام -اگه گفتی حالا چی می چسبه ندا .. تا رفت جواب بده همون لبهای باز شده اشو به هم چسبوندم . تازه بعد از پنج دقیقه یادم اومد که یه چیزی هست که ندا خودش باید بهم بگه -ندا تو چی می خواستی به من بگی ؟/؟ ندا سرمو گرفت میون دستاش و اونو به طرف پایین حرکتش داد -چیکار می کنی ندا -عزیزم تا چند وقت دیگه ما میشیم سه نفر . میوه عشق ما تا چند ماه دیگه میرسه -عزیزم جدی میگی ؟/؟ چند وقته ؟/؟ -هنوز یه ماه نمیشه -پس بچه من این یه ماهی عذاب کشیده ؟/؟ یعنی این چند وقته همش تو حرص و جوش بوده ؟/؟ -بچه نه . مادر بچه چرا -وای ندا من دارم بال در میارم . باورم نمیشه دارم بابا میشم بابا .. بابا .. اسم بابا رو که آوردم اشک تو چشام حلقه زد نمی دونم از خوشحالی بود یا حسرت . چقدر بابا دوست داشت زنده باشه و علاوه بر دومادی من .. نوه شو هم ببینه . ولی همش نومیدانه با این مسئله بر خورد می کرد -نوید تو داری گریه می کنی ؟/؟ -اشک شادیه ندا جلو شکم ندا زانو زده بودم و با این که بارها و بار ها بهش گفته بودم برام فرقی نمی کنه که بچه مون چی باشه فقط سالم باشه با این حال دستامو دور شکمش حلقه زده سرمو گذاشته بودم روش و هی بابا بابا می کردم . اسم بابامو میذارم روش اون بابامه . هم بابام میشه هم پسرم . ندا گذاشت که من عقده هامو خالی کنم و در این مدت جز سکوت و نوازش موها و سرم کار دیگه ای انجام نداد . وقتی که ساکت شدم و از جام بلند شدم تو چشام نگاه کرد و گفت نوید دوست نداری که من ناراحت شم -نه ندا مگه چی شده -تو خودت گفتی که برات فرقی نمی کنه بچه چی باشه اومدیم و دختر شد اون موقع من از خودم ناراحت میشم و به خاطر تو هم ناراحت میشم . تو از کجا میدونی این بچه ریکا هست . با یه لحنی کلمه ریکا که به زبون محلی مازندرانی معنای پسرو میده بر زبون آورد که خیلی ناز شده بود . دوباره لباشو بوسیدم و گفتم هرچی شد اگه کیجا (دختر )هم بود قدمش روی چشم دختره و شیرین زبونه مهم اینه که اول مادر بچه سالم باشه بعد خود بچه -آها حالا شد یه چیزی ... با این که خودمو خیلی دموکرات نشون داده بودم ولی این واسم یه رویا بود که زودتر صاحب یه پسر شم و اسمشو بذارم نیما . بابای خودمو زنده کنم . هر چند از دختر و شیرین زبونیهای اون خوشم میومد . این روزا گذشت و حالم که خوب شد من و ندای عزیزم که دانشگاهشو هم ول نمی کرد عید نوروز دو نفری رفتیم مشهد پابوس امام رضا . واسه خودمون واسه همه دعا کردیم . انتظار هوای سرد تری رو داشتم . ولی انگار ندای من بهار واقعی رو با خودش به مشهد آورده بود . دلم می خواست وقتی دو تایی مون به اون گنبد پر شکوه امام هشتم نگاه می کنیم سرشو رو سینه هام داشته باشم و باهاش درددل کنم . -نوید من این همه خوشبختی رو باور ندارم . من می ترسم می ترسم گناه باشه . این همه خوشی و خوشبختی و آرامش ؟/؟! -عزیزم ندای من مگه تو نمی خواستی و نمی خوای تا اونجایی که در توانته به اونایی که نیاز دارن کمک کنی دست عاشقایی رو که استطاعت مالی ندارن بگیری .. پس تو هم می خوای دیگران شاد باشن و از زندگی لذت ببرن . خدا همه اینا رو می بینه -نوید .. -می دونم چی می خوای بگی . می خوای بگی که دوست داری بغلم بزنی -پس حالا دستتو بده به دستم . چادرشو انداخت رو دستامون و مثل اول عشق و عاشقیمون دستای گرم همو گرفتیم تو دستای هم .. همون عشق همون گرما همون دلبستگی .. شب شده بود و چراغای روشن حرم زیبایی خاصی به محیط بخشیده بود زیبایی با یه آرامش خاص . خدای مهربون همه چی بهم داده بود . یه همسر خوب یه زندگی خوب یه کار خوب . اخلاق و رفتار نیک .یک دفعه من و ندا جمعیتو دیدیم که با یه سرعت عجیبی دارن خودشونو به یه نقطه خاص می رسونن . فریاد های یا امام رضا یا ضامن آهو .. همه جا رو پر کرده بود -ندا مث این که زلزله اومده وای بچه ام -مادرشو یادت رفته . بشین سر جات نوید . اولا خدا نگه دار اینجاست .. مثل این که یه مریض شفا گرفته .. از چند نفر جریانو پرسیدم و اونا بهم گفتن که یه فلج شفا گرفته و صندلی چرخدارشو انداخته و داره راه میره . همه به طرفش یورش بردن که یه تیکه از لباسشو به عنوان تبرک بگیرن ... خدا به دادش برسه خدا کنه گوشت تنشو تیکه تیکه نکنن . مامورین انتظامی خودشونو به محل معجزه رسوندند تا جون اون شفا یافته رو حفظ کنن . ندا زار زار گریه می کرد و تو همون حالت از نا بینایی خودش می گفت وشفای خودشو هم به یه معجزه نسبت می داد . صحنه های با شکوهی بود . عشق و دوستی و اعتقاد رنگ دیگه ای پیدا کرده بود . خونواده شفا یافته به سر و روی خود می زدند . ندای نازمن تو چادر خیلی ناز تر شده بود . یه سال پیش کی فکرشو می کرد که یه سال دیگه این موقع من و ندا در ماه عسل و پابوس امام رضا باشیم . ندا بینا شد با هم از دواج کردیم و حالا هم که داره یه بچه واسم میاره . ماه عسل شیرینی بود . ندا رو خیلی آروم کرده بود وقتی که با هم بر گشتیم ولایت هنوز سیزده بدر نشده بود . همه زنای بار دار ویار خوردنی به سراغشون میومد و این ندای ما ویار دیدنی و گاه هم بوییدنی می کرد . یه روز بهم گفت که اونو ببرم به اون دشت و دمن و جوی آبی که پارسال برده بودمش .. هر چند می دونستم اون تصوری که داشته نیست ولی با این حال اونو بردم به اون طبیعت زیبا . اون چشاشو بست و گفت نوید من همه چی رو حس می کنم . انگار به یه سال قبل بر گشتم . همون احساس . همون گرما همون عشق ولی حالا همه چی رو خودم می بینم -ببینم منم همون نویدم ؟/؟ -اگه نبودی که همین جا خفه ات می کردم -دلت میاد بچه ات بی پدر بشه ؟/؟ -نوید من بدون تو می میرم تصور یه لحظه بدون تو واسم کشنده هست . وقتی که همه می گفتن تو دیگه رفتنی هستی و منم می دونستم بار دارم به این فکر می کردم که اگه بچه ام پسر باشه اسم تو رو بذارم روش فقط چند ثانیه به این مسئله فکر کردم . چون تصور زندگی بدون تو برام کشنده بود . نمی خواستم دیگه به این چیزا فکر کنم -ندا می بینی زیبایی طبیعتو . پرنده های عاشقی که دارن همو می بوسن . پرستوهایی که دارن واسه بچه هاشون غذا می برن . می بینی ندا زندگی فقط مال ما نیست . واسه همیشه هم مال ما نیست . آسمون آبی خورشید سوزان عشقو حس می کنی ؟/؟ اونا دارن واسه خودشون زندگی می کنند و ما این همه زیبایی رو می بینیم و دنیا رو مال خودمون می دونیم . اونا هم دارن خدا رو شکر می کنن . شاید از این که دو تا عاشق مث ما رو می بینن لذت می برن . ندا من دارم یه جوری میشم . وقتی فکرشو می کنم که یه روزی من و تو کنار هم نباشیم و مرگ ما رو از هم جدا کنه .... ندا دستشو گذاشت رولبام و گفت عزیزم تو که همش به من روحیه می دادی حالا مث این که خوشی زیادی زیر دلتو هم زده . -ندا من دوست دارم جاودانه باشیم عشق ما جاودانه باشه . هیچوقت نمیریم -مثل این که دوست داری از اون متلکها بشنوی نوید .. یه نگاهی به دور و بر خودش انداخت و دیگه نذاشت حرف بزنم . لبهای داغشو به لبام چسبوند طوری خودشو بهم چسبونده بود و لباشو رو لبام حرکت می داد که یادم رفته بود چی داشتم می گفتم . فقط اون لحظه به ندای عشق به زیبایی طبیعت و به بچه ای که تو شکم ندا بود وخوشبختی خودمون فکر می کردم -ندا سال دیگه با نی نی خودمون میاییم اینجا -حالا شدی پسر خوب -سال بعدشم با دو تا نی نی میاییم اینجا -ببینم نکنه منو با ماشین جوجه کشی مرغداری اشتباه گرفتی .. باشه نوید این قدر اخم نکن یکی رو میدم مامان تو یکی هم به مامان خودم . سومی رو خودمون بزرگش می کنیم . چون تا اون موقع درسای دانشگاهم تموم میشه . ببینم سه تا بسه یا بیشتر میخوای -حالا داری منو مسخره می کنی ؟/؟ دلمون نمیومد از طبیعت زیبا دل بکنیم -نوید من از بارون هم خوشم میاد . یه روز دیگه که بارونیه بازم باید منو بیاری اینجا . بارون شمال خیلی قشنگه . انگار زیباییها و دشت و دمن و کوه و جنگل تو شمال یه چادر خوشگل میکشن رو سرشون .. طبیعت یه لطافت خاصی پیدا می کنه . وقتی قطره های بارون به آبهای جمع شده روی زمین می رسه و یه موجی پدید میاره وحبابای آبو روی آب می بینم یه دنیا آرامش تو وجودم احساس می کنم . داشتم به این فکر می کردم که حتما این خانوم خانوما چند روز دیگه هم هوس رفتن به خونه قدیمی و زیر درخت بهار نارنج نشستنو می کنه . دیدم همین طور هم شد . خانوم ویار بوی بهار نارنجو هم کرده بود و بالاخره آخرای فروردین بود که کلید خونه رو از پدرزن جان گرفته و رفتیم تو خونه قدیمی خودمون . قبلش یه دستی به سر و روش کشیدم سر و روی ندا رو نمیگم این که کار هرروزم بود سر و روی خونه رو میگم تا بیچاره از بوی رطوبت خفه نشه .. هر چی بهش گفتم ندا جان تو چرا به اینجا پیله کردی این همه درخت تو خیابون هست اصلا میریم یه باغ می خریم .. نخیر مرغ یه پا داشت اونو با بچه 3 ماهه تو شکمش بردم زیر همون درختا و از مادر بچه و بچه مون پذیرایی کردم ندا از تماشای این چند تا درخت پیر و خونه پیر تر داشت کیف می کرد و من داشتم حرص می خوردم -عزیزم تو چته امروز . لذت ببر . یادته سال گذشته همین روزا سرم رو سینه ات بود وواسم داشتی از زیباییهای طبیعت تعریف می کردی ؟/؟ فکر کنم که یه ماه و خوردی دیگه باید عمل می شدم . -ندا جون سختت نیست که من تو این خونه زندگی می کردم -تو اینجا زندگی می کردی . من چرا سختم باشه . ببینم مگه تو الان تو خونه دلم زندگی نمی کنی ؟/؟ خیلی بهت سخت می گذره . دوستم نداری ؟/؟ عاشقم نیستی ؟/؟ من تو بغل تو که هستم حس می کنم تو بهشتم -پس ندا جون تو که این قدر خوبی اگه دفعه دیگه یکی از این عکسای دسیسه ای آوردن پیشت این قدر زود قضاوت نکنی . برق از کله ندا پرید و گفت نفهمیدم چی گفتی ؟/؟ مگه بازم از این خبراست ؟/؟ این دفعه هر دو تا گوشمو کشید و گفت یکی از طرف خودمه و یکی هم از طرف این کوچولو که تو شکممه و میگه که باید بابایی رو ادب کنم . جواب گوشمالی ندا رو با یه بوسه دادم . با یه بوسه طولانی -ندا دلم میخواد زمان همین جا وایسه یا طوری بشه که بهم گفته شه که من و تو همین جا عمر جاودانه پیدا کرده واسه همیشه مال همیم و هیشکی و هیچی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه . دلم نمیخواد هیچوقت بدون تو باشم . بدون تو نفس بکشم و بی تو زندگی کنم -فکر کردی من دلم میخواد ؟/؟ ببا حرفای قشنگ بزنیم . -به شرطی که تو گوشمو نکشی . روزها یکی پس از دیگری سپری می شدند اونو زیر بارون هم به دشت و دمن بردم ولی چون می ترسیدم کوچولوم مریض شه سعی کردم زیاد خیس نشه . باران ملایم بهاری , انگار که فضای بالا سرمونو مه بر داشته باشه . چقدر طبیعت مازندران زیر بارون ملایم بهاری زیبا بود و چقدر ندای من از این بوی هیمه های سوخته و دود های بر خاسته از کنده خوشش میومد . من داشت سرم درد می گرفت و اون این بو ها رو خوشبو ترین عطر های دنیا می دونست -حتما فکر می کنی من دیوونه شدم نوید .-نه اصلا از این فکرا نمی کنم تو دیوونه بودی .. از دستش در رفتم دیگه زیاد نمی تونست دنبالم بدوه . هر چند شکمش زیاد بالا نیومده بود ولی احتیاط می کرد . هرروز که می گذشت برامون یاد آور خاطره ای بود . روزی که اونو دیدم . روزی که عاشق هم شدیم . روزی که چشاشو جراحی کرد و روزی که دوباره می تونست ببینه و منم از دستش در رفتم . ازمحبت کردن به اون واز این که بگم چقدر دوستش دارم خسته نمی شدم دیوونه اش بودم . بوی تنش آهنگ کلامش خنده هاش حتی وقتی که گوشمو می کشید و صدای تلق تولوق غضروفای لاله گوشم هم واسم تازگی داشت . آخرای تابستون بود ندا 6 یا 7 ماه بود که بار دار بود . با این که برام فرق نمی کرد بچه ام چی باشه ولی اگه می تونستم یاد بابا رو زنده نگه داشته باشم که البته یادش همیشه زنده بود خیلی خوشحال می شدم . یه هراس و استرس خاصی هم داشتم . از ندا خواسته بودم که هیچوقت واسه تعیین جنسیت بچه اقدام نکنه .. دیدم یه روز اومده و به من میگه نوید اگه یه موقع بچه دختر شد حالت گرفته میشه ؟/؟ -اصلا این حرفو نزن دختر برکت خونه هست . در واقع میشه گفت نعمت هم هست . شیرین زبونه تازه باباشم بیشتر دوست داره . هدیه خداست . واسه چی ناراحت بشم و نا شکری کنم . اگه دیدی من دوست دارم پسر هم داشته باشم واسه بابامه .. تازه من مادر بچه هامو خیلی بیشتر از بچه هام دوست دارم . اگه مامان ندا نباشه کی بچه هامو به دنیا میاره -نوید جون اجازه میدی که برم سونو گرافی -نه ندا با هم قرار گذاشتیم از این کارا نکنیم هرچی خدا بخواد همون میشه -اگه پسر باشه چی -ندا تو قاطی کردی ها شاید دختر بود اصلا چه فرقی می کنه -پس خودت داری حساسیت نشون میدی -عزیزم ندا من عاشقتم . دست خودت که نیست . سلامتی تو و بچه واسم از همه چی مهم تره -نوید جونم اگه چند بچه هم بیارم و همه دختر باشن چی بازم دوستم داری -دیوونه مگه تو دختر نیستی ؟/؟ ببین چقدر خانوم و گلی ؟/؟ دیدم سرشو انداخت پایین و گفت نوید گوشامو بکش من کار بدی کردم حرفتو گوش ندادم رفتم سونو .. بچه ریکاست . ریکاست ریکاست پسره پسره .. حالا بیا گوشمو بکش واسه خلافکاریم .. نمی دونم چرا نمی تونستم از جام حرکت کنم باورم نمی شد یا فکر می کردم که حق ندارم باور کنم . حس می کردم که بابام زنده شده وتو شکم عیالم جا گرفته . گیج شده بودم زبونم بند اومده بود . دست گذاشتم تو جیبم و یه سکه طلا رو که یه گوشه ای جا داده بودم تقدیم عیالم کردم -ندا شوخی که نمی کنی . اینو داشته باش . دنیا منهای یه سکه رو ازم طلبکار باش . دستام می لرزید . تنم می لرزید . از خوشحالی و هیجان می لرزیدم . خودشو خیلی آروم انداخت تو بغل من و گفت دنیای من تو هستی حالا من دنیا به اضافه یه سکه طلا دارم . نوید هیچوقت دنیای منو ازم نگیر . اینو قبلا هم بهت گفتم . الان هم دارم میگم و بازم میگم .. این بار صورتم از اشک شوق خیس شده بود و گفتم واست می میرم . ندا تو عشق من و پسر و پدرم هستی . من الان خوشحال ترین و خوشبخت ترین مرد روی زمینم . اولش قرار شد که فقط به مامان خدیجه بگیم . بعد دیدیم که بد میشه اگه موضوع رو قایم کنیم به بابا مامان و داداش ندا هم گفتیم . وای که این مامانم چقدر خوشحال شد یکی نوه اشو ناز می داد و یکی شوهر مرحومشو -هی ندا جون . هیچی ! پسرمون از همین الان رفته . این خد یج خانومی که من دیدم به ما نیما بده نیست -می خوای از همین حالا بین ما دعوا بندازی ؟/؟ هروقت که میرم دانشگاه بچه می تونه پیشش بمونه . تازه ما که همیشه با همیم -ندا چقدر این شکم بهت میاد ؟/؟ یادت باشه بهت چی گفتم دست از سرت ور نمی دارم تا یه دختر واسم نیاوردی . یه اسم خوشگل از همین الان واسش کنار گذاشتم -نوید تو خیلی دیوونه ای .بعضی وقتا خدا یه چیزایی رو از آدم می گیره که آدم حکمتشو نمی دونه اگه من نابینا نمی شدم به این همه خوشی و خوشبختی امروزم نمی رسیدم . بالاخره بابای من یعنی نیمای من به دنیا اومد . اونم چه روزی روز تولد ندا . ولی کلک زدیم . دکتر یکی دو روز بعد از اون روز رو صلاح می دونست ولی ما خواهش کردیم که اگه خطری عزیز دلمو تهدید نمی کنه بچه رو همون روز تولدندا با سزارین به دنیا بیارن . یه بچه چاق و تپل و خوشگل به دنیا اومد . اون روز دو تا هدیه واسه ندا گرفتم . هر احساس خوبی رو تو این دنیا داشتم . احساس غرور هم می کردم . دلم می خواست ندا سر پا می بود و دو تایی می رفتیم کنار دریا . سال قبل من و اون کنار دریا با هم آشتی کرده بودیم دو سال قبل که تو جشن تولدش فامیلاش خیطم کرده بودند و.. هرروزی واسه خودش خاطره خاص خودشو داشت . مامان قبل از این که ندا رو از اتاق عمل بیارن بیرون ویا این که بتونه نیما کوچولوشو ببینه زودی رفت امامزاده ابراهیم اول نذرشو ادا کرد و بر گشت . وقتی ندا چشاشو باز کرد اولین کاری که کردم پیشونیشو بوسیدم وچقدرم خوشش اومده بود با این که می دونست پسر به دنیا میاره ولی اشک شوق از چشاش جاری بود و بهم می گفت از این که می بینم تونستم تو رو به آرزوت برسونم خوشحالم -خدا هم کمک کرد ولی من دخترم میخوام . اونم خیلی شیرین زبونه -نوید سرتو بیار جلو من جون ندارم . گوشمو به دستش رسوندم تا اونو بکشه -دیوونه نشو می خوام ببوسمت و هر کی هم میخواد وارد این کار وانسرا شه خیالم نیست . ندا کارشو کرد و تا لشگر خودمونی داشتن میومد ن داخل فوری خودمو ول کردم ... مادرم طوری به نیما وابسته شده بود که اگه چاره داشت می گفت شبا هم بیاد کنار من و اون و ندا بخوابه . هر چند نیما کوچولو هم بد جوری به مامان خدیجه و بوی اون عادت کرده بود . یک سال و نیم بعد تو فصل بهار نیلوفر من به دنیا اومد . با خودش یه دنیا شادی و نشاط به ار مغان آورد . نیلوفر زیبای من .. این اسم بسیار زیبا برازنده دختر بسیار زیبای من بود . نیما هرچی بزرگتر می شد بیشتر شبیه بابام می شد و نیلوفر هم کپی مامان نداش بود راستش یه خورده خوشگل تر نشون می داد شاید واسه این که کوچولو بود ولی من ندا جونمو از بچه هام بیشتر دوست داشتم . اگه ندای من نبود که بچه هام نبودند . اینو بار ها و بار ها به عشق و عزیز دلم گفتم . هنوز درس ندا تموم نشده بود . در غیاب من و ندا فاطمه خانوم مسئول نیلوفر بود و مامان منم مسئول نیما . ولی اونقدر با بچه هام ور می رفتم و با هاشون بازی می کردم که این نیلوفره رو تونستم کاملا باباییش کنم . همش عادت داشت رو سینه ام بخوابه ومزاحم خلوت من و مادرش می شد -نوید یه کاری نکن به دخترم حسودیم بشه ها -تو هم برو به نیما جونم بچسب -مادرت طوری بهش چسبیده که فکر کنم پسرت واسه من و تو سهمیه ای نذاشته باشه . این درسام که تموم شه بیشتر به بچه هام می رسم -به شوهرت چی ؟/؟ تو رو خدا دیگه سعی نکن فوق لیسانستو بگیری .دوست دارم بچه های دیگه مون از اول کاملا پیش خودت باشن .این حرفو وقتی بهش زدم که چهار تایی مون تو ساحل خلوت همیشگی در کنار هم بودیم . پس از گفتن این حرف پا به فرار گذاشتم و ندا و دو تا بچه ها هم پشت سر من . واسه این که از بچه ها دور نشیم مجبور شدم تسلیم شم . سه تایی افتادن سرم . نیما رو نمی دونم ولی نیلوفر کوچولو که اون موقع هنوز دوسالش نشده بود داشت مامانشو می زد -ندا من که حرف بدی نزدم الان ترم آخرته بیا از همین الان دست به کار شیم . بچه ها با شن و ماسه های ساحل بازی می کردند و من از تماشاشون لذت می بردم . کار خدا رو ببین پنج شش سال پیش کی فکرشو می کرد که یه لات آسمان جلی مث من به یه همچین جایی برسه . همه کاره یه میلیاردر شم . ترقی کنم . صاحب خونه و زندگی شم . صاحب دو تا بچه خوشگل که اندازه یه دنیاد دوستشون دارم و مهمتر از همه مامانشونو بگو . ندای عشق خودمو که بیشتر از یه دنیا دوستش دارم . خوشبختی از این بالاتر چی می تونه باشه . خدا من که به همین بهشت روی زمین خودم قانعم . دور و بری هامون هم که مشغول کار و زندگی خودشون بودند . حسن دوستم که ازدواج کرده بود و اونم مث من یه پسر و دختر داشت . حدیثه هنوز مجرد بود و هنوزم از نگاههاش متوجه می شدم که دوستم داره ولی اون دیگه از دوستای صمیمی ندا شده بود و منم دیگه اون مغازه کوچولو رو به اون بخشیدم و داداششم که هنوز تو مرغداری کار می کنه ناصرخان مثل سابق زیاد خودشو خسته نمی کنه در عوض دامادش خودشو خسته می کنه . نادر هم که آخرای دبیرستانشه . من و ندا عشقمون همیشه تازه تازه هست . هیچوقت از هم سیر نمیشیم . هیچوقت دل همو نمی زنیم . عشق ما واسه همیشه داغ داغ و سوزان سوزانه . دلم میخواد زمان وایسه و تکون نخوره تا من و ندا در این ایستایی به جاودانگی برسیم وای که هر چی می کشیم از دست تو بابا آدم و ننه حوا می کشیم

    پایان
    ویرایش توسط A R A : 1391,03,21 در ساعت ساعت : 11:57

  16. 21 کاربر از پست A R A تشکر کرده اند .


  17. Top | #89

    مدیر بخش بحث و گفتگو


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    9,207
    میانگین پست در روز
    8.14
    تشکر از کاربر
    138,864
    تشکر شده 83,250 در 11,746 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خسته نباشی
    مسائل مربوط به قرار گرفتن کتاب برای دانلود در صفحه اصلی سایت
    دوستان عزیز نویسنده
    لطفا در صورتی که قصد چاپ آثارتون و درخواست حذف تاپیک از سایت رو دارید، قبل از ایجاد تاپیک در انجمن تصمیم بگیرید!
    تاپیک های ایجاد شده و رمان های اتمام یافته حذف نمیشن.

  18. 5 کاربر از پست hediyeh_b تشکر کرده اند .


  19. Top | #90

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    732
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    28,227
    تشکر شده 14,571 در 3,177 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خسته نباشید.


  20. 4 کاربر از پست khale rize تشکر کرده اند .


صفحه 9 از 10 نخستنخست ... 5678910 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان دو نیمه سیب (جلد دوم) | ناشناس
    توسط Arrosha در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 51
    آخرین نوشته: 1390,08,27, ساعت : 14:42
  2. رمان رهـا | ناشناس
    توسط mina_bala74 در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 23
    آخرین نوشته: 1390,07,20, ساعت : 08:35
  3. دانلود رمان باوفا | ناشناس
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1390,06,24, ساعت : 23:31
  4. رمان باوفا | ناشناس
    توسط بهارجون در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 14
    آخرین نوشته: 1390,06,19, ساعت : 01:26

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •