ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان تو را منتظرم | yasamin_34 کاربر انجمن - صفحه 4
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 4 از 28 نخستنخست 1234567814 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 278
  1. Top | #31

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    596
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    31,785
    تشکر شده 21,963 در 581 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض

    _یعنی دنیات اینقدر سخت بود.
    سرمو تکون دادم وجدی گفتم
    _بله بود .خیلی سخت تر از انچه که تو که تویه خانواده خوشبخت بزرگ شدی بتونی درک کنی. بی توجهی ونفرت پدری که جز اون کسی را نداری.ازارهای جنسی مکرر نابرادریت که باعث بشه از هر چی س ک سه برای تمام عمرت متنفر بشی وبدتر از همه اینکه هیچ کس تو خانوادت حتی پدرت حرفاتو در مورد پل لعنتی باور نکنه.مجبور باشی روزتو با کلی داروی اعصاب شروع کنی وشب هم با قرص خواب اور بخوری که شاید کابوسهای رنگا رنگ دست از سرت بردارند.
    صورتش سرخ شده بود ومن با وجود خشم وعصبانیت تو چشماش فاتحه ادامه این رابطه را خوندم.
    _ولی دنیای الان من پر از خوشبختیه.شاید به نظر خیلیها دنیای بدون س%س وارتباط با جنس مخالف ومشروب و بار ،کسل کننده ومسخره باشه .ولی من به لطف حضور بچه ها ی دنیای گلها وکمک بهشون وحل مشکلاتشون دنیای مسخره و پر مشکل خودمو پشت سر گذاشتم.
    الان بچه ها را دارم .یونگ ونیک وهانا را دارم که همیشه باورم دارند.پس خودمو خوشبخت میدونم.
    دستشو محکم کشید تو موهاشو رد انگشتاش وسط موهای مشکی براقش باقی موند.
    نگاه مصمم وجدیشو دوخت تو چشمام
    _به نظرم وقتشه یه چیزای را اعتراف کنم.ممکنه زود باشه ولی با اینکه گفتنشون الان برم سخته میخوام بگم.چون فکر میکنم این حرفا را زدی که فراریم بدی.
    مکس کوتاهی کرد ومن متعجب خیره مونده بودم تو چشماش
    _نمیخواستم الان این حرفا را بهت بزنم وقصد داشتم یه مدت که از رابطمون گذشت ومن را بیشتر وبهتر شناختی حرف بزنم ولی الان احساس خطر میکنم تو میخوای فرار کنی حرفات برام این حس را به وجود میاره که فرصت های بعدی را از بگیری برای همین مجبور ریسکش را بپذیرم وبگم
    چشماش هاش ولبخندی که بهم زد حالا پر مهربانی بود
    جس عزیزم ،اجازه بده جزئی از دنیات باشم.میخوام منم کمکت کنم خوشبخت تر باشی.میخوام باهات بمونم.اجازه میدی سختی هایی راکه........................
    حرفشو قطع کرد.معلوم بود کلافست.چشماشو بستونفسشو محبوس کرد.رفتم سمتش ودستهای مشت کردشو گرفتم تو دستام.جا خورد وچشماشو باز کرد.انگار نا خوداگاه یک لحظه میخواست دستشو بکشه ولی خودشو کنترل کرد .لبخند ی زدم که فکر کنم به همه چی شبیه شد جز همون لبخند بس که دلم پر غصه بود .اروم گفتم
    _خواهش میکنم بس کن.اصلا منظورم این نبود .من ترحم نمیخوام.
    دهانش را باز کرد چیزی بگه .اروم دستم را گذاشتم روی لبش.
    _هیس.هیچی نگو.فقط گوش کن باشه.
    سرشو تکون داد ومن دستم را پایین انداختم.
    _اگه اون چیزا را بهت گفتم نمیخواستم بهم ترحم کنی یا دلت بسوزه.فقط خواستم شرایطم را بدانی.چون احساس کردم اگر رابطه ای ایجاد بشه وبهم علاقه پیدا کنیم.بعدها فکر نکنی دروغ گفتم و ویا چیزی را ازت پنهان کنم.میخواستم اگه اون موقع خواستی بری الان قبل از شروع هر چیزی بری. الانم دلم نمیخواد از سر ترحم بمانی ویا حرفی را بزنی چون از هیچ چیزی به اندازه ترحم بیزار نیستم و خودت هم یه روز حوصلت سر میره وبه تنگ میای.
    دستاشو یکدفعه از زیر دستام کشید .قلبم ریخت.اروم باش جسی.اگه الان همه چی تموم بشه خیلی بهتره.چشمام سوخت .تقصیر خودته.بعد از این همه اتفاق هنوز یاد نگرفتی زود دل نبندی.
    با فشار زیر چونم سرم را بالا اوردم.نگاهش کردم.اشک بود.وای چشماش اشکی بود.توی چشماش چقدر شلوغ بود،غم بود .مهربانی بود .غضب وناراحتی بود وهزار تا چیز دیگه که ازش سر در نمی اوردم.
    پر غضب ولی اروم گفت
    _تو در مورد من چی فکر کردی؟من را چطور دیدی ؟مسخرست ترحم.چه ترحمی؟
    اخه دختر من چرا باید بهت حس ترحم ودلسوزی داشته باشم.مگه خودتو تو اینه نگاه نمیکنی اخه؟چرا سعی نمیکنی خود واقعیت را باور کنی.تو نه احتیاج به ترحم ونه دلسوزی داری. واقعا نمیبینی تو دانشگاه چطور نگاهت میکنند ویا چه نظری درباره تو دارند ؟نمیدونی تو دانشگاه بهت چی میگن؟نمیتونی تصورکنی چقدر لذت میبردم وقتی طوری برای خودت زندگی میکنی انگار همه اینها را نمی بینی ونمیدونی ولی یک درصد هم فکر نمیکردم واقعا خودتو نبینی وباور نداشته باشی .واقعا انقدر از دستت عصبانیم که دلم میخواد ول کنم برم.اخه عزیز دلم کدوم ترحمی 2 سال طول میکشه.

    من منتظرم ها.منتظر نظراتتون در مورد عکس روی جلد
    لینک نقد
    http://www.forum.98ia.com/t473573.html


  2. Top | #32

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    596
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    31,785
    تشکر شده 21,963 در 581 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض

    لبخندی پر درد زد
    اگه همه فقط ظاهر وزیبایهات را می بینند.من عاشق درون زیبات شدم.
    درون مهربان وپاکت.
    کدوم دختری را میشناسی که از تجمل وپول پدرش می گذره ومیره توی یه پرورشگاه پرستریه بچه های یتیم را بکنه.که فقط هم این نیست بارها خودم دیدم به بی خانمانها وگداها کمک میکنی .مگه نمی تونی مثل همه از کنارشون بی اعتنا بگذری.
    می خواستم بهش بگم اشتباه میکنه به اونی که این وسط کمک میشه منم نه اونها که دستشو بالا اورد واروم گفت
    _نوبتی هم باشه نوبت منه .حالا تو فقط گوش بده و اجازه بده من همه حرفامو بزنم
    عصبی دستی تو صورتش کشید
    _تو چه میدانی من 2 سال چی کشیدم.
    اولین بار که دیدمت از شباهتت شناختمت.اصلا فکر نمیکردم اینجا ببینمت.میخواستم بشناسمت.در موردت تحقیق کردم اکثر بچه های یونی انجل را میشناختند.اول فکر میکردم اسمت انجله چون از هر کی در مورت پرسیدم انجل صدات میزد ولی بعدها اسم واقعیتو فهمیدم.دنبالت کردم.هر جا میرفتی وهر کار میکردی پشت سرت بودم ومیدیدم.با هر قدم شناخت یک قدم به عشق نزدیک تر شدم به خودمکه امدم دیدم عاشقت شدم ولی هیچ جرات یا راهی برای نزدیک شدن بهت ندارم.تا اون شب که خدا خواست کارم تا اون ساعت تو کتابخونه طول بکشه وکمکت کنم.
    پا شد وایستاد وکفشاشو پوشید
    _پس ازت خواهش میکنم دیگه اینطوری حرف نزن وبا این حرفها من وخودتو زیر سئوال نبر.باشه؟
    متعجب وشگفت زده از حرفهایی که شنیده بودم وهنوز خیلیهاشون را هضم نکرده بودم فقط سری تکون دادم
    همانطور که روبروم ایستاده بود به ساعتش نگاهی انداخت
    _می تونم چند دقیقه تنهات بذارم ناراحت نمیشی؟
    من که هنوز گنگ اون حرفها بودم با خودم گفتم حتما وقتی را لازم داره که اروم تر بشه و به من هم فرصت بده حرفاشو بفهمم
    _برومن اینجا منتظرتم
    با نگاه دنبالش کردم که رفت تو دفتر مدیریت.
    چی کفت .منظورش چی بود؟2 ساله که من را میشناسه.همه جا دنبالم بوده ،پس حتمابرای همین اولین بار انقدر اشنا بوده.ممکنه بارها دیده باشمش ولی بهش توجه نکردم باشم.من شبیه کیم که من را شناخته؟چی گفت،گفت عاشقمه
    دستام را گذاشتم روی صورتم که حس میکردم دارن میسوزن وگر گرفتن.گفت عاشق منه.عاشق من .بعد از اینکه اون حرفها را بهش زدم گفت که عاشقمه.خدای من باورم نمیشه.چرا نمیترسم چرا نمیخوام فرار کنم .چرا موندن را به فرار ترجیح میدم.
    برای گارسون دست بلند کردم ویه لیوان اب سفارش دادم.درونم اتیش گرفته بود شاید اب خنک کمکم میکرد که ارومتر بشم.قاطی کرده بودم،چی به چی شد؟چرا حرفامون به اینجا کشید.
    لیوان ابی را که گارسون اورد به یکباره سر کشیدم.با نگاه به ساعت موبایلم متوجه شدم علی 10 دقیقه بود که رفته بود .تا حالا تو اتاق چیکار میکرد.نکنه از حرفاش پشیمان شده بود.


  3. Top | #33

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    596
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    31,785
    تشکر شده 21,963 در 581 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض

    از جام بلند شدم ورفتم سمت دفتر مدیریت.اروم در زدم.کسی جواب نداد.مگه علی نیامد اینجا. نکنه وقتیکه من حواسم نبوده جای دیگه ای رفته باشه .دوباره در زدم .محمد رضا در را باز کرد.مانده بودم چی بگم که لبخندی زد
    _نماز میخونه
    متعجب پرسیدم
    _چی؟ نماز؟
    از جلوی در کنار رفت ،دعوت کرد داخل شم.رفتم تو یه اتاق بود با میز ومبل مثل همه دفتر کارها ولی علی انجا نبود
    _لطفا این طرف
    ترسیدم داشت من راکجا میبرد.انگار ترس من را حس کرد.
    _علی تو اون اتاقه
    رفت سمت دری که اون جا بود .من بهش توجه نکرده بودم وبازش کرد.داخل را نگاه کرد .انگار اتاق استراحتش بود کفش فرش بود یه تخت یکنفره ویک دست مبل راحتی وعلی که به طرز عجیبی خوابیده ود باند شد ودوباره همون کار را کرد ونشست برگشتم در موردش از محمد رضا سئوال کنم که دیدم نیست وقتی من حواسم به علی بود رفته بود.
    کفشامو رد اوردم اخه علی هم کفش نداشت وکفشاش قبل از فرش روی زمین بود.کنارش نشستم.
    همانطور نشسته دستهاشو را روی پاهاش کشید وسرشو این طرف واون طرف کرد وبرگشت سمت من.
    _اینجایی؟
    حتما الان با خودش میگه چقدر فضولم.
    _ببخشید.مزاحمت شدم.
    خم شد از روی زمین پاره قشنگی را که روش گلدوزی شده بود ووسطش سنگی قرار داشت جمع کرد در مورد مسلمانها شنیده بودم ولی تا حالا نماز خواندنشون را ندیده بودم و با خودم گفتم رسیدم خون اولین کاری که میکنم در موردش تو اینترنت سرچ میکنم.
    _ببخشید .نمازم دیر شده بود
    به ساعتش نگاهی کرد
    _موافقی بریم
    به ساعت نگاه کردم تقریبا 2ساعت با هم بودیم .
    _بریم اصلا متوجه گذشت زمان نبودم
    پاشد
    من هم همینطور ولی قرار مهمی تو دفتر دارم که باید بهش برسم.
    پاشدم
    _دیرت شده؟
    درحالیکه کفشاشومیپوشید لبخندری بهم زد
    _نه .هنوز وقت دارم.بریم
    من هم کفشاموپوشیده بودم موافقت کردم من امروز چه قدر این بوتها را پام کردم ودر اوردم .اگه از اول میدانستم می خوام بیام اینجا کلا اینها را نمیپوشیدم که در اوردن وپوشیدنشون انقدر سخته.
    دستشو با فاصله پشتم نگه داشت
    _بفرمایید خانم.
    از رفتار وحرف زدنش لذت میبردم.در عین حال که صمیمی بود احترامم را نگه میداشت وطوری باهام رفتار میکرد که حس ارزشمند بودن به من القا میشد.
    _من میرم صندوق.لطفا وسایل خودت ومن را بیار.
    _علی
    داشت میرفت طرف صندوق که برگشت ونگاهم کرد
    _ من میخوام حساب کنم .دوست دارم بابت کمکت مهمون من باشی.
    سرشو کمی کج .با خنده تو چشماش ولی لحنی جدی گفت
    _آی آی آی،نداشتیما.
    اول اینکه مگه من شما را برای ناهار امروز دعوت نکرده بودم.بعدم یادت باشه هیچ وقته هیچ وقت جلوی من دست تو کیفت نکنی.ما بد میدونیم جلوی مرد زن دست کنه تو جیبش.وخندید
    _الانم برو وسایل خودت ومن را بیار .افرین دختر خوب.
    این حرفش باید بهم بر میخورد وغروره زنانه وشخصیتم را زیر سئوال میبرد که مگه زن ومرد چه فرقی دارند ولی نخورد.تازه از این حرفش یه جورایی هم ذوق کردم وقند تو دلم اب کردند .بعضی وقتها به این نتیجه میرسیدم که فمنییستها یه وقتهایی چرت وپرت گفتند اخه مگه زنی هم پیدا میشه که از حمایت مرد وتکیه کردن به مردی که دوسش داره لذت نبره.پالتو وکیف علی ومال خودم را برداشتم وبه سمت در رفتم.
    جلوی در با محمد رضا وایستاده وحرف میزد.جلو امد وسایلش از دست من گرفت
    رو به محمد زضا گفتم
    _ممنون .غذا واقعا خوشمزه بود.
    _خوشحالم که خوشتون امد.بازم بیاید.


  4. Top | #34

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    596
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    31,785
    تشکر شده 21,963 در 581 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض


    با دست زد رو شونه علی
    _تند تند بیا رفیق.خوشحال میشم میبینمت
    _انقدر میام خسته شی.کاری نداری.
    از رستوران که خارج شدیم.
    قفل ماشین را زد ودرطرف من را باز کرد
    توی ماشین که نشستم تازه یادم افتاد باید ازش خجالت بکشم.اخه چطوری میشه کسی را یکطرفه 2سال دوست داشت.یعنی 2 سال من را زیر نظر داشته.چطوری اصلا متوجه نشده بودم.
    _خونه میری؟
    برگشتم طرفش کی حرکت کرده بود.با این فکر مشغول باید میرفتم پیش بچه ها.اونجا میتونستم از هر چی فکره رها بشم.
    _نه،اگه ممکنه توی نزدیک ترین ایستگاه اتوبوس پیاده میشم.
    با ناراحتی نگاهم کرد
    _از دستم ناراحت شدی.نباید اون حرف ها را میزدم.
    سریع سرم را تکون دادم
    _نه ناراحت نشدم .شگفت زده شدم ولی ناراحت نه.من خودم را میشناسم الان باید عصبی وناراحت باشم ولی نمیدانم چرا نیستم. من الان ارومم.یه حسی وادارم میکنه بهت اعتماد کنم وگرنه مطمئن باش همون موقع که رفتی تو اون اتاق فرار میکردم.
    _اگه از دستم ناراحت نیستی چرا نمیذاری برسونمت؟
    لبخندی زدم
    _مگه خودت نگفتی قرار ملاقات داری خوب اگه من را ببری خونه گلهادیرت میشه دیگه
    _خونه گلها؟
    _اره دیگه همون پرورشگاهی که توش کار میکنیم.
    _میدونم .باشه پس میرسونمت اونجا.
    _نه نمیخواد خودم میرم فقط من را تا ایستگاه برسونی کفایت میکنه.
    گرفت کنار وپارک کرد.به دور واطراف نگاه کردم ولی ایستگاهی نبود.
    _جسی راستش را بگو تو میخوای با من ارتباط داشته باشی؟
    متعجب از نگاه ولحن جدیش پرسیدم
    _منظورت چیه؟
    نگاهشو پایین انداخت وارام گفت
    جس اگه تو همراهی من را قبول کنی یعنی حاضر باشی من کنارت بمانم
    مکسی کرد ونگاهم کرد
    _حاضری همراهی من را قبول کنی؟
    نگاهم تو نگاهش قفل شده بود
    چی میگفت این.یعنی چی؟این حرف چه معنی داشت؟مثلا منظورش دوستیه.اخه اینطوری که این حرف میزنه انگار داره ازم خواستگاری میکنه.
    _این یعنی باهات دوست شم؟
    سرشو تکون داد
    _به یک نوعی اره.
    _خوب اره دوست دارم ولی تو خودت گفتی 2 سال من را میشناسی باید به من هم فرصت بدی تو را بشناسم .قبوله؟
    لبخند زد وگفت
    _قبوله.ولی تو این مدت نباید از من فرار کنی.من احساس میکنم تو الان ازم میترسی ومیخوای زودتر ازم دور بشی.جسی اگه قراره من را بشناسی باید بهم اجازه بدی بهت نزدیک بشم وباهات باشم.دوست دارم مثل یه دوست کنارت باشم،کمکت کنم و اجازه بدی همراهیت کنم.
    دیگه رسما قاطی کرده بودم چی میگه این.گیج پرسیدم
    خوب این دوستیه دیگه؟
    دستشو لای موهاش کشید
    _من بارها دیدم چطوری کسایی را بهت ابراز علاقه میکنند میپیچونی.خدا شاهده که اونموقع کلی حال میکردم ولی حالا خودمم هم تو همون شرایطم واین ترس را دارم که همون بلا را سر خودم بیاری.
    حالا فهمیدم این همه کبری وسقری واسه چیده بود.من وقتی بهم ابراز علاقه یا پیشنهاد دوستی میشد جز انکه محترمانه رد میکردم طوری از دست اون ادم فرار میکردم وخودمو قایم میکردم که اون ادم فرصت دوباره ای نداشته باشه.
    بلند خندیدم
    _مطمئن باش اکه میخواستم بپیچونمت اصلا نه باهات رستوران میامدم .نه اون حرف ها را بهت میزدم.
    بهت که گفتم بهت چه حسی دارم و اون حس اشنایی بهم این اطمینان را میده که میتونم بهت اعتماد کنم
    موهامو پشت گوشم دادم وبا خنده گفتم
    _اگه گفتم تو ایستگاه پیادم کنه به خاطر این بود که به قرارت برسی .ولی به خاطر این حرفات مجبوری من تا دمه در خونه گلها برسونی وبیخیال قرارت بشی.
    اونم لبخند زد
    _مطمئن باشم؟
    _اوهوم،مگر خودت کاری کنی که این حس اعتماد را از بگیری
    _یک قول بهم میدی؟اگه یه روز از دستم ناراحت شدی بهم بگو .تو خودت نگه ندار که باعث بشه بدون اینکه من بفههم ازم دور بشی.باید بهم فرصت بدی توضیح بدم.قول میدی؟
    دستم را طرفش دراز کردم
    _قول
    خندید وباهام دست داد
    _اجازه میدید دیگه بریم یا بازم میخوای اینجا وایستی؟
    _حالا که مطمئن شدم البته که میریم
    و برگشت و ماشین را روشن کرد.

    من منتظرم ها.منتظر نظراتتون در مورد عکس روی جلد
    لینک نقد
    http://www.forum.98ia.com/t473573.html
    ویرایش توسط yasamin_34 : 1391,05,16 در ساعت ساعت : 15:49


  5. Top | #35

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    596
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    31,785
    تشکر شده 21,963 در 581 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض

    _موسیقی دوست داری؟
    خندیدم وشونه هامو بالا انداختم
    _شروع اشنایی
    اونم خندید
    خوبه.بالاخره باید از یک جایی شروع کنی.بیه موسیقی دوست دارم .البتهنه هر موسیقی،موسیقی خاص واصیل را نه هر چرت وپرتی را که به اسم موسیقی به خورد ملت میدن.
    _یعنی چه نوع موسیقی را دوست داری؟
    _تو اولین فرصت ،شنیدم یک گروهشون تا چند وقته دیگه کنسرت دارن بلیطشون را میگیرم باهم بریم.
    کلی تو دلم از اینکه قراره باهم بریم کنسرت ذوق کردم
    _خودت موسیقی کار نمیکنی؟
    همان طور که نگاهش به جلو بود گفت
    _نه همه که مثل شما هنرمند نیستم.من فقط از موسیقی لذت میبرم
    متعجب پرسیدم
    _از کجا میدونی من موسیقی کار میکنم؟
    _یادت رفته تو این 2 سال دوبار تو دانشگاه کنسرت خیریه داشتید
    هیجانزده پرسیدم
    _تو هم امده بودی؟
    خندید
    _بله هر دو دفعش
    _چه حیف شدمن ندیدمت
    برگشت مهربان نگاهم کرد
    _فکر نمیکنم فرقی میکرد من همه مثل بقیه بودم تو کلا هیچ پسری را نمیبینی.
    خجالت کشیدم .سعی کردم موضوع را عوض کنم
    _کنسرتها برای بچه ها بود.مسئولین دانشگاه خیلی کمک کردن.تا حالا هر برنامه ای که داشتم باهام خیلی راه امدن.
    _مگه میشه با انجل راه نیامد.چند ساله موسیقی کار میکنی.خیلی قشنگ پیانو میزدی؟صدای قشنگی هم داری.
    _فکر کنم از 7 سالگی هم معلم پیانو داشتم .هم اواز ورقص.معلم موسیقیم خیلی مهربون بود همون باعث شد موسیقی تو اون دوران بهم ارامش بده وباعث شد ادامش بدم وحتی یکی دوبار مقام هم بیارم.
    _پس چرا موسیقی را ادامه ندادی وتودانشگاه هنر نخوندی؟
    _از لج پدرم.چون اون اصرار داشت موسیقی را ادامه بدم .هنوز م گاهی جولیارد *را تو سرم میزنه.
    متعجب پرسید
    _جولیارد؟
    _اره از اونجا هم پذیرش داشتم ولی نرفتم.پدرم فقط میخواست ازم سوءاستفاده کنیم.
    دیگه تقریبا رسیده بودیم .پیچید تو خیابانی که خونه گلها توش قرار داشت.
    _علی میدونی چی جالبه؟
    نگاهم کرد
    _چی؟
    خندیدم
    _اینکه وقتی با توام لازم نیست بهت ادرس بدم.نمی دونی شب اول چقدر تعجب کردم بدون ادرس من را رسوندی.
    جوابم تنها لبخندی گرم ودرخشان بود.
    جلوی در دنیا نگه داشت.دستم را به طرفش دراز کردم
    _اگه دعوتت نمیکنم داخل برای اینکه میدونم تا حالاهم کلی دیرت شده.
    دستم را فشرد
    _مواظب خودت باش.بهت زنگ میزنم
    در را باز کردم
    _ توهم همین طور
    _میمونم تا بری تو .خداحافظ
    براش دستی تکون دادم ورفتم داخل .به هانس که روی صندلی جلوی اتاقک نگهبانی نشسته بود سلام کردم ورفتم داخل
    صدای ماشینش را شنیدم که گاز دادورفت.
    وارد دنیا که شدم .از صدای شلوغی بچه ها پر لذت شدم.فکر کنم نیک هم هنوز با یونگ بیرون نرفته بود.چون صداشو از تو شلوغی ها میشد تشخیص داد.قدمهامو سریع تر کردم.همه صداها از اتاق بازی بود.در باز بود وهمین باعث میشد صدایشون تو کل ساختمون پخش بشه.انقدر حواسشون به بازی بود که هیچ کدام متوجه حضور من نشدند.
    بچه ها را دو گروه کرده بود وداشت باهاشون زو(کبدی) بازی میکرد.نیک هر وقت میامد بچه ها را وادار میکرد بازی های پر تحرک داشته باشند. بچه هاهم همیشه از دیدن نیک کلی ذوق میکردند .انقدر زو و وسطی وصندلی بازی کرده بودندکه همشون حسابی وارد شده بودند.
    نیک هم به عنوان داور کنار وایستده بود وخودش بیشتر از بچه ها سر وصدا میکرد.
    پالتوم را در اوردم وانداختم روی دستم.به ساعت موبایلم نگاهی انداختم الان حتما بچه های کوچیک تر خواب وبودند.در اتاق را بستم .نیک نگاهش برگشت سمت در.من که دید چشماشو گرد کرد ،لبخندی تحویلم داد وداد زد
    _بیا اینجا.چرا وایستادی جلوی در.
    نگاه یکسری از بچه ها برگشت طرفم ومن با خنده ها شون جون گرفتم.
    رفتم سمت نیک
    _چقدر سر وصدا میکنید .ساعتو دیدی.الان داد طبقه بالایها در میاد.

    بی توجه به حرف من بلند داد زد
    _اخ جون بچها جسی امد.اونا که می خوان صندلی بازی کند یه صندلی برای خودشون بیارن
    وبه گوشه سالن که صندلی های بچه ها روی همه قرار داشت اشاره کرد.
    _نیک میگم بچه ها بالا خوابند وتو میگی صندلی بازی
    نگاهش جدی شد
    _جس لطفا شادی این بچه ها را از شون نگیر یه روز بالاییها نخوابند هیچی نمیشه.
    نگاهش دوباره شوخ شد انگار نه انگار که اون بود یک ثانیه پیش بهم توپیده بود
    _خوب واسه اقای قهرمان تیپ میزنی؟
    امدم جوابشو بدم که پالتوم را از دستم گرفت وهولم داد پشت پیانو
    _حالا بعدا جوابم را بده .بچه ها الان منتظرند.
    به بچه ها نگاه کردم.راست میگفت طفلکی ها صندلیها را گرد چیده بودند ومنتظر بودند.
    نیک هم پالتو را گذاشت روی پیانو ورفت کنارشون .
    نشستم پشت پیانو .تو ذهنم دنبال یه اهنگ شاد گشتم و شروع به نواختن کردم
    همه بچه ها دور صندلیها میرقصیدند ،از همه بامزه تر رقص نیک بود تو هر حرکتش عشوه ای برام میامد که خنده را مهمون لبم میکرد.
    انگشتامو روی شاستیهای پیانو متوقف کردم .با قطع شدن اهنگ هر کدوم از بچه ها پریدند روی یک صندلی وتنها کسی که سرش بی کلاه مانده بود نیک بود.الکی ادای گریه را در اورد و رو به بچه ها گفت
    _من سوختم.
    خم شد ویکی از صندلیها را برداشت.همیشه تو صندلی بازی با بچه ها اولین کسی که می سوخت خودش بود.صندلی را گوشه ای گذاشت وبه طرف من امد.من دوباره شروع به نواختن کردم
    _خوش گذشت؟
    نگاهم را از روی بچه ها برداشتم
    _ممنون.پسر خوبیه .بهم پیشنهاد دوستی دا د.
    خندید
    _وتوام فرار را برقرار ترجیح دادی
    با حرص گفتم
    _نه خیر قبول کردم .اون هم من را تا دمه در اینجا رسوند.
    چشماشو گرد کرد ودستاشو بالا اورد وبه حالت دعا کردن تو هم چفت کرد و مثلا اروم ولی طوریکه من بشنوم گفت
    _وا ی خدایا ممنون که این بالاخره عاقل شد ودست از خل بازیاش برداشت
    ورو به من ادامه داد
    _حالا کی ما میتونیم این مستر قهرمان را ببینیم.
    نگاهم را دادم به بچه ها
    _خیلی زود .قرار میذارم 4 نفره بریم بیرون.
    ولی بعدمتعجب نگاهش کردم
    راستی مگه قرار نبود با یونگ بری بیرون،پس چرا اینجایی؟
    لبخندی زد ونگاهش را داد به بچه ها
    _زنگ زدم قرارم را باهاش کنسل کردم.وقتی امدم ونگاه مشتاق اینها را دیدم که فکر میکردند برای بازی امدم. دلم نیامد ولشون کنم برم.بسه دیگه هلاک شدن انقدر ورجه ورجه کردند.باید تا اخر بازی انرژی داشته باشند.
    با متوقف شدن انگشتهای من روی شاستیها .اون هم به طرف بچه ها ولوسی رفت که بی صندلی مانده بود وبغ کرده بود.
    ان روز به خودم که امدم شب شده بود وبچه ها خسته از ان همه بازی خوابیده بودند.نیک که خسته وهلاک بود ازبس پا به پای بچه ها دویده یود وبازی کرده با یونگ که بعد از تموم شدن کاراش امده بود اونجا زودتر رفت.و من که حوصله نداشتم این همه راه تا خونه برم شب تنها بمونم، اون شب پیش بچه ها موندم وهمان جا خوابیدم.





    مدرسه جولیارد (به انگلیسی: Juilliard School) از صاحبنامترین مدارس عالی موسیقی، رقص، و تئاتر در آمریکا برای سطوح کودکان، نوجوانان، پیش دانشگاهی، و کالج است.
    این موسسه در منهتن در شهر نیویورک قرار دارد، و شهرتش به خاطر تربیت هنرمندان برجسته در سطح ملی است
    ویرایش توسط yasamin_34 : 1391,05,16 در ساعت ساعت : 15:50


  6. Top | #36

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    596
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    31,785
    تشکر شده 21,963 در 581 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض

    روزها میامدند وشبها تند تند جاشون را میگرفتند وادمها گم شده در متن زندگی همیشه در حال دویدن بودند.من هم در تکاپوی همیشگی زندگی، تقسیم شده بودم میان دانشگاه وخانه گلها وعلی که در این دوهفته که از روابطمون میگذشت روز به روز بهش وابسته تر و نزدیک تر میشدم. طعم خوش زندگی ان روزها با حضور خوب علی بر تنم مینشست ومن غافل از بازی نامرد زمانه با همه وجودم از تک تک لحظاتش لذت میبردم،علی الخصوص که از الک شنیده بودم پل بخاطر یکسری مشکلات مجبور شده بود برگرده همان جایی که بود.علی خیلی خوب بود .با اون خوده خودم بودم وهیچ نقابی بینمان نبود .علی حتی اصرار نداشت دستم را بگیره واین به من که از هر نوع رابطه جنسی هراس داشتم .خیلی کمک میکرد.
    ان روز هم برای چندمین بار در طول این دو هفته با علی بیرون بودم ومن غرق لذت از با او بودن مجبور به جدایی، جلوی خانه گلها ازش خداحافظی کردم .
    وارد ساختمان هیچ صدایی نمیامدواز صدای همیشگی بچه ها خبری نبود. برای اطمینان از نبودشون در اسایشگاه را باز کردم که هیچ کدوم نبودند.به حیاط هم نگاهی انداختم پس این شیطونک های من کجا رفته بودند که خبری ازشون نبود.مربیها هم نبودند. تا جایی که یادم میامد انروز قرار نبود بچه هارا جایی ببریم.نگران شدم ورفتم سمت اتاق هانا.چند ضربه به در زدم ومنتظر جوابش نشدم ودر را بازکردم.
    سرشو بالا اورد ومن را که دید لبخندی زد واز پشت میز پاشد.
    _ سلام خوش گذشت؟
    با شیطنت ادامه داد
    _ خوب با اقای قهرمان جور شدی.
    از بس نیک قهرمان قهرمان کرده بود .همه به امیر علی قهرمان میگفتند .
    _چرا نمیای تو
    دفتم وداخل روبروش روی مبل نشستم
    _ممنون.هانا بچه ها کجا رفتند ؟چراکسی تو ساختمون نیست؟
    متعجب پرسید
    _نیک بهت نگفت.خودم دیدم که بهت زنگ زد.
    _زنگ زد ولی وقتی فهمید با علیم .زود قطع کرد وچیزی نگفت.
    خندید
    _بچه ها رابردن باغ وحش.یه دفعه ای شد یکی از خیرین برنامش را چیده بود.میخواست بچه ها را سورپرایز کنه.نیک هم حتما نخواسته برنامت را با علی بهم بزنه.چون اگه بهت میگفت حتما میخواستی با بچه ها بری.
    اخم کردم ولبهامو با قهر جمع کردم
    _عجب ادم نامردیه.خوب اگه به من میگفت با علی هماهنگ میکردم که باهاشون بریم. حتما یونگ هم با خودش برده.نامردا منو دور زدن.
    _با لبخند سری تکون داد.
    _اشکال نداره بهتر برای تو برو خونه ویه کم به کارای دانشگاهت برس .یونگ میگفت هنوز موضوع پروژت را انتخاب نکردی. ویسکوتم حسابی برات قاطی کرده
    راست میگفت دیروز ویسکوت حسابی از دستم عصبانی شده بود.همه موضوع پروژشونرا انتخاب کرده بودند جز من. تو این مدت وقت نکرده بودم وقت که نه راستش اصلا حوصله نداشتم بهش بپردازم .دیروزم واسه همین هم ویسکوت که سر کلاس عین هاپو میشد حسابی بهم توپیده بود . سرکلاس انقدر جدی وخشک میشد که همه حسابی ازش حساب می برند.چنان دخترایی راکه سر کلاسش که قصد دلبری ازش را داشتند سنگ روی یخ کرد که بقیه حساب کارشون را کردندو ماستاشون را کیسه کردند.تو صندلی جابه جا شدم
    _حوصله ندارم .حالا که من را قال گذاشتن منم میرم سراغ هانی جونم.
    را افتادم طرف در
    _راستی جسی
    چرخیدم طرفش
    _خودتو برای مراسم خیریه اماده کن.
    ذوق زده گفتم
    _واقعا ؟شرایطش را قبول کردید.
    _اره قراره امروز بیان اینجا.منم زنگ زدم کاملیا بیاد.
    متعجب پرسیدم
    _کاملیا برای چی؟مگه کار حقوقی دارید؟
    کاملیا وکیل حقوقی بود که بطور خیریه برای خونه گلها کار میکرد.
    خندید
    _چی بگم.ویسکوت گفت با وکیل شرکتشون میان ومنم گفتم کاملیا هم به عنوان وکیل ما بیاد.
    شونه هام را بالا انداختم
    _معلوم هست اینا میخوان چیکار کن که وکیل و وکیل بازی راه انداختند.
    هانا خیره شد به میز
    _اولش فکر میکردم قضیه فرار از مالیت مطرحه.ولی اگه فقط اون بود این همه تبلیغات وبیلبورد وتبلیغ تلویزیونی وهنر پیشه سوپر استار میخواستند چیکار
    با این حرف هانا هنگ کرده ، برگشتم نشستم روی مبل
    _ واقعامیخوان این همه تبلیغ کنند حتی تو تلویزیون؟
    هانا جون برگهای را از روی میز گرفت طرفم
    _این همونه که ویسکوت داد به من.
    برگه را که خوندم واقعا مخم سوت کشید برگه را روی هوا تکون دادم
    _مگه اینها میخوان چیکار کنند؟کارگردان مطرح.اینهمه تبلیغات. به نظر من کل این قضیه یکم بوداره مواظب باش.
    با سر حرفم را تایید کرد
    _واسه همین گفتم کاملیا بیاد .
    برگه را گرفتم طرفش
    _کار خوبی کردید.احتیاط لازمه .واسه همونCFکمپانی میخوان تبلیغ کنندکه انقدر جار وجنجال راه انداختند؟
    کشوی میزش را باز کرد ویه کارت دراورد وداد دستم
    _واسه این
    کارت ویسکوت بود .این پسر با این سنش چطوری جز هیئت مدیره شرکت به این بزرگیه.
    تکیه کردم به مبل
    _چه ساعتی میان؟
    به ساعت نگاهی انداخت
    _ اگه خوش قول باشن تا یه ساعت دیگه باید اینجاباشند.اگه میخوای وقتی میان تو هم باش؟
    صورتم را جمع کردم
    _بودن من که لزومی نداره.خوشم نمیاد باز ویسکوت را ببینم همون تو کلاس تحملش میکنم بسه.
    خندید
    _ولی اگه به توافق برسیم خیلی باهاش سرکار داری
    سری تکون دادم
    _حالا تا اون موقع.به وقتش یه کاری میکنم دیگه. پاشم برم شما هم به کارت برسی که الان میان.به کاملیا بگید کارش تموم شد نره ،میخوام ببینمش دلم واسش تنگ شده خیلی وقته خبری ازش ندارم.
    ویرایش توسط yasamin_34 : 1392,09,17 در ساعت ساعت : 16:43


  7. Top | #37

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    596
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    31,785
    تشکر شده 21,963 در 581 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام .عکس روی جلد هم اماده شد .زحمتشو خواهر گلم کشید .ممنونم زهرا جون.
    اگه دوست داشتید ببیندش میتونید به صفحه اول مراجعه کنید
    از اتاق هانا جون که بیرون امدم .رفتم گیتارم را از توکمدم برداشتم مجبور بودم گیتارم را بخاطر بچه ها همیشه تو خونه گلها نگه دارم . انقدر پول نداشتم که یه گیتار دیگه واسه دنیا بخرم تازه گیتار اینجا به کار کسی جز خودم نمی امد تازه هنوزم سر قضیه خرید پیانو الک غر میزد .چقدرم بهش باج دادم تا راضیش کردم پول پیانو را بده.
    امروز شیفته رز و پت بود.می دانستم چند وقتیه که کارشون کمتر شده بود اخه چند روزه پیش خانواده ای که مدتها بود دنبال فرزند خواندگی بودند پاتریشیا را با خودشون برده بودند. وارد اتاق که شدم رز خم شده بود روی تخت هانی وداشت عوضش میکرد ،پتم نبود .روی هم دستشو گرفته بود به دیوارو ایستاده بود.رز با صدای در برگشت طرفم
    _جس،تو اینجا چیکار میکنی مگه نرفتی باغ وحش؟
    خندیدم
    _نامردا جام گذاشتند.پت کجاست؟
    برگشت چسب پمپرز هانی راچسبوند
    _برای جمع وجور کردن بچه ها تو باغ وحش نیرو کم داشتند پت را هم بردن.
    میدانستم رز وقتی بچه ها را عوض میکنه دوست نداره کسی بره طرف اون یا بچه پس بیخیال دیدن هانی که دلم براش پر می کشید شدم و گیتارم را گذاشتم روی تخت پاتریشیا که حالا خالی بود ،یک لحظه دلم براش تنگ شد چقدر خوب ،که با پاتریشیا زیاد ارتباط نداشتم وگرنه الان حسابی ضربه میخوردم.همیشه ترس از دست دادن هانی باهام بود.تا حدی که تقاضای سرپرستیشم به هانا دادم که قبول نکرد وقانعم کرده بود که اینکار درست نیست ومن در شرایطی نیستم که بتونم از هانی مراقبت کنم.وازم خواسته بود که وابستگیم را به هانی کم کنم ولی من نمیتونستم.هانی کوچک را خودم پیدا کرده بودم.ان موقع شاید هنوز ده روزش نشده بود جلوی در کلیسایی که توی گروه کر اش میخوانم توی یه سبد بود.
    رفتم طرف روی که دستشو به دیوار گرفته بود و از خودش صدا در میاورد .جلوش نشستم
    _سلام کوچولو.یواش یواش میخوای راه بریا
    خندید ودستشو به طرفم دراز کرد که نزدیک بود بخوره زمین.سریع توی بغلم گرفتمش وبوسیدمش.بدجوری بو میداد
    _آخ.آخ.پسر شیطون خراب کاری کردی.
    با شنیدن حرف من رز که داشت دستاشو که بعداز عوض کردن هانی میشست .کلافه از توی دستشویی گفت
    _پسر بد .امروز نمی دونم چشه دفعه پنجمه که خرابکاری میکنه.
    میدانستم دست تنها حسابی خسته شده .روی را بغلم کردم ورفتم طرف حمام اتاق
    _من تمییزش میکنم.تو فقط یه حوله براش بیار
    لباسای روی را در اوردم وبا خود پمبرز تا جایی که میشد تمیزش کردم وبعد گذاشتمش توی وان وروش اب گرفتم
    با صدای رز برگشتم سمت در
    _ممنون جس .تو که داری میشوریش یک دفعه حمامش کن 2روزه هیچ کدومشون حموم نکردن.
    ذوق کردم من عاشق حموم کردن بچه های کوچولو بودم .خندیدم
    _تو هم فرصت طلب .باز منو گیر اوردی.باشه روی را میشورم وصدات میکنم اینو بگیری وهانی را بدی بشورمش. حولم پایینه تو کمدمه باید بری بیاریش .الانم یک دقیقه حواست به روی باشه لباسم را در بیارم.
    سریع شروع به دراوردن لباسام کرد که کله هانی از در حموم امد تو با دیدن من ذوق زده خندید. جینم را هم هول هولکی اویزون کردم دویدم طرفش که چهار دستو پا خودشو رسونده بود به حموم .رفتم وبغلش کردم ومحکم تو بغلم فشارش دادم.
    _خوبی عسلم.دلم حسابی برات تنگ شده بود .خوشگل خانوم.
    اونم صورتشو مثل پیشیا مالید به صورتم این عادت هانی ،فقط مختص من بود ومن چقدر از این موضوع لذت میبردم.وقتی تو خونه گلها بودم حتی الامکان همیشه هانی باهام بود وبه اعتراض هیچ کسی هم تو این زمینه توجه نمیکردم.
    _ اخ که میمیرم برات .قربونت برم نازنینم
    _جس ، زودباش ،روی سرما میخره .بدنش خیسه.
    رز روی را نگه داشته بود تا لباسم را عوض کنم.هانی را که میخواست تو بغلم بمونه دادم دستش .همانطور که هانی که تو بغلش دست وپامیزد محکم گرفته بود و به طرف در میرفت گفت
    _با هانی میرم پایین حولتو بیارم .زود میام
    براش سری تکون دادم ورفتم تو وان .روی را که شستم و رز را صدا زدم .رز در حالیکه که حوله من را روی دستش انداخته بودو هانی که بدن لخت کاکائویش نازش دلم را میبرد وارد حمام شد. هانی راگذاشت توی وان خالی وروی را از بغلم گرفت وپیچید لایه حوله
    _پایین ،هانا مهمون داشت.دوتا مرد خوش تیپ و خوشگل.تا من رسیدم پایین اونا هم وارد ساختمون شدند.کاملیا هم امده بود.همانطور که که لبا س تن روی میکرد ادامه داد
    _یکیشون انگار هانی را میشناخت چون منو که دید امد جلو و هانی ناز کرد وگفت چطوری دوست قدیمی؟ ولی برای من فقط سری تکون داد. تو نمیدونی اینها کی بودند؟
    همان طور که هانی را شامپو میزدم و مواظب بودم بدن خیسش که مثل ماهی لغزنده بود از دستم در نره گفتم
    _امدن در مورد مراسم خیره صحبت کنند.میخوان هزینشو بدن
    متعجب نگاهم کرد
    _واقعا .بهشون نمی امد.اخه هیچ کدومشون سن زیادی نداشتند فوقش 30 31،ساله بودند.از کجا این همه پول اوردند
    هانی را اب کشیدم
    _ اخه مگه حتما باید خودشون پول بدن می توند وکیل شرکت باشند باشند که پول را میده.هر چند یکی از اونایی که دیدی جز هیئت مدیره همون شرکته.
    شلوار روی را پاش کرد
    _واقعا کدومشن؟ چی پوشیده بود.
    خندیدم
    _وای رز چقدر سئوال میپرسی .مگه پایین بودم و دیدمشون که از من میپرسی ولی فکر کنم همون که امده بود سراغ هانی ویسکوت باشه اخه وقتی اینجا را نشونش میدادم .هانی را دیده.
    امد باز چیزی بپرسه که نذاشتم
    _رز باور کن روی تو بغلت داره میخوابه .کار هانی هم تمومه .برو اون را بذار تو تخت که بخوابه وبعدش بیا اینو بگیر .
    ویرایش توسط yasamin_34 : 1391,04,05 در ساعت ساعت : 20:10


  8. Top | #38

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    596
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    31,785
    تشکر شده 21,963 در 581 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض

    حواسم را دادم به هانی که نشونده بودمش کف وان وتکیه اش را داده بودم به دیواره وان.چشمای براق سیاهشو دوخته بود به اب کف وان و دستهای کوچولوش میکوبید تو اب واز صدای اب ریسه میرفت ومن هم با خنده هاش میخندیدم .انقدرعاشق حموم واب بود که هر وقت میوردمش حموم اصلا صداش در نمی امد.
    هوا برای اب بازی سرد بود.بغلش کردم وتو اغوشم محکمش کردم که بدن خیسش که عین ماهی لغزنده بود یک وقت ازتو دستام لیر نخوره.دوش را برداشتم واب گرفتم روش و رز راصدا کردم
    در را بازکرد وامد داخل
    _هیس یواشتر روی تازه خوابید.
    امد جلو هانی را ازم گرفت وحوله را پیچید دورهانی
    _جس این اقاهه که هانی را میشناخت چطور ادمیه؟
    خندیدم
    _چیه چشمت گرفتش؟
    همان طور که تند تند هانی را خشک میکرد گفت
    _نه بابا.کلا یجوریه.اولش که میبینیش با خودت میگی که چقدر خوشگل وخوشتیپه.وقتیکه داشت میامد طرفم کلی پیش خودم ذوق کردم ولی نگاهش ورفتارش حسابی زد توذوقم.طوری نگاهم میکرد که انگار من زیردستشم.یه جوری نگاهش وحشتناک بود انگار بدهکارشم.
    راست میگفت نگاه ویسکوت به ادمها وعلی الخصوص زنها همینطوری بود.بارها تو دانشگاه شاهد رفتاراش بودم.ولی خوشبختانه جز همون اوایل رفتارش با من خوب بود. درسته که سر کلاس جدی وخشک بود وحسابی سر پروژه بهم توپیده بود ولی نگاهش هیچ وقت بهم تحقیر کننده نبود.
    میدانستم رفتار ویسکوت برای رز خیلی سنگین بوده.رز زیبایی زیادی داشت که باعث میشد مورد توجه مردا قرار بگیره.قد بلند واندام متناسبی داشت وچشمان ابی که تو صورتی که همه چیزش متناسب بود وموهای بلند نقره ایش زباییش را تکمیل میکرد شاید تنها ایرائ صورتش کک ومک های ریز روی صورتش بود .که به نظر من بامزش میکرد.طفلکی حق داشت رفتار ویسکوت بخوره تو ذوقش،چون حداقل از زمانی که میشناختمش مورد توجه مردا بوده.
    .سرم را که شامپو کرده بودم زیر اب گرفتم.
    _به دل نگیر. رفتار ویسکوت با همه اینطوریه.فقط باید رفتارشو تو دانشگاه ببینی.
    همانطور که سعی داشت لباس های هانی را که بیقراری میکرد تنش کنه گفت
    _خدا به فریادت برسه .اگه مراسم خیریه جور بشه تو یکسره باهاش سر وکار داری.
    دوش گرفتم وحوله را کشیدم وبستم دورم
    _ اخه مگه اون قراره مراسم را برگزار کنه .مطمئنم انقدر خدم وحشم داره که گذرش به اینطرفا نمییوفته.
    هانی را که از خستگی غرغر میکرد تو بغلش گرفت
    _گرسنش شده .باید شیر بخوره
    وبه طرف در رفت
    _تا تو شیر درست کنی لباس پوشیدم.
    سری تکون داد
    _پس زودتر بیابیرون که خانم حسابی بدعنق شده.
    ورفت بیرون.صدای گریه هانی را میشیندم.فکر کنم رز گذاشته بودش رو تخت ورفته بود شیر درست کنه.با این گریه هاش روی را هم بیدار میکرد.
    اب موهام را با حوله گرفتم وتند تند لباس پوشیدم وحوله را پیچیدم دور موهام ورفتم بیرون
    صدای گریه هانی و روی که بیدار شده بود قاطی شده بودو از رز هم خبری نبود.هانی را از رو تخت برداشتم ورفتم سمت تخت روی.کلافه شده بودم.نمیتونستم همزمان دوتاشون را بغل کنم .روی هم فکر کنم حسابی گرسنه بود چون با ناز ونوازش اروم نمیشد وهمچنان با شدت گریه میکرد.کلافه شده بودم .میخواستم هانی را بذارم رو تخت وروی را بردارم که رز با دو تا شیشه شیر وارد شد
    _کجا بودی ؟ روی خودشو کشت.
    خندید
    _نترس .مطمئن باش با 2 دقیقه گریه نمیمیره
    شیر هانی را داددستم وشیشه روی گذاشت تو دهنش.حفاظ تخت هانی را باز کردم ونشستم رو تخت .همانطور که هانی تو بغلم بود وشیشه را گذاشتم تو دهانش وخیره شدم تو صورتش که تند تند به سر شیشه مک میزد ودر مقابل خوابی که داشت چشماشو میگرفت مقاومت میکرد.با دست ازادم موهای فرفری وسیاهش را نوازش کردم وبا صدای ارومی گفتم
    _بخواب کوچولوی نازم
    هنوز ته شیشه شیر داشت که خوابش برد .شیشه را از دهانش در اوردم وخوابوندمش روی تخت وپتو را کشیدم روش واروم گونش را بوسه زدم وحفاظ تخت را بستم. روی هم خوابش برده بود.رز شیشو را که افتاده بود کنار روی رو تخت برداشت وگفت
    _اخیش خوابیدند.
    گیتارم را از رو تخت خالی برداشتم وگفتم
    _من دارم میرم پیش هلن تو نمیای.
    _ممنون که کمکم کردی اگه نمیامدی تنهایی از پس دوتاشون بر نمیامدم.تو برو من باید بمانم .تا وقتی خوابیدن خودمم یه کم بخوابم حسابی خسته شدم.
    سری تکون دادم
    _پس من رفتم .
    بیرون امدم . در را هم بستم تا اگه برای بچه های هلن که گیتار زدم اینها بیدار نشن.رفتم طرف اتاق بازی طبقه دوم که مخصوص بچه های 1 تا 3 سال بود.صداشون میامد.
    چند تا ضربه به در زدم و وارد شدم.هلن نشسته بود روی صندلی و2تا از بچه های یکساله روی زمین بازی میکردند. رفتم طرفشون .جفتشون را بوسیدم.هلن همیشه منو یاد مامی تو فیلم اسکارلت می انداخت.همان قدر مهربون وتپل بود واغوشش انقدر گرم وبزرگ بود که همیشه به بچه هایی که در اغوش میگرفتشون حسودی میکردم.رفتم جلو وبوسیدمش
    _بقیه شما چی شدن .حتمااونا هم رفتند باغ وحش
    لبخندی مهربان بهم زد
    _اره 2تا از مربیا و بچه های 2 سال به بالا رفتند .این دخترهای طفلی را نبردند گفتند نگهداریشون اونجا سخته .منم موندم پیششون.
    خندیدم
    _اشکال نداره .منم براشون نای نای میزنم که تلافیه نرفتنشون بشه.اجازه هست.
    اونم خندید
    _چه زود ارزومبر اورده شد .الان حوصلم سر رفته بود.با خودم گفتم کاش اینجا بودی دلم واسه صدای قشنگت تنگ بود.هنوز تو فکرت بودم که امدی تو.زودتر بزن که دلم حال بیاد.
    یه صندلی برداشتم وپشت به در وروبروی بچه ها وهانی جون نشستم وشروع کردم


    I wouldn't want to be anybody else


    من نمی خوام یکی دیگه باشم( Hey )

    You made me insecure
    تو منو متزلزل کردی




    Told me I wasn't good enough
    به من گفتی که به اندازه ی کافی خوب نبودم



    But who are you to judge
    اما تو کی هستی که بخوای قضاوت کنی؟



    When you're a diamond in the rough
    تو یه الماس نتراشیده ای



    I'm sure you got some things
    من مطمئنم یه چیزایی فهمیدی



    You'd like to change about yourself
    تو دوست داری خودتو عوض کنی



    But when it comes to me
    اما وقتی نوبت من میشه



    I wouldn't want to be anybody else
    نمی خوام تبدیل به یه آدم دیگه بشم



    Na na na na na
    Na na na na na na
    I'm no beauty queen
    من یه شاهزاده ی زیبا نیستم



    I'm just beautiful me
    من فقط خودمو زیبا می کنم



    La na na na na na na na na!
    La na na na na na na na na

    You've got every right
    تو حق داری



    To a beautiful life
    که یه زندگی زیبا داشته باشی



    ( C'mon)


    Who says
    کی گفت؟



    Who says you're not perfect
    کی گفته تو عالی نیستی؟



    Who says you're not worth it
    کی گفته ارزششو نداری؟



    Who says you're the only one that's hurting
    کی گفته تو تنها کسی هستی که آزار میبینه؟



    Trust me
    به من اعتماد کن



    That's the price of beauty
    این قیمت زیباییه



    Who says you're not pretty
    کی گفته تو خوشگل نیستی؟



    Who says you're not beautiful
    کی گفته تو زیبا نیستی؟



    Who says
    کی گفته؟



    [Selena Gomez - Verse 2]

    It's such a funny thing
    خیلی باحاله



    How nothing's funny
    چطور هیچی جالب نیست؟



    when it's you
    وقتی خودتی



    You tell 'em what you mean
    تو بهشون میگی منظورت چیه



    But they keep waiting out the truth
    اما اونا منتظر حقیقتن



    It's like a work of art
    این مثل یه کار هنریه



    That never gets to see the light
    که هیچوقت روشنایی رو نمی بینه(کسی نمی بیندش)ه



    Keep you beneath the stars
    تو رو زیر ستاره ها نگه میداره



    Won't let you touch the sky
    و نمیذاره به آسمون برسی



    La na na na na na na na na!
    La na na na na na na na na

    I'm no beauty queen
    من یه شاهزاده ی زیبا نیستم



    I'm just beautiful me
    من فقط خودمو زیبا می کنم



    La na na na na na na na na!
    La na na na na na na na na


    You've got every right
    تو حق داری



    To a beautiful life
    که یه زندگی زیبا داشته باشی



    C'mon

    [Chorus]

    Who says
    کی گفت؟



    Who says you're not perfect
    کی گفته تو عالی نیستی؟



    Who says you're not worth it
    کی گفته ارزششو نداری؟



    Who says you're the only one that's hurting
    کی گفته تو تنها کسی هستی که ازار می بینه؟



    Trust me
    به من اعتماد کن



    That's the price of beauty
    این قیمت زیباییه



    Who says you're not pretty
    کی گفته تو خوشگل نیستی؟



    Who says you're not beautiful
    کی گفته تو زیبا نیستی؟



    Who says
    کی گفته؟



    Who says you're not star potential
    کی گفته تو یه ستاره ی درخشان نیستی؟



    Who says you're not presidential
    کی گفته رئییس نمیشی؟



    Who says you can't be in movies
    کی گفته نمی تونی تو فیلما باشی؟



    Listen to me, listen to me
    به من گوش کن



    Who says you don't pass the test
    کی گفته نمی تونی امتحانتو قبول شی؟



    Who says you can't be the best
    کی گفته تو نمی تونی بهترین باشی؟



    Who said, who said
    کی گفت؟کی گفت؟



    Won't you tell me who said that
    نمی خوای بهم بگی کی اینو گفته؟



    ( Yeah, WHO SAID)

    Who says
    کی گفته؟



    Who says you're not perfect
    کی گفته تو عالی نیستی؟



    Who says you're not worth it
    کی گفته ارزششو نداری؟



    Who says you're the only one that's hurting
    کی گفته تو تنها کسی هستی که آزار میبینه؟



    Trust me
    به من اعتماد کن



    That's the price of beauty
    این قیمت زیباییه



    Who says you're not pretty
    کی گفته تو خوشگل نیستی؟



    Who says you're not beautiful
    کی گفته تو زیبا نیستی؟



    Who says
    کی گفته؟
    همانطور که میخواندم از حرکات ومثلا رقص ناز کوچولوها لذت میبردم با صدای دست زدن چند نفر پشت سرم چرخیدم سمت در
    اینها اینجا چیکار میکردند.بجز کاملیا .ویسکوت واریک دوبرا هم جلوی در بودند. کاملیا همانطور که به سمتم میامد گفت
    _ تو که اخر سر ارشیتکت نمیشی .حیفه هنرت نیست .لجبازی را بذار کنار ،بیا برگرد جولیارد. لایلا میگفت استاد اوازت هنوز بعد از چند سال سراغت رامیگیره
    ویرایش توسط yasamin_34 : 1392,09,17 در ساعت ساعت : 16:46


  9. Top | #39

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    596
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    31,785
    تشکر شده 21,963 در 581 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام به دوستهای خوبی که داستان من را دنبال میکنند.من کار جدیدم را هم که داستانی تخیلی وفانتزیی وصد البته عاشقانه دارد روی سایت شروع کردم .با نام هاله ی ابی که خوشحال میشم اون را هم بخونید .که البته هنوز دز مرحله شناخت شخصیت ها است .خوشحال میشم نظرتون را در مورد اون داستان بدونم .با استقبال کمی که ازش شده واقعا درمورد ادامه دادن دادنش تردید دارم .ممنون از همراهیتان
    این هم ادرس هاله ی ابی

    http://www.forum.98ia.com/t563234.html

    اینها اینجا چیکار میکردند.بجز کاملیا .ویسکوت واریک دوبرا هم جلوی در بودند.


    لایلا دوست مشترک من وکاملیا بود که بوسیله اون با کاملیا دوست شده بودم .پاشدم کاملیا را که نزدیکم شده بود دراغوش گرفتم وتو گوشش گفتم
    _باز نیامده شروع کردی.حواست باشه ویسکوت استاد دانشگاهمه.همنیطوریم حسابی ازم شاکیه .خواهشا تو ابروریزی نکن
    از اغوشش بیرون امدم و به ویسکوت واریک دوبرا سلام کردم
    ویسکوت سر سنگین به سرتکان دادنی اکتفاء کرد.ولی اریک جلوتر امد ونگاه مشتاقش را دوخت تو صورتم ومن را معذب کرد
    _وای باورم نمیشه کی اینجاست.پری باران؟امروز دوباره بارون امده که موهای پری بارون بازم خیس از اب میدرخشه.
    دستشو بالا اورد طرف موهام ومن نا خوداگاه یک قدم عقب رفتم ومتعجب نگاهش کردم
    یک ابروشو بالا انداخت ودر جواب نگاه متعجب من وبقیه گفت
    _بهم حق بدین میخوام ببینم واقعا این فرشته ای که روبرومه واقعیه .اولین بارم که دیدمش مثل امروز موهاش خیس بود وبرخلاف دیگرون از بارون فرار نکرده بود اون چشمای سیاه براق وصورت معصوم، فرشته ای ساخته بود که فکر کردم از اسمون با قطرهای بارون افتاده پایین.پس شد پری بارون که زودی هم غیب شد ومن تو حسرت تماسش گذاشت واین مکس خسیس هم که انروز اونجا بود یک کلمه هم در مورد پری بارون نم پس نداد. ولی امروز سرنوشت دوباره پری بارون را با همون موهای خیس وصورت معصوم روبرو گذاشت.
    بعد چشمکی بهم زد
    _به سرنوشت که اعتقاد داری ؟من که عاشقشم همیشه برای من بهترینها را در نظر میگیره.
    از چرتو پرت هایی که سرهم میکرد همیطور هاج و واج مونده بودم که صدای خنده کاملیا بلند شد
    _بس کن اریک،خودتو خسته نکن .جس با این چرب زبونی ها گولتو نمیخوره وتو دامت نمی افته. فقط با خودش فکر میکنه گیر چه خلی افتاده.
    بعد رو به من ادامه داد
    _اریک دوبرااز همکلاسی های شیطون دوران دانشکده حقوقه که فکر میکردم بعد از این همه سال عاقل شده باشه ولی مثل اینکه بهتر که نشده اوضاعش خراب تر هم شده.به حرفاش نگاه نکن یکی از موفق ترین وکلا ست.الانم وکیل اقای ویسکوت برای مراسم خیریست. در مورد جس واقای ویسکوت هم فکر نمیکنم احتیاجی به معرفی بیشتر باشه چون همدیگر را خوب میشناسن.
    اریک دستشو گرفت طرفم
    _خوشبختم جس.خوشحالم دوباره دیدمت
    اصلا دلم نمی خواست باهاش دست بدم ولی اگر اینکار را نمیکردم حسابی ضایع میشد
    پس دستم را تو دستش گذاشتم ولی سریع هم بیرون کشیدم.فکر کنم زیاد از این حرکتم خوشش نیامد.چشماهشو تنگ کرد
    _میتونم اسم کاملتو بدونم . از انروز فقط کلمه پری بارون تو ذهنم حک شد ومتاسفانه اسم کاملت تو پس زمینه لقبت گم شد.فکر کنم یکبار گفتم این مکسیملیان خسیس هم به هیچ عنوانی راضی نشد اسمتو بهم بگه.
    نگاهم را از اریک گرفتم ودوختم به ویسکوت واروم گفتم
    _جاسمین رایلی
    همان طور که خیره مانده بودم به صورت وچشمهای ویسکوت که میدرخشید وطرح یک لبخند کوچولو را در خود داشت به این فکر میکردم که اگه اریک راستشو گفته باشه چه دلیلی داشت که ویسکوت هیچ اطلاعاتی از من به اریک نداده باشه.
    _چه اسم برازنده ای.تو از معدود افرادی هستی که اسمشون بهشون میادجاسمین( گل یاسمین، گل یاس). واقعا مثل یاس سفید معصوم وپاکی.
    دیگه داشت با حرفاش میرفت رو مخم مرتیکه دیوانه.اه فکر میکنه من از زبون بازیای بیخودش مثلا لذت میبرم.همون لقب انجل تو دانشگاه واسه هفت پشتم بس بود کم از این لقب نکشیده بودم که حالا اینم واسه خودش شروع کرده .نا خوداگاه اخمام رفت تو هم
    _ممنون از تعریفتون.ولی اقای دوبرا من نه پری بارونم ونه یاس سفید .من فقط جسم .
    تاکید کردم
    _فقط جس
    _ممنون میشم از این به بعد لطف کنید فقط بگید جس.
    کاملیا بلند خندید وبازوی اریک را گرفت وکشید
    _بهت گفتم که زبون بازی واینجور دلبریا برای جس جواب نمیده .خوردی.حقت باشه تا حرف گوش کنی.بیا بریم به الیس معرفیت کنم که 2 ساعته تو اتاقیم نرفتیم سلام کنیم.
    بعد رو به ویسکوت ادامه داد
    _شما هم بیاین میخوام شما را با مهربان ترین مربی اینجا معرفی کنم.
    همانطور که اریک را میکشید رفت ته سالن نزدیک الیس که ساکت ایستاده بود ومارو نگاه میکرد.سرم را پایین انداختم شاید تند رفته بودم.نباید انقدر تند با اریک حرف میزدم .شاید رنجونده باشمش.اخه اون هم داشت با حرفاش کلافم میکرد اگه هیچی نمیگفتم میخواست حالا حالاها همینطوری ادامه بده.
    یه جفت کفش دست دوز قهوه ای روی زمین درست روبروی من متوقف شد .دستی زیر چونم قرار گرفت وسرم را بالا اورد.نگاهم گره خورد تو یک جفت چشم ابیه خندان که حالا روبروم بود.
    _فوق العاده بودی .
    انگار میدونست من برای جوابی که اریک داده بودم با خودم درگیرم واین جواب او به درگیری من با خودم بود. هنوز درگیر ابی چشماش بودم که دستشو از زیر چونم برداشت
    _ولی اگه من جای تو بودم رشته ای را که دوست ندارم وان قدر برام ارزش نداره که حداقل دنبال موضوع پروژه درسیش برم رها میکردم و برمیگشتم به جولیاردی که توش 3ترم درس خونده بودم وهنوز که هنوزه اسمم به عنوان نابغه توش باقی مونده.
    متعجب خیره مونده بودم بهش .اون از کجا میدونست من 3 ترم تو جولیارد بودم من حتی به علی هم نگفته بودم فقط تعداد کمی از دوستام از این مسئله خبر داشتند.
    چشماش بدون اینکه لباش بخنده، خندید
    _زیاد فکر نکن خانم کوچولو.
    برگشت که بره طرف بقیه که دوباره چرخید سمت من
    _در ضمن درست حدس زدی اون فوق العاده ای که گفتم مال جوابی بود که به اریک دادی وبا خودت در موردش درگیر بودی
    حالا نگاهش جدی شده بود
    _هر چند میدونم جذب ادمهایی مثل اریک نمیشی ولی برای خودت میگم هر چی ازش دورتر بمونی برات بهتره.باشه؟
    من هم در جوابش سری به عنوان باشه تکون دادم که اونم که انگار که از جواب من مطمئن شده باشه رفت طرف بقیه.
    از برخورد دور از انتظار ویسکوت ولو شدم روی صندلی که پشتم بودو زل زدم به بچه ها .یا مسیح . استر کبود شده بود وعروسک بی سرش جلوش افتاده.دیگه نفهمیدم چی شد جیغ زنان دویدم طرفش
    ویرایش توسط yasamin_34 : 1391,04,21 در ساعت ساعت : 01:06


  10. Top | #40

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    596
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    31,785
    تشکر شده 21,963 در 581 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض

    دوستان خوبم سلام
    اگه اجازه بدید قبل از پست جدید میخوام کمی حرافی کنم. بابت پست های با تاخیر ونا مرتب واقعا شرمنده ام ولی باید کمی به من حق بدهید من یک مادر ویک همسرم که کار خونه ومسائل پسر کوچکم اجازه فعالیت زیاد در این حوزه را به من نمیده.و باعث میشه بعضی وقتها مغزم کاملا هنگ کنه.اولش میخواستم داستان را تمام کنم وبعد ازاینکه همش را تایپ کردم یکدفعه روی سایت بگذارم .ولی مطمئنا ان طوری هیچ وقت نمیتونستم تمومش کنم .الان به عشق شما وتعهدی که نسبت به ادامه دادن داستان در خودم حس میکنم .دارم ادامه میدم و ازشما واقعا سپاسگذارم که من ونوشته هام را تحمل میکنید.حقیقتا دست من در تایپ کردن بسیار کنده واین مسئله تایم زیادی ازم میبره .یکسری مینویسم وبعد باید تایپش کنم .تایپ به جای نوشتن را هم امتحان کردم که باعث شد نثرم ضعیف بشه وان سوتی گنده را بدم.پس ممنون میشم که تاخیر من وکوچولوبودن پستهام را به مهربانی خودتان ببخشید .در ضمن برای اینکه زودتر تو را منتظرم تموم بشه دیگه هاله ی ابی را فعلا ادامه نمی دم.

    نسرین 3 عزیزم ممنون که همراهیم میکنی .از حمایتت دلگرم شدم




    افتادم.با شنیدن صداش افتادم .نرسیده بهش .ترسیده از صداش خوردم زمین.
    استر خر خر میکرد.استر خرخر میکرد
    صدای خر خر همه گوشم را پر کرد وصدای دختر بچه ای که اینجا نبود . صدای گریه ها وجیغ های کابوس های شبانه ام .جیغ میزد وپیشی پیشی میکرد. من بیدار بودم ولی کابوسا امده بود.
    شاید خواب بودم .من خواب بودم .
    بیدارم .من بیدارم
    این صدای استر کوچولوئه که خرخر میکنه .یه چیزی تو گلوشه .کله عروسک.
    پس چرا پیشی تو چارچوب در اویزونه ،تو چارچوب در تاپ میخوره ودست وپا میزه.پیشیم خرخر میکنه.
    پیشی هم قبل از انکه بمیره خرخرمیکرد.
    همان طور که تو چارچوب در تاپ میخورد ودست وپا میزد خرخر میکرد.
    اونم مثله پیشی میمرد.
    چقدر اون دختر جیغ میزنه یکی ساکتش کنه.سرم درد گرفته .داره میترکه.کاش دستامو بذارم رو گوشام تا نشنوم.
    .عین یه تیکه چوب ،با همه تلاشم دستام یک میلیمترم بالا نیامد.
    خوابم . همه اینها کابوسه .صدای خرخر مال کابوسه. باید بیدار شم. چقدر سرده .کاش یکی یه پتو بده.
    استر خرخر میکرد.میمره.مثل پیشی میمره .میمره.
    پیشی خر خر میکرد ومن جیغ میزدم. من نبودم اون دختره که لباس فرم مدرسه تنشه جیغ میزنه .چرا هیچ کس گردن پیشی را از تو طناب در نمی یاره.کاش قدم بلند تر بود انقدر بلند که به میخ گنده بالای در میرسید. قد من نه ، اون دختر کوچولو .
    سردمه.دندونام داره میشکنه.چقدر محکم میخوره روهم.سرما تا عمق استخونامو گرفته. کسی پتو نمیده.
    پیشی دیگه خر خر نمیکنه.ساکت شده دیگه دست وپا نمیزنه دیگه تاب نمیخوره.ولی دختره هنوز زجه میزنه .چرا یکی ساکتش نمیکنه.
    صدای دندونام خستم کرده .میلرزم .با همه وجودم میلرزم .همه جا تاریکه.اگه چشمامو باز کنم استر مرده .پیشی مرده.تو روخدا یکی اون دختر را ساکت کنه صدای گریه هاش داره دیونم میکنه.
    یکی تکونم میده .صدام میکنه.جسی .جسی منم یا اون دختر که جیغ میزنه.صورتم میسوزه .
    این درد را خوب میشناسم کم که سیلی نخوردم.چشمام بی اجازه من واز شک سیلی باز میشه .
    یه جفت ابی نگران وعصبی زل زده بهم .لبهاش تکون می خوره ولی من نمیشنوم .
    دستاش که از دو طرف محکم بازوهام را گرفته ومن تازه حسشون کردم محکم تکونم میدن.
    نگاهم ناخوداگاه ازش رد میشه واغوش الیس را جستجو میکنه.خدای من .وای خدای من .استر ،استر .داره گریه میکنه .رنگش قرمزه ولی زنده است .
    نگاهم را میدم به ابی روبروم .ناخوداگاه اروم زمزمه میکنم
    _زنده است.
    نگرانیه چشاش کمتر میشه .انگار زمزمه اروم منو که به گوش خودمم نرسید، شنید
    لبخند مهربانی زد وسری تکون داد
    _اره عزیزم .خوبه.هیچیش نشده .ببین داره گریه میکنه.
    اولین قطره اشک اروم از چشمم سر خورد وپایین افتاد وبعد بعدیو بعدی که بی صدا همراه لرزش بی امان بدنم سرمیخوردن رو گونم.
    دستاش از روی بازوهام سر خوردند روی کمرم و اروم هول دادن تو اغوشم .حالا سرم روبروی سینش بود .دکمه سفید وبا خطهای کرم ومشکی روی پیراهنش شد نقطه سقل نگاهم . دستش نوازش گونه موهام را نوازش کرد وسرم فشرده شد توی سینه گرمش .
    دستی کمرم را نوازش میکرد ودستی دیگر میان موهایم میگشت ومن لرزان از سرمایی که نا توانم کرده بود .بی صدا اشک میریختم.
    دلم میخواست براش بگم .از پشو ودردم که به هیچ کسی حتی یونگ نگفته بودم .حتی تو جلسه گروه درمانی نگفته بودم ولی حالا میخواستم به او بگم که سفت در اغوشم گرفته بود.
    _تنها بودم .تو کشوری وبا ادمهایی که نمیفهمیدمشون .زبونشون با من یکی نبود . دلتنگ مامانم بودم. گریه هر روزه ترکم نمیشه.الک پدرم نبود.جز صدای داد وپرخاشی که حتی اونم نمیفهمیدم وگاهی سیلی که بعد از لجبازیهای کودکانم برای خواستن مادرم بر صورتم مینشست. چیزی ازش ندیده بودم.
    برای اینکه از دستم راحت بشه یا نمی دونم به قول خودش برای اینکه شبیه ادمیزاد بشم و زبان ادمها را یاد بگیرم منو گذاشت مهد .مهد یا مدرسه .نمیدونم .فقط اونجا هم یک جایی بود مثل خونه یا شاید بدتر از خونه.اگر تو خونه فقط پل بود .اونجا چند تا پل وجود داشت بالقب هایی که معنیشون را نمیفهمیدم ولی انقدر ازارم میدادکه برای تنفر از هر چی لقبه برای تمام عمر بسم بود.
    نمی دانم چرا blackamoor(سیاه برزنگی) ویا blackish(سیه چرده) من که سیاه پوست نبودم یا حتی سبزه نبودم.هیچ وقت پسرک بدجنس کلاس را نفهمیدم یا دلیل خصومتش را با موها وچشمهای سیاهم را درک نکردم ولی این را فهمیدم که من را یک عمر از سیاه موها وچشمهایم بیزار کرد.
    تو همه این تنهایی ها .یه روز پیشی پیداش شد.یه گربه خیابانی که با یه تکه گوشت که از غذای ناهار کش رفته بودم شد همه کسم.شریک تنهاییم.
    اولش الک نمیذاشت نگهش دارم ولی التماسای من و وصاتط الی نا مادریم راضیش کرد که پیشی با هام بمونه.که ای کاش که اجازه نمیداد.
    اینجوری پیشی شد رفیق تنهایی هام.چند ماه همه قصه ها ودردهامو باهاش قسمت کردم .صبرم نبود که کی از اون زندانی که اسمشو گذاشته بودند مدرسه ازاد میشم که برگردم پیش پیشی.
    ولی یک روز .یک روز که تبدیل شد به کابوسام .وقتیکه از مدرسه امدم پیشی نیامد استقبالم.هر چی صداش زدم خبری ازش نبود.
    به اتاقم که رسیدم.پیشی من .پیشی من.
    زجه میزدم .تو اغوشش هق هق میکردم ولی جز نوازش نه چیزی میگفت ونه کاری میکرد.
    _اون دارش زده.از چارچوب در اویزونش کرده بود.پیشی خرخر میکرد ودستو وپا میزد.من هیچ کاری نکردم.
    از زور گریه نفسم بالا نمی امد.سفت تر در اغوشش فشرده شدم.استخوانهایم درد گرفت ولی اغوش سفتش ارامشم میبخشید
    _بس کن نازنینم.اروم باش عزیزم .همه چی تموم شده.الان پیش منی..
    همه سینه وجلوی لباسش از گریه های من خیس بود.ولی او بی اعتنا در پی ارام کردن من کلمات محبت امیز نثارم میکرد.ومن را در اغوشش میفشرد.
    _عزیزکم .دیگه هیچ کس اذییت نمیکنه.اینو همیجا وبرای همیشه بهت قول میدم پس هیچ وقت یادت نره.
    صدای بم ومطمئنش ،اغوش گرم ومهربانش ودستهاش که در طول این مدت از نوازش من باز نایستاده بود.بدون اینکه بفهمم چه زمانی، همه استرس وسرمای درون وجودم را با خود برده بود.ومن در اغوش مردانه وحمایگرانه اش که حسرت همیشگیش را ازجانب پدرم ومرداهای نامرد زندگیم داشتم ارام گرفته بودم .ومن بدون اینکه بفهمم بعد از ان همه استرس با ارامشی که اوبه من هدیه کرده بود ذهن وتنم را به خواب سپردم.
    ویرایش توسط yasamin_34 : 1391,04,22 در ساعت ساعت : 10:03


صفحه 4 از 28 نخستنخست 1234567814 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان بین ما چی بود ؟ | nafas.14 کاربر انجمن
    توسط nafas.14 در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 41
    آخرین نوشته: 1393,05,14, ساعت : 14:57
  2. رمان منم نفهمیدم | پیانوزن کاربر انجمن
    توسط پیانوزن در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 31
    آخرین نوشته: 1393,03,24, ساعت : 17:09
  3. رمان فیلم نامه پاریس | yasamin_34 و zahra ghani کاربران انجمن
    توسط zahra ghani در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 63
    آخرین نوشته: 1392,11,11, ساعت : 22:07
  4. رمان رکود | ~B@H@R~ کاربر انجمن
    توسط ~B@H@R~ در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 159
    آخرین نوشته: 1392,09,09, ساعت : 20:16

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •