ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان فرشته ی نجات | میهان کاربر انجمن
جشنامه

http://fidibo.com/



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 9 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 86
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,049
    میانگین پست در روز
    0.94
    محل سکونت
    اهواز
    تشکر از کاربر
    1,581
    تشکر شده 14,667 در 831 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان فرشته ی نجات | میهان کاربر انجمن



    سلام منم تصمیم دارم رمانمو بزارم براتون یه خوردشو تو تعطیلات میزارم بقیشو یعد از تعطیلی مدارس و امتحانات بخونین و نظر یادتون نره





    شاید اولش یه خورده کسل کننده باشه
    اما تحمل کنین به جاهای خنده دار ، عشقولانه و شوخی ها مسخره بازیاش هم می رسیم
    تازه یه تیکه غم انگیز هم هست خیانت هم تا حدودی داره خلاصه قسمت های متفاوت داره


    خلاصه : داستان من درباره ی چند گروه دختروپسره و اتفاقات آشنایی و ازدواجشونه که زوج اصلی داستان ایلساوارشیا هستند و بقیه دختر و پسر ها یه جورایی سیاهی لشکرن ... قسمتهای اول داستان از زبون ایلساست و جریان زندگیش . البته آشناییش با ارشیاست ...
    ایلسا عاشق شوهرشه اما شوهرش اونو نمی خواد و همش دعوا می کنه باهاش تو طول داستان اتفاقایی می افته که سرنوشت این پنج زوج رو رقم می زنه


    بخونید و نظر بدید امیدوارم خوشتون بیاد


    همتونو دوس دارم و منتظر نظرات سازندتون هستم
    اضافه می کنم که آخر داستان خوبه و به خوبی و خوشی تموم میشه


    تشکر خیلی زیاد از ( * Star ) عزیزم بابت جلد رمان








    توضیحات عکس : دو عکس وسط ایلسا و ارشیا
    پایین سمت راست پارسا و تلناز
    پایین سمت چپ تارلا و فرهاد
    بالا سمت راست مهرام و ساغر
    بالا سمت راست ارسلان و ستاره


    شروع ............
    ویرایش توسط میهـــان : 1391,04,01 در ساعت ساعت : 20:22

  2. 173 کاربر از پست میهـــان تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , "Dezire" , **سولماز** , *NaZ@NiN.B* , *~aida bala~* , .:aida:. , .Dreamy-girl. , .MOHABBAT. , .MojGan. , .Monire. , 5011311 , abby7 , afi jonz , alexiiiiiii , alonegirl , Altin ay , ANNE , Ara19 , arman_iran , ~*Armina*~ , Arrosha , asal-1412 , ASAL.R , ATISH68 , avaa... , azda , baran pr , behnazhmz , cole , crow96 , D0nya , dara77 , darya... , Deldel , dokhibabash , E.Narjes , ebrahimi.fari , eglantine-m96 , elahe 66 , elahe70 , Elen , EliSo , et@yesh$ , faezeh88 , fatemeh 18 , fathemeh , ghorob89 , hadis00 , hala , harimeshgh , hediyeh_b , helik , homa41 , hsdhsd , khiyal99 , kimia joon , lalehjoon , lilipoot33_68 , liuana , love_a , mahisadun , mahr0kh , mahsanaderi , mahsaok , mahtab888871 , mary341 , maryam-70 , mb_maryam , mellina2000 , me_ned , Mitra73 , mo68 , modern girl , morvaride , nafas44 , narges65 , Nashenase tanha , nastiya , Nazanin501 , niayesh_s.s , nlp16001 , PAEEZ70 , pardisa 1 , pare , paria_pari , parisa mah , PARSA 2012 , pegah.a , princess2008 , princess74 , quixotic , rahha , Rez1_ds , rezno , rogzana , ronnin , saadat2000 , sadafns , saghi.m , saharmn , samandf , Sanaz1370 , SANIA-23 , sara parvizi , sefid65 , Sergeant , Shabah eshg , shadi.A , Shaloliz , sharghi , ~sky angel~ , Snow Princess , sorme* , sotazi , sunshine.h , sαвα , tara s , Termeh1 , Tifani Jon , to0oranj , TrY 4 FLY , valan , vala_hg , Zahra_niki , zoooom , _Azadeh_ , ~Magic Life~ , ~mahdis~ , آذردخت , اب و اتش , ایناس68 , باران شب , بازیگوش , بهارجون , خوشگلم من , رها در باران , سامتانا , سرایدار جهنم , سکوت من , طلوع عشق , عمه خانم , غریبه... , ققنوس98 , لی لی تنها , لیلاحمیده , م.م.ر , م.نوری , ماجده , مادام , مامانی جون , مریمدو , مغزفندقی , ملیساا , موشک , مونا** , نامی , نسرین... , نسيا , نگاه روشن , نگین فرجام , نیان , هما پور اصفهانی , همان , واران , پرواس , پیازچه , کاساندا , کامران 772 , ܓܨ سارا ܓܨ , Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ , ♥pari_gh♠

  3. Top | #2

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,049
    میانگین پست در روز
    0.94
    محل سکونت
    اهواز
    تشکر از کاربر
    1,581
    تشکر شده 14,667 در 831 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فرشته ی نجات
    محبت . ص (میهان کاربر سایت)



    مقدمه:

    مگو او را برای چشم های دل سیاهش ، و لبخند و نگاهش ،
    برای لحن آرام کلامش ، برای آنکه می فهمد مرا ،
    هم فکریش آسایشی شیرین و دلخواه و دل انگیز ،
    به جام هستی ام ریزد دمادم .
    برای سحر و افسون کلامش ، برای پیچک اندام نرمش ،
    برای آن نگاه غرق شرمش ،
    دوست می دارم .
    زمان شاید بگیرد چشمهای دل سیاهم ، و لبخند و نگاهم را ،
    وشاید بگذرد این روزگار با تو بودن هم .
    من از این خشت های سست می ترسم .
    اگر روزی فرو ریزد ،
    به لب های تو حرفی ار برای گفتن با من نمی ماند .
    کنار من بمان با عشق ، تنها از برای عشق
    به روی گونه های خیس از اشکم ،
    بکش دست محبت را ،
    برای خاطر این اشکها ، با من مگو از عاشقی حرفی ،
    که شاید روزگاری ، قطره ی اشکی نماند ، در دو چشمانم
    کنار من بمان با عشق ، تنها از برای عشق
    خدای عاشقان در را به روی عشق ما هرگز نمی بندد
    به این دیوانگی ها ، زیر لب هرگز نمی خندد.(هما میر افشار)

    بچه ها اول داستان بگم اگه احیانا این ایلسا حرف بی تریبتی و بد بد زد به بزرگیه خودتون ببخشید ...


    فصل اول

    _ برای بار سوم می پرسم ، دوشیزه ی محترمه ی مکرمه سرکار خانم ایلسا (نامی قدیمی بنام صاحب وفرمانروای کل ایل) فرجود فرزند جناب آقای آرش (درخشان) فرجود آیا به بنده وکالت می دهید که شما را با مهریه ی معلوم یک جلد کلام الله ، یک جفت آینه وشمعدان ، یک باب واحد مسکونی و چهارده سکه ی تمام بهار آزادی به نیت چهارده معصوم به عقد وازدواج دایمی جناب آقای ارشیا (تخت) مهراد ولد آقای تارخ (نام پدر حضرت ابراهیم) مهراد درآورم ؟ آیا وکیلم ؟
    ایلسا پس از کمی مکث با صدای بسیار ضعیفی گفت : با اجازه ی بزرگترا بله !
    همزمان با بله گفتن او صدای کل کشیدن زن های فامیل برخاست . عماد خان (اعتقاد) و ملوک السلطنه (سرور پادشاهان) جلو آمدند و پس از بوسیدن آن دو ، تبریک گفته . به هر کدامشان کلید یک ماشین اسپرت و صفر کیلومتر را هدیه دادند . صدف (نام جانوری نرم تن) و تارخ ، پدر و مادر داماد ، جلو آمدند .صدف با خنده گفت : ارشیا جان چه احساسی داری از اینکه به جمع اسرا پیوستی؟
    ارشیا لبخند کم رنگی زد و گفت : گرممه !
    تارخ خندید و گفت : چه داماد بی ذوقی ! یادمه روز عروسی خودمون ، آن چنان شاد وشنگول بودم و چرت و پرت می گفتم که صدای آقا بزرگ و خانم بزرگ دراومد سپس رو به همسرش گفت : صدف جان مطمئنی این بچه ی خودمونه !
    صدف اخم ظریفی کرد و گفت : ا ... این چه حرفیه ؟ بچم خجالتی و باحیاست . گذاشته واسه تنهایی تا خوب با زن نازش خلوت کنه و از خجالتش دربیاد سپس با شیطنت خندید.
    ایلسا زیرلب گفت : آره جون عمش خیلی خجالتیه .
    ارشیا چشم غره ای به او رفت و رو به مادرش گفت : مامان جان اگه میخواین کادو بهمون بدید زود بدین و برید دیگه . شاید ما بخوایم یه حرفی چیزی به هم بزنیم که در حضور شما نمی شه
    تارخ با خنده گفت : راست می گه خانم زود اون کادو ها رو بده راحتشون بزار
    صدف صورت هر دو رابوسید وبه ایلسا یک سرویس برلیان فوق العاده شیک هدیه داد . آرش و یاسمن(نام گلی خوشبو) ، پدر ومادر ایلسا به هر کدام از آنها پنج سکه ی تمام بهار هدیه دادند . بعد از آنها بقیه ی اعضای فامیل هم یکی یکی جلو آمدند و به رسم یادبود هدیه ای به آنها دادند .
    بعد ازاینکه دادن کادوها تمام شد ، دی جی با نواختن آهنگ شادی همه را به وسط سالن دعوت کرد . ایلسا در جایگاهش نشسته بود و به ایلیا (خدای خدایان) و سپیده (سحرگاه) ، برادر و زن برادرش ، خیره شده بود که با چه عشقی به هم خیره شده و می رقصیدند .
    ارشیا نگاهی به او انداخت و مسیره نگاهش را دنبال کرد سپس با لبخند مسخره ای گفت : عزیزم چرا با حسرت به اونا نگاه می کنی ؟ خوبه شوهر خوش تیپ وخوش هیکلت کنارت نشسته ها !
    ایلسا : اوه اوه چه خودشم دست بالا می گیره ، خوش تیپ و خوش هیکل . چشم نخوری اینقدر اعتماد به نفس داری؟!
    ارشیا : حقیقته همسر عزیز !
    ایلسا : نخیر مسخره !
    ارشیا : اسم بابات اصغره (کوچکتر )
    ایلسا : نخییییییرم اسم بابای من آرشه حالا اگه تو خیلی اسم اصغرو دوس داری می تونی اسم پسرتو که مامانش شرمین جونه (شرمسار ) تاکید می کنم شرمین جونه بزاری اصغر و غش غش خندید
    ارشیا برآشفت : بار آخرت باشه اسم اون دختره ی ه ر ز ه رو پیش من میاری ؟
    ایلسا : ا ... تا اون جا که من فهمیده بودم شرمین جون عشختون بودن شوهر گرام حالا شد ه ر ز ه ؟! نچ نچ .. خوب نیست آدم اینقدر زود عشخشو فلاموش کنه عشخم ؟!
    ارشیا با حرص گفت : ایلسا !
    ایلسا با لودگی گفت : جانم شوشوی ناناسم . بنال درد و بلا ی خودمو خودتو کل فامیلامون بخوره تو فرق سر شرمین جون ودوباره زد زیر خنده.
    ارشیا نگاهی به شرمین و مادرش که به آن دو خیره شده بودند انداخت و گفت : ایلسا یه خواهش بکنم نه نمی گی ؟
    ایلسا : چی ؟
    ارشیا : میشه منو ببوسی ؟
    ایلسا با چشمان گشاد شده گفت : جاااان ؟!
    ارشیا : شرمین داره اینجا رو نگاه می کنه میخوام از حسودی بترکه و بفهمه فراموشش کردم . کسی هم که حواسش به ما نیست
    ایلسا : ارشیا تو عقل تو کلت هست ؟ این حرفای بچه گونه چیه میگی ؟
    ارشیا : خواهش !
    ایلسا : برو عمو ....
    ارشیا با لحن پر از التماسی گفت : ایلسا خواهش کردم
    ایلسا نگاهی از سر عجز به او انداخت سپس به اطراف نگاه کرد . آهسته دست پیش برد و درحالیکه به چشمان آبی و جذاب ارشیا نگاه می کرد ، دستش را بالا آورد و بوسه ی آرامی به دست او زد که دل ارشیا در سینه لرزید و تنش گر گرفت . او نیز صورتش را پیش برد و بوسه ای به لطافت گلبرگ های یاس به روی گونه ی ایلسا زد .
    شرمین که شاهد این صحنه بود با عصباینت رو به مادرش گفت : مامان نمی ریم ؟!
    سهیلا (نرم و ملایم) :وا ما که تازه اومدیم . زشته زود بریم مردم فکر می کنن حتما ناراحتیم که ارشیا نامزدیشو با تو بهم زد .
    شرمین کمی غرغر کرد و سپس آرام گرفت .
    ایلسا نگاهی دزدکی به شرمین که از عصبانیت سرخ شده بود انداخت و گفت : شرمین جون داره می پوکه .
    ارشیا : به درک !
    ایلسا نگاه پر شیطنتی به او انداخت و گفت : ا ... واقعنی ؟!
    ارشیا با تعجب گفت : چی ؟
    ایلسا : لئوناردو داوینچی !
    ارشیا لبخند زد و گفت : من موندم مادر بزرگ من چی توی تو دیده که واسه من گرفتتت ؟!
    ایلسا با ناز گفت : همه چی ، خوشکلی ، طنازی ، خوش هیکلی ، خانمی ، متانت ، وقار ، شوخ طبعی ، تحصیلات عالی ، که البته هنوز تموم نشده هااا ... ایشالله چهار سال دیگه و دیگه اینکه بافتنی بلدم ببافم ، آشپزی بلدم بکنم ، نقاشی می کشم ، ش ...
    ارشیا میان حرفش پرید و گفت : ترمز کن بابا نخواستیم بگی اگه بزارنت تا صبح وزوز میکنی.
    ایلسا : مگه من زنبورم ؟؟؟
    ارشیا : از اونم بد تری ، خدا اون روزو نیاره که زبونت گرم بشه واسه حرف زدن ... نچ نچ .. عین مته میری تو مغز آد م .
    ایلسا : وا دیگه چی ؟ هر چی به ذهنت میرسه به من نسبت میدی یعنی خودت خیلی بی عیب و نقصی ؟
    ارشیا با غرور گفت : من همه چی تمومم .
    ایلسا : باز تو آمپر اعتماد به نفست زد بالا ؟
    ارشیا: ا ....
    ایلسا : ا نه به . اخم نکن بت نمیاد .
    ارشیا خندید و گفت :میگم ایلسا خیلی خوشحالی داری با من ازدواج می کنیا ؟ داری رو ابرا پرواز میکنی هم چین شوهر خوش تیپ و جذا بی گیرت اومده !
    ایلسا : واه ... واه ... بپا دزد نبرت آ قای جذاب و زد زیر خنده .
    ملوک در آن سوی باغ که از اول مراسم چشم به آنها دوخته بود رو به همسرش گفت : فکر میکنی چقدر زمان میبره تا ارشیا بشه همون ارشیای سابق؟!
    عماد با لبخند گفت : خیلی زود . ایلسا دختر فوق العاده شادو سر حالیه درست مثل ارشیای سابق .
    ملوک : امیدوارم هر چه زودتر حالش خوب بشه
    عماد : میدونی ... از وقتی با ایلسا آشنا شدیم حس می کنم داره برمیگرده تو جلد خودش همون ارشیای شیطون وخودمون یه جورایی قصد داره تموم کارای اون دختر رو تلافی کنه سفر شمال و دبی یادته ؟
    ملوک : آره
    عماد دست همسرش را به دست گرفت و با عشق به او خیره شد : دیگه لازم نیست نگران ارشیا باشیم دست خوب کسی سپردیمش .
    شب از نیمه گذشته بود که مهمان ها کم کم عزم رفتن کردند .ارشیا و ایلسا هم با بدرقه ی فامیل به خانه ی خود رفتند .
    .................................................. .................................................. .................................................. .....................
    ارشیا در حالیه به طرف اتاقش می رفت گفت : من میرم لالا خیلی خستم تو هم زد برو بخواب که فردا صبح مامورای خانم بزرگ میان اینجا خوب نیست خواب بمونی ؟
    ایلسا با تعجب گفت : مامور چی ؟
    ارشیا : مامان و آیلار (ماه ها) رو میگم . واسه خودشون یه پا میتی کومونن . از اون جاسوسای حرفه ای هستن . این وسط اون توله ی آیلار نقش زمبه ی خودمون رو داره که بحثش جداست .
    ایلسا با خنده گفت : اگه به مامانت نگفتم چی بهشون میگی ؟
    ارشیا : بگو فکر کردی می ترسم ازشون ؟!
    ایلسا : آره مثل سگ !
    ارشیا که وارد اتاق شده بود با شنیدن این حرف مانند فشفشه بیرون جهید و به طرف ایلسا دوید .ایلسا با دیدن او جیغی کشید و پا به فرار گذاشت . ارشیا دور سالن پذیرایی خانه را به دنبال او می دوید و در همان حال با فریاد می گفت : من سگم آره ؟! بزار بگیرمت یه سگی نشونت بدم حظ کنی !
    ایلسا : جرئت داری بهم دست بزن .
    ارشیا به سمت او که از پله ها بالا می دوید رفت و گفت : صبر کن جرئتمو نشونت بدم .
    ایلسا با یک جهش به داخل اتاق دوید وسریع در را قفل کرد و با خنده داد زد : حالا اگه می تونی بیا منو بگیر !
    ارشیا سر خورده پشت در نشست ، ناگهان فکری به ذهنش رسید . با عجله به سمت جاکلیدی جلوی در رفت . آیلار به او گفته بود زاپاس تمام قفل های خانه را آن جا آویزان کرده است . آهسته دست کلید را برداشت و در دل گفت : دارم برات ایلسا خانوم !
    کلید ها را برداشت و بدون کوچکترین سرو صدایی یکی یکی امتحانشان می کرد تا بالاخره کلید مورد نظر را یافت . آرام کلید را چرخاند و به طور ناگهانی در را باز کرد اما با دیدن صحنه ی رو به رویش بر جا میخکوب شد .
    ایلسا با شنیدن صدای پای ارشیا که دور می شد با خیال راحت به سمت آیینه رفت و پس از در آوردن لباس عروسش باهمان لباس زیر ، روی صندلی نشست و مشغول در آوردن گیره های سرش شد که ناگهان در با شدت گشوده شد و ارشیا پشت آن نمایان گشت .
    ایلسا با بهت از جا برخاست و بدون توجه به موقعیت خود گفت اینجا چی میخوای ؟
    اما ارشیا ساکت به اندام ظریف او خیره شده بود ایلسا که مسیر نگاهش را دنبال کرد تازه متوجه موقعیت خود شد و با تمام وجود جیغ بلندی کشید که باعث شد ارشیا به خود بیاید و به سرعت اتاق اورا ترک نماید.
    ایلسا از پشت در دادزد : حالا فهمیدم علاوه بر سگ بودنت گاوم هستی .
    ارشیا که صدایش را شنید هم کلی خجالت کشید و هم خنده اش گرفته بود به اتاق خود رفت .پس از دوش گرفتن روی تختش دراز کشید و به سرعت خوابش برد.
    ایلسا پس از اینکه گیره های ریز و درشت سرش را در آورد به حمام رفت و پس از پوشیدن لباس خواب حریرش روی صندلی کنار پنجره نشست و به ماه خیره شد که با نور خود فضای اتاقش را روشن کرده بود . دلش می خواست چشم باز کند و ببیند نمام این اتفاقات یک کابوس تلخ بوده اند و بس ... اما افسوس .
    چشم های زیبایش را بست . به صندلی تکیه زد و پرنده ی خیالش را به گذشته ها پرداد ...
    ویرایش توسط میهـــان : 1391,03,23 در ساعت ساعت : 02:10

  4. 279 کاربر از پست میهـــان تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , (mahi) , **parya** , **سولماز** , *~aida bala~* , - heDeh - , --Nila-- , .:aida:. , .:BahaR:. , .Dreamy-girl. , .MOHABBAT. , .MojGan. , 123659 , 3p67 , @M!$ , Abandokht , abri , afi jonz , afsaneh52 , alexiiiiiii , alikhademi , Altin ay , amisha , angel04 , ANNE , aphrodite.99 , Ara19 , ~*Armina*~ , armita1819 , artnous , asal-1412 , ASAL.R , asemanii , atefeh_49 , avaa... , ayda3 , aygeen , azad_awesome , azda , b3666 , baran pr , baran78 , behnazhmz , blub2000 , cole , crow96 , D0nya , dara77 , darya... , dokhibabash , dokhtare khial , dozhd , ebrahimi.fari , eglantine-m96 , elahe 66 , elahe70 , Elen , EliSo , elmiraa_20 , et@yesh$ , fa62 , fadai , faezeh88 , faghatdream , farah2 , fariba44 , fatemeh 18 , fathemeh , G!rl , ghorob89 , Golbahar75 , Gole Yassaman , googoosh z , hadis00 , hala , harimeshgh , hediyeh_b , hermiun_0 , homa41 , hsdhsd , j.ghanavizi , kathyn , kfdh , khademre , khiyal99 , kimia joon , lalehjoon , lartmis , leona , lilipoot33_68 , little princess , liuana , Lovely_girl , Mahdis @69 , mahnazmom , mahsanaderi , mahsaok , mahtab888871 , mansoure , marale , martire , mary341 , maryam56 , maryam-70 , maryammmmmm6 , masi20002 , masin , matinmiw , mb_maryam , mehrnoush_re , mellina2000 , melodina , me_ned , Miss A , Mitra73 , mn.a.p , mo68 , modern girl , mojgan am , monir1343 , morteza va ati , naazi , nafas44 , nanazkhanoom , narges65 , Nashenase tanha , nasrin22 , nastaran86 , nastiya , Nazanin501 , nedaj , neg neg , niayesh_s.s , nika21 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , noshafarin , PAEEZ70 , pari1990 , parisa mah , PARSA 2012 , pegah.a , peymaneh , princess2008 , princess74 , ramanava , RealIty , Rez1_ds , rezno , rogzana , romina ab , roze_zard , saadat2000 , sadafns , sahel_m , samandf , Sanaz1370 , SANIA-23 , sara parvizi , sasa75 , SEA SHELL-600 , sedena , sefid65 , setare.jaberi , sevda76 , shabnamsobhabi , Shaloliz , shamsa 51 , sharghi , shimaaaaa , sirius , ~sky angel~ , Snow Princess , sogand.m , soha ra , soofiya91 , sorme* , souraj , star78 , sunshine.h , suzmani , sαвα , taania , Taataa , takshakh2838 , tama1011 , tara s , tara_5877 , Termeh1 , Tifani Jon , toofanz , usui , valan , vala_hg , yalda1354 , yas6662 , YAS95 , yasaman20 , yasesabs , yasi 72 , yasnaa , yjdj , zahrasm , Zahra_niki , Zarizar , zibahp , zina , Z_M267 , _Azadeh_ , ~*MONA*~ , ~Magic Life~ , ~mahdis~ , ~SAREH~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , آسمان ابری , آسوده , اب و اتش , اتوسا1 , اهورای , ایناس68 , باران شب , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , تنها... , تهمتن , جاودانه , جلوه , خرس قهوه ای , خوشگلم من , دختر خل باباش , دختر خون اشام , راز نیاز , رهان , سامتانا , سرایدار جهنم , سهيلا نصير , سوداا , سکوت من , شیوا , طبیعت , طلوع عشق , عمه خانم , غزال- ارشیا , غنچه خاموش , فرح77 , ققنوس98 , لی لی تنها , لیلاحمیده , م.م.ر , م.نوری , مادام , مرجون , مریمدو , مریمی__ , معهصومه , مغزفندقی , ملیساا , موشک , میترا. , نامی , نرگس.ر , نسيا , نگاه روشن , نگین فرجام , نیان , هما پور اصفهانی , همان , واران , والیما , پرواس , پونام , کاساندا , کامران 772 , ܓܨ سارا ܓܨ , Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ

  5. Top | #3

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    32,059
    میانگین پست در روز
    15.67
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    186,958
    تشکر شده 483,975 در 42,448 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

    آمارکتابهای در جریان سایت

    از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
    ممنون
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا

    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر


  6. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,049
    میانگین پست در روز
    0.94
    محل سکونت
    اهواز
    تشکر از کاربر
    1,581
    تشکر شده 14,667 در 831 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل دوم


    همراه شی نا (قدرتمند) دختر عمویم ، که سه سال از خودم بزرگتر و نوزده ساله بود ، برای کمک به بردیا (برادر کمبو جیه پسر کوروش) و باربد (پرده دار) ، دو قلو های بیست و پنج ساله ی عمه ام ، که تصمیم داشتند تولد مادرشان را جشن بگیرند ، به خانه ی عمه مهوش (مانند ماه) رفتیم .
    عمو پدرام (آراسته) شوهرعمه ام ، دندانپزشک بود و وضع مالی فوق العاده ای داشت . خانه ی آنها یک ویلای دوبلکس و شیک واقع در یکی از مناطق شمالی تهران بود . در خانه توسط باغبان گشوده شد . باربد با دیدنمان گفت : سلام دیر کردین ؟
    نگاهی به اطراف انداختم و با اشاره به تزیینات سالن گفتم : اینا رو خودتون چسبوندین ؟ بابا سلیقه !!!
    بردیا با خنده گفت : ایده ی کبری (بزرگتر ) خانومه . ما سلیقمون کجا بود .
    کبری خانم آشپزشان بود .
    باربد : لطفا خودتو با من قاطی نکن همه می دونن من چقدر خوش سلیقه ام و با لذت به شی نا خیره شد . بیچاره شی نا از خجالت سرخ شد . تقریبا همه ی اعضای فامیل می دانستیم آن دو به هم علاقه مندند .
    با اخم گفتم : ببین پسر عمه نداشتیما ! اگه قرار باشه از این حرفا بزنی ما می ریم .
    باربد : تو هم هی بزن تو برجک احساس ما . بزار شب که بابا نامزدیمونو اعلام کرد می بینم که اونوقت کی دیگه جرئت داره بپره وسط معاشقه ی ما .
    من : خیلی خوب وقتی نامزد شدی اونوقت هر غلطی دلت خواست بکن .
    باربد : بله دیگه وقتی رسما نامزدم شد اونوقت کارای خوب خوب میکنیم دلتون بسوزه !
    با خنده گفتم : خاک بر سر بی حیات کنن بی تربیت!
    همگی خندیدیم و مشغول کار کردن شدیم . نیم ساعت بعد زنگ در خانه زده شد . بردیا که نزریک اف اف بود جواب داد و سپس رو به ما گفت : سهیل (نام ستاره ای درخشان) و امیرن (سرور)
    با تعجب گفتم : کی ؟
    باربد : غریبه نیستن دوتا از دوستای خانوادگی اند .
    من : خوب این دو تا دوست خانوادگی چه غلطی می خوان بکنن ؟
    به جان شما قرار نیست غلطی بکنیم اومدیم کمک .
    به طرف صدا برگشتم . پسری بود تقریبا بیست و چهار پنج ساله ، با قد بلند و هیکلی ورزیده که با چشمان زیتونی اش به من خیره شده بود .
    بردیا به او اشاره کرد و گفت : سهیل سرمدی از دوستان بسیار خوبمون هستن و سپس با اشاره به پسری که کمی دورتر از او ایستاده بود ادامه داد : اینم امیر اردلان مهراد پسر دایشون هستن .
    و رو به آنها گفت :اینا هم ایلسا و شی نا دختر دایی هام هستن .
    سهیل : ببخشید بردیا جون ما قراره تا شب با این سر کنیم ؟ وبه من اشاره کرد .
    من : اولا این اسم داره اسمشم ایلساست دوما ناراحتی خوش اومدی ؟!
    خواست حرفی بزنه که بردیا گفت : ای بابا سهیل تو باز یه دختر دیدی گیر دادی بهش ، ول کنید چند ساعت دیگه مهمونا میان و ما هنوز هیچ کاری نکردیم سهیل و امیر شما برید کمک باربد اون مبلا رو جابه جا کنید منم برم یه زنگ بزنم بگم کیک رو چه ساعتی بیارن شی نا و ایلسا شما هم برید آ شپز خونه .
    سهیل با ابرو های بالارفته نگاهم می کرد پیدا بود پسر شر وشیطانی است . زبانم را برایش در آوردم و به دنبال شی نا رفتم .
    همان طور که با کمک شی نا رو میزی ساتن را روی میز پهن می کردم نگاهم به باربد افتاد که بدون توجه به اطرافش با لبخند به شی نا نگاه می کرد و گه گاهی چشمکی نثار او می کرد با صدای بلند گفتم : باربد جان یادت رفت وقتی اومدم چی گفتم؟
    باربد با غیض گفت : نخیییر!!!
    دست شی نا رو گرفتم و همانطور که به طرف پله ها می رفتم گفتم : من و شی نا می ریم حمام تو هم یه زنگ بزن ببین مامانم اینا کی میان؟!
    قبل از اینکا از پذیرایی خارج شوم سهیل گفت : عزیزم ! اگه لیفی ، کیسه ای ، چیزی خواستی تعارف نکنیا در خدمتت هستیم !
    با پر خاش گفتم : لازم نکرده بی تر بیت بی حیا ! خجالتم نمی کشه مردتیکه زشت !
    با خنده گفت : نظر لطفته عزیزم از ما گفتن بود .
    ادایش را در آوردم و به طرف اتاق بردیا رفتم . یک ساعتی اون تو بودم . بعد از من شی نا به حمام رفت . همزمان با بیرون آمدن او مامان اینا هم آمدند.
    لباسم را که یک سارافون تنگ و کوتاه تا بالای زانو به رنگ سفید با حاشیه ی سبز بود پوشیدم شلوار دامنی یشمی رنگم را هم به پا کردم و شال سفیدم را به طرز زیبایی دور سرم بستم تا دانه ای از موهایم بیرون نماند ، سپس آرایش ملایمی کردم و همراه بچه ها پایین رفتم .
    عده ای از مهمان ها آمده بودند . به طرف زن عمو سولماز (زنی که پیر نمی شود) رفتم و اورا در آغوش کشیدم : سلا سولماز جونم .
    سولماز جون خندید و گفت : سلام وروجک ! یه سر که به ما نمی زنی ؟!
    من : ا ... زن عمو من که دیروز خونتون بودم ؟!
    زن عمو : خوب من زو.د به زود دلم واست تنگ میشه .
    خندیدم و گفتم : میگم زن عمو جون امروز این باربد حسابی رفت رو اعصاب من !
    سولماز جون : چرا ؟
    من : کارش شده بود زل زرن به شی نا ، باور کنین یه کارشم درست انجام نداد . مکیخواستم پاشم چشماشو از کاسه در آرم .
    به جای سولماز جون بردیا جواب داد : چی کارش داری داداش بیچارمو عاشقه خو !
    من : ای بابا عاشق چی ؟
    سولماز جون : تازه خبر نداری امشب قراره آقا پدرام و عموت نامزدیشونو رسما اعلام کنن .
    من : په بگو چرا انقدر مشکوک می زد و حرفای چیز دار می گفت .
    سولماز جون رو به بردیا گفت : خب جناب عالی کی قراره شیرینی نامزدیتو به ما بدی ؟
    بردیا خندید و گفت : ای بابا من هنوز اون قدر خل نشدم بخوام ازدواج کنم .
    من : آفرین پسر خوب !
    بردیا : توام مخالف ازدواجی ؟
    من : نه اما از مردایی مثل باربد که دور و بر زنشون موس موس می کنن بدم میاد .
    سولماز جون : خیلی خوب بچه ها حالا نمی خواد پشت سر داماد من غیبت کنین .
    من : سولماز جون بزار دامادت بشه بعد مارو بفروش بهش .
    در همین لحظه باربد به کنار بردیا آمد و گفت : پاشو بردی خانواده ی مهراد اومد .
    بردیا رو به ما گفت : معذرت می خوام زود برمیگردم .
    من : می خواستی برنگردا !!
    خندید و رفت .
    بعد از رفتن آنها منم از جا پاشدم به طرف دیگر سالن رفتم که کسی صدایم زد . به طرف صدا برگشتم سهیل بود که بچه بغل ، کنار دختر سبزه رو و بانمکی ایستاده بود
    سهیل : احوال ایلسا خانم ؟!
    من : به مرحمت شما !
    دختری که کنار سهیل ایستاده بود گفت : سهیل جان معرفی نمی کنی ؟
    سهیل : چرا عزیزم ایشون ایلسا خانم دختر دایی بردیا و باربده سپس رو به من و با به اشاره به دختره ادامه داد : ایشون هم مهسا خانم تاج سر بندست و این کوچولوی خوردنی هم عسل باباست .
    با تعجب بهش گفتم : بچته ؟
    سهیل : په نه په ! زنمه .
    بچه را از آغوشش گرفتم و گفتم : اصلا بهت نمیاد زن و بچه داشته باشی و در حالیکه بچه را می بوسیدم ادامه دادم : چه ملوسه ! چند وقتشه ؟
    مهسا : پنج ماهشه .
    من : آخی و دو بار صورتش را بوسیدم .
    سهیل :نبوس اینقدر بچمو مرض میگیره آخه مرضات مسریه .
    من : خودت مرض داری !
    مهسا : سهیل شوخی می کنه عزیزم .
    سهیل : ابدا !
    مهسا : سهیل !
    سهیل : جانم خانمم .
    مهسا : زشته .
    سهیل : اصلا هم زشت نیست و به من گفت : بچه رو بده به من .
    من : نچ . این عروسک امشب ماله منه دست هیچکی هم نمی دمش حتی شما !
    سهیل : حرفشم نزن !
    مهسا : باشه عزیزم فقط اگه اذیتت کرد بهم بدش چون وقتی با یکی نسازه خیلیجیغ جیغ می کنه .
    من : باشه عزیزم . از دیدنت خوشحال شدم بعدا می بینمت .
    با خنده به طرف عمه و عمو پدرام رفتم : سلوم عمه جونم تولدت مبارک .
    عمه : مرسی عزیزم ایشالله عروسیت .
    من : عمه جون تورو خدا از این نفرینا واسه من نکن گناه دارما ! من عمرا ازدواج کنم .
    عمه : مگه دست خودته به زور شوهرت می دیم .
    من : نچ نچ عمه نداشتیما !
    عمو پدرام : شوخی می کنه عزیزم . این بچه رو از کجا آوردی ؟!
    من : این عروسکو از مامان باباش کش رفتم .
    عمه نگاهی به بچه انداخت و گفت : این که بچه ی سهیله .
    من : اوهوم ، میگم عمه سولماز جون یه چیزایی می گفت ؟!
    عمه : چی می گفت ؟
    من : قراره نامزدیه شی نا و باربد و اعلام کنین ؟!
    عمه : آره قربونت برم گفتیم تا این پسره پیر پسر نشده بفرستیمش سر خونه زندگیش .
    من : آخ جون ! یه عروسی افتادیم .
    عمه : عروسی می افته بعد از کنکور شما !
    من : خوبه اونوت دیگه مامان هی گیر نمیده .
    چند دقیقه ای کنار عمه اینا نشستم و سپس از جا بر خاستم و به سمت بردیا و باربد که با گروهی دختر و پسر جوان گوشه ای جمع شده بودند رفتم : می بخشید می بخشید ، تو گروه شما جایی واسه من و این عروسکمم هست ؟!
    شوان (چوپان) تنها پسر عمویم گفت : البته بفرمایید !
    بردیا : این دختر سهیل نیست ؟!
    من : چرا ولی الان عروسک منه !
    دختر زیبایی که کنار بردیا نشسته بود گفت : بردیا جان معرفی نمی کنی ؟!
    بردیا : بله . دختر داییمه .
    دختر : همون که باربد میگفت ؟ شی نا ؟!
    من : نه عزیزم من ایلسام سپس رو به باربد گفتم شی نا کو پهس ؟!
    باربد : نمیدونم .
    من : خاک بر اون سرت آدم نامزدشو ول می کنه به امون خدا خودش می شینه ور دل اینو اون . نمی گی یکی زرنگ تر از تو تورش می کنه ؟!پاشو برو ببین کجاست .
    باربد کمی غرغر کرد و سپس گفت : ای بابا مگه ول می کنه سریش ! وبلند شد و رفت .
    رو به بردیا گفتم : این داداشت خیلی تنه لشه ! به کی رفته ؟! خاک تو سر اون شی نای خل که عاشق این دیوونه شده .
    بردیا خندید و شانه بالا انداخت .
    من : خوب بردی جون دوستاتو معرفی نمی کنی ؟
    بردیا : مگه خودشون لالن ؟!
    من : بی تربیت !
    پسر قد بلند و سفید رویی که دختر بچه ی شش هفت ساله ای را در آغوش داشت گفت "من ارسلانم (دلیر) .برادر اردلان ، فکر کنم باهاش آشنا شده باشی ؟!
    من : بله افتخار آشنایی باهاشون رو داشتم .
    ارسلان به دختر بچه ی درون آغوشش اشاره کرد و گفت : اینم دختر کوچولوم هستیه (وجود) و ایشون هم هلنا (منسوب به هلن ، روشنایی) جون همسرم هستن .
    لبخندی زدم و اظهار خوشبختی نمودم .
    اردلان و ارسلان بچه های پسر دوم خانم بزرگ تورج (دلاور) خان هستن .
    دختری که مرا با شی نا اشتباه گرفته بود گفت : من غزال (آهوی دشت) هستم و اینم پسرم سورناست و به پسر بچه ی دو سه ساله ی درون آغوشش اشاره کرد : هم عروس هلنا هستم .
    من : یعنی زن آقای اردلان ؟
    سری تکان داد .
    بردیا : البته دختر آقا تابان (نورانی) پسر کوچیکه ی خانم بزرگ هم هستن .
    من : چه جالب . پس با پسر عموتون ازدواج کردین ؟
    غزال : بله .
    دختری که کنارش نشسته بود گفت : منم آیلارم اینم شوهرم مازیاره (پسر قارون فرمانروای طبرستان) و اینم شادی (شادمانی) دخترمه . دختره پسربزرگم یه برادرم دارم ارشیا ، که امروز نیومده.
    ویرایش توسط میهـــان : 1391,03,11 در ساعت ساعت : 15:12

  7. 211 کاربر از پست میهـــان تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , **Icy girl** , **parya** , *~aida bala~* , --Nila-- , .:BahaR:. , .MOHABBAT. , @M!$ , Abandokht , abri , afi jonz , afsaneh52 , ahmadi_1362_2 , alexiiiiiii , alikhademi , Altin ay , amisha , angel04 , angur , ~*Armina*~ , artnous , asal-1412 , atefeh_49 , ayda3 , aygeen , azad_awesome , azda , b3666 , baran pr , behnazhmz , blub2000 , cole , crow96 , D0nya , dara77 , darya... , dokhibabash , dokhtare khial , dozhd , eglantine-m96 , elahe 66 , elahe70 , elmiraa_20 , et@yesh$ , fa62 , fadai , faezeh88 , faghatdream , farah2 , fathemeh , ghorob89 , Golbahar75 , Gole Yassaman , googoosh z , hadis00 , hala , harimeshgh , hediyeh_b , hermiun_0 , homa41 , hsdhsd , ili mah , j.ghanavizi , kathyn , katy , kfdh , khiyal99 , lalehjoon , lartmis , lilipoot33_68 , liuana , Lovely_girl , Mahdis @69 , mahsaok , mahtab888871 , mansoure , martire , maryam56 , maryam-70 , maryammmmmm6 , matinmiw , mb_maryam , mellina2000 , melodina , me_ned , Miss A , Mitra73 , mo68 , modern girl , monir1343 , naazi , nafas44 , nanazkhanoom , narges65 , Nashenase tanha , nasrin22 , nastaran86 , nastiya , Nazanin501 , nedaj , neg neg , nika21 , nlp16001 , noshafarin , PAEEZ70 , PARSA 2012 , pegah.a , peymaneh , princess2008 , princess74 , rahha , RealIty , Rez1_ds , rezno , rogzana , roze_zard , saadat2000 , saba 68 , sadafns , sahel_m , samandf , SANIA-23 , sara parvizi , sedena , sefid65 , shabnamsobhabi , sharghi , Snow Princess , sogand.m , soha ra , soofiya91 , sorme* , star78 , suzmani , taania , Taataa , takshakh2838 , tama1011 , tara s , tara_5877 , tenten , Termeh1 , Tifani Jon , usui , valan , vala_hg , yalda1354 , yaqush , yas6662 , YAS95 , yasesabs , yasi 72 , yasnaa , yjdj , zahrasm , Zahra_niki , zibahp , zina , Z_M267 , _Azadeh_ , ~*MONA*~ , ~Magic Life~ , ~mahdis~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , آسمان ابری , آسوده , اب و اتش , اتوسا1 , اسیرخواب , ایناس68 , باران شب , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , خرس قهوه ای , خوشگلم من , راز نیاز , سامتانا , سرایدار جهنم , سهيلا نصير , سکوت من , شیوا , طلوع عشق , عمه خانم , غزال- ارشیا , فرح77 , ققنوس98 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , مادام , مریمدو , مغزفندقی , موشک , میترا. , نامی , نرگس.ر , نسيا , نگاه روشن , نگاه7732 , نگین فرجام , نیان , همان , واران , پرواس , پونام , کاساندا , ܓܨ سارا ܓܨ , Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ

  8. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,049
    میانگین پست در روز
    0.94
    محل سکونت
    اهواز
    تشکر از کاربر
    1,581
    تشکر شده 14,667 در 831 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    من : از آشنایی با همتون خوشوقتم
    دختری که کنار من نشسته بود گفت : منم ستاره ام (کرات آسمانی درخشان) خواهر سهیل.
    سری تکان دادم و گفتم : سهیل اذیتت نمی کنه ستاره جون ؟
    خنده ی نمکینی کرد و گفت : سهیل ؟! اون اگه به یکی بند نکنه روزش شب نمیشه .
    من : شما ازدواج نکردی ؟
    ستاره : نه بابا من اصلا تصمیم ندارم ازدواج کنم می خوام تا آخر عمرم مجرد بمونم .
    من : ایول مثل خودمی ! منم نمی خوام ازدواج کنم .چیه زن بشوره بپزه ، بسابه ، آخر سرم یه دستت درد نکنه خشک و خالی هم نشنوه . عین اسارت می مونه .
    بردیا : اهه ... ببین کیا حرف از اسارت می زنن ؟! ما مردا ی بدبخت باید از ما بلاهای آسمونی بترسیم که عین زلزله ی هشت ریشتری زندگیمونو با خاک یکسان می کنین .
    من : اصلا هم اینطور نیست . البته لازم به ذکره که زنا دوس دارن با مردی ازدواج کنن که مثل شیر قوی ، مثل خر کاری ، مثل سگ باوفا ، مثل میمون زشت و مثل خروس با غیرت باشن اما بعد ازدواج می فهمن که مردشون مثل شیر بی رحم ، مثل خر نفهم ، مثل سگ هار ، مثل میمون زشت ،و مثل خروس همه ی مرغارو رو دوس دارن . که در اینجا مرغ استعاره از همون زنه .
    شلیک خنده ی دخترا به هوا برخاست .
    بردیا : بیخود مفت نگو !
    ستاره : مفت نیست بردیا جان یه حقیقت محضه !
    بردیا ادایش را در آورد و گفت : شما زنا اگه ما مردا رو نداشتین که ناقص بودین ؟!
    ستاره : اصلا ، مگه من ناقصم ؟! کار دارم دارم ، تحصیلات دارم ، پول دارم ، خونه هم دارم دیگه چیم ناقصه ؟
    مازیار : محبت روحت ناقص مونده ستاره خانم .
    من : محبت روح دیگه چه صیغه ایه ؟ حرفا میزنید ها ؟
    بردیا : مازیار درست میگه .
    غزال : به نظر من همونقدر که زن به مرد نیاز داره مرد هم به زن نیاز داره .
    در همین لحظه مامان صدایم زد . ببخشیدی گفتم واز جا برخاستم : بله !
    مامان : باز تو معرکه گرفتی ؟
    من : ا ... معرکه چیه مامی جان ؟! داشتیم حرف می زدیم .
    مامان : حرف نمی زدی که چرت و پرت می گفتی . شنیدم حرفاتو .
    من : واقعنی ؟! خوب سخنرانی کردم ؟
    مامان : بسه بسه ... آبروم برام نذاشتی جلو خانواده ی مهراد . این بچه ی کیه زدی زیر بغلت ؟
    لپ عسل را که با چشمان مشکی و درشتش بهم زل زده بود بوسیدم و گفتم : عروسکمه خوشکله ؟
    مامان : وااااا...... مسخره می کنی !
    غش غش خندیدم : نه به جون خودم . دختر سهیل دوست بردیاست .
    مامان : بیا برو دنبال بابات بگرد بگو بیاد کارش دارم .
    من : وا ... خو چرا به موبایلش زنگ نمی زنی ؟
    مامان : آی کیو ! خودم یادم بود . گوشیش دست خودمه .
    من : چرا ایلیا نمی گی ؟ من کجا برم دنبالش بگردم آخه ؟!
    مامان : اگه می دونستم که به تو نمی گفتم . ایلیا هم کار داره .
    من : بله دیگه بیست و چهار ساعت ور دل سپیده ی بدبخت می شینه بعدم که صداش می زنی میگه کار دارم ، حالا با بابا چی کار داری ؟
    مامان : عمت کارش داره .
    من : ا ... ماجرای نامزدیو ایناست ؟
    مامان : آره بدو . و با دست هلم داد . با خنده از او دور شدم . زیر گلوی عسل را که همراهم می خندید بوسیدم و گفتم : چقدر نازی تو قربونت برم دو.باره خندید .
    من : نخند تا نخوردمت جوجه
    خندید و شروع کرد به دست و پا زدن : میگم نخند فسقل خانوم ، توام شیطونی ها ؟
    حدود پنج دقیقه دنبال بابا گشتم و در آخر او را کنار استخر در کنار دو مرد غریبه دیدم : اینجایی بابا یه ساعت دارم دنبالت می گردم .
    بابا با خنده گفت : چی شده باز وروجک ؟
    با اعتراض گفتم : ا ..... بابا صد دفعه نگفتم نگو وروجک !
    بابا : از بس فضولی ، آخه دختر باید یه کم سنگین رنگین باشه .
    من : نچ نچ ..... بابایی سنگین خوب نیست ، اگه سنگین و چاق بشم که دیگه کسی نمیاد خواستگاریم می ترشم رو دستتون ، مردا الان زن باربی دوس دارن تازشم مگه دلقکم رنگی رنگی باشم ؟
    بابا : خجالت هم خوب چیزیه ؟ یه کم حیا هم بد نیست !
    .من : حالا مگه چی گفتم ؟ دروغ که نیست ، اصلا خود شما زن چاق و رنگی رنگی دوس داین ؟
    بابا رو به آن دو مرد گفت : می بینید تورو هیشکی از پس زبونش بر نمی آد .
    یکی از آن دو مرد گفت : جوون باید شاد و سرحال باشه حالا دوروز دیگه که شوهر کرد دلتون واسه کاراش تنگ میشه
    مرد دیگر : درسته . منم یه پسر داشتم خیلی شر و شیطون بود از دیوار راست بالا می رفت ، البته وقتی با ته تغاریه آقا تارخ (با اشاره به مرد کناریش ) می افتاد که دیگه نگو ، دست شیطونو از پشت بسته بودن ، اما از وقتی ازدواج کرده خونمون خیلی سوت و کور شده عادت کرده بودیم به شلو غیاش .
    من : می بخشید این پسر شما الان کجاس ؟ میشه ما یه سر کلاس خصوصی بریم پیششون ؟
    مرد باخنده گفت : داخل پیشه بردیاست .
    من : اسم شریفشون چی هست ؟
    مرد : سهیل ،
    من : سهیل ! اون پسره ی بی تربیت و بی حیا پسر شماست ؟
    بابا : ایلسا ! زشته ، این چه حرفیه ؟
    مرد با خنده گفت : حق داره والله هیشکی از دست این پسر خل وچل ما آسایش نداره ، نمی دونم این مهسا چه جوری باهاش می سازه .
    چیه یه ساعته دارین پشت سر پسر مردم وزوز می کنین . من که نمی بخشم ، اون دنیا هم سر پل صراط خِر ِهمتون رو می چسبماااااا!
    من : تو رو که نرسیده به پل صراط می اندازن تو آتیش !
    سهیل : من تاتورو نفرستم خودم نمی رم
    من : هه ... صنار بده آش به همبن خیال باش !
    سهیل : هستم . تازه کلی هم نقشه کشیدم که چه جوری پرتت کنم پایین . عمو کیارش (شهریار بزرگ) که به کنارمان آمده بود گفت : کسی جرئت داره به دخترم چپ نگاه کنه تا چشماشو بابا قوری کنم .
    بابا : توهم حرفای اینو یاد گرفتی ؟
    عمو : خوب وقتی بیست و چهار ساعت از همین حرفا می زنه ما هم یاد می گیریم .
    بعد رو به من گفت : دختره ی شیطون مگه مامانت نگفت بیای دنبال آرش ، اومدی موندگار شدی که ؟!
    من که تازه یادم اومده بود گفتم : ا ... راس میگی ، اصلا حواس نمی مونه واسه آدم !
    بابا : مگه مامانت چه کارم داره ؟
    من : مامانی که کارتون نداره ، عمه کارتون داره فکر کنم راجع به ازدواج شی نا و باربده نیست قراره امشب شب نامزدیشون باشه !
    عمو : تو از کجا فهمیدی شیطون ؟!
    من : منو دست کم گرفتی عمو ؟! من خودم یه پا بی بی سی ام .
    عمو به عسل اشاره کرد وگفت : این بچه از کجا ؟
    من : از تو سک سک .
    عمو : مسخره می کنی ؟
    من : من غلط بکنم ، بچه آقا سهیله
    سهیل بچه را از آغوشم گرفت و گفت : بده بچمو ببینم !
    من : خیلی دلتم بخواد نگهش دارم .
    سهیل : دلم نمی خواد .
    من : به درک ! حیف این عروسک که دختره توئه سپس رو به بابا گفتم : بابا شمام برو پیش مامان ، منم برم یه گوشه گم وگور شم تا مامان از یادش بره .
    بااجازه ای گفتم و به طرف غزال و آیلار رفتم : اجازه هست ؟
    غزال : بفرما .
    وقتی نشستم آیلار گفت :چی می گفتین که صدای خنده هاتون تا اینجا می اومد ؟
    من : حرف خاصی نبود ذکره خیره پسر عمتون بود .
    غزال : خوب عزیزم ازخودت یه کم برامون بگو باربد و بردیا خیلی دوستت دارن و همیشه ازت تعریف می کنن ، خیلی دوس داشتیم ببینیمت .
    من : منم دوسشون دارم .
    غزال : اونطور که بردیا میگفت الان باید شونزده سالت باشه .؟!
    من : یکم دی رفتم تو شونزده سال .
    آیلار آخی چه بامزه ! شب یلدا تولدته .
    غزا ل : چه رشته ای می خونی ؟
    من : سال چهارم ریاضی ام .
    باتعجب گفت : چهارم ؟
    من : آره آخه من دو سال جهشی خوندم .
    با خنده : بابا مخ ، بابا دانشمند ، بابا انیشتین ، دست راستت زیر سرِما
    من : برو بابا . جوری میگه انگار شق القمر کردم .حالا خودتون چی خوندین ؟
    غزال : من داروسازی خوندم و با اردلان وسهیل یه شرکت داروسازی راه انداختیم .
    آیلار : منم پزشک عمو می ام ، البته قصد ادامه تحصیل دارم .
    من : به به پس ما با دوتا دکتر طرفم .
    آیلار : تو قصد داری چی بخونی ؟
    من : عمران .
    آیلار : ارشیا داداش منم عمران خونده . البته الان داره فوق می خونه ، می خواد برای دکترا بره انگلستان .
    من : چه جالب !
    آن شب یکی از بهترین شب های عمرم بود . عمه و عمو کیارش نامزدی شی نا و باربد را اعلام کردند و قرار عروسی را برای تا بستان گذاشتند .
    ویرایش توسط میهـــان : 1391,03,11 در ساعت ساعت : 15:12

  9. 207 کاربر از پست میهـــان تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , **parya** , - heDeh - , --Nila-- , .:BahaR:. , .MOHABBAT. , 021girl , abri , afi jonz , afsaneh52 , ahmadi_1362_2 , alexiiiiiii , alikhademi , Altin ay , amisha , angel04 , angur , aphrodite.99 , ~*Armina*~ , artnous , asal-1412 , atefeh_49 , ayda3 , aygeen , azad_awesome , azda , b3666 , baran pr , behnazhmz , blub2000 , cole , crow96 , D0nya , dara77 , darya... , dokhibabash , dokhtare khial , eglantine-m96 , elahe 66 , elahe70 , elmiraa_20 , et@yesh$ , fa62 , fadai , faezeh khajeh , faezeh88 , faghatdream , farah2 , fathemeh , ghorob89 , Golbahar75 , Gole Yassaman , googoosh z , hadis00 , hala , harimeshgh , hediyeh_b , hermiun_0 , homa* , homa41 , hsdhsd , j.ghanavizi , kathyn , katy , kfdh , khiyal99 , lalehjoon , lartmis , leona , lilipoot33_68 , little princess , liuana , Lovely_girl , Mahdis @69 , mahnazmom , mahsaok , mahtab888871 , mansoure , martire , maryammmmmm6 , matinmiw , mb_maryam , mehrnoush_re , mellina2000 , melodina , me_ned , Miss A , Mitra73 , mo68 , modern girl , naazi , nafas44 , nanazkhanoom , narges65 , Nashenase tanha , nasrin22 , nastaran86 , nastiya , nedaj , neg neg , nika21 , nlp16001 , noshafarin , PAEEZ70 , PARSA 2012 , peymaneh , princess2008 , princess74 , rahha , RealIty , Rez1_ds , rezno , rogzana , roze_zard , saadat2000 , saba 68 , sadafns , sahel_m , Sanaz1370 , sara parvizi , sedena , sefid65 , shabnamsobhabi , sharghi , shida.m , sirius , Snow Princess , sogand.m , soha ra , soofiya91 , sorme* , star78 , suzmani , taania , Taataa , takshakh2838 , tama1011 , tara s , tenten , Termeh1 , Tifani Jon , usui , valan , vala_hg , yalda1354 , yas6662 , YAS95 , yasesabs , yasi 72 , yasnaa , yjdj , Zahra_niki , zibahp , zina , ~*MONA*~ , ~Magic Life~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتوسا1 , اسیرخواب , ایناس68 , باران شب , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , تنها... , جاودانه , خوشگلم من , راز نیاز , سامتانا , سرایدار جهنم , سهيلا نصير , سکوت من , شه تاو , شیوا , طبیعت , طلوع عشق , عمه خانم , غزال- ارشیا , غنچه خاموش , فرح77 , ققنوس98 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , مادام , معهصومه , مغزفندقی , موشک , میترا. , نامی , نرگس.ر , نسيا , نگاه روشن , نگین فرجام , نیان , همان , پرواس , پونام , کاساندا , ܓܨ سارا ܓܨ , Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ

  10. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,049
    میانگین پست در روز
    0.94
    محل سکونت
    اهواز
    تشکر از کاربر
    1,581
    تشکر شده 14,667 در 831 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل 3


    آرام و قدم زنان به سمت مدرسه می رفتم که کسی سلام کرد . به طرف صدا برگشتم .ساغر (پیاله ی شراب) ، دختر خاله و همکلاسی ام بود : سلام خوبی ؟
    ساغر : آره تو خوبی ؟
    من : بد نیستم ، خاله این خوبن ؟ عمو مجتبی (برگزیده) ؟
    ساغر : آره بابا ، خون ما رو می کنن تو شیشه می خوای بد باشن ؟!
    من : هوی حواست باشه داری در مورد خاله یگانه (بی نظیر) جونم می حرفیا ؟؟؟
    ساغر : آه ... یادم نبود ، جنابعالی خیلی رو فامیلاتون حساسین !
    من : پس روزی صدبار تکرار کن تا یادت بمونه ، راستی عصری قراره با بردیا بریم بازار خرید عید تو هم میای ؟
    ساغر : ای جان بردیا جونمم هست ؟! معلومه که میام ، با کله هم میام ، چه ساعتی ؟
    من : پنج شیش
    ساغر : اوکی ! به مامان خبر میدم بهت میگم ....خبر داری امسال عید قراره کجا بریم ؟
    من : نه مگه تو میدونی ؟
    ساغر : بابا می گفت ویلای دبی آماده شده شاید امسال رفتیم اونجا .
    من : جدی میگی ؟
    ساغر : آره بابا خیلی ازش تعریف میکرد می گفت خیلی قشنگ شده ، تو حیاطش هم پره گل و درخته .
    من : عمو پدرام که می گفت هنوز خیلی کاره داره .
    شانه بالا انداخت و چیزی نگفت . چند سال پیش پدر من ، عمو کیارش ، عمو پدرام ، عمو مجتبی و دایی یاسر ، به صورت شریکی زمین دو هزار متری در یکی از مناطق دبی خریدند و از همان سال هم شروع به ساخت ویلایی در آ ن کردند .
    * * * * *
    بردیا با همان ابخند جذاب همیشگی اش گفت » خوب خانمای نسبتا محترم کجا بریم ؟
    من : اول یه سر بریم بوتیک علیرضا (علی راضی و خشنود) دوستت بعد بریم پاساژ ولی عصر .
    بردیا : سینا (نام کوهی در شرق مصر) دوستمو که می شناسین ؟
    ساغر : همون مو فرفریه ؟
    بردیا : آره ! جدیدا یه بوتیک زده تو همون پاساژ جفت مغازه اش ، می گفتن همه جور لباسی آورده .
    ساغر : اول بریم مغازه علیرضا که سر مسیره بعد بریم اونجا .
    بردیا : ای به چشم .
    حدودا یه ربع بعد جلوی بوتیک بود ، علیرضا دوست و همکلاسی بردیا مثل همیشه با خوشرویی ازما استقبال کرد : به به بردیا جان چه عجب یادی از ما کردی ؟! خیلی خوش اومدین خانما ، بفرمایید داخل .
    بردیا : علی جون بچه ها اومدن کارای جدیدتو ببینن .
    علیرضا : خیلی خوش اومدن ، بفرمایید از این طرف .
    بعد از نیم ساعت جست و جو مانتوی کرم با طرح های قهوه ای که تا بالای زانوهایم بود انتخاب کردم . ساغر هم شلوار بنفش تیره رنگی را انتخاب کرد . مثل همیشه با کلی تعارف ، نصف قیمت ، پول لباسها را حساب کردیم .
    بردیا : خوب حالا بریم مغازه ی سینا که منم از همون جا لباس بگیرم .
    * * * * *
    ساعت از نه گذشته بود که بازگشتیم . مامان با دیدن پاکت های خرید گفت : باز رفتی کل بازارو بار زدی آوردی خونه ؟
    من : ا ..... مامان ، جون من ضد حال نزن دیگه .
    مامان : خیلی خب بیا داخل ، پولای بی زبون باباشو دود میکنه میره بعدم دو قورتو نیمشم باقیه .
    من : مامان !
    مامان : درد . چرا نمیای تو ؟
    من : داشتم میومدم که جلومو گرفتین .
    مامان : بیا تو اینقدر وزوز نکن .
    وارد پذیرایی شدم و با دیدن ظرفای خالی میوه گفتم : مهمون داشتیم ؟
    مامان : آره شوان و شاداب (خوشحال) بودن .
    من : چیکار داشتن ؟
    مامان : عموت گفته فردا یه سر بریم خونشون .
    من : وا .... خو نمیتونست پشت تلفن بگه .
    مامان : مگه جای تورو تنگ کرده بودن ؟
    من : نه .
    مامان : پس لطفا ساکت .
    بی هیچ حرف دیگری وارد اتاقم شدم ، وسایل خریداری شده را گوشه ی تخت انداختم و وارد حمام شدم .
    * * * * *
    مشغول تست زدن بودم که موبایلم زنگ خورد.ژالان (گل ژاله) دوست و همکلاسی صمیمی ام بود : سلام خانوم .
    ژالان : سلام جوجویی خوفی ؟
    من : اوهوم . تو خوفی ؟
    ژالان : آره چی شده جوجوم انقدر معصوم سده ؟
    من : هیسی .
    ژالان : خوب چه خبرا ؟!
    من : هیچی داشتم تست میزدم .
    ژالان : بابا خر خون .
    من : برو گمشو . بعد یه عمری تصمیم گرفتم دو کلمه درس بخونم تو منصرفم کن .
    ژالان : بخون بابا . انقدر خر بزن تا بمیری .واسه عید چه برنامه ای دارین ؟
    من : میخوایم بریم دبی ، دیشب خونه عمو کیارشم بودیم میگفت کار ویلا تموم شده میریم اونجا .
    ژالان : با فک و فامیلات ؟
    من: آره .
    ژالان : جناب سرگرد هم میاد ؟
    من : نیدونم ، اون که یه روز در میون ماموریته ، باور کن دایی و زن دایی از دستش دیوونه شدن .
    ژالان : واسه همینه تو سی و دو سالگی سرگرد شده .
    من : بدون زن و بچه سرگردی تو سرش بخوره ، عین روحه سر گردونه یهو میبینی میره تا سه ماه ازش خبری نیست .
    ژالان : خوشا به حال زن آیندش.
    پوزخندی زدم و گفتم : با اون بلایی که شمین (خوش بو) احمق سرش آورد فک نکنم تا آخر عمر مجرد بمونه ، بیچاره پارسا (پاکدامن) خیلی زجر کشید .
    ژالان : دیگه از دختره خبری نشد ؟!
    من : نه .
    ژالان : واسه چی نامزدیشون بهم خورد ؟
    من : دختره فیلش یاد هندوستان افتاد . دوست پسر قبلیش اومد پیشش پیشنهاد دوستی دوباره داد اون کره خرم قبول کرد .
    ژالان : خوب تو که مثلا دختر عمشی یه زن خوشکل و تو دل برو واسش تور کن درست مثل من ، تاکید می کنم مثل من .
    پقی زدم زیر خنده : خاک بر سر هیزت کنن .
    ژالان : خاک تو سر خودت کنن از بس بی سلیقه ای ، جوون به این خوبی و پاکی .
    من : تو برو جواب پسر عمه ی دکترت رو بده بعد بیفت دنبال پارسای بدبخت من .
    ژالان : آخ گفتی ایلی جون ، چند شب پیش اومده بودن اینجا نمیدونی چقدر خوش تیپ شده بود ، لامصب اصلا محل نمیده .
    من : من که میگم دوستت نداره تو خودتو می چسبونی بهش .
    ژالان : نخیر دوسم داره اما نمیتونه بهم بگه .
    من : اونوقت چرا ؟
    ژالان : نمیدونم شاید خجالت میکشه ؟!
    من : میگم از اون خواستگارت چه خبر ؟
    ژالان : کدوم ؟
    من : جوری میگه کدوم انگار چندتاست همون که می گفتی آموزشگاه موسیقی داره .
    ژالان : ژیار (تمدن و فرهنگ) ؟
    من : آره . هنوزم مامانش زنگ می زنه ؟
    ژالان : آره بابا دیوونم کرده هر دو سه شب یه بار می زنگه بابام که از ترس من جرئت نمی کنه حرفی بزنه نیست اون دفعه تا سه شب رفته بودم خونه عزیز جونم ، می ترسه ولی می دونم نظرش راجع بهش مثبته .
    من : منکه می گم بیا برو باهاش عروسی تا آخر عمرت تو پول می خوابی .
    ژالان : مگه همه چی به پوله ؟
    من : سه چهارمش ، آره .
    ژالان : به نظر من که اینطور نیست ، حالام کار نداری مامانم داره صدام می زنه ؟!
    من : نه قربونت برو به کارات برس .
    ژالان : خداحافظ جوجه .
    من : خداحافظ .
    نیم ساعت بعد از جا بر خاستم و پایین رفتم . مامان مشغول جمع کردن و بسته بندی وسایل سفر بود ، با دیدنم گفت : جمع کردی وسالتو ؟
    من : نه هنوز .
    مامان : گذاشتی دقیقه ی آخر که باز یه چیزت جا بمونه .
    من : اوو...... کوتا ساعت دو ، بعد جمع می کنم .
    مامان : از دست تنبل بازی های تو ! خوب حالا بیا کمک من .
    خواستم حرفی بزنم که تلفن زنگ زد .
    مامان : برو ان تلفنو جواب بده .
    من : بفرمایید ؟
    عمو کیارش : سلام دخترم خوبی ؟
    من : سلام عمو جون خوبین رسیدین ؟
    عمو : ممنون عزیزم آره تازه رسیدیم ، شما ساعت چند پرواز دارین ؟
    من: دو .
    عمو : بابات خونس عزیزم ؟
    من : نه ، کارش دارین ؟
    عمو : آره عزیزم الان زنگ می زنم به موبایلش کاری نداری ؟
    من : نه عمو جون سلام برسونین .
    عمو : سلامت باشی عزیزم
    من : خدافظ .
    گوشی را قطع کردم که مامان گفت : عموت بود ؟
    من : په نه په ! روحش بود ، هواپیماشون سقوط کرد همه از دم رفتن جهنم ، الانم نکیر و منکر گیر داده بودن بهشون عمو یه سوال بلد نبود زنگ زده بود بهش تقلبی برسونم .
    مامان لبش را گاز گرفت و گفت : زبونتو گاز بگیر بچه ، عوض اینکه بیای کمک من واستادی اونجا چرت و پرت میگی ؟
    به سمتش رفتم و گفتم : الهی قربونت بشم مگه سپیده چلاقه ؟! خیر سرش عروس خانوادس باید مثه خر ازش بیگاری بکشی ، ازبس لی لی به لا لاش گذاشتی پررو شدخه معلوم نیست الان کدوم گوریه و داره چه غلطی می کنه .
    دستی از پشت روی گردنم قرار گرفت . ایلیا بود : بار آخرت باشه پشت سر عروس خوشکل من اینطور چرت و پرت می گی ها جوجه !
    با دست به ستش چنگ انداختم : تورو خدا ولم کن ایلیا قلقلکم میاد .
    ایلیا که میدانست قلقلکی هستم ، با دست شروع به قلقلک دادنم کرد . با خنده و جیغ و داد التماس می کردم تا ولم کند .
    ایلیا : بگو چیز خوردم تا ولت کنم .
    من : بابا من پنیر خامه ای خوردم ولم کن .
    ایلیا : من میگم بگو چیز خوردم تو میگی پنیر خوردم ؟
    من : ا .... خوب منم دارم میگم پنیر خوردم دیگه .
    دوباره قلقلکم داد که یه دونه از اون جیغای بنفش کشیدم : وااااای ایلیا .... بابا .... بابا .....
    ایلیا به سرعت دستش را جلوی دهانم گرفت و گفت : چته دیوونه زنجیر پاره کردی ؟! بیا برو گمشو بالا .
    دستش را گاز گرفتم که آخش در آمد . به سرعت به طرف پله ها دویدم .
    مامان با اخم نگام می کرد : می خواستی از زیر کار در بری ؟
    من : حالا که دیگه حمالاتون اومدن به من چه احتیاجی هست ؟
    به محض تمام شدن حرفم ایلیا به سمتم خیز برداشت که جیغ کشیدم و به اتاقم دویدم .
    ویرایش توسط میهـــان : 1391,03,11 در ساعت ساعت : 15:13

  11. 186 کاربر از پست میهـــان تشکر کرده اند .

    (mahi) , **parya** , - heDeh - , --Nila-- , .:BahaR:. , @M!$ , abri , afi jonz , afsaneh52 , alexiiiiiii , alikhademi , amisha , angel04 , aphrodite.99 , Ara19 , ~*Armina*~ , artnous , asal-1412 , atefeh_49 , ayda3 , aygeen , azad_awesome , azda , b3666 , baran pr , behnazhmz , blub2000 , cole , dara77 , darya... , dokhibabash , eglantine-m96 , elahe 66 , elahe70 , et@yesh$ , fa62 , fadai , faezeh88 , faghatdream , farah2 , farnaz21 , fathemeh , ghorob89 , Golbahar75 , Gole Yassaman , googoosh z , hadis00 , hala , harimeshgh , hediyeh_b , hermiun_0 , homa* , homa41 , hsdhsd , j.ghanavizi , katy , kfdh , khiyal99 , lalehjoon , lartmis , leona , lilipoot33_68 , little princess , liuana , Lovely_girl , Mahdis @69 , mahsaok , mahtab888871 , mansoure , martire , maryammmmmm6 , matinmiw , mb_maryam , mellina2000 , melodina , me_ned , Miss A , Mitra73 , mo68 , modern girl , naazi , nafas44 , nanazkhanoom , narges65 , Nashenase tanha , nasrin22 , nastiya , nedaj , neg neg , nika21 , nlp16001 , noshafarin , PAEEZ70 , pardisa 1 , PARSA 2012 , peymaneh , princess2008 , princess74 , rahha , RealIty , rezno , rogzana , roya1365 , roze_zard , rozhina , saadat2000 , saba 68 , sadafns , sahel_m , Sanaz1370 , sara parvizi , sedena , sefid65 , sharghi , sirius , Snow Princess , sogand.m , soofiya91 , sorme* , star78 , suzmani , Taataa , takshakh2838 , tama1011 , tara s , tara_5877 , Termeh1 , Tifani Jon , usui , valan , vala_hg , YAS95 , yasesabs , yasnaa , yjdj , Zahra_niki , zibahp , zina , ~*MONA*~ , ~Magic Life~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتوسا1 , ایناس68 , باران شب , بهارجون , ترنج خاتون , تنها... , جاودانه , خوشگلم من , راز نیاز , سامتانا , سرایدار جهنم , سهيلا نصير , سکوت من , شه تاو , شیوا , طلوع عشق , عمه خانم , غزال- ارشیا , غنچه خاموش , فرح77 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , مادام , معهصومه , مغزفندقی , موشک , میترا. , نامی , نرگس.ر , نسيا , نگاه روشن , نگین فرجام , نیان , همان , واران , پرواس , پونام , کاساندا , ܓܨ سارا ܓܨ , Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ

  12. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,049
    میانگین پست در روز
    0.94
    محل سکونت
    اهواز
    تشکر از کاربر
    1,581
    تشکر شده 14,667 در 831 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل 4


    وقتی تاکسی جلوی ویلا نگه داشت با سرعت پیاده شدم و به طرف ویلا دویدم . از زیبایی ظاهری و مدرن آن دهانم باز ماند. ویلایی بزرگ و سه طبقه در میان باغی پر از بوته ها و گل های رنگارنگ با نمایی شیک و به روز . به سمت بقیه برگشتم : اینجا چه خوشمله .
    دایی : طرحش مال ارشیا ست .
    من : ارشیا ؟
    دایی : پسر آقای مهراد .
    تازه یادم آمد : آهان فهمیدم داداش آیلار.
    دایی : اوهوم .
    دوباره به سمت ویلا برگشتم و مشغول دیدن آن شدم . همانطور که قدم زنان به سمت ساختمان ویلا می رفتم حضور کسی را کنارم احساس کردم . پارسا بود : به به احوال جناب سرگرد ؟
    خندید و چال زیبای گونه هایش نمایان شد . با انگشت به لپش زدم و گفتم: صد دفعه نگفتم اینطور نخند ! میخوای دخترا داداچمو بدزدن ؟!
    دوباره خندید و گفت : چیه می خوای دبه ی ترشی بام درست کنی ؟
    من : نخیر میدونی من چقدر واسه عروسی تو برنامه دارم !
    پارسا : پس چرا نمیذاری دوتا دختر مارو ببینن شاید بختمون باز شد .
    چشمان را گرد کردم و گفتم : بله بله دیگه چی جناب سرگرد ؟
    پارسا : هیچی سلامتیت .
    من : نه بابا مثکه راه افتادی سرگرد جان !
    پارسا :ایلی یه خواهش بکنم ؟
    من : تو جون بخواه کیه که بده !
    پارسا : جدی گفتم .
    من : منم جدی جواب دادم سرگرد جونم !
    پارسا : میشه انقدر نگی سرگرد ؟
    من :چرا سرگرد ؟
    چپ چپ نگاهم کرد که با خنده گفتم : وای سرگرد جونم اینجوری نگام نکن می ترسما !
    پارسا : مگه خلاف کردی ؟
    من : نخیر تویه جور نگاه می کنی که حتی آدمی که خلاف نکرده باشه هم اعتراف می کنه ، چه برسه به خلافکار . بیچاره اونایی که تو بازپرسشونی ، فک کنم بدبخت به تموم جرمای کرده و نکرده اعتراف کنه .
    قبل از اینکه پارسا فرصت جواب دادن پیدا کنه دایی که به کنارمان رسیده بود گفت : چی میگی به این پسر ما دختر ؟ یه پسر سر به راه تو فامیل مونده اونم میخوای ازراه به درش کنی ؟
    من : ا ... دایی خیلی دلتونم بخواد پسرتون با یه دختر مهربون و خوشکل و بانمک و شیطون و خانم بحرفه ، تازه دارم ارشادش می کنم که از راه به در نشه ... نچ نچ .
    دایی : تو ازراه به درش نکن ، ارشاد کردن پیشکش .
    من : ا ... دایی ، شما که نبودی ببینی چیا میگفت این شازدت ؟
    دایی : مگه چی میگفت ؟
    من : می گفت بزار بخندم خوشکل بشم چند تا دختر چال گونه هامو ببینه بلکه پسندید و مارو از ترشیدگی نجات داد .
    دایی با خنده گفت : مطمئنی ؟
    من : به جون شما ؟
    دایی : نه خوشم اومد ...میشه بهش امیدوار بود .
    من : دایی !
    مامان از پشت سر دایی گفت : هم باز تو شروع کردی ور ور کردن ؟!
    ایلیا : تو خونه هم کم ور نمی زنه ؟!
    به چمدونای توی دستش اشاره کردم و گفتم : شما برو حمالیتو بکن .
    ایلیا : دوباره شروع نکنا !
    من : اگه شروع کنم چی میشه ؟
    مامان : خجالت بکشین بیاین برین تو .
    جلوتر از همه به ساختمان رسیدم ، عمه و عمو پدرام برای استقبالمون آمده بودند .
    عمه : چرا انقدر دیر کردین ؟
    مامان : پرواز تاخیر داشت مهوش جان .
    عمه : حتما خسته این بیاین بریم تو استراحت کنین .
    همگی به داخل رفتیم . بادیدن سالن خالی گفتم : په بقیه کجان ؟
    عمه : جوون ترا رفتن این اطراف یه دور بزنن بقیه هم خوابن .
    من : ا .... اینکه نامردیه اونا برن ما بمونیم ؟! منم می خوام برم .
    عمه :عزیز دلم شما تازه رسیدین خسته این یه استراحت کنین بعد باهم میریم .
    من : نچ ... نمی شه .
    مامان با اخم گفت : باز بچه شدی؟الان وقت لج بازیه ؟
    پارسا : ناراحت نباشین عمه جان من می برمش ، یه دوری میزنیم .
    مامان : آخه اینطور که نمی شه تو خودت از ما خسته تری ، دیشب تا نزدیکی های صبح اداره بودی !
    پارسا : نه عمه خسته نیستم .
    با ذوق ساکم را به اتاقی که عمه نشانم داده بود بردم و به قول معروف سه سوته لباسم را عوض کرده و به دنبال پارسا رفتم.
    ساعت از شش گذشته بود که بازگشتیم . صدای همهمه ی داخل تا جلوی در باغ هم می آمد و همراه پارسا داخل رفتیم . باورود ما همهمه ها تا حدودی خوابید . هردو سلام کردیم.
    مامان با دیدن بسته های خرید تقریبا جیغ زد : ایلسا !
    خنده ام گرفت : جانم مامان جون .
    مامان : توباز رفتی خرید کردی ، پس اون همه آت و آشغالی که اون سری با بردیا و ساغر خریدی چی شد ؟!
    من : اونام سر جاشه مامان .
    رو به بابا گفت : همش تقصیره توئه که پولای بد بختو میدی دستش .
    بابا : ای بابا خانم چیکارش داری ، خودت یادت رفته چه جوری داییه بدبخت منو می چزوندی واسه صد تومن پول . لازم به ذکره پدر و مادرم پسر عمه ، دختر دایی هستن .
    مامان با جیغ گفت : آرش !
    بابا : جان !
    مامان : یه بار دیگه حرفتو تکرار کن .
    بابا : هیچی یاسی خانم من چیز خردم شما ببخش ، سپس رو به من گفت : میبینی چه دردسری واسه ما تراشیدی ؟
    من : وا بابا شما کنترل زبونتو نداری من چکارم !
    مامان : بی خود به اون گیر نده ، کرم از خودته فکر کردی من نمیشناسمت ؟
    بابا دستش را دور شانه های مامان انداخت و گفت : یاسی جونم ! اگه اون سرویس یاقوت سرخه رو برات بخرم منو می بخشی ؟
    مامان : آرش !
    همه زدیم زیر خنده .
    بابا رو به ما گفت : مرض شما چتونه ؟!
    سپس رو به مامان ادامه داد : یاسی جان ، خانمی ، عزیز دلم ؟
    دوباره زدیم زیر خنده .
    مامان : درد ! شما چتونه ؟ تاتر که نیومدین ؟!
    من : چیز خوری های بابا واسشون جالبه ، ما که رفتیم .
    بابا : فتنه به پا کردی حالا می گی ما که رفتیم ؟
    شانه هایم را بالا انداختم و به سمت اتاقها به راه افتادم . بسته های خرید را کنار تخت انداختم و روی تخت دراز کشیدم و به سرعت به خواب رفتم.

    * * * * *
    - ایلسا کجایی ؟ الان سال تحویل میشه .
    از توی اتاق داد زدم : اومدم مامان .
    برای آخرین بار نگاهی به خودم در آینه اند اختم . سارافون یاسی رنگ که با گلهای سفید تزیین شده بود ، به همراه شلوار جین بنفش پر رنگ و شال همرنگ آن پوشیده بودم .بالا خره از آینه دل کندم و پایین رفتم .
    مامان با دیدنم گفت : بدو بیا الان سال تحویل میشه .
    میان ستاره و شاران (گردنبند درست شده از بادام) دخترعمویم نشستم . چشمانم را بستم و مشغول دعا کردن شدم که سال تحویل شد .ربع ساعتی را مشغول روبوسی و تبریک گفتن بودیم . بعد از آن آقابزرگ که بزرگ خاندان مهراد بود پس از تبریک مجدد ، از میان قرآن وسط سفره مقداری تراول در آورد و به هر کداممان مبلغی به عنوان عیدی داد . خانم بزرگ هم به تبعیت از شوهرش همین کاررا کرد و پس از آنها بقیه ی مردا ی فامیل به همراه خانم هایشان چیزی به عنوان عیدی به بچه دادند .
    آن شب برای اولین ارشیا را دیدم . برخلاف گفته های عمو رضا ، بابای سهیل ، فوق العاده ساکت بود و از همان ابتدا گوشه ای نشسته بود و به میز خیره شده بود .
    آهسته به ستاره گفتم : ستاره ، برادر آیلار چرا اینقدر ساکته ؟ بابات که می گفت خیلی فوضوله !
    لبخند غمگینی زد وگفت : تا دوماه پیش اینطور بود تنهایی کل خونه ی خانم بزرگو میذاشت روسرش ، خیلی شیطون و فوضول بود ، تمام دخترای دانشگاه عاشقش بودن ، حاضر جواب بود و در عین حال مهربون . خدا اون شرمین بی همه چیزو بکشه که این بلا رو سر ارشیا آورد.
    نگاهی به ارشیا که ساکت نشسته بود و به حرفای باربد گوش می داد انداختم و گفتم : پس ما جرا عشقیه ؟!
    ستاره : شرمین دختر یکی از شرکای دایی تارخ بود که ارشیا از وقتی دیدش عاشقش شد .پارسال اواسط فروردین بود که دایی اینا رفتن خواستگاریشو به خاطر عجله ی ارشیا خیلی زود نامزدی گرفتن . اون واقعا خوشکل بود ولی حیف که دختر خوبی نبود . ارشیا دیوونه ی شرمین بود هر چی شرمین میخواست فورا براش فراهم می کرد ، اون خیلی خوشحال بود اما ....
    ساکت شد ومن با کنجکاوی به صورتش خیره شدم . بعد از چند ثانیه ادامه داد : یه روز ارشیا سرزده میره خونش ، آخه اونو خواهرش تنها و جدا از پدر مادرشون زندگی می کردن و ارشیا هم کلیدو داشته ، ارشیا میره تو ومی بینه کسی نیست ، اما از تو اتاق شرمین صداهایی میاد ، میره سمت اتاق خواب و ... شرمین و با ...... بایه مرد غریبه می بینه ...... بعد اون اتفاق ارشیا شکست ، خوردشد ، تا یه ماه تو بیمارستان روانی بستری بود ، شبا کابوس میدید ، خواب زده شده بود ،بعد یه مدت هم که از اون جا مرخص شد یه آدم دیگه شد ، کاملا افسرده و گوشه گیر . خیلی کم می خنده که البته همونا هم واسه دلخوشیه بقیه است ، هنوزم گاهی شبا کابوس می بینه ، خیلی سعی کردم مثل سابق بهش نزدیک بشم اما نشد .
    من : تو .... دوسش داری ؟
    ستاره : آره خیلی زیاد ، اون حتی از سهیل هم بهم نزدیکتر ه ، البته بود چون بعد از اون ماجرا خیلی کم پیش میاد باهام حرف بزنه چه برسه به اینکه مثل سابق راهنما و مشاورم باشه .
    پقی زدم زیر خنده : دهه .... من فکر کردم عاشقشی .
    ستاره هم خندید : نه بابا ..... اون از بچگی به عنوان داداشم بوده با اینکه چهار سال ازش بزرگترم اما همیشه مثه یه داداش بزرگ بهش احترام میذاشتم و میذارم .
    من : اوم ... پس ارشیا خان عاشق پیشه تشریف داشتن ؟!
    ستاره : از وقتی شنیده شرمین داره برمی گرده کابوساش بیشتر شدن و حالش باز خراب شده .
    من : مگه کجا رفته بود ؟
    ستاره : بعد از اینکه ارشیا نامزدی رو بهم زد رفت نروژ .
    من : خاک بر سر رفته اونور عشقو حالشو کرده حالا داره بر می گرده که چی بشه ؟
    ستاره : فقط خدا میدونه قراره چه بشه .
    من : غمت نباشه ستاره جون من ببینمش یه حال اساسی ازش بگیرم تا دیگه بچه مردمو سر کار نزاره !
    در همین حین باربد صدایمان زد : بچه ها ماداریم باغو بگردیم شمام میاین ؟
    ستاره : پاشو بریم بیرون که حسابی پر حرفی کردم .
    همه به سمت آلاچیق های قسمت شرقیه باغ رفتیم . ارشیا و پارسا دور ازهمه روی صندلی های نزدیک آبشارهای مصنوعی نشستند .
    بردیا گفت : بچه ها با مشاعره موافقین ؟
    همه یکصدا گفتیم : بله
    ارشیا از جا برخاست و گفت : من میرم این اطراف یه دوری بزنم .
    بردیا : ایلسا بمیره اگه بزارم بری ، بابا من به عشق تو پیشنهاد دادم ، خودت که میدونی تکی میخوام حال دخترا رو حسابی بگیری .
    من : هووو..... چرا خودت نمیری کره بز ؟!
    بردیا : واقعا که ! هیچی جز فحش تو زبونت نمی چرخه ! سپس رو به ارشیا گفت : ارشیا ، بمون نزار از دخترا بسوزیم .
    ارشیا سری تکان داد : باشه
    بردیا : خوب از گروه ماپسرا ارشیا نماینده است . از گروه شما ؟
    ساغر : خوب معلومه نماینده ی ماهم ایلساست .
    من : مجازات گروه بازنده ؟
    سهیل : اگه دخترا باختن باید نفری یه بشقاب میوه ی پوست کنده بدن دست ما ... نه نه باید بزارن تو دهن ما ایلسا رو هم باید ارشیا بندازه تو استخر .
    من : و اگه پسرا باختن که صد در صد می بازن باید بزارن دخترا آرایششون کنن و ارشیا هم باید با زیر پیراهنی و زیر شلواری بره سر خیابون برامون بستنی بگیره .
    دخترا موافق بودند اما پسرا کمی غرغر کردند اما بالاخره آنها هم قبول کردند .
    باربد : خب پس بسم الله ارشیا شروع کن .
    ارشیا : امشب زغمت میا خون خواهم خفت/وز بستر عافیت برون خواهم خفت
    من : تاداشتم دلی به کنارم نیامدی/آنگاه آمدی که به کارم نیامدی
    ارشیا : یار می آید و هنگام نثارست مرا/مرو ای جان گرامی که به کار است مرا
    من : آشیان من بیپاره اگر سوخت چه باک/فکر ویران شدن خانه ی صیاد کنید
    ارشیا : در روی توسر صنع بی چون/چون آب در آبگینه پیداست
    من : تا تو را فارق شود خاطر زسختی های دهر/دل به دست نازک اندامی بده
    ارشیا : هر که زنجیر سر زلف پریشان تو دید/شد پریشان و دلش بر من دیوانه بسوخت
    خلاصه بعد از کلی شعر گفتن ، گروه ما دخترا برد .
    ساغر با خوشحالی جیغی کشید و گفت : آخ جون ما بردیم .
    ارشیا خندید وگفت : خداییش دیگه داشتم کم می آوردم .
    بردیا : مارو بگو دلمون به کی خوش بود ... به یکدفعه با وحشت گفت : وای خداجونم ... یعنی ما با این هیبت و قیافه بید شکل عروسا بشیم ؟
    دخترا زدند زیر خنده .
    ساغر : چه عیبی داره ... اتفاقا قصد دارم تو یکی رو خودم عروس کنم بفرستم خونه ی بخت
    دوباره زدیم زیر خنده .
    روبه ارشیا گفتم : خوب ارشیا خان حاضری بری بستنی بخری ؟
    ارشیا : مگه می تونم قبول نکنم ؟
    من : خوب پس ما منتظریم ؟!
    ارشیا : بسیار خوب اجازه بدید لباسمو عوض کنم . سپس از جا برخاست و به طرف ساختمون رفت .
    ره به بقیه گفتم : ببینید چه بچه حرف گوش کنیه ... حالا اگه شماها بودید یه ساعت چونه می زدین و تخفیف می خواستین .
    بردیا : اون حرف گوش کن نیست ، خره ، هالوئه، پخمه اس .
    آیلار : ا .... جلو دهنتو بگیر ، نشسته پشت سر داداشم دری وری میگه .
    من :راست میگه ، تا می بینید یه مرد خوب پیدا میش بهش می گید پخمه و هالو .
    سهیل : حرف حقه . خدارو شکر ارشیا زن نداره وگرنه از اون زن ذلیل های خفن می شد .
    ستاره : نیست خودت نیستی ؟ هر کی ندونه من یکی که خوب میدونم مثه سگ از مهسا می ترسی ؟!
    همه زدیم زیر خنده .
    چند دقیقه بعد همه جلوی در ویلا منتظر ارشیا ماندیم .باآمدن او همه ی نگاه ها به طرفش برگشت . چند ثانیه فقط نگاهش کردیم و به طور نا گهانی همه زدیم خنده . ارشیا با آن پیژامه ی راه راه آبی و زیر پیراهنیه سفید و دمپایی های روفرشی واقعا قیافه ی مز حکی پیدا کرده بود .
    با خنده گفتم : چه خوشکل شدی ؟
    ارشیا : خوشکل بودم واسه همین گونی هم بپوشم بهم میاد .
    من : چه از خود راضی ؟
    ارشیا : به این میگن اعتماد به نفس .
    من : اوه ... بله ، البته از نوع کاذبش !
    بچه ها زدند زیر خنده .
    ستاره : خب بزارین ارشیا بره بستنی بگیره که بد جور هوس بستنی کردم امشب .
    ارشیا با خنده و سری بر افراشته در حالیکه با غرور قدم بر میداشت به سمت مغازه ی آن سوی خیابان رفت .آنقدر بامزه شده بود که ما پشت سرش مرده بودیم از خنده . به طوریکه خانم بزرگ و آقابزرگ هم که در باغ قدم می زذند به طرف ما آمدند .
    خانم بزرگ : چی شده ؟
    سهیل : هیچی خانم جون چند لحظه صبر کنین خودتون متوجه می شید .
    چند دقیقه بعد ارشیا درحالیکه کیسه ای پر از بستنی در دست داشت ، لبخند به لب وارد حیاط شد . خانم بزرگ و آقابزرگ مات مونده بودن و اونو نگاه می کردن . چند ثانیه طول کشید تا از بهت دربیان .
    آقا بزرگ : این چه ریختیه ؟ خجالت نکشیدی با این قیافه رفتی بیرون ؟
    من : تنبیهشه آقابزرگ.
    آقا بزرگ : تنبیه ؟ اینطوری ؟
    من : تازه اصلش مونده. ایشالله فردا انجامش میدیم .
    آقا بزرگ : خیلی خوب بیاین برین تو با این کاراتون ! آبرو واسه آدم نمی ذارید .
    همه با خنده به طرف ساختمان ویلا حرکت کردیم .
    ویرایش توسط میهـــان : 1391,03,11 در ساعت ساعت : 15:14

  13. 186 کاربر از پست میهـــان تشکر کرده اند .

    (mahi) , **parya** , - heDeh - , --Nila-- , .:BahaR:. , 021girl , @M!$ , abri , afi jonz , afsaneh52 , alexiiiiiii , alikhademi , amisha , angel04 , angur , Ara19 , ~*Armina*~ , artnous , asal-1412 , atefeh_49 , avaa... , ayda3 , aygeen , azad_awesome , azda , b3666 , baran pr , behnazhmz , blub2000 , cole , dara77 , darya... , dokhibabash , eglantine-m96 , elahe 66 , elahe70 , et@yesh$ , fa62 , fadai , faezeh88 , faghatdream , farah2 , fathemeh , Golbahar75 , Gole Yassaman , googoosh z , hadis00 , hala , harimeshgh , hediyeh_b , homa* , homa41 , hsdhsd , j.ghanavizi , katy , kfdh , khiyal99 , lalehjoon , lartmis , lilipoot33_68 , little princess , liuana , Lovely_girl , Mahdis @69 , mahnazmom , mahsaok , mahtab888871 , mansoure , martire , maryammmmmm6 , matinmiw , mb_maryam , mellina2000 , melodina , me_ned , mina6674 , Miss A , Mitra73 , mo68 , modern girl , naazi , nafas44 , nanazkhanoom , narges65 , Nashenase tanha , nasrin22 , nastiya , nedaj , neg neg , negahm , nika21 , nlp16001 , noshafarin , PAEEZ70 , pardisa 1 , PARSA 2012 , peymaneh , princess2008 , princess74 , rahha , RealIty , rezno , rogzana , roya1365 , roze_zard , saadat2000 , saba 68 , sadafns , sahel_m , samane66 , samantahere , Sanaz1370 , sara parvizi , sedena , sefid65 , shabnamsobhabi , sharghi , sirius , Snow Princess , sogand.m , soofiya91 , sorme* , star78 , suzmani , Taataa , takshakh2838 , tara s , tara_5877 , Tifani Jon , usui , valan , vala_hg , yalda1354 , YAS95 , yasesabs , yasnaa , yjdj , Zahra_niki , zibahp , zina , ~*MONA*~ , ~Magic Life~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتوسا1 , ایناس68 , باران شب , بلور , ترنج خاتون , تنها... , خوشگلم من , راز نیاز , سامتانا , سرایدار جهنم , سهيلا نصير , سکوت من , شه تاو , شیوا , طبیعت , طلوع عشق , عمه خانم , غزال- ارشیا , غنچه خاموش , فرح77 , ققنوس98 , لی لی تنها , م.نوری , مادام , معهصومه , میترا. , نامی , نرگس.ر , نسيا , نگاه روشن , نگین فرجام , نیان , همان , واران , پرواس , پونام , کاساندا , گل یاس , ܓܨ سارا ܓܨ

  14. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,049
    میانگین پست در روز
    0.94
    محل سکونت
    اهواز
    تشکر از کاربر
    1,581
    تشکر شده 14,667 در 831 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل 5

    ساعت از نه گذشته بود که از خواب بیدار شدم . بعد از خوردن صبحانه ، بزرگتر ها به مرکز خریدی که در نزدیکی ویلا بود رفتند . ما دخترا هم طبق قرار دیشب پسرها را به اتاق هایمان بردیم تا آرایششان کنیم . آیلار ، مهسا ، سپیده ، شی نا ، هلنا ، شاداب ، غزال و شاران که متاهل بودند شوهرانشان را و من و ساغر و ستاره به ترتیب ، ارشیا ، بردیا و پارسا را به عنوان مدل برداشتیم . حدودا یک ساعتی کارمان طول کشید . لباس کوتاه شیری رنگی که دیروز به همراه پارسا از بازار خریده بودم ، به تن ارشیا کردم که پاهای عضلانی و پرمویش را به نمایش گذاشته بود . لباس از جنس ساتن بود که دور کمرش با ستاره های ریز تزیین شده بود . نیم تاج پرنگینی را که با لباس ست خریده بودم روی سرش گذاشتم و صورتش را که شش تیغه کرده بود با کرم پودر سفید کرده و رژگونه ی صورتی رنگی روی گونه هایش زدم . پشت چمشهایش را هم سایه ی کرم قهوه ای زدم .رژ لب صورتی و براقی را هم به لب هایش مالیدم که لب های قلوه ای اش را خواستنی تر می کرد . مشغول چسباندن ناخن مصنوعی هایش بودم که گفت : چه قدر دیگه مونده تموم بشه ؟
    با لبخند گفتم : ناخنا تو بچسبونم و این سرویسه رو هم بزارم برات تموم میشه .
    ارشیا : خوشکل شدم ؟
    من : اووووه ... تا دلت بخواد . یه جیگر خوردنی شدی که نگو! باید حواسم باشه نخورنت بی ارشیا بشم .
    لبخند زد و چال گونه هایش نمایان شد .
    با دست به گونه هایش زدم و گفتم : موش بخورت جوجوی خوشکل
    با تعجب گفت : بله !
    غش غش خندیدم .
    بعد از چند دقیقه گفتم : خوب اینم از این ، دیگه کارت تموم شد عروس خانم خوشکل .
    ارشیا : حالا می تونم خودمو تو آینه ببینم ؟
    من : بله .
    از جابرخاست و به طرف میز توالت رفت .ابتدا با بهت به تصویر هود در آینه خیره شد ، یکدفعه چنان قهقهه ای زد که یک متر به هوا پریدم .
    با خنده گفت : چی شدم من ! هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر استعداد دختر شدن رو داشته باشم .
    من : پس بهتره از این به بعد با قیافه ی دخترا بری بیرون تا پسرا گله گله بیفتن دنبالت سپس صدایم را کلفت کردم و مانند پسرها گفتم : شماره بدم عروسک ؟
    با نازوعشوه ی دخترانه گفت : آره فقط یه چند لحظه صبر کن گو شیمو در آرم که سیوش کنم .
    همانطور که به طرف در هدایتش می کردم گفتم : آره عروسکم ، سیوش کن که کاری داشتی یه زنگ بزن سه سوته در خدمتم .
    با همان لحن گفت : باشه هانی !
    وقتی رسیدیم پایین همه آمده بودند . پسر ها نگاهی به هم انداختند و به یکباره همگی زدند زیر خنده . ماهم همراهیشان می کردیم . بقیه ی پسرها هم دست کمی از ارشیا نداشتند . با آن لباسهای مجلسی کوتاه و بلند که بدن های پر مویشان را به نمایش گذاشته بود و آن آرایش مو و صورت واقعا قیافه های بامزه ای پیدا کرده بودند . مشغول خندیدن بو.دیم که ناگهان ئر باز شد و ابتدا آقابزرگ سپس پشت سرش بقیه وارد شدند .از قیافه های بهت زده با چشمان گشادشده و دهان های نیمه بازشان می شد میزان تعجشان را تخمین زد .
    بردیا که صورتش با آن ته ریش به طرز وحشتناکی خنده دار شده بود گفت : خوشگل شدیم یا نه ؟
    این حرف بردیا تلنگری بود برای بقیه ، زیرا به محض گفتن این حرف همه با صدای بلند شروع به خندیدن کردند . بعد از چند دقیقه دایی گفت : این چه قیافه هاییه درست کردین واسه خودتون !
    سهیل به کا که در حال خندیدن بودیم اشاره کرد و گفت : شاهکار خانماست !
    ستاره : خربزه خوردی پای لرزشم بشین .
    سهیل : چه خربزه ای خواهر من ! همش تقصیر این ارشیای بی شعور و نامرده .
    ارشیا : هوووو ... چته بابا . به رگبار بستیمون هر چی گفتی خودتی .
    سهیل : دروغ که نمی گم . تقصیر توئه ، اگه برده بودی هم دیشب عین عقب مونده ها نمی رفتی بیرون هم ما الان این شکلی دلقک نمی شدیم ، تازشم نفری یه بشقاب میوه پوست کتده می خوردیم .
    آقابزرگ با خنده گفت : جریان دیشب هنوز ادامه داره ؟!
    من : بله آقابزرگ ، الان هم میرم یه دوربین میارم که دیگه تمومه تموم بشه .
    بردیا : ا ... قرار عکاسی نداشتیم !
    من : بله ولی دلتون میاد خاطره ی این لحظه های خوش و با شکوه یعنی زن شدن چندتا مرد ثبت نشه ؟! و قبل از اینکه اجازه ی اعتراض به کسی بدم به طرف اتاق رفتم و پس از برداشتن دوربینم پایین برگشتم : خب عروسلی خوشکل جمع بشید روی این مبل تا یه عکس خوشکل بندازم ازتون .
    پسر ها بامسخره بازی روی مبلها نشستند و من هم چند تا عکس در زوایا و اشکال مختلف از آنها گرفتم .
    بابا با لبخند گفت : خب بچه ها مسخره بازی رو تموم کنید و برید لباساتون رو عوض کنید و یه دوش بگیرید که بعد از ظهر مهمون داریم .
    من : مهمون ؟ کی ؟
    بابا : وقتی اومد میفهمین .
    من : آشناست ؟
    بابا : آره .
    من :چند نفرن ؟
    بابا : یه نفر ؟
    من : مرده ؟
    بابا : آره .
    من : جوونه ؟
    بابا :اب بابا ! مگه بیست سوالیه ؟
    من : ا ... خوب میخوام بدونم کی قراره بیاد خونمون .
    بابا : وقتی اومد می فهمی حالام برو یه دستی به سرو روت بکش .
    بالب و لوچه ای آویزان به سمت اتاق به راه افتادم .

    * * * * *
    مشغول اس ام اس بازی با ژالان بودم که سپیده وارد شد : ا ... تو که هنوز خوابیدی اینجا ! پاشو بیا پایین بابا میگه الاناس که مهمونه بیاد .
    گوشی را روی تخت انداختم و گفتم : نگفت کیه ؟
    سپیده : نه ، ولی خیلی مشکوک می زنه هم خودش هم این ایلیای موذمار !
    من : اصلا به درک هر خری هست به ما چه !
    سپیده : بی ادب ! پاشو ببینم ، پاشو لباستو عوض کن بیا پایین .
    من : باشه برو تامن بیام .
    توی پذیرایی نشسته بودیم که زنگ زده شد . بابا با لبخند از جا برخاست و گفت : اومدش ! و به همراه ایلیا به استقبال مهمون ناشناخته رفت . چند دقیقه بعد در باز شد و مرد ناشناس وارد شد .
    با دیدنش دهانم باز ماند و شوکه شدم . آن مرد کسی جز فرهاد (یاری دهنده) نبود . پسر خاله ی مرحومم که سال هاپیش در تصادفی به همراه شوهرش فوت شده بود . از آن پس فرهاد در خانه ی ما ماند و عضو خانواده ی ما شد و برای منی که ده سال بعد به دنیا آمدم نقش برادری دلسوز و مهربان را ایفا کرد . فرهاد هشت سال پیش برای ادامه تحصیل در رشته ی طراحی به انگلستان رفت . با تکانهای دست ساغر به خود آمدم : فرهاد با توئه ایلسا .
    ایلیا : سه متر زبونش بند اومده بیچاره !
    همه زدند زیر خنده .
    به چشمان زیتونیه فرهاد خیره شدم . همیشه با نگاه کردن به چشمان مهربان و دوست داشتنی اش آرامش دنیا در وجودم ریخته میشد : چه طوری موش موشیه خوشکلم ؟
    خندیدم . وقتی بچه بودم فرهاد برای اینکه لجم را دربیاورد بهم موش موشی میگفت . جلو رفتم و در آغوشش کشیدم : واااای ... دلم برات یه ذره شده بود داداش فرهادم !
    فرهاد : واسه همین تند تند زنگ می زدی ؟
    با اعتراض گفتم : فرهاد !
    محکم در آغوشم گرفت : منم دلم برای موش موشیه نازم تنگ شده بود .
    من : واسه همین تو این پنج سال ده بار اومدی ایران بی معرفت ؟ رفتی پشت سرتم نگاه نکردی نامرد .
    فرهاد : به خدا خیلی درگیر بودم .
    سهیل : چند وقته هموندیدین لیلی ، مجنون ؟
    با خنده گفتم : پنج سالی میشه !
    سهیل : خیلی خب از بغل پسر مردم بیا بیرون که اینجا زن و بچه نشسته قباحت داره ؛ تازشم پسر مجرد تو جمعه نمی گید گناه دارن دلشون می خواد ؟
    از آغوشش بیرون آمدم و گفتم : به تو چه ! داداشه خودمه .ذلم واسش تنگیده .
    فرهاد بینی ام را کشید و گفت : منم دلم واسه این خوشکل کوچولوم تنگ شده .
    پدرم چون آدم با اعتقادی بود صیغه ی محرمیت خواهر و برادری میان منو فرهاد خوانده بود تا معذب نباشیم .
    سهیل : ا ... چه خواهر و برادر خوبی ؟ خدا بده شانس .
    فرهاد : پس چی فکر کردین آقا آبجیه من یه دونه است.
    من : داداشیه منم یه دونه است .
    مامان با لبخند گفت : فرهاد من همیشه تکه !
    بابا : همینطوره .
    ایلیا با حالت غمناکی گفت : سپیده جونم کو این مرگ موشا ! من مردم از این همه توجه .
    زدیم زیرخنده .
    سهیل رو به پدرم گفت : خوب عمو جون ، باید به مناسبت بازگشت شازده پسرت امشب شام مهمونمون کنید .
    مهسا با دست روی پای سهیل زد و گفت : زشته سهیل .
    سهیل : زشت خره که دم داره !در ضمن این شازده تازه اومده باید مهمونی برگشت بگیره یا نه ؟! حالا ما مهمونی نخواستیم همون شامشو به ما بدن کفایت می کنه .
    بابا با خنده گفت : درست میگی ، امشب همه مهمون من . میبرمتون یه رستوران درجه یک .
    ویرایش توسط میهـــان : 1391,04,03 در ساعت ساعت : 15:50

  15. 180 کاربر از پست میهـــان تشکر کرده اند .

    (mahi) , **parya** , - heDeh - , --Nila-- , .:BahaR:. , 021girl , @M!$ , abri , afi jonz , afsaneh52 , alexiiiiiii , alikhademi , amisha , angel04 , Ara19 , ~*Armina*~ , artnous , asal-1412 , atefeh_49 , avaa... , ayda3 , aygeen , azad_awesome , azda , b3666 , baran pr , behnazhmz , blub2000 , cole , dara77 , darya... , dokhibabash , eglantine-m96 , elahe 66 , elahe70 , et@yesh$ , fa62 , fadai , faezeh88 , faghatdream , farah2 , fathemeh , Golbahar75 , googoosh z , hadis00 , hala , harimeshgh , hediyeh_b , hermiun_0 , homa* , homa41 , hsdhsd , j.ghanavizi , katy , kfdh , khiyal99 , lalehjoon , lartmis , leona , lilipoot33_68 , little princess , liuana , Lovely_girl , mahdie joon , Mahdis @69 , mahsaok , mahtab888871 , mansoure , martire , maryammmmmm6 , matinmiw , mb_maryam , mellina2000 , melodina , me_ned , Miss A , Mitra73 , mn.a.p , mo68 , modern girl , naazi , nafas44 , nanazkhanoom , narges65 , Nashenase tanha , nasrin22 , nastiya , nedaj , neg neg , negahm , nika21 , nlp16001 , noshafarin , PAEEZ70 , pardisa 1 , PARSA 2012 , peymaneh , princess2008 , princess74 , rahha , RealIty , rezno , rogzana , roya1365 , roze_zard , saadat2000 , saba 68 , sadafns , sahel_m , sara parvizi , sedena , sefid65 , shabnamsobhabi , sharghi , shida.m , sirius , Snow Princess , sogand.m , soofiya91 , sorme* , star78 , suzmani , takshakh2838 , tara s , tara_5877 , Tifani Jon , usui , valan , vala_hg , YAS95 , yasesabs , yasnaa , yjdj , Zahra_niki , zibahp , zina , ~Magic Life~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتوسا1 , ایناس68 , باران شب , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , تنها... , جاودانه , خوشگلم من , راز نیاز , سامتانا , سهيلا نصير , سکوت من , شه تاو , شیوا , طلوع عشق , عمه خانم , غزال- ارشیا , غنچه خاموش , فرح77 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , مادام , معهصومه , مغزفندقی , مهنازناناز , نامی , نرگس.ر , نسيا , نگاه روشن , نگین فرجام , نیان , همان , واران , پرواس , کاساندا , ܓܨ سارا ܓܨ , Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ

  16. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,049
    میانگین پست در روز
    0.94
    محل سکونت
    اهواز
    تشکر از کاربر
    1,581
    تشکر شده 14,667 در 831 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل 6

    باباآنشب مارا به یک رستوران درجه یک هندی برد . بچه ها با سو و صدا غذا انتخاب می کردند . منو ساغر بجیه ( نوعی غذای هندی که از سبزیجات هندی با سس مخصوص درست شده است ) و بقیه هم بگارابیگن (غذایی هندی که ماده ی اصلی آن بادمجان است ) سفارش دادند . همه با هم حرف می زدیم و گاهی هم با مزه پرانی های سهیل و بردیا و فرهاد که حسابی با پسر ها جور شده بود ، صدای خنده هایمان به هوا بر میخواست . این سروصداها آنقدر زیاد بود که صدای دایی یاسر درآمد : چه خبرتونه بچه ها ! آبرو واسمون نذاشتین . ناسلامتی همتون بزرگ شدید ، عین ندید بدیدا رفتار می کنید .
    بردیا : آی به قربون جذبه ی کلامت دایی جون ! خوبه مثه مادرمرده ها بتمرگیم یه گوشه ؟
    دایی : نخیر من نگفتم بتمرگ یه گوشه . می گم آدم باشین .
    سهیل : مگه تا حالا خر بودیم ؟
    همه زدیم زیر خنده .
    دایی : استغفرالله ... بچه می گم یه خورده ساکتر باشین .
    سهیل : چشم دایی جان .
    روبه ساغر که مشغول تعریف رمان جدیدی که خوانده بود برای ستاره بود گفتم : بسه ساغی سرم رفت .
    ساغر : وا ... به توچه خو ! دارم با ستاره حرف می زنم .
    من : آخه دم گوشه من هی وزوز می کنی .
    ساغر : گوشاتو بگیر .
    من : من اگه تو هر گوشم صد کیلو پنبه بزارم بازم صدای نکره ی تو رو مخمه .
    ساعغر : خب برو اون ور بشین .
    من : دوس ندارم ، حالا داستانش چی هست ؟ از این داستاناست که دختره پسره رو می خواد اون وقت دختر خاله ی پسره نمی ذاره ؟
    ساغر : نخیر ، داستانش خیلی نازه .
    من : میگم ساغر تو این همه رمانی که می خونی یه پسر مجرد نیست بدیمت بهش بری تو رمانا از شرت راحت شیم .
    فرهاد : اینو خوب اومدی آبجی جونم .
    همه زدیم زیر خنده .
    ساغر ایشی گفت و جواب داد : خودتو نو مسخره کنید شماها بی احساسید .
    فرهاد : بمیرم برات دریاچه ی احساس ! به لیلی و مجنون ، خسرو و شیرین ، خودمو شیرین ، رومئو و ژولیت و ویس و رامین گفتی ذکی !
    دوباره زدیم زیر خنده .
    ساغر : ایشالله عاشق یکی بشی بعب دختره ولت کنه بره با یه پسره دیکه اونوقت تو از حسادت جز جز کنی من بخندم .
    فرهاد : یه بار تو زندگی قبلیم عاشق شدم بسمه .
    من و ساغر همزمان گفتیم : واقعا ؟
    فرهاد : آره بابا مگه یادتون نیست بعد از یه عمری عشقوعاشقی اون شیرین بی همه چیزه بی پدر ، ولم کرد رفت با اون خسروی هوسبازه هزار زنه .خودم یه روز دیدمشون با قاطر داشتن می رفتن یه کازینو تو لندن . نمیدونم این خسروی گور به گور شده چی داشت می گفت به این شیرین من که غش غش می خندید .می خواستم برم با دست بکوفم تو دهنش که اینطور با عشوه نخنده . همون جا اینقدر تو دلم صداش زدم و شیرین شیرین کردم که قند خونم رفت بالا بدبختی . خواستم برم کوه کنی اما بعد با خودم گفتم چطور این خسروی گوربه گور شده مملکتو می پیچونه میره عشق و حال ، من نمیتونم اونو بپیچونم و برم اینورو اونور . خلاصه جونم بگه برات که منم یه دوتا دختر ترگل ورگل ورداشتم و رفتم عشق و حال . یه کیفی داد که نگو ! جاتون خال .
    حالا فرهاد هی اینا رو می گفت و مام غش غش می خندیدیم .
    خاله با خنده گفت : بلا نگیری پسر این حرفا چیه ؟
    فرهاد با خنده گفت : آفرین مامی جونم همیشه ازاین دعاها بکن . دعا کن به جای بلا برم یه زن خوشگل موشگل بگیرم.
    خاله : ای به چشم . بهترین دختر شهر رو برات می گیرم .
    فرهاد : آفرین . بزار مشخصاتشو بت بگم ، قدش صدو هفتاد باشه ... نه نه ... صدو هفتاد که قد منه نمیخوام نردبون باشه صدوشصت و پنج خوبه آره ... هیکل باربی داشته باشه ... نه نه ... اینطوری که جون نداره تا داد بزنم سرش غش می کنه میفته رو دستم ، وزنش متعادل باشه ... خوشکل باشه ... البته نه خوشکل تر از من که مدام بگه من خوشکلم تو زشتی ، من سفیدم تو مشکی ... پولدلر باشه ... نه نه ... اونوقت تا هی این پول باباشو می کوفه تو تاق سر ما ... بهشم بگو مهریه ی زیادم نمیدم که تا تقی به توقی بخوره بره دادگاه بگه مهریمو بده... دیگه چی ؟؟؟ ... آهان مدرک تحصیلیشم دکترا باشه ... نه نه اون وقت پس فردا هی میگه من دکترم تو مهندس ... دیگه دیگه ... دیگه هیچی فعلا همینا رو داشته باش تا بعد یادم بیاد .
    ما مرده بودیم از خنده .
    فرهاد : آهان یه چیزه دیگه ... مثه این ساغر رمان خون نباشه ماهی صد تومن پول مفت منو بده پای آشغال ، غر غرو بداخلاق هم نباشه مثه ساغر .
    ساغر جعبه ی دستمال کاغذی را به سویش پرتاب کرد و گفت : خودتی !
    فرهاد در کمال خونسردی جاخالی داد و گفت : وحشی هم نباشه !
    ساغر جیغ زد : فرهاد !
    فرهاد : جانم !
    ساغر : خفه !
    فرهاد : چرا ؟
    ساغر : محض ا راه ، چون چ چسبیده به را .
    سهیل : به نظر من عشق از همه چی قشنگ تره .
    ساغر : درسته ، من تا عاشق نشم ازدواج نمی کنم .
    فرهاد : ا ... مامان یه چیزی بهش بگو ؟!
    خاله : کم سر به سر من بزار .
    فرهاد : چشم مامی جونم .
    ستاره : به نظر من عشق از همه چی با ارزش تره که هر کسی لایق بدست آوردنش نیست .
    آیلار : عشقای این دوره زمونه خیلی آبکیه .
    بردیا : عاشق واقعی یعنی اونیه که هر کاری عشقش بگه انجام بده .
    فرهاد : عزیزم اون که دیگه عاشق نیست زن ذلیل به تمام معناست .
    ساغر : من که می تونم یه عاشق واقعی باشم و به عشقم برسم .
    فرهاد : حتی اگه عشقت سفور شهرداری باشه ؟
    همه زدیم زیر خنده .
    ساغر : بله !
    فرهاد : اونوقت قراره شبا شام عشق پلو بخورین یا سوپ عاشقانه ؟
    من : شایدم کوفته ی احساسات ؟
    دوباره همه زدیم زیر خنده .
    ساغر : زهرمار.
    من : بی تربیت ! حداقل یه کم جلوی بزرگترا خجالت بکش . همین کارا رو می کنی که یدونه خواستگارم نداری .
    ساغر : من ندارم ؟ پس پسر مهندس رضایی و برادرزاده ی خانم وحدانی دبیر ادبیات و اون پسره شاهرخ که مغازه تابلو فروشی داره و خواهرزاده دکتر علوی و پسر دکتر کمال زاده و نوه ی نقبی استاد نقاشیمونو ...
    وسط حرفش پریدم وگفتم : باشه بابا فهمیدیم یه دنیا خواستگار داری ول کن .
    ساغر : خواستم بگم دارم .
    دایی : بچه ها غذاتون به قول ایلسا یخیدا ؟!
    زدیم زیر خنده وبا شوخی و مسخره بازی غذایمان را خوردیم .
    وقتی از رستوران بازگشتیم به پیشنهادسهیل همگی در باغ جمع شدیم تا بردیا برایمان گیتار بزد :
    به کی دلت رو می سپاری ، به اونکه با تو بد کرده/به اونی که تو تنهاییت ، به تو دستاشو سد کرده
    به چی خودت رو می بازی ، به عشقی که هوس بوده/به اون که پیش تو بودن ، واسش یه لحظه بس بوده
    بمون بامن که بعد از تو ، به دنیا دل نمی بازم/با احساسی که من دارم ، واست دنیاتو می سازم
    بمون بامن که بعد از تو ، به دنیا دل نمی بازم/با احساسی که من دارم ، واست دنیاتو می سازم
    ....
    من اینجا رو به روی تو ، تو توفکر اولین عشقت/هنوز درگیر این احساس ، پر از گریه شده چشمت
    تو رو تنها رها کردو ، شدم من ناجی دستات/ حالا که اومدی میگی ، جداشه دستم از دستات
    این انصافه که من از تو ، باید رد شم به آسونی/دارم می میرم از غصه ، چه جوری اینقدر آسونی ....... .
    ساعت از دو گذشته بود که به قصد خواب به اتاقهایمان رفتیم .

    * * * * *
    صدای هیاهو و جیغ و فریاد بچه ها تمام باغ را برداشته بود . بردیا و سهیل با انداختن ملخ و قورباغه روی سرو لباس دختر ها حسابی جیغشن را درآورده بودند و به حرف های عمو کیارش که مدام می خواست که ساکت باشند گوش نمی دادند .من کنار باغچه ایستاده بودم و ضمن آب دادن به گلهل و درختان گه گاهی با لبخند نگاهشان می کردم.بردیا قورباغه به دست به دنبال ساغر می دوید و بلند بلند می خندیدسهیل هم با دوسه تا ملخ به دنبال آیلار و مهسا می دوید . مهسا با جیغ سهیل را تهدید می کرد او غش غش می خندید .
    نگاهم را از آنها بر گرفتم و به روبه رویم چشم دوختم . باربد و شی نا در آغوش هم روی سبزه ها دراز کشیده بودند . به سرم زد کمی اذیتشان کنم اما دلم نیامد خلوت عاشقانه شان را به هم بزنم .
    با پریدن چیزی بر روی سرم به خودم آمدم . شلنگ آب را رها کرده و دستم را به طرف سرم بردم .قورباغه ای را که روی سرم انداخته بودند برداشتم تا ببینم کار کیست. سهیل بود که با صدای بلند بهم می خندید . قورباغه را به طرفش پرت کردم که جاخالی داد و قورباغه روی زمین افتاد .
    باحرص گفتم : به من رحم نمی کنی به این قورباغه ی زبون بسته رحم کن .
    سهیل : اتفاقا قورباغهه خیلی هم خوشش میاد بپره رو سر دخترا نیست نره !
    من : تو ازکجا میدونی نره ؟
    سهیل :از یه جایی ؟!
    شلنگ آب را برداشتمو گفتم : آره میدونم ، از سر قبرت گوساله .
    غش غش خندید و به همراه بردیا دوباره به جان دخترا افتادند . مشغول تماشایشان بودم که ناگهان فکری به ذهنم رسید .. باشیطنت لبخندی زدم و بایک حرکت غافلگیر کننده سر شلنگ را به سویشان گرفتم و همشان را خیس کردم . هر کدام با دادوفریاد سعی در فرار کردن داشتند اما من امانشان نمی دادم و باخنده به دنبالشان می دویدم .در همان لحظات که مشغول خیس کردن بچه ها بودم کسی از پشت دست هایم را محکم گرفت و شلنگ آب از دستم رها شد :بردیا بیا شلنگو بگیر خیسش کن .
    ارشیا بود . بردیا به سمت مادوید . خواستم از دستش فرار کنم که نشد . دستهایش را به دورم حلقه کرده بود و مچ دستهایم را محکم چسبیده بود . تمام هیکلم از پشت بهش چسبیده بود . احساسی از شرم و آرامش وجودم ر در بر گرفت . دیگر تقلایی برای رها شدن نکردم . گرمای تنش خواستنی بود و آرامش دهنده که آرامم می کرد . محکم تر به خود فشارم داد . چشمانم را بستم و سرم را پایین انداختم . ذوب شده بودم . دیگه گرماش زیادیم شده بود . با فشار آبی که به صورتم پاشیده شد به خودم آمدم . بچه ها دورم حلقه زده بودند و با خنده از بردیا می خواستند که بیشتر خیسم کند .داد زدم : بسه بردیا ! فشار آب زیاده دردم اومد .
    بازور خواستم دستهایم را آزادکند اما ارشیا محکمتر دستهایم را گرفت : ووی چقدر وول می خوری دختر ، چه طور اون موقع که این بدبختا رو خیس می کردی دردشون نمی اومد .
    تقلا می کردم که از آغوشش خارج شوم : ولم کن دیگه گوریل ! دستامو شکوندی . بابا من غلط کردم خوبه ؟!
    ارشیا : نخیر کافی نیست .
    من : ا ... ولم کن دیگه .
    ارشیا :بچه ها چیکارش کنیم ؟!
    ساغر : گازش بگیریم ... نفری یه دونه .
    من : مگه سگین ؟
    بردیا : یکی یه مشت می زنیم تو کمرش .
    من : شما چقدر وحشی بودین من نمی دونستم .
    ارشیا : بچه ها موافقین بندازیمش تو استخر ؟
    همه با جیغ و هورا موافقت خود را اعلام کردند.قبل از اینکه فرصت اعتراض داشته باشم ارشیا روی دو دست بلندم کرد و به طرف استخر بردم .می خواستم پایین بپرم که نگذاشت .
    نگاهی به چهره ی بشاشش انداختم . چال های زیبای گونه هایش در اثر خنده نمایان شده بود .وقتی به لب استخر رسیدیم به چشم هایم نگاه کرد و گفت : حاضری ؟
    من : تور خدا بزارم زمین .
    ابروهایش را بالا برد : نچ .
    سپس دستانش را کمی جلو آورد و به داخل استخر پرتابم کرد .سرم را که از آب بیرون آوردم با تمسخر نگاهم می کرد .با حرص گفتم : منتظر تلافیم باش .
    ارشیا : ریز می بینمت جوجه .
    من : عینکتو عوض کن بابابزرگ !

    * * * * *
    صبح روز بعد نزدیکای هشت بودکه از خواب برخواستم .بعد ازشستن دست و صورتم به آشپزخانه رفتم . باخنده روی اولین صندلی نشستم و گفتم : به به جمعتونم که جمعه ، فقط گلتون کمه که اونم (اشاره به خودم) اومد .
    بردیا : البته گل خرزهره !
    همه زدند زیر خنده .
    من : گل خرزهره هم یه نوع گله مگه نه بابایی ؟
    بابا با لبخند گفت :گل چیه ؟ دخترم ماهه فرشته است .
    با لذت خندیدم و زبانم را برایش درآوردم .
    سهیل : کدو میوه فروشی میگه میوه ام گندیده است ؟!
    با اعتراض گفتم » ا... بابا !
    عمو پدرام : اذیت نکنین دخترمو وگرنه با من طرفید .
    بردیا با حالت با مزه ای گفت : بابا جذبه ، ترسیدم خو ... چرا می زنید ؟
    همه خندیدیم .
    باربد : من نمیدونم این صد کیلو چی داره که همه ازش طرفداری می کنن ؟
    من : هوو ... وو چه خبره ؟ یه دفعه بگو خرسم ؟!
    باربد : حالاصد نه هشتاد .
    با دهان پر گفتم : چهل و دو !
    باربد : حالا هر چی .
    آقابزرگ : باربد ساکت بزار صبحانه بخوریم .
    باربد : چشم .
    بعد از صبحانه بچه ها به باغ رفتند من هم به اتاقم رفتم تا کمی درس بخوانم .سخت مشغول تست زدن بودم که با صدای تقی از جا پریدم . به طرف در شیشه ای بالکن چرخیدم .تکه سنگی کف اتاق خودنمایی می کرد .از جا برخاستم و پس از برداشتن سنگ به بالکن رفتم و داد زدم : مگه مرض دارین مزاحمت ایجاد می کنین ؟
    بردیا در حالیکه می خندید گفت : آره بدجو ر!
    من : پس حتما خودتو به فرهاد نشون بده یه معاینه ات بکنه .
    بردیا : کار ما از روانشناس و روانپزشک گذشته .
    من : پس باید به عمه بگم ببرتت تیمارستان اونجا یه چهارتا آدم مثل خودت می بینی و سرت گرم میشه .
    مهسا : بابا ول کنین این حرفارو ایلسا بیا پایین می خوایم والیبال بازی کنیم . بیست و چهار ساعت می شینی درس می خونی مخت ایراد پیدا می کنه .
    بردیا : نیست حالا بی ایراده ؟
    به نرده ها تکیه دادم و گفتم : مخ خودت معیوبه . در ضمن من حوصله بچه بازی ندارم .
    فرهاد : بیا ناز نکن موش موشی با تو بازی صفا نداره .
    من : باشه چون داداش فرهادم گفت میام . بعد ماهرانه از روی نرده ها پایین پریدم و روی سبزه ها افتادم . دخترا جیغ کشیدند و به طرفم آمدند .
    مهسا با نگرانی پرسید : چیزیت نشد ؟
    ساغر که به دیوانه بازی های من عادت داشت گفت : نترس مهسا جون این دیوونه عادشه .
    شاداب ،همسر شوان ، گفت : این طور که تو پریدی گفتم حتما دست و پات شکست .
    من :برین بابا دلتون خوشه . اینجا ارتفاعش سه متر هم نیست ، انگار از برج ایفل پریدم .
    ساغر : از توئه دیوونه بعید نیست .
    من :خیلی خب بابا مگه قرار نبور والیبال بازی کنیم ؟
    سهیل به طرف زمین دوید و گفت : هر کی میاد بازی بیاد دنبال من .
    همگی به دنبالش روان شدیم . دخترها یه گروه بودند پسرها هم یه گروه .در گیم اول ما بیست و پنج به بیست و دو بردیم اما دوگیم بعد به ترتیب با نتایج بیست و دو به هفده . بیست و چهار به بیست به نفع پسرها به پایان رسید . بعد از بازی همگی با سرو صورتی عرق کرده راه حمام را در پیش گرفتیم .پسر ها بلوز هایشان درآورده بودند و با شلنگ خودشان را می شستند .ما هم با خنده و مسخره بازی به نوبت وارد حمام ها شدیم .
    * * * * *
    یک هفته ی تعطیلات هم با خاطرات خوش سپری شد و زمان بازگشت فرارسید . آخرین شب اقامتمان در ویلا به در خواست من ، فرهاد برایمان گیتار زد. هنوز هم مثل گذشته ها ، صدایش زیبا و پر ابهت بود :
    کمی مرا نگاه کن ... کمی مرا نگاه کن ، که پر نیاز عطر تو ، چه عاشقانه می تکم
    دوباره اشتباه کن ... دوباره اشتباه کن ، که اتفاق عاشقی ، گناه نیست شاپرکم
    در تو تمام می شوم ، کلام آزادی من / چه عاشقانه می شوم ، رویای پردانه شدن
    بگو کدوم یاس سپید به خلوت بوسه رسید / بگو نگاه تو چه داشت که از شبم خواب پرید ..... که از شبم خواب پرید
    طراوت حضور تو سایه ی انتظار من / محبوبه ی شبم بیا بغض مرا قدم بزن
    کمی مرا نگاه کن ... کمی مرا نگاه کن ، که پر نیاز عطر تو ، چه عاشقانه می تکم
    بگو کدوم یاس سپید به خلوت بوسه رسید / بگو نگاه تو چه داشت که از شبم خواب پرید ..... که از شبم خواب پرید
    در امتداد سایه ها ، تو میرسی به خواب من / من از تو تازه میشوم ، از روشنی حرفی بزن ... از روشنی حرفی بزن
    کمی مرا نگاه کن ... کمی مرا نگاه کن ...
    ویرایش توسط میهـــان : 1391,03,11 در ساعت ساعت : 15:16

  17. 171 کاربر از پست میهـــان تشکر کرده اند .

    (mahi) , **parya** , - heDeh - , --Nila-- , .:BahaR:. , 021girl , afi jonz , afsaneh52 , alexiiiiiii , alikhademi , amisha , angel04 , angur , Ara19 , ~*Armina*~ , artnous , asal-1412 , atefeh_49 , ayda3 , aygeen , azad_awesome , azda , b3666 , baran pr , behnazhmz , blub2000 , cole , crow96 , dara77 , darya... , dokhibabash , eglantine-m96 , elahe 66 , elahe70 , eng2day , et@yesh$ , fa62 , fadai , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , ghorob89 , Golbahar75 , googoosh z , hadis00 , hala , harimeshgh , hediyeh_b , hermiun_0 , homa* , homa41 , hsdhsd , j.ghanavizi , katy , kfdh , khiyal99 , lalehjoon , lartmis , lilipoot33_68 , little princess , liuana , Lovely_girl , Mahdis @69 , mahsaok , mahtab888871 , mansoure , martire , matinmiw , mb_maryam , mehrnoush_re , mellina2000 , melodina , me_ned , Miss A , Mitra73 , mo68 , naazi , nafas44 , nanazkhanoom , narges65 , Nashenase tanha , nastiya , nedaj , neg neg , nika21 , nlp16001 , noshafarin , PAEEZ70 , pardisa 1 , PARSA 2012 , princess74 , rahha , RealIty , rezno , roya1365 , roze_zard , saadat2000 , sadafns , sahel_m , samane66 , samantahere , Sanaz1370 , sara parvizi , sedena , sefid65 , sh_karan , sirius , Snow Princess , sogand.m , soofiya91 , sorme* , star78 , suzmani , takshakh2838 , tara s , tara_5877 , Tifani Jon , usui , valan , vala_hg , YAS95 , yasesabs , yasnaa , yjdj , Zahra_niki , zibahp , zina , ~Magic Life~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , آسوده , اب و اتش , اتوسا1 , اسیرخواب , ایناس68 , باران شب , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , تنها... , خوشگلم من , راز نیاز , سامتانا , سهيلا نصير , سکوت من , شه تاو , طلوع عشق , عمه خانم , غزال- ارشیا , غنچه خاموش , فرح77 , ققنوس98 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , مادام , مغزفندقی , مهسان9093 , نامی , نرگس.ر , نسيا , نگاه روشن , نگین فرجام , نیان , همان , واران , پرواس , کاساندا , ܓܨ سارا ܓܨ , Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ

  18. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,049
    میانگین پست در روز
    0.94
    محل سکونت
    اهواز
    تشکر از کاربر
    1,581
    تشکر شده 14,667 در 831 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل 7

    صبح روز کنکور به همراه فرهاد و ساغر به حوزه ی امتحانی رفتیم . فرهاد کلی خوراکی های مختلف برایمان گرفته بود تا به قول خودش تقویت شیم و با معده ی خالی نریم سر جلسه ی امتحان . زمان امتحان آغاز شد . با کلی ترس و استرس دفترچه ی عمومی را باز کردم . سوال اول و خوندم بلد بودم ، سوال دوم ، سوم ، چهارم و همینطور تا آخر . بیشتر سوالات رو بلد بودم بنابراین با خیال راحت دروس عمومی را جواب دادم . سوالات تخصصی هم بد نبود یعنی مشکل تر از عمومی ها بود اما برای منی که به قول ساغر کتابها رو جویده بودم زیاد مشکل نبود . با حوصله سوالات را جواب دادم و کلی هم وقت اضافه آوردم .
    از حوزه بیرون آمدم و با چشم به دنبال فرهاد گشتم که کسی از پشت به شانه ام زد : چند مرده حلاجی خواهر جان ؟ خوب بود ؟
    با خنده به طرف ایلیا برگشتم : سلام . تو اینجا چی میکنی ؟ قرار بود فرهاد بیاد دنبالمون .
    ایلیا : تو شرکت کار داشت یه خورده قرار بود یه چند نفر بیان تست بدن تا یه منشی خوب انتخاب کنه .
    من : وا قرار بود ببرمون رستوران .
    ایلیا : گفت ببرمتون شرکت از اون جا برید .
    من : باش ، ساغر اومده ؟
    ایلیا : آره تازه اومد
    من : پس بزن بریم این شرکت داداشمونم ببینیم .
    فرهاد به تازگی با از ارثی که از پدرش به او رسیده بود شرکت تبلیغاتی زده بود .حدود ده دقیقه بعد به شرکتش که واحدی صدوبیست متری در طبقه ی هفدهم از یک برج بیست و پنج طبقه ی تجاری در پونک بود،رسیدیم . ایلیا ما را پیاده کرد و به بیمارستان برگشت . او پزشک اطفال بود ودر بیمارستانی که پدرم یکی از سهام داران اصلی آن بود کار می کرد .
    باسروصدا وارد دفتر شدیم : اوه ... چه خبره اینجا ؟ حدود هجده نوزده تا دختر با قیافه های مختلف و بعضی هم اجق وجق توی سالن جمع شده بودند.
    به ساغر گفتم : می گم ساغی ، چقدر متغاضی داره این منشی گریا ؟! خوبه خودم بیام منشیش بشم .
    ساغر : آره نظر خوبیه . منم میشم آبدار چی !
    غش غش خندیدم که سرها به طرفمان برگشت . بدون توجه به آنها به طرف اتاق فرهاد به راه افتادم . قبل از اینکه دستگیره ی در را بگیرم یکی از دختر ها گفت : هووووی ... کجا خانم ما یه ساعته اینجاییم تو نوبت اونوقت شما نیومده سرتو می ندازی پایین میری تو ؟!
    به طرفش برگشتم .دختری بود تقریبا بیست و یکی دوساله . هیکل تقریبا لاغری داشت . شال توسی رنگی زده بود بدون هیچ گونه آرایشی : چته خانم عین ندید بدیدا زل زدی تو صورت من .
    من : مودب باش خانم من هر کاری دلم می خواد می کنم به شمام ربط نداره .
    دختر از جا برخاست و گفت : شوما غلط می کنی .
    من : حرف دهنت و بفهم .
    دختر : دوست ندارم بفهمم چی میشه ؟
    با دادگفتم : خیلی بد میشه و به طرفش رفتم و موهایش را از پشت شالش کشیدم . جیغش بلند شد . دستش را بلندکرد و گفت : موهای منو می کشی ! با دست کوبید تو سرم .
    مشغول گیس و گیس کشی بودیم و دختر ها سعی در جدا کردن ما داشتند که صدای فرهاد بلند شد : اینجا چه خبره ! به طرفش برگشتم . با دیدن من گفت : ایلسا چی شده ؟ جلو اومد . با وحشت گفت : وااایییی ... بینیت داره خون میاد ! دستم را به طرف بینیم بردم . عجب خونی میومد . دستم را کشید و در میان نگاه تعجب زده ی بقیه به اتاقش بردم .روی صندلی نشاندم و گفت : نمی تونی یه جا بری و شر به پا نکنی ؟
    من : به من چه تقصیر خوده پرروش بود . هووو ... فرهاد نبینم اینم عفریته رو استخدام کنیا ؟!
    دستمال خیس را روی بینی ام گذاشت و گفت : باشه بابا فعلا حرف نزن . بعد از چند دقیقه گفتم : میگم فرهادی ؟
    فرهاد : هان ؟
    من : کسی رو انتخاب کردی ؟
    فرهاد: نه مگه توگذاشتی .
    من :همش تقصیر اون دختره ی خل بود الکی پاچه می گرفت .
    فرهاد : تقصیر تو هم بودا .
    مثل پسر بچه های تخس گفتم : نخیر .
    فرهاد : خیلی خب حالا پاشو برو تو اون یکی اتاق بزار من به کارم برسم .
    من : نمیشه همین جا بمونم ؟ قول میدم بچه خوبی باشم ؟
    فرهاد : نخیر پاشو برو تا دوباره شر واسمون درست نکردی .
    من : فرهادی ؟ ... فرهاد جونم ؟!
    فرهاد : بیخود خودتو لوس نکن محاله اجازه بدم . پاشو برو .
    من : آخه من دومس دارم از نزدیک ببینم تو استخدام چه سوالایی می پرسن و چه جوریه .
    فرهاد : نچ ... نمیشه .
    من : داداچم . من عقده ای میشما ؟
    فرهاد : به درک . پاشو برو .
    از جابرخاستم و گفتم : اییییش ... دلتم بخواد بمونم تو اتاقت . از اتاق بیرون رفتم و محکم در را به هم کوبیدم .ساغر بادیدنم گفت : وا ... چته دختر ؟
    من : دیوونه ی احمق !
    ساغر : من ؟
    من : نه بابا اون فرهاد و میگم .
    باخنده گفت : چرا ؟
    من : بهش میگم بزار منم بمونم تو ببینم چیکار میکنی ؟ میگه نچ .فضولی می کنی ... خودش که از من فضول تره .
    سپس دستش را گرفتم : بیا بریم این اتاق تا کارش تموم بشه .
    ساغر : نریم خونه ؟
    من : خونه ؟ هه ... فکر کردی ؟ من تا یه ناهار ازش نگیرم ولش نمی کنم .
    ساغر : خاک بر سر شکموت کنن .
    من : اولا خاک تو سر خودت دوما شکمو خودتی سوما قول داده باید پاشم وایسه .
    در اتاق را باز کردم و ساغر را به داخل هل دادم : حالا برو تو زر زیادی نزن .
    ساغر : خوب تو برو منم برم دو تاچایی دبش بگیرمو بیام .
    من : باشه .
    روی صندلی نشستمو چشمانم را بستم . چند دقیقه بعد در باز شد و کسی وارد شد . فکر کردم ساغره : چه زود اومدی ؟ فکر کردم تا چاییت دم بیاد یه خورده طول بکشه .
    - اوم ... منم .
    چشمانم را به سرعت گشودم . همان دختری بود که با او دعوا کرده بودم : چی می خوای ؟ اومدی بقیه موهامو بکشی ؟
    دختره : من ... من نمی دونستم شما زن آقای رییسید ... به خدا فک می کردم که همین جوری بدون نوبت می خواید برید تو .
    من: اینکه دلیل نمیشه عین وحشی ها بپری به این واون . وقتی به فرهاد گفتم با تیپا بیرونت کنه اون وقت یاد می گیری چه طور رفتار کنی !
    دختره با بغض گفت : نه تو روخدا ... من خیلی به این کار احتیاج دارم .... خانم تو روخدا ... من خیلی دنبال کار گشتم ... باور کنید انقدر از اینو اون شنیدم و خوردم که دیگه نمی تونم بزارم حقمو بخورن ... به خدا من نمی خواستم این طور بشه . .. روی زمین افتاده بودو داشت گریه می کرد .
    با عجله به طرفش رفتم و از زمین بلندش کردم : ا ا ا ... پاشو ببینم دختر خوب ... چرا اینطوری می کنی ؟
    با گریه گفت : خانم تو رو خدا .... من خیلی نیاز دارم به این کار .
    روی صندلی نشاندمش : بیا بشین اینجا دختر چرا اینجور می کنی؟
    دوباره خواست گریه کنه که گفتم : باشه نمی خواد گریه کنی فهمیدم ... اولا من خواهر فرهادم اون هنوز دم به تله ی ما زنا نداده دوما از کجا اینقدر مطمئنی فرهاد قبولت می کنه .
    دختره : تقریبا همه ی شرایطو دارم .
    من : اینقدر به خودت مطمئنی ؟
    سرش را پایین انداخت و هیچی نگفت .
    باخنده گفتم : تو هنوز اسمتو به من نگفتی ؟!
    دختره : تارلا حامی هستم .
    با تعجب گفتم : تارلا ؟
    تارلا : اوهوم .
    من : یعنی چی ؟
    تارلا : یه اسم آذریه به معنیه کشتزار .
    من : قشنگه .
    تارلا : مرسی .
    من : منم ایلسام ، ایلسا فرجود خواهر این فرهاده خل و چل . البته خواهر واقعیش نیستم میدونی فرهاد در اصل پسر خالمه که تو بچگی پدر مادرشو از دست داده و از اون به بعد شده داداش بزرگ من .
    تارلا : خوشوقتم .
    من : منم همینطور . از این به بعد می تونی رو کمک من حساب کنی . در مورد کارتم نگران نباش به فرهاد میگم استخدامت کنه .
    تارلا : ممنونم .
    در همین حین در باز شد و ساغر وارد شد با دیدن ما با تعجب گفت : مشکلی پیش اومده ؟
    من : نه !
    ساغر : پس ...
    من : چیه خوب . دوست جدید پیدا کردم .
    ساغر : دوست ؟
    من : آره . دوستم تارلا حامی . و به تارلا اشاره کردم .
    ساغر : اوم ... تا دو دقیقه پیش که گیس و گیس کشی بود ؟
    تارلا با شرم سرش را پایین انداخت .
    من : چیه چشم نداری ببینی دوست تازه پیدا کردم ؟!
    ساغر :نه بابا اتفاقا خیلی هم خوبه سپس رو به تارلا گفت : من ساغر امامی هستم دختر خاله ی ایلسا .
    تارلا : خوشبختم .
    من : دانشجویی تارلا جان ؟
    تارلا : بله .
    من : چی می خونی ؟
    تارلا : ترم یک پزشکی ام .
    من : چه باحال کدوم دانشگاه ؟
    تارلا : دانشگاه تهران .
    من : واییی ... بابا بچه زرنگ . آدرس خونتون بده یه سر بیایم با خانواده آشنا شیم .
    ساغر : ای بابا چه قدر تو پررویی .
    من : وا ... چرا ؟
    تارلا : موردی نداره ... تشریف بیارین خوشحال میشیم .
    من : شهرستانی هستی ؟
    تارلا : آره . از شیراز اما با خواهر و برادرم اینجا زندگی می کنیم اما من تو خوابگاهم البته قراره بیام بیرون .
    من : چه باحال .
    یک ساعت بعد که کار فرهاد تمام شد به همراه هم به رستورانی برای صرف غذا رفتیم . درکل روز خوبی را گذراندیم ودر آخر هم فرهاد قول داد که تارلا را به عنوان منشی استخدام کند .
    ویرایش توسط میهـــان : 1391,03,27 در ساعت ساعت : 15:15

  19. 182 کاربر از پست میهـــان تشکر کرده اند .

    (mahi) , **parya** , *Laya* , - heDeh - , --Nila-- , 021girl , @M!$ , abri , afi jonz , afsaneh52 , alexiiiiiii , alikhademi , Altin ay , amisha , angel04 , angur , Ara19 , ~*Armina*~ , asal-1412 , atefeh_49 , ayda3 , aygeen , azad_awesome , azda , b3666 , baran pr , behnazhmz , blub2000 , cole , crow96 , dara77 , darya... , dokhibabash , donya.76 , duste man , eglantine-m96 , elahe 66 , elahe70 , eng2day , et@yesh$ , fa62 , faezeh88 , farah2 , farnaz21 , fathemeh , ghorob89 , go501 , Golbahar75 , googoosh z , hadis00 , hala , harimeshgh , hediyeh_b , hermiun_0 , homa* , homa41 , hsdhsd , j.ghanavizi , katy , kfdh , khiyal99 , lalehjoon , lartmis , leona , lilipoot33_68 , little princess , liuana , Lovely_girl , Mahdis @69 , mahsadina , mahsaok , mahtab888871 , mansoure , martire , matinmiw , mb_maryam , mehrnoush_re , mellina2000 , melodina , me_ned , Miss A , Mitra73 , mn.a.p , mo68 , naazi , nafas44 , nanazkhanoom , narcissus 93 , narges65 , Nashenase tanha , nasrin22 , nastiya , nedaj , neg neg , nika kyhan , nika21 , nlp16001 , noshafarin , PAEEZ70 , pardisa 1 , PARSA 2012 , parshang , peymaneh , princess74 , rahha , RealIty , rezno , rogzana , roya1365 , saadat2000 , sadafns , samantahere , Sanaz1370 , sara parvizi , sedena , sefid65 , setayesh_p995 , sh_karan , sirius , Snow Princess , sogand.m , soofiya91 , sorme* , star78 , suzmani , takshakh2838 , tara s , Tifani Jon , vala_hg , vianna , YAS95 , yasesabs , yasnaa , yjdj , Zahra_niki , zibahp , zina , ~Magic Life~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , آسوده , اب و اتش , ایناس68 , باران شب , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , تنها... , خوشگلم من , راز نیاز , سامتانا , سهيلا نصير , سکوت من , شه تاو , طلوع عشق , عمه خانم , غزال- ارشیا , غنچه خاموش , فرح77 , لی لی تنها , م.م.ر , م.نوری , مادام , مریمی__ , مغزفندقی , مهسان9093 , مهنازناناز , نامی , نرگس.ر , نسيا , نگاه روشن , نگین فرجام , نیان , همان , واران , پرواس , کاساندا , گل یاس , ܓܨ سارا ܓܨ , Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ

صفحه 1 از 9 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,10,21, ساعت : 13:57
  2. فرشته ی نجات | میهان کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط میهـــان در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 95
    آخرین نوشته: 1392,06,02, ساعت : 17:49
  3. دانلود رمان فرشته ی نجات | میهان کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,12,03, ساعت : 18:47

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •