| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش فرهنگ و هنر ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت : teh
نوشته ها: 7,060
تشکرها: 69,094
تشکر شده 69,230 بار در 8,122 پست
کتاب مورد علاقه : Jane Austen حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز خوب دوستان اول خودتون شروع كنيد تا بعد من هم بگم. همونطور كه مي دونيد می گن داستانش واقعي فقط يكم نويسنده پياز داغش رو زياد كرده. پس اگه نقديه سعي كنيد بيشتر به قلمش بگيريد و الا بايد از يه زندگي واقعي انتقاد كنيد. والا من که شبا کابوس می دیدم از دست تایپ این رمان ![]() خلاصه: داستان دختریکه در ابتدای نوجوانی با پسری نامناسب دوست میشود ولی خوشبختانه با بروز اتفاقاتی زود به اشتباه خود پی میبرد و سعی میکند اشتباه خود را جبران کند و سخت مشغول درس وتحصیل میشود و در این راه موفقیتهای چشمگیر به دست می آورد ولی از ترس اشتباهی که در نوجوانی انجام داده از عشق وازدواج میترسد و با این همه نسبت به شخصی علاقه پیدا کرده با خود میستیزد تا علاقه اش را سرکوب کند و...... فعلا یه مدت نمی تونم به پی اما جواب بدم. ویرایش توسط sama33 : ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۹:۴۷ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸
نوشته ها: 1,111
تشکرها: 0
تشکر شده 405 بار در 105 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز خیلی سطحی بود! فکر نمیکنم ارزش نقد کردن داشته باشه! نوشته های تو جالب تر از خود رمان بود از چه دلتنگ شدی ... دلخوشی ها کم نیست ... ویرایش توسط sama33 : ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۹:۴۷ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸
نوشته ها: 14,353
تشکرها: 95,220
تشکر شده 218,415 بار در 22,634 پست
کتاب مورد علاقه : گریه های امپراطور | بدون امتیاز : 0 امتیاز یه جوری بود...یکم بیشتر غیر قابل انعطاف بود..[img]{SMILIES_PATH}/icon_biggrin.gif[/img] آگه منظورم رو متوجه شدی بگو خودمم متوجه شم.. خوب بود..ولی یکم غیر متطقی بود..آخرشم که آبکی بود:D مرسی Hiva جون ....در هر حال زحمت کشیدی تایپ کردی.... خوب بود در کل
ویرایش توسط sama33 : ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۹:۴۷ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت : ایران
نوشته ها: 4,709
تشکرها: 15,645
تشکر شده 50,825 بار در 5,518 پست
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت | بدون امتیاز : 0 امتیاز مشکل این بود که معمولا کمتر پیش میاد افراد ساده ای مثل این دختره خدا بهشون اینقدر لطف کنه که بتونن نجات پیدا کنند شاید یک در هزار ولی واقعیت موجود جامعه ما هست و میتونه آموزنده باشه مخصوصا برای دختران سنین راهنمایی من نبايدچيزى باشم که تو ميخواهى،من را خودم ازخودم ساخته ام.منى که من از خود ساخته ام، آمال من است. تويى که تو از من ميسازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند. لياقت انسانها کيفيت زندگى را تعيين ميکند، نه آرزوهايشان. و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو ميخواهى ولى نميتوانى انتخاب کنى که از من چه ميخواهى. ميتوانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم. ميتوانى از من متنفر باشى بى هيچ دليلى و من هم. چرا که ما هر دو انسانيم. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت : اصفهان شهر من است
نوشته ها: 868
تشکرها: 270
تشکر شده 1,816 بار در 321 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز دیگه شورش رو در اورده بود این بنفشه گاهی دلم میخواست با دمپایی بیفتم به جونش البته من واقعا نمیدونم این مردهای خوب و ماه رو این دخترهای افاده یی این داستانها از کجا گیر میارن تو رو خدا آدرس بدین ما خوشحال میشیم بدونیم آخرش فوق العاده توی رودخانه گذاشته شده بود خودت هیوا این داستان رو تغییر میدادی باحال تر بود و چه آسان عاشق میشوند و چه سخت میگیرند دل شکستنها را که خود نمیدانند که از سنگدلانند ویرایش توسط sama33 : ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۹:۴۸ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 317
تشکرها: 0
تشکر شده 232 بار در 77 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز كلا دختره كه يا از اين ور ميوفتاد يا از اون ور اخرشم كه شانس اورد پسره تحملش كرد و قبول زحمت كرد گرفتتش ديروزها كسي را دوست ميداشتي اين روزها دلتنگي....تنهايي تمام عمر ما به همين سادگي گذشت ویرایش توسط sama33 : ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۹:۴۸ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار ویژه نودهشتیا ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت : HELL
نوشته ها: 2,936
تشکرها: 21,209
تشکر شده 61,044 بار در 4,485 پست
کتاب مورد علاقه : تبلیغ ممنوع! حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز به نظرم يه كم زيادي غير واقعي بود.يعني اين دختره ديگه چه قد خوشگل بوده هرجا ميرفته صدهزار نفر ميومدن خواستگاريش؟يا اين محسن اينقد ميگفت دوست دارم زود نظرش عوض شد؟ يه چيزه ديگه كه همچين غير ممكن نيس ولي خانواده اينقدر تعصبي؟ برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید ویرایش توسط sama33 : ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۹:۴۸ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت : دشت شقایق
نوشته ها: 303
تشکرها: 15,867
تشکر شده 2,929 بار در 218 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز راستش من اوایل کتاب داشت اعصاب نازم از دست این دختره داغون می شد. آخه آدمم این قدر ساده و پخمه!!! بعدم پدیده جون راست می گن من موندم چرا تو کتابا همه ی پسرا دنبال یه دخترن با اینکه دخترای زیادی دورشون هست که به شخصیت اول کتاب نزدیکن و مناسب. خلاصه در کل من آخراشو دوست داشتم چون یه جورایی کتاب رو از بی حالی در آورد. ولی اینکه پسره اینقدر خاطرشو می خواست! این بود که دختره طی چند سال و با داشتن یه گذشته .... واقعا دیگه حساب دستش بود. من ندیدم دو "شقایق" را با هم دشمن..... | ||||||||
| | |
| | #9 (لینک مستقیم) |
| کاربر خودمونی ![]() | بدون امتیاز : 0 امتیاز انقدی هم که می گین مزخرف نبود! من خیلی وقت پیش خوندم این کتابو و کامل یادم نمیادش ولی یادمه بدم نیومده بود ! [b][color=red]بهای عشق چیست بجز عشق ؟ ![]() |
| | |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت : بندر جنوب
نوشته ها: 139
تشکرها: 0
تشکر شده 83 بار در 35 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز به نظر منم آموزنده بود من كه حسابي از اين كتاب درس گرفتم يكي اينكه هميشه انسان بايد اميدش به خدا باشد و در مقابل پستي بلندي زندگي به اون توكل كنه دوم اينكه در دوستي بايد شناخت كافي همراه با منطق رو رعايت كنه [color=red]من از روئيدن خار سر ديوار دانستم | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| آرامش, بر, رمان, ساحل, معرفی, مقدم, منیر, مهریزی, نقد, نقدي, کتاب |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| همدم خاطره ها | منیر مهریزی مقدم | معرفی و نقد کتاب | paradise | ایرانی | 18 | ۲۲ بهمن ۱۳۹۰ ۰۸:۰۹ قبل از ظهر |
| یاسمن | منیر مهریزی مقدم | معرفی و نقد کتاب | Elysium | ایرانی | 12 | ۲۵ آذر ۱۳۹۰ ۱۰:۲۳ بعد از ظهر |