ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان گره خورده | عاتکه کاربر انجمن - صفحه 4
bamilo

asiatech



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: نظرشما راجع به این رمان چیه؟

رأی دهندگان
66. نظرسنجی بسته شده است.
  • عالی

    27 40.91%
  • خوب

    35 53.03%
  • بد

    4 6.06%
صفحه 4 از 10 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 92
  1. Top | #31

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    391
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    اتاقم
    تشکر از کاربر
    2,993
    تشکر شده 12,836 در 394 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام من بازاومدم یکی ازاعضای خانواده مثل کنه چسبیده بود به این کامپیوتربلند نمیشد به زوربلندش کردم . ببخشیدمیدونم بدقولی کردم.
    ************************************************** *********************************************
    نفس لبخندی تلخ به آسمان زدو گفت:مگه میشه به اون هم گفت ستاره ؟
    _چرا نشه؟حتما برای توی یه ستاره است .
    نفس به ارامی گفت :پس اون خورشید زندگی منه
    مهدیه موهایش را پشت گوشش گذاشت وکنار نفس ایستاد و گفت :دوستش داری؟
    نفس ساکت بود وبه اسمان نگاه کرد.
    مهدیه دستش را دورکمر نفس حلقه کردو گفت:وقتی ازنگاهش فرار می کنی.وقتی تونبوداش گرفته ا ی.این یعنی چی؟
    نفس با چشمهای خیس به مهدیه نگاه کردو گفت :چرا چرت می گی ؟
    مهدیه بامهربانی به نفس نگاه کردوگفت:نفسدست های سردت،چشم های سرخت .رسوات کنه .
    نفس ،نفس عمیقی کشید(چه ضایع است یکی اسمش نفس باشه )سکوت کردو.مهدیه نفس را بیشتر به خودش نزدیک کردو گفت :شاید تو بخوای پنهان کنی .ولی ازمن که بیشتروقتم روباهات هستم نمیتونی .بابات هم حس کرده که عوض شدی . نگرانته من بهش گفتم به خاطرمادرته ودرسات .ولی به خودم که نمیتونم دروغ بگم .نفس حرف بزن میدونم داری منفجر میشی .حرف بزن شاید اون دلت سکم اروم بشه .
    نفس رو به روی مهدیه ایستاد .سرش را پایین انداخت :مهدیه چشمهاش دیونه ام کرده ،همه ی دنیام سبزشده . یه چیزی تو ی وجودش هست منو میکشه طرفش . مهدیه من خیلی پسردوربرم هست ولی ....این ....مهدیه،پولاد....
    وخودش را دراغوش که مهدیه انداخت و صدای هق هق اش بلند شد. مهدیه اورا سمت میزو صندلی سفید وسط بالکن بردو صندلی را عقب کشید و اورا روی صندلی نشاند وخودش مقابل اش نشست .
    نفس اشک هایش را پاک کرد و گفت :قبلا ازاینکه واقعا دوستش داشته باشم میترسیدم ولی حالا.....حالا ازخیلی چیزها میترسم .
    مهدیه لبخند ی زدو گفت :ازچی میترسی ؟گلم دوستداشتن که ترس نداره .
    _داره مهدیه .داره ...ازاینکه من دوستش داشته با شم اون نه میترسم .ازاینکه یه رقیب داشته باشم میترسم .ازحرفهایی که صبح بهم زدی میترسم .ازاینکه پسم بزنه میترسم .مهدیه اون یکی دیگه روبخواد ومنودوست نداشته باشه چی؟
    مهدیه به اسمان نگاهی کردو گفت :فکرکنم داره
    _میدونم ،اره ترس داره
    مهدیه با صدای ارامی گفت :نه دوستتداره .
    ************************************************** *********************
    این کنه بازهم اومد باید برم تا فردا میسپارمتون به خدا
    مزخرفات خودم:
    رمان گره خورده :http://www.forum.98ia.com/t460132.html
    رمان هندونه به شرط چاقو:
    http://www.forum.98ia.com/t757333.html

    زن کودکی است که با اندک تبسم خندان و با کمترین بی مهری گریان می شود . هرود
    هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است .شیلر
    خودپسندی زنان بزرگترین علت بد بختی ایشان و زوال خانواده هاست . هیچ چیز به اندازۀ خودپسندی زن ها بنای خانواده ها را ویران نکرده است . چارلی چاپلین


  2. Top | #32

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    391
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    اتاقم
    تشکر از کاربر
    2,993
    تشکر شده 12,836 در 394 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام به همه ی خواننده های گل های .ببخشید واقعا شرمنده ولی شما ببخشید .همونطورکه گفتم دارم سعی میکنم که بیشترپست بگذارم شماهاهم کمکم کنید باتشکرهاتون.
    ************************************************** ********************************************
    نفس سیخ روی صندلی نشست و دسته های صندلی را محکم گرفت حس میکرد اگر انها رارها کند روی زمین پرت میشود.به لبهای مهدیه زل زد بود .

    _اینطوری نگاه نکن .اون روز که صداشون رو ازپشت در شنیدم رومیگم . وقتی اومده بود خونه مون خیلی بهم ریخته بود .کلافه بود .چشمهاش سرخ بود انگارکه گریه کرده بود .میدونستم یه چیزیش هست.با،بابارفتن توی پذیرایی من روفرستاد برم چایی بیارم گفتم که چایی رو اماده کردم امدم برم داخل که صدای بغض داره پولاد توجه ام روجلب کردمیگم :اخه عمو چطوری بهش بگم ...عمومن میترسم ...اگه گذشته تکرار بشه چی ؟عمو اینجا المان نیست که براشون مهم نباشه .عمو من یه ...من یه ...دیگه ساکت شد .
    چنددقیقه ساکت شدن که صدای بابااومد گیچ بودم چیزی ازحرفهای پولاد نفهمیدم .منظورش رونمیفهمیدم .ولی حرف بابارو خیلی خوب فهمیدم که میگفت:من دختره کیوان رومیشناسم .ازوقتی مهردادبا پدرام دوست شد من خانواده ی پدرام روشناختم .کیوان خودش عاشق بوده کسی نیست که به عقش بگه نه .دخترش هم خیلی مهربونه .دیگه کنجاوشده بودم که بفهمم چی میگن همون جا کناره دیوارنشستم که بابا درباره ی اونهایی که صبح بهت گفت حرف زد اینکه پدرپولاد خودش هم پشمونه و......نفس حالااین یعنی چی این حرفها نمیتونه بهت بفهمونه که اون دوستت داره ؟

    نفس انگار دراین دنیا نبود.مدتی به سکوت گذشت مهدیه ازاین سکوت خسته شده بود ونمیخواست نفس بیشترازاین خودش را درگیرکند .دستش را روی دست نفس گذاشت .نفس تکانی خورد وساکت ماند به مهدیه نگاهی .مهدیه با لبخند به اونگاه کردو گفت:شیطون نگفتی کلاس رو ول کردی کجا رفته بودی نیما زنگ زد گفت :نرفتی خونه ؟نکنه؟

    نفس که میدانست مهدیه چیزی گفته که او ازاین حال و هواخارج شود .لبخندی زدو گفت :رفتم پیش مامان .یکم پیشش موندم وبعد با شکیبا ....

    تازه یاد شکیبا افتاده بودباکفه دستش به پیشانی اش زدو گفت :وای ...شکیبا یادم رفته بود ....
    وسریع داخل اتاق رفت .مهدیه باحیرت به نفس که حالاداخل اتاق بود نگاه میکردوباخودگفت :شکیبا کیه؟




    ************************************************** *********************
    ببخشید میدونم کمه ولی میخوام برم بیرون .فعلابای تا یه پست دیگه


  3. Top | #33

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    391
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    اتاقم
    تشکر از کاربر
    2,993
    تشکر شده 12,836 در 394 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    شماره ی شکیبا راگرفت.بوق اول ...بوق دوم ...بوق سوم ....صدای مهدیه از کنارش امد:دختر ساعت 12است به کی زنگ میزنی؟
    _بله ؟بفرمایید؟
    صدای ظریف دختری درگوشش پیچید.
    _سلام .شکیبا خانم ؟
    _سلام .نفس جان تویی؟
    _اره عزیزم منم .خوبی ؟دروقت زنگ زدم .خواب بودی؟
    _ممنون .توخوبی؟دیروقت نیست .تازه داشتم درس میخوندم .عمو تازه ازشرکت اومده داشتم سوالهام روازش میپرسیدم .
    _پس وسط درس مزاحمت شدم .ببخشید یه دفعه یادم افتاد.گفتم زنگ بزنم شماره م روبهت بهم .این شماره ی خطمه کاری داشتی خوشحال میشم کمکت کنم .
    _حتماگلم .ممنون که تماس گرفتی .نگفتی.خوبی؟چیکارمیکنی؟
    _ممنون .یکی ازهمکلاسی هام اومده خونه مون داشتم باهاش حرف میزدم یه دفعه یادم افتاد بهت زنگ نزدم .
    _پس سلامه منو به دوستت برسون .
    _الان خودش بهت سلام میکنه .
    بعد روبه مهدیه گفت:سلام کنه .
    _کیه ؟
    _مگه فضولی؟توفقط سلام کن .
    مهدیه بادهانش را به گوشی نزدیک کردو باصدای بلند سلام کرد.
    نفس به کفه دستش به سر مهدیه زدو گفت :زهرچرادادمیزنی؟
    وشکیبا راصداکرد.
    _شکیبا جان ؟سالمی ؟گوشت میشنوه ؟
    _فکرکنم یه گوشم کرشد بهش بگو اخه دخترمگه بلندگو قورت دادی؟
    نفس خنده ایی کردو گفت :این دوست مایکم مشکل روحی روانی داره .بعضی وقتها نمیفهمه چیکارمیکنه.شما به بزرگی خودت ببخش.
    ازان طرف خط کسی شکیبا راصدازد .شکیبا گفت:نفس جان باید برم .عمو میخواد سوالهام روجواب بده وبعد بخوابه .ببخشید .
    _نه عزیزم راحت باش . سلام من روهم به عموت برسون .
    _توهم به خانواده عزیزت سلام برسون .فعلاخداحافظ
    _خدافظ عزیزم
    مهدیه :کی بود ؟
    _فضول سنج بود.
    مهدیه لبخندی زدو گفت:پس من مشکل روحی وروانی دارم ؟
    وبه سمت نفس حمله ورشد .نفس از زیردستش فرارکردو باخند ازاتاق بیرون دوید .مهدیه هم به دنبالش یک سره میگفت:صبرکن ....صبرکن ...الان بهت میگم کی مشکل داره صبرکن....
    نفس به طرف پله هارفت که مهدیه مچ را گرفت به سمت مبلهاپرتش کردونفس روی یکی از مبلها افتاد که مهدیه روی شکمش نشست وشروع کرد به قلقلک دادن نفس .نفس ازخنده سرخ شده بود وفریادمیزد:کمک منو ازدست این جانی نجات بدید .
    مهدیه دست ازقلقلک دادن نفس برداشت وگفت :حالاکی مشکل داره نفس مهدیه به ان طرف مبل پرت کردو روی مبل نشست وگفت :تو
    وبعد شروع کرد قلقلک دادن مهدیه .بعدا زچند دقیقه ،مهدیه ازنفس افتاده بود ونفس هم دستهایش دردگرفته بود هرودوو روی مبل نشستند .که مهدیه گفت:الان بابات صداش درمیاد بیا بریم تواتاق که اگراومد بابا مارونبینه .
    _تاحالا باید به این جیغ های تو عادت کرده باشه،جیغ جیغی.
    ازروی مبل بلند شد .به پایین رفت.مهدیه هم دنبالش حرکت میکرد.هردووارده اشپزخانه شدند .مهدیه روی صندلی نشست ونفس پارچ اب رادراوردودولیوان روی میز گذاشت هردورا پرکردو مهدیه مقداری ازلیوان نوشیدوکه نفس گفت:مهدیه میترسم بابا مانع این عشق بشه .بااوضاعی که پولاد داره فکرکنم .قبول کنه .ولی اگرپولادمنو واقعا دوستداشته باشه ازهمه چیزمیزنم .فقط اون منو واقعا بخواد تااخرعمرباهاش میمونم .
    _بروبابا توهم همه اش ایه یاس میخونه .
    وازروی مبل بلندشود مقداری ابکه داخل لیوانش مانده بود را روی صورت نفس پاشید وبه طرف سالن دوید .جلوی دراشپزخانه ایستاد وبه نفس که باتعجب به اون نگاه میکردگفت:من جیغ جیغو هستم نه؟
    نفس که تازه منظوره مهدیه راازاین کارش فهمید به دنبال اودیدهردو باسرعت خودرا داخل اتاق پرت کردن وروی فرش ولوشدند.شروع کردند به خندیدن.

    ************************************************** ******************************
    بزن اون تشکرقشنگه رو ومنو شارژکن
    لینک نقد:گره خورده | عاتکه کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    ویرایش توسط عاتکه : 1391,03,09 در ساعت ساعت : 13:54


  4. Top | #34

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    391
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    اتاقم
    تشکر از کاربر
    2,993
    تشکر شده 12,836 در 394 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مهدیه روی صندلی نشست و گفت:حالابی شوخی این شکیبا کیه ؟
    نفس روی تخت نشست و بالشش را بغل کردو گفت:سزخاک مامان باهاش اشنا شدم وقتی کوچیک بوده مادرش رو ازدست میده حالاهم پدرش رو ،پدرش کنارمامان خاک شده ..خودش هم الان پیش عموش زندگی میکنه .دخترخوبیه ،اروم ،خیلی تنهاست ،دلم میخواد ازاین تنهایی درش بیارم .؟
    مهدیه خمیازه ایی کشدو گفت: من کجا بخوابم ؟
    نفس روی تختش خوابید وگفت:رختخواب روپهن کن روزمین وبخواب .
    مهدیه بلند شدچند دقیقه ایی ایستادو بعد خودش را روی تخت کناره نفس انداخت که جیغ نفس بلند شد:دیونههههههههه ....پاشوببینم .
    مهدیه نفس را به عقب هل دادو گفت:دهنت روببندوبخواب
    نفس چند دقیقه ایی ساکت ماند وبعدروبه مهدیه گفت:دیونه ...مهدیه ....مهدی ....پات روی شمکمه ..برداربچه ...خفه شدم ...مگه باتونیست ....
    ولی جوابی نشنیدم مهدیه خواب بود .
    صبح ساعت 7:15 بود نگین دراتاق را بازکردو ازدیدن منظره ی مقابلش به خنده افتاد. نفس به پهلوروی تخت خوابیده بود .ودودستش زیرسرش بود .مهدیه روی شمکش خوابیده بود موهای نفس روی صورتش بود.یک پایش ازتخت اویزان بودو یه پایش روی پای نفس .یک دستش روی شکم نفس و یک دستش زیرشکمش بود .
    جلورفت هردویشان راصدازد نفس تکانی خوردو که نزدیک بودروی تخت بیافتد .سرجایش برگشت و مهدیه رابه عقب هل داد.
    مهدیه _هووووم
    نفس _زهر...برواون ور
    وبعدهردوساکت شدند. نگین که دیرش شده بود .ساعت روی میز نفس رابرداشت کوکش کرد .یک دقیقه نگذشت که جیغ ساعت بلندشد .مهدیه یک دفعه ازجایش بلند شدو که نفس ازروی تخت جیغی کشید . نگین که اوضاع رادید مطمئن بود که اگرالان فرارنکند دیگر باید بازندگی خداخافظی نکند واینجا میشود قتلگاه او .پس به طرف دراتاق دوید .ازاتاق خارج شد.نفس که حالا روی زمین نشسته بود بازواش رامالید فریادزد:بیشعوربعداکه میای خونه .ادمت میکنم .
    _کوفت اون که رفت پاشو اماده شیم الان دیرمون میشه .
    ************************************************** ****************************
    میدونم کمه میدونم بدقولم ولی درکم کنید بچه ها حال روحیم وجسمیم باهم بهم ریخته .روحیه ام کلابهم ریخته .ازتوداغونم .برام دعا کنید .سعی میکنم .بازهم بگذارم ولی الان دیگه نمیتونم واقعا قاطی کردم .دلم میخواست یه پست خوب بگذارم امانمیشه تانشستم پای سیستم جلادخانواده مون امد باهام دعواکرد بهم ریختم .برام دعاکنید ازدست این خواهرکه ازعزرائیل هم بدتره راحت شم


  5. Top | #35

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    391
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    اتاقم
    تشکر از کاربر
    2,993
    تشکر شده 12,836 در 394 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    هردواماده وارد اشپزخانه شدند . کیوان روی صندلی نشسته بود دردستش یه فنجان چای بود با لبخند به هردویشان نگاه کردوصبح بخیر گفت
    نفس صندلی را عقب کشیدو گفت:بابا این زلزله کجاست ؟
    _فاطمه وبامادرش اومدن دنبالش وبردنش
    _پس بگو چرا ابنطوری بیدارم کرده .نگوکارش گیره من نبوده.
    _نخیرخانم تلافی کار دیشتون که نگذاشتید کسی بخوابه .
    مهدیه ونفس به مظلومیت به هم نگاه کردند.کیوان خنده ایی کردودوتکه نان برداشت و رویش کره مالیدو جلوی نفس ومهدیه گرفت وگف:اینا روبخورید این قیافه روهم به خودتون نگیرید .
    مهدیه ونفس لقه هارا گرفتند وباخنده مشغول خوردن شدند .
    کیوان کمی ازچایش نوشید گفت:دارید میرید سویچ ماشین رو ازجیب کتم بردارید که بی ماشین نرید .
    _مگه ماشینم رواوردید؟
    _نه باماشین من برید من میرم ماشینت روازتعمیرگاه میگیرم وازهمون جامیرم شرکت.

    ***************************
    نفس سوار پرادوی مشکی کیوان شدو برای کیوان که جلوی درب ایستاده بود بوقی زدو راه افتاد .
    مهدیه صدای پخش ماشین رازیاد کرد نفس عینک افتابی اش را به چشم زدو اهنگ را زیرلب زمزمه میکرد.
    نمیدونی دوست دارم تو روتنهات نمیذارم
    بیا جونم ،بیا عشقم ،بدون تو تموم میشم
    کاش میفهمیدی دوست دارم
    نمیشه ازعشقت دست بردارم
    بی تومن تنهام ،تورو میخوام
    کاش ببینی عشق وتوی چشماااااام
    عشق منی و جون منی ،تودلم میبری
    کاشکی یه روزی بهم بگی بیقرارمنی
    خودت میدونی عاشقتم ،همه وجودمی
    کاشکی بدونی دیونه اتم ،بودو نبود می
    *******************
    توگرمی نفس هامی
    توهرلحظه توباهامی
    به من عشق ونشون دادی ،تواین قلب و تکون دادی
    کاش میفهمیدی که دوست دارم
    نمیشه ازعشق تودست بردارم
    بی تومن تنهام ،من تورومیخوام ،کاش ببینی عشق توی چشمام
    عشق منی وجون منی ،تودلم رومیبری
    کاشکی یه روزی بهم بگی بیقرارمنی
    خودت میدونی عاشقتم ،همه ی وجودمی
    کاشکی بدونی دیوانه اتم ،بودونبودمنی
    کاشکی یه روزی بهم بگی بیقرارمنی
    خودت میدونی عاشقتم ،همه ی وجودمی
    کاشکی بدونی دیوانه اتم ،بودونبودمنی
    *********************
    دلش میخواست گریه کند .تا5دقیقه ی این کلاس هم تمام میشود پس چرا هنوزنیامده ؟دراین دوکلاس همه اش چشم به دردوخته بود ولی....
    مهدیه _نفس جان پاشو بریم بیرون .نگران نباش میاد .من برم با استاد محقق کاردارم توبیرون منتظرمن باش .پاشودیگه ...
    نفس ارام ازکلاس خارج شد .به طرف حیاط راه افتاد .یعنی کجاست؟چرا نیامده ؟ممکن است حال پدرش بد شده باشد ؟خدایا این روز دوم است پس اوکجاست؟
    _سلام ....
    خودش است ...صدای گرم خودش ...ولی حالامقداری خسته است ...
    سرش را بالامیگیرد .پولاد باموهایی بهم ریخته .چشمهایی که مقداری قرمزاست .جلویش ایستاده .با بلیز چهارخانه یی مشکی وقرمز.که رویش یک جلیقه ی سفیدتنش کرده بود .شلوارلی مشکی اش هم به اومیامد.
    _سلام .حالتون خوبه ؟چرا امروز نیومدید ؟دوتا ازکلاس هاتون الکی رفت.من براتون نکته برداری کردم .نوشته های دیروز روهم اماده کردم .مگه نمیخواستید شون.
    _ممنون .بخاطرهمین ها اومدم وگرنه امروز اصلاحوصله ی کلاس رونداشتم .یکم حالم خوب نیست .
    نفس بانگرانی به چشمهای سرخ پولاد نگاه کرد:چیزی شده ؟شما خوبید؟برای پدرتون اتقافی افتاده ؟نگرانم کردید چیزی شده ؟
    پولاد انگارتازه سردلش بازشده بود.سرش را پایین انداخت وگفت:نمیدونم نفس .حس میکنم له شدم .همه ی وجودم داره له میشه .دعام کن .دعاکن اروم شم .خدا حرف منو گوش نمیکنه تودعا کن خودش کمکم کنه .
    سرش را بالاگرفت و گفت:میشه حالا اون ها روبهم بدی میخوام برم بیشترازاین نمیتونم بمونم .
    نفس به زوربغضش را قورت دادو زیب کیفش را بازکرد.نوشته هایش را به طرف پولاد گرفت گفت:مواظب خودتون باشید .فرداحتما بیاید .من ومهدیه همه اش سرکلاس منتظرتون بودیم .
    پولاد لبخند غمگینی زدو گفت:حسی میکنم .دعا کن برام نفس .خداحافظ
    پس درست شنیده بود به او گفته بود نفس؟اوهمیشه بغل نفس یه خانم میکاشت ولی انگاحالا میخواد حاصل این خانوم هارا برداشت کند.
    نفس خیلی ارام گفت:خداحافظ.
    ولی اورفته بود نمیشنید.نفس ارام گفت :برو .فکرنکن من هم دلم برات تنگ شده .
    ولی نفس نمیدانست که پولاد بخاطراو باپدرش بحث اش شده وبرای اولی بار شب را بیرون ازخانه گذرانده .امروز هم فقط برای دیدن او امده بود .نه جزوه ها.
    *********************************
    اینم ازاین .دیگه بسه تا فردا .یه سربه نقد هم بزنید .تشکرو مثبت هم یادتون نره من این دوتا روخیلی دوست دارم.اینم لینک نقد:
    گره خورده | عاتکه کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

    ویرایش توسط عاتکه : 1391,03,13 در ساعت ساعت : 17:03


  6. Top | #36

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    391
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    اتاقم
    تشکر از کاربر
    2,993
    تشکر شده 12,836 در 394 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ساعت 8بود.نگین پشت پیانو نسشته بودو نفس بالای سرش ایستاده بودوچایی اش را مزه مزه میکرد. کیوان هم باچهره ایی خندان به نگین چشم دوخته بود .صدای تلفن بلند شد کیوان دست بردو تلفن را برداشت .

    _الو .بفرمایید ؟
    _.....
    _سلام دخترم .ممنون تو خوبی ؟
    _.....
    _اره عزیزم همین جاست .
    _....
    _به بابا سلام برسون .
    _.....
    _خداحافظ
    گوشی را دردستش گرفت وگفت:نفس ....مهدیه است .
    صدای پیانو قطع شد نفس گوشی را گرفت و به سمت اتاقش راه افتاد.
    _الو ...مهدیه
    _سلام نفس خانوم
    _سلام خوبی؟
    _ممنون .تو خوبی؟
    _منم خوبم .درسات رو خوندی ؟
    _اره .
    _این کی بود .پیانو میزد؟
    _نگین .
    _اااا.... نگین خوبه ؟
    _خوبه توکه همین امروز صبح دیدیش .
    _راست میگی ...نیما چطوره ؟
    _مهدیه ....
    _هوووووم
    _چیزی شده ؟
    _نه ...
    _مهدیه من شاخ دارم یادم ؟؟؟؟؟؟؟
    _فکرکنم هیچ کدوم .
    _پس عینه ادم حرف بزن .حتمابازهم پسرعموت میخواد بیاد خونه تون بعد تومیخوای فرارکنی؟
    _نهههههه.خب ...چیزه...
    نفس باصدای بلند گفت :کوفت بگو دیگه .
    _نفس پولاد ...
    نفس روی تخت نشست :پولاد چی؟
    _چیزه ...دیشب ازخونه شون زده بیرون هنوز هم برنگشته .
    _......
    _نفس....خب میدونی چیه ؟دیشب با باباش دعوا میکنه میزنه بیرون یه ساعتی میشه باباش زنگ زده به بابا مهردادا هم رفته دنبالش بگرده .میخواستم بهت بگم که بعدا نگی من نامردم بهت نگفت .نگران باش .پیداش میشه .
    _.....
    _نفس....نفس....
    _بله ؟
    _شنیدی چی گفتم ؟
    _اره ...
    _خوبی ؟؟؟؟
    _پس بگو چرا بهم ریخته بود.
    _چی میگی تو؟
    _مهدیه .پولاد امروز اومده بود
    _کجا؟دانشگاه ؟؟توهم میزنی.
    _نه بخدا اومده بود.وقتی تورفتی پیش استاد اون اومد .جزوه هارو گرفت و رفت
    _راست میگی؟
    _اره ...فقط مهدیه به کسی نگو
    _چرااااا؟خوب بگذاربگم ازنگرانی دربیان .
    _کی ازنگرانی دربیاد اون پدری که همه ی زندگی بچه اش روخراب کرد؟
    _باشه .بخدانمیگم نفس تودادانزن .من غلط بکنم بگم .
    _اگرخبری شد حتما بهم بگو .
    _باشه گلم کاری نداری؟
    _نه خدافظ
    _بای گلم
    نفس گوشی روی میز گذاشت و خودش روی تخت دراز کشید .
    یعنی ازدیشب بیرون بود؟توی پارک ها خوابید؟یا....؟چراباید با پدرش دعوا کند ؟چرا ازخانه بیرون بیاید ؟اوکه بامناطق اینجا اشنا نیست ....
    باصدای دررشته ی افکارش پاره شد....نگین بود
    _نمیایی؟تازه داشتم راه میافتادم ها؟
    نفس ازروی تخت بلند شد:الان میام توبرو.اومدم.
    *************************************
    شرمنده این چندروز پست نگذاشتم خونه نبودم .دیگه کم کم میخوام موضوع رو باز کنم فقط نمیدونم چطوری؟چندباربرای خودم بازش کردم هردفعه به یه طریقی دیگه کم کم همه چیز بازمیشه .واقعا معذرت میخوام .نشد این مدت پست بگذارم.
    بعداش هم ازمن چه توقعی دارید .وقتی فقط 7 نفرتوی اخرین پست تشکرکردن بابا من هم احساس دارم .خیلی دلم میخواست یه رمان دیگه هم بنویسم ولی بااین اوضاع ...
    یکم مراعات کنید لطفا زحمت بکشید یه تشکرو مثبت به من بدید دلم شاد شه
    نقد هم یادتون نره :
    گره خورده | عاتکه کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب


  7. Top | #37

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    391
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    اتاقم
    تشکر از کاربر
    2,993
    تشکر شده 12,836 در 394 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بعداز تمام کردن شام به طبقه ی بالا برگشت .نگین شب بخیری گفت وبه اتاقش رفت تا بخوابد .نفس روی تختش نشست و کتاب اش را به دست گرفت.
    هنوزنیم ساعتی ازمطالعات نفس نگذشته بود که تقه ایی به درخورد.
    _بله ؟
    کیوان دراتاق را بازکردو وارد شد
    _ببخشید بابا میخواستم باهات حرف بزنم دلم نمیخواست نگین باشه .
    نفس کتابش را روی میز گذاشت :چیزی شده بابا ؟
    _نگران نباش .اول بگو کجابشینم ؟
    _هرجا راحتید
    _پس میشینم کنارتو.دلم میخواد امشب اگر خسته نیستی یکم با بابایی حرف بزنی.
    نفس خودش را کنار کشیدو گفت:حتما.
    کیوان کنار نفس نشست و به بالش نفس تکیه داد وپاهایش را دراز کرد. دستش را دورکمر نفس حلقه کرد.نفس هم سرش را روی سینه ی کیوان گذاشت.کیوان بوسه ایی برموهای نفس زد.
    _میدونی بابا ،مادرت ...سحررومیگم .همیشه دلش میخواست این حرفارو خودش بهت بگه .دلش میخواست توبدونی ..ولی من نگذاشتم ...من بهش التماس کردم که نگه...میترسیدم ...دلم نمیخواست بدونی ... دلم نمیخواست...
    کیوان حرفش را قطع کردو نفس عمیقی کشیدوسقف زل زد .
    ازوقتی خودم رو شناختم سحربه نامم بود . به قول خانم جون راست گفتن عقدپسرعمو دختر عمو روتواسمون ها بستن .
    ازبچگی دوستش داشتم .اگزچیزی میخواست اولین نفرمن براش میاوردم .اگرکسی اذیتش میکردمن پشتش بودم. اگر گریه میکردمن زار میزدم .یه بار ده سالم مامانت هم 5 سالش بود داشتیم تاب بازی میکردیم توباغ.اوزمان ماومامانت اینا و دوتاعمه هام توباغ اقابزرگ زندگی میکردیم .اون روز جمع بود همه جمع شده بودن خونه ی خانم جون.مادر پدرم .سحرروی تاب من هلش میدادم .که یه دفعه صدای جیغ مامانت بلند شدوتاب خالی برگشت طرفم .یکم جلوتراز تاب سحرافتاده بود روی زمین صداش کردم تکون خورد.رفتم بغلش کنم که گریه نکنه دیدم همه ی صورتش خونیه ترسیدم.یخ کردم حالامن هم گریه میکردم .سحرازگریه منو خون روی صورتش ترسیده بود وبیشترجیغ میزد .خلاصه بچه ها دورمون جمع شدن سهراب داییت رفت تا بزرگ ترهاروصداکنه .
    بابام وعمو اومدن .عمو بغلش کرده ومیخواست ارومش کنه بالاخره مامانت اخرین بچه ی حاج مرتضی بود .بابام یه دسمال تمیز اورد سرمامانت روبست .مامانت دیگه داشت کم کم اروم میگرفت که بلند شدببرنش بیمارستان .توبغل عمو روبه من گفت:گریه نکن زشت میشی من میترسم .
    زوداشکهامو پاک کردم وگفت:توقول بده خوب بشی من قول میدم گریه نکنم.
    باگریه گفت:قول میدم .
    نفس نگاهی به کیوان انداخت که با به یاداوردم خاطراتش لبخندی برلبش نشسته بود.
    _دیگه ازاون موقع گریه نکردم .17 یا 18سالم بود دیگه فهمیدم جدی جدی دلم بنده سحره .یه هفته نبود من تب میکردم .یادم میاد اون موقعه ها مامان سحرطلاق گرفته بود .باعمو مشکل داشتن .عمو میخواست هرماه یه هفته برن پیش مادرشون .دفعه ی اول .اولین دفعه یی بود که سحرمیرفت جایی اونم بدون من .همون شب تب کردم تادوروز من تب داشتم ازجام بلند نمیشدم تا سحرزنگ زد خونه مون .باهاش حرف زدم گفت :پسرعمو ...شنیدم مریض شدی؟یاد بچگی هات کردی؟بهت بگم ها من ازپسرعموی مریض بدم میاد .
    تااخرهفته که سحرو بچه هابرگشتن من خوبه خوب بودم.
    همه میدونست این دخترعمو پسرعمو مال هم هستن .میدونستن کیوان تک پسره حاجی مصطفی خاطرخواه دخترعموشه .من ازعشق برای سحرمیگفتم ولی اون دردرجواب من میگفت:پسرعمو من تورودرحدیه پسرعمو دوست دارم .
    بهش میگفتم :درست میشه سحرخانم .این پسرعمو یه روز میشه همه ی زندگیت .مثل توکه الان همه ی زندگی منی.
    یه بارازخواهرم شنیدم :سحرگفته من کیوان درحدیه پسرعمو میخوام ولی روحرف بابا حرف نمیزنم.اون موقعه ها حرف حاج مرتضی وحاج مصطفی حرف بود هیچ کسی روش حرف نمیزد .من به همون هم راضی بودم .من سحرروفقط برای خودم میخواستم


  8. Top | #38

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    391
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    اتاقم
    تشکر از کاربر
    2,993
    تشکر شده 12,836 در 394 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نفس سرش رابالاگرفت و گفت :واخرهم برای خودتون شدمگه نه؟
    کیوان به چشمهای نفس نگاه کردولبخندی تلخ روی لبهایش نسشتوادامه داد:توی این چندسال همیشه کنارش بودم تا 20 سالگی که میخواستم برم دانشگاه .همه یغصه ام شده بود چطوری این نازدخترو ولش کنم وبرم شیراز ؟همه ی زندگیم تهران بود من میرفتم شیراز؟هرطوری بود بابا به زور فرستادم برم شیراز ورفتم .دوسال ازدانشگاهم میگذشت که عمو برای یه سفرکاری رفت خارج .اونجایه خانمیرودیدم ازش خوشش اومدوباهاش ازدواج کردواوردش ایران سحرهم خیلی بازن عمو جورشد هنوز کوچیک بود17سالش بود.زنعمو هم خیلی باهاشون خوب بود.یه سال مونده بود دیگه دانشگاهم روتموم بشه عمو شرط کرده بود وقتی دانشگاهم تموم شد برم سربازی وبعدسحروعقدکنم .برگشتم تهران . دیدم بچه های زنعمو اومدن ایران .زنعمو خیلی خوشحال بود .عمو بچه هاش روبدجورتحویل میگرفت.یه بارازعمو شنیدم که بهشون میگفت:شمامثل بچه های خودم هستید .بچه های من هم مثل خواهربرادر شماهاهستن.من اول میترسیدم ازاینکه نکنه سحرحالاعاشق بشه .نکنه منو تنهابگذاره .زنعمو دوتا پسرداشت یکیشون همسن من بود من که پسربودم ازچهر اش خوشم اومد چه برسه به دخترا.یه پسردیگه هم داشت حدودا3سال ازمن بزرگ تربود.
    نفس خمیازه ایی کشید .کیوان نگاهی به چشمهای سرخ نفس انداخت وگفت:چشمهای سبزهمه رودیونه میکنه.پاشوبابایی. پاشو بخواب که فرداکلاس داری ساعت 2 .
    نفس دستی به چشمهایش کشید:داشتم گوش میدادم بابا .خوابم نمیاد.
    کیوان گونه ی نفس رابوسید وگفت:میخوام وقتی حرف هام روگوش میدی حواست جمع باشه .این حرفها برای من ومادرت خیلی مهمه .اگرشد فرداسریه وقت خوب باهات حرف میزنم .
    نفس سری تکان دادوگفت:چشم هرطورمیلتونه .من هم همه ی حرفهاتون روحفظ میکنمومشتاقم برای ادامه این داستان عاشقی پدرومادرم .
    کیوان ازروی تخت بلند شدو گفت:نمیخوام حرفهام روحفظ کنی فقط بفهمشون .فعلاهم به کسی حرفی نزن .
    _چشم بابا جون شب بخیر.
    کیوان شب بخیرگفت و ازاتاق خارج شد.هنوزهم نمیدانست کاردرستی میکند یانه؟
    *****************************************
    بله دیگه مثل اینکه واقعا دارم مذخرف مینویسم .پس کواین تشکرهااااافقط چهارنفر ؟؟؟؟؟من تشکرمیخوام نقدمیخوام اگرنقد کنید وتشکربزنید من فردابراتون یه پست خوشکل میگذارم.این چندروزه خوشحالم براتون پست میگذارم چون 23تولدمه ازالان کادوهادارن میان .شماهاهم برام کادوبگذارید من شادشم براتون پست بگذارم .نقدو تشکریادتون نره .فکرکنم الان خودتونیه حدس هایی زدید.برید نقد من اونجا منتظرم


  9. Top | #39

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    391
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    اتاقم
    تشکر از کاربر
    2,993
    تشکر شده 12,836 در 394 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    وارد کلاس شده .مهدیه هنوز نیامده بود .پولادهم نبود .مهنازبرایش دستی تکان داد.بطرف مهنازراه افتاد.روی صندلی کناراونشست .
    _سلام .مهدیه نیست؟
    _سلام .نچ نیست .یعنی من ندیدمش
    _پس بهش یه زنگ بزنم .
    _توکه میدونی اون دیرمیاد ولش کن .فکرنمیکنی جای یه نفردیگه هم خالیه؟
    نفس سرچرخاند.به جزپولاد ومهدیه اقای رحمانی همه بودند.
    _رحمانی؟
    _ههههههههه اونکه ولش کن .اقاخوشکله رومیگم.
    پس همان پولاد رامیگفت.
    سعی کردکمی ارام باشد .دلش میخواست بگوید به توچه که نیامده ؟
    _اره دیروز هم نبود.
    _نمیدونی چرا؟جاش خالیه نه؟
    (دختره ی پروو)_نه ازکجابدونم؟
    _اخه مگه فامیلهای مهدیه جون نیست؟
    حالاشدمهدیه جون نه؟
    _چرا...ولی من فضول نیستم ازش بپرسم چرا فامیلتون نیومده.
    _سلام
    مهدیه بود
    _سلام کجایی تو؟
    _همین جا.
    _سلام مهدیه جون
    _سلام .خانم رضوی.
    همین حرف برای ساکت شد مهنازکافی بود .مهدیه خیلی خوشش میامدازاوحالابااون همکلام هم بشود همین اش مانده.
    مهدیه خودش راکنارنفس کشاند :پولاد نیومده؟
    _اگراومده بودکه تو میدیدیش.
    _چرا نشستی اینجا؟
    _شمانبودی برام جارزوکنی مجبورشدم پیش خاله سوسکه بشینم.
    استادواردکلاس شد.همه ساکت شدند.
    ****************
    _نفس یه چیزبگم ؟
    _هووووم
    _بگم ؟
    _اووووووهوووم
    _وامیگم بگم؟
    _مرض خوب بگودیگه
    مهدیه کیفش راروی پایش گذاشت وگفت:چیزه...یه زنگ ...به پولاد میزنی؟
    نفس به طرف مهدیه برگشت:چی؟؟؟؟؟؟؟/
    _خوب بهش یه زنگ بزن دیگه ماکه هرچی زنگ میزنیم جواب نمیده .بزن دیگه .
    نفس خودش هم دلش میخواست .ولی...
    _اخه زنگ بزنم چی بگم؟
    _توکه خودت میدونی چی باید بگی اصلاباید بهش زنگ بزنی اون به تونیازداره .
    _اگه نیازداشت ...اگه دوستم داشت...میفهمیددلم براش تنگ شده نمیگذاشت دلتنگ تربشم
    _نفس زنگ میزنی یا...
    گوشی نفس را ازکیفش دراوردوشماره ی پولاد راگرفت وبالبخند به نفس نگاه کرد.
    _پس شماره اش روهم داری؟
    _اخه ...میدونی...
    _اره میدونم ...بگیرالان جواب میده
    بوق ...بوق ...بوق....
    بوق...بوق....بوق....
    فاید ندارد جواب نمیدهد
    _چی شد جواب نمیده ؟
    نفس به ناامیدی سری تکان دادو گفت:نه
    _یه باردیگه بگیر.
    بوق ...بوق ...بوق....
    _بله ؟بفرمایید ؟
    _...
    _الو...
    تاره نفس به خودش امد.
    _سلام اقاپولاد
    _سلام نفس خانم شمایی؟
    _بله .خوب هستید ؟امروز هم که نیومدید کلاس ...فکراخرترم هم باشید ها.
    _ممنون .خوبم .دیرازخواب بیدارشدم دارم میام دانشکده
    _چه خوب الان کجایید ؟یکی ازکلاس ها که ازدست رفت .
    _دارم ماشین روپارک میکنم .الان میام شما نگران نباشید.
    _باشه پس من قطع میکنم سرکلاس منتظرتون هستم.
    _حتما الان میام.فعلاخداحافظ .
    _خدافظ
    گوشی را قطع کرد لبخند بزرگی روی لبهایش نشسته بود.
    _چی شد؟
    _داره میاد.
    ولپ مهدیه راکشید .
    _دیونه الان باید لپ اون بکشی نه من .
    _پایه ایی گیرش بندازیم ؟
    _هااااااا؟
    نفس خنده ایی کردو گفت:امروز ناهارباپدرام ومهرداد ببریمش بیرون .فقط به خودش نمیگیم که بازفرارنکنه.
    مهدیه هم خندید وگفت:الان به مهردادزنگ میزنم.
    **********************
    اهاااااااای کجایید؟؟؟؟؟؟؟ من نقدمیخوام .تانقدنکنید پست نمیگذارممممممممم .من نقدمیخوام .تشکرمیخوام اگرنقد نباشه .تشکرزیاد نباشه پست نمیگذارم ها من گفته باشم..


  10. Top | #40

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    391
    میانگین پست در روز
    0.40
    محل سکونت
    اتاقم
    تشکر از کاربر
    2,993
    تشکر شده 12,836 در 394 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    جلوی درکلاس ایستاده بود.مهدیه روی زمین کناردرنشسته بود .هرکسی ازجلوی درعبورمیکردکه واردکلاس شود میگفت:صندلی های کلاس پرشده؟استادهنوزنیومده کی ازکلاس پرتت کرده بیرون؟صندلی بیارم برات ؟
    نفس دستی به مقنعه اش کشید گفت:اومد...
    مهدیه ازجایش بلند شدو پشت مانتواش را تکاند.
    پولاد _سلام .
    مهدیه_سلام .بالاخره اومدید ؟جون به سرشدیم به خدا؟
    پولاد لبخندی به مهدیه زدو روبه نفس که درصورتش خیره شده بود نگاهی کرد:سلام نفس خانم.
    نفس نگاهش را ازاوگرفت.
    _سلام .خوب هستید؟
    _ممنون .ببخشید بریم سرکلاس جزوه هاتون روبهتون بدم
    مهدیه نگاهی به نفس کردوبعد به پولاد گفت:یعنی فقط برای برگردوندن جزوه هااومدید؟
    پولاد بالبخند نگاه کوتاهی به نفس انداخت وگفت:خوب به خاطرکلاسهاهم اومدم به قول نفس خانم باید فکراخرترم هم باشم .
    نفس چشم غره ایی به مهدیه رفت گفت:بفرمایید سرکلاس الان استاد میاد .

    ********
    مهدیه زودترازکلاس خارج شد.نفس هم جزوه هاراداخل کیفش گذاشت و با پولاد ازکلاس خارج شد.
    _دیروز مهدیه میگفت:خونه نبودید ....خیلی نگران شدیم .البته ببخشید ولی کارخوبی نکردید .پدرتون خودشون بیمارن شما اینطوری بیشتراون رواذیت میکنید...
    پولاد که به زمین خیره شدو دستی به موهایش کشید وگفت:من یه عمره دارم اذیت میشم .یه چیزی مثل خوره افتاده توجونم.اون شب دیگه خسته شده بودم .نتونستم صبرکنم .الان که میبینید برنگشتم خونه میدونم اگربابا روببینم بازهم شروع میکنم .نمیخوام ناراحتش کنم
    نفس که کنارپولاد راه میرفت کیفش راروی شانه اش جابه جاکردو گفت:ولی اینطوری بیشترناراحتشون کردید .هم ناراحت هم نگران .میدونید ازنگرانی زنگ زده بودن ازپدرمهدیه کمک خواسته بودن .مهردادرفته بوده دنبال شما بگرده .اگرمیتونستن خودشون هم میرفتن دنبالتون .
    پولادپیش خودش گفت:نمیدونی تودلم چی میگذره وگرنه بهم حق میدادی حتی اگرخودکشی میکردم.
    صدای فردی که ازپشت سرش میامد اورامجبورکرد که به طرف عقب برگردد.
    _به به اب درکوزه وماگردجهان میگردیم .اقا پولاد توی دانشگاه خودمون هستن مامیریم دنبالشون میگردیم .دستت دردنکه بابا میدونی من چقدربنزین مصرف کردم دنبال توگشتم.حداقل یه ندامیدادی ماانقدرتوی این قحطی بنزین مصرف نمیکردیم
    پولاد روبه روی مهردادایستادو گفت:سلام .ببخشید .نمیدونستم برای کسی اهمیت دارم که میاد دنبالم بگرده.
    مهردادباناراحتی دستی به شانه یپولاد زدو گفت:شماخیلی بیخودنمیدونستی .عمو خیلی نگرانت بود مثل اینکه بدجوری زده بودی بیرون ؟میترسیدبرگرده المان ؟
    پولاد لبخند تلخی زدو گفت:همچین کاری نمیکنم .فعلاهم بسه مهردادجان من کاردارم باید برم .
    پدرام _چه دلش خوشه فکرکردی من توروول میکنم .برای پیداشدنت باید امروز ناهاربدیم .
    پولاد نگاهی به پدرام کردو گفت:مگه چی پیداکردی؟بعداش هم من گم نشده بودم .دوروز رفتم هتل یکم جیب بابا روخالی کنم .
    مهرداد_ماهم میخوایم کمکت کنیم بیشترخالی کنیم .باید به ماناهاربدی به ماربطی نداره .
    پولاد سری تکان دادو گفت:بفرمایید من شام بهتون میدم .بفرمایید.
    مهدیه دست نفس را گرفت و کمی فشارداد.نفس هم لبخند قشنگی برلبش نشسته بود .
    ************
    نفس تازه ازدستشویی خارج شده بود که صدای گوشی اش بلند شد .
    _بله ..بفرمایید ...
    _سلام نفس جان خوبی؟
    _سلام شکیبا خانم .ممنون توخوبی؟
    _مرسی .بدموقع که مزاحم نشدم؟
    _شما مراحمی گلم .
    به طرف میزناهار رفت سفارش هارااورده بودند .صندلی را عقب کشید وکنارپدرام نشست.
    _شکیبا جان ؟هستی؟چراساکتی؟
    _هستم .گلم .فقط میخواستم یه چیزی بهت بگم .نمیدونم چطوری بگم.
    _هرجورراحتی عزیزم .اتفاقی افتاده .عمو حالش خوبه ؟
    _اونکه خوبه.راستش الان عمو رفته سفر.یعنی رفته مالزی باری کارهای شرکت.الان هم من تنهام .قبلاکه میرفت دخترهمسایه مون میامد پیشم ولی الان یه ماهی ازداواج کرده .میخواستم بگم که...
    نفس بین حرفش پرید گفت:یعنی الان تنهایی؟
    شکیبا با بغض گفت:دیشب هم تنها بودم .تهران کسی روندارم برم پیشش .دیشب ازترس خوابم نبرد.هروقت عمو میرفت یکی پیشم بود ولی این دفعه یهویی شد نتونست کسی روبیاره پیشم .
    نفس قاشق غذایش را جلوی دهانش نگه داشت وگفت:اون وقت توالان باید به من بگی؟
    _بخداشرمنده .الان هم نمیخواستم زنگ بزنم .ولی میدونستم اگرشب تنهاباشم دق میکنم .

    اینم برای اینکه امروز تولدمه گذاشتم .یه خبربهم رسید بهم ریختم .یه مشکلی برای یکی ازفامیل ایجاد شده براش دعاکنید. التماس دعا.ببخشید اگرکمه
    ویرایش توسط عاتکه : 1391,03,23 در ساعت ساعت : 12:53


صفحه 4 از 10 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان هندونه به شرط چاقو | عاتکه کاربر انجمن
    توسط عاتکه در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 98
    آخرین نوشته: 1392,11,09, ساعت : 18:23
  2. دانلود رمان موبایل گره خورده | عاتکه کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,10,18, ساعت : 22:13
  3. گره خورده | عاتکه کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط عاتکه در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 49
    آخرین نوشته: 1392,08,03, ساعت : 21:37
  4. دانلود رمان گره خورده | عاتکه کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,08,23, ساعت : 11:03

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •