بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 

سحاب نیوز

قارچ توربو نیوز

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 0 0%
15 تا 20 1 50.00%
20 تا 25 1 50.00%
25 تا 30 0 0%
بالای 30 0 0%
رأی دهندگان: 2. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۵ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
fahime_f آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +34 امتیاز     
Talking عشق خیالی | fahime_f کاربر انجمن

سلام به همه!
پیشاپیش عید همگی مبارک! سال خوبی رو واستون آرزومندم...........
میخوام یکی از داستانهای خودمو واستون بتایپم ....داستانم کمی تا قسمتی واقعیه!! اگه همراهی کنبن ممنون میشم...امیدوارم لذت ببرین.............



اینم قسمت اول:
فردا امتحان ادبیات دارم. واااااای! از ادبیات متنفرم. کی میشه امتحانا تموم شه من راهت شم. حالا نیس خیلی درس میخونی اینهمه غرغر میکنی...فقط 3تا دیگه مونده .3تا! بعدشم که کنکور دارم...اه! آخه دلم به چی خوش باشه...کاش زودتر این روزا بتمومه. خدایا خسه شدم...حالا چه جوری بخونمش...اگه بخاطر روانشناسی نبود عمرا درس میخوندم...آخه ادبیات به چه درد ما میخوره؟
"مهری...مهری بدو بیا نهار بخور!! "
"اه! مامی صد بار گفتم منو مهری صدانزن!! اسمم مهرنازه نه مهری! آدم فک میکنه چن سالشه!"
"بس که اسمت درازه...حالا بیا نهار"
خوبه اسم منو خودش انتخاب کرده اینو میگه. بازم صدای مامانم:
"مهری اومدی؟؟؟؟؟"
"تو که ول کن نیسی! اومدم بابا!"
سریع افکارمو دور ریختم و از تخت اومدم پایین. 1نگاهی به خودم تو آینه انداختم....
چقد جیگری دختر! 1تاپ دو بنده سفید با عکس hello kitty ..... یه شلوارک آبی آسمونی موهای لخت بلند تا کمر....چشمای عسلی با لبای درشت. فقط 1چیز تو ذوق میزنه اونم ابروهاته...چقد پرن ماشاا...! واس همینه که چشات معلوم نمیشه...کی میشه یکی بیاد باما ازدواج کنه سریع از دسشون خلاص شم. مامانم که نمیذاره برشون دارم...
"مهری غدا از دهن افتاد! کجاییییییییی؟؟؟؟"
صبر نکردم دوباره صدای مامی بلند شه. سریع زدم بیرون. داشتم از پله ها میومدم پایین:
"مامی غدا چی داریم؟؟"
"به به!! چه عجب...اومدی. قیمه درست کردم...بیا"
رفتم کنار مامان رو صندلی نشستم..تازه میزو دیدم...اوه اوه! چه کرده!
"مهرناز مامان اینقد تو اتاق هسی کپک میزنیا...بیای بیرون بهکسی بر نمیخوره"
"چشم شهی جون"
یه چش غره بهم رفت...میدونسم دوس نداره اینجوری باهاش بحرفم....
"چیری شده مامی؟؟"
هیچی نگفت و شروع به خوردن کرد. نهارم که تموم شد سریع رفتم بالا به درسام برسم. یادم اومد کتابمو قرض دادم به دوستم...واااای! حالا چیکارکنم؟؟؟ مرده شورتو ببرن لیلا....
سریع بهش پیام دادم دادم و شروع کردم به لباس پوشیدن...
تونیک سفید با شلوار جین و شال سورمه ای...موهامو از یه طرف ریختم تو صورتم . خط چشم و رژگونه و رژلب....زدم بیرون از اتاق
"کجا به سلامتی؟؟؟"
"مامی من 1سر میرم خونه لیلا اینا کتابم دسشه ازش بگیرم...کاری نداری؟"
"نه عزیزم برو زود برگرد"
"باشه شهنازجون" و 1بوس واسش فرستادم....
ادامه دارد.........



بیچاره سنگی که از دست کودکی به سوی پرنده ای پرتاب میشود....
نمیداند دل پسرک را بشکند یا بال کبوتر را....





رمانم که داره تموم میشه:
http://www.forum.98ia.com/t442887.html



رمانی که تازه شروع کردم:
http://www.forum.98ia.com/t569773.html

ویرایش توسط fahime_f : ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۰۹ بعد از ظهر
fahime_f آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
#SamaneH#, *!_Gole Yas_!*, *!رهگذر مهتاب!*, *Rima*, .ZeinaB., ALI TAKTA, Altin ay, amisha, ankka, armita1819, atefeh_49, avaa..., cole, D0nya, f.a.m, farnaz58, fk-osh-d, ghazal 2012, ghorbani, gili, hana_m, Helia6, helik, hooman770, Hoopoe, hyunah, kiumars, lake, lartmis, Lovely_girl, mahtab888871, mahya1995, mansoure, marale, maral_70, martire, minoo_kl, mitra.ym, morteza va ati, nafas44, Nargis-narcisse, nedaj, negikomando, New Age, nlp16001, perijooon, romina ab, roosana, s.sh, saba 68, sanaz2000, saqi, setayesh_p995, shaghayegh69, shahtut, statistics, stubborn.teen, s_mehr, Taataa, Tikooli, usui, yas6662, yasamin_34, Zarizar, zohre64, ~*MONA*~, ×sepidar×, آذردخت, آسوده, بازیگوش, بهار سرد, ساحلی, ستاره بارون, شیوا, طلوع عشق, علی رضاایران, لیلین, م.م.ر, نرگس.ر, نسيا, هانیه نیکو, پیازچه, کاساندا, گیلدا.ب

تبلیغات

64 محصول

قدیمی ۲۵ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۱۷ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بخش عکس
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

قوانین مهم بخش ترول


farnaz58 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۵ اسفند ۱۳۹۰, ۰۳:۳۴ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
fahime_f آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
پیش فرض

از خونه زدم بیرون.....1نگاه به گوشیم کردم. لیلا پیام داده بود برم پارک کنار خونشون...باز این دختره با دوس پسرش قرارگذاشته بود.وسط امتحانا...چقد خوشاله ..! خوش بحالش...کاش منم میتونسم ایجوری باشم...اصلا چرا اینهمه واس درسام حرص میخورم.؟ کی امتحانا تموم میشه؟
بخودم اومدم دیدم سر خیابونم سریع تاکسی گرفتم.....
اه! چقد نگاه میکنه ! خوشگل ندیدی؟ شیطونه میگه بزنم شل و پلش کنم.....
"چیه آقا؟؟مشکلی پیش اومده؟؟؟"
1لبخند کریهی زد: "نه!"
رو آب بخندی...ایشششش....ایکبیری...
جلوی پارک پیاده شدم...کرایه رو حساب کردم. 1زنگ به لیلا زدم:
"کجایی تو؟"
"سلامت کو؟ مث گاو سرتو انداختی پایین میحرفی"
"خفه شو لیلا! شارژ ندارم بگو کجایی"
"همون جای قبلی...که چن تا درخت دایره زدن ..2تا نیمکت وسطشون..."
سریع قطع کردم. راه افتادم...چه جاهایی هم باهم قرار میزارن...نمیگه پسره بلایی سرش بیاره.؟ دختره خنگ....دیدم از دور داره واسم دس تکون میده...بهش که رسیدم دس دادم:
"چطوری؟"
"بیشعور تو هنوز یاد نگرفتی وقتی میخوای قطع کنی 1چیزی بگی؟ 1ساعته دارم پشت تلفن فک میزنم نگو خانم قطع کردن.."
از فکر اینکه لیلا داشته با هوا میحرفیده خندم گرفت
"کوفت! بجای خندیدن برو کلاس دریافت شعور"
"تو که شعور داری کافیه...کو کتابم؟"
"اونم میدم به موقش...." دیدم داره اشاره به 1پسره میکنه بیاد طرف ما....د...بیا!! اینم وقت گیر آورده ها!
پسر اومد نزدیک لیلا..دستشو دور کمرلیلا حلقه کرد و گونشو بوسید....خاک تو سرت لیلا! ببین چقد بهش رو دادی...پسرا هم فقط منتظر فرصت....صدای پسره افکارمو بهم ریخت...تازه متوجه شدم خیره بهش وایسادم....
"عزیزم نمیخوای معرفی کنی؟" حالمو بهم زد!
"چرا. مهرناز بهترین دوستم...." پسره دستشو آورد جلو:
"خوشبختم...منم بهرادم"
خیلی رسمی باهاش دست دادم:"همچنین..."
1نگاه بهش انداختم....الحق که خوشکل بود..چشای مشکی...بینی خوش فرم...هیکل مردونه...موهاشم شلخته ریخته بود رو پیشونیش...شلوار جین و پیرهن تنگ سورمه ای که اندام چهارشونش کاملا توش نمایان بود...با کفش اسپورت...بهش نمیخورد دخترباز باشه...وااااااای! یاد امتحانم افتادم...دیگه کی بخونم؟ ای خدا....
"لیلا جان میشه کتابمو بدی؟" و در حالی که به ساعت رو گوشیم نگاه میکردم گفتم:"خیلی دیرم شده.."
لیلا کتابمو از تو کیفش در آورد و بهم داد:
"اینقد کتابارو نخور...!!"
چش غره ای بهش رفتم و باهاشون دس دادم و خدافظی کردم...
ادامه دارد................
fahime_f آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۵ اسفند ۱۳۹۰, ۰۴:۵۷ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
fahime_f آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +28 امتیاز     
پیش فرض

چش غره ای بهش رفتم و باهاشون دس دادم و خدافظی کردم...
تصمیم گرفتم پیاده برم خونه....توی راه کتاب ادبیاتو باز کردم داشتم میخوندم.....صدای پسری حواسمو پرت کرد:
"اوه اوه! ابروهاشو ببین....جلوتو میبینی خانم کوچولو؟؟؟" بعدم قهقهه زد!
سرعتمو بیشتر کردم....بیشعور...خر...باید همونجا جفت پا میرفتم تو حلقش....خودشو تو آینه ندیده....بوقلمون....آه! ولش کن...بازم کتابو باز کردم..
رسیدم خونه کلیدو چرخوندم رفتم تو....مامانم داشت جارو برقی میکشید
"سلام مامی!"
"مهری اومدی؟ سلام! بدو بیا کمک....شب مهمون داریم.."
"اه! مامان من فردا امتحان دارم...کی بخونم پس؟؟"
"تو که همش درس میخونی یکمم به من کمک کن!"
"باشه بابا! حالا کیا میخوان بیان؟"
"عموت با عمت و بچه هاش!"
گفتم حالا کیا هستن...ولی خب مامانه دیگه...حساسه حساس...رفتم بالا....
اسم عموم علیه و اسم عمم مهتاب....عمومو همیشه به اسم صدا میزنم آخه فقط 6سال از من بزرگتره و مجرده.لیسانس برق داره...عمه مهتابم 2تا بچه داره: سپهر 20 سالش و سارا که 12سالشه..سپهر مهندسی مکانیک میخونه...شوهر عمه مهتابم آقای حیدری یا همون محمد آقا مشاور املاکه و وضعشون توپه ماشاا...!
همونجور که رو تخت دراز کشیده بودم داشتم فک میکردم چی بپوشم که...
"مهری! مهری!" وااای اصن یادم رفت باید به مامان کمک کنم. با این حال خونسردیمو حفظ کردم:
"چیه شهی جون؟؟؟"
"شهی جون و مرض! 100بار گفتم منو اینجوری صدا نکن....بدو بیا میوه هارو بشور!"
"چششششم مامی!"
رفتم پایین تو آشپزخونه....مامان داشت شیرینی تو ظرف میچید...عادت داشت حتی اگه مهمونمونم خودمونی باشه سنگ تموم بزاره...چه حوصله ای داشت....رفتم طرف میوه ها و شروع کردم به شستن...همزمان با تموم شدن کار من صدای زنگ در بلند شد...تو آیفون تصویری نگاه کردم...بابا بود...درو زدم رفتم تو حیاط...
"سلام بابایی!"
"سلام دختر بابا! خوبی بابایی؟" پیشونیمو بوسید...
"ممنون" کیفشو گرفتم و پشت سرش رفتم داخل...
ادامه دارد............
fahime_f آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۵ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۵۷ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
fahime_f آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +27 امتیاز     
پیش فرض

اینم آخریش...شب بخیر...امتیاز یادتون نره!!


پشت سرش رفتم داخل...

بابا تاچشمش به مامان افتاد خیره شد بهش...انگار واس اولین باره مامانو میبینه...بابا عاشقیا..:

"سلام خانومی"

مامان که آشکارا گونه هاش گل افتاده بود گفت:"سلام عزیزم...خسته نباشی...چایی میخوری؟"

"مگه میشه چایی خانومم رو نخورم..."

بازم مامان رنگ به رنگ شد....خندم گرفت...

"مامی خجالتی نبودیااا! چی شده؟"

بابا زد زیر خنده! مامان گفت:

"برو وروجک! برو لباساتو عوض کن الان عمت اینا میان..."

داشتم از پله ها بالا میرفتم که صدای بابا رو شنیدم:

"اینم شده مث مهدی...شیطون شیطون...خدا به داد برسه!!"

با شنیدن اسم مهدی دلم گرفت...مهدی داداش بزرگترم بود...رفته بود سربازی...اونم مث علی برق میخوند ولی لیسانس که گرفت رفت سربازی...چقد دلم واسش تنگیده بود...تیر سربازیش تموم میشد...رفتم داخل اتاقم...خودمو انداختم رو تخت...کجایی داداشی؟؟؟بیخیال....حالا چی چی بپوشم؟؟ 1نگاهی به کمدم انداختم...1لباس آستین سه رب صورتی که یقش هفتی بود انتخاب کردم با 1دامن صورتی سفید تاسر زانوبود...موهامو باز گذاشتم ..برق لب زدم و خط چشم کشیدم رفتم پایین...همون موقع زنگ درو زدن..مامان درو باز کرد منم رفتم کنار بابا نشستم...عمه با سپهروسارا اومد تو...پشت سرشم علی...به احترام عمه بلند شدم و روبوسی کردم...به سپهر دس دادم:

"چطوری داداش؟؟" و زدم رو بازوش!

"تو هنوز یاد نگرفتی به بزرگترت احترام بزاری کوچولو؟؟"

"برو بابا! خودشیفته!" و به سمت علی رفتم:

"سلام علی ..چطوری؟؟"

"سلام...چه خبر از درسا؟؟ امتحانا چطور پیش میره؟؟"

"ااااه! علی اگه گذاشتی 1بار به درس نفکرم!!"

دستاشو بالا برد."باشه بابا تسلیم!"

همه نشستیم...مامانم مشغول پذیرایی شد...نگاهم افتاد به سپهر...خیره داشت نگام میکرد...یکم خودمو جمع و جور کردم...توی نگاهش 1غمی بود...دلم واسش سوخت...یعنی مشکلش چیه...؟؟ زیر نگاه سنگینش داشتم آب میشدم....نتونسم تحمل کنم ازهمه عذرخواهی کردمو به بهانه درس خوندن رفتم تو اتاقم..یعنی چی شده...؟ باآرزوی تموم شدن امتحانا کتابو باز کردم...

ادامه دارد........

fahime_f آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۶ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۱۵ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
fahime_f آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
پیش فرض

سلام صبحتون به خیر...اینم پست اول...با تشکراتون بهم روحیه میدین!! ممنون!!:

زیییییییییییییییییینگ!!!!! زیییییییییییییییییییییییی یییینگ!!!!
با صدای ساعت یهو از جا پریدم...من کی خوابم برد....ساعت شیشه .ساعت 8 امتحان دارم.!وااااای خدا!!من که هنوز به نصف کتابم نرسیدم بخونم...چیکارکنم؟؟؟؟..خوبه حالا واس کنکور 1دور روش زدم....
زییییییییییییییییییییییین گ!!!!! زیییییییییییییییییییییییی نگ!!!
سریع ساعتو خاموش کردم...مشغول خوندن شدم...حداقل نیم ساعت بخونم بعدش برم لباسامو بپوشم.....
.........................
وارد مدرسه شدم....باچشام دنبال لیلا میگشتم....کجایی دختر...
"سلاااااااام!!"
"سلام کجایی تو؟" باهاش دس دادم!
"بهراد رسوندم....ولم نمیکرد که!"
"چه زود پسر خاله شده...خب چی میگفت؟"
"برنامه ریزی واس زندگی در آینده!!" ریز خندید....
"باز چه خوابی واس پسر مردم دیدی؟؟؟"
"نه جون مهرناز...اصن به من میخوره؟؟؟؟ این دفعه واقعیه...من...دوسش دارم..." 1چیزی تو چشاش میگفت راس میگه....یعنی واقعا عاشق شده..؟؟؟
"خیل خب بابا! حالا واس من آبغوره نگیر....چیکارس؟؟"
"مهندسه...معماری میخونه...خونواده پولدارین...مامانشو ندیدی!! خیلی ماهه!" ببین تاکجا پیش رفته؟؟ مامان طرفو هم دیده!
"مگه چن وقته با همین؟؟؟"
"3هفته ای میشه..."
یکی زدم تو سرش یعنی خاک تو سرت!!
"چرا به من زودتر نگفتی؟؟؟ها؟؟؟ خیرسرت باهم دوستیم....اونوقت جلو شازده برا من فیگور میگیره میگه (اداشو درآوردم) بهترین دوستم مهرناز!!! والا!"
"چته تو حالا....پس که سرت تو کتابه..."
راس میگفت...اصن به من چه....چرا دارم حرص میخورم....هه هه هه! مهرناز تو با خودتم درگیری....
"بچه های پیش دانشگاهی همه سالن امتحانات...."صدای مدیر پشت میکرفون بود
لیلا دستمو کشید و برد....
...........................
این سوالا دیگه چیه؟؟؟؟واااای خدا.......ابنا کجا بوده....اگه قرار باشه تو کنکورم همه چی یادت بره که نمیشه....سریع سوالایی که بلد بودم جواب دادم....سوالایی هم که بلد نبودم 1مشت چرت وپرت جلوش نوشتم . برگه رو دادم....زدم بیرون....گوشیمو در آوردم...دوتا پیام داشتم....2تاش از سپهر بود: "میای بعد از امتحانت بریم بگردیم؟" اون یکی رو باز کردم:" میای یا نه؟" اینا رو دیشب تو مهمونی واسم فرستاده بود....تازه یاد دیشب افتادم....چش بود؟؟....براش پیام دادن:"میام...الان امتحانم تموم شده بیا...فقط بیا کوچه کنار مدرسه مدیرمون گیر سه پیچ نده..." بدم نیسا...برای تعویض روحیه اونم بعد از 1امتحان گند لازمه.....لرزش گوشم منو از افکارم کشید بیرون...سپهر بود:"باش...5مین دیگه اونجام..."
اوه!...اوه! لیلا رو یادم رفت...به اونم پیام دادم خودم میرم خونه....
رفتم تو کوچه منتظرسپهر....
ادامه دارد....................

fahime_f آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۶ اسفند ۱۳۹۰, ۰۳:۴۱ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
fahime_f آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +20 امتیاز     
پیش فرض

ماشینشو دیدم...پرادو مشکی....کوفتت بشه پسر.....رفتم طرف ماشین....شیشه رو کشید پایین:
"ببخشید خانم کاری داشتین؟؟"
"لوس نشو سپهر! قفل درو بزن!"
"اوه!اوه! چه خشن! بپر بالا دختر دایی!"
نشستم صندلی جلو..سعی کردم به امتحان فک نکنم...به بیرون نگاه میکردم...همه جا سبز بود...شیشه پایین بود...چه هوای بهاری خنکی.!
"مهرناز دوس داری کجا بریم؟"
1نگاه بهش کردم...چقد خوشال بود..نه به دیشب نه به امروز...ماشینو نگه داشت....خیره شد به چشمام...نه هنوز نگاش رنگ غم داره...به خودم اومدم
"چرا نگه داشتی؟"
"آخه اینجوری که نگام میکنی نمیتونم رانندگی کنم!" به جلو خیره شد...
"مگه چه جوری نگات میکنم؟؟؟"
جواب نداد...فقط لبخند زد...منم دنبالشو نگرفتم...حوصله نداشتم.
"امتحان خوب بود؟"
"افتضاح بود!" دوس نداشتم درباره امتحان صحبت کنم "به مامانم گفتی داری منو میاری بیرون یا بهش بگم؟"
"گفتم.زن دایی گفت تا هروقت میخوای بیرون باشیم.شاید درس و کتاب یادت بره"
دوس داشتم بپرسم چرا دیشب ناراحت بودی...مهرناز خیلی فضول شدیا!!..اصن به تو چه...حالا 1سوال بپرسم که بد نیس...
"سپهر.."
"جانم!"
با تعجب نگاش کردم...این امروز 1چیزیش میشه ها...رو خودش نیاورد...
"چرا دیشب ناراحت بودی؟"
1نفس صدادار کشید...
"هیچی..."
"مطمئنی؟"
"برات مهمه؟"
جواب ندادم...برام مهمه.؟؟؟ خب معلومه که نه! اه! اصلا چرا ازش پرسیدم...ماشین ایستاد...سپهر سریع رفت بیرون...اومدم درو باز کنم دیدم سپهر درو واسم باز کرده ایستاده...نه! این امروز سرش به جایی خورده...توجهی نکردم...پیاده شدم...به 1کافی شاپ اشاره کرد: "میریم اونجا! مال یکی از دوستامه!" همزمان با حرفی که میزد دستمو گرفت...دستمو کشیدم بیرون..با تعجب نگام کرد...
"اینجوری راحت ترم.." و تندتر به راهم ادامه دادم....رفتم تو کافی شاپ... سپهرم پشت سرم وارد شد...نشستیم پشت میز 2نفره...پیشخدمت اومد منو رو گذاشت رو میز...به سپهر سلام کرد
"چی میل دارین؟"
سپهر نگاهی به من کرد. گفتم:"نمیدونم هرچی تو بخوری..."
"2تا آب انار بستنی.."
پیشخدمت سفارشمونو یاد داشت کرد و رفت...
سپهر نگاهی بهم انداخت :
"مهرناز."
نگاهمو از میز گرفتم و به صورتش رسوندم.:"ها..."
انگار کسی که از حرف زدن ناامید شده باشه سرشو انداخت پایین...دوباره نگام کرد
"تا حالا عاشق شدی؟؟"
چییییییی؟؟؟؟؟؟ با چشای گرد شده نگاش کردم....یعنی سپهر عاشق شده بود؟ یکم به صورتش دقت کردم....پسر خوشتیپ و خوش قیافه ای بود....خوش بحال دختری که سپهر دوسش داشته باشه...پولدارم که هس..با صدایی تعجب زده گفتم:" خب معلومه که نه! اصلا وقتشو ندارم...نکنه تو..."
"چیه؟ بهم نمیاد؟"
"نه خب...آخه تو قبلا از این حرفا نمیزدی...."
"ببین مهرناز من عادت ندارم حاشیه برم یا مقدمه چینی کنم...الان چن وقته اینجوری شدم... نمیتونم...مهرناز...من ...من...تورو..."
فهمیدم...چرا قبلا به فکرم نرسیده بود...نذاشتم حرفش تموم شه..."من چیکار میتونم برات بکنم؟"
"ببین...من فقط احساس تورو میخوام بدونم"
"مثل 1برادر...نه بیشتر..."
اخماش رفت تو هم...بلند شدم...نمیخواستم باور کنم...سپهر....من...خدایا...1لحظه ازش بدم اومد...چرا سپهر...کاش هیچوقت بهم نگفته بودی...دویدم سمت در...فضای خیلی بدی بود...دوس داشتم سریع برم خونه..پسره پرو..ازت بدم میاد....صدای سپهرو میشنیدم:
"مهرناز...مهرناز...توروخدا 1لحظه صبر کن...مهرناز"
سریع تاکسی دربست گرفتم....اسم خیابونو گفتم و تکیه دادم به صندلی ...سرمو چسبوندم به پنجره....چه روز نحسی بود...اون از امتحان اینم از سپهر...مبایلم زنگ خورد...سپهر بود...چرا ولم نمیکنی؟...Reject کردم و دکمه offگوشیمو فشار دادم....
راننده گفت:
"خانم کدوم طرف بپیچم؟"
"سمت راست...کوچه اول سمت چپ...."
آخیش!! رسیدم....پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم...سریع رفتم سمت در...کلید و چرخوندمو وارد شدم....دوس داشتم سریع برم تو اتاقم...داشتم پله هارو یکی دوتا میکردم که مامان گفت:
"سلامت کو دختر؟؟؟؟ بیرون با سپهر خوش گذشت؟"
با شنیدن نام سپهر اعصابم ریخت بهم...سرعتمو بیشتر کردم رفتم تو اتاقم درو محکم بستم....ولو شدم رو تخت...باید استراحت میکردم....

ادامه دارد............
fahime_f آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۶ اسفند ۱۳۹۰, ۱۱:۱۳ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
fahime_f آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +19 امتیاز     
پیش فرض

بچه ها اینم آخریش...لینک نقد داستانم اینه:http://www.forum.98ia.com/t444172.html#post4286328
بیاین نقدش کنین...ممنون بابت تشکراتون...تو تایپیک نقد منتظرتون هسم...شب بخیر:

1ماهی از روزی که با سپهر رفتم بیرون میگذره...امتحانا تموم شده...دارم برای کنکور میخونم....از اون روز تاحالا دیگه باسپهر حرف نزدم....نه حرف زدم نه دیدمش...هرچی به گوشیم زنگ میزد فایده نداشت...من که جواب نمیدادم...ازش بدم میومد...نمیدونم چرا...الان 1هفته ای میشه که دیگه نه زنگ زده نه پیام داده...فک کنم بیخیال شده...بهتر...حوصلم سررفته....خدایا چیکارکنم؟؟...یهو لرزش گوشیم تمام فکرمو بهم ریخت...علی بود:"میای امشب بریم مهمونی...همه دوسام با دوس دختراشون میان.من جفتمو کم دارم!!:))"
برا اینکه یکم اذیتش کنم فرستادم:"نه..درس دارم!" آره جون عمت...همین الان داشتی از بی حوصلگی مینالیدی...
جواب اومد:"باشه...به یکی دیگه میگم..." ااااااه!!!عجب غلطی کردما! اینم صاف زد تو برجک ما...سریع بهش اس دادم:"باشه حالا...چون خیلی اصرلر میکنی میام...فقط بگو ساعت چن؟"
"چیشد خانم کوچولو؟؟؟ نظرت عوض شد؟؟؟ ساعت 6 دم در باش میام دنبالت."
دیگه جوابش ندادم...حوصله کل کل نداشتم....به ساعت نگاهی کردم...3ونیم بود...خوبه وقت دارم....رفتم سمت کمد...1لباس ماکسی مشکی که دکلته بود انتخاب کردم...1کت نیم تنه مشکیم که داشتم....با صندل مشکی پاشنه بلند....همه رو گذاشتم رو تخت...پریدم تو حمام....موهامو 3سوته شستم و اومدم بیرون...سشوار برداشتم.....موهامو به بیرون حالت دادم و از 1طرف ریختم تو صورتم...خط چش کشیدم و سایه مشکی..با رژلب کرم رنگ و رژگونه...سری گردنبند و گوشواره تیتانیمم رو انداختم و شروع کردم به پوشیدن لباس....اینم از صندلم....خب دیگه تموم شد...1نگاه به خودم تو آینه کردم....ماه شدی مهری! نگاه به ساعت انداختم...5ونیم بود....باید نیم ساعت میصبریدم...اصلا حوصله نداشتم...به علی پیام دادم:"من آمادم...نمیشه الان بیای؟؟"
صدای آیفون بلند شد...مانتومو پوشیدم و شالمو انداختم رو سرم. رفتم پایین....
"مهری کجا میری؟؟" مامان بود...
"میرم با علی بیرون...کاری نداری شهی جون؟؟؟" عمدا شهی جون خطابش کردم که دیگه به من نگه مهری...
"خدا به همرات مهری جون!" و رفت...نه...مثل اینکه مامان ول کن نبود.....رفتم سمت در...بازش کردم...علی چشت در بود...با دیدن من سوت کش داری کشید
"اوه! اوه! ببین چه کرده دختر داداشم...! بدو بپر تو ماشین!"
نشستم تو ماشین و گفتم:"علیک سلام!!"
"بابا با این قیافه که درست کردی حواس واس آدم نمیمونه که! سلام!"
ماشین حرکت کرد...داشتم به بیرون نگاه میکردم...به چراغایی که تن تن رد میشد...
"مهرناز خانم حواستو جمع کن باید چن تا نکته رو به عرضت برسونم..."
با نگاهم بهش فهموندم که ادامه بده...
"اول اینکه اونجا که رفتیم من عموت نیسم . دوست دخترتم...دوم اینکه اونجا فقط با خودم میرقصی...سومیشم اینکه طرح دوستی با پسرای اونجا نمیریزی البته میدونم ازین کارا نمیکنی...مفهومه؟؟؟"
"چیه؟؟ غیرتی شدی؟؟ چشم قربان"
ادامه دارد.........

fahime_f آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ اسفند ۱۳۹۰, ۰۱:۱۹ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
fahime_f آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +21 امتیاز     
پیش فرض

سلااام...اینم اواین پست امروز...داریم کم کم وارد داستان میشیم..:

در باز شد...علی دستمو تو دستاش قفل کرد و باهم وارد شدیم...اوووووه!!! چه خونه بزرگی!...مث باغ میمونه...به در ورودی که رسیدم...علی گفت:"حواست به چیزایی که گفتم باشه..." سرمو انداختم پایین...عصبانیتمو قورت دادم...یعنی چی؟...فک کرده من بچم...اصن ذوقم کور شد...کاش برمیگشتم...مگه من اسیرم؟...در بازشد...ولش کن...نباید که مهمونیو به دهنم زهر کنم..نفس عمیقی کشیدم...با علی وارد شدم...اوه! اوه! چه خبر اینجا...خوب که فک میکنم میبینم به همچین مهمونی احتیاج داشتم...خوبه لباسم شیکه...لباس اون دختره چه نازه...هی هی صبر کن ببینم...اون...اونکه سپهره!!!!! این اینجا چیکار میکنه...نکنه با علی نقشه کشیدن...آره...من خرو بگو با علی اومدم خوش باشم...دستام از عصبانیت مشت شده بود...ازبس دندونام و بهم فشار داده بودم سرم درد گرفته بود...ناخداگاه دست علی رو رها کردم و رفتم سمت در...من اگه نخوام اینو ببینم باید به کی بگم....علی داشت صدام میزد...منم بی توجه به اون میخواستم خارج بشم..یه دفعه دستم و گرفت و منو به سمت خودش کشوند:"مهرناز چته؟؟ مگه من صدات نمیکنم؟؟این مسخره بازیا چیه ؟؟چرا اینجوری میکنی؟؟"
صدام ناخود آگاه بالا رفت:"من مسخره بازی در میارم؟؟؟این پسره اینجا چیکارمیکنه؟؟تو که میگفتی دوستامن؟؟"
"کی رو میگی؟"
1پوزخند زدم:"یعنی تو نمیدونی؟...هه...سپهرو میگم..."
"از کی تاحالا سپهر شده اون پسره؟؟ رامین دوستم که این مهمونیو ترتیب داده 1بار من و با سپهر دید ه بود...تازه خودشم دعوتش کرده.. منم دیروز فهمیدم..."
"من میخوام برم..."
"مهرناز اذیت نکن دیگه...بچه بازی رو بزار کنار...مهمونی رو واس من خراب نکن..."
سکوت کردم...
"مهرناز! جون علی آبرومونو نبر دیگه...اصن تو به سپهر چیکار داری..." دستمو کشید و برد سمت مهمونا....اگه میرفتم گناه داشت...هیییییییی...اینم از امشب....خدا بخیر بگذرونه....سرم و بالا گرفتم و لبخند زدم...سعی کردم شاد باشم...علی منو برد سمت 1پسر...چه خوشتیپ بود...موهاشو شلخته ریخته بود رو پیشونیش...چشای قهوه ای...بینی خوش فرم... پسره با دیدن علی فاصلمون رو کمتر کرد و باهاش دست داد:"سلام داداش! خوبی؟ چرا اینقد دیر..؟"
"ممنون...ترافیک بود..."
"معرفی نمیکنی؟؟"
"مهرناز نامزدم..."
دستشو آورد جلو...سعی کردم آروم باشم...چشامو سریع بستم و باز کردم...1نفس عمیق کشیدم...باهاش دست دادم....ته دلم خالی شد...چه دستای گرمی داشت...همزمان با دست دادن گفت:"رامین هستم...خوشوقتم..." پس رامین اینه...به لبخندی اکتفا کردم....اونم لبخند زد...برای 1 لحظه خواستنی شد...دوست داشتم بپرم ماچش کنم...خجالت بکش مهرناز...دستشو رها کردم...گرمای دستش به تمام نقاط بدنم رسوخ کرده بود...نگاهی به علی کردم داشت در گوش رامین 1چیزی میگفت...برام مهم نبود... وقتی کارش تموم شد رامین چشمکی بش زد:"از خودتون پذیرایی کنین..." و رو به من گفت:"شما میتونید برین تو اون اتاق و لباساتونوعوض کنین"و رفت سمت بقیه مهمونا..رفتم تو اتاقه...به خودم نگاه کردم...مث ماتم زده ها شده بودم...مانتو و شالمو درآوردم و شروع کردم به تجدید آرایش...
اومدم بیرون...کنار علی نشستم...بهش گفتم:" پس دوست دختر رامین کو؟؟؟"
"رامین تو گروه دوستیمون تنها کسیه که اهل دختر بازی نیس..."
کیلو کیلو قند تو دلم آب میکردن...لبخند پهنی صورتم و گرفت...سریع به خودم اومدم...مهرناز به تو چه...خودم و به بیخیالی زدم....نمیدونم چرا هرچی بیشتر تلاش میکنم کمتر موفق میشم...علی رفت واس هردومون 2تا نوشیدنی آورد داد دستم...سعی کردم خودمو باهاش سرگرم کنم...بااینکه همه حواسم به رامین بود...
.....................
به لیوان خالی زل زده بودم...دیدم علی با چن تا از دوستاش اومد طرفم....من و به اونا معرفی کرد...صدای آهنگ شادی تو فضا پیچید همه رفتن وسط...علی هم دست من و گرفت و برد...کلی رقصیدیم...ازین که به رامین فک نمیکردم خوشال بودم....زیر چشمی به سپهر نگاه کردم...داشت با 1دختر دیگه میرقصید...اهمیتی ندادم...به علی گفتم :"خستم شد...میرم بشینم"
"باشه...برو چن دقیقه دیگه منم میام...."
داشتم فکر میکردم...امروز خوش گذشت؟؟ بد نبود...ولی این رامین اینا عجب خرپولایی هسن...با صدای سرفه 1نفر ازجا پریدم...رامین بود...صورتم تو صورتش قفل شده بود....صدای آهنگی ملایم به گوشم رسید...بهم گفت:"چرا تنهایی؟"
سکوت کردم...هنوز به چشاش خیره شده بودم.لباش شروع کرد به تکون خوردن...دستشو همزمان آورد جلو:
"افتخار میدین؟؟"
ادامه دارد..............

fahime_f آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ اسفند ۱۳۹۰, ۰۴:۲۹ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
fahime_f آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +22 امتیاز     
پیش فرض

ببخشید کمه...بجاش مطالب پست بعدی بیشتره...:

دستشو همزمان آورد جلو:
"افتخار میدین؟؟"
بی اختیار بهش لبخند زدم...حالا باید چیکار میکردم...مهرناز برو...فرصت خیلی خوبیه...مگه همینو نمیخواستی...ولی 1چیزی ته دلم فریاد میزد:"مگه تو به علی قول ندادی؟؟؟؟"
خدایا چیکار کنم؟؟ خدایا ببین من الان راه دیگه ای ندارم...نگاه بنده خدا گناه داره...دسش خسته شد...دمت گرم...پس من رفتم...دستم تو دستش گذاشتم و لبخندم و پهن تر کردم...باخودم گفتم:"چرا که نه!!"
رفتیم وسط...تازه نگاهم به جمعیت افتاد...همه 2تا 2تا ریختن وسط تانگو میرقصن...دنبال علی میگشتم...نه علی بود تو جمعیت نه سپهر...یعنی کجا رفتن...احساس کردم دستی داره رو کمرم کشیده میشه...از فکر اومدم بیرون...رامین بود...دستمو گذاشتم رو شونش و آروم آروم شروع کردیم به رقصیدن...بهش نگاه کردم...چشاش خماربود...داشتم لذت میبردم...تمام بدنم از تماس دستاش داغ شده بود...خونه به این بزرگی برای من حکم قوطی داشت...ضربان قلبم بالا رفته بود...چی تو چشمای خمارش موج میزد که من با نگاه کردنشون دیوونه میشدم..؟؟..صدای مردونشو شنبدم:
"قشنگ میرقصی...."
بازم لبخند زدم...فشاری به کمرم آورد و من و به خودش نزدیک کرد...با برخورد نفساش به صورتم مست شدم...سرم و آروم گذاشتم رو شونش...خدایا کاشکی زمان متوقف میشد...کاش...نگاهم افتاد به سپهر...با خشم نگاهم میکرد...برام مهم نبود...بره به درک!...خودمو بیشتر به رامین چسبوندم....بعد از چن دقیقه از من جدا شد...دوس نداشتم...ولی مخالفتی نکردم...سرمو انداختم پایین...دستشو برد زیر چونم و سرم و آورد بالا..."چرا بهم نگاه نمیکنی؟؟"
سرخ شدم و خوشحال.....یعنی ....واااااای خدایا! امشب چه شب شیرینیه...چشاش و به چشام دوخت و گفت:"شب خوبی بود...."و لبای داغشو گذاشت رو پیشونیم...چشامو بستم و سعی کردم به حس شیرینی که با این کارش تو وجودم تزریق کرده بود فک کنم.....هر چند طولانی نبود....
ادامه دارد..............

fahime_f آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
خیالی, عشق

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
1 پارک ... 1 نیمکت ... 1 عشق ... | fahime_f کاربر انجمن fahime_f جزیره متروکه کتاب 22 ۲ بهمن ۱۳۹۱ ۰۷:۱۴ بعد از ظهر
1 پارک...1نیمکت...1عشق... | fahime_f کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب fahime_f نوشته کاربران سایت 7 ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ ۰۵:۳۴ بعد از ظهر
عشق خیالی | fahime_f کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب fahime_f نوشته کاربران سایت 18 ۲۳ تير ۱۳۹۱ ۰۱:۲۱ قبل از ظهر
خیالی airena داستان های کوتاه و حکایات 0 ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۸:۵۸ قبل از ظهر
بی خیالی تا کجا؟!! آنیتا جالب و خنده دار 15 ۲ اسفند ۱۳۹۰ ۰۸:۱۹ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۵:۱۶ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2013, Jelsoft Enterprises Ltd.

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب رایگان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا