تور


نودهشتیا
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 33
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1388,07,30
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,696
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    هر جا که دل انجاست
    تشکر از کاربر
    31,135
    تشکر شده 27,281 در 3,548 پست

    Cool کسوف | استفنی مه یر (تایپ)

    سلام دوستان امروز می خواستم رمان بسیار زیبای خسوف(سومین کتاب گرگ ومیش)رو بگذارم با تشکر از twilight.irبابت تایپ و ترجمه ی این کتاب

    پیشگفتار
    تقدیم به همسرم پانچو ،

    براي تمام عشق ، بردباري ، دوستی ، شوخ طبعی و میل بی اندازه براي بیرون غذا خوردن .

    و همینطور فرزندانم گابریل ، سث و الی ،

    چرا که به من اجازه دادید که عشق رو به روشی تجربه کنم که دیگران برایش جان می دهند.
    آتش و گل
    بعضی می گویند که دنیا در کام آتش به پایان می رسد ،

    بعضی گویند در یخ ،

    آنچه من از سر هوس چشیدم ،

    من با آنان می مانم که آتش خواهند ،

    گر آنچه اگر دوباره نابود شوم ،

    همه چیز تنفر را می دانم ،

    گویم این را ، براي نابودي یخ ،

    که عظیم است ،

    و کافی ،
    "Robert Frost

    " رابرت فراست

    توضیح
    ویرایش توسط paradise : 1389,04,12 در ساعت ساعت : 05:20 بعد از ظهر
    زندگی باور میخواهد ان هم از جنس امید که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد یک امید قلبی به تو گوید که خدا هنوز هست.....

    رمانای پیشنهادی من:
    رسوب
    خالکوبی..
    ضربان
    اسطوره
    بادلم عجین شده ای
    بانوقصه
    رایحه ممنوع
    فرستاده


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,07,30
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,696
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    هر جا که دل انجاست
    تشکر از کاربر
    31,135
    تشکر شده 27,281 در 3,548 پست

    پیش فرض

    مقدمه

    ...آنچه ما براي استفاده از ترفند می کوشیدیم نافرجام مانده بود.
    با حس سرماي درون قلبم ، او را می دیدم که براي دفاع از من آماده می شد . تمرکز بی اندازه قدرتمندش هیچ نشانی
    از تردید نداشت ، گرچه از نظر تعداد برتري با دشمن بود.
    می دانستم نمی توانیم انتظار کمک داشته باشیم ...
    درست در همان لحظه اعضاي خانواده اش براي زندگیشان می جنگیدند ، همان گونه که مطمئن بودم او براي من و
    خودش می جنگید.
    یعنی می توانستم از نتیجه نبرد دیگر با خبر شوم ؟چه کسی پیروز و چه کسی مقلوب شده ؟ آیا تا آن زمان زنده خواهم
    ماند ؟ در عمل که اینطور به نظر نمی رسید .
    چشمان سیاهش ، که براي کشتن من به شکل ترسناکی در آمده بود ، درست در لحظه اي که مدافع من به نقطه اي
    دیگر نگاه می کرد ، به من دوخته شد ، لحظه اي که بی شک زمان مرگم بود .
    در گوشه اي ، دور ، درورتر از اعماق جنگل ، گرگی زوزه کشید .
    فصل اول:
    اتمام حجت
    بلا ،
    نمیدونم چرا مثله بچه دبستانی ها چارلی رو مجبور می کنی نامه هاتو بده به بیلی
    اگر می خواستم باهات حرف بزنم جواب تلفو
    کجاي کلمهء دشمنان فنا ناپذیر برات غیر قابل
    ببین ، می دونم که کارام همه مسخرست ، اما فقط یک راه مونده ، ما نمی تونیم با هم دوست باشیم وقتی تو همش
    وقتت رو با یه عده
    وقتی بهت فکر می کنم فقط اوضاع بدتر می شه
    پس خواهشاً دیگه واسم ننویس
    آره ، منم دلم واست تنگ شده ، اما این چیزي رو تعقییر نمیده ، ببخشید.
    جِیکوب .
    با انگشت شستم نامه رو لمس کردم ، می شد فرو رفتگی هایی که بر اثر فشار بیش از حد قلم بوجود اومده و تقریباً
    کاغذ رو پاره کرده بود رو احساس کرد . می تونستم قیافشو در حالی که برام نامه می نوشت تصور کنم ، که با خط
    خرچنگ قورباغه کلمات درشتشو نثارم می کنه ، و وقتی که کلماتش درست از آب در نمی اومد روشون خط می کشید
    ، شاید قلم تو دستهاي بزرگش خم شده باشه ، که احتمالاً لکه هاي جوهر اینجوري به وجود اومده .
    می تونم چهرش رو در حالی که از فرط ناکامی ابروهاي سیاهش رو درهم کشیده و پیشونیش رو خط انداخته بود
    «. به مغزت فشار نیار ، جِیکوب ، بریز بیرون » : تصور کنم . اگر اونجا بودم ، احتمالا کلی می خندیدم و بهش می گفتم
    خندیدن آخرین چیزي بود که در این لحظه و درست زمانی که آخرین کلمات رو به یاد می آوردم می تونستم انجام
    بدم. جواب نامه ي عذر خواهی من که از چارلی به بیلی و آخرم به اون رسیده بود ، وقتی که از پاکت در اومده بود
    درست مثل بچه دبستانی ها تعجب نکردم ، خب می دونستم توش چی نوشته ، حتی قبل از اینکه بازش کنم .
    نکته جالب این بود که هر جمله ي ناتمام نامه ، چه زخمی در من ایجاد می کند ، اگر احتمالاً آخر هر جمله یک سطح
    تیز داشته باشد .
    بیشتر از همه ، پشت هر آغاز خشمگینی ، دریاچه اي از نفرت کمین کرده ، درد جِیکوب منو بیشتر زجر می داد.
    درست زمانی که مشغول سنجیدن نامهء جِیکوب بودم ، بوي تند دود رو درست از سمت آشپزخانه استشمام کردم ،
    احتمالاً توي خونه ي دیگه ، کسی جزء من با آشپزیش باعث ترس همه می شد .
    نامه رو توي جیب پشتم چپوندم و با سرعت و با دوتا یکی کردن پله ها پایین رفتم ، ظرف سس اسپاگتی چارلی تویه
    مایکروفر در اولین دوره ي انقلابیش بود که من اون در آوردم .
    .« کجاشو اشتباه کردم » : چارلی با غُرغُر گفت
    « اول باید در پوششو بر می داشتی ، فلز نباید تو مایکروفر قرار بگیره »
    من همونطور که حرف می زدم در پوش فلزي را برداشتم و نصف سس رو توي کاسه ریختم و کاسه رو توي مایکروفر
    و بقیه سس رو توي قوطی ریختم و بعد گذاشتم توي فریزر ، زمان رو وارد و دکمه شروع رو زدم.
    چارلی با لبهاي فشرده روي هم حرکات منو نگاه می کرد ، نگاهی به ماهی تابه و اجاق انداختم ، و بوي هشدار دهنده
    با یک قاشق سعی کردم خمیر « کمک فوري » که باعث عملکرد سریع من شده بود رو شناختم ، و زیر لب گفتم
    چسبناکی که تو ظرف چسبیده بود رو پاك کنم .
    چارلی دستانش را درون هم کرد و نگاهش رو از پنجره ، «؟ خب این کارا واسه چی بود » : چارلی آهی کشید . پرسیدم
    «؟ نمی دونم ، درباره ي چی حرف میزنی » : تاریک به بیرون انداخت و گفت
    من گیج شده بودم چارلی آشپزي می کرد ؟ پس روحیه تند خویانش کجا رفته بود ؟ معمولا پدرم رفتار گستاخانه رو
    براي دوست پسرم نگه می داشت و سعی می کرد کلمه
    "مزاحم" رو براي اون تصور کنه .
    تلاش هاي چارلی بی فایده است ، چون ادوارد دقیقاً می دونه که پدرم سعی می کنه چه چیزي رو بهش حالی کنه .
    اداي کلمه دوست پسر روي گونه هام با حالتی آشنا هجی می شه .
    این کلمه درست نیست ، به هیچ وجه ، من به کلمه با شکوه تر نیاز داشتم که از سر اجبار بیان کنم . اما کلماتی مثل

    عاقبت و سرنوشت در صحبتم تکراري به نظر می رسید
    ادوارد کلمه ي دیگه اي در ذهن داشت و این کلمات باعث تغیراتی در من می شد . من این کلمه به خصوص رو با
    دندان هاي به هم فشرده بیان می کنم :
    "نامزد"
    آه ، خودم رو از فکر کردن به اون بازداشتم .
    «؟ من چیزي رو فراموش کردم ، از کی تا حالا تو آشپزي می کنی » : از چارلی پرسیدم
    در حالی که پاستاهاي قلنمبه شده رو با صداي بنگی وارد آب جوش کردم .
    « . یا بهتر بگم احتمالا سعی می کنی آشپزي کنی »
    « . گناهی نیست که اجازه نده من تو خونه ي خودم آشپزي نکنم » : چارلی غرولندي کرد و گفت
    قبل از اینکه جواب بدم به نشانِ رویه کُتش نگاهی کردم.
    «. از این به بعد هست »
    « خوب ، دیگه » : چارلی نگاه منو احساس کرد و سریع نشان پلیسشو که فراموش کرده بود برداره گفت
    کمربند و اسلحش به چوب لباسی آویزون بود . چارلی مدتی بود که نیازي به پوشیدن اون تو دفتر کارش نداشت و
    دیگه خبري از مفقود شدن هاي ناگهانی که شهر کوچیک فورکس رو تهدید می کرد نبود . هیچ خبري از گرگ هاي
    غول پیکر که کنار جنگل دیده شده بود ، نبود .
    من رشته هاي نودل رو در سکوت از هم بازکردم ، حدس می زدم که چارلی سر حرف رو با تعریف از ناراحتی هاش باز
    کنه . ولی پدر من زیاد حرف نمی زد ، پس در سکوت و روبه روي هم مشغول صرف شام شدیم ، اما مشخص بود
    فکري در سر داشت .
    من از سر عادت نگاهی به ساعت انداختم ، کاري که هر شب چند دقیقه مونده به این ساعت انجام می دادم ، فقط نیم
    ساعت مونده بود .
    بعد از ظهر سخت ترین ساعات روز براي من به حساب می آد .
    از زمانی که دوست عزیزم جِیکوب بلک جریان موتور سواري نافرجام منو به پدرم گزارش داد ، تا باعث بشه وقت
    کمتري رو با دوست پسرم ادوارد کالن بگذرونم . ادوارد فقط می تونست از ساعت 7 تا 9:30 دقیقه به ملاقات من بیاد ،
    فقط در حد خونه ي من و زیر نظر مستقیم و توهین آمیز پدرم .

    اینا معجزات حرکات بچه گانه اي بود که من براي یک غیبت سه روزه و یک پرش از رویه صخره به جان خریده بودم
    البته من هر روز ادوارد رو توي مدرسه می دیدم ، چون چارلی در این مورد نمی تونست کاري از پیش ببره . و البته ،
    ادوارد هر شب رو در اتاق من به سر می برد که چارلی حتی به فکرشم نمی رسید .
    قابلیت ادوارد تو بالا رفتن و در سکوت وارد شدن از پنجره ي اتاق من ، به همان اندازه به درد بخور بود که خواندن
    افکار چارلی اهمیت داشت .
    به اینکه بعد از ظهر ها تنها زمانی بود که از ادوارد دور می شدم ، با این همه نمی تونستم استراحت کنم و زمان همیشه
    کش می اومد . اما من همچنان از تنبیه هام استقبال می کردم ، تنها به این دلیل ، که نمی تونستم با بیرون رفتن به
    پدرم صدمه بزنم ، وقتی که مجبور بودم بزودي و براي همیشه ازش جدا بشم .
    پدرم با صداي خرُ خرُ مانند پشت میز نشست و یه روزنامه ي نم کشیده اي رو باز کرد و بعد از چند لحظه با ناباوري
    زبانش را به لب هایش کشید .
    «. نمی فهمم چرا این خبرارو می خونی ؟ اینا فقط اعصابتو بهم می ریزه »
    واسه همینه که همه دلشون می خواد توي شهر » : توجهی به من نکرد ، روزنامه رو توي دستاش تا کرد و گفت
    « کوچیک مثل این زندگی کنن ؛ احمقانست
    « ؟ مگه شهر هاي بزرگ چه خطایی مرتکب شده »
    توي سیاتل دارن دربه در دنبال قاتل فراري می گردن ، تا حالا دوتا قتل مشکوك اتفاق افتاده ،دلت می خواد یه »
    « همچین جایی زندگی کنی
    « توي فینیکس قاتلاي فراري داشتیم ، من اونجا زندگی کردم »
    اما هرگز به کشته شدن نزدیک نبودم ، تو موقعی که به این شهر کوچیک امن پا گذاشتم ! ، من هنوز تحت تعقیب
    بودم ، قاشق از دستم لغزید و درون آب افتاد .
    « خب تو همیشه جواب منو خوب دادي » : چارلی گفت
    من نجات دادن غذا رو رها کردم و مشغول کشیدن اون شدم . باید با چاقو اسپاگتی ها رو می بریدم و توي بشقاب
    چارلی و خودم می ذاشتم ، چارلی سس گوجه فرنگی رو روي اسپاگتی ریخت و شروع به خوردن کرد.
    منم سعی کردم تقلید وار کاري رو انجام بدم که چارلی انجام داد و زیاد وقتمو تلف نکردم . ما چند دقیقه در سکوت به
    خوردن ادامه دادیم .
    چارلی هنوز مشغول خواندن اخبار بود ، پس من هم نسخه کتاب بلندیهاي وترینگ ام رو برداشتم و از جایی که آخرین
    بار سر میز صبحانه رها کرده بودم شروع به خواندن کردم و در حالی که خودم رو غرق مطالعه ي کتاب دستهاي
    انگلیس نشون می دادم منتظر صحبتهاي چارلی شدم .
    تنها چند عبارت را خونده بودم که چارلی صداش رو صاف کرد و روزنامه هارو روي زمین انداخت .
    « حق با توئه ، یک دلیل داشت که من این کارو کردم ، می خواستم باهات حرف بزنم » : چارلی گفت
    من کتاب رو کنار گذاشتم ، فضاي خفه اي به وجود آمده بود .
    ناله اي کرد و ابرو هایش را درهم کشید . « فقط باید درخواست می کردي »
    « آره ، دفعه ي دیگه یادم می مونه ، فکر می کردم غذا پختن یکم نرمت کنه »
    «!؟ کارت جواب داده ، قابلّیت آشپزي تو منو مثل خمیر نرم کرد ، چی لازم داري پدر » : من خندیدم
    « قضیه ي جِیکوب در میونه »
    «؟ چه مرگشه » : احساس کردم چهره ام سخت شد ، با لب هاي به هم فشرده گفتم
    آروم باش بلز ، می دونم که تو هنوز از دستش کفري هستی ، اما اون کار درست رو انجام داد ، اون احساس »
    « مسئولیت کرد
    «؟ مسئول ..؟؟ درسته ..، حالا چه مرگشه » : با حالتی داغدار چشمام رو چرخوندم و گفتم
    سوال کم اهمیت خودم رو توي سرم تکرار کردم ، چه مرگشه ؟ من باید با اون چیکار کنم ؟ دوست عزیز سابقم کی
    بود؟ چی؟ دشمنم ؟
    «؟ از دستم ناراحت نشو ، باشه » : چهره ي چارلی ناگهان نگران شد
    «؟ عصبانی »
    به اون خیره شدم . ، « . خب یه چیزم راجب ادوارد وجود داره »
    «؟ من اجازه دادم بیاد تو خونه ، درسته » : صداش سخت تر شد
    البته براي یه زمان محدود ، یا شایدم اجازه می دادي منم براي یه زمان محدود از » : اضافه کردم « آره ، اجازه دادي »
    «. خونه بیرون بمونم
    البته من شوخی می کردم . خوب می دونستم دوران محرومیتم تا آخر سال تحصیلی ادامه داشت
    من این اواخر خیلی اخلاقم خوب شده »
    خب این همون جایی بود که می خواستم بهش برسم »
    ناگهان چشمهاي چارلی درخشید و براي یک لحظه بیست سال جوان تر به نظر رسید . و در آن لبخند یک درصد
    شانس خودم رو دیدم .
    «؟؟ من که گیج شدم بابا ، ما داریم راجب جِیکوب حرف می زنیم یا ادوارد یا من »
    « هر سه تاتون » لبخند دوباره برگشت
    من فکر می کنم تو مستحق آزادي مشروط هستی ، فقط » : نفسی تازه کرد و دست به سینه گفت « خیلی خوب »
    « بخاطر رفتار خوبت . به عنوان یک نوجوان، تو به طرز عجیبی خیلی کم غُر می زنی
    « ؟ جدي می گی ؟ یعنی من آزادم » : صدام و ابرو هام با هم بالا رفت
    این از کجا شروع شده بود ؟ فکر می کردم تا زمان تعقییراتم توي خونه حبس بمونم ، حتی اواردم این فکر رو توي
    ذهن چارلی ندیده بود .
    « البته به طور موقت » : چارلی انگشتش رو بالا آورد
    « عالیه » : تمام اشتیاقم ناپدید شد ، ناله کنان گفتم
    « بلا ، این بیشتر یه درخواست تا یه دستور ، باشه تو آزادي . اما امیدوارم از این آزادي عاقلانه استفاده کنی »
    «؟ این یعنی چی »
    «... می دونم که می خواي همه ي وقت تو با ادوارد بگذرونی » : بازهم نفسی تازه کرد و گفت
    « من بعضی وقتا با آلیسم می گردم » : مداخله کردم و گفتم
    خواهر ادوارد نیازي به دعوت نداشت . اون هر وقت که می خواست می اومد و می رفت .
    چارلی مثل موم تو دستهاي آلیس بود .
    « !! درسته ، اما تو غیر از کالن ها دوست هاي دیگه اي هم داري . البته شاید » : گفت
    ما براي چند دقیقه به هم خیره شدیم .
    «؟ آخرین باري که با آنجلا حرف زدي کی بود » : چارلی از من پرسید
    « آخرین بار جمعه بود » : سریعاً جواب
    تا قبل از بازگشت ادوارد دوستان من به گروه تقسیم می شدند .
    دوست داشتم این گروه هارو خیر و شّر صدا کنم . گروه آدم خوبارو آنجلا ، و دوست پسراش چنی و مایک نیوتون
    تشکیل می دادند، این سه نفر به طرز سخاوتمندانه اي منو به خاطر حماقتم که در اثر فقدان حضور ادوارد داشتم،
    بخشیده بودند .
    لورن عضو گروه بدهاست ، و تقریباً تمام مردم فورکس ، مخصوصاً جسیکا استنلی که گروه ضد بلا رو رهبري می
    کرد.
    با برگشتن ادوارد به مدرسه اوضاع حتی وخیم تر شد .
    بازگشت ادوارد براي دوستیم با مایک گرون تموم شد .اما آنجلا بی تردید وفادارانه رفتار می کرد و بن هم از او پیروي
    می کرد .
    با وجود نیروي مافوق طبیعه ي کالن ها هیچ کس نمی تونست مقاومت کنه .
    آنجلا هر روز سر میز نهار کنار آلیس می نشست . بعد از چند هفته حتی آنجلا هم احساس آرامش می کرد. مشکل می
    شد توسط کالن ها جادو نشد . وقتی کسی به اون ها اجازه ي درخشش می داد.....
    سوال چارلی حواس منو به خودش برگردوند . «؟ بیرون مدرسه »
    من نمی تونستم هیچ کس رو بیرون از مدرسه ببینم پدر ، تازه آنجلا هم دوست پسر داره. اون همیشه با بنْ »
    می پلکه.
    « اگه من آزادم پس بذار راحت باشم »
    «... باشه ، اما آخه تو و جیک یه زمانی خیلی باهم می گشتین ، ولی حالا »
    «؟ می شه بري سر اصل مطلب پدر ؟ شرط تو دقیقا چیه »: حرفشو قطع کردم
    من فکر نمی کنم ، این درست باشه که تو همه ي دوستاتو به خاطر ، دوست پسرت کنار » : با صداي محکمی گفت
    «؟ بذاري این اصلاً خوب نیست ، تو به آدما ي دیگه هم نیاز داري ،یادت رفته سپتامبر گذشته چه اتفاقی افتاد
    من تکانی خوردم ،
    « خب ، اگه تو سعی می کردي همش با کالن ها نچرخی اینجوري نمی شد »: با صداي دفاع جویانه اي گفت
    من از این کار راضی بودم، شاید آره ، شایدم نه
    « اصل مطلب » : بهش یادآوري کردم
    آزادیت براي دیدن دوستاي دیگت هم استفاده کنی ، سعی کن حد رو نگه داري »
    حد و حدود خوبه ، چه قدر وقت دارم که تقسیمش کنم »
    قیافه اي گرفت و گفت
    نمیخوام اینو پیچیده کنم ، فقط دوستات یادت نره »
    این همون وضع وخیمی بود که من باهاش دست به گریبان بودم. آدماي که بهتر بود به خاطر امنّیت خودشون هم که
    شده ، باید ازشون فاصله می گرفتم.
    خب پس من چیکار می کردم ؟ یا باید تا اونجاي که می تونستم با اونا وقت می گذروندم ؟ ، یا جدایی رو ازهمین حالا
    شروع می کردم ؟ البته من گزینه دوم رو ترجیح می دم.
    « مخصوصا جِیکوب » : چارلی قبل از اینکه من فرصت حرف زدن پیدا کنم گفت
    یه نا امیدي بزرگتر از قبل وجودم رو گرفت . یک دقیقه تمام طول کشید تا تونستم جواب مناسب رو پیدا کردم.
    « ... مسئله ي به کم سخته »
    خانواده بلک خیلی انسان هستن ، وجِیکوب هم خیلی خیلی دوست خوبی براي تو محسوب » : خیلی پدرانه گفت
    «. می شه
    « خودم می دونم »
    «. ؟ اصلا دلت براش تنگ نشده » : چارلی آروم پرسید
    « چرا ، دلم واسش تنگ شده » ، صدام ناگهان گرفت ،ولی صدامو قبل از حرف زدن صاف کردم
    « خیلی دلم براش تنگ شده » : با نگاه پایین اعتراف کردم
    « ؟ پس سختیش کجاست »
    این چیزي نبود که بتونم به راحتی تشریع کنم . من بر علیه قوانین مردم عادي بودم . انسان هاي مثل چارلی ،
    اون هاي که حتی از وجود دنیاي دیگر که پر از افسانه ها و هیولا ها بود بی خبر بودند . من همه چیز رو راجب اون
    دنیا می دونستم ، ومن به تنهایی مشکل ساز بودم و اصلا نمی خواستم چارلی را هم گریبان گیر این مشکلات کنم .
    بین من و جِیکوب... یه مشکلی هست ، یه مشکل در مورد دوستیمون . منظورم اینه که ، به نظر می رسه که تنها »
    « دوستی براي جِیکوب کافی نیست
    من جملم رو با حقایقی تموم کردم که درد عظیمی در پس اون بود
    این واقعیت که از وقتی تصمیم گرفتم به خانواده کالن ها بپیوندم ، گلّه گرگینه هاي جِیکوب به شدت از خانواده ادوارد
    متنّفر بودند و همین طور من .
    این چیزي نبود که بشه با مکاتبه حلش کرد ، تازه اونم که جواب تلفن هاي منو نمی ده ، اما نقشه ي من براي
    رویارویی با یک گرگینه چیزي نبود که از طرف خون آشام ها تایید بشه .
    «؟ یعنی ادوارد حاظر نیست وارد یک رقابت سالم بشه » : چارلی با صداي طعنه آمیزي پرسید
    « رقابتی در کار نیست » : نگاه تلخی به او کردم و گفتم
    «. تو به احساسات جیک صدمه زدي ، اونو نادیده گرفتی ، اون ترجیح می ده دوستت باشه تا هیچی »
    اوه ،حالا دیگه من اونو نادیده گرفتم ؟
    « من مطمئن هستم که جیک علاقه اي به دوستیمون نداره »: این کلمات دهنَمو می سوزوند
    «؟ این از کجا به ذهنت خطور کرد »
    «.... این موضوع امروز از دهن بیلی در اومد »: چارلی حالا دیگه شرمنده به نظر می رسید
    « تو با بیلی مثل پیر زنا غیبت می کنین »: با عصبانیت چنگالمو به ظرف گرانیتی کوبیدم
    « بیلی نگران جِیکوب ، جیک شرایط بدي رو می گذرونه ، اون خیلی افسرده است »
    من تکانی خوردم اما ، نگاهمو به اون دوختم .
    «. اون وقتا تو همیشه بعد از وقت گذرونی با جِیکوب خوشحال بودي »
    « من الان خوشحالم » : با صداي ترسناکی که از لابه لاي دندون هام در می اومد گفتم
    نوع لحن صدام جمله رو به شکل مسخره اي تمام کرد .
    « و جِیکوب » ، « باشه ، باشه ، قبول می کنم ، حد حدود »
    « سعی خودمو می کنم »
    « کناره اجاقه » چارلی سعی کرد به بحث خاتمه بده « خوبه ، حد و حدود رو بسنج ، به علاوه یه نامه داري »
    من از جام تکون نخوردم هنوز کلمه ي جِیکوب توي ذهنم بود.
    احتمالاً یه نامه ي معمولی بود ، هفته پیش از مادرم یه بسته گرفتم ، من منتظر چیزي نبودم
    چارلی صندلیش رو به عقب هل داد و روي پاهاش ایستاد و بشقابشو برداشت و توي ظرف شوي گذاشت .
    قبل از اینکه آب رو باز کنه پاکت نازك نامه رو به سمت من پرت کرد ، نامه به آرنجم خورد :
    « آم م م م ، متشکرم »
    سعی کردم لحن چارلی رو درك کنم . وقتی که آدرس نامه رو دیدم ، فهمیدم نامه از طرف دانشگاهی در آلاسکا بود.
    . « اولین قبولیت رو تبریک میگم » چارلی زیر لب خندید «. چه سریع فرستادن . فکرکنم این دانشگاهم از دست دادم »
    « این که بازه » نامه رو به پشت چرخوندم و با دیدن اون داد زدم
    « خب من یه کم کنجکاو بودم »
    « منو شُکّه کردین جناب سوآن ، این یه جرمه »
    « ممنون پدر »
    «... ما باید راجب شهریه حرف بزنیم ، من یکم پول پس انداز »
    « هی ، هی ، هی ، من اونو نمی خوام . من به پس انداز تو دست نمی زنم ، من ذخیره ي دانشگاه خودمو دارم »
    البته اون چیزي که ازش باقی مونده بود، که اونقدر هم زیاد نبود.
    « بعضی از این دانشگاه ها خیلی گرون هستن ، ولی من نمی خوام تو توي آلاسکا بخاطر ارزون بودنش درس بخونی »
    به هیچ وجه اونجا ارزونتر نیست ، اما اونجا دور بود ، اما این خواسته ادوارد بود .
    امیدوار بودم بِلُفَم کار ساز باشه . « من پول کنار گذاشتم ، تازه اونجا کلّی کمک می کنن »
    «؟ پس چی » چارلی با لب هاي بر هم فشرده شروع کرد «... پس »
    « ؟ هیچی من فقط می خواستم ، بدونم که ، برنامه ي ادوارد واسه سال دیگه چیه »
    سه ضربه ي سریع به در ، منو از جواب دادن نجات داد . «؟ خب » ، «... اوه »
    « اومدم » . چارلی به من نگاه کرد و من از جا پریدم
    رو ادا می کرد، و در رو واسه ي ادوارد باز کردم. « برو گمشو » سعی کردم غرغر چارلی رو نادیده بگیرم که جمله اي مثل
    زمان هیچ وقت من رو از دیدن چهره ي بی نقص اون سیر نمی کرد و مطمئنم بودم من هرگز نمی تونستم ذره اي از
    زیبایی اون داشته باشم .
    چشمام از دیدن چهره ي سفید و رنگ پریده اش به اشک افتاد ، آرواره هاي سخت و خوش تراش اون ، منحنی زیباي
    لب هایش که حالا لبخند می زد ، خط صاف بینیش ، گونه هاي صیقلیش ، پیشونیه صاف و بدون چروکش که زیر
    خرمنی از موهاي برنزي گم شده بود . من چشماشو براي آخر نگه داشتم ، چون با نگاه به اونا عقل از سرم می پرید ،
    اونا باز گرم و طلائی بودند که در موژه هاي سیاهش محسور شده بودند . خیره شدن در در چشمانش همیشه حس
    خارق العاده اي در من به وجود می آورد ، انگار استخوان هایم از اسفنج ساخته شده بود ، سرم گیج می رفت ، شاید به
    دلیل اینکه باز هم نفس کشیدن را فراموش کرده بودم .
    این چهره اي بود که هر مردي حاضر بود روحش را براي داشتنش بفروشد ، این دقیقا قیمتی بود که باید پرداخت
    می شد ، یک روح .
    نه من باور نمی کنم ، حتی از فکرش هم احساس شرم می کنم ، خوشحال بودم که من تنها فردي هستم که ادوارد از
    خوندن ذهنش عاجز.
    دستم رو به سمتش دراز کردم ، و وقتی انگشت هاي سردش دستمو لمس کرد جا خوردم ، لمس کردن اون حس
    رهایی به من می داد ، انگار که ناگهان از درد مهلکی نجات پیدا کنم
    به خوش آمد گوي خودم خندم گرفت . « هی »
    اون دست هاش رو گره کرد و بالا آورد تا پشت دستش صورتم رو لمس کنه .
    « بعد از ظهرت چه طور گذشت »
    « آروم »
    اون مچ دستم رو به صورتش نزدیک کرد . « براي منم همین طور »
    دستامون هنوز در هم گره شده بود ، با استشمام رایحه ي پوستم چشماشو بست .
    انگار که ظرف شراب ناب رو قبل از خوردن بو می کشید .
    خوب می دونستم این بوي خون منه ، بسیار خوش طعم تر از خون هر کس دیگه اي . مثل طعم شراب به آب براي
    یک همیشه مست .
    این براش درد بسیار سختی رو به همراه داشت ،اما به نظر می رسید اون قوي تر از این حرف هاست ، می توانستم
    قدرت افسانه اي پشت این خودداري سده رو ببینم .
    تلاش سخت اون من رو عذاب می داد ، خودم رو با این تصور آروم کردم که به زودي باعث درد و عذاب او نخواهم
    شد .
    اون وقت صداي پاي چارلی را شنیدم که براي بدترین خوش آمد گویی پیش می آمد ، ادوارد چشمانش را باز کرد و
    دستش رو از من جدا کرد تا کنار بدنش قرار بگیره :
    « عصر بخیر چارلی »
    ادوارد همیشه بیش از اندازه با چارلی مودب بود ، چارلی لیاقت ادب ادوارد رو نداشت .
    چارلی با نگاه تلخی به ادوارد جواب داد و دست به سینه ایستاد . این رفتاري بود که چارلی هر روز پیش می گرفت.
    « من یکسري برگه دعوت نامه ي دانشگاه آوردم » : ادوارد در حالی که دسته پاکت هارو به من نشون می داد گفت
    من غرولند کردم ؛ چندتا دانشگاه بود باقی مانده بود که هنوز براشون درخواست نفرستاده باشم ؟ ولی چطور اون
    می تونست جاي خالی پیدا کنه ؟ الان درست وسط ترم بود.
    اون طوري لبخند زد که انگار فکر منو خونده بود ، یا احتمالا از چهرم می بارید .
    « هنوزم یه کم وقت داریم ، چند جا هست که ارزش وقت گذاشتن رو دارن »
    « ؟ شروع کنیم » : در حالی که من به سمت آشپزخانه هل می داد پرسید
    چارلی فُوتی کرد و دنبال من به راه افتاد . گرچه سخت می تونست در مورد برنامه ي شب ما غرولند کنه ، چون زودتر
    می خواست که من انتخاب کنم .
    وقتی ادوارد شروع به چیدن پاکت ها کرد من سطح میز رو تمیز کردم ، وقتی کتابم رو از روي میز برداشتم ، ادوارد
    ابروهاشو بالا داد و به من نگاه کرد .
    اما قبل از اینکه بتونه نظري بده چارلی وارد شد .
    لحن صدایش بیش از حد جدي بود و سعی می کرد مستقیم با ادوارد حرف بزند . « صحبت قبولی دانشگاه شد ادوارد »
    « ؟ منو بلا داشتیم راجب سال بعد حرف می زدیم ، تو می خواي کدوم دانشگاه بري »
    هنوز نمی دونم ، من چند تا نامه ي قبولی دریافت کردم ، دارم بهترین گزینه » : ادوارد با لبخند دوستانه اي جواب داد
    « . رو انتخاب می کنم
    « ؟ تو کجا ها قبول شدي »
    «. سیراکوس ، هاوارد ، دورتمند و البته همین امروز یه قبولیم از دانشگاه آلاسکا گرفتم
    » چارلی با تعجب پرسید
    هاوارد ؟ دورتمند ؟ اینا خیلی بزرگ هستن ، اما اون دانشگاه تو آلاسکا ، کار عاقلانه اي نیست
    که بري یه همچین جاي بی نام و نشون
    منظورم اینکه پدرت ، حتما دلش می خواد »
    کارلیسل همیشه به تصمیمات من احترام می ذاره ، حالا هر چی که باشه »
    هووم »
    « هی ادوارد ، حدس بزن چی شده » : با صداي شاد در بازي ادوارد شرکت کردم و گفتم
    « چی شده بلا »
    سر به پاکت اشاره کردم . « منم توي دانشگاه آلاسکا قبول شدم »
    تبریک میگم چه تصادفی »
    چشمان من از ادوارد به چارلی افتاد و با صداي خسته اي گفت
    من میرم مسابقه روتماشا کنم. بلا فقط تا ساعت9:30
    این عادت هر روزش بود .
    م م ، پدر ، یادت می یاد چه بحث داغی راجب آزادیم کردیم »
    خیلی خوب فقط تا 10:30 تو هنوز باید شب مدرست زود بخوابی »
    . «!؟ بلا دیگه تحت تنبیه نیست » ادوارد با تعجب پرسید
    اگر چه به نظر نمی رسید که خیلی تعجب کرده باشد .
    چارلی دندان هایش را بر هم فشرد و گفت
    «؟ با شرط و شروط.. ، اصلا این به تو چه ربطی داره
    ادوارد گفت
    خواستم بدونم ، آلیس واسه پیدا کردن یه نفر که باهاش به خرید بره داره به خودش می پیچه ، »
    مطمئنم که بلا هم دوست داره نورِ شهر رو ببینه
    « نه » اما چارلی فریاد زد
    چهره اش کبود شد
    پدر ، چِت شده »
    سعی می کرد دندون هاشو رو از هم باز کنه
    « من نمی خوام تو بري سیاتل
    « آهان »
    من که بهت راجب داستان تو روزنامه اخطار کردم ، یه گروه اونجا راه افتادن و دارن مردم رو می کشن ، و من
    می خوام تو از این جریانات دور بمونی ، باشه؟
    احتمال اینکه یه صاعقه به من بخوره بیشتره تا اینکه تو سیاتل »
    نگران نباش چارلی منظورم سیاتل نبود ، می خواستم بگم پورت لند ، منم نمی خوام بلا بره سیاتل ..، البته که نه
    ادوارد حرف رو نمیمه کاره گذاشت . «
    من با حیرت به ادوارد خیره شدم ، اون هم روزنامه رو محکم تو دستش گرفته بود . و با دقت صفحه ي اول رو می
    خوند .
    احتمالا او سعی می کرد چارلی رو تحت تاثیر قرار بده. حتی فکر اینکه یک قاتل درست زمانی که ادوارد یا آلیس در
    کنار من باشند ، و قصد کشتن من را داشته باشه به نظر خنده دار می رسید.
    «. خوبه » : تیر ادوارد به هدف خورد ،چون چارلی براي چند ثانیه به ادوارد خیره شد و نفسی تازه کرد و گفت
    او این بار با عجله به سمت اتاق نشیمن رفت. شاید می خواست اینبار چیزي از مسابقه رو از دست نده .
    منتظر شدم تا تلویزیون روشن شد ، بعد به این امید که چارلی صداي من رو نشنوه ،
    «؟... چی شد » پرسیدم
    ادوارد هنوز به روزنامه نگاه می کرد. چشمان او با دقت به مطالب روزنامه خیره مانده بود. حتی زمانی که «. صبر کن »
    فکر کنم بتونی از همون مقاله قبلی استفاده کنی. بازم همون » . یکی از پاکت هاي دانشگاه رو به سمت من هل داد
    « سوالات رو پرسیدن
    احتمالا چارلی هنوز هم به حرف هاي ما گوش می داد. من نفس عمیقی کشیدم و شروع به پر کردن فرم کردم : اسم،
    آدرس، اصلیت... بعد از چند دقیقه سرم رو بالا آوردم. ادوارد حالا از پنجره به بیرون خیره شده بود. وقتی براي دومین
    بار سرم رو روي فرم دانشگاهی ام برگردوندم، تازه براي اولین بار متوجه نام دانشگاه شدم .
    خرناسی کشیدم و برگه ها رو از روي میز پرت کردم.
    « ؟ بلا »
    دورتمونت؟ جدي که نمیگی ادوارد »
    ادوارد خم شد و فرم ها رو از روي زمین جمع کرد و به آرامی روبروي من
    گذاشت
    فکر می کنم تو از" نیو همپشایر"
    خوشت بیاد. من تویه برنامه کلاس هاي شبانه شرکت می کنم. و تازه جنگل هاي اون اطراف حسابی بین گرد
    ش گرها
    «. معروفه

    « ! زیست گاه جانوران درنده
    من هوا رو از دماغم با شدت بیرون دادم.
    « اجازه میدم بعداً پولم رو پس بدي، قول میدم، اگر این تو رو راضی می کنه. اگر بخواي می تونیم با هم کنار بیایم »
    انگار داري بِهم یه رشوه گنده میدي. یا شایدم این یه جور قرضه؟ یه قسمت جدید تو کتابخونه کالن ها...اه ه ه »
    « ؟ ه....چرا ما دوباره وارد این بحث شدیم
    « میشه لطف کنی و فرم دانشگاهیت رو پر کنی. من نمیخوام اشتباه کنی »
    «. شاید من دلم نخواد » . آرواره هام منقبض شد
    من کاغذ ها رو از روي میز بر داشتم و سعی کردم طوري اون ها رو درست به اندازه سطل زباله مچاله کنم ، اما قبل از
    این تمام کاغذ ها ناپدید شده بود !!؟ به نظر نمی رسید که حرکتی کرده باشه ، ولی مطمئن بودم فرم ها الان درون
    ژاکتش قرار داره .
    با لحن تندي گفتم
    چی کار میکنی »
    من خودم می تونم فرم ها رو برات پر کنم. حتی بهتر از خودت. مقاله ات رو هم که قبلا نوشتی »
    در حالی که سعی می کردم حواس چارلی رو از دیدن مسابقه پرت نکنم زمزمه کردم
    تو دیگه داري شورشو در میاري. من توي دانشگاه آلاسکا قبول شدم ، اصلا لازم نیست وقتم رو با جاهاي دیگه تلف
    کنم. همینجوریش می تونم از پس مخارج ترم اولم بر بیام ، از هیچی که بهتره. لازم نیست این همه پول رو دور
    « . بریزیم، مهم نیست ماله کی باشه
    «.... بلا » . چهره اش ناگهان دردمند شد
    دوباره شروع نکن. من واسه خاطر چارلی هم که شده باید کاري کنم ، اما ما هر دو می دونیم که من اصلا نمی تونم
    پاییز دیگه به دانشگاه برم. جایی که این همه به آدم ها نزدیک باشه
    دانسته هاي من در مورد اولین سال هاي خون آشام بودن بسیار محدود بود. ادوارد هیچ وقت حرفی در این باره
    نمی زد، این موضوع بحث دلخواهش نبود، اما می دونستم که این به هیچ وجه جالب نیست، داشتن کنترل و اراده
    بدون شک به قدرت و مهارت بالایی نیاز داشت ، و این چیزي بود که در هیچ آموزشگاهی تدریس نمی شد .
    ادوارد به آرامی سعی کرد به من گوش زد کند.
    فکر می کردم هنوز سر زمانش به توافق نرسیدیم. شاید بهتر باشه یکی دو ترم رو به دانشگاه بري. این تجربه دیگه »
    « . هرگز برات پیش نمیاد
    «. بعدا به اینم می رسیم.. ، بعد از این تجارب انسانی دیگه بهت دست نمیده بلاّ ، دیگه راه برگشتی نداري
    نباید زمانمون رو فراموش کنی ادوارد. من نمی تونم بیشتر از این صبر کنم »
    هنوز که خطري پیش نیومده »
    با دقت نگاهش کردم. خطري وجود نداشت؟ البته ، فقط یک خون آشام زخم خورده سعی می کرد درد از دست دادن
    جفتش رو با کشتن من تسکین بده ، با روشی حساب شده و دردناك. آخه کیه که نگران ویکتوریا باشه؟ و اوه بله ،
    ولتوري هام هستن... یک خانواده اصیل و شرافتمند با یک ارتش کوچک از خون آشامان مبارز و وفادار.... کی میدونه
    که قلب من در اینده نزدیک میتپه یا نه؟... چرا که انسان ها اجازه ندارند که از وجود انها با خبر باشند. درسته ، اصلا
    دلیلی براي ترسیدن وجود نداره .
    حتی با وجود بینش آلیس. ادوارد از طریق دید از آینده قدرتمند او که سعی می کرد به ما هشدار بده اعتماد کرد، و این
    دیوانگی بود که غیر از این عمل می کرد .
    فراتر از این ، من قبلا در این بحث پیروز شدم. زمان مقرر براي تغییر من بعد از فارق التحصیل شدن از دبیرستان
    مشخص شده بود. تنها چند هفته دیگه وقت داشتم.
    ضربه شدیدي در درونم احساس کردم ومتوجه شدم که تنها زمان اندکی برایم باقی مانده. البته این تغییرات لازم بود و
    این کلید دستیابی به چیزي بود که بیشتر از هرچیز در دنیا بایش ارزش قایل بودم. اما من بیشتر از هر زمانی متوجه
    حضور چارلی که در اتاق دیگر نشسته بود و از بازي لذت می برد، بودم . و مادرم ، رِنه ، که حالا در فلوریداي
    آفتابی بسر می برد ، که همواره از من می خواست تابستان را با او و همسر جدیدش در کنار دریا بگذرانم. و جاکوب
    ،که بر خلاف والدینم کاملا از همه چیز خبر داشت ،که احتمالا من چگونه تحصیلات طولانی خودم رو سپري
    می کنم؟ ، حتی اگر والدینم به غیبت طولانی من مشکوك نشوند ، با وجود بهانه هایی مثل گران بودن خرج سفر یا
    حجم درس...جاکوب از همه چیز خبر داشت.
    براي یک لحظه تصور تحولات اخیر جاکوب بر تمام درد هاي دیگرم سایه افکند.
    ادوارد در حالی که سعی می کرد از حالت چهره ام چیزي بفهمد زمزمه کرد
    هیچ عجله اي در کار نیست بلاّ من هرگز اجازه نمیدم کسی به تو صدمه اي بزنه، میتونی تا هر زمان که دوست »
    «. داري صبر کنی
    «. می خوام زودتر تبدیل به یه هیولا بشم » لبخند ضعیفی زدم و به مسخره گفتم «. من عجله دارم » زمزمه کردم
    با حرکتی سریع روزنامه باطله رو «. خودتم نمی فهمی داري چی میگی »: دندان قروچه اي کرد و از لاي انها گفت
    روي صندلی بینمون گذاشت و با انگشت روي تیتر درشت آن کوبید.
    " قتل هاي زنجیره اي همچنان بیداد میکند...نیرو هاي پلیس دست به کار شدند."
    این چه ربطی به موضوع داره »
    هیولا ها شوخی نیستن بلا »
    دوباره به سر تیتر مقاله خیره شدم و بعد به حالت چهره او زمزمه کردم
    « ؟ یه ...یه ..ي .... خون آشام اینکارو کرده »
    بدون نشانی از شوخی لبخند زد. صدایش پایین و سرد بود.
    بدون شک تعجب می کنی بلاّ که گاهی اوقات هم نوعان من در پشت وحشت اخبار انسان ها هستند، به راحتی »
    میشه تشخیص داد . وقتی بدونی دنبال چی می گردي، اخبار اینجا نشون میده که یه تازه متولد داره در سیاتل ول می
    «. گرده. تشنه به خون، وحشی، بدون کنترل. همونجوري که همه اول بودیم
    براي اینکه از نگاهش فرار کنم ، نگاه خیره ام رو دوباره به روزنامه دوختم .
    ما اول وضعیت رو براي چند هفته متوالی کنترل می کنیم ، تمام نشانه ها اونجاست ، گمشده هاي همسان ، همگی »
    در شب اتفاق افتاد ،نوع مفقود شدن جنازه ، اینکه شاهدي وجود نداره ،آره بلاً ، یه تازه وارد ، و هیچ کس هم نیست که
    « . مسئولیت یه مبتدي رو به عهده بگیره
    خوب ، این ربطی به ما نداره. تا وقتی اتفاقات دور از خونه می افته لازم نیست نگران » : نفس عمیقی کشید و گفت
    باشیم، همونطور که گفتم همیشه این اتفاق می افته. وجود هیولا ها باعث اتفاقات وحشتناك میشه.
    سعی کردم به اسامی جان باختگان نگاه نکنم. اما آنها در جلوي چشمانم با خطوط درشت بیرون زد. پنج نفر که زندگی
    شان به پایان رسیده بود. خانواده هایشان عضا دار بودند ، مارین گاردینر ،جفري کمپل ، گریس رازي ،میشل اوکانل،
    رونالد البروك ، انسان هایی که همه صاحب پدر و مادر و فرزند و حیوان دست آموز و کار و امید و برنامه و خاطره و
    آینده داشتند .
    این براي من اتفاق نمی افته، تو اجازه نمیدي من اینجوري شم ، ما با هم میریم به قطب و اونجا » : به آرامی گفتم
    « . زندگی میکنیم
    ادوارد سعی کرد فضا رو عوض کنه.
    « پنگوئن ها، چه دوست داشتنی »
    من خنده ي کوتاهی کردم و روزنامه
    به زمین انداختم تا دیگر به اسامی نگاه نکنم. البته ادوارد همه چیز رو
    می دونست ، او و خانواده ي به اصتلاح گیاه خوارش همه سعی می کردند از زندگی انسان ها محافظت کنند.
    ترجیح می دادند براي رفع نیاز هایشان از خون حیوانات وحشی استفاده کنند ، و آن وقت آلاسکا، جاي مناسبی به نظر
    می رسید جایی غنی از خرس هاي گریزلی.
    « عالیه »
    « خرس هاي قطبی معرکن ، هولناکن ، و تازه گرگ هاش هم حسابی بزرگ میشن »: ادوارد با لحن شوخی گفت
    دهانم باز ماند و نفس صداداري بیرون دادم.
    « ؟ چیزي شد »
    « اوه، گرگ ها رو نادیده می گیریم. اگر بهت بر می خوره » : قبل از اینکه بتونم جوابی بدم، بدنش منقبض شد و گفت
    صدا و شانه هاش هر دو با هم سفت و رسمی شد.
    «. البته که بهم بر میخوره » . فکر به اون بدنم رو به سوزش می انداخت «. اون دوست منه ادوارد »
    «. نباید این حرف رو میزدم » . هنوز هم رسمی حرف می زد «. خواهش می کنم بی فکري من رو ببخش »
    مشت هام رو روي میز گذاشتم و نگاهم رو به اون ها دوختم. «. اشکالی نداره
    هر دو براي چند دقیقه ساکت شدیم. و بعد،انگشت سردش به زیر چانه من آمد و سرم رو بالا گرفت. حالا صورتش باز
    تر شده بود.
    « ببخشید بلا »
    می دونم، منم معذرت می خوام ، من نباید اونجوري رفتار میکردم ، راستش قبل از اینکه تو بیاي داشتم به جاکوب »
    «. فکر میکردم
    چارلی میگه جاکوب » چشمان او هر بار که اسم جاکوب رو می گفتم سیاه تر می شد. در جواب صداي من شکست
    « خیلی داغون شده. داره عذاب می کشه و..، و این همش تقصیر منه
    تو هیچ کار خطایی انجام ندادي بلاّ »
    نفس عمیقی کشیدم
    باید بهش کمک کنم ادوارد. من مدیونشم. و تازه این شرط چارلیه ، ... به هر حال »
    چهره اش دوباره سخت شد. درست مثل مجسمه
    دونی که تو نباید به هیچ وجه اطراف یک گرگینه باشی، اونم بدون محافظ. و اگر ما از حریم سرزمین اونها
    بگذریم معاهده رو شکستیم. نکنه میخواي جنگ راه بنداري
    البته
    که نه »
    پس دیگه لزومی نداره این بحث رو ادامه بدیم »
    او دستانش رو انداخت و به دنبال پیدا کردن موضوعی جدید ، نگاهش رو به جاي دیگري راند. چشمانش روي چیزي
    در پشت سر من ایستاد، و لبخندي زد ، گرچه نگاهش هنوز محتاط بود.
    خوشحالم که چارلی اجازه داده بري بیرون،. تو واقعا باید به کتاب فروشی یه سر بزنی. باورم نمیشه هنوزم داري
    بلندي »
    « ؟ هاي بادگیر رو می خونی. هنوز حفظش نکردي
    « همه ما که خاطرات تصویري در ذهن نداریم » : به اختصار گفتم
    خاطره تصویري یا هر چیز دیگه ، من که نمیفهمم چرا از این خوشت میاد. شخصیت هاي این کتاب یه سري آدم »
    ترسناکن که فقط زندگی هم دیگه رو نابود می کنند. اصلا نمی تونم درك کنم چرا هیث کلیف و کترین رو با

    زوج هایی مثل رومئو و ژولیت و یا الیزابت بنت و آقاي دارسی مقایسه می کنی ، این داستان عشق نیست ، داستان
    نفرته
    ناگهان گفتم
    کلاّ با داستان هاي کلاسیک مشکل جدي داري »
    احتمالاً دلیلش اینه که من از عهد عتیق پیروي نمیکنم »
    از اینکه موفق شده بود حواس من رو به جاي دیگه اي پرت کنه خوشحال بود و لبخند می زد.
    «؟ من درك نمی کنم چرا این داستان رو مرتب پشت سر هم می خونی »
    حالا چشمانش واقعا سرشار از شگفتی بود،. و سعی می کرد تا دوباره ذهن پیچیده من رو درك کنه ، او بر فراز میز به
    حرکت درآمد تا صورتم رو در دستانش بگیره.
    « ؟ چیه که اینقدر تو رو رازي میکنه »
    « مطمین نیستم » . کنجکاوي شدید او من رو خلع سلاح کرد
    در حالی که او به شکل ناخودآگاه ذهنم رو می خراشید من در حس وابستگی شدیدي تقلا می کردم .
    شاید دلیلش قابل لمس بودن داستانه. که چطور هیچ چیز نمی تونه اونارو از هم جدا کنه،. نه خودخواهی اون
    زن،و نه
    شیطان صفتی مرد داستان،و حتی در پایان مرگ
    ذهنش در حالی که مشغول سبک سنگین کردن افکار من بود به شدت مشغول نشان می داد. بعد از چند دقیقه لبخند
    سرسري به من زد.
    « . باز هم فکر می کنم اگر فقط یکیشون می تونست قابلیت گذشت داشته باشه، داستان بهتري می شد »
    « فکر کنم اصل مطلب همین جا باشه قابلیت اونها عشقشونه »
    « امیدوارم یکم لطیف تر از این باشی که عاشق یک آدم کینه جو بشی »
    فکر کنم دیگه براي من یکم دیره، که نگران این باشم که عاشق کی میشم. اما از حق نگذریم انبخابم این قدر هم بد
    «. نبوده
    با شعف می خندید. « ! خوشحالم که اینطور فکر میکنی »
    « امیدوارم باهوش تر از این باشی و از آدم خودخواه فاصله بگیري ، منبع تمام مشکلات کترینه !،نه هیث کلیف »
    « حواسم هست » : در حالی که قول می داد گفت
    نفس عمیقی کشیدم. اون در گیج کردن من استاد بود.
    دست هام رو روي هم گذاشتم تا بتونم اونها رو روي صورتم نگه دارم.
    « من باید جاکوب رو ببینم »
    « نه » چشمانش بسته شد
    « خطري در کار نیست. من قبلا تو لاپوش کلی وقت با گروهشون بودم و هیچ وقتم اتفاقی نیفتاد » اصرار کردم
    صدا در گلویم لغزید ، متوجه شدم کلماتی رو به زبون آوردم که دروغه محضه، این که هیچ وقت اتفاقی نیفتاده بود
    حقیقت نداشت. خاطره اي مثل برق از جلوي چشمانم عبور کرد، گرگی خاکستري بزرگی به هوا پرید، و دندان هاي
    خنجر مانندش رو به سمت من گرفت،کف دستانم از یادآوري این صحنه عرق کرد.
    رفتار گرگینه ها متزلزله،گاهی اوقات » ادوارد صداي تپش شدید قلبم رو شنید که بدون شک دروغم رو بر ملا میکرد
    « اطرافیانشون صدمه میبینن. گاهی اونها کشته میشن
    میخواستم مخالفت کنم اما تصویر دیگري شکل گرفت، در سرم چهره زیباي املی یانگ رو دیدم که حالا جاي سه خط
    زخم تیره و عمیق در پاي چشم راستش به وجود آمده بود و تا ابد دهانش به شکلی بی قرینه باقی خواهد ماند .
    او منتظر شد، با چهراي عبوس، تا من دوباره صدایم را پیدا کنم .
    « . تو اونارو نمیشناسی » زمزمه کرد
    اونها رو خیلی بهتر از تو میشناسم بلا ، من آخرین بار اینجا بودم »
    آخرین بار »
    حدود هفتاد سال پیش ما وارد منطقه اونها شده بودیم، ما در نزدیکی منطقه هوکیوم اتراق کرده بودیم،قبل از
    اینکه آلیس و جسپر به ما ملحق بشن، ما به اونها برتري داشتیم، اما اگر کارلایل نبود بدون شک وارد یک جنگ تمام
    عیار می شدیم. اون موفق شد اگه اپهارایم بلک رو متقاید کنه می تونیم در کنار هم زندگی کنیم، و یه جورایی موفق
    « شدیم با هم آتش بس کنیم
    اسم پدرجد جاکوب بلک من رو به لرزه انداخت.
    به نظر می رسید اینبار ادوارد با خودش صحبت می کرد. « ما فکر می کردیم توافق مون با مرگ اپهارایم از بین بره »
    « که قانونی که اجازه حضور مارو میداد از بین بره »
    به نظر می رسه بد شانسی تو هر روز داره پررنگ تر میشه. متوجه » . حرفش رو قطع کرد و با دقت به من خیره شد
    نیستی کنجکاوي تو در مورد همه چیز اینقدر قویه که میتونه یه گله گرگ رو منقرض کنه؟ اگر می شد بخت تو رو تویه
    « یه بطري کرد، اونوقت اسلحه اي واسه نابود کردن خودمون بدست میآوردیم
    من در برابرخودبینی او احساس مسخرگی می کردم، یعنی واقعا جدي میگفت
    من اون هارو برنمی گردونم .مگه نمیدونی »
    ؟ چیو بدونم »
    شانسی من هیچ ربطی به این حرفا نداره. گرگینه ها برگشتن چون خون آشام ها دوباره برگشتن »
    ادوارد به من خیره شد. بدنش از فرط حیرت خشک شده بود.
    « جاکوب به من گفت وقتی خانواده تو برگشتن اوضاع بهم ریخت. فکر می کردم خودت اینو می دونی »
    « ؟ واقعا اینجوري فکر میکنن » . ابروهاش رو بالا داد
    واقع بین باش ادوارد ، هفتاد سال پیش، شما به اینجا اومدید، وسر و کله گرگینه ها هم پیدا شد. حالا دوباره بر گشتید،
    « ؟ و گرگینه ها هم دوباره پیداشون شد. فکر میکنی اینا تصادفیه
    «. حتما کارلایل از این نظریه خوشش میاد » . پلکی زد و نفس راحتی کشید
    « نظریه » با ناخشنودي گفتم
    براي یک دقیقه سکوت کرد. از پنجره به باران پشت آن خیره شد ، تصور کردم که فکرش مشغول ایده اي شده که
    بازگشت خانواده اش باعث شده افراد محلی تبدیل به سگ هاي غول پیکر بشه.
    «. خیلی جالبه، اما زیاد خوب نیست »
    « پس موقعیت مثل قبل سر جاش باقی میمونه » به آرامی اضافه کرد
    می تونستم به راحتی معنی حرفش رو درك کنم ، دوستی با گرگینه ها ممنوع.
    می دونستم که باید با ادوارد با تحمل برخورد کنم. نه به این دلیل که او واقع بین نبود،فقط او نمی توانست درست
    درك کند، حتی تصورش رو هم نمی کرد که من تا چه حد مدیون جاکوب بودم، سلامت جانی و صد در صد روانی.
    دوست نداشتم در مورد دوران جداییم با کسی حرف بزنم،مخصوصا ادوارد. او فقط سعی داشت با تنها گذاشتنم من رو
    نجات بده ، روحم رو نجات بده ، من هرگز اونو براي کار هاي احمقانه اي که در غیبتش انجام دادم سرزنش نمی کنم،
    یا به خاطر عذابی که کشیدم.
    اما اون اینکارو کرد ، پس باید طوري منطق دلم رو بازگو می کردم .
    بلند شدم و دور میز چرخیدم ، او دستانش رو باز کرد و من روي زانوهایش نشستم و بدن سردش رو در آغوش کشیدم.
    وقتی شروع به صحبت کردم به دستانش چشم دوختم .
    خواهش می کنم فقط یه دقیقه به حرفام گوش کن. این فراتر از یه دلتنگی ساده براي یه دوست قدیمیه ، جاکوب داره
    عذاب میکشه ، من نمیتونم کمکش کنم، نمیتونم ولش کنم، وقتی اون به من نیاز داره، به خاطر اینکه اون دیگه
    انسان نیست، خوب وقتی من بهش احتیاج داشتم اون کمکم کرد و کنارم بود . هرچند منم اونقدرا شبیه انسان نبودم.
    «. تو نمی دونی چه شکلی بود
    مردد بودم ، بازوان ادوارد دور من شل شدند. حالا دستانش رو مشت کرده بود. طوري که تاندونهاش معلوم بود.
    اگر جاکوب کمکم نکرده بود، نمی دونم تو براي چی دوباره به خونه بر می گشتی، من بیشتر از این ها بهش مدیونم »
    « ادوارد
    با نگرانی به چهره اش نگاه کردم. چشمانش بسته بود و آرواره هاش رو به هم فشار میداد.
    « هرگز خودم رو براي اینکه گذاشتم بري نمی بخشم. حتی اگر سیصد ساله بشم » زمزمه کرد
    دستانم رو روي صورت سردش گذاشتم و آرام فشار دادم ، تا زمانی که دوباره چشمانش رو باز کرد.
    تو فقط داري کاري رو می کنی که درسته ، می دونم هر کی دیگه هم بود همین کارو می کرد،تو الان اینجایی ، »
    « و اینه که مهمه
    از درون به خودم پیچیدم. به یاد اشاره هاي زشت جاکوب افتادم، ، زالو، انگل. ناگهان در صداي مخملی ادوارد گم
    شدم.
    صدایش کمی میلرزید. « نمی دونم چه جوري اینو بگم
    شاید شرورانه به نظر برسه، اما قبلا از دست دادنت خیلی نزدیک شده بودم. می دونم که چه احساسی داره، »
    « نمی خوام دوباره این خطر رو تحمل کنم
    « باید به من اعتماد کنی ، من مواظبم »
    «... خواهش میکنم بلا » چهره اش دوباره دردمند شد. زمزمه کرد
    « ؟ خواهش می کنم چی » من به چشمان طلایی سوزناکش خیره شدم
    خواهش می کنم ، به خاطر من ، سعی کن تا حد ممکن از خطر دوري کنی. هر کاري بتونم می کنم، شاید یکم کمک
    « بد نباشه
    « بهش فکر میکنم »
    من رو محکم تر روي سینه هاي « ؟ تو هیچ می دونی که چقدر برام ارزش داري؟ هیچ دیدي از میزان عشقم به تو »
    سختش فشرد و سرم رو در زیر چانه اش نگه داشت .
    « می دونم که من چقدر عاشقتم » لب هامو روي گردن سردش گذاشتم
    « داري یه درختو با یک جنگل مقایسه میکنی »
    « غیر ممکنه » سري تکان دادم و گفتم
    « گرگینه ها نه » او بالاي سرم رو بوسید و آهی کشید
    « من دست بر دار نیستم. باید جاکوب رو ببینم »
    « پس من باید جلو تو بگیرم »
    او مطلقاً حق به جانب بود و مشکلی در سر راه خود نمی دید .
    و شک نداشتم که حق با اوست.
    « بعدا میبینیم ، اون هنوزم دوستمه » شانسم رو امتحان کردم
    می تونستم نامه جاکوب رو توي جیب عقبم احساس کنم، انگار که به طور ناگهانی سنگین شده بود. می تونستم
    کلمات رو در صداش بشنوم. و انگار او هم با ادوارد موافق بود، چیزي که هرگز در واقعیت اتفاق نمی افتاد .
    این چیزي رو تغییر نمیده. ببخشید .




  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1393,05,04
    عنوان کاربر
    مدیر ارشد
    نوشته ها
    14,565
    میانگین پست در روز
    0.89
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    124,171
    تشکر شده 290,610 در 40,868 پست

    پیش فرض

    سلام عزیزم

    عنوانتون ویرایش شد.

    پست ها رو هم ویرایش می کنم فقط از این به بعد با فونت THOMA 3 بذارید مطلبتون رو. توی الپیک آمار کتابها هم شروع این رمان رو اعلام کنید. ممنون


    دوستان عزیز نویسنده لطفا در صورتی که قصد چاپ آثارتون و درخواست حذف تاپیک از سایت رو دارید ، قبل از ایجاد تاپیک در انجمن تصمیم بگیرید! تاپیکهای ایجاد شده و رمانهای اتمام یافته حذف نمیشن .
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


  4. 17 کاربر از پست شبنم تشکر کرده اند .


  5. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1388,07,30
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,696
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    هر جا که دل انجاست
    تشکر از کاربر
    31,135
    تشکر شده 27,281 در 3,548 پست

    پیش فرض

    فصل دوم
    بهانه
    وقتی از کلاس اسپانیایی به سمت کافه تریا می رفتم ، به طرز شگفت آوري بر سطح مسیرم شناور بودم. تنها دلیل
    این نبود که من دست در دست با جذاب ترین و کامل ترین موجود این سیاره به پیش می رفتم، گرچه این قسمتی از
    آن بود.
    شاید دلیل عمده اش این بود که دوران محکومیت من تمام شده بود و من حالا یک زن آزاد بودم .
    شاید این مستقیما توضیح سرزندگی من نبود. شاید این به خاطر فضاي باز و آزاد کالج بود که بر من تاثیر می گذاشت.
    سال تحصیلی داشت به پایان خودش نزدیک می شد ، و فضاي سرزنده اي بر همه خود نمایی می کرد. مخصوصاً براي
    دانش آموزان سال آخر .
    می توانستم آزادي را احساس کنم ، و بچشم . همه جا نشانه هایش را می دیدم ، دیوار هاي کافه تریا مملوء از پوستر
    بود ، و سطل زباله از کاغذهاي رنگی و آگهی هاي مچاله شده لبریز شده بود ، و یادآوري می کرد که کتاب سال
    مدرسه و حلقه هاي کلاسی و اعلامیه ها حالا قابل تهیه هستند. آخرین اخطار براي تهیه لباس مخصوص فارق
    التحصیلان ، کلاه و کروات و... ، لباس هاي شب رنگ براي فروش ، جلسات سال آخري ها ، طلسم هاي شانس ،و
    حلقه هاي گل رز براي جشن آخر سال ، جشن رقص بزرگ در تعطیلات آخر همین هفته برگزار می شد. اما من قول
    سفت و سختی به ادوارد داده بودم که بی چون و چرا از این تجربه انسانی لذت ببرم.
    نه ، این آزادي شخصی من بود که این همه احساس شادابی می کردم ، به نظر می رسید پایان سال تحصیلی ، آنقدر
    که دیگران را هیجان زده کرده بود ، بر من تاثیري نداشت. در حقیقت ، من از شدت نگرانی به حالت تهوع می افتادم و
    سعی می کردم به آن فکر نکنم.
    اما سخت می شد از جو همه گیر پایان سال تحصیلی فرار کرد .
    او بر خلاف گذشته « ؟ تو دعوت نامه ها تو فرستادي یا نه » : آنجلا در حالی که ادوارد پشت میز می نشست پرسید
    موهاي بلند قهوه اي روشنش را پشت سرش به شکل شلخته اي جمع کرده بود ، و به نظر کمی عصبی می رسید. این
    از چشم هایش پیدا بود .
    آلیس و بن هم در کنار آنجلا نشستند ، بن مشغول خواندن یک کمیک استریپ بود و عینکش به جلوي بینی اش
    سر خورده بود. آلیس با نگاه موشکافانه اي به لباس هاي من که یک شلوار جین رنگ پریده و تی شرت بود خیره شده
    بود و باعث می شد من هم به سر و وضعم شک کنم. احتمالاً باز هم در حال برنامه ریزي یک پاتک جدید بود. آهی
    کشیدم ، علاقه ي اندك من به لباس هاي مد مثل یک خار همشگی در چشمان آلیس بود. اگر به او اجازه می دادم ،
    هر روز او لباس هایم را به تنم می کرد.... شاید روزي چند بار .... مثل یک عروسک بزرگ سه بعدي.
    «؟ نه ، فایده اي هم نداره، رِنه می دونه که من دارم فارغ التحصیل میشم. کی دیگه می آد »: به آنجلا جواب دادم
    « ؟ آلیس چطور »
    « قبوله » : آلیس با لبخند گفت
    خوش به حالت ، مادرم صد تا خواهرزاده داره و توقع داره من واسه تک تکشون دعوت نامه » : آنجلا با حسرت گفت
    « . بنویسم . فکر کنم مچم سوراخ شه ، دیگه نمی تونم بیشتر از این تولش بدم و ازش در برم
    « من کمکت می کنم. البته خطم افتضاحه » : داوطلبانه گفتم
    چارلی حتماً خوشحال می شد. از گوشه ي چشمم ، لبخند ادوارد رو دیدم. احتمالا اونم خوشش اومده بود من داشتم
    چارلی رو بدون وسط کشیدن پاي گرگینه ها راضی میکردم.
    « خیلی لطف داري ، هر موقع بگی میام خونه تون » . آنجلا به نظر آسوده می رسید
    راستش، ترجیح میدم من بیام خونه ي شما ، البته اگر اشکالی نداره ، از خونه خودمون خسته شدم چارلی دیشب منو
    آزاد کرد
    « فکر می کردم رفتی حبس ابد » . برق شادي در چشمان قهوه اي همیشه آرامش درخشید « ؟ واقعا »
    « من بیشتر از تو تعجب کردم. فکر می کردم کمِ کمش تا آخر سال تحصیلی آزادم نمی کنه »
    « خوب ، این عالیه بلا ما باید بریم بیرون و جشن بگیریم »
    « عجب فکر با حالی کردي »
    آلیس هیجان زده شده بود و به احتمالات فکر می کرد. ایده هاي آلیس همیشه براي من کمی « ؟ حالا چیکار کنیم »
    زیاد بزرگ بود ، و حالا در چشمانش معلوم بود که به زودي ایده هایش رو عملی می کرد .
    « . به هر چی که داري فکر می کنی آلیس ، من اونقدرام آزاد نیستم »
    « آزاد یعنی آزاد دیگه
    ي من یه مرزي وجود داره ، درست مثل ، مثل مرز قاره آمریکا »
    آنجلا و بن به خنده افتادند. اما آلیس به شکل مشهودي ناامید شد.
    « ؟ خوب پس ما امشب قراره چی کار کنیم »
    هیچی ، ببین بزار یه دو سه روز بگذره ببینم هنوزم چارلی سر حرفش هست یا نه ، از اون گذشته الان شب مدرسه »
    « . است
    به هیچ وجه نمی خواستم به احساسات آلیس صدمه بزنم. « . پس تعطیلات آخرهفته جشن می گیریم »
    امیدوار بودم او را آرام کنم ، بن هم در بحث ما شرکت کرد حالا کتاب کمیکش را کنار گذاشته بود. حواس « البته »
    من از بحث دور میشد. عجیب بود که موضوع آزادي من که در ابتدا این همه برایم جالب بود حالا آنقدر ها هم جذاب
    نباشد ، به آرامی احساس ناخشنودي می کردم.
    زیاد طول نکشید تا فهمیدم ناراحتی ام از کجا منشاء می گرفت.
    از زمانی که من از جاکوب بلک در روبروي جنگل کنار خانه مان خداحافظی کرده بودم ، دردي ماندگار در درونم
    احساس می کردم ، حس بدي از به خاطر آوردن آخرین صحنه دیدارمان آزارم میداد. این درست مثل ساعتی که هر نیم
    ساعت یک بار زنگ ناخوشایندش را پخش می کرد در درون افکارم نفوذ می کرد. با تصویري از صورت جاکوب که از
    درد در هم کشیده میشد ، این آخرین خاطره اي بود که از او در ذهن داشتم .
    وقتی موج خاطرات دوباره به من حمله ور شد ، تازه متوجه شدم چرا از آزادیم راضی نیستم ، آزادي من کامل نبود.
    البته ، من آزاد بودم هر جا که می خواهم بروم ، هر جا غیر از لاپوش . آزاد بودم هر کاري که دلم می خواست انجام
    بدم ، جزء دیدن جاکوب . من روي میز خم شدم ، باید یه راه گریزي وجود می داشت .
    « !؟ آلیس؟ آلیس »
    صداي آنجلا من رو به خودم آورد. او دستهایش رو جلوي چشمان خیره آلیس به عقب و جلو تکان میداد. من این
    حالت چهره آلیس رو خوب می شناختم ، حالتی که باعث میشد از ترس به حال شوك بیفتم. نگاه صابت و بی حالت او
    نشان میداد که آلیس چیزي بسیار دورتر ازسالن غذاخوري را میدید. اما چیزي واقعی در شرف اتفاق بود. چیزي که به
    زودي اتفاق می افتاد ،احساس کردم رنگ از چهره ام پرید.
    و بعد ادوارد بلند خندید، خیلی طبیعی و با صدایی آسوده. آنجلا و بن به او نگاه کردند اما نگاه من بر روي آلیس قفل
    شده بود. او ناگهان از جا پرید، درست انگار یک نفر از زیر میز به او لگد زده بود.
    « ؟ وقت چرت بعد از ظهرت شده آلیس » : ادوارد به شوخی گفت

    « ببخشید ، فکر کنم یه لحظه خوابم برد » : آلیس که به خودش آمده بود گفت
    « حق داري خوابت ببره ، تازه هنوز دو ساعت از مدرسه مونده » : بن گفت
    آلیس دوباره به بحث قبلی بازگشت ، اینبار با تحرکی ساختگی بیشتر از قبل ، شاید خیلی بیشتر. فقط براي یک دقیقه
    دیدم که چشمان آلیس و ادوارد به هم دوخته شد و بعد درست قبل از اینکه کسی متوجه شود آلیس دوباره به آنجلا
    نگاه کرد. ادوارد ساکت بود، و به شکل رویا گونه اي با طره ي موي من بازي می کرد.
    به نظر عجیب می رسید، حتی کمی تصنعی بود. بعد از نهار ادوارد با قدمهاي آ هسته به دنبال بن پیش می رفت و
    راجع به تکالیفی حرف میزد که می دانستم قبلا انجامشان داده بود. همیشه یک نفر در بین ما قرار می گرفت ،گر چه
    ما همیشه فقط چند دقیقه تنها در کنار هم بودیم. وقتی زنگ کلاس پایانی به صدا درآمد بحث ادوارد و مایک نیوتون
    در بین همهمه بقیه دانش آموزان که به سمت کلاس هایشان می رفتند گم شد ، وقتی مایک به سمت پارکینگ
    می رفت چند قدم به آنها نزدیک شدم. و اجازه دادم ادوارد من را به دنبال خود ببرد.
    با سر در گمی به آنها گوش دادم. ادوارد به شکلی غیر معمول به پرسش هاي مایک پاسخ می داد. به نظر می رسید
    مایک با ماشینش مشکل داشت .
    نگاهش رو به دور و بعد به ادوارد انداخت. حتی او هم «. ولی آخه من تازه باتریشو عوض کردم ..... » : مایک می گفت
    متعجب بود .
    « شاید از کابل هاش باشه » : ادوارد پیشنهاد کرد
    باید بدم یکی یه نگاهی بهش بندازه. اما » : مایک ادامه داد « شاید. من جدي هیچی راجع به ماشین ها نمی دونم »
    « نمی تونم از پس مخارج تعمیرگاه داولینگز بر بیام
    من یه چیزایی می دونم.... شاید بتونم یه نگاهی بهش بندازم. فقط بزار آلیس و بلا رو برسونم » : ادوارد پیشنهاد کرد
    « خونه
    من و مایک هر دو با دهان باز به ادوارد خیره شدیم .
    « . ام م م...ممنون. ولی من باید برم سر کار. شاید یه وقت دیگه » : وقتی مایک به خود آمد گفت
    « . حتماً »
    مایک سوار ماشینش شد و با ناباوري سري تکان داد. «. بعدا می بینمتون »
    اتومبیل ولوو ادوارد ، که حالا آلیس هم سوارش بود ، فقط دو ماشین آن طرف تر بود.
    « ؟ این دیگه چه کاري بود » : وقتی ادوارد در جلویی ماشین رو برام باز کرد گفتم
    « فقط می خواستم کمک کنم » : ادوارد پاسخ داد
    و بعد آلیس بر اثر سرعت بالاي اتومبیل این طرف و آن طرف پرت میشد .
    تو اینقدرآم مکانیکی بلد نیستی ادوارد. شاید بهتر باشه اجازه بدي رزالی یه نگاهی بهش بنداره. اینجوري روي بهتري »
    داره ، وقتی مایک ازت خواسته می دونی که ، نه فقط واسه اینکه قیافه مایک رو ببینی که از دیدن رزالی که واسه
    کمک رفته شاخ در آورده. اما از وقتی رزالی به طور نمایشی فارق التحصیل شده و از اینجا رفته شاید این فکر خوبی
    نباشه ، چه بد شد . البته ماشین مایک رو خودت درستش کن. فقط بِپا ازش یه ماشین پر سرعت ایتالیایی نسازي.
    راستی صحبت ایتالیا و ماشین پر سرعتی شد که از اونجا دزدیدم. تو هنوزم یه پرشه زرد به من بدهکاري ، نمی دونم
    « .... می تونم تا کریستمس صبر کنم یا نه
    دیگه به حرفهاي سریع آلیس گوش نمی دادم و اجازه دادم صداي او در پس زمینه ترکیب شه. طاقتم داشت به آخر
    می رسید.
    ازنظر من ادوارد عمداً سعی می کرد از سوالات من دوري کند. خوب! به زودي با من تنها می شد . فقط باید کمی صبر
    می کردم.
    به نظر می رسید ادواردم هم متوجه این واقعیت شده بود. او آلیس را همیشه جلوي ورودي راه جنگلی خانه کالن ها
    پیاده می کرد. گرچه احتمالاً براي دوري از من ادوارد او را تا توي خانه هم می برد.
    وقتی آلیس سرانجام از ماشین پیاده شد، نگاه جدي به ادوارد کرد. اما ادوارد کاملاً راحت به نظر می رسید.
    و بعد به آرامی سري تکان داد. « بعداً می بینمت » : ادوارد گفت
    آلیس در بین درختان گم شد.
    وقتی ماشین راهش را به سمت فورکس تقییر داد ، هنوز در سکوت به سر می برد. من به این امید که خودش سر حرف
    را باز کند، سکوت کردم. اما او هیچ حرکتی نکرد و من آرام آرام عصبی تر می شدم. یعنی آلیس در سر میز ناهار چه
    چیزي دیده بود؟ چیزي که او نمی خواست من ازآن با خبر شوم ، و من در ذهنم به دنبال دلیل راز داري او می گشتم.
    شاید بهتر بود خودم را قبل از پرسیدن هر سوالی آماده کنم. به هیچ وجه نمی خواستم با شنیدن جواب، وحشت زده
    شوم و کاري کنم که او فکر کند من تحمل آن را ندارم
    هر دوي ما تا جلوي در خانه چارلی سکوت کردیم .
    « امشب تکالیف زیادي نداریم » : او گفت
    «... م م م م »

    « ؟ فکر می کنی من اجازه دارم که دوباره بیام داخل »
    « . وقتی منو براي بردن به مدرسه بر می داشتی چارلی زیاد ناراحت نبود »
    اما اطمینان داشتم وقتی چارلی از اداره به خانه بیاید و ادوارد را آنجا ببیند، غر غر می کند. شاید باید تدارك یک غذاي
    مخصوص براي شام می دیدم.
    وقتی وارد خانه شدم، در حالی که ادوارد به دنبالم می آمد به طبقه بالا رفتم. او روي لبه تختم نشست و از پنجره به
    بیرون چشم دوخت، به نظر می رسید متوجه اخلاق بد من شده بود.
    کیفم رو به گوشه اي انداختم وکامپیوتر را روشن کردم. یک اي میل از مادرم در انتظار جواب بود. وقتی منتظر بالا
    آمدن کامپیوتر فکسنی ام بودم با انگشتانم روي میز ضرب گرفتم. آنها با ریتمی نا هماهنگ و عصبی به سطح میز
    ضربه میزدند.
    و بعد انگشاتنش در بین انگشتان من قرار گرفت.
    « ؟ امروز یکم بی حوصله نبودي »
    به بالا نگاه کردم، می خواستم چشم غره اي نثارش کنم، اما صورتش از آن چیزي که تصورش رو می کردم به من
    نزدیک تر بود. تنها چند سانت آن طرف تر ، چشمان طلایی اش می درخشیدند، و نفسش لب هایم را خنک می کرد.
    می توانستم با زبانم طعمش را بچشم .
    نمی دانستم در جواب این عمل او چه حرکت احمقانه اي از من سر میزد. من حتی اسم خودم را هم فراموش کرده
    بودم.
    او به من فرصت تصمیم گیري نداد.
    اگر دست من بود، من بیشتر وقتم رو با بوسیدن ادوارد سپري می کردم. هیچ تجربه اي در زندگی ام به شیرینی
    چشیدن مزه لب هاي خوش تراش و نرم او نبود که بر لب هاي من می نشست .
    این اتفاق همیشه دست نمی داد .
    براي همین بود که وقتی انگشتانش را در موهایم فرو کرد و صورتم را به سمت خودش کشید، شوکّه شدم. دستانم در
    پشت گردنش در هم گره شدند. آرزو می کردم اي کاش آنقدر قدرتمند بودم که میتوانستم تا ابد او را در این وضعیت
    اسیر کنم. دستش در امتداد کمرم پایین آمد، و مرامحکم تر به سطح سینه ي استوارش فشار داد. حتی با وجود لباس
    زیرش، بدنش بی نهایت سرد بود و باعث شد به خود بلرزم. لرزه اي از سر لذت، و شادي تمام وجودم را فرا گرفت ، اما
    در پاسخ به این حس تازه دستانش شروع به شل شدن کردند.
    r
    به خوبی می دانستم که تنها چند ثانیه فرصت دارم، درست قبل از اینکه آه دردناکی بکشد و حرف هایی در مورد به
    خطر افتادن من بزند. از آخرین ثانیه ها بیشترین استفاده را کردم و هر چه بیشتر خودم را به او نزدیک کردم، طوري که
    تقریبا هم قالب بدن او شدم. با نوك زبانم سطح بر آمده لب بالایی او را لمس کردم، انگار لب هایش را سیقل داده
    بودند، و مزه اش....
    او صورتش را از من کَند، و چنگ من بدون هیچ تلاشی رها شد . احتمالا حتی متوجه هم نشد که من از تمام توانم
    براي نگه داشتنش استفاده می کردم.
    او خنده اي آرام و تو گلویی سر داد. چشمانش از فرط هیجان می درخشید و سعی می کرد آرامش خود را باز یابد.
    « . آه ه ه...بلا »
    « . من باید معذرت بخوام، ولی نمی خوام »
    « . و من باید احساس عذاب وجدان کنم، اما نمی کنم ، شاید بهتر باشه یکم رو تخت بشینم »
    « .... اگه فکر می کنی لازمه » من نفسی تازه کردم
    او لبخندي عصبی زد و دوباره آرام شد .
    سرم را چند بار تکان دادم، سعی کردم ذهنم را پاك کنم، و به سمت کامپیوترم سر خوردم. حالا سیستم حسابی گرم و
    آماده شده بود. با سر و صدایی بیشتر از گرما.
    « . به رِنه سلام برسون »
    « . حتماً »
    دوباره نامه رِنه را خواندم، و با گذر از هر کار جدیدي که او انجام داده بود سري از ناباوري تکان می دادم. درست مثل
    اولین بار که این نامه راخوانده بودم، دوباره هیجان زده و البته وحشت زده شدم. انگار مادرم فراموش کرده بود تا چه حد
    از بلندي می ترسید، که حالا به کوهنوردي می رفت و به کمک معلم شنا شیرجه میزد. من کمی از فیلیپ نا امید شده
    بودم، که به همسر تازه اش که تنها دو سال با او زندگی می کرد اجازه انجام چنین کارهایی را می داد. من خیلی بهتر
    از مادرم نگهداري می کردم. من او را بهتر می شناختم .
    به خودم یادآوري کردم، باید بزاري اونا هر کاري می خوان بکنن. باید بزاري زندگی خودشون رو داشته باشن... ،من
    بیشتر عمرم رو صرف نگهداري از رِنه کرده بودم. که با بردباري او را از انجام نقشه هایش منصرف می کردم. من مادرم
    را تحسین می کردم، با او سر گرم می شدم. حتی گاهی به او قبطه می خوردم. با تصور سیل اشتباهات رِنه در درون
    خودم به خنده افتادم.... رِنه سر به هوا.
    i

    من با مادرم خیلی تفاوت داشتم ، من فردي عاقل و مراقب بودم، با احساس مسئولیت ، یک آدم بزرگ. من خودم را
    اینگونه می شناختم .
    در حالی که صورتم هنوز بر اثر بوسه ادوارد گل انداخته بود، به اشتباهات مادرم فکر می کردم. احمقانه و رویایی. که بعد
    از فارق شدن از دبیرستان با مردي که اصلا نمی شناخت ازدواج کرده بود. و درست یکسال بعد من را به دنیا آورده بود.
    او همیشه قسم می خورد که هیچ گاه از داشتن من احساس پشیمانی نکرده، و من بزرگترین هدیه اي بودم که خداوند
    به او بخشیده بود. و حالا او سعی می کرد به من نصیحت کند ،آدمهاي عاقل ازدواج را جدي می گیرند ، خیلی از مردم
    به جاي درگیر شدن در روابط شان، بعد از دبیرستان وارد دانشگاه می شدند. او خوب می دانست که هرگز من به اندازه
    خودش کم عقل و سر به هوا نمی شدم .
    دندان هایم را به هم فشردم و سعی کردم تمرکز کنم، و بعد شروع به نوشتن جواب کردم.
    تا آنجایی پیش رفتم که به جمله ي بخصوصی در نامه رِنه رسیدم. و تازه متوجه شدم چرا قبلا جواب را نفرستاده بودم.
    خیلی وقته هیچی راجع به جاکوب برام ننوشتی، اون این روزا چیکار میکنه؟
    آهی کشیدم و شروع به تایپ کردن کردم. و پاسخش را در دو جمله خیلی احساسی نوشتم .
    جاکوب حالش خوبه، البته فکر کنم. زیاد نمی بینمش. اون بیشتر وقتش رو با یه گروه از رفقاش تو لاپوش می
    گذرونه.
    لبخند بی رمقی به خودم زدم و سلام ادوارد رو رسوندم و در آخر دکمه فرستادن رو زدم.
    تا زمانی که کامپیوترم رو خاموش کردم و برگشتم متوجه نشدم که ادوارد پشت من ایستاده بود. نزدیک بود به خاطر
    اینکه از پشت سر نوشته هایم را خوانده بود او را سرزنش کنم، که تازه متوجه شدم ادوارد کوچکترین توجه اي به من
    ندارد. در عوض با دقت به جعبه ي سیاه وبا سطحی نا صاف و تکه تکه در کمد بالاي سرم خیره شده بود. من
    بلا فاصله استریویی که امت، رزالی و جاسپر به مناسبت تولدم به من هدیه کرده بودند شدم. من تقریبا همه چیز را در
    مورد هدیه هاي تولد سال قبلم فراموش کرده بودم و حالا همه ي آنها درون قفسه زیر لایهء زخیمی از گرد و خاك
    مدفون شده بودند.
    « ؟ هیچ معلومه تو چه بلایی سر این آوردي » : با صدایی وحشت زده پرسید
    « . از تو داشبورد ماشینم در نمی اومد »
    « ؟ پس فکر کردي باید شکنجه اش کنی »
    «. خودتم خوب می دونی که من زیاد کار فنی بلد نیستم. از قصد بهش آسیب نزدم
    با چهره اي که انگار مصیبتی عظیم را بر شانه می کشید به استریو نگاه می کرد
    « آره دیگه » : غرو لندي کردم
    اگر اینو ببینن ممکنه به احساساتشون صدمه بخوره. فکر کنم خیلی خوب شد که تو اینجا حبس بودي. قبل از اینکه »
    «. متوجه بشن باید یه جدیدش رو بخرم
    « . ممنون، ولی من نیازي به یه استریویه گرون قیمت ندارم »
    « . برا خاطر تو نمی خوام عوضش کنم »
    آهی کشیدم.
    «. تو از هیچ کدوم از هدیه هاي سال پیشت درست و حسابی استفاده نکردي » : با نارضایتی گفت
    ناگهان او مثل یک برگه کاغذ در جریان باد به هوا بلند شد.
    جوابی ندادم، نمی خواسم لرزش نهفته در صدایم را بشنود. تولد فاجعه بار هجده سالگی من ، با تمام نتایجی که به
    همراه داشت ، و من نمی خواستم چیزي به خاطر بیاورم.... از این که او این جریان را به پیش کشید حیرت زده شده
    بودم. او حتی بیشتر از خود من دراین باره حساس نشون می داد.
    این هم یکی « ؟ می دونستی اینا دارن باطل میشن » : در حالی که دو تکه کاغذ را در جلوي من تکان می داد گفت
    دیگر از هدیه هاي من بود. بلیط هاي هواپیما، که براي سفر من به فلوریدا و دیدن رِنه برایم هدیه کرده بود.
    « . راستش، نه...من اینارو فراموش کرده بودم » . نفس عمیقی کشیدم وآماده جواب دادن شدم
    خوب ما هنوز وقت داریم، تو دیگه آزادي ، » . ظاهر او با احتیاط و گشاده بود. هیچ نشانی از ناراحتی در او دیده نمی شد
    چرا » : ادامه داد « . واز اونجا که تو نمی خواي با من به جشن رقص بیاي، پس ما آخر این هفته هیچ برنامه اي نداریم
    « . که نه، ما آزادیت رو این طوري جشن می گیریم
    « ؟ با رفتن به فلوریدا »
    « ؟ تو یه چیزایی راجع به آزادیت در حریم قاره آمریکا نگفته بودي »
    من به او با سوءظن خیره شدم، و سعی کردم بفهم این ایده از کجا آمده بود.
    « ؟ ما میریم به دیدن رِنه یا نه » : با اشتیاق پرسید « ؟ خوب »
    « چارلی هرگز اجازه نمیده »
    « چارلی نمیتونه تو رو از دیدن مادرت منع کنه. مادرت هنوزم سرپرست اصلی توست »
    « هیچ کس سرپرست من نیست. من الان یه بزرگسال محسوب میشم »
    « دقیقا » : او لبخند زیبایی زد
    تصمیم گرفتم قبل از شروع کردن جر و بحث، قبول کنم ، چارلی دیوانه میشد . نه براي اینکه می خواستم رِنه را ببینم،
    چون ادوارد هم با من به سفر می آمد. چارلی یک ماه با من حرف نمی زد ، و احتمالاً من دوباره زندانی می شدم.
    عاقلانه این بود که اصلاً چیزي به او بروز نمی دادم. لااقل به خاطر فارق التحصیل شدنم، یا هر چیز دیگري.
    اما نمی توانستم به ایده ي دیدن مادرم در کمتر از یک هفته دیگر، دست رد بزنم. از آخرین دیدارم با رِنه مدت زیادي
    می گذشت. و حتی بیشتر از آخرین باري که او را در شرایط عادي و مطبوع دیده بودم ، آخرین باري که در فینیکس با
    رِنه بودم، تمام مدت را در بیمارستان بستري بودم وآخرین باري که او اینجا بود، من دچار کم تحرکی شده بودم.
    خاطراتی که دوست نداشتم از خودم در ذهنش باقی بگذارم.
    و شاید، اگر رِنه میدید تا چه حد در کنار ادوارد شاد هستم، به چارلی می گفت تا بیخیال شود.
    «. این هفته نه » : با ناراحتی گفتم
    « ؟ چرا نه »
    « . من نمی خوام با چارلی دعوا کنم. اونم درست بعد از اینکه تازه منو بخشیده »
    « من که میگم این هفته عالیه » : با اخم هاي در هم کشیده گفت
    « باشه یه وقت دیگه » : سري تکان دادم
    « . می دونی، فقط تو نیستی که تو این خونه گیر افتاده » : با ترشرویی گفت
    « تو می تونی هر جا دلت می خواد بري »
    « دنیاي بیرون از اینجا بدون تو هیچ لذتی براي من نداره »
    چشمانم را با شنیدن اغراق او به بالا چرخاندم.
    « من جدي گفتم »
    «.... بیا گردش در دنیاي بیرون رو آروم شروع کنیم.... براي مثال، ما می تونیم بریم به پرت آنجلس و یه فیلم ببینیم »
    « ولش کن. بعداً راجع به اش حرف می زنیم »
    « دیگه حرفی نداریم که به هم بزنیم »

    آهی کشید.
    من تقریباً دلیل نگرانی بعد از ظهرم رو فراموش کرده بودم.... یعنی او هم « . باشه. موضوع رو عوض می کنیم » : گفتم
    همین قصد رو داشت؟
    « ؟ امروز سر ناهار آلیس چی دید »
    نگاهم رو به صورتش دوختم و حرکاتش رو زیر نظر گرفتم.
    اون جاسپر رو تو یه جاي ناآشنا » . به نظر خونسرد می رسید. فقط تغییر بسیار کمی در رنگ مردمکش احساس کردم
    دید ، جایی در جنوب غربی، اینطور فکرمی کرد، جایی نزدیک خانواده سابق اش. و هیچ نشانی از برگشتن اون ندید .
    « . واسه همینم نگران شده بود
    این چیزي نبود که من تصورش را می کردم. اما درك می کردم که آلیس نگران آینده جاسپر بود. جاسپر « . اوه »
    «؟ چرا قبلاً بهم نگفتی » . جفتش بود ، نیمه دیگر راستینش. گرچه روابط آن دو به روابط آتشین امت و رزالی نمی رسید
    « . نمی دونستم متوجه مون شدي. به هر حال چیز مهمی هم نبود »
    تصورات من به طرز غم انگیزي از کنترل خارج شده بود. من بعد از ظهر با ارزشم رو با این تصور که ادوارد چیزي را از
    من مخفی میکند، به هدر داده بودم. من به درمان نیاز داشتم.
    با این احتمال که چارلی زودتر به خانه بازگردد، ما به طبقه پایین رفتیم تا تکالیفمان را انجام دهیم. کار ادوارد در یک
    دقیقه تمام شد. من با رنج زیاد در تمرینات جبر و هندسه دست و پا زدم و در آخر به بهانه درست کردن غذاي چارلی،
    آنها را کنار گذاشتم. ادوارد به من کمک می کرد. و با دیدن مواد غذایی خام ، غذاي انسانها قیافه اي منزجر کننده به
    خود می گرفت. من از روي دستور آشپزي مادربزرگ اسوان، بیف استراناگف می پختم. گرچه خودم اصلا بلد نبودم ،
    این غذاي مورد علاقه ام بود و بدون شک چارلی رو تحت تاثیر قرار می داد .
    وقتی چارلی به خانه رسید، به نظر می رسید روز خوبی را سپري کرده بود. او حتی با ادوارد بد رفتاري نکرد. مثل
    همیشه، ادوارد به خاطر نخوردن غذا عذر خواست و چیزي نخورد. صداي اخبار شبانه از اتاق مجاور شنیده شد، اما من
    شک داشتم که ادوارد چیزي نگاه می کرد .
    بعد از خوردن سه بشقاب پر و پیمان، چارلی در حالی که دستهایش رو روي شکم ورآمده اش می کشید، ازمیز فاصله
    گرفت.
    « ! عجب خوشمزه بود بلا »
    او آن چنان با اشتها غذا می خورد که نمی شد با او صحبت کرد. «؟ خوشحالم که خوشت اومد. کار امروز چطور بود »

    با پوزخندي «. یه جورایی آروم بود، می دونی، بی نهایت آروم. من و مارك تمام بعد از ظهر ورق بازي می کردیم »
    « من بردم. نوزده به هفت. بعدشم کلی پشت تلفن با بیلی حرف زدم » ادامه داد
    « ؟ حالش چطور بود » سعی کردم عادي به نظر برسم
    « خوب بود، خوب. درد مفاصلش عذابش میده »
    « اوه، این خیلی بده »
    آره. اون آخر این هفته دعوتمون کرده خونشون. می خواد کلیر واتر ها و اولیز ها رو هم دعوت کنه. یه جور مهمونی »
    « .... خودمونی
    این خردمندانه ترین پاسخم بود. آخه چی باید می گفتم؟ می دونستم اجازه ندارم به مهمانی گرگینه ها بروم، « هیم »
    حتی با نضارت والدینم. حتی مطمئن نبودم ادوارد با رفتن چارلی به لاپوش هم موافق باشد. یا شاید هم بود ، چارلی
    بیشتر زمانش را با بیلی می گذراند، تنها انسان موجود. آیا پدرم در خطر بود؟
    من از جا بلند شدم و بدون توجه به چارلی بشقاب هاي شام را جمع کردم. آنها را توي سینک ظرف شویی گذاشتم و
    آب را روي آنها باز کردم. ادوارد در کنارم ظاهر شد و حوله خشک کن را برداشت .
    « چارلی » : ادوارد با صدایی رسا گفت
    « ؟ بله » چارلی در میانه راه آشپزخانه کوچکش ایستاد
    «؟ بلا تا به حال چیزي راجع به بلیط هواپیمایی که والدینم به عنوان هدیه تولد بهش دادن تا به دیدن رِنه بره نگفته »
    بشقابی که می سابیدم از دستم لغزید. بشقاب از روي کابینت سر خورد و با صداي شدیدي به کف زمین خورد. اما
    نشکست. در عوض سر تا پاي هر سه نفرمان و اطرافمان پوشیده از آب و کف شد. چارلی حتی متوجه هم نشد.
    «؟ بلا » : او با صدایی خشک پرسید
    « آره، اونا اینکارو کردن » : نگاهم را به بشقاب دوختم و در حالی که آن را از زمین بر میداشتم جواب دادم
    نه. هیچ وقت اشاره اي نکرده » . چارلی آب دهانش را با صداي بلندي قورت داد، و بعد با چشمان گیج به ادوارد زل زد
    «. بود
    « ... ها م م م » : ادوارد زیر لب گفت
    « ؟ دلیل خاصی داشت که اینو مطرح کردي » : چارلی با لحنی خشک پرسید

    بلیط ها دارن باطل می شن. ازمه خیلی ناراحت میشه اگر بفهمه بلا از هدیه اش استفاده نکرده. گر چه حرفش رو »
    « نمیزنه
    من با ناباوري به ادوارد خیره شدم.
    «؟ تو یادت رفته بود که یه نفر بهت بلیط هواپیما هدیه کرده بود » : چارلی اخمی کرد و گفت
    و به سمت دوش ظرف شویی برگشتم. «... اهوم » : سربسته گفتم
    « ؟ شنیدم گفتی دارن باطل میشن ادوارد؟ اونوقت والدینت چند تا بلیط گرفتن »
    « فقط یکی واسه اون ، و یکی هم واسه من »
    بشقاب دوباره از دستم افتاد. اما اینبار درون سینک فرود آمد و سر و صداي زیادي تولید نشد. به راحتی صداي نفس
    هاي بلند و عصبی پدرم را می شنیدم. خون به صورتم دوید و با خشم و ناراحتیم ادغام شد. چرا ادوارد اینکار رو می
    کرد؟ من با ترس به حباب هاي کف و صابون درون سینک چشم دوختم.
    « من اجازه نمیدم » : چارلی جوش آورده بود و با فریاد گفت
    آخه چرا؟ خودت گفته بودي که خوب » : ادوارد که مثلاً از شدت حیرت و تعجب شُکّه شده بود با صدایی آرام گفت
    « میشد بلا به دیدن مادرش می رفت
    به سویش چرخیدم و «. تو حق نداري هیچ جا باهاش بري، خانم جوان » : چارلی به او توجه اي نکرد. فریاد زنان گفت
    او با انگشت به من اشاره کرد.
    به شکل خودکار، عصبانیت در درونم شعله کشید، جوابی طبیعی در مقابل داد و فریاد او.
    « ؟ من دیگه بچه نیستم پدر. و منم دیگه زندانی نیستم. یادته »
    « اوه چرا هستی. از همین الان »
    « ؟ به چه دلیلی »
    « براي اینکه من میگم »
    « ؟ نکنه باید بهت یادآوري کنم که من به سن قانونی رسیدم چارلی »
    « اینجا خونه ي منه .... باید از قوانین من اطاعت کنی »
    اگر اینجوري می خواي. همین امشب بزنم بیرون یا دو سه روز بهم وقت میدي تا وسایلم رو » : با نگاه سردي گفتم
    « ؟ جمع کنم

    صورت چارلی به رنگ قرمز روشن درآمد. من برگه برنده بیرون رفتنم رو به وحشتناك ترین شکل رو کرده بودم.
    پدر، من بدون هیچ شکایتی تنبیه شدن رو در » . نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لحن صدایم را کمی منطقی تر کنم
    « . قبال اشتباهاتم می پذیرم. اما جلوي این تعصب بی جاي تو می ایستم
    او بسیار خشمگین بود، اما منطقی تر شده بود.
    حالا، مطمئنم تو می دونی که من حق دارم تعطیلات آخرهفته به دیدن مادرم برم. از روي وجدان بگو اگر آلیس یا »
    « ؟ آنجلا با من می اومدند بازم اینجوري جبه گیري میکردي
    « اونا دخترن » : با تکانی عصبی گفت
    « ؟ یا برات اهمیتی داشت اگر با جاکوب می رفتم »
    من اسم جاکوب را فقط به این دلیل وسط کشیدم چون از اعتماد چارلی به او با خبر بودم. اما خیلی زود پشیمان شدم.
    ادوارد با صداي بلندي دندان هایش را به هم سایید.
    « . بهم بر می خورد » به آرامی اضافه کرد «. بله » پدرم سعی کرد قبل از جواب دادن خودش را جمع و جور کند
    « تو دروغ گوي افتضاحی هستی پدر »
    « .... بلا »
    من که نمی خوام برم لاس وگاس و اونجا رقاص بشم. من دارم میرم مامان رو ببینم. اونم همونقدر که توهستی، »
    « . خانواده ي من محسوب میشه
    نگاه افسرده اي به من انداخت .
    « ؟ یعنی فکر می کنی مامان نمی تونه از من درست و حسابی مراقبت کنه »
    چارلی در جواب به سوال من پیچ و تابی خورد.
    « بهتره که اینکارو نکنی بلا . من اصلا خوشحال نیستم »
    « دلیلی نداره که ناراحت باشی »
    او چشمانش را در حدقه چرخاند. اما حدس میزدم که طوفان آرام گرفته بود.
    خوب، تکالیفم که انجام شده، پختن غذاتم که تمام شده، ظرف ها رو » . من چرخیدم و آب داخل سینک را تخلیه کردم
    « . هم شستم، منم دیگه زندانی نیستم. من دارم میرم بیرون. تا قبل از ده و نیم هم بر می گردم

    حالت چهره اش دوباره عادي شده بود و رنگ به آن بر می گشت. «؟ کجا می خواي بري »
    « ؟ دقیقا نمی دونم.از ده مایل بیش تر نمی رم. باشه »
    او صدایی در آورد که شبیه مخالفت نبود و بعد به سمت اتاق راه افتاد. طبیعتاً بعد از پیروزي در جنگ، سریعاً احساس
    پشیمانی می کردم.
    «؟ داریم می ریم بیرون » : ادوارد با صدایی مشتاق پرسید
    «. بله. می خوام تنهایی باهات حرف بزنم » چشم غره اي به او انداختم
    آنقدر که انتظار داشتم نگران نشد.
    صبر کردم تا سوار ماشین شدیم .
    « ؟ این چه کاري بود که کردي »
    من می دونم تو دلت می خواد مادرت رو ببینی بلا ، توي خواب در موردش حرف می زدي. در حقیقت نگرانش »
    « بودي
    « ؟ واقعاً »
    « اما تو شجاعت برخورد با چارلی رو نداشتی... من از طرفت پا در میونی کردم »
    « ! پا درمیونی کردي؟ تو منو انداختی تو دهن کوسه ها »
    « من که ندیدم خطري تهدیدت کنه » : چشمانش را چرخی داد
    « بهت گفته بودم نمی خوام با چارلی دعوا کنم »
    « کسی هم نگفت که اینکارو کنی »
    « . من نمی تونم وقتی رئیس بازي در میاره تحملش کنم.... طبیعت جوانانه درونم وسوسه ام کرد » : با داد گفتم
    «. خوب این که تقصیر من نبود » : با خنده گفت
    با نگاهی متفکرانه به او زل زدم. به نظر می رسید متوجه نگاهم نشد. صورتش در هنگام تماشاي نسیم شبانه آرام بود.
    چیزي کم بود. اما نمی دانستم چه چیز ، یا شاید این هم حاصل تصورات من بود که دوباره مثل بعد از ظهر به کار
    افتاده بود.
    « ؟ تصمیمت براي دیدن ناگهانی فلوریدا ربطی به مهمانی بیلی نداشت »

    «. هیچ ربطی نداشت. مهم نیست اینجا یا هر جاي دیگه دنیا. هنوزم حق نداري اونجا بري » . آرواره اش منقبض شد
    دوباره همه چیز مثل برخورد چند دقیقه قبل با چارلی شده بود ، برخوردي که والدین با فرزند بدرفتار و زبان نفهمشان
    می کردند. براي اینکه دوباره داد و بیداد به راه نیندازم، دندانهایم را به هم فشار میدادم. به هیچ وجه نمی خواستم با
    ادوارد هم دعوا کنم .
    « ؟ خوب، امشب می خواي چکار کنی ». ادوارد نفسی تازه کرد وصدایش دوباره گرم و مخملی شد
    « . میشه بریم خونه ي شما؟ خیلی وقته ازمه رو ندیدم »
    « . اون بینهایت از دیدنت خوشحال میشه. مخصوصاً وقتی بفهمه برنامه آخر هفته ي ما چیه » . لبخندي زد
    غر غر طلافی جویانه اي کردم.
    همونطور که به چارلی قول داده بودم، زیاد در منزل کالن ها نموندم. وقتی به جلوي در خانه مان رسیدم، با دیدن چراغ
    هاي روشن متعجب شدم ، حدس می زدم چارلی بیدار مانده تا دق دلی اش را سرم خالی کند .
    «. بهتره تو نیاي داخل. ممکنه همه چیز بدتر شه » : گفتم
    چهره اش طوري بود که فکر می کردم به لطیفه اي فکر می کند که من تا به « . افکارش نسبتا آرومه » : ادوارد گفت
    حال نشنیده بودم. گوشه لبش به حالتی کج و کوله در آمد. داشت با لبخند زدن می جنگید.
    «. بعدا می بینمت » : با حالتی که انگار به سمت جهنم می رفتم گفتم
    «. من وقتی چارلی شروع به خر خر کردن کرد، بر می گردم » : در حالی که پیشانیم را می بوسید گفت
    وقتی وارد خانه شدم صداي تلویزیون خیلی بلند بود. سعی کردم به آرامی و دزدکی از کنارش بگذرم.
    صداي چارلی نقشه ام را خراب کرد . «؟ میشه یه لحظه بیاي اینجا »
    با پنج قدم بسیار سنگین به سمتش رفتم.
    « ؟ چه خبرا پدر »
    صدایش آرام بود. سعی کردم قبل از پاسخ دادن به دنبال مقصود نهفته در کلامش « ؟ امشب بهت خوش گذشت »
    بگردم .
    « آره » : با صداقت گفتم
    « ؟ چیکارا کردي »

    با آلیس و جاسپر رفتیم هواخوري ، بعدش ادوارد تو شطرنج آلیس رو شکست داد. بعدم با من بازي کرد. اونم لهم »
    «. کرد
    لبخندي زدم. شطرنج بازي کردن ادوارد و آلیس یکی از بانمک ترین چیزهایی بود که تا به حال دیده بودم. اونها تقریبا
    بی حرکت می نشتند، در حالی که آلیس حرکت هاي رقیبش را می دید، ادوارد هم حرکات او را در ذهن دنبال می کرد.
    اونها بیشتر بازي رو در ذهنشان انجام می دادند. فکر می کنم اونها فقط دو مهره پیاده شان را تکان دادند که ناگهان
    آلیس شاهش را تکانی داد و تسلیمش کرد. این فقط سه دقیقه طول کشید .
    در یک حرکت غیر معمول ، چارلی دکمه صامت کردن تلویزیون را فشار داد.
    « ببین، من می خواستم یه چیزي بهت بگم » : با صدایی ناراحت گفت
    صاف نشستم، و منتظر شدم. او قبل از اینکه به زمین نگاه کند به صورت منتظر من خیره شد. او حرفی نمی زد.
    « ؟ چی شده پدر »
    « خوب من نمی دونم از کجا شروع کنم ، من زیاد تو این چیزا وارد نیستم »
    دوباره منتظر شدم.
    او از جایش بلند شد و شروع به عقب و جلو رفتن در اتاق کرد، و به پاهایش چشم « . خیلی خوب. بلا ، جریان اینه »
    رابطه بین تو و ادوارد به نظر خیلی جدي می رسه، و یه چیزایی هست که تو باید درباره شون خیلی » . دوخته بود
    مواظب باشی. می دونم که تو الان دیگه بزرگ شدي، اما هنوز جوونی، بلا ، و کُلی چیزاي مهم هست که تو باید قبل
    « ... از انجام دادنشون در موردشون بدونی... خوب، وقتی تو به صورت فیزیکی درگیر
    اوه، خواهش می کنم نه، خواهش می کنم....چارلی ، تو رو خدا » : در حالی که از جایم بلند می شدم، ملتمسانه گفتم
    « . نگو که می خواي با من راجع مسایل جنسی صحبت کنی
    « ... من پدرتم. من در قبال تو مسئولیت دارم. یادت باشه، منم به اندازه تو ناراحتم » . او به زمین خیره شد
    « . فکر نکنم این امکان نداشته باشه. حالا هر چی، مامان ده سال پیش کارتو راحت کرد. شما دیگه خلاصی »
    به نظر می رسید او بر خلاف خواسته اش براي تمام کردن «. ده سال پیش تو دوست پسر نداشتی » : با بی میلی گفت
    این بحث، تلاش می کرد. هر دوي ما ایستاده بودیم وبراي فرار از نگاه یکدیگر به زمین خیره شده بودیم.
    صورتم سرخ سرخ شده بود. این فراتر از تمام تصورات من بود. بدتر ازهمه « . خوب این بحث اونقدرآم اساسی نبود »
    این بود که ادوارد هم از موضوع بحث ما با خبر بود. براي همین بود که در ماشین خنده رو شده بود.

    احتمالاً آرزو می کرد زمین دهان باز می کرد و او «. فقط بهم بگو شما دو تا مسئولیت سرتون میشه » : ناله کنان گفت
    را می بلعید.
    « . نگران نباش پدر. ما حواسمون هست »
    نه اینکه بهت اطمینان نداشته باشم، بلا . اما می دونم که در این باره با من حرف نمی زنی، و می دونی که من هم »
    « . نمی خوام چیزي بشنوم. گرچه سعی می کنم روشن فکر باشم، می دونم که زمانه حالا دیگه عوض شده
    « شاید زمانه عوض شده باشه، ولی ادوارد خیلی قدیمی پسنده ، نگران نباش » : من بلند خندیدم
    نفس راحتی کشید. « . البته که هست »
    اَه ه ه ، کاش مجبورم نمی کردي که اینو بلند بگم پدر ، ولی.... من یه.... باکره ام، و من اصلا قصد ندارم اینو تغییر »
    « . بدم
    هر دو به خودمان پیچیدیم. اما چهره چارلی آرام تر شد. به نظر می رسید مرا باور کرده بود.
    « ... میشه برم بخوابم پدر؟ خواهش می کنم »
    «... فقط یه دقیقه »
    « . اوه ه... خواهش می کنم...پدر؟ التماس می کنم »
    « . قول میدم قسمت بدش تموم شده »
    من نگاه تندي به او انداختم. و از دیدن چهره بازش که به رنگ اصلی اش برمی گشت، احساس آرامش کردم. او روي
    کاناپه ولو شد و نفس راحتی کشید. به نظر می رسید سخنرانی او در مورد سکس به پایان رسیده بود .
    « ؟ دیگه چیه »
    « ؟ فقط می خواستم ببینم جریان تعادل چطور پیش میره »
    اوه خدا، فکرشو می کردم.... من یه برنامه اي با آنجلا دارم. می خوام تو نوشتن کارت دعوت هاي فارق التحصیلیش »
    « کمکش کنم. فقط ما دخترا
    « ؟ این خیلی خوبه. اونوقت جِیک چی میشه »
    « هنوز فکري براش نکردم بابا »
    « تلاشتو بکن. می دونم از پسش بر میاي. تو آدم خوبی هستی »

    خوبه. پس اگر من راهی براي دیدن جاکوب پیدا نمی کردم و جریانات بین ما حل نمی شد، تبدیل به آدم بدي
    می شدم؟ این مسخره بود.
    جواب سریعم منو به خنده انداخت. من این نوع جواب ها رو از جاکوب یاد گرفته بودم ، تقریباً حتی تُن «. البته، البته »
    صدایم هم درست مثل او بود ، وقتی که با پدرش حرف میزد.
    چارلی لبخندي زد و صداي تلویزیون رو دوباره باز کرد، و در حالی که از انجام مسئولیت شبانه اش راضی به نظر می
    رسید، در کاناپه فرو رفت .
    « شب به خیر بلز »
    به سمت پله ها رفتم. « ! صبح می بینمت »
    از رفتن ادوارد زمان زیادي می گذشت و او تا خوابیدن کامل چارلی بر نمی گشت ، احتمالاً براي گذشت زمان در حال
    شکار کردن بود ، پس عجله اي براي آماده شدن براي خواب نداشتم. در آن لحظه من علاقه اي به تنها بودن نداشتم.
    اما بی شک من دوباره پیش پدر عزیزم بر نمی گشتم. شاید هوس می کرد دوباره کلاس آموزش سکس ،که خودش
    هرگز تجربه نکرده بود، را به راه بیندازد.
    پس با تشکر از پدرم، من کاملا داغ و سرحال بودم. البته نمی خواستم کتاب بخوانم یا به موسیقی گوش بدهم. تصمیم
    گرفتم به رِنه زنگ بزنم و او را از برنامه سفرم آگاه کنم، اما بعد به یاد آوردم که الان در فلوریدا ساعت سه نصف شب
    بود و او بدون شک خواب بود.
    فکر کردم، می توانستم به آنجلا زنگ بزنم.
    اما ناگهان به یاد آوردم که این آنجلا نیست که دلم می خواست با او حرف بزنم.
    از پنجره به تاریکی بیرون نگاه کردم، و لبم رو گزیدم. فراموش کرده بودم که چه مدت ایستاده بودم و اوضاع رو سبک
    سنگین می کردم ، حل کردن مشکلات با جاکوب ، دیدن دوباره نزدیک ترین دوستم، آدم خوبی بودن، به علاوه ادوارد
    بر علیه من بود. فقط ده دقیقه زمان داشتم. تا درك کنم شانس موفقیتم بیشتر از شانس شکستم بود. ادوارد فقط نگران
    امنیت من بود. و من مطمئن بودم خطري در کار نیست.
    تلفن زدن کمکی نمی کرد، از زمانی که جاکوب برگشته بود جواب تماس هاي من را نمی داد. از این گذشته، من باید
    او را می دیدم ، که مثل گذشته ها لبخند میزد، اگر قرار بود خاطره اي از او در ذهنم می بود ، من باید چهره دردناکی
    که از او به یاد داشتم را تغییر می دادم.احتمالا فقط یک ساعت وقت داشتم. می تونستم خیلی سریع به لاپوش برم و

    برگردم بدون اینکه ادوارد متوجه بشه . از زمان خاموشی من می گذشت. اما اگر چارلی می فهمید که ادوارد با من
    نیست. فقط یک راه وجود داشت.
    همون گونه که از پله ها پایین می آمدم دستهایم را داخل آستین هاي جاکتم کردم.
    چارلی از بازي چشم برداشت و با سؤظن به من نگاه کرد.
    «. زیاد طولش نمیدم » نفس زنان ادامه دادم «؟ ناراحت که نمی شی من امشب به دیدن جِیک برم »
    همون طور که حدس می زدم چارلی با شنیدن اسم جاکوب، راحت شد و لبخندي زد. او به نظر می رسید که از
    « البته، بچه...هر چقدر دلت خواست تولش بده » سخنرانی تاثیر گذارش خشنود باشد
    « ممنون پدر » : از در بیرون رفتم و گفتم
    مثل یک مجرم فراري، در حالی که پشت تراکم سوار می شدم، چند باري پشت سرم را نگاه کردم، اما شب آنقدر
    تاریک بود که فایده اي در این کار من وجود نداشت. براي پیدا کردن دنده باید از حواسم استفاده می کردم.
    وقتی سویچ را داخل جا کلیدي چپاندم، چشمانم تقریبا به تاریکی عادت کرده بود. به سختی کلید را به سمت چپ
    چرخاندم، اما به جاي صداي بلند همیشگی، موتور ماشین فقط صداي کلیکی به گوش رسید. باز هم تلاشم به همین
    صدا ختم شد .
    و آنگاه حرکتی در پیرامونم باعث شد از جا بپرم.
    از تعجب خشکم زد، من در ماشین تنها نبودم. « اآه »
    ادوارد صاف و رسمی نشسته بود، مثل نوري روشن در شبی تاریک. تنها دستانش حرکت میکردند، گویا وسیله سیاه
    رنگ و مرموزي را در آنها میچرخاند.
    « آلیس بهم زنگ زد » : زمزمه کرد
    آلیس! لعنت... من به کل او را فراموش کرده بودم. بی شک او مرا دیده بود.
    « اون خیلی ترسید وقتی یه دقیقه پیش دید آینده تو از جلوي چشماش ناپدید شد »
    چشمانم، که از تعجب باز بود، گشاد تر شد.
    چطوري » : با صدایی که به زحمت به گوش می رسید توضیح داد « براي اینکه اون نمی تونه گرگ ها رو ببینه »
    فراموشت شد؟ وقتی تصمیم گرفتی سرنوشتت رو با اونا ادغام کنی، ناپدید شدي. تو اینجاشو نخونده بودي. ولی
    می دونی کجاش منو نگران کرد؟، آلیس تو رو دید که ناپدید شدي، و نمی تونست ببینه که بر می گردي یا نه، آینده

    تو غیب شد ، درست مثل اونها ، ما مطمئن نیستیم چرا این اتفاق می افته. یه جور حالت دفاعی که اونا باهاش به دنیا
    زیاد با عقل جور در نمی آد. چون من می » . حالا طوري حرف میزد انگار خودش را مورد خطاب قرار می داد « ؟ اومدن
    تونم راحت ذهنشون رو بخونم. لااقل بلک ها که اینطورن. کارلایل نظرش اینه که زندگی اونا با تغییر شکل دادنشون
    تغییر کرده. این بیشتر شبیه غریزه است تا یه جور دفاع ، مطلقاً غیر قابل پیش بینی، و این همه چیز رو درباره اونها
    تغییر میده. وقتی اونها از شکلی به شکل دیگر در میان، دیگه عملاً وجود خارجی ندارن. آینده دیگه واسشون مفهومی
    «... نداره
    من در سکوتی سنگین به صداي هیجان زده اش گوش می دادم.
    «. اگه دلت می خواد خودت رانندگی کنی، ماشینتو تا قبل از رفتن به مدرسه ردیف می کنم » : بعد از یک دقیقه گفت
    در حالی که لب هام رو به هم فشار می دادم، کلید را بیرون کشیدم و از ماشین پیاده شدم.
    اگر می خواي امشب نیام تو اتاقت، پنجره ات رو ببند. من درکت می » : قبل از اینکه در رو به هم بکوبم زمزمه کرد
    « . کنم
    من وارد خانه شدم و در را مثل قبل محکم پشت سرم بستم.
    « ؟ مشکلی پیش اومده » : چارلی از پشت مبل گفت
    «. ماشینم روشن نمیشه »
    «؟ می خواي یه نگاهی بهش بندازم »
    « نه. صبح یه کاریش می کنم »
    « ؟ می خواي با ماشین من بري »
    می دونستم نباید از ماشین پلیس استفاده کنم. چارلی حاضر بود براي رفتن من به لاپوش هر کاري بکند. او هم به
    اندازه من ناامید شده بود.
    «. شب خوش » : ناله کنان گفتم «. نه. من خیلی خستم »
    با قدم هاي سنگین به طبقه بالا و یک راست به سمت پنجره رفتم. قاب فلزي آن را محکم بستم ، با صداي محکمی
    به هم خورد و شیشه را لرزاند.
    براي یک دقیقه به سیاهی پشت شیشه لرزان پنجره، چشم دوختم. تا از حرکت باز ایستاد. سپس آهی کشیدم و دوباره
    پنجره را تا آنجا که جا داشت باز کردم .

  6. 14 کاربر از پست paradise تشکر کرده اند .


  7. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1388,07,30
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,696
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    هر جا که دل انجاست
    تشکر از کاربر
    31,135
    تشکر شده 27,281 در 3,548 پست

    پیش فرض

    .

    فصل سوم
    انگیزه
    خورشید در پشت لایه اي زخیم از ابر پنهان شده بود، طوري که به سختی می شد روز را از شب تشخیص داد. پس از
    یک پرواز طولانی در امتداد به سمت مغرب ، به نظر می رسید خورشید در آسمان حرکت نمی کرد.
    همه چیز به هم ریخته بود. زمان هم انگار بی ثبات حرکت می کرد. پس از دیدن اولین ساختمان هاي شهر پس از
    عبور از جنگل، با تعجب فهمیدم به خانه نزدیک می شوم.
    « ؟ خیلی آروم به نظر می رسی ، پرواز حالت رو بد کرده » : ادوارد با لحنی مراعات گفت
    «
    . نه. حالم خوبه »

    «؟ از اینکه برگشتیم ناراحتی »
    « . کارم از ناراحتی گذشته، فکر کنم »
    او یکی از ابروهایش را برایم بالا برد. می دانستم بی فایده بود و از گفتنش متنفرم بودم اگر از او می خواستم از من
    چشم بردارد و در عوض به جاده روبرویش نگاه کند .
    « . رِنه خیلی بیشتر از چارلی مقرراتی بود و پند و اندرز میداد. دیگه داشتم قاطی می کردم »
    مادرت ذهن خیلی جالبی داره، تقریباً شبیه بچه هاست. اما با فراست ، اون مسائل رو متفاوت از » . ادوارد بلند خندید
    «. مردم دیگه میبینه
    با فراست. این بهترین کلمه براي توصیف مادرم بود. وقتی که توجه نشان می داد. بیشتر وقت ها رِنه درگیر زندگی
    شخصی خودش بود. اما این آخر هفته او بی نهایت به من توجه نشان داده بود.
    سر فیلْ خیلی شلوغ بود ، تیم بیس بال مدرسه اي که او مربی اش بود مشغول مسابقات حذفی بودند ، و تنها بودن با
    من و ادوارد ، فقط رنه را با توجه کرده بود. بعد از اینکه در آغوش کشیدن ها و جیغ زدن هاي مان تمام شده بود ، رِنه

    در شروع نگاهی به ما انداخته ، چشم هاي آبی اش درشت شده بود و سپس نگاه متعجبش ، حالی علاقه مند و
    کنجکاوانه به خود گرفته بود.
    یک روز صبح زود ما براي دویدن بیرون رفتیم. او مرتب از زیبایی هاي منزل جدیدش برایم سخنرانی می کرد ، و
    امیدوار بود آفتاب مرا از بازگشت به فورکس باز دارد. او همینطور می خواست تنها با من صحبت کند و این به راحتی
    میسر میشد. چون ادوارد براي فرار از نور روز، کلی فرم براي نوشتن دست و پا کرده بود .
    باري دیگر، صحبت هایمان را در سرم شنیدم...
    ما درون پیاده رو به حالت یورتمه می دویدیم. تا در حفاظ خنک سایه درختان باشیم. با اینکه صبح زود بود، اما هوا
    خیلی گرم، سنگین و نمکین بود و تنفس آن کار ریه هایم را دو برابر کرده بود.
    « ؟ بلا » مادرم در حالی که به شن هاي ساحل که با آب به درون دریا شسته می شدند نگاه می کرد پرسید
    « ؟ چیه مامان »
    « ... من نگرانم » او نفس صدا داري کشید و از نگاهم گریخت
    « ؟ چی شده مگه؟ من می تونم کاري برات بکنم » : با نگرانی پرسیدم
    « . خودمو نمی گم من نگران تو و ادوارد هستم » سري تکان داد
    رِنه وقتی اسم ادوارد رو برد، با نگاهی ملتمسانه به من خیره شد .
    «. اوه » : در حالی که عمدا به دونده هایی که خیس عرق بودند و از کنارمان می گذشتند نگاه می کردم گفتم
    « . روابط شما دو تا بیشتر از اون چیزي که فکرشو می کردم جدي شده »
    ناله اي کردم. به دو روزي که ما در کنار او سپري کرده بودیم فکر کردم، من و ادوارد در جلوي او حتی به یکدیگر
    دست هم نمی زدیم . شاید رِنه هم می خواست درباره مسئولیت پذیري برایم روده درازي کند. ناراحت نمی شدم اگر
    بحث داغم با چارلی دوباره تکرار میشد. با مادرم اصلاً احساس شرم و حیا نمی کردم. هر چی نباشه، این من بودم که
    بیشتراز ده سال به او پند و اندرز داده بودم.
    اونجوري که نگاهت » . به پیشانیش چروك انداخت « ... یه چیزي جور نیست...وقتی شما دو تا با همین » : زمزمه کرد
    « . می کنه... خیلی... عمیق و با دقت. انگار می خواد خودش رو بندازه جلوي گلوله اي که به سمتت شلیک شده
    « ؟ خوب مگه این بده » . بلند خندیدم؛ گرچه سعی می کردم همچنان از نگاهش فرار کنم

    فقط خیلی متفاوته. اون رو تو خیلی حساسه... و خیلی هم مراقبه. » . سعی می کرد کلمات مناسب را پیدا کنه «. نه »
    « ... احساس می کنم نمی تونم از رابطه تون سر در بیارم. انگار یه رازي هست که من نمی دونم
    سعی می کردم صدام رو عادي نگه دارم. چیزي گلویم را می لرزاند. « . انگار خیالاتی شدي مامان » : سریع گفتم
    من همه چیز را در مورد احساسات مادرانه اش فراموش کرده بودم. نکته اي در مورد دید ساده و ناقص او از جهان
    اطرافش وجود داشت . این تا به حال مشکلی ایجاد نکرده بود. تا امروز رازي نبود که من از او مخفی نگه داشته باشم .
    فقط اون نیست...کاش می تونستی ببینی که چه جوري دور و برش » : او با لبهایش حالی عذرخواهانه گرفت
    « . می چرخی
    « ؟ منظورت چیه مامان »
    اونجوري که تو دورش می چرخی... خودتو توي جهت هماهنگ با اون حرکت میدي... وقتی حرکتی می کنه... حتی »
    یه حرکت کوچولو، تو هم با اون حرکت می کنی. مثل آهن ربا... یا نیروي جاذبه. تو مثل یه ماهواره میشی. من هرگز
    « . همچی چیزي ندیدم
    لب هایش را گزید و دوباره سرش را پایین انداخت .
    نکنه تو دوباره داري کتاب هاي معمایی و رازگونه می خونی؟ یا شایدم این بار رفتی » سعی می کردم لبخند بزنم
    « ؟ سراغ کتاب هاي علمی
    _تخیلی
    « . این هیچ ربطی به موضوع نداره » صورت رِنه به رنگ صورتی درآمد
    « ؟ حالا چیزه باحالم خوندي »
    « .!! خوب یکیشون خیلی جالب.....، این هیچ ربطی نداره ما الان داریم راجع به تو حرف می زنیم »
    «. باید به خوندن کتاب هاي عاشقانه ادامه بدي. می دونی که این چیزا می ترسونتت »
    « ؟! من رفتارم احمقانه بوده، نه » گوشه لب هاش به سمت پایین کج شد
    براي نصف ثانیه، نمی دانستم چه پاسخی بدهم. فکر رِنه خیلی سریع تغییر می کرد. گاهی این خیلی خوب به نظر
    می رسید، زیرا تمام ایده هاي ذهنی او عملی نبود. و سریع و با دیدن حالت بی اهمیت من، او هم بی خیال میشد. دقیقاً
    همان کاري که او در همین لحظه انجام داد.
    « . احمقانه نبود... مادرانه بود »

    r

    خنده اي کرد و بعد راهش را به سمت ماسه هاي سفید که به دریاي آبی می پیوست، کج کرد .
    « . و همه ي اینا باعث میشه که آدم مادر خُل و چِلش رو ترك کنه و بره »
    من با حالتی نمایشی دستم را به پیشانیم کشیدم. و بعد تظاهر کردم که موهایم را از پیشانی کنار می زده ام.
    « زود به رطوبت عادت می کنی »
    « تو می تونی زود به باران هم عادت کنی »
    او بازیگوشانه شانه اي بالا انداخت و بعد در حالی که دستم را در دستش می فشرد، به سمت اتومبیلش به راه افتادیم.
    به غیر از نگرانی او در باره من، کلاً او شاد به نظر می رسید. راضی و خرسند. هنوز هم با چشم هاي گیج و خمار به
    فیلْ نگاه می کرد، و این آرامش بخش بود، که او زندگی خوب و با ارزشی داشت. شک داشتم که او خیلی دلتنگ من
    میشد، حتی همین حالا.....
    انگشتان سرد ادوارد بر روي گونه هایم کشیده شد. در حالی که پلک می زدم، به بالا نگاه کردم، وبه زمان حال
    برگشتم. او خم شد و پیشانیم را بوسید.
    « رسیدیم خونه، وقت بیدار شدنه زیباي خفته »
    ما جلوي خانه چارلی توقف کرده بودیم. چراغ ها روشن بود و کروزر اش هم آنجا پارك شده بود. وقتی خوب به خانه
    دقت کردم، متوجه شدم که پرده ها کشیده شده و شعاع باریکی از نور از لاي آن دیده میشد .
    ناله اي کردم. حتما چارلی آماده یک دعواي درست و حسابی بود.
    احتمالا ادوارد هم همان فکري را می کرد که من به آن می اندیشم، چرا که وقتی در ماشین را برایم باز کرد، چهره اش
    سخت و بی حالت بود.
    « ؟ اوضاع چقدر بده » : پرسیدم
    « . چارلی مشکلی برامون ایجاد نمی کنه، اون دلش واست تنگ شده » ، در صدایش اثري از شوخ طبعی وجود نداشت
    گیج شده بودم، اگر اینگونه بود، پس چرا ادوارد حالتی تدافعی به خود گرفته بود؟
    کیف کوله ایم سبک بود، اما ادوارد اصرار کرد که آن را برایم حمل کند. چارلی در را برایمان باز کرد.
    « ؟ به خونه خوش اومدي، بچه!... تو جکسون ویل خوش گذشت » : چارلی با خوش رویی گفت
    « . نمناك بود، و پر پشه »

    « ؟ رِنه نمی خواست به زور بفرستدت به دانشگاه فلوریدا »
    « . سعی اش رو کرد ، ولی من ترجیح می دادم تو دریا غرقم کنه تا به زور برام کاري انجام بده »
    « ؟ به تو هم خوش گذشت » چشمان چارلی با بی میلی به سمت ادوارد چرخید
    « . بله... رِنه بی نهایت مهمان دوست بود » ادوارد با صدایی علاقه مند جواب داد
    چارلی از ادوارد چشم برداشت و به سمت من آمد و مرا به «. این...آم م م م... خوبه... خوشحالم که بهت خوش گذشته »
    شکل غیر منتظره اي، محکم در آغوش کشید.
    « چه تاثیر گذار » : در گوشش زمزمه کردم
    « دلم واست یه ذره شده بود ، بدون تو غذا هاي اینجا آشغال بودن » : قهقه اي زد و گفت
    « الان یکاریش می کنم » : در حالی که من را رها می کرد گفتم
    میشه لطفاً اول یه زنگ به جاکوب بزنی؟ از شش صبح، هر پنج دقیقه یه بار میره رو اعصابم. قول دادم قبل از اینکه »
    «. چمدوناتو باز کنی، بهش زنگ بزنی
    نیازي نبود به ادوارد نگاه کنم تا بفهم سرد و خشک در پشت سرم ایستاده. پس دلیل ناراحتی اش در ماشین، این بود.
    « ؟ جاکوب می خواد با من حرف بزنه »
    « !! بد جوري ام می خواد. به من نمیگه چیکار داره فقط گفت خیلی مهمه »
    تلفن دوباره زنگ زد، با صدایی بلند و اعصاب خورد کن.
    « . فکر کنم خودشه ، سر حقوق این ماهم شرط می بندم » : چارلی گفت
    به سمت آشپزخانه دویدم... . « ! من بر می دارم »
    چارلی به سمت اتاق نشیمن به راه افتاد و ادوارد هم به دنبال من به آشپزخانه آمد .
    من در وسط یکی از بوق ها گوشی را برداشتم، و آن را دور خودم پیچیدم تا صورتم رو به دیوار قرار گرفت.
    « ! پس برگشتی » : جاکوب گفت
    صداي نیرومندش موجی از اشتیاق را در درونم به وجود آورد، صد ها خاطره در ذهنم جان گرفت... ساحلی با صخره
    هاي کم شیب که سطح آن پر از تکه هاي چوب درختان بود، گاراجی ساخته شده از پلاستیک، سوداي گرم درون
    پاکت کاغذي، و اتاقی نُقلی با یک مبل راحتی کوچک. شادي درون چشم هاي سیاهش، گرماي تب گونه دستان
    .

    بزرگش در دستان من، برق دندان هاي سفیدش در تضاد با پوست تیره اش، وصورتش که به خنده اي بزرگ گشاده
    میشد، که همه مانند کلید دري مخفی بودند که تنها نزدیکانش اجازه ورود به آن را داشتند. احساس می کردم از شدت
    دلتنگی بیمار شده ام، دلتنگی براي دیدار دوباره فرد و مکانی که مرا در تاریکترینِ شب هایم، پناه داده بودند.
    « . بله » : صدایم را صاف کردم و گفتم
    «؟ چرا بهم زنگ نمی زدي » : جاکوب با نارضایتی گفت
    چون من دقیقا چهار ثانیه است که رسیدم خونه و تلفن » : به طور غریزي به صداي عصبانیش جوابی دندان شکن دادم
    « . جنابعالی، درست وسط حرف هاي چارلی در مورد تماس هاي مکرّرت، زنگ خورد
    « اوخ... ببخشید »
    « ؟ مهم نیست، حالا چرا رفتی رو اعصاب چارلی »
    «. بایست باهات حرف بزنم »
    « ؟ آره، تا اینجاشو خودمم فهمیدم، بقیه اش »
    زمان کوتاهی سکوت شد ...
    « ؟ فردا میري مدرسه »
    « ؟ خوب معلومه که میرم. چرا نرم » . به خودم فشار آوردم تا معناي این سوال را درك کنم
    « . نمی دونم، فقط کنجکاو بودم »
    یک سکوت دیگر...
    « ؟ خوب، می خواستی راجع به چی باهام حرف بزنی جیک »
    « . هیچی بابا، فکر کنم... فقط می خواستم صداتو بشنوم »
    اما نمی دانستم چه باید می گفتم. می خواستم بگویم که « ... آره می دونم. خوشحال شدم تماس گرفتی. جیک من »
    همین الان به سمت لاپوش حرکت می کنم. اما این امکان نداشت .
    « من باید برم » : به تندي گفت
    « ؟ چی »
    « ؟ به زودي باهات حرف می زنم، باشه »

    « ... ولی جیک »
    اما او دیگر قطع کرده بود. با ناباوري به صداي بوق تلفن گوش میدادم .
    «. خیلی کوتاه بود » : زیر لب گفتم
    « ؟ همه چیز مرتبه » : ادوارد با صدایی آرام ومحتاط پرسید
    به آرامی به سمتش چرخیدم. چهره اش بی نهایت صاف بود. غیر ممکن بود که بشود چیزي را از آن خواند.
    « . نمی دونم... اصلاً نفهمیدم چی می خواد »
    نمی دانستم چرا جاکوب از کلّه صبح با روان چارلی بازي کرده بود تا بفهمد که من فردا به مدرسه می روم یا نه. و اگر
    هم می خواست صدایم را بشنود، پس چرا اینقدر زود تلفن را قطع کرد؟
    نشانه هاي لبخند در کنار لب هایش پدیدار شد. «. بدون شک حدس تو بهتر از من بود » : ادوارد گفت
    این حقیقت داشت. من جاکوب رو خوب می شناختم. درك رفتار او آنقدر ها هم کار پیچیده اي نبود. « . م م م م م »
    در حالی که افکارم کیلومتر ها از من فاصله می گرفت.... شاید پانزده کیلومتر، از سمت جاده لاپوش... در فریزر را باز
    کردم و مشغول بیرون کشیدن مواد لازم براي تهیه شام چارلی شدم. ادوارد به کابینت تکیه داده بود، و نگاه اش به
    صورت ام دوخته شده بود، و من بی خبر ازاین که ممکن بود از حالت چهره ام چه چیزي برداشت کند .
    کلمه مدرسه برایم مثل یک کلید بود. این تنها سوالی بود که جیک پرسید ، و او احتمالا به دنبال جواب خاصی بود .
    چرا حضور و غیاب من در مدرسه برایش مهم شده بود؟
    سعی کردم به دلیل علمی آن فکر کنم. بنابر این اگر فردا به مدرسه نمی رفتم، این چه مشکلی به وجود می آورد؟
    احتمالاً چارلی مرا به خاطر از دست دادن آخرین روزهاي ترم سرزنش می کرد. اما من به او اطمینان می دادم که غیبت
    در روز جمعه لطمه اي به وضعیت درسی ام وارد نمی کرد. این اصلاً براي جیک اهمیتی نداشت .
    عقلم به هیچ ایده جالبی قد نداد. شاید من قسمت مهمی از اطلاعات را گم کرده بودم.
    چه اتفاق مهمی باعث شده بود جاکوب، پس زمان طولانی که به هیچ کدام از تماس هایم پاسخ نمی داد، حالا خودش
    با من تماس گرفته بود؟ سه روز بیشتر چه فرقی به حالش می کرد؟
    در میانه آشپزخانه خشکم زد. بسته همبرگر هاي یخ زده از لاي انگشتان بی حسم لغزید. چند ثانیه طول کشید تا
    فهمیدم آنها با صداي خفه اي به زمین برخورد کرده اند .
    ادوارد آنها را قاپید و بر روي کابینت انداخت. دستانش را دورم حلقه کرد و در گوشم زمزمه کرد.

    « ؟ چی شده »
    با گیجی سرم را تکانی دادم.
    سه روز می توانست همه چیز را تغییر دهد.
    این من نبودم که فکر می کرد رفتن به دانشگاه مشکل خواهد بود، که بعد از سه روز زجر آور براي پایان دادن به
    زندگی فانی، و پیوستن به ادوارد در یک زندگی جاودانی، باید از مردم دوري می کرد ، تغییري که مرا تا ابد زندانی
    تشنگی خودم می کرد...
    آیا چارلی به بیلی نگفته بود که من به مدت سه روز ناپدید شده بودم؟ آیا بیلی وارد نتیجه گیري شخصی نشده بود؟ آیا
    جاکوب تماس گرفته بود تا مطمین شود من هنوز انسانم؟... که پیمان گرگینه ها هنوز بر جا بود؟ آیا یکی از کالن ها
    انسانی را گزیده بود؟...گزیده بود، نکشته بود؟... اما آیا اگر اینطور بود من نزد چارلی بازمی گشتم؟...
    « ؟ بلا » : ادوارد با بی قراري، و در حالی که مرا تکان میداد پرسید
    «. فکر کنم... فکر کنم اون می خواست چِکم کنه....چِک کنه تا مطمئن شه که من هنوزم.... انسانم یا نه »
    ادوارد خشک شد، و صداي هیسی در گوشم پیچید.
    «. ما باید از اینجا می رفتیم... قبل از اینکه پیمان شکسته میشد. ما دیگه هیچوقت نمی تونیم برگردیم » : زمزمه کردم
    « . می دونم » . بازوانش در دور بدنم محکم تر شد
    چارلی صدایش را از پشت سرمان صاف کرد. « . اُهم »
    از جا پریدم، و با صورتی داغ از خجالت خودم را از آغوش ادوارد بیرون کشیدم. ادوارد به سمت کابینت عقب رفت.
    چشمانش تنگ شده بود، و من می توانستم نگرانی و خشم را در آنها ببینم.
    «. اگر نمی خواي شام بِپزي، می تونم زنگ بزنم چند تا پیتزا برامون بیارن » : چارلی گفت
    « . نه، همه چی مرتبه، داشتم شروع می کردم »
    چارلی به قاب در تکیه داد و دست به سینه ایستاد. « . باشه »
    من آهی کشیدم و در حالی که سعی می کردم به تماشاچی مزاحمم توجه نکنم، مشغول آشپزي شدم .
    ***

    « ؟ اگر ازت بخوام یه کاري واسم انجام بدي، به من اعتماد می کنی » : ادوارد با صدایی نرم و رسا گفت
    ما تازه به مدرسه رسیده بودیم. ادوارد که تا یک دقیقه قبل آرام و شوخ طبع بود، ناگهان تغییر حالت داده و با مشت
    هاي گره شده که هر لحظه امکان داشت بند انگشت هایش در اثر فشار خورد شوند، در کنارم راه می رفت.
    من با تعجب به حالت جدیدش خیره شدم ، چشمانش در دور دست سیر می کردند، انگار که او به صداهایی در
    دوردست گوش میداد .
    « . بستگی داره » در پاسخ حالت او ، ضربان قلبم به خاطر تَرسم شدید شد. اما با دقت جواب دادم
    وارد پارکینگ مدرسه شدیم.
    «. می ترسیدم همین جواب رو بدي »
    « ؟ ازمن می خواي چکار کنم، ادوارد »
    ازت می خوام تو ماشین بمونی. اینجا بمون تا من برگردم » : در حالی که در ماشین اش را برایم باز می کرد گفت
    « . دنبالت
    « ؟ اما... واسه چی »
    جوابم را به وضوح دیدم. دیدن او چندان هم سخت نبود، او به وضوح با از بقیه دانش آموزان تفاوت داشت، حتی بدون
    وجود موتور سیکلت بزرگ و سیاهی که در پیاده رو پارك شده بود ، و او به آن تکیه داده بود .
    « ! اوه »
    بر چهره ي جاکوب، نقابی از آرامش نقش بسته بود، که من آنرا خوب می شناختم ، همان چهره اي که تلاش می کرد
    حالات درونی اش را پنهان کند، تا بتواند خودش را کنترل کند. با این چهره، او بی نهایت شبیه سام میشد، بزرگترین
    گرگ و رهبر گروه کویلید ها. اما جاکوب هیچ وقت نمی توانست آرامش سام را تقلید کند .
    فراموش کرده بودم حالت این چهره تا چه حد باعث آزارم میشد. گر چه تا قبل از بازگشت خانواده کالن، توانسته بودم
    سام را به خوبی بشناسم ، حتی ... او را دوست داشته باشم... اما نمی توانستم رنجشی که بر اثر تقلید در چهره جاکوب
    پدیدار میشد را درك کنم. این چهره برایم ناآشنا می نمود. این دیگر جاکوب من نبود.
    « . دیشب تو اشتباه برداشت کردي »

    اون راجع مدرسه پرسید چون می دونست هر جا تو باشی، من هم اونجا هستم. اون دنبال یه » : ادوارد زیر لب گفت
    « . جاي امن می گشت تا بتونه با من صحبت کنه، جایی با کلی شاهد
    پس من راجع به رفتار شب گذشته جاکوب، بد برداشت کرده بودم. قسمتی از اطلاعات را فراموش کرده بودم، اشکال از
    همین جا بود. اطلاعاتی مثل: آخه چرا جاکوب می خواد با ادوارد صحبت کنه؟؟ .
    « . من تو ماشین نمی مونم » : گفتم
    « . البته که نمی مونی... خوب بهتره این رو تمومش کنیم » . ادوارد با صدایی آهسته ناله اي کرد
    چهره ي جاکوب با دیدن ما که دست در دست یکدیگر قدم برمی داشتیم، خشمگین شد .
    من متوجه چهره هایی دیگر هم شدم،.... چهره ي همکلاسی هایم.
    متوجه شدم چشمان آنها با دیدن قامت شش، هفت فوتی جاکوب با عضلاتی درشت و غیر عادي براي یک نوجوان
    شانزده و نیم ساله، گرد شده بود. دیدم که چشمانشان محو تی
    _شرت آستین کوتاه تنگ و سیاه او شده بود، آن هم در
    یک روز خیلی سرد ، شلوار جین کهنه و آغشته به روغن و موتور براق سیاه رنگی که به آن تکیه داده بود. اما تمام اینها
    با دیدن حالت چهره اش گم می شدند. متوجه شدم همه نفس هایشان را در سینه حبس کرده اند، هیچ کس
    نمی خواست حباب فاصله اش با جاکوب را بترکاند.
    با حسی آمیخته در شگفتی دریافتم، جاکوب براي همه دوستانم خطري بزرگ محسوب میشد.
    ادوارد در فاصله چند قدمی جاکوب ایستاد. احساس می کردم به هیچ وجه نمی خواهد مرا به یک گرگینه نزدیک کند.
    او دستش را با آرامش به سمت عقب خم کرد، و من را در میان حفاظی از خود قرار داد .
    « . تو باید با ما تماس می گرفتی » : ادوارد با صدایی خشک گفت
    «. ببخشید! ، آخه تو دفترچه تلفنم شماره زالو ها رو ندارم »
    « . البته، می تونستی توي خونه ي بلا، با من صحبت کنی » : ادوارد با نیشخندي ادامه داد
    آرواره جاکوب به هم فشرده شد، و ابروهایش به حالت اخم درآمد. پاسخی نداد .
    « ؟ اینجا جایه مناسبی نیست جاکوب. میشه بعداً راجع بهش صحبت کنیم »
    « . باشه، باشه. من بعد از مدرسه کنار سرداب ات منتظر میشم » : جاکوب خرناس کشان گفت
    « ؟ تو چه مرگته »

    ادوارد به اطرافش نگاه می کرد، چشمانش بر روي شاهدانی که خارج از محدوده بحث ما بودند می چرخید. عده اي از
    آنها در پیاده رو متوقف شده بودند. چشمانشان از فرط کنجکاوي برق میزد. احتمالاً امیدوار بودند در یک صبح روز
    دوشنبه، شاهد نبردي تماشایی باشند. دیدم تایلر کراولی سقلمه اي به آستین مارکز زد، و هر دو در میانه راه کلاس شان
    ایستادند .
    من می دونم تو می خواي » : ادوارد با صدایی آهسته که من به سختی قادر به شنیدنش بودم به جاکوب یادآوري کرد
    «. راجع به چی حرف بزنی. تو پیغامت رو رسوندي. از همین حالا می تونی مطمئن باشی که ما اخطار رو جدي میگیریم
    براي لحظه اي گذرا، ادوارد با نگرانی به من نگاهی کرد.
    « ؟ راجع به چی حرف می زنی » : با سر درگمی پرسیدم « ؟ اخطار »
    چی؟ یعنی بهش نگفتی؟ چیه ؟ نکنه ترسیدي اون بیاد طرف »: جِیکوب در حالی که چشمانش از تعجب باز میشد گفت
    « ؟ ما
    « . خواهش می کنم تمومش کن جاکوب » : ادوارد با صدایی محتاط گفت
    « ؟ چرا » : جاکوب با حالتی مبارزه جویانه پرسید
    « ؟ من چی رو نمی دونم ادوارد » . من ناله اي کردم
    ادوارد تنها به جاکوب نگاه می کرد. وانمود کرد که صداي من را نشنیده .
    « ؟ جیک »
    بهت نگفته که بزرگه ... برادر بزرگه... شنبه شب گذشته از محدوده پیمانمون » . جاکوب ابرو هایش را برایم بالا برد
    پل » در طنین صدایش میشد ریشخند شدیدي را احساس کرد. بعد چشم هایش به سمت ادوارد برگشت « ؟ گذشته
    « ... تقریبا قانع شده بود که
    « . اون سرزمین متعلق به هیچکس نیست. اونجا یه منطقه آزاده » : ادوارد زمزمه کرد
    جاکوب داشت به صورت نامریی از کوره در می رفت . « . هیچم اینطور نیست »
    پل یکی از صمیمی ترین دوستان جاکوب در گروه شان محسوب میشد. همان که آن «...؟ امت و پل » : زمزمه کردم
    روز در جنگل اختیارش را از کف داد ، خاطره خیز برداشتن گرگی خاکستري ناگهان در ذهنم شکل گرفت.
    « ؟ چرا؟ پل که طوریش نشده » : صدایم از سر ترس بالا می رفت « ؟ چی شده؟ با هم جنگیدن »
    « هیچ کس نجنگیده. کسی هم صدمه ندیده، نگران نباش » : ادوارد سریع رو به من گفت
    یعنی هیچی بهش نگفتی؟ واسه همین بود که قایمش کرده بودي؟ که » : جاکوب با نگاهی ناباورانه به ما می نگریست
    « ...؟ چیزي نفهمه
    ادوارد به میانه حرف جاکوب پرید، چهره اش ترسناك شده بود ، بی نهایت ترسناك. براي یک « . همین الان برو ...»
    ثانیه، او درست شبیه یک،... یک خون آشام شد. او با نگاهی آمیخته به خشم و نفرتی عمیق، به جاکوب چشم دوخت .
    « ؟ چرا بهش نگفتی » . جاکوب ابروهایش را بالا برد، اما حرکت دیگري نکرد
    آنها براي چند دقیقه رو در روي هم ایستادند. حالا دانش آموزان بیشتري به مارکز و تایلرملحق شده بودند. من مایک را
    در کنار بِنْ دیدم ، مایک یک دستش را روي شانه بِنْ گذاشته بود، انگار که او را سر جایش نگه داشته بود.
    در سکوتی مرگبار ، ناگهان تمام جزئیات در مقابلم به وضوح روشن شدند.
    چیزي که ادوارد نمی خواست من از آن باخبر باشم .وجاکوب نمی خواست از من مخفی شود .
    چیزي که باعث شده بود کالن ها و گله گرگینه ها در جنگل، با کمترین فاصله، حرکت کنند.
    چیزي که باعث شده بود به اصرار ادوارد از راه آسمان از این منطقه دور شوم .
    چیزي که آلیس هفته گذشته دیده بود ، دید که ادوارد درباره اش به من دروغ گفته بود.
    چیزي که مدت ها منتظرش بودم. چیزي که می دانستم دوباره اتفاق خواهد افتاد، همانقدر که آرزو می کردم اي کاش
    هرگز رخ نمی داد. این هرگز به پایان نمی رسید... می رسید؟
    من صداي حبس شدن نفس در گلو را شنیدم. نفس، نفس، نفس، نفسی که از گلوي خودم خارج میشد. کل مدرسه
    شروع به تکان خوردن کرد. انگار زمین لرزه شده بود. اما می دانستم این حاصل تصور خوفناك ذهنم بود.
    « ؟ اون دوباره اومده سراغ من »
    تا زمانی که مرگم فرا می رسید،
    ویکتوریا دست از تلاش باز نمی داشت. او باز هم برایم نقشه می کشید فرار، ترس...
    فرار، ترس... تا زمانی که او سوراخی در دیوار محافظم می یافت .
    شاید شانس می آوردم. شاید ولتوري ها اول به سراغم می آمدند ، حداقل آنها مرا سریع تر می کشتند .
    ادوارد مرا محکم در کنارش نگه داشت و همچنان با بدنی کج بین من و جاکوب قرار داشت، و با دستانی نگران صورتم
    چیزي نیست ،چیزي نیست. من هرگز اجازه نمیدم اون بهت نزدیک » : را لمس می کرد. در گوشم زمزمه کرد
    « . بشه...چیزي نیست
    « ؟ آیا جواب سوالتو گرفتی، دورگه » . و سپس چشم غره اي به جاکوب رفت


    « . این زندگی شه » : جاکوب با سماجت ادامه داد « ؟ فکر نمی کنی بلاّ حق داره همه چیرو بدونه »
    حتی تایلر «؟ چرا باید بترسه وقتی اصلا در خطر نیست » : ادوارد در حالی که صدایش را در گلو خفه می کرد، گفت
    هم که به آرامی نزدیک میشد، نمی توانست صدایش را بشنود .
    «. بهتره آدم بترسه تا بهش دروغ بگن »
    سعی کردم به خودم مسلط شوم، گر چه چشمانم در اثر ترس نمناك شده بودند. از پس پلک هاي خیسم می توانستم
    ببینمش، صورت ویکتوریا جلوي چشمانم بود. لب هایش به عقب برگشته بود و دندان هایش عریان شده بودند.
    چشمانش در آتش انتقام می سوخت. او تا ابد ادوارد را براي از دست دادن معشوقه اش، جیمز مقصر می دانست. او تا
    زمانی که عشق ادوارد را نابود نمی کرد، آرام نمی گرفت .
    ادوارد با نوك انگشتانش اشک هایم را که روي گونه هایم سرازیر شده بود را پاك کرد.
    « ؟ فکر می کنی صدمه زدن به بلاّ بهتر از محافظت کردن از اونه »
    « . اون قوي تر از اونیه که تو فکرشو می کنی. از این بدتر هم به سرش اومده »
    به طور ناگهانی، چهره جاکوب دچار تغییر شد، و بعد با چهره اي عجیب به ادوارد خیره شد، چهره اي بی نهایت متفکر،
    و چشمانش حالتی به خود گرفت انگار سعی می کرد یک سوال مشکل ریاضی را حل کند .
    احساس کردم ماهیچه هاي ادوارد دچار انقباض شد، من به بالا نگاه کردم، و تصویري بی نقص از درد در تمام چهره
    اش مشاهده کردم. در یک لحظه طولانی، به یاد خاطره ي یک بعد از ظهر در ایتالیا افتادم، در برج خوفناك اعضاي
    ولتوري، جایی که جین با قدرت دردناکش ادوارد را تنها با یادآوري خاطرات گذشته اش، شکنجه داده بود .
    یادآوري این خاطره باعث شد حمله اي عصبی مرا از محیط اطرافم دور کند. چرا که حاضر بودم ویکتوریا صد ها بار مرا
    می کشت، اما شاهد شکنجه شدن ادوارد نمی بودم.
    « ! عجب بانمک بود » : جاکوب در حالی که به ادوارد می نگریست گفت
    ادوارد تکانی خورد، اما بعد با اندکی تلاش حالت چهره اش صاف و رسمی شد. گرچه نمی توانست دردي که در
    چشمانش هویدا بود را از کسی پنهان کند .
    من با چشمانی گشاد شده از چهره تصنعی ادوارد چشم برداشتم و به نیشخند صورت جاکوب خیره شدم.
    « ؟ تو باهاش چیکار کردي » : با لحنی تند فریاد زدم
    « . جاکوب خاطرات خوشی در ذهنش داره، فقط همین » . ادوارد با آرامش حرف میزد « . چیزي نیست بلاّ »

    جاکوب پوزخندي زد، و ادوارد دوباره در هم رفت .
    « ! تمومش کن. هر کاري که داري می کنی ، تمومش کن »
    گرچه، این تقصیر خودشه که از خاطره یی که من دارم بهش فکر » : جاکوب ادامه داد « . باشه، اگر تو بخواي »
    « . می کنم بدش میاد
    من به او چپ چپ نگاه کردم، و او لبخندي شیطنت آمیز به من تحویل داد، انگار کودکی در حین انجام کاري اشتباه
    به دام افتاده بود، اما کسی که می دانست قرار نیست تنبیه اش کند .
    مدیر داره میاد که ما رو به خاطر تاخیر در حاضر شدن سر کلاسمون بازخواست کنه. بیا بریم » : ادوارد به آرامی گفت
    « سر کلاس انگلیسی، اینجوري مشکلی برات پیش نمیاد
    یه ذره درسر که عیبی نداره. بزار حدس » جاکوب فقط مرا مخاطب قرار داده بود « ؟ عجب محافظ فداکاري داري، نه »
    « ؟ بزنم، تو اجازه نداري تفریح کنی... مگه نه
    ادوارد نعره اي زد، و لب هاي کنار رفته اش دندانهایش را نمایان کردند .
    گفتم
    "خفه شو جیک."

    این لحنت رو یادم میاد. ببین، اگر دلت خواست مثل قدیما یه حالی بکنی، باید بیاي به دیدن من ، » : جاکوب خندید
    « . من هنوزم موتور سیکلتت رو تو گاراج نگه داشتم
    من باید لطفش را جبران می کردم... « تو که قرار بود اونو بفروشی. تو به چارلی قول دادي »: این خبر من رو گیج کرد
    آخر او یک هفته کامل براي تعمیر موتورها زحمت کشیده بود ، و او مستحق دستمزد بود. چارلی می توانست موتورم را
    دور بیاندازد و بعد هم آشغال ها را به آتش بکشد .
    آره ، فکر من همچی کاري رو می کردم. اون مالِ توست، نه من. به هر حال من تا زمانی که دوباره بخواییش »
    « . نگه اش می دارم
    نشانه اي کوچک از لبخندي که می شناختمش در کنار لب هایش پدیدار شد.
    « ... جیک »
    من فکر کنم قبلا اشتباه می کردم. می دونی، وقتی گفتم » : او قدمی به جلو برداشت، در چهره اش حرارت دیده میشد
    ما نمی تونیم دوست باشیم. شاید بتونیم یِکاریش بکنیم، اگر طرف من باشی،... بیا به دیدنم.
    "

    من به روشنی ادوارد را در کنارم احساس می کردم، که هنوز هم دستش به صورت تدافعی در دور من حلقه شده بود. به
    صورتش نگاه کردم...آرام بود و درد آلود .
    « . ام م م...من نمی دونم جاکوب »
    می دونستم، مهم نیست، درسته؟ فکر کنم من بتونم دوام بیارم و از این حرف ها، » : او سري تکان داد و آهی کشید
    « ؟ آخه کی دوست می خواد
    عذاب کشیدن جاکوب همیشه مثل گلوله اي به پهلویم اصابت می کرد . قصدي در کار نبود ، جاکوب نیازي به
    نگهداري فیزیکی از طرف من نداشت. اما دستانم، در کنار ادوارد به تلاشی بیهوده افتاده بودند تا به او برسند تا در دور
    کمرش حلقه شده و او را شریک در آرامش و اعتماد کنند .
    یالا آقاي کراولی، » صدایی بلند از پشت سرمان باعث شد از جا بپرم « . خیلی خوب دیگه، برید سر کلاساتون »
    «. بجنب
    جاکوب به مدرسه کوییلید ها « . برو به مدرسه ات، جیک » : به محظ اینکه صداي مدیر مدرسه را شناختم، گفتم
    می رفت. با ماندنش درمحوطه مدرسه دچار دردسر میشد.
    آقاي گرین دانش آموزان را پراکنده می کرد، در چشمان کوچک و سیاهش ابرهاي طوفانی نحس دیده میشد .
    «. جدي گفتم. وقتی برگردم هر کس اینجا مونده باشه به شدت تنبیه میشه » : با تهدید گفت
    جمعیت قبل از تمام شدن جمله اش شروع به کم شدن کرده بود.
    « ؟ آه، آقاي کالن. شما اینجا مشکلی دارید »
    «. به هیچ وجه آقاي گرین. ما داشتیم به سر کلاس هامون می رفتیم »
    شما دانش آموز جدید » آقاي گرین به جاکوب چشم انداخت « . عالیه، به نظر میرسه من دوستتون رو به جا نمیارم »
    « ؟ هستید
    چشمان آقاي گرین سر تا پاي جاکوب را ورانداز کرد، و درست مانند هر کس دیگري به نتیجه مشابه رسیدخطرناك...
    دردسر ساز.
    « !
    نووچ » : جاکوب با پوزخندي در گوشه ي لبش گفت
    پس باید ازتون بخوام سریعاً از محوطه مدرسه خارج بشید. همین الان مرد جوان ، قبل از اینکه مجبور شم با پلیس »
    «. تماس بگیرم
    پوزخند پنهان جاکوب تبدیل به نیشخندي کش ناك شد. احتمالاً چارلی رو تصور می کرد که براي بازداشت کردن او در
    صحنه حاضر میشد. این پوزخند برایم رنج آور بود، انگار مرا دست می انداخت. این لبخندي نبود که انتظارش رو
    می کشیدم .


    و قبل از اینکه بر ترك موتورش جا بگیرد پایش را به زمین کوبید وحالت سلام « . اطاعت میشه قربان » : جاکوب گفت
    نظامی به خود گرفت. سپس موتورش غرشی کرد و با صداي جیغ مانند لاستیک ها بر سطح آسفالت خیابان، دور زد
    وبه سرعت و کمتر از یک ثانیه، از مدسه خارج شد.
    آقاي گرین با دیدن نمایش موتور سواري دندان قروچه اي کرد .
    « . آقاي کالن، امیدوارم دفعه دیگه به دوست تون اخطار کنید که وارد محوطه مدرسه ما نشن »
    « . اون دوست من نبود آقاي گرین، اما اخطارتون رو بهش یادآوري خواهم کرد »
    آقاي گرین لب هایش را به هم فشرد. سابقه ي درخشان و بی نقص ادوارد براي آقاي گرین مهر تاییدي بر بی گناهی
    « ... اگر نگرانید که اون پسرك بخواد واستون مشکلی ایجاد کنه، کافیه به من » . او بود
    « . لازم نیست نگران هیچ چیز باشید آقاي گرین. هیچ مشکلی در کار نیست »
    « . امیدوارم این درست باشه. خیلی خوب دیگه، برید سر کلاستون. شما هم همینطور خانم سوان »
    ادوارد سري تکان داد و سپس مرا به سمت کلاس انگلیسی راند .
    « ؟ حالت براي رفتن به کلاست به اندازه کافی خوب هست »: وقتی از کنار مدیر می گذشتیم در گوشم زمزمه کرد
    گرچه حتم داشتم آنقدرها هم خوب نیستم، دروغ گفتم . « . آره » : زمزمه کردم
    خوب یا بد بودن حال من در حال حاضر اهمیتی نداشت. من باید سریعاً با ادوارد حرف می زدم، و کلاس انگلیسی به
    هیچ وجه مکان مناسبی براي صحبت کردن نبود .
    اما با وجود حضور آقاي گرین در پشت سرمان، چاره اي دیگر نمی دیدم .
    ما به کلاس کمی دیر رسیدیم و به آرامی در سر جایمان قرار گرفتیم. آقاي برتی مدتی بود که شعري را از
    رابرت
    فراست
    براي کلاس می خواند. او به ورود ما توجه اي نکرد. نمی خواست ریتم خواندن شعرش را از دست بدهد.
    من صفحه اي سفید از لاي دفترم پاره کردم و شروع به نوشتن کردم، به لطف آشفتگی ام، دست خطم از حالت عادي
    هم بدتر شده بود.
    چی شده ؟ همه چی رو بهم بگو و بیخیال محافظت از من شو، خواهش می کنم .
    من دست نوشته ام را به سمت ادوارد سر دادم. او سري تکان داد و شروع به نوشتن کرد. با اینکه یک متن کامل را
    یادداشت کرد، اما به نظر می رسید نصف زمانی که من براي نوشتن وقت صرف کردم هم وقتش را نگرفت. او کاغذ را
    به سمت من هل داد .


    "
    آلیس بازگشت ویکتوریا رو دیده بود. من تو رو براي محافظت بیشتر از شهر خارج کردم.
    اینجوري شانسش براي دست یابی به تو کمتر میشد. امت و جاسپر تقریباً موفق شده بودند بگیرنش، اما به نظر میرسه
    ویکتوریا براي فرار از دست شکارچی هاش قدرت طبیعی خاصی داره.
    اون به آنور مرز کوییلید ها که روي نقشه مشخص بود فرار کرد. قدرت آلیس با وجود حضور کوییلید ها مخدوش
    میشه.
    احتمالاً کوییلید ها هم رد اونو گرفته بودن و دنبالش بودن. اون گرگ گنده خاکستري فکر کرد امت از مرزشون عبور
    کرده و در جواب بهش حمله کرده بود.
    البته رزالی مداخله کرده بود و بنابراین بقیه تعقیب رو متوقف کرده بودند تا از همراهشون دفاع کنن. کارلایل و جاسپر
    قبل از اینکه اتفاق بدي بیفته اوضاع رو آروم کردند.
    اما دیگه ویکتوریا از دستشون فرار کرده بود. همش همین بود
    . "

    من کلمات متن رو از چشم گذراندم. همه ي اونها درگیر شده بودند ، امت،
    جاسپر ، آلیس، رزالی، کارلایل و شاید حتی
    ازمه. گرچه به او اشاره اي نکرده بود. و بعد هم پل و بقیه گلّه کوییلید ها هم بودند. این به راحتی می تونست تبدیل به
    یک جنگ بشه. جنگی بین خانواده ي آینده من و دوستان قدیمی ام، در برابر یکدیگر. امکان داشت یکی از آنها آسیب
    ببیند. تصور کردم گلّه گرگ ها بیشتر آسیب پذیر بودند، اما تصور آلیس ریز نقش در مقابل یکی از اون گرگ هاي
    بزرگ...... بر خودم لرزیدم.
    با دقت، تمام متن را با پاك کنم پاك کردم و دوباره نوشتم :

    "
    چارلی چطور میشه؟ ممکنه ویکتوریا بره سراغش..."

    ادوارد قبل از اینکه جمله ام را تمام کنم، سري به نشانه جواب منفی تکان داد. انگار از طرف چارلی به من اطمینان
    میداد. دستش را به سمتم دراز کرد. اما من با بی توجهی دوباره شروع به نوشتن کردم :
    "
    تو که از افکار اون خبر نداري، چون اونجا نبودي. رفتن به فلوریدا ایده ي خوبی نبود. "

    او کاغذ را از زیر دستم کشید :
    "
    من نمی خواستم تنها بفرستمت بري. با این شانسی که تو داري، ممکن بود هواپیما سقوط کنه و حتی جعبه سیاهش
    هم نابود شه.
    "


    منظور من این نبود. من به هیچ وجه نمی خواستم بدون او و تنها به سفر بروم. ما باید هر دو در کنار یکدیگر
    می ماندیم. اما به خاطر توجه بیش از حدش احساس دست و پا چلفتی بودن می کردم. انگار من نمی توانستم از
    کشوري به کشور دیگر بروم، بدون اینکه هواپیما آتش نگیرد. خیلی بانمک بود!
    "
    خوب بیا فکر کنیم از سر شانس افتضاح من هواپیما سقوط می کرد. خوب تو می خواستی چکار کنی؟ چرا باید سقوط
    کنه؟
    "

    سعی می کرد لبخندش را پنهان کند :
    "
    مثلاً خلبان از فرط بالا انداختن چند تا شیشه مشروب از حال می رفت. نگران نباش، من بلدم هواپیما برونم. "

    البته... لب هایم را به هم فشردم و دوباره سعی کردم .
    "
    جفت موتور هاي هواپیما می ترکید و ما با سرعت به سمت زمین سقوط می کردیم. من صبر می کردم تا به حد
    کافی به زمین نزدیک می شدیم، بعدش تو رو صفت می چسبیدم و می پریدم بیرون. بعد دوباره برمی گشتیم به محل
    حادثه، و اونوقت تبدیل می شدیم به دو نفر ازخوش شانس ترین نجات یافتگان تاریخ .
    "

    با زبان بند آمده به او نگاه کردم.
    « ؟ چیه » : زمزمه کرد
    « . هیچی » : سرم را تکانی دادم
    دوباره جمله اي جدید روي سطح کاغذ نوشتم :
    "
    دفعه دیگه باید بهم بگی "

    می دانستم دفعه بعدي در کار خواهد بود. این راه تا مرگ یکی از ما ادامه داشت .
    ادوارد براي یک دقیقه تمام به چشم هایم خیره شد. نمی دانستم چهره ام چه حالتی داشت ، احساس سرما می کردم،
    پس خون به گونه هایم ندویده بود! اما مژه هایم خیس شده بودند .
    آهی کشید و سري تکان داد.
    « . متشکرم »
    کاغذ از زیر دستانم ناپدید شد. من به بالا نگاه کردم و با تعجب پلک زدم. درست در همان لحظه آقاي برتی بالاي
    سرمان ظاهر شد.

    چیزي هست که دلتون بخواد با بقیه کلاس در میون بزارید آقاي کالن »


    ادوارد با معصومیتی ظاهري به بالا نگاه کرد و کاغذ را روي دفتر هایش تکانی داد و گفت
    صدایش گیج به نظر می رسید.
    آقاي برتی نگاهی به کاغذ کرد ، و بعد هیچ نشانی از سوءظن در چهره اش نبود ، و او به جلوي کلاس رفت .
    چند ساعت بعد، در سر کلاس هندسه، شایعاتی به گوشم خورد.
    «  تمام پولم رو میزارم رو اون پسر سرخ پوست » : کسی می گفت
    سرم را بالا کردم و تایلر، مایک و آستین را دیدم که سر ها را به هم نزدیک کرده بودند و غرق در بحث شان بودند.
    انگار از « . آره. دیدي عجب هیکلی داره این یارو جاکوب؟ فکر کنم بتونه کالن رو لهش کنه » : مایک زمزمه کرد
    تصور این فکر لذت می برد .
    فکر نمی کنم. یه چیزي راجع به ادوارد وجود داره. اون همیشه یه جورایی... به خودش مطمئنه... » : بِنْ مخالفت کرد
    « . فکر کنم می تونه از پس خودش بربیاد
    آره منم با بِنْ موافقم ، تازه اگر کسی واسه ادوارد مزاحمتی ایجاد کنه، اون برادر بزرگش میاد » : تایلر با موافقت گفت
    « وسط ، دعوا
    تازگی رفتی سمت لاپوش؟ من و لورن چند هفته پیش رفتیم به ساحل اونجا. و باور کنین رفقاي » : مایک گفت
    « . جاکوب هم دست کمی از خودش ندارن ، همشون خیلی گُندن
    « هاه... حیف جلوي ما دعوا نمی کنن ، هر چی بشه ما نمی فهمیم آخرش کی پیروز میشه » : تایلر گفت
    « من که اینجوري فکر نمی کنم. شاید ما هم رفتیم تماشا » : آستین گفت
    « ؟ کسی حال شرط بندي داره » : مایک گفت
    « ده تا رو جاکوب » : آستین سریع گفت
    « ده چوب رو کالن » : تایلر هم دخالت کرد
    « ده تا رو ادوارد » : بِنْ موافقت کرد
    « جاکوب »: مایک گفت
    « هی ، از شما بچه ها کسی میدونه دعوا کلاً سر چیه؟ شاید رو شرط بندي تاثیر بزاره » : آستین با تعجب پرسید

    و بعد هم زمان اول به من وبعد به بقیه اشاره کرد. « من یه حدسی می زنم » : مایک گفت
    از حالت چهره هایشان به نظر رسید از اینکه من از آن فاصله هم می توانم صدایشان را بشنوم، شوکه شدند. دوباره
    سریع به سمت هم برگشتن و کاغذ هایی را بین یکدیگر پخش کردند .
    « هنوزم میگم جاکوب » : مایک زیر لب زمزمه کرد

  8. 13 کاربر از پست paradise تشکر کرده اند .


  9. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1393,05,04
    عنوان کاربر
    مدیر ارشد
    نوشته ها
    14,565
    میانگین پست در روز
    0.89
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    124,171
    تشکر شده 290,610 در 40,868 پست

    پیش فرض

    سلام عزیزم

    لطفا پستهات رو ویرایش کن. اینجوری اصلا مناسب نیست

    اول توی نت پد بریز اشکالاتش رو برطرف کن بعد از نت پد بریز تو صفحه. الان هم چپ چین شدن و هم کلمات نا منظم داره. ممنون

  10. 13 کاربر از پست شبنم تشکر کرده اند .


  11. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1388,07,30
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,696
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    هر جا که دل انجاست
    تشکر از کاربر
    31,135
    تشکر شده 27,281 در 3,548 پست

    پیش فرض

    فصل چهارم

    هفته بدي را سپري کرده بودم.
    خوب… می دانستم اساساً هیچ چیزي تغییر نکرده بود، ویکتوریا هم دست بردار نبود ، اما آیا من انتظار چیزي دیگر را
    داشتم؟ حضور مجدد او برایم غیر قابل پیش بینی نبود ، پس دلیلی براي ترسیدن وجود نداشت! .
    درعمل، ترسیدن فقط در حرف آسان بود.
    تا پایان سال تحصیلی فقط چند هفته دیگر باقی مانده بود، اما به نظرم احمقانه می رسید اگر ضعیف و بی دفا در
    گوشه اي می نشستم و منتظر بلاهاي بعدي می شدم . انسان بودن برایم خطرناك بود ، فقط مشکلات را چند برابر
    می کرد. فردي مثل من نباید انسان باقی می ماند. فردي با شانس من فقط اوضاع را وخیم تر می کرد .
    اما هیچ کس به حرف هایم گوش نمی داد.
    ما هفت نفر هستیم بلاّ ، و با وجود حضور آلیس در بین ما، فکر نمی کنم ویکتوریا بتونه مارو » : کارلایل می گفت
    « . قافل گیر کنه. این خیلی مهمه ، به خاطر چارلی هم که شده ما باید به نقشه اصلی مون وفادار بمونیم
    ما هیچ وقت اجازه نمیدیم اتفاقی براي تو رخ بده عزیزم. خودتم هم اینو میدونی پس لطفاً اینقدر » : ازمه می گفت
    و بعد او پیشانیم را بوسید. « . نگران نباش
    « ! خوشحالم که ادوارد تو رو نکشت. وقتی تو هستی همه چیز خیلی با حال میشه » : امت می گفت
    رزالی چشم غره اي به او رفت .
    « ؟ من داره بِهِم بر میخوره. تو جدي نگران هیچی نیستی بلاّ » : آلیس شکلکی در آورد و گفت
    « ؟ اگه اونقدرام مهم نیست ، پس چرا ادوارد منو برد فلوریدا »

    « یعنی هنوز متوجه نشدي، بلاّ؟ اینکه ادوارد یه کمی تو واکنش هاش افراط میکنه »
    جاسپر به کمک قدرت کنترل احساسات وجودي اش، به آرامی و مخفیانه تمام ترس درونی ام را پاك می کرد. قوت
    قلبی نیرومند تمام وجودم را فرا گرفت، و باعث شد همه دردهایم از من دور شوند .
    البته، احساس آرامش و گرماي درونی ام زمانی که با ادوارد از اتاق بیرون رفتم، از میان رفت.
    پس توافق این بود که من همه چیز را در مورد آن خون آشام دیوانه که قصد کشتنم را کرده بود فراموش کنم ، و سرم
    به کار خودم باشد؟!
    من سعی کردم ، و در کمال تعجب مسائلی به مراتب ترسناك تر از قرار گرفتن در لیست غذا به ذهنم رسید .
    اما واکنش ادوارد از همه بیشتر باعث وحشتم میشد.
    این بین تو و کارلایلِ ، البته ، تو میدونی من راضی شدم هر دقت دلت بخواد به قولت عمل کنی، کارو »: او می گفت
    و بعد مثل فرشته ها لبخندي زد. « . یکسره کنم
    اخَ خ خ... من شرط رو خوب می دونستم. ادوارد قول داده بود خود شخصاً و هر زمان که من می خواستم، مرا تغییر
    بدهد ، به این شرط که قبل از تغییر نهایی با او ازدواج می کردم.
    گاهی اوقات فکر می کردم او در باره ناتوانی اش در خواندن ذهنم، به من دروغ می گوید. آخر چگونه بود که او در باره
    شرطی که به سختی می توانستم بپذیرم این همه پافشاري می کرد؟ قراري که حرکتم را کُند میکرد .
    تمام این هفته به بدترین شکل گذشت، و امروز بدترین آنها بود.
    در حقیقت هر گاه ادوارد در کنارم نبود، روز بدي میشد. در طول هفته گذشته آلیس هیچ بینشی در باره آینده نداشت و
    ادوارد با اصرار من فرصتی پیدا کرده بود تا با بردرانش به شکار برود. می دانستم شکار طعمه هاي آسان و نزدیک
    حوصله اش را به سر می برد .
    «. برو خوش بگذرون... یه کیسه شیر کوهی ام براي من بیار » : به او گفتم
    به هیچ وجه دوست نداشتم اعتراف کنم چقدر تحمل دوري او برایم سخت بود ، و چگونه در کابوس هاي غیبت آخرش
    اسیر می شدم. اگر او می دانست، باعث میشد هرگز از ترس تنها گذاشتنم آرام نگیرد و حتی براي ضروري ترین کارها
    جایی نرود. و این همیشه آزارم میداد ،درست از زمانی که از ایتالیا برگشته بودیم. چشمان طلایی اش سیاه رنگ شده
    بود و بیشتر از حدي که در توانش بود، از تشنگی رنج می برد .پس من هم قیافه اي شجاع به خود می گرفتم و هر گاه
    امت و جاسپر براي شکار می رفتند، ادوارد را هم همراه شان می کردم .
    اگر چه، احساس می کردم او همه چیز را می دید ، البته کمی.


    امروز صبح نامه اي روي بالشم گذاشته بود :
    " خیلی زود برمی گردم تا دلتنگ من نشی. مواظب قلبم باش... اونو پیش تو جا گذاشتم ."
    پس من یک شنبه ي خشک و خالی در پیش رو داشتم. صبح در فروشگاه لوازم ورزشی المپیک نیوتون ها
    وآه ه ه... البته یک قول آرامش بخش از طرف آلیس عزیزم! :
    "من براي شکار در نزدیکی خونه کمین می کنم. اگر به کمکم احتیاج داشتی، من فقط پانزده دقیقه باهات فاصله دارم.
    یکی از چشمام رو به سمت اتفاقات کنار تو نگه می دارم."
    معنی این حرف : " چون ادوارد این دور و برا نیست ، بهتره کار مسخره اي انجام ندي . "
    بدون شک آلیس توانایی بالایی در ترساندن من داشت .
    سعی کردم به نکات مثبت نگاه کنم. بعد از کار، من با آنجلا قرار داشتم تا در نوشتن کارت دعوت هایش کمک کنم.
    این براي گذشتن زمان عالی بود. و در غیبت ادوارد، چارلی خیلی سر حال بود. پس باید تا زمانی که این حالت پایدار بود
    از آن استفاده می کردم. آلیس شب را با من سپري می کرد ، اگر آنقدر رقت انگیز شده بودم که از او در خواست
    می کردم. و تا فردا صبح ادوارد به خانه بازمی گشت ، و من هم دوام می آوردم .
    ***
    نمی خواستم به شکل احمقانه اي زود به سر کارم برسم ، پس به آرامی صبحانه خوردم، سر صبر وقتی ظرف ها را
    شستم آهن رباهاي روي در یخچال را به صف مرتب کردم. انگار دچار بیماري وسواس شده بودم.
    دو آهن رباي سیاه رنگ آخري ،آهن رباهاي محبوبم بودند ، چون که می توانستند ده صفحه کاغذ را با هم به در
    یخچال نگه دارند بدون اینکه کنده شوند. از فرمان من براي صف بستن سرپیچی می کردند. هر بار سعی می کردم
    تکه آخر را به ته صف بچسبانم تکه قبلی از جا بیرون می پرید .
    شاید یک دیوانگی لحضه اي خشم تمام وجودم را فرا گرفت. چرا اینها سر جایشان نمی چسبیدند؟ احمق و سمج، من
    آنها را به هم فشار می دادم، شاید بالاخره تسلیم می شدند. توانستم یکی را بر عکس جا بیندازم، احساس کردم شکست
    خوردم. در نهایت با عصبانیتی که بیشتر از خودم بود تا آهن ربا ها، آنها را از در یخچال کندم و به کمک هر دو دستانم
    به هم فشار دادم. با کمی تلاش، توان آنها کمتر از من بود.... توانستم آنها را به هم بچسبانم.
    صحبت کردن با اشیاء نشانه ي خوبی نیست! « ؟ دیدي؟ اینقدرام وحشتناك نبود » : با صدایی بلند گفتم


    براي یک ثانیه مانند احمق ها آنجا ایستادم، و طوري رفتار کردم که انگار قدرت مقابله با قوانین علمی را داشتم ، و بعد
    با آهی آهن ربا ها را با فاصله اي زیاد از هم، دوباره به یخچال چسباندم.
    « . لزومی نداره اینقدر سخت گیر باشین » : گفتم
    با اینکه هنوز خیلی زود بود، اما تصمیم گرفتم از خانه خارج شوم، قبل از اینکه اشیاء جوابم را بدهند!! .
    وقتی به فروشگاه نیتون رسیدم، مایک داشت از روي عادت همیشگی کف زمین را می شست و مادرش هم پیشخوان
    را مرتب می کرد. من درست وسط بحث آنها وارد شدم... و هیچ کس متوجه حضور من نشد.
    « ... ولی تایلر فقط همین یه بار می تونه بیاد. خودت گفتی بعد از پایان مدرسه » : مایک غرغر کنان می گفت
    تو باید یکم صبر کنی. تو و تایلر می تونین به چیزاي دیگه فکر کنین ، تو به » : خانم نیوتون با لحن تندي گفت
    سیاتل نمیري ، لااقل تا زمانی که پلیس جلوي اتفاقات اخیر رو بگیره. مطمئنم بِن کراولی هم همین رو به تایلر گفته.
    « پس یه جوري رفتار نکن انگار من آدم بدي ام ،... اوه صبح بخیر بلاّ
    « . امروز زود اومدي » : وقتی چشمش به من افتاد، لحن صدایش سریع آرام گرفت
    کارِن نیوتون آخرین کسی بود که من براي خرید لوازم ورزشی از او کمک می گرفتم. موهایش کاملاً بلوند و روشن
    بود، و آنها را پشت گردنش ریخته بود. ناخنهایش را خیلی حرفه اي سوهان زده بود ، و از ناخن هاي پایش که از زیر
    کفش بازش معلوم بود میشد حدس زد نیوتون ها اصلاً اهل ورزش نبودند.
    «. ترافیک سبک بود » : در حالی که جلیقه افتضاح نارنجی شب رنگم را از زیر پیشخوان بر می داشتم به شوخی گفتم
    از اینکه خانم نیوتون هم مثل چارلی در مورد سیاتل اخطار میداد شگفت زده شده بودم. فکر می کردم چارلی سخت
    گیري می کرد! .
    خانم نیوتون یک دقیقه من و من کرد، و با دسته اي از آگهی هاي کاغذي که روي پیشخوان « ... خوب راستش »
    مرتب کرده بود بازي می کرد.
    من در حالی یک دستم را در آستینم کرده بودم، سر جایم متوقف شدم. این حالتش را می شناختم .
    وقتی به نیتون ها گفتم که نمی توانم تابستان را برایشان کار کنم و آنها را در شلوغ ترین فصل سال تنها می گذارم
    آنها کتی مارشال را به جاي من انتخاب کردند. اونها نمی توانستند به هر دوي ما دستمزد بپردازند ، پس در روز خلوتی
    مثل این ....
    « ... من می خواستم باهات تماس بگیرم »


    فکر نمی کنم امروز خیلی مشتري بیاد اینجا قاعدتاً من و مایک می تونیم از پس اش بر » : خانم نیوتون ادامه داد
    « ... بیایم. منو ببخش که مجبور شدي از خواب پاشی و بیاي
    در یک روز معمولی، این نوع اتفاقات به سمتم جذب میشد. امروز... زیاد نه.
    شانه هایم پایین افتادند. پس من چکار کنم؟ « باشه » : آهی کشیدم
    « ... این انصاف نیست مامان، اگر بلاّ دلش می خواد کار کنه » : مایک گفت
    من نمی خواستم باعث سلسله « . نه مشکلی نیست خانم نیوتون. جدي میگم. من باید واسه امتحاناتم درس بخونم »
    اي از دعواهاي خانوادگی باشم .
    ممنون بلاّ. مایک ردیف چهارم رو یادت رفت تی بکشی. آم م م بلاّ. میشه سر راهت این آگهی ها رو بندازي تو »
    «. زباله دونی؟ به اون دختره که اینارو آورد گفتم بزارتشون رو پیشخون، ولی راستش اصلاً واسه اینا جا ندارم
    « . البته، مشکلی نیست »
    جلیقه ام رو درآوردم، و در حالی که دسته آگهی ها رو زیر بغل گرفتم، وارد خیابان بارانی و مه گرفته شدم.
    زباله دان کنار فروشگاه نیوتون ها بود، جایی که کارمندان باید ماشین خود را پارك می کردند. درب زباله دان را باز
    کردم و دسته اي از اگهی هاي زرد رنگ را دور ریختم که ناگهان تیتر مشکی و درشت آن توجه ام را به خود جلب کرد.
    کاغذ ها را دو دستی نگه داشتم و به تصویر زیر نوشته ها خیره شدم. گلویم خشک شده بود.
    گرگ ها المپیک را نجات بدهید.
    در زیر این کلمات تصویر با جزئیاتی از نقاشی گرگی بود که درکنار درختی ایستاده بود، سرش را به سمت قرص ماه
    چرخانده بود و زوزه می کشید. تصویر ناخشایندي بود. چیزي در چهره ي گرگ باعث شده بود صورتی دردناك پیدا
    کند. شاید از سر درد زوزه می کشید .
    و بعد من به سمت تراکم می دویدم، کاغذ آگهی هنوز در دستانم بود.
    پانزده دقیقه... فقط همین قدر فرصت داشتم. اما همین هم کفایت می کرد. تا لاپوش فقط پانزده دقیقه را بود... و
    احتمالاً قبل از اینکه کسی بفهمد از حریمشان گذشته بودم.
    تراك بدون هیچ دردسري روشن شد .
    آلیس احتمالاً این را ندیده بود، چون از قبل به آن فکر نمی کردم. کلید کار همین بود یک تصمیم گیري سریع و
    لحظه اي ، و اگر سریع حرکت می کردم شانس موفقیتم زیاد بود.


    کاغذ ها را به کنارم پرت کردم، و بعد صد ها آگهی ، صد ها گرگ که زوزه می کشیدند، در پس زمینه اي زرد به هوا
    بلند و سپس در کف ماشین ، صندلی جلو پخش شدند ...
    به سرعت وارد بزرگرا شدم، و بی توجه به صداي نعره تراك، پدال گاز را فشار دادم. پنجاه و پنج کیلومتر در ساعت
    آخرین سرعتی بود که میشد با تراك من رفت. امیدوار بودم سرعتم کافی باشد .
    من هیچ نمی دانستم که مرز قرارداد کجا واقع شده، اما بعد از گذشتن از کنار اولین خانه هاي لاپوش احساس آرامش
    کردم. این احتمالاً فراتر از مرزي بود که آلیس می توانست از آن بگذرد.
    وقتی امروز بعد از ظهر به دیدن آنجلا می رفتم، حتماً با آلیس تماس می گرفتم. و او مطمئن میشد که حال من خوب
    است. نیازي نبود که او کاري کند. دلیلی براي ناراحتی اش وجود نداشت ،ادوارد به اندازه کافی از دستم عصبانی میشد .
    وقتی با شدت در جلوي خانه اي قدیمی قرمز رنگ وآشنا ترمز گرفتم، موتور ماشین به شدت خس خس و صدا میکرد
    وقتی به آن خانه ي کوچک که روزگاري پناهگاه امنی برایم محسوب میشد نگاه کردم، بقض گلویم را فشرد.
    قبل از اینکه بتوانم موتور ماشینم را خاموش کنم، جیک با چهره اي متعجب به جلوي در ورودي آمد .
    وقتی موتور خاموش شد و سکوت همه جا را فراگرفت ، به راحتی صداي حبس شدن نفسش را شنیدم .
    « ؟ّ بلا »
    « ! هی جیک »
    و لبخندي که دوست داشتم بر لبانش نقش بست، انگار خورشید از لاي ابرهاي سیاه بیرون آمده « !ّ بلا » : فریاد کشید
    « . باورم نمیشه » . بود. دندان هاي سفیدش در تضاد با پوست تیره رنگش، می درخشید
    او به سمت تراك دوید و مرا از لاي در نیمه باز ماشین بیرون کشید و بعد ما هر دو درست مثل بچه ها از فرط
    خوشحالی بالا و پایین می پریدیم .
    « ؟ چطوري اومدي اینجا »
    « در رفتم »
    « ! چه باحال »
    بیلی خود را با صندلی چرخدارش بیرون کشیده بود تا از دلیل این همه شلوغی باخبر شود. « ! هی بلاّ »
    « !... هی بیل »


    در همان لحظه گوشم سوتی کشید... جاکوب مرا محکم در آغوش گرفت و فشار داد و بعد بی خبر از این واقعیت که
    من داشتم خفه می شدم، شروع به چرخاندم در هوا کرد.
    « واااي، چقدر خوبه که دوباره اینجا دیدمت »
    « ... نمی تونم ... نفس ... بکشم »
    خنده اي کرد و مرا زمین گذاشت.
    شادمانی صدایش طوري بود که انگار بازگشتم به خانه را خوش آمد می گفت. « . خوش اومدي بلاّ »
    به جاي نشستن در خانه، شروع به قدم زدن کردیم. جاکوب تقریباً مثل فنر از جا می پرید و جلو می رفت، و من مجبور
    می شدم براي اینکه جا نمانم به او یادآوري کنم که قدم هاي من به ده فوت نمی رسد.
    وقتی راه می رفتیم، نیمه ي دیگر خودم را دیدم، خودم که با جاکوب بود درست مثل جوان ها، بدون هیچ مسیولیتی.
    کسی که ممکن بود از سر بیخیالی و بی دلیل کاري احمقانه انجام بدهد.
    بیشتر زمان مان به احوالپرسی و سوال هاي همیشگی سپري شد: حالمون چطوره؟ چه کار ها می کنیم؟ چقدر من وقت
    دارم؟ و دلیل آمدن من چه بوده؟ و وقتی من صادقانه داستان آگهی و تصویر گرگ را تعریف کردم، انفجار خنده اش در
    بین درختان جنگل پیچید.
    اما بعد، وقتی قدم زنان از کنار مغازه ها گذشتیم و به اولین مسیر به سمت ساحل رسیدیم، قسمت سخت کار آغاز شد.
    دیر یا زود بحث ما به دلایل جدایی طولانی مان می رسید و من باید دوباره شاهد بازگشت نقاب خشک و بی روحی
    باشم که بهترین دوستم اخیرا به چهره میزد.
    « ؟ خوب، بگو ببینم جریان چیه »: جاکوب در حالی که با قدرتی بیش از حد لزوم، به چوب خشکی لگد میزد پرسید
    من روي شن هاي ساحل نشستم و به تکه سنگی تکیه دادم .
    « ... منظورم اینکه... بعد از آخرین باري که ما... خوب قبل از اینکه ما...میدونی که »
    به سختی به دنبال کلمات مناسب می گشت. نفس عمیقی کشید و دوباره سعی کرد.
    چیزي که می خوام بدونم... همه چیز به حالت قبلش برگشت... وقتی اون برگشت... یعنی تو اونو با همه کارایی که »
    « ؟ کرد بخشیدي
    « چیزي نبود که ببخشم » : نفس عمیقی کشیدم
    می خواستم از این بحث بگذریم، خیانت ، تهمت ، اما می دانستم ما باید یکبار براي همیشه به این بحث پایان بدهیم.


    چهره جاکوب طوري در هم رفت انگار آب لیمو به گلویش پریده بود.
    «. کاش سام اونشب تو سپتامبر گذشته از قیافه ات عکس گرفته بود. خیلی بدرد می خورد »
    « کسی رو محاکمه نمی کنیم »
    « . شایدم یه نفر حقش باشه »
    « حتی تو هم نمی تونی اون رو به خاطر رفتنش سرزنش کنی، فقط اگر دلیلش رو می دونستی »
    « تو برام توضیح بده » سریع مرا به چالش کشید « . باشه » . براي چند ثانیه به من خیره شد
    او با خصومت به من حمله کرده بود و عمداً مرا تحریک می کرد ، عصبانیت اش برایم دردناك بود. این باعث میشد به
    یاد آن بعد از ظهر سیاه بیفتم، خیلی وقت پیش، وقتی که... به دستور سام... جاکوب به من گفت که ما نمی توانیم
    دوست باقی بمانیم. چند ثانیه زمان برد تا من خودم را جمع و جور کردم.
    پاییز گذشته ادوارد به این دلیل منو ترك کرد چون فکر می کرد بودن من با یه خون آشام اشتباه محض ، اون فکر »
    «. می کرد اگر منو ول کنه به نفع سلامتی منه
    جاکوب به فکر فرو رفت، براي یک دقیقه سکوت کرد. هر چه که او قصد داشت بگوید، دیگر به کارش نمی آمد.
    خوشحال بودم که او نمی توانست عامل اصلی که پشت انتخاب ادوارد پنهان بود را درك کند. حتی نمی توانستم تصور
    کنم که عکس العمل جاکوب آن هم وقتی می شنوید جاسپر قصد کشتن من را داشته، چه خواهد بود.
    « . ا گر چه اون دوباره برگشت...مگه نه؟ خیلی بده که نمی تونه سر تصمیمش واسته » : جاکوب گفت
    « . اگر یادت باشه، این من بودم که رفتم و برگردوندمش »
    جاکوب به من خیره شد، و بعد ناگهان بی خیال شد. صورتش آرام گرفت، و وقتی دوباره سخن گفت صدایش نرمتر
    شده بود.
    « ؟ آره درسته. پس من هیچوقت نمی فهمم داستان از چه قراره. راستی چه اتفاقی افتاد »
    نفس صدا داري کردم و لبم را گاز گرفتم.
    « ؟ چیه؟ یه رازه؟ نکنه نباید به من بگی » : صدایش دوباره داشت حالت نیشخند پیدا میکرد
    « نه. فقط داستانش خیلی طولانیه »
    جاکوب لبخندي با تکبر زد، ، چرخی زد و در کنار ساحل به راه افتاد و انگار توقع داشت من هم به دنبالش بروم .

    اگر جاکوب به این رفتارش ادامه میداد، بودن با او هیچ لذتی نداشت. من ناخودآگاه به دنبالش راه افتادم، مطمئن نبودم
    که باید برگردم و بروم یا نه. به زودي باید با آلیس روبرو می شدم. البته اگر به خانه بر می گشتم ، پس عجله اي در
    کار نبود.
    جاکوب به سمت قسمت باز و بزرگی از جنگل رفت که برایم آشنا بود... یک درخت کامل... با ریشه هایی که نیمی از
    آنها در زیر زمین و بقیه از خاك بیرون زده بود...درخت ما !!! جلوي رویمان بود.
    جاکوب روي سکوي طبیعی ریشه ها نشست و با دست روي زمین کنارش کوبید.
    « ؟ من از داستان هاي طولانی بدم نمیاد. توش بزن بزن هم هست »
    « یه چیزایی هست » . چشمانم را چرخی دادم و کنارش نشستم
    « داستان ترسناك اگر توش اکشن نباشه بدرد نمی خوره »
    « ؟ گوش میدي یا می خواي پشت سر هم به دوستان من توهین کنی » : سرفه اي کردم « ! ترسناك »
    او وانمود کرد لب هایش را با کلیدي نامریی قفل کرد و بعد آن را از بالاي شانه اش دور انداخت. سعی کردم لبخند
    نزنم، اما شکست خوردم.
    سعی می کردم داستان را در ذهنم مرتب کنم. « مجبورم داستان رو از جایی شروع کنم که خودتم توش بودي »
    جاکوب دستش را بالا گرفت .
    « !! بفرمایید »
    « خیلی خوبه. راستش خودمم درست نفهمیدم اون موقع چه اتفاقاتی افتاد » : او گفت
    « ؟ آره، خوب، یه جاهایی خیلی پیچیده میشه. پس صبر داشته باش. میدونی که آلیس چه جوریه »
    اخمی کرد ، گرگ ها باور نداشتند اسرار قدرت هاي مافوق طبیعی خون آشامان حقیقت داشته باشد.
    سال گذشته ، من به ایتالیا رفته بودم تا ادوارد را باز گردانم.
    سعی می کردم کوتاه و مختصر توضیح دهم ، از گفتن مطالب غیر ضروري خودداري می کردم. سعی می کردم حالت
    چهره جاکوب را تجزیه و تحلیل کنم وقتی برایش تعریف کردم که آلیس از قصد ادوارد براي خودکشی با خبر شد.
    گاهی جاکوب غرق در افکارش میشد، حتی مطمئن نبودم که او گوش می دهد. فقط یکبار وسط حرفم پرید.
    « . جدي میگی؟ این عالیه » چهره اش ترسناك و پیروز می نمود « ؟ زالوي آینده بین، نمی تونه مارو ببینه »


    دندان هایم را به هم ساییدم. و در سکوت کنار هم نشستیم. چهره اش مشتاق شنیدن بود. آنقدر سکوت کردم تا او
    متوجه اشتباهش شد .
    باز هم لب هایش را قفل کرد . « او و وخ... ببخشید » : او گفت
    وقتی به قسمت ولتوري ها رسیدم خواندن حالت چهره اش آسان تر شد. دندان هایش به هم ساییده میشد، موي
    دستانش سیخ شده بود، و پره هاي بینی اش گشاد شده بود. زیاد وارد جزئیات نشدم. گفتم که ادوارد ما را از دردسر
    نجات داده بود، ولی اشاره اي به قول و قرار مان نکردم. و قرار ملاقاتی که در انتظارش بودیم. نیازي نبود جاکوب هم
    وارد کابوس هایم شود .
    دیگه از همه ماجرا با خبرشدي. حالا نوبت توست که حرف بزنی. وقتی من پیش مامانم بودم اینجا چه اتفاقاتی »
    «؟ افتاد
    با شناختی که از جاکوب داشتم می دانستم او اطلاعاتی به مراتب بیشتراز ادوارد را در اختیارم می گذاشت. او از به
    وحشت انداختن من نمی ترسید.
    من و امبري و کویل داشتیم شنبه شب گشت زنی می کردیم، همون کار » جاکوب با حالتی مصنوعی به جلو خم شد
    « . همیشگی، که یهو از وسط هیچ کجا... بامب
    دستانش را با شدت از هم باز کرد و اداء انفجاري را در آورد.
    اونجا یه رد پاي تازه بود ، پانزده دقیقه قبلش جا مونده بود، سام از ما خواست منتظرش بشیم، اما اون خبر نداشت که »
    تو رفتی ، و منم نمی دونستم رفیق خون آشامت مواظبت هست یا نه ، بنابراین ما با تمام سرعت رفتیم دنبالش. اما قبل
    از اینکه ما بهش برسیم از محدوده قرارداد گذشته بود. ما به این امید که شاید دوباره بیاد اینور، در کنار مرز پخش
    او سر و موهایش را که از وقتی به گروه جدیدش ملحق شده بود کوتاه « شدیم. خیلی وقتمون تلف شد. بزار واست بگم
    ما تقریباً رسیدیم به شرق منطقه، کالن ها داشتن اونو به طرف پشت مرزمون تعقیب می کردند، » . میکرد، را چرخی داد
    « چند مایل سمت جنوب ما کمین گاه خوبی میشد ، اگر ما می دونستیم کجا منتظرش بشیم
    از بخت بد روزگار. سام و بقیه قبل از ما جلوشو » او سري تکان داد، حالا دهن کجی هم به صورتش اضافه شده بود
    گرفتن، اما اون زنیکه درست روي خط مرزي می رقصید، و تمام زالو ها هم اونور مرز بودند. اون گنده اسمش چی
    «؟ بود
    « امت »
    آره، همون یارو. یهو پرید به سمت دختره، اما اون مو قرمزي خیلی سریع بود! اون جا خالی داد و زالوِ درست پرت شد »
    « تو بقل پل. خوب پل هم... تو که پل رو می شناسی


    « آره »
    تمرکزش رو از دست داد ، نمی تونم بگم که مقصر بوده ، اون خون آشام گنده درست رو پشتش نشسته بود. اونم »
    « بهش حمله کرد ، اینجوري نگام نکن ها ناسلامتی خون خوارها اومده بودن تو سرزمین ما
    سعی می کردم چهره اي آرام داشته باشم. اما از استرس زیاد داستان حتی اگر به خوبی و خوشی هم تمام میشد ناخن
    هایم را در گوشت دستم فشار می دادم .
    «.ِ.. به هر حال ، پل تیرش خطا رفت و طرف برگشت تو مرز خودشون. اما همون لحظه، آم م م، خوب اون، بلونده »
    براي توصیف خواهر ادوارد، چهره جاکوب ترکیبی از نفرت و انزجار را به خود گرفت.
    « رزالی »
    حالا هر چی که هست. پاشو از گلیمش دراز تر کرد، منو سام هم رفتیم به کمک پل. اونوقت اون سرگروهشون با »
    « ... اون پسر مو بلونده
    « کارلایل و جاسپر »
    می دونی که اصلا واسم مهم نیست. به هر حال، کارلایل با سام حرف زد، سعی کرد » . نگاه خشمگینی به من انداخت
    اوضاع رو آروم کنه. بعد خیلی عجیب شد، همه واقعاً آروم شدند، همون پسره که الان گفتی با افکارمون یکارایی کرد.
    « . ما می دونیم چیکار کرد، ولی من نمی تونستم آروم بگریم
    « آره، می فهمم چه حسی داره »
    « . خیلی مزاحم بود، همین حس رو میداد. به آدم بر می خوره »
    اون رهبر زالو ها به سام قبولوند که اولویت با ویکتوریاست. و بعد از تعقیب دوباره سراغ » با عصبانیت سري تکان داد
    شرایط فعلی مون بر می گردیم. اون یه مسیر رو به ما نشون داد، طوري که راحت بتونیم بوشو دنبال کنیم. اما دختره به
    سمت کوهستان رفته بود و بعدش هم یه راست رفته بود تو رودخونه وشنا کنان فرار کرده بود. اون گنده و اون یارو
    « . آرومه اجازه خواستن که بیان اینور مرز و برن دنبالش، اما ما گفتیم نخیر
    خوبه. منظورم اینه که ، شما ها حماقت کردید، ولی من خوشحالم که امت زیاد حواسش به خودش نیست ، ممکن »
    « بود صدمه ببینه
    پس اون زالو بهت گفته بوده که ما همین جوري بیخودي به یکی از افراد بیگناهش حمله » : جاکوب خرناسی کشید
    « ... کردیم
    « ادوارد هم دقیقاً همین رو گفت. فقط زیاد توضیح نداد » : به وسط حرفش پریدم « نه »


    « آهان » : جاکوب با صدایی آرام گفت
    از جایش بلند شد و از بین صدها قلوه سنگی که بر زمین ریخته بود یکی را برداشت و با حرکتی سریع و حساب شده
    اون زنیکه بر می گرده، به گمونم. ما یه بار دیگه هم بهش » . بر سطح آب دریا، چندین مایل آنطرف تر پرتاب کرد
    « حمله خواهیم کرد
    بر خود لرزیدم، البته که برمی گشت. آیا دفعه بعد ادوارد به من خبر می داد؟ مطمئن نبودم. بهتر بود از این به بعد مراقب
    آلیس باشم، شاید دوباره آینده را دید...
    به نظر می رسید جاکوب متوجه عکس العمل من نشده بود. او با چهره اي متفکر به موج هاي دریا خیره شده بود.
    « ؟ داري به چی فکر میکنی » : بعد از مدتی سکوت پرسیدم
    داشتم به حرفی که بهم زده بودي فکر می کردم... راجع به اون زمانی که گفتی رفیق خون آشام آینده بینت دیده بود »
    که تو از صخره پریدي و مثلاً خودکشی کردي. و اینکه چه جوري همه چیز بهم ریخت ، متوجه نشدي اگر منتظرم
    می موندي، اونوفت زال... آلیس نمی دید که تو پریدي؟ اونوقت هیچ چی عوض نمی شد. احتمالاً الان تو گاراجمون
    « ... بودیم. مثل هر شنبه ي دیگه. هیچ خون آشامی تو فورکس نمی موند. و تو و من
    دوباره غرق در افکارش سکوت کرد.
    با این طرز حرف زدن حالم رو بهم زد، انگار خوب میشد اگر خون آشامی در فورکس وجود نداشت. با تصور صحنه اي
    که او برایم تجسم کرده بود، قلبم به تپش افتاد .
    « به هر حال ادوارد برمی گشت »
    با شنیدن اسم ادوارد دوباره به خودش آمده بود. « ؟ یعنی تو مطمئنی »
    « جدا بودن... واسه هیچ کدوم از ما ممکن نیست »
    او می خواست چیزي بگوید، چیزي از سر خشم، اما جلوي خودش را گرفت، نفسی تازه کرد، و دوباره شروع کرد .
    « ؟ می دونستی سام از دستت خیلی عصبانیه »
    اوه، حالا فهمیدم. اون فکر می کنه اونا می رفتن اگر من اینجا » چند ثانیه طول کشید تا درك کنم « ؟ از دست من »
    « نبودم
    « نه، اینطوري نیست »


    « ؟ پس مشکلش چیه »
    جاکوب خم شد تا سنگ دیگري از زمین بردارد. سنگ را در بین انگشتانش می چرخاند. وقتی شروع به حرف زدن کرد،
    چمانش را به سنگ دوخته بود.
    وقتی سام دید... که اون اولا چه جوري بودي... وقتی بیل گفت که چارلی نگرانه که تو بهتر نمیشی... و وقتی از »
    « ... بالاي صخره پریدي
    شکلکی درآوردم. هیچکس قصد نداشت اجازه بدهد این خاطره از ذهنم پاك شود.
    اون فکر می کرد هیچکی تو دنیا مثل تو، بعد از اون همه اتفاق از کالن ها » چشمان جاکوب به سمت من برگشت
    متنفر نیست. سام یه جورایی احساس می کنه... تو به خودت خیانت می کنی وقتی همه چی رو راحت بخشیدي و
    « برگشتی پیش اونا
    باورم نمیشد سام تنها کسی بود که اینگونه فکر می کرد. صدایم با حالتی اسیدي خطاب به هر دوي آنها بالا رفت.
    « ... میتونی بري به سام بگی یه راست بره تو »
    جاکوب حرفم را قطع کرد، و به عقابی اشاره کرد که از بالا ناگهان با سرعت به سمت موج هاي « . اونجا رو ببین »
    دریا پرواز می کرد. قبل از اینکه به سطح آب برخورد کند، بالی زد و سپس در حالی که ماهی بزرگی را به چنگال گرفته
    بود از آنجا دور شد.
    همه جا شاهد این هستیم. قانون طبیعت... شکارچی و شکار. چرخه بی پایان » : با حالتی عرفانی زیر لب زمزمه کرد
    « مرگ و زندگی
    نفهمیدم دلیل سخنرانیش در باره طبیعت چه بود، احتمالاً قصد داشت موضوع بحث را عوض کند، اما بعد او با نگاهی
    عاقل اندر سفیه به من نگاهی انداخت .
    نگاه تندي به من تحویل داد . « شایدم ماهیه می خواست یه بوسه آتشین تثار عقاب کنه »
    « ؟ پس تو دنبال این هستی »
    « ؟ خوش قیافه دوست داري » صدایش زننده شده بود
    « . احمق نشو جیک »
    « ؟ پس پولداریش مهمه »
    « خیلی عالیه » : با ناراحتی گفتم


    پشتم رو به او « خام شدم که فکر کردم تو به من اهمیت میدي. من به اون بیچاره کلک زدم » . از جایم بلند شدم
    کردم و به راه افتادم.
    درست پشت سرم بود. دستم رو از پشت گرفت و من رو به سمت خودش چرخوند. « اَه ه ه... عصبانی نشو »
    « جدي گفتم »
    سعی کردم از حرف هایش سر در بیاورم، اما فقط پلک می زدم.
    اخم هایش در اثر عصبانیت در هم گره شد، و چشمان سیاهش در تاریکی فرو رفت.
    من دوستش دارم. نه به خاطر اینکه خوشگله یا پولداره. من نمی تونم حتی یه ذره فاصله رو در بینمون تحمل کنم. »
    چون اون دوست داشتنی ترین و متواضع ترین و جالب ترین و نجیب ترین آدمیه که تا حالا باهاش آشنا شدم. معلومه
    « ؟ که من عاشقشم. کجاي فهمیدن این برات سخته
    «. فهمیدنش غیرممکنه »
    « . خواهش می کنم سعی کن منو درك کنی، جاکوب
    دلیل قانع کننده اي که یه آدم براي دوست داشتن یه آدم دیگه لازم داره چیه؟ » . صبر کردم نیشخندش ناپدید شود
    « ؟ حتی اگر اشتباه کنه
    « فکر می کنم تو باید توي نوع خودت دنبال یه نفر بگردي. این معمولاً جواب داده »
    « خوب این مسخره است. فکر کنم من گیر مایک نیوتون می افتم »
    جاکوب به خودش پیچید و لبش را گاز گرفت. می دیدم که کلماتم او را زجر می دهد. اما حس عصبانیتم بیشتر از آن
    بود که به این چیزها فکر کنم. دستم را ول کرد و دست به سینه ایستاد. پشتش را به من کرد و رو به اقیانوس ایستاد .
    طوري که قابل شنیدن نبود. « من انسانم » زمزمه کرد
    « ؟ هنورم فکر می کنی انسان بودن دلیل مهمی هست » شکنجه وار ادامه دادم « تو به اندازه مایک انسان نیستی »
    « من اینو انتخاب نکردم » جاکوب از موج هاي خاکستري چشم بر نمی داشت «. این فرق میکنه »
    فکر می کنی ادوارد حق انتخاب داشته؟ اونم به اندازه تو نمی دونسته بعداً چه بلاّیی » . خنده اي از سر ناباوري کردم
    « سرش میآد. اون واسه اینکار اسم نویسی نکرده بوده
    جاکوب سرش را به نشانه مخالفت با حرکتی سریع به چپ و راست تکان میداد.


    و بعد به من خیره شد. « این فرق می کنه » : دوباره تکرار کرد
    نمی فهمم چرا نه؟ می تونی دست کم یه ذره کالن ها رو درك کنی. حتی فکرشم نمی کنی که اونا تا چه حد خوبن، »
    « از درون جاکوب
    « اونا نباید وجود داشته باشن. وجود اونها بر خلاف مقررات طبیعته » : آرامتر زمزمه کرد
    براي یک دقیقه با ناباوري و در حالی که یک ابرویم را بالا برده بودم به او خیره شدم. مدتی طول کشید تا متوجه من
    شد.
    « ؟ چیه »
    « ... ببین کی داره راجع به ماوراء الطبیعه حرف میزنه »
    با صدایی آرام و متفاوت سخن گفت، بزرگسال. متوجه شدم که صدایش ناگهان مثل پدر و مادر یا معلم ها شده.
    بلاّ، من اینجوري متولد شدم. این قسمتی از وجود منه. مثل خانواده ام، مثل همه ي قبیله ام این دلیل اینه که ما »
    « من هنوز انسانم » . به من نگاهی انداخت. چشمان سیاهش عمیق شده بود « ... هنوز اینجاییم. و گرچه
    دستم را گرفت و به سینه ي تب دار و سفتش فشرد. از پشت تی شرتش، می توانستم ضربان یکنواخت قلبش را در زیر
    دستم حس کنم.
    « آدماي عادي موتورشونو مثل تو دور نمی اندازن »
    آدماي عادي از هیولاها فرار می کنن بلاّ، و من هیچ وقت نگفتم عادي. فقط گفتم » ... لبخندي دردناك زد، نیمه لبخند
    « انسان
    عصبانی ماندن با جاکوب کار سختی بود. پس در حالی که دستم را از روي سینه اش بر می داشتم، شروع به خندیدن
    کردم.
    « تو این لحظه، به نظرم خیلی انسان می رسی »
    نگاهش را از من دزدید، لب پایینی اش لرزید و او در جواب به سختی آن را گاز «. من احساس انسان بودن می کنم »
    گرفت.
    دستش را در دست گرفتم. « اوه، جیک »
    این دلیل آمدن من بود. این دلیلی بود که حاضر بودم در بازگشتم با عواقبش روبرو شوم ، چرا که در انتهاي تمام
    عصبانیت ، جاکوب عذاب می کشید. در همین لحظه می شد درد را در چشمانش به وضوح دید.


    نمی دانستم چگونه می توانم به او کمک کنم، اما باید تلاشم را می کردم اما نه به این دلیل که به او مدیون بودم بلکه
    درد کشیدن او مرا هم عذاب می داد. جاکوب تبدیل به قسمتی از وجود من شده بود، و هیچ چیز و هیچ کس
    نمی توانست آن را تغییر دهد

  12. 18 کاربر از پست paradise تشکر کرده اند .


  13. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1388,07,30
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,696
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    هر جا که دل انجاست
    تشکر از کاربر
    31,135
    تشکر شده 27,281 در 3,548 پست

    پیش فرض

    فصل پنجم

    « ؟ حالت خوبه جیک؟ چارلی می گفت اوضاعت خیلی بده ! الان بهتر شدي »
    دستان گرمش در دور انگشتانم گره شد .
    نگاهش را از من می دزدید . « بدك نیستم »
    در حالی مه مرا به دنبال خود می کشید، به سمت منطقه کوهستانی دریفت وود به راه افتادیم، نگاهش به سنگ
    ریزه هاي رنگ و وارنگ روي زمین خیره بود. من روي زمین و در کنار درختی نشستم، اما او ترجیح می داد دورتر از
    من و بر روي زمین خیس بنشیند. شاید می خواست چهره اش را از من پنهان کند ، گر چه دستم را در دستش حفظ
    کرد.
    خیلی وقت بود که اینورها نیومده بودم. شرط می بندم خیلی » : من به امید شکستن سکوت شروع به حرف زدن کردم
    « ... چیزا رو از دست دادم. راستی حال سام وامیلی چطوره؟ امَبري چی؟ کوئیل
    جمله ام را قطع کردم، به یاد آوردم جاکوب در مورد دوستش کوئیل بینهایت حساس است .
    « . آه ه ه... کوئیل » : جاکوب آهی کشید
    پس حتماً اتفاق افتاده بود ، و حالا کوئیل هم به گروه گرگ ها ملحق شده بود.
    « معذرت می خوام » : زیر لب گفتم
    « ! این حرفو جلوش نزنی ها » : با کمال تعجب، جاکوب با صداي خرناس مانندي گفت
    « ؟ منظورت چیه »
    « کوئیل نیازي به ترحم نداره ، برعکس خیلی ام مشتاق بود... و هیجان زده »


    این حرف به نظر بی معنی می رسید. بقیه گرگ ها از اینکه آنها هم مثل بقیه دوستانشان به این سرنوشت گرفتار
    شده اند، دچار افسردگی می شدند.
    « ؟ هان »
    کوئیل فکر می کنه این باحال ترین اتفاقیه که می تونسته واسش پیش بیاد. یه جورایی خودشم می دونسته آخرش »
    اینجوري میشه. اون خیلی خوشحال بود از اینکه دوباره دوستاش پیشش برگشتن... از اینکه بیاد تو این به اصطلاح
    « . نباید تعجب کرد. گمونم کوئیل اینجوریه دیگه » جاکوب باز هم خرناسی کشید « . گلّه و جزیی از اون بشه
    « ؟ یعنی خوشش اومده »
    اگه به جنبه خوبش نگاه کنی سرعت، » جاکوب به آرامی اضافه کرد « . راستش رو بخواي تقریبا همه خوششون میاد »
    آزادي، و قدرت... حس یه خانواده بودن... فقط من و سام ناراحت بودیم. سام خیلی وقته که به این چیزاي عادت کرده.
    «. فکر کنم فقط منم که الان نق و نق می کنم
    چرا تو و سام با هم فرق می کنید؟ اصلاً چه بلایی سر سام » . خیلی چیزها بود که دلم می خواست از آنها با خبر شوم
    سوال ها پشت سر هم بیرون پرید و اجازه جواب دادن را به جاکوب نداد. او هم به خنده افتاد. « ؟ اومده؟ مشکلش چیه
    « داستانش خیلی درازه »
    و بعد به یاد دردسري افتادم « . من یه داستان طولانی واست تعریف کردم. تازه، من عجله اي براي برگشتن ندارم »
    که در بازگشت به سرم می آمد. به خودم پیچیدم.
    « ؟ طرف از دستت عصبانی میشه » . به سرعت نگاهی به من انداخت، دوگانگی معنی حرفم را فهمیده بود
    « . آره »
    « خوب برنگرد. من می تونم رو کاناپه بخوابم » شانه اي بالا انداخت
    « اونوقت اون میاد دنبالم » : غرغر کنان گفتم « ! چه فکر خوبی »
    بدن جاکوب سفت شد، اما بعد لبخندي زد "یعنی واقعاً میاد؟ "
    « احتمالاً ، اگر احساس کنه من در خطرم »
    « فکراي من همیشه بهترین بوده »
    « خواهش می کنم جیک، این واقعاً منو آزار میده »
    « ؟ چی »


    اینکه شما دو تا آماده اید که همدیگرو بکشید. این منو دیوونه میکنه. نمیشه شما ها مثل » : با ناخرسندي گفتم
    « ؟ انسان هاي متمدن برخورد کنین
    لبخندي شومی بر لبانش نشست . « ؟ اون واقعاً آمادس تا منو بکشه » جاکوب بی توجه به عصبانیت من
    لا اقل اون در این مورد مثل یه آدم بزرگسال تصمیم » . متوجه شدم دارم فریاد می کشم « . اما انگار نه به اندازه تو »
    گیري می کنه. اون می دونه که صدمه زدن به تو مساویه با صدمه زدن به من ، بنابراین هرگز همچی کاري نمی کنه.
    « اما انگار تو اصلاً اهمیت نمیدي
    « آره، درسته شک ندارم ایشون خیلی آروم تشریف دارن » : جاکوب به تندي گفت
    « اَه ه ه ه »
    دستم را از میان دستش آزاد کردم و عقب نشستم. زانو هایم را درون سینه ام جمع کردم و دستهایم را محکم دورشان
    حلقه کردم، و به دوردست خیره شدم.
    جاکوب براي چند دقیقه سکوت کرد. بالاخره، از روي زمین بلند شد و کنار من نشست. دستش را دور شانه ي من
    انداخت. اما من آن را کنار زدم.
    « معذرت میخوام . قول میدم از این به بعد خودمو کنترل کنم » : به آرامی گفت
    جواب ندادم.
    « ؟ هنوزم می خواي راجع به سام برات تعریف کنم »
    شانه اي بالا انداختم .
    همونجوري که گفتم، داستانش خیلی درازه و عجیب. چیز هاي عجیب و غریب زیادي درباره زندگی جدید ما وجود »
    داره. هنوز من وقت نکردم حتی نصفش رو هم برات تعریف کنم. و جریان سام... خوب، راستش حتی مطمئن نیستم
    « بتونم درست تعریفش کنم
    کنجکاوي من تمام آثار خشمم را از ذهنم ربود.
    « گوش میدم » : به خشکی گفتم
    از گوشه ي چشمم دیدم که قسمت کناري صورتش به سمت بالا کشیده شد و لبخند زد.
    سام از همه ي ما بیشتر عذاب کشید. براي اینکه اولین نفر بود، و تنها بود، و نمی تونست به کسی بگه چه اتفاقی »
    واسش افتاده. پدربزرگ سام درست قبل از تولدش مرده بود، و پدرش هم زیاد پیشش نمونده بود. هیچ کس نبود که


    نشانه ها رو ببینه و درك کنه. اولین بار که اتفاق افتاد... اولین باري که تغییر شکل داد... فکر می کرده که عقل از
    سرش پریده. دو هفته طول میکشه تا آروم میشه و دوباره تغییر شکل میده. این قبل از اینکه تو بیاي به فورکس اتفاق
    افتاده بوده بنابراین یادت نمیاد مادر سام و لیا کلیرواتر ماموراي جنگل بانی و پلیس رو فرستادن دنبالش احتمال
    « ... می دادن بلایی سرش اومده باشه
    لیا دختر هري بود... شنیدن اسم او زنجیره اي از غم و قصه را در درونم جاري کرد. .... « ؟ لیا » : با تعجب پرسیدم
    هري کلیرواتر. دوست قدیمی چارلی. او در بهار گذشته بر اثر سکته قلبی از دنیا رفته بود.
    آره. لیا و سام تو دوران دبیرستان با هم عاشق و معشوق بودن. اون دو تا از وقتی خیلی » : صدایش با احتیاط تغییر کرد
    « بچه بودن باهم بودن. دختر بیچاره از اینکه سام یهو غیبش زده بود خیلی ترسیده بود
    « ... اما اون و امیلی »
    نفسش را به آرامی به داخل سینه کشید و بعد با افسوس خالی کرد . « . به اونم می رسیم... اینم بخشی از داستانه »
    به نظرم احمقانه رسید، که تا قبل از این فکر می کردم سام قبل از امیلی، عاشق فرد دیگري بوده باشد. بعضی از مردم
    در زندگی شان بارها و بارها عاشق می شدند و بعد شکست می خوردند. فقط به این دلیل که من سام را با امیلی دیده
    بودم، و او را بدون هیچکس دیگري تصور می کردم. طوري که لیا به او نگاه می کرد... خوب، این همان حالتی بود که
    من در چشمان ادوارد می دیدم ، وقتی که به من نگاه می کرد .
    سام برگشت. اما به کسی نگفت کجا بوده. شایعاتی پخش شد بیشتر می گفت که اون کار خوبی » : جاکوب گفت
    نمی کرده. و بعد خیلی ناگهانی در یک بعد از ظهر، سام به دیدن پدربزرگ کوئیل ها رفت. و اتفاقی متوجه شد که
    کویئل پیر، آقاي آتیرا با خانم اُولی قرار ملاقات داره. سام باهاش دست میده. کوئیل بیچاره سنگ کوب میکنه."
    جاکوب به خنده افتاد .
    « ؟ واسه چی »
    جاکوب پایین صورتم را در میان دستش گرفت و سرم را چرخاد تا من او را بهتر ببینم... به سمت من خم شد... صورتش
    تنها چند سانت با من فاصله داشت... گرماي دستش صورتم را می سوزاند، انگار که تب دار بود.
    احساس ناراحتی می کردم. صورتم بیش از اندازه به او نزدیک بود و پوست دست گرمش صورتم را « . آره، باشه »
    می آزرد.
    « دست سام درست مثل یه ماهی تابه داغ می مونه » جاکوب دوباره به خنده افتاد
    خیلی نزدیک شده بود، گرماي نفس هایش را حس می کردم. به شکل ناخودآگاه، دستش را از صورتم کشیدم و از او
    دور شدم. اما دستش را در دستم نگه داشتم تا به احساساتش صدمه اي نخورد .


    لبخندي زد و به عقب برگشت، انگار از تلاش من براي دوري از خودش بویی نبرده بود.
    خوب اقاي آتیرا یه راست رفت سراغ بقیه بزرگان قبیله. عده اي کمی باقی مونده بودند که یه چیزایی می دونستن، »
    که به خاطر می آوردن. آقاي آتیرا، بیلی و هري قبلاً دیده بودن که پدربزرگ هاشون تغییر شکل می دادن. وقتی بزرگ
    کوئیل ها بهشون گفت، اونا یواشکی و مخفیانه به ملاقات سام رفتن. وقتی فهمید جریان از چه قراره، همه چیز راحت
    تر شد ، دیگه سام تنها نبود. اونا می دونستن با اومدن کالن ها، خیلی زود افراد دیگه اي هم مثل سام مبتلا خواهند
    اما هیچکس دیگه اي به اندازه کافی بزرگ نشده بود ، بنابراین سام منتظر بقیه ما » . اسم آنها را با نفرت ادا کرد « شد
    « . شد تا به گروه بپیوندیم
    کالن ها روحشونم خبر نداشته. اونا نمی دونستن گرگینه ها هنوزم وجود دارن. اونا نمی دونستن که » : زمزمه کردم
    « بازگشتشون باعث تعقیرات شما میشه
    « . هیچ چیز نمی تونه اتفاقی که به خاطر اونا افتاده رو تغییر بده »
    « . یادم باشه اجازه ندم دوباره عصبانی شی »
    « تو فکر می کنی منم باید مثل تو بخشنده باشم؟ همه ما نمی تونیم پاك و فداکار باشیم »
    « بزرگ شو جاکوب »
    « اي کاش می تونستم » : به آرامی زمزمه کرد
    « ؟ چی گفتی » به او خیره شدم، سعی می کردم معنی پاسخش را در یابم
    « یکی از همون چیزاي عجیبی که بهت گفتم » : جاکوب با نیشخندي گفت
    « ؟ تو... نمی تونی... بزرگ شی؟... تو هم؟... بازم... نه ،داري شوخی می کنی » : با چشمان گشاد از حیرت گفتم
    چ کلمه اش را به حالتی غلیظ و آبدار بیان کرد . « ! نوچ »
    احساس کردم خون به چهره ام دوید. و چشمانم پر از اشک شد ، اشک از سر خشم. دندان هایم با صدایی بلند به هم
    ساییده میشد .
    « ؟ بلاّ ؟ مگه من چی گفتم »
    از جایم بلند شدم، مشت هایم گره شده بود و تمام بدنم می لرزید .
    « تو... رشد... نمی کنی » : از بین دندان هایم گفتم
    « ؟ ما هیچ کدوم بزرگ نمی شیم. تو چت شده » . جاکوب به آرامی دستم را گرفت، سعی کرد مرا دوباره بنشاند


    « یعنی فقط منم که دارم پیر میشم؟ من هر روز گندي که می گذره دارم پیرتر میشم »
    تقریبا لیز خوردم ، دست هایم را در هوا تاب دادم تا تعادلم را حفظ کنم. به یاد آوردم که من پاهاي لاغر و ضعیف
    لعنتی! آخه این چه » . چارلی رو به ارث برده ام. احساسات درونی ام با تضاد با حالات ظاهري ام عمل می کردند
    « ؟ دنیایه؟ پس عدالت کجاست
    « سخت نگیر بلاّ »
    « ... خفه شو جاکوب، فقط خفه شو. این انصاف نیست »
    « تو واقعا پاتو کوبیدي زمین؟ فکر می کردم دخترا این کارو فقط تو تلویزیون انجام میدن »
    با بی قراري ناله اي کردم.
    « اینقدرام که فکر می کنی بد نیست. بشین تا واست توضیح بدم »
    « ... ایستاده هم می تونی »
    « باشه. هر چی تو بخواي، ولی گوش کن، من بزرگ میشم..... یه روزي » : چشمانش را چرخاند
    « توضیح بده »
    با دست به تنه درخت ضربه زد. چند ثانیه غرغر کردم. اما بعد نشستم. عصبانیتم به همان سرعتی که به وجود آمده بود
    از بین رفت و متوجه شدم حرکات احمقانه اي انجام داده ام .
    وقتی خودمون بتونیم کنترلمون رو به دست بگیریم و بکشیم کنار ، وقتی تغییر شکل دادن هامون » : جاکوب گفت
    سري به نشانه ي محال بودن این امر تکان داد. « . تموم شه، دوباره رشد می کنیم. البته اونقدرام کار آسونی نیست
    فکر می کنم یاد گرفتن این نوع خودداري خیلی زمان می بره. حتی سام هم هنوز به این مرحله نرسیده ، دلیلش اینه »
    که یه دسته زالو مدام دور و برمون می چرخن. با بودن اونها و نیاز به محافظت شدید ما حتی فکرشم نمی تونیم بکنیم.
    « اما تو هم فکر نکنی الان هم خبریه ، همینجوریشم من الان از تو بزرگترم. لااقل از لحاظ جسمی که اینطوره
    « ؟ داري راجع به چی حرف میزنی »
    « ؟ به من نگاه کن بلا، به نظرت من شانزده سالمه »
    « نه دقیقاً ، فکر کنم » نگاهی به قامت عظیمش که مانند یک فیل ماموت بود، انداختم. سعی کردم بیغرض باشم
    به هیچ وجه. وقتی ما تبدیل به گرگ می شیم، ژن هاي گرگینه ایمون آزاد میشه و ما در طول چند ماه از داخل رشد »
    « می کنیم. یهو خیلی رشد می کنیم


    از لحاظ فیزیکی، من الان بیست و پنج سالمه، یا یه همچی سنی. پس لازم نیست جنابعالی » : شکلکی در آورد
    « بترسید که از من شیش هفت سال بزرگتر بشی
    بیست و پنج سال، یا یه همچی سنی. فکر به این موضوع سرم را به درد آورد. اما بعد به یاد رشد ناگهانی او افتادم ، او
    جلوي چشمان حیرت زده من رشد کرده بود و به شکل حالا در آمده بود. یادم آمد که اندازه اش هرروز با روز قبل فرق
    می کرد ، سرم را تکانی دادم. سرم گیج می رفت .
    خوب حالا می خواي داستان سام رو بشنوي؟ یا بازم می خواي به خاطر چیزهایی که در کنترل من نیست جیغ جیغ »
    « ؟ کنی
    « ببخشید. من رو جریانات سنی حساسم. میره رو اعصابم » : نفس عمیقی کشیدم
    چشمان جاکوب تنگ شد، انگار داشت تصمیم می گرفت براي شروع حرفش از چه کلماتی استفاده کند
    از اونجایی که نمی خواستم در مورد مسایل حساس حرف بزنم، شاید بعداً حرف می زدم. قبل از اینکه پیمان شکسته
    خوب وقتی سام فهمید چه اتفاقی براش افتاده ، وقتی با بیلی و هري و آقاي آتیرا رو » میشد. به او یادآوري کردم
    نفسی تازه کردم : «... ملاقات کرد، گفتی دیگه واسش سخت نبود. و همینجوري که گفتی، قسمت خوبش شروع شد
    « ؟ چرا سام اینقدر از اونا بدش میاد؟ چرا دلش می خواد منم ازشون بدم بیاد »
    « خوب قسمت عجیبش همینجاست » : جایکوب نفس عمیقی کشید
    « من به چیزاي عجیب عادت دارم »
    خوب، حق با توست. سام می دونست چه اتفاقی افتاده و » : قبل از اینکه ادامه بدهد خرناسی کشید « . آره میدونم »
    « . تقریباً همه چی براش حل شده بود. از بعضی جهات، زندگی اش به حالت خوب معمولی که نه، زندگی اش بهتر شد
    سام نمی تونست به لیا چیزي بگه. ما » و بعد حالت چهره جاکوب تعقییر کرد، انگار به موضوعی دردناك رسیده بود
    اجازه نداریم به بقیه که نباید چیزي بدونن، داستان رو لو بدیم. و البته براي لیا خطرناك بود که سام دور و برش بگرده
    اما سام کلک زد مثل همون کاري که من با تو کردم. لیا از اینکه بهش نمی گفت کجا بوده حسابی آتیشی شده بوده
    کجا رفته بودي ، کجا می خوابیدي ، چرا اینقدر خسته اي ، اما اونا با هم کنار اومدن سعی کردن اونا همدیگر رو
    « خیلی دوست داشتن
    « ؟ اونوقت چی شد؟ لیا فهمید چه اتفاقی افتاده »
    « نه، مشکل اینجا نبود. دختر عموي لیا، امیلی یانگ، براي یک هفته اومد تا پیش شون بمونه » سري تکان داد
    « ؟ امیلی دختر عموي لیا ست »
    « دختر عموي دومِ شه. خیلی بهم نزدیکن ، وقتی بچه بودن با هم عین دو تا خواهر بودن »


    سري تکان دادم . « ؟... این... وحشتناکه... چطور سام تونست »
    « ؟ اینقدر زود راجع بهش قضاوت نکن. تا حالا کسی بهت نگفته ؟... راجع به نشانه گذاري چیزي نشنیدي »
    « ؟ نشانه گذاري؟...نه، یعنی چی » : کلمه ناآشنا را به خودم تکرار کردم
    این یکی از اون چیزاي سختیه که ما باهاش طرفیم. براي همه پیش نمیاد. در حقیقت، جزء استثناعاته ، نه قوانین. »
    سام تا اون موقع همه ي داستان ها رو شنیده بود، داستان هایی که ما فکر می کنیم افسانه است. راجع به نشانه گذاري
    « ... هم شنیده بود ، اما حتی خوابش رو هم نمی دید که
    « ؟ چی شد »
    سام عاشق لیا بود. اما وقتی امیلی رو اونجا دید، دیگه اونقدرا مهم نبود. » . چشمان جاکوب روي اقیانوس خیره ماند
    چشمانش به سمت من « . بعضی وقت ها خودمونم دقیقا نمی دونیم چرا اینجوري نیمه گمشده مون رو پیدا می کنیم
    « منظورم... نیمه ي دوم مونه » برگشت
    « ؟ چی؟ عشق در نگاه اول »
    یه ذره از اونی که گفته قدرتمند تر. بمراتب » . جاکوب لبخند نمی زد. چشمان سیاهش با انتقاد به من خیره شده بود
    « خالص تر
    « ؟ ببخشید. داشتی جدي می گفتی »
    « . بله »
    صدایم هنوز قانع نشده بود، و او این را از صدایم فهمید. « . عشق در نگاه اول، فقط خیلی قدرتمند تر »
    تو می خواي بدونی » . به سختی شانه اي بالا انداخت « . توضیح دادنش آسون نیست. به هر حال مهم هم نیست »
    چی شد که سام از خون آشام ها متنفر شد، که از خودش متنفر بشه. و این اتفاقی بود که افتاد. اون قلب لیا رو شکست.
    اون تمام قول هایی که داده بود رو زیر پا گذاشت. هر بار که تو چشماي لیا اتهام اش رو می دید از خودش بدش
    « می اومد. و لیا حق داشت
    ناگهان از حرف زدن باز ایستاد، انگار می خواست بیشتر از حدي که اجازه داشت حرف نزند.
    سام وامیلی الان با هم بودن. مثل دو تکه « ...؟ امیلی چطوري با این موضوع کنار اومد؟ اگر اینهمه به لیا نزدیک بود »
    پازل، که براي هم ساخته شده بودند. هنوز هم... چطور امیلی توانسته بود از کنار این موضوع که سام معشوقه لیا بوده
    است بگذرد؟ کسی که مثل خواهرش بود...


    اولش، لیا خیلی عصبانی شد. اما میزان سرسپردگی و عشق اون دوتا خیلی زیاد بوده. و بعد، سام تونست همه چیزو »
    « ؟ بهش بگه. هیچ قانونی وجود نداره که بتونه تو رو از نیمه ي گمشده ات جدا کنه. می دونستی لیا چطوري زخمی شد
    داستان حمله خرس به لیا در تمام فُورکس دهان به دهان چرخیده بود، اما من می دانستم اصل ماجرا یک راز « آره »
    است .
    ادوارد همیشه می گفت گرگینه ها قیل قابل پیش بینی هستن. آدماي نزدیک شون صدمه می بینن.
    خوب، در کمال تعجب اونا مسائل رو اینجوري بین هم حل کردن. سام ترسیده بود، از خودش بدش می اومد، به »
    خاطر کاري که مرتکب شده بود ، احتمالا خودشو می انداخت جلوي یه اتوبوس، البته اگر حالشو بهتر می کرد. بالاخره
    « ... هم اینکارو می کرد، تا راحت بشه، اونوقت، یه جورایی همیشه این لیا بود که بهش آرامش می داد و بعد از اون
    جاکوب حرفش را تمام نکرد، و متوجه شدم داستان شخصی شده و او حق تعریف کردنش را ندارد .
    « ... بیچاره سام، بیچاره لیا » زمزمه کردم « . بیچاره امیلی »
    « آره. لیا بدترین بلایی که میشد سرش اومد. با یه قیافه شجاع ، اون دیگه ساقدوش عروس شده بود »
    نگاهم را دزدیدم، و به صخره هایی که مانند انگشت هایی جدا از هم از سطح آب بیرون زده بودند و لبه جنوبی لنگر
    گاه را پوشانده بودند، خیره شدم. نگاهش را روي چهره ام حس می کردم، منتظر من بود تا چیزي بگویم.
    « ؟ این اتفاق واسه تو هم افتاد؟... این عشق در نگاه اول » : همانطور که نگاهم به جایی دیگر بود، بالاخره پرسیدم
    « نه فقط سام و جِراد اینجوري شدن » : حرفم را قطع کرد
    سعی کردم صدایم مؤدب و آرام باشد. آسوده شده بودم. و سعی داشتم این حس را براي خودم تشریح « اوهم »
    می کردم. تصمیم گرفتم فقط به این خاطر که جریانات عجیب و گرگ نمایی بین ما دو نفر نیست، خوشحال باشم.
    رابطه دوستی بین ما به حد کافی آشفته بود. دیگر گنجایش حجم بیشتري از اتفاقات مافوق طبیعه را در خودم نداشتم.
    او هم سکوت کرده بود، و حس سکوت پیچیده در فضا آزار دهنده شده بود. چیزي به من می گفت که نمی خواهم
    بفهمم او به چه چیز می اندیشد.
    سکوت را شکستم. « ؟ بگو ببینم جِراد چیکار میکنه »
    چیز خاصی نیست. فقط یه دختري هست که الان یکسال تو مدرسه کنارش می شینه، اما اون حتی یکبار هم بهش »
    توجه نکرده بود. وقتی تغییر کرد، دیگه نمیزاره دختره از جلوي چشمش تکون بخره. کیم خیلی خوشحاله ، خیلی ازش
    نیشخندي زد. « ... خوشش میاد. تمام دفتر خاطراتش رو پر کرده از اسم اون
    « جِراد اینارو بهت گفته؟ من که گمون نکنم »


    « فکرکنم نباید بهش می خندیدم. آخه خیلی خنده داره » . جاکوب لبش را گاز گرفت
    « ؟ نیمه دوم... هان »
    « ؟ جِراد از قصد چیزي به ما نمیگه. قبلا بهت گفته بودم، یادت نیست » : آهی کشید
    « ؟ اوه، آره. شما می تونین صداي افکار همدیگه رو بشنوید. اما فقط وقتی گرگ هستید، درسته »
    « دقیقاً ، مثل رفیق زالوت » : غرغر کنان گفت
    « ادوارد » : تصیح کردم
    باشه، باشه. همینجوري بود که این همه از افکار سام فهمیدم دیگه. البته اگر می تونست انتخاب کنه خودش همه »
    درد را میشد به راحتی در لحن صدایش حس « . چی رو واسمون تعریف می کرد. راستش، ما همه مون از این متنفریم
    « خیلی بده. نه حریمی، نه رازي. هر چیزي که ازش شرم داري، جلوي چشم دیگران پهن شده » کرد
    « این وحشتناکه » . زمزمه کردم
    زیر ماه آبی رنگ، وقتی یه خون » : از سر لج اضافه کرد « . وقتی لازم باشه با هم هماهنگ باشیم خیلی بدرد بخوره »
    غرید « . آشام وارد قلمروي ما شد. لارنت خیلی حال داد. اما اگر شنبه گذشته کالن ها سر راهمون سبز نمیشدن...اَه ه ه
    دستانش را محکم مشت کرد . « . ما می تونستیم اون زنیکه رو بگیریم »
    بر خود لرزیدم. همانقدر که نگران بودم جاسپر و امت صدمه ببینند ، از تصور رویاروئی جیکوب و ویکتوریا ترس تمام
    وجودم را در بر می گرفت. جاسپر و امت فنا ناپذیر بودند، اما جیکوب، هنوز گرم بود، هنوز هم شمایل انسانی داشت.
    فانی. به رویارویی جیکوب و ویکتوریا اندیشیدم، موهاي بلندش بر روي صورت گربه وارش موج میخورد، باز هم لرزیدم.
    « ؟ خودتم همین حسو داري؟ وقتی طرف تو سرته » : جیکوب با کنجکاوي به من نگاه کرد
    « اوه، نه ، ادوارد هیچ وقت تو سر من نیست. آرزوشه »
    جیکوب گیج شده بود.
    براي اون، » . صدایم از روي عادت همیشگی لحنی از خود راضی به خود گرفته بود « . اون نمی تونه ذهن منو بخونه »
    « فقط من اینطوریم. ما نمی دونیم چرا نمی تونه
    « ! عجیبه » جیکوب جواب داد
    « احتمالاً معنیش اینه که مغز من یه چیزیش میشه » . حس قبلی ام ناپدید شد « آره »
    جیکوب آرام گفت "من مطمئنم که مغز تو یه چیزیش میشه."


    « خیلی ممنون »
    ناگهان آفتاب از زیر ابرها بیرون آمد، چیزي که اصلا انتظارش را نداشتم. مجبور بودم چشمانم را تنگ کنم تا بهتر
    سطح آب را ببینم. تمام رنگ ها تغییر کرده بود ، موج ها از خاکستري به آبی، درختان از سبز زیتونی روشن به سبزي
    روشن و شفاف. و سنگ ریزه هاي رنگ و وارنگ مثل جواهرات می درخشیدند.
    هر دوي ما چند دقیقه سکوت کردیم، هیچ صدایی جزء صداي شکستن امواج به سطح اسکله به گوش نمی رسید.
    صداي حرکت سنگ هاي کوچک کف دریا بر اثر حرکت آب. و صداي جیغ مرغان دریایی که بر فراز سرمان پرواز
    می کردند. همه چیز بی نهایت آرامش بخش بود.
    جیکوب نزدیک تر به من نشست، طوري که بتواند به بازوي من تکیه بدهد. خیلی گرم بود. کمتر از یک دقیقه،
    بارانی ام را در آوردم. صدایی از سر خرسندي از ته گلویش تولید کرد و گونه اش را روي سر من گذاشت. احساس
    می کردم آفتاب پوستم را می سوزاند ، گرچه آفتاب از بدن جیکوب گرم تر نبود ، و من متعجب بودم که چقدر طول
    می کشید که کاملا می سوختم.
    با بی خیالی، دست راستم را به سمت بالا چرخاندم، و با دقت به تلالو زخمی که جیمز آنجا به یادگار گذاشته بود خیره
    شدم.
    « ؟ داري به چی فکر می کنی » آهسته گفت
    « . به خورشید »
    « . هوم م م. خیلی خوبه »
    « ؟ تو داري به چی فکر می کنی » : پرسیدم
    یاد اون فیلم احمقانه اي افتادم که تو منو با خودت بردي به دیدنش، مایک نیوتون بالا » : نخودي با خودش خندید
    « اُورد و گند زد به همه چیز
    من هم به خنده افتادم، و از اینکه چطور زمان خاطرات را تغییر میداد، حیرت زده شدم. در آن زمان من خیلی تحت
    فشار بودم، و پریشانی. خیلی چیزها آنشب دست خوش تغییرات شد و حالا م یتوانستم بخندم. آنشب آخرین شبی بود
    که من و جیکوب با هم بودیم و هیچ چیز در مورد ارثیه او نمی دانستیم. آخرین خاطره انسانی. و در کمال تعجب،
    خاطره اي دلچسب .
    دلم واسه اون موقع ها تنگ شده. اونجوري که آزاد بودم ، ساده و سر راست. خوشحالم که خاطرات » : جیکوب گفت
    « خوبی دارم
    او متوجه تغییر ظاهر من شد، وقتی که راجع به خاطرات خودم فکر می کردم.


    « ؟ چی شده »
    از او فاصله گرفتم تا راحت تر بتوانم حالات صورتش را بخوانم. در آن لحظه ، گیج « ... راجع به خاطرات خوش تو »
    میشه بهم بگی دوشنبه ي پیش داشتی چیکار می کردي؟ به یه چیزي فکر کردي که ادوارد رو آشفته » . شده بود
    آشفتگی کلمه مناسبی براي تشریح حال ادوارد نبود. اما من جواب می خواستم. پس تصمیم گرفتم دوباره « ... کرد
    جیک را احساساتی نکنم .
    « ؟ داشتم به تو فکر می کردم. زیاد خوشش نیومده؟ اینطور نیست » . صورت جیکوب با درك حرف هاي من روشن شد
    « ؟ راجع من؟ به چی من فکر می کردي »
    من یاد قیافه ات افتاده بودم، زمانی که سام پیدات کرده بود ، اینو تو سرش دیدم، انگار خودم » ، جیکوب زیر خنده زد
    اونجا بودم. می دونی این خاطره همیشه دنباله سامِ و بعد یاد اون زمانی افتادم که تو اومدي پیش من شرط می بندم
    حتی یادتم نمیاد اون موقع چه وضع ناجوري داشتی، بلاّ . چند هفته قبل از اینکه دوباره شبیه انسان ها بشی. یاد وقتی
    جیکوب خودش را عقب کشید، و «"... افتادم که دستات رو دور خودت حلقه می کردي، تا بتونی خودتو جمع و جور کنی
    برام خیلی سخت بود که ناراحتی هاتو به یاد بیارم. و این تقصیر من نبود. اما خوب فکر کردم » . بعد سري تکان داد
    « احتمالا این واسه ي اون رنج آوره. گفتم ببینم در مقابل این خاطرات چی کار میکنه
    « ... جیکوب بلک، دیگه هرگز اینکارو انجام نمیدي! بهم قول بده » . با مشت به شانه اش کوبیدم. دستم درد گرفت
    « هیچم قول نمیدم. ماه هاست که اینقدر تفریح نکرده بودم »
    « ... خودت خواستی، جیک...کمکم کن بلند شم »
    « اوه، گیر نده بلاّ . آخه من کی قراره دوباره اونو ببینم؟ نگران نباش »
    از جایم بلند شدم و دستم را از دست اش بیرون کشیدم. خودم را آزاد کردم .
    با التماس دست ام را محکم تر گرفت. "معذرت می خوام. و... باشه، دیگه تکرار نمیشه. قول « نه. تو رو خودا نرو »
    « میدم
    « ممنون جیک » نفس راحتی کشیدم
    « بیا، بیا بریم داخل خونه » : آرزومندانه گفت
    راستش رو بخواي، من دیگه واقعا باید برم. آنجلا وِبِر الان منتظرمه. و تازه آلیس هم تا الان خیلی نگرانم شده. »
    « نمی خوام از این بیشتر اذیتش کنم
    « اما آخه تو تازه رسیده بودي »


    به سمت خورشید که حالا به بالاي سرمان رسیده بود، خیره شدم. چطور زمان « خودم هم می دونم » تایید کردم
    اینقدر زود گذشته بود؟
    صدایش دردمند شده بود. «. معلوم نیست دوباره کی می بینمت » . ابرو هایش به سمت پایین و روي چشمانش جمع شد
    غیر ممکن بود. « . من دفعه دیگه که ادوارد نباشه برمی گردم »
    « این کلمه ي خوبی واسه کاریه که اون میکنه. زالوهاي چندش آور » . چشمانش را بالا داد « ؟ اگر نباشه »
    دوباره او را گول زدم، وانمود کردم که می خواهم دستم را از « اگر مؤدب نباشی، من دیگه هیچوقت بر نمی گردم »
    دستش بیرون بکشم، اما او اجازه نداد .
    « اوه، عصبانی نشو... یهو خُل و دیوونه میشم »
    « ؟ اگر دوباره سعی کردم برگردم، تا اون موقع باید یه چیزایی رو یاد بگیري. باشه »
    منتظر شد.
    ببین، برام مهم نیست که کی خون آشامه و گرگینه. اینا خارج از موضوعه. تو جیکوب هستی و اون » . توضیح دادم
    « ادوارد، و من هم بلا. دیگه هیچ چیز مهم نیست
    جمله آخر را « . و اون خون آشامه » با بی میلی اضافه کرد « . ولی من گرگینه ام » . چشمانش به آهستگی تنگ شد
    با حالتی آشکار از تنفر اضافه کرد.
    « ! و منم متولد ماه سنبله هستم » با عصبانیت فریاد زدم
    ابرو هایش را بالا برد، و با چشمانی حیرت زده میزان خشم من را اندازه گرفت. بالاخره، شانه اي بالا انداخت .
    « ... خوب اگر تو اینطوري می خواي »
    « آره. همینطوره »
    لبخندي به من زد. لبخندي آشنا که دلم « . باشه، فقط بلا و جیکوب. اصلاً حوصله این مسخره بازي ها رو ندارم »
    براي دیدنش تنگ شده بود. در جواب من هم لبخندي گرم به او زدم.
    « واقعا دلم برات خیلی تنگ شده بود جیک »
    لبخندي به پهناي صورت اش زد. چشمانش صاف و شادمان بود. خالی از خشم و نفرت گذشته ها. « منم همینطور »
    « ؟ بیشتر از اونی که فکرشو بکنی. میشه زود برگردي »
    « زودتر از اونی که بتونم » . قول دادم

  14. 17 کاربر از پست paradise تشکر کرده اند .


  15. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1388,07,30
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,696
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    هر جا که دل انجاست
    تشکر از کاربر
    31,135
    تشکر شده 27,281 در 3,548 پست

    پیش فرض

    فصل6
    سوییس
    زمانی که از کنار خانه هاي کنار جاده می گذشتم توجهء به جاده اي که در زیر نور مستقیم خورشید می درخشید
    نداشتم. تمام هوش و حواسم بر روي اطلاعاتی بود که جیکوب سخاوتمندانه با من تقسیم کرده بود. سعی می کردم به
    آنها سر و سامان ببخشم، و سعی کنم آنها را باور کنم. با وجود حجم بالاي افکارم، احساس سبکی می کردم. وقتی
    لبخند جیکوب را دیدم، که رازهایش را با من در میان گذاشته بود ، خوب همه چیز عالی نبود ، ولی دست کم همه چیز
    بهتر شده بود. حق داشتم آنجا را ترك کنم. جیکوب به من نیاز داشت. و مشخصاً ، همه چیز برایم معلوم بود، به هیچ
    وجه خطري وجود نداشت .
    ناگهان از زمین سبز شد. تا یک دقیقه قبل در آینه جلویی ماشینم فقط جاده خالی دیده میشد، یک دقیقه بعد، خورشید
    بر سطح صاف و صیقلی اتوموبیل ولوو اي نقره اي می تابید که پشت سرم به سرعت حرکت می کرد .
    « . اَه ه ه. لعنتی » : زیر لب گفتم
    تصمیم گرفتم کنار بزنم. اما من بزدل تر از آن بودم که بتوانم با او روبرو شوم. مثل بچه هاي کلاس اولی ترسو شده
    بودم، و خانه چارلی هم نزدیک بود. می توانستم از او به عنوان سپر دفاعی ام استفاده کنم. لا اقل مجبور می شد
    صدایش را پایین نگه دارد.
    ولوو درست در فاصله یک اینچی من پیش می آمد. نگاهم را به جاده روبرویم دوختم .
    ترسان و لرزان، به سمت خانه ي آنجلا رفتم، بی آنکه به آینه جلویم نگاه کنم. می دانستم نگاهش بر روي آینه جلو
    سوراخی به وجود آورده .
    او تا زمانی که من جلوي خانه ي وِبِر ها ترمز کردم، به دنبالم می آمد. اما توقف نکرد. زمانی که از کنارم می گذشت
    هم نگاهش نکردم. نمی خواستم حالت صورتش را ببینم. در امتداد پیاده رو به سمت در ورودي خانه دویدم تا او از آنجا
    دور شد .


    قبل از اینکه چند ضربه به در بزنم، بِن در را برایم باز کرد. انگار پشت در ایستاده بود.
    « ! هی بلاّ » : با تعجب گفت
    شاید آنجلا قرارمان را فراموش کرده بود. و بعد در وحشت بازگشت به « ؟ سلام بِن، آم م م… آنجلا خونه است »
    خانه غرق شدم.
    و بعد او بالاي پله ها ظاهر شد. « بلاّ » . صداي آنجلا حرف بِن را قطع کرد « . آره. البته »
    بِن و من هر دو با شنیدن صداي ترمز شدید ماشینی از جا پریدیم، گرچه من به هیچ وجه نترسیدم ، موتورماشین با
    صداي مهیبی خاموش شد. صدایش اصلاً شبیه ماشین ولوو نبود. این احتمالًا صداي مهمانانی بود که بِن انتظارشان را
    می کشید .
    « آستین اومد » : آنجلا به کنار بِن رسیده بود که او گفت
    صداي بوقی از سمت خیابان شنیده شد .
    « بعداً می بینمت، دلم واست تنگ میشه » : بِن گفت
    او دستش را دور گردن آنجلا انداخت و صورتش را به سمت خودش کشید تا هم قد هم شوند و بتواند او را با شوق و
    ذوق ببوسد. بعد از یک ثانیه، آستین دوباره بوق زد.
    « . خداحافظ آنجی، دوست دارم » بِن وقتی از کنارم به سرعت می گذشت فریاد زد
    آنجلا تاب تاب میخورد. صورتش از فرط خجالت صورتی شده بود. اما بعد به خودش آمد و تا زمانی که بِن و آستین از
    دید ناپدید شدند برایشان دست تکان داد. و در پایان لبخند تلخی زد .
    ممنونم که کمکم میکنی، بلاّ. از ته قلبم میگم. نه فقط اینکه از چاق شدن خلاصم » نفسی از سر راحتی کشید
    « . می کنی، دو ساعت منو از دست تماشاي فیلم هاي ضعیف هنري نجات دادي
    من هم احساس شرم می کردم و صورتم قرمز شد. حتی نفس کشیدن برایم « . از خدمتگذاري شما مشعوف هستم »
    سخت شده بود. احساس انسانیت آنجلا برایم بی نهایت خوشایند بود. تجربه ي طبیعی در دنیاي عادي خوشایند تر بود.
    به دنبال آنجلا به بالاي پله ها رفتم و وارد اتاقش شدم. او سر راهش به اسباب بازي هایی که روي زمین ولو شده بود
    لگد زد. خانه به طرز غیر معمولی ساکت بود.
    « ؟ خانواده ات کجان »


    پدر و مادرم دوقلو ها رو به یه مهمانی در پورت آنجلس بردن. باورم نمیشه اومدي کمکم کنی. بِن واسه اینکه از زیر »
    شکلکی در آورد. « . کار در بره خودش رو به مریضی زد
    وارد اتاق آنجلا شدم و در آنجا، دسته اي از پاکت هاي نامه انتظارمان را می کشیدند . « . اصلا مهم نیست »
    نفسم در سینه حبس شد. آنجلا با نگاهی عذر خواهانه به من نگاه کرد. حالا می فهمیدم چرا این همه « . اوه »
    عذرخواهی می کرد. و چرا بِن فرار کرده بود .
    « . فکر می کردم داري اغراق میکنی »
    « ؟ کاش اینجوري بود. مطمئنی می خواي اینکارو بکنی »
    « . بریم سر کار. من همه روز رو وقت دارم »
    آنجلا پاکت هاي نامه را از وسط نصف کرد و تقسیم کرد، سپس دفترچه آدرس هاي مادراش را برداشت و بین مان
    روي میز تحریر گذاشت. براي مدتی سخت مشغول شدیم، و تنها صداي قلم هایمان که بر سطح کاغذ می لغزید به
    گوش می رسید.
    « ؟ ادوارد امشب چیکار میکنه » : بعد از یک دقیقه پرسید
    « . امت آخر هفته رو اومده خونه. الانم رفتن کوهنوردي کنن » . قلمم به داخل پاکتی که در دستم بود افتاد
    « . یه جوري میگی انگار خودتم مطمئن نیستی »
    شانه اي بالا انداختم .
    شانس آوردي ادوارد یه برادر داره که میتونه باهاش بره کوهنوردي یا کمپ بزنه. نمی دونم اگر آستین نبود تا بِن رو »
    « . ببره تا کاراي پسرونه بکنن، باید چیکار می کردم
    « . آره، من زیاد اهل گردش نیستم. همیشه از بقیه تو کوهنوردي جا می مونم »
    « . من گردش رو ترجیح میدم » آنجلا خندید
    او یک دقیقه روي نوشتن متمرکز شد. من چهار آدرس دیگر را هم نوشتم. نیازي نبود کنار آنجلا وارد بحث هاي
    بیهوده شوم. مثل چارلی، او هم با سکوت میانه ي خوبی داشت. اما مثل چارلی او هم گاهی اوقات بیش از حد مراقب
    میشد.
    « به نظر یکم… نگران میرسی » : با صدایی آهسته پرسید « ؟ چیزي شده »
    « ؟ یعنی اینقدر معلومه » . ساده دلانه خندیدم


    « نه اونقدرام »
    احتمالا دروغ می گفت، تا حال من بهتر شود.
    « . اگر نمی خواي راجع بهش حرف نمی زنیم. اما اگر کمک میکنه من گوش میدم » به من اطمینان داد
    نزدیک بود بگویم ممنون، ولی نمی خوام ، هر چی باشه من کلی راز داشتم تا در دلم نگه دارم. دلم می خواست کمی
    درد دل کنم، مثل هر دختر نوجوانی. کاش مشکلاتم ساده بودند اما بد نبود فردي خارج از دنیاي خون آشام ها و
    گرگینه ها به حرف هایم گوش میداد ، فردي بیغرض.
    لبخندي زد و دوباره روي دفترچه آدرس هایش خم شد . « . من سرم به کاره خودمه » قول داد
    « نه. حق با توست. من یکم ناراحتم… راستش… به خاطر ادوارده »
    « ؟ مگه چی شده »
    صحبت کردن با آنجلا بسیار آسان بود. وقتی او سؤالی این چنینی می پرسید، بر خلاف جسیکا، مطمئن بودم دنبال
    جریانات خاله بازي و غیبت کردن نیست. او به ناراحتی من اهمیت میداد .
    « . اوه، اون از دستم عصبانیه »
    « ؟ تصورش سخته. حالا دلیل عصبانیت اش چی هست »
    « ؟ تو جیکوب بلک رو یادت میاد » آهی کشیدم
    « آه ه ه »
    « آره »
    « ؟ چیه؟ حسودیش میشه »
    باید دهانم را بسته نگاه می داشتم. به هیچ وجه ي نمیشد توضیح واضحی براي این اتفاقات داد. « . نه، حسودي نه »
    ادوارد فکر میکنه جیکوب… یه جورایی » . متوجه شدم شدیدا براي درگیر شدن در صحبت هاي انسانی عطش دارم
    رو من تاثیر منفی داره. فکر کنم، میگه دوست نابابه… و خطرناکه. خودت می دونی من چند ماه گذشته چقدر بلا سرم
    « . اومد… گرچه به نظرم احمقانه اس
    با تعجب دیدم که آنجلا به نشانه مخالفت سري تکان داد .
    « ؟ چیه » : پرسیدم


    « بلاّ، من دیدم که جیکوب بلک چطوري نگاهت می کرد. شرط می بندم مشکل اساسی حسودیه »
    « جیکوب اینجوري ام نیست »
    « … براي تو، شاید، اما براي جیکوب »
    « . جیکوب می دونه من چه احساسی دارم. من همه چیز رو بهش گفتم »
    «. ادوارد هم یه انسانه ، بلاّ. اونم مثل بقیه پسر ها برخورد میکنه »
    شکلکی درآوردم. جوابی برایش نداشتم.
    « باهاش کنار میاد » دستم را نوازش کرد
    « امیدوارم ، جیک داره دوران سختی رو می گذرونه، اون به من احتیاج داره »
    « ؟ تو و جیک خیلی به هم نزدیک هستین، اینطور نیست »
    « مثل یه خانواده »
    « ؟ و ادوارد هم خوشش نمیاد… حتماً براش خیلی سخته. خیلی دلم می خواست بدونم اگر بِن بود چی کار میکرد »
    « . مطمئناً مثل بقیه پسرها » لبخند نصفه نیمه اي زدم
    « احتمالاً » : غرغر کنان گفت
    و بعد موضوع را عوض کرد. نباید در کار آنجلا فضولی می کردم. او هم به خوبی می دانست که من اینکار را نخواهم
    کرد… هرگز .
    « من خوابگاهم رو دیروز تحویل گرفتم. یه جایی تو ساختمان هاي انتهایی دانشگاهمون »
    « ؟ بِن میدونه قراره کجا بره »
    « ؟ یه خوابگاه نزدیک من، احتمالاً خیلی خوش شانسِ. خودت چی؟ تصمیم گرفتی کجا بري »
    به پایین خیره شدم، دسخت خرچنگ قورباغه ام در زیر دستم خودنمایی میکرد. براي چند دقیقه غرق در تصور آنجلا و
    بِن در دانشگاه واشینگتون شدم. احتمالاً تا چند ماه آینده هم به سیاتل نقل مکان می کردند. آیا تا آن زمان سیاتل امَن
    شده بود؟ آیا تا آن زمان خون آشام تازه متولد شده و جوان به شکارگاهی جدید رفته بود؟ یعنی جایی جدید را پیدا کرده
    بود؟ شاید حالا نام شهر جدیدي به سر تیتر ترسناك روزنامه ها راه پیدا کرده بود.


    سرم را تکانی دادم تا افکارم را از آن برانم، و به سؤالی که حالا براي جواب دادنش خیلی دیر شده بود، جواب بدهم
    « فکر میکنم، آلاسکا. یه دانشگاه تو جِنیو »
    آلاسکا؟ واقعا؟ منظورم اینه که... این عالیه. فقط فکر می کردم تو بري یه » می توانستم تعجب را در صدایش بشنوم
    « جاي ... گرمتر
    « آره، فورکس روش زندگی ام رو خیلی تغییر داده » . همانطور که به پاکت نامه نگاه می کردم، خندیدم
    « ؟ و ادوارد »
    « آلاسکا واسه ادوارد هم اونقدرا سرد نیست » شنیدن اسمش دلم را به پیچ و تاب انداخت. به بالا نگاه کردم
    اونجا خیلی دوره. اینجوري نمی تونی زیاد به خونه سر بزنی. میشه به » و بعد آهی کشید « . البته که نه » . او هم خندید
    « ؟ من اي - میل بزنی
    تمام وجودم لبریز از غم شدم ، شاید نزدیک شدن به آنجلا کار غلطی بود. اما نمی خواستم آخرین شانسم را از دست
    بدهم. افکار ناخوشایند را از سرم بیرون کردم، تا بتوانم جواب سؤالات سخت آنجلا را بدهم .
    و به انبوهی از پاکت هاي نامه اشاره کردم. « . اگر بتونم بازم با این انگشت ها تایپ کنم »
    و بعد خندیدیم، و بحث مان به سمت درس ها و کلاس ها و جواب امتحانات رفت ، فکرم منحرف شد. و از این گذشته
    موضوعاتی مهم تر وجود داشت تا نگران آنها باشم .
    از ترس رفتن به خانه، در زدن تمبر ها هم کمک کردم.
    « ؟ انگشت ات چطوره » : آنجلا پرسید
    « فکر کنم یه روزي دوباره بتونم ازشون استفاده کنم » انگشتانم را مالیدم
    در ورودي خانه محکم باز شد و ما هر دو از جا پریدیم.
    « ؟ آنجی » صداي بِن از پایین پله ها به گوش رسید
    « . فکر کنم حالا وقتش رسیده که من برم » . سعی کردم لبخند بزنم، اما لب هایم یاري نمیک ردند
    «. مجبور نیستی بري. گرچه فکر کنم اون هر چی بشه فیلمی که دیده رو تا آخرش برام تعریف میکنه... جزء به جزء »
    « چارلی نگران من میشه »
    « ممنون که کمکم کردي »


    « خواهش میکنم »
    ضربه اي آرام به در اتاق خواب خورد.
    « بیا تو بِن » : آنجلا گفت
    از جا بلند شدم و استخوان هایم را کشیدم.
    کارتون خوبه. فکر » بِن با من احوالپرسی کرد و بعد به نتیجه زحماتمان نگاهی انداخت « ؟ هی بلاّ. هنوز زنده اي »
    آنجی! باورم » او حرفش را قطع کرد و با شوق و ذوق به آنجلا گفت « ! نمی کردم از پس اش بربیاین. خیلی خوبه
    نمیشه که این فیلم رو از دست دادي. شاهکار بود! آخرش یه بزن بزن داشت که نگو و نپرس. خیلی باحال بود. یه یارو
    « بود... خوب، بایدخودت ببینی تا باور کنی
    آنجلا نیم نگاهی به من انداخت.
    « تو مدرسه می بینمت » با خنده اي تصنعی گفتم
    « تا بعد » آهی کشید
    با سرعت به سمت تراکم رفتم، و مرتب به خیابان خالی نگاه می کردم. در تمام مدت رانندگی به آینه جلو خیره بودم.
    اما نشانی از ماشین نقره اي رنگ وجود نداشت .
    ماشین اش جلوي خانه هم پارك نشده بود، و این نشان خوبی نبود.
    « ؟ بلاّ » وقتی در را باز کردم صداي چارلی به گوشم رسید
    « سلام بابا »
    او را در اتاق نشیمن و جلوي تلویزیون یافتم.
    « ؟ روز خوبی رو گذروندي »
    باید همه چیز را تعریف می کردم ، او دیر یا زود از بیل همه چیز را می شنید. تازه او از شنیدن این اتفاقات « . خوب »
    « امروز سر کار لازمم نداشتن. واسه همینم رفتم به لاپوش » . خوشحال میشد
    زیاد متعجب نشد. بیل قبلاّ تماس گرفته بود.
    « ؟ حال جیک چطور بود » چارلی که سعی میکرد صدایش را هیجان زده نشان دهد گفت
    « خوب بود »


    « ؟ پیش وِبِرها ام رفتی »
    « آره، تمام آدرس ها رو نوشتیم »
    حس می کردم یک بازي در میان است چرا که بی نهایت متمرکز بود. « . خیلی خوبه » چارلی لبخند گَل و گشادي زد
    « خوشحالم که امروز وقتتو با دوستانت گذروندي »
    « منم همینطور »
    به سمت آشپزخانه چرخیدم، به امید پیدا کردن یک کار سخت. متاسفانه چارلی همه ي کارهایش را انجام داده بود.
    براي چند دقیقه همانجا ایستادم، و به کف تمیز و براق زمین که آفتاب بر سطح آن می تابید خیره شدم. اما
    نمی توانستم تا ابد آنجا بایستم .
    « من میرم درس بخونم » به سمت راه پله رفتم
    « بعداً می بینمت » چارلی پشت سرم گفت
    به خودم گوشزد کردم، اگر زنده بمونم.
    در اتاقم را آرام بستم و بعد رویم را به سمت اتاق برگرداندم.
    البته ، او آنجا بود. به دیوار روبرویی من تکیه داده بود، و خودش را در سایه کنار پنجره پنهان کرده بود. بدنش سفت
    مثل مجسمه شده بود و چهره اش بی روح بود. با اندوه به من نگاه کرد.
    نفسم را در سینه حبس کردم، و منتظر سیل شدم. اما او به نگاه کردن به من ادامه داد، احتمالاً عصبانی تر از آن بود که
    جوابم را بدهد.
    « سلام » : بالاخره گفتم
    انگار چهره اش را از سنگ تراشیده بودند. در ذهنم تا صد شمردم، اما باز هم اتفاقی نیفتاد.
    « ام م م... خوب من هنوزام زنده ام » : من شروع کردم
    صداي غرشی از سینه اش شنیده شد، اما چهره اش تغییر نکرد.
    « هیچ صدمه اي ندیدم » : با اصرار گفتم
    تکانی خورد. چشمانش بسته شد، و با انگشتان دست راستش پایین بینی اش را گرفت.

    بلاّ. هیچ می دونی امروز من تا شکستن مرز تعهدمون چقدر کم فاصله داشتم؟ تا بیام دنبالت؟ میدونی » : زمزمه کرد
    « ؟ این یعنی چی
    نفسم در سینه حبس شد. چشمانش را گشود. مثل شب سرد و سخت بود .
    سعی کردم صدایم را در حدي نگه دارم تا چارلی چیزي نفهمد . اما دلم « . تو حق نداري » با صداي بلندي گفتم
    ادوارد، اونا دنبال یه بهانه ان تا بجنگن، عاشق جنگیدن هستن. تو نمی تونی قوانین رو » . می خواست فریاد بزنم
    « بشکنی
    شاید اونها تنها کسانی نباشند که از جنگیدن لذت می برن." »
    « شروع نکن... خودت این مرزو گذاشتی... خودتم بهش پایبند می مونی »
    « ... اگر بهت صدمه اي میزدن »
    « . جیکوب به هیچ وجه خطرناك نیست » . حرفش را قطع کردم « . کافیه »
    « . بلاّ. تو نمی دونی دقیقا چی خطرناکه و چی نیست »
    « . من جلوي جیکوب احساس خطر نمی کنم. همونجوري که جلوي تو نمی کنم »
    دندانهایش را به هم سایید. دستان اش را محکم مشت کرد. هنوز هم به دیوار تکیه داده بود و من متوجه فاصله بینمان
    شدم.
    نفس عمیقی کشیدم و به سمت دیگر اتاق حرکت کردم. وقتی دستانم را دورش حلقه کردم تکان نخورد. در مقایسه با
    گرماي آفتاب امروز بعد از ظهر که از پنجره به داخل می تابید، بدن او بی نهایت سرد بود. او هم مثل سرماي بدنش،
    سر جایش یخ زده بود.
    « منو ببخش. خیلی ناراحتت کردم » زمزمه کردم
    آهی کشید، و بعد آرامتر شد. دستانش در دور کمرم حلقه شدند.
    « امروز خیلی طولانی بود » زمزمه کرد « . ناراحتی ماله یه لحظه اش بود »
    « قرار نبود تو خبر دار شی. فکر می کردم شکارت بیشتر طول میکشه »
    به صورتش نگاهی کردم، چشمانی که به خود حالت تدافعی گرفته بود. با وحشت متوجه شدم که چشمانش مثل زغال
    سیاه بود. حلقه اي بنفش رنگ در زیر چشمانش پدیدار شده بود. با حیرت اخمی کردم.
    « وقتی آلیس دید تو ناپدید شدي، منم دوباره برگشتم »


    « نباید اینکارو می کردي. الان هم باید برگردي بري شکار کنی »
    « میتونم صبر کنم »
    « ... خیلی مسخره اس. منظورم اینه که، درسته که اون نمی تونه منو با جیکوب ببینه. اما لازم نبود تو بدونی »
    « ... اما من باید می اومدم. و توقع نداشته باش که بازم بهت اجازه بدم »
    « ... من کار خودمو میکنم. و من دقیقا همین توقع رو دارم » حرفش را قطع کردم
    « . این اتفاق دیگه هرگز پیش نمیاد »
    « . درسته! چون دفعه دیگه تو این همه از خود بی خود نمیشی »
    « . چون دفعه ي دیگه اي وجود نداره »
    « ... وقتی تو بري، من درکت می کنم. حتی اگر خوشم نیاد »
    « اینجوري نیست. من زندگیمو تو خطر نمیندازم »
    « منم همینطور »
    « . گرگینه ها منشاء خطرن »
    « قبول ندارم »
    « . ما راجع به این بحث نمی کنیم، بلاّ »
    « منم نمی کنم »
    دستانش دوباره مشت شده بود. آنها را روي کمرم حس می کردم.
    « ؟ یعنی اینا همش به خاطر امنیت منه » : از سر بی حرفی گفتم
    « ؟ منظورت چیه »
    منظورم اینه که... تو که » نظریه آنجلا حتی از قبل هم احمقانه تر بود. فکرش را نیمه کاره گذاشتم « ... تو که »
    « ؟ حسودیت نمیشه؟ درسته
    « ؟ من » یکی از ابرو هایش را بالا برد
    « . جدي باش »


    « آسونه... هیچ نکته ي خنده داري تو این جریان وجود نداره »
    یا... روي هم رفته چیز دیگه اي در میونه؟ یه جریان خون آشام - گرگینه - همیشه - » با سوءظن اخمی کردم
    « ؟ دشمن؟ یه هورمون خاص
    « . این فقط به خاطر خودته. من فقط به امنیت تو اهمیت میدم » چشمانش درخشید
    آتش سیاه چشمانش در آن لحظه غیر قابل تصور بود.
    باشه . باور کردم. ولی میخوام یه چیزي رو بدونی... وقتی شما وارد این مزخرفات دشمن بازي بشید، » آهی کشیدم
    من دیگه نیستم. میرم یه کشور دیگه. میرم به سوئیس. اصلا حال جنگ بین جانوران افسانه اي رو ندارم. جاکوب
    خانواده ي منه. تو... خوب، دقیقا نمی تونم بگی عشق زندگی منی. چون قراره بیشتر از این حرف ها دوست داشته
    باشم. تو عشق هستی من به حساب میاي. برام مهم نیست کی خون آشامه و کی گرگینه. اگر آنجلا هم جادوگر باشه،
    « میتونه بیاد قاطی ما
    با چشمانی خیره و در سکوت به من نگاه کرد.
    « ؟ سوئیس » با تاکید تکرار کرد
    حرفش را قطع کرد و بینی اش را با انزجار بالا کشید. « ... بلاّ » خنده اي کرد وبعد آهی کشید
    « ؟ دیگه چیه »
    « خوب... یه وقت بهت بر نخوره... ولی بوي سگ میدي » : به من گفت
    و بعد با شادمانی خندید، و من فهمیدم جنگ تمام شده. نفس راحتی کشیدم.
    ادوارد باید به زودي به شکار نیمه کاره اش می رسید و روز جمعه با جاسپر، امت و کارلایل به شمال کالیفرنیا سفر
    می کردند.
    ما در رابطه با مشکل گرگینه ها به توافق رسیدیم؛ . اما من براي دیدار با جیک احساس ناراحتی نمی کردم. براي اینکه
    دوباره به نزد گرگ ها روانه نشوم، حضور ادوارد و اتومبیل ولوواش در زیر پنجره من مانع از فرصت فرار میشد. من هم
    زیاد ول گردي نمی کردم، اما ادوارد از احساسات من خبر داشت. و اگر دوباره ماشینم را خراب میکرد، به جیکوب
    می گفتم تا دنبال من بیاید. فورکس خیلی طبیعی بود، مثل سوئیس... درست مثل من.
    پس وقتی از کار به خانه برگشتم، آلیس به جاي ادوارد درون ولوو منتظرم بود. در ابتدا مشکوك نشدم. در کنار راننده باز
    بود و صداي موسیقی ناآشنایی که ماشین را به لرزه انداخته بود، به گوش می رسید.
    « ؟ پس برادرت کجاست » سوار شدم « . هی آلیس »


    او با صداي آواز موسیقی همخوانی میکرد، صدایش زیباتر از صداي آوازي بود که پخش میشد. به من توجهی نکرد و
    به خواندن اش ادامه داد .
    در را پشت سرم بستم و گوش هایم را با دست گرفتم. اخمی کرد، و بعد صداي ضبط را کم کرد. و بعد با دیدن چشمان
    خیره من به خودش، نگاهی به من انداخت .
    « ؟ چی شده؟ ادوارد کجاست » با نگرانی پرسیدم
    « . اونا صبح خیلی زود رفتن » شانه اي بالا انداخت
    سعی کردم ناامیدیم را مخفی کنم. به خودم یادآوري کردم اگر او صبح زود رفته، پس زودتر برمیگردد. « . اوه »
    پسرا همشون رفته ان. بنابراین ما امشب یه مهمونی مجردي » با صدایی که از فرط شادي مثل آواز شده بود گفت
    « داریم
    بالاخره مشکوك شدم. « ؟ مهمونی مجردي » تکرار کردم
    « ؟ خوشحال نشدي »
    براي چند لحظه به او خیره شدم.
    « ؟ تو داري منو می دزدي، مگه نه »
    فقط تا شنبه. ازمه با کارلایل هماهنگ کرده. تو دو شب پیش ما میمونی. و من خودم میارمت مدرسه و » : بلند خندید
    « برت می گردونم
    صورتم را به سمت پنجره چرخاندم، دندان هایم را به هم فشردم.
    « ببخشید. اون به من باج داده » آلیس با صدایی که بی حوصله به نظر میرسید گفت
    « ؟ چطوري » با صدایی از بین دندان هایم گفتم
    ماشین پورشه. درست مثل همونی که تو ایتالیا دزدیده بودم. البته نباید در فورکس باهاش رانندگی کنم. اما اگر تو
    بخواي می تونیم وقت بگیریم ببینیم از اینجا تا لوس آنجلس با پورشه چقدر طول میکشه. شرط میبندم تا نصفه شب
    « برگشتیم
    بر خودم لرزیدم. « . فکر نکنم دلم بخواد » . نفس عمیقی کشیدم


    ما چرخی زدیم، و بعد با سرعت در جاده به راه افتادیم. آلیس کنار در گاراج پارك کرد. جیپ بزرگ امت هم در کنار
    ماشین قرمز رزالی پارك شده بود . و در میان آنها هم پورشه اي زرد قناري قرار داشت .
    خوشگله، مگه » آلیس از ماشین بیرون جهید و با شادي به سمت ماشین جدیدش رفت و دستی بر سطح آن کشید
    «؟ نه
    « ؟ اون اینو فقط واسه اینکه دو روز مواظب من باشی بهت داده » با ناباوري گفتم « . خیلی هم گرونه »
    آلیس شکلکی درآورد .
    « ؟ این واسه تمام وقت هایی که اون میره؟ مگه نه » یک ثانیه بعد، همه چیز با وحشت برایم روشن شد
    سري تکان داد.
    در ماشین را محکم بستم و به سمت خانه به راه افتادم. آلیس هم رقص کنان به دنبالم می خرامید .
    « ؟ آلیس فکر نمی کنی یکم بیش از حد دارین کنترلم می کنین؟ شاید مثل دیوونه هاي زنجیري »
    نه شاید. تو نمی خواي قبول کنی که یه گرگینه ي جوان چقدر میتونه خطرناك باشه. مخصوصاً وقتی من نمیتونم »
    « ببینمشون. هیچ راهی نیست که خیال ادوارد از امنیت تو راحت باشه. تو نباید این همه بی پروا باشی
    « آره، حالا نیست مهمونی مجردي با خون آشام ها خیلی کم خطره » صدایم لحن تندي گرفت
    « تازه میخوام ناخن هاتو واست سوهان بکشم. قول میدم » آلیس خندید
    اینقدر هام بد نبود، گرچه باید بر خلاف میلم عمل می کردم.
    ازمه غذاي ایتالیایی درست کرده بود... یه چیز درست و حسابی. و آلیس هم با فیلم هاي محبوبش آنجا بود. حتی رزالی
    هم آنجا بود، آرام در پس زمینه حضور داشت. آلیس براي سوهان زدن ناخن هایم اصرار کرد، و من حدس میزدم او از
    روي یک لیست کار هایش را انجام میداد... شاید آنها را از روي یک شبکه تلویزیونی ناجور یاد گرفته بود.
    ناخن هاي سوهان زده ام حالا قرمز شده بود. « ؟ چقدر قراره تا دیروقت بیدار بمونی »
    « نمیخوام زیاد بیدار بمونم. صبح باید برم مدرسه »
    لب هایش را رژ کشید .
    نمیشد تو منو تو خونه ي خودم زیر نظر » . نگاهی به کاناپه کردم. کمی کوتاه به نظر میرسید « ؟ من کجا باید بخوابم »
    « ؟ بگیري
    « تو قراره تو اتاق ادوارد بخوابی » چهره آلیس تغییر کرد « . اونجا که نمیشد مهمونی مجردي گرفت »


    نفس راحتی کشیدم. کاناپه راحتی چرمی اتاق ادوارد از این بلند تر بود. از این گذشته، فرش طلایی رنگ اتاق اش هم
    مثل یک رخت خواب عمل میکرد.
    « ؟ لااقل میشه برگردم خونه و وسایلم رو بیارم »
    « . قبلاّ انجام شده » : زیر لب گفت
    « ؟ میشه از تلفن استفاده کنم »
    « . چارلی میدونه که اینجایی »
    « . نمی خواستم به چارلی زنگ بزنم. میخوام یه قرارو بهم بزنم
    « . اوه. من مطمئن نیستم » : با تعمد گفت
    « . بزار دیگه. یالا » ناله بلندي کردم « . آلیس »
    و « . اون صریحاً این کارو منع کرده » . از اتاق خارج شد و بعد از چنذ ثانیه با یک تلفن همراه بازگشت « . باشه. باشه »
    بعد تلفن را به من داد.
    شماره جیکوب را گرفتم. امیدوار بودم شب را با دوستانش به بیرون نرفته باشد. شانس با من بود... جیکوب جواب تلفن
    را داد.
    « الو سلام »
    آلیس با چشمانی بی حالت به من خیره شد. و بعد به آرامی چرخید و در وسط رزالی و ازمه « . سلام جیک، منم »
    « . نشست
    « ؟ چی شده » ناگهان با صدایی نگران گفت « . هی بلاّ » جیکوب گفت
    « . خبراي خوبی ندارم. نمی تونم شنبه بیام اونجا »
    زالوي احمق. فکر می کردم داره گورشو گم میکنه. وقتی نیستش تو نمیتونی زندگی کنی؟ یا » . یک دقیقه سکوت شد
    « ؟ شایدم کرده ات تو تابوت و درشو قفل کرده
    خندیدم.
    « . فکر نکنم خنده دار باشه »
    « . خندیدم چون تقریبا نزدیک حدس زدي. او شنبه شب برمیگرده. بنابراین زیاد مهم نیست »


    « ؟ یعنی داره تو فورکس تغذیه میکنه » با بی میلی پرسید
    « . اون صبح زود رفته » . اجازه نمی دادم اعصابم را تحریک کند. نباید عصبانی میشدم « . نه »
    « . اوه، خوب، پس بیا اینجا. زیاد دیر نشده. من میام جلوي خونه ي چارلی دنبالت »
    « . کاش میشد. من خونه چارلی نیستم. یه جورایی زندانیم کردن »
    صدایش خشک و جدي شده بود. « . ما میایم دنبالت » سکوت کرد، و بعد غرید
    وسوسه کننده اس. منو شکنجه میکنن... آلیس » : عرق سردي از پیشانیم لغزید، اما با صدایی آرام و معمولی گفتم
    « ... ناخن هامو کشیده
    « . جدي گفتم »
    « . جدي نگیر. اونا فقط میخوان جاي من امن باشه »
    دوباره غرید.
    « . می دونم مسخره به نظر میرسه، ولی اونها از ته قلب هاشون خیر و صلاح منو میخوان »
    « ! قلب هاشون » : با ناخشنودي گفت
    اما به زودي بهت زنگ » . نگاهی به مبل سفید رنگ انداختم «. واسه قرارمون معذرت میخوام. باید برم بخوابم »
    «. میزنم
    « ؟ مطمئنی بهت اجازه میدن » با لحن زننده اي پرسید
    « . شب بخیر جیک » نفس عمیقی کشیدم « . نه زیاد »
    « . بعداً می بینمت
    آلیس کنار من ایستاده بود. دستش را براي تلفن دراز کرده بود، اما من دوباره شماره گیري کردم. او به شماره نگاهی
    انداخت .
    « . فکر نکنم بتونه جواب تلفن هاشو بده »
    « . براش پیغام میزارم »
    تلفن چهار بار بوق زد و بعد بدون هیچ خوش آمد گویی صداي بوق به گوش رسید.

    توي بد دردسري افتادي. یه دردسر گنده. خرس هاي بزرگ گریزلی در مقابل بلایی که » به آرامی و شمرده گفتم
    « . اینجا توي خونه منتظره توست هیچی نیستن
    « . تموم شد » . تلفن را قطع کردم و در دستان منتظر آلیس گذاشتم
    « . قسمت گروگان گیري و دزدي خیلی بانمک بود » نیش خندي زد
    به سمت را پله رفتم وآلیس هم دنبالم به راه افتاد . « . الان می خوام بخوابم »
    آلیس. من که نمی خوام در برم. اگر نقشه اي تو سرم باشه خودت میبینی. و اگر بخواي میتونی گیرم » آهی کشیدم
    « . بندازي
    « . من فقط میخوام جاي وسایلتو بهت نشون بدم » با حالتی معصومانه گفت
    اتاق ادوارد در آخرین قسمت طبقه ي سوم قرار داشت. با وجود بزرگی خانه به سختی میشد آنجا را اشتباه گرفت. اما
    وقتی چراغ را روشن کردم، با تعجب ایستادم. یعنی اتاق را اشتباه گرفته بودم؟
    آلیس نخودي خندید.
    سریع متوجه شدم که آنجا همان اتاق بود. فقط مبلمان عوض شده بودند. کاناپه به سمت دیوار عقب کشیده شده بود و
    دستگاه پخش استریو هم به قفسه سی دي ها چسبیده بود تا جا را براي یک تخت خواب بسیار بزرگی که در وسط
    اتاق قرار داشت، باز کنند.
    دیوار شیشه اي دور نمایی از سیاهی شب را به نمایش گذاشته بود.
    همه چیز به هم می اومد. روتختی طلایی رنگ، تنها کمی از دیوارها روشن تر بود. قاب تخت از آهن صیقل خورده اي
    ساخته شده بود. زرهاي آهنی، در کناره هاي تخت خود نمایی می کردند. لباس خوابم در پایین تخت مرتب تا شده بود.
    کیف لوازم شخصی ام هم کنارش قرار داشت.
    « ؟ معلومه اینجا چه خبره »
    « ؟ نکنه فکر می کردي اون میزاره تو روي مبل بخوابی »
    با نارضایتی غرولندي کردم و وسایلم را از روي تخت برداشتم.
    « . خوب دیگه من تنهات میزارم. صبح می بینمت » آلیس خنده اي کرد
    بعد از اینکه دندان هایم را مسواك زدم و لباس خوابم را پوشیدم، بالش پر غویم را از روي تخت برداشتم و روي مبل
    طلایی رنگ انداختم. می دانستم اینکار احمقانه بود، اما مهم نبود. تختی بزرگ و آهنی که هیچکس از آن استفاده

    نمی کرد. این فراتر ازحدي بود که به من برمی خورد. چراغ را خاموش کردم و روي کاناپه خزیدم. امیدوار بودم خوابیدن
    روي آن سخت نباشد .
    در تاریکی، شیشه ها دیگر مثل آینه اي سیاه نبودند. ماه ابرهاي بیرون را روشن کرده بود. وقتی چشمهایم به تاریکی
    عادت کردند، توانستم بخش روشن بالاي درخت ها را ببینم. و روشنی بخشی از رودخانه زیر آنها. به نور نقره اي
    مهتاب خیره شدم. منتظر شدم تا چشم هایم سنگین شوند.
    ضربه ي آرامی به در خورد.
    صدایم حالتی تهاجمی گرفته بود. او را در حالی که مرا بیرون از تخت خواب مجلل ام « ؟ چیه آلیس » زمزمه کردم
    میدید، تصور کردم.
    و بعد در باز شد... و من توانستم انعکاس نور مهتاب را بر صورت زیباي رزالی « . منم » صداي آرامی به گوش رسید
    ببینم.
    « ؟ میشه بیام داخل »


    خب دوستان اگه مشکلی توی تایپ داره ببخشید چون توی نت پد هم درستش کردم اما دیگه نمیدونم چیکار کنم راستی با تشکرهاتون باعث سریعتر شدن سرعت عملم میشید

  16. 18 کاربر از پست paradise تشکر کرده اند .


  17. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1388,07,30
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,696
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    هر جا که دل انجاست
    تشکر از کاربر
    31,135
    تشکر شده 27,281 در 3,548 پست

    پیش فرض

    فصل7
    پایانی ناخُشایند
    رزالی در درگاه در ایستاده بود، صورت بی نقص اش در دودلی موج میزد.
    « بیا تو » صدایم در اثر تعجب به لرزش افتاده بود « . البته »
    نشستم، خودم را روي مبل جمع کردم تا جایی باز کنم. معده ام به خاطر دیدن تنها کالنی که چشم دیدن مرا نداشت،
    به درد افتاده بود. سعی کردم بفهمم دلیل دیدار شبانه او چه می تواند باشد؛ اما ذهنم کاملاً قفل شده بود.
    نگاهش از تخت خالی به سمت مبل حرکت « ؟ چند دقیقه از وقت تو به من میدي؟ بیدارت که نکردم، کردم » : پرسید
    کرد.
    نمی دانستم که آیا او هم می تواند به خوبی خودم هشداري که به « . نه، من بیدار بودم. البته ، می تونیم حرف بزنیم »
    راحتی در صدایم پیدا بود را بشنود یا نه.
    اون به ندرت تورو تنها میزاره. به خودم گفتم بهتره به » . به آرامی خندید، خنده اي مانند زنگ زنگوله اي دلنشین
    « بهترین نحو از این فرصت دست به اومده استفاده کنم
    یعنی او می خواست چه چیزي به من بگوید که در جلوي ادوارد نمی توانست؟! دستانم در کنار حاشیه کاناپه باز و بسته
    شدند.
    صداي رزالی صاف و شفاف بود. دستانش را روي زانو هایش « . خواهش می کنم فکر نکنی من قصد مزاحمت دارم »
    می دونم در گذشته خیلی به احساسات تو صدمه زدم ، ولی دیگه نمی خوام تکرار » . گذاشت و به آنها چشم دوخت
    « . بشه
    « ؟ نگران نباش رزالی. احساسات من خوبِ خوبه! چی شده »
    می خوام سعی کنم برات توضیح بدم که چرا فکر میکنم تو باید » . دوباره خندید. صدایش شرمنده به نظر می رسید
    « . انسان بمون ، و چرا اگر میشد خودم هم انسان باقی می موندم


    « اوه »
    او به شوك نهفته در صدایم خندید، و بعد آهی کشید.
    آیا تا به حال ادوارد برات تعریف کرده که من چه جوري خون » در حالی که بدن فنا ناپذیرش را جمع میکرد پرسید
    « ؟ آشام شدم
    ادوارد گفت یه چیزایی مثل بلایی که تو پورت آنجلس براي من رخ داد، » نفس عمیقی کشیدم، ناگهان غم زده شدم
    با یادآوري این خاطره بر خودم لرزیدم. « . سر تو هم اومده. تنها فرقش این بوده که هیچکس نبوده که تو رو نجات بده
    « ؟ واقعا این چیزیه که اون به تو گفته »
    « ؟ چیز دیگه اي هم هست » : شگفت زده پرسیدم « . آره »
    به بالا نگاه کرد و به من لبخندي زد. لبخندي تلخ و جگر سوز ، اما بسیار زیبا و درخشان.
    « آره. یه چیز دیگه هست » : او گفت
    به بیرون پنجره خیره شد و من منتظر ماندم. به نظر می رسید سعی میکند خودش را آرام کند.
    دوست داري داستان منو بشنوي بلا؟ پایان ناخُشایندي داره ، اما آخه عاقبت کدوم یکیمون خوش بوده که مال من »
    « باشه؟ ما الان همگی زیر سنگ قبریم
    آهی کشیدم؛ گرچه به خاطر حالت صدایش ترسیده بودم.
    من در دنیایی متفاوت با تو زندگی کردم، بلاّ . دنیاي انسانی من به مراتب ساده تر از دنیاي تو بود. سال نهصد و سی »
    « وسه بود ، من هجده سال داشتم، و بسیار زیبا بودم. زندگی عالی داشتم
    از پنجره به ابرهاي نقره اي خیره شد. افکارش دور دست ها را می کاوید.
    والدین من از طبقه متوسط جامعه بودند. پدرم شغل صابتی در یک بانک داشت، چیزي که حالا درك میکنم چرا این »
    همه مغرور بود ، اون دارایی هاش رو با ذکاوت و سخت کوشی به دست آورده بود. اما شانس هم دخیل بود. همه اینها
    در اختیار من بود. در خانه ما، تنها مشکل، شایعه رکود اقتصادي بود. البته من مردم فقیر را می دیدم. اونهایی که
    خوش شانس نبودن. نظر پدرم این بود که دلیل بدبختی این مردم خودشان هستند .
    وظیفه نگهداري از خانه با مادرم بود ، و همینطور من و دو برادر کوچک ترم که دوران کودکی را بی خیالی


    می گذراندند. من فرزند اول و عزیز دردانه والدینم بودم. در اون زمان من درك نمی کردم، اما والدینم با داشتن من،
    گنجی بزرگ را در مالکیت خود داشتند. ما هم چیز داشتیم. اما باز هم بیشتر می خواستیم.
    ما دوستان خوبی داشتیم ، از رده ها بالاي مملکت و زیبایی من براي آنها مثل یک نعمت بود. دیگران بیشتر از خودم
    به این امر توجه داشتند.
    بر عکس من والدینم هیچ وقت راضی نبودند. .ولی من از خودم بودن راضی بودم ، از رزالی هیل بودن. بعد از دوازده
    سالگی چشم همه مردان اطرافم به من بود. از اینکه دوستان دخترم وقتی که دستانم را در موهایم فرو می کردم، از
    حسرت دق می کردند. از اینکه مادرم به من افتخار می کرد و پدرم برایم لباس هاي زیبا می خرید شاد بودم.
    من دقیقاً می دانستم در دنیاي بیرون چه می خواهم و هیچ راهی نبود که به آنها نرسم. می خواستم دوستم داشته
    باشند، می خواستم دستور بدهم ، دلم می خواست یک عروسی بزرگ داشته باشم ، با یک عالمه گل. طوري که تمام
    مردم شهر مرا ببینند که دست در دست پدرم به سمت همسر آینده ام حرکت می کردم. من زیبا ترین پدیده اي بودم
    که آنها به چشم دیده بودند. تعریف و تمجید برایم حکم هوا را داشت، بلاّ . من احمق و ازخود راضی بودم. اما خوشنود
    لبخندي زد و با تصور تغییراتش خندید. « . هم بودم
    رفتار پدر و مادرم همیشه همان چیزي بود که من توقع داشتم. با تمام وسایلی که دوست داشتم وآدم هایی که در »
    آشپزخانه مدرنمان تمیز کاري و آشپزي می کردند. همونطور که گفتم من از خود راضی بودم. جوان و بی نهایت از خود
    راضی. و دلیلی نمی دیدم که چرا نباید اینطور رفتار می کردم.
    چیزهایی هم بود که خواستار آ نها بودم ، چیزهایی معقول تر ، یک چیز مخصوص ، نزدیک ترین دوستم دختري به
    اسم وِرا بود. او در جوانی ازدواج کرد، وقتی هفده ساله بود. با مردي که والدینم هرگز براي من مناسب نمی دیدند ،
    یه نجار ساده ، یک سال بعد اون صاحب یه پسر شد یه پسر کوچولوي خوشگل و تپل مپل با موهاي سیاه رنگ. براي
    « اولین بار در زندگی ام به داشته ي یک نفر دیگه حسادت کردم
    زمان سختی بود . من هم سن تو بودم اما من آماده بودم. براي داشتن فرزند » با چشمانی دردمند به من خیره شد
    خودم. من خانه و همسر خودم را می خواستم که قبل از رفتن به سر کار مرا ببوسد ، درست مثل وِرا . فقط من
    « ... خانه ایی دیگر را در سر می پروراندم
    تصور دنیایی که رزالی برایم تصویر کرده بود بسیار سخت بود. داستان زندگی اش بیشتر شبیه قصه هاي پریان بود تا
    واقعیت . با حیرت متوجه شدم، این همان دنیایی است که ادوارد هم تجارب انسانی اش را در آن گذرانده بود. دنیایی
    که در آن بزرگ شده بود ، وقتی رزالی در سکوت فرو رفت ، من به فکر فرو رفتم که آیا همانقدر که دنیاي رزالی
    براي من ناآشنا بود دنیاي من هم براي ادوارد ناشناخته بود؟
    رزالی نفسی کشید، و وقتی دوباره شروع به حرف زدن کرد صدایش تغییر کرده بود. آرزومندي در صدایش آشکار بود.


    در روچستر ، تنها یک خانواده سلطنتی زندگی می کردند. پادشاه به تنهایی کافی می نمود . پادشاه رویس مالک »
    با « ... بانکی بود که پدرم در آن کار می کرد. تمام مشاغل شهر از آن پادشاه بود. و اینطوري بود که پسر پادشاه رویس
    منو براي اولین بار دید. او می خواست صاحب بانک بشود و به سرپرستی آن بپردازد. دو » . گفتن این نام لبانش را گزید
    روز بعد، مادرم فراموش کرد تا ناهار پدرم را همراهش به سر کار بفرستد. مادرم از تعجب شاخ درآورد وقتی دید که من
    رزالی به خشکی از هر «. لباس ابریشمی زیبایم را به تن کردم و موهایم را دور سرم جمع کردم و به سمت بانک دویدم
    طنزي خندید.
    من متوجه نشدم که تمام حواس رویس به من معتوف شده است. همه به من نگاه می کردند. همان شب اولین دسته »
    گل رز سرخ به در خانه مان رسید. البته او هر شب یک سبد گل رز به خانه مان می فرستاد . اتاقم همیشه مملو از گل
    بود. وقتی خانه را ترك می کردم، تمام وجودم رایحه گل سرخ میداد. رویس خیلی خوش تیپ بود. رنگ موهاش از من
    روشن تر بود. و چشمان آبی رنگ داشت. می گفت چشمان شبیه گل بنفشه است، و به گل هاي رز که همیشه در بغلم
    بود میآید.
    خانواده ام راضی بودند ، همه چیز حل شده بود. این همه آن چیزي بود که آرزویش را داشتم. و رویس هم مرد
    رویاهاي من بود. شاهزاده پریان من، آمده بود تا شاهزاده خانمش را با خود به قصرش ببرد. هر چه که می خواستم، اما
    هنوز هم همه چیز را بدست نیاورده بودم. دو ماه از آشنایی مان نگذشته بود که نامزد کردیم.
    ما زمان زیادي را با هم نمی گذراندیم. رویس گفته بود در بانک وظایف بسیاري را بر دوش دارد، و وقتی ما با هم
    بودیم، دوست داشت مردم ما را با هم ببینند. مرا در بازوان او ، من هم خوشم میآمد. ما با هم به مهمانی هاي بسیاري
    می رفتیم . می رقصیدیم ، و لباس هاي زیبا می پوشیدیم ، وقتی تو پادشاه باشی تمام درها برایت باز هستند، و فرش
    قرمز جلوت پهن می شود .
    نامزدي طولانی داشتیم. و بعد همه چیز براي یک مراسم عروسی مجلل آماده بود. من به تمام چیز هایی که
    می خواستم می رسیدم. وقتی دوباره وِرا را دیدم، دیگر احساس حسادت نمی کردم. فرزاندانم را در حیاط قصر
    « پادشاه در حال بازي کردن تصور می کردم. و برایش افسوس می خوردم
    ناگهان رزالی سکوت کرد . دندان هایش را بر هم سایید. من از داستان دور شدم و فهمیدم قسمت ترسناك ماجرا
    نزدیک شده. همونطور که گفته بود، پایان خوشی در کار نبود. ترسناك به این دلیل که او بیشتر از بقیه به خاطر
    گذشته اش رنج می کشید ، شاید به این خاطر که او تمام ثروت و قدرتش را با هم از دست داده بود.
    هنري کوچولو واقعاً » . صورتش زیبا و بی حالت بود. و سخت .« . من آن شب را در خانه ي ورا بودم » زمزمه کرد
    دوست داشتنی بود. وقتی می خندید گونه هاش گود می افتاد ، دیگه خودش می تونست راه بره و بشینه. وقتی من
    داشتم می رفتم، وِرا پشت سرم به جلوي در آمد ، فرزندش در آغوشش بود و دست همسرش هم دور کمرش گره شده


    بود. وقتی فکر میکرد من نگاه نمی کنم، گونه همسرش را بوسید . اصلاً راضی نبودم ، وقتی رویس مرا می بوسید،
    « اصلاً اینگونه نبود ، مهربان و صمیمی ، فکرم را منحرف کردم. رویس شاهزاده من بود. یک روز، من ملکه میشدم
    گفتنش به خاطر نور نقره اي ماه سخت بود، اما استخوان هاي صورتش برجسته شده بودند.
    آن شب خیابان خیلی تاریک بود. حتی با وجود لامپ هاي کنار خیابان که روشن شده بودند. متوجه نبودم که تا »
    هوا خیلی سرد بود. سردتر » صدایش دیگر تقریباً غیر قابل شنیدن شده بود. زمزمه کرد « . دیر وقت در خیابان مانده ام
    از آنچیزي که باید در ماه آوریل انتظارش را داشت. فقط یک هفته تا موعد ازدواج باقی مانده بود و از آنجا که
    نمی خواستم مریض شوم با سرعت به سمت خانه حرکت کردم . همه چیز خیلی واضح در ذهنم مونده. جزء به جزء
    اتفاقات آن شب را به یاد دارم. اوایل ، یادآوري این چیزا برام خیلی سخت بود. به هیچ چیز غیر از این نمی تونستم فکر
    « بکنم. تمام خاطرات خوش گذشته از ذهنم ناپدید شده بودند
    آره، من نگران سرماي هوا بودم ، نمی خواستم مراسم را داخل یک فضاي » : آهی کشید و دوباره زمزمه کنان گفت
    در بسته برگزار کنیم...
    وقتی تنها چند خیابان با خانه مان فاصله داشتم، صدایش را شنیدم. چند تا مرد زیر یه چراغ شکسته جمع شده بودند.
    خیلی بلند می خندیدن. مست بودن ، می خواستم فریاد بزنم و پدرم را صدا کنم تا مرا به سمت خانه همراهی کند، اما
    با توجه به فاصله ي کمم تا خانه، به نظر احمقانه می رسید. و بعد یک نفر اسمم را صدا زد.
    و بقیه خندیدند. « رز » یک نفر فریاد زد
    متوجه شدم مردهاي مست لباس هایی گرانقیمت و زیبا پوشیده اند. رویس و دوستان اش بودند. فرزندان طبقه اشرافی
    شهر.
    رویس فریاد زد این رز منه! با بقیه می خندید. به نظر می رسید عقلش را از دست داده باشد. به من گفت چرا اینقدر دیر
    کردي؟ ما سردمونه ، تو مارو معطل کردي .
    تا به حال این همه مست ندیده بودم اش. گاهی در مهمانی چیزي نوشیده بود. به من گفته بود که از شامپاین
    خوش اش نمی آید . حتی فکرش را هم نمی کردم که او به مشروبات قوي علاقه اي داشته باشد .
    دوستان جدیدي پیدا کرده بود ، دوستان دوستان اش از آتلانتا.
    گفت بهت چی گفته بودم جان ! بازویم را گرفت و مرا به سمت خودش کشید. این از هلو هاي گرجستانی ام خوشمزه
    تره.
    مردي که جان نام داشت موهاي سیاه و بدن برنزه اي داشت. طوري به سر تا پاي من نگاه کرد انگار داشت یک اسب
    می خرید.


    جان گفت گفتنش سخته ، و بعد به آهستگی گفت آخه خیلی پوشیده اس .
    همگی خندیدن. رویس هم مثل بقیه.
    ناگهان، رویس ژاکت من را از روي شانه گرفت و به سمت پایین شکافت ، ژاکت هدیه خودش بود . دگمه هاي ژاکت
    به اطراف پرت شدند و در کف خیابان پخش شدند.
    رویس بلند خندید و گفت بهمون نشون بده چی داري. و بعد کلاهم را هم از روي سرم کشید. بر اثر کشیده شدن
    موهایم، درد تا ریشه مو نفوذ کرد و من فریادي زدم. اما به نظر می رسید آنها از شنیدن فریاد درد مند من لذت برده
    « ... بودند
    رزالی نگاهی ، ناگهانی به من انداخت، انگار فراموش کرده بود که من آنجا هستم. مطمئن بودم صورتم به سفیدي او
    شده است.
    مجبور نیستی بقیه اش رو بشنوي. اونا منو تو خیابون رها کردند. همونطور که دور میشدند » : خیلی سریع گفت
    می خندیدند. اونا فکر می کردند من مرده ام. به شوخی به رویس می گفتند که باید دنبال یه عروس تازه بگردي ،
    رویس هم خندید و گفت اول باید یکم عزاداري کنم .
    من در کف جاده منتظر مرگ بودم. هوا سرد بود، و درد شدیدي تمام بدنم را فرا گرفته بود و من شوکه شده بودم، در
    تعجب بودم که مرگم کی فرا خواهد رسید. بی صبرانه منتظر مرگ بودم تا از شر درد خلاص شوم. اما خیلی طول
    کشید...
    اونوقت بود که کارلایل منو پیدا کرد. اون بوي خون رو شنیده بود و براي تحقیق آمده بود. یادم میآید از اینکه او سعی
    کرد مرا نجات بدهد عصبانی شده بودم. من هیچوقت از دکتر کالن خوشم نمی آمد، همینطور همسرش و برادرش که
    ادوارد باشه. همیشه از اینکه زیبایی آنها بیش تر از من بود حسودي می کردم. مخصوصاً زیبایی مردها شون. اما اونها
    زیاد قاطی مردم نمی شدند ، من فقط دوبار دیده بودمشون.
    وقتی منو بلند کرد و شروع به دویدن کرد، احساس کردم مرده ام ، به خاطر سرعت ، احساس می کردم پرواز می کنم.
    یادم میاد از اینکه درد هنوز پابرجا بود ترسیده بودم...
    و بعد من در یک اتاق خیلی روشن و گرم بودم. من خوابیده بودم، و درد داشت آرام آرام از بین میرفت. اما بعد چیزي
    خیلی تیز در گردنم فرو رفت ، در مچم ، در قوزك پایم. با وحشت جیغ کشیدم. فکر می کردم او مرا بیشتر شکنجه
    می دهد. و بعد آتش در درونم شعله کشید و من به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم. التماس اش کردم که مرا بکشد.
    وقتی ازمه و ادوارد به خانه برگشتند، از آنها خواستم تا مرا بکشند. کارلایل کنارم نشسته بود. به من می گفت که خیلی
    معذرت می خواهد و همه چیز تمام خواهد شد. او همه چیز را به من گفت، و من هم گاهی گوش میدادم. به من گفت


    که چه موجودي است، و اینکه من به زودي به چه چیزي تبدیل میشدم. باورم نمیشد. هر بار که من جیغ می کشیدم،
    او از من معذرت می خواست .
    ادوارد خوشحال نبود. صدایشان را می شنیدم که راجع به من حرف میزنند. گاهی از جیغ زدن دست می کشیدم. جیغ
    کشیدن فایده اي نداشت .
    رزالی به بهترین شکل صداي ادوارد را تقلید کرد. « ؟ ادوارد می گفت تو به چی فکر می کردي کارلایل؟، رزالی هیل
    اونجوري که اسمم رو می برد رو دوست نداشتم. انگار من ایرادي داشتم . »
    کارلایل سریع جواب داد نمی تونستم بزارم اون بمیره. خیلی ترسناك بود ، خیلی بیهوده.
    ادوارد گفت می دونم و من لحن تحقیر آمیزاش را شنیدم. خشمگین بودم. نمی دانستم آیا او می تواند ماجرا را از دید
    کارلایل ببیند.
    کارلایل با آرامی پاسخ داد خیلی ازش خون رفته بود. نمی تونستم ولش کنم.
    ازمه با موافقت گفت البته که نمی تونستی.
    ادوارد با صدایی خشک و خشن گفت مردم همه میمیرن. فکر نمیکنی اون خیلی قابل شناساییه؟ پادشاه الان یه گروه
    بزرگ رو براي جستجو فرستاده. هیچ کس به اون مرد شرور مشکوك نمیشه.
    خوشحال بودم که کالن ها از مقصر بودن رویس با خبر بودن.
    متوجه شدم همه چیز داشت تمام میشد ، اینکه من داشتم قوي تر میشدم و به راحتی می توانستم صداي حرف
    زدنشان را بشنوم. درد به آرامی از نوك انگشتانم خارج میشد .
    ادوارد با حالتی رقت آور پرسید که باید با من چیکار کنن؟ ، البته فکر کنم لحن اش اینجوري بوده.
    کارلایل گفت این بستگی به خود من داره. شاید دلش بخواد راه خودش رو بره .
    من تقریباً حرف او را باور کرده بودم و این دردناك بود. می دانستم زندگی ام به پایان رسیده، و هیچ راه برگشتی وجود
    ندارد. نمی خواستم به تنها ماندن فکر کنم...
    بالاخره درد کاملاً قطع شد. و آنها دوباره برایم توضیح دادن که من به چه چیزي تبدیل شده ام. اینبار حرفشان را باور
    کردم. احساس تشنگی می کردم. پوستم سخت شده بود. و بعد چشمان قرمز و زیبایم را دیدم.
    در ژرفاي وجودم، وقتی تصویر بی نقص ام را در آینه دیدم حالم بهتر شد. با کینه اي در چشمانم ، زیباترین چیزي که
    مدتی گذشت و من از زیبایی خسته شدم ، از چیزي » . براي یک دقیقه پیش خودش خندید « . در زندگی ام می دیدم


    که بودم متنفر بودم. آرزو می کردم اي کاش زیبا نبودم در عوض مثل وِرا معمولی بودم. آن وقت می توانستم با کسی
    که دوستم داشت ازدواج کنم. و فرزندان خوشگل داشته باشم. این چیزي بود که واقعا می خواستم. هنوز هم اینو از ته
    « قلب می خوام
    او به فکر فرو رفت. انگار دوباره حضور مرا فراموش کرده بود. اما بعد دوباره به من خندید. چهره اش ناگهان حالتی
    پیروز مندانه به خود گرفته بود.
    می دونستی گذشته من تقریبا مثل کارلایل پاکه. پاکتر از ازمه . خیلی پاکتر از ادوارد. من هرگز طعم » : با افتخار گفت
    « خون انسان را نچشیده ام
    او به حالت بهت زده چهره من نگاهی کرد که به جمله تقریباً پاکتر فکر می کردم.
    البته اگر بشه گفت انسان ، مواظب بودم که خونشون » . صدایش راضی به نظر می رسید « من پنج انسان را کشتم »
    رو نریزم می دانستم که نمی توانم در برابر وسوسه ام مقاومت کنم. و نمی خواستم قسمتی از وجود آنها در بدنم جاري
    شود.
    رویس رو براي آخر نگه داشتم. می خواستم بفهمه اون چیزي که دوستان اش رو کشته احتمالاً سراغ خودش هم میاد
    فکر کنم کار کرد. اون خودشو تو یه اتاق بی پنجره و پشت یه در قفل شده که بیرونش سرباز هاي مسلح نگهبانی
    میدادن پنهان کرده بود. وقتی بهش رسیدم، اوووخ... شد هفت تا کشته . سرباز ها رو یادم رفته بود. تموم کردن کار اونا
    فقط یه ثانیه طول کشید.
    رفتارم اون شب خیلی نمایشی شده بود. درست مثل بچه ها ، لباس عروسی که براي این روز دزدیده بودم را به تن
    کرده بودم. وقتی منو دید از وحشت جیغ کشید. اون شب خیلی جیغ کشید. نگه داشتن اون براي آخر فکر خوبی بود
    « ... کنترل کردن خودم برام راحت تر بود، تا به آرامی کارم را انجام بدهم
    معذرت می خوام. من ترسوندمت. مگه » : ناگهان حرف اش را قطع کرد و به من نگاه کرد. با صدایی متفاوت گفت
    «؟ نه
    « من حالم خوبه » : به دروغ گفتم
    « زیاده روي کردم »
    « خودت رو ناراحت نکن »
    « تعجب میکنم ادوارد اینا رو بهت نگفته بوده »
    : اون داستان زندگی بقیه آدم ها رو تعریف نمی کنه ، اون به افکار دیگران خیانت نمی کنه. چون اون بیشتر از اون
    « چیزي که به خودش اجازه میده شنیده


    « ؟ مثل اینکه باید بیشتر بهش احترام بزارم. اون خیلی نجیبه، مگه نه » لبخندي زد و سري تکان داد
    « فکر کنم »
    «؟ من با تو هم عادلانه رفتار نکردم بلاّ . بهت نگفته چرا؟ یا شاید اینهم محرمانه اس » . آهی کشید « فکر می کردم »
    « گفته به خاطر انسان بودن منه. چون تو می ترسی من راز شما را بیرون فاش کنم »
    حالا واقعاً احساس گناه میکنم. اون خیلی خیلی بیشتر از اونی که من » . خنده ي موسیقیایی او حرف ام را قطع کرد
    حالا گرمتر و صمیمی تر از گذشته می خندید. انگار دیوار دفاعی بین مان را « . لیاقت اش رو دارم با هام مهربون بوده
    دوباره خندید. « ! عجب دروغایی میگه این پسر » . براي همیشه خراب کرده بود
    « ؟ مگه دروغ گفته » : با نگرانی پرسیدم
    خوب، البته نه به این شدت که تو گفتی. اون فقط همه جریان رو برات توضیح نداده. چیزي که بهت گفته حقیقته. »
    باعث » حرف اش را قطع کرد، و با نگرانی خندید « ... حتی بیشتر از گذشته حقیقت داره. گرچه، در این زمان
    « شرمندگیه. می دونی، اون اوایل، بهت حسودیم میشد چون ادوارد تو رو انتخاب کرده بود، نه منو
    این حرف موجی از وحشت را در درونم جاري کرد. او در زیر نور ماه نشسته بود، و زیبا تر از هر چیزي بود که تصورش
    را می کردم. من در برابر رزالی هیچ بودم.
    « اما تو... امت رو دوست داري »
    من ادوارد رو اونجوري نمی خوام بلاّ . هیچ وقت نخواستم، اون مثل » . با شادي سرش را به عقب و جلو تکان داد
    برادرم می مونه. اما اون از اولین باري که حرفش را شنیدم ، با من عصبانی بوده. تو باید درك کنی. گرچه من همیشه
    دلم می خواسته بقیه خیلی زیاد دوستم داشته باشن. و ادوارد هیچوقت به من علاقه اي نداشته. گاهی به من بر
    می خوره. اما اون هیچ وقت کسی رو واسه خودش نخواسته، واسه همینم زیاد ناراحت نمیشم. حتی وقتی ما با گروه
    تانیا ملاقات کردیم... اونا همشون مونث هستن!... ادوارد حتی ذره اي علاقه به اونا نشون نداد. و بعد اون با تو آشنا
    او نگاهی متعجب به من انداخت. حواسم پرت شده بود. داشتم به ادوارد و تانیا و بقیه گروه دختران فکر می کردم. «. شد
    لب هایم را محکم بهم فشار دادم.
    نه اینکه تو خوشگل نیستی، بلاّ . اون توي تو جذابیتی دید که تو » در حالی سعی میکرد به من امیدواري بدهد گفت
    « من ندیده بود. اینو از ته دل میگم
    اما تو گفتی اون اوایل... یعنی دیگه این تورو آزار نمیده؟ منظورم اینه که... ما هر دومون می دونیم که تو زیباترین »
    « فرد روي این سیاره هستی
    از اینکه این حرف را زده بودم خنده ام گرفت... این کاملاً واضح بود. رزالی نیازي به تایید من نداشت .


    دوباره خندید. « . ممنونم بلاّ . و نه، این دیگه منو آزار نمیده. ادوارد همیشه یکم عجیب بوده » رزالی هم خندید
    « اما تو هنوزم از من خوشت نمیاد » زمزمه کردم
    « منوببخش بلا » لبخندش محو شد
    ما براي چند دقیقه در سکوت نشستیم، اما انگار او قصد رفتن نداشت.
    یعنی او به خاطر قرار گرفتن خانواده اش...امت اش در خطر از من متنفر « ؟ میشه بهم بگی چرا؟ من کار بدي کردم »
    بود؟ پشت سر هم ، اول جیمز و بعد هم ویکتوریا.
    « هنوز هیچی » . زمزمه کرد « . نه، تو هیچ کاري نکردي »
    با حیرت به او خیره شدم.
    صدایش به شکل ناگهانی حالتی مهربان و دلسوز به خود گرفته بود. حتی بیشتر از زمانی که « ؟ متوجه نیستی بلا »
    تو الان دیگه همه چیزو می دونی. تو وقت داري که زندگی کنی، همه » . داستان ناخشایند اش را برایم تعریف میکرد
    اون چیزي که من می خوام. و حالا تو می خواي همش رو به باد بدي. متوجه نیستی که من حاضرم هر چی دارم بدم
    « ! تا جاي تو باشم؟ تو حق انتخاب داري ، چیزي که من نداشتم ، و تو داري اشتباه انتخاب میکنی
    من با دیدن حالت ترسناك چهره او به خودم لرزیدم. متوجه شدم دهانم باز مانده و محکم آنرا بستم .
    او براي یک دقیقه به من خیره شد، و خیلی آرام، درخشش درون چشمان اش به خاموشی گرایید. او شرمسار شده بود.
    سري تکان داد. به نظر می رسید در اثر جو اتاق به سرگیجه « . منو بگو که می خواستم این کارو آروم انجام بدم »
    « حالا از قبل سخت تر شده. حالا بیشتر به نظر بیهوده میرسه » . افتاده باشد
    او به ماه نقره اي خیره شد، و سکوت کرد. قبل از اینکه شجاعت پرسیدن سؤالی مهم را داشته باشم.
    « ؟ یعنی اگر من انسان بمونم تو بیشتر منو دوست داري »
    « شاید » . سرش را به سمت من چرخاند، و لب هایش به شکل لبخند درآمد
    « تو یکمی از یک پایان خوش نصیبت شده ، تو الان امت رو داري
    تو می دونی که من امت رو از له شدن توسط یه خرس گریزلی نجات دادم و » . نیشخندي زد « فقط نصف اش رو »
    « ؟ تا پیش کارلایل آوردم اش. اما می دونی چرا نزاشتم خرسه بخورتش
    سري تکان دادم.


    یه چیز آشنا ، حتی وقتی داشت اونجا درد می کشید ، یه حالت معصومانه و کودکانه که در چهره ي یه مرد بزرگسال »
    دیده میشد ، اون منو یاد پسر کوچولوي وِرا، هنري انداخته بود. نمی خواستم اون بمیره، خیلی زیاد حتی با وجود اینکه از
    این نوع زندگی متنفر بودم . من خیلی خودخواه بودم که از کارلایل خواستم که اونو هم تغییر بده .
    من خیلی خوش شانس بودم. امت همه اون چیزي بود که من می خواستم. اون دقیقاً کسی بود که یکی مثل من لازم
    داره. و خیلی عجیبه اونم به من نیاز داره. اینجاش حتی از اونی که می خواستم هم بهتره. اما هرگز بیشتر از دوتا
    « نخواهیم بود. من نمی تونم تو ایوون بشینم، با اون که کنارم نشسته و دور و برمون پر از بچه است
    به نظرت خیلی غمناك میرسه، مگه نه؟ یه جورایی، تو خیلی طبیعی تر از اون چیزي » لبخند اش مهربان تر شده بود
    هستی که من در هجده سالگی بودم. ولی یه جورایی تو به خیلی چیزاي مهم توجه نمی کنی. تو جوون تر از اونی
    « هستی که بدونی ده سال دیگه، پانزده سال دیگه چی می خواي. تو نباید براي جاودان شدن عجله کنی،بلاّ
    آهی کشیدم .
    فقط بهش فکر کن. وقتی انجام شه، دیگه راه بازگشتی وجود نداره. ازمه با ما مثل افراد خانواده اش برخورد میکنه، و »
    « آلیس هم چیز زیادي راجع به گذشته انسانیش به یاد نمیاره ، اما تو به یاد میاري...خیلی چیزا رو از دست میدي
    ممنونم رزالی. خیلی خوبه که آگاه شدم ، که تو رو » . اما در عوض خیلی چیزا بدست میاري ، جرات نکردم بلند بگویم
    « بهتر شناختم
    از این به بعد سعی میکنم » . نفس عمیقی کشید « . ازت معذرت می خوام که اینقدر باهات مثل هیولا برخورد کردم »
    « رفتار بهتري داشته باشم
    در جواب به او لبخندي زدم.
    ما هنوز هم دوست محسوب نمی شدیم، اما مطمئن بودم دیگر از من متنفر نخواهد بود.
    می دونم از اینکه اینجا » چشمان رزالی روي تخت دوري زد و لب هایش را کج و ماوج کرد « حالا میرم که بخوابی »
    تحت مراقبت گذاشتت خیلی عصبانی هستی، ولی وقتی که برگشت زیاد بهش سخت نگیر. اون تو رو بیشتر از اون
    به آرامی بلند شد و به سمت در رفت. زمزمه « چیزي که فکر میکنی دوست داره. دور شدن از تو براش غیر قابل تحمله
    و در را پشت سرش بست. « شب خوش بلا » کرد
    « شب بخیر رزالی » : من با چند ثانیه تاخیر گفتم
    زمان طولانی سپري شد تا به خواب رفتم.


    وقتی بالاخره خوابم برد، کابووسی دیدم. روي زمین سرد و تاریک خیابانی ناآشنا و زیر نور ضعیف چراغی افتاده بودم و
    سینه خیز خودم را به جلو می کشیدم و رد خونم را در پشت سرم جا می گذاشتم. فرشته اي با رداي سفید در سایه ها
    ایستاده بود و با چشمانی بی میل تقلا کردنم را نگاه میکرد .
    صبح روز بعد، آلیس مرا با ماشین به سمت مدرسه برد و من به با دلخوري از پنجره جلویی به بیرون خیره شده بودم.
    احساس کم خوابی می کردم. و این باعث میشد خشمم از زندانی بودم بیشتر جلوه کند.
    « ؟ امشب می ریم به المپیا یا یه جایی مثل اون. خوش میگذره، مگه نه » به من قول داد
    « . دیگه لازم نیست بهم خوش بگذره » ادامه دادم « ؟ چرا منو تو انباري حبس نمی کنی »
    وقتی برگرده پورشه اش رو پس می گیره. من اصلاً کارم رو خوب انجام نمیدم. مثلاً تو » : آلیس نق نق کنان گفت
    « قراره بهت خوش بگذره
    « موقع ناهار می بینمت » . باورم نمیشد که مقصر واقعی خودم هستم « . این که تقصیر تو نیست »
    با قدم هاي آهسته به سمت کلاس زبان انگلیسی به راه افتادم. بدون حضور ادوارد، روزي دراز و غیر قابل تحمل در
    انتظارم بود. کلاس اولم را با بدخلقی سپري کردم، می دانستم این نوع برخورد چیزي را درست نمی کرد.
    وقتی زنگ پایان کلاس به صدا در آمد، با بی صبري از جا بلند شدم. مایک جلوي در خروجی ایستاده بود، و آن را برایم
    باز نگه داشته بود.
    « ؟ ادوارد آخر هفته رو رفته کوه نوردي »: وقتی به سمت محوطه باز و باران زده راه افتادیم مایک از روي عادت پرسید
    « آره »
    « ؟ می خواي امشب جایی بریم »
    چطور می توانست همچنان امیدوار باشد؟
    با حالتی شگفت زده به چهره خشمگین من خیره ماند . « نمی تونم. امشب مهمونی مجردي دعوت دارم »
    « ... خونه کی »
    سوال مایک با صدایی بلند و گوش خراش قطع شد. صداي غرش موتوري از پشت سرمان در پارکینگ به گوشمان
    رسید. همه کسانی که در پیاده رو بودند برگشتند تا عامل صدا را بیابند، و با ناباوري به موتور سیکلت سیاه رنگ و پر
    سر و صدایی که در جلوي ورودي پارکینگ ایستاده بود نگاه کردند. موتور به غرش اش ادامه داد.
    جیکوب مصرانه برایم دست تکان میداد .


    « فرار کن بلا. بدو » بر فراز صداي بلند موتور فریاد زد
    قبل از اینکه متوجه چیزي بشوم، سر جایم میخکوب شده بودم.
    به مایک نگاه سریعی انداختم. می دانستم فقط چند ثانیه فرصت دارم.
    آلیس براي جلوگیري از فرار من تا چه حد می توانست در میان مردم از قدرت هایش استفاده کند؟
    صدایم بر اثر هیجان ناگهانی می لرزید. « ؟ من حالم خیلی بده و مجبور ام برم خونه، باشه » : به مایک گفتم
    « باشه »
    و از او دور شدم. « ! مرسی، یکی طلب تو » گونه مایک را به آرامی نیشگون گرفتم
    جیکوب موتورش را گاز میداد و موتور هم در جواب نعره می کشید. من به پشت زین شاه موتور پریدم و دستانم را دور
    کمر جیکوب حلقه کردم.
    یک نظر آلیس را دیدم، که جلوي در ورودي کافه تریا خشک اش زده بود. چشمان اش از فرط خشم می درخشید .
    لب هاش به پشت دندان هاي عریان اش جمع شده بود .
    نگاه عذر خواهانه اي نثار اش کردم.
    و بعد آنچنان با سرعت به راه افتادیم که احساس کردم معده ام را در پشت سرم جا گذاشته ام .
    « محکم بشین » : جیکوب فریاد زد
    وقتی وارد بزرگراه شدیم صورتم را در پشت ژاکت سیاه اش پنهان کردم. می دانستم وقتی به منطقه کوئیلید ها برسیم
    از سرعت اش می کاهد. فقط باید تا آنجا تحمل می کردم. خدا خدا می کردم آلیس دنبالم نیاید و از همه بدتر چارلی
    مرا نبیند .
    به راحتی متوجه شدم وارد منطقه امن شده ایم. موتور سرعت اش را کم کرد، و جیکوب با هیجان و شوق خندید.
    چشمانم را باز کردم.
    « ؟ موفق شدیم. نقشه فرار از زندان خوبی بود، نه » فریاد زد
    « خوب فکري کردي جیک »
    یاد اون حرفی افتادم که تو گفتی اون زالوي روانی نمی تونه منو دید بزنه و بفهمه من می خوام چیکار کنم. خوشم »
    « میاد به ذهن خودتم نرسیده ، اون نباید می گذاشت تو بري مدرسه
    « واسه همین بود که بهش فکر نکرده بودم »


    « ؟ خوب امروز می خواي چیکار کنی » فاتحانه خنده اي سر داد
    آزاد بودن لذت بخش بود . « همه کار » در جواب خندیدم


صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. کسوف | استفنی مایر | معرفی کتاب
    توسط arman_iran در انجمن خارجی
    پاسخ ها: 6
    آخرین نوشته: 1392,02,30, ساعت : 11:31 بعد از ظهر
  2. کسوف | استفنی مه یر | موبایل
    توسط R.A.S.O.O.L در انجمن رمان خارجی
    پاسخ ها: 3
    آخرین نوشته: 1391,04,20, ساعت : 07:42 بعد از ظهر
  3. سپیده دم | استفنی مه یر (تایپ)
    توسط katerina petrova در انجمن کتابهای کامل شده خارجی
    پاسخ ها: 79
    آخرین نوشته: 1389,06,28, ساعت : 05:54 بعد از ظهر

نمایش کاربران بازدید کننده از موضوع : 38

You do not have permission to view the list of names.

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •