ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان بمون کنارم | گ.شب کاربر انجمن
گل نقش طاووس



نودهشتیا
صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 63
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    1,586
    میانگین پست در روز
    1.74
    محل سکونت
    توی رمان ماسه
    تشکر از کاربر
    5,908
    تشکر شده 169,715 در 1,622 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    Wink رمان بمون کنارم | گ.شب کاربر انجمن

    . به نام آنکه عشق را آفريد تا سرزمين تنهايي کوير نماند.





    دوستاي خوبم سلام ... اين رمان ،رمان دوممه اما قبل ازاين که اولي رو بذارم چون اينو دوس داشتم اينو گذاشتم ...مي دونم موضوش تکراريه ...راستش نتونستم خودمو کنترل کنمو ننويسم ...يه جورايي دست خودم نبود ...حالا شما بخونين همين که سرگرمتون کنه بسه ...

    خلاصه :
    داستان دریاره دختری به اسم شمیم هستش که پس از فوت مادر و پدرش بنا به گفته ی دوست باباش بعد یک سال میاد با همین خونواده ی دوست پدرش زندگی می کنه..
    خونواده ی دوست پدرش یک پسر به اسم ارمیا و یک دختر به اسم المیرا دارن..
    ورود شمیم به زندگی این خانواده ارمیا را ناراحت می کنه..و از اونجا ارمیا درصدد به وجود اوردن ناراحتی برای شمیم هستش..
    و سعی می کنه همه جا خوردش کنه…
    از قضا شمیم از پدر خونواده می خواد که بره سرکار..و با اصرار های فراون از پدر ارمیا ،پدر ارمیا شرکتی رو برای شمیم در نظر میگیره که رئیس اون شرکت کسی نیست جز ارمیا..و از اونجاست که زندگیه شمیم عوض میشه…….

    این رمان کاملا عوض شده...ازنظر متنی البته ! چون قراره چاپ بشه وباجلد دو،به صورت یک کتاب اگه خدا بخواد درآینده به چاپ برسه ! برای همین من فعلا ویرایش هارومی ذارم که اگه درهرصورت شما رمان رو خوندین قبلا! کاملا طرز فکرتون رو عوض کنین..چون بمون 1 اصلااون بمون کنارم قبلی نیست ونخواهدبود! یک ویرایش جدید!!!!
    بریم سراصل مطلب:

    *******************************
    ارمیا : نام یکی از پیامبران وبه معنای پاک وبی آلایش

    شروع :

    - غصه نخور دخترم زندگي همه همين بالا پایینارو داره ..همه تلخ وشیرینای زیادی رو تو زندگی می چشن...شاید همه اینا حکمت خدا یا حتی امتحان باشه !
    - راستش می دونین عمو..هروقت که می خوام دیگه بی خیال همه گذشتم شم،همون وقت بدتربه یادشون می افتم زندگي بدون پدرو مادرم خیلی برام وحشت ناکه
    سرش را زیر انداخت وزهره خانم که تحت تاثير حرفاي آن دختر قرار گرفته بود آهی کشید وگفت:
    - کاش هيچ جووني مث تو اين جوري سختي نبينه ،ببین عزیزم باورکن که منو فريد زندگيتو مهيا مي کنيم فقط خودتو فرزند اين خانواده بدون ومارو.. پدرومادرت، هرچندکه هرکاري هم بکنيم نمي تونيم جاي اونارو برات پرکنيم .
    - خانم اين دختر ما دختر صبوريه .مي دونه چه جوري ازپس زندگي گذشتش بربياد مگه نه دخترم ؟
    لبخندی درجواب مرد زد وباآرامش گفت:
    - سعي مي کنم زندگي جديدوموباگذشته وخاطراتم قاطي نکنم.
    درهمين حين صداي باز وبسته شدن درپارکينگ وماشيني که خاموش مي شدبه گوش رسيد.او که کنجکاو شده بود عضوي ديگر از ازخانواده ي دادفر را بشناسد،نگاهش را ميخکوب در کرد .صداي پسرجواني که مادرش را به نام مي خواند درحالي که هنوز بيرون از ساختمان بودکنجکاوی را دروجودش شدت داد.درباز شد ومتعاقب آن پسرجوان باقدي بلند واندامي کشيده وچهره اي که درنگاه اول جذاب بود وارد سالن شد:
    - مامان ....مامان؟....مامان جون...
    زهره خانم از صدای بلندپسرش لب به دندان گرفته بودوعمو فريد سرش رابه طرفين تکان مي داد.پسرجوان درحالي که اصلا حواسش به افراد نبود سرش را درگوشی همراهش کرد و با خودش حرف مي زد:
    - مرض بگيري احسان...معلوم نيس رفته دستشوي يا اتاق فکر...بردار خب!
    - عليک سلام
    اِرميا سرش را بالا کرد وبه پدرش چشم دوخت.بعد چشمانش به گردش درآمد وبا ديدن او که برايش دختري ناآشنا بود قيافه اش حالت تعجب به خودش گرفت.
    - سلام باباجون...ببخشيدمن حواسم نبود ...يعني اصلا نفهميدم شما مهمون دارين
    وروبه مهمانشان سري تکان داد:
    - سلام
    دختربا لبخند جواب اورا داد.صداي آقاي دادفر که با ارميا صحبت مي کرد به گوش رسيد:
    - نمي خواي بدوني اين مهمون عزيزمون کيه ؟
    قبل ازاين که ارميا جواب بدهدمادرش به او گفت:
    - مادرجون چرا وایسادي وسط سالن بيا بشين خسته مي شي
    ارميا روي مبلي کنارمادرش جاي گرفت وهمانطور که سرش روی گوشی همراهش بودگفت :
    - بفرمايين پدرگوشم میدم
    وبازهم سرش رااز روی گوشی اش بالا نکرد..آقای دادفر بانگاهی چپ چپ به پسرش سعی کرد حرصش را کنترل کند وگفت :
    - خب ارمیا جان این خانومی که می بینی ،امشب مهمون ماهستن درواقع یه دوست قدیمیه..آقای خرسند رویادته !؟!
    ارمیا بدون اینکه سرش را ازروی گوشی اش بالا کند گفت :
    - بله ..بله درسته ..
    آقادی دادفرسکوت کرد ونفسی پرازخشم کشید وباخشم کنترل شده اش اما صدایی جدی گفت :
    - بله وچی !؟!! اصلا معلوم هس کجایی بچه ؟!! من دارم می گم آقای خرسندرو یادته ؟ ..تومی پری وسط حرفم می گی بله بله درسته ؟!!! خب دودقه آروم بشین اون ماس ماسکو هم بذارکناردیگه !
    دختربادیدن عصبانیت آقای دادفر و این که آن رفتاررا باپسرش وجلوی مهمان داشت سرش را زیر انداخت ...ارمیا زیرچشمی نگاهی به مادرش کردوبا حرص گوشی اش را کناری روی مبل پرت کرد وباصدایی که به وضوح خشمگین اما کنترل شده بود گفت :
    - بفرمایید .اینم گوشیم ..الان گوشم کاملا باشماس!
    زهره خانم مادرش فوری گفت :
    - خب فرید اگه بچم کارداره بذاربره به کارش برسه ..وقت هس بعدا!
    آقای دادفر باجدیت گفت :
    - نه خانم کارکجابوده ؟ اين که بيست وچهارساعته روز رو نيم ساعتش اينجاس نشسته بذاربشينه ديگه
    زهره خانم سکوت کرد وآقاي دادفرباصدایی به نسبت آرام شده ادامه داد:
    - اين خانومي که مي بيني اسمش شميم ِدختر آقاي خرسنديکي از دوستاي قديمي من که متاسفانه يک سال قبل ازدستش داديم.اگه يادت باشه باهم رفتيم براي خاک سپاري پدرو مادرش.حيف اون زن ومرد که زير خاک برن اما عمر آدميزاد همينه يکي مياد يکي ميره با اين حساب که اين بين درمردن ورفتن حکمتي وجودداره که ماهمه ازش غافليم...بگذريم چيزي که مي خوام به تو وخواهرت بگم اينه که بايد با اين دختر مث خواهرتون رفتارکنين چون قراره به مدت چهارسالي که شميم اينجا درس ميخونه با ما وتوي اين خونه زندگي کنه.
    ارميا با دهاني باز حرفهاي پدرش را مي شنيد.باورش نمي شدپدرش به اين راحتي دست يک دختر غريبه را گرفته بود وبه آن خانه آورده بودتا چندسال با آنها زندگي کند.پدري که هميشه درهمه چيز سخت گير بود حالا به راحتي به زندگي با يک دختر غريبه رضايت داشت.احساس خوبي نداشت انگار نمي توانست با آن قضيه کنار بيايد...آخر این چه بازی بود دیگر؟!! یک دختر غریبه باید به مدت چهارسال درخانه شان می بود! آن هم دختری که نه تنها نمی شناختش ..بلکه تابه حال حتی ریخت وقیافه اش را هم ندیده بود..چطور یک دخترغریبه با آنها زندگی کند وآن ها راحت باشند؟!! مگرمی شد ؟!! زندگی خانودگی یعنی راحتی افراد..یعنی اعتماد و صمیمیت ! حال با آن دخترغریبه اعتمادی مگروجود داشت ؟!! مگر می شد به این راحتی یک نفررا درخانه شان جایگزین کنندو آب ازآب تکان نخورد! چطور پدرش که حتی همیشه با وجود یک خدمتکارمخالفت می کرد حالا این دخترک غریبه وناشناس را عضوی ازخانواده می دانست ! دختردوست پدرش بود که بود..دلیلی نداشت برای بودنش درکنارجمع خانوادگیشان..مگر او خودش کس وکاری نداشته که به غریبه ای دیگر پناه آورده بود!
    - اهممم..اهممم..
    صدای پدرش بود که ظاهرا سینه صاف می کرد تاارمیارا ازحالت مات خود خارج کند..ارمیا کمی درجای خود جابه جا شد وبعد ازمکثی گفت :
    - اممم...می دونین باباجون من که حرفي ندارم ولي ميگم این خانم اقوامي آشنايي چيزي اينجا نداشتن که بااونا زندگي کنن؟ نمي گم مخالفما ولي شايد اززندگي کردن باما راضي نباشن شايد براشون سخت بگذره ! شما همه ي اينارو درنظرگرفتين؟
    شميم ازسخنان ارميا داغ شد انگار که حکم يک مزاحم را براي همه داشت.آقاي دادفرچشم غره اي به پسرش رفت وگفت:
    - شميم خودش راضيه که اومده اينجا، بعدم تهران اقوام داشته باشه يا نداشته باشه فرقي نداره چون پدرش موقع مرگش تو بيمارستان ازم خواست دخترشو تنها نذارم من بخوام يا نخوام بايد به وصيت دوستم عمل کنم با اينکه حتي يک سال ديرشده اما ماهي رو هروقت ازآب بگيري تازه اس!
    - خب پس به سلامتي بااجازه
    آقای دادفر بازهم ازاین که پسرش مثل همیشه بی خیال ازهمه چیز وهمه اتفاقات می گذشت گفت :
    -کجا ميري پسر ؟مگه شام نمي خوري؟
    - تواتاقم هستم صدام کنين
    شميم نگاهش را تا دراتاق ارميا وواردشدن او دنبالش فرستاد.احساس مي کرد اين پسر جوان با اوسرناسازگاري داردوبه دلايلي که خودش نمي دانست با اوساز مخالفت مي زد.درحيني که ارميا صحبت مي کرد يابه پدرش گوش مي کرد حتي نيم نگاهي هم به شميم نمي انداخت.نمي دانست دليل اين همه بداخلاقي يا مخالف بودن چيست اما با خودش مسئله را حل کردکه گذرزمان همه سوالاتم را جواب مي دهد.دقایقی بعد ميز شام چيده شد.
    زهره خانم مرتب آن دخترآرام وساکت را درنظر داشت ، بالبخند ملیحی روبه او که فقط به غذای روبرویش خیره بود گفت :
    - شميم جون چرا نمي خوري ؟يخ کردا
    - چشم..شما شروع کنین منم مي خورم
    زهره خانم نگاهی تحسین برانگیز به شمیم که کاملا احترام ونزاکت را بلد بود کرد وبعد هم به شوهرش نگاهی معنادار انداخت..آقای دادفر که کاملا شمیم را می شناخت وبااخلاقیات او آشنا بود لبخندی مطمئن زد ومشغول غذا خوردن شد..شمیم هم متقابل همراه باآن ها قاشقي از غذارا به دهانش برد. .با خوردن همان یک قاشق یک آن به نظرش رسيد مزه اين غذا مانند غذاهاي مادرش بود.يک لحظه دلش گرفت وبا تمام وجود احساس غريبي کرد بوي مادرش را کاملا نزديک حس مي کرد.اشک چشمان زيبايش را پرکرده بود.براي اين که کسي از حال او خبردارنشود سرش را روي بشقاب غذا گرفت اما همان لحظه باصداي ارميا مجبور شدسرش را بالا بگيرد.
    - خانم خرسند شما خواهر منو مي شناسين ؟
    نگاهش کرد برق شادي وپيروزي درچشمان جذاب پسر خوانده مي شد.انگار دراين بين فقط اوبه شميم توجه داشته وحواسش جمع رفتارهاي اوبوده..انگارازقصد می خواست با این سوالش دست شمیم را رو کرده باشد.چشمان شميم از اشک برق مي زد اما براي اين که دراين لجاجت با ارميا پيروز شود وخود را نبازد چندبار تند تند پلک زد واشک هایش را جمع وجور کرد...نه نمی خواست کم بیاورد..با لبخندي مليح گفت:
    - اِ راستش..نه نمي شناسمشون اما عمو فريد عکسشوبرام نشون دادن
    - آهان...
    و به او پوزخندي تمسخرآميز زدوسرش راتکان داد ...شميم از رفتارهاي آن پسر سردرنمي آورد با خودش مي گفت:چه دليلي داره با من مخالفه ؟يعني انقد مزاحمشونم ؟خدايادقیقا بگومن باید الان چيکارکنم؟من گفتم زندگیم دست تو!یعنی الان توراضی به این حقارت من ؟ بايد به خاطر بي کسيم بيام بشينم خونه غريبه ها نيش وکنايه هاشونوتحمل کنم.؟!خدايا مگه تو خوبي بنده هاتو نمي خواي؟ چراگذاشتي سرنوشتم به اينجا برسه ؟....
    خودش متوجه نبود که چنددقيقه است به بي دليل محو تماشاي ارميا شده وفکرهاي جورواجور مي کند.فقط هنگامي که ارميا سرش را بالا کرد وبا نگاهش او را غافلگير کرد شميم خجالت زده سرش را زيرانداخت.ارمیا قاشق وچنگال به دست کمی به شمیم خیره شد وبازهم پوزخند زد وبه شام خوردنش مشغول شد..اما شمیم ! پنهانی لب به دندان گرفت وسرش را تاآخرین حد پایین انداخت ...از کار خود به شدت ناراحت بود....خیلی زود دست ازغذایش کشید:
    - دستتون دردنکنه عمو فريد زهره خانم اززحماتتون ممنون
    هردوبا مهرباني جوابش رادادند اما ارميا بدون حرف زدن ازسرميز بلندشد وبه اتاقش رفت.بعد ازمدتي بيرون آمد ودرحالي که سوييچ ماشينش را دردستانش تکان مي داد بدون خداحافظی با شمیم وفقط با گفتن کلمه خداحافظ خانه راترک کرد.واین اولین حقارتهایی بود که غرور دخترک جوان را خش دار می کرد ...
    * * *
    ویرایش توسط ~Gisoyeshab~ : 1393,01,31 در ساعت ساعت : 02:20 دلیل: نبود فاصله بين مکالمات

    روزهای بی کسی.بمون کنارم 1. بمون کنارم 2 .ماسه نفر.پرستارمن
    رمان غرور وغیرت داخل گروه های شخصی نوشته میشه هرکابر عزیزی که قصد خوندن رمان غرور وغیرت رو داره .بهم پیام بده عضوش می کنم.
    دومیـن پست غرور وغیرت داده شد!





  2. 385 کاربر از پست ~Gisoyeshab~ تشکر کرده اند .

    !! Niloofar !! , !!! NAFAS !!! , # MiTrA.Sa # , $ ساجده$ , $*~fire~*$ , "DaYa" , (زلال) , * nina * , * حدیث * , **LOVE_STORE** , **سولماز** , *Mar*yam* , *niki , *parnian* , *SaNaY* , *sara , *shima* , *sorme* , *_*aseman*_* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .....ARAM , .:aida:. , .:MaedeH:. , .HOMA. , .MOHABBAT. , .ZeinaB. , .هازال. , ==== , aahh , Abandokht , abby7 , afi jonz , AFM.ANGEL , ahmadi_1362_2 , aidai , albus severoos , alexiiiiiii , Altin ay , alustani , amisha , ana43 , angle92 , Anolin , archangel , ariana*dreams , armaghan19 , arman_iran , asal-1412 , asal-661 , asal_cheshmak , ashoka , atefeh_49 , avaa... , ayda90 , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , بــــانــــو , babsaneh , bahar.d65 , Behnaz joon , behnaz1 , bikari , blub2000 , blue1 , bneta , cole , coral , dander1000atash , darya12 , dEaD-GirL , degeer , Dellaram M , denis** , diablo8888 , dony77 , EasTern_Girl , elahe 66 , Elahe-73 , elmiraa_20 , fa62 , fadai , faezeh88 , fanoos_68 , farahnaz* , Farnaz , Farnaz-K , fary , fatima983 , fatima_59 , fk-osh-d , foozhan az , G!rl , ghazale49 , ghorob89 , Gole Yassaman , googoosh z , H..GH , hala , hana_m , haniko1376 , hannaneh_ya66 , hanye , harimeshgh , hasti59 , hiva11 , hoda.4470 , homa* , homa41 , hsdhsd , hyunah , Idin98i , Irani , iryane , j.ghanavizi , jo jo , Just Say No , Katra , katy , kfdh , khiyal99 , kimi khoshgele , kimia joon , kiumars , kolbehsokut , L!nA , Lale7 , lalehjoon , layahashemi , leila.kh , leila93 , lili19 , little princess , liuana , love is.. , lovely_girll , M mehrane , m0zhdeh , Maedeh , mahbobe26 , mahboobeh 98 , mahdiar , mahdie joon , Mahdie_hs , Mahdis @69 , mahnazmom , mahpary , mahr0kh , MAHSA-O , mahsadina , mahsafall , mahsamoon , mahya1995 , mamorin , man! , mansoure , many22 , mary341 , maryam56 , maryam.mani , maryta , masi20002 , masoumeh , matin_a , mb_maryam , Mehrnoush , meno , me_ned , mfr60 , mina68 , minoo_kl , misha_kavir , mo68 , mobaraki , mohi.elly , monir1343 , morteza va ati , motlagh , mozhi 70 , Mr Don , mzd_pmd , m_h_n , n.shina , nafas.17 , nafas44 , Nahid72 , nanazkhanoom , narciss , nasrin22 , nastaran86 , NazNazak , nedaj , neg neg , neliel , New Age , Nika-Aria , nika21 , nikitaaa24 , nioosh , niyayeeeeeesh , nlp16001 , oldooz bala , omidk , P*O*O*N*E*H , P@rya , PAEEZ70 , paiz , pakdel , pardy , pare , parisa mah , parmis91 , patough , patrishiya , peymaneh , pointeh , princess74 , R.A.H.A , raha.66 , raynak , redmoon333 , reza9000 , rezno , Rha.sh , roya e man , roya.r.r , roya1365 , ROZ GOL , rural girl , saba 68 , saba love , sadaf khanom , sahel_m , sama33 , sampadi , sanaz_ , sara parvizi , sara51 , Satiya , Sati_Faeze , sedena , sefid65 , Shabah eshg , shabnamsobhabi , SHADI-R , shafagh 69 , shaghayegh69 , shahpasand , shahzad , shamilaamir , sharabe eshgh , sharghi , sharmin.r , shatot , sheida joon , shima2011 , shirin056 , shivashiva , shooma , shrr , sinsor , skyasal , sogolmehrabon , soheilesmailiia , Sokout , some one , somy_kh , SONIA B , Star_69 , STOCKHOLM , suny girl , sydney , tala bala , tama1011 , tanha_0111 , tania_7 , tarane , taraneh joon , tara_5877 , ten ten , Tifani Jon , ti_na60 , tsunami , UnKnOwN_Sh , valan , vampire123 , yada , yalda1354 , yas6662 , yas@min , yasamin_34 , yashkin , yasi 72 , yasi♥fabrik , yegi bala , yjdj , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zohreh eshghi , ~*MONA*~ , ~AREZOO~ , ~mehrnaz~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , ~شب خیس~ , آذردخت , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتل و متل , اتوسا , ارمغان7 , اسمون ابری , اقاقی , امیرپارسیان , ایماز , بارانیان , باربارا , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , ترسا اراسته , ترنج خاتون , تـرنج فاطمــي , جوشی , حریم , حنا1997 , حنیفا58 , خوشگلم من , خیال غزل , راز نیاز , رضاره , ریمای من , زری , زوها , سانازجون , سانجانا , ساکتین , ساینا_1370 , سرتق , سوال , شادئ , شادزی , شاپررک , شاپرک13 , شهره وروجك , طلوع عشق , عاتکه , فاطمه سادات ... , فانتین , فرح77 , فرناز66 , ققنوس98 , لیلیپوت , م.م.ر , ماهی کوچولوی من , محمد حسن424 , مرضیه00 , مرواریدجووون , منا64 , مودب , مونا** , نرگس.ر , نسرین... , نصرا... , نگاه روشن , نیــــــــروانا , هانیه نیکو , هورتاش , پرواس , پروانه! , پونام , کاساندا , کاش بتوونم , کایسا , کوچه بن بست , کیمیا 1998 , گلسار , گنجیشک , ❀پرستو❀

  3. Top | #2

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,388
    میانگین پست در روز
    9.51
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,522
    تشکر شده 418,434 در 26,674 پست
    حالت من
    Mariz
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
    آمارکتابهای در جریان سایت

    برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!

    لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
    برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه
    .
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    ممنون
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!


  4. 121 کاربر از پست asal_cheshmak تشکر کرده اند .

    $*~fire~*$ , (زلال) , * حدیث * , **LOVE_STORE** , **سولماز** , *shima* , *_*aseman*_* , *~aida bala~* , +Neda+ , .:aida:. , .ZeinaB. , .هازال. , AFM.ANGEL , albus severoos , armaghan19 , asal-1412 , asal-661 , ashoka , azda , behnaaz , Behnaz joon , behnaz1 , bneta , coral , darya12 , Dellaram M , dony77 , fa62 , Farnaz , fatima_59 , hanye , homa* , hsdhsd , jo jo , kimia joon , kolbehsokut , L!nA , layahashemi , leila.kh , liuana , m0zhdeh , mahboobeh 98 , mahdieh.k , mahpary , mahsadina , mahshid_3d , man! , many22 , mary341 , mina68 , mohi.elly , motlagh , nafas.17 , neliel , nlp16001 , P*O*O*N*E*H , P@rya , PAEEZ70 , pardy , pare , parisa mah , pointeh , princess74 , raha.66 , reza9000 , rezno , roya.r.r , saba_lovly , sara parvizi , sara51 , Sati_Faeze , shaghayegh69 , shahzad , sharmin.r , shirin056 , shooma , some one , somy_kh , Star_69 , STOCKHOLM , sydney , Tifani Jon , tsunami , UnKnOwN_Sh , yasamin_34 , Zahra_niki , ~AREZOO~ , ~Gisoyeshab~ , ~pArnYa~ , ~Y a S n A~ , اب و اتش , ایماز , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , ترسا اراسته , ترنج خاتون , تـرنج فاطمــي , حریم , حنا1997 , ساینا_1370 , سرتق , سوال , شاپررک , شهره وروجك , فاطمه سادات ... , فانتین , فرح77 , فرناز66 , ققنوس98 , لیلیپوت , م.م.ر , محمد حسن424 , مرضیه00 , مرواریدجووون , منا64 , میم. , نرگس.ر , نیــــــــروانا , پونام , گلسار , ❀پرستو❀

  5. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    1,586
    میانگین پست در روز
    1.74
    محل سکونت
    توی رمان ماسه
    تشکر از کاربر
    5,908
    تشکر شده 169,715 در 1,622 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    Wink ........

    کسي دراتاقش را مي کوبيد.
    - بفرمايين
    دراتاقی که چندشب را درآن گذرانده بود بازشد وزهره خانم واردشد :
    - عصربخيردخترم
    - سلام زن عمو ممنون عصرشما هم بخير
    زهره خانم انگارکمی متعجب شد..شاید خیلی زود بود برای صمیمی شدن ! اما شمیم بود دیگر! یک هو ازدهانش می پرید...خودش هم ازکلمه "زن عمو"خوشش می آمد ...اما امیدواربود زهره خانم به بدنگیرد!
    - آماده اي عزيزم ؟
    بادیدن لبخند زهره خانم ..اوهم باخیالی راحت لبخند زد..نه انگار زهره خانم هم مانند آقافرید بی غل وغش بود!با خوشحالی گفت :
    - بله تاشما هم آماده رفتن شین من میام بیرون
    - خيلي خب پس تا يکي دوديقه ديگه بيا بيرون ارمياهم ا ومده
    با شنيدن نام ارميا يکه خورد.درآن چندروزي که زندگي جديدش رادرخانه ي آقاي دادفر آغازکرده بود حتي براي لحظه اي کوتاه ارميا را نديده بود.هميشه بيرون ازخانه بود وگاهي هم شب ها به خانه نمي آمد متعجب بود که چرا پدرومادرش مخالفتي با رفت وآمد او نداشتند.درآن مدت شميم همه اوقاتش را به تنهايي سرکرده بود وکسي را براي صحبت وهمراهي خودنداشت.آرزو مي کرد که خيلي زود الميرادختراین خانواده را ببیندتا بتواند دوستي خوبي با اوبرقرارکند.او روزهارا به اميد اين که الميرابه خانه مي آيد وتنهاييش ازبين مي رود پشت سر مي گذاشت وآن روز آخر هفته روزي بود که الميرا ازشمال که خانه ی مادربزرگش آن جا بود برمي گشت.
    همه آماده رفتن به ترمینال بودند به جزآقاي دادفرکه درکارخانه بود.شميم ازاتاقش بيرون رفت وهمزمان ارميا هم ازاتاق خود بيرون آمد.هردوباديدن همديگرمتعجب شدند ارمياکمی مکث کردولی خيلي زودترنگاهش رابرگرفت.شميم باخود فکر می کرد اوحتی منتظر سلام هم نیست ! چه برسدبه سلام کردن !باکمی این پا وآن پا خود را مجبور کرد تا به آرامي سلام دهد وبدون اين که منتظر جواب بماند راهش را گرفت وازجلوي چشمان ارميا به سرعت رد شد.وارد حياط شد وکنارزهره خانم منتظرايستاد.ارميا هم طبق همیشه بی خیال به دور وبرش بیرون آمد وبدون اين که به شميم نگاهي بيندازد ازجلوي او رد شد وسوار ماشين شد وآن را بيرون برد.شميم وزهره خانم سوارشدند.شميم درماشین را بست و.. همان لحظه بوي عطر سرد مردانه اي رادرفضاي ماشين حس کردآرام دماغش را بالا کشيد. .نه سلیقه اش برعکس رفتارش خوب بود..باخود فکرمی کرد..عطرش اصلا به او نمی آمد..!تارسيدن به مکان مورد نظرشان ارميا ومادرش یک ریزصحبت مي کردند:
    - آخه پسرخوب تو نمي اومدي ماسه تا زن چه جوري با اون وسايلاي الميرابايد برمي گشتيم تازه راننده هم که نداشتيم
    - چرا بهانه مياري مامان جون ؟ماشاالله خودت يه پا راننده اي .وسايلاي الميرا هم همون جور که خودش برده همون جورم برمي گردوند فقط اين وسط من ازکارم بي کارشدم
    - حالا که اومدي ديگه ،راستش کاراي تو هم کارنيس همون بهتر که نرفتي
    شميم نگاهي به آينه که چشمان ارميا و پيشاني بلند وسفيدش رابه نمايش گذاشته بود کرد وپوزخند زد.عصبانيت وحرص خوردن او را ديد وخوشحال بود که غرور اين پسر بداخلاق تاحدودي خط خطی می شد...اگر بازی لجبازی بود..شمیم قصدش را کرده بود که فقط وفقط ببرد!
    وقتی وارد ترمینال شدند..زهره خانم وشمیم زودترازارمیا برای پیدا کردن المیرا به سمت اتوبوسهای شمال راه افتادند..ارمیاهم کمی بعدازپارک کردن ماشینش بافاصله ازآن ها راه افتاد...شمیم که اصلا نمی دانست المیرا چه شکلیست کمی هیجانی شده بود ومرتب به دنبال زهره خانم ازاین ور به آن ور می رفت... همان موقع زهره خانم ایستاد وبا خوشحالی به اتوبوسی که افراد ازآن پیاده می شدند نگاه کرد...
    - امممم...زن عمو..المیرا رو پیداکردین ؟
    زهره خانم با دست به جلو ویک دختری که دراتوبوس درحال دست تکان دادن بود اشاره کرد وگفت :
    - آره ببینش..داره میاد پایین ..
    شمیم به او نگاه کرد...درنظر اول دختری شاد وخنده رو به چشمش خورد...نمی توانست قیافه اش را به خوبی ازآن دور تجزیه وتحلیل کند اما ازهمان فاصله می توانست خوش رویی اورا حدس بزند...با زهره خانم جلو تر رفتند والمیرا بانگاه اول به شمیم وخیلی زودترازاین که به کسی سلام کند یا مادرش راتحویل بگیرد روبه شمیم وبا ذوق گفت :
    - واي عزيزم تو شميم هستي ؟
    - سلام بله .. من شميمم .. ازدیدنت خوشحالم
    - مرسی ..خيلي دوست داشتم ببينمت ازبس بابام تعرف کرد زودي جل وپلاسمو جمع کردمو اومدم
    - عموفريد به من لطف داره
    - خيلي خب حالا، بقيه حرفاتونو بذارين براخونه من کاردارم
    صداي ارمیا بود که ازپشت سرشميم به گوشش خورد. شمیم برنگشت حتی نگاهش کند..اما الميرا درجواب برادرش گفت:
    - سلامت کو بداخلاق؟!
    - کاش به مامان بزرگ یاد می دادم بیشترازآپشپزی بزرگ کوچیکتری یادت بده !
    - باشه حالاتوحرص نخورگلي جون ...
    المیرا شکلکی برای برادرش درآورد وباشمیم ریزخندیدند...
    بازهم نگاه چپ ارمیا....
    الميرا درحالي که بی خیال مي خنديد به دنبال برادر و مادرش و هم گام باشميم به بيرون ازفرودگاه رفت.شمیم آرام گفت :
    - چرا انقد عصباني شد؟
    - رو اسم گلي حساسيت داره. ازکوچيکي وقتي مي خواستم بهش محبت کنم ارمي گلي صداش مي کردم انقد عصباني مي شد که باهام قهر مي کرد. مي گفت وقتي بهم مي گي گلي حس مي کنم با ننه بزرگا اشتباهم گرفتی !
    شميم با صداي بلند زد زير خنده .همان لحظه توجه زهره خانم وارميا را به خود جلب کرد که با تعجب برگشتند وبه عقب نگاه کردند.زهره خانم گفت:
    - خوبه ازهمين الآن گرم گرفتين..المیرا مادر اگه تو لباي اين دختر رو به خنده بازکني
    ساعتی بعد خانه برگشتندوبعد ازاتمام کارهاي الميراوجايگزيني وسايلش ،اوسرحال وارد اتاق شميم شد.
    - داري چيکارميکني؟حوصلت سرنرفته ؟!!
    ویرایش توسط ~Gisoyeshab~ : 1393,01,27 در ساعت ساعت : 00:33

  6. 333 کاربر از پست ~Gisoyeshab~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , (زلال) , * nina * , * حدیث * , **LOVE_STORE** , **سولماز** , *niki , *SaNaY* , *sara , *shima* , *_*aseman*_* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .....ARAM , .:aida:. , .HOMA. , .ZeinaB. , .هازال. , ==== , A.T69 , aahh , Abandokht , afi jonz , AFM.ANGEL , ahmadi_1362_2 , albus severoos , alexiiiiiii , Altin ay , amir hosyn , amisha , ana43 , Anolin , arda1 , ariana*dreams , arman_iran , asal-1412 , asal-661 , ashoka , atefeh_49 , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , Azita49 , بــــانــــو , babsaneh , bahar.d65 , Behnaz joon , behnaz1 , bikari , blub2000 , blue1 , bneta , cole , coral , dander1000atash , darya12 , degeer , Dellaram M , dony77 , EasTern_Girl , elahe 66 , Elahe-73 , elmiraa_20 , f@temee , fa62 , fadai , faezeh88 , fanoos_68 , farahnaz* , Farnaz , fary , fatima_59 , feraghi , fk-osh-d , foozhan az , G!rl , ghazale49 , ghorob89 , golbehi , Gole Yassaman , goli62 , googoosh z , hala , hana_m , hannaneh_ya66 , hanye , harimeshgh , hasti59 , hiva11 , hoda.4470 , homa* , hsdhsd , hyunah , iryane , j.ghanavizi , jo jo , Just Say No , katy , kfdh , khiyal99 , kimi khoshgele , kimia joon , kiumars , kolbehsokut , Lale7 , layahashemi , leila.kh , leila93 , leona , lili19 , liuana , love is.. , M mehrane , m0zhdeh , mahboobeh 98 , mahdiar , Mahdis @69 , mahnazmom , mahpary , mahr0kh , MAHSA-O , mahsamoon , mahshid_3d , mamorin , man! , mansoure , many22 , maral_70 , mary341 , maryam56 , maryam.mani , maryta , masi20002 , masoumeh , matin_a , mb_maryam , Mehrnoush , melika60 , me_ned , mfr60 , mina68 , minoo_kl , misha_kavir , mo68 , mobaraki , mohi.elly , mojgan am , monir1343 , morteza va ati , motlagh , mozhi 70 , My Delimma , n.shina , nafas.17 , nafas44 , Nahid72 , nanazkhanoom , narciss , nasrin22 , nastaran86 , NazNazak , nbanoo , nedaj , neg neg , NegiN. , neliel , New Age , Nika-Aria , nika21 , nikitaaa24 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , oldooz bala , omidk , P*O*O*N*E*H , P@rya , PAEEZ70 , paeezak , paiz , pakdel , pare , parisa mah , parmis91 , patough , perijooon , peymaneh , pointeh , princess74 , raha.66 , ramlin , raynak , reza9000 , rezno , Rha.sh , roya.r.r , roya1365 , ROZ GOL , rural girl , saba 68 , sahel_m , sama33 , sanaz_ , sara parvizi , sara51 , Satiya , Sati_Faeze , sedena , sefid65 , shafagh 69 , shaghayegh69 , shahzad , shamilaamir , sharghi , sharmin.r , shatot , sheida joon , shima2011 , shooma , shrr , sinsor , skyasal , sogolmehrabon , soheilesmailiia , Sokout , some one , somy_kh , SONIA B , Star_69 , STOCKHOLM , sydney , tala bala , tanha_0111 , tania_7 , taraneh joon , tara_5877 , ten ten , Tifani Jon , ti_na60 , tsunami , UnKnOwN_Sh , valan , vampire123 , yalda1354 , yas6662 , yas@min , yasamin_34 , yashkin , yasi 72 , yegi bala , yjdj , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zohreh eshghi , zohreh17 , ~*MONA*~ , ~AREZOO~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , ~Y a S n A~ , ~شب خیس~ , آذردخت , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتل و متل , اتوسا , ارمغان7 , اقاقی , ایماز , بارانیان , باربارا , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , ترسا اراسته , ترنج خاتون , حریم , حنا1997 , خوشگلم من , خیال غزل , راز نیاز , رضاره , رودنا , ریمای من , زری , زوها , سانازجون , سانجانا , ساکتین , ساینا_1370 , سرتق , سوال , سپیده دم , شادزی , شاپررک , شاپرک13 , شهره وروجك , طلوع عشق , عاتکه , فاطمه سادات ... , فانتین , فرح77 , فرناز66 , ققنوس98 , لیلیپوت , م.م.ر , ماهی کوچولوی من , محمد حسن424 , مرضیه00 , مرواریدجووون , منا64 , مودب , مونا** , نرگس.ر , نسرین... , نسيا , نصرا... , نگاه روشن , هانیه نیکو , پرواس , پونام , کاساندا , کاش بتوونم , کایسا , کمند , کیمیا 1998 , گلسار , گنجیشک

  7. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    1,586
    میانگین پست در روز
    1.74
    محل سکونت
    توی رمان ماسه
    تشکر از کاربر
    5,908
    تشکر شده 169,715 در 1,622 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    Wink

    - نه رمان دستمه نمي بيني؟من تا رمان دستم باشه ها..هیچی ازگذشت زمان رو نمی فهمم!
    - رمان ؟منم مث تو خيلي دوس دارم حالا چي هس؟
    - جان شيفته خوندیش تاحالا؟!
    - نه حتی اسمشو هم نشنيدخ بودم .نويسندش کيه؟
    - رمن رُلان ...خیلی جالبه..البته به نظرمن توی انتخاب رمان سلیقه ها مث اثر انگشت ها باهم متفاوتن..هرکسی یه نوع رمانی دوست داره..
    - اوهوم ..منم رمانای هیجانی پلیسی خیلی دوس دارم...اگه به اضافه یه کم عشقی هم باشه که دیگه محشرره ..وای امان ازرمانای تاریخی ...یعنی آدم یه خطشو هم نمی تونه تحمل کنه...
    شمیم خندید وگفت :
    - خب این نظرتوئه...خیلیا برعکس تونمی تونن رمانای هیجانی وعاشقانه رو تحمل کنن!
    المیرا بانگاهی به کتاب شمیم گفت :
    - خارجيه ؟ رمانای خارجی خیلی کمتراز ایرانیاس ولی قلمشون باایرانی هاصدو هشتاد درجه فرق داره..من ازخارجکیا خوشم میادا اما نمی دونم چرا با رمان ایرانی خیلی بهتر رابطه برقرارمی کنم !
    - خب فکرمی کنم اون به خاطر وطن دوستیته ..چون ایرانی هستی مسلما بازبون خودمون بهتررابطه برقرارمی کنیم..
    همان موقع صدای زهره خانم به گوش رسید که باصدای بلند ازبیرون می گفت:
    - المیرا مادرپاشو بیا مراقب برنج باش..من برم گلارو آب بدم وبیام ..
    المیرا با صدای بلند جواب داد :
    - باشه مامان شما برو الان منو شمیم میایم ..
    وروبه شمیم گفت :
    - پاشو بریم کدبانو بودنمونو نشونشون بدیم ...
    شمیم خندید و کتابش را کناری گذاشت وباهم بیرون رفتند...
    - الميرا جون، می خوای من برنج رو آب بکشم ؟
    - نه ممنون خودم مي تونم
    - حالا بذار منم کمک کنم.. سختته ها
    - باشه ولي دوتايي،آشپزکه دوتا بشه چي بشه !
    شميم مانند زن هاي ماهر غذا درست مي کرد والميرا که ناخواسته دست از کارکشيده بود به کارهاي ظريف وآشپزي اورا نگاه مي کرد.
    - کلک تو هم خوب همه فن حريفيا ،يه پا خانومي براخودت!
    شمیم گفت :
    - مسخره می کنی ؟!
    - نه جدي شميم تو خيلي بيشتر ازسن وسالت تو خونه داري ماهري
    - خب سن وسال نیس...فقط ...يه مامان خانوم داشتم که همه هنراشو رو من پياده کرده
    - آخی...چه مامان خوبی..! خدا رحمتشون کنه ..
    - از خوبي گذشته بود اون يه فرشته بود
    ازيادآوري خاطرات مادرش وگذشته ي خود چشمايش از اشک مملو شده بود.سرش را زير انداخت وبه آرامي شروع به کار کرد تا سرگرمي او را از ياد مادرش وغصه اوبيرون برد.المیرا هم که متوجه ناراحتی اوشده بود سعی کرد باحرف زدن اورا ازفکر وناراحتی بیرون بیاورد ...
    - راستي شميم شنيدم تو هم امسال دانشگاه مي ري؟
    - آره چطور؟
    - منم هم سال توئم ديگه!ترم اولمه
    - جدی می گی ؟!!خب رشتت چیه ؟
    - حقوق
    - باورم نمی شه !منم که حقوقم !
    - آره...خیلی خوبه..خدارو شکر
    - خب پس ازامروز باهم برنامه ریزی می کنیم چطوره ؟!
    - نميشه که ...
    - چرا نشه واحدامونو باهم مي گيريم ...شاید فقط توپیش نیازا یه کم باهم فرق داشته باشیم !
    - نه آخه می دونی ..ارميا ...
    شمیم به میان حرف اوآمد وگفت :
    - ارميا چي ؟
    - اون خيلي حساسه
    - منظورتو نمي فهمم ..خب مگه مامی خوایم چیکارکنیم ! همه داداشا غیرتی ان..اما دلیل نمیشه خواهرشون دانشگاه نره ..
    - نه نه ..می دونی ...خب راستش... نارحت نشيا... اون ..
    المیرا حرفش را قطع کرد...وشمیم گفت :
    - حرفتو بزن عزیزم
    - انگارارميا باتوضده يعني چيزي نگفته ها ولي مامان وبابا ازدستش ناراحت شدن بعدشم ازرفتاراش فهميدن.. .به خدا نمي دونم چرا اين جوري شده اصلا اخلاقش انقد گند نبود .ازصبح که اومدم خونه ازرفتاراش کلافه شدم چه برسه به تو که مي خواي توخونه ما چندسال اينو تحمل کني ...!
    شمیم لبخندی تلخ زد وباآرامش گفت :
    - عيب نداره خودتو ناراحت نکن من همه اينارو مي دونستم
    المیرا باتعجب گفت :
    - مي دونستي ؟
    شميم با همان لبخندش گفت :
    - رفتاراش تابلوئه..شب اولی که تونبودی به عمو می گفت :شمیم خانوم اقوامی چیزی ندارن برن خونه اونا! با زبون بی زبونی داشت بهم می فهموند مخالفه !
    ویرایش توسط ~Gisoyeshab~ : 1393,01,27 در ساعت ساعت : 00:34

  8. 315 کاربر از پست ~Gisoyeshab~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , * nina * , * حدیث * , **LOVE_STORE** , **سولماز** , *niki , *SaNaY* , *sara , *shima* , *_*aseman*_* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .....ARAM , .:aida:. , .HOMA. , .ZeinaB. , ==== , aahh , Abandokht , afi jonz , aflak , AFM.ANGEL , ahmadi_1362_2 , albus severoos , alexiiiiiii , Altin ay , amir hosyn , amisha , ana43 , Anolin , arda1 , ariana*dreams , armaghan19 , arman_iran , asal-1412 , asal-661 , ashoka , atefeh_49 , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , Azita49 , بــــانــــو , babsaneh , bahar.d65 , Behnaz joon , behnaz1 , bikari , blub2000 , blue1 , bneta , cole , coral , dander1000atash , darya12 , degeer , Dellaram M , dony77 , EasTern_Girl , elahe 66 , Elahe-73 , elmiraa_20 , f@temee , fa62 , fadai , faezeh88 , fanoos_68 , Farnaz , foozhan az , G!rl , ghazale49 , gheisareh , ghorob89 , golbehi , Gole Yassaman , hala , hana_m , hannaneh_ya66 , hanye , harimeshgh , hasti59 , hezareh , hiva11 , homa* , hsdhsd , hyunah , j.ghanavizi , jo jo , Just Say No , katy , katy.Min , kfdh , khiyal99 , kimia joon , kiumars , kolbehsokut , Lale7 , layahashemi , leila.kh , leila93 , leona , lili19 , liuana , love is.. , M mehrane , m0zhdeh , mahboobeh 98 , Mahdis @69 , mahnazmom , mahpary , mahr0kh , MAHSA-O , mahsamoon , mahshid_3d , mamorin , man! , mansoure , many22 , maral_70 , mary341 , maryam56 , maryam.mani , maryta , masi20002 , matin_a , mb_maryam , Mehrnoush , me_ned , mfr60 , mina68 , minoo_kl , mo68 , mobaraki , mohi.elly , monir1343 , morteza va ati , motlagh , mozhi 70 , n.shina , N3gAr , nafas44 , Nahid72 , nanazkhanoom , narciss , nasrin22 , nastaran86 , NazNazak , nbanoo , nedaj , neg neg , NegiN. , neliel , New Age , Nika-Aria , nika21 , nikitaaa24 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , oldooz bala , omidk , P*O*O*N*E*H , P@rya , PAEEZ70 , paeezak , paiz , pakdel , pardy , pare , parisa mah , parmis91 , patough , perijooon , peymaneh , pointeh , princess74 , raha.66 , raynak , reza9000 , rezno , Rha.sh , roya.r.r , roya1365 , ROZ GOL , rural girl , saba 68 , saba_lovly , sahel_m , sama33 , samane taromi , sanaz22 , sanaz_ , sara parvizi , sara51 , Satiya , Sati_Faeze , sedena , sefid65 , setayesh1363 , shafagh 69 , shaghayegh69 , shahpasand , shahzad , sharghi , sharmin.r , shatot , sheida joon , shima2011 , shooma , shrr , sinsor , skyasal , sogolmehrabon , soheilesmailiia , Sokout , some one , somy_kh , SONIA B , sydney , tala bala , tanha_0111 , tania_7 , taraneh joon , tara_5877 , ten ten , Tifani Jon , tina 1989 , ti_na60 , tsunami , UnKnOwN_Sh , valan , vampire123 , yas6662 , yas@min , yasamin_34 , yegi bala , yjdj , you &i , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zohreh eshghi , ~*MONA*~ , ~AREZOO~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , ~Y a S n A~ , ~شب خیس~ , آذردخت , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتل و متل , ارمغان7 , اسمون ابری , اقاقی , ایماز , بارانیان , باربارا , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , ترسا اراسته , ترنج خاتون , حریم , حنا1997 , حنیفا58 , خوشگلم من , خیال غزل , راز نیاز , ریمای من , زری , زوها , سافانا , سانازجون , سانجانا , ساکتین , ساینا_1370 , سرتق , سوال , سپیده دم , شادزی , شاپررک , شاپرک13 , شهره وروجك , طلوع عشق , فاطمه سادات ... , فانتین , فرح77 , فرناز66 , ققنوس98 , لیلیپوت , م.م.ر , ماهی کوچولوی من , مرضیه00 , مرواریدجووون , منا64 , مودب , نرگس.ر , نسيا , نصرا... , نگاه روشن , هانیه نیکو , پرواس , پونام , چلیپا , کاش بتوونم , کایسا , کمند , گلسار , گنجیشک

  9. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    1,586
    میانگین پست در روز
    1.74
    محل سکونت
    توی رمان ماسه
    تشکر از کاربر
    5,908
    تشکر شده 169,715 در 1,622 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    Wink

    - دیوانه ! ببین من جای اون ازت معذرت می خوام !
    - کاري نکرده که نارحت بشم فقط ازطرز نگاه کردنش يا مثلا حرف زدش درمورد من يه چيزايي دستگيرم شده که ..
    حرفش را ادامه نداد والمیرا گفت :
    - که مخالف توئه !نه ؟
    شمیم چیزی نگفت والمیرا گفت :
    - نه شميم این جوریام فکرنکن ..بذار برات توضيح بدم.اون با همه همين رفتارو داره يعني الان يک ساله که ارمیا با همه دعوا داره باورت نمي شه شميم، درطول يک سال گذشته اون توي هر ماهش با دوستاش يه دعواي حسابي داشته دست بزن پيدا کرده انگارعُقده زدن داره تا عصباني مي شه ازکوره درمي ره وميزنه طرف رو لت وپار مي کنه.اينا همش به کنار اون با پدرم هم به سردي برخورد مي کنه .نگاه نکن جلو تو با احترام با هم حرف مي زنن ايناهمش نمايشه اين دوتا هر روز خدارو با هم دعوا داشتن بعدشم آقا ارميا مي ذاره مي ره تا يکي دوماه نمياد خونه.تنها کسي که ارميا براش احترام قائله مامانمه .داداشم عاشق مادرمه .هيچ وقت باهاش بد حرف نمي زنه .اين جوري که با مامان درد ودل مي کنه با هيچ کس نيس حتي با من اما خب چون بابا ومامان کمتر پيش ارميا هستن اون هميشه درداشو به منم ميگه. منظورم اينه که که رفتاراي ارميارو به دل نگير
    - من ازش رفتار بدي نديدم که بخوام به دل بگيرم مطمئن باش ببينم هم چيزي نمي گم ...مگراینکه خودش بخواد..!
    -آره بابا..خیلی هم مظلوم نشین تو..ولی خداییش خيلي خوشحالم کردي شميم .روز اول آشناييمونه اما توانقد زود جوشي که فکرمي کنم خيلي وقته مي شناسمت
    شميم لبخندزد. به الميراچشم دوخت ..قیافه اش حالابرای تجزیه وتحلیل نزدیک بود..شمیم دقت کرد..اصلا شبیه ارمیا نبود..درواقع المیرا به پدرش رفته بود وباصورتی بلندو چشم وابرویی مشکی وکشیده ودرشت ،دماغی به نسبت کوچک ..پوستی معمولی وموهایی به رنگ مشکی...لبهایش هم متوسط وبرجسته بود..دقیقا شباهنتش به آقای دادفررا می شد تشخیص داد ..اما ارمیا به جز رنگ چشمها وموهایش که معلوم نبود ازچه کسی به ارث گرفته ! همه اجزای صورتش به مادرش رفته بود! بایادآوری ارمیا بازهم مغزش درکند وکاوافتاد...یعنی چه دلیلی داشت رفتارهای ارمیا به این حدی که المیرا می گفت کشیده بود!دهان را بازکردتا سوالي که ذهنش را مشغول کرده بود را بپرسد.چیزی که مثل خوره مغزش را سوراخ می کرد...ودلیلش را نمی دانست !تا دهان بازکرد صداي آقاي دادفر را شنيد که درچارچوب درآشپزخانه ايستاده بود وبه آن دو سلام مي کرد.المیرابا شوق گفت :
    - سلام باباجون خسته نباشي
    - سلام ختر بابا چطوري خوبي ؟گشت وگذارت تموم شد؟
    الميرا که درآغوش پدرش جاي گرفته بود خنديد:
    - آره جاتون خيلي خالي چون خيلي خوش گذشت اما شميم نذاشت نصفه نيمه تموم شد...
    آقاي دادفرخنديد ورو به شميم که به احترام سلام کرد جواب داد وگفت:
    - خوبي دخترم ؟
    - به لطف شما عموجون
    الميرا به پدرش همراه با لبخندي شيطان گفت:
    - باباجون بو بکش ازاون بوهاي خوب ميادا
    آقاي دادفر که باحالتي طنز ماننددماغ خودرا بالا مي کشيد گفت:
    - آره آره به گمونم بوي دماغ سوخته اس!شميم توکه سالمي احتمالا ازطرفاي الميراس
    الميراجيغ کوتاهي کشيد:
    - بابا نداشتيما!
    * * *

    دوهفته از زندگي شميم درخانه آقا فريد مي گذشت.درطي آن دوهفته شميم والميرا باهم روابطي صميمي وگرم برقرارکرده بودند به طوري که شب ها هم دراتاق يکديگر ودرکنارهم مي خوابيدند. شميم ازاين که خانواده اي جديد پيدا کرده بود تا بتواند نيازها ومحبت هايش را درآن ميحيط بدست آورد خوشحال بود وخدارا به خاطر اين لطف بزرگش شکر مي کرد.اما چيزي که اورا ناراحت مي کرد رفتارهاي سرد ارميا با او بود.شميم دوست داشت ارميا به جاي برادرش درکنارش باشد تااینکه یک ریز با اخم سکوتش اورا ناراحت کند! اما هرگاه که به طريقي مي خواست سر صحبت را با اوبازکند ارميا اورا به راحتي ازسر خود بازمي کرد.شميم آشکارا رفتارهاي ضدونقيض آن پسر مغرور را تشخيص مي داداما باخودش فکر مي کرد اگرارميا به رفتارهايش ادامه دهد حتما حق اورا کف دستش خواهد گذاشت وبالاخره هم شميم ساکت نماند...
    درطول آن مدت الميراوشميم براي دانشگاه ثبت نام کردند .الميرا برعکس برادربزرگش دختري خوش مشرب وبدن تکبربودکه هميشه لبهاي زيبايش راخنده مزين کرده بود.زهره خانم وآقافريد هم مانند الميرانهايت محبت را درحق شميم تمام کردند واورا ازهر نوازشي بي دريغ نمي گذاشتند آنها شميم را دختر دوم خود مي دانستند ورفتاري متفاوت با رفتارهاي فرزندانشان با اونداشتند.شميم بي نهایت به اين خانواده دل بسته بود .انگار تازه خوشبختي اش قدم قدم بسوي او گام برمي داشت ونزديک مي شد ....اما اگر....آن روز...
    صداي زنگ اف اف شميم را ازاتاق خود بيرون کشاند.چون کسی خانه آقای دادفر نبود مجبور بود خودش جواب دهد..اف اف را برداشت وبا کمی مکث گفت :
    - بله؟
    - بازکن
    ازداخل صفحه ال سي دي اف اف تصوير ارميا را ديد.دکمه رافشارداد.دلش می خواست زود فرار کند ازاو وبه داخل اتاقش برود...قدم برداشت ..نباید بازهم رفتارهای زشت آن پسررا می دید...اما باهمان یک قدم سرجایش ایستاد..!نه برای چه برود ؟!! مگراو چه کرده بود که فرار کند ؟!اصلا ازچه می ترسید ؟!مگراوکه بود؟!! محکم ایستاد وازجایش تکان هم نخورد.ارمیا بعد ازدقايقي وارد سالن شد.شميم هنوز آنجا ايستاده بود..باخودفکرمی کرد این پسر بیشترازاین حرفها پررو ست !همان موقع ارمیا درست روبرویش قرار گرفته بود ...باديدن ارميا سرش رابالا کرد اما دردادن سلام پيش دستي نکرد .این باردیگر نه !اشتباه نمی کرد تا حقیرشود فقط!ارميا که نگاه شميم را ديد اما سلامي ازاو نشنيد با تمسخر ابرويي بالا انداخت :
    - گربه خوردتش؟
    شمیم که منظور اورا ازسلام نکردن فهمیده بود، مانند اوجدی گفت :
    - نه.. گاهي لازمه بي جا صحبت نکنه
    - لقمان هم ادب رو ازتو ياد گرفت؟
    - پندواندرز هاي قديمي کهنه مي شن!
    - پدرومادرچي ؟اوناهم يادت ندادن؟آهان نه !درسته نداري .ولي با اونا که بزرگ شدي شايد...
    شميم به شدت عصباني شد.ارميا پدرومادر اورا موردتوهين قرارداد وشايدهم مسخره مي کرد !نگذاشت حرفش را ادامه دهد..باخشم به چشمان او زل زد..به طوری که ارمیا هم ساکت شد وشمیم باجدیتی که تابه حال درخود سراغ نداشت تقريبا بلند بلند حرف مي زد:
    - شما هميشه حرمت مهموناتونو اين جوري نگه مي دارين ؟با مسخره کردن وتيکه انداختن به جد وآبادشون ؟من اگه ازپدرومادرم تربيت يادنگرفتم درست،شما که ادعاتون ميشه تربيت حاليتونه چي؟لقمان ازتو يادگرفت يا ازمن ؟ازتو که دوتا مُرده رو هم که دستشون ازاين دنيا کوتاهه مسخره مي کني يا ازمن که درسلام دادن به جنعاب عالي کوتاهي کردم ؟
    ارميا که ازدست او حرصش گرفته بود براي اين که گوش شميم را بپيچاندگفت:
    - می دونی چیه ؟!تاوقتي که اون مهمون سربار ومفت خور اين خونه باشه من هیچی حالیم نیس !
    ویرایش توسط ~Gisoyeshab~ : 1393,01,27 در ساعت ساعت : 00:34

  10. 311 کاربر از پست ~Gisoyeshab~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , * nina * , * حدیث * , **LOVE_STORE** , **سولماز** , *niki , *SaNaY* , *sara , *shima* , *_*aseman*_* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .....ARAM , .:aida:. , .HOMA. , .هازال. , ==== , aahh , afi90 , aflak , AFM.ANGEL , ahmadi_1362_2 , albus severoos , alexiiiiiii , Altin ay , amir hosyn , amisha , ana43 , arda1 , ariana*dreams , arman_iran , asal-1412 , asal-661 , ashoka , atefeh_49 , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , Azita49 , بــــانــــو , babsaneh , bahar.d65 , Behnaz joon , bikari , blub2000 , blue1 , bneta , cole , coral , dander1000atash , darya12 , degeer , Dellaram M , dony77 , EasTern_Girl , elahe 66 , Elahe-73 , elmiraa_20 , f@temee , fa62 , fadai , faezeh88 , fanoos_68 , Farnaz , fary , feraghi , foozhan az , G!rl , ghazal 2012 , ghazale49 , ghorob89 , golnar 62 , googoosh z , hala , hana_m , hannaneh_ya66 , hanye , harimeshgh , hasti59 , hedra , hiva11 , homa* , hsdhsd , hyunah , j.ghanavizi , jo jo , Just Say No , katy , kfdh , khademre , khiyal99 , kimi khoshgele , kimia joon , kolbehsokut , Lale7 , layahashemi , leila.kh , leila93 , leona , lili19 , lilil , little princess , liuana , love is.. , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahnazmom , mahpary , mahr0kh , MAHSA-O , mahsamoon , mahshid_3d , mamorin , man! , mansoure , many22 , maral_70 , maryam56 , maryam.mani , maryam_mariusz , maryta , masi20002 , masoumeh , matin_a , mb_maryam , Mehrnoush , melika60 , meno , me_ned , mfr60 , mina68 , minoo_kl , mo68 , mobaraki , mohi.elly , monir1343 , morteza va ati , motlagh , mozhi 70 , n.shina , nafas44 , Nahid72 , nanazkhanoom , narciss , nasrin22 , nastaran86 , NazNazak , nbanoo , nedaj , neg neg , NegiN. , neliel , Nika-Aria , nika21 , nikitaaa24 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , oldooz bala , omidk , P*O*O*N*E*H , P@rya , PAEEZ70 , paeezak , paiz , pakdel , pardy , pare , parisa mah , parmis91 , patough , perijooon , peymaneh , pointeh , princess74 , raha.66 , raynak , reza9000 , rezno , Rha.sh , roya.r.r , roya1365 , ROZ GOL , rural girl , saba 68 , sahel_m , sama33 , saman84 , sanaz_ , sara parvizi , sara51 , Satiya , Sati_Faeze , sedena , sefid65 , setayesh1363 , shafagh 69 , shaghayegh69 , shahzad , sharghi , sharmin.r , shatot , sheida joon , shima2011 , shooma , shrr , sinsor , skyasal , sogolmehrabon , soheilesmailiia , Sokout , some one , somy_kh , SONIA B , STOCKHOLM , sydney , tala bala , tanha_0111 , tania_7 , taraneh joon , tara_5877 , tasnim90 , Tifani Jon , tina 1989 , ti_na60 , tsunami , UnKnOwN_Sh , V.i.d.a , vampire123 , yalda1354 , yas6662 , yas@min , yasamin_34 , yegi bala , yjdj , you &i , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zohreh eshghi , ~*MONA*~ , ~pArnYa~ , ~Y a S n A~ , ~شب خیس~ , ×sepidar× , آذردخت , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتوسا , ارمغان7 , اسمون ابری , اقاقی , ایماز , بارانیان , باربارا , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , ترسا اراسته , تهمتن , حریم , حنا1997 , حنیفا58 , خوشگلم من , خیال غزل , راز نیاز , زری , زوها , سافانا , سانجانا , ساکتین , ساینا_1370 , سرتق , سوال , سپیده دم , شادزی , شاپررک , شاپرک13 , شهره وروجك , طلوع عشق , فاطمه سادات ... , فرح77 , فرناز66 , ققنوس98 , لیلیپوت , م.م.ر , ماهی کوچولوی من , محمد حسن424 , مرواریدجووون , منا64 , مودب , نرگس.ر , نسيا , نصرا... , نگاه روشن , هانیه نیکو , هورتاش , پرواس , پونام , چلیپا , کاش بتوونم , کایسا , کمند , گلسار , گنجیشک

  11. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    1,586
    میانگین پست در روز
    1.74
    محل سکونت
    توی رمان ماسه
    تشکر از کاربر
    5,908
    تشکر شده 169,715 در 1,622 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    Wink

    وراهش را گرفت وازهمان راهي که آمده بود بازگشت وبيرون رفت.باصدای بهم خوردن محکم وباصدای درسالن شمیم ازترس بالاپرید .همان موقع اولين ضربه را به روح وجسم حساس شميم واردشد واورا تا مرز جنون مي کشاند ارمیا بالاخره حرف دلش را زده بود واين چيزي بود که شميم هيچ وقت نمي خواست ازدهان کسي بشنود همين جمله کوتا کافي بودتا روح حساس ولطيف شميم را که دختري تنها بودرا خدشه وارد کند.حالا به وضوح صداي زنگ غريبي رادرگوش خود مي شنيد.هنوز مات ومبهوت وسط سالن ايستاده بود وبه حرفهاي ارميا فکر مي کرد.بغضي خفه درگلويش ريشه دوانده بود.دست برروي حنجره اش گذاشت وآن را فشارداد.اما انگارخالي شدن وازبين رفتن اين بغض ازجايي ديگر نشات مي گرفت.خانه خالي بود واوتنها...اشکهايش روان شد .باصداي بلند ضجه زد وبي کسي وغربيي خودرا به گوش معبود يگانه اش رساند....
    ******
    - اِ شميم چرارومبل خوابیدی ؟چرا اينجا؟پاشو عزیزم پاشو برو تواتاقت بخواب...
    شميم که ازصداي الميرا جاخورده بود ازروي زمين بلند شد وروبه همه سلام کرد.اشک هايش خشک شده بود براي همين باگفتن ببخشیدی راه اتاقش را پيش گرفت وازجلوي چشمان متعجب خانواده دادفر ردشد.اصلا نفهمید چطور مسافت سالن تااتاقش را طی کرد ! درخواب وبیداری وبدون درک!درواقع حوصله هيچ چيز وهيچ کس را نداشت دلش مي خواست روزمرگش فرامي رسيد وخيلي راحت به آغوش پدرومادرش درديار ابدي مي پيوست اما سرنوشت انسان ها هميشه به کام آنها نبوده ونخواهد بود. درمورد شميم... سرنوشت او به دست قلم زن ماهرهمه ي انسانها رقم مي خورد واو مايوسانه ازقلم زن سرنوشت خود درخواست مي کرد تا سرنوشتش را روبه پايان بنويسد.حرفهاي ارميا تاثير بدي درروحيه شاداب شميم گذاشته بود واوکه درروزهاي اول زندگيش درآن خانه احساس خوشبختي مي کرد حالا با کنايه ي آن پسرخودخواه نه تنها خود را سربار خانوده دادفربلکه سربار اين دنيا وزندگي مي ديد.گاهي به سرش مي زد بي خبر ازآن خانواده دست بکشد وآن جا را ترک کند وبه جايي برود که عرب ني انداخت.اما وقتي به عاقبت بي فرجام آن کار مي انديشيد ذهنش را ازتمام افکار پاک مي کرد.آن شب سرميز شام حاضر نشد ودرجواب الميرا که پياپي علت رفتارهاي اورا مي پرسيد سردرد را بهانه کرد.ترجيح دادزودتربخوابد تاازهرچقدرعذاب های دنيا وافکار مسموم بود خارج شود.

    *******
    - پاشو پاشو پاشو ....پاشو باهم بريم ليلي گشت بزنيم خيلي
    -...............
    - اِ شمیم با توئما بلندشو ديگه عجب تنبلي هستيا
    - ............
    - مي خواي ارميا گلي رو صدا کنم بيادبيدارت کنه انقدخوش اخلاقه!
    -............
    - واي شميم بيدارشو دیگه....چقد می خوابی ؟
    شميم درحالي که خميازه کنان پتوراازروي سرش مي کشيد باموهاي ژوليده روي تخت نشست وباچشمهاي بسته همراه با لبخند سلام کرد.بلافاصله الميرا باصداي بلند شروع به خنديدن کرد.شميم که تعجب کرده بود چشمانش را بازکرد وبا اخم به الميرا نگاه کرد .الميرا انگشت اشاره اش رابرروي سرشميم گرفته بود وازته دل مي خنديد.باصدای خواب آلودی روبه المیراگفت :
    - چته اول صبحي ؟قرص خنده خوردي؟
    - پاشويه نگاه به اين کله قشنگ بنداز توروخدا...
    شميم بادست روي سرش کشيد تا مطمئن شود شاخ درنياورده چون هنوز الميراته مانده اي ازخنده را برلب داشت.المیرا گفت :
    - نه بابا شاخ نيس يه چيز خوشکل ترازشاخ پاشوبروجلو آينه
    وبازهم خندید...شميم که کنجکاو شده بود بداند چه شکلي شده است جلوي آينه ايستاد اما يک لحظه انقدر يکه خورد که خودش هم ازموهاي سيخ شده روي سرش به خنده افتاد وروبه المیرا گفت :
    - ميگم چرااينااينجوري شده؟
    - حتما ديشب توخواب رفتي آرايشگاه!
    شميم پقي زد زيرخنده.
    *****
    - سلام صبح بخير
    زهره خانم با مهرباني جوابش راداد ودو ليوان شيرداغ راجلوي شميم ودخترش گذاشت وباآنهامشغول صحبت شد.شمیم گفت:
    - پس عموکجاس؟
    المیرا زودتراز مادرش گفت :
    - بابا صبحا زودترازهمه مي ره يه ذره زحمت به خودت بده زودتربيدار شومي بينيش
    شمیم روبه زهره خانم باشرمندگی گفت :
    - ببخشيدزن عمو امروز روزآخرمه، ديگه زودبيدارمي شم
    - نه دخترم الميرا شوخي مي کنه. اين خودش وقتي مي خوابه دنيارو آب ببره اينو خواب مي بره حالا مظلوم گيرآورده تيکه ميندازه
    بعدازجمع آوري ظرفها شميم والميرا براي آماده شدن به اتاق هايشان رفتند.به پيشنهادالميرا قراربود تاظهر به مغازه ها سربزنند وکيف وکفش ولباس جديد تهيه کنند.شميم زودترآماده شد وپشت دراتاق الميرا به اواطلاع داد درحياط منتظراوست وازسالن خارج شد.ارميا در حياط مشغول ور رفتن به ماشين شاسي بلندخودبود.باديدن شميم که ازسالن خارج مي شد لبخندموزيانه اي برلب زد.شمیم بی توجه به او مشغول تماشای باغچه ی حیاط شد ...
    * * *
    - چيو داري نگاه مي کني ؟بيا بريم روده هام چسبيد به شکمم
    - تو برو من ميام ..یکی دودقیقه دیگه میام
    المیرا با حرص گفت:
    - مامان وبابا ناراحت مي شن شمیم
    شمیم همانطور که به بیرون خیره بود گفت :
    - گفتم که ميام ولي يه کم ديرتر برو ديگه
    - آخه چيه پشت اون پنجره دوساعت زل دي بهش؟
    - داداش گلیت !
    الميرا بلندخنديد:
    - حالا چرا انقد نگاش مي کني ؟کلک نکنه دلتودادي قرضش؟
    - آره نه خيلي ام داداشت تحفه س!
    المیرا سوتی زد وگفت :
    - اگه بدوني چقد خاطرخواه داره
    شمیم اخمی کرد وسرش رابازهم به سمت پنجره چرخاند.. المیراکه ازکارهای اوسردرنمی آورد بیرون رفت...
    شميم دوباره بيرون را نگاه کرد.موزيانه لبخندزد وازاتاقش بيرون رفت .وارد حياط شد .ارميالب استخر ايستاده بود .با یک پایش تقریبا روی آب های استخر می کشید وتقریبا وبه داخل آب هاي شفاف آن خم شده بود....شميم نگاهش را به قد بلندارميا که تصويرش درآب شناورشده بود انداخت ودردل نقشه ها کشيد.ارمياغرق افکار خود بود وشميم ازاين بابت خوشحال بود.باقدم هايي آرام ازپله هاي ايوان سرازير شد.قدم برمي داشت وبه او که متوجه اطراف نبود نزديک ميشد.بالاخره به پشت سرش رسيد ...لبخندی مرموز زد و با صدای بلند گفت :
    - آقای دادفر
    ویرایش توسط ~Gisoyeshab~ : 1393,01,27 در ساعت ساعت : 00:35

  12. 291 کاربر از پست ~Gisoyeshab~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , * nina * , * حدیث * , **LOVE_STORE** , **سولماز** , *SaNaY* , *sara , *shima* , *_*aseman*_* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .....ARAM , .:aida:. , .HOMA. , .هازال. , ==== , aahh , AFM.ANGEL , albus severoos , alexiiiiiii , Altin ay , amisha , ana43 , arda1 , ariana*dreams , arman_iran , asal-1412 , asal-661 , ashoka , atefeh_49 , ayda m , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , Azita49 , بــــانــــو , babsaneh , bahar.d65 , Behnaz joon , bikari , blub2000 , blue1 , bneta , coral , dander1000atash , darya12 , degeer , Dellaram M , dony77 , EasTern_Girl , elahe 66 , Elahe-73 , elmiraa_20 , fa62 , fadai , faezeh88 , fanoos_68 , Farnaz , fary , fatima983 , foozhan az , G!rl , ghazale49 , ghorob89 , Gole Yassaman , googoosh z , hala , hana_m , hannaneh_ya66 , hanye , harimeshgh , hasti59 , hiva11 , homa* , hsdhsd , hyunah , j.ghanavizi , jadooye eshgh , jo jo , Just Say No , katy , katy.Min , kfdh , khademre , khiyal99 , kimi khoshgele , kimia joon , kiumars , kolbehsokut , Lale7 , layahashemi , leila.kh , leila93 , lili19 , lilil , little princess , liuana , love is.. , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahnazmom , mahpary , mahr0kh , MAHSA-O , mahsamoon , mahshid_3d , mamorin , man! , mansoure , many22 , maryam56 , maryam.mani , maryam_mariusz , maryta , masi20002 , matin_a , mb_maryam , media62 , me_ned , mfr60 , mina68 , minoo_kl , mo68 , mobaraki , mobina , mohi.elly , mojgan am , monir1343 , motlagh , mozhi 70 , n.shina , nafas44 , Nahid72 , nanazkhanoom , narciss , nasrin22 , nastaran86 , NazNazak , nbanoo , nedaj , neg neg , NegiN. , neliel , Nika-Aria , nika21 , nikitaaa24 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , oldooz bala , omidk , P*O*O*N*E*H , P@rya , PAEEZ70 , paeezak , paiz , pakdel , pardy , pare , parisa mah , patough , perijooon , peymaneh , pointeh , princess74 , raha.66 , raynak , reza9000 , rezno , Rha.sh , roya.r.r , roya1365 , ROZ GOL , rural girl , saba 68 , sahel_m , sama33 , saman84 , sanaz22 , sanaz_ , sara parvizi , sara51 , Satiya , Sati_Faeze , sedena , sefid65 , setayesh1363 , shafagh 69 , shaghayegh69 , sharghi , sheida joon , shooma , shrr , sinsor , skyasal , sogolmehrabon , soheilesmailiia , Sokout , some one , somy_kh , SONIA B , STOCKHOLM , sydney , T.Bashiyazdi , tala bala , tanha_0111 , tania_7 , taraneh joon , tara_5877 , Tifani Jon , ti_na60 , tsunami , UnKnOwN_Sh , vampire123 , yalda1354 , yas6662 , yas@min , yasamin_34 , yegi bala , yjdj , you &i , Zahra_niki , ziglernata , zohreh eshghi , ~*MONA*~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , ~Y a S n A~ , ~شب خیس~ , ×sepidar× , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتل و متل , ارمغان7 , اسمون ابری , اقاقی , ایماز , بارانیان , باربارا , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , حریم , حنا1997 , حنیفا58 , خوشگلم من , خیال غزل , راز نیاز , ریمای من , زری , زوها , سافانا , سانجانا , ساکتین , سرتق , سوال , سپیده دم , شادزی , شاپررک , شاپرک13 , شهره وروجك , طلوع عشق , فاطمه سادات ... , فرح77 , فرناز66 , ققنوس98 , لیلیپوت , م.م.ر , ماهی کوچولوی من , منا64 , مودب , نرگس.ر , نسيا , نصرا... , نگاه روشن , هانیه نیکو , پرواز70 , پرواس , پونام , چلیپا , کاش بتوونم , کایسا , کمند , گلسار , گنجیشک

  13. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    1,586
    میانگین پست در روز
    1.74
    محل سکونت
    توی رمان ماسه
    تشکر از کاربر
    5,908
    تشکر شده 169,715 در 1,622 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    Wink

    ارمیا با ترس ...تکانی خورد وتعادل آن یک پایش را هم که روی لبه استخربود را ازدست داد ویک هو مانند پري درهوا به داخل استخررها شد.شميم خيلي خونسرد ولبخندزنان دور استخررا طي کرد وبه ارميا که درآب مشت ولگد مي انداخت وبه او بدوبيراه مي گفت نگاه کرد. لبخندي تمسخر آميز به ارميازد وگفت :
    = فقط اومده بودم برا شام صداتون کنم !
    و بدون اینکه نگاهی به ارمیا و عصبانیتش بیندازد راهي سالن شد.ارميا عصباني درآب مشت مي اندخت وبلند بلند طوری که شمیم بشنود گفت :
    - حسابتو مي رسم ..حالاديگه تويه ذره بچه برامن دم درآوردي ؟
    شميم وارد سالن شدوباعذرخواهي کوتاهي ازآقاي دادفر وهمسرش مشغول شام خوردن شد. دقايقي بعد صداي بهم خوردن درحياط خانه به گوش رسيد.
    - ارميابود رفت؟
    المیرا گفت:
    - آره بابا جون قراربود امشب با دوستاش برن خونش
    خانم دادفرگفت:
    - ولي اون که شام نخورد! بچم خورش بادمجون خيلي دوس داره
    المیرا بازهم جواب داد:
    - مامان جون اون که وقتي بادوستاشه گرسنه نمي مونه الآن اونا ميرن بهترين غذا رو مي خورن
    شميم دردل لذت می برد.چراکه مسبب همه ي اين حرفاخودش بود وخودش را تشویق می کرد.. چون فکرمي کردتاحدي ارميا را سرجايش نشانده است.
    * * *
    با دستاني لرزان وحالتي مضطرب سعي درآرام کردن خود داشت.ازحرفي که مي خواست به زبان بياورد مطمئن بود اما بازهم ترس هميشگي وجودش را مملوکرده بود.
    - پس چرا ساکتي ؟
    - ببخشيدالان مي گم
    - منتظرم
    شميم با نگاهي دزدکي به آقاي دادفر که با مهرباني وآرامش هميشگي به اونگاه مي کرد آرام شد.بالبهايي لرزان شروع به صحبت کرد:
    - راستش عموجون من ...
    مکث کرد ودوباره به اونگاه کرد.آقای دادفر بالبخند همیشگی اش گفت :
    - ادامه بده دخترم
    - عمو من ازتون يه خواهش دارم که مي خوام قبول کنين نه يعني ... بايد حتماقبول کنين
    - تودستور بده عزيزم
    - اختياردارين شرمندم نکنين .راستش من ازروزی که اومدم تهران یه تصمیم گرفتم که روز به روز برای انجامش مصمم ترمی شم..می دونین خب درسته که شما به من لطف کردین وتوی خونه خودتون بهم جادادین ..ازاون مهم تر منو کنارخانواده خودتون قبول کردین وبین منو دخترتون فرقی نمی ذارین..این بهترین محبتیه که ازیه نفرآدم می تونه بدست بیاره..اما من ازشما یه درخواست دارم که اگه قبولش کنین..لطفتونو برای من به اتمام رسوندین !
    نفسي تازه کرد وبه عموفريدش نگاه کرد تاازنگاه اوآرامش بگيرد.دوباره شروع کرد:
    - عمو من مي خوام کارکنم تا مستقل باشم تا لااقل بتونم خرج تحصيلاتمو بدم .عموجون شما خيلي به من لطف دارين امااين دليل نمي شه که من خرج چهارسال تحصيلاتمو رو دوش شما بذارم .شما دوتا بچه بزرگ دارين که هردوتا شون به نوبه خودشون پول کمي واسه زندگيشون نمي خوان منم که حالا اومدم شدم قوزبالاقوز.راستش من اگه مي تونستم يه خونه مي خريدم تانخوام مزاحم شما وخانوادتون باشم اما خب مجردي ودختربودن من به علاوه وصيت پدرم کارموسخت کرده .حالام خدارو شکر مي کنم چون پس اندازيکسال دانشگامو وخرجي کافي براخودم دارم اما برابعدم مي خوام ....
    آقاي دادفر سخن شميم را قطع کرد:
    - اين چه حرفاييه مي زني شميم؟توبا الميرا هيچ فرقي نداري .به روح پدرت قسم به اندازه اون برام عزيزي
    - مي دونم عمو جون ولي من اين طوري راحت ترم .خواهش مي کنم شما هم موافقت کنين من کارکنم تا براي بعده ها اگه محتاج پول شدم نخوام دستمو جلوي کسي درازکنم.من می خوام سرمایه پدرمو برای آینده ام نگه دارم وخرج الانمو خودم درارم . به هرکاري هم اگه مناسبم باشه راضي هستم فقط دلم مي خواد خودم روي پاي خودم وايسم.اممم...راستش ازشمام مي خوام که ...که ...عموجون ميشه برام يه کاري دست وپاکنين ؟خودم چندروزه تهرانو بالاوپايين کردم اما موفق نشدم.
    وسرش رازیر انداخت ...واقعا دیگررویش نمی شد درصورت آن مرد نگاه کند..بیش ازحد اسباب زحمتش را فراهم آورده بود!آقاي دادفر دستي به صورتش که ته ريشي زبرآن را پوشانده بود کشيد .سکوتش شميم را مي آزرد.ازشدت اضطراب تندتندبا انگشت هاي دستش بازي مي کرد وهرآن نگاهش را به سمت آقاي دادفر مي کشاند.
    - عمو
    آقاي دادفر سرش را بالاکرد وبعدازنگاهي طولاني گفت:
    - نمي تونم باهاش کناربيام .تومی دونی که مسئوليتت به من سپرده شده
    - ولي ...
    - گوش کن شميم اين که بخواي کارکني دست من نيس.مخالفتي هم ندارم اما من مي گم يه عنوان عضوي ازاين خانواده حق داري ازپولي که من دراختيارت مي ذارم استفاده کني .توبراي من وخانوادم قابل احترامي وهيچ کس حق اعتراض به اين که تو ازپول من اسفاده مي کني رو نداره
    - شما خيلي خوبين عمو خيلي محبت دارين اما ...من بازم روي حرفم هستم به خاطر راحتي منم که شده قبول کنين
    - ازدست شمابچه ها...چي بگم آخه ...باشه من سعی می کنم ولي توهم سعی نظرت برگرده .
    شميم خوشحال ازجایش بلند شد وگفت :
    - منوهمیشه مدیون خودتون می کنین ..شمام نظرتون برگرده وکمکم کنین بسه !
    وراه افتاد تابیرون برود.. اما ایستاد و براي يک لحظه برگشت وبه آقا فريد چشم دوخت:
    - يه چيز ديگه بگم؟
    - بگو دخترم
    - قول مي دين برام کارپيداکنين ؟
    - گفتم قول نمي دم ولي سعي مي کنم
    - مرسي عمو خيلي دوستون دارم
    وخواست خارج شود امابازهم ایستاد..آقای دادفر گفت :
    - دیگه چیه ؟
    شمیم گفت :
    - بازممنون بابت کاری که می خواین پیدا کنین ..
    وباشیطنت وریزخندید ..آقای دادفر ازشیطنت اوخنده اش گرفت وشمیم ازاتاق خارج شددرحالي که ازخوشحالي درپوست خود نمي گنجيد ....
    * * *

    - بيادخترم ازاين طرف
    ویرایش توسط ~Gisoyeshab~ : 1393,01,27 در ساعت ساعت : 00:36

  14. 283 کاربر از پست ~Gisoyeshab~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , * nina * , * حدیث * , **LOVE_STORE** , **سولماز** , *niki , *SaNaY* , *sara , *shima* , *_*aseman*_* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .....ARAM , .HOMA. , .هازال. , ==== , aahh , afi90 , AFM.ANGEL , ahmadi_1362_2 , alexiiiiiii , Altin ay , amir hosyn , amisha , ana43 , arda1 , ariana*dreams , arman_iran , asal-1412 , asal-661 , ashoka , atefeh_49 , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , Azita49 , بــــانــــو , babsaneh , bahar.d65 , Behnaz joon , bikari , blub2000 , blue1 , bneta , coral , dander1000atash , darya12 , Dellaram M , dony77 , elahe 66 , Elahe-73 , elmiraa_20 , f@temee , fa62 , fadai , faezeh88 , fanoos_68 , farah2 , Farnaz , fary , fatima983 , foozhan az , ghazale49 , ghorob89 , Gole Yassaman , googoosh z , hala , hana_m , hannaneh_ya66 , hanye , harimeshgh , hasti59 , hiva11 , homa* , hsdhsd , hyunah , j.ghanavizi , jo jo , Just Say No , katy , kfdh , khiyal99 , kimi khoshgele , kimia joon , kiumars , kolbehsokut , Lale7 , layahashemi , leila.kh , lili19 , lilil , little princess , liuana , love is.. , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahnazmom , mahpary , mahr0kh , MAHSA-O , mahsamoon , mahshid_3d , mamorin , man! , mansoure , many22 , maryam56 , maryam.mani , maryam_mariusz , maryta , masi20002 , matin_a , mb_maryam , Mehrnoush , melika60 , me_ned , mfr60 , mina68 , minoo_kl , mo68 , mobaraki , mojgan am , monir1343 , mozhi 70 , nafas44 , Nahid72 , nanazkhanoom , narciss , nasrin22 , nastaran86 , NazNazak , nbanoo , nedaj , neg neg , NegiN. , neliel , Nika-Aria , nika21 , nikitaaa24 , niyayeeeeeesh , oldooz bala , omidk , P*O*O*N*E*H , P@rya , PAEEZ70 , paeezak , paiz , pakdel , pare , parisa mah , peymaneh , pointeh , princess74 , raha.66 , raynak , reza9000 , rezno , Rha.sh , roya.r.r , roya1365 , ROZ GOL , rural girl , saba 68 , sahel_m , sama33 , sanaz_ , sara parvizi , sara51 , Satiya , Sati_Faeze , sedena , sefid65 , sh.tik , shaghayegh69 , shamilaamir , sharghi , shatot , sheida joon , shima2011 , shooma , shrr , sinsor , skyasal , sogolmehrabon , soheilesmailiia , Sokout , some one , somy_kh , STOCKHOLM , sydney , tala bala , tanha_0111 , tania_7 , taraneh joon , tara_5877 , tasnim90 , Tifani Jon , ti_na60 , tsunami , UnKnOwN_Sh , vampire123 , yalda1354 , yas@min , yasamin_34 , yegi bala , yjdj , you &i , Zahra_niki , ziglernata , zohreh eshghi , ~*MONA*~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , ~Y a S n A~ , ~شب خیس~ , ×sepidar× , آذردخت , آرشا , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتل و متل , ارمغان7 , اسمون ابری , اقاقی , ایماز , باران6 , بارانیان , باربارا , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , حریم , حنا1997 , حنیفا58 , خوشگلم من , خیال غزل , راز نیاز , رضاره , زری , زوها , سافانا , سانجانا , ساکتین , ساینا_1370 , سرتق , سوال , سپیده دم , شادزی , شاپررک , شاپرک13 , شهره وروجك , طبیعت , طلوع عشق , فاطمه سادات ... , فرح77 , فرناز66 , ققنوس98 , لیلیپوت , م.م.ر , ماهی کوچولوی من , منا64 , مودب , نرگس.ر , نسيا , نصرا... , هانیه نیکو , هورتاش , پرواز70 , پرواس , پونام , چلیپا , کاش بتوونم , کایسا , گلسار , گنجیشک

  15. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    1,586
    میانگین پست در روز
    1.74
    محل سکونت
    توی رمان ماسه
    تشکر از کاربر
    5,908
    تشکر شده 169,715 در 1,622 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    Wink

    - عموجون صبرکنين من نمي دونم کجاداريم مي ريم ؟
    - تودنبالم بيا پشيمون نمي شي
    تقریبا یک هفته از درخواست شمیم می گذشت وآقای دادفر خیلی سریع برای شمیم کار پیدا کرده بود...وقتی که شمیم این خبر را شنید در واقع تا چند ساعت هنوز مبهوت مانده بود...کار پیدا کردن ؟! آن هم درتهران ؟! به این سرعت ؟!!! از عجایب بود!اما خب عمو فرید بود دیگر...حتما کاری را که پیدا می کرد کار بود !
    همين طور که ازپله هاي ساختمان بالا مي رفتند شميم اطرافش را به خوبي مي کاويد.دروديواري مشکي رنگ داخل را مزين کرده بود.سقف هاي آن باچراغهاومهتابي هاي کوچک اماپرنوروزيبا تزيين شده بود.شميم وآقاي دادفراول با آسانسور به طبقه سوم رفتندوبعدازآن به داخل سالني نسبتا بزرگ وارد شدند.
    - بيا داخل چراايستادي؟
    شميم متعجب درحالي که نمي دانست به چه دليل آنجاآمده است به داخل آمد.همه جارا با دقت وکنجکاوي ازنظر گذراند.آقای دادفرگفت :
    - اين جايه شرکت ساختمان سازيه که تو به عنوان منشي استخدام اين شرکت شدي ،حقوق خوبي ميدن فقط بايد کارتو خيلي دقيق انجام بدي مخصوصا وقت شناس باشي چون اين جا يه رئيس بداخلاق داره که اگه يه اخم به زيردستاش بندازه همه حساب کاردستشون مياد اينو گفتم که بعدا معترض نشي
    شميم که غافلگيرشده با دهاني بازبه آقاي دادفرنگاه مي کرد.بعدازچندثانيه که لبخندعموفريدش را ديدگفت:
    - عمو شما کاملا منو غافلگیرکردين ... عموبه این زودی...
    - کاري نکردم عزيزم به قولم عمل کردم
    - ولی عمو حالا من با اين رئيس اخموئه چيکارکنم؟حتماصدوشصت سالم سن داره که ازاين سبيل کلفتاوچاق مانکناس که يه چماق مي گيره دستشو بالاسرت واميسته !
    آقا فريد آرام مي خنديد وشميم قيافه رئيسش را تجسم مي کرد.
    - حالا چيکارکنم عمو؟
    - هيچي ديگه برو پيش رئيس اخموت مي دونه قراره منشي جديدبياد
    - مگه شما مي شناسينش؟
    - اوه ...چه جورم...
    وبه سمت در رفت ...شمیم زود گفت:
    - کجاعمو؟
    - برم دیگه..کارمن تموم شد
    شمیم نالید:
    - عمو!
    - توکه دیگه به من احتیاج نداری دختر..فقط باید بری به رییس خبربدی همین !
    - ولی من دوس ندارم تنها باشم ! نرید عمو
    - کارخونه ديرشد دخترم ...یادبگیرهمیشه روپای خودت تکیه کنی...گاهی همه کس واینمیستن تا توتکیه تو بهشون بدی... هیچ وقت معتمدترازخودت برای خودت نیس...
    -آخه ... یعنی من تنهابرم؟
    - نه بذارزنگ بزنم بقال سرکوچمونم بياد!
    - می دونین ...من مي ترسم ...يعني دلشوره دارم ...
    - برو دخترگلم..یه مصاحبه کوچولوئه...تو حتما استخدامی ! خدافظ
    شمیم به ناچار گفت :
    - خدافظ
    کمي مکث کرد وبعدبا دلشوره قدم برداشت همه کارکنان شرکت خيره خيره نگاهش مي کردند .اول با منشی هماهنگ کرد...منشی تکانی به سروگردنش داد وبا صدایی که نازک می کردگفت:
    - باید منتظرباشین ...بفرمایین بشینین ...
    شمیم بی حوصله نفسش را فوت کردو روی مبلی نشست ...همه در رفت وآمد بودند.شرکت شلوغی نبود اما خب آرامشی هم درآن دیده نمی شد..یک دست مبل چرم سفید متضاد بارنگ دیوارهای شرکت وسرامیک های کف،روبروی میزام دی اف منشی بود برای ارباب رجوع ها...شمیم خوب دقت کرد..می شد گفت شرکت بی دروپیکری نبود..به ظاهرش می خورد که ازآن معتبرهایش باشد...درطبقه اول اتاق رییس ، اتاق بازبینی..وچایخانه بود ودرطبقه دوم که نمی دانست چه چیزهایی وجود دارد وداشت ازفوضولی می ترکید! حیف که جرئت نمی کرد جلوی آن منشی به کنجکاوی بپردازد...حوصله اش ازدیدن درودیوارمشکی وآن راه پله های پیچ پیچ که آدم ازآن بالاوپایین می شد سررفته بود...چاره ای هم نداشت منتظرشد تا بعد ازنیم ساعت ،منشی با اکراه اورا به اتاق رییس هدایت کرد...ازجایش بلندشد...اوه...کمرش درد گرفت...دستی به آن کشید تا خوابش دربرود...واقعا روی آن تک مبل مثل چوب خشک شده بود... به اتاق رئيس نزديک شد.تقه اي به درزد.بعد ازلحظاتی صدایی شنید:
    - بفرمايين
    دردرا بازکرد وداخل شد.اتاقي بزرگ وروشن درپيش روداشت که اول ازهمه پنجره ا ي به اندازه پهناي ديوار که شهر را به نمايش مي گذاشت مورد توجه بود.ميزي از ام دي اف با تعداد زيادي صندلي به دورش وسط اتاق قرارداشت.يک کتابخانه ي کوچک وچندقاب عکس ازساختمان هاي بزرگ ومرتفع درکناردرنصب شده بود.درراس اتاق وروي صندلي مشکي که پشت آن به شميم وروبه پنجره قرارداشت فرد مورد نظرنشسته بود.شميم که سکوت خودرا طولاني ديدلب گشود»:
    - سلام
    بعدازسکوتي نسبتا طولاني صداي آشنايي دريافت کرد:
    - بشين
    صدایش آشنا بود...اما شمیم هرچقدر دقت کرد نمی فهمید آن صدارا کجا شنیده است ...به آرامی گفت:
    - ببخشید کجابشينم ؟
    - روسرمن !
    صداي بلند او برسرش خراب شد.شمیم با تعجب به او که هنوز رویش را برنگردانده بود نگاه کرد...
    سکوت................
    باخود فکرکرد...به بداخلاقی اش فکرکرده بود اما نه تااین حد! اگردر روز اول کاراین بود...خدابه داد روزهای دیگرکه باید کلا از همچنین بشری دستور می گرفت !باصدایی آرام ترگفت :
    - من سرپا راحتم
    بازهم سکوت................
    دیگر واقعا حوصله اش سررفته بود...سعی کرد حرصش را پنهان کند وگفت :
    - عذرمی خوام ميشه خواهش کنم برگردين اين طرف شمارو زيارت کنيم ؟!
    - تو حرفتو بزن
    سرش را به طرفین تکان داد...حوصله کل کل کردن با او را نداشت ..چه معنی داشت رییس انقدر ترسو با شد ! گفت :
    - خب من نمی دونم الان دقیقا باید چیکارکنم...!
    بازهم صدای جدی اورا شنید که :
    - مگه برای استخدام نیومدی؟!
    - بله برای استخدام اومدم...بایکی ازآشناهامون به نام آقای دادفر...فک می کنم قبلا هماهنگ شده !
    - اگه فک می کنی باپارتی بازی استخدامی ،دراشتباه محضی !
    صدایش چقدر آشنابود برای شمیم ! هرچند ازهمین الان ازاو متنفرشده بوداما...به شدت دوست داشت اورا ببیند..
    - ولی من همچنین فکری نکردم ! منم دلم نمی خواد درحق کسای دیگه که ممکنه بهترازمن وشایسته ترازمن هستن ظلم بشه...
    صدای پوزخندش را شنید...پوزخند صدا دار..یاشاید هم یک خنده ازسرمسخره کردن! کفرش بالا آمد...دیگر شورش را درآورده بود...
    - تو همیشه حکم سرباربودنت برا همه ظلمه ! بقیه چیزا که دیگه فَبِها!
    لب هایش را محکم روی هم فشارداد...مردک بی صفت! صدای آشنایش را داشت کم کم تجزیه وتحلیل می کرد...نه ! انگارخیلی هم دراین شرکت غریب نبود! اگرمی ایستاد واو همین طور به وراجی هایش ادامه می داد ظلم بود...باهمان حرصش قبل از اين که او هر حرف دیگه ای بزند به سمتش حرکت کرد وباچندقدم تمام طول اتاق را پیمود وبايک حرکت سريع روبروي او ايستاد..................
    ناگهان ........
    خدای من ...!دهانش بازمانده بود....
    کاش می مرد وپا به آن شرکت کزایی نمی گذاشت ...چشمانش را لحظه ای روی هم فشار داد...نباید خودش را می باخت...چشمانش را بازکردوبه اوکه با لبخندي خاص ومغرور اورا ازنظرمي گذراند نگاه مي کرد.
    - چطوري لقمان؟!!!!
    دهانش را باز کرد تا هرچه ازدهانش بیرون می آید به او بگوید...اما حرفش را هنوز نزده خورد و با حرص به او نگاه کرد.ادامه داد:
    - ادب داشته باشین لطفا
    - دلم ميخواد اينجوري حرف مي زنم زوره؟من رئيسم تومنشي.حرفومن ميزنم اطاعتو تو مي کني ok ؟
    - بااجازه
    - کجا؟!!!!!! باش باهم کارکنيم پيشرفت مي کني.شايد يه روز جامون عوض شد....!
    بی توجه فقط ازاتاق بیرون رفت ودررا محکم بهم کوبید ...اصلا هم به نگاه طلبکار منشی جوان توجهی نکرد.....

    * * *
    - عمو خواهش مي کنم
    - اي بابا اون ازارميا که مي گه نمي خوام منشی داشته باشم ،اين ازتو که مي گي نمي رم شماها چتونه؟
    - هيچي،فقط آبمون تويه جوي نميره
    - شميم جان یادت باشه نري سراين کار ديگه خبري ازکار نيسا گفته باشم .
    - عمو؟؟؟
    - عمونداره اونجا شرکته پسرمنه خوب وبدتو من تشخيص مي دم بخصوص که دانشگاتوهم بايد بري .گاهي وقتا شرکتا الکي مرخصي نمي دن .من صلاحتو ميخوام که ميگم برو اونجا.مطمئن باش نمی ذارم بری توی شرکتایی که صدتا ادم بی پدرو مادر توش کار می کنن...یا شرکت ارمیا یا هیچ جا...خودم با تموم وجود خرجتومیدم ...
    - ولی آخه رئيس شرکت شما که........
    حرفش را خورد وسکوت کرد...
    - توچيکار به اون داري توازمن اجازه بگيرهمه چيز دست منه
    - ولی آخه...
    آقای دادفر زودتر گفت :
    - خود داني .ديگه اسم کارو نيار.خیلی هم بهتر...من خیالم راحت تره..بشین بغل دست المیرا محکم درستوبخون .شب بخير عزیزم ...

    * * *
    - الميرا تو مطمئني عمو گفت برم شرکت؟اين ارميا منومي خوره ها!
    - اولا که مطمئنم دوما درباره داداش من درست صحبت کن داداش به اون گلي ...
    شمیم عصبی روی مبل نشسته بود وپاهایش را تند تند تکان می داد...ازاضطراب گوشه ی انگشت اشاره را می جوید ...صدای المیرا نگاهش را به طرف خود کشید :
    - نکن ..نکن اون انگشت بی زبونو یه لقمه کردی که...پاشو برو اين رييست ازتاخير کارمندا حسابي توپش پره ها...
    - به من چه!
    - توهم کارمندشي ديگه
    - هه.......تو فکرشم حتما...
    - من نمی دونم والله تومی خوای چیکارکنی؟!! اومدی آماده شدی نشستی مث برج زهرمار روبرومن نازمی کنی؟اگه می خواستی نری خب دردت چیه که آماده شدی؟!!
    شمیم نگاه حرصی اش را به المیرا دوخت وگفت :
    - من کارمی خوام اما نه کارشرکت دادشت! ازیه طرفم عمو گذاشتتم لای منگنه..می گه نمی ذارم جز شرکت ارمیاجایی دیگه کارکنی! منم دلم نمی خواد زیردین عموباشم این چندسال خرجمو بده..درکل موندم چه غلطی بکنم !
    - خب اول یه سوال می پرسم جواب منوبده تاراهنماییت کنم ..ببینم بین تنفرت ازاون شرکت و تنفرت از زیردین بودن...به نظرت کدومش بیشترغرورت خورد میشه ؟!
    شمیم با تعجب به المیرا نگاه کرد...درفکرفرو رفت...سوالش واقعا جالب بود! خودش هم نمی دانست جوابش چیست...فکرکرد خب اگر زیردین عمویش می ماند که بهترازتحمل کردن آن رییس وآن شرکت مزخرف بود! لااقل دیگرنمی خواست هرروز سرکوفت بخورد...اما اگر عموهم خرجش را می داد باز یک بازی دیگربود..!آن وقت بازهم ارمیا باسرکوفت های جدیدتری غرورش را له می کرد! حالا اگرخودش کارمی کرد وحقوق می گرفت حتی باوجود تحمل آن رییس گنددماغ ولی لااقل خورد شدن غرورش ازسر لجبازی می شد نه ازسر زیردین بودن ویاسرباربودن !
    ازجایش فوری بلندشد...المیرا باتعجب گفت :
    - چته تو؟!! جوگیر! مثلا داشتم مشاوره می دادما...
    شمیم روبروی آینه ایستاد وچادرش راروی سرش انداخت وگفت :
    - نه ..! اگه غرورم به خاطرهرچیزی جز زیردین بودن خورد بشه بهترین راهه برامن...
    وبرگشت روبه المیرا وگفت :
    - ممنون به خاطرکمکت..خدافظ...
    ویرایش توسط ~Gisoyeshab~ : 1393,01,27 در ساعت ساعت : 00:40

  16. 255 کاربر از پست ~Gisoyeshab~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , * nina * , * حدیث * , **LOVE_STORE** , **سولماز** , *SaNaY* , *sara , *shima* , *_*aseman*_* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .....ARAM , .HOMA. , .هازال. , ==== , A.T69 , aahh , afi jonz , AFM.ANGEL , ahmadi_1362_2 , Altin ay , amisha , ana43 , arda1 , ariana*dreams , arman_iran , asal-1412 , asal-661 , ashoka , atefeh_49 , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , بــــانــــو , babsaneh , bahar.d65 , Behnaz joon , bikari , blub2000 , bneta , coral , dander1000atash , darya12 , Dellaram M , dony77 , elahe 66 , Elahe-73 , elmiraa_20 , fa62 , fadai , faezeh88 , fanoos_68 , farah2 , Farnaz , fary , fatima983 , foozhan az , ghazale49 , gheisareh , ghorob89 , Gole Yassaman , goli62 , googoosh z , hala , hannaneh_ya66 , hanye , harimeshgh , hasti59 , hiva11 , homa* , hsdhsd , hyunah , j.ghanavizi , jo jo , Just Say No , katy , kfdh , khiyal99 , kimi khoshgele , kimia joon , kiumars , kolbehsokut , Lale7 , layahashemi , leila.kh , lili19 , lilil , little princess , liuana , M mehrane , m0zhdeh , mahdieh.k , Mahdis @69 , mahnazmom , mahpary , mahr0kh , MAHSA-O , mahsamoon , mahshid_3d , mamorin , man! , mansoure , many22 , maryam.mani , maryam_mariusz , maryta , masi20002 , matin_a , mb_maryam , Mehrnoush , melika60 , mfr60 , mina68 , minoo_kl , mo68 , mobaraki , monir1343 , motlagh , nafas44 , Nahid72 , nanazkhanoom , narciss , nasrin22 , nastaran86 , NazNazak , nbanoo , nedaj , neg neg , NegiN. , neliel , Nika-Aria , nika21 , nikitaaa24 , niyayeeeeeesh , oldooz bala , omidk , P*O*O*N*E*H , paeezak , pakdel , pare , parisa mah , peymaneh , pointeh , princess74 , raha.66 , raynak , reza9000 , rezno , Rha.sh , roya1365 , rural girl , saba 68 , sahel_m , sanaz_ , sara parvizi , sara51 , Satiya , Sati_Faeze , sedena , sefid65 , shafagh 69 , shaghayegh69 , shatot , sheida joon , shima2011 , shooma , shrr , sinsor , skyasal , soheilesmailiia , Sokout , some one , somy_kh , SONIA B , STOCKHOLM , sydney , tala bala , tanha_0111 , taraneh joon , tara_5877 , tasnim90 , Tifani Jon , ti_na60 , tsunami , UnKnOwN_Sh , vampire123 , yas@min , yasamin_34 , yegi bala , yjdj , Zahra_niki , ziglernata , zohreh eshghi , ~*MONA*~ , ~pArnYa~ , ~شب خیس~ , ×sepidar× , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتل و متل , اسمون ابری , اقاقی , ایماز , بارانیان , باربارا , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , حریم , حنا1997 , حنیفا58 , خوشگلم من , خیال غزل , راز نیاز , رضاره , زری , سافانا , سانجانا , ساکتین , ساینا_1370 , سرتق , سوال , شادزی , شاپررک , شاپرک13 , شهره وروجك , طبیعت , طلوع عشق , فاطمه سادات ... , فرح77 , فرناز66 , ققنوس98 , لیلیپوت , م.م.ر , ماهی کوچولوی من , منا64 , مودب , نرگس.ر , نسيا , نصرا... , هانیه نیکو , هورتاش , پرواز70 , پرواس , پونام , چلیپا , کاش بتوونم , کایسا , گلسار , گنجیشک

  17. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    1,586
    میانگین پست در روز
    1.74
    محل سکونت
    توی رمان ماسه
    تشکر از کاربر
    5,908
    تشکر شده 169,715 در 1,622 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    Wink

    وازاتاق بیرون رفت...حتی منتظرجواب المیرا هم نشد...باخود فکرکرد چقدر شب تاصبح را به بدبختی وفکر ومشوش اعصاب گذراند وحالا بایک سوال المیرا مخش روشن شد! واقعا کشف بزرگی بود برای اویی که زندگی اش را باید خودش می چرخاند...
    * * *


    - سلام خانم ببخشيد
    منشي ازپشت کامپيوتر سرش را بيرون آورد وبه شميم نگاه کرد...شمیم لبخند زد ...خداراشکر کرد که آن دختر متکبر وازخود راضی جوان قبل نبود...منشی گفت :
    - بفرمايين؟کاري دارين؟
    - اِ..راستش..منو آقاي دادفر فرستاده
    - رئيس؟
    - نه منظورم پدرشونه
    - آها نکنه شما منشي جديدهستين؟
    شمیم خوشحال لبخندزد وگفت :
    - بله درسته
    زن باخوش رویی گفت :
    - بفرمايين بشينين تا به رئيس خبربدم.
    - نه نه
    زن متعجب به قیافه دیدنی شمیم زل زد وگفت :
    - نه ؟!چرا؟
    - خودم بهشون مي گم
    - ولي من بايد ازشون خدافظي کنم ...
    - خب امروز رو بي خيال شين .مي دونين چيه ؟مي ترسم رئيس مخالفت کنه !من به اين کا رنيازدارم مي خوام تو عمل انجام شده قرارش بدم اينجوري نمي تونه روحرف پدرش حرف بزنه
    - ولی دخترم اگه بفهمن منو مواخذه می کنن..شما رییسو نمی شناسی...
    شمیم فوری به میان حرف زن پرید وگفت :
    - من اونو بهترازشمامی شناسم !
    زن بازهم تعجب کرد وشمیم گفت :
    - خب ازآشناهاشون هستم دیگه..ازطرف پدرشون اومدم..ولی انگار ایشون زیادی رو حرف پدرشون حرف می زنن..براهمین نمی خوام بهشون خبربدین تابااردنگی پرتم کنه بیرون..من به این کارنیازم دارم !
    - شرمنده عزیزم .بااین اوصاف بازم من نمی تونم این کارو کنم..رییس اینجا ایشونن !
    شمیم نفسش را فوت کرد وگفت :
    - خیلی خب..اگه خود آقای دادفربزرگ خواستن چی !؟
    منشی سکوت کرد...شمیم با ذوق ازسکوت او استفاده کرد وشماره آقای دادفررا گرفت...
    - الو سلام عموجون ..
    - شمیم تویی !؟!سلام دختر..مگه توالان نباید سرکارباشی!
    - هستم هستم عمو...منتها یه مشکلی به وجود اومده
    - چه مشکلی ؟!بازم ارمیا..
    شمیم فوری به میان حرف اوپرید وگفت :
    - نه نه ! فقط منشی ایشون قبول ندارن که منوبی سروصدا سرکاربذارن..می خوان حتما به رییس خبربدن..من خواستم شما خودتون خواستتونو بهشون توضیح بدین تاقانع شن...
    - عجب..خیلی خب گوشیو بده بهش ببینم...
    شمیم باخوشحالی گفت :
    - چشم گوشی..ازمن خداحافظ..
    وگوشی را به دست منشی داد...
    - الو سلام آقا......ممنون خوبم.....بله یاری هستم..... خواهش ميکنم......بله بفرمایین ......بله درسته.....پس اگه ایشون مواخذه کردن چی ؟!......آهان بله ......ممنون ازتون......بله آقا یادم می مونه.......بله چشم ......نه خداحاظ شما.....
    گوشی را به سمت شمیم گرفت وگفت :
    - بفرمایین ...
    بعد ازکمی سکوت درچشمان شمیم که بی قراربود زل زد وگفت :
    - خدا به دادمون برسه ...هرچند می ترسم ولی به پشتیبانه آقا چیزی نمی گم...شما بیا جای من بشین ...من ديگه برم پس فردا که اومدم به رئيس مي گم
    شمیم خوشحال نفس راحتی کشید وگفت :
    = ممنون لطف کردین واقعا
    - خواهش می کنم ..چیزی برا خوردن لازم داشتی به مش کریم توآشپزخونه بسپر...راستی اینم شماره گوشیم اگه کاری داشتی راهنماییت می کنم...
    شمم شماره را گرفت وگفت :
    - حتما تماس می گیرم..من دیپلم کامیپوتردارم اما به تجربه شما نمی رسه که..!راستي ميشه يه کم درباره کارم توضيح بدين؟
    بعدازاين که خانم ياري شميم را تاحدي باکارش آشنا کرد به اوگفت حتما به ارمیا بگوید تادقیق ارمیا اورا با وظایفش آشناکند..چون تنها حرفهای خانم یاری ملاک نبود!خانم یاری هم وسایلش را بعد ازنیم ساعت جمع کرد .خداحافظي کرد ورفت.شميم پشت ميز نشست ونفس عميقي کشيد.ژستی منشی گرانه گرفت وبا خود ریزریزخندید...تمام فایل های کامپیوتری را بازوبسته می کرد وچک می کرد تا بداند چی به چیست ! کشوهای میز ووسال ومدارک وفرم های مربوط به ارباب رجوع هارا دید زد...جاهایشان را ازبرشد...باکارمندهاوکارکنا طبقه پایین وبالا آشناشد..خود را معرفی کرد وباخوش رویی رفتارکرد...حتی توانست حس کنکاوی خودرا ارضا کند وطبقه بالا راهم به خوبی دید بزند!بعداز یک ساعت تقریبا فهمیده بود چی به چیست انگار! روی صندلی چرخ دارش نشست ...حتی اگررورش با حرفهاولجبازی ارمیا خورد می شد بهتربود..آری بهتربود تا زیردین بود وخرد شدن !چشمانش را براي لحظه اي روي هم گذاشت.با خود برنامه ریزی می کرد:
    - اين طوری که بوش مياد بايد نصف روز رواينجا باشم نصفشو توکلاس.بعدم که برم خونه وسه ساعت بخوابم وبقيه رو درس بخونم..به به چه برنامه اي!نمي دونم تهش هيچي برام مي مونه ياتموم مي شم؟؟؟
    ازفکرش لبخند روي لبهايش نشست.
    - بدنگذره
    مثل فنر ازجا پريد .صداي ارميا بود.درست روبروي اودست به سينه وبااخمي بزرگ وشايدعصباني شميم رانگاه مي کرد.
    - سلام
    ارمیا بی توجه به سلام شمیم خیلی جدی گفت :
    - خانم ياري کوش؟انداختيش بيرون؟
    - خانم ياري رفتن گفتن که چندروز ديگه که بازم اومدن ،ازتون عذرخواهي مي کنه
    - خانم خوبي بود حيف........
    ارميا بقيه حرفش را ادامه نداد.اما شميم ادامه آن را دردل گفت:( حيف من جاشوگرفتم!)
    ویرایش توسط ~Gisoyeshab~ : 1393,01,27 در ساعت ساعت : 00:43

  18. 260 کاربر از پست ~Gisoyeshab~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , * nina * , * حدیث * , **LOVE_STORE** , **سولماز** , *niki , *SaNaY* , *sara , *shima* , *_*aseman*_* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .....ARAM , .HOMA. , .هازال. , ==== , A.T69 , aahh , afi jonz , afi90 , aflak , AFM.ANGEL , ahmadi_1362_2 , alexiiiiiii , Altin ay , amisha , ana43 , arda1 , ariana*dreams , arman_iran , asal-1412 , ashoka , atefeh_49 , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , Azita49 , بــــانــــو , babsaneh , bahar.d65 , barni , Behnaz joon , bikari , blub2000 , bneta , coral , dander1000atash , darya12 , Dellaram M , dony77 , elahe 66 , Elahe-73 , elmiraa_20 , fa62 , fadai , faezeh88 , fanoos_68 , farah2 , Farnaz , fary , fatima983 , fk-osh-d , foozhan az , ghazale49 , gheisareh , ghorob89 , googoosh z , hala , hannaneh_ya66 , hanye , harimeshgh , hasti59 , hiva11 , hoda.4470 , homa* , hsdhsd , hyunah , j.ghanavizi , jo jo , Just Say No , katy , katy.Min , kfdh , khademre , khiyal99 , kimi khoshgele , kimia joon , kiumars , kolbehsokut , Lale7 , layahashemi , leila.kh , lili19 , lilil , little princess , liuana , M mehrane , m0zhdeh , madrin , Mahdis @69 , mahnazmom , mahpary , mahr0kh , MAHSA-O , mahsamoon , mahshid_3d , man! , mansoure , many22 , maryam.mani , maryam_mariusz , maryta , masi20002 , matin_a , mb_maryam , Mehrnoush , melika60 , mfr60 , mina68 , minoo_kl , mk70 , mo68 , mobaraki , monir1343 , mozhi 70 , n.shina , nafas44 , Nahid72 , nanazkhanoom , narciss , nasrin22 , nastaran86 , NazNazak , nbanoo , nedaj , neg neg , NegiN. , neliel , Nika-Aria , nika21 , nikitaaa24 , niyayeeeeeesh , oldooz bala , omidk , P*O*O*N*E*H , paeezak , pare , parisa mah , peymaneh , pointeh , princess74 , raha.66 , raynak , real girl , redmoon333 , reza9000 , rezno , Rha.sh , roya.r.r , roya1365 , rural girl , saba 68 , sahel_m , sanaz_ , sara parvizi , sara51 , Satiya , Sati_Faeze , sedena , sefid65 , shafagh 69 , shaghayegh69 , shatot , sheida joon , shima2011 , shooma , shrr , sinsor , skyasal , soheilesmailiia , some one , somy_kh , STOCKHOLM , sydney , tala bala , tanha_0111 , taraneh joon , tara_5877 , Tifani Jon , ti_na60 , tsunami , vampire123 , yas@min , yasamin_34 , yegi bala , yjdj , Zahra_niki , ziglernata , ~*MONA*~ , ~pArnYa~ , ~شب خیس~ , ×sepidar× , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتل و متل , اسمون ابری , اقاقی , ایماز , باران6 , بارانیان , باربارا , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , حریم , حنا1997 , حنیفا58 , خوشگلم من , خیال غزل , راز نیاز , زری , سافانا , سانجانا , ساکتین , ساینا_1370 , سرتق , سوال , شادزی , شاپررک , شاپرک13 , شهره وروجك , طلوع عشق , فرح77 , فرناز66 , ققنوس98 , لیلیپوت , م.م.ر , ماهی کوچولوی من , منا64 , مودب , نرگس.ر , نسيا , نصرا... , نگاه روشن , هانیه نیکو , پرواز70 , پرواس , پونام , چلیپا , کاش بتوونم , کایسا , کمند , گلسار , گنجیشک

  19. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    1,586
    میانگین پست در روز
    1.74
    محل سکونت
    توی رمان ماسه
    تشکر از کاربر
    5,908
    تشکر شده 169,715 در 1,622 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    Wink ............

    ارمياخیلی جدی شمیم را با کارش آشنا کرد...تمام شرایط وضوابط آنجارابا تمام جزییات توضیح داد...بدون این که حتی لحظه ای به صورت شمیم نگاه بیندازد...اخمایش درهم وصدایش جدی وخشک !شمیم بیشتر ازاینکه یادبگیرد ترسیده بودو تند تند سرتکان می داد...می شد گفت یک ساعت وپنج دقیقه وبیست وسه ثانیه ،یکریز ارمیا صحبت کرد وهمه ی جنبه های کارشمیم را توضیح داد...وبعد هم بدون هیچ حرف دیگری به داخل اتاقش رفت.شميم به سختی نفسش را بیرون داد...کارکردن با آن پسر صبرایوب را می خواست ...با خود فکر می کرد...رییس هست که هست ...چرا عصا قورت داده و از همه ارث پدرش را طلب کار است ؟ بی حوصله درهمان حال برگشت و روبه اتاق دربسته ارمياشکلکی بازبانش آورد.به حساب خود بااين کار ارميا را مسخره مي کرد وراحت مي شدلااقل ...دلش ازآن همه غرور وجذبه خنک می شد ...
    اما........
    همان موقع دراتاق ارميا بازشد واوبيرون آمد.انگاربازهم کاری برایش پیش آمده بود چون بایک پرونده به دست وفوری بیرون پرید ...ولی...باديدن شميم با آن زبان وشکلک بچه گانه !ازتعجب برجا ميخکوب شد.شميم که چندلحظه ازترس به همان صورت مانده بود آرام زبان خودرا دردهان بردوسرش را زيرانداخت.قلبش به شدت می زد...به شدت خودش را سزاوار بدترین فحش هامی دانست ودرفکربود حتما خودش را تنبیه کند...!
    سکوت.........سکوت.........سکوت........ ......
    صداي ارميا باعث شد بعد ازآن سکوت که زیادی خفقان آوربود کمي سرش را بالا بياورد:
    - واقعا بعضي کارمندا زود لياقتشونو نشون مي دن
    وراه افتادوبه اتاق ديگري رفت.شميم دست خود را به سوي ران پايش برد ونيشگوني ازخود گرفت...باید خود را ادب می کرد....زیرلب گفت :
    - خاک برسرت شمیم !دختره جلف...
    * * *
    خسته ازچندساعت کار کردن وتايپ کردن به خانه رسيد.زنگ خانه را زد.
    - بله؟
    شمیم بی حال گفت :
    - بازکن
    - شما؟!!
    - الميراتوروخدا اذیت نکن ....خیلی خستم
    - آخی...بمیرم کوه کندی فرهاد!
    - به خدا اين داداش گلت ازبس ازم کارکشيده روز اولي مث جنازه شدم بازمي کني درو؟
    درباصدای تیکی بازشد والمیرا گفت :
    - بيا عزیزم بازشد؟
    - آره مرسي
    ازدر خانه واردشد.بعداز اين که حياط را طي کرد واردسالن شد که....
    - پخخخخخخخخخخخخ.........
    باترس جیغی زد وروی قلبش را گرفت...نفسش یک لحظه بالا نمی آمد...نزدیک بود سکته کند...روبه المیرا که ریز وباشادی می خندید باتشرگفت :
    - درد، قلبم افتاد ديوونه اين چه وضع سلام کردنه؟
    - چته ؟خيلي داغوني؟
    - امروز يه غلطي کردم ارميا تا آخر وقت ازم کار کشيد. اَي نامرد! همه رفتن اما نمي ذاشت من برم ديگه گريم گرفته بود به خدا
    - چيکار کردي مگه ؟
    شميم همه ي ماجرا را براي الميرا تعريف کرد.الميرابلندبلند مي خنديد.
    - ديوونه تو که به شيطون گفتي برو هستم جات!
    - خب داداش جونت اين جوري رفتار نکنه ..اه اه عين برج زهرمار!
    - اِ...بازتو به همه زندگي من حرف زشت زدي؟
    - بميربابا !همه زندگي من!
    وادایی رو به المیرا درآورد...المیرا گفت :
    - بیا..همین اداهارو برا داداشم میای که روت اخم وتخم می کنه! وگرنه من داداش خوشکلمو می شناسم ..!پاشو برو لباساتوعوض کن تا برات نسکافه وکيک بيارم خستگیت در ره..
    چنددقيقه بعد شميم ازاتاق خود بيرون آمد .الميرا هم با کیک ولیوانی نسکافه وارد سالن شد....
    - بيا بخور
    - مرسي عمو اينا کجان ؟
    - رفتن بيرون گشت زدن ..
    - اِ ناقلاها...تنها تنها ؟
    - آره ديگه ماهم امشب مي ريم
    - ما؟؟؟
    - من وتو وارميا
    - دور منوخط بکش لطفا...کم مونده با ارمیا جونت برم بیرون که اونم شما بذار تو دامن ما!
    - چرا خب؟!
    - اصلا حوصله بيرونو ندارم
    - مي دونم به خاطر ارميا نمي خواي بياي .افاده نيا
    - حالا هرچي
    - نميشه که ارميا نياد ما تا نيمه هاي شب مي خواييم گشت بزنيم توحساب کن دوتا دختر تنهايي.....
    شميم به ميان حرف اوآمد:
    - من که گفتم نمیام...گیرالکی هم نده خوش بگذره...
    نسکافه اش را برداشت وتکه کيکي رادردهانش گذاشت وبه سمت اتاقش راه افتاد.الميراگفت:
    - کجاميري؟قهر نکن نازنازي
    - قهر کيلوچنده ؟دارم ميرم ببينم مي تونم يه خاکي به سرم بريزم یانه؟اندازه پرونده هاي يه سال بايگاني داده تايپ کنم
    الميرا درحالي که مي خنديد گفت:
    - الميرا به فداش .تا امشب تموم کن من بدون تو نميرم
    * * *

    الميرا درحالي که جلوي آينه قدي آويزشده درراهرو شالش را مرتب مي کرد داد زد:
    - شميم زود باش ديگه مُردي؟
    صداي شميم را ازداخل اتاق شنيد:
    - اومدم اومدم...من آماده ام..
    - زودي بيا اين رئيست اعصاب معصاب نداره ها
    شميم ازاتاقش بيرون آمد.
    - خيله خب حالا
    الميرا به طرف اوبرگشت تا جوابش را بدهداما با دهان باز سرتاپاي شميم را نگاه کردکه باحجاب زیبایش اما فوق العاده جذاب شده بود...لباس های شیک اما باحجب وحیا! سوت بلندي کشيد:
    - اينو ببين ...هلوبپرتوگلو...
    شمیم لبخندی زد وباهم ازخانه بيرون رفتند.سوار ماشين ارميا شدند.ماشين با تک گاز ارميا مانند پرنده ازجا کنده شد...
    المیرا رو به ارمیا گفت:
    - ميگم داداشي پليس مُليس دنبالته؟
    ارميا خونسرد خواهرش را نگاه کرد ودنده را جابه جا کرد.الميرا که سرعت را بيشتر ديد ازحرص گفت:
    - وای خدایا باز این جوگیر شد ....
    ارميا که ازلجبازي خواهرش هم خنده اش گرفته بود بازهم دنده را بيشتر کرد وپدال گازرا محکم ترفشرد.الميرا خودش را به صندلي ماشين چسباندوآب دهانش را قورت داد وگفت :
    - شمیم جونتو محکم بچسب که داریم میرم بغل دست ارواح عممون !
    شمیم ریزخندید والمیرا روبه برادرش که سکوتی سرد وغیرقابل پیش بینی به اضافه یک قیافه خونسرد داشت گفت :
    - ارمياجون حالا ما دوتا هيچي به اون دختر بيچاره که دست ما امانته رحم کن
    ارميا ازآينه نگاهي به شميم انداخت وگفت:
    - اون خودش يه پا شيطونه الانم داره کيف مي کنه مگه نه خانم خرسند؟
    شميم نگاهي به چشمهاي خاکستري قاب شده درآينه انداخت وچيزي نگفت.الميراگفت:
    - هيچکي مث توخل نيس...ارميا چرا داري ويراژميري ؟...وای خدا.. الان مي خوريم به اين ماشينه...بازديشب کبري يازده نگاه کردي؟
    شميم بازهم آرام مي خنديد... جالب بود..بحث وجدل های خواهروبرادر...کاش اوهم یک برادر داشت..یک حامی !
    * * *
    - پياده شو شميم
    شميم نگاهي به بيرون ازماشين انداخت.ساختماني چندطبقه را پيش رو داشت.تالاروحدت....!
    .با خود فکرکرد:مگه قرارنبود بريم پارک؟
    هنوز متعجب بيرون را نگاه مي کرد که صداي الميرا راشنيد:
    - توکه هنوز تو ماشين نشستي پياده شو ديگه
    - ازماشين پیاده شد وارميا دکمه ريموت را زد.هرسه نفربه سمت ساختمان حرکت کردند.درواقع الميرا وشميم به دنبال گامهاي بلند ارميا تند تند راه راه مي رفتند.شميم که هنوز پاسخ سوال هاي خود را نگرفته بود آرام نزدیک گوش الميرا به گفت:
    - کجاداريم ميريم؟
    الميرا نگاهي کوتاه به او انداخت ولبخند زد وگفت:
    - بيا مي فهمي
    به ارميا نگاه کرد .خلاف جهت آن ها مي رفت.چندپسرجوان وتعداد اندکي دختردور او را گرفته بودند و به همراهش راه مي رفتند.شمیم بازهم باتعجب بازوی المیرا راکه بی خیال راه می رفت فشرد وگفت :
    - الميرا پس داداش گلت کجا رفت؟
    - رفت پي کارش
    - مااينجا چيکارمي کنيم ؟
    - آپولو هوامي کنيم ! بيا بریم بشين تاچند دقه ديگه همه چيزرو ميفهمي
    شميم که به شدت کنجکاوشده بودهی سرش را به اینور واونور می چرخاند....بالاخره وارد شدند ونزدیک سِن تالار روی صندلی های قرمز قرار گرفتند...
    - اِ الميرا اين آدما براچی اینجاجمع شدن ؟اه چرا انقداينجا دخترپسره؟سرووضعاشونو نیگا...واه واه...
    - شمیم دو دقه آروم بگیر توروخدا...
    شمیم بی توجه گفت :
    - می گم نکنه بردت کله داداش گلتو زیرآب کردن هان !؟!
    وریز ریز خندید وارمیا باحرص گفت :
    - زبونتو ماربزنه ایشالله..! درست حرف بزن ! روبروتو يه ديدبزن
    - تئاتره ؟نکنه ارمیا که رفت بازیگر مازیگره !؟!
    - نه
    - پس اون سن برارقصيدن منه؟
    - مي فهمي
    - الميرا بلند مي شم تا مي خوري مي زنمتا
    ویرایش توسط ~Gisoyeshab~ : 1393,01,27 در ساعت ساعت : 00:45

  20. 259 کاربر از پست ~Gisoyeshab~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , * nina * , * حدیث * , **LOVE_STORE** , **سولماز** , *niki , *SaNaY* , *sara , *shima* , *_*aseman*_* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .....ARAM , .HOMA. , ==== , A.T69 , aahh , afi jonz , aflak , AFM.ANGEL , alexiiiiiii , Altin ay , amisha , ana43 , angur , arda1 , ariana*dreams , arman_iran , asal-1412 , atefeh_49 , ayda m , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , Azita49 , babsaneh , bahar.d65 , Behnaz joon , bikari , blub2000 , blue1 , bneta , coral , dander1000atash , Dellaram M , dony77 , elahe 66 , Elahe-73 , elmiraa_20 , fa62 , fadai , faezeh88 , fanoos_68 , Farnaz , fary , fatima983 , foozhan az , ghazale49 , gheisareh , ghorob89 , googoosh z , hala , hannaneh_ya66 , harimeshgh , hasti59 , hiva11 , homa* , hsdhsd , hyunah , icegirl_90 , j.ghanavizi , jo jo , Just Say No , katy , kfdh , khademre , khiyal99 , kimia joon , kiumars , kolbehsokut , Lale7 , lalehjoon , layahashemi , leila.kh , lilil , liuana , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahpary , mahr0kh , mahsamoon , mahshid_3d , mahyaveh , mamorin , man! , mansoure , many22 , maryam.mani , maryta , masi20002 , matin_a , mb_maryam , Mehrnoush , melika60 , me_ned , mfr60 , mina68 , minoo_kl , mo68 , mojgan am , monir1343 , mozhi 70 , nafas44 , Nahid72 , nanazkhanoom , narciss , nasrin22 , nastaran86 , NazNazak , nbanoo , nedaj , neg neg , NegiN. , neliel , Nika-Aria , nika21 , nikitaaa24 , niyayeeeeeesh , oldooz bala , omidk , P*O*O*N*E*H , P@rya , pakdel , pare , parisa mah , Pary Naz , peymaneh , pointeh , princess74 , Qeen , raha.66 , raha19 , raynak , reza9000 , rezno , Rha.sh , roya.r.r , roya1365 , rural girl , saba 68 , sahel_m , sana98 , sanaz_ , sara parvizi , sara51 , Satiya , Sati_Faeze , sedena , sefid65 , shafagh 69 , shamilaamir , SharzaD , sheida joon , shima2011 , shooma , shrr , sinsor , skyasal , soheilesmailiia , some one , STOCKHOLM , sydney , tala bala , tanha_0111 , tania_7 , tarane , taraneh joon , tara_5877 , Tifani Jon , ti_na60 , tsunami , V.i.d.a , vampire123 , YAS95 , yas@min , yegi bala , yjdj , Zahra_niki , ziglernata , zohreh eshghi , [SARA] , ~*MONA*~ , ~pArnYa~ , ~شب خیس~ , آرشا , آستاره , آسوده , اب و اتش , ابید , اتل و متل , ارشیا123 , اسمون ابری , اقاقی , ایماز , باران6 , بارانیان , باربارا , بازیگوش , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , حریم , حنا1997 , حنیفا58 , خوشگلم من , خیال غزل , راز نیاز , رضاره , زری , سافانا , سانجانا , ساکتین , ساینا_1370 , سرتق , سوال , سپیده دم , شاپررک , شاپرک13 , شهره وروجك , طلوع عشق , فانتین , فرح77 , فرناز66 , ققنوس98 , لیلیپوت , م.م.ر , ماهی کوچولوی من , مریمی__ , منا64 , مودب , نرگس.ر , نسيا , نصرا... , نگاه روشن , هانیه نیکو , هفت مقدس... , هورتاش , پرواس , پونام , چلیپا , کاش بتوونم , کایسا , گلسار , گنجیشک

صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان بمون کنارم | گ. شب کاربر انجمن
    توسط ~Gisoyeshab~ در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1239
    آخرین نوشته: 1393,05,27, ساعت : 15:48
  2. رمان بمون کنارم (جلد دوم ) | ~Gisoyeshab~ کاربر انجمن
    توسط ~Gisoyeshab~ در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 333
    آخرین نوشته: 1392,12,10, ساعت : 10:59
  3. دانلود رمان بمون کنارم | گ.شب کاربر انجمن
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1391,02,07, ساعت : 22:13

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •