تور


نودهشتیا
فید آر اس اس
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    2010,06,04
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    521
    میانگین پست در روز
    0.34
    محل سکونت
    اهل تهرانم روزگارم بد نیست
    تشکر از کاربر
    1,624
    تشکر شده 2,883 در 698 پست

    Smile بیوگرافی محمد علی جمال زاده | نویسنده

    زندگی جمال زاده
    سید محمد علی جمال زاده در سال 1309 هـ . ق. برابر با سال 1270 هـ . ش. در شهر اصفهان به دنیا آمد. پدر او سید جمال الدین واعظ همدانی معروف به (اصفهانی) از خاندان بزرگ صدر در لبنان و مادر او مریم فرزند میرزا حسن باقرخان از اعیان شهر اصفهان بود.
    پدر جمال زاده روحانی ای مبارز و از خطیبان و بزرگان مشروطه خواه و موسسان آزادی سیاسی در عهد مشروطه به شمار می رفت و چون همیشه در حال سخنرانی علیه شاه بود، از طرف ظل السلطان (پسر ناصرالدین شاه) حاکم وقت اصفهان، مورد آزار و اذیت قرار می گرفت و او مجبور بود در شهرهای دیگری غیر از اصفهان، به سخنرانی و بیداری مردم بپردازد و همین آوارگی ها زندگی را برای خانواده ی او دشوار کرده بود.
    خانه ی جمال زاده در آن وقت ها در اصفهان در محله ی بیدآباد و نزدیک به چهار سوی علیقلی آقا بود. جمال زاده در چهار سالگی نزد زن دایی اش (آمنه بیگم) که زن باسواید بود، البا را یاد می گرفت و پس از آن به چند مکتب از جمله مکتب پسر (ملا علی اصغر) که به گفته ی خودش از حیث صورت و سیرت به (ازرق شامی) می مانست، می رود و چون از همام جلسه اول فلکه می شود خیلی زود آن جا را ترک می کند.
    او دوباره به چند مکتب دیگر جهت تحصیل مراجعت می کند، اما هیچد کدام با طبع لطیف و مذاق وی خوش نمی آید. تا این که مادرش او را در (راستا بازار) بیدآباد نزد میرزاحسن صحاف می گذارد تا هم شاگردی کند و هم از او درس بیاموزد. جمال زاده بعدها در خاطرات خود می گوید: «تازه آن جا معنی خواندن و نوشتن را فهمیدم و کم و بیش دستگیرم شد که منظور از یاد گرفتن این علامت های مج معوج که به نام حروف و حرکات چون کرم های زیان کاری از اولین دوره ی کودکی به مغز و ریشه ی عمر اطفال معصوم می افتد و تا دم مرگ شیره ی جان شان را می مکند، چیست.»
    دهنه ی همان بازار بیدآباد در کنتار نهر معروف به (ماری بابا حسن) واقع بود، رفتم. عمامه به سرم گذاشتند و با همه ی صغر سن به صورت طلاب علوم دینیه درآمدم. در آن زمان بیش تر از ده سال نداشتم و با وجود این اسمم را (رُجیل) که مُصَغّر رَجُل (مرد کوچک) است، گذاشته بودند.»
    داستان نویسی تا قبل از جمال زاده انسجام خاصی نداشت و نویسندگان از سبک خاصی پیروی نمی کردند، به همین دلیل گاهی اوقات میان سبک های نگارشی آن ها تداخل به وجود می آمد و باید کسی پیدا می شد تا به این نا به سامانی سامان بخشیده و برایش به طور غیرمستقیم قوانینی ایجاد نموده و سکوت چندهزارساله را می شکست. البته این کار قدری جسارت می خواست، چرا که هرگونه تغییری ممکن بود خشم سنت گرایان ناآگاه و یا مغرضان آگاه را برانگیزاند.
    بالاخره جمال زاده که در غرب تحصیل کرده بود و با ادبیات آن جا به خوبی آشنایی داشت، پا به میدان گذاشت. او با انتشار مجموعه داستان «یکی بود، یکی نبود» گام به عرصه ی جدیدی گذاشت.
    آری، انتشار این کنتب در سال 1300 هـ . ش در برلن ع8لی رغم شور و شرش، توانست نام محمدعلی جمال زاده را به عنوان پیشوای نوول یا پدر داستان نویسی برای همیشه در تاریخ ثبت نماید.
    تا قبل از آن «داستان کوتاه یا به اصطلاح فرانسه (nouvelle) بسیار دیتر از رمان در ایران به وجود آمد، زیرا ترجمه ی نمونه های اروپایی این گونه آثار نیز دیرتر از رمان در ایران منتشر شده بود. شاید نخستین بار در «مجله ی بهار» بود که بعضی از نوول های اروپایی ترجمه و نشر یافت. بعد در «مجله ی دانشکده» آثار نوول نویسان فرانسوی مانند: الفونس دوده، موپاسان، توسط سعید نفیسی و رضا هنری و دیگران ترجمه شد و سپس ترجمه ی انواع آن انتشار یافت.»
    «چایگین»، خاورشناس روس، در مورد جمال زاده و اثر معروف او «یکی بود، یکی نبود» چنین اورده است: «تنها با یکی بود، یکی نبود است که مکتب و سبک رئالیستی در ایران آغاز یافت و همین سبک و مکتب است که در واقع شالوده ی جدید ادبیات داستانی در ایران گردید و فقط از آن روز به بعد می توان از پیدایش نوول و قصه و رمان در ادبیات هزارساله ی ایران سخن راند...»
    جمال زاده، به خصوص به عنوان نویسنده دی «یکی بود، یکی نبود» نه تنها از لحاظ تقدم تاریخی، بلکه از حیث وضوح و وزن و معنی مقام اول را دارد... باید گفت که جمال زاده نویسنده ای است که با بهترین نوول نویس های اروپا در یک ردیف است».
    یکی از عواملی که سبب شد تا سبک نگارشی جمال زاده در ایران به عنوان طلیعه ای در ادب فارسی مطرح شود، توجه به ساده نویسی به شیوه ی غرب بود. این در حالی بود که در کشور ما تا آن زمان غامض نویسی حسن محسوب می شد و آن را نشانه ی فضل و فضل فروش می دانستند.
    «مجموعه داستان یکی بود، یکی نبود را که عنوان خود را از فاتحه ی کلام قصه سرایان ایرانی گرفته و اولین کتابی بود که بر خلاف عادت به زبان محاوره یا معمولی نوشته شده بود، ولوله و غوغایی در ایران برپا کرد. گروهی نویسنده را به بی ذوقی و بی سلیقگی متهم کردند که فن نویسندگی را تا حد قبول و پسند عامه تنزل داده و نیز به جامعه و آداب ایرانی اهانت کرده است.»
    «اهمیت جمال زاده در تاریخ ادبیات ایران بیش تر از نظر پیشروی و رهبری ادبی در داستان نویسی جدید است و این خود کار بزرگی است. مقدمه ی معروفئ او بر کتاب «یکی بود، یکی نبود» به منزله «مانیفست»، یعنی بیانه ای ادبی است که به مکتب جدید نویندگی در ایران رسمیت بخشیده است.»
    البته باید به این نکته توجه داشت که «تحول نثر فارسی» در ایران باری نبود که حمل آن فقط و فقطی بر دوش جمال زاده سنگینی کرده باشد، بلکهد دیگران در حمل این بار سهمی به سزا داشته اند. دکتر خانلری در این خصوص چنین اهار می دارد: «در این شیوه جمال زاده، مبتکر نیست. اگر از ترجمه ی تمثیلات آخوند زاده و ترجمه ی «حاجی بابا» چشم بپوشیم افتخار این سبک با داستان نویسی دهخدا است که در روزنامه ی صور اسرافیل مقالات نیش دار دارد. هجو و انقاد اجتماعی به امضای «دخو» نوشت و اولین بار الفاظ و تعبیرات عامیانه را در آثار ادبی اجازه ی ورود داد. اما جمال زاده اصول و قواعد این شیوه را نوشت و آن را به عنوان یکی از ملکیت های ادب فارسی اعلام کرده است.»
    نکته یا که تمام صاحب نظران در مورد جمال زاده به آن اذعان دارند، اشنا بودن او به اصول داستان نویسی به شیوه ی غربی و اعلام رسمیت بخشیدن آن از طرذف او می باشد: «جمال زاده نه تنها داستان کوتاه اروپایی را به ایران آورده بلکه نخستین مولف یک کتاب علمی جدید «گنج شایگان یا اوضاع اقتصادی ایران» به روش غربی به زبان فارسی ... نیز هست.»
    البته در موفقیت جمال زاده نباید این مطلب را از نظر دور داشت که «تقی زاده، جمال زاده را به کار روزنامه نگاری و مقاله نویسی کشاند و بیش از هر کسی قزوینی او را به حرفه ی نویسندگی و داستان نویسی تشویق کرد.»

    ویژگی های سبکی جمال زاده
    داستان های جمال زاده عموماً رنگ و بوی خاطره و خاطره نویسی را دارد. خاطراتی که از دوران کودکی در ذهن نویسنده مانده و از نزدیک با آن ها دم خور بوده است. لذا «نظرگاه یا زاویه ی دید جمال زاده در داستان هیا کوتاه و زمان هایش غالباً اول شخص مفرد است. «من» یکی آدم اصلی که معمولاً نماینده ی نویسنده است، داستان ها را روایت می کند. کسی که در مرکز رویدادها و ماجراها قرار دارد یا به ترتیبی در معرض حوادث قرار می گیرد. گزینش نظرگاه اول شخص مفرد، نشانه ی علاقه ی نویسنده به گونه ای خاطره نویسی و حدیث نوفس است و چنان مهئ خود جمال زاده بارها گفته است، او بسیایر از داستان هایش را بر اساس خاطرات خود و اغلب خاطرات دوره ی جوانی اش نوشته است.»
    یکی از ویژگیهای بارز نثر جمال زاده، مردمی و عامه پسند بودن آن است. جمال زاده نثر را از انحصار افراد تحصیل کرده و خودمدار بیرون کشد و آن را در اختیار همگان قرار داد.
    «حد اعلاید برخورد هنرمندانه ی تو دست یافتن به مفهوم کلی «دموکراسی ادبی» است، یعنی گنجاندن انبوهی اصطلاحات و تعابیر عامیانه و ضرب المثل در یک داستان با این هدف که زبان اصلاح و تکمیل شود و ادبیات در دسترس همگان قرار گیرد.»
    تأکید جمال زاده بر نزدیک کردن زبان و نوشتار به زبان گفتار و استفاده از لغات و ترکیبات جایر در میان مردم به عنوان مصالح و ابزار ادبی، به نثر یا سبک نگارش او جلوه ای ساختگی اغراقذ آمیز داده است.»
    «تقریباً در همه ی داستان های جمال زاده نقش مطلق خیر و شر و عواملی نظیر سرنوشت و بخت و اقبال، برجسته و تعیین کننده است. این نقش برجسته و تعیین کننده را می توان در آغاز و میان و پایان خوش داستان ها دید.»
    «برای جمال زاده آن چه اهمیت دارد، سبک انشا یا به تعبیر خود او «انشای حکایتی» است و در همه ی داستان های او، حتی آثاری که ترجمه کرده است، این سبک انشا کمابیش ثابت و یک پارچه است. اصولاً سبک در نظر جمال زاده، در نوشتن متناسب با اقتضای موضوع پدیدار نمی شود، از پیش می آید نه از پی.
    آدم های داستان های جمال زاده با وجود تفاوت های شان از لحاظ شغل و مقام و جنس و سن، کمابیش به یک زبان، به همان زبان عوامانه ی «کوچه بازاری» سخن می گویند.»
    «استاد جمال زاده گویا با فعل «کردن» میانه یا ندارد و همه جا به جای آن «نمودن» به کار می برند و از کلمه ی «خیلی» خیلی بهره جسته اند به جای بسیار، بسیاری و بسا»
    «جمال زاده تأکید بسیار داشت که زبان نو شتار را به زبان گفتار نزدیک کند. نثر جمال زاده ساده و عامیانه است و با واژگانی متنوع و گسترده، بدون این که بیانگر لحن، لفظ، لهجه های گوناگون، افراد جامعه یا قشر خاصی باشد. زبان او گزارشی و شوخی آمیز است و وابسته به سنت حکایت پردازی و اندرزگویی کلاسیک ایرانی است.»
    «طنز جمال زاده برخلاف طنز هدایت پیچیده و تاریک و ژرف نیست، صریح و روشن و دلنشین است. آثار این طنز را به صورت گزنده و نیش دارش می توان به سادگی در بیش تر داستان های «یکی بود، یکی نبود» یافت.»
    «نثر جمال زاده نثر میانه است. میانه از این که نه مثل زبان ادیبانه و رسمی درباری قاجار است و نه مانند زبان گفتاری هدایت و آل احمد و دیگران. بلکه آمیزه ای از هر دو.»
    «با همه ی زیبایی ها و شیرینی هایی که در نثر جمال زاده وجود دارد، از دیدگاه روح الله مهدی پور چند عیب همواره زبان و نثر جمال زاده را آسوده نگذاشته که اهم آن از این قرار است.»
    1-دل نکندن از نثر مقاله ای، 2. بسامد واژه های هم معنی و زیاده روی در به کار بردن مترادف، 3. استفاده از آرایه های ادبی و صنایع لفظی، 4. استفاده از لغات عربی و اروپایی، 5. به کارگیری صفت های پیاپی و هم سنگ برای یک نفر، 6. بزرجگ نمایی در مانندگی کسی که به چیزی یا کسی، 7. میل به سبک و سیاق گذشتگان و نوشته های باستانی.
    زکریا مهرور در این خصوص تحقیق جامع و ارزنده یا دارد که با اندکی الخیص در این جا آورده می شود.
    سبک جمال زاده
    الف- توصیف های پراطناب و نیش آلود
    «ویلان الدوله از آن گیاه های است که فقط در خاک ایران سبز می شود و میوه ای بار می آورد که نخود هر آش می نامند.» «دارالمجانین»
    ب-عنصر طنز و شوخ مآبی
    «شاهزاده تویسرکانی که از بس پر فیس و افاده بود، تف می انداخت و سبحان الله تحویل می داد، اسمش را «»شاهزاده اخ تف سبحان الله» گذاشته بود.» (از مجموعه یکی بود، یکی نبود)
    پ-ویژگی های سبک واژگانی و بافت صرفی و نحوی
    1-نکات صرفی:
    -به کار بردن واژه های کوتاه شده ی گفتاری با بسامد کم، مثلا «ماسها» به جای ماست ها، «بلات» به جای بلایت، «بش» به جای بهش.
    -به کار گرفتن فعل ها و کلمات ساده به جای فعل های مرکب و پیشوندی:
    «به فراش های چنانی» به جای «آن چنانی» (فارسی شکر است).
    -به کار بردن فعل ها به جای یک دیگر در زمان مختلف:
    «از یک طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است (به جای رسیده بود) و ابدا بی میل نیستند (به جای نبودند). (کباب غاز).
    -به کارگیری صفات شمارشی ناآشنا و غیرمتعارف:
    «ده رأس حمال»، «هشت رأس انگشت»، «مبلغی سرخ و سفید شد»، «یک شکم کتک».
    -آوردن ترکیبات اتباعی که یکی از آن دو مهمل است:
    «هارت و هورت»، «باد و بروت»، «سیت و سوت»، «هاج و واج». (فارسی شکر است).
    -داشتن واژه های نامانوس عربی که در روزگار نویسنده رواج داشته است:
    واحد یموت، ما به النزاع، عنق منکسر و منحوس، طرفه العین، کما هو حقه، تحت الحنک، سلس القول (فارسی شکر است).
    -به کار گرفتن تعابیر و اصطلاحات و لغات عامیانه:
    «عادت هم حقیقتا مثل گدای سامری و گربه ی خانگی و یهودی طلب کار و کوت کش (یا به قول تهرانی کناس) اصفهاین است که هزار بار از این در بیرونش کنی، از در دیگر می آید.» (یکی بود، یکی نبود)
    2-نکات نحوی:
    -به کار گرفتن «را» نشانه ی مفعولی بعد از مضاف الیه جزء نخستین فعل مرکب یا انداختن آن:
    «چیزی جلب نظرم را کرد.»، «قلبم با کمال شدت بنای زدن را گذاشت.» (یکی بود، یکی نبود).
    -به کارگیری جمله های پیچیده و مرکب:
    «قلتشن دیوان اسم بامسمایی بود و صاحبش چنان که لابد خودتان حدس می زنید، مرد سیاه توه ی چاق و بلند و سیبیلوی آبله رویی بود با یک دنیا هارت و پورت و یک خروار اخم و تخم و یک عالم فیس و افاده.» (قلتشن دیوان).
    ت-زیبایی شناسی نثر جمال زاده
    «ولی ما فریب این قارت و قورت ها نمی خوریم و تیو دلمان می دانستیم جعفرخان چند مرده حلاج است ولو لنگش چه قدر آب می گیرد...» (یکی بود، یکی نبود).
    1-تشبیه به ویژه تشبیهات مرکب در نثر جمال زاده بسیار است:
    «کرجی بان های انزلی مثل مورچه هایی که دور ملخ مرده ای را بگیرند.»
    2-فراوانی ترکیب های تشبیهی و استعاری:
    «بیرق جوع»، «تف سلیم»، «خمره ی شکم»، «نوک جمع»، «کنسرت آروغ»، «دیگ آشنایی» و ... (یکی بود، یکی نبود).
    3-تنسیق الصفات (توالی صفات معطوف و بدیع):
    «جوانی لات و لوت آسمان جل و بی دست و پا پخمه گاگول و تا بخواهید بدریخت و بدقواره»
    4-جناس:
    «انکر و منکر»، «قیانم قیامت»، «تام و تمام»، «زار و نزار»، «خالص خلص.» (یکی بود، یکی نبود)
    5-سجع:
    «گویی حنجره اش دو تنبوشه داشت: یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری بریا بیرون دادن حرف های قلنبه» (کباب غاز).
    6-به کارگیری مراعات نظیر:
    از این رهگذر است که جمال زاده به اطناب گراییده است:
    «اشاره های کج و کوله و چشم بستن ها و چشم گشودن های گوناگون و به جلو آوردن و به عقب بردن لب و لوچه و حرکات مختلفه الشکل و سر و گردن و شانه و دست ها و انگشت ها که به راستی محتاج یک تفسیر کشاف و فرهنگ جامعی است مطالب و معانی و مضامین بسیار دیگری را می رسانید.» (امنیت شکم).
    7-تلمیحات:
    «کله ی اشپختر، شارژدافرروس، سایه روشن، صادق هدایت، کشف امریکا، شیکاگو، پاریس، منچستر.» (کباب غاز).

    آثار
    نوشته های جمال زاده را در هفت گروه می توان تقسیم کرد:
    الف. نگارش های پژوهشی
    1-1335 هـ . ق. گنج شایگان یا تاریخ اقتصاد ایران، نخستین تألیف تحقیق او (چاپ در برلن).
    2-1340 هـ . ق. تاریخ روابط روی با ایران (چاپ برلن و بعد چاپ تهران 1372).
    3-1317 پندنامه ی سعدی یا گلستان نیک بختی (چاپ تهران).
    4-1321 قصه ی قصه ها (از روی قصص العلمای تنکابنی).
    5-1337 بانگ نای (داستان مثنوی مولانا).
    6-1341 فرهنگ لغات عوامانه (حدود 7 هزار واژه، اصطلاح و ترکیب) که شالوده ی آن از روزگار نگارش داستان های «یکی بود، یکی نبود» و جمع آویر مقداری از کلمات عوامانه ی فارسی در پایان آن کتاب گذاشته است.
    7-1345 طریقه ی نویسندگی و داستان سرایی (چاپ شیراز).
    8-1348 سرگذشت حاجی بابای اصفهانی.
    9-1366 اندک آشنایی با حافظ.

    ب.نگارش های داستانی
    10-1340 ق. (1300 ش.) یکی بود، یکی نبود (حاوی شش داستان و نخستین کتابی است که جمال زاده به چاپ رسانده است.)
    11-1321 ش. دارالمجانین.
    12-1321 ش. عمو حسینعلی (بعدها نام جلد اول شاهکار تجدید چاپ شده است.)
    13. 1323 ش. صحرای محشر.
    14-1325 ش. قُلتَشَن دیوان.
    15-1326 ش. راه آب نامه.
    16-1333 ش. معصومه ی شیرازی.
    17-1344 ش. سر و ته یک کرباس یا اصفهانی نامه (در دو جلد به انگلیسی ترجمه شده است).
    18-1334 ش. تلخ و شیرین (مجموعه).
    19-1337 ش شاهکار (دو جلد).
    20-1338 ش. مهنه و نو (مجموعه).
    21-1340 ش. غیر از خدا هیچ کس نبود. (مجموعه).
    22-1343 ش. آسمان ریسمان (مجموعه).
    23-1353 ش. قصه های کوتاه برای بچه های ریش دار (مجموعه).
    24-1357 ش. قصه ی ما به سر رسید (مجموعه).
    پ. نگارش های اجتماعی، سیاسی
    25-1338 ش. آزادی و حیثیت انسانی.
    26-1340 ش. خاک آدم.
    27-1341 ش. زمین، ارباب، دهقان.
    28-1345 ش. خلقیات ما ایرانیان.
    29-1357 ش. تصویر زن در فرهنگ ایران.
    ت. نگاری های ترجمه ای
    «ترجمه های جمال زاده دو نوع است: قسمتی آن هاست که پیروی از متن را الزامی دانسته است، مانند آثار شیلر و مولیر، قسمتی دیگر آن هاست که خود را ملزم به تبعیت از اصل نمی دانسته و برای ممناسب ساختن متن با ذوق خواننده ایرانی در آن ها دست برده و به آرایش زبانی و تعبیراتی آن ها پرداخته است.»
    «جمال زاده در ترجمه مانند اغلب مترجمان متقدم ما، سلیقه و نظر مخصوص دارد که به «آداپتاسیون» و «ترجمه ی آزاد» معروف است که خود او آن را «روسازی» می نامد... مثلاً تهران را به جای پاریس و امروز را به جای چهل سال پیش بگذارد.»
    30-1340 ش. قهوه خانه ی سورات یا جنگ هفتاد و دو ملت (از رناردن دوشن پیر).
    31-ویلهلم تل (از شیللر).
    32-1335 ش. داستان بشر (از هندریک وان لون).
    33-1355 ش. دون کارلوس (از مولیر).
    34-1336 ش. خسیس (از مولیر).
    35-1336 ش. داستان های برگزیده (از چند نویسنده ی خارجی).
    36-1340 ش. دسمن ملت (از ایبسن).
    37-1340 ش. داستان های هفت کشور (مجموعه ای از داستان های ترجمه شده).
    38-1349 ش. بلای ترکمن در ایران قاجاریه (از بلوک ویل که در مجله ی نگین چاپ شده).
    39-1352 ش. قنبرعلی، جوانمرد شیراز (از آرتو کنت دوگوبینو).
    40-1357 ش. سیر و سیاحت در ترکستان ئ ایران (از هانری موزر که در مجله ی نگین چاپ شده).
    41-1357 ش. جنگ ترکمن (از آرتو کنت دوگوبینو، ابتدا در سال 50-1349 در مجله ی نگین چاپ شده است).
    نوشته های خاطراتی
    این نوشته ها به طور پراکنده در مجله ها (عمدتاً راهنمای کتاب، یغما، وحید و اینده چاپ شده است).
    ج. نوشته های تفننی
    42-هزار پیشه (جلد اول).
    43-1339 ش. کشکول جمالی (دو جلد).
    44-1342 ش. صندوقچه های اسرار (دو جلد).
    جمال زاده یکی دو کتاب کوچک هم برای نوجوانان نوشت مانند: اصفهان.
    چ.انتقاد و معرفی کتاب
    جمال زاده تقریباً هر کتابی را که دریافت می کرد، می خواند و در حاشیه ی آن یادداشت های ذوقی یا انتقادی می نوشت. عادتش بر این بود که پس از خواندن کتاب تازه رسیده، شمه ای از نظرات خود را برای مولف آن کتاب می فرستاد و اگر کتاب ارزش مند بود آن مطالب را در مقاله ای می آورد و در مجله ها چاپ می کرد. شاید نزدیک به هشتاد مقاله از این گونه داشته باشد.
    مقالات
    «جمال زاده، نخستین مقاله ی خود را در نشریه کاوه در پانزدهم ژوییه ی 1916 در برلن زیر عنوان «وقتی که یک ملت اسیر می شود» با نام مستعار شاهرخ منتشر کرد.»
    تعداد مقاله های سید علی جمال زاده، از سی صد عنوان تجاوز می کند و می توان آن ها را به 13 طبقه تقسیم کرد:
    1-مباحث ادبی، فرهنگی؛
    2-تاریخ خاطرات؛
    3-انتقاد و بررسی کتاب؛
    4-معرفی خاورشناسان؛
    5-هنر، صنعت، موسیقی؛
    6-زبان فارسی؛
    7-مباحث اجتماعی و عامه ای؛
    8-جغرافیایی، تاریخی؛
    9-علوم؛
    10-تصوف و عرفان؛
    11-ادیان و مذاهب؛
    12-فلسفه؛
    13-گوناگون


    سال شمار زندگی جمال زاده
    1270 ش./ 1309 ق. (13 ژانویه 1892 م.) تولد در اصفهان
    1281 ش./ 1321 ق. هجرت به تهران.

    بابت کسی که بیاد و بگه تاپیک تکراری بود!!
    http://www.upload.danayi.com/images/...94eygef3nu.jpg

    من بیشتر از این بلد نیستم بگردم!
    اگر برای دنیا یک نفری برای یک نفر دنیا باش

    بعضی از ما وقتی به رود خانه ای می رسیم آنقدر کنار آن منتظر می مانیم تا یک نفر بیاید و برای ما روی آن پلی بسازد.

    گناه نکنید - اگر گناه کردید اعتراف نکنید - اگر اعتراف کردید التماس نکنید و اگر التماس کردید زندگی نکنید

    آرش هستم. 21 ساله... روزنامه نگاری-خبرنگاری...تهران!

    WWW.Katibeh-Man.blogfa.com
    سر بزنین..هر روز آپم.

    دانلود مجلات و نشریات خارجی-ایرانی جدید و قدیم

    دانلود کمیک بوک(داستان مصور) جدید و قدیم.

  2. 10 کاربر از پست I ROBOT تشکر کرده اند .


  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    2009,09,05
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,550
    میانگین پست در روز
    0.87
    محل سکونت
    یه چهار دیواری
    تشکر از کاربر
    3,132
    تشکر شده 7,332 در 1,021 پست

    پیش فرض

    مرسی جالب بود من که نمی شناختمش!
    همین که "آرزوهایم "را خاک کردم به آرامش رسیدم...!

    چه ساده بود خوشبختی!

  4. کاربر زیر از پست aroosak$ad تشکر کرده است .


  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    2010,06,04
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    521
    میانگین پست در روز
    0.34
    محل سکونت
    اهل تهرانم روزگارم بد نیست
    تشکر از کاربر
    1,624
    تشکر شده 2,883 در 698 پست

    پیش فرض

    لا اقل همه مون تو کتابای درسیمون داستان کباب غاز رو خوندیم ازش... اگه دبیرستان رو طی کرده باشیم و بهش رسیده باشیم.

  6. کاربر زیر از پست I ROBOT تشکر کرده است .


  7. Top | #4

    تاریخ عضویت
    2009,09,05
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,550
    میانگین پست در روز
    0.87
    محل سکونت
    یه چهار دیواری
    تشکر از کاربر
    3,132
    تشکر شده 7,332 در 1,021 پست

    پیش فرض

    خوب من نخوندم قضیه اش چیه؟

  8. 2 کاربر از پست aroosak$ad تشکر کرده اند .


  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    2010,06,04
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    521
    میانگین پست در روز
    0.34
    محل سکونت
    اهل تهرانم روزگارم بد نیست
    تشکر از کاربر
    1,624
    تشکر شده 2,883 در 698 پست

    پیش فرض

    بنا بر درخواست دوستمون داستانش رو میذارم اینجا.
    شب عيد نوروز بود و موقع ترفيع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بوديم که هرکس اول ترفيع رتبه يافت، به عنوان وليمه يک مهماني دستهجمعي کرده، کباب غاز صحيحي بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند.

    زد و ترفيع رتبه به اسم من درآمد. فورن مسالهى مهماني و قرار با رفقا را با عيالم که بهتازگي با هم عروسي کرده بوديم در ميان گذاشتم. گفت تو شيريني عروسي هم به دوستانت ندادهاي و بايد در اين موقع درست جلوشان درآيي. ولي چيزي که هست چون ظرف و کارد و چنگال براي دوازده نفر بيشتر نداريم يا بايد باز يک دست ديگر خريد و يا بايد عدهى مهمان بيشتر از يازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.

    گفتم خودت بهتر ميداني که در اين شب عيدي ماليه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازهي خريدن خرت و پرت تازه نميدهد و دوستان هم از بيست و سه چهار نفر کمتر نميشوند.


    گفت يک بر نرهخر گردنکلفت را که نميشود وعده گرفت. تنها همان رتبههاي بالا را وعده بگير و مابقي را نقدن خط بکش و بگذار سماق بمکند.
    گفتم ايبابا، خدا را خوش نميآيد. اين بدبختها سال آزگار يکبار برايشان چنين پايي ميافتد و شکمها را مدتي است صابون زدهاند که کبابغاز بخورند و ساعتشماري ميکنند. اگر از زيرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانيم، حق هم دارند. چطور است از منزل يکي از دوستان و آشنايان يکدست ديگر ظرف و لوازم عاريه بگيريم؟

    با اوقات تلخ گفت اين خيال را از سرت بيرون کن که محال است در ميهماني اول بعد از عروسي بگذارم از کسي چيز عاريه وارد اين خانه بشود؛ مگر نميداني که شگون ندارد و بچهي اول ميميرد؟
    گفتم پس چارهاي نيست جز اينکه دو روز مهماني بدهيم. يک روز يکدسته بيايند و بخورند و فرداي آن روز دستهي ديگر. عيالم با اين ترتيب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عيد نوروز دستهي اول و روز سوم دستهي دوم بيايند.

    اينک روز دوم عيد است و تدارک پذيرايي از هرجهت ديده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب برهي ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازهاي که از جملهي اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفريح تمام مشغول خواندن حکايتهاي بينظير صادق هدايت بودم. درست کيفور شده بودم که عيالم وارد شد و گفت جوان ديلاقي مصطفىنام آمده ميگويد پسرعموي تني تو است و براي عيد مبارکي شرفياب شده است.

    مصطفي پسرعموي دختردايي خالهي مادرم ميشد. جواني به سن بيست و پنج يا بيست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بيدست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهي بدريخت و بدقواره. هروقت ميخواست حرفي بزند، رنگ ميگذاشت و رنگ برميداشت و مثل اينکه دسته هاون برنجي در گلويش گير کرده باشد دهنش باز ميماند و به خرخر ميافتاد. الحمدالله سالي يک مرتبه بيشتر از زيارت جمالش مسرور و مشعوف نميشدم.

    به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلاني هنوز از خواب بيدار نشده و شر اين غول بيشاخ و دم را از سر ما بکن و بگذار برود لاي دست باباي عليهالرحمهاش.
    گفت به من دخلي ندارد! مال بد بيخ ريش صاحبش. ماشاءالله هفت قرآن به ميان پسرعموي دستهديزي خودت است. هرگلي هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط کردهام با قوم و خويشهاي ددري تو هيچ سر و کاري نداشته باشم؛ آنهم با چنين لندهور الدنگي.

    ديدم چارهاي نيست و خدا را هم خوش نميآيد اين بيچاره که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پاي برهنه به اميد چند ريال عيدي آمده نااميد کنم. پيش خودم گفتم چنين روز مبارکي صلهى ارحام نکني کي خواهي کرد؟ لذا صدايش کردم، سرش را خم کرده وارد شد. ديدم ماشاءالله چشم بد دور آقا واترقيدهاند. قدش درازتر و پک و پوزش کريهتر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمردهاي که در همان ساعت در ديگ مشغول کباب شدن بود سر از يقهي چرکين بيرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ريش تراشيده بود، اما پشمهاي زرد و سرخ و خرمايي به بلندي يک انگشت از لابلاي يقهي پيراهن، سر به در آورده و مثل کزمهايي که به مارچوبهي گنديده افتاده باشند در پيرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند.

    از توصيف لباسش بهتر است بگذرم، ولي همينقدر ميدانم که سر زانوهاي شلوارش_ که از بس شسته شده بودند بهقدر يک وجب خورد رفته بود_ چنان باد کرده بود که راستيراستي تصور کردم دو رأس هندوانه از جايي کش رفته و در آنجا مخفي کرده است.

    مشغول تماشا و ورانداز اين مخلوق کمياب و شيء عجيب بودم که عيالم هراسان وارد شده گفت خاک به سرم مرد حسابي، اگر ما امروز اين غاز را براي مهمانهاي امروز بياوريم، براي مهمانهاي فردا از کجا غاز خواهي آورد؟ تو که يک غاز بيشتر نياوردهاي و به همهي دوستانت هم وعدهي کباب غاز دادهاي!

    ديدم حرف حسابي است و بدغفلتي شده. گفتم آيا نميشود نصف غاز را امروز و نصف ديگرش را فردا سر ميز آورد؟
    گفت مگر ميخواهي آبروي خودت را بريزي؟ هرگز ديده نشده که نصف غاز سر سفره بياورند. تمام حسن کباب غاز به اين است که دستنخورده و سر به مهر روي ميز بيايد.

    حقا که حرف منطقي بود و هيچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گرديده و پس از مدتي انديشه و استشاره، چارهي منحصر به فرد را در اين ديدم که هرطور شده تا زود است يک غاز ديگر دست و پا کنيم. به خود گفتم اين مصطفي گرچه زياد کودن و بينهايت چلمن است، ولي پيدا کردن يک غاز در شهر بزرگي مثل تهران، کشف آمريکا و شکستن گردن رستم که نيست؛ لابد اينقدرها از دستش ساخته است. به او خطاب کرده گفتم: مصطفي جان لابد ملتفت شدهاي مطلب از چه قرار است. سر نازنينت را بنازم. ميخواهم نشان بدهي که چند مرده حلاجي و از زير سنگ هم شده امروز يک عدد غاز خوب و تازه به هر قيمتي شده براي ما پيدا کني.

    مصطفي به عادت معهود، ابتدا مبلغي سرخ و سياه شد و بالاخره صدايش بريدهبريده مثل صداي قلياني که آبش را کم و زياد کنند از نيپيچ حلقوم بيرون آمد و معلوم شد ميفرمايند در اين روز عيد، قيد غاز را بايد به کلي زد و از اين خيال بايد منصرف شد، چون که در تمام شهر يک دکان باز نيست.

    با حال استيصال پرسيدم پس چه خاکي به سرم بريزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض کنم! مختاريد؛ ولي خوب بود ميهماني را پس ميخوانديد. گفتم خدا عقلت بدهد يکساعت ديگر مهمانها وارد ميشوند؛ چهطور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنيد به ناخوشي و بگوييد طبيب قدغن کرده، از تختخواب پايين نياييد. گفتم همين امروز صبح به چند نفرشان تلفن کردهام چطور بگويم ناخوشم؟ گفت بگوييد غاز خريده بودم سگ برده. گفتم تو رفقاي مرا نميشناسي، بچه قنداقي که نيستند بگويم ممه را لولو برد و آنها هم مثل بچهي آدم باور کنند. خواهند گفت جانت بالا بيايد ميخواستي يک غاز ديگر بخري و اصلن پاپي ميشوند که سگ را بياور تا حسابش را دستش بدهيم. گفت بسپاريد اصلن بگويند آقا منزل تشريف ندارند و به زيارت حضرت معصومه رفتهاند.

    ديدم زياد پرتوبلا ميگويد؛ خواستم نوکش را چيده، دمش را روي کولش بگذارم و به امان خدا بسپارم. گفتم مصطفي ميداني چيست؟ عيدي تو را حاضر کردهام. اين اسکناس را ميگيري و زود ميروي که ميخواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زنعمو جانم سلام برساني و بگويي انشاءالله اين سال نو به شما مبارک باشد و هزارسال به اين سالها برسيد.

    ولي معلوم بود که فکر و خيال مصطفي جاي ديگر است. بدون آنکه اصلن به حرفهاي من گوش داده باشد، دنبالهي افکار خود را گرفته، گفت اگر ممکن باشد شيوهاي سوار کرد که امروز مهمانها دست به غاز نزنند، ميشود همين غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد.

    اين حرف که در بادي امر زياد بيپا و بيمعني بهنظر ميآمد، کمکم وقتي درست آن را در زوايا و خفاياي خاطر و مخيله نشخوار کردم، معلوم شد آنقدرها هم نامعقول نيست و نبايد زياد سرسري گرفت. هرچه بيشتر در اين باب دقيق شدم يک نوع اميدواري در خود حس نمودم و ستارهي ضعيفي در شبستان تيره و تار درونم درخشيدن گرفت. رفتهرفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفي نموده گفتم اولين بار است که از تو يک کلمه حرف حسابي ميشنوم ولي بهنظرم اين گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. بايد خودت مهارت به خرج بدهي که احدي از مهمانان درصدد دستزدن به اين غاز برنيايد.

    مصطفي هم جاني گرفت و گرچه هنوز درست دستگيرش نشده بود که مقصود من چيست و مهارش را به کدام جانب ميخواهم بکشم، آثار شادي در وجناتش نمودار گرديد. بر تعارف و خوشزباني افزوده گفتم چرا نميآيي بنشيني؟ نزديکتر بيا. روي اين صندلي مخملي پهلوي خودم بنشين. بگو ببينم حال و احوالت چهطور است؟ چهکار ميکني؟ ميخواهي برايت شغل و زن مناسبي پيدا کنم؟ چرا گز نميخوري؟ از اين باقلا نوشجان کن که سوغات يزد است...

    مصطفي قد دراز و کجومعوش را روي صندلي مخمل جا داد و خواست جويدهجويده از اين بروز محبت و دلبستگي غيرمترقبهي هرگز نديده و نشنيده سپاسگزاري کند، ولي مهلتش نداده گفتم استغفرالله، اين حرفها چيست؟ تو برادر کوچک من هستي. اصلن امروز هم نميگذارم از اينجا بروي. بايد ميهمان عزيز خودم باشي. يکسال تمام است اينطرفها نيامده بودي. ما را يکسره فراموش کردهاي و انگار نه انگار که در اين شهر پسرعموئي هم داري. معلوم ميشود از مرگ ما بيزاري. الا و لله که امروز بايد ناهار را با ما صرف کني. همين الان هم به خانم ميسپارم يکدست از لباسهاي شيک خودم هم بدهد بپوشي و نونوار که شدي بايد سر ميز پهلوي خودم بنشيني.

    چيزي که هست ملتفت باش وقتي بعد از مقدمات آشجو و کباببره و برنج و خورش، غاز را روي ميز آوردند، ميگويي ايبابا دستم به دامنتان، ديگر شکم ما جا ندارد. اينقدر خوردهايم که نزديک است بترکيم. کاه از خودمان نيست، کاهدان که از خودمان است. واقعن حيف است اين غاز به اين خوبي را سگخور کنيم. از طرف خود و اين آقايان استدعاي عاجزانه دارم بفرماييد همينطور اين دوري را برگردانند به اندرون و اگر خيلي اصرار داريد، ممکن است باز يکي از ايام همين بهار، خدمت رسيده از نو دلي از عزا درآوريم. ولي خدا شاهد است اگر امروز بيشتر از اين به ما بخورانيد همينجا بستري شده وبال جانت ميگرديم. مگر آنکه مرگ ما را خواسته باشيد...

    آنوقت من هرچه اصرار و تعارف ميکنم تو بيشتر امتناع ميورزي و به هر شيوهاي هست مهمانان ديگر را هم با خودت همراه ميکني.

    مصطفي که با دهان باز و گردن دراز حرفهاي مرا گوش ميداد، پوزخند نمکيني زد؛ يعني که کشک و پس از مدتي کوککردن دستگاه صدا گفت: "خوب دستگيرم شد. خاطر جمع باشيد که از عهده برخواهم آمد."

    چندينبار درسش را تکرار کردم تا از بر شد. وقتي مطمئن شدم که خوب خرفهم شده براي تبديل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق ديگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعهي حکايات کتاب "سايه روشن".

    دو ساعت بعد مهمانها بدون تخلف، تمام و کمال دور ميز حلقه زده در صرفکردن صيغهي "بلعت" اهتمام تامي داشتند که ناگهان مصطفي با لباس تازه و جوراب و کراوات ابريشمي ممتاز و پوتين جير براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشيده سوراخ و سمبه و چاله و دستاندازهاي آن را با گرد و کرم کاهگلمالي کرده، زلفها را جلا داده، پشمهاي زيادي گوش و دماغ و گردن را چيده، هر هفت کرده و معطر و منور و معنعن، گويي يکي از عشاق نامي سينماست که از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مشرف و مزين نموده باشد.
    خيلي تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقهاي بهکار برده که لباس من اينطور قالب بدنش درآمده است. گويي جامهاي بود که درزي ازل به قامت زيباي جناب ايشان دوخته است.

    آقاي مصطفيخان با کمال متانت و دلربايي، تعارفات معمولي را برگزار کرده و با وقار و خونسردي هرچه تمامتر، به جاي خود، زير دست خودم به سر ميز قرار گرفت. او را به عنوان يکي از جوانهاي فاضل و لايق پايتخت به رفقا معرفي کردم و چون ديدم به خوبي از عهدهي وظايف مقررهي خود برميآيد، قلبن مسرور شدم و در باب آن مسالهي معهود خاطرم داشت بهکلي آسوده ميشد.

    بهقصد ابراز رضامندي، خود گيلاسي از عرق پر کرده و تعارف کنان گفتم: آقاي مصطفيخان از اين عرق اصفهان که الکلش کم است يک گيلاس نوشجان بفرماييد.
    لبها را غنچه کرده گفت: اگرچه عادت به کنياک فرانسوي ستارهنشان دارم، ولي حالا که اصرار ميفرماييد اطاعت ميکنم.اينرا گفته و گيلاس عرق را با يک حرکت مچدست ريخت در چالهي گلو و دوباره گيلاس را به طرف من دراز کرده گفت: عرقش بدطعم نيست. مزهي ودکاي مخصوص لنينگراد را دارد که اخيرن شارژ دافر روس چند بطري براي من تعارف فرستاده بود. جاي دوستان خالي، خيلي تعريف دارد ولي اين عرق اصفهان هم پاي کمي از آن ندارد. ايراني وقتي تشويق ديد فرنگي را تو جيبش ميگذارد. يک گيلاس ديگر لطفن پر کنيد ببينم.

    چه دردسر بدهم؟ طولي نکشيد که دو ثلث شيشهي عرق بهانضمام مقدار عمدهاي از مشروبات ديگر در خمرهي شکم اين جوان فاضل و لايق سرازير شد. محتاج به تذکار نيست که ايشان در خوراک هم سرسوزني قصور را جايز نميشمردند. از همهي اينها گذشته، از اثر شراب و کباب چنان قلب ماهيتش شده بود که باور کردني نيست؛ حالا ديگر چانهاش هم گرم شده و در خوشزباني و حرافي و شوخي و بذله و لطيفه نوک جمع را چيده و متکلم وحده و مجلسآراي بلامعارض شده است. کليد مشکلگشاي عرق، قفل تپق را هم از کلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نيام برآمده و شقالقمر ميکند.

    اين آدم بيچشم و رو که از امامزاده داود و حضرت عبدالعظيم قدم آنطرفتر نگذاشته بود، از سرگذشتهاي خود در شيکاگو و منچستر و پاريس و شهرهاي ديگر از اروپا و آمريکا چيزها حکايت مي کرد که چيزي نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ايشان زبان. عجب در اين است که فرورفتن لقمههاي پيدرپي ابدن جلو صدايش را نميگرفت. گويي حنجرهاش دو تنبوشه داشت؛ يکي براي بلعيدن لقمه و ديگري براي بيرون دادن حرفهاي قلنبه.

    به مناسبت صحبت از سيزده عيد بنا کرد به خواندن قصيدهاي که ميگفت همين ديروز ساخته. فرياد و فغان مرحبا و آفرين به آسمان بلند شد. دو نفر از آقايان که خيلي ادعاي فضل و کمالشان ميشد مقداري از ابيات را دو بار و سه بار مکرر ساختند. يکي از حضار که کبادهي شعر و ادب ميکشيد چنان محظوظ گرديده بود که جلو رفته جبههي شاعر را بوسيده و گفت "ايوالله؛ حقيقتن استادي" و از تخلص او پرسيد.
    مصطفي به رسم تحقير، چين به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جملهي رسوم و عاداتي ميدانم که بايد متروک گردد، ولي به اصرار مرحوم اديب پيشاوري که خيلي به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و کاسه و کوزه يکي شده بوديم، کلمهي "استاد" را بر حسب پيشنهاد ايشان اختيار کردم. اما خوش ندارم زياد استعمال کنم.

    همهي حضار يکصدا تصديق کردند که تخلصي بس بهجاست و واقعن سزاوار حضرت ايشان است.
    در آن اثنا صداي زنگ تلفن از سرسراي عمارت بلند شد. آقاي استاد رو به نوکر نموده فرمودند: "همقطار احتمال ميدهم وزيرداخله باشد و مرا بخواهد. بگوييد فلاني حالا سر ميز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد." ولي معلوم شد نمره غلطي بوده است.

    اگر چشمم احيانن تو چشمش ميافتاد، با همان زبان بيزباني نگاه، حقش را کف دستش ميگذاشتم. ولي شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربريده مدام در روي ميز از اين بشقاب به آن بشقاب ميدويد و به کائنات اعتنا نداشت.

    حالا آشجو و کباببره و پلو و چلو و مخلفات ديگر صرف شده است و پيشدرآمد کنسرت آروق شروع گرديده و موقع مناسبي است که کباب غاز را بياورند.
    مثل اينکه چشمبهراه کلهي اشپختر باشم دلم ميتپد و براي حفظ و حصانت غاز، در دل، فالله خير حافظن ميگويم. خادم را ديدم قاب بر روي دست وارد شد و يکرأس غاز فربه و برشته که هنوز روغن در اطرافش وز ميزند در وسط ميز گذاشت و ناپديد شد.

    ششدانگ حواسم پيش مصطفي است که نکند بوي غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود. ولي خير، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض اينکه چشمش به غاز افتاد رو به مهمانها نموده گفت: آقايان تصديق بفرماييد که ميزبان عزيز ما اين يک دم را ديگر خوش نخواند. ايا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصن تا خرخره خوردهام و اگر سرم را از تنم جدا کنيد يک لقمه هم ديگر نميتوانم بخورم، ولو مائدهي آسماني باشد. ما که خيال نداريم از اينجا يکراست به مريضخانهي دولتي برويم. معدهي انسان که گاوخوني زندهرود نيست که هرچه تويش بريزي پر نشود. آنگاه نوکر را صدا زده گفت: "بيا همقطار، آقايان خواهش دارند اين غاز را برداري و بيبرو برگرد يکسر ببري به اندرون."

    مهمانها سخت در محظور گير کرده و تکليف خود را نميدانند. از يکطرف بوي کباب تازه به دماغشان رسيده است و ابدن بي ميل نيستند ولو به عنوان مقايسه باشد، لقمهاي از آن چشيده، طعم و مزهي غاز را با بره بسنجند. ولي در مقابل تظاهرات شخص شخيصي چون آقاي استاد دودل مانده بودند و گرچه چشمهايشان به غاز دوخته شده بود، خواهي نخواهي جز تصديق حرفهاي مصطفي و بله و البته گفتن چارهاي نداشتند.

    ديدم توطئهي ما دارد ميماسد. دلم مي خواست ميتوانستم صدآفرين به مصطفي گفته لب و لوچهي شترياش را به باد بوسه بگيرم. فکر کردم از آن تاريخ به بعد زيربغلش را بگيرم و برايش کار مناسبي دست و پا کنم، ولي محض حفظ ظاهر و خالي نبودن عريضه، کارد پهن و درازي شبيه به ساطور قصابي به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهيم که بخواهد اسماعيل را قرباني کند، مدام به غاز عليهالسلام حمله آورده و چنان وانمود ميکردم که ميخواهم اين حيوان بي يار و ياور را از هم بدرم و ضمنن يک دوجين اصرار بود که به شکم آقاي استاد ميبستم که محض خاطر من هم شده فقط يک لقمه ميل بفرماييد که لااقل زحمت آشپز از ميان نرود و دماغش نسوزد.

    خوشبختانه که قصاب زبان غاز را با کلهاش بريده بود، والا چه چيزها که با آن زبان به من بي حياي دو رو نميگفت! خلاصه آنکه از من همه اصرار بود و از مصطفي انکار و عاقبت کار به آنجايي کشيد که مهمانها هم با او همصدا شدند و دشتهجمعي خواستار بردن غاز و هوادار تماميت و عدم تجاوز به آن گرديدند.

    کار داشت به دلخواه انجام مييافت که ناگهان از دهنم در رفت که اخر آقايان؛ حيف نيست که از چنين غازي گذشت که شکمش را از آلوي برغان پرکردهاند و منحصرن با کرهي فرنگي سرخ شده است؟ هنوز اين کلام از دهن خرد شدهي ما بيرون نجسته بود که مصطفي مثل اينکه غفلتن فنرش در رفته باشد، بياختيار دست دراز کرد و يک کتف غاز را کنده به نيش کشيد و گفت: "حالا که ميفرماييد با آلوي برغان پر شده و با کرهي فرنگي سرخش کردهاند، روا نيست بيش از اين روي ميزبان محترم را زمين انداخت و محض خاطر ايشان هم شده يک لقمهي مختصر ميچشيم."

    ديگران که منتظر چنين حرفي بودند، فرصت نداده مانند قحطيزدگان به جان غاز افتادند و در يک چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قرباني در کمرکش دروازهي حلقوم و کتل و گردنهي يک دوجين شکم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحليل را پيمود؛ يعني به زبان خودماني رندان چنان کلکش را کندند که گويي هرگز غازي سر از بيضه به در نياورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!

    ميگويند انسان حيواني است گوشتخوار، ولي اين مخلوقات عجيب گويا استخوانخوار خلق شده بودند. واقعن مثل اين بود که هرکدام يک معدهي يدکي هم همراه آورده باشند. هيچ باورکردني نبود که سر همين ميز، آقايان دو ساعت تمام کارد و چنگال بهدست، با يک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در کشمکش و تلاش بودهاند و ته بشقابها را هم ليسيدهاند. هر دوازدهتن، تمام و کمال و راست و حسابي از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود ديدم که غاز گلگونم، لختلخت و "قطعة بعد اخرى" طعمهي اين جماعت کرکس صفت شده و "کان لم يکن شيئن مذکورا" در گورستان شکم آقايان ناپديد گرديد.

    مرا ميگويي، از تماشاي اين منظرهي هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحويلدادن خندههاي زورکي و خوشامدگوييهاي ساختگي کاري از دستم ساخته نبود.

    اما دو کلمه از آقاي استاد بشنويد که تازه کيفشان گل کرده بود، در حالي که دستمال ابريشمي مرا از جيب شلواري که تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و کرشمه، لب و دهان نازنين خود را پاک ميکردند باز فيلشان به ياد هندوستان افتاده از نو بناي سخنوري را گذاشته، از شکار گرازي که در جنگلهاي سوييس در مصاحبت جمعي از مشاهير و اشراف آنجا کرده بودند و از معاشقهي خود با يکي از دخترهاي بسيار زيبا و با کمال آن سرزمين، چيزهايي حکايت کردند که چه عرض کنم. حضار هم تمام را مانند وحي منزل تصديق کردند و مدام بهبه تحويل ميدادند.

    در همان بحبوحهي بخوربخور که منظرهي فنا و زوال غاز خدابيامرز مرا به ياد بيثباتي فک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فريب جهان پتياره و وقاحت اين مصطفاي بدقواره انداخته بود، باز صداي تلفن بلند شد. بيرون جستم و فورن برگشته رو به آقاي شکارچي معشوقهکش نموده گفتم: آقاي مصطفيخان وزير داخله شخصن پاي تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.

    يارو حساب کار خود را کرده بدون آنکه سرسوزني خود را از تک و تا بيندازد، دل به دريا زده و به دنبال من از اتاق بيرون آمد.

    به مجرد اينکه از اتاق بيرون آمديم، در را بستم و صداي کشيدهي آبنکشيدهاي به قول متجددين طنينانداز گرديد و پنج انگشت دعاگو به معيت مچ و کف و مايتعلق بر روي صورت گلانداختهي آقاي استادي نقش بست. گفتم: "خانهخراب؛ تا حلقوم بلعيده بودي باز تا چشمت به غاز افتاد دين و ايمان را باختي و به مني که چون تو ازبکي را صندوقچهي سر خود قرار داده بودم، خيانت ورزيدي و نارو زدي؟ د بگير که اين ناز شستت باشد" و باز کشيدهي ديگري نثارش کردم.

    با همان صداي بريدهبريده و زبان گرفته و ادا و اطوارهاي معمولي خودش که در تمام مدت ناهار اثري از آن هويدا نبود، نفسزنان و هقهق کنان گفت: "پسرعمو جان، من چه گناهي دارم؟ مگر يادتان رفته که وقتي با هم قرار و مدار گذاشتيم شما فقط صحبت از غاز کرديد؛ کي گفته بوديد که توي روغن فرنگي سرخ شده و توي شکمش آلوي برغان گذاشتهاند؟ تصديق بفرماييد که اگر تقصيري هست با شماست نه با من."

    بهقدري عصباني شده بودم که چشمم جايي را نميديد. از اين بهانهتراشيهايش داشتم شاخ درميآوردم. بياختيار در خانه را باز کرده و اين جوان نمکنشناس را مانند موشي که از خمرهي روغن بيرون کشيده باشند، بيرون انداختم و قدري براي به جا آمدن احوال و تسکين غليان دروني در دور حياط قدم زده، آنگاه با صورتي که گويي قشري از خندهي تصنعي روي آن کشيده باشند، وارد اتاق مهمانها شدم.

    ديدم چپ و راست مهمانها دراز کشيدهاند و مشغول تختهزدن هستند و شش دانگ فکر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانهي افشار است. گفتم آقاي مصطفيخان خيلي معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظي با آقايان بروند. وزيرداخله اتومبيل شخصي خود را فرستاده بودند که فورن آن جا بروند و ديگر نخواستند مزاحم اقايان بشوند.

    همهي اهل مجلس تأسف خوردند و از خوشمشربي و خوشمحضري و فضل و کمال او چيزها گفتند و براي دعوت ايشان به مجالس خود، نمرهي تلفن و نشاني منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با کمال بيچشم و رويي بدون آنکه خم به ابرو بياورم همه را غلط دادم.

    فرداي آن روز به خاطرم آمد که ديروز يکدست از بهترين لباسهاي نو دوز خود را با کليهي متفرعات به انضمام مايحتوي يعني آقاي استادي مصطفيخان به دست چلاقشدهي خودماز خانه بيرون انداختهام. ولي چون که تيري که از شست رفته باز نميگردد، يکبار ديگر به کلام بلندپايهي "از ماست که بر ماست" ايمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم ديگر پيرامون ترفيعرتبه نگردم.


    این هم لینک کتاب صوتی.
    ضمن تقاضای پاک نکردن و.. این پست ها... اگر لازم میدونین بفرمایین علاوه بر اینجا در بخشهای دیگه هم بذارم این ها رو

    4shared.com - online file sharing and storage - download Kababe Ghaz - M.A.Jamalzade.rar

  10. 5 کاربر از پست I ROBOT تشکر کرده اند .


  11. Top | #6

    تاریخ عضویت
    2009,10,31
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    4,204
    میانگین پست در روز
    2.43
    تشکر از کاربر
    21,691
    تشکر شده 20,659 در 4,518 پست

    پیش فرض دستخط محمدعلی جمال زداه پدر داستان نویسی ایران

    دستخط محمدعلی جمال زداه پدر داستان نویسی ایران

    فرهنگ > ادبیات - سید محمد علی جمال زاده پدر داستان نویسی ایران در 1270 به دنیا آمد و در 1376 در شهر ژنو درگذشت. او نخستین مجموعه داستانهای ایرانی را تحت عنوان «یکی بود یکی نبود» در سال 1300 منتشر کرد.




  12. 2 کاربر از پست novin تشکر کرده اند .


  13. Top | #7

    تاریخ عضویت
    2010,03,08
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    26,278
    میانگین پست در روز
    16.38
    تشکر از کاربر
    48,854
    تشکر شده 52,996 در 13,768 پست

    پیش فرض خالق یکی بود یکی نبود

    " فسانه گشت و كهن شد حدیث اسكندر
    سخن نو آر كه نو را حلاوتی است دگر"
    " در مملكت ما هنوز هم ارباب قلم عموماً در موقع نوشتن، دور عوام را قلم گرفته و پیرامون انشاهای غامض و عوام نفهم می گردند... و عجب كه در تمام این عهد اخیر، همیشه نویسندگانی كه در نگارش های خود در پی سادگی بوده و پیرامون تقلید متقدمین نمی گردیده اند، مورد تحسین عموم قرار گرفته و از نوشته هایشان هر چه به دست آمده چندین بار به تجدید چاپ رسیده است و باز ادبای ما از این مساله تنبهی حاصل ننموده و ترس و بیمشان زایل نگردیده است. "
    محمدعلی جمالزاده درباره تاریخ تولدش چنین می نویسد: " تاریخ تولدم را خواسته بودید، دوستان آن را از جملهی اسرار مگو میدانند؛ ولی حقیقت این است كه بر خودم مجهول است. ولی یقین دارم تاریخ وفاتم روشن تر از تاریخ تولدم خواهد بود شاید نتیجهی آشنایی من با قلم و قرطاس (كاغذ) همین باشد."

    نوشته ی فوق به نقل ازسید محمد علی جمال زاده در دیباچه ی یكی از كتاب های وی با عنوان" یكی بود یكی نبود" آورده شده است. او این مطلب را در حدود 45 سال پیش عنوان كرد، اما انعكاس این نگرانی هم اكنون نیز به جاست.
    جمال زاده، نویسنده ی نامدار ایرانی و ابداع كننده ی قصه نویسی نوین فارسی، در مدت 106 سال زندگی خود با توجهی كه از خود برای حفظ فرهنگ عامه نشان داد، زبان مردم كوچه و بازار را در داستان هایش جاری كرد. وی در داستان های شخصیت هایی را خلق می كند كه هر یك نماینده ی گروه های مختلف جامعه هستند.
    خود او در مورد تاریخ تولدش در نامه ای به یكی از دوستان خود می گوید:" تاریخ تولدم را خواسته بودید، دوستان آن را از جمله ی اسرار مگو می دانند؛ ولی حقیقت این است كه بر خودم مجهول است. ولی یقین دارم تاریخ وفاتم روشن تر از تاریخ تولدم خواهد بود شاید نتیجه ی آشنایی من با قلم و قرطاس(كاغذ) همین باشد."
    ویبعدها بر اساس اسناد تاریخی سال 1270 هجری خورشیدی را به عنوان تاریخ تولدش پذیرفته بود و اما تاریخ فوتش، هفدهم آبان ماه 1376، همان طور كه خود می پنداشت بر همگان كاملاً دقیق و روشن بود. وی در اصفهان متولد شد و در ژنو، كنار دریاچه ی لمان درگذشت. پدرش او را در سن 12 سالگی برای تحصیل به بیروت فرستاد و در مدت اقامت وی در بیروت بود كه پدرش در همدان به دار آویخته شد.
    پدرش، سید جمال الدین واعظ اصفهانی،خود یكی از روحانیون مترقی زمان بود كه علیه استبداد محمد علی شاهی قد علم كرد. نه با شمشیر و تفنگ، كه با كلام و سخن. سخنرانی شهره بود و سرانجام نیز به زندان افتاد و زبان سرخی كه داشت سرش را بر باد داد.

    جمال زاده برای تحصیلات دانشگاهی عازم اروپا شد و از راه مصر خود را به فرانسه رساند. اما به توصیه ی سفیر ایران در فرانسه، به دانشگاه لوزان سوییس رفت و در آن جا مشغول به تحصیل شد. اما در نهایت دوباره به فرانسه بازگشت و در سال 1290 دیپلم علم حقوق خود را از دانشگاه دیژون گرفت. چهار سال بعد با وقوع جنگ جهانی، محمد علی جمال زاده برای عضویت در كمیته ی ملیون ایران به برلن رفت و به مدت 15 سال در آن جا سكنی گزید.
    جمال زاده در رشته ی حقوق درس خواند اما در آن مباحث، سطری هم ننوشت. درحقیقت دانشگاه واقعی او دوره ی همكاریش با مجله ی كاوه در برلن بود كه در آن زمان با مستشرقان نامور و ایرانیان دانشمندی همچون محمد قزوینی آشنا شد. وی اولین كتاب خود را با عنوان " گنج شایگان" در سال 1296 به چاپ رساند و پس از آن نخستین نوشته ی داستانیش را با نام" فارسی شكر است" در سال 1300 در مجله ی كاوه منتشر كرد. او پیش از روی آوردن به داستان نویسی، نویسنده ی مباحث تاریخی ،اجتماعی و سیاسی در مجله ی كاوه بود.

    پس از تعطیلی كاوه در سال 1301، جمال زاده به خدمت سفارت ایران در برلن درآمد و سرپرستی محصلین ایرانی در آن جا به او واگذار شد. در سال 1311 به دفتر بین المللی كار وابسته به جامعه ی ملل پیوست و چهار سال بعد بازنشسته شد. از ابتدای شروع خدمت در سفارت ایران تا زمان بازنشستگی، 7 بار، هر بار برای مدتی كوتاه به ایران سفر كرد.در واقع او در مجموع حدود 13 سال از عمردرازش را در ایران گذراند. اما در سراسر این مدت او با ایران می زیست. وی بیش از نیم قرن دور از وطن ماند و از ایران نوشت اما به ایران بازنگشت. هر روز كتاب فارسی می خواند و بی وقفه برای دوستان ایرانی خود نامه می نوشت. هر چه تألیف و تحقیق كرد یا درباره ایران بود یا اگر در مورد ایران نبود به زبان فارسی نگاشته شده بود تا درجهت گسترش معارف ایرانیان باشد.
    سعید عباس پور، نویسنده و منتقد، در مورد جمال زاده می گوید:" داستان های جمال زاده پس از 83 كه از زمان انتظار اولین مجموعه اش" یكی بود یكی نبود" می گذرد هنوز هم جذابیت خاص خود را دارند. اگر بخواهیم داستان های او را با دیگر نویسندگان مقایسه كنیم، می بینیم كه تنها شاید داستان های او به عنوان اولین نویسنده ای كه در ایران داستان كوتاه نوشت ارزشمند است. اما داستان هایی كه جمال زاده نوشته، برای خودش درونی نشده اند و مقولاتی كه جمال زاده در داستان به آن می پردازد به شكل برجسته تری در داستان های صادق چوبك و هدایت به چشم می ورد كه بسیار موفق تر از او بودند.
    پدرش، سید جمالالدین واعظ اصفهانی، خود یكی از روحانیون مترقی زمان بود كه علیه استبداد محمدعلی شاهی قد علم كرد. نه با شمشیر و تفنگ، كه با كلام و سخن. سخنرانی شهره بود و سرانجام نیز به زندان افتاد و زبان سرخی كه داشت سرش را بر باد داد.

    جمال زاده تا حدودی مسائل دوران خود را مطرح می كند، اما چون این مسائل برای خودش درونی نشده است تنها به صورت گزارش باقی می مانند. جمال زاده در داستان هایش سعی كرده فرهنگ عامه را حفظ كند. وی در داستان هایی موفق بوده است كه سعی كرده از این تئوری خود كه معتقد بود از داستان كوتاه می خواهد به عنوان وسیله ای برای حفظ فرهنگ عامه استفاده كند فاصله بگیرد، مثلاً در داستان" درد دل ملاقلی" به خوبی توانسته از فرهنگ عامیانه در داستان استفاده كند."
    اكثر نوشته های جمال زاده را می توان در یكی از پنج گروه زیر قرار داد:
    - نگارش های پژوهشی:گنج شایگان، فرهنگ لغات مشتمل بر هفته هزار واژه و اصطلاح و تركیب، چگونه باید نوشت، بانگ نای شامل داستان های مثنوی مولانا و پندنامه ی سعدی.
    - نگارش های داستانی: یكی بود یكی نبود، دارالمجانین، صحرای محشر، درددل ملاقلی، معصومه شیرازی، راه آب نامه و...
    - نگارش های اجتماعی- سیاسی:آزادی و حیثیت انسانی، خلقیات ما ایرانیان، و تصویر زن در فرهنگ ایران.
    - نگارش های ترجمه ای.
    - نگارش های خاطراتی: مشتمل بر نوشته هایی در باب سرگذشت دوستان و نیز سرگذشت خود و پدرش.
    اما از بین داستان های جمال زاده، مجموعه ی داستان" یكی بود یكی نبود" به عنوان آغازگر راه نوین داستان نویسی در ایران شناخته شده و به دلیل پیوند قوی اش با ادب گذشته فارسی از ادبیات داستانی فرنگ نیز بهره برده است. این مجموعه ی طنز با اولین داستان وی با عنوان" فارسی شكر است" آغاز می شود كه پیام اصلی آن اهمیت زبان است. " فارسی شكر است" داستان مردی است كه با یك گروه سه نفری، یك فرهنگی مآب، یك شیخ و یك جوانك كلاه نمدی، بر حسب اتفاق ملاقات می كند. نویسنده شخصیت های اصلی داستان را پس از ذكر خصوصیت ظاهری آن ها، ازطریق چگونگی گفتارشان می شناساند.

    جمال زاده در اغلب داستان هایش از مثل ها و تشبیه های ساده و زیبا برای زینت نثر خود استفاده می نمود و سعی داشت كه آن تشبیه ها صرفاً یك تشبیه نباشد بلكه با فضای داستان نیز همخوانی داشته باشد و البته در برخی موراد بر جنبه ی طنز داستان نیز بیافزاید.
    نمونه ای از این تشبیه ها عبارت اند از:
    - دهنم از تعجب چون دهنه ی حمام باز ماند. چشم هایم چون شیشه های گنبدهای طاق حمام گرد شد.( این داستان در حمام عمومی اتفاق می افتد)
    - جیبم از آیینه ی عروس پاك تر بود و در هیچ جا یك غاز سیاه سراغ نداشتم.
    - شاخه ها در زیر بار برف قوز نموده و از ریش یخی شان قطرات سرشك حسرت بهار روان بود.
    وی ٥٣ سال پیش از مرگش در پایان كتاب "سر و ته یك كرباس" نوشت: "در این آخر عمری تنها آرزویی كه دارم این است كه در همانجا كه نیم قرن پیش به خشت و خاك افتادهام همانجا نیز به خاك بروم و پس از طی دورهی پرنشیب و فراز، خواب واپسین را در جوار زاینده رود دلنواز، سر به دامان تخت فولاد مهمان نواز نهاده، دیده از هستی پرغنج و دلال و پررنج و پرملال بربندم."

    جمال زاده در سال 1355، طی مقاوله نامه ای كه با دانشگاه تهران امضا نمود، قسمتی از كتاب های كتاب خانه ی خود را در سه مرحله به كتاب خانه ی مركزی و مركز اسناد این دانشگاه بخشید. علاوه بر آن اجازه داد كه زیرنظر یك هیات امنا یك سوم از مبلغ حقوق تألیف كتاب های او صرف خرید كتاب برای آن كتاب خانه شود؛ یك سوم دیگر به دانشجویانی داده شود كه مستحق كمك و علاقه مند به تحقیقات ادبی و تاریخی باشند؛ و یك سوم آخر به یكی از مؤسسات خیریه در اصفهان تعلق گیرد.وی 53 سال پیش از مرگش در پایان كتاب" سر و ته یك كرباس" نوشت: " در این آخر عمری تنها آرزویی كه دارم این است كه در همان جا كه نیم قرن پیش به خشت و خاك افتاده ام همان جا نیز به خاك بروم و پس از طی دوره ی پرنشیب و فراز ،خواب واپسین را در جوار زاینده رود دلنواز، سر به دامان تخت فولاد مهمان نواز نهاده، دیده از هستی پرغنج و دلال و پررنج و پرملال بربندم."
    گرچه وی به جای آرمیدن بر كنار زاینده رود، در كنار رود دریاچه ی لمان در ژنو آرمید.

    در تنگنای حيرتم از نخوت رقيب
    يا رب مباد آنکه گدا معتبر شود

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



  14. 4 کاربر از پست .RAHA. تشکر کرده اند .


  15. Top | #8

    تاریخ عضویت
    2012,05,19
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    نوشته ها
    95
    میانگین پست در روز
    0.12
    محل سکونت
    ahvaz
    تشکر از کاربر
    992
    تشکر شده 179 در 95 پست

    پیش فرض

    واقعا جالب و اموزنده بود .ممنون
    به سراغ من اگر می ایید .. نرم و اهسته بیایید.

  16. Top | #9

    تاریخ عضویت
    2013,01,09
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    نوشته ها
    264
    میانگین پست در روز
    0.47
    محل سکونت
    زیر آسمون ...نزدیک شما
    تشکر از کاربر
    109
    تشکر شده 273 در 165 پست

    پیش فرض

    جالب بود
    مرسی
    داداش!!!!!
    اگه یه روز مردم ...
    دیدی تابوتم رو شونه های مردمه...
    ولی نمیام پایین نوکریتو میکنم به دل نگیریا!!!!
    حلال کن...
    قول میدم ...
    به خدا قول میدم همین یه بار ازت بالاتر باشم
    بعدش دیگه خاک زیر پاتم.....


کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •