بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > رمان های کامل شده نوشته کاربران

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: کدوم شخصيت داستان رو ترجيح می ديد؟
تارا 67 17.49%
حسام 225 58.75%
حامد 91 23.76%
رأی دهندگان: 383. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۲:۱۴ بعد از ظهر   #121 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
mahtab26 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +143 امتیاز     
پیش فرض

پست اول امروز... سعی می کنم، امروز داستان رو تا يه جای قابل قبولی برسونم! همراهم باشيد... استراحت کنم، پست بعدی رو شروع می کنم... امشب حتما نقدهای بی پاسخ رو هم جواب می دم...

فصل 3 ( قسمت 15)

از من و جوابم که نااميد می شه... پاش رو روی گاز میذاره و برای رفتن، پرواز می کنه...

روی صندلی عقب ماشين آژانس که می شينم، دستهاش رو به لبه ی شيشه ی تا نصفه پايين اومده ی ماشين، بند می کنه: - ازم ناراحتی؟
نگاهش نمی کنم... به روبرو خيره می مونم..: - نه‼
برای رفتن و دل کندن از من و اين ماشين، اين پا و اون پا می کنه... می دونم که تا از خوبیه حالم مطمئن نشه ، بی خيال من و اعصاب ضعيف شده ام، نمی شه...بی حوصله به صورتش نگاه می کنم: - خسته ام حامد... می خوام برم خونه...
سرش رو به نشونه ی فهميدن تکون می ده...: - تارا جان... ممکنه يه چند روز نتونم دورو ورت باشم.. مجبورم ،کمتر بیام سراغت... می دونم که علتش رو می دونی ... قول می دم، همه ی اين روزا تموم می شه... بهت قول می دم که همه ی اين نبودنها رو جبران می کنم...
نگاه سرد و بی احساسم رو از چشمهای مغمومش، می گيرم... اين بار هم برای حرف زدن از سر به جای زبونم استفاده می کنم...
سرم رو به پشتی صندلی تکيه می دم و توی صندلی ماشين فرو می رم... چشمهام رو می بندم و بی خيال حامد و نگاه دقيق شده اش، دستهام رو روی سينه قفل می کنم...
در ماشين که باز و بسته میشه، متوجه حضور راننده داخل ماشين، می شم.. با وجود راننده، فرصت حرف زدن حامد هم تموم می شه...و من راضی از اين مجال به اتمام رسيده.. لبخند غير محسوسی روی لبم می شونم...
صدای خداحافظیش ، نوی استارت و روشن شدن ماشين گم می شه...
برای جواب خداحافظيش زحمتی به خودم نمی دم...
حس می کنم... خسته ام... روحم خسته است.. از اين رنگ عوض کردن ها.. گله مندم... حامد رو دوست دارم.. نمی تونم که دوستش نداشته باشم.. حامد برام.. معنای عاشق شدن می ده... معنای عاشقانه های از من گرفته شده.. اما حسام... باحسام و احساس قوی و شکل گرفته ی دوست داشتنم چه کنم... چه طور می تونم چشم روی اونو و تمام خوبی ها و حمايت های لحظه به لحظه اش ببندم... نه‼!... حتی باور خيانت حسام برام غير قابل تصوره...
کلافه.. چشمهام رو باز می کنم و به تصوير قاب گرفته ی خيابون از شيشه ی پنجره، زير چشمی نگاه می کنم... فکرم اما... هنوز درگير حسام و حامد و روزهای سخت آينده می مونه...دستم رو به لبه ی پنجره می گيرم... از باد خنکی که توی استينم می پيچه، لرز می گيرم...
به آسمون خيره می شم.. سعی می کنم ، خدام رو بين اين همه شلوغی و رفت و آمدهای ناگهانی پيدا کنم...رنجور از اين همه دوری خدا...نفسم رو پرداغ بيرون می دم.. برای خودم واحساسی که از لمس خدا بازمونده، متاسف می شم... خدايی که از رگ گردن به من نزديکتره و من حتی به حرمت اين نزديکی حمايتگرانه، تلاشی برای جا نموندن از اين حضور پررنگ و پرمعنا، نکردم و رنجی نکشيدم....‼! در دل اما.. باز هم به خدا و محبتش، ايمان دارم... اميدم با يادآوری اون همه محبت بی چشمداشت،جون می گيره....احساس می کنم به خاطر اين همه نزديکی، ناخواسته، خدا رو توی اين احساس تلخم شريک می کنم...از بزرگی که بزرگيش بی حد و حصر و بيشتر از همه ی عالمه، کمک می طلبم.. چشمهام رو می بندم و زير لب زمزمه می کنم: خدايا... توی ترديد دست و پا می زنم... کمکم کن..
- رسيديم خانوم...
صدای راننده من رو به فضای بسته ی ماشين برمی گردونه .. دوباره توی همين قالب رنجور و ضعيف شده ام، فرو می رم... نگاهم به سمت خونه کشيده می شه... برای حساب کردن کرايه ماشين، کيف پولم رو باز می کنم.. اما...با ديدن اسکناس های يوروی نو و تا نخورده، به ياد ميارم...حتی ريالی پول ايرانی ندارم‼!
خجالت زده به مرد نگاه می کنم: - آقا من پول همراهم نيست.. اجازه بديد از خونه بيارم..
نگاه خيره ی مرد، از توی آينه داخل ماشين، معذبم می کنه: - حساب شده خانوم... اون آقا حساب کردن..
با يادآوری عادت هميشگی حامد، لبخند روی لبم می شينه.. برای يک لحظه از حال و از همه ی ترديد ها کنده می شم... هجوم خاطرات نقش کمرنگی از لبخند روی لبم می زنه...
نفس پر حسرتم از گذشته هايی که به اندازه ی يک عمر، از خودم دور می بينم، آه آلود،از ريه هام به بيرون راه می گيره...
دست به دستگيره در می برم و از ماشين پياده می شم...
روبروی خونه که می ايستم، حس می کنم ... به اين زودی ها انتظار ايستادن در مقابل اين ساختمون سفيد رنگ 2 طبقه رو نداشتم‼ از دوری که زود گذشت، به زودی و کوتاهیه يک نصفه روز، پوزخند روی لبم می شينه... هنوز برای رفتن و محکم شدن و برگشتن، فرصت زيادی مونده...
پله ها رو با رخوت بالا می رم.. حالا که مرد زندگيم، از کابوس مرگ، جدا شده... حالا که احساس رقيق شده ام برای حسام، غليظ و کدر می شه... حس می کنم، برای زنده موندن و زنده بودن... عجيب بی ميل می شم‼!
دستم که به زنگ در بند می شه... به دقيقه نکشيده، صورت قرمز و خيس از اشک مامان، روبروم ظاهر می شه... مقابلم ايستاده... ناباور... شوک زده.. به من و بازگشتم خيره می مونه...
به اشکهای بی امان مامان لبخند می زنم: - من برگشتم مامان!
صدام تلنگری برای شکستن بهت و تعجب مامان می شه... تکونی می خوره.... به خودش مياد... به ثانيه نکشيده، خودم رو توی آغوش مامان می بينم... توی اين گرماگرم آغوش و بوسه و ابراز خوشحالی، بابا پشت سر مامان، به روم لبخند می زنه... چشمام به مهربونیه نگاه و رضايت چهره اش ثابت می شه...به سختی از مامان و آغوش پرمهرش جدا می شم و به سمت بابا راه میگيرم...
حس می کنم، بزرگترين آرزوم برای اين لحظه.. تکيه زدن به سينه ی مردونه ی باباست...
آرامش بی بديلی که مثل و مانندی نداره...
دلم برای اين تنها پشتوانه ی به تمام معنا تکيه گاه ، له له می زنه...
خودم رو که توی آغوش بابا ميندازم... سرم که به سينه ی بابا بند می شه... دست بابا که به دورم حلقه می شه... تازه می فهمم برای ايستادن و سرپا شدن، مردترين مرد روی زمين رو کنار خودم دارم...
بی بهونه... بی اغراق... از آغوش پرمهر بابا لبريز از آرامش میشم...
حالا که به بابا تکيه می زنم... حامد و مرگ ساختگی اش .. حسام و بازی به راه انداخته اش... به اندازه ی تمام شوخی های مسخره ی دنيا... لغو و بی ارزش می شه...
من... کنار بابا... به اندازه ی همه ی احساس زنده موندن فراری ام... آرامش طلب می کنم و زندگی می گيرم...
---------------------


پايان بازی | mahtab26 | معرفی و نقد کتاب



به طرز عجیب و احمقانه ای دلم برایت تنگ است...

ویرایش توسط mahtab26 : ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۰۹ بعد از ظهر
mahtab26 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, * Maneli *, *Nafise.a9*, *RaheleH, *ROJA*, *ریحانه#, +Neda+, .:aida:., .HOMA., .Mania., /tabassom/, A.sahar, aflak, aidai, akram 63, alexiiiiiii, aminlily40, anahita98, angel04, archangel, architect_shima, arefe90, armaghan88, arman_iran, Arrosha, asal91, aseman e abi, asemanii, ashoka, asma-m, atefeh_49, atish69, ava.n, AVESTA, ayandeh1, aygeen, azam 24, azarsana, azda, banoojun, baran.amad, barane khazan, barni, baroon12, BASIIRA, Beautiful Jasmine, Behnaz joon, bikari, Blast Off, blue berry, blue1, cemira, checkpoint, coral, D0nya, Diana-88, divandary, dokhtare esfand, duste man, ehsany, eli khatar, F.MoV, fa62, fadai, faezeh73, faezeh88, fafa_f, fanoos_68, fariba44, fariba45, fariba48, farin68, Farnaz, fary, feryal_bahmani, G!rl, ghazghaz, ghorbani, glarion, golgoli jaan, goominam, granaz, H..GH, hala, Hananesh, hana_m, haniko1376, hasti59, hed2010, helen888, helia m, helik, hezareh, hidenam, hitana, homa41, honey_x, hooramohebtash, htamspam, hyunah, Irani, katy f, khiyal99, lake, latifa, libra272, lilidan, maahak, mahda, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, mansoure, many22, maral_70, marjan khanomi, maryam63279, maryam_4008, maryta, masoomah, matin_a, mazari, mehrazar, mellina2000, meno, mersad20, mesi, mfr60, minoo1920, mirage, morteza va ati, MotiAmiri, motlagh, mushtata, N A F A S, n.shina, nafas44, nanazkhanoom, narges.r, Nashenase tanha, Nasim 77, nasrin22, natasha1, nazi shirazi, nbanoo, negar.n1000, nelly, nfm85, niayesh_s.s, Nika R, nikaan, nikitaaa24, nikoo87, niloofarafoolin, niyayeeeeeesh, noirsa, omidi, p.gh, padideh_hs, pariatis, pariedarya, RafOneh, rahaa_m, ramanava, ramesh20, rangin, ratanaz, raz gol, REAL LOVE, reem1368, reza635, rezno, rooya455, roya1365, rozan98, rural girl, sahar03, saharmn, samane66, samim, sansi, sapidkooh, sara angel, sara2876, saraabyaneh, saratab, sarax, saray, Satiya, sedena, sepidrokh, serentipiti, SETARE SOHEYL, setare.jaberi, setayesh_p995, shadi.A, shalizar2, sharafi, sharghi, shimaaaaa, shivajan:D, Silber, sinsor, Snow Dream, sogol21, soha1990, some61, sonia1357, szszsz, s_donia323, s_mehr, sαвα, T T--THR, tama1011, tandis2, tannaz_85, tara_5877, tenten, tinairn, tondar1365, tono, traker, vampire123, vayi, vianna, vj_90, yas6662, yasamin_34, zahra.gol, zeinab75, zina, zy_jahromi, Z_M267, ~Azita~, ~foroozan~, ~Magic Life~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آذردخت, آسوده, آنیتا, آهو خانم, اذری, ارتمیس *, اردوسیور, الاجون, با نمک, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, ترنم, ترنم ازاد, تک ستاره شب, حنیفا58, خرس قهوه ای, دکور, رادمینا, رها مین, رهایش, روژان, روژان6815, رژلب, زعیم زاده, زوها, ستاره ی رها, سرتق, سوداا, شایسته بانو, شهرزاد ن, شیوا, صنم_23, طلوع عشق, ققنوس98, لمیس20, م.نوری, منيژه, ميمو, ناشناس58, نرگس.ر, نسرین..., نسيا, نصرا..., نگاه7732, وارش67, پهره, پونام, چلیپا, کاساندا, یاسمین.م, یغما, یگانه

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۹:۱۵ بعد از ظهر   #122 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
mahtab26 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +144 امتیاز     
پیش فرض

پست دوم امروز... باز هم پست ميذارم..

استقبال گرم مامان و بابا، حالم رو بهتر از قبل می کنه... از اينکه مامان، مثل پروانه دورو برم می گرده، از اينکه بابا روی صندلی مخصوص خودش گوشه ی هال، به من و احساس پرنياز حمايتم، لبخند می زنه، احساس دلچسبی از چشيدن طعم مهم بودن برای خانواده ام ، توی دلم می پيچه و کيف از کار افتاده ام رو کوک می کنه...
سرم رو به پشتی مبل تکيه می دم و دستهام رو روی دسته های مبل می کشونم... دوست دارم، برای حالا، از خيال حامد و حسام.. فارغ باشم و فقط .. به مامان و بابایی که صادقانه، 26 سال عاشقانه و لحظه به لحظه حمايتم کردند، خيره بمونم..
سينی چايی جلو صورتم و عطر خوش هلی که توی مشامم می پيچه، نگاهم رو به صورت راضی مامان می کشونه: - ممنون مامانم...
فنجون شيشه ای چایی رو از سينی بلند می کنم و بين دو دستم می گيرم...
نگاهم روی قرمزی و خوشرنگی چايی ثابت می مونه...
صدای بابا، نگاهم رو به سمتش جلب می کنه..
- ای بابا خانوووم.. بذار اين بچه يه نفس بکشه... هنوز يه دقيقه از اين آبميوه ای که به زور به خوردش دادی نگذشته...
باقیه حرفش رو، رو به منو، آهسته تر می گه: - تا حالا مادرتو انقدر خوشحال نديدم... از وقتی بدون تو برگشتيم خونه، تا همين چند لحظه پيش، قبل از اومدنت، مدام گريه می کرد، عذا گرفته بودم، چطوری 1 سال بدون تو دووم بياره...
تلاش بابا برای پايين نگه داشتن صداش بی نتيجه می مونه... صدای اعتراض مامان که به سمت آشپزخونه روونه شده، بلند می شه:
- وا... آقا مسعود... خود شما هم دست کمی از من نداشتی... ازون موقعی که اومديم رفتی تو اتاق تارا بس نشستی و يه کلمه هم حرف نزدی...
به مامان که حالا توی آشپزخونه، تند تند مشغول درست کردن قيمه بادمجون، غذای دلچسب و ويارونه ی منه ، خيره می شم و لبخندم با ديدن تلاشی که برای خوشحاليم می کنه، پررنگتر می شه..
بابا اين بار صداش رو آهسته تر از قبل و جوری که مطمئنا مامان نمی شنوه پايين میاره: - اگه قول بدی که به مامانت نگی، بايد بگم وقتی تو بغل مريم ديدمت، حتی از روز عروسيمم خوشحالتر شدم..
حرفش تموم نشده، از روی مبل بلند و به مامان توی آشپزخونه، ملحق می شه... نزديک درگاه آشپزخونه، برمی گرده و چشمک سريعی، به نگاه متعجبم میزنه....
نگاهم رفت و برگشتی سريع به سمت مامان می کنه و روی بابا و شيطنت چشمهاش ثابت می مونه... برای سرحالیه حالی که داره، لبخند می زنم و فنجون چايی به دست به سمت آشپزخونه می رم...
روبروی اپن آشپزخونه می ايستم و به بابا که حالا، برای کمک توی دست و پای مامان می پيچه و صدای جیغ مامان رو بلند می کنه بلند می خندم...
- بابا بيا بيرون... اونجا محوطه ی ممنوعه است...
بابا دستش رو دور کمر مامان که روبروم ايستاده و مشغول پوست کندن بادمجونهای بنفش رنگه، حلقه می کنه: - عزيزم... من خيلی وقته پا تویه اين حريم ممنوعه گذاشتم... من و مامانت نداريم..
ابروهام رو بالا ميندازم و لبحند پهنم رو پهن تر می کنم و برای ملحق شدن به بابا و مامان وارد آشپزخونه می شم...
حالا... من و بابا... توی اين جبهه ی متحد، مامان رو به اندازه ی تمام اشکهایی که ريخته و ناراحتیهایی که کشيده می خندونيم و با دخالتهای گاه و بيگاهمون، توی امر مهم آشپزی، حرص می دم...
تمام باقی مونده ی طول اين روز و شب به ياد موندنی، به خنده های بی امان و شوخی های سرخوشانه ی ما شريفی ها ختم می شه و من... برای اين چند ساعت ، تمام گذشته ی تلخم رو فراموش می کنم...
خميازه هام که زياد می شه، برای خوابيدن و استراحت کردن، از مامان و بابا جدا می شم... دستم رو به نرده ها می گيرم و قدم روی اولين پله ميذازم...
نگاهم روی در نيمه باز اتاق زير پله کشيده می شه..
برای رفتن به اتاق بالا ترديد می کنم، برای لحظه ای هوای اتاق مهمان و زير پله به سرم می زنه .. دست آخر برای فروکش کردن، اين ميل سرکش شده،تسليم می شم و به سمت خوابگاه دو هفته ايم قدم برميدارم...
روبروی اتاق که می ايستم... در رو با فشار دست به عقب هل می دم... در که باز می شه، نگاهم بلافاصله روی پنجره ی قدی اتاق خيره می مونه... از پنجره ی تمام قد اتاق، بلافاصله، عاشقانه های اين دو هفته، يکی يکی توی ذهنم نقش می بنده..
حس می کنم، بيقرار حسام می شم... برای خاموش کردن، اين شعله هاي پرزبانه، نگاهم رو از پنجره می گيرم... از ديدن اتاق و غرق شدن توی احساس لجوجم، خودم رو محروم می کنم... روی يک پا چرخ می زنم و برای رسيدن به اتاقم توی طبقه ی بالا پله ها رو دو تا يکی بالا می رم!
به محض رسيدن به اتاقم، خودم رو روی تخت ميندازم و مصرانه سعی می کنم، بخوابم و برای فاصله گرفتن از اين احساس ضد و نقيض، به آغوش بی خبری پناهنده بشم...‼!
اما تلاش بيهوده ای می کنم...
با ذهن خسته ام با خاطرات حسام و احساس شيرين ته دلم، کلنجار می رم ... صدای زنگ گوشيم که بلند می شه به شماره ی آشنای سيو نشده ی روی صفحه خيره می شم... بلافاصله، تصوير حسام توی ذهنم به جای صفحه ی گوشی نقش می بنده... قلبم از اين تلپاتی مثال نزدنی، قلقلک ميره...
-------------------------

پايان بازی | mahtab26 | معرفی و نقد کتاب
mahtab26 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, * Maneli *, *Nafise.a9*, *RaheleH, *ROJA*, *ریحانه#, +Neda+, .:aida:., .HOMA., .Mania., /tabassom/, A.sahar, ahmadi_1362_2, aidai, akram 63, alexiiiiiii, aminlily40, angel04, aras, archangel, architect_shima, arezoo_z1366, armaghan88, arman_iran, Arrosha, asal91, aseman e abi, asemanii, ashoka, asma-m, atish69, ava.n, AVESTA, ayandeh1, aygeen, azam 24, azarsana, azda, banafsheh_sh83, banoojun, baran.amad, barane khazan, barni, baroon12, BASIIRA, Bbarfiiii, Beautiful Jasmine, Behnaz joon, bikari, Blast Off, blue berry, blue1, cemira, checkpoint, coral, D0nya, daneshmand, Defne, Diana-88, divandary, dokhtare esfand, duste man, ehsany, eli khatar, F.MoV, fa62, fadai, faezeh73, faezeh88, fafa_f, fanoos_68, fariba48, farin68, Farnaz, fary, feryal_bahmani, G!rl, Genesis, ghazal73, ghazghaz, ghorbani, glarion, golgoli jaan, goli-, googoosh z, goominam, granaz, H..GH, hala, Hananesh, hana_m, haniko1376, hasti59, hed2010, helen888, helia m, helik, hezareh, hidenam, hitana, homa41, honey_x, hooramohebtash, htamspam, hyunah, Irani, katy f, khiyal99, lake, latifa, libra272, lilidan, mahda, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, mansoure, many22, maral_70, marjan khanomi, maryam63279, maryam_4008, maryta, masoomah, matin_a, mazari, mellina2000, meno, mesi, mfr60, minoo1920, misha_kavir, mona.65, morteza va ati, MotiAmiri, motlagh, mushtata, N A F A S, n.shina, nafas44, nanazkhanoom, narges.r, Nashenase tanha, Nasim 77, nasrin22, natasha1, nazi shirazi, nbanoo, negar.n1000, nelly, niayesh_s.s, Nika R, nikaan, nikitaaa24, nikoo87, niyayeeeeeesh, noirsa, omidi, p.gh, padideh_hs, pariatis, pariedarya, patrishiya, RafOneh, rahaa_m, ramanava, ramesh20, rangin, ratanaz, raz gol, REAL LOVE, reem1368, reza635, rezno, rooya455, roya1365, rozan98, rural girl, sahar03, samane66, samim, sansi, sapidkooh, sara2876, saraabyaneh, saratab, sarax, saray, Satiya, sedena, sepidrokh, serentipiti, SETARE SOHEYL, setayesh_p995, shadi.A, Shaloliz, sharafi, sharghi, shimaaaaa, shivajan:D, Silber, sinsor, Snow Dream, sogol21, soha1990, some61, sonia1357, szszsz, s_donia323, s_mehr, sαвα, T T--THR, tama1011, tandis2, tannaz_85, tenten, tinairn, tondar1365, tono, traker, vampire123, vayi, vianna, vj_90, yas6662, yasamin_34, zahra.gol, zeinab75, zina, zy_jahromi, Z_M267, ~Azita~, ~foroozan~, ~Magic Life~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آذردخت, آسوده, آنیتا, آهو خانم, اذری, ارتمیس *, اردوسیور, الاجون, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, ترنم, ترنم ازاد, تک ستاره شب, حنیفا58, خرس قهوه ای, دکور, رادمینا, رها مین, رهایش, روژان, روژان6815, رژلب, زعیم زاده, زوها, ستاره ی رها, سرتق, سوداا, شایسته بانو, شهرزاد ن, شیوا, صنم_23, طلوع عشق, ققنوس98, لمیس20, م.نوری, منيژه, ناشناس58, نرگس.ر, نسرین..., نسيا, نصرا..., وارش67, پونام, چلیپا, کاساندا, یاسمن71, یاسمین.م, یغما, یگانه
قدیمی ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۹:۵۰ بعد از ظهر   #123 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
mahtab26 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +137 امتیاز     
پیش فرض

پست 3 امروز...باز هم ميذارم...

فصل 3 ( قسمت 17)

رد تماس می زنم... برای بار دوم... سوم و حتی چهارم هم ... رد تماس می زنم...
گوشیم رو سايلنت می کنم و روی پاتختی ميذارم... تاريکی اتاق، با نور اس ام اس ،فقط برای لحظه ای کوتاه، روشن می شه..
گوشی رو از روی پاتختی برميدارم و به اس ام اس از حسام رسيده خيره می مونم:
- تارا؟ من با مادرت صحبت کردم! همين الان ازش شنيدم نرفتی ... می دونم خونه ای و بيدار... جوابم رو بده... من جلوی خونتون هستم...
برای جواب دادن دلم ضعف می ره اما، تصوير حامد و سفيدی تار های موی کنار شقيقه اش منصرفم می کنه...برای همين، به جواب دادن اس ام اس اکتفا می کنم: - خوابم مياد... مزاحم نشو!
هنوز دليوری اس ام اس فرستاده شده برام نرسيده، بلافاصله زنگ می زنه... دستم رو روی صفحه و به سمت دکمه ی برقراری تماس می کشونم... برای جواب دادن مردمم!
لحظه ی آخر از صحبت کردن، منصرف می شم...نه جواب می دم.. نه رد تماس می زنم...
با قطع تماس، دوباره متوسل به اس ام اس می شه: - لااقل بياد دم پنجره بی معرفت... مرديم از دوريت... بيا تارا... بيا يه رخ به ما بنما و برو لالا...
تصوير شوخی ها و لودگی هاش به ذهنم سرريز می شه... دلم برای اين شيطنتهاش ضعف می ره...
بی اونکه بخوام يا حالم رو بفهمم .. مشتاقانه، خودم رو کنار پنجره می رسونم ... پرده رو کنار می زنم و پنجره رو بیصدا باز می کنم، سرم رو به پايين خم می کنم و از اين بالا به کوچه و پياده رویه روبروی خونه، خيره می شم.. توی تاريکی کوچه، مثل روز اول، سمت در کمک راننده، به در ماشين تکيه زده و دستهاش رو داخل جيبهاش فرو برده و منتظر من، به پنجره ی طبقه اول خيره مونده... حس می کنم.. توی همين مدت کوتاه نصفه روزه، چقدر بی تاب ديدن و بيقرار شيطنت هاش شدم‼ از فيگور ايستادنش، از قد و بالای چهارشونه اش... از لباس پوشيدن هميشه اسپرتش، دلم بی خجالت، ضعف می ره و احساس سرکشم، لجوجانه مست تماشا می شه...
به خودم که میام... از اين بیتابیه احساسم برای حسام... در برابر حامد شرمزده می شم... از اشتياق قلبم برای ديدنش مات می مونم....از روراست بودن با احساس عاشق شده ام دست و دلم می لرزه....سرم رو به طرفين تکون می دم و تمام فکر و خيالم رو پس می زنم ...
برای متوجه کردنش از حضورم... تکسرفه ی کوتاهی می کنم...
با تعجب اطراف رو نگاه می کنه، بالاخره متوجه ام می شه و نگاهش به بالا و به روم ثابت می مونه...
- اونجا چی کار می کنی؟
ابروم رو بالا ميندازم و متعجب جوابش رو میدم..
- يعنی چی اينجا چی کار می کنم؟ ادم تو اتاق خواب چيکار می کنه...
صاف می ايسته و دستهاش رو روی قفسه ی سينه اش گره می زنه...
- والا تو اتاق خواب که هزارتا کار می کنن... اما خوب... فک کنم چون من الان اينحام و شما هم اونجا تنها، پس منطقيش اينه که داشتی چرت می زدی...
از شنيدن لودگی و جواب هميشه حاضرش، بی اختيار، خنده به لبهام کشيده می شه... خدارو شکر می کنم که توی تاريکی کوچه... از اين فاصله ی زياد شده، نمی تونه سرخوشی حالم رو از حضورش احساس کنه...
دستم رو به قاب پنجره می گيرم و خودم رو به گوشه ی اين قاب نزديک می کنم..
- کارت رو بگو می خوام برم بخوابم..
نگاهش بين پنجره پايين و بالا حرکت می کنه،: - فک کردم کلا اسباب کشی کردی... پس اين پايين مستاجر بودی و ما فک کرديم صاحبخونه ای کلک!
شونه هام رو بی خيال بالا میندازم ... روی لبه ی پنجره می شينم و سرم رو به قاب پنجره بند می کنم:
- نه... عقلم کم نيست که اتاق بزرگ و راحت خودم رو به اون اتاق زيرپله ی کوچيک تغيير بدم...
سکوت می کنه... تعجب حالش رو می فهمم...:
- فک می کردم، قرار های هر شبمون، به تحمل کوچيکی اتاق طبقه ی پايين می ارزه..
از لبه ی پنجره جدا می شم... با بیقراریه ساختگی لب باز می کنم:
- بیخود برای خودت خيالپردازی کردی... من 2 هفته پام آسيب ديده بود نمی تونستم، هر روز اين پله ها رو پايين و بالا کنم همين .. فقط واسه همين اون پايين مونده بودم... الان که ديگه پام مشکلی نداره بخوام خودم رو توی اون قفس، حبس کنم.. حالا هم اگه کاری نداری برم؟ می خوام بخوابم...
تعجب رو به وضوح از حالات ايستادن و صدای ناآشناش می گيرم:
- چيزی شده؟ اتفاقی افتاده که اينجوری شمشيرتو از رو بستی...
به آسمون و ابرهایی که روی ماه رو می پوشونن خيره می شم: - نه‼!
از همين بالا می تونم خيرگی نگاهش رو احساس کنم... کلافه دستش رو پشت سر و گردنش بند می کنه: اينجوری که نمی شه حرف زد تارا، لااقل بيا دم در... دو دقيقه تو ماشين من بشين! به خدا تو يه چيزیت هست و می خوای از من مخفیش کنی!
بدون متمايل کردن سرم به سمت پايين، زير چشمی نگاهش می کنم... منتظر جواب به من چشم دوخته... از پنجره فاصله می گيرم و دستم رو به بازشوی پنجره، بند می کنم: - متاسفام.. می خوام بخوابم...

-------------------------

پايان بازی | mahtab26 | معرفی و نقد کتاب
mahtab26 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, * Maneli *, *Nafise.a9*, *RaheleH, *ROJA*, +Neda+, .HOMA., .KING., .Mar.Yam., /tabassom/, @Shytvnk@, A.sahar, ahmadi_1362_2, aidai, akram 63, alexiiiiiii, aminlily40, anahita98, angel04, archangel, architect_shima, armaghan88, arman_iran, Arrosha, asal91, aseman e abi, asemanii, ashoka, asma-m, atish69, ava.n, AVESTA, ayandeh1, aygeen, azam 24, azarsana, azda, banafsheh_sh83, banoojun, baran.amad, barane khazan, barni, baroon12, BASIIRA, Bbarfiiii, Beautiful Jasmine, Behnaz joon, Behnoush, bikari, Blast Off, blue1, cemira, checkpoint, coral, D0nya, daneshmand, Defne, Diana-88, divandary, dokhtare esfand, duste man, ehsany, eli khatar, F.MoV, fa62, fadai, faezeh73, faezeh88, fafa_f, fanoos_68, fariba44, fariba48, farin68, Farnaz, fary, feryal_bahmani, G!rl, Genesis, ghazal73, ghazghaz, ghorbani, glarion, golgoli jaan, goli-, googoosh z, goominam, granaz, H..GH, hala, Hananesh, hana_m, haniko1376, hasti59, hed2010, helen888, helia m, helik, hezareh, hidenam, hitana, homa41, honey_x, hooramohebtash, htamspam, hyunah, Irani, katy f, khiyal99, lake, latifa, libra272, lilidan, mahda, mahnazmom, mahsaok, mahshid_3d, malus, mamorin, mansoure, many22, maral_70, marjan khanomi, maryam1388, maryam63279, maryam_4008, maryta, masoomah, matin_a, mazari, mehrazar, mellina2000, meno, mesi, mfr60, minoo1920, mirage, mojgan am, mona.65, morteza va ati, MotiAmiri, motlagh, mushtata, m_h_n, N A F A S, n.shina, nafas44, najoon, nanazkhanoom, narges.r, Nashenase tanha, nasibe1388, Nasim 77, nasrin22, natasha1, nazi shirazi, nbanoo, negar.n1000, nelly, nfm85, niayesh_s.s, Nika R, nikaan, nikitaaa24, nikoo87, niyayeeeeeesh, noirsa, omidi, p.gh, padideh_hs, pariatis, pariedarya, patrishiya, petrisiama, RafOneh, rahaa_m, ramanava, ramesh20, Randy Or, rangin, ratanaz, raz gol, REAL LOVE, reem1368, reza635, rezno, rooya455, roya1365, rozan98, rural girl, sabaya, sahar03, samane66, samim, sansi, sapidkooh, sara2876, saraabyaneh, saratab, sarax, saray, Satiya, sedena, sepidrokh, serentipiti, SETARE SOHEYL, setayesh_p995, shadi.A, shadi68, sharafi, sharghi, shimaaaaa, shivajan:D, Silber, sinsor, Snow Dream, sogol21, soha1990, some61, sonia1357, soodeh90, ssmaryam, szszsz, s_aftab, s_donia323, s_mehr, sαвα, T T--THR, tama1011, tandis2, tannaz_85, tenten, tondar1365, traker, vampire123, vayi, vetman, vianna, vj_90, yas6662, yasamin_34, zahra.gol, zeinab75, zina, zy_jahromi, Z_M267, ~Azita~, ~foroozan~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آذردخت, آسوده, آنیتا, آهو خانم, اذری, ارتمیس *, اردوسیور, الاجون, باران شکوفه, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, ترنم, ترنم ازاد, تک ستاره شب, حنیفا58, خرس قهوه ای, دکور, رادمینا, رهایش, روژان, روژان6815, زعیم زاده, زوها, ستاره ی رها, سرتق, سوداا, شایسته بانو, شرقي, شهرزاد ن, شیوا, صنم_23, طلوع عشق, ققنوس98, لمیس20, م.نوری, منيژه, ناشناس58, نرگس.ر, نسرین..., نسيا, نصرا..., هیونگ, وارش67, پاپلی, پهره, پونام, چلیپا, کاساندا, یاسمن71, یاسمین.م, یغما, یگانه, •Tαгα•
قدیمی ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۲:۱۶ قبل از ظهر   #124 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
mahtab26 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +141 امتیاز     
پیش فرض

بيشتر از اينها نوشتم، اما خسته شدم و ذهنم برای ويرايشش همراهيم نمی کنه... فردا پستهای بيشتری ميذارم...

فصل 3 ( قسمت 18)

پنجره رو می بندم و حسام رو که هنوز ميخکوب و متعجب سرجاش ايستاده تنها ميذارم... به تمام تمايلم برای پايين رفتن و کنار حسام بودن، غلبه می کنم و سر روی بالش ميذارم... چشمهام به تاريکی اتاق عادت کرده که باز هم نور کمرنگ گوشی، چشمهای عادت زده ام رو ترک می ده...
گوشی رو مقابل صورتم می گيره.. باز هم اس ام اسه...
- خوابيدی؟
نفسم رو پرحرص بيرون میدم... گوشی رو بدون جواب ، کنار دستم ميذارم...
از پررنگ کم رنگ شدن نور کم جون اتاق، متوجه زنگ خوردن مجدد گوشی می شم.. از سماجت حسام کفری می شم.. اما.. بيشتر از دست دل خودم که برای جواب دادن، له له می زنه، حرص می خورم...
با اکراهی ساختگی و با عطشی وصف ناشدنی برای چنگ زدن به همين ميوه ی ممنوعه، جواب می دم: - بله؟!
- نمی خوای بهم بگی چی شده تارا؟
صدام رنگ عصبانيت می گيره : - وقتی می بينی جواب اس ام استو نمی دم، يعنی دارم می خوابم.. برای چی مزاحم خوابيدنم می شی...
صدای مرددش توی گوشی می پيچه: - ولی... من که اس ام اس نزدم‼!
متعجب، گوشی رو از گوشم جدا می کنم، مقابل صورتم می گيرم و inbox رو چک می کنم... نگاهم روی آخرين اس ام اس ارسالی و شماره ی ناشناس ثابت می شه... اشتباه کردم، اين حتما حامده‼!
ناخواسته گوشی رو قطع می کنم و به پيشونيم ضربه می زنم: - وااااای... گند زدم!
صفحه ی گوشی دوباره روشن و خاموش می شه... برای جمع کردن گندی که زدم، اينبار بی ميل مجبور به جواب دادن می شم: - نميذاری بخوابم؟
شک رو از صداش می خونم: - صحبتمون تموم نشد...
- اما من قطع کردم‼
- منم خداحافظی نکردم‼
نفسم رو پرصدا بيرون می دم: - حسام.. من خسته ام.. می فهمی؟.. احتياج به استراحت دارم...
لحن جدیه صداش، آزرده ام می کنه: - خيله خوب... جواب منو بده.. برو بگير بخواب...
برای اين رگه های خالی از محبت صداش، لجبازی می کنم: - جوابت؟ جواب از اين واضح تر که حوصله ات رو ندارم و می خوام از سرم بازت کنم؟ حتما بايد مستقيم بهت بگم، عزيزم علاقه ای به ديدن و حرف زدن باهات ندارم...
- هيچ معلوم هست چی می گی تارا؟ چرا پرت و پلا می گی امشب؟
- اينکه می گم نمی خوام ببينمت پرت و پلاست... پس خوب گوش کن.. نه فقط الان، بلکه هيچ وقت... هيچ وقت ديگه ای نمی خوام چشمهام به ريختت بيفته.. مفهومه؟
- خيلی داری تند می ری خانوم مهندس... پياده شو باهم بريم...
- علاقه ای به همراهيت ندارم‼... الان هم می خوام بخوابم... اگه يه بار ديگه مزاحمم بشی... گوشيم رو خاموش می کنم و خيالت رو راحت می کنم..
- بازی درنيار تارا... مثل بچه ی آدم..
منظر نمی مونم.. گوشی رو قطع می کنم.. حس می کنم تمام بغض و حرص امروزم رو سر حسام ، دم دست ترين رفيق همراهم، خالی کردم‼
از ناراحت کردن حسام، حس بدی، توی وجودم می پيچه... گوشی هنوز توی دستمه اما.. من ناباور نگاهم رو به سايه ی پنجره و تور پرده روی ديوار دوختم‼
اخمهام رو توی هم می کشم و چشمهام رو به هم فشار می دم.. سعی می کنم برای اين بی احترامی خودم رو محق بدونم و حسام رو برای تمام بديهاش محکوم کنم‼
همونطور که نشسته ام،خودم رو به عقب روی بالش پرت می کنم و چشمهام رو بسته نگه میدارم...
توی اين احساس تلخی که وجودم رو احاطه کرده، کم کم خواب به سراغم مياد...
----------------------------------

می دونم که از من و از داستانم، خسته شديد... بازی داره تموم می شه... لطفا يکم ديگه تحملم کنيد...

پايان بازی | mahtab26 | معرفی و نقد کتاب
mahtab26 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, * Maneli *, *Nafise.a9*, *RaheleH, *ROJA*, +Neda+, .:aida:., .HOMA., .Mar.Yam., /tabassom/, A.sahar, ahmadi_1362_2, aidai, akram 63, alexiiiiiii, aminlily40, anahita98, angel04, archangel, arefe90, armaghan88, arman_iran, Arrosha, asal91, aseman e abi, asemanii, ashoka, asma-m, atish69, ava.n, AVESTA, ayandeh1, aygeen, azam 24, azarsana, azda, ba-maram, banafsheh_sh83, banoojun, baran.amad, barane khazan, barni, baroon12, BASIIRA, Bbarfiiii, Beautiful Jasmine, Behnaz joon, Behnoush, bikari, Blast Off, blue berry, blue1, cemira, checkpoint, coral, D0nya, Defne, Diana-88, divandary, dj_bass, dokhtare esfand, duste man, ehsany, eli khatar, F.MoV, fa62, faezeh73, faezeh88, fafa_f, fanoos_68, fariba44, fariba45, fariba48, farin68, Farnaz, fary, feryal_bahmani, G!rl, ghazal73, ghazghaz, ghorbani, glarion, golgoli jaan, googoosh z, goominam, granaz, H..GH, hala, Hananesh, hana_m, haniko1376, hasti59, helen888, helia m, helik, hezareh, hidenam, hitana, homa41, honey_x, hooramohebtash, htamspam, hyunah, Irani, kakaoo66, katy f, khiyal99, latifa, libra272, lilidan, mahda, mahnazmom, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, mansoure, many22, maral_70, marjan khanomi, maryam1388, maryam63279, maryam_4008, maryta, masoomah, matin_a, mazari, mehrazar, mellina2000, meno, mesi, mfr60, minoo1920, mirage, misha_kavir, mojgan am, mona.65, morteza va ati, MotiAmiri, motlagh, mushtata, N A F A S, n.shina, nafas44, narges.r, Nashenase tanha, Nasim 77, nasrin22, natasha1, nazi shirazi, nbanoo, negar.n1000, nelly, nfm85, niayesh_s.s, nikaan, nikitaaa24, nikoo87, niyayeeeeeesh, noirsa, omidi, p.gh, padideh_hs, pariatis, pariedarya, patrishiya, petrisiama, RafOneh, rahaa_m, ramanava, ramesh20, Randy Or, rangin, ratanaz, raz gol, REAL LOVE, reem1368, reza635, rezno, rooya455, roya1365, rozan98, rural girl, sabaya, sahar03, samim, sansi, sapidkooh, sara2876, saraabyaneh, saratab, sarax, saray, Satiya, sedena, sepidrokh, serentipiti, SETARE SOHEYL, setayesh_p995, shadi.A, shalizar2, Shaloliz, sharafi, sharghi, shimaaaaa, shivajan:D, Silber, sinsor, sogol21, soha1990, some61, sonia1357, soodeh90, szszsz, s_donia323, s_mehr, sαвα, T T--THR, tama1011, tandis2, tannaz_85, tenten, tinairn, tondar1365, vampire123, vayi, vianna, vj_90, yas6662, yasamin_34, zahra.gol, zeinab75, zina, zy_jahromi, Z_M267, ~Azita~, ~foroozan~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آذردخت, آسوده, آنیتا, آهو خانم, اذری, ارتمیس *, اردوسیور, الاجون, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, ترنم ازاد, تک ستاره شب, حنیفا58, خرس قهوه ای, دکور, رادمینا, رها مین, رهایش, روژان, روژان6815, زعیم زاده, زوها, ستاره ی رها, سرتق, سوداا, شایسته بانو, شهرزاد ن, شیوا, صنم_23, طلوع عشق, ققنوس98, لمیس20, م.نوری, منيژه, نرگس.ر, نسرین..., نسيا, نصرا..., هیونگ, وارش67, پهره, پونام, چلیپا, کاساندا, یاسمین.م, یغما, یگانه
قدیمی ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۱:۱۵ بعد از ظهر   #125 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
mahtab26 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +139 امتیاز     
پیش فرض

سلام بچه ها... صبح اولين روز هفته تون بخير...
پست اول امروز..

فصل 3 ( قسمت 18)

چشم که باز می کنم، نور بازيگوش خورشيد، توی اتاقم دويده و درست روی چشمهای من، جاخوش کرده...
دستهام رو به طرفين می کشم و خستگی خواب رو ازتنم بيرون می کنم...
از تخت جدا می شم و برای پايين رفتن، روبروی آينه می ايستم و موهام که توی هم گره خوردن رو شونه می زنم..
از مرتب کردن موهام که فارغ می شم، توی آينه چشمم به گوشیه موبايل ثابت می مونه... دوباره اتفاقات ديشب توی ذهنم مرور می شه... کلافه از اين بازیه به راه افتاده و کلافه تر از پس زدن حسام، از روی صندلی ميز آرايشم بلند می شم و گوشی روی تخت افتاده رو برميدارم...
پاکت اس ام اس باز نشده ی روی صفحه، خبر از پيامک خونده نشده می ده...
برای خوندن اس ام اس، صفحه ی موبايل رو لمس می کنم:
- سلام عشق من... صبحت بخير‼!
باز هم شماره ی ناشناس... حتی با شماره ی توی فرودگاه هم متفاوته... اما.. خوب می دونم که صاحب اين شماره ی های ناشناس، کسی به جز حامد نمی تونه باشه... ‼! به عادت هميشگی... از ديدن اس ام اسش، لبخند کم رنگی روی لبم می شينه... مرور صبح هايی که فارغ از اين همه دغدغه از خواب بيدار می شدم و با ، خوندن اس ام اس های صبح بخير حامد .. انرژی می گرفتم، من رو توی خودش غرق می کنه...
از مرور گذشته های شيرينم، دست می کشم... نفس پرحسرت رو با بازدم بند و بالايی بيرون می دم...دستم برای جواب اس ام اس، روی صفحه می لغزه : - سلام... ممنونم ازت... صبح تو هم بخير...
از صفحه ی ارسال که خارج می شم، هنوز هم تصوير پاکت نامه ی باز نشده، بالای گوشی توجهم رو جلب می کنه ...پس هنوز هم يک اس ام اس باز نشده مونده...
- فردا صبح می بينمت... می خوام وقتی بهت زنگ زدم، مثل بچه ی آدم، بيای بشينی توی ماشين‼! البته اگه می خوای همه چيز تموم بشه‼!
به خاطر ماجرای ديشب و افتضاحی که ناخواسته به بار اومد، برای اطمينان از فرستنده ی اس ام اس، شماره ی حسام رو بالای گوشی چک می کنم‼
وقتی که از جانب حسام مطمئن می شم، گوشی رو روی تخت پرت می کنم و بی خيال از اتاق خارج می شم:
- فعلا وقتی برای قرار و مدار ندارم‼!
توی ذهنم با کنسل کردن قرار، حسام رو برای خودم نگه میدارم... به اين با دست پس زدن و با پا پيش کشيدن، پوزخند می زنم... هنوز با خودم بلاتکليفم... هنوز نمی دونم می تونم از حسام به خاطر همه ی بدیهاش دست بکشم و تمام خوبی ها و محبتش رو به خاطر دور کردنم از حامد ناديده بگيرم..
باز هم به عادت اين يک روزه، غرق توی افکارم هستم که با صدای مامان به خودم ميام...: - بالاخره بيدار شدی مامان؟ برو دست و صورتت رو بشور بيا صبحونه بخور..
سلام مختصری می کنم و به راه دستشويی سلانه سلانه، قدم برميدارم...
توی آينه باز هم به خودم خيره می مونم... دوباره از جسمم جدا می شم و لحظه ای به سمت حامد و لحظه ای ديگه به سمت حسام پرواز می کنم‼!..
مستاصل از اين همه فکر های بی اختيار، مشت آبی رو با حرص توی آينه می پاشم...
- لعنتی... دارم کم کم ديوونه می شم...
از دستشويی بيرون میام و با همون دست و صورت خيس، روی صندلی و پشت ميز مفصل صبحانه ی تدارک ديده ی مامان می شينم...
به خاطر پرخوریه ديشب، نه احساس ضعف می کنم نه حتی با ديدن نون سنگک داغ و بوی خوش حليم، اشتهام تحريک می شه.. بی ميل داخل فنجون چايی ام، شکر می ريزم و همونطور که به برش های نون، خيره می مونم، به هم زدن چای هم مشغول می شم..
- تارا مامان ، اگه منتظری کف فنجون هم توی چاييت حل بشه، تلاش بيخودی نکن...
از حرف مامان تک خنده ای می کنم و دست از هم زدن چايي می کشم...:
- انگار هنوز خوابم مياد...
دستم رو به سمت نون سگک می برم و بی اشتها، تکه ی کوچيکی از گوشه اش می کنم..
مامان روبرون می شينه و بشقاب پيرکسش رو از حليم پر می کنه: - وا.. تو که ديشب زود خوابيدی... الانم که همچين زود نيست بلند شدی...
نگاهم رو روی ميز به دنبال کارد می گردونم: - مگه ساعت چنده؟
مامان حليمش رو شيرين می کنه و هم زمان کارد رو از زير تکه های نون بيرون می کشه و به سمتم می گيره: - 10 ...
ابروهام، متعجب بالا می پره..: - واقعا؟؟؟ من فکر کردم تازه 8 صبحه...؟پس بابا خيلی وقته رفته..
- بابات که صبحها 7 صبح میره بيرون مامان جان..
به صندلی تکيه می دم و تکه نان توی دستم رو بدون پنير به دندون می کشم...
- خداييش هميشه به سحرخيزیه بابا حسوديم می شه... آخه چطور می تونه هر روز ساعت 5 بيدار شه و هر شبم تا 9، 10 شب سرکار باشه...
مامان می خنده وبرای برداشتن بشقاب کنار فنجونم برای پر کردن حليم، جلو می کشه..: - می دونی که با بابات کارش رو خيلی دوست داره... از موقعی که ازدواج کرديم تا همين امروز، هيچوقت نديدم با همه ی خستگی و فشاری که روشه، از کارش بناله و غر بزنه...
- برعکس من...
قبل از اينکه دست مامان به بشقابم برسه، دستم رو بالای بشقاب نگه میدارم: - الان ميل ندارم مامان ...همين نون پنير کافيه...
مامان دستش رو عقب می کشه و گردوهای مغز شده رو جلوم ميذاره: - پس خالی نخور... با اين گردوها بخور... زير چشمات گود افتاده، از ديروز لاغرتر شدی... رنگ به روت نيست بچه...
لبخند کم جونی می زنم: - مامان جونم، به چشم شما، من هميشه، ضعيفم...
صدای اعتراض مامان، با زنگ تلفت خونه هم زمان می شه: - نه که به خودت خيلی می رسی پهلوون پنبه..
نگاهم مامان رو که برای جواب دادن به گوشی از صندلی کنده می شه دنبال می کنه: - نه مادر من... من که ادعايی ندارم... فقط می گم.. شما مادرا، هميشه يه موضوعی واسه نگرانی دارين...
جوابم به بعد از حرف مامان با تلفن موکول می شه: -بله؟

----------------------------

پايان بازی | mahtab26 | معرفی و نقد کتاب
mahtab26 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, * Maneli *, *Nafise.a9*, *ROJA*, +Neda+, .:aida:., .HOMA., .ZeinaB., /tabassom/, A.sahar, ahmadi_1362_2, akram 63, alexiiiiiii, aminlily40, angel04, archangel, armaghan88, arman_iran, Arrosha, asal91, asemanii, ashoka, asma-m, atish69, ava.n, AVESTA, ayandeh1, aygeen, azam 24, azarsana, azda, banoojun, baran.amad, barane khazan, barni, baroon12, BASIIRA, Beautiful Jasmine, Behnaz joon, bikari, Blast Off, blue berry, blue1, cemira, checkpoint, coral, D0nya, Defne, Diana-88, divandary, dokhtare esfand, duste man, ehsany, eli khatar, F.MoV, fa62, fadai, faezeh73, faezeh88, fafa_f, fanoos_68, fariba44, fariba48, farin68, Farnaz, fary, feryal_bahmani, footy, G!rl, ghazal73, ghazghaz, ghorbani, glarion, golgoli jaan, googoosh z, granaz, H..GH, hala, Hananesh, hana_m, haniko1376, hasti59, helia m, helik, hezareh, hidenam, hitana, homa41, honey_x, hooramohebtash, htamspam, hyunah, Irani, katy f, khiyal99, latifa, libra272, lilidan, mahda, mahnazmom, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, mansoure, many22, maral_70, marjan khanomi, maryam1388, maryam63279, maryam_4008, maryta, masoomah, matin_a, mazari, mellina2000, meno, mesi, mfr60, minoo1920, mirage, misha_kavir, mona.65, morteza va ati, MotiAmiri, motlagh, mushtata, m_h_n, N A F A S, n.shina, nafas44, nanazkhanoom, narges.r, Nashenase tanha, Nasim 77, nasrin22, natasha1, nazi shirazi, nbanoo, negar.n1000, nelly, niayesh_s.s, Nika R, nikitaaa24, nikoo87, niyayeeeeeesh, noirsa, omidi, padideh_hs, pariatis, pariedarya, patrishiya, RafOneh, rahaa_m, ramanava, ramesh20, rangin, ratanaz, raz gol, REAL LOVE, reem1368, reza635, rezno, rooya455, roya1365, rozan98, rural girl, sabaya, sahel_m, samim, sansi, sapidkooh, sara2876, saraabyaneh, saratab, sarax, saray, Satiya, sedena, sepidrokh, serentipiti, SETARE SOHEYL, setayesh_p995, shadi.A, Shaloliz, sharafi, sharghi, shivajan:D, Silber, sinsor, Snow Dream, soha1990, some61, sonia1357, szszsz, s_donia323, s_mehr, sαвα, T T--THR, tama1011, tandis2, tannaz_85, tenten, tondar1365, traker, vampire123, vayi, vianna, vj_90, yas6662, yasamin_34, zahra.gol, zeinab75, zina, Z_M267, ~Azita~, ~Magic Life~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آذردخت, آسوده, آنیتا, آهو خانم, اذری, ارتمیس *, اردوسیور, الاجون, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, ترنم, ترنم ازاد, تک ستاره شب, حنیفا58, خرس قهوه ای, دکور, رادمینا, رها مین, رهایش, روژان, روژان6815, زعیم زاده, زوها, ستاره ی رها, سرتق, سوداا, شایسته بانو, شرقي, شهرزاد ن, شیوا, صنم_23, طلوع عشق, ققنوس98, لمیس20, م.نوری, منيژه, نرگس.ر, نسرین..., نسيا, نصرا..., هیونگ, وارش67, پهره, پونام, چلیپا, کاساندا, یاسمین.م, یغما, یگانه
قدیمی ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۱:۳۴ بعد از ظهر   #126 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
mahtab26 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +144 امتیاز     
پیش فرض

داستان من طولانی تر از اين حرفها بود، اما از اون جايی که حوصله تون داره سر می ره... مجبورم يه بخشهايی از داستان رو که به شخصه خودم دوستش داشتم، سانسور کنم!!!
با اين اوصاف اميدوارم تا پايان هفته يا زودتر، داستان تموم بشه...
ممنون از دوستانی که بهم روحيه می دن و با امتياز و تشکراتشون، اين دمه آخر، منو برای تندتر نوشتن و زودتر پست گذاشتن، ترغيب می کنن!

فصل 3 ( قسمت 19)

جوابم به بعد از حرف مامان با تلفن موکول می شه: -بله؟
- ....
- خوب هستيد آقای افشار... ببخشيد به جا نياوردم.. پدر حالشون چه طوره؟ خوب هستند؟
از شنيدن اسم حسام، گوشهام خودکار تيز می شن..
- خواهش می کنم... اين حرفها چيه... خداروشکر.. ايشون هم خوبن...
- ....
- بله بيداره... اتفاقا همينجا نشسته داره صبحونه می خوره... اجازه بديد گوشی رو بدم دستش، از طرف من خداحافظ.. به پدر سلام برسونيد...
از صميميتی که مامان تو صحبت کردن با حسام به کار می بره، اوج رضايتش رو از اين رابطه ی غيررسمی، می خونم...سرم رو به زير میندازم و زير لب غر می زنم: - بهتر از اين نمی شه... مامان رو کجای دلم بذارم...
قبل از اينکه مهلت غرزدن بيشتر پيدا کنم، گوشی تلفن توی دست مامان، جلوی صورتم گرفته می شه... مامان، دهنه ی گوشی رو با دستش گرفته و با صدای ريز شده ای می گه: - حسامه.. ديشبم زنگ زد.. انگار خواب بودی گوشيتو جواب نمیدادی... نگفته بودی بهش، نرفتی... بنده خدا خيلی شوکه شد...
گوشی رو از دست مامان می گيرم و در حاليکه سعی می کنم ، حرصم رو از تماسهايی که به خونه می گيره، پشت حرفهام پنهان کنم، به مامان لبخند نمايشی و مصنوعی می زنم و زير نگاه کنجکاوش ، مشغول حرف زدن می شم: - الو؟
- ديشب چه مرگت بود اون بازیهارو درآوردی.... گوشيتو چرا جواب نمیدی؟
زير چشم به مامان که با وسواس نگاهم می کنه، خيره می شم.. زير اين نگاه های کنترل کننده ی مامان معذب می شم: - منم خوبم.. ممنون از لطفتون..
- چی می گی واسه خودت... می گم، چرا گوشيتو جواب نمی دی...اين هم بازیه جديدیه که به راه انداختی؟
لبخند ساختگی می زنم: - بله...دقيقا... شما حق دارين ..
نفسش رو پرصدا بيرون میده: - ببين تارا.. می دونم که نمی تونی حرف بزنی... برای صحبت کردن پشت گوشی زنگ نزدم.. زنگ زدم بگم، جلوی در خونه، منتظرتم..
برای لحظه ای مامان رو فراموش می کنم و صدام از حد نرمال بالاتر می ره: - چی گفتی؟
چشمهای درشت شده ی مامان، من رو متوجه، عکس العمل خارج از تصورش می کنه.. به خودم مسلط می شم و دوباره صدام رو آهسته می کنم: - ممنون از لطفتون.. اما خوب شرمنده تون شدم، امروز کلی کار دارم... باشه يه وقت ديگه..
از جواب نصف و نيمه ام کفری می شه: - خيله خوب... انگار دوست داری من خدمتتون برسم.. فکر می کنم، مادرت مهمون نوازتر از تو باشه... اتفاقا منم صبحونه نخوردم... نظرت با يه صبحونه ی دور هم چيه؟
خنده ی کوتاهی می کنم: - شوخی می کنی؟
صدای باز کردن در ماشين رو از پشت خط می شنوم: - می تونيم امتحان کنيم...
بلافاصله از صندلی کنده می شم و صاف می ايستم: - نه‼!
مامان نگران، به پای ايستادنم، می ايسته...: - چیزی شده تارا؟ نگرانم کردی...
باز هم به خودم ميام... بازهم لبهام رو مجبور به مرور لبخند هرچند ساختگی می کنم:
- حسام خان، من چند دقيقه ديگه، می رسم خدمتتون... فعلا خداحافظ...
منتظر جواب نمی مونم و گوشی رو قطع می کنم... در جواب نگاه نگران مامان، چشمک مختصری می زنم و ازش فاصله می گيرم..
به سمت در ميرم و مانتوی مشکی روی جالباسی رو تن می کنم و دم دست ترين شال آويزی پشت در رو روی موهام ميندازم...
هنوز برای باز کردن، در دست نبردم که صدای مامان از پشت در غافلگيرم می کنه: - کجا تارا؟
برمیگردم و لبخند کم رنگی به صورتش می زنم: - حسام اومده دم در.. انگار کارم داره.. برم ببينم چی کار داره..
نگاه مامان، سرتا پام رو ورانداز می کنه: - اينطوری؟
نگاهم روی دامنِ پيراهن تا زير زانوی آبی - صورتيم و دکمه های باز مونده ی مانتوم می چرخه: - سخت نگير مامان... دم درم... جايی نمی رم که...
مامان جلو مياد و همونطور که دکمه های مانتوم رو می بنده نصيحت مادرانه اش رو نصيبم می کنه: - يه دختر هميشه بايد مرتب و آراسته باشه... چه توی خونه... چه بيرون...
سرم رو به نشونه ی فهميدن تکون می دم و با تموم شدن، کار بسته شدن دکمه ها، قبل از اينکه فرصت سوال و جواب به مامان بدم، از خونه بيرون می پرم و خيلی سريع توی هيوندای پارک شده ی حسام ، جا خوش می کنم..
-----------------------


ویرایش توسط mahtab26 : ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۱۶ بعد از ظهر
mahtab26 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, * Maneli *, *Nafise.a9*, *ROJA*, +Neda+, .:aida:., .HOMA., .ZeinaB., /tabassom/, 870664182, @Shytvnk@, A.sahar, ahmadi_1362_2, aidai, akram 63, alexiiiiiii, aminlily40, amirhosseinac, angel04, archangel, architect_shima, arefe90, arezoo_z1366, armaghan88, arman_iran, Arrosha, asal91, asemanii, ashoka, asma-m, atish69, ava.n, AVESTA, ayandeh1, aygeen, azam 24, azarsana, azda, ba-maram, banafsheh_sh83, banoojun, baran.amad, barane khazan, baroon12, BASIIRA, Beautiful Jasmine, Behnaz joon, bikari, Blast Off, blue berry, blue1, cemira, checkpoint, coral, D0nya, daneshmand, Defne, Diana-88, divandary, dj_bass, dokhtare esfand, duste man, ehsany, eli khatar, emaa, F.MoV, fa62, fadai, faezeh88, fafa_f, fanoos_68, fariba44, fariba48, Farnaz, fary, feryal_bahmani, G!rl, ghazal73, ghazghaz, ghorbani, glarion, golgoli jaan, goli-, googoosh z, goominam, granaz, H..GH, hala, Hananesh, hana_m, haniko1376, hasti59, helia m, helik, hezareh, hidenam, homa41, honey_x, hooramohebtash, htamspam, hyunah, Irani, katy f, khiyal99, Laali, lake, latifa, libra272, lilidan, mahda, mahnazmom, mahsan_bluesky, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, MAJJI, mamorin, mansoure, many22, maral_70, marjan khanomi, maryam_4008, maryta, masoomah, matin_a, mazari, mehrazar, mellina2000, meno, mesi, mfr60, minoo1920, mirage, misha_kavir, mona.65, morteza va ati, MotiAmiri, motlagh, mushtata, m_h_n, N A F A S, nafas44, najoon, nanazkhanoom, narges.r, Nashenase tanha, Nasim 77, nasrin22, natasha1, nazi shirazi, nbanoo, negar.n1000, nelly, nfm85, niayesh_s.s, Nika R, nikitaaa24, nikoo87, niyayeeeeeesh, noirsa, omidi, padideh_hs, pariatis, pariedarya, patrishiya, petrisiama, RafOneh, rahaa_m, ramanava, ramesh20, Randy Or, rangin, ratanaz, raz gol, REAL LOVE, reem1368, reza635, rezno, rooya455, roya1365, rozan98, rural girl, sabaya, sahar03, samim, sansi, sapidkooh, sara2876, saraabyaneh, saratab, sarax, saray, sarsara, Satiya, sedena, sepidrokh, serentipiti, SETARE SOHEYL, setayesh_p995, shadi.A, Shaloliz, sharafi, sharghi, Shd037, shimaaaaa, shivajan:D, sinsor, Snow Dream, sogol21, soha1990, some61, soodeh90, szszsz, s_donia323, s_mehr, sαвα, T T--THR, tama1011, tandis2, tannaz_85, tenten, tinairn, tondar1365, traker, vampire123, vayi, vianna, vj_90, yasamin_34, zahra.gol, zeinab75, zina, zy_jahromi, Z_M267, ~Azita~, ~foroozan~, ~Magic Life~, ~pArnYa~, ~Tulip~, آذردخت, آسوده, آنیتا, آهو خانم, اذری, ارتمیس *, اردوسیور, الاجون, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, ترنم, ترنم ازاد, تک ستاره شب, حنیفا58, خرس قهوه ای, دکور, رادمینا, رها مین, رهایش, روژان, روژان6815, زعیم زاده, زوها, ستاره ی رها, سرتق, سوداا, شایسته بانو, شهرزاد ن, شیوا, صنم_23, طلوع عشق, ققنوس98, لمیس20, م.نوری, مانامحب, منيژه, ناشناس58, نرگس.ر, نسرین..., نسيا, نصرا..., هادیانا, هیونگ, وارش67, پاپلی, پهره, پونام, چلیپا, کاساندا, یاسمین.م, یغما, یگانه
قدیمی ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۹:۴۶ بعد از ظهر   #127 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
mahtab26 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +131 امتیاز     
پیش فرض

پست 3 امروز... باز هم ميذارم... احتمالا آخر شب!!!

فصل 3 ( قسمت 20)

از خونه بيرون می پرم و خيلی سريع توی هيوندای پارک شده ی حسام ، جا خوش می کنم..

سوار که می شم، سلام نمی کنم و بی حرف، به روبروم خيره می مونم...
وقتی اون هم تلاشی برای حرف زدن نمی کنه، بدون اينکه چشمهام رو از انتهای کوچه بگيرم پيشقدم می شم:- کارم داشتی؟
سکوتش که طولانی می شه... برای ديدن و فهميدن دليل اين سکوت طولانی، کنجکاو می شم...
به سمتش که می چرخم از سنگينی و خيرگی نگاهش حس معذب بودن می کنم... اخم هام رو تو هم می کشم: - چيه؟ تا حالا آدم نديدی؟
نگاهش رو از من می گيره: - ديدم‼! تو رو اينجوری نديده بودم...
شونه هامو بی خيال بالا میندازم: - گفته بودی کارم داری؟ کارتو بگو... می خوام زود برم.... حوصله ندارم...
دستش رو به فرمون بند می کنه و نگاه مستقيمش رو به روبرو ميخکوب...: - فک کنم، گفتنی ها رو تو بايد بگی...
اخمم غليظ تر می شه: - يعنی چی؟ اين بازیها چیه راه انداختی... کله ی صبح راه افتادی اومدی دم در خونه که گفتنی ها رو من برات بگم... مگه ديگه حرفيم باقی مونده... فک کنم همون ديشب همه ی گفتنی ها رو شنيدی....
پوزخندی می زنه و می گه: - نه... ‼‼ منظورم حرفای جديدتر بود‼! مثلا اينکه، چی شده که از ديروز انقدر رنگ عوض کردی؟؟
از سوال و جوابش می ترسم... می دونم اگه بيشتر از اين مواخذه ام کنه، ناخوآدگاه خودم رو لو می دم... ناخواسته از زنده بودن حامد و رازهای برملا شده اش پرده بر ميدارم.. تنها راه فرار رو منحرف کردن بحث می دونم... صدام رو از حد معمول بلندتر می کنم و تقريبا آهسته داد می زنم‼ :
- بس کن ديگه حسام...من چه حرف جديدی دارم که بزنم...چی می خوای بشنوی... اينکه چرا ازت خسته شدم...آره؟ خيلی اصرار داری که بدونی؟ خيله خوب.. بهت می گم... از اين همين سمج بازیهات خسته شدم... از اينکه تا چشم باز می کنم بايد مضخرفات تو رو بشنوم تا وقتی که می خوام بخوابم.. حالم به هم می خوره.... اصلا واسه چی وقت و بی وقت زنگ می زنی خونمون... واسه چی راه می افتی بی اجازه ميای دم در خونه... چرا نمیذاری تو حال خودم باشم... چرا مجبورم میکنی...

حرفهای معترضم که از دهانم خارج می شه.. رفته رفته اخمهای اون هم غليظ تر می شه... منتظر تموم شدن حرفم نمی مونه... : - نه‼! انگار بدهکار خانومم شديم... خيلی لی لی به لالات گذاشتم که انقدر زبونت دراز شده... هيچ معلوم هست تو چته؟ اين بازی که ازش حرف می زنی، تو به راه انداختی... مثل اينکه قول و قرارهامون يادت رفته... نکنه نياز به يادآوری داری ... خانوم مهندس‼! نکنه بايد تو کله ی پوکت فرو کنم که چی بين ما گذشته... اگه پشيمون شدی حرفی نيست... اما حق نداری، يه روزه زير همه چيز بزنی... حق نداری منو برای محبت خالصانه ام مواخذه کنی... من آدم حسابت کردم که انقدر واست وقت گذاشتم....

از حرف آخرش جوشی می شم... عصبانيتم به اوج می رسه... اين بار اين منم که با فريادم، حرفش رو قطع می کنم: - انقدر تند نرو آقای افشار... من ازت نخواستم که نقش پدر ژپتو رو واسم بازی کنی و حمايتم کنی... من احتياجی به تو و اون محبت نصفه و نيمه ات ندارم... تو که دورو ورت پره از امثال نازی... چطور می تونی انقدر راحت از خلوص محبتت حرف یزنی و واسه چیزی که ازت نخواستم منت سرم بذاری... اگه نشونه ی آدم بودن پا دادن به آدم هرزی مثل توئه... آره... من آدم نيستم... به اين آدم نبودن هم افتخار می کنم... حاليت شد؟؟؟ حرف من همونیه که گفتم... ديگه نه می خوام ببينمت... نه می خوام صدات رو بشنوم...

دستم رو برای باز کردن در ماشين به دستگيره ی در بند می کنم اما، قبل از اينکه بتونم پياده بشم بازوی دست راستم رو می گيره و منو وادار به موندن می کنه..
با خشم به سمتش برمی گردم و توی صورتش براق می شم... اما انگار عصبانی تر از چيزی هست که فکرش رو می کردم...
روی صورتم خم می شه و بريده بريده حرف می زنه: - خوب گوشاتو باز کن خانوم عزيز... من .. تا نفهمم چی توی اون کلته، دست بردار نيستم... اين بهانه های احمقانه ات رو هم واسه ی خودت نگه دار که حالی من يکی نمی شه‼! اگه می خوای زودتر از شر من خلاص شی بهتره با زبون خوش حرف بزنی...

برای آهنگ دستوری صداش، لجباز می شم... بلافاصله حاضرجوابی می کنم: - و اگه حرف نزنم ؟
دستم رو ول و من رو به عقب پرت می کنه... از فشار دستش روی بازوم ، حس درد می کنم.. با دست چپم بازو رو می گيرم... اخمهام تا آخرين حد ممکن به هم گره می خورن...
- ديوونه...!
پوزخندی می زنه و ابروش رو بالا میندازه: - يادت نره يه آدم ديوونه خيلی می تونه خطرناک باشه...‼!
------------------------------

پايان بازی | mahtab26 | معرفی و نقد کتاب


نقدها هم جواب داده شد!!!

ویرایش توسط mahtab26 : ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۵۷ بعد از ظهر
mahtab26 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, * Maneli *, *Nafise.a9*, *ROJA*, +Neda+, .:aida:., .HOMA., .ZeinaB., /tabassom/, 870664182, A.sahar, ahmadi_1362_2, aidai, akram 63, alexiiiiiii, aminlily40, angel04, archangel, architect_shima, arezoo_z1366, armaghan88, arman_iran, Arrosha, asal91, asemanii, ash.1, ashoka, asma-m, atish69, ava.n, AVESTA, ayandeh1, aygeen, azarsana, azda, ba-maram, banafsheh_sh83, banoojun, baran.amad, barane khazan, barni, baroon12, BASIIRA, Bbarfiiii, Beautiful Jasmine, Behnaz joon, bikari, Blast Off, blue berry, blue1, cemira, checkpoint, coral, D0nya, daneshmand, Defne, Diana-88, divandary, dj_bass, dokhtare esfand, duste man, eli khatar, fa62, fadai, faezeh73, faezeh88, fafa_f, fanoos_68, fariba44, fariba48, farin68, Farnaz, fary, feryal_bahmani, G!rl, ghazghaz, ghorbani, glarion, golgoli jaan, goli-, googoosh z, goominam, granaz, H..GH, hala, Hananesh, hana_m, haniko1376, hasti59, helia m, helik, hezareh, hidenam, homa41, honey_x, hooramohebtash, htamspam, hyunah, Irani, katy f, khiyal99, Laali, lake, latifa, lilidan, mahda, mahnazmom, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, mansoure, many22, maral_70, maryam_4008, maryta, masoomah, matin_a, mazari, mellina2000, meno, mesi, mfr60, minoo1920, mirage, misha_kavir, mona.65, MotiAmiri, motlagh, mushtata, m_h_n, N A F A S, n.shina, nafas44, najoon, narges.r, Nashenase tanha, Nasim 77, nasrin22, natasha1, nazi shirazi, nbanoo, negar.n1000, nelly, niayesh_s.s, Nika R, nikitaaa24, nikoo87, nilou94, NiNa.S, niyayeeeeeesh, noirsa, omidi, p.gh, pariatis, pariedarya, patrishiya, petrisiama, Qeen, RafOneh, rahaa_m, ramanava, ramesh20, rangin, ratanaz, raz gol, REAL LOVE, reem1368, reza635, rezno, rooya455, roya1365, rural girl, sabaya, sahar03, sahel_m, samane66, sama_kitty, samim, sansi, sapidkooh, sara2876, saraabyaneh, saratab, sarax, Satiya, sedena, sepidrokh, serentipiti, SETARE SOHEYL, setare.jaberi, setayesh_p995, shadi.A, shadi68, sharafi, sharghi, shimaaaaa, shivajan:D, sinsor, Snow Dream, sogol21, soha1990, some61, sonia1357, soodeh90, szszsz, s_aftab, s_donia323, s_mehr, sαвα, T T--THR, tama1011, tandis2, tannaz_85, tenten, tinairn, tondar1365, traker, vampire123, vayi, vianna, vj_90, yas6662, yasamin_34, zahra.gol, zeinab75, zina, zy_jahromi, Z_M267, ~Azita~, ~foroozan~, ~Magic Life~, ~Tulip~, آذردخت, آسوده, آنیتا, آهو خانم, اذری, ارتمیس *, الاجون, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, ترنم, ترنم ازاد, تک ستاره شب, حنیفا58, خرس قهوه ای, دکور, رادمینا, رها مین, رهایش, روژان, روژان6815, زعیم زاده, زوها, ستاره ی رها, سرتق, سوداا, شایسته بانو, شهرزاد ن, شیوا, صنم_23, طلوع عشق, ققنوس98, لمیس20, م.نوری, ميمو, نرگس.ر, نسرین..., نسيا, هیونگ, وارش67, پاپلی, پهره, پونام, چلیپا, یاسمین.م, یغما, یگانه, •Tαгα•
قدیمی ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۱:۰۰ قبل از ظهر   #128 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
mahtab26 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +138 امتیاز     
پیش فرض

فصل 3 ( قسمت 21)

از تهديد کلامش ، حرفهای حامد توی ذهنم زنده می شه...برای يک لحظه از حسام می ترسم... از اينکه تا اين حد عصبانيش کردم، وحشت می کنم...
خشم نگاهم ، جاش رو به ترس می ده و ضربان قلبم شدت می گيره... حس می کنم آدم عصبیی که روبروم نشسته توانایی انجام هر کاری رو داره... دلم از اين ترسی که احاطه اش کرده، به هم می پيچه...
نگاهم رو از چشمهاش می گيرم تا بيشتر از اين متوجه تهی شدن قالبم نباشه...‼!
دستم رو به دستگيره ی در می برم و در رو باز می کنم... برای دور شدن و فرار از حسام، تمام جون بی جون شده ام رو به کار می گيرم...
پام رو از ماشين بيرون نذاشته دوباره صداش روی صندلی میخکوبم می کنه: - اگه از اين ماشين پياده بشی ديگه به هيچ وجه نمی شناسمت... اينو مطمئن باش...
خشک می شم... با همه ی ترسم از حسام و تهديدش، فکر اينجا رو نمی کردم...
نگاه مستاصلم به کفشهای بدون بند و راحتيم خيره می مونه... برای موندن و رفتن دل دل می کنم...
ترديدم رو می خونه... از اين ترديد سرخوش می شه...: - خوبه...! می بينم هنوزم يه کم عقلت کار می کنه؟
برمی گردم و نگاهش می کنم. از بی رحمیه نگاهش رنجور می شم. باور نمی کنم مردی که کنارش نشستم، همون حسامی باشه که 6 ماهه تموم لحظه به لحظه همراهم بود و حمايتم کرد...!
نمی تونم درست فکر کنم. سرم محيط اين بی وزنیه عجيب و غريب می شه ... ‼
هنوز هم نتونستم با خودم کنار بيام... می دونم که احساس عاشق پيشه ام نسبت به حسام، آخرين زورهاش رو می زنه..
- من جای تو بودم، پشت پا به شانسم نمی زدم... بازی در نيار تارا... خودت بهتر از هرکسی می دونی که چقدر وابسته ی منی... بهم بگو چی شده که انقدر عوض شدی؟
از غروری که توی کلامش موج می زنه، لجوج می شم... بی اونکه از کارم مطمئن باشم، از ماشين پياده می شم... و قدرت نمايی می کنم...در ماشين عرصه ی زورآزمايی من می شه...‼
با حرص از ماشين فاصله می گيرم و پله ها رو بالا می رم...
هنوز پا روی دومين پله نذاشته صدام می زنه: - تارا...
سرجام خشک می شم اما برای برگشتن تلاشی نمی کنم: - مطمئنم که يه روز به خاطر اين حماقتت پشيمون می شی...
ابروهام توی هم می رن... صداها توی ذهنم اوج می گيره: - اشتباه کردی حسام... من از همين حالا پشيمون شدم... پشيمون شدم که به آدمی مثل تو، اعتماد کردم...‼
از اين همه اعتماد و احساسی که خرج، خودخواهیه آدمی مثل حسام کردم، احساس حماقت می کنم... توی دلم به حامد حق می دم که تا اين حد از حسام بيزار باشه...
سرم رو به طرفين تکون میدم و 6 پله ی مونده تا در ورودی رو به سرعت تموم می کنم..
اونقدر عصبيم که کنترلی روی رفتار و کارهام ندارم... دستم رو روی زنگ ميذارم و بی وقفه فشار می دم...
صدای باز شدن در با اعتراض مامان يکی می شه: - چه خبرت شده تارا؟ اين چه طرز زنگ زدنه...
حوصله ی سوال و جواب مامان رو ندارم... بی هيچ جوابی، در رو به عقب هل می دم و از کنار مامان وارد خونه می شم...
مانتو شال رو در سکوت و با عجله از تنم خارج می کنم... بی حوصله، گوشه ی ديوار پرتشون می کنم و به مقصد اتاقم، پله ها رو با عجله بالا می رم...
به اتاق که می رسم، در رو پشت سرم می کوبم... توی اتاقم، توی خلوتگاهی که دوای اين زخم سرباز کردمه، بی اختيار فرياد می زنم: - ازت متنفرم.... ازت بدم مياد... ازت بدم مياد لعنتی...
صدای مامان با در زدن اتاق هم زمان می شه: - تارا... مامان چی شده؟
نگرانی از صداش موج می زنه... اما... من و اين حال خرابم نمی تونيم، به هيچ چيز جز کينه ای که از حسام به دل گرفتيم، فکر کنيم...
جواب مامان رو نمی دم... زنگ موبايل، حواسم رو از مامان و از احساس غليان گرفته ام، دور می کنه... گوشی رو از روی تخت برميدارم و به صفحه اش خيره می شم... شماره ی حسام روی صفحه نقش بسته ... عجيب دلم می خواد حرص و بغضم رو سرش خالی کنم...نمی تونم جلوی اين فوران احساسات مذاب شده ام رو بگيرم ... بدون فکر جواب می دم: - چرا دست از سرم برنميداری روانی...‼!
صدای خونسردش توی گوشی می پيچه:
- يه روانی کارهاش دست خودش نيست خانووم...‼!...بهتره اينو توی مخ پوکت فرو کنی... برای بازی کردن با دم شير، بد حريفی رو انتخاب کردی...‼!
--------------------------

پايان بازی | mahtab26 | معرفی و نقد کتاب
mahtab26 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, * Maneli *, *Nafise.a9*, *ROJA*, *ریحانه#, +Neda+, .:aida:., .HOMA., .ZeinaB., /tabassom/, 870664182, @Shytvnk@, A.sahar, ahmadi_1362_2, aidai, akram 63, alexiiiiiii, aminlily40, amirhosseinac, angel04, archangel, architect_shima, arefe90, arezoo_z1366, armaghan88, arman_iran, Arrosha, asal91, ashoka, asma-m, ava.n, AVESTA, ayandeh1, aygeen, azarsana, azda, ba-maram, banafsheh_sh83, banoojun, baran.amad, barane khazan, barni, baroon12, BASIIRA, Bbarfiiii, Beautiful Jasmine, Behnaz joon, bikari, Blast Off, blue berry, blue1, cemira, checkpoint, coral, D0nya, Defne, Diana-88, divandary, dj_bass, dokhtare esfand, duste man, eli khatar, fa62, fadai, faezeh73, faezeh88, fafa_f, fanoos_68, fariba44, fariba45, fariba48, farin68, Farnaz, fary, feryal_bahmani, foruzan-k, G!rl, ghazghaz, ghorbani, glarion, golgoli jaan, googoosh z, granaz, H..GH, hala, Hananesh, hana_m, haniko1376, hasti59, helia m, helik, hezareh, hidenam, homa41, honey_x, hooramohebtash, htamspam, hyunah, Irani, katy f, khiyal99, Laali, latifa, lilidan, little princess, mahda, mahnazmom, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, mansoure, many22, maral_70, marjan khanomi, maryam1388, maryam_4008, maryta, masoomah, matin_a, mazari, mellina2000, meno, mesi, mfr60, minoo1920, mirage, mona.65, MotiAmiri, motlagh, mushtata, N A F A S, n.shina, nafas44, najoon, nanazkhanoom, nane sarma, narges.r, Nashenase tanha, Nasim 77, nasrin22, natasha1, nazi shirazi, nbanoo, negar.n1000, nelly, niayesh_s.s, Nika R, nikitaaa24, nikoo87, niloofarafoolin, NiNa.S, niyayeeeeeesh, noirsa, omidi, p.gh, pariatis, pariedarya, petrisiama, Qeen, RafOneh, rahaa_m, ramanava, ramesh20, rangin, ratanaz, raz gol, REAL LOVE, reem1368, reza635, rezno, rooya455, roya1365, rural girl, saba 68, sabaya, sahar03, saharmn, sahel_m, sama_kitty, samim, sapidkooh, sara2876, saraabyaneh, saratab, sarax, Satiya, sedena, sepidrokh, serentipiti, SETARE SOHEYL, setayesh_p995, shadi.A, shalizar2, Shaloliz, sharafi, sharghi, shimaaaaa, shivajan:D, sinsor, Snow Dream, sogol21, soha1990, some61, sonia1357, soodeh90, szszsz, s_aftab, s_donia323, s_mehr, sαвα, T T--THR, tama1011, tandis2, tannaz_85, tenten, tondar1365, traker, vampire123, vayi, vianna, vj_90, yasamin_34, zahra.gol, zeinab75, zina, zy_jahromi, Z_M267, ~Azita~, ~foroozan~, ~Magic Life~, ~Tulip~, آذردخت, آسوده, آنیتا, آهو خانم, اذری, ارتمیس *, اردوسیور, الاجون, با نمک, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, ترنم, ترنم ازاد, تک ستاره شب, حنیفا58, خرس قهوه ای, دکور, رادمینا, رها مین, رهایش, روژان, روژان6815, رژلب, زعیم زاده, زوها, ستاره ی رها, سرتق, سوداا, شایسته بانو, شهرزاد ن, شیوا, صنم_23, طلوع عشق, ققنوس98, لمیس20, م.نوری, منيژه, ميمو, ناشناس58, نرگس.ر, نسرین..., نسيا, هادیانا, هیونگ, وارش67, پاپلی, پونام, پیازچه, کاساندا, یاسمین.م, یغما, یگانه
قدیمی ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۱:۱۴ قبل از ظهر   #129 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
mahtab26 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +139 امتیاز     
پیش فرض

سلام... پستهای امروز خيلی مهمه!! توصيه می کنم، از دستش نديد... خيلی تکليفهای نامعلوم، معلوم می شه...!

فصل 3 ( قسمت 22)

ديگه منتظر جواب نمی مونم... گوشی رو قطع می کنم، اونقدر عصبيم که تمام بدنم می لرزه... گوشیه قطع شده رو توی دستم فشار می دم و روی تخت می شينم... دستهام رو روی پام ستون می کنم و پيشونيم رو بهشون تکيه می زنم .. پام بی وقفه روی زمين ضرب می گيره ... نفسم، همين گازهای برخاسته از اين عصبانيت مذاب شده ی درونم ... داغ و عميق، به دستهام می خوره...
- تارا مامان... چيزی شده...
صدای آروم مامان، از فاصله ی خيلی نزديک توی سرم می پيچه...
سرم رو از دستهام جدا می کنم و به صورت نگران مامان خيره می شم...
ذهنم با ديدن صورت نگران مامان، شروع به تجزيه و تحليل می کنه... « چی کار داری می کنی تار؟ حواست هست؟‼
اونقدر داد و بيداد کردی که مادر بي خبرت رو هم نگران کردی...چی کار داری می کنی؟ حواست هست؟ می خوای مادرت رو بيشتر نگران کنی؟... آره؟‼ می خوای بازم خودخواه بشی و فقط به خودت فکر کنی؟ کم به خاطر سفر و افسردگی کذايت حرص و جوش خورد... می خوای واسه خرابیه حالش موضوع جديد بدی دستش...!
نه...! دوست ندارم، مامان رو درگير ماجراهای اين يکی دوروز اخير کنم...يعنی، هنوز برای خبر دادن و درگير کردن، خيلی زوده ... اگه بگم، می خوام از حسام جدا بشم.. مطمئنا دليل اين جدايی رو می پرسه، اين يعنی اينکه مجبورم حقيقت رو بهش بگم... مامان نبايد از برگشت حامد باخبر بشه، يعنی... يعنی الان نبايد باخبر بشه... اگه هم ماجرای حسام رو بفهمه، از نگرانی نميذاره از کنارش تکون بخورم... نه! من اين رو نمی خوام... نبايد آزادی عمل رو از خودم بگيرم... نبايد خانواده ام رو تو دردسر بندازم... نبايد به ناراحتی مامان رضايت بدم... »
به ناچار، لبخند ساختگیم رو روی لبم می شونم و برای آروم کردن مامان، متوسل به دروغ می شم: - نه مامان.. نگران نباش، چيزی نيست ... بيخود فکر و خيال هم نکن...!
مامان اما... نه برای دونست اصرار می کنه نه پنهان کاريم رو به روم مياره...: - احساس کردم، نياز به هم صحبت داری مامان... اگه چيزی هست که آزارت ميده بهم بگو...شايد بتونم کمکت کنم...
با همه ی سخت بودن کنترل کردن اوضاع، اما زورم رو برای متقاعد کردن مامان می زنم... پس... عصبانيت نگاهم رو پنهان ... لرزش دستهام رو آروم ... لحنم رو ملايمتر از دقايقی پيش می کنم... و دست تا خورده از آرنج رو از پام جدا و روی دستهای مامان ميذارم..: - خيالتون راحت باشه... يه دعوای کوچيکه...‼! طبيعيه نه؟
مامان نگاهش رو به دستهام بند می کنه و دست ديگه اش رو روی دستم ميذاره : - سعی کن زياد سخت نگيری ... دوست ندارم، دخترم به خاطر هيچی، آسيب ببينه...
چشمهام رو آروم باز و بسته می کنم: - چشم مامان...
مامان در حين بلند شدن، به روی موهام بوسه می زنه و سرم رو نوازش می کنه: - نميای بقيه صبحونه ات رو بخوری؟
با دست صورتم رو می پوشونم : - نه مامان... بهتره يکم استراحت کنم...
- می خوای صبحونه ات رو بيارم بالا؟
دستهام رو از صورتم پايين می کشم: - نه عزيزم... نيازی نيست... اشتها ندارم...
سرش رو به نشونه ی متوجه شدن تکون می ده و درحاليکه در اتاق رو می بنده از اتاق خارج می شه...
همونطور که روی تخت نشستم، خودم رو به عقب پرت می کنم. حرف زدن با مامان فقط تا حدی از عصبانيتم کم کرده اما.. هنوز نتونسته التهاب قلبم رو آروم کنه...
دوباره حرفهای حسام رو توی ذهنم مرور می کنم... از آخرين تهديدش، ته دلم می لرزه... حس می کنم نياز دارم تا با حامد صحبت کنم. در برابر حسام نياز به يه حامی دارم ... حالا که خانوادم، رو نمی تونم مطلع کنم ... دوست ندارم، بدون اينکه کسی بفهمه بلايی سرم بياد... نمی خوام جريان حامد دوباره تکرار بشه و اينبار من اون حامد مرده باشم ...‼ آره... اين بهترين راهه... حامد بايد خبردار بشه...
برای متقاعد کردن خودم، به خاطر در جريان گذاشت حامد با ذهنم کلنجار می رم که کم کم جرقه هایی توی ذهنم، روشن و خاموش می شه... شايد حسام از اين رنگ عوض کردنم به برگشتن حامد شک کنه...؟‼ نه...! حامد تو خطره... يعنی ... يعنی اميدوارم که نباشه... اما... اگه حسام بره سراغش.. اگه پيداش کنه... نه..! خدای من...!
بايد با حامد حرف بزنم... همين حالا...
روی تخت غلطی می زنم و گوشی رو مقابل صورتم می گيرم... آخرين شماره ی تماس حامد رو پيدا می کنم و زنگ می زنم...
- تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش است...
واااای... اينجا چه خبره؟!
باز هم صدای نفرت انگيز اين زن، اعصابم رو متشنج می کنه...
حالم رو نمی فهمم... حرارت درونم، از شدت استرس و نگرانی، جاش رو به برودت جسمم داده... از اين برودت ناگهانی لرز می گيرم...
بلند بلند با خودم حرف می زنم... چرا حامد گوشيشو خاموش کرده؟... پیس من چطور باهاش حرف بزنم... خدايا چرا همه چيز بهم پيچيده شده...
نااميد، گوشی رو روی تخت ميندازم و صاف روی تخت می شينم... سرم رو بين دستهام می گيرم و چشمهام رو می بندم... سعی می کنم برای رهايی از هجوم اين همه دلهره، فکرم رو متمرکز کنم...
هنوز مشغول تمرکز کردن هستم که صدای زنگ موبالم بلند می شه... نگاهم روی گوشی ثابت می مونه... از ديدن شماره ی ناشناس، قلبم آروم می گيره... لبخند روی لبم می شينه... بی معطلی جواب می دم: - الو... حامد...

-------------------------

پست بعدی رو الان نميذارم...!

پايان بازی | mahtab26 | معرفی و نقد کتاب
mahtab26 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, * Maneli *, *Nafise.a9*, *ROJA*, *ریحانه#, +Neda+, .HOMA., /tabassom/, 870664182, A.sahar, ahmadi_1362_2, aidai, akram 63, alexiiiiiii, aminlily40, angel04, archangel, architect_shima, armaghan88, arman_iran, Arrosha, asal91, asma-m, atish69, ava.n, AVESTA, ayandeh1, aygeen, azarsana, azda, ba-maram, banafsheh_sh83, banoojun, baran.amad, barane khazan, barni, baroon12, BASIIRA, Bbarfiiii, Beautiful Jasmine, Behnaz joon, bikari, Blast Off, blue berry, blue1, cemira, checkpoint, coral, D0nya, Defne, Diana-88, divandary, dj_bass, dokhtare esfand, duste man, ehsany, eli khatar, fa62, faezeh88, fafa_f, fanoos_68, fariba44, fariba48, farin68, Farnaz, fary, feryal_bahmani, foruzan-k, G!rl, ghorbani, glarion, goli-, googoosh z, goominam, granaz, H..GH, hala, Hananesh, hana_m, haniko1376, hasti59, helia m, helik, hezareh, hidenam, hitana, homa41, honey_x, hooramohebtash, htamspam, hyunah, Irani, katy f, khiyal99, Laali, lake, latifa, lilidan, little princess, mahda, mahnazmom, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, mansoure, many22, maral_70, marjan khanomi, maryam_4008, maryta, masoomah, matin_a, mazari, meno, mersad20, mesi, mfr60, minoo1920, mirage, misha_kavir, mona.65, motlagh, mushtata, N A F A S, nafas44, nanazkhanoom, nane sarma, narges.r, Nashenase tanha, Nasim 77, nasrin22, natasha1, nazi shirazi, nbanoo, negar.n1000, nelly, niayesh_s.s, Nika R, nikaan, nikitaaa24, nikoo87, NiNa.S, nino_tamar, niyayeeeeeesh, noirsa, omidi, p.gh, pariatis, pariedarya, patrishiya, petrisiama, RafOneh, rahaa_m, ramanava, ramesh20, rangin, ratanaz, raz gol, REAL LOVE, reem1368, reza635, rezno, rooya455, roya1365, rural girl, saba 68, sabaya, saharmn, sama_kitty, samim, sapidkooh, sara2876, saraabyaneh, saratab, sarax, Satiya, sedena, sellena, sepidrokh, serentipiti, SETARE SOHEYL, setare.jaberi, setayesh_p995, shadi.A, shalizar2, sharafi, sharghi, shimaaaaa, shivajan:D, sinsor, Snow Dream, sogol21, soha1990, some61, sonia1357, soodeh90, szszsz, s_aftab, s_donia323, s_mehr, sαвα, T T--THR, tama1011, tannaz_85, tenten, tinairn, tondar1365, traker, vampire123, vayi, vianna, vj_90, YAS95, yasamin_34, zahra.gol, zeinab75, zina, zy_jahromi, Z_M267, ~Azita~, ~foroozan~, ~Magic Life~, ~Tulip~, آذردخت, آسوده, آنیتا, آهو خانم, اذری, ارتمیس *, اردوسیور, الاجون, باران شکوفه, باران6, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, ترنم ازاد, تک ستاره شب, حنیفا58, خرس قهوه ای, رادمینا, رها مین, رهایش, روژان, روژان6815, رژلب, زعیم زاده, زوها, ستاره ی رها, سرتق, سوداا, شایسته بانو, شهرزاد ن, شیوا, صنم_23, طلوع عشق, ققنوس98, لمیس20, م.نوری, منيژه, ناشناس58, نرگس.ر, نسرین..., نسيا, هادیانا, هیونگ, وارش67, پهره, پونام, پیازچه, کاساندا, یاسمین.م, یغما, یگانه, •Tαгα•
قدیمی ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۱:۴۶ بعد از ظهر   #130 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
mahtab26 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +132 امتیاز     
پیش فرض

پووووووووف... دارم از اضطراب خفه می شم...!!!

فصل 3 ( قسمت 23)

بی معطلی جواب می دم: - الو... حامد...

- سلام عزيزم...
بدون اينکه متوجه باشم، با شنيدن صدای آرومش... تمام اضطراب و الهتابم، اشک می شه ..:
- کجايی تو؟ چرا گوشيت خاموشه؟
نگرانی رو از صداش می خونم: - چيزی شده تارا؟ چرا داری گريه می کنی؟
بغضم رو به زور فرو می دم و بينيم رو بالا می کشم: - اين پسره ی ديوونه دست از سرم برنميداره...
حرفم رو قطع می کنه: - کی رو می گی تارا؟
با پشت دست و انگشت اشاره ام ، اشکهام رو پاک می کنم: - حسام...
باقی حرفم با هق هق گريه ام قطع می شه...
کلافه نفسش رو بيرون می ده: - تارا... ، حسام چی؟ چه غلطی کرده؟ يه دقيقه گريه نکن درست حرف بزن ببينيم چی شده؟
از گريه دست می کشم... يعنی سعی میکنم که گريه نکنم... از زور فرو دادن بغض، به سک سکه می افتم: - تهديدم کرده... می گه با بد کسی در افتادی... می گه پشيمون می شم...!
سکوت می کنه... صدای سکوتش آزارم می ده: - حواست هست حامد؟ من می ترسم...
صداش سنگين و گرفته می شه: - بهش حرفی زدی؟ علت نرفتنت رو می دونه؟
دوباره بينيم رو بالا می کشم: - نه به خدا... فقط گفتم ديگه نمی خوام ببينمش... همين!
صدام رو آرومتر و پراحتياط تر می کنم: - اما فکر کنم، شک کرده حامد... من خيلی می ترسم... ديوونه شده، اصلا انگار نمی شناسمش... توروخدا يه کاری بکن...
تلاشش رو برای آروم کردنم می کنه: - نبايد باهاش بهم می زدی...‼! اشکال نداره...کاريه که شده، نگران نباش... هيچ غلطی نمی تونه بکنه...
حرفش رو قطع می کنم: - اما تو نديديش حامد... مثل ديوونه ها شده بود... اصلا اون حسامی نبود که می شناختم... من واقعا می ترسم...
سکوت می کنه ... سکوتش رو با جمله کوتاهش می شکنه:- يعنی می خوای بگی به برگشتنم شک کرده...
آب دهانم رو فرو می دم... سکسکه ی کوتاهی می کنم.. به تصويرم توی آينه ی روبروم خيره می شم... اخم هام رو تو هم می کشم و فکرم رو متمرکز می کنم: - فک کنم...
صداش نااميد می شه: - از چيزی که می ترسيدم سرمون اومد...
مستاصل می شم: - خيلی خراب کردم؟
آرومم می کنه: - نه عزيزم... دير يا زود می فهميد...
افکارم به هم می ريزه: - حالا چی می شه حامد؟
دوباره بغض می کنم: - من ديگه نمی خوام از دستت بدم...
صداش مهربون می شه: - منم نمی خوام از دستت بدم تارا... ديگه گريه نکن... بايد فکر کنيم... بايد ببينم چی کار درسته، همون رو انجام بدم...

سکوت می کنم... توی اين موقعيت حتی نمی تونم خوب رو از بد تشخيص بدم، چه برسه به اينکه فکرم رو متمرکز کنم و راه درست رو پيدا کنم...
توی آينه، استيصال رو از نگاهم می خونم...
صدای حامد من رو از آينه و نگاهم مات زده ام دور می کنه: - تارا جان... باهات تماس می گيرم... فعلا خداحافظ..
منتظر جوابم نمی شه... به خودم که ميام، گوشی توی دستم، بوق اشغال می زنه...
سرم رو تکون می دم و به زمين خيره می مونم..
هنوز مات اتفاقات اين دو روزم.. باورم نمی شه در عرض 2 روز همه ی زندگيم زير و رو بشه... حامد زنده باشه... حسام از چشمم بيفته و جونم هم به بازی گرفته بشه...
به تصويرم توی آينه پوزخند می زنم... به سادگیی که باعث شد، همه ی دروغهای اطرافم رو باور کنم...
کلافه دستم رو روی صورتم می کشم...
نمی دونم چی کار کنم... !
نمی تونم اين استرس و دلهره رو از دلم دور کنم...
حتی نمی تونم طبقه ی پايين برم و با مامان روبرو بشم...
سرم رو به طرفين تکون میدم... دوباره روی تخت دراز می کشم...
چشمهام رو روی هم ميذارم و سعی می کنم فکرم رو متمرکز کنم...
تلاشم برای تمرکز بی نتيجه می مونه... چشمهام رو باز می کنم و به سقف خيره می شم... با نگاهم رد ترک نازکی که از کنج ديوار شروع شده و تا پای لوستر به پيش رفته رو دنبال می کنم...
توی حال و هوای خودم غرقم که صدای زنگ اس ام اس موبايلم بلند می شه...
گوشی رو از کنار دستم، قاپ می زنم... باز هم يک شماره ی ناشناسه ديگه : - تارا.. بايد ببينمت... تا نيم ساعت ديگه خودتو برسون ميدون ونک... زود!
دوباره اس ام اس رو می خونم... ابروهام توی هم می ره... برای ترک خونه ترديد می کنم، اما مطمئنم اين آخرين راهه... بايد حامد رو ببينم ... بايد برای اين وضع فکری بکنيم.. بايد به اين بازی خاتمه بديم...
از جام بلند می شم و دم دست ترين مانتو شلوارم رو از بين معدود لباسهای باقی مونده توی کمدم، انتخاب می کنم و خيلی سريع می پوشم...
قبل ار ترک اتاق برای بار آخر خودم رو توی آينه نگاه می کنم... از ديدن چهره ی رنگ پريده و موهای ساده ی بسته شده بالای سرم، توی اون شال و مانتوی مشکی پوزخندی به حال نزارم می زنم... ذهنم خودکار ظاهرم رو با روزهایی که با وسواس برای ديدن حامد لباس می پوشيدم مقايسه می کنه... از اين مقايسه ی ساده پوزخندم... لبخند تلخی به حال و روزم می شه ... دست از نگاه کردن به آينه می کشم... سوييچ و گوشی رو از روی ميز آرايشم برمیدارم و با عجله ای که به سراغم اومده، پله ها رو دو تا يکی پايين می رم...
از روی همون پله مامان رو صدا می زنم: - مامان...
مامان توی چهارچوب ورودیه آشپزخونه ظاهر می شه: - جانم؟
نگاهش سر و وضع ساده ام رو ورانداز می کنه: - جايي می خوای بری...
با سر حرفش رو تائيد می کنم... از عجله ای که به کار می برم، نگاهش رنگ شک می گيره: - کجا؟ با کی؟.... چيزی شده تارا...
نگاهش نمی کنم.. همونطور که به سمت در پارکينگ، قدم تند می کنم جواب می دم: - جای خاصی نمی رم... با پرينازم!... زود برمی گردم...
از دروغی که به صورت خودکار به زبونم اومده، متعجب می شم...
به خودم که ميام، توی ماشين نشستم و پشت چراغ قرمز سئول، متوقف شدم.
پام با يه حرکت تند شده ی ريتميک از گاز فاصله گرفته و به کف ماشين ضربه می زنه... نگاه کلافه ام، روی ثانيه شمار چراغ قرمز ثابت مونده... 90 ثانيه ی ديگه... با حرص روی فرمون ضربه می زنم... : - زود باش لعنتی...
نگاهم به ساعت ماشين کشيده می شه: - 10 دقيقه بيشتر وقت نمونده...
آفتاب مستقيم، چشمهام رو می زنه... دست می برم و عينک آفتابیم رو از داشبورد خارج می کنم و به چشم می زنم....توی اين سايه ايجاد شده، دوباره چشمهام رو روی ثانيه شمار چراغ ثابت می کنم...: - 25...24...23... زود باش... زود باش...
روی 7 ثابت می مونه... قلبم از اين استرس فشرده می شه...
7...6...5...4...3...2...1...0 .... پرواز...‼!

--------------------------------

پايان بازی | mahtab26 | معرفی و نقد کتاب

من که نظری ندارم... اصلا...!

راستی گفته بودم، من عااااااااااشق بازی کردن با اعصاب مردمم...نگفته بودم؟ هيييييييييچ اشکالی نداره، الان به صورت عملی نشونتون می دم!

باز هم پست داريم...
mahtab26 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, * Maneli *, *Nafise.a9*, *ROJA*, *ریحانه#, +Neda+, .HOMA., /tabassom/, 870664182, @Shytvnk@, A.sahar, ahmadi_1362_2, aidai, akram 63, alexiiiiiii, aminlily40, amirhosseinac, angel04, archangel, architect_shima, arefe90, arezoo_z1366, armaghan88, arman_iran, Arrosha, asal91, asma-m, atish69, ava.n, AVESTA, ayandeh1, aygeen, azarsana, azda, banafsheh_sh83, banoojun, baran.amad, barane khazan, BASIIRA, Bbarfiiii, Beautiful Jasmine, Behnaz joon, bikari, Blast Off, blue1, cemira, checkpoint, coral, D0nya, Defne, Diana-88, divandary, dj_bass, duste man, ehsany, eli khatar, fa62, fadai, faezeh73, faezeh88, fafa_f, Fanoos90, fanoos_68, fariba44, fariba48, farin68, Farnaz, fary, feryal_bahmani, foruzan-k, ghorbani, gk13541351, glarion, goli-, golnuosh, googoosh z, goominam, H..GH, hala, Hananesh, hana_m, haniko1376, hasti59, hed2010, helia m, helik, hezareh, hidenam, hitana, homa41, honey_x, hooramohebtash, htamspam, hyunah, Irani, katy f, khiyal99, Laali, lake, lalehjoon, latifa, lilidan, little princess, mahda, mahnazmom, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mamorin, mansoure, many22, maral_70, marjan khanomi, maryam_4008, maryta, masoomah, matin_a, mazari, meno, mersad20, mfr60, minoo1920, mirage, misha_kavir, mojgan am, mona.65, MotiAmiri, motlagh, mushtata, N A F A S, n.shina, nafas44, nanazkhanoom, nane sarma, narges.r, Nashenase tanha, Nasim 77, nasrin22, natasha1, nazi shirazi, nbanoo, negar.n1000, nelly, niayesh_s.s, Nika R, nikaan, nikitaaa24, nikoo87, niloofarafoolin, nilou94, NiNa.S, niyayeeeeeesh, noirsa, omidi, p.gh, pariatis, pariedarya, patrishiya, petrisiama, Qeen, RafOneh, rahaa_m, ramanava, ramesh20, rangin, ratanaz, raz gol, REAL LOVE, reza635, rezno, rooya455, roya1365, rural girl, sabaya, sachlian, sahar03, saharmn, samane66, samim, sapidkooh, sara2876, saraabyaneh, saratab, sarax, sarsara, Satiya, sedena, sepidrokh, serentipiti, SETARE SOHEYL, setare.jaberi, setayesh_p995, shadi.A, shadi68, shalizar2, sharafi, sharghi, shimaaaaa, shivajan:D, sinsor, Snow Dream, sogol21, soha1990, some61, sonia1357, soodeh90, szszsz, s_aftab, s_donia323, s_mehr, sαвα, T T--THR, tama1011, tandis2, tannaz_85, taranomeabshar, tenten, tinairn, tondar1365, traker, vampire123, vayi, vianna, vj_90, yas6662, YAS95, yasamin_34, zahra.gol, zeinab75, zina, zy_jahromi, Z_M267, ~Azita~, ~foroozan~, ~Magic Life~, ~Tulip~, آذردخت, آسوده, آنیتا, آهو خانم, اذری, ارتمیس *, اردوسیور, الاجون, باران شکوفه, بازیگوش, بلور, بهارجون, ترنج خاتون, ترنم, ترنم ازاد, تک ستاره شب, حنیفا58, خرس قهوه ای, رادمینا, رها مین, رهایش, روژان, روژان6815, رژلب, زعیم زاده, زوها, ستاره ی رها, سرتق, سوداا, شهرزاد ن, شیوا, صنم_23, طلوع عشق, ققنوس98, لمیس20, م.نوری, منيژه, ناشناس58, نرگس.ر, نسرین..., نسيا, وارش67, پاپلی, پهره, پونام, پیازچه, کاساندا, یاسمین.م, یغما, یگانه, •Tαгα•, ♩♑4√
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بازی, پايان

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان ضربان | mahtab26 کاربر انجمن mahtab26 تایپ رمان 126 ۲۹ فروردين ۱۳۹۳ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر
پايان بازی | mahtab26 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب mahtab26 نوشته کاربران سایت 416 ۲۸ فروردين ۱۳۹۳ ۰۶:۵۲ بعد از ظهر
پايان بازی | mahtab26 کاربر انجمن | موبایل Farnaz رمان موبایل نوشته کاربران سایت 1 ۱۶ فروردين ۱۳۹۲ ۱۱:۵۱ بعد از ظهر
دانلود رمان پايان بازی | mahtab26 کاربر انجمن honey_x رمان نوشته کاربران سایت 2 ۲۹ خرداد ۱۳۹۱ ۰۴:۱۰ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۱:۱۲ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا